Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جمعه ۴ فروردين ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ مارس ۲۰۱۷  برنامه
برنامه حزب

برنامه حزب كمونيست ايران (ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست)

   

مصوبه كنگره موسس حزب كمونيست ايران  (ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست)  11 ارديبهشت 1380 

 

فهرست مطالب

مقدمه  2

انقلاب جهانی و برنامه حداكثر  3

پيدايش ماركسيسم، تجربه كمون پاريس   4

لنينيسم و انقلاب اكتبر  6

مائوئيسم  و انقلاب چين  7

ادامه انقلاب تحت ديكتاتوری پرولتاريا 8

سياست، فرهنگ و اقتصاد در جامعه سوسياليستی

كمونيسم جهانی و دوران گذار  11

دولت پرولتري: دمكراسی و ديكتاتوری

دولت و حزب   13

دولت و ايدئولوژی

دولت و دين  14

دولت و فرهنگ    14

دولت و تبليغات   15

آزادی بيان و مساله مخالفت   15

هدف دمكراسی پرولتری، مبارزه برای جامعه كمونيستی است   15

اقتصاد سوسياليستی

رابطه ميان كشور سوسياليستی و انقلاب جهانی

تضادهای نظام امپرياليستی و چهره جهان معاصر  20

انقـلاب ايران و برنامه حداقل  22

چهره ايران معاصر  22

سلطه امپرياليسم 23

سرمايه داری بوروكراتيك  24

نيمه فئوداليسم 26

نقش نيمه فئوداليسم در روبنای جامعه  27

سه كوه و مناسبات توليدی حاكم بر جامعه  29

دولت نيمه مستعمراتی در ايران  29

جمهوری اسلامی و انقلاب 1357  30

صف بندی طبقاتی ـ اجتماعی در انقلاب ايران  32

بورژوا ـ ملاكان  32

بورژوازی متوسط (يا بورژوازی ملی) 32

خرده بورژوازی شهری

روشنفكران  33

دهقانان  33

دهقانان مرفه  34

دهقانان ميانه حال  34

دهقانان كم زمين و بی زمين (نيمه پرولتاريای روستا) 34

نيمه پرولتاريای شهر  35

طبقه كارگر  35

چند تضاد اجتماعی كليدی

زنان  36

ملل تحت ستم 36

جوانان  37

خصلت و دورنمای انقلاب   38

در زمينه سياسي  38

در زمينه اقتصاد 39

در زمينه فرهنگ    41

گام های فوری و راستای دگرگونی ها 42

در مورد كارگران  43

در مورد دهقانان  43

در مورد زنان  44

در مورد ملل تحت ستم 45

در مورد مهاجران افغانستانی در ايران  46

در مورد آموزش و پرورش   46

در مورد دين و فعاليت های مذهبی

در مورد برخی مصائب و معضلات جامعه  49

بيكاری

اعتياد 49

فحشاء  50

شهرهای باد كرده و نابرابری ميان مناطق  50

مسكن  50

در مورد بهداشت و درمان  50

در مورد جرائم و مجازات   51

در مورد مناسبات بين المللي  51

راه كسب قدرت سياسی در ايران  52

مناطق پايگاهی و قدرت سياسی نوين  53

سه ابزار اساسی انقلاب (حزب كمونيست، جبهه متحد انقلابی و ارتش خلق) 54

تدارك برای آغاز جنگ خلق  55

جابجائی جمعيت روستا و رشد شهرها 55

جايگاه شهرها در جنگ خلق  56

بحران انقلابی سراسري   56

درباره توهمات قيام گرايانه  56

جنگ تمام عيار و نه جنگ محدود 57

پای پيش گذاريد! 57

 

_______________

 

ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم 

ايدئولوژی و تئوری راهنمای تفكر و عمل حزب است.

 

برنامه، فشرده خط عمومی حزب است 

كه اهداف انقلابی طبقه كارگر و راه رسيدن 

به آن را مشخص می كند.

 

 

اساسنامه دربرگيرنده رئوس برنامه عمومی 

و اصول تشكيلاتی حزب است. 

قبول اساسنامه و فعاليت بر پايه آن، شرط عضويت در 

حزب كمونيست ايران 

(ماركسيست ــ لنينيست ــ مائوئيست) است.

 

 

 _______________________

 

 

مقدمه 

با سربلندی و افتخار، برنامه حزب كمونيست ايران (ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست) را به پيشگاه طبقه كارگر و توده های ستمديده عرضه می كنيم.

اين برنامه زمانی منتشر می شود كه جامعه ايران در جوش و خروش است. زحمتكشان، زنان و جوانان و روشنفكران مردمی بپا خاسته اند و هر روز با مقاومت و مبارزه خود، رژيم پوسيده جمهوری اسلامی را زير سئوال می كشند. حاكمان خونريز و غارتگر از ترس نابودی، خود را به در و ديوار می زنند و انواع و اقسام روشهای سركوب و طرح های مهار و كنترل را برای خاموش كردن آتش مبارزات مردم بكار می گيرند؛ اعدام و شكنجه و زندان را با وعده سر خرمن "اصلاحات" و فريب انتخاباتی همراه می كنند.

امروز قدرت سياسی در مركز توجه عموم قرار دارد. اين كه رژيم ستمگر مذهبی می ماند يا بالاخره سرنگون می شود، و اين كه به جايش چه چيزی خواهد آمد، يك پرسش همگانی است. در صحنه سياست، پرچم های رنگارنگی برپاست. هر حزب و گروه و شخصيت سياسی، برنامه و راه خود را با حرارت تبليغ می كند. طبقه كارگر با اين سئوال روبروست كه آيا بار ديگر بدون اينكه خود بداند و بخواهد، همدست طبقات استثمارگر خواهد شد؟ يا راه ديگری در پيش خواهد گرفت؟

تجربه انقلاب 1357 و شكست تلخ آن، از ذهن كارگران و توده های مردم پاك نشده است. آن زمان، ميليونها زن و مرد به ميدان آمدند تا جامعه را از فقر و فساد و تبعيض پاك كنند. آنان به امواج مبارزات گوناگون پيوستند و تجربه سرنگون كردن رژيم مستبد سلطنتی را از سر گذراندند. روحيه تحقير مرگ، به هيچ گرفتن دشمنان ظاهرا قدرتمند، روحيه اعتماد بنفس و اتكاء به نيروی انقلابی را در خاطره مبارزاتی جامعه حك كردند. اما دار و دسته خمينی كه در پشت پرده با امپرياليستهای غربی و در راس آنها آمريكا به سازش و توافق رسيده بودند، از فداكاری و مبارزه مردم سوء استفاده كرده، انقلابشان را دزديدند و به خاك و خون كشيدند. اينان يك نسل كامل از كمونيستها و مبارزان كه رهبران واقعی توده ها بودند را قتل عام كردند. لباس سلطنت را از تن دولت سرمايه داران و ملاكان وابسته به امپرياليسم در آوردند و به آن رخت آخوندی پوشاندند. برای اينكه آن تجربه، امروز به شكلی ديگر تكرار نشود، توده های خلق بايد با چشم باز، با برنامه و نقشه و راه صحيح و روشن در مسير انقلاب به پيش روند. اين درس مهم انقلاب 1357 است كه نبايد كوركورانه به شعارها و وعده ها اعتماد كرد؛ بايد اهداف و برنامه واقعی هر حزب سياسی و راهی كه برای رسيدن به اين اهداف ارائه می دهد را محك زد. بپاخيزی دوباره مردم، صحنه پرآشوب سياسی و تجربه شكستهای گذشته، اهميت برنامه ای كه اينك در دسترس شما است را روشنتر می كند. 

برنامه حزب كمونيست ايران (م ـ ل ـ م)، برنامه ای كج دار و مريز و مصلحت جويانه كه به دنبال آرايش و حك و اصلاح وضع موجود باشد، نيست. اين يك برنامه انقلابی است. برنامه ای كه به جای وعده دادن، تصوير زنده و روشنی از مشكلات و بدبختی های جامعه جلو می گذارد و برای آنها راه حل قطعی و واقعی ارائه می كند. كارگران و دهقانان فقير در اين برنامه، اساسی ترين حق خودشان كه قرنها از آن محروم بوده اند را پيدا می كنند: حق حاكميت؛ حق در دست گرفتن سرنوشت خود و جامعه؛ حق اداره سياست و اقتصاد و فرهنگ به دست خودشان كه سازندگان واقعی جامعه و تاريخند. توده های زن در اين برنامه، راه رهائی از قيد و بندها و تبعيضات مردسالارانه ای كه جامعه طبقاتی به كمك مذهب و سنت و قوانين ارتجاعی برقرار كرده را پيدا می كنند؛ راه استفاده از خشم و نفرت آتشين خود نسبت به نابرابری ها و بيعدالتی ها، برای پاك كردن تك تك سلول های جامعه از نكبت پدرسالاری و مردسالاری و ستم جنسيتی. نسل جوان در اين برنامه، يك آينده روشن و متفاوت، يك آرمان و افق انقلابی كه به خاطرش بايد شورش كرد و جنگيد را پيدا می كند؛ هدف و راهی را پيدا می كند كه با رخوت و خشك مغزی و هر چه كهنه و دست و پاگير است سر جنگ دارد. ملل ستمديده در اين برنامه حق تعيين سرنوشت خود تا حد جدائی و پايه های يك اتحاد آزادانه و داوطلبانه با توده های همسرنوشت خودشان را پيدا می كنند.

برنامه حزب كمونيست ايران (م ـ ل ـ م) می كوشد راهگشای پيشروان تازه نفسی باشد كه در شمار زياد هر روز در صف مقدم جنبشهای توده ای قد علم می كنند؛ پيشروانی كه كمبودها و محدوديت های مبارزات كنونی را احساس می كنند و به دنبال اهداف عاليتر و راه پيروزی می گردند. اين برنامه می خواهد آگاهی و توانائی و شور و شوق نسل نوين را با تجارب و كيفيات نسل گذشته، كه هر دو برای انجام انقلاب ضروری است، در هم آميزد. اين برنامه تلاش می كند محافل و مبارزان پراكنده جنبش كمونيستی كه سالهاست گرفتار خرده كاری هستند و به سطح محدودی از مبارزه و تشكيلات قانع شده اند را با رسالت تاريخيشان آشنا كند تا متحدانه تحت پرچم حزب فعاليت كنند. چرا كه كمونيستها بدون حزبيت هرگز نمی توانند وظايف خود را عملی كنند. بدون اتحاد كمونيستها در يك مركز واحد، زمينه برای احزاب بورژوائی هموار خواهد شد تا رهبری توده ها را بدست بگيرند و مبارزاتشان را به هرز ببرند.

اين برنامه ای است كه فقط با براه انداختن و پيشروی پيروزمندانه يك جنگ انقلابی درازمدت با هدف سرنگونی دولت ارتجاعی و ساختن دولت نوين انقلابی می تواند اجراء شود. اين برنامه روشن می كند كه سازمان دادن نيروی مسلح خلق در برابر نيروی مسلح ارتجاع و سرنگونی قهرآميز دولت حاكم وظيفه مركزی كمونيستها است. استراتژی و اهداف سياسی و نظامی جنگ خلق، بخش مهمی از اين برنامه را تشكيل می دهد. قهرمانان اين جنگ، توده های مردم خواهند بود كه در حين پيشروی، هر آنچه از نظام كهنه را كه بتوانند نابود می كنند و به جايش قدرت سياسی نوين و اقتصاد و فرهنگ نوين را در مناطق آزاد شده می سازند، تا پيروزی سراسری بدست آيد.

برنامه حزب كمونيست ايران (م ـ ل ـ م)، برنامه ای برای انقلاب كردن در ايران است؛ ولی به مثابه بخشی از يك انقلاب بزرگتر. انقلابی كه بايد تحت رهبری طبقه كارگر جهانی برای رهائی كل بشر از شر جامعه طبقاتی و زشتی هايش انجام گيرد. اين برنامه، برگی از دفتر انقلاب جهانی است؛ متكی به تجارب ارزشمندی است كه كارگران و خلقهای ستمديده و احزاب كمونيست انقلابی در كشورهای مختلف با خون و زحمت و آگاهی انباشته اند. اين برنامه متعلق به يك حزب انترناسيوناليست است.

تجربه انقلابات سوسياليستی و جنبشهای عظيم انقلابی قرن بيستم گواه آن است كه وقتی آگاهی انقلابی با توان و اشتياق مبارزاتی كارگران و ستمديدگان در آميزد، می توان قويترين دشمنان را از قدرت به زير كشيد و خارق العاده ترين تحولات را در سياست و اقتصاد و فرهنگ جامعه به انجام رساند. تركيب تئوری انقلابی با مبارزه طبقاتی، تركيب برنامه انقلابی با شورش توده ها، معجزه می آفريند. طبقه كارگر با اين تركيب انفجاری می تواند دنيا را از چنگال استثمارگران آزاد كند و از آن خود سازد. برنامه حزب كمونيست ايران (م ل م) ابزاری برای تحقق اين هدف عالی است. اين برنامه ادعانامه طبقه ما عليه نظام ارتجاعی حاكم بر ايران و كل نظام سرمايه داری امپرياليستی است. اين برنامه يك نقشه جنگی و فراخوان عمل است كه نسل جديد مبارزان طبقه كارگر را به قبول مسئوليت انجام انقلاب پرولتری در ايران و كمك به پيشروی انقلاب جهانی دعوت می كند.       

 

 

انقلاب جهانی و برنامه حداكثر

 

ما در عصر امپرياليسم و انقلابات پرولتری بسر می بريم. اكثريت اهالی جهان كه بار ستم و استثمار را بر دوش دارند خواهان تغييرات ريشه ای و واقعی در زندگی خويشند. واژگون كردن اين دنيای طبقاتی و نابرابر و وارونه كه به زور توپ و تفنگ طبقات استثمارگر سر پا ايستاده، در دستور روز تاريخ قرار دارد. در قرن بيستم، طبقه كارگر دو بار قدرت سياسی را كسب كرد و گامهای بزرگی در راه ايجاد جهانی كاملا متفاوت برداشت. طبقه ما جنگيد، پيروز شد، ساختن جامعه سوسياليستی را آغاز كرد و دهها سال در اين مسير ترسيم نشده و پر پيچ و خم به پيش رفت. انقلابات سوسياليستی در شوروی و چين، برای نخستين بار گسستی در روند تاريخ بوجود آورد و برای هميشه مسير جامعه بشری را تغيير داد.

روند تاريخ جوامع طبقاتی تا آن زمان اينگونه بود كه يك اقليت استثمارگر ثروتهای مادی، ابزار توليدی جامعه و كار توده ها را تحت كنترل خود داشت و با استفاده از قدرت سياسی و نيروهای نظامی مردم را سركوب می كرد و نظم موجود را پا بر جا نگه می داشت؛ اينگونه بود كه هر زمان انقلابی می شد باز هم يك اقليت ديگر قدرت سياسی را به چنگ می آورد و باز هم اقتصاد، سياست و فرهنگ جامعه را به نفع خويش كنترل می كرد. اما با انقلاب سوسياليستی، ديگر اين طبقات سرمايه دار و ملاك نبودند كه به قدرت رسيدند. برای اولين بار طبقه ای به قدرت رسيد كه نماينده كسانی بود كه تمامی ارزشهای مادی جامعه محصول كار آنان بود. برای اولين بار قدرت سياسی برای محو تمايزات طبقاتی و اجتماعی و زدودن افكار خرافی و جاهلانه و خودپرستانه بكار گرفته شد. برای اولين بار اكثريت توده ها بر سرنوشت خويش حاكم شدند. اين دوره از تاريخ از ديد استثمارگران، مانند شبی بلند و تاريك و هولناك بود كه هنوز با نفرت و وحشت از آن سخن می گويند.

بورژوازی از درون و بيرون با چنگ و دندان برای سرنگون كردن دولتهای سوسياليستی تلاش كرد و ابتدا در ميانه دهه 50 ميلادی در اتحاد شوروی و سپس به سال 1976 در چين، موفق به اينكار شد. اين دو شكست پرولتاريا نشان داد كه سرمايه داری جهانی هنوز توان مادی و ايدئولوژيك زيادی را صاحب است.

اينك استثمارگران برای آنكه هرگونه اميد به آينده ای متفاوت و رهائيبخش را در دل توده ها بكشند، به فروپاشی شوروی امپرياليستی در آغاز دهه 90 ميلادی اشاره می كنند. واقعيت آنست كه دهها سال پيش از اين، حاكميت پرولتاريا در شوروی سقوط كرده و قدرت به دست يك طبقه بورژوازی نوين افتاده بود. همان دوره كمونيستهای جهان به رهبری مائوتسه دون اين عقبگرد مهم را اعلام كردند و نشان دادند كه شوروی به يك كشور سرمايه داری تبديل شده است. فروپاشی شوروی فقط ماهيت ارتجاعی و سركوبگرانه اش را آشكارتر كرد. فروپاشی شوروی فقط نشانه اين بود كه شوروی سرمايه داری در رقابت با غرب سرمايه داری شكست خورده است.

امپرياليستها و مرتجعين جهان بی دريغ عليه كمونيسم می تازند و با تمام قوا می كوشند تا آرمان گرائی كمونيستی را در ذهن انقلابيون از بين ببرند. اما مبارزه برای نابودی سرمايه داری و برقراری جامعه كمونيستی در جهان، تنها راه نجات نوع بشر از منجلاب جامعه طبقاتی است. فقط ايدئولوژی كمونيستی می تواند اكثريت مردم جهان را از يوغ ستم و استثمار رها كند. به قول مائوتسه دون: كمونيسم، تنها ايدئولوژی رهائيبخش عصر ماست. كمونيسم سيستم كامل و واحدی از ايدئولوژی پرولتاريايی و در عين حال نظام اجتماعی نوينی است كه با هر سيستم ايدئولوژيك و نظام اجتماعی ديگر تفاوت دارد و كاملترين، مترقی ترين، انقلابی ترين و منطقی ترين سيستمی است كه تاريخ بشر تاكنون به خود ديده است.   

امروز هيچ كشور سوسياليستی در جهان وجود ندارد. اين حقيقت تلخی است؛ اما بايد در چارچوبی تاريخی به آن نگريست. در طول تاريخ هيچ طبقه انقلابی ای نتوانست با يك ضربت كار طبقات ارتجاعی را يكسره كند. مثلا چند صد سال طول كشيد تا بورژوازی نظام سرمايه داری را بطور قطع جايگزين نظام فئودالی كند. اين مسئله در مورد گذر از عصر بورژوائی به عصر كمونيسم جهانی بيش از پيش صدق می كند؛ چرا كه هدف پرولتاريا ـ برخلاف بورژوازی ـ جايگزينی يك نظام طبقاتی با نظام طبقاتی ديگر نيست؛ بلكه محو كليه تقسيم بندی های طبقاتی است. انقلاب پرولتری از نظر كيفی با انقلابات نوع كهن متفاوت بوده، فرايندی پيچيده و طولانی است. هدف اين انقلاب برداشتن بار سنگين هزاران سال جامعه طبقاتی از شانه نوع بشر است. چنين انقلابی بنا بر ماهيت خود نمی تواند بلاانقطاع و بدون شكست به پيش بتازد. ولی عليرغم شكستها، امروز ما به نقطه آغاز باز نگشته ايم. دستاوردهای عظيم و تجارب گرانبهايی كه در جريان 150 سال نبرد طبقاتی و برقراری سوسياليسم انباشته و در علم انقلاب پرولتری يعنی ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم فشرده شده است، سلاح شكست ناپذير طبقه جهانی ما در پيشبرد انقلابات پرولتری آتی است.

پرولتاريای بين المللی مجهز به اين ايدئولوژی، علم و روش انقلابی و با اتكاء به اين دستاوردها و تجارب، دور نوينی از تلاشهای آگاهانه و سازمان يافته را برای كسب قدرت سياسی آغاز كرده است. اين را بيش از هر جا در حركت احزاب و سازمانهای ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست كشورهای مختلف جهان می بينيم. برخی از اين احزاب منجمله در پرو و نپال موفق به آغاز جنگ انقلابی برای كسب قدرت سياسی و برقراری قدرت سرخ در نقاطی از كشورشان شده اند، برخی ديگر در تدارك آغاز چنين جنگی هستند. اين نيروها در سطح بين المللی، "جنبش انقلابی انترناسيوناليستی” را ايجاد كرده اند. وظيفه اين تشكيلات كمونيستی بين المللی، كمك به ايجاد احزاب كمونيست جديد و تقويت احزاب موجود است. هدف اين تشكيلات، ايجاد يك انترناسيونال كمونيستی نوين متشكل از كليه نيروهای ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست جهان است.

*******

انقلابات پرولتری و تكامل ماركسيسم مسيری ناشناخته و پر پيچ و خم را طی كرده است. اين مسير در جريان رويارويی با طبقات استثمارگر حاكم، مبارزه عليه رويزيونيسم (گرايشات بورژوائی درون جنبش طبقه كارگر) و بر بستر خيزشهای عظيم توده ای، تحت رهبری آموزگارانی چون ماركس و لنين و مائوتسه دون ترسيم شده است.

 

پيدايش ماركسيسم، تجربه كمون پاريس 

150 سال پيش، ماركسيسم بر متن مقاومت و مبارزات كارگری در اروپا پا به عرصه حيات نهاد. شكل گيری طبقه كارگر، پايه عينی ظهور ماركسيسم بود. ماركس و رفيق همسنگرش انگلس، نگرش و روش ماترياليستی ديالكتيكی را در بررسی تاريخ بشر تدوين كرده، بكار بستند. اين، يك انقلاب در تاريخ تفكر بشر بود. آنان يك علم نوين يعنی ماترياليسم تاريخی را خلق كردند. تا آن زمان كليه ديدگاه هائی كه از شالوده جامعه بشری تبيين شده بود، وارونه و ناقص بود. ماركس و انگلس برای اولين بار دركی حقيقی از اين مساله ارائه دادند.

ماركس روشن كرد كه انسانها در توليد و بازتوليد نيازهای مادی زندگی، با يكديگر وارد مناسبات اجتماعی معين و اساسی تر از همه، وارد مناسبات توليدی معينی می شوند. در طول تاريخ، اين مناسبات شكل های مختلف به خود گرفته است. شكل اين مناسبات وابسته به درجه رشد نيروهای مولده (يعنی ابزار توليد و دانش توليدی انسان) در هر دوران تاريخی بوده است. جامعه بشری در دوران اوليه پيدايش خود بر اساس شكلی ابتدائی از توليد جمعی و تقسيم كاری كه خصلت ستمگرانه نداشت سازمان يافته بود و مالكيت خصوصی بر ابزار توليد در آن جائی نداشت. در مقطع معينی از تاريخ، به دنبال توسعه توليد و انباشت مازاد، بخشی از جامعه به دارنده ابزار توليد و تصاحب كننده آن مازاد تبديل شد و نسبت به ساير بخشهای جامعه موقعيت برتر يافت. بدين ترتيب مالكيت خصوصی ظاهر شد و جامعه بشری به جامعه طبقاتی تبديل شد. 

ظهور مالكيت خصوصی و انقياد زن، همزمان شد. با پيدايش مالكيت خصوصی و بر بستر تقسيم كار خودبخودی كه در ارتباط با توليد مثل بين زن و مرد موجود بود، زن تحت انقياد مرد در آمد و بمثابه ابزار توليد مثل، مانند ساير ابزار توليدی به مايملك تبديل شد. 

طبقات، گروه های مشخصی از انسانها هستند كه عمدتا توسط رابطه ای كه با مالكيت بر ابزار توليد دارند از هم متمايز می شوند. برخی صاحب زمين كشاورزی، كارخانه، مواد خام و غيره هستند؛ و ديگران از مالكيت بر اين ابزار توليد محروم هستند. بعلاوه، نقشی كه هر گروه در فرايند توليد اجتماعی بازی می كند، يا بعبارت ديگر جايگاه آنان در تقسيم كار جامعه، و بالاخره سهمی كه از ثروتهای توليد شده بدست می آورند نيز از معيارهای تمايز طبقات از يكديگر است. اين مناسبات در مجموع خود، مناسبات توليدی را تشكيل ميدهد. مناسبات توليدی در جامعه طبقاتی، مناسبات ميان طبقات است. اين مناسبات توليدی، زيربنای اقتصادی جامعه را تشكيل ميدهد. ماركس نشان داد كه روبنای جامعه، يعنی نهادهای سياسی و ايدئولوژيك و فرهنگی، بر اساس اين زيربنا ساخته می شود، مناسبات طبقاتی را بازتاب می دهد و از آن حفاظت می كند. روبنای سياسی و فرهنگی (و در مركز آن، دولت) تحت كنترل طبقه ای قرار دارد كه به لحاظ اقتصادی در جامعه مسلط است. ماركس و انگلس روشن كردند كه بوجود آمدن تمايزات طبقاتی، سرچشمه بوجود آمدن كليه اشكال ستم و استثمار در جامعه بشری است.

ماركس گفت كه در هر دورانی به نسبت رشد نيروهای مولده، مناسبات توليدی موجود كهنه و ارتجاعی می شود و راه تكامل نيروهای مولده را سد می كند. بنابراين مناسبات كهنه بايد عوض شده و جای خود را به مناسبات نوينی بدهد. او نشان داد كه اين تغيير تنها پس از سرنگونی قهر آميز روبنای سياسی كهنه و جايگزين كردن آن با قدرت سياسی و فرهنگ طبقه نوين حاصل می شود. يعنی طبقه ای كه نماينده نيروهای مولده بالنده است با انجام انقلاب به طبقه حاكمه تبديل می شود؛ و با اتكاء به قدرت خود مناسبات توليدی نوينی را حاكم می كند. اين همان ديكتاتوری طبقاتی است. ماركس و انگلس اين حقيقت را جلو نهادند كه جامعه طبقاتی در مقطع معينی از تاريخ تكامل جامعه بشری بوجود آمده و در مقطعی نيز از بين خواهد رفت. آنها با تجزيه و تحليل علمی از سرمايه داری اعلام كردند كه اين نظام آخرين شكل از جامعه بشری است كه در آن تمايزات طبقاتی و تخاصمات اجتماعی وجود دارد؛ و پرولتاريا با سرنگونی سرمايه داری و تغيير ريشه ای جامعه كليه شكل های استثمار و ستم و كليه تمايزات طبقاتی را محو خواهد كرد.

ماركس در اثر تاريخی خود "كاپيتال" راز استثمار و انباشت سرمايه را آشكار كرد. سرمايه داری نه تنها جامعه ای متكی بر توليد كالائی گسترده است، بلكه مشخصه آن عبارت از اينست كه نيروی كار (توانائی كار كردن انسان) به كالا تبديل شده است. ظاهر امر چنين است كه كارگر و سرمايه دار با يكديگر وارد مبادله ای برابر می شوند؛ اما ماركس با تحليلی موشكافانه نشان داد كه هر چند سرمايه دار نيروی كار كارگر را می خرد، اما كارگر در روند توليد، ارزشی به مراتب بيشتر از ارزش نيروی كار خود می آفريند. اين ارزش اضافی توسط سرمايه دار تصاحب می شود و منبع سود وی را تشكيل می دهد. اينست جوهر استثمار كارگر توسط سرمايه دار. سرمايه دار اين ارزش اضافه را برای شروع دور جديدی از استثمار كارگر و انباشت سرمايه بيشتر مورد استفاده قرار می دهد. بطور خلاصه، توليد ارزش اضافه، نيروی محركه حياتی انباشت سرمايه داری است.

ماركس و انگلس خاطر نشان كردند كه سرمايه داری برای نخستين بار نيروهای مولده را اجتماعی كرده است؛ و با رشد بی نظير نيروهای مولده نه فقط برای اولين بار در تاريخ بشر امكان تامين نيازهای مادی همه اعضای جامعه بطور مكفی و فزاينده، بلكه امكان رشد و تكامل  آزاد و پرورش استعدادهای جسمی و فكری آنان نيز فراهم آمده است. اما فقط امكانش ايجاد شده است؛ زيرا مالكيت بر ابزار توليد و تصاحب ثروتهای توليد شده، كماكان خصوصی باقی مانده و مانع تحقق اين امكان است. تضاد ميان توليد اجتماعی و تملك خصوصی سرمايه دارانه، همان تضاد خصمانه ای است كه سرچشمه جوشان انقلاب اجتماعی برای نابودی سرمايه داری و جايگزينی آن توسط كمونيسم است.

رسالت اين انقلاب اجتماعی بر دوش طبقه كارگر است. سرمايه داری با آفريدن طبقه كارگر (يا پرولتاريا) در واقع گوركنان خود را آفريده است. طبقه كارگر اولين طبقه در تاريخ جامعه طبقاتی است كه توليد را بر پايه محو هرگونه استثمار (بهره كشی) فرد از فرد سازمان خواهد داد. به همين خاطر طبقه كارگر آخرين طبقه تاريخ بشر نيز هست. زيرا با از بين رفتن جامعه طبقاتی، طبقه كارگر هم از بين می رود. تفاوت تاريخی پرولتاريا با طبقات ديگر در تاريخ بشر در همين جاست. طبقه كارگر مبشر رهائی كل نوع بشر است و خود رها نمی شود مگر آنكه كل نوع بشر را رها كند.

ماركس تاكيد كرد اگرچه كارگران بايد بی وقفه مبارزه كنند و نگذارند كه نظام سرمايه داری آنها را زير چرخهای خود خرد كند، اما مبارزه آنها نبايد به مطالبه بهبود شرايط كار و دستمزد تحت همين نظام محدود شود. كارگران بايد منافع عاليتر طبقه خويش و تمامی ستمديدگان را تشخيص دهند و برای سرنگونی نظام سرمايه داری و ايجاد جامعه كمونيستی نبرد كنند. ماركس تاكيد كرد كه طبقه كارگر بجای خواست يك روز مزد عادلانه بايد شعار امحاء هرگونه كار مزدی را بر پرچم خود بنويسد. ماركس و انگلس مشخصا گرايشات بورژوائی در جنبش طبقه كارگر كه هدف مبارزه را به افزايش دستمزد و مطالبات رفاهی محدود كرده، طبقه كارگر را به راه های مسالمت آميز دعوت می نمودند، افشاء كردند. آنها در "مانيفست حزب كمونيست" استراتژی انقلابی طبقه كارگر را چنين تدوين كردند: كسب قدرت سياسی به طريق قهرآميز و برقراری دولت خويش كه همانا ديكتاتوری پرولتاريا است.

اين راه انقلاب كمونيستی است؛ انقلابی كه به گفته ماركس در مقاله "مبارزه طبقاتی در فرانسه": "قطعی ترين شكل گسستن رشته های پيوند با مناسبات مالكيتی است كه ميراث گذشته است؛ شگفت آور نيست كه اين انقلاب در جريان تكامل خود با ايده هائی كه ميراث گذشته است به قطعی ترين شكل قطع رابطه كند... سوسياليسم اعلام ادامه دار بودن انقلاب است؛ اعلام اينست كه ديكتاتوری طبقاتی پرولتاريا نقطه گذار ضروری بسوی محو تمايزات طبقاتی بطور كلی است؛ بسوی محو كليه مناسبات توليدی است كه شالوده تمايزات موجود هستند؛ بسوی محو كليه مناسبات اجتماعی است كه منطبق بر اين مناسبات توليدی هستند؛ و در جهت دگرگون كردن كليه ايده هائی است كه از اين مناسبات اجتماعی بر می خيزند."

ماركس و انگلس تاكيد كردند كه اگرچه دنيا توسط بورژوازی به ملل گوناگون تقسيم شده، اما پرولتاريا برخلاف ديگر طبقات بايد ديدگاهی انترناسيوناليستی داشته باشد. زيرا سرمايه داری يك نظام جهانی است و پرولتاريا نيز يك طبقه واحد بين المللی است و منافعش در ايجاد يك جهان كمونيستی است. بر پايه چنين ديدگاهی، ماركس و انگلس جريان ايجاد سازمان بين المللی كارگران كشورهای مختلف، يعنی "انترناسيونال اول" را رهبری كردند.

ماركس و انگلس توجه قابل ملاحظه ای به موضوع مبارزه مسلحانه و قانون قهر انقلابی در گذار جامعه از يك مرحله تاريخی به مرحله بعد نمودند. مشخصا انگلس با تجزيه و تحليل تسليحات مدرن و تاكتيكها و استراتژی در جنگ مدرن، درسهائی را برای خيزش مسلحانه طبقه كارگر عليه حاكميت سرمايه، جمعبندی كرد.

تجربه انقلابی پرولتاريا در "كمون پاريس" نظرات ماركس و انگلس را غنا بخشيد و عميقتر كرد. در 18 مارس سال 1871 پرولتاريا و توده های انقلابی پاريس مسلحانه عليه سلطه ارتجاعی بورژوازی بپاخاستند. كمون پاريس اعلام حيات كرد. اين اقدام كه اولين آزمايش پرولتاريا برای سرنگون كردن بورژوازی و استقرار ديكتاتوری پرولتاريا بود، از ارزش تاريخی ــ جهانی برخوردار است. كارگران مسلح، شكستی را به قوای بورژوازی تحميل كردند و قدرت اقتصادی و معنوی كليسا را مورد حمله قرار دادند. آنها دستگاه پارلمانی بورژوازی را ملغی اعلام كردند و بجای آن ارگان قدرت توده ای را نهادند كه هم قانونگذار بود و هم مجری قانون.

كمون برای كارگران و مقامات دولتی دستمزدی برابر مقرر كرد. كمون كوشيد تسليح عمومی را جايگزين ارتش دائمی كند. اما عمر كمون كوتاه بود و بعد از دو ماه و نيم توسط ارتش بورژوازی به خون كشيده شد. ماركس و انگلس در جمعبندی از كمون چنين نتيجه گيری كردند كه "پرولتاريا نمی تواند ماشين حاضر و آماده دولتی را دست نخورده نگهدارد؛ بلكه بايد آن را در هم شكند و دستگاه و ديكتاتوری انقلابی خود را بوجود بياورد." ماركس و انگلس خاطر نشان ساختند كه كمون از پيروزی خود حداكثر استفاده را نكرد؛ در سركوب ضدانقلاب كوتاهی كرد؛ و موسسات بزرگ مالی از قبيل بانك فرانسه را تصاحب ننمود. علاوه بر آن، كمون با توده های دهقانی عقد اتحاد نبست و بنابراين از پشتيبانی آنها برخوردار نشد. با وجود اينكه كمون پاريس فقط 27 روز دوام يافت ولی دستاوردهای درخشان آن در استقرار و دفاع از ديكتاتوری پرولتاريا جاودانه باقی ماند.

 

لنينيسم و انقلاب اكتبر

دومين تلاش پرولتاريا برای كسب قدرت سياسی بسال 1917 در روسيه بوقوع پيوست. انقلاب اكتبر، دولت فئودال امپرياليستی روسيه را برانداخت. استقرار ديكتاتوری پرولتاريا آغازگر مرحله ای نوين در تاريخ جنبش طبقه كارگر بين المللی بود. پرولتاريا تحت رهبری حزب پيشاهنگ كمونيست خود يعنی حزب بلشويك، توده ها را مسلح كرده و از طريق يك قيام مسلحانه توده ای، ارتش دائمی دولت روسيه را تار و مار كرد و پس از آن به مدت 3 سال يك جنگ داخلی عظيم را عليه باقيمانده ارتش ارتجاع و ارتشهای مهاجم 14 كشور امپرياليستی به پيش برد. در جريان قيام و جنگ داخلی، ارتش سرخ پرولتاريا شكل گرفت و رشد كرد. انقلاب اكتبر، خطوط اوليه راه كسب قدرت توسط پرولتاريا در كشورهای سرمايه داری امپرياليستی را بدست داد.

ولاديمير ايليچ لنين در جريان رهبری جنبش انقلابی پرولتری در روسيه و مبارزه عليه رويزيونيسم درون جنبش روسيه و جنبش بين المللی كمونيستی، ماركسيسم را به مرحله نوين تكامل داد.

در ميان خدمات عديده لنين، بايد از تحليل وی در مورد تكامل سرمايه داری به بالاترين و آخرين مرحله خود يعنی امپرياليسم نام برد. لنين نشان داد كه سرمايه داری در مرحله امپرياليستی، در عين آنكه خصوصيات اساسی خود را حفظ كرده، اما نسبت به دوران اوليه خود خصائل ويژه ای يافته است. فرايند استثمار و انباشت سرمايه داری بيش از پيش بين المللی شده است و امپرياليسم به جای واحدهای كوچك سرمايه، با رشد و سلطه سرمايه انحصاری مشخص می شود. لنين خاطر نشان كرد كه يكی ديگر از مشخصات امپرياليسم، بوجود آمدن سرمايه مالی از ادغام سرمايه صنعتی و سرمايه بانكی است. بدين ترتيب واحدهای متمركز عظيمی از سرمايه شكل گرفته اند كه نه فقط كليه بخشهای اقتصادی يك كشور معين را كنترل می كنند بلكه قادرند اقتصاد تمامی كشورها و مناطق جهان را تحت نفوذ خود در آورند. لنين تاكيد كرد كه يك وجه مشخصه مهم امپرياليسم، صدور سرمايه است. با ظهور امپرياليسم، صدور كالا ديگر اساسی ترين فعاليت اقتصادی بين المللی سرمايه نبوده، بلكه صدور سرمايه به شكل سرمايه گذاری مستقيم يا بصورت وام و اشكال ديگر، جای آن را گرفته است. امپرياليسم بر رشد سرمايه داری در مستعمرات و نيمه مستعمرات افزوده و نظامات توليدی ماقبل سرمايه داری را بصورت تابع در خود ادغام كرده است. اگرچه با تكامل سرمايه داری به امپرياليسم، سرمايه بيش از پيش بين المللی شده و بخشهای گوناگون جهان در يك روند انباشت سرمايه داری جهانی ادغام شده اند، اما سرمايه امپرياليستی، هويت ملی خود را حفظ كرده است. در عصر امپرياليسم، رقابت كه يك خصيصه ذاتی سرمايه است از ميان نرفته بلكه تشديد يافته و به شكل فشرده در كشاكش دولتهای امپرياليستی جلوه گر می شود. اين رقابت در طول حيات امپرياليسم، دو بار شكل جنگ جهانی و مكررا شكل جنگ های منطقه ای به خود گرفته است.

بدون تحليل از امپرياليسم تبيين استراتژی و تاكتيكهای صحيح برای انقلاب پرولتری ناممكن بود. لنين بر پايه اين تحليل، جهت گيريهای استراتژيك مهمی را برای انقلاب در كشورهای مختلف فرموله كرد. او تاكيد كرد كه جهان ميان معدودی كشور امپرياليستی و شمار زيادی كشور تحت سلطه تقسيم شده و اين يك مشخصه اساسی امپرياليسم است. وی خاطر نشان كرد كه انقلاب سوسياليستی در كشورهای امپرياليستی بدون حمايت از مبارزات رهائيبخش در كشورهای تحت سلطه امپرياليسم امكان ناپذير است. چنين حمايتی، يك وظيفه انترناسيوناليستی پرولتری است. لنين نشان داد كه تحت امپرياليسم، پايه های انقلاب پرولتری جهانی گسترده تر شده و عصر امپرياليسم، عصر انقلابات پرولتری است. حتی در كشورهای عقب مانده ای كه تحت سلطه امپرياليسم قرار دارند و مناسبات ماقبل سرمايه داری بطور گسترده در آنها وجود دارد، مبارزه انقلابی تحت رهبری پرولتاريا نه تنها می تواند به استقلال از امپرياليسم و ريشه كن كردن مناسبات ماقبل سرمايه داری نائل آيد، بلكه می تواند به سوسياليسم گذر كند. اين انقلابات همراه با انقلابات سوسياليستی در كشورهای سرمايه داری، دو مولفه انقلاب جهانی پرولتری را تشكيل می دهند.

بعلاوه لنين بر تغيير مهمی كه ظهور امپرياليسم در ساختار طبقه كارگر در كشورهای سرمايه داری پيشرفته بوجود آورده بود انگشت گذاشت. او اين نكته را آشكار ساخت كه بورژوازی توانسته يك بخش كوچك از طبقه كارگر در كشورهای امپرياليستی را با استفاده از فوق سودهای حاصله از استثمار و غارت بين المللی بخرد و آن را به اشرافيت كارگری تبديل كند. اين كار به انشعاب در طبقه كارگر انجاميده است. اين قشر ممتاز در بهترين حالت، مدافع سياستهای رفرميستی و سوسيال دمكراتيك است. در مقابل، بخشهای تحتانی طبقه كارگر در كشورهای امپرياليستی، پايه اجتماعی انقلاب پرولتری و انترناسيوناليسم پرولتری را تشكيل می دهند.

قشر اشرافيت كارگری، پايه مادی بروز رويزيونيسم در ميان اكثريت احزاب سوسيال دمكرات متشكل در "انترناسيونال دوم" بود. وقتی كه جنگ جهانی اول در سال 1914 آغاز شد، اين احزاب به سود بورژوازی امپرياليستی كشور خود موضع گيری كردند و شعار "دفاع از سرزمين پدری” را جلو گذاشتند. آنها بجای تبليغ اتحاد و رفاقت انترناسيوناليستی ميان كارگران و توده های ستمديده كشورهای درگير جنگ، در صفوف طبقه كارگر جهانی تخم نفاق و دشمنی پاشيدند. همزمان اين احزاب به انكار ماهيت واقعی دولت بمثابه ابزار سركوب يك طبقه توسط طبقه ديگر پرداخته، سرنگونی قهرآميز دولت بورژوائی و برقراری ديكتاتوری پرولتاريا را نفی كردند. در دوره جنگ جهانی اول، شرايط انقلابی در بسياری كشورهای سرمايه داری ظاهر شده بود، ليكن غلبه رويزيونيسم بر احزاب انترناسيونال دوم موجب عقيم ماندن انقلاب در اين كشورها شد. برخلاف اين احزاب، حزب بلشويك روسيه سياست شكست طلبی انقلابی را در پيش گرفت و شعار تبديل جنگ امپرياليستی به جنگ داخلی را جلو گذاشت؛ و انقلاب روسيه را به پيروزی رساند. لنين گفت: "بدون مبارزه با اپورتونيسم، مبارزه عليه امپرياليسم ناممكن است." لنين مبارزه حادی را برای افشاء و طرد رويزيونيست های انترناسيونال دوم كه در راس آنها كارل كائوتسكی قرار داشت به پيش برد. اين مبارزه نقش تعيين كننده ای در تشكيل "انترناسيونال كمونيستی سوم" بازی كرد.

در كوره حاد مبارزه طبقاتی، لنين درك ماركسيستی از ابزار تعيين كننده انقلاب پرولتری يعنی حزب پيشاهنگ را تكامل داد. حزب لنينی بر پايه درك صحيح از رابطه آگاهی بطور عموم و آگاهی كمونيستی بطور مشخص با حركت خودبخودی، و رابطه بين رهبری پيشاهنگ و توده ها استوار شد. تبيين اين درك صحيح، بدون مبارزه عليه يك جريان بورژوا ليبرالی درون جنبش كارگری روسيه كه لنين بر آن نام "اكونوميسم" نهاد، ناممكن بود. اكونوميسم با حركت سياسی نقشه مند طبقه كارگر برای كسب قدرت سياسی مخالفت می كرد و می كوشيد جنبش طبقه را به سطح مبارزه برای بهبود وضع معيشت كارگران تقليل دهد. اكونوميستها ضرورت تئوری انقلابی و اهميت مبارزه تئوريك را نفی كرده، با ضرورت يك حزب پيشاهنگ برای انجام انقلاب پرولتری و خصلت انقلابی و نقش رهبری كننده آن مخالفت می كردند. لنين خاطر نشان ساخت: "بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی نمی تواند وجود داشته باشد." او نشان داد كه آگاهی برخاسته از مبارزات خودبخودی كارگران، قسمی بوده و بنابراين يك آگاهی همه جانبه و كمونيستی نيست. او تاكيد كرد كه طبقه كارگر نمی تواند و نبايد توجه خود را صرفا يا عمدتا به مبارزات اقتصادی معطوف دارد؛ بلكه بايد به مبارزه همه جانبه عليه نظام سرمايه داری برخيزد و عليه ستمهائی كه بر كارگران و تمامی قشرها و طبقات مردم روا می شود بجنگد. بايد به تمامی عرصه های جامعه بپردازد و ياد بگيرد كه در هر مساله اجتماعی مهم و هر واقعه جهانی، منافع طبقاتی خويش را تشخيص دهد. فقط بدين طريق است كه كارگران می توانند ماهيت نظام حاكم و طبقات استثمارگر را بشناسند؛ و توان رهبری و متحد كردن توده های ستمديده را تحت پرچم انقلاب پرولتری بدست آورند. لنين تاكيد كرد كه شكل گيری آگاهی انقلابی طبقه كارگر و پيشبرد نبرد انقلابی توسط اين طبقه، در غياب يك حزب پيشاهنگ كمونيست ناممكن است. اين حزب بايد نماينده ديدگاه و منافع پرولتاريا باشد؛ ديدگاه كمونيستی را به درون مبارزه توده ها ببرد تا مبارزه خودبخودی آنها را به يك جنبش آگاهانه انقلابی ارتقاء دهد. لنين اصول تشكيلاتی چنين حزبی را نيز روشن كرد. حزب پيشاهنگ نه فقط از صفوف پرولتاريا بلكه از ميان انقلابيون قشرها و طبقات ديگر نيز عضوگيری می كند؛ اما همگی اينها بايد بر پايه ديدگاه كمونيستی و استراتژی و برنامه سياسی مشترك متحد شوند؛ همگی بايد زندگی خود را وقف آرمان رهائی پرولتاريا كنند. حزب بايد تشكيلاتی منضبط و محكم باشد و يك استخوانبندی مخفی داشته باشد كه بتواند در مقابل سركوب دشمنان طبقاتی تاب آورده، ادامه كاری خود را در مبارزه انقلابی حفظ كند. پرولتاريا فقط زمانی كه ستاد فرماندهی خود را داشته باشد می تواند پيچ و خم های مبارزه طبقاتی را طی كند، توده ها را وسيعا در مبارزه انقلابی برای نابودی دولت درگير سازد و قدرت سياسی را به كف آورد. بدون وجود چنين حزبی بمثابه ستاد رهبری كننده طبقه كارگر روسيه، انقلاب اكتبر به ثمر نمی رسيد.

انقلاب اكتبر 1917 دنيا را تكان داد. كارگران و دهقانان در اتحاد نوبنياد شوروی، صحنه سياست را پر كردند. زنان در مقياس عظيم به ميدان آمدند و به حقوق سياسی و اجتماعی و اقتصادی بيسابقه ای دست يافتند؛ آنها وسيعا درگير سياست و توليد شدند. ملل ستمديده ای كه قرنها در روسيه تزاری كه به زندان ملل مشهور بود به بند كشيده شده بودند، از حق تعيين سرنوشت برخوردار شدند. يك دولت چند مليتی بر مبنای برابری ملت ها، اقليت های ملی و زبان ها بر پا شد. مايملك طبقات استثمارگر مصادره شد و دولت، مالكيت عمومی را بنيان نهاد. نخستين برنامه اقتصاد سوسياليستی طراحی و به اجراء گذاشته شد. چرخ توليد بر مبنای برنامه ای آگاهانه برای رفع نيازهای مردم به حركت درآمد. لنين بلافاصله وظيفه تشكيل انترناسيونال كمونيستی سوم (كمينترن) را در دست گرفت و ستاد مركزی انقلاب جهانی پرولتری را با شركت نمايندگان احزاب كمونيست انقلابی كشورهای مختلف بوجود آورد. دولت شوروی بر پايه ديدگاه و سياست انترناسيوناليستی با جنبش های انقلابی و رهائيبخش سراسر جهان ارتباط برقرار كرد و به آنها ياری رساند.

لنين طی دوران كوتاه بين كسب قدرت در سال 1917 تا زمان مرگش در سال 1924 توانست در زمينه اقتصاد سياسی سوسياليسم و ساختمان سوسياليستی نيز خدمات تئوريك و عملی مهمی انجام دهد. او جهتگيری اساسی پرولتاريا در زمينه دگرگون ساختن مالكيت از سرمايه داری به سوسياليستی در شهر و روستا را ترسيم كرد. يكی از خدمات تئوريك راهگشای لنين در تشخيص عوامل رشد سرمايه داری در بطن جامعه سوسياليستی بود. لنين بدرستی نقش و عملكرد توليد خرد، قانون ارزش و نيروی عادت را در بازتوليد قوای سرمايه داری در جامعه نوين مورد توجه قرار داد. اين خدمات لنين پايه مهمی برای تكاملات آتی اقتصاد سياسی سوسياليسم و شناخت بيشتر از قانونمندی جامعه سوسياليستی فراهم آورد.   

به دنبال مرگ لنين، مبارزه ايدئولوژيك و سياسی مهمی توسط استالين عليه تروتسكيست ها و ديگر كسانی كه ادعا می كردند سطح نازل نيروهای مولده در اتحاد شوروی، وجود جمعيت گسترده دهقانی و انفراد بين المللی اين كشور ساختمان سوسياليسم را ناممكن می كند، به پيش برده شد. در عمل ده ها ميليون كارگر و دهقان فقير به ريشه كن كردن نظام سرمايه داری كهن پرداخته، گام های عظيمی در كلكتيويزه كردن كشاورزی و آفريدن نظام اقتصادی نوينی كه عاری از استثمار باشد برداشتند. اين پيروزيها نفوذ ماركسيسم ــ لنينيسم را وسيعا گسترش داد و بر اعتبار شوروی در سطح جهان افزود. با وجود اين، تحولات عظيم سوسياليستی اواخر دهه 20 و دهه 30 ميلادی با ضعف های جدی رقم می خورد. بسياری از اين ضعفها مربوط به فقدان تجربه تاريخی قبلی و همچنين محاصره و تهديدهای جدی امپرياليستها عليه شوروی بود؛ اما ارتكاب برخی اشتباهات سياسی مهم از سوی حزب كمونيست شوروی به رهبری استالين، بر اين ضعف ها افزود. جمعبندی و درس آموزی از اين اشتباهات به دوش كمونيست های چين تحت رهبری مائوتسه دون افتاد.

 

مائوئيسم  و انقلاب چين 

شليك توپهای انقلاب اكتبر در روسيه ماركسيسم ــ لنينيسم را برای چين به ارمغان آورد. انقلاب پرولتری در چين، در سال 1949، يعنی سه دهه بعد از انقلاب اكتبر روسيه به پيروزی رسيد. انترناسيونال كمونيستی تحت رهبری لنين و استالين خطوط اوليه استراتژی انقلاب پرولتری در كشورهای مستعمره و نيمه مستعمره را روشن كرده بود. اما پيشبرد انقلاب در يك كشور نيمه فئودالی و تحت سلطه امپرياليسم، پيچيدگی ها و تضادهای خود را داشت. مائوتسه دون رهبر حزب كمونيست چين از طريق بكاربست خلاقانه ماركسيسم ــ لنينيسم در شرايط مشخص كشور موفق شد تئوری و استراتژی انقلاب پرولتری در چين را تدوين كند. مائو خاطر نشان كرد كه عليرغم وجود مناسبات نيمه فئودالی، از آنجا كه انقلاب بورژوا ــ دمكراتيك نوع كهن به شكست امپرياليسم و فئوداليسم و رهايی خلق چين نمی انجامد، نه نيازی به آن است و نه امكانپذير است. رهايی توده های خلق در گرو يك انقلاب دمكراتيك نوين تحت رهبری پرولتاريا است. اين انقلاب، سلطه امپرياليسم را بر می چيند، نظام اجتماعی را دگرگون می كند، مناسبات اقتصادی و اجتماعی نيمه فئودالی را از ميان بر می دارد و بدين طريق راه سوسياليسم را می گشايد. مائو نشان داد كه انقلاب پرولتری در اين نوع كشورها، پروسه ای واحد است كه دو مرحله دارد. مرحله نخست (مرحله انقلاب دمكراتيك نوين) با مبارزه برای سرنگونی سلطه امپرياليسم و فئوداليسم و سرمايه داری بوروكراتيك مشخص می شود. انقلاب با تحقق اين مرحله بلافاصله به مرحله سوسياليستی گذر می كند. برای پيشبرد انقلاب دمكراتيك نوين، تشكيل يك جبهه واحد گسترده از تمامی طبقات و قشرهائی كه می توانند عليه امپرياليسم و فئوداليسم و سرمايه داری بوروكراتيك متحد شوند، امری ضروری است. ستون فقرات اين جبهه را اتحاد كارگران و دهقانان (عمدتا دهقانان فقير و بی زمين) تشكيل می دهند. جبهه متحد خلق و كل مبارزات انقلابی بايد توسط پرولتاريا و حزبش رهبری شود.

مائوتسه دون در جريان رهبری جنگ انقلابی در چين، آموزه ها و استراتژی نظامی انقلاب پرولتری را بطور همه جانبه و كيفی تكامل داد. او يكی از حقايق روزمره جامعه طبقاتی را در جمله ای قدرتمند و فراموش ناشدنی چنين جمعبندی كرد:"قدرت سياسی از لوله تفنگ بيرون می آيد."

وی بر اساس پراتيك پيروزمند انقلاب چين، خطوط عمومی استراتژی انقلاب در كشورهای تحت سلطه امپرياليسم را ترسيم كرد. اين استراتژی، جنگ درازمدت خلق نام گرفت. بر مبنای اين استراتژی، پرولتاريا در اين كشورها می تواند جنگ انقلابی را با اتكاء به توده ها و با هدف كسب سراسری قدرت سياسی، از نقاطی كه دشمن نسبتا ضعيف است آغاز كند و آن را گسترش بخشد. مائو خاطر نشان كرد كه زمينه عينی اتخاذ استراتژی جنگ درازمدت خلق، اوضاع انقلابی است كه عموما در اين نوع كشورها وجود دارد. اين اوضاع نتيجه سلطه امپرياليسم و فقر و سركوب شديدی است كه مرتبا بخش های وسيعی از اهالی را در حالت شورش نگاه می دارد. بعلاوه، طبقات حاكمه كشور معمولا دچار تفرقه و درگيری های جدی درونی بوده و فاقد يك پايگاه اجتماعی قوی هستند. وجود مناسبات ماقبل سرمايه داری و نيروهای مولده عقب مانده، اعوجاج و ناموزونی اقتصادی و معضلات دولت در اعمال كنترل بر مناطق روستائی دور افتاده، شرايط مساعدی را برای آغاز و تداوم و گسترش جنگ انقلابی ايجاد می كند. ارتش خلق تحت رهبری حزب كمونيست می تواند با اتخاذ استراتژی و تاكتيك های صحيح از يك نيروی كوچك و ضعيف به نيروئی قوی و گسترده تبديل شود؛ از جنگ چريكی محدود در مناطق روستائی آغاز كند و بتدريج عملياتش را بسط دهد؛ و مناطق پايگاهی را بمثابه منبع حمايت اقتصادی و سياسی و نظامی جنگ برپا دارد؛ در مناطق پايگاهی، اشكال جنينی قدرت سياسی نوين را برقرار كند و انقلاب ارضی را برای درهم شكستن مناسبات توليدی كهنه به پيش برد. ارتش خلق طی دورانی طولانی با گسترش مناطق، شهرها را از طريق روستاها محاصره می كند و شرايط را برای برپائی قيام در شهرها و در هم شكستن كامل دولت ارتجاعی و كسب قدرت سياسی مهيا می سازد. اصول پايه ای جنگ خلق، برای انقلابيون كمونيست در همه كشورهای جهان اعتبار جهانشمول دارد. رئوس اين اصول بدين قرارند: در جنگ، انسان تعيين كننده است نه اسلحه. جنگ انقلابی، جنگ توده هاست. دشمن به شيوه خود می جنگد و ما به شيوه خود می جنگيم. حزب كمونيست بايد بر تفنگ حكم براند و هرگز نبايد اجازه داد كه تفنگ بر حزب مسلط شود. اين اصول پايه ای در همه كشورها دارای اهميت حياتی است. اين تئوری ها حاصل ده ها سال رهبری جنگ انقلابی توسط مائوتسه دون و جمعبندی ديالكتيكی وی از هزاران نبرد است.

مائو در جريان سازماندهی انقلاب پرولتری، بطور علمی تجارب جنبش بين المللی كمونيستی را جمعبندی كرد و درك لنينيستی از زندگی و مبارزه درونی حزب كمونيست را به سطح كيفيتا بالاتری ارتقاء داد. مائو نقش اساسی مشی انقلابی توده ای در نگرش و عملكرد حزب پيشاهنگ طبقه كارگر را مورد تاكيد قرار داد و فعاليتهای حزب را بر اين اساس رهبری كرد. يكی از مهمترين تكاملات مائو در زمينه "مبارزه دو خط" در حزب كمونيست و ضرورت پيشبرد آگاهانه آن است. مائو با گرايشی كه حزب كمونيست را "يكدست" ميديد، مرزبندی كرد و تاكيد نمود كه تضاد و مبارزه ميان ايده های صحيح و ناصحيح مداوما در حزب جريان دارد و بايد چنين باشد. اين مبارزه در مقاطعی، به سطح مبارزه ميان خط ماركسيستی و خط رويزيونيستی جهش می كند. اين تضاد و مبارزه در حزب انعكاسی از تضاد ميان طبقات؛ و تضاد ميان نو و كهنه در جامعه است. هرگاه بينش های طبقاتی غير پرولتری در حزب دست بالا را بيابند، خصلت پرولتری حزب عوض ميشود. مائو تاكيد كرد كه از درون مبارزه دو خط ميان صحيح و غلط است كه حزب بايد تكامل يابد و مرتبا انقلابی تر شود؛ و يقينا بدون مبارزه عليه ايده های نادرست، حزب پرولتاريا تغيير ماهيت داده، به يك حزب بورژوائی تبديل می شود.

پيروزی انقلاب چين در اكتبر 1949 نقش مهمی در ضربه زدن به نظام امپرياليستی و گشودن افق های نوين به روی خلقهای جهان بازی كرد. يك جمعيت چند صد ميليونی تحت رهبری كمونيست ها بپاخاست و با سرنگون كردن نظام نيمه مستعمره ــ نيمه فئودال، بساط استثمار را برچيد و مصائب جامعه كهن نظير بيكاری و گرسنگی و فحشاء و اعتياد كه قرن ها بر شانه توده ها سنگينی می كرد را طی چند سال ريشه كن كرد. بردگان مزدی و رعايا به سروران جامعه تبديل شدند. انقلاب ارضی، ميليون ها دهقان را از يوغ فئوداليسم رها ساخت. مناسبات ديرينه پدرسالارانه و مردسالارانه زير ضرب رفت و قوانين نوين مبنی بر برابری زن و مرد در عرصه های مختلف به تصويب رسيد. فرهنگ نوين و ضد خرافی شكوفا شد. جنبش های تعاونی و كلكتيو در روستاها براه افتاد. توده ها با نيروی لايزال خود كوه ها را صاف و رودخانه ها را مهار كردند تا راه ساختمان سوسياليسم را هموار كنند.

 

ادامه انقلاب تحت ديكتاتوری پرولتاريا

به قدرت رسيدن رويزيونيست ها به رهبری خروشچف در شوروی و احيای سرمايه داری در آن كشور، اولين شكست بزرگ پرولتاريا بود. سرطان رويزيونيسم از سالها قبل در حزب كمونيست شوروی ريشه دوانده بود. اما مرگ استالين و سپس قبضه شدن قدرت سياسی توسط رويزيونيست ها به سال 1956 تير خلاص را بر اين حزب زد. رويزيونيست های خروشچفی در صحنه داخلی، ديكتاتوری پرولتاريا را سرنگون كرده و ديكتاتوری بورژوازی را برقرار كردند، سود را در فرماندهی اقتصاد قرار دادند و بسرعت سرمايه داری را در شوروی احياء كردند. آنها در صحنه بين المللی، تحت عنوان "حفظ صلح جهانی” و به بهانه اينكه "امپرياليستها به بمب اتمی دست يافته اند و ديگر نمی توان عليه آنها دست به انقلاب مسلحانه زد" پرولتاريا و خلقهای جهان را به "مبارزه مسالمت آميز" با امپرياليسم و ارتجاع فراخواندند. رويزيونيست های خروشچفی با سه تئوری "مسالمت آميز" (همزيستی مسالمت آميز، رقابت مسالمت آميز، گذار مسالمت آميز) و دو تئوری "تمام خلقی” (حزب تمام خلقی و دولت تمام خلقی) سازش طبقاتی را موعظه كردند. 

تغيير ماهيت شوروی، واقعه ای تكان دهنده برای جنبش بين المللی كمونيستی محسوب می شد. مائوتسه دون در پيشاپيش كمونيست های انقلابی جهان به افشای ماهيت حكام نوين شوروی و واقعيت احيای سرمايه داری در آن كشور پرداخت. اين يكی از مبارزات سترگ و پيچيده در سطح جنبش كمونيستی بود. اما بزرگترين خدمت مائو به جنبش طبقه كارگر جهانی، تحليل از مسائل نوظهوری كه در مقابل جامعه سوسياليستی سربلند ميكنند و ارائه راه حل تئوريك و عملی در مورد جلوگيری از احيای سرمايه داری در جامعه سوسياليستی بود.

در دهه 50 ميلادی مائوتسه دون، علاوه بر به قدرت رسيدن رويزيونيست ها در شوروی، با سربلند كردن نيروهای مشابهی در خود حزب كمونيست چين روبرو شد. درون حزب كمونيست چين مبارزه ای حاد بر سر جهت گيری جامعه و چگونگی تكامل اقتصادی و سياسی و فرهنگی آن در گرفت. كمونيست های انقلابی چين در كنار خود بورژواهائی را يافتند كه خواهان ترمز زدن بر روند تحولات سوسياليستی بودند. اينان مخالف ادامه دگرگونی انقلابی در مناسبات توليدی و تقويت و توسعه اشكال مالكيت سوسياليستی و جمعی بوده، اين كار را "زياده روی” می دانستند. مائو از اينان به عنوان رهروان سرمايه داری نام برد. رهروان سرمايه داری در عرصه سياست و فرهنگ و آموزش نيز در جهت تضعيف حاكميت پرولتاريا حركت می كردند و ديدگاه ها، ارزشها و مظاهر طبقات استثمارگر را اشاعه می دادند. احيای سرمايه داری در شوروی سوسياليستی و ظهور يك بورژوازی نوين در چين سوسياليستی، مائوتسه دون را به بررسی و جمعبندی عميق از خصلت جامعه سوسياليستی و تجربه ساختمان سوسياليسم در اتحاد شوروی واداشت. مائو با اين سئوالات روبرو شد كه چگونه بورژوازی از خاك جامعه سوسياليستی سر بلند می كند و با اتكاء به چه تضادها و عواملی مرتبا بازتوليد می شود؟ چگونه رهبران سابقا كمونيست در ميانه راه می ايستند و به بورژوازی نوين تبديل می شوند؟ چرا در شوروی مقاومت جدی در برابر رويزيونيست های خروشچفی صورت نگرفت؟ چگونه می توان از انحطاط جامعه سوسياليستی و فاسد شدن حزب و دولت انقلابی جلوگيری كرد؟

مائو در مقابل حملات كينه توزانه و رويزيونيستی خروشچف از خدمات استالين دفاع كرد. اما او برای تحليل از مسائل جامعه سوسياليستی و پاسخگوئی به سوالات فوق بايد از اشكالات مهمی كه در ديدگاه و عملكرد استالين موجود بود جمعبندی كرده، با آنها مرزبندی می نمود. استالين از برقراری مالكيت دولتی سوسياليستی بر صنعت و كشاورزی اين نتيجه گيری نادرست را كرده بود كه "در اتحاد شوروی طبقات متضاد ديگر وجود ندارد" و جامعه شوروی ديگر "از تصادمات طبقاتی رهائی يافته است". استالين بر اين اساس، خطر سرنگونی دولت پرولتاريا را فقط از سوی تهاجمات و توطئه های امپرياليستی و يا از جانب عناصر بورژوازی كهن می ديد. حال آنكه در جامعه سوسياليستی خطر احياء سرمايه داری عمدتا از سوی نيروهای بورژوازی نوين است كه در چارچوب خود جامعه سوسياليستی رشد كرده و در حزب كمونيست و ساختارهای دولتی لانه می كنند.  استالين اين ضرورت را ناديده گرفت كه تحت سوسياليسم بايد از طريق بسيج توده ها به انقلاب مداوم دست زد؛ او ضرورت پيشبرد تحولات انقلابی مداوم در روبنای ايدئولوژيك و سياسی جامعه و از همه مهمتر در خود حزب كمونيست و ساختارهای دولتی را از نظر دور می داشت. از طرف ديگر، بر پايه همين تحليل نادرست از خصلت جامعه سوسياليستی، وی تضادهائی كه به ناگزير در ميان خلق به ظهور می رسيد را به حساب نفوذ "بورژوازی سرنگون شده و عوامل خارجی” گذاشته، صف ميان خلق و دشمنان را مخدوش می كرد. مائوتسه دون، اشتباهات استالين را ناشی از تجربه محدود پرولتاريا در ساختمان سوسياليسم و نيز آغشته بودن تفكر وی به ماترياليسم مكانيكی دانست. اين اشتباهات باعث تضعيف پرولتاريا در مبارزه اش عليه بورژوازی نوخاسته در شوروی شد و زمينه مساعدی برای تقويت و گسترش رويزيونيسم ايجاد كرد.

مائو بر پايه بررسی خصلت جامعه سوسياليستی و جمعبندی از تجارب ساختمان سوسياليسم در شوروی و چين، مسائل استراتژيك زير را روشن و سيستماتيزه نمود: پس از سرنگونی طبقات حاكمه كهن و كسب قدرت سياسی توسط پرولتاريا، پس از تبديل مالكيت ابزار توليد از مالكيت خصوصی طبقه بورژوا به مالكيت عمومی دولت پرولتری،  تبديل سرمايه های كوچك و مالكيت های فردی به مالكيت اجتماعی دولتی يا مالكيت گروه های كلكتيو، هنوز نابرابری های مهمی در ميان قشرهای مردم در جامعه باقی می ماند. اين نابرابری ها به شكل تضاد طبقاتی و مبارزه طبقاتی بروز می يابد. مائو خاطر نشان كرد سوسياليسم يك پديده متضاد است كه هم بقايای سرمايه داری و هم جوانه های كمونيسم را در خود دارد. جامعه سوسياليستی، جهش بزرگی به پيش است كه در آن نيروی كار ديگر خريد و فروش نمی شود و تحت سلطه نيروی طبقاتی بيگانه و متخاصم نيست. اما در اين جامعه كماكان نابرابری ها و تمايزات مهمی بين بخشهای مختلف وجود دارد. مهمترين اين تضادها ميان كار يدی و فكری، شهر و روستا، و زن و مرد است كه با ادامه حيات جوانبی از مناسبات اقتصادی بورژوائی نظير تفاوت دستمزدها و مبادله كالائی همراه است. كليه اين نابرابری ها، "حق بورژوائی” خوانده می شوند. همه اينها زمينه مادی رشد بورژوازی نوين در بطن جامعه سوسياليستی و درون چارچوبه مالكيت سوسياليستی است. مائو تاكيد كرد كه سوسياليسم پايان راه نيست و طبقات و مبارزه طبقاتی در سراسر دوران سوسياليسم موجود است. در سوسياليسم با برقراری قدرت سياسی طبقه كارگر، تناسب قوای طبقاتی و شرايط مبارزه طبقاتی تغيير كرده و پرولتاريا می تواند با اتكاء به قدرت خود زمينه های بروز تخاصم اجتماعی را محدود كند. اما سوسياليسم به دليل خصلت متضادش دو راه پيش رو دارد: تكامل و پيشروی با هدف برقراری كمونيسم در جهان؛ يا عقبگرد بسوی سرمايه داری.

مائوتسه دون برای اولين بار در تاريخ جنبش كارگری موفق به تبيين يك تفكر علمی و جامع از اقتصاد سياسی سوسياليستی شد. او در عين آموختن از جوانب مثبت ساختمان سوسياليسم در شوروی از بسياری درك های نادرست غالب در ميان كمونيستهای آن كشور گسست كرد. مائو مشخصا با اين درك شوروی ها كه سوسياليسم را با برقراری مالكيت عمومی و دستيابی به سطح معينی از رشد نيروهای مولده مساوی قرار می دادند مرزبندی نمود. او تاكيد كرد كه شكل مالكيت دولتی می تواند نقابی بر مناسبات بورژوائی بكشد؛ سوسياليستی بودن يا نبودن اقتصاد را بايد با اين محك سنجيد كه آيا در جهت محدود كردن تمايزات، نابرابری ها، حق بورژوايی، قانون ارزش، ريشه كن كردن تقسيم كار كهن و نابودی طبقات حركت می كند يا در جهت حفظ و ازدياد آنها.

مائوتسه دون در تحليل راهگشای خود از مبارزه طبقاتی در سوسياليسم روشن كرد كه بورژوازی نوين، مركز سياسی خود را درون خود حزب كمونيست می سازد. مائو اعلام كرد: "شما داريد انقلاب سوسياليستی می كنيد ولی هنوز نمی دانيد كه بورژوازی كجاست. بورژوازی درست در حزب كمونيست است ـ همين صاحب منصبانی كه راه سرمايه داری را در پيش گرفته اند." آن بخش از رهبران حزب و دولت كه استراتژی و سياست و هدف انقلاب پرولتری و برقراری كمونيسم را كنار گذاشته، می خواهند كشور را بر پايه تقويت تمايزات و احياء سرمايه داری اداره كنند، هسته مركزی بورژوازی نوين را تشكيل می دهند. اينها رويزيونيست ها هستند. به قدرت رسيدن رويزيونيست ها در يك كشور سوسياليستی به معنای به قدرت رسيدن بورژوازی نوين است. مائو تاكيد كرد كه رهبری حزب كمونيست در سراسر دوره سوسياليسم ضروری است، اما تحت سوسياليسم حزب كمونيست خصلتی متضاد پيدا می كند. از آنجا كه قدرت سياسی مهمترين بخش هر جامعه طبقاتی است و در جامعه سوسياليستی، پرولتاريا از طريق حزبش قدرت سياسی را اعمال می كند، بورژوازی نوين تلاش می كند حزب كمونيست را تحت سيطره خود در آورد. بنابراين حزب كمونيست به عرصه حاد كشمكش بورژوازی نوين با پرولتاريا تبديل می شود. به همين دليل در سوسياليسم، حزب عرصه تعيين كننده مبارزه طبقاتی است. مائو بر نقش تعيين كننده روبنا (آگاهی طبقاتی توده ها، خصلت انقلابی حزب، فرهنگ و آموزش) در حفظ دولت پرولتاريا و تعميق خصلت سوسياليستی زيربنای اقتصادی جامعه تاكيد گذاشت.

مائو درك ماركسيستی از خصلت گذاری و متضاد جامعه سوسياليستی و مناسبات طبقاتی درون آن را به روشنی تبيين كرد و تاكيد نمود كه پيشبرد ساختمان سوسياليسم و جلوگيری از احيای سرمايه داری، تنها بر متن تكامل آگاهانه مبارزه طبقاتی و ادامه انقلاب امكان پذير است. او اين ديدگاه و روش را در چين سوسياليستی بكار بست و انقلاب كبير فرهنگی پرولتاريائی را عليه بورژوازی نوخاسته در حزب و دولت پرولتری رهبری نمود. در دهه 60 رويزيونيست ها موفق شده بودند در حزب كمونيست و دولت، در مديريت برخی كارخانجات و كلكتيوهای روستائی و موسسات آموزشی و مجامع فرهنگی و هنری، جای پای خود را محكم كنند. اجرای سياست های بورژوائی در حيطه هائی كه رويزيونيست ها در آنجا قدرت داشتند باعث حادتر شدن تضادهای اجتماعی شده بود. تحميل مقررات مستبدانه در برخی كارخانه ها، نارضايتی كارگران از مديران را برانگيخته بود. رهروان سرمايه داری می كوشيدند زنان را در سياست و توليد، تابع و درجه دوم نگهدارند و راه را بر رهائی همه جانبه و كامل آنان ببندند. ديدگاه های محافظه كارانه و انضباط خشك و بوروكراتيك در راس موسسات آموزشی، جوانان را بشدت در منگنه گذاشته بود و آزار می داد. مائوتسه دون با اتكاء به نارضايتی و جوشش توده ها، فراخوان "بمباران مقرهای فرماندهی” بورژوازی در حزب و دولت سوسياليستی را صادر كرد. به قول مائو "انقلاب فرهنگی، شكل و شيوه ای نوين برای برانگيختن توده های وسيع بود تا جوانب تاريك ما را بطور آشكار و همه جانبه و از پايين افشاء كنند."

در انقلاب فرهنگی ميليونها نفر تحت رهبری مركز انقلابی در حزب كمونيست چين بپا خاستند و جامعه سوسياليستی را انقلابيتر كردند. با اين انقلاب، تحولات اجتماعی و اقتصادی و فكری عميقی بوجود آمد. توده های عظيم كارگران و ديگر انقلابيون در جريان اين مبارزه بزرگ، آگاهی طبقاتی خويش را عمق بخشيده، بر ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم مسلط تر و در اعمال قدرت سياسی توانمندتر شدند. در جريان انقلاب فرهنگی دهها ميليون كارگر و دهقان و جوان با اشتياق و بطور خستگی ناپذير به مطالعه و بحث آثار كلاسيك ماركسيستی پرداختند. روحيه انتقاد به مقامات بالای حزبی و بيان نظرات در روزنامه های ديواری دست نويس به امری توده ای تبديل شد. در انقلاب فرهنگی كميته های انقلابی نوين شكل گرفتند. اين كميته ها از سطوح پايه ای محلی تا سطوح عالی نهادهای حكومتی حضور داشتند و تركيب های گوناگونی از قشرهای مختلف توده ها، تجارب و سنين مختلف، كاركنان فكری و يدی، كارگران و مديران و افراد حزبی و غير حزبی را در بر می گرفتند. بعنوان يك سياست رسمی و رايج، كارگران در امر مديريت شركت جستند و مديران و متخصصان و مقامات حزبی و دولتی نيز بنوبه خود درگير توليد شدند. ابتكار و تجربه كارگران در جهت ابداعات تكنيكی و توسعه توليد بكار گرفته شد و دستاوردهای بيسابقه ای ببار آورد. كمون های خلق كه اشكال پيشرفته تر مالكيت اجتماعی و مناسبات سوسياليستی را در روستا نمايندگی می كردند تقويت شده و گسترش يافتند. مطالعه و بحث و مبارزه تئوريك و فلسفی وسيعا به ميان توده های كارگر و دهقان برده شد و با پراتيك توليدی درهم آميخت. روشنفكران و كادرهای حزب عازم روستاها شدند و با توده ها پيوند خوردند. علم و هنر از انحصار گروهی نخبه خارج شد و مردم عادی به اين عرصه راه يافتند. واحدهای ميليشيا برای تسليح توده ها بسط يافتند. جنبش رهائی زنان عليه سنن جان سخت و ايدئولوژی های كهنه مردسالارانه دامن زده شد و بطور كلی مبارزات مهمی در جهت محدود كردن تمايزات اجتماعی به پيش رفت.

انقلاب فرهنگی اولين مبارزه توده ای در تاريخ سوسياليسم بود كه با هدف آگاهانه سرنگون كردن بورژواهای نوخاسته ای كه از درون ساختارهای دولت پرولتری سر بلند كرده بودند، انجام می شد. انقلاب فرهنگی به مدت 10 سال تلاش بورژوازی برای كسب قدرت و احيای سرمايه داری در چين را پس زد و عقيم گذاشت. انقلاب فرهنگی، راه و روش پيشبرد مبارزه ای بود كه تحولات نوين و بيسابقه ای را در زمينه مناسبات اقتصادی و روبنای سياسی و ايدئولوژيك جامعه به ثمر رساند و دروازه های نوينی را برای حركت بسوی كمونيسم گشود. انقلاب فرهنگی خود بخشی از خيزش انقلابی دهه 60 بود كه آمريكا و اروپا و كشورهای آسيا و آفريقا و آمريكای لاتين را در بر گرفت. اين انقلاب بنوبه خود تاثيرات عميقی بر خيزش انقلابی در سطح جهان بر جای گذاشت. از آن جائی كه انقلاب فرهنگی در مقابل "سوسياليسم" خفقان آور شوروی رويزيونيستی، تصوير شاداب و زنده ای از سوسياليسم را به پرولتاريا و خلقهای همه كشورها ارائه كرد، بسرعت در بين جوانان انقلابی محبوب شد.

فروكش خيزش انقلابی دهه 60 در سطح بين المللی از يكسو و فشارها و تهديدهای نظامی سوسيال امپرياليسم شوروی عليه چين از سوی ديگر، بار ديگر باعث رشد و تقويت نيروهای رويزيونيست درون چين به سركردگی دن سيائو پين شده بود. تناسب قوای طبقاتی در سطح بين المللی و داخلی بسود جريان بورژوائی و به زيان دولت پرولتاريا در حال چرخش بود. از اوايل دهه 70 ميلادی مائوتسه دون و يارانش كه در ميان آنها رهبران برجسته ای نظير "چيان چين" و "چان چون چيائو" قرار داشتند، نبرد نوينی را عليه رهروان سرمايه داری درون حزب و دولت چين تدارك می ديدند. اما با مرگ مائو در سال 1976 رويزيونيست ها فرصت را غنيمت شمرده و كودتای ضدانقلابی خود را به اجراء گذاشتند. آنها در عرصه داخلی به نابودی دستاوردهای انقلاب فرهنگی پرداخته و حول شعار "ثروتمند شدن شكوهمند است" احيای سرمايه داری را آغاز كردند. رويزيونيست ها در عرصه بين المللی تحت عنوان تئوری "سه جهان" پرولتاريا و خلقها را به سازش با دولتهای ارتجاعی و امپرياليستهای غربی فراخواندند. در اين ميان، جريان دگما ــ رويزيونيستی در جنبش بين المللی كه حزب كار آلبانی برهبری انورخوجه سردمدار آن بود، دست به حملات افسار گسيخته عليه مائو و مائوئيسم زد. اين جريان دركی رويزيونيستی از خصلت جامعه سوسياليستی داشت و با تئوری ادامه انقلاب تحت ديكتاتوری پرولتاريا و انقلاب فرهنگی ضديت می ورزيد. "خوجه ايسم" در زمينه انقلاب در كشورهای تحت سلطه نافی مرحله انقلاب دمكراتيك نوين و وجود مساله ارضی ــ دهقانی و درستی استراتژی جنگ طولانی مدت خلق بود. اين جريان در مقابل بينش ديالكتيكی ماترياليستی مائو، ملغمه ای از ماترياليسم مكانيكی و ايده آليسم، و در مقابل بينش انترناسيوناليستی مائو، بينش ناسيوناليستی را ارائه می داد.

شكست پرولتاريا و به قدرت رسيدن رهروان سرمايه داری در چين، اهميت تاريخی و جهانی انقلاب كبير فرهنگی پرولتاريائی را بهيچوجه كمرنگ نمی كند. مشعلی كه مائوتسه دون برای روشن كردن راه آينده برافروخته، همچنان فروزان است. دستاوردهای انقلاب فرهنگی فقط مربوط به مورد مشخص چين سوسياليستی نيست؛ و فقط به دوران بعد از كسب قدرت توسط پرولتاريا نيز محدود نمی شود. اين تجربه برای كليه احزاب كمونيست (چه قدرت سياسی را كسب كرده باشند چه در تدارك اين كار باشند) درسهای جهانشمول بر جای گذاشته است. يعنی پرولتاريا را به درك روشنتر، مبانی تئوريك صحيحتر و روشهای عملی متكامل تر و انقلابی تری در ارتباط با حزب پيشاهنگ و اشكال سازماندهی، مشی توده ای، رابطه آگاهی و مبارزه خودبخودی و مبارزه دو خط درون حزب رسانده است. انقلاب فرهنگی مشخصا به تكوين و تكامل درك ماركسيستی ـ لنينيستی ـ مائوئيستی از ديكتاتوری پرولتاريا و ساختمان سوسياليسم پا داد كه همچنان مبنای حركت طبقه كارگر جهانی در پيشبرد انقلابات پرولتری آتی است. 

مائو در جريان هدايت انقلابات عظيمی كه هر يك جهان را به لرزه درآورد، علم ماركسيسم ــ لنينيسم را به مرحله سوم و كيفيتا عاليتر يعنی ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم تكامل داد. ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم حاصل جمع افكار و عقايد و سياستهای ماركس و لنين و مائو، اين رهبران و آموزگاران بزرگ پرولتاريا نيست. بلكه بسط و تكامل تئوری كمونيستی از زمان ماركس تاكنون است؛ چكيده مبارزات تئوريكی و پراتيكی طبقه كارگر در يك قرن و نيم اخير است. ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم در جريان نبرد طبقاتی برای تغيير جهان و در پروسه شناخت از جهان و طبيعت، حكم تلسكوپ و ميكروسكوپ را دارد كه به طبقه ما ديد گسترده و دقت نظر می بخشد. اين ايدئولوژی شكست ناپذيراست، چرا كه حقيقت است. استحكام تئوريك بر اين پايه، درك تاريخ بر اين پايه و بكاربست صحيح سياستهای مبتنی بر اين علم و ايدئولوژی در پراتيك انقلابی، رمز پيروزی تاريخی و دورانساز پرولتاريای جهانی است. امروز، با اتكاء به آن بايد راه خويش را هموار كنيم، بار ديگر كشورهای سوسياليستی را در جهان بر پا داريم و انقلاب جهانی پرولتری را عميقتر و گسترده تر به پيش بريم.

 

 

 

 

 

 

سياست، فرهنگ و اقتصاد در جامعه سوسياليستی  

 

كمونيسم جهانی و دوران گذار

هدف و دورنمای پرولتاريا ايجاد يك جهان كمونيستی است. در كمونيسم از طبقات، توليد كالائی و پول، ستم و استثمار، سياست و ايدئولوژی منطبق بر اينها خبری نيست. در كمونيسم، مقولاتی نظير جنگ، فقر، بيكاری جائی ندارند؛ ملت ها و مرزها و اديان در كار نيستند و هر شكلی از ستم جنسيتی و ملی و مذهبی رخت بر بسته است؛ انسانها به عده ای كه فقط كار فكری و مديريت می كنند و ديگرانی كه فقط به كار يدی مشغولند، تقسيم نمی شوند. از آنجا كه در كمونيسم، طبقات از ميان رفته اند و هيچ نشانی از نابرابری های طبقاتی و جنسيتی و ملی نيست، وجود ماشين دولتی بمثابه ابزار سلطه و تحميل اراده يك طبقه بر طبقه ای ديگر زائد است. در كمونيسم، دولت وجود ندارد؛ همانطور كه احزاب بمثابه نمايندگان سياسی طبقات گوناگون نيز وجود ندارند. با محو طبقات و نابرابری های طبقاتی، مقولاتی نظير ديكتاتوری و دمكراسی، نابرابری و برابری مفهوم خود را از دست خواهد داد و از ميان خواهد رفت. تقسيم كار و تفاوت های جنسيتی و نژادی در جامعه كمونيستی، مايه امتياز يكی بر ديگری و يا سلطه بخشی از جامعه و انقياد و محروميت بخش ديگر نخواهد بود. در كمونيسم هر فرد هم برنامه ريز است و هم كارگر. انسانها در جريان تعاونی آگاهانه و داوطلبانه به توليد و بازتوليد نيازهای همگان می پردازند. در كمونيسم، هركس به اندازه توانائيش به جامعه خدمت می كند و هركس به اندازه نيازش از جامعه باز می ستاند. اصل كمونيستی "از هركس به اندازه توانش، به هركس به اندازه نيازش" بدين معناست كه هدف انسانها از كار كردن، ديگر بقای فردی خودشان نيست. توان توليدی و وفور همگانی در كمونيسم بدانجا رسيده كه امكان مادی تحقق اصل "به هركس به اندازه نيازش" را فراهم آورده است؛ و شعور اجتماعی آنقدر تكامل يافته و تفكر كمونيستی آنچنان همگانی شده كه اصل "از هركس به اندازه توانش" داوطلبانه به اجراء درمی آيد. در انجام اين كار نه زوری در كار خواهد بود و نه كسی به فكر تقلب خواهد افتاد. زيرا اين مقولات همراه با طبقات و تخاصم طبقاتی و دولت طبقاتی به موزه های عهد عتيق سپرده خواهد شد. نابودی طبقات و تمايزات طبقاتی به معنای آن نيست كه در جامعه كمونيستی هيچ تضاد و مبارزه ای وجود نخواهد داشت. در آنجا تضادهائی ميان روبنا و زيربنای اقتصادی، مناسبات توليدی با نيروهای مولده و نظرات صحيح و ناصحيح و غيره كماكان موجود خواهد بود. اما اين تضاد و مبارزه، خصلت طبقاتی و خصمانه نخواهد داشت. 

جهان كمونيستی از طريق انقلابات پرولتری ساخته خواهد شد. طبقه كارگر در تمامی كشورها بايد چنين انقلابی را سازمان دهد و با سرنگون كردن طبقات استثمارگر بسوی اين هدف گام بردارد. اما انقلاب پرولتری نمی تواند به يك ضربت در سراسر جهان به پيروزی دست يابد. ناموزونی جهان سرمايه داری و افت و خيز انقلابات در كشورهای مختلف، اين امر را ناممكن می كند. به ناگزير ميان جامعه سرمايه داری و جامعه كمونيستی يك دوران طولانی گذار و دگرگونی انقلابی يكی به ديگری وجود دارد كه سوسياليسم خوانده ميشود:

سوسياليسم، حاكميت سياسی طبقه كارگر است كه ديكتاتوری پرولتاريا خوانده می شود؛

سوسياليسم، يك شيوه اقتصادی مشخص و متمايز از سرمايه داری است؛

و در عين حال، سوسياليسم يك جامعه در حال گذار، دارای تضاد و مرتبا در حال تغيير است و با تلاطمات و جهشهای انقلابی در سطح ملی و بين المللی تكامل می يابد.

آنچه سمت و سوی تحولات و پيشرويهای مداوم در جامعه سوسياليستی را تعيين می كند، قطب نمای كمونيسم است: آيا در جهت ريشه كن كردن تمايزات طبقاتی و اجتماعی حركت می شود يا خير؟ آيا مبارزه ای پيگير برای محو ايدئولوژی و افكار و عقايد كهنه ای كه توجيه گر جامعه طبقاتی هستند به پيش برده می شود يا اين ايده ها به اشكال مختلف بازتوليد می شوند؟ اين معيار تعيين می كند كه سياستها و اقدامات در جامعه سوسياليستی، نماينده پيشرفت بسوی كمونيسم است يا نشانه عقبگرد به سرمايه داری. ضامن و لازمه حفظ و پيشرفت جامعه سوسياليستی در مسير كمونيسم جهانی، وجود دولت پرولتاريا در سراسر دوران گذار است.

 

دولت پرولتري: دمكراسی و ديكتاتوري

پرولتاريا تحت رهبری حزب پيشاهنگ خود و از راه انقلاب قهرآميز توده ای، دستگاه قدرت دولتی طبقات حاكم را در هم می شكند و نابود می كند. پرولتاريا با اتكاء به نهادها و تشكلاتی كه پروسه انقلاب را رهبری كرده و به انجام رسانده اند (يعنی حزب كمونيست، ارتش سرخ و جبهه متحد خلق، سازمان های توده ای سراسری و محلی) ساختارهای نوين قدرت سياسی سراسری كه كيفيتا متفاوت از ساختارهای سياسی دولت كهن است را می سازد. 

برخلاف بورژوازی كه دولت خود را نماينده "اراده همگانی” می خواند و از "دمكراسی برای همه" دم می زند، پرولتاريا با صراحت اعلام می كند كه دولت پرولتری، نظير دولت بورژوازی، دارای دو جنبه است: ديكتاتوری و دمكراسی. دمكراسی بورژوائی يعنی ديكتاتوری بر پرولتاريا و ساير توده ها. اين مساله هم در كشورهای تحت سلطه امپرياليسم كه رژيم هايش مردم را به شكل عريان و خشن و مستمر سركوب می كنند صادق است و هم در دمكراسی های انتخاباتی غربی. دولت پرولتاريا درست در نقطه مقابل اين قرار دارد؛ يعنی دمكراسی برای طبقه كارگر و توده ها  است؛ و ديكتاتوری برای بورژوازی و استثمارگران. توده های مردم كه از حق حاكميت سياسی و اداره سياست و اقتصاد و فرهنگ جامعه محروم بوده و توسط دولت بورژوائی سركوب شده اند به سروران واقعی جامعه تبديل می شوند. زحمتكشان به آزادی يا حقوق اساسی خود دست می يابند. اين حقوق عبارتند از: حق حاكميت سياسي؛ حق كنترل اقتصاد جامعه؛ حق اعمال حاكميت بر كليه عرصه های روبنا؛ حق سركوب نيروهای متخاصمی كه در صدد احيای سرمايه داری هستند.

عوامفريبان بورژوا می كوشند دولت را دستگاهی "بيطرف" و "ميانجی طبقات اجتماعی” معرفی كنند. حال آنكه كليه دولتها خواه پرولتری خواه بورژوائی، مضمون طبقاتی معينی دارند. دولت ديكتاتوری بورژوازی در هر شكل كه باشد (نظامی، مذهبی، يا دمكراسی غربی) نماينده منافع اقليت استثمارگر و حافظ مناسبات توليدی استثمارگرانه است. تحت اين دولت، آن كه توليد می كند كمتر از همه از ثروت توليد شده بهره می گيرد و كسی كه نقشی در توليد ندارد آن را تصاحب و انباشت می كند. سياست، ايدئولوژی، قانون و قوای سركوبگر از اين وضعيت حفاظت می كنند. در مقابل، ديكتاتوری پرولتاريا نظام مالكيت خصوصی سرمايه دارانه را در هم می شكند؛ نظام مالكيت اجتماعی را برقرار می كند و شرايطی را فراهم می كند كه در آن هركس به اندازه كارش از ثروتهای اجتماعا توليد شده بهره مند شود. ديكتاتوری پرولتاريا شرايط محو گام به گام كليه تمايزات طبقاتی و اجتماعی و نهادها و افكاری كه اين تمايزات را تقديس و تقويت می كنند را بوجود می آورد. ديكتاتوری پرولتاريا برای پيشروی انقلاب جهانی پرولتری و ايجاد يك جهان كمونيستی مبارزه می كند. سياست، ايدئولوژی، قانون و اعمال جبر در دولت پرولتاريا به اين اهداف خدمت می كند.

دولت پرولتاريا، ارتش و دستگاه اداری، محكمه و قوانين خاص خود را دارد. ارتش در جامعه سوسياليستی كيفيتا متفاوت از ارتش بورژوائی است؛ سلسله مراتب نظامی اين ارتش به ايجاد تمايزات طبقاتی ميان فرماندهان و سربازان منجر نمی شود و بر اطاعت كوركورانه مبتنی نيست. اين ارتش در پيوند با توده ها در امر توليد شركت می كند. دستگاه اداری دولت پرولتری نيز با دستگاه عريض و طويل بوروكراتيك بورژوائی ماهيتا فرق دارد. از آنجا كه وظيفه دولت پرولتری بر خلاف دستگاه اداری در جوامع ارتجاعی، سركوب اكثريت اهالی نيست و از آنجا كه توده ها نقش گسترده ای در اداره عرصه های گوناگون جامعه نوين بازی می كنند، دستگاه دولت پرولتری بسيار كوچكتر از دستگاه دولت بورژوايی است. اگر در جامعه بورژوائی قوانين برای حفاظت از تمايزات طبقاتی و نابرابری های اجتماعی عليه پرولتاريا و ساير توده هاست، در جامعه سوسياليستی هدف از قوانين، محو كردن تمايزات طبقاتی و نابرابری های اجتماعی بوده، عليه طبقات استثمارگر است.

اما عليرغم همه اين تفاوتهای كيفی، نفس موجوديت دستگاه دولتی با بخشهای نظامی و اداری گوناگونش، بازتاب تقسيم كار متناقض و شكاف ناگزير ميان اين نهاد با توده هاست. اين شكاف می تواند بستر عينی شكل گيری يك قشر ممتاز جدا از توده شود و به رشد ديدگاه و خط بورژوائی در قلب دستگاه دولت سوسياليستی كمك كند. به همين خاطر، داشتن درك صحيح انقلابی از اين وضعيت متناقض و اتخاذ شيوه های صحيح برای محدود كردن اين شكاف عينی، يكی از وظايف حياتی پيشاهنگ طبقه كارگر در جامعه نوين است. اين جزئی از مبارزه پرولتاريا برای انقلابی كردن مداوم نهاد دولت نوين است كه از فردای كسب قدرت سياسی آغاز می شود. حركت در جهت زوال دولت كه يك شاخص پيشروی به سوی هدف كمونيسم جهانی است، با انقلابی كردن مداوم دولت و نهادهای گوناگونش معنا می يابد. حزب پرولتری بايد بر بستر مبارزه آگاهانه و مستمر عليه گرايشات و خطوط بورژوائی در صفوف ارتش، برای مستحكم كردن پيوند رده های مختلف آن با منافع انقلاب و توده ها تلاش كند. يك اقدام معين ديگر در راستای محدود كردن تقسيم كار بين نهاد حرفه ای نظامی و مردم، و مشاركت مستقيم توده ها در اعمال و حفظ قدرت سياسی، تشكيل و تقويت ميليشيای توده ای به مثابه تبارز خلق مسلح در كنار ارتش سرخ است. پيشاهنگ طبقه كارگر بايد به سازماندهی كارزارهای متناوب سياسی ـ ايدئولوژيك توده ای عليه بارزترين و خطرناكترين اشكال بوروكراتيسم، فساد و امتياز طلبی بورژوائی در سطوح مختلف مقامات دولتی بپردازد؛ نارضايتی و مقاومت و مبارزه خودجوش و پراكنده توده ها عليه بيعدالتی ها و تبعيضات و نابسامانی ها در دولت و حزب را تشخيص دهد؛ و شورش عادلانه توده ها عليه اينها را تشويق و حمايت و رهبری كند.

 

دولت و حزب

در دولت پرولتری، حزب كمونيست نقش رهبری كننده دارد و اين نقش رسميت يافته و نهادی شده است. يكی از تبليغات رايج بورژوازی اينست كه: "دولت كمونيستها تك حزبی است و به همين خاطر راه شركت مردم در قدرت سياسی بسته شده است. در مقابل، دولتهای سرمايه داری چند حزبی هستند. حاكمان مرتبا عوض می شوند و به همه فرصت حكومت كردن می دهند." اين بحثی عوامفريبانه است. در جوامع سرمايه داری به همه طبقات فرصت حكومت كردن داده نمی شود. بلكه قشرهای مختلف طبقه بورژوازی هستند كه در احزاب مختلف متشكل شده و در هر دوره يكی از آنها و يا ائتلافی از اين احزاب، حكومت را تشكيل می دهند. بازی فريبكارانه بورژوازی كه هر چند سال يك بار به مردم اجازه می دهد در انتخابات شركت كنند و از ميان احزاب بورژوائی، يعنی از ميان نمايندگان ستمگران و استثمارگران يكی را برگزينند، هيچ تغييری در اين واقعيت نمی دهد. بنابراين همواره هسته فشرده ای از رهبران بورژوازی ــ و فقط بورژوازی ــ هدايت دولت را در دست دارند. اين رهبران هم می توانند نماينده احزاب رسمی حكومتی باشند و هم می توانند از سياستمداران و استراتژيست های غير حزبی باشند كه نهادهای سياسی، نظامی و جاسوسی را می چرخانند.

در دولت پرولتری، بخشی از طبقه كارگر كه در حزب كمونيست متشكل شده، نقش رهبری كننده را بازی می كند. پرولتاريا بر خلاف بورژوازی اين حقيقت را با صراحت اعلام می كند و شرايط مادی اجتناب ناپذير بودنش را روشن می كند: به علت تمايزات و شكافهائی كه در جامعه و جهان طبقاتی وجود دارد، صفوف طبقه كارگر مرتبا به بخش پيشرو، ميانه و عقب مانده تقسيم می شود. نتيجتا، هميشه اقليتی از طبقه كارگر پيش از سايرين به آگاهی طبقاتی دست می يابد و رسالت پرولتاريا مبنی بر نابودی ستم و استثمار سرمايه داری و ايجاد جامعه بی طبقه كمونيستی را بطور علمی درك می كند. اين بخش پيشرو در حزب متشكل می شود و به مثابه ستاد فرماندهی طبقه كارگر عمل می كند. 

اما نقش رهبری كننده حزب در دولت پرولتری به معنای انفعال يا دور بودن توده های كارگر و زحمتكش از اعمال قدرت سياسی نيست؛ درست برعكس. حزب كمونيست، شركت مستمر توده ها در هدايت آگاهانه امور سياسی و اقتصادی و فرهنگی را رهبری می كند و نهادهای قدرت توده ای را در اشكالی مانند شوراها، مجامع و تشكلات توده ای و قدرتهای محلی و غيره در كليه سطوح جامعه تقويت می كند و تحكيم می بخشد. بعلاوه، در جامعه سوسياليستی، حزب كمونيست نه تنها يك حزب در قدرت است بلكه همچنين پيشاهنگ مبارزه انقلابی عليه آن جوانبی از قدرت است كه به مانعی در راه محو تمايزات و تضادهای بجا مانده از گذشته تبديل می شود. حزب كمونيست در كوره انقلابات ادامه دار دستخوش دگرگونی انقلابی شده و نوسازی می شود. بنابراين شركت توده ها در امر سياست و اداره جامعه در دولت پرولتری، با آنچه در دمكراسی های انتخاباتی بورژوائی می گذرد، زمين تا آسمان فرق دارد و يك شركت ظاهری و نا آگاهانه نيست. هدف از تبليغات بورژوازی عليه نقش حزب در سوسياليسم، محروم كردن طبقه كارگر از ابزاری است كه برای دستيابی به آگاهی طبقاتی، كسب قدرت سياسی و پيشروی بسوی كمونيسم به آن نياز مبرم دارد.

 

دولت و ايدئولوژی 

بر كليه دولتهائی كه در تاريخ بوجود آمده اند ايدئولوژی طبقه معينی مسلط بوده است. اين حقيقتی بسيار مهم است كه عوامفريبان بورژوا آن را پنهان می كنند. نه تنها رژيم های مذهبی مانند جمهوری اسلامی يا سلطنت واتيكان در قرون وسطی، بلكه كليه حكومت های بورژوائی سكولار (غير دينی) هم دارای ايدئولوژی هستند. اساس ايدئولوژی دولت بورژوائی، جدا از شكل های متنوعی كه بخود می گيرد، عبارتست از تقويت و تقديس مالكيت خصوصی و مناسبات استثمارگرانه و ستمگرانه. ايدئولوژی بورژوايی يعنی ابدی دانستن نظام سرمايه داری و اعتقاد به غير قابل تغيير بودن جامعه استثماری. كليه ارزشها، سنن، آداب، آثار هنری و ادبی كه مناسبات مالكيت خصوصی استثمارگرانه را تقديس و تقويت می كنند، بخشی از روبنای ايدئولوژيك دولتهای بورژوائی را تشكيل می دهد. ايدئولوژی بورژوائی نه ابدی است و نه آنطور كه تبليغ می شود منطبق بر "ذات بشر". اين ايدئولوژی همانند خود طبقه بورژوازی محصول دوره تاريخی معينی است و در تاريخ مبارزه طبقاتی، عمر نسبتا كوتاهی دارد. عصر اين ايدئولوژی نيز مدتهاست بسر آمده است و سلطه كنونی آن بر جامعه بشری، بيش از پيش در گرو سركوب سازمان يافته توده ها به وسيله دولت بورژوائی است. اين دولت تمام امكانات خود را برای تبليغ ايدئولوژی بورژوائی، ارزشهای بورژوائی و نظام مالكيت بورژوائی بكار می اندازد و ايده های كمونيستی را سركوب می كند. تحقير توده ها، تفكرات نژادپرستانه و ضد زن، حرص و آز و خودپرستی، برتری جوئی ملی و افكار ارتجاعی ديگر، ايدئولوژی دولت بورژوائی را می سازند. دولت بورژوائی مرتبا چنين ايده هايی را بشكل مستقيم و غير مستقيم در نظام آموزشی و رسانه های گروهی ترويج می كند.

دولت پرولتاريا دارای ايدئولوژی كمونيستی است و اين را بروشنی اعلام می كند. اين ايدئولوژی درست در نقطه مقابل ايدئولوژی بورژوائی قرار دارد. اساس ايدئولوژی دولت پرولتاريا اينست كه جامعه مبتنی بر مالكيت خصوصی سرمايه داری، پوسيده و ارتجاعی شده و عمر آن بسر رسيده و بايد جای خود را به جامعه كمونيستی بدهد. كليه ارزشها، سنن، آثار هنری و ادبی كه اين ايده اساسی را در بر دارند، جزء روبنای ايدئولوژيك دولت پرولتاريا هستند. دولت پرولتاريا حداكثر توان خود را برای تبليغ و ترويج كمونيسم بكار می بندد.

ايدئولوژی كمونيستی درست برخلاف ايدئولوژی بورژوازی كه مربوط به عصر كهنه است و لاشه سنگين هزاران ساله نظام طبقاتی را بر دوش می كشد، ايدئولوژی عصر جديد است و از آينده الهام می گيرد. جهان نگری و متدولوژی كمونيستی مانند كليه بينش های طبقاتی ديگر جانبدار است؛ اما برخلاف آنها حقيقت را بيان می كند و قدرت فوق العاده اش از همينجا سرچشمه می گيرد. ايدئولوژی كمونيستی يك بينش علمی است كه مرتبا تمام تجارب بشر را سنتز و جذب می كند؛ مرتبا خود را نقد می كند و آنچه كه ديگر كهنه شده و يا نادرستی آن به اثبات رسيده را كنار می گذارد.

در جامعه سوسياليستی، حزب كمونيست آموزش ايدئولوژی كمونيستی را پيگيرانه در ميان مردم به پيش می برد؛ با اين هدف كه توده ها با مسلح شدن به اين ايدئولوژی، آگاهانه عليه هر آنچه ارتجاعيست شورش كنند؛ روحيه نقادانه آنها براتر شود؛ و شور نوآوری و تغيير مداوم جهان و خود در آنها برانگيخته شود. هدف از آموزش كمونيستی در جامعه سوسياليستی آن است كه توده های زحمتكش بتوانند راه سرمايه داری را از راه سوسياليستی تميز دهند و عليه سياستها و نيروهائی كه راه سرمايه داری را در پيش گرفته اند، بپاخيزند. اين درك از آموزش ايدئولوژی كمونيستی با دركی كه دولتهای رويزيونيستی نظير شوروی سابق و يا چين امروز از آن ارائه داده اند، تفاوت بنيادی دارد. آنها ايدئولوژی كمونيستی را به مشتی اصول خشك و بی فايده شبه مذهبی، يا به يك واحد درسی در محدوده دانشگاه تبديل كردند؛ زندگی و روح پويا و شورشگرانه آن را كشتند. هدف دولتهای رويزيونيست، كشيدن نقاب سوسياليستی بر نظام پوسيده سرمايه داری در كشورشان بود. به همين جهت آنها نياز داشتند كه پوسته ايدئولوژی كمونيستی را نگاه دارند، ولی درون آن را با محافظه كاری، اطاعت برده وار و به يك كلام، با محتوائی بورژوائی پر كنند. بنابراين بجای اتكاء به ادعاهای ايدئولوژيك دولتها، بايد محتوای ايدئولوژی آنان را با واقعيات اقتصادی ــ اجتماعی جامعه تحت حاكميتشان محك زد.

 

دولت و دين

دين آموزه اطاعت است؛ اطاعت كوركورانه. ماركسيسم آموزه شورش است؛ شورش آگاهانه. توده ها تنها زمانی كه به ماركسيسم مسلح باشند، می توانند آگاهانه دست به مبارزات سترگ برای تغيير بنيادين شرايط خود و جهان بزنند.

دولت ديكتاتوری پرولتاريا، دولتی آته ئيست يعنی بی خدا است. اما تحت اين دولت، اعتقاد به وجود خدا و داشتن مذهب برای آحاد جامعه آزاد خواهد بود. دولت پرولتری اين حقيقت را ترويج می كند كه خدا يا هيچ شكل ديگری از هستی ماوراء الطبيعه وجود ندارد و حقايق هستی را آنطور كه هست بايد ديد و به نفع زندگی بشر تغيير داد. با دين عمدتا بدين دليل مخالفت و مبارزه خواهد شد كه مناسبات اجتماعی و ارزشهای اخلاقی ستمگرانه را تقديس و تقويت می كند. اين مبارزه ای است خلاق و فعال و شورشگرانه كه با اتكاء به ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخی،  متدولوژی تحقيق و بررسی علمی و صحيح تمامی پديده های ناشناخته به پيش خواهد رفت و از طريق بكاربست مشی توده ای و آموزش توده ای عملی خواهد شد. كليه اعضای نهادهای مذهبی بايد مثل بقيه آحاد جامعه بر مبنای اصل "از هركس به اندازه توانش به هركس به اندازه كارش" كار كنند. دامنه فعاليت آنها، عمدتا از طريق بالا بردن آگاهی توده ها نسبت به ماهيت ارتجاعی و فريبكارانه اين ايدئولوژی، محدود خواهد شد.

تحت دولت پرولتاريا، دين و تخيلات وارونه و اسارتباری كه كارشان تخدير و تسكين انسانها و ايجاد روياهای كاذب است، نفی خواهد شد. در مقابل، كنكاش در ناشناخته ها و روياپردازی های علمی از طريق فعاليت هنری و علمی گسترش خواهد يافت. امكان ابداعات فنی و خلق آثار هنری بگونه ای كه در تاريخ نظير ندارد برای زحمتكشان فراهم خواهد شد. در جامعه نوين، با پيشرفت مبارزه آگاهانه برای حل صحيح تضاد ميان كار فكری و كار يدی، و تضاد ميان آگاهی و عمل (دانستن و عمل كردن)، پايه های مادی و اجتماعی ديدگاه های ايده اليستی، متزلزل و تضعيف می شود و زمينه عينی مساعدتری برای تسلط نگرش ماترياليستی، علمی و انقلابی پديد می آيد.

 

دولت و فرهنگ

عرصه فرهنگ و مشخصا هنر و ادبيات، بخش مهمی از روبنای جامعه است. هنر به خاطر تاثيرات شگرفی كه بر ذهنيت مردم جهت طرفداری از نظم حاكم و ارزشهای آن، يا به زير سئوال كشيدن و شورش عليه آن دارد، حائز اهميت بسيار است. به همين دليل است كه بورژوازی به طرق مختلف اين عرصه را كنترل می كند. اين كار در جوامع تحت سلطه، با سركوب هنرمندان انقلابی و مردمی و سانسور عريان آثار آنها همراه است. در جوامع امپرياليستی، هنر و ادبياتی كه به نظم موجود خدمت نمی كند را به طرق زيركانه تر و پوشيده تری سركوب می كنند و مانع اشاعه و نفوذ آن می شوند.

در جامعه سوسياليستی، پرولتاريا بر عرصه فرهنگ كنترل اعمال خواهد كرد. كنترل، اساسا از طريق رشد و تقويت يك فرهنگ نوين عملی خواهد شد. يعنی آن دسته آثار هنری و ادبی كه به طرق مستقيم يا غير مستقيم، در قالب فرمهای هنری متنوع، به نقد جامعه طبقاتی و افشای افكار و آداب كهنه می نشينند و آينده ای عاری از كليه تمايزات اجتماعی را تصوير می كنند، تشويق و ترويج خواهند شد. توليد آثار هنری كه به درك عميقتر حقيقت در رابطه با جوانب گوناگون زندگی و جهان كمك می كند مورد حمايت قرار خواهند گرفت. گذار از جامعه سوسياليستی و رسيدن به كمونيسم، بدون رشد چنين فرهنگی امكان ناپذير است.

اما معنا و نتيجه كنترل پرولتاريا بر عرصه فرهنگ، به هيچوجه معادل با "يكدست"، تكراری و بی روح شدن آثار هنری، سترون شدن خلاقيت ها، رواج آثار "سفارشی”، مرگ روحيه مبارزه جويانه و نقادانه در عرصه هنر نيست. درست برعكس؛ اين عرصه به صحنه مباحثات و جدالهای پر شور بر سر محتوا و قالب آثار تبديل خواهد شد. در غير اين صورت نمی توان از تكامل هنر انقلابی سخن گفت.

در همين راستا تنوع و نوآوری در اشكال و قالب های هنری تشويق خواهد شد. هر چند محتوا و تاثيرات اجتماعی آثار هنری عمده است اما پر و بال دادن به خلاقيت هنری در بوجود آمدن اشكال هنری متنوع، انعكاس خواهد يافت و به عرصه هنر، پويائی و سرزندگی خواهد بخشيد.

پرولتاريا پس از كسب قدرت، كليه آثار هنری و ادبی كه سابقا به دليل مخالفتشان با نظم كهن سركوب می شدند را بطور گسترده در اختيار توده های مردم قرار خواهد داد. همزمان آثار هنری مترقی بين المللی نيز وسيعا اشاعه خواهد يافت. آثار هنری و ادبی در سطحی كه تاكنون سابقه نداشته، در اختيار توده های كارگر و دهقان قرار خواهد گرفت؛ و آنها به امكانات خلق آثار هنری دسترسی پيدا خواهند كرد.

تشويق و اشاعه آثار هنری توليد شده بوسيله توده ها (هنرمندان غير حرفه ای)، گامی خواهد بود در جهت محدود كردن تقسيم كار ديرينه ميان يك اقليت نخبه هنرمند و توده هائی كه صرفا مصرف كننده توليدات هنری هستند. دگرگون شدن مضامين آثار كه به پيدايش نوع نوينی از توليدات هنری می انجامد نيز به محدود شدن همين تقسيم كار كمك خواهد كرد. جهت گيری اساسی در جامعه نوين اينست كه توليدات هنری، منافع بنيادين و آرمانهای پرولتاريا و توده ها را متبلور كند و عمدتا انعكاس مبارزه، كار و زندگی باشد. درست به همين خاطر، مبارزه با گرايشات اكونوميستی كه منافع توده ها را به خواسته های محدود و روزمره تقليل می دهند، يا گرايشات پوزيتيويستی كه حقانيت و صحت و مفيد بودن هر نظريه و سياست و عمل را با نتايج فوری و كوتاه مدت و بلاواسطه اش اندازه می گيرند و از ترسيم افق های گسترده تر و دورتر عاجزند، امری اجتناب ناپذير و ضروری در عرصه آفرينش هنری خواهد بود.   

دولتهای مرتجع همواره از پيوند نزديك ميان هنرمندان و توده های مردم هراس دارند. بورژوازی همواره سعی می كند با دادن جايگاهی ممتاز به هنرمندان، آنان را بخرد و در انفراد از واقعيات جامعه و مردم در برج عاج بنشاند. در جامعه سوسياليستی، هنرمندان تشويق می شوند كه به ميان توده ها بروند، با آنها زندگی كنند و آثار خود را در ارتباط نزديك با زحمتكشان و با تاثير يافتن از آنها بيافرينند. بدين طريق، آثاری خلق می شود كه به توده های كارگر و دهقان در گسستن زنجيرهای هزاران ساله افكار و سنن طبقاتی و در ساختن جامعه نوين كمك می كند.

در جامعه سوسياليستی از توزيع آثاری كه بيان نارضايتی و مخالفت با دولت پرولتری است جلوگيری نخواهد شد. بلكه از وجود آنها برای خلاق كردن عرصه نقد هنری و جدل های ماركسيستی بر سر آفرينش آثار هنری نوين استفاده می شود. اتخاذ چنين سياستی در عرصه هنر و ادبيات، بازتاب سياست استراتژيك دولت سوسياليستی در زمينه حفظ "جبهه متحد" با اقشار غير پرولتری، منجمله روشنفكران نيز هست. شعار راهنمای پرولتاريا در اين زمينه، شعار مائوئيستی و مصاف طلبانه "بگذار صد گل بشكفد؛ بگذار صد مكتب فكری رقابت كند" است.  

در سياست های دولت پرولتری، انتشار و نمايش آثار هنری ارتجاعی داخلی و خارجی همراه با نقد آنها نيز جائی خواهند داشت، تا توده های مردم هر چه بهتر به مقايسه  بنشينند و  از  اين  طريق  آگاهی طبقاتی خود را بالا ببرند.

 

 

دولت و تبليغات 

در جوامع بورژوائی، طبقات حاكمه رسانه های گروهی و ساير ابزار تبليغی را در انحصار می گيرند، با اين هدف كه در مورد تاريخ و مسائل مهم جاری در جامعه و جهان، مغزها را از تصاوير وارونه و دروغ انباشته كنند. پيشرفت های علمی كه سرعت و گسترش بيسابقه ای در شبكه اطلاعات رسانی ايجاد كرده، در خدمت اين هدف قرار گرفته است. ابزاری مانند اينترنت كه بورژوازی آن را وسيله ای در خدمت "دمكراتيزه" كردن جهان جا می زند در واقع بيشتر از آن كه توسط توده ها مورد استفاده قرار گيرد، وسيله ای جهت كنترل بيشتر توده ها از نظر سياسی و ايدئولوژيك است.

هدف و مضمون تبليغات در جامعه سوسياليستی درست در نقطه مقابل جامعه بورژوائی قرار دارد. تحت ديكتاتوری پرولتاريا برای اولين بار در تاريخ جامعه طبقاتی، توده های مردم در سطح ميليونی با مهمترين مسائل جهان، تاريخ و هستی بطور حقيقی آشنا ميشوند. رسانه ها و ساير ابزار تبليغی و ترويجی، مردم را به درك ماترياليستی ديالكتيكی از اجتماع و طبيعت، تاريخ و جهان مجهز می كنند تا با واقعيات آنگونه كه هست روبرو شوند. تجربه جوامع سوسياليستی واقعی نشان می دهد كه توده های عادی مردم، هزاران بار بيشتر از توده های مردم در دمكراسی های بورژوائی از واقعيات جهان، جامعه و تاريخ آگاهی داشتند و از چنان شعور سياسی برخوردار بودند كه در كشورهای سرمايه داری حتی به فكر نمی گنجد.

در سوسياليسم، پرولتاريا وسايل چاپ و كتابخانه و رسانه های گروهی كه سابقا در دست نخبگان بورژوازی بود، و يا در كشورهای تحت سلطه در مراكز قدرت دولتی تمركز يافته بود را در اختيار وسيعترين توده ها در شهر، روستا، كارخانه، مزرعه و مدرسه قرار ميدهد تا آنان بتوانند بطور مستقيم عقايد خود را بيان كنند و نشر دهند. دولت پرولتاريا، مترجمان، رسانه ها و امكاناتش را در اختيار كمونيست های دنيا می گذارد تا بتوانند آثار كمونيستی را به اقصی نقاط جهان برسانند.

 

آزادی بيان و مساله مخالفت

ديكتاتوری پرولتاريا به معنای آن نيست كه تنها پرولتاريا و هواداران دولت سوسياليستی از آزادی بيان برخوردار خواهند بود. تجربه تاريخی نشان می دهد كه پرولتاريا به هنگام كسب قدرت با جامعه ای دو قطبی، كه يك طرف آن توده پرولتر صف كشيده و در طرف ديگر طبقه بورژوازی، مواجه نيست. بلكه قشرهای وسيع توليد كنندگان خرد و بطور عموم خرده بورژوازی در جامعه حضور دارند. دولت پرولتاريا تلاش می كند و می آموزد كه چگونه با قشرهای خرده بورژوائی، بخصوص دهقانان و بخش وسيعی از روشنفكران كنار بيايد، بدون اينكه از منافع بنيادين پرولتاريا دست بكشد. ديكتاتوری پرولتاريا برخلاف سياست خلع يد و سركوبی كه در عرصه سياست، اقتصاد و فرهنگ در مورد بورژوازی به اجراء می گذارد، در ارتباط با خرده بورژوازی، سياست همزيستی و مبارزه درازمدت را در پيش می گيرد. بدين معنی كه هم با اين قشر مدارا می كند، و هم در جريان حركت بسوی محو تمايزات طبقاتی، در شرايط مادی و جهان بينی خرده بورژوازی دگرگونی ايجاد می كند.

تحت حاكميت دولت پرولتری نه تنها بحث و مخالفت سركوب نخواهد شد، بلكه نقش مهمی در زندگی سياسی و ايدئولوژيك جامعه سوسياليستی بازی خواهد كرد. اصل راهنما برای دولت پرولتری، در هر اوضاع و احوالی اينست كه شيوه های مناسب دامن زدن به بحث و ابراز نظر مخالف درون حزب و در ميان توده های وسيع بر سر مسائل عمده سياست و امور جهانی و همچنين علم و فلسفه و فرهنگ را بيابد. چنين سياستی از اين درك ماركسيستی بر می خيزد كه حقيقت از درون فرايند تضاد و مبارزه نظرگاه های متفاوت بيرون می آيد. دامن زدن به بحث و جدل، برخورد آگاهانه به تضاد و مبارزه، بخش لاينفك ماركسيسم است.

در ديكتاتوری پرولتاريا، ابراز نارضايتی نسبت به قوانين و سياستهای رسمی، نقش و كاركرد معينی خواهد داشت. چرا كه حتی در يك جامعه سوسياليستی، حقيقت هميشه مساوی با ايده ها و قوانين مسلط نيست. تجربه بشر نشان داده است كه حقايق نوين در ابتدا توسط اقليتی بيان ميشود و برای فراگير شدنش مبارزه لازم است. در جامعه سوسياليستی، دامن زدن به تقابل ايده های مخالف و نقد نظرات گوناگون هدف نيست، بلكه ابزاری برای دستيابی به درك عميقتر حقيقت است، تا برای ادامه دگرگونی های انقلابی در جامعه و تغيير طبيعت، در خدمت به منافع نوع بشر مورد استفاده واقع شود.

 

 

هدف دمكراسی پرولتری، مبارزه برای جامعه كمونيستی است 

اگر دولت پرولتری اراده و منافع اكثريت را نمايندگی می كند و پديده ای اينچنين نو و الهامبخش است، پس چه نيازی به مبارزه برای رسيدن به جامعه كمونيستی و زوال دولت است؟

ضرورت وجود دولت و نهادهای سياسی رهبری كننده مانند حزب كمونيست، در سراسر دوران سوسياليسم، از اين واقعيت مادی بر می خيزد كه در جامعه سوسياليستی و بطور كلی در جهان، طبقات و مبارزه طبقاتی وجود دارد؛ و امكان غصب دولت پرولتری توسط بورژوازی و احيای سرمايه داری از ميان نرفته است. اما روی ديگر سكه اينست كه درست به دليل همين شرايط مادی، جامعه سوسياليستی و ديكتاتوری پرولتاريا و تمام نهادهای رهبری كننده آن، منجمله حزب كمونيست، خصلتی متناقض دارند.

در سوسياليسم توده ها به مثابه اربابان جامعه و صاحبان ابزار توليد به ميدان می آيند، اما اين مساله نسبی و متضاد است. توده ها بطور فزاينده در رهبری و اداره امور جامعه سوسياليستی درگير می شوند، اما اراده و منافع آنان به ميزان تعيين كننده ای توسط حزب كمونيست نمايندگی می شود. از اين رو اگر رهبری حزب و دولت در دست ماركسيست ــ لنينيست ــ مائوئيست ها باشد، حقوق اكثريت (يا دمكراسی برای توده ها) تضمين خواهد شد. در مقابل، اگر رهروان سرمايه داری با نقاب كمونيسم قدرت سياسی را در دست بگيرند، ماهيت اين نهادها عوض شده و به ارگانهای سركوب اكثريت تبديل خواهند شد. به همين دليل، نوسازی مداوم حزب كمونيست و بطور كلی نهادهای قدرت در جامعه سوسياليستی امری حياتی است.

تحت سوسياليسم، توده ها از طريق سازمان های توده ای و منتخب خود در كارخانه و مدرسه و مزرعه و غيره مستقيما در اداره عرصه های گوناگون جامعه شركت می جويند. اما هنوز نهادهای تخصصی مجزا از توده ها، نظير ارتش، برای اداره جامعه ضروری است. همين "تخصصی و مجزا" بودن به اين نهادها خصلت متناقض می دهد. اين انعكاس وجود تضاد ميان اداره كنندگان جامعه از يك سو و توده های زحمتكش از سوی ديگر است. اين تقسيم كار كه ميراث تاريخی جامعه كهن طبقاتی است به علت ادامه موجوديت برخی تضادهای عينی مانند تضاد بين كار يدی و فكری و محدوديتها و الزامات ناشی از مبارزه با دشمنان طبقاتی در سطح ملی و بين المللی، تا مدتهای مديد بر جای خواهد ماند. تنها در كمونيسم است كه برای اداره جامعه آنچنان سيستم اداری بوجود خواهد آمد كه واقعا بيان اراده كل جامعه خواهد بود. با وجود اين، تحت سوسياليسم بايد مرتبا از اين شكاف كاسته شود تا پيشروی جامعه سوسياليستی تضمين شود.

ادامه انقلاب تحت سوسياليسم و دگرگونی های بيشتر در روبنا و زيربنای جامعه سوسياليستی، امكان در هم شكستن هر چه بيشتر تقسيم كارهای كهنه را فراهم می كند، و با خود شكلهای پيشرفته تر اداره جامعه را پديد می آورد كه دخالت توده ها را در سطح وسيعتر و عميقتر ممكن می سازد. همانطور كه انقلاب كبير فرهنگی پرولتاريائی در چين نشان داد، محدود كردن شكاف ميان هسته رهبری و توده ها، و يافتن شكلهائی برای ادامه انقلاب توده ای تحت سوسياليسم، بخشی مهم از جهت گيری جامعه بسوی كمونيسم است. اين كار برای ممانعت از احياء سرمايه داری و تقويت خصلت پرولتری حزب و دولت، حياتی است. لازمه رسيدن به كمونيسم، تغييرات انقلابی در كل جهان از طريق پيشبرد مبارزه طبقاتی است. اما "هدف نهائی كمونيسم" بايد در ساختمان جامعه سوسياليستی بازتاب روشنی داشته باشد.

 

اقتصاد سوسياليستي

تحت ديكتاتوری پرولتاريا، اقتصاد جامعه دستخوش يك دگرگونی اساسی می شود. پرولتاريا اساس اقتصاد سرمايه داری را در هم می شكند و مناسبات توليدی و اهداف و انگيزه های اقتصادی كاملا متفاوتی را جايگزين نظام پيشين می كند.

در سرمايه داری، اقليت كوچكی صاحب ابزار عمده توليد است. آنها با انحصار بر ابزار توليد، فعاليت اقتصادی اكثريت انسانها را كه توليد كننده ثروتهای جامعه هستند در چنگال خود گرفته اند. در نظام اقتصادی سرمايه داری، تقسيم كار ميان انسانها ستمگرانه و پر از تمايز است؛ توزيع ثروتهای اجتماعا توليد شده به گونه ايست كه ثروت در يك قطب و فقر در قطب ديگر جامعه انباشته می شود؛ سرمايه داران گوناگون، اقتصاد را تحت كنترل دارند و برای پيشی گرفتن بر يكديگر و به چنگ آوردن سودهای بيشتر ديوانه وار با هم رقابت می كنند. به همين جهت، توسعه اقتصاد سرمايه داری توسعه ای پر هرج و مرج است. به جای آنكه تحت كنترل آگاهانه و نقشه مند انسانها باشد، تابع نيروهای كور اقتصادی است؛ مثلا يك افت و خيز در بازار بورس به فاصله چند ساعت زندگی ميليونها نفر را در سراسر جهان زير و رو می كند، بدون آنكه خود نقشی در آن داشته باشند يا علتش را بفهمند. تحت اين نظام، توليد نيازهای اوليه انسانها بر اساس يك برنامه ريزی آگاهانه انجام نمی شود. هدف اقتصاد سرمايه داری، كسب سود است و توليد نيازهای اوليه انسانها تنها يك محصول جانبی آن است. از آنجا كه هدف، كسب سود است، نيروی كار انسانها تنها زمانی بكار گرفته می شود كه سودآوری را برای سرمايه تضمين كند. بدين ترتيب تحت اين نظام، صدها ميليون نفر در شرايط بيكاری و كم كاری روز را به شب می رسانند. سرمايه داری بوالهوسانه نيروهای توليدی جامعه (كه مهمترين آن، خود انسانها هستند) را به هرز می دهد و نابود می كند. در جنگل سرد سرمايه داری، انسانها تنها و متفرق و در معرض رقابت های بيرحمانه، برای بقاء خويش مبارزه می كنند. محركهای ايدئولوژيك فعاليت اقتصادی در سرمايه داری عبارتست از حرص و آز، خودپرستی و رقابت. بی خبری از قوانين حاكم بر كاركرد جامعه و انفعال سياسی توده های زحمتكش، از الزامات توسعه اقتصادی سرمايه داری است.

تحت سوسياليسم، ابزار توليد از مالكيت خصوصی اقليت استثمارگر خارج می شود و تحت كنترل جمعی جامعه در می آيد. از اين پس، هر كس به اندازه توانش كار می كند و به اندازه كارش از ثروت اجتماعا توليد شده سهم می برد. برقراری مالكيت همگانی بر ابزار توليد گام تعيين كننده ای در برقراری اقتصاد سوسياليستی است. اما ايجاد دگرگونی در دو جنبه ديگر از مناسبات توليدی يعنی مناسبات ميان انسانها در پروسه توليد (مناسباتی مانند تقسيم كار ميان مديران و تكنيسينها با كارگران) و چگونگی توزيع ثروتهای اجتماعی (مانند درجه بندی دستمزدها، شكاف ميان شهر و روستا و غيره) جايگاه بسيار مهمی در برقراری و تكامل نظام اقتصادی سوسياليستی دارند. زيرا به واقع در اين دو عرصه است كه مناسبات اجتماعی كهنه، نابرابری ها و امتيازات مادی و معنوی و عادات و آدابی كه ميراث گذشته است به حيات خود ادامه می دهد و در صورت محو يا محدود نشدن، بازتوليد و تقويت می شود. به نوبه خود، با دگرگونی مداوم اين دو عرصه است كه نيرو و انرژی انقلابی توده های كاركن برای اداره هر چه بيشتر و واقعی تر كليه امور جامعه می تواند رها شود و در آنان آگاهی، شور و انگيزه لازم برای مقابله با تلاشهای بورژوازی نوخاسته در دولت و حزب و در هم شكستن گرايشات سرمايه دارانه در زمينه مديريت و سازماندهی كار و نحوه استفاده از تكنولوژی در واحدهای توليدی ايجاد كند.

در جامعه سوسياليستی، برای دگرگون كردن مناسبات ميان انسانها در پروسه توليد، شيوه های مديريت متكی بر كارآئی تكنوكراتيك كنار زده می شود. بجای آن شيوه هائی اتخاذ می شود كه دخالت دستجمعی در توليد را افزايش دهد و شكاف ميان تقسيم كارهای اجتماعی (مانند تقسيم كار ميان مديران و كارگران؛ كاركنان فكری و كارگران يدی) را كم كند. شيوه هائی اتخاذ می شود تا كارگران در امر مديريت و ابداعات فنی و مديران و متخصصان در كار توليدی شركت جويند.

بلافاصله پس از برقراری ديكتاتوری پرولتاريا، ابزار توليد بازتوزيع شده و جابجائی عظيمی در ثروت صورت می گيرد. به اين ترتيب جهشی در سطح معيشت توده های مردم پديد می آيد و سطوح معيشتی بنحو قابل توجهی متوازن می شود. در نظام اقتصادی سوسياليستی امكان برقراری تساوی مطلق وجود ندارد و اصل "از هر كس به اندازه توانش به هر كس به اندازه كارش" پايه توزيع ثروت است. اما حتی برقراری اين اصل تمايزات اقتصادی را از بين نمی برد. چرا كه انسانها دارای توانائی ها و نيازهای گوناگون و متغير هستند. به همين جهت برای ارتقاء و برابر سازی سطح معيشت ها و كاهش شكاف ميان مناطق مختلف و شكاف شهر و روستا، سياست های مشخصی اتخاذ می شود.

تحت سوسياليسم منابع اقتصادی نه با هدف سود آوری، بلكه برای تامين نيازهای اوليه مردم، تعالی همه جانبه آنها، و محو گام به گام شكافهای بجا مانده از سرمايه داری مورد استفاده قرار می گيرد. برای همه آحاد جامعه، امكان كار در حد توانشان و به همان نسبت برخورداری از ثروت اجتماعا توليد شده، تضمين می شود.

اقتصاد سوسياليستی، يك اقتصاد برنامه ريزی شده است. در اين اقتصاد از طريق هدايت و برنامه ريزی توليد و مناسبات بين توليد كنندگان مستقيم، با قانون ارزش مبارزه می شود. اين تنها راه خلاص شدن اقتصاد از سلطه قانون ارزش و حركت در جهت هر چه محدود كردن عملكرد و اثرات آن است. هدف از برنامه ريزی، با هدف برنامه ريزی در اقتصاد بورژوائی كه به شكل مداخلات و تصميم گيری های دولت در مورد ادغام شركتها، حمايت مالی يا تقبل تعهدات موسسات در حال ورشكستگی، ايجاد زيرساخت ها، تنظيم سياست مالياتی، تامين هزينه های آموزشی و تحقيقاتی و غيره صورت می گيرد، بنيادا متفاوت است. زيرا بورژوازی برای به حداكثر رساندن سود، كاهش هزينه ها و تخفيف خطراتی كه منافع گروه های سرمايه دار حاكم را تهديد می كند، در ميدان فعاليت قانون ارزش، دست به برنامه ريزی می زند. اقتصاد برنامه ريزی شده سوسياليستی، در جهت محدود كردن عملكرد قانون ارزش و تمايزات و نابرابری ها حركت می كند. وگرنه بار ديگر تقسيم كار ناعادلانه، قطبی شدن جامعه به فقير و غنی و زمينه بروز تضادهای آنتاگونيستی طبقاتی ايجاد خواهد شد. از طرف ديگر، ارتقاء كارايی سوسياليستی و صرفه جويی سوسياليستی امور مهمی است كه بايد در چارچوب برنامه ريزی اقتصادی برآورده شود. خط راهنمای برنامه ريزی سوسياليستی اينست كه توده هائی كه درگير توليد اجتماعی هستند بايد بطور آگاهانه فعاليتهای اجتماعی متنوع و در عين حال وابسته به يكديگر را بفهمند، بر آن مسلط شوند و رهبريش كنند؛ و اين كار را با مهارت و كارايی فزاينده در خدمت منافع اساسی انقلاب و رفاه و بهبود وضعيت عمومی انجام دهند. برنامه ريزی اقتصاد سوسياليستی يك امر ايدئولوژيك است، زيرا هدف از آن، سلطه آگاهانه بر فعاليتهای اجتماعی و غلبه بر نقش و عملكرد تاريخی قانون ارزش است. بنابراين برنامه ريزی سوسياليستی مستلزم داشتن دورنما، رهبری و مشاركت توده ای است. يعنی مستلزم آگاهی و رهبری حزب است. مسلط شدن بر اقتصاد، صرفا به معنای تسلط تكنيكی و غلبه بر كوته نظری ها و محدودنگری ها در امور اقتصادی نيست. بلكه پای يك تحول تاريخی در ميان است كه انسانها را از پيچ و مهره، به سروران تاريخ تبديل می كند. توسعه يك اقتصاد موزون، بدون يك برنامه ريزی امكان ندارد. اما برخلاف ديدگاه های بورژوائی، برنامه يك ابزار فنی برای كنترل اقتصاد نيست. بلكه بيانگر ايدئولوژی، اهداف و بينش يك طبقه است. مقولاتی مانند كارآئی، بهره وری، سودآوری، نمی تواند در فرماندهی برنامه ريزی سوسياليستی باشد. بحداكثر رساندن بازدهی كارگر و به حداقل رساندن مقاومت و اعتراض وی، تقسيم كارهائی كه كارگر را از روند كار بيگانه می كند و خلاقيت را از وی می گيرد، جائی در اين برنامه ندارد. قطب نمای برنامه اقتصاد سوسياليستی، خدمت به دگرگونی انقلابی جامعه و انقلاب جهانی است و بر بسيج توده ها و ارزشهای سوسياليستی متكی است.

در جامعه سوسياليستی، دولت بر اقتصاد، كنترل مركزی اعمال می كند. چرا كه فقدان هماهنگی مركزی، به برخورد منافع محلی و منفرد كشيده می شود، به رقابت سرمايه دارانه پا می دهد، به احيای سيستم سرمايه داری كمك می كند و دوباره قانون ارزش را در فرماندهی قرار ميدهد. در جهان واقعی امكان ندارد پرولتاريا بتواند بدون اعمال چنين مركزيتی، بر استثمارگران ديكتاتوری اعمال كرده و در ميان توده ها دموكراسی برقرار كند و بر اقتصاد مسلط باشد. بدون چنين تمركزی امكان حفظ يك اقتصاد همگون و متحد سوسياليستی، اقتصادی كه بر توسعه موزون و برنامه ريزی شده استوار باشد و منافع انقلابی پرولتاريا را نمايندگی كند، نمی تواند وجود داشته باشد. بدون آن نمی توان خطوط و سياستهائی را به اجراء گذاشت كه منافع طبقاتی بلند مدت تر پرولتاريا را منعكس می كنند. مانند سياست تمركز منابع برای كاهش شكاف ميان مناطق محروم و مناطق غنی تر؛ يا تقويت بنيه دفاعی كشور سوسياليستي؛ و كمك به پيشروی انقلاب جهانی.

اما برنامه ريزی و هدايت اقتصاد سوسياليستی از طريق كنترل بوروكراتيك نهادهای مركزی جلو نمی رود. هماهنگی مركزی اقتصاد سراسری نه تنها به مديريت محلی متكی است بلكه با ابتكار عمل و شركت توده ای ارتباط لاينفك دارد. نظام اقتصاد سوسياليستی برای توده ها چيزی بيگانه نيست؛ آنها با كاركرد و اهداف و مكانيسم های آن آشنا می شوند و خود در طراحی آن شركت می جويند. ميليونها نفر در كليه بخشهای اقتصادی از كارخانجات گرفته تا كمونها و تعاونی های كشاورزی، بر سر سياست اقتصادی و اقتصاد سياسی سوسياليستی به بحث و جدل می پردازند. تحت سوسياليسم اهداف توليد و برنامه های اقتصادی، شيوه های مديريت، درجه بندی دستمزدها، انتخاب تكنولوژی مناسب و غيره، موضوع بحث و مبارزه توده هاست.

در سوسياليسم، بسيج سياسی، شريان حياتی كار اقتصادی  است. كارخانه ها تبديل به دانشگاه مبارزه طبقاتی می شوند. توده ها از طريق فعاليتهای سياسی و ايدئولوژيك در مراكز كار و كل جامعه، امكان اعمال حاكميت و احاطه بر كليه امور را می يابند. برای اينكه توده ها بتوانند مضمون و اهداف طبقاتی سياستهای اقتصادی مختلف را تشخيص دهند، بايد در مورد كليه امور زيربنائی و روبنائی جامعه مبارزه و دخالتگری كنند. دولت پرولتری از طريق براه انداختن كارزارهای سياسی ــ ايدئولوژيك، توده های كاركن را برمی انگيزد تا هر چه وسيعتر و عميقتر در مباحث مربوط به برنامه ريزی اقتصادی و توسعه سوسياليستی نقش گرفته، آگاهانه و داوطلبانه در به اجراء درآوردن اين برنامه ها با تمام قوا شركت جويند.

در اقتصاد سوسياليستی بر منافع جمعی و محركهای جمعی تاكيد می شود. مبارزه برای محو كليه تمايزات اجتماعی و مبارزه برای پيشبرد انقلاب جهانی، در سرلوحه كار قرار می گيرد. مبارزه اقناعی برای ريشه كن كردن عادات و سنن كهن و جهان بينی بورژوائی، عاملی تعيين كننده در حركت آگاهانه توده ها برای برچيدن تمايزات اقتصادی و اجتماعی است. تشويق انترناسيوناليسم پرولتری و تبليغ و ترويج ارزشهائی مانند حس تعاون داوطلبانه، نشان دادن حداكثر خلاقيت و ابتكار عمل برای پيشبرد منافع جمع، مبارزه با تفكر نخبه گرائی، با قيود مردسالارانه بر زنان و خودپرستی ملی، از محركهای ايدئولوژيك توليد سوسياليستی است.

ساختمان اقتصاد سوسياليستی مستقيما با مبارزات سياسی در ساختارهای قدرت جامعه (و مشخصا درون حزب كمونيست) مرتبط است. كليه تصميم گيريهای اقتصادی بروشنی با مسائل سياسی و ايدئولوژيك گره خورده است. در برنامه ريزی اقتصاد سوسياليستی مرتبا اين سئوال پيش می آيد كه توسعه را بايد از طريق اولويت دادن به دگرگونی مناسبات توليدی و اجتماعی به پيش برد يا از طريق استثمار كارگران و دهقانان و معوج كردن اقتصاد؟ بايد اولويت را به تعميم تكنولوژی پائين و متوسط به سراسر اقتصاد داد يا به تمركز منابع برای ارتقای سطح تكنولوژيك اين يا آن بخش اقتصاد؟ رابطه ميان كشاورزی و صنعت؛ محدود كردن درجه بندی دستمزدها، تحديد تضاد ميان مناطق پيشرفته و مناطق عقب مانده، كم كردن شكاف ميان شهر و روستا، محدود كردن شكاف ميان مناطق مربوط به اقليتهای ملی با ملل ديگر، كمك به انقلابات جهانی، استراتژی نظامی دفاع از كشور، دگرگونی در روشهای مديريت برای افزايش شركت كارگران در مديريت، كاهش ساعات كار در كارخانه و افزودن بر ساعات مباحث سياسی و ابداعات هنری و فنی، موضوع بحثها و مبارزات حاد در جامعه سوسياليستی است. پاسخ هائی كه به هر يك از اين معضلات داده می شود لاجرم مضمونی طبقاتی دارند. به همين جهت، به بخشی لاينفك از مبارزات سياسی و ايدئولوژيك درون حزب كمونيست و كل جامعه تبديل می شوند.

اقتصاددانان سرمايه داری، ايجاد يك اقتصاد سوسياليستی با مشخصاتی كه گفته شد را ناممكن و خواب و خيال می دانند. از نظر آنها، اقتصادی كه مشغله و انگيزه اش برچيدن شكاف دارا و ندار و ايجاد شرايط رشد همه جانبه همه انسانها باشد، اقتصادی كه بر تعاون آزادانه و آگاهانه انسانها و كوشش جمعی آنان برای منافع جمعی استوار شود، فقط در افسانه ها قابل تحقق است. اما تجربه عينی نشان داده كه طبقه بين المللی ما اين اقتصاد رهائيبخش را ابتدا در شوروی و سپس بشكلی عميقتر و دامنه دارتر در چين ايجاد كرد و به مدت چند دهه آن را توسعه داد. رشد خيره كننده اقتصاد سوسياليستی در آن دو كشور كه به ويژه با دورانهای تيره و تار بحران و كسادی اقتصادهای سرمايه داری همزمان بود، سوسياليسم را به مثابه بديل يگانه و انقلابی و قابل تحقق، به توده های سراسر جهان شناساند؛ و بورژوازی بين المللی را حيرت زده و هراسان به انجام تغييرات و تنظيمات جديد اقتصادی نظير "فورديسم" و امثالهم واداشت. چند دهه ساختمان سوسياليسم در اين دو كشور كه بر تلاش آگاهانه صدها ميليون نفر استوار بود، گشودن فصلی كاملا تازه را در تاريخ بشر بشارت داد. شكست پرولتاريا و به قدرت رسيدن مجدد بورژوازی و احيای سرمايه داری در اين كشورها، بهيچوجه نمی تواند اين حقيقت تاريخی را پنهان كند.

 

 

 

رابطه ميان كشور سوسياليستی و انقلاب جهانی 

از دست رفتن دو كشور سوسياليستی اين سئوال اساسی را در برابر پرولتاريای جهانی مطرح كرد كه علت اصلی اين شكستها چيست؟ شكستی كه پرولتاريا در شوروی و سپس در چين با آن روبرو شد در اساس شكستی بود كه از جانب بورژوازی بين المللی بر طبقه ما تحميل شد. محاصره كشور سوسياليستی توسط يك جهان امپرياليستی و بازتوليد طبقه بورژوازی نوين در چارچوب كشور سوسياليستی، از همان ابتدا فشار مادی و ايدئولوژيك زيادی را بر پرولتاريای در قدرت اعمال می كرد. 

در واقع اين شكست در پی روند پيچيده جدال پرولتاريای حاكم در شوروی و چين با بورژوازی بين المللی كه كماكان بر جهان مسلط بود، رخ داد. اعوجاج و ناموزونی حاكم بر جهان امپرياليستی كه برخی مناطق را به مراكز توفانی انقلاب تبديل می كند و در برخی كشورها اوضاع انقلابی را به تعويق می اندازد، تضادها و موانع عينی و ذهنی معينی در راه روند واحد انقلاب جهانی پرولتری بوجود آورده بود. شكلهای گوناگون گرايشات ناسيوناليستی و سوسيال شووينيستی بر اين زمينه عينی رشد كرد و از بيرون و درون كشورهای سوسياليستی را تحت تاثير قرار داد. مضافا، پيروزی ها و دستاوردهای عظيم  پرولتاريای جهانی بر حركت دشمنان طبقاتی ما تاثير گذاشت و امپرياليستها را مجبور به تغيير برخی سياستها و تدوين راه و روشهای جديد اعمال سلطه كرد؛ تا از سقوط نظام امپرياليستی جلوگيری كنند.

به يك مفهوم اساسی، شكست پرولتاريا در شوروی و چين نشانگر آن بود كه دشمنان طبقاتی ما در سطح بين المللی كماكان از توان زيادی برخوردارند. در مقاطعی از انقلاب شرايطی پيش می آيد كه تناسب قوای ميان پرولتاريا و بورژوازی به ضرر پرولتاريا عمل می كند و شرايط شكستش را فراهم می كند.

با اين وصف، دولتهای سوسياليستی در مواجهه با پيچيدگی های حفظ قدرت و ساختمان جامعه سوسياليستی، اشتباهاتی نيز مرتكب شدند كه بايد از آنها جمعبندی كرد. يكی از اين موضوعات پيچيده و حياتی، سياستی بود كه دولت پرولتری می بايست در قبال رابطه ميان كشور سوسياليستی و انقلاب جهانی پرولتری اتخاذ كند. دولتهای پرولتری با اين سئوال روبرو شدند كه وقتی فشارهای امپرياليسم و ارتجاع بين المللی بر كشور سوسياليستی فزونی می گيرد و موجوديتش را بطور جدی به خطر می اندازد، پرولتاريای در قدرت چگونه بايد از دستاوردهايش دفاع كند؟ در مقاطعی كه جنبشهای انقلابی در سطح جهان فروكش كرده و امكان گسترش جهش وار انقلاب جهانی محدود شده است، كشور سوسياليستی چه سياست و روشی را بايد در پيش بگيرد كه دچار محافظه كاری نشود و ترغيب و پشتيبانی از مبارزات انقلابی در سطح جهان را ادامه دهد؟ در پاسخ به اين سئوالات، نمونه های الهامبخشی در تاريخ جنبش بين المللی كمونيستی به چشم می خورد كه نشانگر تعهد انترناسيوناليستی دولتهای سوسياليستی است. اتحاد شوروی در دوران لنين و استالين، نقشی مهم و غير قابل چشم پوشی در ايجاد و تقويت احزاب پيشاهنگ كمونيست در سراسر جهان بازی كرد و به دفاع مادی و معنوی از جنبش های انقلابی عليه امپرياليسم و ارتجاع برخاست. در ميانه دهه 30 ميلادی انترناسيونال كمونيستی سوم فراخوان تشكيل بريگادهای بين المللی برای اعزام به اسپانيا و نبرد عليه فاشيسم را صادر كرد و اين سياست را پيگيرانه عملی نمود. در آغاز دهه 50 چين سوسياليستی بدون ذره ای ترديد يا هراس از تهديدهای هسته ای آمريكا به ياری خلق كره شتافت، مستقيما با ارتش آمريكا و متحدانش جنگيد و پوزه آنها را به خاك ماليد. در آغاز دهه 60 زمانی كه بورژوازی نوخاسته قدرت را در شوروی غصب كرده و آن كشور را به يك كشور سرمايه داری تبديل نموده بود، چين سوسياليستی قاطعانه ماهيت بورژوائی آنها را در سطح جهان افشاء كرد؛ و با وجود آن كه می دانست شوروی كمكهای اقتصادی و نظامی خود به چين را قطع خواهد كرد، تن به مصلحت جوئی و سازش نداد. طی دهه 60 ميلادی خلقهای هندوچين در جنگ های رهائيبخش خود عليه امپرياليسم از پشتيبانی سياسی، تسليحاتی و تداركاتی چين انقلابی برخوردار شدند.

در عين حال، نمونه هائی منفی نيز در تاريخ جنبش طبقه جهانی ما وجود دارد كه بايد از آنها جمعبندی كرد. از اواسط دهه 30 اتحاد شوروی بيش از پيش با تهديد حملات امپرياليستی مواجه شد. از همان ابتدا روشن بود كه عواقب اين تجاوز امپرياليستی، قحطی و گرسنگی و جابجائی عظيم جمعيت است؛ نابودی ميليونها انسان و ويرانی صنايع و كشاورزی كشور سوسياليستی و به خطر افتادن موجوديت اين پايگاه انقلاب جهانی است. واضح است كه در آن اوضاع، دفاع مشخص از دولت سوسياليستی در مقابل تهديدات بورژوازی بين المللی، يك وظيفه مهم و خطير برای كل طبقه كارگر جهانی بود. نفی اين مساله، معنائی جز نفی انترناسيوناليسم پرولتری نداشت. چند سال بعد، ابعاد عظيم خطراتی كه شوروی را تهديد می كرد به اثبات رسيد. شوروی به صحنه تعيين كننده جنگ جهانی با آلمان نازی تبديل شد و بيست ميليون كشته داد. اما در همان دوره، كل دنيای امپرياليستی نيز دچار تلاطم شده، مبارزات و جنبشهای توده ای بالا گرفته و فرصتهای تاريخی مهمی برای پيشرفت انقلاب پرولتری جهانی در افق نمايان گشته بود. در جواب به آن اوضاع، رهبران شوروی و كمينترن (انترناسيونال سوم) سياست "ايجاد جبهه متحد ضد فاشيستی” را جلو گذاشتند.

جبهه متحد ضد فاشيستی به معنای ائتلاف ميان اتحاد شوروی با امپرياليستهای "متفق" (آمريكا و انگليس) عليه آلمان و ژاپن و ايتاليا بود. در چنان اوضاعی، انجام برخی مانورهای ديپلماتيك از جانب شوروی و دستيابی به برخی سازش ها با دولتهای امپرياليستی جهت كاهش خطر تجاوزات نظامی به شوروی، ضروری بود. اما شوروی و كمينترن به اشتباه اين سياست را به جنبش كمونيستی در كليه كشورها تعميم دادند و آن را به عنوان سياستی برای همه كمونيستها و جنبشهای انقلابی جهان پيش نهادند. زيرا از ديدگاه شوروی، منافع انقلاب جهانی با منافع كوتاه مدت اين كشور سوسياليستی و ملزومات دفاع از آن معنی می شد. بر پايه اين ديدگاه، كمونيست ها در آن دسته كشورهای امپرياليستی كه با شوروی موتلف شده بودند، می بايست برای "دفاع از ميهن در مقابل خطر فاشيسم" مبارزه كنند و نه برای سرنگونی بورژوازی حاكم در كشورهای خود. رهبران كمينترن برای توجيه اين سياست، امپرياليستهائی را كه بر سر سلطه جهانی با آلمان می جنگيدند "مترقی” و "صلح طلب" و "آزاديخواه" خواندند. آنان با گفتن اينكه هر چه شكل فاشيستی دارد ديكتاتوری است و آنكه ندارد دمكراسی است، مفهوم ديكتاتوری بورژوازی را مخدوش كردند. اين سياست به تقويت و تسلط رفرميسم و رويزيونيسم در احزاب كمونيست كشورهای غربی كمك كرد. به همين ترتيب، در بسياری از كشورهای تحت سلطه نظير ايران نيز فرصتهای انقلابی گرانبهائی كه در نتيجه هرج و مرج بين المللی در ميان امپرياليستها و تضعيف هيئت حاكمه های ارتجاعی ايجاد شده بود از دست رفت. زيرا بر پايه اين ديدگاه، سرنگون كردن نوكران امپرياليستهای "متفق" در ايران، "خدمت" به آلمان فاشيستی تلقی می شد. رهبران شوروی و كمينترن با تبديل سياست جبهه متحد ضد فاشيستی به خط و استراتژی جنبش بين المللی كمونيستی، آنهم در مقطعی كه واقعا امكان پيروزيها و پيشرويهای بزرگ در جهان وجود داشت، در واقع فرمان عقب نشينی انقلاب جهانی را صادر كردند. بدون شك اين كار نه تنها سوسياليسم و حاكميت پرولتاريا را در شوروی تقويت نكرد، بلكه بطور جدی باعث تضعيف آن شد و در را بروی رشد بورژوازی نوين در حزب و دولت شوروی باز كرد. زيرا عليرغم نيات رهبران كمونيست شوروی، اين سياست به عينه مضمونی بورژوائی داشت و منطبق بر يك سياست انترناسيوناليستی نبود.

سه دهه بعد، چين سوسياليستی نيز با تضادی كمابيش مشابه روبرو شد. در اوائل دهه 70 ميلادی يك چرخش مهم در اوضاع جهانی پديد آمد. امواج انقلابی كه در دهه 60 سراسر جهان را در بر گرفته بود، فروكش نسبی كرد. در همان زمان نقش و عملكرد سوسيال امپرياليسم شوروی در عرصه جهانی تغيير كرده و رقابتهايش با آمريكا و بلوك غرب حادتر شده بود. رويزيونيست های شوروی در بسياری از جنبشهای رهائيبخش نفوذ كرده و بخشی را دنبالچه خود ساخته بودند. ويتنام پس از آن جنگ عظيم عليه امپرياليسم آمريكا، تحت نفوذ شوروی در آمد و اين تراژدی بزرگی برای انقلاب جهانی بود. اين اوضاع و شرايط، بسياری از انقلابيون جهان را، منجمله در خود چين، نوميد و روحيه باخته كرد. در همان دوره، شوروی تدارك جدی برای حمله هسته ای به چين را آغاز كرد. تحت اين فشارها، نيروهای رويزيونيست در چين نيز دوباره سر بلند كردند. آنها در مواجهه با اين خطرات، خط تسليم طلبی در مقابل امپرياليسم غرب و مدرنيزه كردن سريع اقتصاد و ارتش به هر قيمت و به هر طريق ممكن (در واقع از راه سرمايه داری) را ارائه دادند. مائو و كمونيستهای چين در عين حال كه با تمام قوا عليه اين خط تسليم طلبانه بورژوائی مبارزه می كردند، سياست ايجاد ائتلاف ميان چين و بخشی از نيروهای امپرياليستی و ارتجاعی عليه سوسيال امپرياليسم شوروی را جلو گذاشتند. در اين چارچوب، چين سوسياليستی به برقراری مراودات سياسی و اقتصادی با مرتجعينی مانند شاه ايران و موبوتو (زئير) و ماركوس (فيليپين) و غيره پرداخت. در اينكه يك كشور سوسياليستی مجاز است از تضادهای ميان دشمنان استفاده كند و در موارد معين با آنها وارد برخی سازشها شود، بحثی نيست. اين هم واقعيت مهمی است كه مائو و كمونيست های انقلابی چين هيچگاه اين سياست را، برخلاف دن سيائو پين و شركاء، به استراتژی عمومی كمونيست ها و انقلابيون جهان تبديل نكردند. اما تقسيم سياسی دنيا به "سه جهان" يك تئوری نادرست بود و موضع گيری های سياسی دولت چين بنفع برخی دولتهای ارتجاعی وابسته به غرب كه بر پايه اين تئوری انجام گرفت، به اعتبار اين كشور سوسياليستی نزد كارگران و توده های ستمديده و نيروهای انقلابی جهان ضربه زد؛ و در كشورهای مختلف منجمله ايران عملا موضع احزاب رويزيونيست طرفدار شوروی را در تبليغاتشان عليه مائوئيست ها تقويت كرد.

البته ساده انگارانه است اگر فكر كنيم بدون اين اشتباهات، پرولتاريا قدرت را در شوروی و چين از كف نمی داد. اما بدون اين اشتباهات، جنبش بين المللی كمونيستی مطمئنا در موقعيت بهتری برای پشت سر گذاشتن شكستها و آماده شدن برای جهش های نوين قرار می گرفت. بطور كلی آنچه از تجربه پيروزيها و شكستهای انقلابات پرولتری در قرن بيستم می بايد جمعبندی كرد اينست كه انقلاب جهانی به شكل ناموزون تكامل می يابد و روند واژگونی نظام جهانی سرمايه داری، به يك ضربت و با يك انقلاب سراسری و همزمان به انجام نخواهد رسيد. اين شرايط عينی، امر ساختمان سوسياليسم در يك كشور را با دشواريها و پيچيدگی های معينی روبرو می كند. اگر چه ايجاد كشور سوسياليستی، پيروزی مهمی برای پرولتاريای بين المللی محسوب می شود؛ اما اين يك پيروزی قسمی است و فقط شكافی در بافت جهان سرمايه داری بوجود می آورد. بنابراين پيروزی نهائی انقلاب پرولتری نه در يك كشور يا گروهی از كشورها بلكه در سطح بين المللی به كف خواهد آمد. وجود كشور يا كشورهای سوسياليستی، عامل مهمی در اوضاع جهانی است و پروسه انقلاب جهانی را دامن می زند و تقويت می كند. اما نحوه تكامل جامعه سوسياليستی و پيشرويها و عقب نشينی هايش بطور تعيين كننده ای وابسته به موقعيت انقلابهای پرولتری در كشورهای ديگر و بطور كلی تناسب قوای جهانی ميان جنبشهای انقلابی و انقلابات پرولتری از يكسو و بورژوازی بين المللی از سوی ديگر است. 

كشورهای سوسياليستی در دريای مناسبات سرمايه داری احاطه شده، تحت فشار امواج مادی و ايدئولوژيك آن قرار دارند. از اين رو، ساختمان سوسياليسم كاری نيست كه "به تنهائی” و "جزيره وار" انجام شود. اين كار در تداخل با تحولات و فشارهای جهانی به پيش می رود و در جريان پيشبرد آن خطوط و روشهای نادرست و انحرافات ناسيوناليستی و يا تسليم طلبانه به ناگزير بروز خواهد كرد. به عبارت ديگر، ساختمان سوسياليسم را نمی توان آزادانه و در يك خط مستقيم به پيش برد؛ نمی توان به تحكيم دائمی آنچه پرولتاريا در يك كشور بدست آورده پرداخت. كشورهای سوسياليستی بايد با اتكاء به اين دستاوردها، انقلاب پرولتری را در جهان گسترش دهند. به يك كلام، بايد به مثابه "پايگاه انقلاب جهانی” عمل كنند. اين دو روند (تحكيم سوسياليسم در يك كشور و گسترش انقلاب جهانی) با هم ارتباط متقابل دارند و يكديگر را تقويت می كنند؛ در عين حال ميان آن ها تضادهائی هم هست. به اين معنا كه پيشرفت هر يك ملاحظاتی را بر ديگری تحميل می كند. در اين ميان، منافع پيشبرد انقلاب جهانی (يعنی پيشرفت انقلاب در بقيه نقاط جهان) عمده است. اين يك اصل پايه ای است. اگر مقطعی فرا رسيد كه ضروريات دفاع از موجوديت كشور سوسياليستی با ضروريات گسترش انقلاب جهانی در تضاد قرار گرفت، اين كشور در صورت لزوم حتی بايد موجوديت خويش را به خطر بيندازد تا انقلاب جهانی در مجموع خود، پيشروی كند.

موقعيت عينی نظام امپرياليستی به مثابه يك كل و رابطه تنگاتنگ درونی كه ميان واحدهايش برقرار است، تاكيدی است بر نقش تعيين كننده عرصه جهانی در تحولات هر كشور. اين شالوده ديدگاه و سياست انترناسيوناليستی پرولتری و تاكيدی است بر ضرورت حياتی آن برای طبقه كارگر در كليه كشورهای جهان. انترناسيوناليسم، جهان بينی مختص پرولترهای انقلابی و انقلابات پرولتری است. انترناسيوناليسم پرولتری و ارجحيت دادن به منافع انقلاب جهانی، بايد از همان ابتدای تدارك انقلاب تا كسب قدرت سياسی و سپس ادامه انقلاب تا برقراری كمونيسم جهانی بر انديشه و عمل پرولتاريا حاكم باشد.

در دور اول مبارزه برای برقراری يك جهان كمونيستی، طبقه ما كشورهای سوسياليستی خود را از دست داد اما اثرات ماندگار تجربه سوسياليسم و درسهای پيروزيها و شكستهايش بهيچوجه از بين نرفت؛ بلكه به جزء مهمی از حلقه شناخت طبقه جهانی ما در نبردهای امروز و فردايش تبديل شد.

 

 

تضادهای نظام امپرياليستی و چهره جهان معاصر

نظام جهانی امپرياليستی از زمان پيدايش خود تاكنون تحولات سياسی و اقتصادی مهمی را از سر گذرانده است. اين تحولات بر كليه تضادهای امپرياليسم و جايگاه هر يك تاثير می گذارد. تضادهای امپرياليسم از تضاد اساسی عصر سرمايه داری يعنی تضاد ميان توليد اجتماعی و مالكيت خصوصی سرچشمه می گيرند. اين تضاد دو شكل حركت دارد: تضاد كار و سرمايه؛ و تضاد آنارشی و ارگانيزاسيون (يعنی غلبه هرج و مرج بر توليد در سطح جامعه و جهان، و سازماندهی توليد در واحدهای جداگانه). تضاد كار و سرمايه در تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازی، تضاد خلقها و ملل ستمديده با امپرياليسم، و تضاد ميان كشورهای سوسياليستی با امپرياليسم تبارز می يابد؛ و تضاد آنارشی و ارگانيزاسيون مشخصا بصورت تضاد ميان قدرتهای امپرياليستی جلوه گر می شود. اين چهار رشته تضاد، تضادهای اصلی نظام جهانی امپرياليستی هستند.

با ظهور امپرياليسم، سرمايه های امپرياليستی به مستعمرات و نيمه مستعمرات در آسيا، آفريقا و آمريكای لاتين هجوم بردند؛ و استثمار و غارت و سركوب سياسی بيسابقه ای را نصيب اكثريت مردم اين كشورها كردند. امپرياليسم نظامهای اقتصادی اين كشورها را در اقتصاد جهانی ادغام كرد. اين ادغام به صورتی انجام شد كه اقتصاد اين كشورها را تابع و خدمتگزار اقتصادهای امپرياليستی كرد. امپرياليسم، رشد سرمايه داری را در آنها تسريع نمود و همزمان مناسبات ماقبل سرمايه داری را برای توليد كار ارزان و منابع ارزان در ابعادی گسترده به خدمت گرفت. بدين ترتيب فوق سودهای كلان، نصيب كشورهای امپرياليستی شد و اقتصادی عقب مانده و معوج و ناهنجار، نصيب كشورهای تحت سلطه.

در كشورهای تحت سلطه، امپرياليسم حاكميت سياسی خود را از طريق اتحاد با طبقات حاكمه اين كشورها و با سركوب خشن و استبداد سياسی عريان پيش ميبرد. تشديد تضاد ميان امپرياليسم با خلقها و ملل ستمديده، كشورهای تحت سلطه را به كانونهای توفانی انقلابات در جهان تبديل كرد. جنبش های رهائيبخش ملی برای چندين دهه كل دنيا را به لرزه در آورد و بحران و تلاطمات انقلابی در كشورهای تحت سلطه تداوم يافت.

تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازی نيز از تغيير و تحولات نظام بر كنار نماند. سودهای كلانی كه از كشورهای تحت سلطه نصيب امپرياليستها شد به آنان اين امكان را داد كه قشر نازكی از طبقه كارگر را در كشورهای امپرياليستی به پايگاهی برای خود تبديل كنند و برای دوره های نسبتا طولانی بخش قابل توجهی از كارگران را نيز از ثبات شغلی و رفاه نسبی برخوردار سازند. اما كماكان قشر تحتانی طبقه كارگر در كشورهای امپرياليستی كه بخش مهمی از آن را كارگران مهاجر تشكيل می دهند، تحت استثمار شديد است. سيستم دمكراسی بورژوائی در كشورهای امپرياليستی، با اتكاء به موقعيت ممتاز و سلطه جهانی امپرياليسم، ادامه حيات يافته است. اين دموكراسی بورژوائی روی ديگر سكه ديكتاتوری عريان و خشن است كه امپرياليسم در اتحاد با طبقات ارتجاعی بومی در كشورهای تحت سلطه اعمال می كند. اما دمكراسی بورژوائی در خود كشورهای امپرياليستی نيز همواره با مشت آهنين ديكتاتوری طبقاتی بورژوائی همراه است. حفظ و گسترش نيروهای پليس ويژه و زندانها، يك جزء دائمی و اساسی حاكميت بورژوازی بر اين كشورهاست؛ زيرا بين بورژوازی با بخش تحتانی طبقه كارگر، قشرهای تهيدست و كارگران مهاجر در جوامع امپرياليستی، تضاد حادی وجود دارد. با تشديد و تداوم بحرانهای سرمايه داری، بخش بزرگتری از اهالی كشورهای امپرياليستی به پرولتاريا تبديل می شود. اين پرولتاريا، نيروی اساسی و پايگاه محكم انقلاب پرولتری در اين كشورها است.

امپرياليسم بر توسعه سرمايه داری و گسترش صفوف پرولتاريا در كشورهای تحت سلطه افزود و همزمان با فوق استثمار طبقه كارگر در اين كشورها، تضاد پرولتاريا و بورژوازی را در اين كشورها شدت بخشيد.

يكی ديگر از تضادهای مهم نظام امپرياليستی تضاد ميان كشورهای سوسياليستی و كشورهای امپرياليستی است. وقوع انقلابات پرولتری و برپائی جوامع سوسياليستی، اين تضاد جديد را شكل داد. اين تضاد تاثير مهمی بر تناسب قوای بين المللی و تحولات سياسی و اقتصادی بر جای گذاشت؛ و بر جهت گيری و افت و خيز جنبشها و انقلابات، و تبانی ها و رقابتهای امپرياليستی موثر افتاد. برای مثال، ايجاد اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی در سال 1917 بر خاتمه جنگ جهانی اول، قدرت يابی جنبشهای رهائيبخش و انقلابات پرولتری و صف آرائی آتی قدرتهای امپرياليستی در جهان، تاثير گذاشت. در دو دهه  60 و 70 ميلادی نيز وجود چين سوسياليستی كه پشتيبان انقلابات رهائيبخش خلقها بود، در تقويت جنگ رهائيبخش در ويتنام و ساير جنگهای انقلابی تاثير زيادی داشت. با احيای سرمايه داری در شوروی در اواسط دهه 50 و سپس در چين سوسياليستی در سال 1976 تضاد بين كشورهای سوسياليستی و كشورهای امپرياليستی موقتا از تصوير تضادهای جهان معاصر حذف شده است.

وجه ديگر تضادهای ذاتی امپرياليسم، يعنی تضاد بين قدرتهای امپرياليستی، بازتاب جدال رقابت جويانه سرمايه ها در مقياس جهانی است. در عصر امپرياليسم، سرمايه داری هر چند وقت يكبار دچار بحران ساختاری فراگير (يعنی در مقياس بين المللی و بطور همزمان در همه رشته ها) می شود. در چنين مقاطعی، تضاد ميان قدرت های امپرياليستی و امكان وقوع جنگهای امپرياليستی تشديد می يابد. زيرا امپرياليستها تنها با برقراری يك تناسب قوای سياسی جديد در مقياس بين المللی، می توانند راه را بروی تجديد ساختار سرمايه در سطح بين المللی باز كنند و بحران فراگير سرمايه را موقتا حل كنند. تاكنون دو جنگ جهانی برای تجديد تقسيم جهان و حل اين مساله براه افتاده است. فروپاشی بلوك امپرياليستی شوروی و پايان "جنگ سرد" نيز راه را برای چنين تجديد ساختاری گشود.

اما تجديد تقسيم جهان و حل موقت بحران فراگير سرمايه، الزاما نتيجه يا تنها نتيجه چنين گرهگاه هائی نيست. بحرانهای فراگير شرايط مساعدی را برای انجام انقلابات پرولتری در نقاط وسيعی از جهان بوجود می آورند و اگر نيروهای پرولتری آماده باشند می توانند مناطق وسيعی از جهان را از چنگ امپرياليستها بدرآورند. انقلاب سوسياليستی 1917 در روسيه و انقلاب دمكراتيك نوين 1949 در چين در چنين گرهگاه های تاريخی و در شرايطی كه امپرياليستها دست به جنگ جهانی برای تجديد تقسيم جهان زده بودند به پيروزی رسيدند.

نتايج جنگ جهانی اول (1918 ــ 1914) و جنگ جهانی دوم (1945 ــ 1939) برای يك دوره تعيين كرد كه هر يك از قدرتهای امپرياليستی در چه موقعيتی قرار بگيرد، چقدر از خوان يغمای بين المللی سود برد و سركردگی با كدام كشور باشد. بعد از احيای سرمايه داری در شوروی و تبديل آن به يك قدرت بزرگ سرمايه داری در اواسط دهه 50 اردوگاه سوسيال امپرياليستی يا بلوك سياسی ــ اقتصادی ــ نظامی شرق شكل گرفت. بدين ترتيب در جهان، يك نظام امپرياليستی دو قطبی بوجود آمد. آمريكا در راس يك گروه از امپرياليستها و مرتجعين قرار داشت؛ و شوروی در راس گروه ديگر. آنچه به "جنگ سرد" مشهور شد، بيان رقابتها و تخاصمات بين دو بلوك غرب و شرق در عرصه های مختلف بود كه گاه به صورت جنگهای منطقه ای بين وابستگان اينها در كشورهای تحت سلطه بروز می كرد. بحران اقتصادی جديدی كه از اوائل دهه 70 گريبان نظام امپرياليستی را گرفت، رقابت ميان دو بلوك غرب و شرق را تشديد كرد. جهان در اواخر دهه 70 و اوائل دهه 80 تا آستانه يك جنگ تمام عيار پيش رفت. اما در پايان دهه 80 شوروی تحت فشارهای بحران سرمايه داری جهانی، و زير بار سنگين رقابت نظامی تاب نياورد و فروپاشيد. 

امكان فروپاشی و تجزيه شوروی سوسيال امپرياليستی را حزب كمونيست چين تحت رهبری مائوتسه دون در اوايل دهه 70 پيش بينی كرده بود. ريشه اين واقعه در رشد و تشديد تضادهای طبقاتی و ملی در كشوری بود كه از يك طرف بايد بار سنگين سركردگی يك بلوك جنگی در رقابت لجام گسيخته با بلوك غرب را به دوش می كشيد؛ و از طرف ديگر برخلاف رقيبان غربيش از منابع و ذخاير و پشتگاه گسترده مستعمراتی بی بهره بود. رشد شكاف طبقاتی بين حاكمان و توده های كارگر و زحمتكش چشمگير بود و در توزيع ناعادلانه ثروت و اختلاف دستمزدها كه گاه به نسبت يك به هشتاد می رسيد منعكس می شد. ستمگری اقتصادی، سياسی و فرهنگی ملت حاكم روس بر ساير ملل، به ويژه در جمهوريهای فقير و عقب نگهداشته شده آسيای ميانه، عريان و آشكار بود و به مقاومت و اعتراض و نيروی گريز از مركز درون اين ملل دامن می زد. تبليغ ايده ها و ارزشهای بورژوائی توسط هيئت حاكمه از يكسو و ناتوانی دولت از برآورده كردن توقعات و نيازهای فزاينده قشرهای مرفه جامعه و روشنفكران و نخبگان ممتاز بورژوا، پايه داخلی سوسيال امپرياليستهای حاكم را متزلزل می كرد. بن بست در اقدامات سلطه جويانه خارجی به ويژه گرفتار شدن در يك جنگ تمام عيار طولانی اشغالگرانه در افغانستان،  به رشد شكاف و تفرقه در صفوف طبقه حاكمه شوروی انجاميد. جرقه از هم گسيختگی قطعی و فروپاشی را تلاش های بی سرانجام بخشی از طبقه حاكمه به رهبری گورباچف زد كه خيال داشت با انجام برخی تغييرات مهم سياسی ـ ديپلماتيك، نظامی و اقتصادی، شكافها را برطرف كند؛ و با تخفيف رقابتها با آمريكا و بلوك غرب و شروع يك دور جديد تبانی، منافع و موقعيت شوروی را به مثابه يك ابرقدرت جهانی حفظ كند. اقدامات گورباچف تحت عنوان "پرسترويكا" (بازسازی) و "گلاسنوست" (فضای باز يا شفاف) نتيجه عكس ببار آورد و روند فروپاشی بلوك سوسيال امپرياليستی را شتاب بخشيد. 

فروپاشی شوروی و اقمارش، نتايج سياسی و اقتصادی مهمی را در صحنه جهانی ببار آورد. خاتمه جنگ سرد، مخاطرات ژئوپليتيك سرمايه گذاری در كشورهای تحت سلطه امپرياليسم، موسوم به "جهان سوم"، كه عرصه مهم درگيری دو بلوك غرب و شرق بود را كاهش داد. قدرتهای امپرياليستی و در راس آنها آمريكا با دست بازتری در امور جهان مداخله می كنند و امكانات بيشتری برای حل برخی از معضلات سياسی خود بدست آورده اند. امكان بيشتری برای حركت آزادانه سرمايه ها در جهان پديد آمده و حجم قابل توجهی از سرمايه ها برای سرمايه گذاری در عرصه های مختلف آزاد شده است. بدين ترتيب روند "گلوباليزاسيون" شتاب گرفته است. اين به معنای، جابجائی سريعتر سرمايه ها و ادغام هر چه بيشتر توليد و مبادله در سطح بين المللی است. قدرتهای امپرياليستی پا بپای "گلوباليزاسيون"، سياست "ليبراليزاسيون" اقتصادی را به پيش می برند. هدف از اين سياست، بازتر كردن دست سرمايه داران در اخراج گسترده كارگران، كنار زدن كليه موانع حقوقی از سر راه سرمايه گذاری خارجی و مالكيت در كشورهای تحت سلطه و رفع موانع گمركی و مالياتی است كه در اين زمينه وجود دارد. همه اينها در خدمت اعمال كنترل و غارت بيشتر اين كشورها توسط امپرياليستها است. نهادهای عمده مالی يعنی "بانك جهانی” و "صندوق بين المللی پول"، مديريت اقتصادی كشورهای تحت سلطه را بدست گرفته و سياستهای رياضت كشی و تعديل اقتصادی را تحميل می كنند. امپرياليسم در تمامی جهان اعم از كشورهای پيشرفته يا تحت سلطه، تكنولوژی پيشرفته را با كار ارزان در هم می آميزد تا نرخ سود را بالا ببرد. بخش روز افزونی از اين نيروی كار ارزان را زنان تامين می كنند. مشقت خانه ها، كارهای موقتی و غير رسمی در كشورهای تحت سلطه و حتی در كشورهای امپرياليستی در حال گسترش هستند. آهنگ رشد در معدودی رشته ها سرسام آور است؛ اما همزمان بخشهای بزرگی از كشورها و مردم جهان به موقعيت حاشيه ای رانده می شوند.

امروز چهره جهان با تعميق شكاف طبقاتی در سطح جهان، تعميق فقر و نابرابری درآمدها و تعميق شكاف بين كشورهای امپرياليستی و كشورهای تحت سلطه رقم می خورد. نزديك به يك ميليارد نفر از جهانيان اسير فقر مطلقند كه 70 درصد اينان را زنان تشكيل می دهند. استخوانهای بيش از 200 ميليون كودك زير بار كار اجباری خرد می شود. هر سال ميليونها نفر بسان كنيز و برده در بازار جهانی سكس خريد و فروش می شوند. كشورهای ثروتمند با 15 درصد اهالی دنيا، 80 درصد ذخاير كره ارض را می مكند. در آمريكا كه قدرتمندترين كشور امپرياليستی محسوب می شود، 20 ميليون نفر زير خط فقر بسر می برند. درآمد ميانگين مديران در اين كشور به 150 برابر درآمد كارگران صنعتی رسيده است. در كشورهای تحت سلطه امپرياليسم بغير از شهرهای بزرگ و بخشهای محدود جزيره مانندی كه شاهد رشد اقتصادی است و يك قشر نازك مرفه را حول خود شكل داده، بقيه بخشها و مناطق در ركود مزمن و عقب ماندگی بسر می برند و اكثريت مردم شديدتر از هر زمان استثمار می شوند. زنان و كودكان در كارگاه ها تحت شرايط نيمه بردگی بسر می برند. اجرای طرح های تعديل اقتصادی، روند نابودی كشاورزی اين كشورها و جابجائی جمعيت و مهاجرت دهقانان را شتاب بخشيده است. سطح معيشت 5ر2 ميليارد نفر از اهالی اين كشورها كه فقيرترين ها محسوب می شوند مرتبا پايين می رود و هر سال نزديك به 75 ميليون نفر در جستجوی كار به ساير كشورها مهاجرت می كنند. سركوب، استبداد سياسی، خرافه، مذهب و ارتجاع كه لازمه حفظ اين شرايط استثمارگرانه است، بر كشورهای تحت سلطه حكمفرماست. نابودی محيط زيست گوشه ای ديگر از اين تصوير تكان دهنده است. در آسيا و آمريكای لاتين، بسياری از جنگلها و دشتها، آبگيرها و رودخانه ها را برای بازپرداخت قروض خارجی نابود كرده اند. 

در كشورهای امپرياليستی، نظام خدمات اجتماعی و ايمنی اقتصادی در دوران كار و بيكاری كه "دولت رفاه" ناميده می شود، رو به انقراض گذاشته است. در اروپای غربی، نرخ بالای بيكاری تقريبا "نهادی” شده و امری ناگزير تلقی می شود. در آمريكا يعنی در ثروتمندترين كشور جهان، بخش بزرگی از پرولتاريا بيرحمانه استثمار می شود. در عين حال بخش گسترده ای از اهالی بدون كار، بيمه، حمايت اجتماعی و سرپناه مانده اند و "ارتش ذخيره كار" را تشكيل می دهند. دولتهای امپرياليستی، نيروی ويژه پليس را برای مقابله با آشوبهای اجتماعی و خطراتی كه نظم و قانون و امنيت سرمايه داری را تهديد می كند، مداوما تقويت می كنند.

همه اينها نشانه حدت يافتن دو رشته تضاد اصلی نظام امپرياليستی، يعنی تضاد بين امپرياليسم و خلقها و ملل ستمديده، و تضاد بين پرولتاريا و بورژوازی است. پس از پايان جنگ سرد، رقابت های امپرياليستی تخفيف يافته، اما هم در عرصه اقتصاد و هم سياست، درگيريهای آشكار و پنهان بين آمريكا، اروپا، ژاپن و روسيه به پيش می رود. در بطن تبانی های امپرياليستی، قطب بندی ها و ائتلافات و يارگيری های جديد امپرياليستی جريان دارد.

تحولات جاری، نظام امپرياليستی را بيش از پيش آسيب پذير كرده و "نظم نوين" جهانی مورد نظر امپرياليستها را با مانع روبرو كرده است. تشديد ستم و استثمار امپرياليستی، بسياری از كشورهای جهان را به مناطق بحرانی تبديل می كند. پتانسيل بروز خيزشها و مقاومتهای توده ای در كشورهای تحت سلطه و كشورهای امپرياليستی بيشتر شده است. "گلوباليزاسيون"، كشورها و مناطق مختلف دنيا را بيش از پيش بهم مرتبط كرده است. تحولات و تكان های اقتصادی و سياسی در هر كشور، بازتاب سريعتر و گسترده تری در ساير كشورها می يابد. اين شرايط عينی، انقلابات پرولتری را نزديكتر بهم گره می زند و شرايط پيشرفت انقلاب در هر كشور را بيش از پيش تحت تاثير تحولات و تكان های بين المللی قرار می دهد. بعلاوه، رشد ناموزون و معوج بخشهای مختلف نظام امپرياليستی و تشديد و تركيب يكرشته تضادهای طبقاتی، اجتماعی و ملی در اين يا آن كشور به شكل گيری حلقه های ضعيف و نقاط شكننده در زنجيره اين نظام می انجامد. در اين نقاط است كه به شرط وجود رهبری حزب كمونيست در راس يك جنگ انقلابی قدرتمند، انقلاب پرولتری می تواند به پيروزی برسد و ساختمان جامعه سوسياليستی آغاز شود. نقاط ضعف علاج ناپذير و شكافهای دائمی در نظام امپرياليستی، امكان پايداری كشورهای سوسياليستی را پديد می آورد.

نظام سرمايه داری جهانی با عملكرد خويش هر روز و هر لحظه به دنيا گوشزد می كند كه سودمندی خود را از دست داده، كهنه و وحشی و منسوخ است و ديگر نيازی به بقای آن نيست. اين در حالی است كه توليد ابعادی بيسابقه و عظيم يافته، عدم كفايت توليد كه زمانی توجيه تاريخی تقسيمات و تمايزات طبقاتی بود، رخت بر بسته است. كار متعادل و استفاده متعادل از نعم مادی و رشد خلاقيت های ذهنی بشر، كاملا امكانپذير است. مدتهاست كه شرايط گذر به يك نظام متفاوت كه اصل كمونيستی "به هركس به اندازه نيازش، و از هر كس به اندازه توانش" در آن قابل تحقق باشد، بوجود آمده است.

 

 

 

 

 

انقـلاب ايران و برنامه حداقل 

 

چهره ايران معاصر

ايران بهشت سرمايه داران و زمينداران بزرگ و جهنم كارگران و دهقانان و ديگر زحمتكشان است. شكاف طبقاتی عميق است و اقليتی به ازای استثمار شديد كارگران و فلاكت دهقانان از رفاه و راحتی برخوردارند. در حاليكه اكثريت مردم، عليرغم كار و تلاش شبانه روزی به سختی معاش خود را تامين می كنند.

مردم از اوليه ترين حقوق دمكراتيك محرومند و يك ديكتاتوری عريان و خشن هر شكل از مقاومت و مخالفت را با پيگرد و مجازات پاسخ می دهد.

ايران اسارتگاه زنان و زندان ملل است. جامعه ای است كه خرافه و مذهب و تبعيض مذهبی، بر آن سلطه دارد.

اقتصاد ايران بر مبنای تك محصولی، يعنی بر محور نفت، شكل گرفته است. اقتصاد جامعه عقب مانده، معوج و نامنسجم است و سايه يك بوروكراسی دولتی باد كرده مانند بختك بر آن افتاده است. شكاف ميان صنعت و كشاورزی و شهر و روستا چشمگير است و روز به روز وابستگی همه جانبه كشور به جهان امپرياليستی عميقتر می شود.

اين شرايط نتيجه سلطه امپرياليسم، سرمايه داری بوروكراتيك (يا كمپرادوری) و نيمه فئوداليسم بر جامعه ايران است.

 

سلطه امپرياليسم

از اواخر قرن نوزدهم امپرياليسم، ايران را تحت نفوذ سياسی ــ اقتصادی ــ نظامی خود درآورد. اقتصاد ايران، همانند اقتصادهای ديگر ملل تحت ستم، در سه قاره آسيا، آفريقا، آمريكای لاتين از يك موضع تبعی در يك نظام توليد و مبادله جهانی ادغام شد و در خدمت به ضروريات سودآوری سرمايه امپرياليستی سازماندهی گشت.

اين روند از اواخر دولت قاجاريه شروع شد. امپرياليستها با دادن وامهای كلان به دولت، امتيازات اقتصادی و سياسی متعددی كسب كردند. آنها، صادرات مواد خام كشاورزی و استخراج معادن؛ و واردات كالاهای مصرفی و بخشا كالاهای سرمايه ای (ابزار و تكنولوژی) را سازمان دادند و با استفاده از نيروی كار ارزان، سودهای كلان نصيب خود كردند. اين روند با روی كار آوردن رضا شاه جهش يافت. امپرياليستها با اتكاء به صدور سرمايه و كالا و با اتكاء به دولت سركوبگر ساخته و پرداخته خودشان، سيطره اقتصادی خود را بسط و گسترش دادند. كشف ذخائر عظيم نفت، نقش ويژه ای به ايران در تقسيم كار بين المللی داد. توليد نفت برای صنايع اقتصاد جهانی وظيفه اصلی ايران در اين تقسيم كار شد. بتدريج و بويژه پس از جنگ جهانی دوم، جريان يابی سرمايه های نفتی در كل اقتصاد نقش محوری يافت.

بعد از جنگ جهانی دوم و آغاز تجديد ساختار عظيم سرمايه در سطح بين المللی، سرمايه داری امپرياليستی در ايران صنايع مونتاژ را تا حدی گسترش داد كه اسم اين را "صنعتی كردن به قصد جايگزينی واردات" گذاشتند. ورود سرمايه های امپرياليستی ابعادی بيسابقه يافت و علاوه بر توسعه صنايع نفت و گاز، رشته های مختلف صنعتی و بانكی و تجاری گسترش يافتند. همه اينها با بهره كشی موثرتر از نيروی كار ارزان انجام شد. با وقوع انقلاب 75 و تغيير رژيم از سلطنتی به جمهوری اسلامی، اساسا تغييری در جايگاه كشور در تقسيم كار بين المللی و مناسباتش با نظام امپرياليستی پديد نيامد. ايران يك جامعه تحت سلطه و بحران زده باقی ماند كه همچنان تابع و متاثر از تحولات و الزامات نظام امپرياليستی است. استراتژی و تدابير عمومی امپرياليستها برای كشورهای تحت سلطه، در ايران نيز به اجراء در می آيد. سياست اقتصادی كشور تحت نظارت مستقيم و مطابق با دستورات پليس مالی امپرياليسم يعنی "صندوق بين المللی پول" و "بانك جهانی” تعيين و تنظيم می شود. سياست "صنعتی كردن" به سبك دهه 40 و 50 شمسی كمرنگ شده است و گرفتن قرض و اعتبار از منابع خارجی سير صعودی دارد. بمنظور دستيابی هر چه بيشتر به ارز خارجی هر محصول صنعتی و كشاورزی قابل فروش و هر منبع طبيعی مستعد غارت، در بازار جهانی به حراج گذاشته می شود. رشته ها و بخش هائی كه با اين معيار نمی خوانند راكد شده يا بالكل تعطيل می شوند. نتيجه اين روند، ادغام بيش از پيش جامعه در شبكه اقتصاد و سياست امپرياليستی و تعميق وابستگی است.

طی يك صد سال اخير، امپرياليستها با اتكاء به دولت نومستعمراتی و پيشبرد تحولات ساختاری، به حفظ و گسترش سلطه خويش بر جامعه ايران و كسب فوق سودهای كلان پرداخته اند. كسب فوق سود امپرياليستی در درجه اول از طريق صدور سرمايه، استثمار نيروی كار و نيز غارت منابع طبيعی و ثروتهای كشور و مبادله نابرابر انجام گرفته است. امپرياليستها از سياستهای توطئه گرانه و اعمال نظامی برای پيشبرد مقاصد خود استفاده كرده اند؛ اما مهمترين و اساسی ترين جنبه سلطه امپرياليسم آن است كه آنها ايران را (همانند ساير كشورهای تحت سلطه) از نظر ساختاری به خود وابسته كرده اند. ادغام بخشهای مختلف اقتصاد كشور در اقتصاد جهانی و درجه نفوذ امپرياليسم در تار و پود جامعه، بگونه ای است كه اقتصاد كشور بدون سلطه امپرياليسم نمی تواند به حيات خود ادامه دهد. امپرياليسم برای جامعه ايران نه يك پديده بيرونی، بلكه عميقا درونی است.

مناسبات امپرياليسم با ايران، يك مناسبات توليدی است. امپرياليستها بخش های كليدی و استراتژيك اقتصاد را به شكل های مختلف تحت كنترل دارند و بی آنكه ضرورتا مالك مستقيم و رسمی ابزار عمده توليد در ايران باž