Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جهانی برای فتح  سه-شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶ برابر با ۱۷ اکتبر ۲۰۱۷       

جهانی برای فتح شماره 26

انتشار: 1379/2000

 

فهرست مطالب:

1- مصاحبه با كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي

تسريع انقلاب پرولتري جهاني

2- گرامي باد پنجاهمين سالگرد انقلاب چين!

 

3- استراتژي جنگ خلق در هند

نقدي بر ديدگاه هاي كميته مركزي بازسازي حزب كمونيست هند (م ـ ل) در مورد خط نظامي آن تشكيلات

 

4- تجارت آزاد: موتور رشد يا موتور غارت؟

5- نظرات كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي 

در مورد قطعنامه هاي پنجمين كنفرانس بين المللي 

احزاب و سازمانهاي ماركسيست لنينيست

6- هنر و سياست: داستان هاي معاصر

- خداي مسائل كوچك اثر: آروند هاتي روي

- انجيل زهري اثر: باربارا كينگز اولور

7-پيش بسوی پيروزی سوسياليسم و کمونيسم!

قرن بيست و يکم را به قرن برپائي جنگ خلق تبديل کنيم!

 

 

 

 

 

 

مصاحبه با كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي

تسريع انقلاب پرولتري جهاني

 

از جهاني براي فتح، شماره 26، 1379،  

مصاحبه زير با يكي از اعضاي كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (كميته) در اوائل سال 2000 انجام شده است

 

ج.ب.ف: اوضاع جاري جهان از نظر جنبش انقلابي انترناسيوناليستي چگونه است؟

كميته: به اعتقاد ما اوضاع بين المللي عموما براي پيشرفت مبارزه انقلابي، مساعد است.

اگر چه كماكان با موج بلند مبارزات انقلابي در مقياس جهاني (نظير آنچه در گذشته شاهدش بوديم و در آينده نيز خواهيم بود) مواجه نيستيم ولي با اطمينان مي توانيم از اين صحبت كنيم كه موج نوين انقلاب پرولتري جهاني در حال ظهور است.

اين واقعيتي است كه تجديد تقسيم قسمي جهان و فروپاشي سوسيال امپرياليسم شوروي و بلوكش، براي قدرتهاي امپرياليستي و مشخصا آمريكا فرجه اي ايجاد كرده است. ليكن عليرغم ادعاهايشان، هيچگونه بهبود پايدار در سطح جهاني ايجاد نشده، و امواج جديد بحران و انفصال در برخي مناطق نظير شرق آسيا بروز كرده است. يعني در همان مناطقي كه با جار و جنجال به عنوان بهره ور و موتور نوسازي سرمايه داري معرفي مي شدند.

شك نيست كه امپرياليسم مبناي مادي انقلاب پرولتري را از ميان برنداشته و نمي تواند بردارد. حتي همين امروز كه امپرياليسم آمريكا با تفرعن از موفقيت هايش دم مي زند، وضعيت زندگي بخشهاي عظيمي از توده هاي مردم در اكثر نقاط جهان به شدت داغان مي شود. امواج جديد نفوذ امپرياليستي كه تحت عنوان گلوباليزاسيون براه افتاده، قدرت خريد بخشهائي از طبقات مياني را بالا برده، اما مايحتاج اساسي از خوراك گرفته تا خدمات درماني و مسكن را بيش از پيش از دسترس توده هاي تحتاني دور كرده است. حتي در پيشرفته ترين كشورهاي امپرياليستي، شاهد اشاعه نوميدي و درماندگي هستيم. اوضاع كنوني براي توده ها فقط مي تواند وخيم تر شود. امواج جديد بحران به ناگزير نظام امپرياليستي را در بر خواهد گرفت.

 

ج.ب.ف: مائو به ما مي آموزد كه در هر فرايند، يك تضاد عمده وجود دارد. اگرچه همه تضادها با يكديگر ارتباط متقابل دارند اما تضاد عمده است كه بيشترين تاثيرات را بر تكامل تمامي تضادهاي اصلي ديگر مي گذارد. آيا در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي يك ارزيابي مشترك از تضاد عمده در جهان امروز وجود دارد؟

كميته: بله. تضاد بين امپرياليسم و خلقها و ملل ستمديده، تضاد عمده جهان امروز است. در شماري از كشورهاي تحت سلطه، مبارزه مسلحانه انقلابي تحت يك رهبري ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي به پيش مي رود. بعلاوه، طي شش ساله اخير خيزشهاي قدرتمند توده اي در برخي كشورها نظير مكزيك، كره، اندونزي و زئير (كه اينك جمهوري دمكراتيك كنگو خوانده مي شود) اتفاق افتاده است. اين خيزشها اگرچه به خاطر فقدان رهبري ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي نمي توانند به يك انقلاب پرولتري منجر شوند، ليكن بيانگر تشديد تضاد عمده اند. مراكز توفاني انقلاب جهاني پرولتري، همانگونه كه جنبش ما از هنگام تاسيس خود اعلام كرد، كماكان كشورهاي آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين است.

 

ج.ب.ف: آيا معنايش اينست كه انقلاب فقط در كشورهاي تحت سلطه امكان پذير است؟

كميته: خير. كل جهان مالامال از تضاد و تلاطم است و تضادهاي اصلي جهان حادتر مي شوند. اين شامل تضاد پرولتاريا و بورژوازي در كشورهاي امپرياليستي نيز هست كه خود را به شكل انواع گوناگون مبارزه، منجمله شورشهائي نظير آنچه در سال 1992 در لس آنجلس به وقوع پيوست نشان مي دهد. در برخي كشورهاي امپرياليستي، جنبشهاي توده اي مهمي كه طبقه حاكمه و نهادهاي ارتجاعيش را نشانه گرفته، در حال شكل گيري است.

بروز جنگهاي تمام عيار در منطقه بالكان، عليرغم خصلت ارتجاعي اين درگيريهاي نظامي، نشان مي دهد كه هيچ نقطه اي از جهان، حتي كشورهاي امپرياليستي، از تلاطمات و انفصالات قهرآميز مصون نيست. و اين اوضاع با خود، بروز فرصتهاي انقلابي را به همراه دارد.

 

ج.ب.ف: نظر جنبش انقلابي انترناسيوناليستي درباره دو روند انقلاب و جنگ جهاني در اوضاع بين المللي جاري چيست؟

كميته: طي دوره اخير خطر جنگ جهاني امپرياليستي موقتا تخفيف يافته كه اين خود نتيجه تغييرات در اوضاع جهاني است. انقلاب، روند عمده در جهان امروز است. با وجود اين، فقط زماني جهان بطور قطع از خطر جنگ جهاني خلاص خواهد شد كه انقلاب پرولتري، امپرياليسم را نابود كند.

 

ج.ب.ف:  اگر اوضاع عموما مساعد است، پس چه چيزي مانع پيشروي بيشتر جنبش انقلابي در سطح جهاني است؟

كميته: همگان مي دانند كه ما شكاف موجود ميان نارضايتي فزاينده ــ و حتي قيام ــ توده ها، و توانائي نيروهاي طبقاتي آگاه يعني ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستها در رهبري كردن و پيشبرد اين مبارزات را به مثابه بخشي از مصاف انقلابي عليه رژيمهاي حاكم، پر نكرده ايم. در اغلب موارد و در بيشتر كشورها، توده هاي مبارز فاقد رهبري هستند و كوركورانه و محروم از ايدئولوژي رهائيبخش ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم نبرد مي كنند. پيشرفتهاي ما واقعي ودر حال افزايش است، ليكن هنوز پاسخگوي هدف والائي كه اعلامش كرده ايم يعني فتح جهان، نيست. در اغلب كشورها كماكان حزب پيشاهنگ پرولتري موجود نيست و هيچ دورنماي روشني براي ايجادش نيز وجود ندارد.

بدون يك حزب پيشاهنگ مبتني بر ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم كه ايدئولوژي علمي پرولتارياي بين المللي است، انقلاب شكست خواهد خورد يا اينكه به نردبان ترقي استثمارگران جديد تبديل خواهد شد. براي اين كه بتوانيم نيروي نهفته در اوضاع كنوني را به پيشرفتهاي انقلابي واقعي تبديل كنيم، بايد در مواجهه با امپرياليستها و مرتجعين و فرصت طلبان، درفش سرخ ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم را هر چه رفيعتر به اهتزاز درآوريم و احزاب پيشاهنگ را بسازيم. امروزه وجود جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، يكي از عوامل اصلي است كه تحقق هر چه سريعتر اين اهداف را امكان پذير مي كند.

 

ج.ب.ف: طي دوره اخير، تكامل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي چگونه بوده است؟

كميته: به دستاوردهاي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي طي 16 سالي كه از تاسيسش مي گذرد نبايد كم بهاء داد. اين جنبش، خود را به مثابه مركز جنيني نيروهاي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست دنيا تثبيت كرده است. احزاب و سازمانهاي شركت كننده در اين جنبش در عرصه نبرد انقلابي پيشرفت كرده اند و اين امر كل جنبش ما را به پيش رانده است. در اين زمينه، مي خواهيم توجه همگان را مشخصا به حزب كمونيست پرو و حزب كمونيست نپال (مائوئيست) جلب كنيم كه جنگ خلق را به مثابه مشعل روشنائي بخش ستمديدگان سراسر دنيا رهبري مي كنند.

در تركيه، رفقاي ما مبارزه مسلحانه عليه رژيم ارتجاعي را به پيش مي برند و پيشرفت هر چه بيشتر حزب كمونيست تركيه (م ـ ل) در ارتباط نزديكتر با جنبش انقلابي انترناسيوناليستي مسلما به ظهور قدرتمند جنگ خلق در آن كشور ياري خواهد رساند.

در بنگلادش، 30 سال است كه حزب پرولتري پوربابنگلا در مواجهه با مشكلات عظيم و سركوبگري دشمن، همچنان مبارزه مسلحانه را به اشكال مختلف پيش مي برد. در حال حاضر، رفقا در بنگلادش درگير بحث بر سر چگونگي تكامل مبارزه به مرحله يك جنگ خلق پايدارند.

در كشورهائي كه نيروهاي شركت كننده يا هوادار جنبش انقلابي انترناسيوناليستي حضور دارند، تلاشهاي جدي براي ايجاد و تقويت احزاب پيشاهنگ مائوئيستي و تدارك برپائي جنگ خلق به عمل مي آيد.

اما هيچ پيشرفتي در جنبش كمونيستي هرگز مستقيم الخط، و بدون فراز و نشيب انجام نمي گيرد. پيشرفت، حاصل نبرد سرسختانه است و از دل مبارزه در تمامي سطوح نتيجه مي شود. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي نيز در گذر از فراز و نشيب ها تكامل مي يابد و همانند تمامي پديده هاي نوين، با مسائل نوين مواجه مي شود.

 

ج.ب.ف: وضعيت جنگ خلق در پرو چگونه است؟

كميته: گردان پيشرو ما در آن كشور، يعني حزب كمونيست پرو كه تحت خط انقلابي صدر گونزالو ساخته و پرداخته شده، در سراسر تاريخ جنبش انقلابي انترناسيوناليستي نقش پر اهميتي بازي كرده است. اين حزب، اينك فصل شكوهمند ديگري را در مبارزه انقلابي جهان گشوده است. رفيق گونزالو در سخنراني داهيانه 24 سپتامبر 1992 خود اعلام كرد كه دستگيري وي برخلاف ادعاي دشمن يك شكست بزرگ نبوده بلكه فقط “پيچي در جاده” است. حزب با خوشبيني انقلابي پرولتري و فداكاري و مبارزه سرسختانه به مصاف دوران دشوار بعد از دستگيري صدر گونزالو شتافته است. حزب از جنگ خلق دفاع كرده، آن را همچنان به پيش برده است. كميته مركزي حزب كمونيست پرو اعلام كرده كه اينك جنگ خلق، “پيچ جاده” را پشت سر گذاشته است.

بعلاوه حزب كمونيست پرو با حملات تبهكارانه خط اپورتونيستي راست كه از درون حزب سر بلند كرد و مدافع توافقات صلح براي خاتمه بخشيدن به جنگ خلق بود نيز بايد مقابله مي كرد. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در نبرد عليه خط اپورتونيستي راست شركت جسته است كه براي نمونه مي توان از فراخوان “با تمام قوا از پرچم سرخمان كه در پرو به اهتزاز درآمده دفاع كنيد” و انتشار مقاله مهمي كه به درخواست كميته جنبش نگاشته شد، نام برد. (1)

 

ج.ب.ف: نظرتان در مورد اين ادعاي رژيم فوجيموري و رهبران خط اپورتونيستي راست چيست كه فراخوان توافقات صلح را خود صدر گونزالو داده است؟

كميته: اين واقعيتي است كه رژيم فوجيموري و طرفداران خط اپورتونيستي راست چنين ادعائي مي كنند. تحقيق و بررسي ما نشان داده كه هيچ سندي مبني بر اينكه صدر گونزالو پشت فراخوان توافقات صلح براي خاتمه جنگ خلق است وجود ندارد. امروز بعد از گذشت 6 سال از نخستين باري كه فراخوان توافقات صلح از درون زندانهاي پرو صادر شد، اين امر كماكان صادق است. حزب كمونيست پرو همچنان ادعاهاي فوجيموري را به مثابه “صحنه سازي” محكوم مي كند.

فراخوان سال 1995 جنبش انقلابي انترناسيوناليستي تحت عنوان “با تمام قوا از پرچم سرخمان كه در پرو به اهتزاز درآمده دفاع كنيم” به درستي و وضوح اعلام مي كند:

“صدر گونزالو تحت شديدترين شرايط اسارت در چنگال رژيم ارتجاعي قرار دارد. او از تماس با وكلايش محروم شده و در حبس انفرادي بسر مي برد. تا به حال تقاضاي 5 هيئت معتبر بين المللي براي ملاقات با وي را رد كرده اند و رژيم رجز مي خواند كه اخبار و اطلاعات به شكل كاملا محدود و كنترل شده به صدر گونزالو مي رسد. رژيم فوجيموري به خاطر كشتارگري و دروغ و تقلب و آزار جسمي و روحي زندانيان جنگي رسواي خاص و عام است. تحت چنين شرايطي، نمي توان بر تماسهاي غيرمستقيم و غير قابل تاييدي كه به صدر گونزالو نسبت داده مي شود صحه گذاشت و معرف افكار وي دانست. مبارزه براي پايان بخشيدن به حبس انفرادي وي بايد ادامه يابد

“روشن است كه خط مذاكره، خلاف خط پايه اي حزب كمونيست پرو است كه جنگ خلق را هدايت كرده و تحت رهبري صدر گونزالو ساخته و پرداخته شده است. ادامه تلاش براي مشخص كردن ديدگاه هاي كنوني صدر گونزالو، حائز اهميت است. در عين حال، مسئله كليدي خط است و نه مولف آن

 

ج.ب.ف: نظرتان در مورد بحثي كه حرف از بروز “مبارزه دو خط” از درون حزب كمونيست پرو را نادرست مي داند، چيست؟

كميته: در اين مورد هم موضع پايه اي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي روشن است. اين موضع در مقاله مهمي كه تحت عنوان “درباره مفهوم مائوئيستي مبارزه دو خط” در مجله جهاني براي فتح منتشر شد، بازتاب يافته است. ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم به ما مي آموزد كه مبارزه دو خط، يك وجه اجتناب ناپذير تمامي تشكلات كمونيستي است و اين مبارزه به نبردهاي شديد بر سر خط و خصلت حزب پا خواهد داد.

اين بحث ما به معناي تبليغ ليبراليسم نيست. به معناي اين نيست كه به خط يا مقرهاي فرماندهي رويزيونيستي، “اجازه” باقي ماندن در حزب مي دهيم. تشخيص رويزيونيسم و نبرد عليه آن، به هيچوجه به معناي مشروعيت بخشيدن به رويزيونيسم نيست.

 

ج.ب.ف: برخي اظهار كرده اند كه كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي و كميته مركزي حزب كمونيست پرو بر سر اين نكات با هم سر شاخ شده اند.

كميته: كل جنبش ما با رفقاي كميته مركزي حزب كمونيست پرو در نبرد عليه خط اپورتونيستي راست، ادامه جنگ خلق در پرو، مبارزه براي دفاع از جان صدر گونزالو كه مبارزه براي خاتمه بخشيدن به حبس انفرادي و حضور مستقيم وي در برابر رسانه هاي داخلي و خارجي را نيز در بر مي گيرد، متحد است. همراه با اين، ما براي دفاع از جان رفيق فليسيانو نيز مبارزه مي كنيم. ما در دفاع از خطي كه صدر گونزالو براي انجام انقلاب در پرو ساخته و پرداخته است، متحديم. اين اتحادي قدرتمند است و از هر بوته آزمايشي پيروز بيرون خواهد آمد. در عين حال، شك نيست كه در سطح بين المللي اغلب اختلاف نظراتي بين مائوئيستها وجود دارد. و اين موضوع نيز مستثني نيست. اختلاف نظرات از طريق بحث و مبارزه ميان مائوئيستها حل مي شود و به سطح بالاتر و محكمتري از وحدت مي انجامد. اين حقيقتي است كه طي حيات 16 ساله جنبش انقلابي انترناسيوناليستي به اثبات رسيده است.

دشمنان جنبش ما كوشيده اند كه بر سر اختلاف نظرات واقعي يا مجازي بين حزب كمونيست پرو و كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي يا ساير احزاب و سازمان هاي شركت كننده در آن، گمانه زني كنند. اطلاعيه اي كه به مناسبت هزاره جديد تحت عنوان “براي يك قرن جنگ خلق، پيش به سوي پيروزي سوسياليسم و كمونيسم!” رسما به تصويب احزاب و سازمان هاي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي رسيده نشانگر بي پايه بودن اين گمانه زني هاست.

يك اصل مهم در مورد اين اختلاف نظرات، ضرورت بحث بر سر آنها به صورت دروني است. يعني درون جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، به شكل خصوصي بين احزاب و سازمانهاي شركت كننده در آن، و پرهيز از علني كردن مجادلات دروني. كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، خود در اين زمينه مرتكب برخي اشتباهات جدي شده است. منجمله تشويق انتشار برخي مقالات در مجله “جهاني براي فتح” بر سر مسائلي كه واقعا مناسب يك نشريه علني نبود (2)

كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي مصمم است كه منبعد كاملا از تكرار چنين اشتباهاتي كه به اتحاد جنبش ما لطمه مي زند، اجتناب كند. بعلاوه اطمينان داريم ساير كساني هم كه اشتباهات مشابهي مرتكب شده اند، آنها را تصحيح كرده از اين تجارب خواهند آموخت. در دوره اخير، كل جنبش ما به سطح بالاتري از اتحاد دست يافته، مصمم است از اين دستاورد حفاظت كرده، آن را بيش از پيش ارتقاء دهد.

 

ج.ب.ف: نظر جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در مورد جنگ خلق در نپال چيست؟

كميته: يكي از مهمترين تحولات چند ساله اخير در حيات جنبش ما، و بطور كلي در تكامل مبارزه انقلابي در سطح جهاني، ظهور جنگ خلق از سال 1996 در نپال است. شور و شوق عظيم انقلابي كه در نتيجه آغاز شجاعانه جنگ خلق به وسيله حزب كمونيست نپال (مائوئيست) به پاخاسته، منبع الهامبخش بزرگي براي رفقاي تمامي احزاب و سازمانهاي جنبش ما محسوب مي شود.

كل جنبش ما از زمان تاسيس، از ارتباط زنده با رفقاي نپال بهره مند بوده است. به همين ترتيب، زماني كه اين رفقا مي بايست براي طرد خط راست روانه م.ب. سينگ رهبر حزب كمونيست نپال (مشعل) نبرد مي كردند، كل جنبش ما نيز با وظيفه مبارزه با سينگ مواجه شد. حزب سينگ تنها نيرو در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي بود كه در سال 1993 با تصويب ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم به شدت مخالفت كرد.

حزب كمونيست نپال (مائوئيست) در جنبش ما نقش فعالي بازي كرده و عليرغم فشار و مسئوليت عظيمي كه امر رهبري جنگ خلق بر دوشش نهاده، بر نقش خويش در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي افزوده است. در حالي كه سينگ همواره در پي نفي تجربه جنگ خلق در پرو بود، رفقاي حزب كمونيست نپال (مائوئيست) اين تجربه را از نزديك دنبال و مطالعه كردند تا درسهايش را جذب كنند. حزب كمونيست نپال (مائوئيست) فعالانه به انتقاد از خط اپورتونيستي راستي كه از درون حزب كمونيست پرو سر بلند كرد پرداخت و توانست درسهايش را در مبارزه براي آغاز جنگ خلق بكار بندد. تجربه رفقاي نپال تبارز مهمي از اين اصل است كه شركت در جنبش بين المللي كمونيستي نه تنها مانع بكار بستن خط ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي در كشور خود نيست، بلكه به انجام اين كار بسيار كمك مي كند. اخراج حزب كمونيست نپال (مشعل) از جنبش ما در سال 1998 كه نتيجه يك مبارزه طولاني با اين حزب بود و به علت مخالفتش با ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در تئوري و پراتيك انجام گرفت، يك پيروزي مهم به حساب مي آمد. اين امر تاكيدي است مجدد بر ارتباط متقابل مبارزه در هر كشور با مسائلي كه در برابر جنبش ما به مثابه يك كل قرار دارد.

در جريان اين مبارزه، كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي چيزهاي بسياري آموخته، درك خود از قانونمندي هاي جنگ خلق را عمق بخشيده است. رابطه متقابل جنبش و رفقاي نپال گواه آن است كه كل جنبش ما مي تواند به وسيله تلاشهاي كميته و طرق ديگر، بخشي از اين فرايند شورانگيز باشد و تجربه و درسهاي اين رفقا را جذب كنند. در جريان اين كار، و نيز با ادامه تلاش براي جذب تجربه و درسهائي كه توسط رفقا طي بكار بست ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در پيشبرد جنگ خلق در پرو انباشت كرده اند، و مطالعه تجارب مثبت و منفي سايرين در انجام جنگ انقلابي، شناخت كلي ما از قانونمندي هاي جنگ خلق در حال افزايش است.

 

ج.ب.ف: جنبش انقلابي انترناسيوناليستي از انترناسيوناليسم پرولتري چه دركي دارد؟

كميته: ما بر تعريف مشهور لنين از انترناسيوناليسم پرولتري تاكيد كرده ايم: “يك نوع، و فقط يك نوع انترناسيوناليسم واقعي وجود دارد. فعاليت صميمانه براي تكامل جنبش انقلابي و مبارزه انقلابي در كشور خود، و پشتيباني (از راه تبليغات و كمك معنوي و مادي) از اين مبارزه و فقط و فقط از اين خط بلااستثناء در هر كشور.” (3)

رهنمود لنين، مفهومي عميق دارد. معنايش اينست كه هرگز نبايد انترناسيوناليسم پرولتري را به نوعي “همبستگي” بي خطر كه وظيفه انجام انقلاب در “كشور خود” را به حال خود رها مي كند تقليل دهيم. بعلاوه توجه شما را به بخش دوم تعريف لنين جلب مي كنيم كه از ضرورت پشتيباني از يك جهت گيري انقلابي پرولتري در تمامي كشورها ـ بدون استثناء ـ مي گويد.

وظيفه اساسي حزب در هر كشور، تدوين خط انقلاب آن كشور است كه اين شامل حل مسائل مبارزه دو خط درون حزب نيز هست. اما مبارزه ميان ماركسيسم و رويزيونيسم هرگز يك امر “ملي” نيست. كمونيستهاي مسئول نمي توانند در شرايطي كه رفقا در ساير كشورها درگير مباحثه بر سر مسائل حياتي انقلابند، بي خيال كنار بنشينند.

 

ج.ب.ف: خوانندگان مجله ما اغلب مي پرسند كه چگونه مي توانند به تكامل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي كمك كنند و در اين كار نقش بگيرند.

كميته: مجله “جهاني براي فتح” كه منظما به انگليسي و اسپانيايي و فارسي منتشر مي شود نقش مهمي در اشاعه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در سراسر دنيا بازي مي كند، اما نياز به گسترش هر چه بيشتر اين كار است. بطور مشخص، انتشار مجله به تعداد بيشتري از زبانها، افزايش تيراژ و توزيع آن در شمار بيشتري از كشورها اهميت دارد. ما اميدواريم كه خوانندگان “جهاني براي فتح” فعالانه در تحقق اين اهداف سهم بگيرند. از شنيدن خبر انتشار قريب الوقوع مجله به زبان هندي و انتشار منظمتر ترجمه تركي آن در آينده نزديك  خوشحال شديم.

اميدواريم كه خوانندگان “جهاني براي فتح” با احزاب و سازمانهاي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي يا تشكلاتي كه كانديد شركت در اين جنبش هستند در كشور خود تماس بگيرند. و در كشورهائي كه كماكان چنين نيروهائي وجود ندارند، خوانندگان مجله خودشان مستقيما با جنبش تماس برقرار كنند.

 

ج.ب.ف: نظر جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در مورد تشكيل يك انترناسيونال نوين كمونيستي چيست؟ آيا اين شامل مائوئيستهاي خارج از اين جنبش هم ميشود؟

كميته: ما از همان زمان تاسيس جنبش بر ضرورت يك انترناسيونال كمونيستي نوين تاكيد كرده ايم. واضح است كه مبارزه براي تشكيل چنين انترناسيونالي ضرورتا شامل نيروهاي مائوئيست خارج از جنبش انقلابي انترناسيوناليستي هم خواهد بود. انترناسيونال كمونيستي نوين بايد جمع بزرگي از احزاب راستين مائوئيست را در بر گيرد، و شناخت و تجربه اي كه در سراسر دنيا در راه انجام انقلاب به دست آمده، بايد بخشي از سنتزي باشد كه در خط و برنامه اين انترناسيونال بازتاب خواهد يافت.

ما مكررا بر ضرورت يك انترناسيونال نوين كمونيستي تاكيد كرده ايم. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در عين حال كه گام مهمي در راستاي اين انترناسيونال است ليكن نمي تواند اين نقش را ايفاء كند. اين هم در مورد وجوه كمي مسئله صدق مي كند و هم وجوه كيفي آن. كماكان كشورهاي بسياري وجود دارد كه ما در آنجا حضور نداريم و در برخي نقاط، مبارزات بسيار مهم پرولتاريا و ستمديدگان نيز جريان دارد كه بوسيله تشكلات كمونيستي راستين خارج از جنبش انقلابي انترناسيوناليستي رهبري مي شود. اين هم واقعيتي است كه سطح وحدت و شناخت جمعي ما، عليرغم پيشرفتها و دستاوردهاي عظيمي كه طي ساليان گذشته در اين زمينه حاصل شده، هنوز با يك انترناسيونال نوين كمونيستي خوانائي ندارد. خلاصه اينكه، يك انترناسيونال نوين كمونيستي معرف يك پيشرفت، يك جهش، فراي سطح اتحاد و شناختي كه تاكنون بدست آورده ايم خواهد بود.

 

ج.ب.ف: مانع عمده در راه اتحاد نيروهاي مائوئيست در سطح بين المللي چيست؟

كميته: بزرگترين مانع كماكان درك ناموزون و قسما متضاد از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در بين نيروهائي است كه مدعي در دست داشتن پرچم مائوئيسم هستند. اين امر بسيار مرتبط است با مسئله تثبيت يك خط عمومي و برنامه براي انترناسيونال نوين كمونيستي. برخي سئوالات كليدي كه در مورد آنها دركهاي ناموزون و حتي متضادي ميان جنبش انقلابي انترناسيوناليستي و ساير نيروهاي مائوئيست وجود دارد بدين قرار است: جهانشمول بودن راه جنگ خلق؛ درك كامل آموزه هاي مائوتسه دون در مورد ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا؛ و درسهاي مبارزه عليه رويزيونيسم مدرن. اين امر خود را به وضوح در تفاسير متفاوت از تاريخ جنبش بين المللي كمونيستي، بويژه كودتا در چين، و پاسخ به اين سئوال بروز مي دهد كه آيا همانگونه گه چنبش انقلابي انترناسيوناليستي پيگيرانه مطرح كرده، جنبش بين المللي كمونيستي طي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي به رفيعترين قله خود رسيد، يا اينكه از همان دوران كودتاي خروشچف در اتحاد شوروي كمابيش به سراشيب افتاده بود؟ ديدگاهي كه جنبش بين المللي كمونيستي را از زمان خروشچف در سراشيب مي بيند، از تشخيص تكامل ماركسيسم ـ لنينيسم بوسيله مائوتسه دون به يك مرحله نوين و عاليتر باز مي ماند و به مبارزه عظيمي كه عليه رويزيونيسم مدرن شوروي انجام گرفت نيز كم بهاء مي دهد.

بعلاوه، برخي كمونيستهاي خارج از جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، اصولا نياز به يك “مركز” در جنبش بين المللي كمونيستي را قبول ندارند. يعني هنوز قانع نشده اند كه به يك انترناسيونال نوين كمونيستي نياز است.

 

ج.ب.ف: درباره ساير ابتكاراتي كه در جنبش بين المللي كمونيستي انجام گرفته، چه مي گوييد؟

كميته: جنبش انقلابي انترناسيوناليستي به دقت تحولات دروني تمامي نيروهائي كه مدعي پرچم مائوئيسم هستند را دنبال مي كند. در حال حاضر ما در مباحثات و بحثهائي كه درون صفوف گسترده تر جنبش بين المللي كمونيستي جريان دارد شركت داريم، و در آينده نيز بيش از اين شركت خواهيم كرد. نامه اي كه خطاب به كنفرانس بين المللي احزاب و سازمانهاي ماركسيست ـ لنينيست نوشتيم، نمونه اي از اين امر است. (اين نامه در همين شماره مجله باز تكثير شده است ــ جهاني براي فتح)

در دوره اي كه پيشاروي ماست، بايد سرسختانه مبارزه كنيم. اين مبارزه نه بر مبناي منافع تنگ نظرانه تشكيلاتي، بلكه بايد به خاطر تقويت و جا انداختن يك خط صحيح انجام شود تا اين به خط پايه اي اتحاد نيروهاي راستين ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست در سراسر جهان تبديل شود.

 

ج.ب.ف: جمعبندي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي از پروسه ايجاد احزاب نوين ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست چيست؟

كميته: خوشحاليم از اينكه مي توانيم خبر ايجاد حزب كمونيست مائوئيستي در ايتاليا كه يكي از اعضاي شركت كننده در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي است را به اطلاع برسانيم. طرح برنامه حزب پيشاهنگ كمونيستي در ايران كه اخيرا بوسيله اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) انتشار يافته، معرف يكي از آخرين گام ها در پروسه تاسيس حزب در آن كشور است.

نحوه تاسيس يك حزب راستين پيشاهنگ بر حسب كشورهاي گوناگون و شرايط مشخص هر دوره از پروسه انقلاب در آن كشورها، متفاوت خواهد بود. با وجود اين، مي توان برخي جوانب كليدي و جهانشمول تاسيس حزب را معلوم كرد.

حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست بايد بر يك خط و برنامه صحيح مبتني باشد. معنايش اينست كه اصول عام ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بايد براي تحليل از خصوصيات ويژه هر جامعه معين، و ترسيم جهت گيري پايه اي انجام انقلاب بكار بسته شود. به قول “بيانيه” جنبش انقلابي انترناسيوناليستي براي تحقق اين امر، ساختمان حزب بايد با پاسخگوئي به “سئوالات عاجل سياسي كه بايد براي پيشرفت جنبش انقلابي حل شود” مرتبط باشد. اين امر، تلاش پيگيرانه براي اعمال مشي توده اي براي رهبري و به پيش راندن توده ها و همزمان آموختن از آنان را الزام آور مي سازد. بعلاوه پيش شرط تاسيس حزب، تلاش براي تكوين اسكلت حداقل يك ساختار تشكيلاتي است كه بتواند پراتيك انقلابي را بر اساس خط صحيح حزب جلو ببرد.

مضاف بر اين، يك خط سياسي و ايدئولوژيك صحيح فقط مي تواند در جريان نبرد عليه خطوط رويزيونيستي در سطح ملي و بين المللي تكوين يابد. در عين حال كه بايد هم عليه انحرافات راست و هم “چپ”، هم عليه رويزيونيسم و هم دگماتيسم مبارزه كنيم، اما خطر عمده رويزيونيسم است. حزب بايد در جريان مبارزه طبقاتي منجمله در جريان مبارزه دو خط، ساخته شود.

در گذشته دركهاي نادرستي در مورد اين پروسه وجود داشته است. برخي اوقات اهداف كمي من در آوردي مد نظر قرار گرفته كه عدم تحقق آنها به بحثهائي انجاميده كه تاسيس حزب را بي دليل به تعويق انداخته است. در عين حال كه تاسيس حزب مستلزم “كيفيت” اساسي معيني است، تبارز كمي اين كيفيت (مثلا تعداد كادر و ميزان نفوذ در بين توده ها) به حد قابل توجهي متفاوت خواهد بود.

يك وظيفه مهم جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، كمك به ساختن و تقويت احزاب مائوئيست در سراسر دنياست. وجود جنبش انقلابي انترناسيوناليستي به معناي آنست كه اين پروسه مي تواند سريعتر و با موفقيت بيشتر تكوين يابد.

 

ج.ب.ف: درك جنبش انقلابي انترناسيوناليستي از جنگ خلق چگونه طي سالهاي اخير تكامل يافته است؟

كميته: نقطه عزيمت ما اين آموزه مائوتسه دون است كه:

“كسب قدرت سياسي از طريق نيروي مسلح، حل مسئله از طريق جنگ، وظيفه مركزي و عاليترين شكل انقلاب است. اين اصل ماركسيستي ـ لنينيستي انقلاب، جهانشمول است و در مورد چين و ساير كشورها صدق مي كند.” (4)

زماني كه پرولتاريا و خلق، قدرت سياسي ندارند بايد آن را از طريق جنگ خلق كه بر حسب شرايط مختلف در كشورهاي گوناگون به پيش مي رود، كسب كرد. بنابراين كاملا طبيعي است كه فعاليت كل جنبش و كميته آن، ضرورتا متوجه مسائل گزنده مربوط به تدارك و آغاز جنگ خلق و حركت بسوي پيروزي باشد.

زماني كه در سال 1993 جنبش ما ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم را تصويب كرد، يك بحث مهم در مورد مشكلات گوناگون ايدئولوژيك، سياسي و تشكيلاتي كه آغاز و ادامه جنگ واقعا انقلابي توده ها را حتي براي احزاب و سازمانهاي جنبش ما دشوار مي سازد، به راه افتاد.

از آن زمان، احزاب و سازمانهاي جنبش ما پيشرفتها و راهگشائي هاي مهمي در مسير تدارك و پيشبرد وظيفه مركزي كسب قدرت سياسي از طريق جنگ انقلابي انجام داده اند كه برجسته تر از همه، آغاز جنگ خلق در نپال است. تجربه و شناخت مهمي انباشت شده و درك ما در مورد برخي سئوالات مربوطه تقويت شده است.

بعلاوه ما در دوره گذشته، فرصت بررسي بيشتر تجارب مثبت و منفي ديگراني را داشتيم كه دست به مبارزه مسلحانه انقلابي زده اند، منجمله كساني كه مي كوشند با يك افق مائوئيستي اين مبارزه را به پيش برند.

 

ج.ب.ف: نظر جنبش انقلابي انترناسيوناليستي درباره مبارزات مسلحانه اي كه با جنگ خلق تفاوت دارد و بوسيله نيروهائي كه ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست نيستند انجام مي شود، چيست؟

كميته: تئوري جنگ خلق كه توسط مائوتسه دون تدوين شده، به لحاظ كيفي با تئوري مبارزات مسلحانه اي كه توسط خلقهاي ستمديده به پيش مي رود اما از رهبري پرولتاريا و يك حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي محروم است، تفاوت دارد. تنها با ظهور پرولتاريا و تنها تحت رهبري حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي است كه مي توان جامعه اي ايجاد كرد (البته با گذر از مراحل مختلف) كه در آن، فلاكت و حتي استثمار توده ها سرانجام ريشه كن شده، به سوي هدف نابودي تقسيم جامعه به طبقات حركت شود.

در دنياي امروز، شماري نيروهاي غير مائوئيست هستند كه جنگهاي چريكي انقلابي ــ گاه بسيار قدرتمند ــ را پيش مي برند. تفاوت اساسي مبارزه مسلحانه ين نيروها و مبارزه اي كه تحت رهبري يك حزب واقعي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي قرار دارد، در نوع جامعه اي است كه هر يك در پي ايجادش است و طبقه (يا ائتلاف طبقاتي) كه قدرت سياسي را به كف خواهد گرفت.

هدف نيروهاي غير پرولتر از نابودي استثمار طبقاتي باز مي ماند. نتيجه ناگزيرش اين است كه اين قبيل نيروها در پي ادغام در صفوف طبقات استثمارگر باشند يا حداقل بكوشند در ساختارهاي حاكم كه اساسا جزئي از همين نظام است جائي براي خود دست و پا كنند. هدف جنگ خلق تحت رهبري حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست، به كف آوردن قدرت بوسيله پرولتاريا و توده هاست. اين قدرت است كه مي تواند براي تغيير و تحول جامعه در راستاي منافع مردم در جامعه و جهان مورد استفاده قرار گيرد.

اما صرفا اعلام اين هدف، كفايت نمي كند. در واقع، رويزيونيستها و فرصت طلبان گاه ممكنست با استفاده از شعارهاي ما در صدد گيج كردن مردم برآيند. تفاوت ميان “اهداف جنگي” نيروهاي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست واقعي با ساير طبقات، نه فقط در برنامه ها و بيانيه ها بلكه به خوبي در چگونگي هدايت و پيشبرد جنگ نيز بروز مي يابد. مطلقا ضروري است كه اهداف درازمدت پرولتاريا بيان مناسب خود را در سياستها و شيوه هايي كه نيروهاي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست براي پيشبرد جنگ از مرحله اي به مرحله ديگر به پيش مي برند، بيابند.

 

ج.ب.ف: جنبش انقلابي انترناسيوناليستي بر اهميت مناطق پايگاهي در پيشبرد جنگ خلق تاكيد داشته است.

كميته: بله. مائو در نوشته هاي خود تاكيد كرده و تجربه جنبش ما هم نشان مي دهد كه ايجاد مناطق پايگاهي در پيشبرد جنگ درازمدت خلق، نقشي اساسي بازي مي كند. در پيش گرفتن راه ايجاد مناطق پايگاهي، كليد جذب و مشاركت هر چه بيشتر توده ها در پروسه جنگ است كه اين شامل رشد توان نظامي ارتش انقلابي نيز مي شود. راه مائوئيستي كه به خلق ـ به ويژه دهقانان فقير ـ اتكاء مي كند، نقطه مقابل ساير استراتژي هاست كه به جاي اتكاء به توده ها در پي كمك گرفتن و يا “دخيل بستن” به الطاف اين يا آن دولت مرتجعند. (براي مثال در كردستان، هر دو رژيم ايران و عراق، برخي گروه هاي چريكي كرد را از نظر مالي و تسليحاتي تامين كرده اند.) اتكاء نكردن به توده هاي ستمديده به ناگزير بر خصلت و اهداف جنگ تاثير مي گذارد و اين خطر را پيش مي آورد كه مبارزه توده ها مورد سوء استفاده اين يا آن قدرت ارتجاعي قرار گيرد و يا به آن خيانت شود.

در فقدان سياست تدارك و ايجاد گام به گام مناطق پايگاهي، حزب قادر نيست دست به تغيير و تحولاتي هر چند محدود و قسمي بزند كه انرژي انقلابي خلق را رها سازد و سرنخ و راستاي تحولات عميقتري كه بعد از كسب قدرت سراسري انجام خواهد گرفت را بنمايش گذارد. اگر اين راه پايه اي در پيش گرفته نشود، اين خطر وجود دارد كه نيروهاي مسلح خلق به “دستجات ياغي سرگردان” و جدا از توده هاي دهقان تبديل شوند. معنايش اينست كه نيروهاي مسلح خلق نه فقط به لحاظ نظامي ضعيف خواهند شد بلكه ديگر نخواهند توانست نقش خويش به مثابه شكل عمده تشكل توده ها را بازي كنند.

بدون شك اين واقعيت كه ما با دشمني قوي و به شدت مسلح روبروئيم، امر ايجاد مناطق پايگاهي را دشوار مي كند. در اغلب موارد، نيروهاي ما جنگ چريكي را از سطح نسبتا پاييني آغاز مي كنند كه مي تواند راه بر ايجاد مناطق پايگاهي در آينده بگشايد. در اين زمينه بايد از سخنان صدر گونزالو خطاب به رفقا به هنگام آغاز جنگ خلق در پرو بياموزيم كه گفت: “ما قدرت سياسي را در كوله پشتي خود حمل مي كنيم.” به عبارت ديگر، حتي زماني كه مبارزه انقلابي هنوز در مرحله ابتدائي قرار دارد و سطح فعاليتهاي نظامي پايين است، رزمندگاني كه تحت رهبري كمونيستي قرار دارند از طريق ايدئولوژي خود و تبارز اين ايدئولوژي در سياستهاي مشخص، و از طريق ادغام فزاينده با توده ها، حاكميت آتي كارگران و دهقانان را تجسم مي بخشند. با چنين ديدگاهي است كه مي توان مانع تبديل جنگ چريكي به “مشي چريكي” شد. با چنين ديدگاهي است كه مي توان ايجاد مناطق چريكي را از يك هدف مجرد به راهگشاي ايجاد مناطق پايگاهي و شركت همه جانبه تر توده ها در مبارزه تبديل كرد.

 

ج.ب.ف: برخي رفقاي خارج از جنبش انقلابي انترناسيوناليستي مطرح كرده اند كه واقعيات دنياي امروز، ايجاد مناطق پايگاهي را مگر در موارد به شدت استثنائي، ناممكن كرده است.

كميته: برخي اوقات از دشواري ايجاد “مناطق پايگاهي نسبتا با ثبات” استفاده شده تا مرحله مناطق چريكي بي دليل كش داده شود و ايجاد مناطق پايگاهي به تعويق بيفتد. اين واقعيتي است كه به علت شيوه هاي مدرن نبرد و به ويژه توانائي دشمن در استفاده از هليكوپتر و ساير وسائل انتقال سريع نيرو، راه ورود قواي دشمن به هيچ منطقه اي و در هيچ كشوري، كاملا بسته نيست. (البته ثبات مناطق پايگاهي در چين هم نسبي بود، كما اينكه در مقطعي مائو مجبور به ترك “ينان” شد. اما به نظر مي آيد كه در دنياي امروز، حتي در كشورهاي پهناور، مناطق پايگاهي حتي از چين هم ثبات كمتري خواهد داشت).

با وجود اين، چنين بحثي فقط بخشي از حقيقت را در بر مي گيرد. كماكان حتي در مواردي كه دشمن قادر به تعرض يا تهاجم به مناطق پايگاهي است، توان اشغال و كنترل مداوم مناطق پهناور روستائي در كشورهاي تحت سلطه را ندارد. زماني كه دشمن با گسترش جنگ خلق مواجه شود، امكانش هست مجبور شود كه در نقاط قوي خود “سنگر بگيرد” و قدرت خلق مي تواند شكل مشخص مناطقي را به خود بگيرد كه به تدريج گسترش مي يابد و در آنجا قوانين، عملكردها و فرهنگ نوين و حتي برخي مناسبات توليدي نوين مي تواند برقرار شود. بطور مشخص، سياست “زمين به كشتگر” مي تواند از سطح يك شعار فراتر رفته و به يك واقعيت زنده و فراخواني رسا براي كل جامعه تبديل شود.

 

ج.ب.ف: بنابراين درك جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، ايجاد نوعي “قدرت دوگانه” در مناطق روستائي است؟

كميته: خير. از اصطلاح “قدرت دوگانه” مي توان چنين برداشت كرد كه قدرت توده ها و دولت ارتجاعي در يك منطقه كشور “در هم تداخل” و با يكديگر “همزيستي” مي كنند.

البته لنين اصطلاح “قدرت دوگانه” را بكار برد، اما به طريقي متفاوت و براي توصيف اوضاع ذاتا بي ثبات و موقتي كه در آن نه دولت ارتجاعي مي تواند بطور سراسري اعمال قدرت كند و نه نيروهاي خلق. به عقيده ما، اين تصوير نمي تواند پروسه تكامل ديالكتيكي جنگ خلق را به خوبي بيان كند.

در مقابل، رفقاي حزب كمونيست پرو اغلب به درستي جنگ خلق را پروسه “احياء و ضد احياء” مي خوانند. به عبارت ديگر، اين امكان وجود دارد كه نيروي نظامي دشمن بتواند مناطق تحت كنترل خلق را پس بگيرد، و سپس قواي خلق بايد براي باز پس گرفتن آنها بجنگند. (اين پروسه ضرورتا مستقيم الخط جلو نخواهد رفت. يعني نبردهاي محاصره و ضد محاصره هميشه شامل “مانور در شرق، هجوم از غرب” و واگذاري موقتي يك منطقه و همزمان تمركز بر مناطق ديگر خواهد بود.)

واقعيت اينست كه دشمن را به يك ضربت نمي توان شكست داد ليكن مي توان و بايد ايجاد قدرت سياسي خلق را بر شالوده توان مسلح انقلابي آغاز كرد. الگوي “قدرت دوگانه” از يكسو و درك ما از سوي ديگر، تلاش هائي است براي ترسيم راهي كه پاسخگوي اين واقعيت باشد. اما ميان اين دو، تفاوتي اساسي وجود دارد.

در الگوي “قدرت دوگانه”، پرولتاريا و خلق در پي اعمال قدرت كامل نيستند. آنها به دست خود، دامنه اعمال قدرت سياسي را محدود مي كنند و با دولت ارتجاعي حتي در مناطقي كه قدرت خلق مي چربد بطور قسمي مصاف مي كنند. اما نظريه “احياء و ضد احياء” در عين حال كه هدف مبارزه را سركوب دشمن و اعمال ديكتاتوري قرار مي دهد، اين واقعيت را هم تشخيص مي دهد كه طرف مقابل به ناگزير دست به تهاجم خواهد زد تا حاكميت خويش را مجددا از طريق قهر برقرار كند. و اين مسلما پروسه درازمدت و مملو از پيشروي و عقب نشيني طرفين خواهد بود. جنگ خلق به معناي كسب ذره ذره قدرت است.

 

ج.ب.ف: نظر شما درباره هدف پيروزي سراسري جنگ خلق چيست؟

كميته: ميان هدايت مداوم جنبش به سوي هدف نهائي مبارزه اي كه ما نماينده اش هستيم (هم به مفهوم نبرد براي پيروزي سراسري و هم پيشروي در مسير سوسياليسم و كمونيسم)، و تشخيص اينكه اقدامات مشخص ما در هر مقطع به ناگزير توسط فشارهاي عيني محدود مي شود، ديالكتيكي وجود دارد كه ما بايد بر آن مسلط شويم. ما نبايد اهداف و سياستهاي خود را بطور ذهني و صرفا بر اساس آرزوهايمان تعيين كنيم. بلكه هميشه بايد خلاف محدوديت هائي كه اوضاع عيني پديد مي آورد حركت كنيم و در پي تغيير اين اوضاع بر حسب درك ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي خود از آينده مبارزه باشيم. بايد از صفوف خويش حفاظت كنيم، اما هرگز نمي توانيم حفظ خود را غائي ترين هدف در نظر بگيريم. جريان جنگ و شرايط پيروزي آن را به هيچوجه نمي توان پيش بيني كرد و اين وابسته به تحولات منطقه اي و بين المللي نيز هست. ولي مائوتسه دون خاطر نشان كرد كه كمونيستها بايد تحولات مساعد در سطح جهاني را “تسريع كنند و انتظار بكشند.” قويترين شكل “تسريع” اين تحولات از جانب ما، پيشبرد جنگ انقلابي است.  

 

 ج.ب.ف: آيا تغييراتي كه دنيا در چند دهه اخير به خود ديده، امكانات انجام جنگ خلق در كشورهاي تحت سلطه را تغيير داده است؟

كميته: همانگونه كه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي به درستي مطرح كرده، رشد سرمايه داري بوروكراتيك در اين كشورها خصلت نيمه فئودالي اين جوامع يا راه پايه اي كه مائوتسه دون ترسيم كرده را نفي نمي كند. اما اين درك پايه اي را بايد در بررسي واقعيات مشخص بكار بست. بسياري كشورها طي 30 ــ 20 سال اخير تغييرات مهمي كرده اند. براي مثال مي توان به رشد “كلان شهرها” در شماري از كشورهاي جهان سوم، نفوذ هر چه بيشتر امپرياليسم و اشكال جديد سلطه امپرياليستي و امثالهم اشاره كرد. در اين موارد نيز مسئله اينست كه بر اصول پايه اي علم و ايدئولوژي ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي خويش استوار تكيه كنيم، در عين حال از تحقيق و درك پديده هاي نوين باز نمانيم.

 

ج.ب.ف: جمعبندي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي از چگونگي تدارك براي آغاز جنگ خلق چيست؟

كميته: در اين زمينه دو نوع برخورد نادرست به چشم مي خورد. انحراف اول، و (به تجربه) بزرگترين خطر اينست كه براي تدارك، يك مرحله كلي انباشت قوا از طريق پيشبرد اشكال گوناگون مبارزات توده اي درست كنيم. اين خط تصور مي كند كه جنگ خلق بطور خودبخودي از طريق رهبري كردن اين نوع مبارزات سر بلند خواهد كرد. اين خط ضرورت تدارك فعال و مشخص براي آغاز يك شكل كيفا متفاوت و بالاتر مبارزه را ناديده مي گيرد. اين خط مي تواند به آنجا بينجامد كه براي خود يك مرحله بطور كلي جداگانه “تدارك” بسازيم ــ مرحله اي كه هيچگاه به آغاز واقعي جنگ خلق منجر نخواهد شد.

از طرف ديگر، انحرافي كه مي كوشد حزب را در انزوا و جدا از مبارزه طبقاتي و پراتيك انقلابي بسازد را هم مشاهده كرده ايم. بايد مراقب باشيم كه دچار گرايش غرق شدن در مبارزات روزمره و محدود، و وسوسه رشد سريع بر شالوده اي نادرست نشويم. در عين حال، بايد مواظب باشيم كه خط ساختن قواي خود در “گلخانه” از ترس ابتلا به بيماري را پيشه نكنيم. در مورد اول، حزب هدف كار تداركاتي را گم خواهد كرد و در مورد دوم، قواي حزب آب رفته يا روحيه باخته شده و حزب نيز به درد نخور خواهد شد. هيچيك از اين طرق نمي تواند به ايجاد يك حزب مائوئيستي با رهبري و كادرهاي انقلابي امتحان پس داده كه بتوانند جنگ خلق را هر چه زودتر آغاز كنند، بينجامد.

 

ج.ب.ف: ميل داريد نكاتي را به عنوان نتيجه گيري بحث بيان كنيد؟

كميته: جنبش ما طي 16 سالي كه از اعلام موجوديتش مي گذرد، دستاوردهاي مهمي داشته است. اما با توجه به عظمت وظايفي كه بر دوش ما قرار دارد، به هيچوجه نمي توانيم به موفقيتهاي محدود راضي شويم.

احزاب و سازمانهاي شركت كننده در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي مصممند كه توان جنبش ما را براي پاسخگوئي به وظايف عاجل بيشمار و اوضاع كنوني وجود دارد، افزايش دهند. عليرغم موانعي كه در راه رهبري كردن انقلاب در كشورهاي مختلف وجود دارد، اوضاع كلي دنيا اميدبخش است. دشواريهاي زودگذري كه به علت تقبل اين وظايف انترناسيوناليستي پديد مي آيد را مي توان با اتكاء به شور و شوق عظيمي كه توده ها نسبت به انقلاب نشان مي دهند، با اتكا به خوشبيني انقلابي كه نسبت به پيروزي حتمي امر ما دارند، و اطمينان آنان به اينكه مبارزاتشان در هر كشور از پشتيباني توده هاي انقلابي سراسر جهان برخوردار است، پشت سر گذاشت.

اميد بسيار داريم كه علاوه بر احزاب و سازمانهاي شركت كننده و كانديدهاي شركت در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، ساير احزاب و سازمانها و محافل و حتي عناصر در كشورهاي مختلف، در تكامل اين جنبش و گام زدن بسوي يك انترناسيونال نوين كمونيستي سهم بگيرند.

جنبش انقلابي انترناسيوناليستي با درك هر چه عميقتر ايدئولوژي پرولتري علمي ما، و پيشروي در راستائي كه “بيانيه” اين جنبش و سند “زنده باد ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم!” ترسيم كرده، خدمات جديدتر و بزرگتري به امر تسريع انقلاب جهاني پرولتري و پيروزي نهائي آن خواهد كرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضيحات

1) "شورش بر حق است!” از اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) ــ جهاني براي فتح شماره 12 سال 1995

2) اين به ويژه مربوط است به مقاله “نگاهي صريح به خطرات و فرصتهاي مبارزه دو خط در پرو” ـ جهاني براي فتح شماره 22، سال 1996

3) و. اي. لنين، “وظايف پرولتاريا در انقلاب ما”، مجموعه آثار، جلد 22

4)  مائوتسه دون، “مسائل جنگ و استراتژي”، منتخب آثار، جلد 2  

 

www.cpimlm.com

 

گرامي باد پنجاهمين سالگرد انقلاب چين!

 

از جهاني براي فتح 26، 1379، 

 

 

اين متن ويرايش شده سخنراني به مناسبت پنجاهمين سالگرد پيروزي انقلاب 1949 چين است كه توسط "جهاني براي فتح" تهيه و در جلسات گوناگون ايراد شد.

 

در اينجا گرد آمده ايم تا پنجاهمين سالگرد انقلاب چين را جشن بگيريم. كارگران و دهقانان و توده مردم چين در فاصله 1949 تا 1967 قدرت سياسي را در كف داشتند. كانون توجه ما در سخنراني امروز اينست كه خلق از اين قدرت سياسي چه استفاده اي كرد. منظورمان هم بلافاصله بعد از كسب قدرت است، و هم در دوره اي كه نزديك به 30 سال به طول انجاميد. ما در اينجا گرد آمده ايم تا دستاوردهاي خلق در راه ساختمان يك جامعه نوين و متفاوت را جشن بگيريم.

آنچه امكان دگرگون ساختن چين را فراهم آورد، جنگ انقلابي تحت رهبري حزب كمونيست بود. ايجاد حزب كمونيست چين ملهم از انقلاب مسلحانه در روسيه بود. پيش از آن، چين هرگز چنين تشكيلاتي را بخود نديده بود. حزب كمونيست چين يك حزب سياسي بود كه ستون فقراتش را باربران اسكله ها، معدنچياني كه اسير زندگي نكبت بار بودند و ساير بخشهاي طبقه كارگر تشكيل مي دادند. اين حزب گردانهايي از دهقانان فقير و ساير روستانشينان را سازمان داد و به مدت دو دهه جنگهاي انقلابي را رهبري نمود.

ديدگاه و اهداف انقلابي حزب كمونيست چين، به شكلي بسيار مشخص در ارتش سرخي كه توسط اين حزب ايجاد شد، تبلور پيدا كرد. سربازان اين ارتش حتي نخ و سوزني هم از خلق ندزديدند. برعكس، آنچه دشمن غارت كرده بود را به توده ها باز گرداندند. آنها تجسم ارزشهاي نوين بودند: تجسم از خود گذشتگي، تعاون و خدمت به خلق. كار آنها فقط جنگيدن نبود. بلكه مردم را سازمان مي دادند و هر وقت امكانش بود خود در مزارع به كار مي پرداختند تا سر بار توده ها نباشند. 

زماني كه تهيدستان و ساير افراد به ارتش سرخ پيوستند، متحول شدند. آنها ديگر كساني نبودند كه در آرزوي خلاصي از اين زندگي غير قابل تحمل، منكوب و درمانده شده باشند. آنها شروع به درك اين واقعيت كردند كه كليد رهائي چين و جهان، در كف آنها و خواهران و برادران طبقاتيشان در ساير كشورهاست. در جلسات سياسي آنها، سربازان و افسران بدون هيچ مانعي به انتقاد از ايده هاي عقب مانده و عادات فردگرايانه يكديگر مي پرداختند. اين سربازان قادر بودند دست به آنچنان قهرماني هائي بزنند كه ارتشهاي مزدور به خواب هم نمي توانستند ببينند. ارتش سرخ به هر جا پا مي گذاشت فقيران را فرا مي خواند كه برخيزند و به آنها بپيوندند.

ارتش سرخ به واقع به گردبادي تبديل شد كه ارتش ارتجاعي چانكايشك را با همه تانكها و هواپيماها و نفراتش كه با پول آمريكا مهيا شده بود، خرد كرد.

اول اكتبر 1949، مائو برقراري جمهوري خلق چين را اعلام كرد. او چنين گفت: "خلق چين بپاخاسته است!" اين مسئله براي آمريكا، انگلستان، فرانسه، ژاپن و ساير قدرتهاي امپرياليستي قابل قبول نبود. آنها همه جا جار زده بودند كه كمونيستهاي چين نمي توانند به پيروزي دست يابند. يكي از مقامات آمريكائي در گزارش خود نوشته بود: "چين آنقدر پر جمعيت است كه هيچ حكومتي نمي تواند از پس سير كردن شكم اهالي برآيد." حتي خيلي از مردم چين هم فكر مي كردند كه "مه يو بانفا" ــ يعني هيچ راه نجاتي وجود ندارد. اما مائو و انقلابيون چين اين را قبول نداشتند.

مائو اين سئوال را مطرح كرد كه "چرا طي چند دهه، 600  ميليون تهيدست نتوانند با تلاشهاي خويش يك كشور سوسياليستي غني و قوي ايجاد كنند؟ اين كارگران و دهقانان و روشنفكران كاري هستند كه ثروتهاي جامعه را مي آفرينند. اگر آنها سرنوشت خويش را بدست بگيرند، ماركسيسم ـ لنينيسم را راهنماي خويش قرار دهند، و با شور و شوق به مصاف مشكلات بشتابند و در برابر اين وظيفه شانه خالي نكنند، هيچ مشكلي در جهان نيست كه آنها نتوانند بر آن فائق آيند."

اين حرفها، لاف نبود. بلكه تشريح دقيق هدفي بود كه كمونيستهاي چين در پي تحققش بودند و آن را تحقق بخشيدند.

چين اسير زمينداران فئودال، مشتي سرمايه دار انحصارگر بزرگ، و امپرياليستهاي خارجي بود كه مستقيما بر بخشهائي از كشور حكم مي راندند؛ انگار كشور خودشان است. سرمايه داران انحصارگر بزرگ با زمينداران فئودال پيوند و همكاري تنگاتنگ داشتند و به مثابه شركاي پايين دست به امپرياليستها خدمت مي كردند. زمانيكه ارتش طبقات حاكمه سابق شكست خورد و  حكومت آنها سرنگون شد، گام بعدي در هم شكستن قدرت اقتصادي آنها بود. حكومت نوين براي تامين نيازهاي اساسي مردم بايد فورا مايملك طبقات حاكمه سرنگون شده را مصادره مي كرد. ميليونها نفر براي ايجاد حكومت نوين جنگيده بودند و روي آن حساب مي كردند. بسياري از افراد متزلزل در صورتي حاضر به حمايت از اين حكومت بودند كه بتواند مشكلاتشان را حل كند.

 

اوضاع روستاها

اكثريت بزرگ مردم چين، دهقاناني بودند كه روي زمين كار مي كردند اما هيچ مايملكي نداشتند يا مايملكشان ناچيز بود. آنها شبيه افرادي بودند كه بر سنگهاي لغزان ايستاده و آب تا گردنشان بالا آمده بود. اگر همه چيز خوب پيش مي رفت جان سالم بدر مي بردند. اما در صورتي كه كوچكترين موجي بلند مي شد غرق مي شدند. در سالهاي قحطي آنها برگ و ريشه درخت مي خوردند و از معابد تقاضاي خوراك مي كردند و از سرما يخ مي زدند. در بعضي سالها آنها ميليون ميليون مي مردند.

زمانيكه ارتش انقلابي، قواي چانكايشك و ارتشهاي اربابان محلي را در هم شكست، نظام فئودالي به سرعت واژگون شد. در واقع اين واژگوني قبل از پيروزي سراسري در مناطق آزادشده آغاز شده بود. و سپس  همانند رودخانه اي كه سدي را در هم مي شكند سراسر چين را درنورديد. تيمهاي كار كه تحت رهبري حزب قرار داشتند به روستاها وارد مي شدند تا با دهقانان درباره شرايط و مشكلاتشان به بحث و گفتگوي طولاني و عميق بپردازند. حزب به دهقانان مي گفت كه بايد بپا خيزند، خود را سازمان دهند و زمين را از آن خويش سازند. دهقانان عليه فئودالها و قداره بندان آنها تظاهراتهاي اعتراضي گسترده اي برگزار كردند و در آن به حكايت رنجها پرداختند. كليه قروضي كه دهقانان به فئودالها و رباخواران داشتند، ملغي شد. اربابان مجبور شدند هر آنچه ربوده بودند را پس بدهند. افرادي كه جدي ترين جنايات مرگبار را عليه خلق مرتكب شده بودند مجازات شدند. و اگر چنين نمي شد مردمي كه توسط آنها منكوب شده بودند جرات به صحنه آمدن پيدا نمي كردند.

دهقانان خود به تقسيم زمين، ابزار كشاورزي و حيوانات پرداختند. اين كار در مجامع توده اي صورت مي گرفت كه در آنها هر يك از اهالي روستا حق نظر داشت. آنچه اين امر را بسيار پيچيده كرده بود، مسئله چگونگي برخورد به طبقات گوناگون موجود درون جماعت دهقاني بود. به نحوي كه فقيرترين دهقانان بتوانند به آنچه نياز دارند دست يابند و در عين حال بتوان حداكثر افراد ممكن را براي پشتيباني از قدرت سياسي نوين متحد كرد. املاك و دارائي ها بطور سرانه تقسيم مي شد. يعني به هر مرد، زن و كودك تعلق ميگرفت و صرفاً به شوهر نمي رسيد. اين يك اقدام فوق العاده انقلابي بود. پيش از آن هرگز به زنان چيني برخوردي برابر با مردان نشده بود و آنها صاحب هيچ چيز نبودند.

همانطور كه جلوتر خواهيم ديد، انقلاب چين نمي توانست به سياست زمين به كشتگر محدود شود. اما بايد از اين نقطه آغاز مي كرد. اولا اگر به دهقانان زميني كه بر آن زراعت مي كردند نمي رسيد، آنها هيچگاه احساس آزادي نمي كردند. ثانياً هيچ طريق ديگري براي اينكه چين بتواند خوراك خود را تامين كند و شالوده توسعه مستقل صنعتي و اقتصادي خود را جدا از كنترل امپرياليسم بريزد وجود نداشت.

برخلاف پيش بيني هاي آمريكا، از سال 1952كه رفرم ارضي اساساً به انجام رسيد، چين از نظر برنج خودكفا شد. بدين معنا كه هر فرد آذوقه كافي براي سير شدن در اختيار داشت. بعلاوه معنايش اين بود كه امپرياليستها ديگر نمي توانند چين را به گرسنگي دادن تهديد كنند.

 

شهرها

پيش از انقلاب شهرهاي چين نيز همانقدر گرفتار شرايط دهشتناك بودند كه روستاهايش. مثلا شانگهاي كه بزرگترين شهر چين بود را در نظر بگيريد. شانگهاي، كلان شهري پرسروصدا، پر جمعيت، و پر تپش  بود كه يكي از بزرگترين شهرهاي جهان محسوب مي شد. البته شانگهاي نظير بسياري از شهرهاي امروز جهان سوم مجوعه اي از چند شهر مختلف بود. يك بخش آن را مركز شهر مدرن و پرترافيكي تشكيل مي داد كه محل هتلهاي سبك غربي و مراكز شركتها و فروشگاههاي لوكس و ويژه بود كه اغنيا مي توانستند كالاهاي وارداتي از سراسر جهان را در آنجا تهيه كنند. كلوپهاي شبانه اي بود كه مقامات و افسران و ميليونرها مي توانستند در آنجا تفريح و قمار كنند. براي هر سطح درآمدي، فاحشه خانه اي وجود داشت. فرانسويها و انگليسيها و آمريكاييها هر يك محله اختصاصي خود را داشتند. اين خداوندان واقعي شهر در امان از مزاحمت چيني ها در امارات و باغهاي خود زندگي مي كردند. كار و زندگي چينيها بر عرشه كشتيها، در باراندازها و انبارهايي كه در سايه عمارات بلند پنهان بود مي گذشت. آنها در كارخانه ها و رستورانها، در آشپزخانه ها و مغازه ها كار مي كردند. برخي شان كالسكه پولدارها را مي كشيدند. برخي ديگر تاكسيهاي دوچرخه اي را مي راندند و بطور كلي خدمتكار اغنياي شهر بودند. محل زندگي آنها تك اتاقهاي كوچك و تاريك و كثيف در كوچه هاي فرعي و يا حتي در گوشه خيابانها بود. 

بسياري از اين كارگران كمونيست شدند. در جريان جنگ انقلابي طولاني چين، تعداد زيادي از پرولترها به مناطق روستايي رفتند تا ارتش سرخ را تقويت كنند. باقي در شهرها ماندند و تشكلات زيرزميني حزب و سازمانهاي كارگري را برپا داشتند. تعداد اعضاي اين سازمانها و تشكلات به صدها هزار نفر بالغ مي شد. بعلاوه حزب مخفيانه فروشندگان و دانشجويان و هنرمندان و روشنفكران  و همه كساني را كه مي شد عليه دشمن مشترك متحد كرد، سازمان مي داد و رهبري مي كرد. 

زمانيكه يك روز صبح زود، ماهها بعد از آزادي پكن و منطقه جنوبي چين، ارتش سرخ وارد شانگهاي شد، برخي چيزها يكباره دستخوش تغيير گشت. ارتش انقلابي رفت كه جايگزين پليس سابق شود يا آن را رهبري كند. افسران عالي رتبه پليس سابق گريخته بودند. پليس از رفتار ناشايست با مردم منع شد. آنها ديگر اجازه نداشتند رانندگان تاكسيهاي دوچرخه اي و كالسكه كشان را توقيف كنند، كتكشان بزنند، و پول و بالشتهاي وسائط نقليه شان را بدزدند.

نيروهاي ارتش آزاديبخش فوراً به ترميم سيستم فاضلاب شهر پرداختند. شانگهاي به شدت متعفن شده بود زيرا سيستم كهنه فاضلاب درزهاي زيادي داشت. اين بخصوص در مورد محلات فقيرنشين صدق مي كرد كه مقامات سابق يك قرن بود ككشان هم نمي گزيد و اقدامي براي حل اين مسئله نمي كردند. زاغه ها درست بر روي لوله هاي سوراخ فاضلاب برپا شده بود و بسياري از مردم در نقاطي زندگي مي كردند كه گرداگردش را كثافت گرفته بود. خيابانهاي شهر زباله روبي شد. مردابهايي كه مملو از گل و لاي و آب راكد بود و باعث اشاعه بيماريهاي گوناگون مي شد خشك شدند.

بدين ترتيب ميليونها نفر چيني توانستند از شر كثافت و تعفن رها شوند و آب تميز براي آشاميدن داشته باشند. يعني چيزي كه همين امروز هم ميلياردها نفر از مردم جهان از نداشتنش رنج مي برند.

ارتش سرخ در همان حال كه شهرهاي بزرگ چين را يكي پس از ديگري فتح مي كرد، به مصادره بزرگترين بانكها، كارخانه ها و ساير مراكز اقتصادي مي پرداخت. آنها بطور اضطراري تامين محصولات مورد نياز شهر كه در روستا توليد مي شد و جريان يابي آن طي سالهاي جنگ  قطع شده بود را دوباره سازمان دادند. 

كار فوق العاده ارزان و گسترده اي كه توسط نظام فئودالي فراهم مي شد نه فقط دستمزدها را در سطح بخور و نمير نگه مي داشت، بلكه مانع صنعتي شدن چين نيز شده بود. وقتي كه تعداد بي شماري از روستاييان براي كار كردن تا حد مرگ وجود داشتند ديگر چه كسي به فكر ايجاد كارخانه هاي مدرن بود؟ با بسياري از كارگران همان رفتاري مي شد كه فرق چنداني با دهقانان نداشت. زنان جواني كه در كارخانه هاي نساجي كار مي كردند را مثل برده شبها زنداني مي كردند. مردان و نوجواناني كه در معادن كار مي كردند، كتك مي خوردند و مورد آزار قرار مي گرفتند. برخورد كارفرمايان به الاغهايشان بهتر از اين بود. 

 

تحول انقلابي 

حزب بر همه اين مسائل يك شبه نقطه پايان نهاد. كار كودكان ملغي شد. ساعات كار از 12 تا 16  ساعت به 8 ساعت تقليل يافت. در چند سال اول، دستمزدها دو تا سه برابر شد. كارگران از آنجا كه مي دانستند كارشان در خدمت رهايي چين و كمك به ساختن سنگري براي انقلاب جهاني است، در توليد كردن منفعت داشتند. آنها براي نخستين بار به باز سازماندهي توليد تشويق شدند تا آن را هرچه كاراتر سازند. همه كارگران كه پيش از آن هيچ چيز بيش از دو دست كاركن بحساب نمي آمدند، آزاد شدند تا در دگرگون ساختن حيات اجتماعي، فرهنگي و سياسي كشور سهم بگيرند. آنها تشويق شدند كه به حزب كمونيست بپيوندند. آنها اتحاديه ها و ساير انجمنهاي سراسري كارگران را شكل دادند و بدين وسيله در اداره اماكن كار شركت جستند. كارخانه ها به ساختن مسكنهاي جديد، شيرخوارگاهها، چايخانه ها و ساير تسهيلاتي كه تا آن زمان در چين ناشناخته بود پرداختند. 

ميليونها فاحشه در چين در گروههائي تحت رهبري حزب سازمان يافتند. اينها كساني بودند كه اغلب به فروش رسيده يا دزديده شده بودند و براي سالها در غل و زنجير بسر برده بودند. اين گروهها به زنان كمك مي كردند كه دلايل ستم وارد بر خود را بفهمند. آنها بعلاوه عليه هرگونه گرايش تحقير كننده و تبعيض آميز از جانب ساير مردم نسبت به فواحش مبارزه مي كردند. فواحش سابق مي توانستند براي دستيابي به مشاغل جديد تعليم يابند يا به مناطق روستايي بازگردند.

طي مدتي كوتاه، خيابانها و جاده هاي كشور كه در جهان جزء ناامن ترين و خطرناكترين راهها بود نسبتاً امن شد. مرتجعين معمولا چنين استدلال مي كنند كه راه خاتمه بخشيدن به جرائم، اعمال سركوب بيشتر از جانب حكومت است. چين عكس اين را ثابت كرد. بدين معني كه وقتي شرايط زمينه ساز جرم و جنايت دگرگون شود، ميزان جرائم بنحوي ناگهاني و گسترده تقليل مي يابد. بعلاوه زماني كه مردم بويژه تهيدستان آزاد باشند و شروع به اداره جامعه كنند، مي توانند توان جمعي خود را در مبارزه عليه جرائم بكار گيرند. امروز حكام مرتجع كشورهايي كه در آنها صدها هزار يا حتي ميليونها نفر زنداني وجود دارد ادعا مي كنند كه سوسياليسم يك اسارتگاه بزرگ است. حقيقت اين است كه چين سوسياليستي فقط چند هزار زنداني داشت و آنها آزاد بودند هر زمان كه بخواهند بدون ترس به هر جا كه خواستند بروند. 

 

زنان 

وضعيت زنان خيلي سريع دستخوش دگرگوني هاي عظيم شد. زنان  چين در سراسر زندگي خود تحت سلطه مردان قرار داشتند. زماني كه بچه بودند تحت سلطه پدر، در جواني تحت سلطه شوهر و وقتي كه بيوه مي شدند تحت سلطه پسر يا ساير بستگان مرد. ضرب المثلي بود كه مي گفت: "تولد يك دختر هيچكس را شادمان نمي كند." علت اين تفكر اين نبود كه تهيدستان سنگدل بودند. برخي افراد تمايلي به بزرگ كردن نوزاد دختر نداشند، زيرا فكر مي كردند كه دست آخر خادم خانواده اي ديگر خواهد شد.

اگر كارگران و دهقانان از يوغ فئوداليسم و سرمايه داري و امپرياليسم رنج مي بردند، زنان علاوه بر همه اينها با يك يوغ ديگر نيز مواجه بودند. آنها بعلت زن بودن تحت ستم قرار داشتند. همين امر به زنان توان نهفته انقلابي عظيمي مي بخشيد. بعلاوه چين نمي توانست بطور كامل از شر نظام فئودالي رها شود مگر اينكه يكي از اركان عمده اين نظام يعني پدرسالاري، سلطه رئيس مرد خانواده بر زنان و كودكان را فرو مي ريخت. توده زنان يك نيروي قدرتمند در سرنگون كردن كل مناسبات اجتماعي كهن و ايده ها و ارزشهاي اخلاقي عقب مانده كه بر پايه اين مناسبات قرار داشت بودند. اين امر در مورد كل طبقات خلق صدق مي كرد.

برخي مي گفتند: "رفرم ارضي خوب است، پول جديد خوب است، اما زماني كه آنها ديگر اجازه نمي دهند زنتان را كتك بزنيد دارند زياده روي مي كنند". راه حل اين نبود كه براي خاتمه بخشيدن بر كتك زدن زنان، به سركوب حكومتي اتكاء شود. براي مثال در جريان رفرم ارضي بسياري از مردان نمي خواستند كه همسرانشان به جلسات انجمن دهقاني بروند. وقتي كه زنان در چنين جلساتي صحبت مي كردند، مردان با نارضايتي به آنان پوزخند مي زدند. اين رفتارهاي عقب مانده توسط كمونيستها و زنان پيشرو كه در انجمنهاي زنان متشكل شده بودند به مصاف طلبيده شد. اگر مردي زنش را كتك مي زد، انجمن زنان روستا به ديدار او مي رفت. همه جمع مي شدند تا آن زن از شوهرش انتقاد كند و در مورد اينكه چرا رفتار اين مرد در خدمت جامعه كهن است و خلاف منافع دهقانان است با وي به بحث بپردازد. در موارد بسيار حاد، زنان با آن مرد همان معامله اي را مي كردند كه او با همسرش كرده بود.

اگر بخواهيم مقايسه اي انجام دهيم، بايد بگوييم كه در همان دوره، زنان در بسياري از كشورهاي اروپايي هنوز حق راي نداشتند. در سال 1950 طلاق گرفتن از جانب زنان تقريباً در تمامي كشورهاي جهان غير از چين امري دشوار بود. كنترل مواليد امكان پذير نبود و سقط جنين غير قانوني محسوب مي شد. زنان در ثروتمند ترين كشورهاي جهان امروز، تازه شروع به كسب برخي حقوق قانوني كرده اند كه زنان در چين انقلابي در دو نسل پيش بدست آورده بودند. اما همانگونه كه در مورد رفرم ارضي هم ديديم، انقلاب چين بايد بسيار فراتر از برابري قانوني مي رفت و اين تازه آغاز نابودي ريشه هاي نابرابري و ستم بود.

همه اينها فقط گامهائي اوليه در جاده اي طولاني محسوب مي شد.

 

مبارزه در حزب 

از همان آغاز درون حزب كمونيست چين مبارزه اي بر سر اينكه گامهاي بعدي چه بايد باشد، براه افتاد. يكي از بزرگترين موضوعات مورد مبارزه چگونگي مدرنيزه كردن جامعه بود. آيا اين كار را بايد با قرار دادن سود در مقام فرماندهي و صرفاً مدرنيزه كردن همان نوع اقتصادي  كه در گذشته وجود داشت انجام داد و بدين ترتيب چين را وابسته به بازار جهاني تحت كنترل امپرياليسم نگه داشت؟ اگر چنين مي شد معنايي جز در پيش گرفتن راه سرمايه داري نداشت و اين باعث مي شد كه دوباره كارگران، دهقانان و زنان چين گرفتار همان زندگي اي شوند كه از آن نفرت داشتند. حال كه صنعت به مايملك كل خلق تبديل شده بود بايد بگونه اي متفاوت تكامل مي يافت. راه اين نبود كه منابع را صرفاً به صنايعي اختصاص دهند كه بيشترين سود را حاصل مي كند. چين بايد اولويت را به توسعه كشاورزي مي داد تا بدين ترتيب خوراك خلق را تامين كند و براي صنايع مواد خام فراهم سازد و براي محصولات صنعتي بازار فراهم آورد. چين بايد بين صنايع سبك و سنگين تعادل ايجاد مي كرد. هدف اقتصاد، توليد نيازهاي خلق، تشويق توسعه موزون در سراسر كشور، ساختن يك اقتصاد ملي خودكفا و پشتيباني از انقلاب در سراسر جهان بود.

مائو گفت كه انقلاب دمكراتيك نوين چين در را بروي سرمايه داري گشود اما بيشتر از آن در را بسوي سوسياليسم باز كرد. براي مثال، رفرم ارضي باعث شد كه كشاورزان خرد در مقياس وسيع در سراسر كشور بوجود آيند. اما انقلاب نمي توانست در اينجا توقف كند. اولا اگر چنين مي شد برخي افراد كه كمي بيش از ديگران زمين، ابزار و حيوان داشتند يا حتي فقط كمي نيروي كارشان بيشتر بود، مي توانستند ثروتمند شوند و برخي كسان ديگر كه مايملك كمتري داشتند سرانجام مجبور مي شدند زمين خود را بفروشند. كاركرد سرمايه داري روستا را به فقير و غني تجزيه مي كرد. ثانياً حتي اگر سرنگوني فئوداليسم توسط دهقانان در آغاز باعث مي شد كه روستاهاي چين از ركود و فقر خلاصي يابند، اما پيشرفت بيشتر كشاورزي در گرو تبديل اين صاحبان قطعات كوچك زمين به كارگراني بود كه بطور جمعي توليد كنند. ثالثاً، اين عقب ماندگي كل پروسه توسعه اقتصاد سوسياليستي را با مانع روبرو مي كرد.

نياز به اين تغييرات بزرگ با مقاومت از درون خود حزب روبرو شد. اما مائو بر اين باور بود كه شور و شوق نهفته در دهقانان براي انجام كلكتيويزاسيون مي تواند بر همه موانع فائق آيد.

پيش از پيروزي سراسري انقلاب و حتي پيش از آنكه رفرم ارضي به انجام رسد، دهقانان براي كمك به يكديگر در امر كاشت و برداشت به ايجاد تيمهاي كمك متقابل پرداختند. طي چند سالي كه از رهايي مي گذشت، آنها تعاونيها را در سطح پايين ايجاد كردند. آنها كل اراضي را با يكديگر كشت مي كردند و محصول كار را بر پايه ميزان زمين، ابزار و حيواني كه هر خانواده بكار گرفته بود و نيز ميزان كار هر خانواده تقسيم مي كردند. اما آنها كماكان به كانال كشي، سد و سيل بند نياز داشتند. همانطور كه به تسطيح زمين، كانال هاي آبياري و غيره نياز داشتند. مالكيت فردي، قابليت توليدي دهقانان را محدود مي كرد.

از اواسط دهه 1950 ، دهقانان تعاونيهاي پيشرفته را بوجود آوردند. از آنجا كه آنها ديگر بطور جمعي صاحب زمين و ابزار و حيوان بودند، قباله هاي خود را سوزاندند. اين روندي پر افت و خيز بود كه در مناطق مختلف با سرعتهاي متفاوت به پيش مي رفت. بسيار عادي بود كه دهقانان به يك تعاوني بپيوندند، از آن جدا شوند، دوباره به آن بپيوندند و دوباره جدا شوند. اين امر به حال و هوا و ميزان اعتماد و اطمينان آنها برمي گشت. اما در برخي مراحل اين پروسه، دهقانان براي پيوستن به تعاونيها صف مي كشيدند. زمانيكه دهقانان زمين و كار خود را يك كاسه مي كردند، قطعات كهنه و جدا افتاده خود را كنار مي گذاشتند و با يكديگر براي تغيير موقعيت زمين به كار مي پرداختند، تراكتور و ساير ماشين آلات مي توانست در مناطقي بكار گرفته شود كه پيش از آن هرگز حتي يك بيل هم بكار گرفته نشده بود. توسعه كشاورزي راه صعود صنعت را گشود.

 

جهش بزرگ به پيش 

چين براي يك جهش بزرگ به پيش آماده بود.سطح پايه اي حكومت در روستاهاي چين، بخش يا شهرك است. تعاونيهاي يك بخش به يكديگر پيوستند تا يك واحد نوين اقتصادي و سياسي را ايجاد كنند. واحدي كه از طريقش، دهها هزار نفر زندگي مشترك خود را بسازند. اين كمونهاي خلق گام عظيمي در جهت پر كردن شكاف بين دهقانان و حكومت بحساب مي آمد. زيرا  دهقانان مي توانستند بطور فزاينده همه امور خويش را در دست گيرند. تيمهاي كار كه بر پايه چند خانواده ايجاد شده بود كماكان واحد پايه اي محسوب مي شد. اما از آنجا كه اين تيمها به بخشي از يك سازمان بسيار گسترده تر تبديل شده بودند، مرزهاي طايفه اي و دهكده اي زير پا گذاشته شد. آبياري، كنترل سيل، جاده ها و غيره بايد در مقياسي بزرگ برنامه ريزي مي شد و دانش و مشاركت دهقانان نقش محركه را در تعيين اينكه چه كاري بايد انجام شود و چگونه، ايفا مي نمود.

سياست مائو، تاكيد را بر مناطق روستايي گذاشت تا بتدريج شكاف بين شهر و روستا و كارگر و دهقان محدودتر شود. گذر به كمونهاي خلق امكان برداشتن گام بزرگي در اين راه را با ايجاد بيمارستانها، مدارس و صنايع نوين در مناطق روستايي فراهم كرد. اين درست خلاف افزودن بر تسهيلات موجود در شهرها بود كه شايد در چارچوب تنگ نظرانه اقتصادي، "ارزانتر" به نظر آيد. توسعه صنايع در مناطق روستايي، بدون كمونهاي خلق امكان نداشت. زنان و مردان تشويق شدند كه ابتكار سازماندهي كارخانه هاي نوين را در دست گيرند و راههاي نويني براي تامين نيازهاي خلق بيابند. حزب اين پروسه را رهبري كرد و حكومت بر پايه نقشه هاي كلي اقتصادي كشور از آن پشتيباني نمود. اما همه چيز وابسته به تلاشهاي خود مردم بود. 

جهش بزرگ به پيش بسياري مشكلات را حل كرد و دستاوردهاي عظيمي كسب نمود. اما با دشواريهايي نيز روبرو شد. سه سال پي در پي كشور دچار يك خشكسالي شديد و جدي شد. اتحاد شوروي به انتقام انتقادي كه چين از راه سرمايه داري تحت رهبري خروشچف نموده بود، كوشيد در اقتصاد چين خرابكاري كند. بعلاوه درون حزب كمونيست چين نيز با اين جهش مخالفت مي شد. رهروان سرمايه داري در چين از اين مشكلات استفاده كردند تا آن را دليلي براي ضرورت تغيير مسير چين نشان دهند.

آنها مي گفتند كه انقلاب از مشغله واقعي زحمتكشان يعني كار كردن انحراف حاصل كرده است. بعقيده آنها مردم نمي بايست خود را به مسائل مربوط به دولت مشغول مي كردند و نمي بايست به چگونگي سازماندهي و اداره اماكن كار خويش مي پرداختند. نمي بايست به اين مي پرداختند كه كارشان به رشد و تكامل گام به گام توانايي هاي كل مردم و جهت گيري كل جامعه خدمت مي كند يا نه.

 

انقلاب فرهنگي 

مائو و ساير انقلابيون چين با مطالعه تجربه اتحاد شوروي و كشور خود به اين درك رسيدند كه سوسياليسم، به مبارزه ميان طبقات متخاصم پايان نمي دهد. برعكس، زمانيكه طبقات حاكمه كهن نابود شدند، نبرد به درون خود حزب كمونيست منتقل مي شود. درگيري بر سر سياستها و استراتژيهاي متضاد، بر سر راههاي مختلف، بيانگر مبارزه ميان طبقات متضاد است. كارگران و دهقانان و رهبران حزبي آنها در پي تداوم راه سوسياليستي هستند. اين به معناي نابود كردن شكافها و نابرابريهاي اجتماعي بازمانده از جامعه كهن به صورت گام به گام است. اين بمعناي نابود كردن كليه ايده هاي كهن است كه دوشادوش اين مناسبات ادامه حيات مي دهد. اين بمعناي حمايت از انقلابات در سراسر جهان و تبديل كشور به يك منطقه پايگاهي براي پيشرفت بسوي كمونيسم جهاني است. انقلابيون كمونيست، خود را درگير نبرد مرگ و زندگي عليه آن دسته از رهبران عالي رتبه حزب مي يابند كه نماينده يك طبقه استثمارگر نوظهورند و سرسختانه در پي حفاظت از كليه مناسبات كهن و گسترش آنها، و همراه شدن با نظم جهاني امپرياليستي هستند. اين رويزيونيستها وزنه سنگين سنت را همراه با موضع مسلط امپرياليسم بر جهان، پشتوانه خود دارند.

اين مبارزه در انقلاب فرهنگي به اوج خود رسيد. مائو و انقلابيون درون حزب كمونيست چين در سال 1966 اعضاي حزب و توده ها را به "بمباران مقرهاي فرماندهي" فرا خواندند: به انتقاد از اين سياستهاي سرمايه دارانه و سرنگوني كساني كه مي كوشند چنين سياستهايي راتحميل كنند. به مطالعه و بكار بستن ماركسيسم و به ابتكار عمل در خلق پديده هاي نوين سوسياليستي كه بتواند جامعه را هرچه بيشتر دگرگون كند.

هدف فوري انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي، سرنگوني آن رهبران حزبي بود كه مي كوشيدند چين را به جاده سرمايه داري بكشانند. همانطور كه مائو مسئله را تشريح كرد، انقلاب فرهنگي يك هدف عميقتر هم داشت: تغيير جهان بيني مردم بنحوي كه آنها بتوانند بهتر تفاوت بين ماركسيسم و رويزيونيسم را بفهمند. اين بمعناي ضرورت دگرگوني تفكر مردم، بموازات دگرگوني مناسبات اقتصادي و اجتماعي بين مردم بود كه اين ايده ها معرف آن مناسبات بودند.

نبردهاي آغازين انقلاب فرهنگي توسط گاردهاي سرخ به پيش رفت. آنها دانشجويان و جوانان شجاعي بودند كه به فراخوان مائو براي مخالفت با مشتي از صاحبان قدرت در چين پاسخ گفتند. اما مائو علاوه بر آنها، طبقه كارگر را براي رهبري همه امور به ميدان فرا خواند. او براي تقويت توان حزب در امر رهبري اين مبارزه نبرد كرد. حزب بايد بمثابه نماينده منافع درازمدت كارگران براي تغيير اين جامعه و جهان وارونه به ايفاي نقش رهبري مي پرداخت. 

در ژانويه 1967 بعد از چند ماه بحث شديد و برگزاري جلسات براي روشن كردن موضوعات، شورشگراني كه از كارخانه ها و محلات و مدارس شانگهاي برخاسته بودند و توسط اعضاي انقلابي حزب رهبري مي شدند، قدرت را از دست دستگاه دولتي قديمي شهر كه به سنگر رهروان سرمايه داري تبديل شده بود، درآوردند. آنها يك دستگاه دولتي نوين را كه تركيبي از نمايندگان تشكلات شورشي، رهبري انقلابي حزب، و نمايندگان ارتش سرخ بود، جايگزين ساختند. اين نوع تركيبها اصطلاحاً سه در يك نامگذاري شد. توده ها قدرت را بطور همه جانبه و از پايين به كف آوردند. از اواخر 1968  اين نوع كميته هاي انقلابي در همه مناطق چين شكل گرفت.

ميليونها جوان تحصيل كرده براي انجام انقلاب فرهنگي عازم روستاها شدند. بسياري بطور دائم در روستاها ماندند. افراد شهر نشين كه معمولا به كار يدي نمي پرداختند دوره هايي را به كار در مزرعه گذراندند تا دهقانان و نيازهايشان را بهتر بشناسند و به تغيير جهان بيني خويش كمك  كنند. 

كارخانه ها توسط كميته هاي سه در يك متشكل از كارگران و تكنيسينها و مديران اداره مي شدند و بيمارستانها توسط كميته هايي متشكل از پزشكان، كارگران و نمايندگان بيماران و غيره. همانطور كه مائو پيش بيني كرده بود، زماني كه نقش كارگران در توليد دگرگون شد و آنها نه صرفاً بمثابه دو دست كاركن بلكه بعنوان متفكر و اداره كننده به ايفاي نقش پرداختند، توليد نيز از بند رها شد. در يك پالايشگاه نفت شانگهاي كه گازها هوا را آلوده مي كرد، كارگران به دقت به بررسي اين مسئله پرداخته و حتي جزيي ترين مسائل فني را در نظر گرفتند و توانستند راه بهينه سازي اين گازها براي استفاده از آنها در توليد نخهاي پلاستيكي كه در تهيه لباس، وسائل پزشكي و مصنوعات ديگر به كار مي رود را بيابند. به نظر ارزانتر مي آمد كه مجتمعهاي صنعتي، سموم خود را آزادانه در فضاي اطراف پراكنده سازند. اين كار يك مجتمع را ظاهراً سودآورتر مي كرد و تلاش كمتري را از جانب كارگرانش الزام آور مي ساخت. و حتي ممكن بود منابع مالي اضافه اي را در دسترس آنان قرار دهد. اما كارگران ثابت كردند كه چنين روشي به نفع جامعه يا حتي اقتصاد بطور كلي نيست.

فعاليتهاي فرهنگي چين نظير فيلم و تئاتر و اپرا و انتشار كتاب و غيره يكي ديگر از سنگرهاي رهروان سرمايه داري و ميراثي از جامعه كهن بود. مائو گفت كه نام وزارت فرهنگ را بايد تغيير داد و به آن نام وزارت امپراطورها، اميران و ژنرالها و هيولاها، نخبگان و موميائي ها، نخبگان و زيباروياني داد كه از تغيير و دگرگوني گريزانند. سلطه ايده ها و نگرش طبقات استثمارگر بر عرصه فرهنگ، يكي از موانع بزرگ موجود در راه دگرگون كردن بيشتر جامعه بود.

چيانگ چينگ بواسطه توانائي ها و كيفيات خويش در صف اول اين مبارزه قرار گرفت. او نقش مهمي در رهبري خيزش توده اي براي سرنگون كردن رهروان سرمايه داري در هر آنجا كه قدرت داشتند، بازي كرد. بعلاوه او مشخصا به انقلاب در عرصه فرهنگ خدمت نمود. يك نمونه اين امر اپرا بود كه ابزار ارتباطي فوق العاده محبوبي در چين به حساب مي آمد و كماكان نياز به تغيير و تحول داشت. چيان چين در جلسه با 5 هزار نماينده گروههاي اپرايي سراسر كشور بطرز تحريك آميزي اين سئوال را پيش كشيد كه آيا مي خواهيد به منافع مردم عادي خدمت كنيد يا به منافع مشتي رهرو سرمايه داري كه نماينده ادامه حيات نيروهاي شيطاني جامعه كهن هستند؟ او چنين گفت: "گندمي كه مي خوريم را دهقانان بار مي آورند. لباسي كه مي پوشيم و خانه اي كه در آن زندگي مي كنيم را تماماً كارگران ساخته اند. ارتش آزادي بخش خلق است كه در جبهه هاي دفاع ملي به خاطر ما پاسداري مي دهد. پس چرا ما چهره اينان را بر صحنه نمايشات تصوير نمي كنيم. اجازه هست از شما بپرسم كه كدام طبقه را نمايندگي مي كنيد؟" چيانگ چينگ گفت كه مهمترين وظيفه در اپرا، آفرينش قهرمانان انقلابي و بويژه خلق برخي اپراهاي پيشرو است كه بمثابه الگو در ساختن اپرا و توليدات فرهنگي بطور عام مورد استفاده قرار گيرند.

با انقلاب فرهنگي، تدريس زير و رو شد. دانشگاهها در مناطق روستايي برپا شدند. بدين ترتيب استادان و شاگردان مي توانستند از يكديگر بياموزند و فارغ التحصيلاني بوجود آيند كه هم از نزديك با توده ها ارتباط داشته و هم بلحاظ علمي پرورش يافته باشند. بعبارت ديگر هم سرخ باشند و هم متخصص.

 

نتيجه گيري 

چه چيزي همه اين كارها را ممكن ساخت؟ رهبري يك حزب كمونيست كه توسط ايدئولوژي اي هدايت مي شد كه ما امروز آن را ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم مي ناميم. اين حزب يك جنگ انقلابي را هدايت كرد كه به نابودي قدرت سياسي طبقات حاكمه كهن انجاميد و قدرت را در كف خلق نهاد. اين حزب ايدئولوژي انقلابي را در اختيار محرومان قرار داد و آنها را در راه ادامه گام به گام انقلاب بسوي رهايي كل نوع بشر رهبري كرد.

چين يك كشور فقير باقي ماند اما سوسياليسم چين يك نظام برتر بود. 

سوسياليسم قادر شد نيازهاي خلق را پاسخ گويد. از همان روزهاي اول بعد از پيروزي انقلاب، براي هركس خواه كار مي كرد و خواه نمي كرد، خوراك و پوشاك و سوخت و آموزش و پرورش و يك مراسم كفن و دفن آبرومند تضمين شد. هيچ كس نگران اين نبود كه در آينده بر سر فرزندانش چه مي آيد. خلاصه آنكه اهالي چين ديگر اسير گرسنگي نبودند و مي توانستند بمثابه يك موجود انساني كامل رشد و تكامل يابند. 

اين دگرگوني به نحوي انجام گرفت كه هرگز در يك كشور سرمايه داري نمي تواند اتفاق بيفتد. چين قادر شد بدون استثمار خلقهاي ساير كشورها ـ يعني همان رازي كه پشت سطح بالاي معيشت در كشورهاي امپرياليستي قرار دارد ـ نيازهاي مردمش را تامين كند. انقلاب چين بجاي تقسيم فزاينده كشور به يك اقليت ثروتمند و يك اكثريت فقير، بطور مداوم شكافها و نابرابريهاي درون جامعه ميان شهر و روستا، كارگر و دهقان، كار فكري و كار يدي، و مرد و زن را كاهش مي داد. اگرچه كماكان هر فرد نمي توانست به سادگي تمامي نيازهايش را بدون هيچ تفاوتي با ديگران تامين كند، اما بسياري از ضروريات اساسي زندگي به رايگان يا بسيار ارزان در اختيار همگان قرار داشت. 

انقلاب فرهنگي نتوانست بر تمام نابرابريها و تضادهاي اجتماعي نقطه پايان بگذارد. همانطور كه مائو گفت نمي توان به كمونيسم دست يافت مگر آنكه سرانجام طبقات نه فقط در چين بلكه در سراسر جهان محو شوند. تا زمانيكه طبقات وجود دارند، خطي كه حزب در پيش مي گيرد يا به عبارت ديگر جهتي كه جامعه دنبال مي كند، تعيين كننده است. 

رهروان سرمايه داري دست به يك كودتاي نظامي زدند و نزديكترين رفقاي مائو و مهمترين آنها يعني چيانگ چينگ و چان چون چيائو را دستگير كردند و موجي از ترور را عليه انقلابيون برانگيختند. قدرت سياسي از چنگ توده هاي چين ربوده شد.

طبقه حاكمه جديد همه چيز را وارونه كرد. كمونهاي خلق در هم شكسته شد. امروز تعداد قليلي از دهقانان ثروتمند شده و بيش از صد ميليون تن از دهقانان به شكل بي خانمان و نيمه گرسنه و در جستجوي كار از گوشه اي به گوشه ديگر مهاجرت مي كنند. كارگران را از اداره امور به زور كنار گذاشتند و به آنها فرمان دادند كه ساكت بر جاي بنشينند و به خاطر شغلي كه دارند سپاسگزار باشند. تازه اين در صورتي است كه آنها به اندازه كافي "خوش اقبال" باشند و كماكان در بخشهايي كه به نظر امپرياليستها سودآور مي آيد، شاغل باقي بمانند. به اصطلاح "مدرنيزاسيون" چين بمعناي تعطيل اكثر صنايع سنگين اين كشور و پرتاب كردن كارگران به خيابانها بوده است. هرجا كه صنايع جديد مثل قارچ سر بلند كرده و براي مثال به توليد لباس و تلويزيون پرداخته، معنايش اين است كه استخدام كار ارزان چيني ها زير چكمه سرمايه خارجي و غالباً به خاطر نيازهاي بازار خارجي صورت گرفته است. كار كثيف بخاطر كشورهاي ثروتمند در كشورهايي نظير چين انجام مي گيرد. در اينجا سموم صنعتي و زباله هاي زهرآگين در هر گوشه و كنار يافت مي شود. حكام جديد چين كشور را براي منفعت امپرياليستهايي مي چرخانند كه اقتصاد چين بطور فزاينده به آنها وابسته مي شود. 

امروز چين از نظر فساد و رشوه خواري در بالاترين رده هاي جهاني قرار دارد. خيزشهاي دهقاني مهمي عليه بار سنگين مالياتها و ساير اشكال نوين استثمار صورت گرفته است. نوزادان دختر با يك نرخ هشدار دهنده به قتل مي رسند. فحشاء و اعتياد به مواد مخدر بار ديگر اوج صعودي يافته است. بيماري ايدز مي رود تا حتي ميزان تلفات بيماريهاي واگيردار كه انقلاب 1949  چين  بر آنها نقطه پايان نهاده بود را پشت سر گذارد. 

رهروان سرمايه داري كه حزب كمونيست را غصب كرده اند تا زمانيكه به نفع اربابان خارجي شان باشد ممكن است كنترل امور را در دست داشته باشند، اما هيچ چيزي كه اثري از كمونيسم در آن باشد موجود نيست. بار ديگر خلق چين بايد قدرت را از طريق مسلحانه و با حمايت انقلابيون مردم جهان بدست آورد. اما آنها و ما به نقطه آغاز بازنگشته ايم و از صفر شروع نمي كنيم. زيرا تجربه سوسياليسم را داريم. خط و درسهايي را داريم كه زنده اند. نمونه روح افزائي را داريم كه از دل مبارزه صدها ميليون انسان تكامل يافته و به پيشرفته ترين قله ها دست يافته است. اين تجربه ميراث مشترك مردم جهان و نمونه درخشاني از برتري نظام سوسياليستي است.

 

www.cpimlm.com

 

استراتژي جنگ خلق در هند

نقدي بر ديدگاه هاي كميته مركزي بازسازي حزب كمونيست هند (م ـ ل) در مورد خط نظامي آن تشكيلات

 

به نقل از نشريه "تندر بهاري"، ارگان تئوريك مركز اتحاد مائوئيستي حزب كمونيست هند (م ـ ل)، شماره اول ـ سال 1998

 

از جهاني براي فتح شماره 26، 1379،  www.cpimlm.com

 

 

كميته مركزي بازسازي حزب كمونيست هند (م ـ ل)، كه از اين به بعد به اختصار آن را كميته مي خوانيم، از زمان تاسيس در سال 1979 تا سال 1991 كه منحل شد، سه چرخش مهم را در زمينه خط مبارزه مسلحانه و امور نظامي از سر گذراند. اولين جهش در مقطع 1982 ـ 1979 اتفاق افتاد. اين خط در كنفرانس سراسري كميته به سال 1982 تصويب شد و طي ماه هاي متعاقب آن، تكامل بيشتري يافت. جهش دوم طي مباحثات پلنوم سراسري سال 1985 و كنفرانس سراسري سال 1987 ، صورت گرفت. اين خط در سال 1988 فرموله شد. جهش سوم با تصويب سند پيش نويس "درباره دمكراسي پرولتري" انجام شد. اين سند پيش نويس، زماني صورت نهائي به خود گرفت كه كميته در اكتبر 1991 منحل شد. كميته، در سراسر دوران حياتش، ادعا مي كرد كه مدافع راه جنگ خلق و مفاهيم پايه اي آن است. به همين دليل است كه ما تغييرات نظري كميته در مورد خط مبارزه مسلحانه و امور نظامي را به مثابه "جهش ها" مشخص مي كنيم. ليكن همانگونه كه در جريان مطالعه سند حاضر خواهيد ديد، اين "جهش ها" در واقع بيانگر يك انحراف سمج و گام به گام از دانش نظامي پرولتاريا بود.

 

دور شدن از چارومازومدار

 يكي از مواضع پايه اي كميته، دفاع از "خط انقلابي پرولتري رفيق چارومازومدار" بود. كميته مطرح مي كرد كه "مبارزه مسلحانه، شكل عمده مبارزه است و ساير اشكال مبارزاتي بايد مكمل آن باشد.

" ليكن از همان ابتدا، درك و عملكرد بخشهاي اصلي اين تشكيلات جديد دچار انحراف از اين موضع شد. نظر شاخه حزبي در استان "آندرا پرادش" اين بود كه نقطه ضعف اصلي جنبش پيشين را بايد در جنبه نظامي آن جستجو كرد. اين در حالي بود كه واحد استان "كرالا"، سرنخ اشتباهات را در نحوه ايجاد و تكامل سازمان هاي توده اي، مبارزات توده اي و برنامه اقتصادي مي جست. فرداي تاسيس كميته، تشكيلات استان كرالا كه از اين به بعد آن را "كرالا" مي ناميم، بر سر اين مسائل مواضع معيني اختيار كرد. "كرالا" با اشاره به شرايط مشخص آن منطقه، چنين استدلال ميكرد كه مبارزه مسلحانه را فقط زماني مي توانيم آغاز كنيم كه "تضادها را از طريق در آميختن با مبارزات گسترده توده اي و تريديونيوني و ارتقاء اين مبارزات به مبارزات سياسي، عريان تر و حادتر كنيم." اين اختلاف نظرات در كنفرانس سال 1982 حل شد. تصميم گيري ها به نفع مواضع "كرالا" بود. سند پيش نويسي كه قبلا تحت عنوان "خط تاكتيكي" در راستاي مواضع سال 1979 تهيه شده بود، به تصميم كنفرانس پس گرفته شد. از آنجا كه مواضع "كرالا"، نقش تعيين كننده اي در تكامل آتي نظرات كميته بر سر خط مبارزه مسلحانه و امور نظامي بازي كرد، در اين مقاله به تفصيل به آن مي پردازيم.

مواضع "كرالا" در دو جنبه مهم از خط حزب كمونيست هند (م ـ ل) در سال 1970، منحرف شد. واضح ترين جنبه، پيشنهادي بود كه در مورد تكامل مبارزات توده اي به مبارزات سياسي به خاطر آماده كردن زمينه براي آغاز مبارزه مسلحانه جلو مي گذاشت. اين بحث در تضاد با موضع مشهور چارومازومدار قرار داشت. رفيق مازومدار معتقد بود كه نبايد پيش شرطي به نام تبديل مبارزات اقتصادي و قسمي به مبارزات سياسي، تراشيد. بعلاوه لنين نيز در رد اكونوميسم با اين موضع مخالفت كرده بود. موضع لنينيستي اين است كه مبارزات اقتصادي نمي توانند به مبارزه سياسي براي كسب قدرت تكامل يابند. در اين زمان، "كرالا" به اين موضع رسيده بود كه اشكال حزب كمونيست هند (م ـ ل) آن بود كه نتوانست تشكلات و مبارزات توده اي را به مكملي براي جنگ خلق، تبديل كند. "كرالا" معتقد بود كه يكي از مشكلات مهمي كه در خط تشكيلات بايد اصلاح شود همين است. با اين توجيه، كرالا از خط چارومازومدار منحرف شد. اما تضاد با لنينيسم را نميتوانست به اين سادگي حل كند. براي اين كار، "كرالا" يك شيوه جديد در پيش گرفت. به اين معنا كه به مبارزه رزمنده توده اي كه حول شعار "شورش عليه بي عداتي بر حق است" بر پا شده بود، روي آورد. كار اصلي "كرالا" اين بود كه به موضوعات محلي بپردازد و با شركت توده هائي كه به حول شعار فوق بسيج شده بودند، "محاكم خلق" برگزار كند. در اين محاكم، تضادهاي بين توده ها و ستمگران محلي، و همچنين تضادهائي كه ميان توده ها بروز ميكرد، حل و فصل مي شد. اين محاكم به وسيله كميته هاي خلق كه موقتا براي پرداختن به موضوعات مشخص ايجاد مي شدند، هدايت مي شد. "كرالا"، اين محاكمات را به مثابه "اشكال ابتدائي قدرت سياسي موازي" قلمداد ميكرد.

فعاليت در راستاي اين خط، خيلي سريع فراگير شد. در برخي نواحي، اين فعاليت به تشديد تضادها با ستمگران محلي و مجازات مرگ ستمگران انجاميد. بر پايه اين تجارب "كرالا" ادعا ميكرد كه موفق شده است مبارزات توده اي را به مثابه مكمل مبارزه مسلحانه تكامل دهد، بي آنكه به اكونوميسم در غلتد. بعلاوه، بر پايه اين تجربه "كرالا" ادعا ميكرد كه درسهاي مبارزه براي دفاع از انديشه مائوتسه دون و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي كه متعاقب غصب قدرت توسط سرمايه داران در چين براه افتاد را با موفقيت براي حل مسائل انقلاب دموكراتيك نوين در هند، بكار بسته است.

اشاره كرديم كه مواضع "كرالا" از دو جانب دچار انحراف شد. انحراف دوم كه چندان آشكار نبود را بايد در اين فرضيه جستجو كرد كه مبارزه مسلحانه را فقط بعد از عريان و حاد كردن تضادها مي توان آغاز كرد. معنايش اين بود كه به غير از شرايط ذهني، شرايط عيني آغاز مبارزه مسلحانه نيز وجود ندارد يا ضعيف است. البته اين نتيجه گيري هيچگاه به زبان آورده نشد. بالعكس، موضع كميته كماكان اين بود كه در سراسر هند اوضاع انقلابي بطور مستمر موجود است، هر چند كه بطور ناموزون تكامل مي يابد.

مائوتسه دون به هنگام بحث از دورنماي آغاز و تداوم مبارزه مسلحانه براي كسب قدرت، به وجود اوضاع انقلابي مستمر در چين اشاره داشت. اين اوضاع انقلابي محصول تضادهاي عيني (تضاد امپرياليسم و خلق، و تضاد فئوداليسم و توده هاي وسيع) بود. بعلاوه مائو خاطر نشان كرد كه اوضاع انقلابي به هيچوجه ايستا نيست. بر حسب شرايط و پيشرفت انقلاب مسلحانه ارضي، اوضاع انقلابي مي تواند دچار ركود شود يا توسعه يابد. بنابراين با افت و خيز همراه است. حزب كمونيست از طريق آغاز جنگ در مناطقي كه تضادها حاد است، ايجاد نيروهاي مسلح و كسب قدرت منطقه اي، مي بايد قدرت سرخ را موج وار گسترش دهد. و به اين ترتيب، روند تكامل اوضاع انقلابي را تسريع كند.[1] چارومازومدار بر اين مواضع مائوئيستي به مثابه يك ركن خط ايدئولوژيك و سياسي حزب نوين تاكيد داشت.[2]

قبول وجود اوضاع انقلابي مستمر در كشورهاي تحت ستم اساسا به معناي آن است كه امكان و ضرورت عيني آغاز مبارزه مسلحانه براي كسب قدرت سياسي موجود است، و لازم نيست كه منتظر شكفته شدن بحران انقلابي سراسري باشيم. روشن است كه اين بحث نافي ضرورت تدارك، يعني ايجاد قواي ذهني كافي براي آغاز و ادامه مبارزه مسلحانه نيست. ليكن بدان معنا هست كه چنين تداركي، و فقط چنين تداركي، وظيفه كليدي ايدئولوژيك، سياسي و تشكيلاتي حزب مائوئيستي است. (منظور از "قواي ذهني"، قدرت حزب به لحاظ داشتن خط درست و روشن و همچنين انسانهاي انقلابي متشكل در آن است ــ توضيح مترجم).

هر چند مواضع "كرالا" در مورد ضرورت عريان و حاد كردن تضادها، ظاهرا با چنين تداركي خوانائي داشت اما در اساس، كاملا متفاوت بود. زيرا طبق خط "كرالا" اگر تضادهاي عيني در منطقه كرالام حاد نبود، آنگاه آغاز مبارزه مسلحانه، جدا از آماده كردن قواي ذهني، منوط به آماده كردن اوضاع عيني بود. طبق اين خط، در چنين حالتي، جدا از اينكه قواي ذهني در چه سطحي قرار دارد، مبارزه مسلحانه نمي تواند فورا در دستور كار قرار گيرد.

اكونوميسم "كرالا" را از همين نكته مي شد فهميد. در واقع، در يك كشور تحت ستم، شرايط عيني آغاز و توسعه جنگ خلق همواره وجود دارد. هر چند در تمامي نقاط كشور و با حدت و شدتي يكسان موجود نباشد. بنابراين، وظيفه مركزي حزب مائوئيستي است كه از اين فرصت استفاده كند و آغاز و توسعه جنگ را به مركز ثقل تمامي عرصه ها و زمينه هاي فعاليت خويش تبديل كند. اگر اين وظيفه ناديده گرفته شود يا به شيوه اي صوري فهميده شود، آنگاه خط حزب عليرغم نيات آن، اكونوميستي خواهد شد. زيرا زماني كه شرايط اجتماعي ـ اقتصاد و سياسي، مبارزه مسلحانه براي كسب قدرت، اين عالي ترين وظيفه انقلاب، را در دستور كار قرار داده است، هر خطي كه از انجام مستقيم اين وظيفه باز بماند اكونوميستي خواهد بود.

بار ديگر تاكيد مي كنيم، منظورمان اين نيست كه مبارزه مسلحانه بايد بدون تدارك آغاز شود. به اين معنا هم نيست كه حزب بايد در تمامي مناطق فعاليت خود، دست به مبارزه مسلحانه بزند. حتي در نواحي گسترده روستائي كه تضادها بالنسبه حادتر است، مناطقي وجود دارد كه شرايط عيني آنها تكامل نايافته تر است. حزب بايد تحقيق و ارزيابي ماترياليستي كند تا منطقه (يا مناطقي) كه براي آغاز و توسعه جنگ خلق از همه جا مساعدتر است را بيابد و در آنجا متمركز شود. بعلاوه، فعاليت حزب در ساير مناطق روستائي و شهري بايد به گونه اي پيش رود كه به وظيفه آغاز جنگ خدمت كند. مائو ميگويد: "قبل از آغاز جنگ همه سازمانها و مبارزات در تدارك براي آغاز جنگ بوجود مي آيند.... بعد از آغاز جنگ، همه سازمانها و مبارزات به طور مستقيم يا غير مستقيم با جنگ هماهنگ مي شوند."[3]

آغاز و توسعه موفقيت آميز جنگ خلق در پرو و نپال در اواخر قرن بيستم، گواه قدرتمند اين موضع مائوئيستي است كه: وظيفه مركزي و فوري حزب كمونيست در يك كشور تحت ستم، كسب قدرت از چنگال دشمن طبقاتي از طريق جنگ خلق است. كليه فعاليت هاي حزب بايد در راستاي انجام اين وظيفه پيش رود. كليه فعاليت هاي حزب را قبل از هر چيز بايد در ارتباط با اين وظيفه مركزي محك زد. حزب يا بايد در حال انجام كسب قدرت باشد يا در حال تدارك براي آن.

در آن مقطع، "كرالا" (و سپس كميته) از خط استراتژيك انقلاب دمكراتيك نوين واحد در هند دفاع مي كرد. تدوين يك خط تاكتيكي جداگانه براي منطقه كرالام به هيچوجه مطرح نبود. در واقع مواضع "كرالا" به جاي اينكه بازبيني و تصحيح شود، به خط راهنماي كميته تبديل شد. بعلاوه، بحث "كرالا" بر سر شرايط عيني منطقه كرالام هيچگاه به طور منظم مورد تحقيق قرار نگرفت و با آن مقابله نشد.

اين واقعيتي است كه مناسبات طبقاتي در آن منطقه دستخوش برخي تغيير و تحولات شده بود. اين تغييرات در فروكش اوضاع انقلابي از اواسط دهه 1970 نقش بازي كرد. اما مسئله ارضي به هيچ وجه حل نشد. بگذريم از اينكه، حتي تحت آن شرايط، كماكان مناطقي بود كه در آنجا اشكال آشكار استثمار نيمه فئودالي وجود داشت و تضادها حاد بود. به عبارت ديگر، ناموزوني هنوز يك شاخص مهم بود و هست. بطور مشخص، آن دوره فروكش با تشديد استثمار و ستم بر توده هاي "آديواسي" كه از هر لحاظ تحتاني ترين بخش جامعه محسوب مي شوند، همراه بود. غصب زمينهاي "آديواسي"ها به كسب و كار پردرآمد مالكان و رباخواران قدرتمند تبديل شد. بساط دو جبهه پارلماني به سركردگي حزب كنگره و حزب كمونيست هند (ماركسيست) كساد شد. بخشهاي مهمي از توده هاي تحتاني "داليت" از چپ پارلمانتاريست فاصله گرفتند. جنبه ديگر اوضاع جديد، ظهور اشكال نوين سهم بري و اجاره داري، رشد سريع شركتهاي مالي خصوصي (كه توده ها به آنها لقب "گوش بر" دادند) و شكل گيري مناسبات جديد سرمايه داري بوروكراتيك در كشاورزي و صنعت توسط بنگاه هاي دولتي و تعاوني بود. به عبارت ديگر، تغيير و تحولات در مناسبات طبقاتي به هيچوجه به اين معنا نبود كه اصول اساسي مائوئيستي را ديگر نمي توان در منطقه كرالام پياده كرد.

"كرالا" به جاي تحليل مشخص از شرايط مشخص، يك ارزيابي مختصر ارائه كرد كه در جوهر خود، نافي امكان آغاز جنگ خلق در منطقه كرالام بود. از آنجا كه "كرالا" ويژگي هاي اوضاع انقلابي را مورد تجزيه و تحليل قرار نداد و درك نكرد، صحه گذاشتنش بر وجود اوضاع انقلابي مداوم نيز صوري و ايده اليستي بود. تاييد اين انحراف در مواضع بعدي كميته، به تعميق آن انجاميد.

دو جريان به هم آميخته اكونوميسم و ايده اليسم در مواضع كميته بر سر قدرت سياسي موازي و قدرت سياسي، نيز ديده ميشود. همانگونه كه قبلا گفتيم، محاكم خلق به مثابه شكلهاي ابتدائي يا جنيني قدرت سياسي موازي در نظر گرفته مي شد. ليكن در واقعيت، اين محاكم چيزي بيش از اعمال قدرت موقتا سازمان يافته توده ها بر سر برخي موضوعات جزئي مشخص نبود. درست همانگونه كه گرفتن زمين به زور به خودي خود كسب قدرت سياسي را در بر ندارد، محكمه خلق كه به اعدام يك مستبد منفور بينجامد نيز چيزي بيش از حل قهرآميز يك مسئله جزئي نيست. بعلاوه اين محاكم به هيچوجه تحت حفاظت يك نيروي مسلح انقلابي قرار نداشت. بنابراين زماني كه قدرت سياسي دشمن دست به سركوب مي زد، يعني كاسه صبر دشمن لبريز مي شد و شروع به سركوب سازمانگران و شركت كنندگان در محاكم خلق مي كرد، فعاليت چنين محاكمي خاتمه مي يافت. در اينجا درس عبرت قديمي تكرار ميشد. هيچ ميزان از "اراده سازمان يافته توده ها"، تا وقتي كه مسلح نباشند، نمي تواند در برابر سركوب مسلحانه دشمن ايستادگي كند. قدرت سياسي فقط مي تواند از لوله تفنگ بيرون بيايد. بايد قدرت سياسي دشمن را از طريق مبارزه مسلحانه نابود كرد و بر اين پايه قدرت نوين را ساخت و حفاظت كرد. بدون قدرت سياسي نوين، "همه چيز توهم است." كميته با دركي كه از قدرت سياسي موازي ارائه ميداد چنين توهمي را اشاعه ميداد. بعدها كميته تزي به نام "درك نوين از قدرت سياسي" ارائه داد كه توهم فوق را تشديد كرد.

نخست به تجزيه و تحليل مقوله قدرت سياسي موازي خواهيم پرداخت. موازي با چه؟ اگر منظور موازي با قدرت دشمن است، آنگاه بايد به اين سئوال پاسخ گفت كه آيا اين قدرت موازي مي تواند براي مدتي طولاني دوام يابد؟ سئوال اساسي تر اينست كه آيا اصلا قدرت سياسي انقلابي مي تواند به موازات قدرت دشمن وجود داشته باشد. مقوله مائوئيستي قدرت سرخ، منطقه پايگاهي، منطقه آزاد شده و غيره را فقط به اين معني مي توان قدرت سياسي موازي ناميد كه در بخش (يا بخشهاي) كوچك كشور برقرار است و همزمان قدرت سياسي سراسري هنوز در اختيار دشمن است. قدرت سرخ در منطقه پايگاهي، يگانه قدرت است. بعلاوه همانگونه كه تجربه انقلاب اكتبر اثبات كرد، حتي در كشورهاي سرمايه داري، قدرت "دوگانه" فقط مي تواند طي دوره كوتاهي وجود داشته باشد. فقط تحت شرايط استثنائي كه هيچ يك از قدرتهاي متخاصم در موقعيتي نيستند كه بتوانند با تمام قوا اعمال سلطه كنند. اين دوگانگي بايد به نفع يكي از قدرتها حل شود. به يك مفهوم، مناطق قدرت سرخ كه از طريق جنگ خلق برقرار ميشوند نيز با اضطرار مشابهي روبرو هستند. مناطق قدرت سرخ تنها در صورتي ميتوانند به حيات خود ادامه دهند كه به صورت مناطق پايگاهي براي ادامه جنگ خلق برقرار شوند، براي تسريع اوضاع انقلابي گسترش يابند، و جنگ به مثابه يك "جنگ مطلق"[4] با هدف كسب قدرت سراسري تكامل يابد. اينكه هميشه امكان ترك موقتي منطقه آزاد شده به قصد مانور دادن، يا در نتيجه اشغال توسط قواي دشمن، موجود است، بحثي جداگانه است.

در چارچوب استراتژي جنگ خلق، خاصه در دوره اوليه كه به كسب قدرت منطقه اي مي انجامد، قدرت موازي هيچ جايگاهي ندارد و نمي تواند داشته باشد، مگر به معناي وجود مناطق قدرت سرخ. هر دركي از استقرار قدرت بدون نابودي مسلحانه قدرت دشمن در آن منطقه، و تقويت قواي مسلح انقلابي براي دفاع از قدرت نوين، ايده اليسم محض است. اين به مفهوم نشاندن "توهم قدرت" به جاي قدرت سياسي واقعي است. به همين خاطر مائو تاكيد كرد كه، "شرايط اساسي براي استقرار يك منطقه پايگاهي، وجود قواي مسلح و بكار گرفتن اين قوا براي مغلوب كردن قواي دشمن و برانگيختن عمل مبارزاتي خلق است."[5] لنين نيز تاكيد كرد كه ايجاد قدرت سياسي توسط انقلابيون حتي در يك منطقه كوچك بلافاصله انقلابيون را با كليه وظايف حكومتي روبرو مي كند. نكته بحث لنين اينست كه داشتن قدرت در همه جوانب آن مطرح است و نمي توان قسمتهائي از آن را عملي كرد. كسب قدرت منطقه اي را فقط به اين لحاظ ميتوان قسمي حساب كرد كه هنوز در قسمتهائي از كشور برقرار ميشود و هنوز قدرت سراسري در دست دشمن است. حال آنكه قدرت سرخ درون آن منطقه يا پايگاه، بايد يگانه قدرت باشد. وگرنه هنوز قدرت سياسي نيست. جلوتر ما دوباره به اين مسئله خواهيم پرداخت.[6]

 

خودروئي "چپ"، مكمل اكونوميسم است

 مواضع "كرالا" كه بعدا به خط كميته تبديل شد، بلامنازع نماند. در واحد منطقه كرالا، برخي رفقا با اين مواضع مخالفت كرده و بسياري نسبت به آن شك و ترديد داشتند. اما قويترين مخالفت از جانب واحد "آندراپرادش" كه از اين به بعد آن را "آندرا" مي خوانيم، صورت گرفت. "آندرا" به مبارزه خود ادامه داد تا اينكه در سال 1985 انشعاب كرد.

همانگونه كه قبلا خاطر نشان كرديم، "آندرا" خط نظامي را به مثابه عامل عمده شكست مشخص كرده بود (منظور شكست جنبش مسلحانه ناگزالباري تحت رهبري چارومازومدار است ـ مترجم). "آندرا" به تنهائي و سپس به مثابه بخشي از كميته، چندين حمله مسلحانه را به اجراء گذاشت. اما موفق به ادامه اين عمليات نشد. بسياري از كادرهاي رهبري بوسيله پليس دستگير شده به قتل رسيدند.

اگر چه "آندرا" بدرستي جنبه نظامي را به مثابه موضوع عمده اي كه بايد مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد تشخيص داد، اما هيچگاه تلاش نكرد خط و تجارب نظامي حزب كمونيست هند (م ـ ل) را به طور منظم جمعبندي كند. "آندرا" بر صحت مواضع چارومازومدار پافشاري مي كرد و مي كوشيد پرچم مبارزه مسلحانه را در اهتزاز نگاه دارد. اما، به تكرار شماري از اشتباهات آشكار مبارزه مسلحانه اي كه در اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970 تحت رهبري حزب كمونيست هند (م ـ ل) راه افتاد، ادامه داد. و از عناصر قدرتمند خودروئي كه در امور نظامي وجود داشت، نبريد. اين نبريدن از خودروئي در امور نظامي باعث شد كه اشتباهات "چپ" در زمينه توسعه كار توده اي براي تدارك و خدمت به جنگ خلق، تداوم يابد. در نهايت، موضع صحيح "آندرا" در تشخيص جنبه نظامي به مثابه علت عمده شكست، از يك اظهاريه صوري فراتر نرفت. ناكامي "آندرا" در جمعبندي از اشكالات خط نظامي، و ناتواني در سنتز كردن درسهاي مثبت و منفي مبارزه مسلحانه حزب كمونيست هند (م ـ ل)، شرايط مساعدي را براي رهبري كميته فراهم كرد تا تجربه كرالا را به مثابه ركن جمعبندي خود از تجربه حزب كمونيست هند (م ـ ل) تثبيت كند.

مخالفت ضعيفي كه در منطقه كرالام وجود داشت نيز نقاط ضعف مشابهي داشت. از سال 1967 تا 1976 ، جنبش انقلابي در كرالام مبارزه هاي مسلحانه را منجمله به شكل شبيخون هاي موفق بر پايگاه هاي پليس به پيش برد. اما اين مبارزه تداوم نيافت. در واقع، برخلاف ساير استان هاي هند، جنبش در كرالام بارها توسط دشمن كاملا در هم شكسته شد. اين تجربه، جمعبندي و راه حل ميطلبيد. مخفيكاري و نفي دگماتيستي مبارزات و تشكلات توده اي باعث شد كه احزاب رويزيونيست (يعني حزب كمونيست هند و حزب كمونيست ماركسيست) موفق به ايزوله كردن حزب شوند. ليكن حزب كماكان در بين توده هاي تحتاني اعتبار داشت. بعد از لغو حكومت نظامي در سال 1977،[7] اغلب كادرها منجمله كادرهاي رهبري توانستند فعاليتهاي انقلابي را از سر بگيرند. لازم بود كه از شكستهاي سياسي ـ نظامي، با اتكاء به اين نقاط قوت مثبت، و با هدف بكاربست راه جنگ خلق در شرايط مشخص كرالام، جمعبندي شود. اما آن كساني كه مخالف مواضع جديد بودند از انجام اين كار باز ماندند. آنان نيز نتوانستند از خودروئي، ذهنيگري و يكجانبه نگري در خط و پراتيك حزب كمونيست هند (ماركسيست ـ لنينيست) گسست كنند. نتيجتا آنان به خودروئي اكونوميستي درغلتيدند.

 

جمعبندي براي كنار گذاردن انقلاب

 ميتوان مشاهده كرد كه كليه اجزاء مواضعي كه كميته تا سال 1985 در مورد مبارزه مسلحانه اختيار كرد، پيش از آن در سال 1982 بروز يافته بود. فقط مانده بود كه اين مواضع به صورت يك خط همه جانبه درآيد و مبناي ارزيابي از تجارب حزب كمونيست هند (م ـ ل) شود. اين كار در اولين كنفرانس سراسري انجام شد.

جمعبندي كميته تحت عنوان "پيش به سوي مرحله نوين تندر بهاري"، اشتباهاتي را كه در مواضع چارومازومدار و خط حزب كمونيست هند (م ـ ل) وجود داشت، دستاويز قرار داد تا احكام صحيح را واژگون كند. اين جمعبندي ادعا كرد كه گرايش چارومازومدار به اينكه "مبارزات و تشكلات توده اي را در مقابل مبارزه چريكي قرار دهد"، ضرورت يك برنامه ارضي را ناديده بگيرد، بر فعاليت مخفي تاكيد يكجانبه كند، و غيره علل اصلي شكست بود. اين سند درباره خط نظامي چنين گفت، "... حزب يك خط فكر شده و دقيق را در جبهه نظامي بكار نبست. گاه خط نظامي به صورت خودرو تكوين مي يافت و گاه رفيق چارومازومدار مي كوشيد آن را فرموله كند."[8]

 ليكن اين انتقاد موجه از خودروئي در زمينه خط نظامي، پوششي بود بر كرنش به خودروئي از جانبي ديگر يعني از زاويه اكونوميستي. ايده هاي كميته درباره "تكوين آگاهانه" خط نظامي به معناي آن بود كه "... انقلابيون كمونيست كه ناگزالياري را رهبري كردند[9] نتوانستند يك برنامه همه جانبه و مشخص براي استقرار و تداوم درازمدت مراكز قدرت موازي در مناطق روستائي تدوين كنند، زيرا بطور جدي به امكان موجوديت مراكز قدرت دوگانه درازمدت در مناطق روستائي نمي انديشيدند. بدون يك خط سياسي كه بر ايجاد مراكز قدرت خلق به موازات مراكز قدرت دشمن و غلبه تدريجي اولي بر دومي طي يك مبارزه طولاني مبتني باشد، امر استقرار قدرت سياسي در سطح محلي كه نهايتا به كسب قدرت سراسري مي انجامد را نمي توان تحقق بخشيد."[10] اين اشتباه به "... فقدان فهم واقعي جنگ خلق"[11] نسبت داده شد. اينكه چارومازومدار مبارزه براي كسب قدرت را در مقابل مبارزه براي "منافع اقتصادي" قرار مي داد نيز يكي از علل شكست معرفي شد. در واقع، اين نظرگاه چارومازمدار مبناي اصلي "... درك دگماتيستي از مسئله قدرت سياسي و رد يك جانبه ساير اشكال مبارزه و تشكل"[12] قلمداد شد.

بگذاريد از همين بحث شروع كنيم. هدف هر طبقه از كسب قدرت، واژگون كردن مناسبات توليدي موجود و برقراري مناسبات توليدي نويني است كه با منافع طبقاتي اش خوانائي دارد. اين يك طريق قطعي سركوب و نابودي طبقه سرنگون شده است. كسب قدرت منطقه اي نيز همين وظايف را دنبال مي كند؛ هرچند اين در كامل ترين ابعادش مطرح نيست. در يك كشور تحت ستم، هسته مركزي اين وظايف، واژگون كردن مناسبات نيمه فئودالي ارضي و بكار بستن شعار "زمين از آن كشتگر" است. برنامه ارضي بايد اين مسئله را حل كند. اگر چه حزب كمونيست هند (م ـ ل) يك برنامه پرداخت شده ارضي نداشت، ليكن از يك سياست قاطع ارضي برخوردار بود. اين سياست در قيام مسلحانه ناگزالباري تحقق يافت. گزارش "ترائي"، اين تجربه را بطور جامع تشريح مي كند.[13] اين گزارش علل شكست ناگزالباري را نيز بدين شكل جمع بندي كرده است: "... فقدان تشكيلات حزبي قدرتمند؛ ناتواني در اتكاء عميق به توده ها و ايجاد يك پايگاه قدرتمند توده اي؛ ناآگاهي به امور نظامي؛ تفكر بر پايه خطوط گذشته و اتخاذ يك برخورد صوري به امر استقرار قدرت سياسي و انجام رفرم ارضي."[14]

واضح است كه همه اينها به يكديگر مربوط است و كسب قدرت، هسته مركزي آن است. بدون سرنگون كردن مناسبات سياسي و اقتصادي و اجتماعي كه به وسيله قدرت سياسي طبقات دشمن اعمال مي شود، دهقانان هرگز نمي توانند برنامه "زمين به كشتگر" را به اجراء گذارند. در جنبش ناگزالباري منظور از گرفتن زمين مبارزه اي قسمي بر سر "مطالبات" يا "منافع" اقتصادي، نبود. اين اقدامي تعيين كننده در راستاي سرنگوني كل ساختار نيمه فئودالي در آن منطقه محسوب مي شد. اين جان كلام جمعبندي چارومازومدار است، "... مبارزات رزمنده نبايد براي گرفتن زمين، محصول و امثالهم باشند بلكه بايد براي كسب قدرت سياسي، انجام شوند."[15] كميته با دستاويز قرار دادن لغزشي كه در اين فرمولبندي وجود داشت و اين طور به نظر ميايد كه بعد اقتصادي كسب قدرت منطقه اي را ناديده مي گيرد، مبارزه براي زمين را به مبارزه اي براي "مطالبات اقتصادي" تقليل داد. و سپس اين نظر را پيش گذارد كه اين مبارزه مي بايست مقدم بر مبارزه براي كسب قدرت انجام گيرد.[16]

يك سال بعد از ناگزالباري، چارومازومدار خط خويش براي انجام جنگ درازمدت خلق از طريق اتكاء به توده ها را چنين تشريح كرد: "براي ايجاد ارتباط نزديك و عميق با خلق، يعني با دهقانان كه شامل دهقانان فقير و بي زمين هستند، بايد مبارزه طبقاتي توده هاي وسيع دهقان را از طريق اشاعه و تبليغ سياستهاي انقلابي در انطباق با انديشه صدر مائو سازمان داد. زماني كه اين مبارزات طبقاتي سازمان يافت، واحدهاي حزبي كه دهقانان فقير و بي زمين را در بر مي گيرد به واحدهاي چريكي تبديل خواهد شد. سپس اين واحدهاي چريكي بايد پايگاه توده اي حزب را از طريق اشاعه و تبليغ سياستهاي انقلابي توسط مبارزه مسلحانه گسترش دهند و تقويت كنند. فقط از اين طريق و طي يك مبارزه طولاني است كه مي توان يك نيروي مسلح منظم درست كرد و مبارزه را به سطح جنگ خلق تكامل داد."[17] كميته در مورد اين بحث چنين نوشت، "مبارزه طبقاتي را صرفا با تبليغ سياستهاي انقلابي نمي توان توسعه داد. بايد با استفاده از تمامي فعاليت هاي علني و مخفي توده اي، به مسائل روزمره خلق پرداخت و بدين ترتيب اين فعاليت ها را به سطح اشكال عاليتر مبارزه طبقاتي ارتقاء داد. ما به موازات اجراي اين برنامه، بايد سياستهاي انقلابي را تبليغ كنيم. وگرنه در غياب چنين برنامه اي براي تحقق مطالبات اقتصادي خلق، سياستهاي انقلابي شكل شعارهاي مجرد و بي ربط به زندگي واقعي به خود خواهد گرفت."[18] به اين ترتيب، كميته سازماندهي مبارزه طبقاتي بر مبناي سياستهاي انقلابي يعني بر مبناي سياست كسب قدرت سياسي را با سازماندهي مبارزه طبقاتي بر مبناي مطالبات اقتصادي، عوض كرد. كميته، برنامه انقلابي ارضي كه به مفهومي اساسي، تنها طريق پاسخگوئي به نيازهاي اقتصادي توده هاست را با برنامه مبارزه بر سر مطالبات جزئي، عوض كرد. كميته، مبارزه اقتصادي را از سياستهاي انقلابي جدا كرد.

در اينجا خوبست مروري بر مبارزه ميان خط چارومازومدار و خط "ناگي ردي" بكنيم. مساله مركزي آن مبارزه، موضوع مبارزه مسلحانه براي كسب قدرت بود. چارومازومدار به درستي تاكيد داشت كه حزب بايد از همان آغاز، تمامي فعاليت هايش را بروي مبارزه مسلحانه براي كسب قدرت منطقه اي، متمركز كند. در حالي كه "ناگي ردي" مي كوشيد جريان تكامل خودبخودي مبارزه مسلحانه در "تلنگانا" را به مثابه خط تئوريزه كند. او ميگفت، ابتدا بايد دهقانان را در مبارزه براي زمين بسيج كرد. سپس براي دفاع از اين دستاورد اقتصادي مقاومت مسلحانه به راه انداخت. و پس از آن اين مقاومت مسلحانه به سطح مبارزه براي قدرت سياسي ارتقاء داد. براي راحت تر كردن بحث، ما نام اين خط را "تئوري مرحله بندي جنگ خلق" مي گذاريم. (برخيها مي گفتند كه مقاومت مسلحانه براي گرفتن زمين را بايد بطور همزمان سازمان داد. آنها به تعويق انداختن آغاز مقاومت مسلحانه را به مثابه انحراف اكونوميستي محكوم مي كردند. روشن است كه اين تئوري يك نسخه ديگر از همان تئوري نگي ردي است.) جوهر اين خط آن است كه توده ها را فقط مرحله به مرحله ميتوان براي مبارزه براي كسب قدرت بسيج كرد: اول مبارزه براي زمين، سپس مقاومت مسلحانه براي دفاع از دستاوردها و پس از آن مبارزه براي قدرت.[19]چارومازومدار در ضديت با اين خط اصرار داشت كه بايد با مجهز كردن توده ها به سياست كسب قدرت منطقه اي، مبارزه طبقاتي را به عاليترين سطح آن تكامل داد. اگرچه كميته رسما حمايت خود از خط چارومازومدار را اعلام كرد، اما در واقع به نسخه رنگ و لعاب زده خط "ناگي ردي" تمايل داشت.

اين انحراف سياسي بر ارزيابي كميته از تجربه نظامي حزب، تاثير گذارد. همانگونه كه قبلا نقل كرديم، كميته علت نظامي اصلي در شكست ناگزالباري را فقدان درك از جنگ طولاني مدت، مي دانست. كميته براي نشان دادن صحت اين ادعا ميگفت كه حزب يك برنامه مشخص براي ايجاد مراكز قدرت موازي و حفظ طولاني مدت آنها، نداشت. مي توانيم اشارات بيشتري داشته باشيم كه چگونه اين درك در حيطه سياسي و نظامي به اكونوميسم خدمت كرد و به نوبه خود از اكونوميسم كمك گرفت. مراكز پايدار قدرت دوگانه، از آن نوع كه كميته در سر مي پرورانيد، فقط در صورتي مي توانستند موجوديت داشته باشند كه اين مراكز قدرت حيطه فعاليت خود را به پرداختن به مسائل جزئي محدود كنند. اينكه شكل پرداختن به اين مسائل جزئي، نظامي باشد يا نباشد، تغييري در واقعيت نمي دهد. در واقع، اين نوع مراكز، مراكز قدرت سياسي نيستند. بلكه نوع جديدي از تشكل توده اي هستند هرچند نيروي مسلح انقلابي از آن پشتيباني كند. كلماتي كه كميته براي بيان مطلب بكار برده نيز خطش را برملا مي كند. كميته به جاي كسب قدرت، از "استقرار" مركز قدرت خلق صحبت مي كرد. به جاي گسترش موج وار قدرت سرخ از طريق مبارزه مسلحانه، خواهان "غلبه تدريجي" بر قدرت دشمن "از طريق يك مبارزه طولاني" مي شد. و سرانجام اينكه، "استقرار قدرت در سطح محلي" را به جاي كسب قدرت منطقه اي مي نشاند.

كميته، اين نكته آخر را به مثابه خدمت يگانه خود تبليغ مي كرد. بنابراين بايد كمي بيشتر به آن بپردازيم. بحث را با نقل قولي از سند جمعبندي كميته آغاز مي كنيم، "تحت شرايط كنوني، مسئله استقرار قدرت سياسي در سطح منطقه اي، اهميت بيشتري يافته است. عموما بكاربست اين مسئله را به كشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره منحصر مي كنند. اما رفيق چارومازومدار خاطر نشان كرد كه لنين، مسئله استقرار قدرت در سطح منطقه اي را به پيش نهاد.... رفيق چارومازومدار چنين ادامه داد: در عصر امپرياليسم، همه عناصر كسب قدرت منطقه اي در ساختار ما حضور دارد. كاملا روشن است كه رفيق چارومازومدار مسئله كسب قدرت منطقه اي را به يك مسئله تاكتيكي صرف در انقلاب كشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره خلاصه نمي كند... البته نمي توانيم ادعا كنيم كه رفيق چارومازومدار در آن زمان، شناخت دقيق و روشني از همه اجزاء مسئله اي كه امروز مورد بحث ماست، داشت. بعلاوه، در آن زمان تمايز درك كنوني از استقرار قدرت سياسي در سطح محلي و كسب قدرت منطقه اي به درستي فهميده نمي شد. اينك كل تجارب انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي و نيز تجربه مبارزه سختي كه بعد از بر سر كار آمدن رهروان سرمايه داري در چين انجام گرفت، در اختيار ماست. امروز مي دانيم كه حتي در يك جامعه سوسياليستي، عامل كليدي در مبارزه عليه احياي سرمايه داري، استقرار و تحكيم قدرت سياسي واقعي طبقه كارگر در سطح محلي، در سطح هر كارخانه، مزرعه تعاوني، كمون و يا ساير چنين نهادهائي است... بنابراين در حال حاضر مقوله استقرار قدرت سياسي در سطح محلي... به جوهر واقعي مبارزه براي سوسياليسم و كمونيسم تبديل شده است. بدون شك درك از اين مقوله، خود دستخوش تغييري كيفي شده است."[20]

اين سند در بحث از كميته هاي انقلابي چنين ادامه مي دهد، "... در آغاز، زماني كه رفيق چارومازومدار از كسب قدرت منطقه اي صحبت مي كرد، به اين مقوله نوين يعني كميته هاي انقلابي كه از بطن انقلاب كبير فرهنگي پرولتارياي زاده شد رجوع نمي كرد. تاكتيك كسب قدرت منطقه اي، صرفا جزئي از استراتژي نظامي جنگ خلق است. حال آنكه مقوله استقرار قدرت سياسي در سطح محلي، اين هدف را دنبال ميكند كه از طريق ايجاد مراكز قدرت خلق در سطح محلي به وسيله برانگيختن ابتكار عمل خلق، از قدرت سياسي تمركز زدائي كند. البته ميتوان اين مقوله را به سادگي به تاكتيك كسب قدرت منطقه اي مرتبط كرد."[21]

اولا، رد تز رويزيونيستي كسب قدرت در مركز به يك ضربت، و كسب منطقه اي قدرت سياسي، به هيچوجه يك تاكتيك صرف نيست. در تئوري جنگ خلق، استقرار مناطق پايگاهي (كه همان كسب منطقه اي قدرت را معنا مي دهد) يك جنبه اساسي استراتژي محسوب مي شود. تقيل دادن اين مسئله به سطح تاكتيك، بحث امكان استفاده از "تاكتيك هاي ديگر" براي كسب قدرت را پيش مي آورد. سند فوق با تاكتيك قلمداد كردن كسب منطقه اي قدرت سياسي جوهر جنگ خلق را كمرنگ مي كند.

بعلاوه، معادل قرار دادن كسب قدرت سياسي منطقه اي با "استقرار قدرت در سطح محلي" به دو دليل، نادرست است. "استقرار قدرت سياسي در سطح محلي" را مي توان بعد از كسب قدرت در مركز از طريق قيام هم به انجام رساند. بنابراين چنين معادل قرار دادني زمينه را براي كنار گذاشتن راه جنگ خلق مهيا مي كند. و اين دقيقا همان كاري است كه كميته بعدها انجام داد. يك مسئله اساسي تر اينست كه قدرت سرخي كه از طريق كسب منطقه اي قدرت ايجاد مي شود، از همان آغاز قدرت متمركز طبقات انقلابي تحت رهبري پرولتاريا است. اين قدرت فقط به آن معنا "محلي" است كه منطقه محدودي را تحت كنترل دارد. واضح است كه بر حسب گسترش منطقه اي كه تحت قدرت سرخ قرار دارد، ساختار قدرت بايد به غير از نهادهاي مركزي، نهادهاي محلي هم داشته باشد. اما اين نهادهاي محلي كماكان بخشي از يك قدرت واحد و متمركز است. قدرت دولتي اگر چه به منطقه تحت كنترل خود محدود مي شود، ليكن فقط مي تواند يك قدرت متمركز باشد. دليل ساده اش اينست كه اين قدرت نماينده منافع يك طبقه (يا چند طبقه) معين است. اين منافع را نمي توان تقسيم يا "تمركز زدائي" كرد. اين امر از شرايط عيني و نقش تاريخي طبقه ناشي مي شود. اين شامل تمامي اعضاي اين قدرت مي شود. موضع كميته در مورد "قدرت محلي" به ايده قدرت "غير متمركز" ربط دارد كه ناشي از فهم نادرست درسهاي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي است. كميته، مسئله تمركز و تمركز زدائي در دستگاه اداري قدرت را با امر ناممكن تمركز زدائي از قدرت سياسي يكي مي گرفت. اين نقطه آغاز انحراف از آموزه هاي ماركسيستي درباره قدرت دولتي شد. در چارچوب هند، اين بحث به تضعيف مبارزه اي حياتي انجاميد كه عليه ايدئولوژي ارتجاعي گانديسم جريان داشت. قدرت غير متمركز (پانچاياتي راج) هميشه ورد زبان گانديسم بود تا خصلت ارتجاعي دولت هند را بپوشاند و قدرت سياسي موجود را پديده اي خنثي يا ماوراء طبقات جلوه دهد.[22]

 

برداشت ايده اليستي از درسهاي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي و نتايج آن براي خط نظامي

 در دوره متعاقب كودتاي سرمايه داري در چين، رهبري "كرالا" به انتشار يك سلسله مقاله تحت عنوان "راه سوسياليستي و راه سرمايه داري" به قلم ك. ونو پرداخت. (اين مقالات در شماره هاي سال 1979 نشريه "مشي توده اي" به چاپ رسيد.) اين مقالات به افشاء فريبكاريهاي دار و دسته تنگ سيائو پين ـ هوا كو فن و رد تحريفهاي رويزيونيستي آنها در مورد آموزش هاي مائو و درسهاي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي پرداخت. در همين راستا، بنيان مادي احياي سرمايه داري در كشور سوسياليستي يعني وجود حق بورژوائي و عناصر سرمايه داري كه از آن زاده مي شوند را تشريح كرد. اين تحليل عمدتا صحيح بود[23] اما خيلي زود جاي خود را به تحليل ديگري داد. تحليل جديد بوروكراتيزه شدن حزب و دستگاه دولتي را سرمنشاء احياي سرمايه داري در كشور سوسياليستي معرفي مي كرد.

اين ديدگاه جديد در مقاله "مقوله قدرت خلق: يك بازبيني" فرموله شد. در آن مقاله چنين آمد كه، "... در نظامي كه به لحاظ قانوني اجتماعي شده است (يعني ابزار توليد به مايملك دولت تبديل شده است) چند نفر كه در راس سلسله مراتب قدرت قرار دارند بر كل ابزار توليد حكم مي رانند. بنابراين برنامه اجتماعي كردن در غياب يك برنامه مشخص براي تمركز زدائي از قدرت سياسي، ضررمند بودن خود را به اثبات خواهد رساند.... در اتحاد شوروي هيچگونه تلاش جدي براي تمركز زدائي از اين قدرت متمركز انجام نشد. نتيجتا، بوروكراتيزه شدن دستگاه دولتي و ظهور بورژوازي نوخاسته تسهيل شد و در مرحله بعد، به احياي سرمايه داري انجاميد." "در يك جامعه سوسياليستي، جريان احياي سرمايه داري از سطح محلي آغاز مي شود؛ يعني از سطح كارخانه، تعاوني يا كمون. هر جا كه توده هاي كارگر ـ دهقان به اندازه كافي مراقب نباشند كه قدرت سياسي را در دست خود نگهدارند و عليه طبقه بوروكراتيك نو ظهور مبارزه كنند، خلق قدرت خويش را از كف خواهد داد و آن را به بورژوازي نوخاسته واگذار خواهد كرد."[24]

بگذاريد به تصوير شديدا تحريف آميزي كه از قدرت دولتي و اقتصاد در اتحاد شوروي سوسياليستي ارائه شده نپردازيم، تا بتوانيم به روي بحث پايه اي كه در اينجا مطرح شده تمركز دهيم. منظورمان اين نظريه است كه قدرت دولتي متمركز، جريان بوروكراتيزه شدن و ظهور بورژوازي نوخاسته را تسهيل كرد. به عقيده مائو (و آنچه بعدها چان چون چيائو و يائو ون يوان تدوين كردند) ظهور بورژوازي نوخاسته در كشور سوسياليستي ريشه در حق بورژوائي دارد؛ ريشه در آن دارد كه توليد كالائي، مبادله و قانون ارزش، عليرغم محدود شدن، هنوز عملكرد دارند[25] به عبارت ديگر، ريشه در عناصر سرمايه داري كه در اقتصاد سوسياليستي به حيات ادامه ميدهند، دارد. به همين علت است كه در مناسبات توليدي و روبناي جامعه سوسياليستي بايد مداوما تحول انقلابي انجام شود و مبارزه طبقاتي به مثابه حلقه كليدي در دست گرفته شود. كميته اين تحليل ماترياليستي از خصلت متضاد سوسياليسم را كنار گذاشت و يك ديدگاه ايده اليستي و انحرافي مبني بر "ظهور بورژوازي نوخاسته از بطن بوروكراسي" را جايگزين كرد. آيا اين ديدگاه با واپسين اظهارات مائو درباره "بورژوازي درون حزب است" خوانائي دارد؟ خير. بورژواهاي درون حزب، عوامل مناسبات بورژوائي هستند. مبارزه ميان راه سوسياليستي و راه سرمايه داري، مبارزه دو خط درون حزب، صرفا بازتاب مبارزه طبقاتي است كه از تضادهاي مادي جامعه سوسياليستي سر بلند مي كند. رهروان سرمايه داري درون حزب، اصول سانتراليستي دمكراتيك و مشي توده اي حزب را زير پا مي گذارند و مي كوشند از طريق تقويت بوروكراتيسم آنها را نابود كنند. بنابراين بوروكراتيسم نتيجه راه سرمايه داري است و نه علت آن.[26]

اشتباه ايده اليستي كميته به واسطه اين بحث كه "احياي سرمايه داري از سطح محلي آغاز مي شود" وخيمتر شد. منظور از اين حرف، زاده شدن عناصر نوين سرمايه داري در سطح پايه اي اقتصاد نبود. كارخانه ها و تعاوني ها و كمون ها در اين بحث، نهادهاي محلي قدرت محسوب مي شد. بعلاوه، صحبت از احياي سرمايه داري بود و نه زاده شدن راه سرمايه داري. احياي سرمايه داري از سطح محلي آغاز نشد. بلكه از بالاترين سطح، يعني زماني كه رهروان سرمايه داري قدرت يا بخشهائي از قدرت را غصب كردند، آغاز شد.

برداشت هاي ايده اليستي از درسهاي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي و اصرار بر تمركز زدائي از قدرت به مثابه ابزار جلوگيري از احياي سرمايه داري در كشور سوسياليستي، به نوبه خود به انحرافي ايده اليستي و متافيزيكي از درك واقعي قدرت سياسي انجاميد. كميته چنين استدلال كرد كه درك قديمي مبني بر اينكه "...قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد" و "...ارتش، جزء اصلي قدرت سياسي هر دولتي است... فقط به طور قسمي صحت دارد و بسيار ناكافي است."[27]

كميته با تحريف آموزه هاي مائو ادعا كرد كه وي "...تعريف نادقيق اوليه خود از قدرت سياسي را از طريق ايجاد مراكز قدرت موازي خلق در سطح محلي به وسيله برانگيختن ابتكار عمل خلق و ارتقاء آگاهي سياسي آنان تكامل بخشيد... بدين ترتيب مقوله جنگ خلق، مفهومي گسترده تر و بطور كلي متفاوت يافت. كسب مسلحانه قدرت، يك عامل كليدي در ساختن قدرت سياسي خلق است. اما قدرت سياسي واقعي هرگز صرفا به وسيله اين عمل ايجاد نشده است. براي اينكار، بسيج اراده سياسي خلق يك ضرورت است... قدرت سياسي واقعي خلق فقط در صورتي مي تواند برقرار شود كه اين دو جنبه يعني قدرت مسلح خلق و اراده سياسي خلق، توسعه يابد و به مثابه جوانب مكمل يك پديده واحد در هم آميزد.[28]

نكته عمده اي كه در نقد ما بايد كانون توجه ما باشد اين فرمولبندي كميته است كه "كسب مسلحانه قدرت، يك عامل مهم در ساختن قدرت خلق است." اين جمله نشان مي دهد كه چگونه يك درك ايده اليستي از قدرت سياسي به ناگزير به تضعيف نقش مركزي مبارزه مسلحانه در كسب قدرت سياسي مي انجامد. اين امر از تقسيم قدرت سياسي به اراده سياسي و قدرت مسلح سرچشمه مي گيرد. چنين تقسيمي، ايده اليستي و متافيزيكي است. هيچگونه "اراده سياسي" كه مجزا از ابزار اعمال آن باشد، وجود ندارد. اگر چنين ابزاري موجود نباشد يا ايجاد نشده باشد، آن "اراده" در واقع چيزي بيش از يك آرزوي سياسي نيست.[29] هدف واقعي كميته از اين تقسيم بندي اين بود كه بگويد روند بسيج كردن توده ها و روند مبارزه مسلحانه دو روند متمايز و مجزا هستند كه "بايد توسعه يابند و بهم وصل شوند." در گام بعدي كميته نتيجه ميگيرد كه : "هر جا كه خلق يك تصميم سياسي مي گيرد، قدرت سياسي خود را اعمال مي كند" و "ايده قديمي كه فقط وقتي يك منطقه آزاد شده و يك ارتش دائم برقرار شده است مي توان از قدرت سياسي صحبت كرد به معناي نفي پروسه ديالكتيكي تكوين قدرت سياسي است."[30]

طبق اين خط، يك مرحله يا فاز ابتدائي موجود است كه طي آن "اشكال جنيني قدرت سياسي" از طريق "تصميمات سازمان يافته" توده ها به ظهور ميرسد. سپس فازي فرا مي رسد كه در آن اين تصميمات سياسي از طريق قدرت مسلح اعمال مي شود. اين درك "جديد" از قدرت سياسي قرار بود راه اكونوميسم را ببندد. اما آنچه در واقعيت اتفاق افتاد، يك تئوري و عمل اكونوميستي بود كه به نفي نقش مركزي مبارزه مسلحانه انجاميد. اين خط "توهم قدرت" را جايگزين مبارزه براي قدرت سياسي كرد. اين خط بيش از پيش غلبه يافت. زير آب وظيفه استراتژيك كسب منطقه اي قدرت، كاملا زده شد. اين مواضع در مقاله اي كه كمي بعد تحت عنوان "ترسيم يك خط نظامي" انتشار يافت، آشكارا مطرح شد.

 

دور افكندن مائوئيسم

 در مقاله فوق الذكر از اين بحث شده بود كه در هند، برخلاف چين، گروه هاي متخاصم درون هيئت حاكمه وجود ندارند و چنگال دولت متمركز و قوي به دور افتاده ترين نقاط كشور نيز مي رسد. در مقاله چنين آمده بود كه، "ما در تجارب خود به اين واقعيت پي برده ايم كه اگر دستگاه دولتي بطور همزمان از نقاط متعدد كشور و به طور گسترده مورد حمله قرار نگيرد، حتي فكر ايجاد مناطق پايگاهي در يكي دو منطقه را هم نمي توان كرد." "مسئله محوري اينست كه چگونه دشمن را مجبور به پراكنده كردن نيروهايش و دست كشيدن از اعمال كنترل مستقيم بر مناطق متعدد كنيم."[31]

اين بحث ظاهرا به برخي مسائل نظامي واقعي پاسخ مي دهد. اما نحوه طرح مسئله، نشانگر تفكري بود كه در ضديت با تئوري جنگ خلق قرار داشت. مسئله محوري در كسب منطقه اي قدرت سياسي، حتي به لحاظ نظامي، پراكنده كردن قواي دشمن نيست. مسئله محوري، ساختن ارتش سرخ به مثابه شكل عمده تشكيلات، و نابودي ذره ذره قواي مسلح دشمن است.[32] تصوير شماتيك كميته چنين بود: نخست، دشمن را از طريق يك حمله همزمان در سراسر كشور مجبور مي كنيم كه نيروهايش را پراكنده كند. سپس قواي خود را براي نابود كردن دشمن در معدودي مناطق مساعد متمركز مي كنيم.[33] اين تصوير، نافي قواي محركه واقعي جنگ يعني حفظ خود از طريق نابودي دشمن است. بر پايه اصول جنگ خلق، مبارزه مسلحانه زماني آغاز ميشود كه هنوز نيروي انقلابي توانائي ايراد يك ضربه همزمان به دشمن از نقاط متعدد يا كل كشور را ندارد؛ جنگ خلق تنها با در پيش گرفتن خط تعرض تاكتيكي در چارچوب دفاع استراتژيك مي تواند تداوم يابد. جنگ چريكي بايد در مناطق هر چه گسترده تري پيش برده شود. توده ها را بايد درگير جنگ كرد و نيروهاي مسلح انقلابي را بايد ساخت. مناطق عملياتي بايد با هدف گام برداشتن به سوي كسب قدرت منطقه اي، به مناطق چريكي ارتقاء يابند. اين تنها راه پايداري و پيشروي است، زيرا قوه محركه جنگ در مورد دشمن نيز صادق است. دشمن تحت اين عنوان كه حزب انقلابي هنوز دست به تعرض براي كسب قدرت نزده، نميتواند عمليات سركوبگرانه اش را محدود كند و چنين نخواهد كرد.[34]

در چارچوب يك كارزار استراتژيك مشخص براي تسخير مناطق پايگاهي در مناطق مساعد، ميتوان و بايد دست به حملات يا تحركات گمراه كننده با هدف خواب كردن دشمن يا بر هم زدن تمركز نيروهايش در نقطه اصلي حمله زد. اما همه اينها جزئي از نقشه كلي نظامي و جزو زير ـ نقشه هاست. و نمي تواند نقشه استراتژيك كلي پيشبرد جنگ يا آغاز آن باشد.

ديدگاه درست اين است كه "... در يك منطقه ـ هر چند كوچك و جدا افتاده ـ مبارزه را بايد تا حد نابودي مطلق دشمن و برقراري قدرت سياسي واقعي خلق ارتقاء داد." اما مقاله به رد اين ديدگاه درست مي پردازد و چنين استدلال مي كند كه، "اما مي دانيم كه در حال حاضر، تحت شرايط كنوني هند، ايجاد يكباره چنين مناطق معدودي كه در آن قدرت خلق برقرار باشد عملا ناممكن است."[35] استدلال فوق ظاهرا براي اين انجام ميشود كه گويا مقاله ميخواهد برخي اشتباهات موجود در تفكر نظامي حزب كمونيست هند (م ـ ل) را تصحيح كند. در واقع بار ديگر، كميته برخي اشتباهات واقعي را دستاويز قرار داد تا جوانب مثبت گذشته را نفي كند. يعني جوانبي كه وقوع ناگزالباري را امكانپذير كرد. كميته براي اين كار، بحث نابودي كامل قدرت سياسي دشمن را با مساله استقرار مناطق پايگاهي با ثبات، معادل قرار مي دهد. نابودي كامل قدرت دشمن در سطح محلي نه تنها ممكن است، بلكه مطلقا ضروري است. در واقع اين عامل تعيين كننده توسعه جنگ خلق است. اما اين نابودي فقط در صورتي به استقرار منطقه پايگاهي مي انجامد كه قواي مسلح انقلابي قادر به گسترش منطقه عمليات چريكي، و به لحاظ نظامي، جلوگيري از تلاشهاي دشمن براي احياي قدرتش باشند. حزب بايد پيگيرانه از طريق توسعه و اشاعه مبارزه چريكي، زمينه را آماده كند. بايد شرايط كلي را بسنجد و زمان مناسب براي آغاز كارزار نظامي به قصد استقرار منطقه پايگاهي را تشخيص دهد. اشتباه رهبري حزب كمونيست هند (م ـ ل) از ناتواني در تهيه چنين نقشه هائي ناشي مي شد كه اين خود برخاسته از عناصر قدرتمند خودروئي و ذهنيگري در تفكر نظامي آن حزب بود. ليكن تاكيدي كه بر نابودي كامل قدرت دشمن در سطح محلي، و هدايت مبارزه چريكي در راستاي كسب قدرت منطقه اي مي گذاشت، مطلقا صحيح بود.

در طرح شماتيك كميته، حزب طي فاز اول بايد "... آگاهانه سطح مبارزه را محدود به فراگير كردن مبارزات طبقاتي كند؛ كه اين شامل انواع مبارزات توده اي در مناطق متعدد و ارتقاء آنها به سطح درگيري هاي محدود با دشمن است." در اين فاز، حزب بايد "... تصميم بگيرد كه تا زماني كه مبارزه ما به مناطق متعدد گسترش نيافته و پاي دشمن به تمامي اين نقاط بند نشده، دست به تعرض براي نابود كردن نيروهاي دشمن در هر منطقه مشخص نزند."[36] بايد تكرار كنيم كه اين بحث هم معنائي جز نفي قواي محركه جنگ ندارد. بحث فوق، نافي اين واقعيت است كه گذشته از استقرار مناطق پايگاهي، مبارزه مسلحانه فقط مي تواند از طريق نابودي مكرر دشمن، گسترش يابد.

"تئوري مراحل" كميته، نتيجه انحرافاتش در برخورد به مسئله قدرت سياسي و خط اكونوميستي اش در عرصه فعاليت عملي بود. بنابراين طبيعي بود كه به نتيجه گيري زير برسد، "... تاكيد عمده بايد بر ايجاد و گسترش پايه توده اي باشد." اين خط نظامي، جزئي لاينفك از يك كليت بود كه قدرت سياسي موازي، درك "نوين" از قدرت،بسيج اراده سياسي و امثالهم را شامل مي شد. كميته كماكان از ضرورت ايجاد دستجات مسلح براي اعمال تصميمات مراكز قدرت سياسي موازي و پيشبرد درگيري هاي "محدود" با دشمن، منجمله اعدام عناصر دشمن، صحبت مي كرد. اما محتواي اين "مبارزه مسلحانه" كاملا با جنگ خلقي كه از طريق شورش ناگزالباري بر پا شد و مستقيما در راستاي كسب قدرت منطقه اي جلو رفت، تفاوت داشت. يك تئوري رفرميستي بود كه از "مقاومت مسلحانه براي تحقق مطالبات قسمي و دفاع از آنها" پيروي مي كرد. اين خط همچنين مدافع "تاكتيك هاي قيامگرانه" در مناطقي بود كه توده هاي طبقه كارگر در آنجا نيروي عمده محسوب مي شدند. (كه اين مناطق شامل سراسر كرالام مي شد!) البته كميته در پاسخ به كساني كه جنگ خلق را آشكارا رد ميكردند و بعدا از كميته جدا شدند، چند كلمه اي در دفاع از جنگ خلق به زبان آورد. ليكن در رد نظرات اينها، بحث هاي بدتري را پيش كشيد. مثلا گفت: "... مبارزه توده اي نمي تواند بطور خود بخودي به مبارزه مسلحانه تكامل يابد. زيرا اين دو شكل مبارزه، با يكديگر تفاوت كيفي دارند. براي انجام مبارزه مسلحانه نياز به اشكال ويژه تعليماتي و تشكيلاتي است."[37] در اين بحث، هدف كسب قدرت سياسي كه سرمنشاء بكار گيري مبارزه مسلحانه و اشكال سازماني آن است كنار رفت و جاي خود را به "اشكال ويژه تعليماتي و تشكيلاتي" داد. كميته، با گفتن اين كه "آگاهانه" بايد مبارزات توده اي را به مبارزه نظامي تبديل كرد اين واقعيت را پوشاند كه مبارزات توده اي را نمي توان به مبارزات نظامي تبديل كرد زيرا مبارزه نظامي به معناي جهش به "عاليترين شكل سياست" است.

اين بحث را با بررسي درك كميته از منطقه پايگاهي خاتمه مي دهيم. كميته، مناطق پايگاهي را پديده اي دائمي تصوير مي كند كه "به يكباره" ظاهر مي شود. در تئوري جنگ خلق نه فقط بحث از ايجاد "به يكباره" مناطق پايگاهي نيست، بلكه حتي اگر چنين مناطقي طي يك مبارزه طولاني بوجود آمده باشد، هرگز خصلت مطلق و دائمي ندارد.[38] در جريان جنگ، اين مناطق ممكنست بارها دست به دست شود. ممكنست در مواجهه با حملات دشمن يا با هدف مانور، اين مناطق رها شود. بعلاوه، مائو از انواع مناطق پايگاهي ــ با ثبات، نسبتا با ثبات، موقتي و فصلي ــ صحبت كرد.[39] منطقه پايگاهي مي تواند به هر شكل مناسب يا در هر منطقه مساعد ايجاد شود، ليكن يك نكته مركزي در تمامي اين موارد مشترك است: كسب قدرت منطقه اي و ساختن مناطق پايگاهي، جوهر جنگ خلق است. از نظر سياسي، جنگ خلق از طريق گسترش موج وار قدرت سرخ، اوضاع انقلابي را پيش مي راند و تسريع مي كند. از نظر نظامي، ارتش سرخ و نيروهاي چريكي بدون مناطق پايگاهي نمي توانند جنگ را در درازمدت در مواجهه با كارزارهاي محاصره و سركوب دشمن ادامه دهند. لب كلام كساني كه پايه بحث خود را اين سئوال قرار مي دهند كه "آيا مي توان مناطق پايگاهي اي ساخت كه دشمن نتواند آنها را نابود كند" چيست؟ نفي كسب قدرت منطقه اي و راه جنگ خلق؛ شرايط خارجي نظير بحران دروني طبقه حاكمه و اوضاع سياسي كلي را عامل تعيين كننده در ايجاد مناطق پايگاهي در نظر گرفتن؛ و نفي خط مائو در مورد تسريع اوضاع انقلابي از طريق توسعه جنگ خلق و گسترش موج وار قدرت سرخ. اگر اين نظرات متافيزيكي در مورد مناطق پايگاهي كاملا ريشه كن نشود مي تواند جريان تدارك جنگ را مختل كند و حتي اگر جنگ خلق آغاز شود، باعث از دست رفتن ابتكار عمل در جنگ شود.

 

گامي به پيش براي جهشي به عقب

 طي اين دوره، بحث از خصلت چندمليتي دولت هند و فقدان يك مليت مسلط، و اهميت آن از نقطه نظر امور نظامي، به ميان آمد. اين مساله به مثابه نقطه ضعف ذاتي دولت هند در نظر گرفته شد. رهبري كميته اذعان كرد كه قبلا به توان دشمن پر بهاء مي داد و پر بها دادن به قدرت دشمن باعث برخوردي علي السويه به توسعه مبارزه مسلحانه شده بود. بعلاوه، همين مسئله (يعني خصلت چند مليتي و غيره ـ مترجم) موجب بروز گرايشات راست روانه نيز مي شد. شورش بخشي از سربازان سيك در پي عمليات "ستاره آبي" و اجبارهاي سياسي ـ نظامي دولت هند باعث شد كه دولت به ناآرامي هاي "خطه گورخا" محتاطانه برخورد كند. كميته اين مسئله را به عنوان شاخصي كه پتانسيل نظامي مسئله ملي را نشان ميدهد، قلمداد كرد. رهبري اذعان كرد در اوضاعي كه نيروهاي ناسيوناليست وارد مبارزه مسلحانه شده اند، حزب تنها با برپائي مبارزه مسلحانه ميتواند در آن اوضاع دخالتگري كند. اين مواضع طي دوره 1987 ـ 1984تكوين يافت و رسما در دومين كنفرانس سراسري به سال 1987 به تصويب رسيد. بعلاوه كنفرانس، نقشه عملياتي پيشنهاد شده از سوي رهبري را كه حزب در عرض يكسال مبارزه مسلحانه را در پنجاب آغاز كند و تدارك آغاز مبارزه مسلحانه در منطقه كرالام و ماهاراشاترا را ببيند، تصويب كرد.

اگرچه اين تصميمات ظاهرا گامي به پيش در زمينه مبارزه نظامي بود، ليكن در واقع بر مبناي يك جهش قهقرائي به سوي رويزيونيسم و انحلال طلبي انجام مي شد. تئوري استعمار نوين كميته در واقع حمله اي عليه راه جنگ خلق بود. اين تئوري، انقلاب مسلحانه ارضي را به وظيفه اي براي مناطقي كه هنوز مناسبات نيمه فئودالي در آنجا غاللب است، تقليل داد. بعلاوه اين تئوري چنين استدلال مي كرد كه روند غالب حتي در اين مناطق، روند نابودي فئوداليسم به وسيله امپرياليسم است. بنابراين، انقلاب مسلحانه ارضي در مقايسه با مبارزه رهائيبخش ملي، يك "وظيفه گذرا" محسوب مي شود. به موازات اين تئوري، اين تز طرح شد كه انقلاب دمكراتيك نوين در هند مجموعه اي از انقلابات دمكراتيك نوين در مليتهاي ستمديده درون هند است. بدين ترتيب راه جنگ خلق را به جنگ خلق هاي جداگانه كه داراي ارتش خلق هاي جداگانه اند، تجزيه مي كرد. بعد از پلنوم سال 1985، اين مواضع به اصول اساسي خط كميته تبديل شد و در "خط استراتژيك" مصوبه كنفرانس 1987 تبلور يافت.

 

ناسيوناليسم "چپ" و جنگ خلق.....

دامهاي ديدگاه ناسيوناليستي كميته زماني آشكارتر شد كه جنگ داخلي را منتفي اعلام كرد. از اين صحبت شد كه، "به علت عمده بودن تضاد با دولت مركزي و امپرياليسم، و به علت اينكه مداخله دولت مركزي به ستم ملي چهره آشكارتري مي بخشد. بنابراين، حتي اگر با تجاوز مستقيم امپرياليسم روبرو نباشيم، جنگ خلق عمدتا يك جنگ ملي خواهد بود. اگر چه مبارزه طبقاتي دروني جريان خواهد داشت... ليكن از آنجا كه ما از آغاز با ارتش و قواي مسلح دولت مركزي مواجهيم، اين مبارزه طبقاتي دروني نمي تواند شكل جنگ داخلي به خود بگيرد."[40] اينكه جنگ خلق شكل جنگ داخلي "به خود بگيرد" يا نه، اساسا به اين بر مي گردد كه آيا ما قصد سرنگون كردن كل مناسبات استثمارگرانه و ستمگرانه غالب را داريم يا نه. به قول لنين، "در سياست نيز مي توان خود را به امور جزئي محدود كرد، و يا مي توان به عمق رفت و به ريشه زد. ماركسيسم، تنها زماني يك مبارزه طبقاتي را به عنوان كاملترين شكل خود به رسميت مي شناسد... كه با امور سياسي صرفا تماس حاصل نكند بلكه به مهمترين وجه سياست يعني سازمان دهي قدرت دولتي، بپردازد."[41] (يعني به سازمان دهي كسب قدرت سياسي به طريقه انقلابي بپردازد.) اگر جنگ عمدتا با هدف حق تعيين سرنوشت ملي جلو رود، آنگاه "مبارزه طبقاتي" ضرورتا با الزامات سياسي اين هدف، محدود خواهد شد. بر چنين مبنائي ما نخواهيم توانست با تمام قوا براي سرنگون كردن استثمارگران حاكم و بسيج توده ها حركت كنيم.[42] بعلاوه، خط نظامي جديد اين واقعيت را ناديده گرفت كه استثمارگران محلي ("ملي") به خوبي بخشي از طبقات حاكمه و دولت مركزي هستند. اين حرف به معناي نفي تضادهاي ملي موجود در هند نيست. در شرايطي كه قواي مسلح دولت مركزي دست به سركوب گسترده زنند، ما قطعا امكان استفاده از احساسات ملي به نفع انقلاب دمكراتيك نوين را پيدا مي كنيم. (در جريان اين سركوبها، اغلب از افراد ساير مليت ها در قواي مسلح استفاده مي كنند.) اما امكان استفاده از اين مسئله، هرگز صاف و ساده و بدون فراز و نشيب نيست. اينگونه پيش نخواهد رفت. اين امكان فقط زماني بعنوان عامل مساعد سياسي عمل خواهد كرد كه قطب بندي طبقاتي در نتيجه جنگ داخلي، تشديد يابد. همانطور كه تجربه نشان داده، استثمارگران محلي از نفوذي كه در ملت دارند به مثابه سلاح قدرتمندي براي منفرد كردن حزب انقلابي و حمله به آن تحت عنوان اخلالگر در "توسعه ملي"، استفاده خواهند كرد. حتي بر سر اينكه چه كسي ميتواند "مساله ملي" را حل كند، مبارزه درگير خواهد شد. و اين مسئله نهايتا با توسعه جنگ داخلي حل و فصل خواهد شد؛ زيرا فقط در بطن چنين جنگي، مساله رهائي ملي ميتواند بر مبنائي انقلابي و به مثابه بخشي از وظيفه انقلاب دمكراتيك نوين طرح شود.

نكته آخر اينكه، خط نظامي جديد عليرغم انتقاد از "تئوري مرحله اي جنگ خلق"، دست به يك جمعبندي انتقادي از خط در كليت خود نزد. و تز قدرت سياسي موازي را نيز به مثابه شكل قدرت در مراحل اوليه جنگ قبول كرد.

علت اينكه ما وقت زيادي را به بررسي انتقادي خط نظامي جديد اختصاص داديم دقيقا "چپ نمائي" آن بود. اين توهم كه خط نظامي جديد، "چپ" است مانع عمده اي بود كه از قطب بندي صريح و مبارزه خطي روشن درون رهبري مركزي كميته جلوگيري مي كرد. تاثير اين خط حتي بعد از انحلال كميته و طرد بسياري از مواضع ضد ماركسيستي وقيحانه اش، تا مدتها بر جاي ماند. ليكن عليرغم وقت زيادي كه در اين مقاله به اين خط اختصاص يافته، كميته تلاش چنداني براي بكار بست آن نكرد. مقطع كوتاهي كه اين خط به لحاظ رسمي مسلط بود، همان مقطعي بود كه گرايش شديد به مواضع و عملكرد آشكارا بورژوا ناسيوناليستي بروز كرد. از اواخر سال 1989، اكثريت رهبري مركزي شروع به "بررسي مجدد"[43] اين خط نظامي كرد. تصويب سند "درباره دمكراسي پرولتري"، ضربه نهائي را وارد كرد.

 

در راستاي رفع تناقضات

رهبري كميته بعد از تصويب اين سند، پيش نويس سند ديگري را تحت عنوان "درباره خط نظامي" آماده كرد. در آن پيش نويس، اغلب مواضعي كه با خط سياسي بورژوائي خوانائي كامل نداشت، حذف شد. سند مذكور از موضع بورژوائي به رد ديكتاتوري پرولتاريا پرداخت و از همان موضع آشكارا به تئوري و پراتيك جنگ خلق حمله كرد: "تاكنون، مباحثه بر سر خط نظامي عمدتا حول تئوري و پراتيك جنگ خلق صورت گرفته است. جنگ خلق بوسيله مائو تدوين شده و بر حكم مشهور قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد، استوار است. مقوله جنگ خلق از تئوري و پراتيك ديكتاتوري حزب نشئت گرفت كه تحت عنوان ديكتاتوري پرولتاريا از انقلاب اكتبر 1917 به بعد به عمل درآمد. قدرت سياسي به مثابه يك پديده متمركز در نظر گرفته شد كه به شكل دولت پرولتري ظاهر مي شود و ارتش، ركن عمده آنست..."[44]البته، اين سند نافي مبارزه مسلحانه نبود! ليكن هدف از اين مبارزه، "...در هم شكستن ساختار دولتي موجود" اعلام شد.[45] سند قبول كرد كه اين قصد محدود "... فقط مي تواند تحت رهبري متمركز حزب و ارتش تحت هدايت آن تحقق يابد. بنابراين وظيفه تدوين خط نظامي همچنان اهميت خود را حفظ مي كند."[46]

به موازات اين حرفهاي شيرين درباره "اهميت خط نظامي"، براي يافتن امكان تحول مسالمت آميز نيز زمينه چيني شد. سند چنين استدلال كرد كه استعمار نو به جاي كنترل مستقيم نظامي امپرياليستي به راه هاي ديگر رو آورده است: سلطه اقتصادي ـ سياسي، "... همراه با گسترش روند دمكراتيزه كردن در سراسر جهان، كه نقش افكار عمومي جهاني را به شدت تقويت كرده است... حتي قويترين ابرقدرت دنيا نيز در موقعيتي نيست كه بتواند جابرانه و بي توجه به افكار عمومي جهاني، اراده اش را تحميل كند و نيروي نظامي خود را عليه يك كشور كوچك بكار گيرد."[47] (اين جملات وقتي به روي كاغذ آمد كه جنگ خليج جريان داشت!) سند فوق الذكر براي آنكه هرگونه شكي را در مورد مفهوم در هم شكستن ساختار دولتي از ميان بردارد، مطرح كرد كه، "بسيج سياسي توده هاي وسيع، حتي در كشورهاي جهان سوم مي تواند به شرايط قيام بينجامد. حتي چنين قيامي مي تواند دولت موجود را در هم شكند؛ يعني همان چيزي كه در انقلاب 1357 ايران اتفاق افتاد..."[48] سند درباره مقوله جبهه متحد نيز چنين گفت، "از طريق اين نهاد، اراده سياسي مردم برقرار مي شود. هدف از برقراري اراده سياسي مردم، فقط كسب قدرت سياسي نيست. هدف اينست كه قدرت سياسي، واقعا قدرت پرولتاريا باشد..."[49] جدا كردن كسب قدرت يا در هم شكستن دولت موجود از "اعمال قدرت واقعي" را قبلا در بحث "درك نوين از قدرت سياسي" ديده بوديم. اكنون اين بحث فارغ از هرگونه "دگماتيسم"، نقش مشروع خود را بازي مي كرد. وظيفه اي كه در دستور كار قرار داشت در هم شكستن ساختار دولتي بود، نه در هم شكستن دولت. بنابراين قرار نبود كه دولت "صرفا" در هم شكسته شود. دولت بايد تا حدي "در هم شكسته شود" كه كنترل ملت ـ دولت به جاي كنترل متمركز بنشيند. فعاليتها و تشكلات نظامي لازم براي انجام اينكار، صرفا نقش اهرم فشار تاكتيكي را بازي مي كنند. حزب بايد بتواند بر حسب ملزومات "بسيج سياسي"، اينها را فعال يا منفعل كند. "حزب بايد دو شاخه داشته باشد... يك شاخه (علني).... و يك شاخه نظامي مجزا.... اين تشكيلات كاملا تحت رهبري حزب است، اما قادر خواهد بود فعاليتهايش را تحت عنوان يك سازمان مستقل به پيش ببرد.[50] بعد از همه اين حرفها، سند فراموش نكرد اضافه كند كه، اين استراتژي نظامي"... اساسا همان استراتژي جنگ خلق است كه در اوضاع در حال تحول ما بكار بسته شده است"[51] عجب!

"اوضاع ما" بدون شك "در حال تحول" بود. در پايان همان سال، كميته مركزي بازسازي حزب كمونيست هند (ماركسيست ـ لنينيست) منحل شد. شانه از زير "بار" ماركسيسم، بطور كلي خالي شد. طولي نكشيد كه هرگونه استفاده از فعاليت مسلحانه، حتي با هدف كسب امتياز، زيانبار قلمداد شد. تئوري "جوانب غير طبقاتي دمكراسي" به مدد آمد. پتانسيل "تاكنون ناشناخته" انتخابات پارلماني براي "بسيج سياسي گسترده"، بالاخره كشف شد. و سرانجام كار "ك. ونو"، به مثابه فرموله كننده اين خط به آنجا كشيد كه در انتخابات سال 1996، خود را نامزد نمايندگي مجلس ايالتي كرد. يعني به بسيج سياسي به نفع طبقات حاكمه هند پرداخت.

 

برخي درس ها براي آينده

يك درس مهم كه از اين بررسي مي توان گرفت، تجزيه ناپذير بودن ايدئولوژي پرولتري است. يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم را نمي توان تكه تكه و ناقص بكار بست. محتواي طبقاتي و اصول جهانشمول اين ايدئولوژي، بايد تمامي جوانب خط و سياستها و تشكيلات و عمل حزب را هدايت كند. هر گاه حزب از اين امر تخطي كند و به ايدئولوژي هاي بيگانه روي آورد، با خطر تغيير ماهيت مواجه خواهد شد. اين بلائي بود كه بر سر كميته مركزي بازسازي آمد. كميته تحت عنوان پرداختن به "مسائل نوين" و گسست از "دگماتيسم"، در را بر جريانات ايدئولوژيك خرده بورژوائي و بورژوائي گشود.[52]هنگامي كه اين ايدئولوژيها در خط حزب جاي گرفتند، مثل ويروس شيوع يافتند و تمامي جوانب خط و سياست و تشكيلات و پراتيك را يكي پس از ديگري فاسد كردند. قدم اول با به اصطلاح "بكار بست ماركسيسم در شرايط مشخص" برداشته شد. سپس از "حل مسائل نوين مربوط به قدرت سياسي" صحبت شد. و به "تفكر نو درباره خط نظامي" انجاميد. و بالاخره، ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم تحت عنوان "بنيادگرائي" به دور افكنده شد.

درس مهم ديگر اينست كه اگر يك انحراف به حال خود رها شود و تصحيح نشود، شرايط ارتقاء خويش به سطح يك خط غلط را بوجود مي آورد. بدين معني كه تفكر رهبران و كادرها بر اساس اين انحراف، شكل مي گيرد. ما در اين نوشته از اختلافات و مبارزات درون كميته مركزي بازسازي بحث كرديم. ديديم كه اين مخالفت ها نه فقط شكست خورد، بلكه سرانجام عصاي زير بغل خط غلط شد. علت اين امر، وجود ديدگاه هاي مشترك بسيار بر سر مسائل مورد مشاجره بود. اين ديدگاه هاي مشترك نخست به شكل گرايش خود روئي "چپ" و راست و سپس به صورت ناسيوناليسم "چپ" و راست بروز كرد. عليرغم اينكه خط غلط التقاطي است اما منطق و پويائي مختص به خود را دارد. چنين خطي بي وقفه حزب را از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم دور مي كند. كار به جائي مي رسد كه انحراف آشكار از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، ديگر انحراف به نظر نمي آيد. ممكنست بخشهاي بزرگي از حزب نتوانند در جوار اين انحرافات احساس راحتي كنند. اما ديگر هشياري ايدئولوژيك آنها توسط تفكر ليبرالي كند شده است: "خب، نكته آنان را هم بايد در نظر گرفت". خط غلط بيش از پيش زمينه پيدا ميكند. دست آخر، مبارزه عليه خط غلط در همان محدوده ايدئولوژيك و سياسي كه توسط همان خط تعيين شده است به سرگيجه ميافتد و موجب ياس ميشود.

بالاخره، مهمترين درس اينست كه كوه آشغال را هر قدر هم كه بزرگ باشد مي توان روبيد. براي انجام يك گسست كامل، به درك عميق و بكار بست قاطعانه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم احتياج است.   

 

 

www.cpimlm.com



توضيحات

[1] مائوتسه دون، "مبارزه در كوهستان جين گان"، "چرا قدرت سرخ در چين مي تواند وجود داشته باشد" و "از يك جرقه، حريق بر مي خيزد" ــ منتخب آثار، جلد اول

[2] چارومازومدار، "با چه كساني مي توانيم متحد شويم؟" ــ مجموعه آثار

[3] مائوتسه دون، "مسائل جنگ و استراتژي" ــ منتخب آثار، جلد دوم

[4] بحثي بر سر اين موضوع در مقاله "شورش بر حق است" (جهاني براي فتح، شماره 21 ــ 1995) مطرح شده است. خاصه به بخش پنجم تحت عنوان "زماني كه پرچم سرخ برافراشته شد، ديگر نمي توان آن را پايين آورد" رجوع كنيد. اين مقاله كه بوسيله اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) تهيه شد، خدمت مهمي به مبارزه ايدئولوژيك ادامه دار عليه خط تسليم طلبانه و راست روانه درون حزب كمونيست پرو كرد.

[5] مائوتسه دون، "مسائل استراتژي در جنگ پارتيزاني" ــ منتخب آثار، جلد دوم

[6] لنين، "دو تاكتيك سوسيال دمكراسي"، مجموعه آثار ــ جلد نهم

[7] منظور اقدامات سركوبگرانه شديد تحت حكومت اينديرا گاندي است. (توضيح از جهاني براي فتح)

[8] "به سوي مرحله جديد تندر بهاري" ــ سال 1982

[9] ناگزالباري: سال 1967 با خروش مبارزه مسلحانه توده هاي دهقان تحت رهبري انقلابيون كمونيست در روستاي ناگزالباري رقم خورد. اين روستا در استان بنگال غربي هند، در نزديكي شهر دارجيلينگ و مرزهاي نپال و بنگلادش واقع است. (توضيح از جهاني براي فتح)

[10] "تندر بهاري"

[11] همانجا

[12] همانجا

[13] "دهقانان انقلابي از طريق مبارزه، حكم خويش را به قانون روستا تبديل كردند:

الف ــ به ساختار سياسي و اقتصادي و اجتماعي روستا كه بر مالكيت انحصاري زمين استوار بود و دهقانان را بيش از پيش به اعماق فقر مي راند، ضربه زدند... آنان تمامي اراضي منطقه ترائي را با كج بيل هاي خود علامت گذاري و تقسيم بندي كردند و اين زمين ها را از آن خود ساختند... بدين ترتيب ساختار كهنه فئودالي كه قرنها پا بر جا بود از طريق عمل خود دهقانان نابود شد." اين متن در "تندر بهاري" بازتكثير شده است.

[14] تندر بهاري ــ خط تاكيد اضافه شده است.

[15] چارومازومدار، "يك سال بعد از ناگزالباري" ــ گلچين ليبريشن، جلد اول، ويراستار "سونيتي كومار گش"، 1992

[16] سونيتي كومار گش در گلچين ليبريشن (جلد اول) خاطر نشان كرد كه اين عبارت، غلط ترجمه شده است. در نسخه اصلي كه به زبان بنگالي است چنين آمده: "... نه فقط براي مطالبات جزئي خود..." اين يك تفاوت مهم است. اما بايد اشاره كنيم كه فرمولبندي نسخه انگليسي اين مقاله كه در نشريه "ليبريشن" چاپ شده بود، در مقالات ديگر نيز تكرار شد. گلچين ليبريشن، برخي از اين مقالات را بدون تصحيح اين عبارت منتشر كرد. بنابراين روشن نيست كه اين عبارت كجا به صورت اشتباه درج شده و كجا به شكل صحيح آمده است. ليكن از آنجا كه اين فرمولبندي در مقالات مختلف تكرار شده است و به ميزان زياد با ديدگاه هاي چارومازومدار (در آن مقطع) بر سر مبارزه اقتصادي خوانائي دارد، به نظر ما بايد مورد بررسي و انتقاد قرار گيرد.

[17] "امر ساختن حزب انقلابي را به دوش گيريد" ــ تندر بهاري، سال 1968 (خط تاكيد اضافه شده است.)

[18] تندر بهاري

[19] در اين مورد، چند نمونه را ذكر مي كنيم: "... تجارب فراوان ما نشان مي دهد كه اگر تمامي مبارزات ضد مالكان ارضي، خوب و صحيح هدايت شود طي مدت زمان كوتاهي مي تواند به سطح كسب زمين ارتقاء يابد. و آنگاه زمان آغاز يك جنگ پارتيزاني است." (د. و. رائو، "جهانبيني ما، ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون است"، 1993) "جهت عمده فعاليت حزب بايد آگاهانه در مسير برپائي جنبش انقلابي دهقانان باشد. انتخاب مناطق استراتژيك، تمركز كادرها، فرموله كردن شعارهاي جنگي و تهييجي همراه با بحثهاي وسيع با شركت اهالي منطقه، بسيج توده ها براي مبارزه بر سر اين موضوعات، ايجاد سازمانهاي دهقاني، تسليح خلق از همان آغاز مبارزه ضد فئودالي بوسيله سلاح هائي كه در محل قابل دسترس است. سازماندهي نيروي داوطلب خلق در روستا براي مقاومت در برابر قهر و سركوب مالك ـ مزدور شبه نظامي محلي ـ پليس و بدين ترتيب، ايجاد و توسعه مناطق مقاومت پايدار و دفاع از آنها، و بدين طريق پيشروي به سوي برقراري مناطق پايگاهي در مناطق روستائي." (چاندرا پولا ردي ــ منتخب آثار، جلد دوم، 1996)

چنين نظراتي در ارتباط تنگاتنگ با اين ديدگاه بود كه كسب زمين، سنگ بناي انقلاب مسلحانه ارضي يا عاليترين مرحله آن است. د. و. رائو چنين نوشت: "كسب زمين و جنگ پارتيزاني، پيوند دروني دارند. گرفتن زمين از چنگ مالكان ارضي، هرگز يك مطالبه جزئي نيست..." (همانجا) به عقيده سي. پي. ردي: "كليه اين مبارزات (جزئي)، حول هر موضوعي كه باشد، بايد به سوي تقسيم زمين مالكان كه عاليترين مرحله انقلاب مسلحانه ارضي است سوق داده شود." (همانجا ــ خط تاكيد اضافه شده است) تجارب اخير، نمونه هاي بيشماري از گرفتن اراضي مالكان را به دست مي دهد كه از سطح مبارزات جزئي رزمنده فراتر نرفته است. بعلاوه، اين نظرات بر خلاف بحث مائو است كه، "در چين نيمه فئودالي، عاليترين شكل مبارزه دهقاني تحت رهبري پرولتاريا، استقرار و توسعه ارتش سرخ، نيروهاي چريكي و مناطق سرخ است..." (از يك جرقه، حريق بر مي خيزد ــ منتخب آثار، جلد اول)

مسئله واقعي اين نيست كه مبارزات توده اي منجمله مبارزه براي كسب زمين را بايد سازمان داد يا نه. حزب بايد براي ارتقاء اراده رزمنده توده ها و اشاعه خط جنگ خلق، طي دوره تدارك به فعاليت توده اي و سازماندهي مبارزات توده اي بپردازد. اما درك اين نكته از جانب حزب حائز اهميت است كه هر چند اينگونه فعاليت هاي توده اي مي تواند در يك مرحله معين، صحيح و لازم باشد ليكن جنگ به معناي يك گسست از مبارزات پيشين است. جنگ، جهش به يك پروسه كاملا جديد و متفاوت است. اين بحث كه جنگ فقط مي تواند به مثابه نتيجه ارگانيك سازماندهي دهقانان در تشكلات توده اي و مبارزات رزمنده آغاز شود، يك انحراف راست روانه اپورتونيستي است.

[20] تندر بهاري

[21] همانجا

[22] بذر انحلال نهائي كميته مركزي بازسازي و تئوري "جنبه غير طبقاتي دمكراسي" در اين استدلال قابل مشاهده است. حزب كمونيست انقلابي آمريكا به مسئله تمركز قدرت تحت سوسياليسم پرداخته است. جان كلام اين بحث در شماره آوريل 1983 نشريه ليبريشن منتشر شد. بحث عمده اين بود كه موضع كميته مركزي بازسازي مبني بر برقراري قدرت سياسي در سطح محلي به عنوان كليد جلوگيري از احياي سرمايه داري، نافي نقش تعيين كننده خط رهبري كننده حزب و دولت است. در آن بحث، حزب كمونيست انقلابي آمريكا خاطر نشان كرد كه مائو هيچ جا از تمركز زدائي قدرت صحبت نكرده است. برانگيختن ابتكار عمل توده ها در سطح محلي هيچ ربطي به تمركز زدائي قدرت ندارد.

[23] اين مقاله نيز كاملا از گرايشات ايده اليستي بري نبود. مقاله با انتقاد از "تئوري نيروهاي مولده" و با اتكاء به "مقدمه اي بر نقد اقتصاد سياسي" اثر ماركس چنين استدلال مي كرد كه، "... با بررسي تكامل كلي تاريخ بشر مي توانيم اين را مشاهده كنيم كه نيروهاي مولده و زيربناي اقتصادي نقش تعيين كننده را در اين تكامل بازي كرده است. ليكن نقش مناسبات توليدي و روبنا را نبايد ناديده گرفت." (سامسكارا پادانا كندرام ــ مقاله "راه سوسياليستي و راه سرمايه داري" ــ خط تاكيد اضافه شده است. اين مقاله در چند شماره پي در پي نشريه "مشي توده اي" در سال 1979 به چاپ رسيد.) ماركس "زيربناي اقتصادي را جمع كل مناسبات توليدي" معرفي كرد. ليكن در مقاله مورد بحث، مناسبات توليدي به مثابه مقوله اي متفاوت از زيربناي اقتصادي مطرح شده است. در فرمولبندي اين مقاله، گرايش دوري از ماترياليسم تاريخي به چشم مي خورد.

[24] ليبريشن، آوريل 1982

[25] مائوتسه دون: "اكنون در كشور ما يك نظام كالائي اجراء مي شود، نظام دستمزدي نيز نابرابر است يعني هشت رتبه دستمزد وجود دارد و امثالهم. تحت ديكتاتوري پرولتاريا اين چيزها را فقط مي توان محدود كرد. بنابراين، اگر افرادي نظير لين پيائو به قدرت برسند، به سادگي مي توانند نظام سرمايه داري را بر پا دارند." "به يك كلام، چين كشوري سوسياليستي است. قبل از رهائي، چين خيلي شبيه يك كشور سرمايه داري بود. حتي امروز هم نظام هشت رتبه اي دستمزد در چين اجراء مي شود. توزيع بر حسب كار صورت مي گيرد و مبادله از طريق پول جريان دارد. و همه اينها تفاوت اندكي با جامعه كهن دارد. آنچه تغيير كرده و متفاوت است، نظام مالكيت است."

چان چون چيائو: "ما اغلب از اين صحبت مي كنيم كه مسئله مالكيت "عمدتا حل شده است.

" معنايش اينست كه كاملا حل نشده است. و بنابراين حق بورژوائي را در اين عرصه نمي توان كاملا ملغي كرد." "... در كوتاه مدت، هيچ تغيير ريشه اي در اين وضعيت كه مالكيت كل مردم و مالكيت جمعي همزيستي مي كنند بوجود نخواهد آمد. تا وقتي كه اين دو نوع مالكيت كماكان وجود دارند، توليد كالائي و مبادله پولي و توزيع بر حسب كار، اجتناب ناپذير خواهد بود. و از آنجا كه "تحت ديكتاتوري پرولتاريا اين چيزها را فقط مي توان محدود كرد"، رشد عوامل سرمايه داري در شهر و روستا و پيدايش عناصر بورژواي نوخاسته به نظر اجتناب ناپذير مي رسند." از مقاله درباره اعمال همه جانبه ديكتاتوري پرولتاريا، نقل شده در "راه سرمايه داري را بمباران كنيد" ــ چاپ دهلي نو، 1984

[26] اين نكته را باب آواكيان به تفصيل در مقاله "دمكراسي: ما حتما مي توانيم و مي بايد به بهتر از آن دست يابيم!" (جهاني براي فتح، شماره 21، سال 1995) توضيح داده است. به بخش "اعمال قدرت در جامعه سوسياليستي" رجوع كنيد.

[27] ليبريشن، آوريل 1982

[28] همانجا

[29] ) "كسب قدرت توسط نيروي مسلح، حل مسئله از طريق جنگ، وظيفه مركزي و عاليترين شكل انقلاب است. اين اصل جهانشمول ماركسيستي ـ لنينيستي انقلاب براي چين و تمامي كشورهاي ديگر صادق است." مائوتسه دون ــ "مسائل جنگ و استراتژي"، منتخب آثار، جلد دوم

[30] ليبريشن، آوريل 1982

[31] ليبريشن، ژوئيه 1982، خط تاكيد اضافه شده است.

[32] "شرايط اساسي برقراري يك منطقه پايگاهي چنين است كه بايد... نيروهاي مسلح موجود باشند. اين نيروها بايد براي تحميل شكستهائي به دشمن و برانگيختن مردم به مبارزه به كار گرفته شوند. بنابراين ساختن يك نيروي مسلح، نخستين و مهمترين موضوع برقراري يك منطقه پايگاهي است." مائو، منتخب آثار، جلد دوم

[33] استدلال كميته را به يك طريق ديگر هم مي توان تفسير كرد و به نفي آشكارتر جنگ خلق رسيد. بدين شكل كه جنگ را تا وقتي كه توانائي شروع يك حمله همزمان در سراسر كشور به دست نيامده نبايد آغاز كرد.

[34] البته در صورتي كه مبارزه مسلحانه، مسئله كسب قدرت را كنار بگذارد و به مثابه عمليات نظامي براي كسب خواسته هاي جزئي و حفظ آنها دنبال شود، اين كار تا حدي براي دشمن امكانپذير خواهد بود. اما حتي در اين صورت هم دشمن نمي تواند "سياست خويشتن داري" خود را در درازمدت ادامه دهد.

[35] ليبريشن، ژوئيه 1982 ــ خط تاكيد اضافه شده است.

[36] همانجا

[37] همانجا، خط تاكيد اضافه شده است.

[38] به بخش قبلي اين نوشته، تحت عنوان "جمعبندي از انقلاب" رجوع كنيد. در آنجا فرمولبندي قدرت سياسي "واقعي"، بازتابي از يك درك مطلق گرايانه از مناطق پايگاهي است. انگار فقط وقتي اين مناطق واقعي هستند كه دائمي باشند.

[39] "عقب نشيني لازم است. زيرا يك گام عقب ننشستن در برابر يورش دشمن قدرتمند به ناگزير به معناي تخريب در امر حفظ نيروي خود خواهد بود." مائوتسه دون، بخش "عقب نشيني استراتژيك" در مقاله "مسائل استراتژي در جنگ انقلابي چين" ــ منتخب آثار، جلد اول. حزب كمونيست پرو عبارت مناسبي را براي توصيف مبارزه مملو از پيشروي و عقب نشيني بر سر مناطق پايگاهي بكار مي برد: "احياء و ضد احياء". در مورد انواع مناطق پايگاهي رجوع كني