Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جهانی برای فتح  يكشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ برابر با ۲۲ اکتبر ۲۰۱۷       

جهاني براي فتح شماره 25

 1378-1999

www.cpimlm.com

 

فهرست مطالب:

-1 اول اكتبر 1949:  "خلق چين بپا خاسته است"

بمناسبت پنجاهمين سالگرد انقلاب چين

 

2-ناجيان فروتن

چگونه رژيم پل پوت به كجراه رفت

 

3-بمناسبت صد و پنجاهمين سالگرد انتشار مانيفست كمونيست

كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اول اكتبر 1949:

"خلق چين بپا خاسته است"

 

بمناسبت پنجاهمين سالگرد انقلاب چين

 

از جهاني براي فتح شماره 25، 1378،

 

روز اول اكتبر 1949، از ميدان "تين آن من" در قلب پكن، مائوتسه دون با اين جمله برقراري جمهوري خلق چين را به جهانيان اعلام كرد: "خلق چين بپاخاسته است!" امسال برگزاري متحدانه جشن پنجاهمين سالگشت اين پيروزي از جانب انقلابيون پرولتر سراسر جهان، امري طبيعي و بجاست. ما اين پيروزي حماسي و عظيم تاريخي را با تعميق درك خويش از درسهائي كه حاصل فداكاريهاي عظيم و سرانجام كاميابي انقلاب بود جشن مي گيريم تا بتوانيم بهتر از گذشته اين درسها را بكار بنديم.

  در سال 1927، نيروهاي ضدانقلابي شكار كمونيستهاي چين را در شهرها آغاز كردند. شمار كمونيستها در نتيجه كشتارهاي مرتجعين گوميندان بسيار كاهش يافت؛ بنابراين نيروهاي باقيمانده از شهرها خارج شدند و انقلاب را به مناطق وسيع روستائي كشور كشاندند. بدين ترتيب يك پروسه مبارزاتي آغاز شد كه بيش از دو دهه به طول انجاميد و شامل سه جنگ متمايز بود: انقلاب ارضي؛ جنگ ضد ژاپني؛ و سرانجام جنگ داخلي عليه طبقه حاكمه گوميندان. در جريان انقلاب مائوتسه دون و حزب كمونيست چين با انجام راهپيمائي طولاني و ديگر نمونه هاي بيسابقه اي كه از قهرماني ارائه دادند، جهانيان را شگفت زده كردند. پيروزي 1949فصل تازه اي در مبارزات انقلابي پرولتري در سطح جهان گشود، آتش مبارزه خلقهاي ستمديده آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين عليه امپرياليسم را دامن زد و راه يك تجربه كاملا نوين در پيشبرد انقلاب سوسياليستي را گشود.

  مائو اصولي را تثبيت كرد كه امروزه جزء بديهيات است: در كشوري نظير چين كه توده هاي دهقان اكثريت اهالي را تشكيل مي دهند و مستقيما از نظام نيمه فئودالي رنج مي برند، دهقانان نيروي عمده انقلاب محسوب مي شوند. اما در آن زمان، فقط اقليت ناچيزي از كمونيستها با ديدگاه مائو موافق بودند. اكثر كمونيستها اعتقاد داشتند كه انقلاب در كشورهاي تحت سلطه و عقب مانده اي نظير چين فقط زماني فرا مي رسد كه انقلاب پرولتري در غرب پيروز شده باشد. بعلاوه انقلاب در كشورهائي نظير چين همان مسيري را خواهد پيمود كه انقلاب بلشويكي طي كرد؛ يعني طبقه كارگر نخست قدرت را در شهرهاي كليدي خواهد گرفت و سپس جنگ با استثمارگران را در مناطق روستائي به پيش خواهد برد.

  توان مائو در فهم و ترسيم راه انقلاب از نبوغش ناشي نمي شد بلكه حاصل سنتز تجربه هزاران هزار كمونيست و ميليونها توده در جريان پيشبرد انقلاب بود. اما اين گنجينه تجارب كه سرشار از قهرماني، مبارزات سخت و شكستهاي تلخ بود بخودي خود نمي توانست پاسخگوي مسائل انقلاب باشد. ساير رهبران از همين تجارب، نتيجه گيريهاي متفاوتي كردند و به مواضع كاملا متضادي رسيدند. آنچه مائو "مبارزه دو خط" ناميد بر سر تعيين آماج، اتحاد طبقاتي پايه اي، خصلت و راه انقلاب چين براه افتاد.

  برخلاف آنچه بعدها محققان بورژوا و رويزيونيستها ادعا كردند، مائو را بهيچوجه نمي توان نماينده دهقانان چين و مبارزه ديرينه آنان دانست. مائو در عين حال كه به دهقانان و پتانسيل انقلابي آنان اعتماد بسيار داشت و از مبارزات گذشته درس آموزي كرد، اما خود نماينده يك طبقه متفاوت بود؛ نماينده پرولتاريا. يعني طبقه اي كه كمي پيش از آن تاريخ، در نتيجه نفوذ امپرياليسم پا به عرصه حيات نهاده بود. مائو مسلح به ايدئولوژي اين طبقه بود. او از اين ايدئولوژي كه در آن زمان ماركسيسم ـ لنينيسم خوانده مي شد براي تجزيه و تحليل تضادهاي جامعه و جمعبندي از تجارب انقلابي استفاده كرد. نكته مهمتر اينكه، مائو ماركسيسم ـ لنينيسم را در مورد مسائل مشخص انقلاب چين بكار بست. مائو طي اين پروسه و نيز در جريان رهبري انقلاب سوسياليستي و مبارزه عليه رويزيونيسم مدرن، علم پرولتري را به قله هاي نوين ارتقاء داد؛ به آنچه كه امروز آن را ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم مي خوانيم.

  مائو دريافت كه كشورهائي نظير چين به يك انقلاب دمكراتيك عليه نظام كهنه فئودالي و سلطه خارجي نياز مبرم دارند. پيش از او نيز كسان ديگري عليه اين دشمنان جنگيده بودند. بورژوازي چين و برخي نمايندگان مترقي آن نظير سون ياتسن مبارزات قدرتمندي را عليه امپرياليسم و جامعه و فرهنگ كهنه فئودالي رهبري كرده بودند. ميليونها نفر از اقشار گوناگون مردم چين در اين مبارزات بسيج شده بودند، اما سرانجام همگي اين مبارزات به شكست انجاميدند و يا طعم خيانت را چشيدند. (جنايتكار بزرگ چانكايشك، جبهه گوميندان را كه توسط سون ياتسن ايجاد شده بود و متحد كمونيستها بود، به يك دستگاه ضدانقلابي ترور و سركوب تبديل كرد.)

  مائو خاطر نشان كرد كه بورژوازي در چين عاجز از رهبري پيروزمندانه انقلاب دمكراتيك است. كل تاريخ قرن بيستم اين حقيقت را بارها مورد تاكيد قرار داده است: طبقه بورژوازي در كشورهاي تحت سلطه مطلقا نمي تواند انقلاب دمكراتيك را به پيروزي رهنمون سازد.

  بخش عمده بورژوازي يعني طبقه سرمايه دار بوروكرات، به محمل عمده نفوذ امپرياليسم در اين كشورها تبديل شده است. كل موجوديت بورژوازي بوروكرات، وابسته به آنست كه امپرياليسم را حمايت و نمايندگي كند. بورژوازي بوروكرات با تمامي عناصر عقب مانده فئودالي موجود در اقتصاد و فرهنگ اين جوامع سازش كرده و آنها را تقويت مي كند. طبقه سرمايه دار بوروكرات، يك آماج عمده انقلاب و به قول مائو يكي از "سه كوه بزرگي" است كه همراه با فئوداليسم و امپرياليسم بر دوش خلق سنگيني مي كند.

  مائو بخشي از بورژوازي را كه با امپرياليسم و فئوداليسم مخالفت مي كند، "بورژوازي ملي" ناميد و آن را جزء اردوي خلق بشمار آورد. اما مائو اين را هم خاطر نشان كرد كه بورژوازي ملي از نظر اقتصادي و سياسي ضعيف است و با امپرياليسم و فئوداليسم بندهائي دارد. اين نيرو فقط مي تواند "به ميزان و درجه معيني" از انقلاب حمايت كند و حتي مي تواند تحت شرايط معيني جانب دشمن را بگيرد. رهبري انقلاب را بهيچوجه نبايد به اين طبقه سپرد. اولين "مبارزه دو خط" مائو عليه راست روان حزب بود كه رهبري انقلاب را به بورژوازي واگذار كرده و نتايج فلاكت باري ببار آوردند. كشتار كمونيستها و توده ها بدست قواي گوميندان كه قبلا به آن اشاره شد، نتيجه اين سياست راست روانه بود.

  مائو براي حاكم كردن اين درك كه فقط پرولتاريا مي تواند از طريق حزب كمونيست خود پيشاپيش خلق قرار بگيرد و انقلاب دمكراتيك را بسوي پيروزي هدايت كند، مبارزه كرد. مضافا مائو اين پديده را از يك نقطه نظر انترناسيوناليستي پرولتري مورد تجزيه و تحليل قرار داد. مائو از اين شناخت لنيني حركت كرد كه در عصر امپرياليسم، انقلابات دمكراتيك در كشورهاي تحت سلطه بخشي از انقلاب پرولتري جهاني است. فقط پرولتاريا و حزبش مي توانند چنين انقلابي را رهبري كنند. بعلاوه، اين انقلاب برخلاف انقلابات دمكراتيك كهن در عصر ماقبل امپرياليسم به سرمايه داري نمي انجامد، بلكه به سوسياليسم و كمونيسم راه مي گشايد. در عين حال كه تفكر مائو بر تحليل پايه اي لنين و انترناسيونال كمونيستي از جهان معاصر استوار بود، او قادر شد بر پايه تجربه غني پيشرويها و نيز شكستهاي انقلاب چين اين درك اوليه را بنحو عظيمي تعميق كند. او از عبارت "انقلاب دمكراتيك نوين" براي تشريح انقلاب بورژوا دمكراتيك تحت رهبري پرولتاريا استفاده كرد. اين درك يك جزء اساسي از شناخت مائوئيستهاي جهان به حساب مي آيد.

  مائو با اشاره به "نوين" بودن انقلاب دمكراتيك، توجه همگان را به تفاوتي كه اين انقلاب با انقلاب دمكراتيك نوع كهن داشت جلب كرد: انقلاب دمكراتيك نوين مي بايست توسط طبقه كارگر رهبري شود. خصلت اين انقلاب، بورژوا دمكراتيك بود زيرا فئوداليسم و امپرياليسم و سرمايه داري بوروكراتيك را آماج قرار مي داد، كل بورژوازي را بمثابه دشمن مشخص نمي كرد و هدف از آن، برقراري سوسياليسم نبود. اين فئوداليسم و امپرياليسم بودند كه بار عظيمي بر گرده خلق نهاده و نيروهاي مولده را در چنگال خود خفه مي كردند. امكان و ضرورت متحد كردن كل خلق عليه اين دشمنان وجود داشت. اين شامل متحدان ضعيف و متزلزل نظير بورژوازي ملي هم مي شد كه روياي يك چين قدرتمند سرمايه داري و آزاد از سلطه امپرياليسم را در سر مي پروراند.

  اشاره مائو به "نوين" بودن انقلاب دمكراتيك يك علت ديگر هم داشت كه به موضوع بالا مربوط مي شد: اين انقلاب دمكراتيك، نوين است دقيقا بدين دليل كه برخلاف انقلابات دمكراتيك پيشين در غرب نظير انقلاب فرانسه، به سرمايه داري نمي انجامد بلكه به سوسياليسم راه مي گشايد. چرا؟ زيرا انقلاب دمكراتيك نوين از طريق نابودي قهرآميز امپرياليسم و فئوداليسم، موانع عمده در راه ايجاد يك اقتصاد سرمايه دارانه مستقل و قدرتمند را كنار مي زند. اما مهمتر از آن، رهبري پرولتاريا تضمين مي كند كه انقلاب دمكراتيك راه مرحله دوم يعني انقلاب پرولتري سوسياليستي كه هدف استقرار يك جامعه سوسياليستي را دنبال مي كند و بخشي از مبارزه جهاني براي كمونيسم است را هموار سازد. همانطور كه مائو به روشني بيان كرد: "انقلاب دمكراتيك نوين در را بروي سرمايه داري مي گشايد اما بيشتر از آن، راه سوسياليسم را باز مي كند."

 

  جنگ درازمدت خلق

  در سال 1927ژوزف استالين خاطر نشان كرد كه يكي از شرايط مشخصه انقلاب چين اين بود كه "انقلاب مسلح در تقابل با ضد انقلاب مسلح قرار گرفت." مائو اين نكته را تكامل داد و ثابت كرد كه راه پايه اي انقلاب، پروسه جنگ درازمدت است. دهقانان و بويژه دهقانان فقير، نيروي عمده انقلابند اما طبقه كارگر از طريق حزب كمونيست خود، نيروي رهبري كننده است.

  مائو مسئله كسب قدرت سياسي توسط نيروي اسلحه را دقيقا در سر لوحه كار انقلاب قرار داد. او اين نكته را در اظهاريه مشهورش چنين جمعبندي كرد: "قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد." دشمنان مائو هرگز وي را بخاطر اين گفته و مشخصا بخاطر بكار بستن اين اصل در چين نبخشيدند. ارتش تحت رهبري كمونيستها در چين، سلطه سنگين امپرياليستها، سرمايه داري بوروكراتيك و فئوداليسم را در هم شكست. اما اظهاريه مائو صرفا جمعبندي موجزي از عملكرد ديرينه و هميشگي طبقات استثمارگر بود. آيا هيچگاه شده كه مرتجعين براي حفظ حاكميت خود به قوه قهر متوسل نشده باشند؟ تاريخ گواه آنست كه طبقه حاكمه "عدم توسل به قهر" را به گوش ستمديدگان موعظه مي كند اما خود هر كجا كه براي حفظ حاكميتش ضروري باشد به شكنجه و حبس و كشتار دست مي يازد.

  مائو قوانين عام جنگ و نيز صفات مشخصه جنگ انقلابي خلق چين را مورد مطالعه و بررسي قرار داد. او دريافت كه به علت خصلت جامعه چين، مي توان جنگ را آغاز كرد؛ حتي زماني كه دشمن به مفهومي كلي و استراتژيك قويتر از خلق است. اما از طريق پيشبرد جنگ مي توان به تدريج اين اوضاع را عوض كرد و به جائي رسيد كه توان نيروهاي خلق بر قواي دشمن برتري يابد و نيروهاي انقلابي بتوانند دست به تعرض استراتژيك بزنند. راه جنگ درازمدت خلق، نيروهاي انقلابي را قادر مي سازد كه به استقبال توفانها بشتابند و فعالانه نقاط ضعف خود را به قوت تبديل كنند. اين راه، توان نيروهاي مسلح خلق را بر نقطه ضعيف دشمن متمركز مي كند. اين نقطه ضعيف، مناطق گسترده روستائي در كشورهاي تحت سلطه است كه در آنجا دهقانان، نيازمند و تشنه نبرد در راه رهائي هستند. بدين طريق نيروهاي انقلابي مي توانند "شهرها را از طريق دهات محاصره كنند"، قدرت سياسي سرخ را ذره ذره در مناطق پايگاهي مستقر نمايند، تا زماني كه شرايط در سراسر كشور و در پيوند با تحولات بين المللي، نيروهاي انقلابي را قادر به تعرض و كسب پيروزي سراسري سازد.

  زماني كه مائو اين راه را مطرح كرد، هنوز مسيري ترسيم ناشده به حساب مي آمد. مائو و حزب كمونيست چين در كوره پراتيك انقلابي يك آموزه همه جانبه نظامي پرولتري را تدوين كردند. اگرچه سرزمين هاي گسترده آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين در برگيرنده كشورهاي گوناگون با شرايط بسيار متفاوت از يكديگرند؛ و هر يك از آنها بكاربست خلاقانه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در مورد مسائل جامعه و انقلاب را طلب مي كند، اما جوانب عمومي آنچه "راه چين" نام گرفته، جهت گيري پايه اي انقلاب در كشورهاي تحت سلطه را ارائه مي دهد. به همين خاطرست كه "بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي"، آموزشهاي مائو را "نقطه رجوع پايه اي" براي اين كشورها مي خواند. تجزيه و تحليل تحولات مهمي كه طي چند دهه اخير در جهان اتفاق افتاده بدون شك يك وظيفه حياتي است، اما اين وظيفه را با حركت از شالوده مائوئيستي مي توان متحقق كرد، نه با تضعيف آن. بعلاوه، حتي در كشورهاي امپرياليستي كه شكل بندي اجتماعي ـ اقتصادي مستلزم يك راه انقلاب متفاوت يعني قيام در شهرها و سپس پيشبرد جنگ داخلي است، آموزش هاي مائو در مورد جنگ خلق يك كاربرد جهانشمول دارد.

  طي پنجاه سالي كه از پيروزي انقلاب چين مي گذرد، هر نوع "الگوئي" براي خلقهاي ستمديده پيشنهاد شده است. اتحاد شوروي از سال 1956 توسط طبقه حاكمه سرمايه دار نوخاسته غصب شد و به مركز رويزيونيسم مدرن تبديل شد. اينها كساني بودند كه در حرف از ماركسيسم مي گفتند اما در خط و پراتيك واقعي خود، ماركس و لنين را تقبيح مي كردند. طبيعتا رويزيونيستها مائو را دشمن سرسخت خود مي دانستند؛ زيرا او بود كه براي افشاي ماهيت بورژوائي رويزيونيستها مبارزه كرد و با آنها به مقابله برخاست. (حتي امروز هم دشنام ها و بهتان هاي رويزيونيستي عليه مائو كاملا پايان نگرفته است. اگر چه اخلاف رويزيونيستها برخي اوقات بدشان نمي آيد خود را به مائو بچسبانند، اما همزمان آموزش هاي او را زير سئوال مي برند.)

  رويزيونيستها طرح به اصطلاح "راه رشد غير سرمايه داري" را در مقابل كشورهاي آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين گذاشتند. اين نه راه جنگ درازمدت خلق و انقلاب دمكراتيك نوين بود كه مائو ترسيم كرده بود، و نه سرمايه داري "كلاسيك" كه قدرتهاي امپرياليستي غرب مبلغ آن بودند. در واقع "راه غير سرمايه داري" به معناي ادامه حاكميت سرمايه داري بوروكراتيك در اتحاد با فئوداليسم بود. تفاوت اساسي در اين بود كه طبقات حاكمه در اين كشورهاي "غير سرمايه داري" به حكام واقعا سرمايه دار اتحاد شوروي مرتبط بودند. يعني به كساني كه به مثابه يك قدرت مهم امپرياليستي سر بلند كرده و بلوك امپرياليستي تحت رهبري آمريكا را بر سر سلطه جهاني به مصاف طلبيده بودند. هند يعني دومين كشور بزرگ دنيا با صدها ميليون مردم ستمديده اش، گل سرسبد اين راه ضدانقلابي بود. نظام اجتماعي ارتجاعي، دست نخورده باقي مانده بود. مبارزات انقلابي كه توسط كمونيستها رهبري مي شد به طرز وحشيانه اي سركوب شده بود. و كل كشور همچنان به نظام جهاني امپرياليستي قفل بود. جاي تعجب نيست كه فراخوان "راه ما راه چين" چنان تاثير خيره كننده اي در هند و ساير كشورها گذاشت،  زيرا اين به معناي گسست از پارلمانتاريسم، خوشخدمتي و مسالمت در برابر طبقه حاكمه، و اتحاد بين المللي با حكام خائن شوروي بود.

  ساير اشكال رويزيونيسم نيز بر سر استراتژي پايه اي و خصلت انقلاب در كشورهاي تحت سلطه، به جدال با مائوئيسم برخاستند. يك شاخه از رويزيونيسم كه با عنوان "گواريسم" (بر گرفته از نام چه گوارا از رهبران انقلاب كوبا (از آن ياد مي شود، مخالفت خود با مائوئيسم را در پشت برخي جملات چپ نمايانه پيرامون "انقلاب سوسياليستي تك مرحله اي" پوشاند. اين خط، پتانسيل انقلابي دهقانان را زير سئوال برد و پيشبرد جنگ درازمدت خلق را نفي كرد. در مقابل، بر مبناي خط "گواريستي" قرار بود كه يك گروه كوچك از "منجيان" اوضاع سياسي كل كشور را دگرگون كنند و از طريق قيام در شهر و يا فروپاشي رژيم موجود به يك پيروزي سريع دست يابند.

  اما اين خط كه "راه سريع و ميانبر" انقلاب بنظر مي رسد، در واقع راهي است كه سريعا به تسليم طلبي مي انجامد؛ زيرا وظيفه واقعي بسيج توده ها براي ريشه كن كردن جامعه كهن و انجام يك گسست پايه اي از نظام جهاني امپرياليستي را به كنار مي نهد. هر كجا كه اين خط به عمل گذاشته شده، هرگز به استقرار حاكميت پرولتاريا و خلق نينجاميده است. در مفهومي كلي، اين نوع مبارزه مسلحانه واقعا به مثابه مكمل استراتژي مذاكره و اتحاد با بخشهاي به اصطلاح مترقي طبقات حاكمه در نظر گرفته شده است.

  به همين ترتيب، بعد از مرگ مائو و غصب قدرت توسط رهروان سرمايه داري در چين، بسياري از دوستان و ستايشگران سابق چين انقلابي به كاروان نيروهاي ضد مائو پيوستند. اين نيروها كه توسط انور خوجه رهبر آن زمان آلباني هدايت مي شدند، حملات خود را بر آموزش هاي مائو در مورد خصلت مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم متمركز كردند؛ اما علاوه بر اين به كل پراتيك مائو در زمينه پيشبرد جنگ درازمدت خلق نيز حمله بردند. خوجه همان اتهاماتي كه قبلا رويزيونيستهاي شوروي به مائو مي بستند را تكرار كرد و گفت كه او نقش رهبري كننده پرولتاريا را كنار گذاشته و "پيشبرد جنگ بدون دورنما" را تبليغ مي كند. اما در واقع مائو بر يك نكته اساسي تاكيد گذاشته بود: پرولتاريا بايد كل خلق را در انجام انقلاب رهبري كند. بدين مفهوم، مائو اين نكته مشهور لنين را بكار بست و تكامل داد كه يك كمونيست نبايد "منشي تريديونيون باشد، بلكه بايد تريبون خلق باشد."

  مائو پيروزي انقلاب دمكراتيك نوين در سال 1949 را "نخستين گام در يك مارش ده هزار فرسنگي" خواند. بدين ترتيب او مبناي يك انقلاب عاليتر و عميقتر يعني انقلاب سوسياليستي را نهاد و راه آن را هموار ساخت. از همان سال 1949 دو راه سوسياليسم و سرمايه داري در چين در برابر هم قد علم كردند. اين روياروئي به طرق حاد و پيچيده اي بروز كرد. اين روياروئي به مبارزاتي انجاميد كه از لحاظ قهرماني ها دست كمي از راهپيمائي طولاني نداشت؛ و از لحاظ پيروزي ها خيره كننده تر از شكست قواي گوميندان در سال 1949بود. انقلاب سوسياليستي در سال 1976 شكست خورد. اما پيش از آن، انقلاب پرولتري طي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي در فاصله 76 ـ 1966به قله هاي بيسابقه اي دست يافت و شالوده پيشرفت آتي آن منجمله در خود چين ريخته شد. زماني كه شكوفه مرحله سوسياليستي انقلاب چين باز شد و مائو ايدئولوژي انقلابي را بيشتر تكامل داد، اهميت آموزش هاي اوليه وي در مورد انقلاب دمكراتيك نوين بيش از پيش مشخص شد. مائو مهمترين مبارزه اي كه جهان به خود ديده بوده را براي رهائي يك ملت ستمديده به پيش برد، اما او يك ناسيوناليست نبود. موضع و ديدگاه و روش مائو، پرولتارياي بين المللي را نمايندگي مي كرد. (1)

   پيشروي انقلاب به مرحله دوم و بالاتر، يعني سوسياليسم، فقط بدان خاطر ممكن شد كه رهبري طبقه كارگر بطور قاطع در سراسر دوران انقلاب دمكراتيك نوين برقرار بود. در درجه اول اين به معناي رهبري حزب كمونيست مسلح به علم انقلاب پرولتري يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بود.

  رهبري پرولتاريا صرفا در حرف نيست؛ اين يك رهبري ادعائي صرف نيست؛ فقط بيان اميال ذهني چند رهبر هم نيست. رهبري پرولتاريا و حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست او در انقلاب دمكراتيك نوين، نتايج عميقي براي كل جريان انقلاب در بر دارد، بر تمامي مسائل مربوط به استراتژي و تاكتيكهايش تاثير مي گذارد، و در سياستهاي نيروهاي انقلابي در هر مرحله انقلاب تبارز مي يابد. طي تاريخ طولاني انقلاب چين، اهميت حياتي مناطق پايگاهي نه فقط از زاويه نقش نظامي آنها در مقابله با دشمن، بلكه به مثابه طريقي كه توده ها مي توانند تحت رهبري حزب كمونيست دگرگوني اجتماعي را به پيش ببرند، روشن شد. در اين مناطق پايگاهي، قدرت سياسي نوين متكي بر توده هاي خلق، فرهنگ نوين و جوانه هاي مناسبات اقتصادي نوين شكل گرفتند. اين مناطق نقش مشعل راهنما را براي كل كشور بازي كرده و شرايط ادامه انقلاب تا كسب سراسري قدرت را ايجاد نمودند. امروز اين تجربه بار ديگر در پرو، نپال و نقاط ديگر زنده شده است.

  براي مثال، اينكه آيا انقلاب قادرست زنان را برانگيزد تا به ستم پدرسالارانه هزاران ساله ضربه بزنند، يا به جاي اينكار تحت عنوان "متحد كردن مردم" مبارزه زنان را مانع مي شود يا حتي سركوب مي كند، كاملا به خصلت طبقاتي انقلاب مربوط است؛ كاملا به اين مربوط است كه اهداف انقلاب در جهت جامعه بي طبقه هست يا نه؟ اينكه آيا يك حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست واقعي وجود دارد كه فعالانه بخش پيشرو توده ها را با جهان بيني پرولتري آموزش دهد و تربيت كند و درون حزب و ساير تشكلات سازمانشان دهد يا نه، كاملا در گرو اينست كه مبارزه به مرحله انقلاب سوسياليستي خواهد انجاميد يا نه. بدون چنين حزب كمونيستي، نيات حسنه به جائي نخواهد رسيد.

  پنجاه سال مي گذرد و جذبه تاريخي پيروزي جنگ خلق در چين درخشنده تر از پيش باقي است. اين نمونه بارز دستاوردهائي است كه تاكنون توسط طبقه ما حاصل شده است. نمونه انقلاب چين، ما را از شور و هيجان سرشار مي سازد تا فصل هاي جديدي از حماسه انقلابي پرولتاريا را به رشته تحرير درآوريم. ما با تعميق درك خود از درسهاي انقلاب چين، بر توان خويش در رهبري توده ها مي افزائيم تا امر نابودي قهرآميز جهان كهنه و آغاز ساختمان جهان نو را به پيش بريم.                    ـ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) بحث در مورد تجربه انقلاب سوسياليستي در چين از حوصله اين مقاله خارج است. در اين زمينه رجوع كنيد به مقالات مفصلي كه در شماره هاي قبلي جهاني براي فتح بويژه شماره 7، 14و 20 منتشر شده است

www.cpimlm.com

 

بمناسبت صد و پنجاهمين سالگرد انتشار مانيفست كمونيست

 

كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي

 

از جهاني براي فتح شماره 25، 1378،

 

اين متن سخنراني تهيه شده از طرفكميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي است كه توسط جهاني براي فتح بمناسبت صد و پنجاهمين سالگرد انتشار مانيفست كمونيست در دو سمينار ارائه شده است. اين متن مختصرا ويرايش شده است.

 

بخش اول ـ قدرت مانيفست از پرولتاريا سرچشمه مي گيرد.

در تاريخ بشر، معدود آثاري يافت ميشوند كه قدرت و نفوذي نظير مانيفست كمونيست داشته باشند. تعداد آثاري كه همانند مانيفست، مسير تاريخ را تغيير داده از اين نيز كمتر است.

مانيفست كمونيست از همان جمله آغاز يعني "شبحي در اروپا در گشت و گذار است" تا سطر شورانگيز پاياني يعني "كارگران همه كشورها متحد شويد!" پيام خويش را روشن و صريح و دقيق اعلام ميكند. اين پيام همچنان در دل كساني كه خواهان رهائي از جهنم سرمايه داريند اميد و شور مي آفريند. امروز شبح مانيفست كمونيست، نه فقط در اروپا بلكه در سراسر جهان، مرتجعين را به وحشت افكنده است. مانيفست يكي از عظيمترين آثار نگارشي تاريخ بشر است؛ اين را حتي مخالفانش نيز نميتوانند منكر شوند. مانيفست بدون شك نافذترين سند سياسي است كه تاكنون برشته تحرير در آمده. مانيفست عميق ترين ايده ها را با چنان وضوح و دقت نظري تدوين و عرضه كرده كه هر كارگر انقلابي با اندكي تلاش مي تواند آن را دريابد و درك كند: مانيفست، ريشه هاي فلاكت در جامعه كنوني، روندهائي كه به ايجاد چنين جامعه اي انجاميده و مهمتر از همه امكان آفرينش دنيائي عاري از استثمار را تشريح ميكند.

اما جملات پرشور مانيفست كمونيست به تنهائي نميتواند تاثير ماندگار و توانائيش در به صحنه كشاندن نسلهاي جديدي از كمونيستها را توضيح دهد. در گذشته آثار بزرگي نوشته شد كه برخي شان در مبارزه عليه ستمگري و استبداد و فقر لجام گسيخته جانب توده ها را گرفت. اما هيچيك از آنها نتوانست و نمي توانست جذبه و قدرتي نظير مانيفست كمونيست داشته باشد.

مانيفست كمونيست بازتاب ظهور يك طبقه نوين در تاريخ بشر است؛ بازتاب ظهور پرولتاريا. مانيفست كمونيست بيان برنامه سياسي و رسالت تاريخي طبقه اي است كه از ميانه قرن نوزدهم ميلادي پا به صحنه گذاشت؛ يعني هنگامي كه براي نخستين بار مانيفست منتشر شد. از زمان پيدايش طبقات، زحمتكشان هيچگاه از مبارزه عليه اسثتمار باز نايستاده اند. همانگونه كه مانيفست خاطر نشان مي كند "تاريخ كليه جوامعي كه تاكنون وجود داشته تاريخ مبارزه طبقاتي است." بارها و بارها برنامه هاي سياسي و رهبراني انقلابي به ظهور رسيده اند كه نماينده منافع و مبارزات استثمار شدگان بوده اند. ولي فقط با ظهور پرولتارياي مدرن بود كه امكان تدوين و پيشبرد برنامه اي سياسي با هدف محو كليه طبقات  پديد آمد. پرولتاريا طبقه اي است كه مستقيما روياروي طبقه سرمايه دار حاكم قرار گرفته و استثمار وي منشاء ثروت طبقه سرمايه دار است.

ماركس و انگلس دو فرد معمولي بودند كه در زمان نگارش مانيفست هنوز سي سال هم نداشتند؛ اما همانگونه كه مائوتسه دون خاطر نشان كرد آنها توانستند با اطمينان خاطر پايان كار نظام سرمايه داري و نشستن كمونيسم بجاي آنرا پيش بيني كنند. تفاوت خوش بيني انقلابي كه در صفحات مانيفست كمونيست موج مي زند با وعده هاي دروغين حقه بازان مذهبي و طراحان رفرميست در كجاست؟ تفاوت عمده اينست كه ماركس و انگلس صرفا "ايده هاي خوب" ارائه ندادند. ايده هاي آنها بر طبقه اي انقلابي اتكاء دارد كه از بطن جامعه سربلند كرده؛ ايده هاي آنها، ايده هائي صحيح است. درك ماركس و انگلس با نحوه سازمانيابي واقعي جهان و چگونگي پيشرفتش از مرحله اي به مرحله ديگر مطابقت دارد. آنها شناخت گسترده اي كه تا آن زمان توسط متفكرين بزرگ طبقات ديگر انباشت شده بود را جمعبندي و خلاصه كردند؛ و همزمان از طريق شركت تمام و كمال در جريان تغيير جهان توانستند آن را بشناسند. دو پروسه تغيير و شناخت، بطور ناگزير بهم وابسته اند. مانيفست نخست براي يك سازمان كوچك و ابتدائي كارگران انقلابي در چند كشور اروپائي نگاشته شد. ماركس و انگلس از كيفيات روشنفكري بالايي برخوردار بودند. اما آنها روشنفكراني تراز نوين محسوب ميشدند كه خود را در همه حيطه هاي عملي و تئوريك تماما وقف مبارزه پرولتري كرده بودند.

اگر چه اينك با نگاه به گذشته مي توان گفت كه نظام سرمايه داري در دوران حيات ماركس و انگلس هنوز نسبتا جوان بود، اما آنها توانستند چگونگي زير و رو شدن جهان توسط اين نظام، و ريختن شالوده يك نظام اجتماعي عالي تر توسط سرمايه داري را نشان دهند. آنها سبعيت و عوامفريبي طبقه حاكمه، و تضاد چشمگير بين تمركز عظيم سرمايه در يك قطب و تمركز فقر در بين توده هائي كه آفريننده ثروتند در قطب مقابل را افشاء كردند. امروز اين تضاد در مقياسي جهاني، بسيار شديدتر از زماني كه ماركس و انگلس براي نخستين بار توجه همگان را بدان جلب كردند خودنمائي مي كند.

جهان امروز كماكان از همان قوانين پايه اي پيروي مي كند كه ماركس و انگلس كشف كرده و در مانيفست بر آن تاكيد نهادند. سرمايه داران، ثروت و قدرت توليدي را بدان درجه در دست خويش متمركز كرده اند كه اگر ماركس و انگلس زنده بودند نيز حيرت مي كردند. آنها همزمان لشگرهاي جديدي از پرولترها را مداوما در هر گوشه جهان مي آفرينند. احكام مانيفست كمونيست درباره سرمايه داري هيچگاه به اندازه امروز صادق نبوده. براي مثال هيچگاه در تاريخ بشر، تقسيم ثروت اينچنين افراطي، چشمگير و خشم برانگيز نبوده. در حالي كه روزانه در سراسر جهان پنجاه هزار كودك از بيماريهاي قابل پيشگيري و از سوء تغذيه مي ميرند، مقدار عظيمي شير در اروپا به خاطر نبود بازار انبار شده؛ و صدها پزشك فوق متخصص در آمريكا فكر و ذكر خويش را متوجه جراحي پلاستيك و كاستن از وزن اضافه افراد در خدمت زيبائي شان ميكنند. در همان ابتدا، مانيفست كمونيست به تشريح خصلت پوچ بحران مي پردازد. ماركس در مورد بحران چنين مي گويد: "گوئي قحط و غلاء و جنگ عمومي خانمانسوزي جامعه را از همه وسايل زندگي محروم ساخته؛ پنداري كه صنايع و بازرگاني نابود شده" چرا؟ علت اين امر فقدان ثروت نيست بلكه همانطور كه ماركس خاطر نشان مي كند: "بيش از حد تمدن، بيش از حد وسائل زندگي، بيش از حد صنايع و بازرگاني در اختيار خويش دارد." امروز صدها ميليون نفر همچنان در اين كابوس پوچ بسر مي برند. آيا مي توان به نتيجه اي غير از آنچه ماركس و انگلس بيان كردند دست يافت: "بورژوازي قادر نيست كه بيش از اين طبقه حاكمه جامعه باقي بماند."

 

بخش دوم ـ يك خط پايه اي براي جنبش پرولتريا

گر چه مانيفست كمونيست صد و پنجاه سال پيش در دنيائي نوشته شد كه بنظر بسيار متفاوت از دنياي كنوني مي آيد؛ اما هر كارگر آگاه كه امروز آنرا بخواند حتما از جهت روشن و تعيين كننده اي كه ماركس و انگلس براي تكامل جنبش طبقه كارگر ترسيم كرده اند، تعجب خواهد كرد. محتواي مانيفست كمونيست با مضمون جنبش كارگري تحت رهبري ماركس و انگلس يكسان است. به يك كلام، انقلابيست.

تصويري كه مانيفست از جنبش طبقه كارگر ارائه مي دهد هيچ ربطي به درك و عملكرد رفرميستي و رويزيونيستي ندارد. ماركس و انگلس اين ايده را كاملا رد مي كنند كه جنبش كارگران بايد صرفا در پي بهبود شرايط طبقه كارگر و افزايش بهاي نيروي كار باشد، و در عين حال نظامي كه بر خريد و استثمار نيروي كار استوار است را دست نخورده بگذارد.

مانيفست خاطر نشان مي كند كه مبارزه طبقاتي بايد شكل يك مبارزه سياسي بخود بگيرد و هدف آن بايد تبديل پرولتاريا به طبقه حاكمه باشد. هدف از قدرت سياسي انقلابي پرولتاريا نيز تحول گام به گام سراپاي جهانست؛ آنسان كه هيچ نشاني از نظم استثمارگرانه كهن بر جاي نماند و هيچ امكاني براي برقراري مجدد چنان نظامي در ميان نباشد. اين قدرت سياسي كه منافع اكثريت عظيم جامعه را بيان مي كند ديكتاتوري پرولتارياست.

حرف مانيفست كمونيست كاملا روشن است: هدف جنبش كمونيستي محو مالكيت خصوصي، محو بورژوازي بمثابه يك طبقه و محو شرايطي است كه در آن بخشي از جامعه يعني اكثريت آن، برده اقليتي است كه صاحب ابزار توليد است. كل جامعه رسمي بايد "زير و رو شود." انگلس در مقدمه خود بر مانيفست كمونيست تاكيد مي كند كه تاريخ به نقطه اي رسيده كه "پرولتاريا ديگر نميتواند از يوغ طبقه استثمارگر و ستمكار رهائي يابد مگر آنكه در عين حال تمام جامعه را براي هميشه از قيد استثمار و ستم و مبارزه طبقاتي خلاص كند." بعلاوه مانيفست تاكيد مي كند كه انقلاب كمونيستي معرف "قطعي ترين شكل گسستن" از دستگاه ايده ها يا ايدئولوژي هائي است كه بر پايه هزاران سال جامعه طبقاتي بنا شده و به توجيه و تقويت استثمار خدمت مي كند.

تاريخ جنبش پرولتري ما، بعد از مانيفست كمونيست نشان داده كه اين مبارزه تا چه اندازه دشوار و طولاني خواهد بود. پرولتاريا دو بار موفق به كسب قدرت سياسي شده و بطور جدي روند تحول جامعه را آغاز كرده. اين امر نخستين بار در اتحاد شوروي تحت رهبري لنين و استالين و سپس در چين تحت رهبري مائو به پيش رفته. اين سه تن مهمترين ادامه دهندگان راه ماركس و انگلس هستند. در تجربه شوروي و چين، پيشرفت عظيمي در برانگيختن توده هاي مردم تحت رهبري پرولتاريا و حزب پيشاهنگ متشكل طبقه صورت گرفت و پروسه متحول كردن جامعه و پاك كردن آن از نشانه هاي استثمار هزاران ساله به پيش رفت.

در كشورهائي كه سوسياليستي بودند و طبقه كارگر حاكم بود، كساني پيدا شدند كه به برنامه مانيفست يعني پيشروي بسوي جامعه بي طبقه پشت پا زدند. بحث طاس كباب داغي كه خروشچف به كارگران شوروي وعده داد، و "مدرنيزاسيوني" كه دن سيائو پين به توده هاي چيني قولش را داد، اساسا يكسان بود: انقلاب، كافيست؛ اينك وظيفه كارگران و دهقانان توليد كردن است. معني اين حرف را مي دانيم: احياء سرمايه داري، غصب قدرت توسط يك طبقه حاكمه سرمايه دار جديد، و انقياد توده ها و كل جامعه در دام قوانين بيرحم سرمايه داري. سرانجام اينكه، طاس كباب به همگان نرسيد و مدرنيزاسيون نيز معنائي جز فلاكت مدرن براي اكثريت جامعه نداشت. دهشتهاي احياي سرمايه داري در چين، استثمار و ستم غير قابل تصور در كشوري كه زماني دژ درخشان و پيشرو حاكميت طبقه كارگر بود، درسي تلخ اما حياتي براي تمامي ما دارد كه بايد آنرا بياموزيم.

بعد از شكست حاكميت طبقه كارگر در اتحاد شوروي بسال 1956، مائوتسه دون رهبر انقلاب چين به اين مسئله پرداخت كه چگونه مي توان در مسير مانيفست كمونيست پايداري كرد، و چگونه مي توان كساني كه به هر شكل در پي برقراري مجدد نظام بردگي مزدي هستند را عقب راند و در هم شكست. مائو مبارزه كرد تا كارگران، دهقانان و روشنفكران انقلابي چين به دورنمائي كمونيستي كه نخستين بار توسط ماركس و انگلس تكوين يافت، مسلح شوند. مفهوم اين دورنما، هيچ چيز نيست مگر وظيفه نبرد در راه محو طبقات.

مائو اين نكته را فهميد كه جامعه كمونيستي مورد نظر ماركس و انگلس را نمي توان فورا برقرار كرد. اما او مصمم بود گامهايي پياپي در اين جهت بردارد، خاك جامعه كهن را ذره به ذره شخم زند، و وجوه اقتصادي، سياسي، اجتماعي و ايدئولوژيك نظام كهنه استثمار كه هنوز متحول نشده را زير و رو كند. او مي دانست كه در جريان پيشبرد اين انقلاب به ناگزير با مخالفت شوم بورژوازي نوخاسته اي روبرو خواهد شد كه از درون خود حزب كمونيست سر برآورده؛ او مي دانست كه توده ها ضرورتا بايد اين بورژوازي را بارها و بارها سرنگون كنند و انقلاب را ادامه دهند.

شكلي كه مائو براي حل مسئله يعني ادامه حركت بسوي كمونيسم و بعبارت ديگر ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري انقلاب كشف كرد، انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي بود. تحت رهبري مائو و ستادهاي انقلابي پرولتري درون حزب كمونيست، كارگران و دهقانان و نسل نويني از روشنفكران انقلابي بپاخاستند و بخشهائي از قدرت سياسي كه توسط رهروان سرمايه داري غصب شده بود را پس گرفتند. رهروان سرمايه داري همانها بودند كه مي خواستند سرمايه داري را باز گردانند.

انقلاب فرهنگي يك مانيفست كمونيست جديد بود؛ يك مانيفست عملي. انقلاب فرهنگي، طبقه كارگر و ستمديدگان سراسر جهان را با تصويري روشن و شورانگيز از جامعه آينده برانگيخت:

جامعه اي كه در آن از استثمارگر و استثمار شونده خبري نيست،توده ها به جاي اينكه اسير توليد باشند، آگاهانه و دستجمعي بر توانائي هاي توليدي كه خود طي نسلهاي پياپي پديد آورده اند مسلط مي شوند؛ و از اين توانائي براي متحول كردن و رها ساختن جامعه و پيشرفت جهان به مرحله اي استفاده مي كنند كه امروز ما فقط مي توانيم رويايش را در سر بپرورانيم. اما روياي ما بر يك درك منسجم از آنچه جامعه را تغيير شكل مي دهد و متحول مي كند استوار است. روياي كاملا علمي ماركس و انگلس از طريق خيزش غول آساي انقلاب فرهنگي بيش از پيش پر رنگ شد. اين ايده كه در آغاز يك تئوري سياه و سفيد بود، رنگ زنده مبارزه انقلابي بخود گرفت. در اين مبارزه حياتي عظيم بود كه علم انقلابي ما به مرحله اي بالاتر و نوين انجاميد؛ به سومين مرحله خود يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم.از همان آغاز، نبرد بين ماركسيسم و اپورتونيسم بر سر اين سئوال متمركز شده:آيا جنبش طبقه كارگر جرئت اين را به خود مي دهد و بايد بدهد كه هدفش را سرنگوني انقلابي كل شرايط اجتماعي موجود و "زير و رو كردن" كل جامعه رسمي قرار دهد؟ و در پي برقراري ديكتاتوري و حاكميت خويش، و حفظ و استفاده از اين حاكميت براي متحول كردن خود و جهان باشد يا نه؟طاس كباب داغ و مدرنيزاسيون؛ يا يك دنياي كاملا متفاوت؟دنيائي كه ماركس و انگلس برايش مي جنگيدند، يا استثماري كه خروشچف و دن سيائو پين و امثالهم برقرار كردند؟سوسيال دمكراتهاي ديروز، سبزهاي امروز، "ماركسيست ـ لنينيستهاي" سابق كه راه پارلماني در پيش گرفته اند، همه اين فرصت طلبان و رويزيونيستها كه پياپي مثل قارچ از خاك جامعه سر بر مي آورند، در يك چيز مشتركند: هيچيك از آنها قادر نيست فراتر از جامعه استوار بر استثمار و ستم را ببيند. در واقع اينان خواه نقشه اي آگاهانه داشته باشد، خواه صرفا در پي حوادث روان شوند، به يك نقطه مي رسند: اينكه بر روند بلعيدن كار انساني توسط سرمايه داري نظارت كنند و از آن نفع برند.

طبيعي است كه خط تمايز بين ماركسيسم و اپورتونيسم به شكلي بسيار برجسته در حيطه برنامه نيز تبارز مي يابد. جاي تعجب نيست، كساني كه از نبرد براي سرنگوني نظام بردگي مزدي دست شسته اند، مي كوشند توجه زحمتكشان را به اصلاحات حقيري معطوف دارند كه هيچ فايده اي به حال فراخوان مانيفست يعني "سرنگوني همه نظام اجتماعي موجود از راه جبر" ندارد.

لنين نبرد سرسختانه اي را عليه ماركسيست نماهاي دوران خود كه مخالف سرنگوني انقلابي طبقه حاكم و برقراري ديكتاتوري پرولتاريا بودند به پيش برد. اين رويزيونيستها مطرح مي كردند كه طبقه كارگر و توده ها بجاي در هم شكستن ماشين دولتي كهنه، بنوعي ميتوانند همين دولت ارتجاعي را از طرق مسالمت آميز بچنگ آورند و از آن براي انجام اصلاحات تدريجي استفاده كنند. انگلس خود در مقدمه اي بر چاپ بعدي مانيفست كمونيست، در فرداي كمون پاريس بسال 1871، يعني نخستين تلاش در جهت انجام يك انقلاب پرولتري، تاكيد كرد كه درس كمون شكست خورده اين است كه بايد دستگاه دولتي موجود را در هم شكست.

مائو بعدها اين نكته را در جمله درخشان خويش چنين جمعبندي كرد كه "قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد." كمونيستها در همه جا براي انقلاب پرولتري فعاليت مي كنند و فرصت طلبان و رويزيونيستها در هم جا عليه اين انقلاب حركت مي كنند؛ مسلما اين نقش خاص آنهاست و بخاطرش از طبقات حاكمه پاداش مي گيرند.

با وجود اين، صرف بدست گرفتن سلاح اين سئوال را پاسخ نمي دهد كه نبرد براي كدامين طبقه و با چه هدفي انجام مي گيرد؟ كمونيستها از جانب پرولتاريا و با دورنماي محو كل جامعه طبقاتي سلاح بر مي دارند. ساير نيروهاي طبقاتي نيز مي توانند مسلحانه با طبقات حاكم بجنگند؛ اما آنها اينكار را بدون دورنماي پايان بخشيدن به استثمار و جامعه طبقاتي انجام مي دهند.

 

بخش سوم ـ امپرياليسم بالاترين و آخرين مرحله سرمايه داري

جهاني كه امروز پيرامون خود مي بينيم نتيجه طبيعي همان جهان سرمايه داري است كه ماركس و انگلس آن را براي نخستين بار در مانيفست تشريح كردند. ماركس و انگلس از صنايعي صحبت كردند كه ديگر بر مواد محلي متكي نبوده بلكه بر مواد خامي كه "از دورترين مناطق كره زمين فراهم ميشود" اتكاء دارند؛ و محصولات آنها "در همه دنيا" مصرف مي شود. آنها از چگونگي تبديل "ثمرات فعاليت معنوي ملل جداگانه به مايملك مشترك" صحبت كردند. امروز اين گرايش سرمايه داري كه جهان را درون يك كل واحد به هم مي آميزد به يكي از برجسته ترين وجوه آن تبديل شده و هيچ ناظري نمي تواند آن را انكار كند. تفكر درخشان ماركس و انگلس، و اعتبار تحليل ماركسيستي توسط توانائي ماركس و انگلس در ترسيم خطوط عمومي اين سير تكاملي مورد تاكيد قرار مي گيرد؛ آنهم در زماني كه اين روند هنوز مراحل اوليه اش را طي مي كرد.

چقدر اين اظهاريه مانيفست صادق است، و امروز از هر زمان ديگر روشنتر است كه بورژوازي در جستجوي سود "همه جا رسوخ مي كند، همه جا ساكن مي شود، با همه جا رابطه برقرار مي سازد." بورژوازي نظام استثمارش را بمثابه ارباب بلامنازع جهان ايجاد كرده.

اما ماركس و انگلس غيبگو نبودند. بعد از مرگ آنها، روند تكامل و توسعه سرمايه داري كه توسط آن دو تشريح شده بود به سطحي كيفيتا نوين يعني به نظامي كه امروز با آن آشنائيم ارتقاء يافت. لنين رهبر انقلاب اكتبر 1917 كه نخستين حاكميت پايدار پرولتري را در اتحاد شوروي برقرار كرد، وجوه و قوانين سرمايه داري در عالي ترين و آخرين مرحله اش را كشف و تشريح نمود و بر آن نام امپرياليسم يا سرمايه داري انحصاري نهاد. اين يكي از خدمات عظيم لنين محسوب مي شود. لنين با يك سلسله خدمات خود، ايدئولوژي انقلابي پرولتاريا را به دومين مرحله اش يعني ماركسيسم ـ لنينيسم تكامل داد.

لنين امپرياليسم را بر پايه آموزشهاي ماركس و انگلس، و نه در مخالفت با آنها، مورد تجزيه و تحليل قرار داد. او نبرد سختي را عليه كساني به پيش برد كه آن روزها مطرح مي كردند امپرياليسم به خصلت پر هرج و مرج سرمايه داري نقطه پايان نهاده. او در تئوري نشان داد و در عمل به اثبات رساند كه امپرياليسم، امكان انقلاب طبقه كارگر را از ميان نبرده بلكه بر عكس، شرايط را براي سرنگوني سرمايه داري مهياتر كرده.

لنين نشان داد كه رشد سرمايه داري و امپرياليسم، انقلاب پرولتري را از نخستين گاهواره اش يعني كشورهاي سرمايه داري پيشرفته به همه جا گسترش داده و آن را به يك پديده حقيقتا جهاني تبديل كرده. اين نكته مانيفست كه مهمترين محصول سرمايه داري، گوركنان آن است، بيش از پيش با آفرينش لشكرهاي نوين گوركنان در كشورهاي سراسر جهان مورد تائيد قرار گرفته.لنين نشان داد كه چگونه رقابت مرگبار سرمايه داري كه توسط ماركس و انگلس تشريح شده، به آنجا رسيده كه مشتي قدرتهاي امپرياليستي، جهان را تقسيم كرده اند. او نشان داد كه چگونه اين امر، قدرتهاي امپرياليستي را بسوي جنگ مي راند. اين جنگ نه فقط عليه خلقهاي ستمديده كه نياز به استثمار و سلطه بر آنان دارند، بلكه عليه رقباي امپرياليست است. دهشتهاي سرمايه داري كه توسط ماركس و انگلس تشريح شده با يك جنايت عظيم جديد همراه شده: جنگ جهاني. عصر امپرياليسم آشكارا با دو درگيري هولناك كه به سلاخي دهها ميليون نفر انجاميد رقم خورده. اگر اين نظام نابود نشود، دير يا زود بار ديگر نوع بشر را با جنگ جهاني تهديد خواهد كرد. آيا فقط همين يك مسئله كافي نيست تا بر اين حكم مانيفست مهر تائيد بگذاريم كه: "جامعه نمي تواند بيش از اين تحت سيطره بورژوازي بسر برد. بدين معني كه حيات بورژوازي ديگر با حيات جامعه سازگار نيست"؟

ماركس و انگلس نشان دادند كه چگونه تارهاي سرمايه داري در هر گوشه جهان تنيده شد و "ملل دهقاني" را به "ملل بورژوا" و خاور را به باختر، وابسته كرد. انقياد كشورهاي كم توسعه آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين به مشتي كشورهاي امپرياليستي يكي از مهمترين وجوه امپرياليسم است كه توسط لنين مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته. او نتايج عميق اين تحولات را در تكامل جنبش كارگري درك كرد.

فوق سود هاي حاصله از استثمار خلقهاي ستمديده بدين معنا بود كه سرمايه داري مي توانست به بخشي از كارگران در كشورهاي پيشرفته رشوه بدهد و بخشهاي ديگري را دچار رخوت سازد. در همان حال كه بخشي از كارگران پائينتر رانده شده و وحشيانه تر از پيش مورد استثمار قرار مي گيرند، و بي خانماني به يك بيماري در حال گسترش در ثروتمند ترين كشورها تبديل مي شود، بخشهاي ديگري از طبقه كارگر به خريد سهام در بازار بورس مشغولند و به آنها اجازه داده شده كه به ازاي خدمت وفادارانه به طبقه حاكمه "خودي"، از رفاهي شبيه به طبقه متوسط بهره مند شوند. فرصت طلبان و رويزيونيستها، نماينده و سخنگوي اين بخش ممتاز هستند. كمونيستهاي انقلابي، نماينده و سخنگوي پرولتاريا هستند كه مانيفست آن را چنين تشريح مي كند: "كسانيكه چيزي براي از دست دادن ندارند مگر زنجير بردگي شان."

تحت امپرياليسم، سرمايه داران نه فقط محصولات خود بلكه سرمايه را نيز به كشورهاي تحت سلطه خويش صادر مي كنند. آنها نه فقط در پي مواد خام، بلكه بيش از هر چيز به دنبال مكيدن مازادي هستند كه توسط بخشهاي رو به رشد پرولتاريا در كشورهاي تحت سلطه توليد مي شود.

امپرياليستها هر كجا كه وارد مي شوند، جوامع موجود را در نظام استثمار جهاني خود ادغام مي كنند. آنها توسعه سرمايه داري را به اين كشورها معرفي مي كنند. اما اين نوع خاصي از توسعه است كه تابع سرمايه امپرياليستي بوده و بسياري از وجوه عقب مانده اشكال قبلي استثمار را در خود جذب كرده و تقويت مي كند. بنابراين لباسهاي "بلو جيني" كه آمريكا طراحي كرده به خوبي مي تواند با آتش زدن زنان در هند همزيستي كند؛ مستبدان محلي مي توانند همچنان در روستاهاي مكزيك يا پرو بر سر كار بمانند و از آخرين مدلهاي كامپيوتر و برنامه هاي مايكروسافت براي محاسبه و سازماندهي غارتگري خونين شان استفاده كنند.

مائوتسه دون جامعه چين را بر اساس تشريح ماركس و انگلس از سرمايه داري و آموزه هاي لنين در مورد امپرياليسم مورد تجزيه و تحليل قرار دارد. او نشان داد كه چگونه نفوذ امپرياليسم در چين، به پديده اي كه آن را "نيمه فئوداليسم" ناميد انجاميده. جامعه فئودالي كهن جايگاهي واقعي دارد هر چند كه بخشا بواسطه معرفي مناسبات سرمايه داري تغيير كرده. اين پديده همچنان در كنار طبقه سرمايه دار بوروكرات كشور و سلطه امپرياليسم ،آماج انقلاب است.

مائو اين نكته اساسي مانيفست را درك كرد كه "كمونيستها همه جا از هر جنبش انقلابي بر ضد نظم اجتماعي و سياسي موجود، پشتيباني مي كنند." او نشان داد كه چگونه اين امر در شرايط مشخص چين به معناي اينست كه طبقه كارگر مي تواند و مي بايد كل خلق و بويژه توده هاي وسيع دهقاني چين را براي پيشبرد يك انقلاب دمكراتيك كه آن سه آماج را نابود ميكند، سازماندهي كند. چنين انقلابي در عين حال كه كماكان بورژوائي است و بدنبال محو فوري سرمايه داري نيست، اما يك انقلاب بورژوا دمكراتيك تراز نوين است. معنايش اينست كه اين انقلاب بمثابه بخشي از كل انقلاب پرولتري جهاني توسط پرولتاريا رهبري مي شود. اين انقلاب بر انقلاب سوسياليستي راه مي گشايد. اين دقيقا همان كاري بود كه مائو انجام داد. جنگ درازمدتي كه مائو، توده هاي چين را در آن رهبري كرد، پيام مانيفست را در بين تمامي ملل تحت ستم طنين افكن ساخت.

امروز درباره "گلوباليزاسيون" سر و صداي زيادي بلند است. بدون شك طي ده ساله گذشته امپرياليستها دور ديگري از انبساط بيشتر و تشديد نظام جهاني استثمار خويش را آغاز كرده اند. آنها مي خواهند تمامي ملل در برابر خداوندگار آزادي سرمايه گذاري سر تعظيم فرود آورند. بدون شك صندوق بين المللي پول، درست همانطور سياستهاي اجتماعي را به حكام كشورهاي تحت سلطه ديكته مي كند كه قدرتهاي مستعمراتي قديم با فرمانداران و نايبان خود مي كردند. هر گاه نظام امپرياليستي طلب كند، رژيم غذائي مردم سراسر جهان بايد تغيير يابد؛ كوكاكولا بايد جاي شير نارگيل را بگيرد. اما همانگونه كه امروز در اندونزي شاهديم، دهقانان اجبارا دوباره به خوردن ريشه درختان روي آورده اند؛ درست همان كاري كه اجدادشان به هنگام قحطي مي كردند. در دنيائي كه بسياري از بيماريها مورد معالجه قرار نمي گيرند، امپرياليستها مي خواهند تحت پرچم "مايملك فكري" تضمين كنند كه هيچ واكسني توليد نشود تا انحصارات غول آسا بتوانند سود ببرند. آنها نه فقط بر مبناي منافع خويش در جهان قانونگذاري مي كنند، بلكه از اعمال ترور عريان و اعزام سربازان و بمب افكنهاي شان ابائي ندارند. طي دهه اخير، اين را در پاناما، سومالي، افغانستان، عراق و بسياري از نقاط ديگر مشاهده كرده ايم.

در عين حال كه وجوه نويني مداوما در حال ظهور است اما دنياي جديد گلوباليزاسيون به واقع هيچ چيز نيست مگر همان دنياي كهنه سرمايه داري و امپرياليسم كه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم قبلا آن را تشريح كرده و محكومش ساخته. گلوباليزاسيون تحليل پايه اي مائو از مفهوم امپرياليسم، فئوداليسم و سرمايه داري بوروكراتيك را هم بنيادا تغيير نداده. شك نيست كه داغ سرمايه داري جهاني عميقتر از پيش بر گوشت ملل ستمديده نقش بسته؛ اما امپرياليسم بهيچوجه وجوه بازمانده از گذشته، يعني اشكال استثمار غير سرمايه داري را ريشه كن نكرده. در عين حال كه برخي از اين اشكال تغيير يافته يا نابود شده، برخي ديگر تقويت شده. گلوباليزاسيون تقسيم كشورها به تحت ستم و ستمگر را لغو نكرده؛ بلكه آنرا بيش از پيش برجسته ساخته. گلوباليزاسيون نياز به انقلاب دمكراتيك نوين كه مائو آن را توضيح داد را نيز برطرف نكرده؛ بلكه چنين انقلابي را جهت رهائي ملل ستمديده بيش از پيش ضروري ساخته. گلوباليزاسيون پايه هاي جنگ خلق را نابود نكرده؛ بلكه برپائي چنين جنگهائي را به يك وظيفه عاجل و مبرم تبديل كرده.

 

بخش چهارم ـ چه چيزي مرده و چه چيزي نمرده؟

 در آغاز دهه حاضر، اتحاد شوروي و بلوك شرق كاملا فرو ريختند. اما آنچه فروپاشيد چه بود؟ اين جامعه سوسياليستي راستين نبود. جامعه سوسياليستي را چند دهه قبل خروشچف بخاك سپرده بود. ماشين عظيم نظامي عصر برژنف هيچ ربطي به سوسياليسم نداشت. همانطور كه مائو گفت اين يك قدرت سوسيال امپرياليستي بود. يك قدرت امپرياليستي كه از قوانيني مشابه با ساير امپرياليستها پيروي مي كرد؛ و در عين حال بر خود حجاب نازك سرخ رنگي كشيده بود. چگونه پرولتارياي جهاني مي تواند به خاطر فروپاشي يكي از بزرگترين دشمنانش متاسف باشد؟ آن بلائي كه سرانجام بر سر كمونيستهاي قلابي بلوك شوروي آمد به درك مفهوم كمونيسم، و آنچه كمونيستي نيست، كمك مي كند. از صحنه خارج شدن كساني كه از مدتها قبل هدف ماركس و انگلس يعني جامعه بي طبقه را به يك كاريكاتور تبديل كرده بودند، زمينه اي است براي اين كه پيام مانيفست رساتر از قبل طنين افكن شود و نسل نوين انقلابيون پرولتر را الهام بخشد.

اما بدون شك دشمنان طبقاتي كماكان از فروپاشي شوروي براي به هجو كشيدن ايدئولوژي راستين كمونيستي ما، و اعلام مرگ آن استفاده خواهند كرد. ايدئولوژي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم فقط در صورتي پيروز خواهد شد كه نبردي سخت و طولاني عليه دشمنان در عرصه تفكر و عمل به پيش برده شود.

در دهه 90، توهين به ايدئولوژي انقلابي ما و بهتان زدن به رهبران كبيري كه طبقه ما به صحنه آورد، رايج شد. همانطور كه ماركس و انگلس در مانيفست خاطر نشان كردند "ايده هاي رايج و شايع، هر زماني پيوسته تنها عبارت بوده از ايده هاي طبقه حاكمه." امواج تلويزيوني آنها به همه جا راه مي يابد؛ توده ها با ايده هائي بمباران مي شوند كه حرص و آز و مصرف را بالاترين فضيلت هاي بشري معرفي مي كنند. هر نظريه اي كه تغيير دستجمعي و داوطلبانه توده ها و جهان بدست خود آنها را مطرح كند، با فريبكاري كنار زده مي شود. پس چه جاي تعجب است اگر افراد گوناگوني را مي بينيم كه طوطي وار حملات سرمايه داري عليه كمونيستها را تكرار مي كنند؟ اين افراد كه شامل انقلابيون سابق نيز هستند بخيال خود ديد روشني دارند. در حالي كه در اغلب موارد، صرفا به غرغره كردن دشنامهاي طبقه حاكمه مشغولند. هدف طبقه حاكم نيز هيچ چيز جز پيشگيري از يك انقلاب كمونيستي نيست. جيغ و دادهاي بورژوازي مبني بر اينكه ايدئولوژي كمونيستي "از دور خارج شده" از دهان كساني خارج مي شود كه در قياس با غولهاي پرولتري نظير ماركس و انگلس، كوتوله هاي ايدئولوژيكي بيش نيستند. امروز سقوط بورژوازي به ورطه محدود نگري ايدئولوژيك، تاريك انديشي و خودخواهي، حد و مرزي نمي شناسد. اگر در گذشته بورژوازي مجبور بود با كليسا مبارزه كند، امروز در جنين، "روح" را كشف مي كند. جالب اينجاست كه ما را "از دور خارج شده" مي خوانند!

توده ها به مبارزه ادامه خواهند داد؛ راهي جز اين ندارند. شرايط زندگي تحت امپرياليسم، و عملكرد سرمايه داري، پرولتاريا را به نبرد با بورژوازي وا مي دارد؛ ملل ستمديده را مجبور به مقاومت در برابر امپرياليسم مي كند؛ و قدرتهاي سرمايه داري را به تشديد مبارزه دروني مي كشاند، كه اين برخورد باعث فلاكت فوري و خطرات درازمدت براي جامعه بشري مي شود.

مبارزه طبقاتي را نمي توان بدون محو سرچشمه آن، يعني استثمار طبقاتي محو كرد. سئوال اين نيست كه آيا پرولتاريا و توده ها نبرد خواهند كرد يا نه؟ سئوال اين است كه با چه برنامه اي، تحت كدام ايدئولوژي و كدام رهبري خواهند جنگيد؟

تاريخ بارها نشان داده كه در غياب رهبري ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، مبارزات پرولتاريا و خلق شكست خواهد خورد؛ يا اينكه منحرف شده و صرفا به ابزاري براي نشستن گروهي از استثمارگران بجاي استثمارگران قبلي تبديل خواهد شد. بگذاريد صراحتا بگوئيم: يا كمونيستهاي راستين موفق خواهند شد كه مردم را در پيشبرد جنگ خلق بمثابه بخشي از نبرد جهاني جهت نابودي امپرياليسم و ارتجاع رهبري كنند؛ و يا كارگران و دهقانان و ساير توده هاي انقلابي بدنبال پرچمهاي دروغين روان شده و فداكاريها و رنجهاي آنها به رهائي شان منجر نخواهد شد.

كافيست به ويتنام نگاه كنيم كه مردمش يكي از قهرمانانه ترين مبارزات تاريخ را به پيش بردند. از آنجا كه رهبري مبارزه در ويتنام دورنماي همه جانبه انقلابي مانيفست را كنار گذاشت يا هيچگاه واقعا به آن دست نيافت، انقلاب را كنار گذاشت و به عجز و لابه روي آورد. نه فقط كشور در مسير جامعه بي طبقه پيشرفت نكرده، بلكه حتي دستاورد بزرگ جنگ يعني شكست امپرياليسم آمريكا نيز بواسطه آستان بوسي اجباري رهبري ويتنام در مقابل آمريكا كم رنگ شده. آنها حتي مجبور شدند در مقابل اين "امتياز" كه جائي در "نظم نوين جهاني" امپرياليستها بيابند، به جنايتكاران جنگي امپرياليست غرامت جنگي بپردازند.

در تحليل نهائي، يا بورژوازي بر كره ارض حكم خواهد راند يا پرولتاريا؛ يا نظام جهاني امپرياليستي با استفاده از هر نوع ارتجاع و عقب ماندگي سر پا خواهد ايستاد، يا اينكه نظام سوسياليستي در هر كشور بر پا خواهد شد و خلقهاي جهان دوشادوش هم بسوي جامعه كمونيستي بي طبقه آينده پيشروي خواهند كرد. به پيروزي انقلاب پرولتري در كشورهاي مشخص بايد در اين چارچوب نگريست.

كشورهاي سوسياليستي كه ما بنا مي كنيم بايد جاده پيشرفت بسوي كمونيسم را سنگفرش كنند و مناطقي پايگاهي براي پيشروي مبارزات مردم سراسر جهان باشند. دشمن امپرياليستي بخوبي به اين نكته واقف است؛ بدون شك امپرياليستها در آينده دست به تجاوز و آزار عليه هر رژيم سوسياليستي راستين خواهند زد و خواهند كوشيد آن را خفه كنند؛ همانطور كه در گذشته چنين تلاشي كردند. طبقه كارگر و ستمديدگان بايد در هر كجا و هر زمان كه ممكنست قدرت را كسب كنند؛ اين به احتمال زياد در يك مقطع زماني معين، شامل يك يا چند كشورها خواهد بود. اما افق ديد و برنامه ما هرگز به مرزهاي يك كشور واحد محدود نخواهد شد. ما مي توانيم و بايد "جهاني را بدست آوريم" وگرنه دير يا زود هر آنچه كسب كرده ايم را از دست خواهيم داد.

ماركس و انگلس از همان زمان انتشار مانيفست كمونيست، مبارزه طبقه كارگر را، مبارزه اي بين المللي مي ديدند و در پي ساختن تشكيلات بين المللي پرولتاريا بودند. از نظر ماركس و انگلس، مبارزه ضروري پرولتاريا عليه "بورژوازي خودي" فقط يك شكل بود كه مضمون آن را مبارزه بين المللي عليه كل شيوه توليد سرمايه داري تشكيل مي داد. ماركس و انگلس تشخيص خصلت بين المللي اين مبارزه و هدف نهائي كمونيسم جهاني را خط تمايز مركزي با ساير جنبشهاي سياسي مي دانستند كه تحت عنوان طبقه كارگر فعاليت مي كردند.

با اين روحيه بود كه ماركس و انگلس در انترناسيونال اول كه سازمانهاي نوبنياد طبقه كارگر در اروپا را گرد آورده بود، نقش رهبري كننده اي ايفاء كردند. بعدها بعد از مرگ ماركس، انگلس به يك شخصيت كليدي انترناسيونال دوم تبديل شد. بعد از پيروزي انقلاب اكتبر روسيه، لنين كه هيچگاه افق انترناسيوناليستي يا هدف كمونيستي خويش را از دست نداده بود، امر سازماندهي انترناسيونال سوم يا انترناسيونال كمونيستي را رهبري كرد. انترناسيونال سوم در اشاعه كمونيسم در چار گوشه جهان نقشي شكوهمند بازي كرد. اين تشكل يك مركز فعاليت عملي مبارزه پرولتري جهاني بود؛ و براي مثال به ايجاد و رهبري بريگادهاي بين المللي پرداخت كه كارگران سراسر جهان را براي نبرد در كنار خواهران و برادران طبقاتي شان عليه فرانكو در اسپانيا گرد آورد.امروز نياز به يك انترناسيونال كمونيستي نوين بيش از پيش احساس مي شود. بايد يك مركز سياسي باشد كه همه كمونيستهاي راستين جهان را بر پايه ايدئولوژي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم گرد آورده، بتواند قدرت طبقه ما را به لحاظ بين المللي بهم آميزد و متمركز كند؛ بتواند تجارب و مبارزات كارگران و ستمديدگان هر كشور را به مايملك مشترك انقلابيون سراسر جهان تبديل كند. دشمن ما، دشمني بين المللي و سازمان يافته است و ما در مقابلش بايد تشكيلات بين المللي جنبش كمونيستي را داشته باشيم. افق ديد روشن و بي ابهام انترناسيوناليستي مانيفست، بايد بار ديگر به اصل راهنماي تمامي نيروهاي كمونيست جهان تبديل شود.

جنبش انقلابي انترناسيوناليستي كه در سال 1984 تشكيل شد، وظيفه خويش را كمك به ايجاد چنين انترناسيونالي قرار دارد. اين جنبش در آغاز فقط شمار نسبتا اندكي را شامل مي شد كه نه فقط عليه دشمن امپرياليستي بودند بلكه با جريانات مهمي كه ادعاي "كمونيست بودن" داشتند نيز مخالفت مي ورزيدند. اين جريانات مدعي "كمونيسم" شامل رويزيونيستهاي شوروي و بلوك شرق سابق بود؛ و نيز كساني كه بعد از مرگ مائو بسال 1976 تازه در چين قدرت را غصب كرده و ميراث او را سرنگون كرده بودند، و ساير گرايشات نظير دنباله روان انورخوجه  رهبر آلباني كه از شكست چين براي براه انداختن يك حمله همه جانبه عليه مائوئيسم سود مي جستند.

امروز بعد از گذشت 15 سال ما شاهد پيشرفت نيروهاي مائوئيست راستين هستيم. جنگ خلق در پرو كه در زمان تاسيس جنبش انقلابي انترناسيوناليستي دوران كودكي خود را مي گذراند، رشد و نمو يافت و به نقطه اي رسيد كه امكان كسب سراسري قدرت سياسي را بدست آورد. اين امر نه فقط در محافل حاكمه پرو بلكه در دستگاه حاكمه اربابان آنها يعني آمريكا نيز هراسي عظيم آفريد. عليرغم اينكه دستگيري رهبر انقلاب پرو ـ يعني صدر گونزالو ـ "پيچي" را در جاده مبارزه ايجاد كرد، اما رفقاي حزب كمونيست پرو نبرد را نه فقط عليه طبقه حاكمه ارتجاعي بلكه عليه كساني كه سابقا در صفوف انقلاب بودند و سپس خواهان توقف جنگ و رسيدن به توافق با دشمن شدند ادامه داده اند.

سال 1996 در نپال، برگ شكوهمندي از دفتر انقلاب گشوده شد. حزب كمونيست نپال (مائوئيست) جنگ خلق را آغاز كرد. اين جنگ سريعا به سراسر كشور توسعه يافته و بخشهاي وسيعي از مردم نپال را درگير مبارزه با جامعه كهن كرده. در ساير كشورهائي كه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي حضور دارد رفقا بر مبناي شرايط و راه مناسب در هر كشور مشخص، تدارك آغاز يا تشديد مبارزه مسلحانه انقلابي جهت كسب قدرت را مي بينند.

خارج از صفوف جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، نيروهاي مائوئيست ديگري نيز هستند كه در جاده انقلاب پيشروي كرده اند. در فيليپين، جنگ خلقي كه نسل قبل آغاز كرد بعد از كارزار اصلاحي، زندگي و نيروي محركه نويني يافت. اين كارزار توسط رهبري حزب و با هدف احياء و تثبيت مجدد ديدگاه و برنامه ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي كه حزب نخست بر آن پايه بنا شده بود، براه افتاد. در هند، شماري از سازمانهاي مائوئيست همچنان پرچم انقلابي ناگزالباري را از طريق پيشبرد مبارزه مسلحانه انقلابي در اهتزاز نگهداشته اند.

بنابراين، در عين حال كه نيروهاي مائوئيست كماكان در مقايسه با دشمن امپرياليستي ضعيفند، اما اين را هم مي توان گفت نه فقط توان نيروهاي مائوئيست رو به فزوني است بلكه درك و سطح اتحاد آنها نيز در حال رشد است. راستي مخالفان ما امروز كجا هستند؟ كجايند رويزيونيستهاي طرفدار شوروي؟ كجايند دنباله روان خط تسليم طلبي و احياء سرمايه داري در چين؟ چه بر سر طرفداران آلباني آمد كه به مائو بهتان مي زدند؟ پيروزي پيروان راستين مانيفست كه هيچ نقطه اتكائي مگر توده ها و صحت خط ايدئولوژيك و سياسي خويش نداشتند را به هيچوجه نمي توان ناچيز شمرد. آنها توانستند توفان ضد كمونيستي كه بدنبال فروپاشي دولتها و حتي امپراتوريهاي رويزيونيستها براه افتاد را از سر بگذرانند و حتي صفوف خويش را گسترش دهند.

اما اين حرف به معني سرآمدن مبارزه ايدئولوژيك عليه ماركسيسم دروغين يا رويزيونيسم نيست. اپورتونيسم تا زمانيكه پايه طبقاتي آن در جهان موجود است، باقي خواهد ماند. نبرد در دفاع از خط انقلاب پرولتري، در دفاع از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، يك مبارزه مداوم مرگ و زندگي براي كل جنبش بين امللي كمونيستي محسوب مي شود. انترناسيونال كمونيستي تراز نوين كه ما بدنبال آن هستيم نه از طريق اجتناب از مجادله ميان ماركسيسم و رويزيونيسم بلكه بر پايه يك پيروزي روشن و تعيين كننده از جانب ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بر تمامي دشمنان آشكار و پنهانش ايجاد خواهد شد.

اگر چه مبارزه براي اين انترناسيونال نوين بدون شك طولاني و پيچيده و دشوار است، اما اين پروسه اي است كه ديگر آغاز شده است.

امسال در صد و پنجاهمين سالگرد انتشار مانيفست كمونيست، بايد بر تعهد و هدف خويش كه هيچ چيز كمتر از يك جهان كاملا نوين و عاري از استثمار نيست تاكيدي مجدد بگذاريم. بگذاريد سخن خود را با نتيجه گيري شورانگيز مانيفست پايان دهيم:

"كمونيستها عار دارند كه مقاصد و نظرات خويش را پنهان سازند. آنها آشكارا اعلام مي كنند كه تنها از طريق واژگون كردن همه نظام اجتماعي موجود، از راه جبر، وصول به هدفهايشان ميسر است. بگذار طبقات حاكمه در مقابل انقلاب كمونيستي بر خود بلرزند. پرولتارها در اين ميان چيزي جز زنجير خود را از دست نمي دهند، ولي جهاني را بدست خواهند آورد.

كارگران همه كشورها متحد شويد!" 

www.cpimlm.com

 

ناجيان فروتن

چگونه رژيم پل پوت به كجراه رفت

 

از جهاني براي فتح شماره 25، 1378،

 

نوشته: ف. ج

بخش اول: نگاهي كلي به مقاله

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موضع بررسي ما

 

در آوريل 1975 (دو هفته پيش از سقوط سايگون در ويتنام) ارتشي از مردان و زنان جوان، دهقانان ضعيف الجثه و يك لاقبا، حكومت وابسته به آمريكا در كشور همسايه ويتنام، يعني كامبوج (يا كامپوچيه، به زبان خمر) را سرنگون كردند. در ژانويه 1979 (يعني حدود 44 ماه بعد) اين رژيم با تهاجم ارتش ويتنام، از قدرت ساقط شد و تار و مار گرديد.

كوتاه بودن اين دوره باعث سختتر شدن فهم مسئله مي شود. به علاوه، اسنادي كه شواهد عيني گسترده اي از اتفاقات ارائه دهد، موجود نيست. حتي تحليل گران مسائل كامبوج بر سر ابتدايي ترين فاكتها با هم توافق ندارند. يك مشكل عمده اين است كه حزب كمونيست كامپوچيه (ح. ك. ك.) تحت رهبري پل پوت، تا مدتهاي زيادي سياستها، اهداف و حتي موجوديت خود در قدرت را مخفي مي كرد و هيچكدام از رهبران آن زمان حزب نيز براي دفاع از خط حزب پا پيش نگذارده اند. اما علت اصلي گيجي در مورد آن دوره اين است كه يك نظر ارتجاعي در مورد آن عموميت يافته است. غلبه اين نظر از يك سو بدين سبب است كه به زور رسانه ها بخورد مردم داده شده و همچنين به خاطر آن است كه يك صداي مخالف و افشاگر در برابر اين نظريه ارتجاعي قد علم نكرده است.

در اين نظريه ارتجاعي، هرگاه ذكري از پل پوت مي شود (با توجه به اينكه دو دهه از سقوط  رژيم "كامپوچيه دمكراتيك"  وي مي گذرد) يك نتيجه گيري همواره مطرح مي شود: "انقلاب بدتر است از دردهايي كه ادعاي درمانشان را دارد." بسياري از بررسي ها، آمار و ارقام سنگيني از كشته شدگان دوره حكومت "كامپوچيه دمكراتيك" ارائه مي دهند تا ثابت كنند نيروهايي كه امپرياليستهاي آمريكا را از آسياي جنوب شرقي بيرون راندند از خود امپرياليستها بدترند.

در اينجا مهم است كه حقيقت موضوع را بفهميم. حقيقت چيست؟ چه چيزي و كدام را باور كنيم؟ موضوع بزرگي در مساله مورد بررسي ما مي باشد. خواننده اي كه نپرسد: "چرا بايد حرفهاي معمول را باور كنم؟" هنوز به اين مساله پي نبرده است كه چگونه موضوع كامبوج مورد استفاده قرار مي گيرد.

در اين مقاله ما مي خواهيم باورهاي غالب در اين باره را سرنگون كنيم. بر خلاف آنان كه به غلط مدعي اند قضاوتهاي آنها متكي بر بينش معيني نيست، ما موضع خود را به صراحت اعلام مي كنيم:

همانگونه كه مائو گفت: "شورش عليه ارتجاع برحق است". به عبارت ديگر، نقطه عزيمت ما اين است كه جنگ خلقهاي هندوچين (ويتنام، كامبوج و لائوس) عليه امپرياليسم برحق و عادلانه بود. انتقادات ما به رژيم پل پوت شديد است. اما اين واقعيت را عوض نمي كند كه رژيم پل پوت با دهشتهايي كه امپرياليسم آمريكا براي كامبوج ايجاد كرده بود رودررو بود. اگر قرار باشد كسي به خاطر جنايتكاري در آسياي جنوب شرقي محاكمه شود، طبقه حاكمه آمريكا است. اتهام نسل كشي از سوي حكام آمريكا عليه رهبران ح ك ك در اصل تلاش براي عوض كردن جاي حق و ناحق است.

 

اهداف بررسي ما

اشكال عمده ديگر در ساير بررسي هاي تجربه مذكور، اين است كه اين تجربه اي "غيرمعقول" و در نتيجه غير قابل توضيح است. ما از زاويه ماترياليسم ديالكتيك به اين تجربه نگريسته ايم و بررسي كرده ايم كه هركدام از نيروها چكار مي كرد. (سياستها و برنامه هايشان چه بود)، چه چيزي تحت آن شرايط عيني امكان پذير بود، و نتايج آن سياستها و برنامه ها چه بود. بدين جهت است كه ما بر مسائل پايه اي كه ح ك ك مي بايست حل مي كرد تمركز داده ايم.چهار مساله مرتبط به هم در اين وجود دارند:

1 ـ رابطه ميان كامبوج و ويتنام. اين مساله كل پروسه تكوين انقلاب كامبوج را رقم زد. ح ك ك در تضاد حزب كمونيست ويتنام تلاش داشت انقلاب كامبوج را تابع استراتژيك مبارزه ويتنام عليه امپرياليسم كند. پس از پيروزي كامبوج، از ديد رهبران ح ك ك ويتنام به خطر عمده انقلاب تبديل شد. اين مسئله هم بطور عيني، و هم در ذهن رهبران ح ك ك مسئله اي تعيين كننده بود. مسير انقلاب كامبوج به آن وابسته بود.

2 ـ نوع جامعه اي كه ح ك ك در پي ايجادش بود و نقش توده ها در آن. اين مشتمل است بر راه انقلاب كامبوج بويژه مسئله اساسي انقلاب دو مرحله اي در شرايط خاصي كه انقلاب هندوچين در ويتنام متمركز بود، كه فرصتها و محدوديتهاي خاص خودش را اعمال مي كرد، جبهه متحد طي جنگ و پس از آن (منجمله رابطه بسيار پيچيده با پرنس سيهانوك) و پيشبرد ساختمان سوسياليسم در كامبوج در زير سايه سنگين ويتنام (كه بخاطر وابستگي روزافزونش به شوروي نتوانسته بود انقلاب اجتماعي اش را به پيش ببرد). بطور مثال همه شنيده ايم كه دولت "كامبوج دمكراتيك" شهرها را بطور كامل تخليه كرد. ما در اين مقاله به بررسي اين سياستها و علل انجام آنها خواهيم پرداخت.

3 ـ مسئله حزب. وضعيت دروني ح ك ك و درك رهبرانش  از ضرورت موجوديت حزب: تا سپتامبر 1977، مردم كامبوج نمي دانستند آنچه كه خودشان آنرا "سازمان" (آنگكار) و مخالفين اش "خمرهاي سرخ" مي نامند، حزب كمونيست است. بعلاوه حزب به ميزان زيادي به علت پيروزي ويتنام بر آمريكا، ناگهان به قدرت سياسي دست يافت. اين در حالي بود كه هنوز خط مشي و صفوفش تحكيم نيافته بود و اين براي حزب يك معضل بود.

4 ـ مسئله برخورد ح ك ك به تجارب خارجي بطور عموم و مائوئيسم بطور خاص. غالباً ادعا مي شود كه ح ك ك تحت تاثير مائوئيسم و انقلاب چين عمل مي كرده است. اين ادعا در برخي موارد ناشي از ناآگاهي به حقايق است و در بعضي موارد تلاش آگاهانه براي خراب كردن مائوئيسم. (2) خود ح ك ك هيچگاه چنين ادعايي نداشت. علي رغم اينكه پل پوت طي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي در چين حضور داشت، و اگرچه اين واقعه تكان دهنده جهاني كه پيشرفته ترين قله فتح شده توسط انقلاب جـهاني پرولتري است، تاثيراتي خودجوش بر اوضاع سياسي كامبوج داشت، اما در هيچكدام از اسناد و بيانيه هاي ح ك ك در زمان حيات مائو، هيچگونه سخني كه دال بر حمايت اين حزب از انقلاب كبير فرهنگي باشد به چشم نمي خورد.

ح ك ك طرفدار چين بود چون ويتنام طرفدار شوروي بود. (و به همين علت هم با كره شمالي، آلباني و يوگوسلاوي رابطه داشت). و هرگاه كه اسناد ح ك ك به انقلاب چين اشاره مي كرد، منظور كم ارزشتر نشان دادن آن در مقام مقايسه با انقلاب كامبوج بود. ح ك ك مدعي بود كه "از لنين سرتر و از مائو برتر" است، و چنان انقلاب "منحصر به فردي" را رهبري مي كند كه "در اين مورد بهتر است هيچ چيزي از تجارب خارجي آموخته نشود." اما "خارجي" بودن تجربه انقلاب چين تنها علتي نبود كه رهبري ح ك ك از آموختن آموزه هاي مائو در تكامل ماركسيسم، دوري جست. آنها محتوايش را قبول نداشتند. همانگونه كه پيشتر خواهيم ديد، سياستهاي آنها كاملا خلاف سياستهاي تكامل يافته توسط مائو بود. رهبري ح ك ك تا سپتامبر 1977 به ميزان زيادي در ارتباطاتش با چين دست به عصا بود. اما از آن زمان به بعد مشتاقانه روابطش را با دن سيائو پين (كه جانشينان مائو را سرنگون كرده بود) برقرار كرد. براي پل پوت مهم نبود كه چه طبقه اي در چين بر سر قدرت است، چرا كه او فقط به يك متحد عليه ويتنام احتياج داشت. (6) 

مسائل ذكر شده باعث مي شود به يك سلسله مسائل مهم ديگر پرداخته نشود، به ويژه به زمينه هاي بين المللي كليه اين مسائل: نقش كامل آمريكا (منجمله حمايتش از ح ك ك پس از سقوط از قدرت، و مقاصد كنوني اش در كامبوج)، نقش شوروي، و ماهيت تحولات در ويتنام به ويژه پس از پايان جنگ ويتنام. در اينجا نمي توانيم يك بررسي كلي از نقش چين ارائه دهيم، اگرچه چين تنها منبع حمايتي خارجي رژيم كامبوج دمكراتيك بود. اين كار محتاج بررسي سياستهاي كلي چين در سطح جهاني است. بعلاوه، اين كار نيازمند بررسي اهداف متفاوت خط راست و چپ درون حزب كمونيست چين در رابطه با كامبوج دمكراتيك است. ( مبارزه ميان راست و چپ درون حزب كمونيست چين در اين دوره به اوج خود رسيد). در مورد اين موضوع حدسها زياد است، اما اسناد يا حتي اطلاعات موثق بسيار اندك است.

 

شيوه بررسي

گفتيم كه تقريباً تمام مدارك موجود در مورد كامبوج دمكراتيك (به ويژه براي كساني كه نمي توانند به مدارك به زبان خمر رجوع كنند) توسط منابعي تامين شده اند كه با اين رژيم دشمني دارند. اكثر تحقيقات بر مبناي گزارشات ضد و نقيض و مغرضانه (غالباً از مصاحبه با پناهندگان كامبوجي در تايلند يا ساير نقاط) انجام شده اند. برخي از خود اين مصاحبه كنندگان شديداً ارتجاعي اند. اما ح ك ك داراي خط مشي اي بود و آن را مي توان از دل اين بررسي ها بيرون كشيد. حتي مهمتر از اين، اين خط مشي در اسناد دروني حزب كه توسط آكادميسينها طي دهه ي گذشته ترجمه شده اند، موجود است. ما برخي از بررسيهاي عمده آكادميك در اين مورد را انتخاب كرده و از دريچه خط مشي اعلام شده ح ك ك و درك خودمان به آنها نگريسته ايم.

موضوع اصلي بررسي ما از اين قرار است: كامبوج جامعه اي بود كه در درياي پرتلاطمي از تضادها غوطه ور بود. اما اين جامعه در تحليل نهايي خيلي پيچيده تر از جوامع ديگر نبود، فقط در شرايط حادتري بسر مي برد. براي چنين جامعه اي تنها يك راه نجات وجود داشت: سياست انقلابي بايد به واقعيت مادي تبديل مي شد، ح ك ك بايد بر فعاليت آگاهانه بخش فزاينده اي از توده ها تكيه مي كرد و اكثريت مردم را هماهنگ با منافع خلقهاي هندوچين و سراسر جهان در راه ريشه كن كردن گام به گام جامعه كهن متحد مي كرد. اينها موازيني است كه ما ح ك ك را بر آن پايه ارزيابي كرده ايم. در اين ميان و با بررسي اين تجربه، دركمان از پيچيدگي انجام اين وظيفه و ضرورت و امكان پيشبرد آن ارتقاء يافت.

براي دستيابي به اين هدف، بخش دوم اين رساله را به بررسي كرونولوژيك شرايط پيروزي ح ك ك اختصاص مي دهيم و بخش سوم به بررسي سياستهاي ح ك ك زماني كه زمام قدرت را به كف گرفت مي پردازد. در بخش چهارم به مسائل تئوريكي مطروحه در اين تجربه، نگاهي مي اندازيم. بخش آخر، توضيح مختصري است از آنچه كه پس از سرنگوني كامپوچيه دمكراتيك در 1979 رخ داد ـ بويژه سرنوشت كامبوج در دهه گذشته كه در چنگال سازمان ملل، صندوق بين المللي پول، و ساير نهادهاي امپرياليستي غربي گرفتار بوده است.

 

بخش دوم: پس منظر پيروزي

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

سلسله پادشاهي آنگكور

كامبوج از دل سلطنت سلسله آنگكور، كه طي قرون نهم تا چهاردهم ميلادي حكومت كردند، ايجاد گشت. پانصد سال بعد، با ظهور ملت نوين سلسله معابدي كه آنها ساخته بودند، براي ملي گرايان به نشان تشخص ملي خمرها تبديل شد.

دامنه تمدن هندو مرزهاي هند را پشت سر گذاشت و به كامپوچيه رسيد. قبول اين تمدن توسط شاهان خمر تحولي را پديد آورد. ظهور يك دولت مركزي مقتدر و متمركز امكان ساختمان يك سيستم آبياري وسيع براي كنترل سيلابهاي فصل بارانهاي موسمي و ذخيره آب براي آبياري را بوجود آورد. براي سرزميني كه نيمي از سال سيلاب زده و نيمي ديگر در خشكسالي بود، اين تحولي حياتي محسوب مي شد. برخي تاريخ نگاران مي گويند كه پادشاهي آنگكور توانست بر كشت برنج در فصل خشك احاطه يابد و برداشت سالانه دو سه بار برنج را امكان پذير نمايد. ثروت دربار خمر افسانه اي بود. سلطه اش از سوي شرق از دلتاي مكونگ (جنوب ويتنام) گذشته و به دريا مي رسيد. از سوي شمال تا بخش اعظم لائوس رفته و به چين مي رسيد. از سوي غرب از تايلند گذشته و بخشي از برمه را دربرمي گرفت. اما معابدي كه مثل سدها و كانالهاي آبياري از طريق كار "كوروه" يعني بيگاري اجباري دهقانان ساخته شده بودند. به ويرانه تبديل شدند. چراكه اين نظام استثماري قابل دوام نبود. مردم كه از دست نظام سلطنت به عذاب آمده بودند، از مذهب هندو بريدند و به مذهب بودايي گرويدند.

"سيام" (تايلند كنوني) كه كشور قدرتمندي بود از غرب فشار وارد مي آورد. ويتنام، مكونگ را تصرف كرد و در كامبوج به پيشروي پرداخت. كامبوجي ها مي گويند كه فاتحين ويتنامي خمرها را زنده زنده تا گردن در خاك فرو مي كردند، دهانشان را با ذغال داغ پر مي كردند تا كتري چايشان را روي سرشان جوش بياورند. صحت و سقم اين داستانها معلوم نيست، با اين وصف براي تمام احزاب سياسي كامبوج همينها يك نقطه رجوع شدند.

هنگامي كه فرانسوي ها در اواسط قرن نوزدهم وارد كامبوج شدند، ديگر رمقي از سلطنت آنگكور باقي نمانده بود. فرانسوي ها به قصد مستعمره كردن تمام كشورهاي دلتاي مكونگ آمده بودند. علتش هم بخشاً مقابله با انگليسي ها در چين بود. فرانسوي ها در 1863 "نورودوم" پادشاه كامبوج را وادار به امضاي قرارداد تحت الحمايگي با فرانسه كردند و در ازايش فرانسوي ها قول دادند سلطنت وي را حفظ كنند. 

 

كامپوچيه، مستعمره فرانسه

فرانسوي ها هم (مثل انگليسي ها) ابتدا با سودبري از تجارت ترياك و الكل آغاز كردند. اما بزودي دريافتند كه اين كافي نيست. در سال 1884 كشتي هاي توپدار فرانسوي از طريق ويتنام وارد دلتاي مكونگ شدند. نيروهاي فرانسوي به كاخ سلطنتي ريختند و پادشاه را وادار به كناره گيري كردند. قصد آنها اين بود كه مالكيت زمينهاي كامبوج را بدست آورند و كشتزارهاي خودشان را برپا كنند و مالياتهاي سنگين بر دهقانان ببندند. وقتي كه دهقانان عليه فرانسوي ها بپاخاستند، استعمارگران از ويتنام سرباز آوردند . بنابر نظر برخي تاريخ نگاران، آنها دويست هزار نفر (20% جمعيت) را كشتند. "نورودوم" كه ابتدا فراخوان آن شورش را داده بود، دو سال بعد در ازاي باز پس گرفتن سلطنت اش، به جنبش خيانت كرد.

فرانسوي ها براي رتق و فتق امور اداري كامبوج، از ويتنامي ها استفاده مي كردند و به جز دربار شاه، هيچ قشر ممتاز بومي ديگري بوجود نياوردند. مالياتي كه فرانسوي ها از كامبوج بدست مي آوردند صرف هزينه هاي اداري استعمار فرانسه در ويتنام مي شد. فرانسوي ها با تنبل خواندن خمرها و با گفتن اينكه خمرها "نژاد منحطي هستند"، سياستهاي خود را محق جلوه مي دادند. فرانسوي ها براي سودآوري بيشتر و حفظ منابع كلي امپراطوريشان در آسياي جنوب شرقي درجه محدودي مدرنيزاسيون را در ويتنام پيش مي بردند. اما در كامبوج هيچ توسعه اي انجام ندادند، به جز ايجاد كشتزارهاي كائوچو و ساير محصولات كشاورزي صادراتي. هيچ اقدامي در رابطه با حفظ سيستم ابياري قديمي انجام نشد. واردات فرانسه به كامبوج، صنايع دستي اين كشور يعني ابريشم بافي و نخ ريسي و صنايع تازه پاي بومي را از بين برد. ماليات بندي باعث رشد وام دهندگان نزول خوار شد. چراكه دهقاناني كه پيش از آن ارتباطي با بازار نداشتند مجبور شدند براي پرداخت ماليات به نزول خواران روي آورند. زمين هاي كشاورزي به قطعات كوچكتر و كوچكتر تقسيم و بازتقسيم شد و دهقانان به رعيت وابسته تبديل شدند، كه بجاي اينكه زمين خود را كشت كنند، مجبور بودند براي ديگران كه در واقع صاحب آنها بودند، كار كنند. توليد سرانه برنج در كامبوج به نازلترين سطح خود در آسياي جنوب شرقي رسيد. 

"نورودوم سيهانوك" (نوه پادشاه كامبوج) توسط فرانسوي ها به پادشاهي رسيد و بعداً تحت فرمان اشغالگران ژاپني حكومت كرد. او پس از پايان جنگ جهاني دوم، فرانسوي ها را "دعوت" به بازگشت كرد. سرمايه داري و فئوداليسم هر دو طي دهه هاي بعد بطور روزافزوني طاقت فرسا شدند. دربار سلطنتي، عريض و طويل و بسيار پرزرق و برق شد. در برخي نواحي روستايي بويژه در "باتامبان" و "سوي اين" نظام اربابي بسيار رايج شد. بطور عام، تعداد دهقاناني كه ديگر صاحب زمين نبودند و بعنوان نسق دار يا اجاره دار كار مي كردند، بسرعت رشد كرد. بويژه در دهه هاي پنجاه و شصت ميلادي، اين رقم در پايان سلطنت سيهانوك در 1970 به نسبت يك به پنج رسيده بود. در عين حال كه بخش اعظم دهقانان صاحب مقداري زمين بودند، بسياري خانوارها كمتر از يك هكتار زمين داشتند. (يك خانواده چهار نفري به سختي با اين مقدار زمين گذران مي كرد.) آنها در عين حال مجبور به اجاره كردن زمين و ابزار كشت نيز بودند. اكثر روستاييان به رباخواران و دكانداران بدهكار بودند. بدهي بسياري از دهقانان بيش از درآمد سالانه شان بود. ميزان سودي كه رباخواران اخذ مي كردند، عموماً 12 درصد در ماه بود. آنان دست در دست تاجران داشتند. تجار، برنج را در ابتداي فصل كه زياد بود به قيمت ارزان از دهقانان مي خريدند، سپس در آخر فصل كه كمبود برنج وجود داشت، به قيمت گران و بطور نسيه به خود دهقانان مي فروختند. اين تاجران و رباخواران عموماً چيني و يا خمرهاي چيني بودند.

همانگونه كه مائو گفت وقتي مناسبات اجتماعي مانع رشد ابزار توليد مي شوند، اين ابزار از طريق مردم زبان به سخن مي گشايند. مبارزه عليه آن مناسبات اجتماعي كه مردم اين كشور سابقاً ثروتمند را به فقر محكوم كرده بود، آغاز شد.

طلبه هاي بودايي نقش بزرگي در جنگهاي ضدفرانسوي در قرن نوزدهم بازي كرده بودند. در دهه هاي 1930 و 1940، معابد بودايي به مراكز مقاومت ملي، ابتدا عليه فرانسوي ها و سپس عليه ژاپني ها تبديل شد. بوديسم بعنوان ايدئولوژي، يكي از پايه هاي اصلي نظام اجتماعي را تشكيل مي داد، اما معابد بودايي تنها مراكز آموزشي و فعاليت روشنفكري بودند و تنها نهاد سراسري واقعي (بجز نهاد سلطنت) محسوب مي شدند. اكثر پسران جوان چند سالي را در لباس طلبگي سپري مي كردند. اين بدين معني بود كه روندهاي سياسي گوناگون در معابد شكل مي گرفت.

 

جنبش كمونيستي اوليه

در سال 1930 كه نسيم انقلاب درجهان وزيدن گرفته بود، كمينترن (بين الملل كمونيستي) در زمينه جنگ انقلابي در چين به هوشي مين، رهبر جنبش كمونيستي ويتنام، رهنمود تشكيل حزب كمونيست هندوچين را داد. هسته مركزي اين حزب در ويتنام بود. جنبش كمونيستي ويتنام از ساير نقاط هندوچين بسيار پيشرفته تر بود. جنبش كمونيستي در لائوس از مابقي مناطق هندوچين عقب افتاده تر بود و عقب افتاده تر باقي ماند. در ابتدا در كامبوج، تنها ويتنامي هاي كارگر مزارع كائوچو در شرق و چيني هاي بومي متعلق به طبقات متوسط شهري عضو حزب بودند. بعدها با رشد جنبش ضد استعماري دهه 1940 تحت رهبري بودايي ها، حزب به جلب طلبه هاي جوان و عضوگيري از ميان آنان پرداخت. 20 سال بعد بسياري از كادرها و رهبران حزب از طلبه هاي بودايي سابق بودند.

جنگ جهاني دوم، اين مبارزه استقلال طلبانه را دستخوش تحول ساخت. اندكي بعد، ويتنامي ها عليه فرانسوي ها دست به قيام مسلحانه زدند. در آن زمان، جنبش كمونيستي بين المللي به ويتنامي ها و چينيها رهنمود داد كه در پي رهايي ملي از طريق جنگ انقلابي برنيايند. البته هيچكدام اين رهنمود را قبول نكردند. پس از پيروزي انقلاب چين در 1949، اين كشور به مهمترين منبع حمايت خارجي براي انقلاب ويتنام تبديل شد. در همان دوره چيني ها اين نقش را براي مردم كره نيز بازي كردند و به آنها در جنگشان عليه اشغالگران آمريكايي كمك كردند. تا زماني كه ويتنامي ها در سال 1954 فرانسوي ها را بيرون راندند، آمريكا هشتاد درصد مخارج جنگي فرانسه در اين جنگ را تامين مي كرد. آمريكايي ها پيروزي ويتنام را براي ايجاد حلقه محاصره بدور چين سوسياليستي، حياتي مي دانستند.

به دنبال منحل شدن "حزب كمونيست هندوچين" در 1951، ويتنامي ها حزب كمونيست خودشان (حزب زحمتكشان ويتنام كه در 1976 به حزب كمونيست ويتنام تغيير نام داد) را ايجاد كردند. آنها ارتش خودشان را نيز داشتند. موفقيت كمونيستهاي كامبوجي بسيار متفاوت بود. مسئله تنها اين نبود كه انقلابيون كامبوجي نسبت به انقلابيون ويتنامي از نظر سياسي، تشكيلاتي و نظامي كمتر پيشرفت كرده بودند. وابستگي خارجي شان به ويتنام بر اين حقيقت منطبق بود كه هيچ تشكيلات كمونيستي متمايزي نداشتند. كامبوجي ها به جاي ايجاد حزب كمونيست، با پيروي از رهنمود ويتنامي ها يك جبهه متحد، به نام "حزب انقلابي خلق خمر"، تشكيل دادند. آنها به جاي تشكيل ارتش خودشان (ارتشي كه در عين حال كه محور وحدتش انجام وظايف بلافصل انقلاب بود، مي توانست عرصه آموزش دادن در مورد اهداف دراز مدت كمونيستي و ايدئولوژي كمونيستي باشد) صرفاً با چريكهاي بوديست و ناسيوناليست "ايساراك" كه بواسطه مبارزه عليه ژاپن سر بلند كرده بودند، شروع به همكاري كردند. به عبارت ديگر، كمونيستهاي ويتنامي و كامبوجي، هر دو، به گونه اي به كامبوج برخورد مي كردند كه گويي قرار نيست در آن كشور انقلابي سازمان داده شود كه جزيي از انقلاب جهاني پرولتاريايي است. آنها به كامبوج صرفاً بعنوان دنباله مبارزه در ويتنام، برخورد مي كردند.

رهبري حزب زحمتمكشان ويتنام براي اين سياست، يك توجيه تئوريك داشت و بسياري از كامبوجي ها را نيز به آن جلب كرده بود. آنها شرايط را در كامبوج براي انقلاب مساعد نمي ديدند و معتقد بودند كه بسياري از دهقانان كامبوجي زمينداران كوچك مي باشند و تخاصم اجتماعي به اندازه كافي در كامبوج تكوين نيافته است. آنها استدلال مي كردند كه جنبش كمونيستي كامبوج به اين دليل بالاجبار ضعيف است و محكوم به عقب ماندگي است و بنابراين حزب ويتنام بايد نقش حزب را برايش ايفا كند. يك سند از حزب كارگران ويتنام در سال 1956 چنين مي گويد: "حزب زحمتكشان ويتنام حق خود مي داند كه بر فعاليتهاي احزاب برادر در كامبوج و لائوس نظارت كند." (8)

يك تضاد، دهه هاي آتي را رقم زد: از يك سو، جنبش ويتنام قوي بود و جنبش كامبوج را به پيش مي راند، از سوي ديگر، ضعف جنبش كامبوج خوشايند ويتنامي ها بود و مي خواستند اين ضعف را نهادينه كنند. ويتنامي ها بار اصلي نبرد را عليه فرانسوي ها و آمريكايي ها بر دوش مي كشيدند:  آنها عليرغم اينكه اين نبرد را با فداكاريهاي قهرمانانه به پيش مي بردند، اما در عين حال مبارزات كشورهاي همجوار را تابع مبارزه خود مي كردند. مي توان بحث كرد كه اين كار به صورت تاكتيكي قابل توجيه است. (بطور مثال، تجمع نيروها در يكي از اين كشورها در جهت تحقق منافع كلي انقلاب هندوچين). اما حزب زحمتكشان ويتنام اين را به يك استراتژي تبديل كرد كه طبق آن انقلاب در كامبوج و لائوس بدون دخالت ويتنام امكان پذير نمي شد.

ويتنامي ها ارتش استعماري فرانسه را در نبرد دين بين فو بطور كامل در هم شكستند. در سال 1954 فرانسه مجبور به مذاكره براي خروج از ويتنام شد. كنفرانس ژنو شرايط پايان دادن به جنگ هندوچين را چنين تصويب كرد: ويتنام تقسيم مي شود؛ دولت انقلابي در شمال، و در جنوب وحدت دوباره ويتنام به راي عمومي گذاشته مي شود. وضعيت در كامبوج پيچيده تر بود. جنبش ايساراك داراي پايه بود و نيروهاي مسلح اش به هزاران نفر بالغ مي شد. ليكن سيهانوك مثل هميشه دو جانبه بازي مي كرد. او در 1953 فرانسوي ها را قانع كرده بود كه استقلال كامبوج را اعلان كنند. براي قانع كردن فرانسوي ها، سيهانوك به آنها گفته بود اگر با وي معامله نكنند كامبوج بدست كمونيستهاي ويتنامي كه فرانسه با آنها در جنگ بود، مي افتد. او در كنفرانس ژنو موفق شد موافقتنامه اي  دال بر تضمين ادامه حكومتش در قبال بي طرفي كامبوج، به دست آورد.

 

درسهاي تلخ

سر كمونيستهاي كامبوج بي كلاه ماند. آنها ملزم بودند كه نيروهاي مسلح شان را منحل كنند. حدود يك هزار نفر (تقريباً نيمي از فعالين انقلابي در آن زمان) به همراه نيروهاي ويتنامي كه در كامبوج مي جنگيدند كامبوج را با كشتي به سوي ويتنام شمالي ترك كردند. آنچه كه بخشاً براي ويتنام پيروزي بود، براي كامبوج شكستي سنگين بود. اين تجربه تاثيرات عميقي بر هسته رهبري آتي حزب كمونيست كامبوج بر جاي نهاد. چه آنها كه در سالهاي جنگ در پاريس به دانشگاه مي رفتند و چه امثال پل پوت كه موقعي به كامبوج رسيد كه آرزوهايش كاملا بر باد رفته بود.

اين آغاز دوره اي بود كه به "دوره سيهانوك" معروف شد. طي اين دوره سيهانوك به نفع پدرش از پادشاهي كناره گرفت و در مقام "شاهزاده سيهانوك" كشور را از طريق مانورهاي پارلماني، انتخابات فرمايشي و سركوب تا هنگام سرنگوني اش در 1970 اداره كرد. اين دوره دوره اي بسيار پيچيده بود و با عروج مجدد مبارزه مسلحانه ويتنامي ها در سال 1959 پيچيده تر شد. اين جنگ متعاقب مخالفت آمريكا با برپايي انتخابات در ويتنام جنوب (كه قرارداد ژنو آن را قبول كرده بود) آغاز شد. سيهانوك ابتدا اعلام چيزي به نام "سوسياليسم خمر" كرد. سپس آن را به "سوسياليسم بودايي" تغيير داد. جوهر دكترينش عبارت بود از: "حفظ ديوارهايي كه حافظ اصالت نژادمان، سنتهايمان و باورهاي ديني مان است و استقلالمان را در برابر برخي كشورهاي همسايه مصون مي دارد." هدف "سوسياليسم" اش همانگونه كه خود او توضيح داد، عبارت بود از "جلوگيري از پيروزي كمونيسم در كامبوج". (9) او مقصودش را كاملا عيان اعلان كرد: هدف وي از كليه سياست داخلي و خارجي اش عبارت بود از حفظ حكومتش و تقويت كل نظامي كه اين حكومت مظهرش بود.

وضع كمونيستهاي كامبوج تحت اين شرايط از بد، بدتر شد. آنها حزبي ساختند به نام "پراچه چون" و بطور علني در انتخابات 1951 شركت كردند. تحليلگري مي نويسد: "بزرگترين دستاورد ناشي از شركت حزب پراچه چون در انتخابات نصيب پليس شد، نه حزب. تمام چپهايي كه خود را در مبارزات انتخاباتي علني كرده بودند، شناسايي شدند". (10) اين حزب اجازه موجوديت قانوني داشت و تعدادي از اعضايش بطور مخفي درون رژيم نفوذ كرده بودند. ليكن سيهانوك سياست كشتار و سركوب شديد كمونيستها را بويژه در مناطق روستايي به پيش برد. تا زماني كه سيهانوك جنبش اعتراضي كارگران را سركوب نكرده بود، كمونيستها توانستند به برخي موفقيتها در زمينه سازماندهي كارگران صنعتي دست يابند. پليس سيهانوك علناً ناشر ارگان حزب پراچه چون را در مقابل اداره نشريه به قتل رساند. رهبر اين حزب كه سالها پيش خيانت كرده و اطلاعات به رژيم رد مي كرد، بالاخره بطور علني به حكومت پيوست. گفته مي شود كه در اواخر دهه 1950، حدود 90% اعضاي حزب در مناطق روستايي از كف رفتند. بسياري توسط دشمن كشته يا پراكنده شدند. مابقي هم به مرور پي كار خود رفتند. سند تاريخچه حزب كمونيست كامبوج، بخش اعظم اين شكست را ناشي از روش منفعلانه غالب در حزب مي داند.

حزب كمونيست كامپوچه در سال 1960 تاسيس شد. در آن زمان همانند حزب زحمتكشان ويتنام خود را حزب زحمتكشان كامپوچيه ناميد. اين حزب تشكيلاتي زيرزميني داشت و وجودش نيز مخفي بود. فعاليت علني آن از طريق حزب قانوني پرچه چون به پيش مي رفت. مناسبات عجيب آنها با سيهانوك كماكان ادامه داشت. سيهانوك از يكسو دو كمونيست سرشناس را وارد كابينه و يكي ديگر را وارد مجلس كرد، و از سوي ديگر صدر حزب را به قتل رساند. در سال 1963 يك شورش دانشجويي عليه سركوب پليس بوقوع پيوست. واكنش سيهانوك اين بود، انتشار ليست اعضاي كميته مركزي حزب و تهديد به ريشه كن  كردن آنچه كه او "خمرهاي سرخ" ناميد.

اوضاع خارج از كشور در آن دوره تاثيرات بسزايي بر هر دو طرف داشت. سيهانوك از قتل نگودين ديم توسط سازمان سيا ناراحت بود. نگودين ديم خود دست نشانده آمريكا بود كه تاريخ مصرفش سررسيده بود. او در واكنش نسبت به اين واقعه، مناسبات كامبوج با آمريكا را قطع كرد و با دولت ويتنام شمالي و "جبهه آزادي بخش ملي" در ويتنام جنوبي توافقنامه اي به امضاء رساند مبني بر اينكه آنها در ازاي به رسميت شناختن مرزهاي كامبوج اجازه داشتند از خاك كامبوج استفاده كنند. (12) در همين زمان كمونيستهاي كامبوج به نوبه خود از حوادث اندونزي در 1965 شديداً درس گرفتند. حزب كمونيست اندونزي كه بطور علني و قانوني فعاليت مي كرد، اميدوار بود بتواند بدون مبارزه مسلحانه، از طريق همكاري با رژيم ملي گراي سوكارنو به رهايي ملي دست يابد. ولي در عوض، هم رژيم سوكارنو و هم حزب كمونيست توسط كودتاي دست راستي آمريكايي قلع و قمع شده و تعداد بي شماري از مردم قتل عام شدند.

پل پوت صدر حزب مي شود

كنگره دوم حزب زحمتكشان كامپوچيه در 1966 نقطه عطفي بود. نام اين حزب به "حزب كمونيست كامبوج" تغيير يافت و پول پوت صدر حزب شد. اكثريت رهبري و بخش اعظم اعضا و كادرهايش (كه بسياري از آموزگاران و دانش آموزان را شامل مي شد) به مناطق روستايي رفتند. مركز ثقل مبارزه حزب ابتدا به مرزهاي شرقي (كه در آنجا تماس و همكاري با كمونيستهاي ويتنامي مجدداً برقرار گرديد.) رسيد. سپس به تپه هاي دورافتاده ايالت "راتاناگاري" منتقل شد. براي تدارك مبارزه مسلحانه، حزب در مناطق روستايي دست به ايجاد يك تشكيلات زيرزميني زد. خلقهاي قبايل كوهستاني كه سالها تحت حكومت مركزي رنج برده بودند به حمايت از آن برخاستند. اين اقدامات، حزب كمونيست كامبوج را رفته رفته از حزب زحمتكشان ويتنام دور مي كرد؛ حزب زحمتكشان ويتنام معتقد بود كه هنوز موقعيت انقلابي در كامبوج وجود ندارد و بنابراين بايد از اقداماتي كه همكاري سيهانوك را به خطر اندازد پرهيز كرد. (13) طنز قضيه در اين است كه اوضاع كامبوج به شدت تحت تاثير جنگ بود و اين به نوبه خود تضادهاي داخلي جامعه كامبوج را تا سرحد از هم گسستن شدت مي بخشيد.

چين از طريق بنادر كامبوج به ويتنام تسليحات مي فرستاد. سيهانوك در اين وسط چند درصدي كميسيون مي گرفت. به همين ترتيب، بخش بزرگي از محصول برنج كامبوج به "جبهه رهايي بخش ملي" در ويتنام جنوبي فروخته مي شد. دولت كامبوج براي اينكه در اين معامله سهيم شود، يك طرح مالياتي به نام "جمع آوري" وضع كرد. سربازها به روستاها مي رفتند و دهقانان را مجبور مي كردند محصول برنج خود را به قيمت ارزانتر از بازار به دولت بفروشند. در ساملوآت كه نزديك "باتامبانگ" است، دهقانان شورش كرده و به پاسگاههاي نظامي حمله بردند. حزب كمونيست كامبوج با وجود آنكه در سوي ديگر كشور فعاليت مي كرد، از اين شورشها حمايت كرد.

پل پوت اين اوضاع را بعداً چنين توضيح داد: "اوضاع انقلابي در حال اوج گيري بود كه در سال 1967 در ساملوآت خيزش مسلحانه رخ داد.... اين جنبش خودجوش مردم بود. كميته مركزي حزب هنوز تصميم به برپايي خيزش مسلحانه عمومي در سراسر كشور نگرفته بود." (14) 

در حقيقت حزب هنوز بطور رسمي آن خط التقاطي را كه از يك دهه پيش بر آن غلبه داشت، تغيير نداده بود. اين خط التقاطي "تركيب مبارزه سياسي و مبارزه مسلحانه" ناميده مي شد. مشخص هم نبود كه در حزب تا چه اندازه حول گسست كامل از پراتيك گذشته اتفاق نظر بود. (گزارش شده كه حزب در منطقه شرقي بطور خاص، بر سر اين گسست مردد بود.) اما تكوين اوضاع حكم خود را بر حزب تحميل كرد: "اين حقيقت محض است كه حزب ما هنوز مبارزه مسلحانه را تاييد نكرده بود، اما در شرايطي كه دشمن جنگ داخلي گسترده اي را آغاز كرده بود، حزب مي بايست بطور مسلحانه به پاسخگويي برخيزد".

سيهانوك هواپيماهايي كه چيني ها براي جنگ مقاومت عليه آمريكا به او داده بودند را براي بمباران روستاهاي كامبوج بكار گرفت. او علناً دستور داد كه شورشيان دستگير شده را بلادرنگ و درجا اعدام كنند. او تهديد مي كرد كه شورشيان را كباب كرده و خوراك كركسها مي كند. او دستور داده بود كه از به قتل رساندن زندانيان فيلم برداري كرده و در سينماهاي شهر نمايش دهند. نيروهاي او براي زهر چشم گرفتن در مناطق روستايي، كله هاي خردشده شورشيان را بر نيزه هاي چوبين مي كردند.اين شورش از ماه آوريل تا ماه مه ادامه يافت.

حزب از اين زمان، تدارك خيزش مسلحانه سراسري را با تمام قوا آغاز كرد و در ژانويه 1968 نخستين حمله اش را عملي كرد. انقلابيون در اين زمان از سلاحهاي مدرن چنداني برخوردار نبودند. رهبري حزب هنوز مي بايست خود را از زير ضربه نيروهاي سيهانوك خارج كند. ولي به هر حال جنگ داخلي آغاز شده بود.

ويتنامي ها از اين تحول چندان خرسند نبودند، اما به همكاريشان با ح ك ك   ادامه دادند. "جبهه رهايي بخش ملي" در ويتنام جنوبي درگير تدارك حمله "تت" در فوريه 1968 بود. اين حمله، يك قمار سرنوشت ساز در رابطه با استراتژي قيام شهري بود. شكست اين قيام نشانه پايان اتكاء گسترده بر استراتژي و تاكتيكهاي جنگ درازمدت خلق در ويتنام، و آغاز يك جنگ متعارفي با هدف رسيدن به توافق از طريق مذاكره بود. 

اما باز هم از طنز روزگار، سيهانوك و ح ك ك و ويتنامي ها مي رفتند تا برخلاف ميلشان يكبار ديگر وارد يك ائتلاف سه گانه شوند.

 

"جنگ سري" آمريكا در كامبوج 

در ماه مارس 1969 آمريكا كارزار "سري" بمباران كامبوج را آغاز كرد. سيهانوك كه دستپاچه شده بود، ژاكلين كندي (بيوه جان كندي) را براي ديدار از كامبوج دعوت كرد تا رابطه خود را با آمريكا دوباره جوش دهد. اما ديگر دير شده بود. در ماه مارس 1970، ژنرال "لون نول" نخست وزير سيهانوك، كه از ابتدا عامل سيهانوك در سركوب كمونيستها بود، او را در يك كودتاي آمريكايي از حكومت ساقط كرد. آمريكا در پايان ماه آوريل كامبوج را اشغال كرد. حدود سي هزار سرباز آمريكايي و چهل هزار سرباز دولت دست نشانده آمريكا در ويتنام جنوبي مدت دو ماه شرق كامبوج را زير و رو كردند. هدف اعلان شده آنها، ريشه كن كردن نيروهاي "جبهه رهايي بخش ويتنام" بود. "جبهه رهايي بخش ويتنام" براي پرهيز از وارد شدن به يك نبرد تعيين كننده، مركز ثقل خود را به طرف غرب منتقل كرد. سيهانوك ابتدا به پاريس و سپس به پكن گريخت. چين به او گفت در صورت جنگيدن با آمريكا از او حمايت مي كند. سيهانوك چند روز بعد درمقام رياست "جبهه متحد ملي كامپوچيه" (كه علائم اختصاري نام فرانسوي آن فونك است) فراخوان مبارزه مسلحانه داد. خمرهاي سرخ هسته مركزي اين جبهه را تشكيل مي دادند. او همچنين خواستار برگزاري كنفرانس براي متحد كردن خلقهاي هندوچين عليه امپرياليسم آمريكا شد. سيهانوك به رياست دولت تبعيدي اين جبهه "حكومت سلطنتي اتحاد ملي" گمارده شد. اما برنامه جبهه اشاره اي به نقش سيهانوك در فرداي به قدرت رسيدن اين جبهه نداشت.

حزب كمونيست كامبوج در آن زمان پنجاه هزار ميليشياي بومي و يك ارتش پنج هزار نفري داشت. اين تعداد يك سال بعد دو برابر شد. همكاري نظامي نزديك ميان نيروهاي رهايي بخش دو كشور ايجاد شد. يك زن ژورناليست آمريكايي كه در آن زمان در پنوم پن بسر مي برد چنين مي نويسد: "آنها از نظر تجهيزات بسيار در مضيقه بودند. آنها به يك اندازه بر تسليحات مصادره شده از نيروهاي آمريكايي و دريافت تسليحات از چيني ها و ويتنامي ها متكي بودند." او چنين ادامه مي دهد: "اما زمان، بهترين كمكي بود كه ويتنامي ها در اختيارشان گذاشتند كه از آن به بهترين نحو استفاده كردند".

پر واضح است كه اين روند دو جنبه داشت. حزب كمونيست كامبوج مي بايست گام به گام نيروهاي مسلحش را تقويت كند و براي اين كار به جز حمايت مردم كامبوج نقطه اتكايي نداشت. بنا به عقيده كليه ناظران جدي، حمايت مردم كامبوج بسيار گسترده، عميق و قوي بود. دليل اثباتي آنهم، گسترش مستمر ارتش انقلابي بود كه در 1973 به چهل هزار نفر رسيد. حتي خريد مقدار زيادي تسليحات از مقامات و افسران فاسد رژيم لون نول براي حزب امكان پذير بود زيرا در ميان كارگران مزارع كائوچو پايه داشت. اين كارگران محصول كائوچو را در اختيار حزب مي گذاشتند تا با فروش آن هزينه خريد اسلحه را تامين كند. اما از سوي ديگر، تا پايان سال 1972 بار عمده جنگ عليه رژيم لون نول را ويتنامي ها بر دوش داشتند كه نيشهاي زهرآگين اين مرتجع را كشيده بودند. مهمتر از آن، امپرياليسم آمريكا را در ويتنام به زانو درآورده بودند. در غير اين صورت رهايي كامبوج در آن زمان ممكن نبود. 

ويتنامي ها در 1973 آمريكايي ها را مجبور به انجام مذاكره در پاريس كردند و از حزب كمونيست كامبوج نيز خواستند كه در اين مذاكرات شركت كند. ويتنامي ها در اين مذاكرات خواستار خروج نيروهاي آمريكايي و توقف بمبارانها شدند كه در روي كاغذ بدانها دست يافتند. آمريكا كه حاضر به قبول شكست نبود، جنگ را تا دو سال ديگر ادامه داد. اما ديگر حاضر به دست زدن به هر ريسكي براي كسب پيروزي نبود. در چارچوب كلي جنگ آمريكا در هندوچين اين دوره، مقطع تعيين كننده اي بود. كامبوجي ها بنابر اهداف جنگي بلافصل خودشان، هيچ دليلي براي قبول آتش بس نمي ديدند زيرا آنها در سراسر كشور منهاي پنوم پن، قدرت داشتند و به نظر مي رسيد كه پنوم پن نيز بزودي در دامنشان بيفتد. ژنرال لون نول كه به اين واقعيت واقف بود، مصرانه خواهان آتش بس بود و اعلام كرد كه حتي اگر ح ك ك در مذاكرات پاريس شركت نكند، او آماده است بطور يك جانبه اعلام آتش بس كند. حزب كمونيست كامبوج هم با وقوف به اين حقيقت هر دو پيشنهاد فوق را رد كرد. 

به همان ميزان كه اهداف بلافصل دو نيروي رهايي بخش هندوچين (ويتنامي ها و كامبوجي ها) در زمان مذاكرات پاريس متفاوت بود، نتايج بلافصل وقايع در آن زمان نيز متفاوت بود. كامبوجي ها از خروج آمريكايي ها از ويتنام نه تنها سودي نبردند، بلكه بالعكس، زيان ديدند. طبق توافقنامه پاريس، آمريكا ديگر نمي توانست ويتنام را بمباران كند. آمريكا چنين تصور مي كرد كه حمايت گسترده از رژيم دست نشانده اش در ويتنام جنوبي مي تواند اين رژيم ارتجاعي را براي "مدت نسبتاً كافي" روي پا نگه دارد. اما آنها از پيروزي قريب الوقوع خمرهاي سرخ نگران بودند. "ويليام كولبي" رئيس سازمان سيا در آن زمان، بمباران كامبوج را "آخرين آس" آمريكا مي ديد.(17) 

بخش اعظم كامبوج بعنوان "منطقه بمباران" اعلام شد.(18) مذاكرات پاريس درماه ژانويه انجام شد. هواپيماهاي آمريكايي در ماه فوريه دوباره در آسمان كامبوج به پرواز درآمدند. طي مدت 140 روز كامبوج هر روز بمباران شد و دويست و پنجاه هزار تن بمب روي آن ريخته شد. اين ميزان سه برابر مقدار بمبي است كه در آخرين كارزار بمباران همه جانبه ژاپن طي جنگ جهاني دوم (كه نهايتاً به تخريب اتمي هيروشيما و ناكازاكي انجاميد) روي اين كشور ريخته شد. هدف كارزار بمباران كامبوج عبارت بود از ايجاد يك ديوار آتش به گرد پنوم پن. اين كارزار موفق شد رژيم لون نول را مدت دو سال ديگر روي پا نگه دارد.

مناسبات دو حزب كمونيست هندوچين، كه در بهترين زمانها نيز چندان با هم جور نبودند، در اين شرايط رو به اضمحلال نهاد. بنابر گزارشات حزب كمونيست كامبوج، ويتنامي ها به آنها پيشنهاد ايجاد واحدها و فرماندهي نظامي مشترك دادند، اما كامبوجي ها ترجيح دادند استقلال خود را حفظ كنند. (19) ويتنامي ها كه در پي ايجاد نيروي هم خط خود در كامبوج و بالا بردن سطح و عمق نفوذ خود در ميان حزب كمونيست كامبوج بودند، از اوايل دهه هفتاد (پس از اشغال كامبوج توسط آمريكا و ايجاد "جبهه متحد ملي كامپوچيه") ويتناميها شروع به بازگرداندن كامبوجي هاي تبعيدي كه بمدت 15 سال در شمال ويتنام بسر برده بودند، كردند. بسياري از اين كادرهاي كامبوجي در ويتنام در عرصه هاي مختلف منجمله عرصه سياسي از سوي ويتنامي ها آموزش ديده بودند. آنها در ابتدا مورد استقبال قرار گرفته و جذب واحدهاي حزب كمونيست كامبوج شدند.  

اما چند سال بعد تقريباً همه آنها از حزب اخراج گشته و بسياري از آنها اعدام شدند. يكي از اسناد سال 1976 حزب كمونيست كامبوج در اين زمينه مي نويسد: "گروه رزمندگان سابق كه در هانوي تعليم يافته بودند، كاملا ويتنامي شده و چيزي از خمر در آنها نمانده بود. آنها خدمتگزاران حلقه به گوش ويتنامي ها شده بودند." (20) اين تضاد تلخ درون خود حزب كمونيست كامبوج نيز تظاهر يافت. نيروهاي فرماندهي حزب كمونيست كامبوج در منطقه جنوب غربي، نيروهاي اين حزب در منطقه شرقي (همجوار ويتنام) را افرادي با "جسم خمر و مغز ويتنامي" مي خواندند. جنگ لفظي ميان آنها به جنگ واقعي كشيده شد. از قول رهبري حزب در منطقه جنوب غربي چنين نقل شده است كه كامبوجي ها دو نوع دشمن دارند: "حاد و غير حاد. ويتنامي ها هنوز مانند رژيم آمريكايي لون نول دشمن حاد ما نيستند. اما ويتنام دشمن شماره دو ما است". از ويتنام بعنوان "دشمن موروثي" نيز ياد مي شد.(21)

 

جنگ برنج

اگر حزب كمونيست كامبوج جز حمايت توده اي حامي ديگري نداشت، اما رژيم كامبوج تنها به اتكاي هواپيماهاي 52 آمريكايي سرپا ايستاده بود. حتي مشاوران آمريكايي اين رژيم نيز آن را يك فاجعه مي دانستند. اين رژيم بسيار فاسد و بي كفايت بود. تقريباً نيمي از سربازان ثبت نام شده در پادگانهاي اين كشور وجود خارجي نداشتند. درجه داران ارتش دريافتي ماهانه اين سربازان را به جيب مي زدند. تعداد درجه داران و افسران ارتش اين كشور به نسبت تعداد سربازان از همه كشورهاي جهان بالاتر بود. حزب كمونيست كامبوج براي مقابله با بمبارانهاي شديد و گسترده آمريكا از همان تاكتيك موثر ويتنامي ها استفاده كرده و تا حداكثر امكان جنگجويان مسلح اش به نيروهاي مسلح حكومت نزديك مي كرد. بسياري از تلفات اين بمبارانها را مردم غير نظامي تشكيل مي دادند. بعلاوه، بمبهاي ناپالم و بقاياي بمبهاي فرو ريخته شده، بخشهاي عظيمي از مناطق روستايي را تبديل به برهوت كرده بود. و هر جواني كه سالم مانده بود، مجبور بود به يكي از طرفين جنگ بپيوندد. مسئله تغذيه مردم و نيروهاي نظامي براي هر دو طرف روز به روز جدي تر مي شد. "شورش برنج" شهر پنوم پن را كه مملو از جنگ زدگان بود، تكان داد. آمريكا مجبور شد مقدار زيادي برنج وارد كامبوج كند. بقاياي رژيم لون نول آنقدر به اين واردات برنج وابسته شده بود كه سفارت آمريكا ميزان موجودي برنج در كامبوج را بطور هفتگي به واشنگتن گزارش مي داد.

عليرغم بمبارانها، وضع توليد برنج در برخي مناطق آزاد شده بهتر شد. اما نيازها بسيار بيش از اين بود. در آن زمان ديگر زمينهاي زمينداران و ساير حاميان رژيم مصادره شده و ميان خانواده هاي بي زمين به صورت فردي تقسيم شده بود. دهقانان با اشتياق فراوان گروههاي همكاري متقابل ايجاد كرده و به كشت و زرع زمينهاي يكديگر كمك مي كردند. نيمي از جمعيت كشور در مناطق آزاد شده بسر مي برد. اين مناطق توسط تشكيلات توده هاي نظير "انجمن دهقانان" و همچنين "انجمن راهبان وطن پرست" اداره مي شدند. (موجوديت سازمان "ائتلاف جوانان كمونيست" كه حزب نيروهاي خود را از آن طريق جذب مي كرد، نظير موجوديت خود ح ك ك هنوز مخفي بود.) وام دهي در ازاي محصول برنج ملغي اعلام شد اما تاجران كماكان به تجارت خود ادامه دادند. دهقانان ديگر از دست فساد، تجاوز، دزدي، مستي و قمار رها شده بودند. دهقانان در برخي مناطق به صورت داوطلبانه دست به ايجاد كئوپراتيوهايي دربرگيرنده ده تا سي خانوار زده و سطح زندگي خود را ارتقاء داده بودند.

"آنگكار" در ماه مه 1973 آنچه را كه "انقلاب دمكراتيك" مي خواند براه ا نداخت. اكنون اين كئوپراتيوها مي بايست به "سطح عاليتر" ارتقاء يافته و سراسري مي شدند. واژه كئوپراتيو در اينجا فريبنده است چرا كه مالكيت خصوصي اساساً ملغي نشده بود، وضعيت شهرها در مناطق آزاد شده نيز همين گونه بود.

نشريه دروني ح ك ك به نام "پرچم انقلابي" بعداً اين اوضاع را بدين نحو توضيح داد: "از يكسو برخي پيشرفتها حاصل شده بود، و از سوي ديگر جامعه كماكان كهنه بود... زيرا آنها كه صاحب زمين بودند مالكيت خصوصي خود بر زمين را حفظ كرده بودند. مضافاً كارگران و دهقانان سابقاً بي زمين از دولت (انقلابي) زمين دريافت كرده بودند. بنابراين، زمين بطور كل در مالكيت خصوصي باقي مانده بود."  در شهر "كراتي" در شمال شرقي (بخشي از مناطق آزادشده تحت نفوذ ح ك ك) "دولت ما حول محور آنها (سرمايه داران كمپرادور) مي چرخيد... تمام نشانه هاي جامعه كهن در شهر كراتي ديده مي شد. موتور سيكلتهاي هوندا مثل سابق در خيابان ها جولان مي دادند. ولي چريكهاي خسته و كوفته ما در ميان گرد و غبار و گل و لاي پياده مي رفتند. اين نشان مي داد كه آنها (كمپرادورها) كماكان اربابان جامعه بودند.... ما اگر اوضاع را به همان روال پيش مي برديم، به هيچ جا نمي رسيديم". (22)

شهر كراتي بطور كامل تخليه گشت و به شهر ارواح تبديل شد. پول، اعتبار و تجارت در مناطق روستايي لغو شدند. برنج و ساير محصولات اوليه مستقيماً توسط دولت نوين جمع آوري شد. مالكيت خصوصي بر زمين، بر وسايل زراعي، بر وسائط نقليه و غيره ملغي شد. 

اين سند حزب ح ك ك در ادامه اعتراف مي كند كه مصادره كامل مالكيت خصوصي در جريان يك جنگ رهايي بخش ملي، هنگامي كه وظيفه عبارت است از متحد كردن حداكثر نيروها عليه امپرياليستها و رژيم دست نشانده شان (منجمله متحد كردن بورژوازي ملي و سرمايه داران و زمينداران بزرگ و ميهن پرست كه بند نافشان به جامعه كهن بسته است ولي گاهي مي توانند عليه دشمن عمده جذب وحدت عمل شوند، مثلا خود سيهانوك) امر بي سابقه اي است. بعلاوه اين سياست به مالكيت خصوصي در كليه سطوح به يكسان برخورد مي كرد ـ چه املاك زمينداران فئودال و صاحبان مزارع (كه آماج انقلاب هستند)، و چه زمين دهقانان ـ و اين در حاليست كه دهقان تنها با مصادره زمين مي تواند به رهايي دست يابد. پس بدين ترتيب، غرض از اين اقدامات چه بود؟

پل پوت بعداً قصد حزب از انجام اين اقدامات را چنين تشريح كرد: "زمينداران و تاجران كل محصول برنج را جمع آوري كرده و به رژيم لون نول و ويتنامي ها مي فروختند. اقشار فقير بدون برنج مي ماندند... ارتش انقلابي كامپوچيه كه در جبهه مي جنگيدند نيز بدون آذوقه و برنج مي ماند و تنها با سوپ برنج تغذيه مي كرد... بدين دليل بود كه كميته مركزي حزب تا در 1973 تصميم گرفت در مناطق آزاد شده كئوپراتيوهايي در سطوح داني و عالي ايجاد كند." (23) يكي ديگر از رهبران حزب ح ك ك اين تصميم حزب در 1973 را چنين بي تعارف توضيح داد: "ويتنامي ها بزرگترين مشكل ما بودند. آنها برنج ما را مي خريدند. ما تصميم گرفتيم پول را ملغي كنيم. چون اگر مردم به پول احتياج نمي داشتند، و اگر به شكل كئوپراتيوي زندگي مي كردند و دولت همه چيزشان را تامين مي كرد، ديگر به ويتنامي ها برنج نمي فروختند." (24)

اين اقدامات در روزهاي سخت جنگ و در گرماگرم يك خيزش انقلابي اتخاذ شدند. ظاهراً اين اقدامات در همه مناطق آزادشده و همزمان به اجرا درنيامدند. در برخي نقاط فقط در روستاهاي پيشرفته بكار بسته شدند، در نقاط ديگر براي همه اجباري بود. اينها اقداماتي صرفاً تاكتيكي نبودند بلكه پيش درآمد قدرت گيري ح ك ك بودند. در واقع خصلت عمده ح ك ك و مسائل سياسي و ايدئولوژيك  برخاسته از حاكميت آن از همين زمان خودنمايي مي كند و شكل ويژه در هم آميزي آنها ظهور مي يابد.

 

ناسيوناليسم و رويزيونيسم

به چهار نكته اي كه در اول مقاله ذكر شدند بازگرديم:

نخست، برخورد حزب ح ك ك به مسئله ويتنام: نگرش تحقير آميز ويتنامي ها نسبت به انقلاب در كامبوج و تلاش آنها براي تابع كردن آن به منافع ملي خود، در حال تبديل شدن به فاكتور عمده اي در شكل گيري انقلاب كامبوج بود. نمي توان بر اين عامل خارجي در چگونگي شكل گيري انقلاب كامبوج بيش از اندازه تاكيد نمود، چرا كه اين عامل خارجي تعيين كننده واكنش انقلابيون كامبوج نبود.

بايد توجه داشت كه ارتباطات و تداخل نظامي اين دو مبارزه رهايي بخش ملي اين امكان را براي ويتنامي ها فراهم آورد كه بر روند مبارزه در كامبوج تاثير بگذارند. بي شك عكس آن نيز ممكن بود. اگر خط غلط حزب زحمتكشان ويتنام مشكل بزرگي براي كامبوج بود، نتايجش براي خود مردم ويتنام حتي اسفبارتر از اين بود. (25) ويتنام براي انقلاب كامبوج يك مشكل بزرگ بود. اما مزيت بزرگي نيز بود. آمريكا در ويتنام شكست خورده بود. مردم اين كشور از هست و نيست خود براي مبارزه ضدامپرياليستي مايه گذاشته بودند. اين واقعيت كه بسياري كامبوجيها در ويتنام زندگي مي كردند و بالعكس، بالقوه اين امكان را براي يك خط انقلابي دركامبوج فراهم مي آورد كه بتواند بركل منطقه تاثير بگذارد. اما ح ك ك قادر به ديدن اين نبود. آنها صرفاً جنبه منفي قضيه را مي ديدند. ديدگاه آنها از منافع ملي كامبوج (آنهم درك خودشان از منافع ملي كامبوج) فراتر نمي رفت، درست همانطور كه رويزيونيستهاي ويتنامي نمي دانستند چرا بايد نگران انقلاب كامبوج باشند. ويتنامي ها گرايش به آن داشتند كه مبارزات مردم هندوچين را به انقلاب در ويتنام و حمايت دو كشور ديگر از آن، تقليل دهند. در مقابل چنين خطي، ح ك ك نيز قادر نبود ضرورت و امكان اشاعه يك انقلاب انترناسيوناليستي پرولتري تمام عيار در سراسر منطقه هندوچين، در اتحاد با خلقهاي جهان (منجمله چين مائوئيستي كه در آن اوضاع عامل بسيار مهمي بود) را درك كنند.

دوم، اين مطلب ما را به اين سوال مي رساند كه آنها بواقع در پي چگونه انقلابي بودند؟ اين به تدريج طي چند سالي كه ح ك ك قدرت سياسي سراسري را در دست داشت، روشن شد (كه در بخش بعد بدان خواهيم پرداخت). اما حتي پيش از به قدرت رسيدن نيز در سال 1973 اقداماتي صورت گرفت كه خط ح ك ك را مشخص مي كرد. خط ح ك ك پريدن از روي مرحله انقلاب دمكراتيك ملي و حتي سوسياليسم بود. اين خط پس از كسب قدرت سراسري، شكل شگفت انگيزي به خود گرفت. آماج انقلاب عوض شد: به جاي متمركز كردن آتش انقلاب بر آمريكا و رژيم لون نول، مالكيت خصوصي بطور كل بعنوان دشمن اعلام شد. آنهم در كشوري كه هركس بالاخره مالك چيزي بود. از نظر آنها بزرگترين اهانت اين بود كه برخي جوانان طبقه متوسط "موتور سيكلت سوار مي شدند ولي رزمندگان خمرهاي سرخ در گل و لاي پياده راه مي رفتند." (توجه كنيد كه از نظر نشريه "پرچم انقلابي" اين واقعيت كه دهقانان سابقاً بي زمين اكنون صاحب زمين بودند، عامل افزايش شور و شوق آنها به پيشروي انقلاب نبود بلكه زمينهايشان مي بايست مصادره مي شد.) عجز ح ك ك در درك امكان متحد كردن خلقهاي هندوچين بر مبنايي انقلابي يك روي سكه بود. روي ديگر سكه عجز اين حزب در درك اهميت متحد كردن اكثريت مردم كامبوج براي پيشبرد انقلاب بود.

سوم، يك شگفتي اسفبار ديگر، روش برخورد ح ك ك به تضادهاي درون حزب بود. (بويژه برخورد ناعادلانه به كادرهاي بازگشته از ويتنام). همانگونه كه ديديم، مبارزه عليه نفوذ "ويتنام" در ح ك ك در اصل مبارزه ميان دو خط درون خود حزب كمونيست كامبوج بود. اين تلاشي بود در جهت يافتن يك خط انقلابي در تقابل با خط غير انقلابي غالب بر حزب. اما از آنجا كه به اين مبارزه نيز با عينك ناسيوناليستي نگريسته مي شد، به غلط بعنوان مبارزه اي عليه دشمن خارجي (ويتنام و "افكار ويتنامي") تلقي شد. اين جمعبندي غلط به يك مانع عظيم بر سر راه رشد حزب تبديل شد و جهتگيري هاي انقلابي را تضعيف كرد. برخورد صريح سياسي به اين مسائل مي توانست درك از وحدت درون حزبي را ارتقاء داده و اين وحدت را تحكيم بخشد. اما از آنجا كه چنين برخوردي به قضيه صورت نگرفت، باعث تضعيف حزب شد. به جاي آموختن از اين اشتباه، اين شيوه برخورد غلط نهادينه شد.

چهارم، ح ك ك مي بايست به نقد خط سياسي، ايدئولوژيك و نظامي حزب زحمتكشان ويتنام (كه هيچگاه محكم نبود و هرچه بيشتر جذب مدار سياسي ـ ايدئولوژيكي شوروي مي شد) دست مي زد. چنين نقدي براي پرتو افكندن بر راه رهايي و سوسياليسم در كامبوج و متحد و منسجم ساختن حزب ضروري بود. اين نقد به همين ميزان نيز در لائوس و ويتنام ضروري بود. اين يك جنبه از "تجربه خارجي" بود كه ح ك ك تنها به بهاي از دست دادن موقعيت و توانايي اش در رهبري هرگونه انقلابي مي توانست ناديده بگيرد. مسئله ديگر، پلميكهاي مائو عليه رويزيونيسم مدرن تحت رهبري شوروي، و جمعبنديش از تجربه تاريخي جنبش كمونيستي بين المللي، و خط و تجربه انقلاب فرهنگي در چين بود. اما آنها به جاي اينكه ايدئولوژي و منافع پرولتارياي بين المللي را نقطه عزيمت خود قرار دهند، بر مبنايي ناسيوناليستي نسبت به شووينيسم ويتنامي ها واكنش نشان دادند، و تضاد را غير قابل حل كردند. عليرغم رهبري بسيار واقعي و شناخته شده ح ك ك بر خلق كامبوج و نقش ارزشمند و قهرمانانه اش در مبارزه عليه امپرياليسم آمريكا (كه خدمت مهمي به  انقلاب پرولتري بين المللي بود)، اين حزب پا به پاي تكوين و تحكيم خطش طي جنگ، بيش از پيش به بن بست كشانده مي شد.

 

بخش سوم: به هدر دادن پيروزي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رهايي

پنوم پن در 15 آوريل 1975 آزاد شد. تهاجم نهايي از نخستين روز سال آغاز شده بود. نيروهاي انقلابي، شاهراه شماره يك كه پنوم پن را به سايگون وصل مي كرد بستند. آنها مينهاي آبي را كه از چيني ها گرفته بودند، در عرض دلتاي مكونگ به سيم مي بستند و هنگام عبور كشتي ها از آب بيرون مي كشيدند و آنها را از كار مي انداختند. بدين ترتيب، اين راه آبي نيز بسته شد. آنها با استفاده از خمپاره اندازهاي سنگين (كه ويتنامي ها از آمريكايي ها مصادره كرده و به آنها داده بودند) فرودگاه پايتخت را گلوله باران كردند. بدين ترتيب فرودگاه را كه تنها راه ارتباطي رژيم لون نول با آمريكايي ها بود از كار انداختند. آمريكا در هراس از آنچه سفيرش در كامبوج "راه حل كنترل نشده" خوانده بود، لون نول را به تبعيد فرستاد و سعي كرد با سيهانوك بر سر گسستن وحدتش با ح ك ك به توافق برسد. (26) سيهانوك اين پيشنهاد را رد كرد، شايد بخاطر اينكه خيلي دير شده بود. ارتش ارتجاعي منفور (كه روستاها، شهرها و سكنه شان را مورد تجاوز و تعدي و غارت قرار داده بود) درهم شكسته شد و همزمان نيروهاي مسلح ح ك ك حلقه محاصره خود به دور شهرها را تنگتر كرد. شصت هزار نفر، منجمله چندين گردان زنان، به همراه دهقانان ميليشياي محلي در ارتش انقلابي مي جنگيد. ارتش لون نول چند برابر اين بود. اما ارتش تحت رهبري ح ك ك به خاطر عادلانه بودن مبارزه اش به نيرويي شكست ناپذير تبديل شده بود. 

آمريكا و رژيم دست نشانده اش تمام اين مدت تلاش كرده بودند چنين وانمود كنند كه مي خواهند كامبوج را از چنگ تجاوز ويتنامي ها نجات دهند و جنگ كامبوج را براي همين براه انداخته اند. اما اكنون براي نخستين بار در تاريخ نوين اين كشور، كامبوج بطور كامل در دست كامبوجيها بود. حتي يك مقام وزارت خارجه آمريكا در پنوم پن در آن زمان معترف است كه: "مردم در روز 17 آوريل 1975 در بخش جمهوري (رژيم لون نول) با شور و شوق از تسليم استقبال كردند." (27) 

با وجود اين بايد گفت كه دو كامبوج متفاوت يا دو بخش متفاوت در كامبوج كه رشد و توسعه اي متفاوت داشتند، باهم رودررو شدند. پنوم پن تحت مالكيت فرانسوي ها (و حتي پيش از آن) و سپس در سالهاي رونق اقتصادي دوران سيهانوك مثل بسياري پايتختهاي جهان سوم تبديل به شهري مجزا از مابقي كشور شده بود. اقتصادش وابسته به سرمايه خارجي و صادرات برنج، كائوچو و چند قلم كالاي توليدي ديگر بود. نقش اصلي اش عبارت بود از انبار و محل توزيع اجناس خارجي در طول بخش اعظم قرن بيستم، اكثريت جمعيتش را غير خمرهاي متولد كامبوج، بويژه چيني ها و ويتنامي ها، تشكيل مي دادند. پس از كسب استقلال از فرانسه، سيهانوك در دوراني كه حال و هواي "مدرنيزه كردن" در سر داشت، دستور داده بود كه پابرهنه راه رفتن و پوشيدن لباسهاي سنتي روستايي در شهر ممنوع گردد. يك ميليون پناهنده كه طي بمبارانهاي آمريكا از مناطق روستايي به پنوم پن هجوم آورده بودند (و جمعيت شهر را دو برابر، يعني دو ميليون نفر كرده بودند) چهره شهر را تغيير دادند. اما در عين حال، اين شهر بازهم بيش از پيش از مناطق روستايي بريده شد. در حاليكه ميليونها دهقان سالها در انقلاب شركت داشتند، اهالي پنوم پن بطور اخص از قبل جنگ ارتجاعي و يا از طريق اعانات همسر سفير آمريكا (كه شوهرش در حال پيشبرد كارزارهاي نابودي كامبوج بود) تغذيه مي شدند.

پنوم پن وقتي به دست نيروهاي رهايي بخش افتاد چندان تحفه اي نبود. چندان خبري از تسليحات در زرادخانه ها نبود، هيچ هواپيماي جنگنده، يا تانك يا تسليحات سنگين هم وجود نداشت. مواد خام، ابزار يدكي يافت نمي شد و بدليل فقدان سوخت تقريباً الكتريسيته هم نبود. بخش اعظم شهر بدون آب بود. هيچ دارو و يا وسايل بيمارستاني وجود نداشت. و مهمتر از همه اينها، آذوقه و مواد خوراكي هم پيدا نمي شد. ذخاير برنج شهر كفاف يك هفته را مي داد.

كل كشور هم وضعيتي چندان متفاوت از اين نداشت. رژيم لون نول از مرك نيم ميليون نفر از كساني كه تحت حاكميتش قرار داشتند گزارش داد. و گفته مي شود ششصد هزار نفر در مناطق آزاد شده كشته شده بودند. آنهم در كشوري كه بيشتر از هفت يا هشت ميليون نفر جمعيت نداشت. صدها هزار از بازماندگان جنگ به شدت ناقص و معلول شده بودند. آخرين گروه امداد آمريكايي گزارش داده كه كامبوج "طي كمتر از پنج سال از يك صادر كننده بزرگ برنج به يك وارد كننده بزرگ برنج تبديل شد، و در آوريل 1975 در معرض خطر قحطي قرار گرفت." (28) حداقل نيمي از شاليزارهاي برنج توسط بمب شخم خورده و يا بدون كشتكاري رها شده بودند. تهاجمات نظامي و بمبارانهاي هوايي آمريكا اغلب گاوهاي شخم زن و ساير حيوانات اهلي را از بين برده بود. تقريباً نيمي از جمعيت كشور از خانه و كاشانه شان رانده شده بودند. جاده هاي شوسه و راه آهنهاي كشور داغان شده بودند. رودخانه ها به گاراژ اسقاطي كشتي هاي غرق شده تبديل شده بودند.

تحت چنين شرايطي بود كه نيروهاي رهايي بخش به محض ورود به پنوم پن و شهرهاي بزرگ، آنها را از سكنه خالي كردند. در عين حال، مطمئن نبودند كه آمريكايي ها بمبارانهاي هوايي خود را از سر خواهند گرفت يا نه. جنگ در ويتنام كماكان ادامه داشت. چند هفته بعد (12 ماه مه) آمريكا حادثه "ماياگوئز" را آفريد. (توقيف يك كشتي باري آمريكايي كه حاوي محموله تسليحات نظامي در آبهاي كامبوج بود، دستاويز حمله آمريكا قرار گرفت كه طي آن اغلب تسليحات ناوي كامبوج و تنها پالايشگاه نفت اين كشور در "كامپونگ سانگ" را از بين برد).

رسانه هاي آمريكا و ساير امپرياليستها مدعي شدند كه تخليه پنوم پن و ساير شهرها، راهپيمايي مرگ است. اما حتي بدخواهانه ترين گزارشات نيز هيچ شواهدي براي اثبات اين ادعا ارائه نداده اند. همانگونه كه روزنامه نيويورك تايمز گزارش داده است: "در واقع خروج از شهرها دور شدن از مرگ بر اثر قحطي بود... كه پيشاپيش واقعيت شهرها بود." (29) نيروهاي رهايي بخش خانه به خانه رفتند و از مردم خواستند كه به محض جمع آوري اسباب و اثاثيه شان از شهر خارج شوند. هيچ زوري در كار نبود. مردم به صورت خانوادگي از شهرها خارج مي شدند و در سر راهشان از نيروهاي رهايي بخش آب و آذوقه دريافت مي كردند. برخي داروها نيز به آنها داده مي شد. اين ادعاي خبرگزاريهاي خارجي صحت دارد كه بيماران و زخميها نيز از بيمارستانها تخليه مي شدند. آنها هر جاي ديگري هم بودند چندان راحت نبودند. افسران ارتش و مقامات عالي رتبه رژيم لون نول كه دستگير شدند، اعدام گشتند. اما تنها از "باتامبانگ" و ساير نقاط در منطقه شمال غربي اخبار اعدامهاي دسته جمعي سربازان ارتش لون نول گزارش شده است. مركزيت حزب بلافاصله دستور توقف اين اعدامها را صادر كرد. رسانه هاي آمريكايي كه پوزه كشورشان به خاك ماليده شده بود، كارزار افشاي "جنايات خمرهاي سرخ" را رهبري مي كردند. به همين جهت مناسب است گوشه اي از يك گزارش محرمانه سفارت آمريكا در تايلند كه مسئول "جمع آوري اطلاعات" در مورد حوادث كامپوچيه بود را نقل كنيم. طبق اين گزارش پس از نخستين ماه "گزارشات مربوط به كشتن بي حساب مقامات دولتي و  افسران نظامي رژيم سابق كمابيش پايان يافت." (30) 

اما تخليه شهرها نه يك اقدام اضطراري زمان جنگ بود و نه سياستي ضروري براي تعديل يك وضعيت بي ثبات. مبارزين خمر كه امر تخليه شهرها را سازماندهي مي كردند، به مردم مي گفتند كه اين اقدامي موقت است. اما چنين نبود. و هيچگاه قرار نبود چنين باشد. در كنگره حزب درماه مه 1975 تصميم گرفته شده بود كه شهرها را يكبار براي هميشه از بين ببرند. بنابراين، تخليه شهرها كامل و دائمي بود. عده اي كارگر ماهر را به شهرها فراخواندند و دهقانان را براي كار به كارخانه ها فرستادند و چند اداره دولتي و سفارتخانه  خارجي بازگشوده شدند. اما به مدت چهار سال بخش زنده پايتخت محدود به چند بلوك مي شد. بقيه را تميز كرده و دست نخورده باقي گزاردند تا جولانگاه علفهاي هرز شود.

تخليه شهرها تنها نخستين گام از يك طرح وسيعتر بود كه طي ماههاي پيش از پيروزي انقلاب اتخاذ شد. بازارها، مالكيت خصوصي، پول و دين همه ملغي شدند. تخليه شهرها گام تعيين كننده اي در اين راستا محسوب مي شد. ح ك ك در ارگان داخلي اش نوشت: "اگر ما پنوم پن را نگه مي داشتيم، (مالكيت خصوصي) قدرت خود را نگه مي داشت. درست است كه زماني كه ما در مناطق روستايي بوديم نسبت به بخش خصوصي از نفوذ بيشتري برخوردار بوديم اما در پنوم پن اين طور نبود و ما تبديل به اقمار آنها مي شديم." (31)

 

يك انقلاب "منحصر به فرد"؟

حزب كمونيست كامبوج خيلي خوب مي دانست كه اينها خلاف سياستها و تجارب تمام انقلابات سوسياليستي تا كنوني بوده است. يك سند داخلي ح ك ك متذكر مي شود، "اخراج سكنه از پنوم پن اقدامي است كه در انقلاب هيچ كشور ديگري يافت نمي شود." اينگساري وزير امور خارجه به يك خبرنگار خارجي چنين توضيح داد كه "انقلاب خمرها سابقه اي ندارد. آنچه ما تلاش داريم انجام دهيم، هرگز پيش از اين تاريخ انجام نشده است." (32) 

در حقيقت رهبري ح ك ك انقلابشان را كاملا منحصر بفرد مي دانستند. پل پوت در ماه ژوييه طي سخناني براي سه هزار نمايندگان ارتش گفت: "ما به يك پيروزي كامل، قطعي و تميز دست يافته ايم. يعني ما بدون هيچگونه رابطه يا دخالت خارجي پيروز شده ايم. ما جرات كرديم كه از موضعي كاملا متفاوت از انقلاب جهاني مبارزه مان را پيش بريم... در تمام جهان، از زمان برپايي جنگ انقلابي و از زمان تولد امپرياليسم آمريكا تا كنون هيچ كشوري، هيچ خلقي، و هيچ ارتشي نتوانسته بود امپرياليستها را تا آخرين نفر بيرون كند و بطور كامل بر آنها پيروز شود. هيچ كس تا كنون نتوانسته بود چنين كند." (33)

پل پوت در اينجا دو ادعا مي كند كه لازم است آنها را بشكافيم: نخست، اين كه هيچكس تا پيش از اين نتوانسته بود آمريكا را شكست دهد، صاف و ساده دروغ بود. پس چين، كره و ويتنام چه مي شوند؟ ظاهراً قصد پل پوت در اينجا مقايسه و مقابله كامبوج با ويتنام است كه از شوروي و چين كمك دريافت كرده بود و بنابراين پيروزي اش "تميز" نبود. اين درست است كه رهبري جنبش ويتنام در تمام عرصه ها (منجمله دكترين نظامي) از ماركسيسم انقلابي روي گرداندند و در مبارزه براي رهايي ويتنام از چنگال آمريكا، كشورشان و حيثيتشان را به امپرياليست ديگري به نام شوروي فروختند (و همين باعث شد كه پس از سقوط بلوك شوروي، ويتنام مجدداً به چنگال غرب بيفتد) اما كامبوج نيز در خلاء و جدا از زمينه جهاني به رهايي از آمريكا دست نيافت. (34) 

ادعاي نخست كه به وضوح ناسيوناليستي است در ارتباط تنگاتنگ با ادعاي  دوم قرار دارد، كه بايد گفت ادعايي صحيح است: حزب كمونيست كامبوج درسهاي ماركسيسم را كه مبتني است بر تجارب تاريخي و جهاني، در مورد شرايط خاص كامبوج بكار نبست بلكه بقول خود اين حزب "از موضعي كاملا متفاوت از انقلاب جهاني" حركت كرد. به كامبوجي هايي كه از اروپا بازمي گشتند گفته مي شد كه "انقلاب خمر به خاطر ويژگيهايش، مانند الغاي پول و تخليه شهرها از همه انقلابات جهاني برتر است." (35) اين انتقادي صريح به انقلاب چين بود: "چين به كارگران دولتي دستمزد مي دهد و غيره. دستمزد به مالكيت خصوصي منتهي مي شود، چون وقتي آدم پول داشته باشد براي خريد اين چيز و آن چيز پس انداز مي كند." (36) 

منحصر به فرد بودن كامبوج اين بود كه مبارزه درآنجا نه عليه طبقات حاكمه كهن (كه فرض مي شد بطور بازگشت ناپذيري در هم كوبيده شده اند) بلكه عليه هرگونه مالكيت خصوصي بطور عام و كليه كساني كه به آن آلوده بودند ـ منجمله كليه طبقات شهري ـ بود. "ما طبقات سرمايه دار و فئودال را سرنگون كرده ايم و به وارد آوردن ضربه بر آنها ادامه مي دهيم. ما همچنين مالكيت خصوصي خرده بورژوازي، دهقانان و كارگران را آماج حمله قرار داده ايم... ما مردم را از شهرها خارج ساخته ايم، و اين مبارزه طبقاتي ماست." (37)

روي ديگر اين "مبارزه طبقاتي" چيزي است كه بر سر مردمي كه از شهرها تخليه شدند آمد. جمعيت كشور به دو گروه تقسيم شدند: "قديمي ها" (كساني كه پيش از آوريل 1975 در مناطق آزاد شده بسر مي بردند)، و "تازه واردين" (دستفروشان شهري و دهقاناني كه درمناطق تحت كنترل لون نول زندگي مي كردند، كه طبق اسناد ح ك ك حدود 30% جمعيت و بر مبناي محاسبات ديگر نزديك به 40% جمعيت را تشكيل مي دادند.)

 

يك تقسيم بندي سود آور

اين دسته بندي منطبق بر تقسيم بندي طبقات اجتماعي نبود. در دسته اول، طبقات مختلف جاي داشتند. از دهقانان فقير و بي زمين گرفته تا دهقانان مرفه (در طول جنگ رهايي بخش، قسمت اعظم جمعيت غير دهقاني روستاها از مناطق روستايي فرار كرده بودند.) در دسته دوم، دايره وسيعتري از طبقات جاي مي گرفتند. از سرمايه داران و فئودالها گرفته تا دكانداران، روشنفكران، كارگران صنعتي و رانندگان ريكشا. (40) اين دسته بندي منطبق بر تقسيم بندي هاي سياسي نيز نبود. چراكه هواداران و مخالفان انقلاب را در يك گروه جاي مي داد. بطور مثال، تقريباً تمام اقليت چيني كامبوج (حدود 430 هزار نفر) كه در شهرها بسر مي بردند بعنوان "تازه واردين" شناخته شدند و با نزولخواران بزرگ و كوچك، دكانداران و محصلين در يك جا قرار گرفتند. قبلا بسياري محصلين چيني ـ خمر تحت تاثير انقلاب فرهنگي چين، راديكال شده بودند. (سيهانوك نيز همان زمان كه از چين كمك دريافت مي كرد، انجمن دوستي كامبوج و چين را منحل كرده بود) سخن گفتن به زبان چيني نيز ممنوع اعلام شد.

در حقيقت محصلين از حاميان مهم حزب كمونيست كمپوچيه بوده و بسياري از آنها عضو حزب بودند. تا سال 1954 تحصيلات دوره دبيرستان بسيار محدود بود. (خيو پوناري  كه با پل پوت ازدواج كرد، نخستين زن كامبوجي فارغ التحصيل يك دبيرستان غير ديني بود كه بعداً براي تامين درآمد براي رهبري ح ك ك يك دبيرستان ايجاد و اداره كرد.) سيهانوك در يك تلاش بي ثمر براي اينكه بدون انجام انقلاب، كشور را مدرنيزه كند، يك چهارم بودجه كشور را براي آموزش و پرورش هزينه كرد كه نتيجه اش يك ميليون تحصيل كرده بود كه بسياري از آنها بيكار و بي آتيه بودند. عليرغم اينكه حزب تا زمان كسب قدرت سالها بود كه كار توده اي در شهرها نكرده بود، اين جوانان آماده جذب افكار انقلابي بودند. همه اين تحصيلكردگان در رده "تازه واردين" جاي گرفتند. 

در آغاز، كليه كساني كه اصلا از روستا آمده بودند اجازه داشتند به روستاهايشان بازگردند. مابقي هم در چندين منطقه گردآورده شدند. به ويژه در مناطق جنوب غربي و شرق. همگي در كئوپراتيوهاي مختلف جاي گرفته و مانند بقيه درمزارع كار مي كردند. اما با افراد متعلق به دو گروه بندي فوق الذكر به تساوي رفتار نمي شد. كئوپراتيوها واحدهاي اقتصادي و نيز سياسي بودند. آنها حكومت محلي پايه اي و تنها تشكيلات توده اي بودند و كليه مسائل روزمره زندگي از طريق آنها پيش مي رفت. "قديمي ها" از "حقوق كامل عضويت" در كئوپراتيوها برخوردار بودند. "تازه واردين" از تمام حقوق برخوردار نبودند. آنها نمي توانستند براي كميته هاي رهبري كئوپراتيو يا هر مقام ديگري كانديد شوند. سال بعد كه براي به نمايش گذاشتن وحدت ملي و موجوديت دولت، قانون اساسي تصويب شد و مجلس برقرار شد، به آنها اجازه راي دادن داده نشد. اسناد حزبي دال بر اين است كه "تازه واردين" به دو دسته نيز تقسيم مي شوند: "اعضاي آزمايشي" و "ذخيره ها". روشن نيست كه اين تقسيم بندي تا چه حد اجرا مي شد و چه تاثيراتي داشته است. اما خود اسناد حزبي چندان تفاوتي ميان آنها قائل نمي شدند. "تازه واردين" را اگرچه تماماً دشمن تلقي نمي كردند اما در بهترين حالت آنها را بي طرف محسوب مي داشتند و هيچ گونه ظرفيت پيشرو بودن در آنها نمي ديدند. (41) غالباً به آنها گفته مي شد: "نگه داشتنتان هيچ سودي ندارد. از دست دادنتان هيچ ضرري ندارد."شواهد چنين گواهي مي دهند كه "بنياديون" ("قديمي ها" غالباً چنين نيز خطاب مي شدند) "تازه واردين" را كه خيلي خوب به كار در مزارع وارد نبودند، سربار مي دانستند. اما در برخي نواحي با آنها به خوبي رفتار مي شد. در برخي نواحي ديگر با آنها بسيار بد رفتاري مي شد. بدترين سرپناه ها به آنها داده  مي شد. و به آنها آذوقه هم كمتر داده مي شد. در ابتدا، آنها را در مناطق نفوذ و قدرت حزب اسكان دادند. در سپتامبر 1975، جابجايي دستجمعي دوم انجام شد. "تازه واردين" با راه آهن يا پاي پياده از منطقه هاي شرق و جنوب غربي به منطقه هاي شمال و شمال غربي كه كم جمعيتتر بودند، كوچ داده شدند. تنها حدود هشتصد هزار نفر به منطقه شمال غربي گسيل شدند. جمعيت آن منطقه طي مدت چند ماه دو برابر شد. شرايط، بويژه در اين منطقه رو به وخامت بود.

 

يك مذهب دولتي جديد

ح ك ك در همين زمان يك كوچ توده اي گسترده ديگر را سازماندهي كرد. پيش از آن، رژيم لون نول كه رژيم "فاشيسم بودايي" ناميده مي شد طرحهايي را عليه اقليت بومي ويتنامي در كامبوج بعنوان بخشي از طرحهاي جنگ مذهبي عليه "تيميل"هاي ويتنامي به احرا درآورده بود. (تيميل به زبان سانسكريت يعني كافر. اين واژه اي بود كه هم براي كوبيدن ويتنامي ها بعنوان كمونيست و آتئيست بكار مي رفت و هم براي كوبيدن ويتنامي هاي مسيحي كه از ديد  كامبوجي ها تسليم مسيحيت شده بودند.) سيصد هزار ويتنامي دهقان، كارگر مزرعه و غيره با چماق تكفير راسيستي هيستريك كه از عداوت ناشي از حاكميت ويتنامي ها بر كامبوج در قرنها پيش برمي خواست، توسط رژيم لون نول از كامبوج بيرون رانده شدند. طي پنج ماه پس از پيروزي ح ك ك در كامبوج، اكثر يك صد و پنجاه هزار اقليت ويتنامي باقيمانده در كامبوج نيز به ويتنام فرستاده شدند. دولت كامپوچيه دمكراتيك آنها را چنين تشريح كرد : "ويتنامي هايي كه ويتنام بطور مخفي به كامپوچيه اعزام كرده بود و درون جمعيت كشور مخفي شده بودند." (42) تنها ده هزار ويتنامي باقي ماندند، كه اكثراً داراي همسر و خانواده خمر بودند و تنها عده قليلي از آنها از حوادث 5 سال آتي جان سالم بدر بردند. 

يك اقليت غير خمر ديگر كه آماج رژيم كامپوچيه بود، اقليت "چام" بود. اين اقليت كه مسلمان بود و بر چند صد هزار نفر بالغ مي شد، داراي رسومات خاص خود بوده و در سراسر كامبوج بويژه در حاشيه رودخانه ها، پراكنده بود. علاوه بر ماهيگيري، بسياري از آنها تاجر يا قصاب (شغلي كه بودايي ها ترجيح مي دادند به اينها واگذار شود) بودند. آنها به جنگجويان شجاع مشهور بودند. طي جنگ، هر دو طرف بسياري از آنها را جذب خود كرده بود. ظاهراً اين اقليت كه از تبعيضات رژيم بودايي به تنگ آمده بود، در آغاز از خمرهاي سرخ حمايت كرد. اما پس ازاينكه در سال 1973، زبان، لباس متفاوت، دين و ظواهر مذهبي از قبيل ريش در كئوپراتيوهاي نوين ممنوع شد، از خمرها روي گرداندند. بعداً رژيم لون نول آنها را زير بال و پر خود گرفت. (43) اين اقليت كه بعنوان يك فرقه خاص سنتي و مذهبي با انقلاب ميانه خوبي نداشت، وقتي كه مورد پيگرد دولت جديد قرار گرفت، سرسختانه به مقاومت برخاست و برخي كادرهاي ح ك ك را چه خمر و چه چام، كشت. حكومت جديد روستاهايشان را بهم زد و خودشان را درميان "تازه واردين" در كئوپراتيوها پخش كرد. تا زماني كه رسوم مذهبي شان را ترك كرده و گوشت خوك مي خوردند (كه بدين ترتيب بارها امتحان مي شدند) آزاد بودند. به هر حال مجبور بودند خمر شدن را بپذيرند.

اقليتهاي خمر ("خمرهاي عليا" يا افراد قبايل كوه نشين ) با پوستي تيره (در تقابل با پوست سفيد چينيها، ويتنامي ها و غيره) بعنوان كامبوجي هاي "واقعي" محسوب مي شدند.

مجموعه اين سياستها يك رويكرد سيستماتيك را تشكيل مي داد: ح ك ك، از طريق فرمان دين و آيين را لغو كرد. اما از عقب افتاده ترين تعصبات ملي و مذهبي استفاده كرد كه فشرده همه آنها يك مذهب دولتي نوين بود: برتري نژاد خمر

اين خود با يك جنبه ديگر رژيم كمپوچيه دمكراتيك منطبق مي شد و آگاهانه يا ناآگاهانه عدم تمايلشان به گسست از ايده هاي سنتي را نمايندگي مي كرد. رژيم كامپوچيه دمكراتيك به تكرار شعار "سوسياليسم بودايي" سيهانوك برنخاست اما سيهانوك حداقل بطور رسمي و در اسم رييس دولت جديد بود (تا سپتامبر 1977 كه بي سرو صدا باز نشسته اش كردند) و مقوله كمونيسم (كه سيهانوك غالباً بعنوان مسلك خيانت به بوديسم از آن ياد مي كرد) هميچگاه بطور علني طرح نشد. در چنين شرايطي، بسياري از مردم فكر مي كردند "سازمان" صرفاً بخش ناسيوناليستي تر و راديكالتر جبهه متحدي است كه پادشاه بودايي رهبر ظاهريش مي باشد.

 

برنامه ساختمان سوسياليسم

مدت كوتاهي پس ازكسب قدرت، دولت نوين اسكناسهاي رژيم لون نول را فاقد ارزش اعلام كرد. اسكناسهاي جديد با تصوير معابد "آنگكور وات" چاپ شدند. اما در آخرين لحظات دولت تصميم گرفت آنها راپخش نكند. آنها اعلام كردند كه پول در كامبوج به تاريخ پيوسته است.

اين اقدامي راديكال بود، اما تصميمي انقلابي نبود.

اولا، اين اقدام صرفاً يك گام شتاب زده كه از حس نفرت وافر نسبت به آنچه ماركس "رابطه پولي بي عاطفه" خواند، سرچشمه بگيرد، نبود. منظور ماركس از رابطه پولي بي عاطفه، رابطه اي است كه مناسبات ميان انسانها را به منافع خودپرستانه بدل مي كند. (44) لغو پول هم مثل جهش به كئوپراتيوها در 1973 بعنوان اقدامي در مبارزه با دشمنان توجيه مي شد: "اگر پول كاربرد داشته باشد، به دست افراد مي افتد... اگر به دست افراد بد يا دشمنان بيفتد، با رشوه دادن به كادرهايمان آنها را فاسد مي كنند... با پول مي توانند نظر مردم را عوض كنند و طي يك سال، ده سال يا دوازده سال جامعه سالم كامبوج ما را مثل ويتنام كنند.(45)

ثانياً، فرم پول ملغي شد ولي همانطور كه خواهيم ديد بعنوان يك مقوله كماكان پابرجاماند و در هنگام تصميم گيري در مورد برنامه ريزيهاي دولت و زندگي مردم، قوانين پولي حاكم بود.

ح ك ك در سال 1976 يك برنامه اقتصادي چهار ساله ريخت و در يك رقابت بچگانه و كمدي وار ناسيوناليستي با مائو و چين آنرا "جهش فوق بزرگ به پيش" ناميد. هدف اصلي اين برنامه دو برابر كردن توليد برنج طي سالهاي 80 ـ 1977 بود تا كامبوج از اين طريق بتواند 4ر1 ميليارد دلار محصولات كشاورزي صادر كند. نود درصد اين ميزان بايد بوسيله فروش برنج به خريداران هميشگي اش (هنگ كنگ، سنگاپور و كشورهاي آفريقايي) تامين مي شد. تايلند هم بازار مهمي براي مابقي اين محصولات بود. سود حاصله مي بايست براي خريدن ماشين آلات و مواد خام ضروري جهت مكانيزه كردن كشاورزي طي يك دوره ده پانزده ساله و مدرنيزاسيون صنعت طي يك دوره پانزده بيست ساله استفاده مي شد.

از نظر ح ك ك "حل مسئله آب" كليد دو برابر كردن توليد محصول برنج بود. راه حل ح ك ك براي اين كار، ايجاد سيستم گسترده سدها و كانالهاي آبياري در سراسر كشور بود. هدف اين بود كه ذخيره آبي از حد يك تن در هر جريب به حد متوسط سه تن در مناطقي كه يك محصول در سال برداشت مي شد، و شش تن مربع يا بيشتر در تعداد زيادي از مناطق برسد تا با اين آبياري امكان برداشت دوبار محصول در سال مهيا شود. براي دستيابي به اين اهداف، كئوپراتيوها طي يك سال به "سطح عاليتر" ارتقاء يافتند و مزارع بزرگتر ايجاد شدند كه مشتمل بر يك هزار كاركن بودند. اينها در تيمهاي كاري متحرك متشكل بودند و قادر بودند پروژه هاي بزرگ انجام دهند. مالكيت خصوصي جز درمورد لباس، خوراك، لوازم بهداشتي، دفتر كاغذ و چند قلم اجناس شخصي، ملغي شد. برنامه هاي غذاخوري دستجمعي همگاني، فراگير و اجباري شده بود. افراد از فعاليتهاي جانبي نظير، ماهيگيري، ميوه چيني، بادام چيني، مرغداري و غيره منع شدند، درحاليكه اين فعاليتها نقش مهمي در ارتقاء سطح زندگيشان بازي كرده بود. 

برخي منتقدين جمهوري دمكراتيك كامپوچيه، اهداف بلند پروازانه اقتصادي آن را مسخره كرده و گفته اند كه غير قابل حصول يا غير ضروري بودند. اما هدف  ما در اينجا اين نيست. اشكال برنامه ح ك ك براي "ساختمان سريع سوسياليسم" در سريع بودنش نبود، بلكه اشكالش اين بود كه اصلا نمي توانست به سوسياليسم منتهي شود.

نخست اينكه ساختمان سوسياليسم دركشوري كه هنوز با فئوداليسم و سرمايه داري بوروكراتيك (سرمايه داري كه با فئوداليسم و امپرياليسم حلقه پيوند دارد) تسويه حساب نكرده، ممكن نيست. برخلاف ادعاي برخي از منتقدين، ح ك ك قصد ايجاد يك جامعه "دهقاني در بسته" را نداشت. نقشه ح ك ك رهايي دهقانان نبود، بلكه مدرنيزه كردن كامبوج از طريق استثمار دهقانان بود. (در فصل چهارم به اين نكته بيشتر خواهيم پرداخت.)                      

ديگر اينكه، اين طرح، سوسياليسم را با ماشين آلات مدرن عوضي گرفته بود. بدين علت است كه شعارهايشان بسيار شبيه شعار "چهار مدرنيزاسيون" جناح راست حزب كمونيست چين در همان زمان بود كه معتقد بودند افزايش توليد مهمترين جنبه ساختمان سوسياليسم است. در تقابل با اين خط جناح راست، شعار مائوئيستي "انقلاب را در دست گيريد، توليد را بالا ببريد" قرار داشت كه تاكيد مي كرد كليد رشد نيروهاي مولده (كه شامل ابزار توليد و انسانها مي باشد) عبارت است از دگرگون كردن مناسبات توليدي كه در نهايت به معناي مناسبات ميان انسانهاست. به اين مسئله نيز در بخش چهارم خواهيم پرداخت. بايد گفت در جامعه كامبوج كه مناسبات پايه اي ميان افراد بر مبناي قهر سامان يافته بود، ح ك ك صرفاً همان مناسبات كهن را در جامه اي نوين ارائه مي داد.

در واقع، رويكرد اقتصادي ح ك ك در جوهر خود، سرمايه دارانه بود. سرمايه داري و سوسياليسم هر دو براي بازسازي نيروهاي مولده خود نيازمند مازاد محصول (بيشتر و برتر از نياز معيشتي مردم) هستند. اما در برنامه ح ك ك، برنج به مثابه سرمايه و به معناي كاملا سرمايه دارانه بكار گرفته شده بود. برنج كالايي بود كه مي بايست در بازار بين المللي در ازاي كالاهاي ديگر مبادله مي شد. بر خلاف تمام لاف و گزافهاي ناسيوناليستي ح ك ك، تمام محاسبات اين برنامه به اصطلاح ساختمان سوسياليسم به دلار آمريكايي بيان شده بود. جز اين نمي توانستند بكنند. (46) اگرچه يك كشور سوسياليستي مجبور است برخي اقلام ضروريش را از خارج تهيه كند، اما اقتصادي كه حول خريد و فروش در بازارهاي بين المللي سازماندهي مي شود،    هرگز نمي تواند به توسعه همه جانبه و متوازن داخلي كه براي مستقل شدن از امپرياليسم و ساختمان سوسياليسم و حمايت از انقلاب جهاني ضروري است دست يابد. كامبوج حتي اگر مشكل اعمال فشار خارجي از سوي امپرياليستها را حل مي كرد (مشكلي كه ظاهراً اميدوار بود با فروش برنج به مستعمرات امپرياليستها و ساير كشورهاي وابسته به آنها به جاي معامله مستقيم با خود كشورهاي امپرياليستي، حلش كند)، به هيچ وجه نمي توانست خود را از چنگ فشارهاي قوانين بازار آزاد كند. اين برنامه كامبوج را بيشتر از پيش به بازار جهاني سرمايه داري وابسته كرد. ظاهراً كامبوج بطور آگاهانه از الگوي كوبا پيروي نمي كرد. تصميم كوبا در مورد به رهن نهادن كشور در ازاي صدور شكر مرگبار بود. اما نوع كامبوجي اين رويزيونيسم تفاوتي با آن نداشت. (47)

اين برنامه درمناطق هفتگانه كشور بطور متفاوت به اجرا گذارده شد. اين مسئله بيشتر بيانگر خطوط متفاوت درون حزب بود تا شرايط متفاوت محلي. خود مركزيت حزب در سندي در "پرچم انقلابي" تاكيد كرد كه انتخاب محل تمركز حمله هم در جنگ و هم در ساختمان اقتصادي از اهميت استراتژيك برخوردار است. و اعلام كرد كه "منطقه شمال غربي ميدان نبرد شماره يك ماست." (48) تصميم حزب بر اين مقرر شده بود كه منطقه شمال و منطقه شمال غربي مي بايست سهم عمده توليد مازاد برنج را بعهده بگيرد.

بازدهي شاليزارهاي برنج در منطقه وسيعتر شمال غربي بالاتر بود. اين منطقه قبل از انقلاب نيز منبع اصلي صادرات برنج بود. اما سكنه 8ر1 ميليوني اين منطقه (يك چهارم جمعيت كل كشور) اكثراً اهالي سابق شهرهاي پنوم پن و باتامبانگ بودند. هيچكدام از مناطق ديگر از حيث تمركز "تازه واردين" به پاي اين منطقه نمي رسيد. بعلاوه بيشترين وظيفه بر دوش اينها قرار گرفت. 40% شاليزارهايي كه قرار بود دوبار در سال محصول بدهند در اين منطقه قرار داشتند.دولت هم قرار شد كه نيمي از برنج توليد شده در آن منطقه را از آن خود كند. در صورتي كه اين نسبت در ساير مناطق 20% بود.

از زاويه سوسياليسم، اين تصميمات بسيار منحط بوده و در تقابل كامل با چين مائو قرار داشتند. در چين سياست: "دركشاورزي، از تاچاي بياموزيد" اتخاذ شد. تاچاي منطقه كشاورزي بسيار ناهمواري بود ولي آگاهي پيشرفته دهقانان سابقاً فقير آنجا باعث توسعه اقتصادي سريع بر پايه ايجاد مناسبات توليدي نوين شد. ح ك ك تصميم گرفت جهشهاي اقتصاديش را در بهترين مناطق كشاورزي از طريق ايجاد بزرگترين تمركز نيروي انساني كساني كه ح ك ك آنان را از انقلاب حذف كرده بود و در مناطقي كه ح ك ك نسبتاً ضعيف بود و قادر به رهبري نبود. اينجا منطقه اي بود كه تا آخرين لحظه در دست رژيم لون نول بود و ارتش ارتجاع آخرين جنگش را در آنجا انجام داد. بعلاوه بسياري از اين مردمان شهري براي اين نوع كار آمادگي نداشته و اصلا از كشاورزي سررشته اي نداشتند. در عين حال، منطقه جنوب غربي كه فقير بود و منطقه نفوذ و پايه حزب بود، چندان مكاني در اين تهاجم اقتصادي نداشت و بخش اعظم "تازه واردين" اش را از آنجا منتقل كردند. حزب در منطقه شرقي نيز پايه عميق داشت وقوي بود. با اين وجود به اين منطقه نيز جايگاه كوچكي در تهاجم اقتصادي منظور شده بود. به جاي اتكاء بر فعاليت آگاهانه زحمتكشان و تاكيد خاص بر تلاشهاي پيشروترين بر پايه منطقي، بسيار متفاوت عمل مي كرد . يك طرح مدرنيزاسيون رويزيونيستي عامل اصلي در اين تصميم گيري به ظاهر غير معقول بود. سرمايه با روشهاي مرموز و پوشيده كار مي كرد، اما قطعاً در مقام فرماندهي بود.

 

درو فاجعه

درو محصول در پايان سال 1975 (كه يك نبرد واقعي در غلبه بر خساراتي بود كه امپرياليسم آمريكا وارد آورده بود) در كمال تعجب موفقيت آميز بود. اما نتايج درو سال بعد فاجعه بار بود. بويژه در منطقه شمال غربي، بسياري ازمردم از سوء تغذيه و بيماري جان سپردند ـ هم سالمندان زحمتكش در شاليزارها، و هم جوانان كه در تيمهاي متحرك براي ساختن پروژه هاي آبياري كار مي كردند. كئوپراتيوهاي گسترش يافته، توسط كميته هاي سي نفره (متشكل از "قديمي ها"، كادرهاي حزبي با ارتشي) اداره مي شدند. خود حزب بعداً گزارش داد كه در آنجا با "تازه واردين" بسيار بدرفتاري شده است. خانم اينگ تيريت (وزير امور اجتماعي جمهوري دمكراتيك كامپوچيه) در اواسط 1977 در ماموريت از سوي مركزيت حزب (كه وي از رهبرانش بود) از اين منطقه بازديد كرد: "شرايط در آنجا عجيب و نامطبوع بود. در ايالت باتامبانگ، من ديدم كه آنها (كادرها) همه افراد را وادار به رفتن به شاليزار مي كردند. شاليزارها از دهكده بسيار دور بودند. مردم خانه نداشتند و همه بسيار بيمار بودند... من مي دانم كه دستور نخست وزير (پل پوت) اين بود كه سالخوردگان، زنان حامله، زناني كه كودكان را سرپرستي مي كنند نبايد به كار در شاليزارها وادار شوند. اما من ديدم كه همگي در زير آفتاب سوزان در شاليزارها كار مي كردند. بسياري از آنها دچار اسهال و مالاريا بودند." (49)

رهبري حزب ح ك ك دريافت كه اشكال بزرگي موجود است. كار بيش از اندازه يك مشكل ملي شده بود. يك گزارش در اواخر سال 1976 (كه گفته مي شود گزارش پل پوت است) مي گويد: "امسال تا اين زمان قدرت نيروي كار بسيار ضعيف بوده است. تنها در منطقه شرق قدرت نيروي كار ضعيف نيست." (50) به اكثر افراد خوراك كافي داده نمي شد. اين گزارش در مورد ذخاير آذوقه چنين مي گويد: "در برخي جاها مسئله به خوبي حل شده است. اما سه چهارم كشور نتوانسته چنين كند." (51) "بعضي از رفقا طوري با تازه واردين رفتار مي كنند كه انگار همه تازه واردين دشمن هستند. آنها باور ندارند كه ا ينها مي توانند به لحاظ سياسي رشد كنند و آگاهي سياسي كسب كنند، و يا بتوانند مسائل معيشتي را حل كنند. اين يك درك بسيار غلط در ميان رفقا است. اگر اين واقعيت داشت ما نمي توانستيم مردم را بطرف خود جذب كنيم كه از نظر سياسي، آگاهي و پيشبرد وظايف محوله منتج از خط حزب به ما بپيوندند." (52) 

اين گزارش از نظر تجمع نكات درست و نادرست بسيار تكان دهنده است. حزب تشخيص داد كه اوضاع خراب است. و براي حال مردم ابراز نگراني كرد. حزب بدرستي دريافت كه براي حفظ قدرت بايد مشكلات معيشتي مردم را حل كند و مردم را متحد كند. اما گزارش قادر به تشخيص سرچشمه مشكلات نيست.

موضع ح ك ك اين بود كه "فردگرايي آماج عمده انقلاب است و ميان فردگرايي فئودالها و سرمايه داران و ديگر طبقات غير فقير نظير كشاورزان مستقل، زحمتكشان يدي مستقل هيچ فرقي نيست." (53) بدليل داشتن چنين ديدگاهي واضح است كه ح ك ك نمي توانست ميان تضادهاي درون خلق از يكسو و تضاد با دشمنان از سوي ديگر، تمايز قائل شود. با چنين خطي به هيچ وجه نمي توانست مردم را متحد كند. بعلاوه، از آنجا كه كئوپراتيوها بر مبناي "اصل همكاري داوطلبانه و منافع متقابل" (آنگونه كه مائو درباره جنبش كئوپراتيوي در چين نوشت) (54) بنا نشده بودند، و از آنجا كه ح ك ك نمي توانست كئوپراتيوها را درجهت برآوردن نيازهاي پايه اي مردم (حداقل به تدريج) رهنمون شود، پس چگونه مي شد انتظار داشت كه مردم اندك علاقه به مشاركت فعال در آنها داشته باشند.

ناتواني كادرهاي حزب در جلب حمايت مردم و گرايش به تحميل جبري سياستهاي حزب در گزارش فوق الذكر و گاهي در ساير اسناد مورد انتقاد واقع شده است. اين گزارش رهنمودي كه براي حل مشكل ميدهد اين است كه كادرها بايد "ميان مردم زندگي كنند و براي حل مشكل تربيت شوند تا بتوانند خودشان را با مردم متحد كنند." (55) باز هم تكرار مي كنيم كه مشكل در چگونگي پيشبرد خط توسط اعضاي حزب و كميته هاي كئوپراتيوها نبود. مشكل در اصل خط حزب بود. اما رهبري ح ك ك مصمم بود كه ريشه مشكل را در پياده كردن خط بيابد و نه در خود خط. تمركز اصلي گزارش بر اشتباهات و ضعفهاي اعضاي حزب نيست، بلكه بر فعاليتهاي توطئه گرانه و خرابكارانه تاكيد مي ورزد: "دشمنان مخفي در عين حال كه از دستورات ما تا حدي پيروي مي كنند، تلاش مي كنند از رسيدن مواد خوراكي به مردم جلوگيري كنند. اين افراد در ارتش ما جاي گرفته اند. ظاهرشان شبيه مجريان قانون است. آنها رهنمودهاي بخشنامه اي  ما را بر مي گيرند و از آنها در بدرفتاري با مردم استفاده مي كنند، مردم را محروم نگه مي دارند، و بي توجه به بيماري يا عدم سلامتشان از آنها كار مي كشند". (56)

در واقع بخش اصلي گزارش اين بود: "حزب ما از درون بيمار شده است. ما از دوره انقلاب توده اي و دمكراتيك به اين بيماري دچار شده ايم (به عبارت ديگر در دهه هاي شصت و هفتاد ميلادي). دقيقاً نمي دانم كه در كجاي حزب است... جستجوي ما براي يافتن ميكروب در حزب ناموفق بوده است. اين ميكروبها پوشيده عمل مي كنند. اما با پيشروي انقلاب سوسياليستي مان، نفوذ هرچه قويتر آن در گوشه و كنار حزب، ارتش و درميان مردم مي توانيم اين ميكروبهاي زشت را شناسايي كنيم. ما مصمم هستيم كه عناصر خائن را كه براي حزب و انقلاب مشكل ساز هستند اخراج كنيم. اگر بيشتر از اين صبر كنيم، ميكروبها صدمات بيشتري به ما وارد مي كنند.... بعنوان مثال، يك محفل خرابكاري را كه تازگي در هم كوبيديم بطور مخفي طي انقلاب توده اي و انقلاب دمكراتيك سازمان يافته بود. درآن دوره، چنين افرادي مي توانستند با ما هم صف شوند. اما اين افراد در دوره انقلاب سوسياليستي بايست كنار زده شوند. اكنون، سال 1976، سال مبارزه طبقاتي پر تب و تاب و پرزحمت است. ميكروبهاي بسيار ظاهر شده اند. شبكه هاي بسياري رو آمده اند." (57)

"اينگ تيريت" طي مصاحبه اي با يك خبرنگار غربي بسيار با صراحت بود: "عوامل بيگانه درون صفوف ما رخنه كرده بودودند و به عالي ترين سطوح حزبمان دست يافته بودند. سال 1976 بود و ما هنوز كنترل كامل بر اوضاع نداشتيم. قدرت در دست مسئولين منطقه اي بود... آنها ميليونها نفر را تحت كنترل داشتند. و دولت ما بر هيچ چيز كنترل نداشت جز چند كارخانه (در پنوم پن). فقط همين." (58) شوهر وي بنام "اينگساري" كه وزير امور خارجه  و از رهبران بلند پايه حزب بود، "نيم روس" (مسئول منطقه شمال غربي) و "سوفيم" (مسئول منطقه شرقي) را متهم مي كند كه شكافهاي ميان مردم را تشديد مي كرد تا بتواند دست به خرابكاري بزند. (59) بالاخره به اين دو نفر برچسب عوامل ويتنام زده شد. اولي اعدام شد و دومي هنگام دستگيري كشته شد. (60) 

 

جنگ پنهان درون حزب

اين دشمنان مخفي چه كساني بودند؟ بدون شك تعدادي دشمن مخفي وجود داشت. درون حزب كمونيست چين نيز جناح را ست با پياده كردن سياستهايي كه منطبق بر نيازهاي زمان و احساسات توده ها نبود، بارها در ساختمان سوسياليسم خرابكاري كردند. در حقيقت يكي از بزرگترين درسهايي كه مائو از تجربه انقلاب فرهنگي و ساختمان سوسياليسم در شوروي بيرون كشيد اين بود كه با رشد انقلاب سوسياليستي كليدي ترين نبردهاي ميان بورژوازي و پرولتاريا درون خود حزب بر سر تعيين كردن سياستها و خطوط مختلف درگير مي شود. اما ح ك ك چيز ديگري مي گفت. طبق ديدگاه ح ك ك مسئله بر سر خط نبود ـ خطي كه مي بايست مشخص مي شد، مورد انتقاد قرار مي گرفت، عليه اش مبارزه مي شد و نهايتاً مغلوب مي گشت. و سطح وحدت حزب ارتقاء مي يافت. حتي وقتي كه ح ك ك در مورد افرادي كه طي انقلاب دمكراتيك به حزب پيوستند صحبت مي كند، منظورش آن چيزي نيست كه مائو مي گفت. مائو در مورد "بورژوا دمكراتهايي كه رهروان سرمايه داري مي شوند" هشدار مي داد. اينها كساني بودند كه طي دوره انقلاب دمكراتيك نوين به حزب پيوسته بودند اما در برابر انجام دگرگونيهاي سوسياليستي از طريق ادامه انقلاب مقاومت مي كردند. اما ح ك ك معتقد بود كه نفوذ ويتنامي ها باعث تضعيف كامبوج شد و اين ضعف در را بروي اين دشمنان پنهان حزب باز كرد. رهبري ح ك ك مدعي بود كه قدرت اين دشمنان مخفي بدليل آن است كه ويتنام حمايتشان مي كند. استدلال رهبري ح ك ك براي اثبات اين ادعا اين بود كه با الغاي پول و با جذب طبقات توانگر  كهن در درون كئوپراتيوها ديگر پايه هاي اجتماعي ظهور طبقات متخاصم مبارزه طبقاتي خصمانه در درون جامعه كمپوچكمپوچيه يا حزب، از بين رفته است. و از آنجايي كه پايه هاي اجتماعي دروني اين مسائل از بين رفته، بنابراين دشمنان تنها پايه هاي بيروني مي توانند داشته باشند. (61) 

پيش از اين گزارش كه مربوط به اواخر سال 1976 است، رهبري حزب كادرهايي را از منطقه شرقي براي "تصفيه" شمال غربي به آنجا گسيل داشته بود تا كادرهايي را كه مظنون به مشكل تراشي بودند، ريشه كن كند. بعدها "اينگساري" از اين شكايت داشت كه كادرهاي منطقه شرقي افرادي را به غلط بعنوان خطا كار مجازات كرده و كشتند. (62) بعد از اين گزارش، كادرهاي منطقه جنوب غربي براي تكرار همين "تصفيه ها" به آنجا گسيل شدند. آنها متوجه شدند  كه برنجي موجود نيست، در حاليكه گزارشات حاكي از اين بود كه سهميه ها داده شده اند و سهميه دولت هم تحويل شده است. ظاهراً تعدادي از "قديمي هاي" اخراجي به رهبري كئوپراتيوها منصوب شدند. ظاهراً تعدادي از "قديميها" در منطقه شمال غربي بعنوان مجازات در اين رابطه كشته شدند. "تازه واردين" در ابتدا از كادرهاي جنوب غربي كه ازنظر سياسي ظريفتر عمل مي كردند و رفتارشان با آنها خوب بود، استقبال كردند. برخي از "تازه واردين" به جاي "قديمي" هاي اخراجي به رهبري كئوپراتيوها منصوب شدند. ظاهراً تقسيم بندي "قديمي"، "تازه وارد" در اين منطقه تا حدودي تضعيف شد. اما مسئله در زمان برداشت محصول بعدي دوباره رو آمد. برداشت محصول بسيار بد بود. بر مبناي برخي گزارشات، نيمي از شاليزارها كشت نشده بود، چرا كه مردم از گرسنگي و بيماري چنان ضعيف بودند كه ياراي كار كردن نداشتند. (63) با وجود اين مركز ميزان سهميه دولت را هيچ كاهش نداد. در عوض يك دور جديد از "تصفيه" را براه انداخت. 

ح ك ك ساختماني راكه سابقاً مدرسه بود (بنام تول سلنگ) به زندان براي كساني كه خطاهاي سياسي جدي داشتند، تبديل كرد. اين ساختمان در نزديكي پايتخت قرار داشت. تمام زندانهايي كه وارد اين محل شدند، شكنجه شدند و تقريباً تمامشان نيز اعدام گشتند. بررسي كشتار در مناطق روستايي بسيار سختتر است. اما آنچه تول سلنگ را ويژگي مي بخشد آن است كه در اين زندان، حزب يك پرونده قطور با تمام جزئيات درمورد هر زنداني، گذشته طبقاتي و اعترافات آنها نگه مي داشت. اين اعترافات مفصل دال بر وجود آنها بود. بعدها ويتنامي ها پس از اشغال كامبوج در 1979، براي بي اعتبار كردن ح ك ك، توسلنگ را ايجاد كردند. هيچگاه كسي ادعا نكرده كه مدارك موجود در آنجا ساختگي بودند. "اينگساري" واقعي بودن برخي از آنها را تاييد كرده است. (64) "كانگ كك آي" (مشهور به "دوش") كه مسئول اين زندان بود، اخيراً كليات برخي از اين اسناد و امضاي خودش را پاي آنها تاييد كرده است. (65) 

 

يك شيوه ارتجاعي

هيچ رژيم سوسياليستي تا كنون بطور سيستماتيك از شكنجه استفاده نكرده است. شكنجه در چين غير قانوني بود. بايد توجه داشت كه مائوتسه دون درست قبل از ورود به بحث در مورد "ضدانقلابيوني كه در حزب رخنه كرده اند" با قاطعيت در مورد غير قانوني بودن شكنجه صحبت مي كند. (66) يكي از دلايل اين اصل آن است كه ممكن است دشمن از طريق شكنجه بتواند برخي از انقلابيون را وادار به عملكرد ارتجاعي وخبر چيني عليه انقلابيون ديگر كند، اما باهيچ شكنجه اي نمي توان يك فرد ارتجاعي را تبديل به يك فرد انقلابي كرد. حقيقت حرفهايي  كه آدمها زير شكنجه مي گويند همواره زير سئوال است. و اين زير سوال بودن براي انقلابيون پرولتري بسيار مسلم تر است. بعلاوه، شكنجه انقلاب را بي حيثيت مي كند و فضايي را بوجود مي آورد كه مانع انجام مبارزه صحيح و ضروري عليه خطهاي غلط درون حزب است.

در چين، هنگامي كه مائو تحليل كرد كه در درون حزب يك مقر فرماندهي بورژوايي موجود است، او و ساير رهبران (چپ) حزب موضوعات اساسي مورد جدل را به ميان توده ها بردند و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي را برپا داشتند تا خطوط و سياستهاي بورژوايي را درمعرض انتقاد توده ها قرار دهند. آنها اين مسئله كه در جامعه سوسياليستي هنوز پايه مادي و امكان ظهور بورژوازي نوين موجود است را تبديل به يك موضوع فراگير توده اي كردند و همين سياستهاي نوين در صحبت زير و رو كردن گام به گام آن "خاكي" كه بذر بورژوازي در آن رشد مي كند تبيين كردند، و در عين حال آگاهي توده ها و حزب را از طريق مطالعه آثار پايه اي ماركسيستي و بررسي و نقد كامل و همه جانبه خطوط بورژوايي، ارتقاء دادند. اما در كامبوج، همانگونه كه سند فوق الذكر مي گويد، هنگامي كه رهبري ح ك ك دريافت كه يك "مبارزه مرگ و زندگي" حيات حزب را تهديد مي كند، به مخفي كاري، شكنجه و اعدام روي آورد. 

در ابتدا، از 750 اعدامي كه در 1976 در زندان "تول سلنگ" انجام شد، اكثراً از افراد جامعه قبلي به حساب مي آمدند: نظاميان رژيم لون نول، كاركنان دولت سابق، دانشجويان، كارگران كارخانجات و غيره. آنها به ارتباط داشتن با سازمان سيا اعتراف مي كردند. زوي توآن (مسئول منطقه شمال) نيز زير شكنجه به ارتباط داشنتن با سازمان سيا اعتراف كرد و در سال 1977 اعدام شد. اما اعترافات "نيم روس" (مسئول منطقه شمال غربي) مثل انفجار بمب بود: او گفت كه ويتنامي ها يك حزب ديگر به موازات و درون حزب ح ك ك درست كرده اند. طي مدت دو سال پس از اين حدود بيست هزار نفر در اين زندان شكنجه و اعدام شدند. اين موضوع مانند طبلي بود كه مرتب بر آن مي زدند. هر دستگيري و شكنجه و اعتراف منتج به دستگيري و شكنجه و اعترافات عده اي ديگر از رهبران و اعضاي حزب و زنان و فرزندانشان مي شد. و اين قتلهاي ديوانه وار تكرار مي شدند. اسناد دقيق بدست آمده از اين وحشتكده بدون ترديد نشان مي دهد كه افراد آنقدر شكنجه مي شدند تا به آنچه شكنجه گران مي خواستند اعتراف كنند. مقررات شكنجه گاه چنين بود كه شكنجه با "دست" و به آرامي صورت پذيرد تا به نتيجه دلخواه برسد. اگر قبل از اينكه زنداني اعترافي بكند، زير شكنجه بميرد، شكنجه گر در كار شكنجه قصور كرده بود. اعترافات معمولا چندين بار چركنويس مي شد تا بالاخره يك نسخه "پاكنويس" از آن تهيه ميشد.

ح ك ك ناكاميهاي كمپوچيه دمكراتيك را به مثابه مسائل مربوط به خط و مبارزه سياسي و ايدئولوژيك نمي ديد و مطمئناً ضرورت ترويج آن در ميان توده ها را نيز در نظر نمي گرفت. نتيجتاً اين ناكاميها را به يك مسئله پليسي تقليل داده و به روشهاي پليسي سعي در حل آنها داشت. اعدامهاي صورت گرفته توسط رژيم كمپوچيه دمكراتيك را بايد در پرتو اين اشكال اساسي خطي بررسي كرد و نه بر حسب "روحيات كامبوجي" يا كينه غيرقابل توضيح حزب و پايگاه توده ايش. (اين اعدامها را حتي نمي توان بر حسب خشم عادلانه اي كه حملات وحشيانه آمريكا توليد كرده بود، توضيح داد.) 

 

مسائل واقعي

مسئله اختلافات و رقابت ميان مناطق كشوري در كامپوچيه (كه تا زمان پيروزي انقلاب بطور نسبتا جدا از يكديگر رشد كرده بود.) يكي از جدل انگيزترين موضوعات ميان پژوهشگران مسائل كامبوج است. هيچ مدرك و شاهدي دال بر وجود خطوط رقيب وجود ندارد. اما واضح است كه مسائل خطيري موجود بود. غالباً از پل پوت و مركزيت ح ك ك بعنوان "مبتلايان به بيماري پارانويا" (همه را دشمن تلقي كردن) نام برده شده است. به قول يك شاعر، حتي مبتلايان به پارانويا هم بالاخره دشمن دارند. توطئه هايي موجود بود، اين ها مبارزه مرگ و زندگي حول مسائل اساسي مربوط به خط مشي انقلاب كامپوچيه بود. اشكال كار اين نبود كه ح ك ك درمورد اين مسائل خيالاتي شده بود. بلكه اشكال كار اين بود كه نمي توانست آن را به شيوه اي ماركسيستي حل كند. وجود يك مجموعه از مسائل معلوم است: بر سر جمعبندي از تاريخچه ح ك ك و نقش ويتنام در آن نظرات متناقضي موجود بود.

ويتنامي ها نيازي به ايجاد يك حزب سياسي متفاوت در كامبوج نداشتند چرا كه از همان ابتداي تاسيس ح ك ك خط ويتنامي ها در آن حضور داشت و ويتنامي ها در آن نفوذ داشتند. تقريباً تنها مسئله سياسي در اين جنگ مرگبار درون حزب كه ميتوان اسناد مخالف در اين مورد را يافت، اختلاف بر سر تاريخ تاسيس حزب است. يك سند كه قبل از انقلاب نوشته شد از منطقه شرقي است تاريخ تاسيس آن را 1951 مي داند. يعني زماني كه حزب "پراچي چون" تحت نفوذ ويتنامي ها ايجاد شد. (67) سند "تصميمات كميته مركزي در مورد برخي مسائل" مربوط به سال 1976، مستقيماً به اين تاريخ حمله مي كند: "مسئله تاريخچه حزب: تاريخ تولد حزب 1960 است نه 1951 (كه ما را به ديگران پيوند مي زند) ـ يك گسست تميز لازم است!" (68)

يكي از موارد مهم مورد اختلاف ميان ح ك ك و حزب زحمتكشان ويتنام، و نيز درون خود بدنه و رهبري ح ك ك همواره  چگونگي رابطه با شاهزاده سيهانوك بود. اينكه آيا مي توان يا نمي توان مبارزه انقلابي دركامبوج را تابع اميد به ايجاد يك ائتلاف ضد آمريكايي با شاهزاده كرد. حزب زحمتكشان ويتنام به روشني به سيهانوك بيشتر اعتماد داشتند تا به كمونيستهاي كامبوجي. چراكه آنها از زاويه منافع و اهداف بلافصل جنگ خودشان به مسائل مي نگريستند. اما براي رشد تزلزل درميان بخشي از اعضاء ح ك ك در ارتباط با گسست همه جانبه از جامعه كهن نيازي به تاثيرات خارجي (ويتنام) نبود. بخشي از اعضاي حزب، بخصوص آنهايي كه در نظام سياسي دو چهره سيهانوك جايي براي خود يافته بودند، نمي خواستند از جامعه كهن گسست همه جانبه كنند و به پيشواز بي ثباتي هاي ناشي از جنگ عليه اين جامعه، بروند. در واقع اين بخشي از تجربه هر حزبي كه تدارك دست زدن به جنگ خلق را مي بيند، مي باشد.

به يك معناي بسيار پايه اي و استراتژيك، خط منتسب به رهبري ح ك ك صحيح بود: اگر ح ك ك ارتش انقلابي خودش را ايجاد نمي كرد ـ كه بدون برپايي جنگ و انجام انقلاب ارضي نمي توانست چنين كند ـ در اين صورت قادر نبود كامبوج را از چنگ آمريكا رها كند. (96) در واقع بدون اين كار بعيد بود كه سيهانوك به جبهه متحد رهبري ح ك ك بپيوندد. همانگونه كه حزب ح ك ك به درستي در مورد نيروهاي سيهانوك نوشت: "اگرچه آنها نمي خواستند به ما بپيوندند، ولي هنگامي كه توفان سر رسيد، به پناهگاه ما پناه آوردند، چراكه ما از قبل پناهگاه ساخته بوديم." (70)

از اين زاويه، انقلاب كامبوج چندان از انقلاب چين متفاوت نبود. در آنجا هم مسئله چگونگي برخورد با چيانكايشك بسيار مهم و يكي از حساس ترين مسائل بود. چرا كه مسائل اساسي مانند تحليل طبقاتي از جامعه چين، اولويت انقلاب ارضي و جنگ خلق، ماهيت استراتژيك جبهه متحد و مسئله ائتلافات تاكتيكي، مسئله داشتن نيروي نظامي مستقل تحت رهبري حزب، و غيره را در بر مي گرفت. اين مبارزات حياتي درون حزب كمونيست چين، نيروي محركه پيشرفت هم از زاويه تكامل خط مشي آن، و هم از زاويه رشد آگاهي و وحدت اعضايش. اين واقعيت دارد كه سردمداران خط انحرافي كه گاهي هم در حزب غلبه داشتند، نهايتاً خيانت كردند و به اين يا آن شكل به دشمن پيوستند. اما اگر مائو به مسائل ساده برخورد و سعي مي نمود آنها را با استفاده از روش ترور حل كند، كاملا شكست مي خورد و در حقيقت خط مشي اي كه تحت رهبري او تكامل يافت هيچگاه شكل نمي گرفت. 

باز هم تكرار مي كنيم كه مسئله "تجربه خارجي" بسيار اساسي است. مسئله مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم و مبارزه ميان دو  مشي درون حزب كه بيان فشرده مبارزه طبقاتي درون جامعه است، يكي از مسائلي است كه پرولتاريا از زماني كه سوسياليسم براي اولين بار برقرار شد، با آن دست و پنجه نرم كرده است. تجربه اي كه مائو از آن جمعبندي كرد و درسهايي بيرون كشيد، بسيار گران تمام شده بود. ح ك ك برخي از درسهاي تجارب قبل را كه مربوط به مسائل بلافصل مقابل پايش بود را درك كرده بود. اگر چنين نكرده بود به پيروزي دست نمي يافت. اما با مردود دانستن اين تجارب، ح ك ك محكوم بود كه نه تنها نتواند فراتر از لنين و بالاتر از مائو برود بلكه امكان تصحيح اشتباهاتش كه روز به روز ابعاد هولناكتري بخود مي گرفتند را كاملا از بين ببرد.

 

مارپيچ سقوط

رژيم جديد هرچه بيشتر در مشكلات فرو مي رفت، رهبري ح ك ك بيشتر به استفاده از نيروي قهر عريان پناه مي برد . و اين تعجب آور نيست. آنها ضرورتاً خواهان بكارگيري قهر نبودند. اين شيوه اي نبود كه آنها از اول انتخاب كردند. اگر اين چنين شيوه اي را از ابتدا بكار مي بردند مسلماً نمي توانستند مردم را بسيج كرده و به قدرت سياسي دست يابند. و در اعمال قهر عليه توده ها به گرد پاي آمريكا و رژيم وابسته به آمريكا در كامبوج هم نمي توانست برسد. رهبران بازمانده حزب، حتي خود پل پوت بارها تاكيد كرده اند حوادثي كه تحت رژيم آنها رخ داد عليرغم نيتشان بود. يك خبرنگار خارجي مكالمه كوتاه خود با پل پوت را اندكي پيش از مرگ او چنين تشريح  مي كند: "به او گفتم كه مردم در شهر از او متنفرند و فكر مي كنند كه او مسئول كشتار مردم است. او گفت كه از تعداد كشته شدگان آگاه است. وقتي اين را گفت به گريه افتاد. گفت او به افرادي كه بسيار به او نزديك بودند اعتماد كامل داشت. آنها در آخر كار همه چيز را به افتضاح كشيدند." (71) با اين وجود عقلشان به روش ديگري نمي رسيد.

"جهش فوق بزرگ به پيش" در گرداب ضدانقلاب فرو مي رفت. رسانه هاي گروهي امپرياليستي از همان ابتداي پيروزي خمرهاي سرخ خبر از "جنايات" آنها در كامبوج مي دادند. اين اخبار در آن زمان يا دروغ بودند و يا غلوآميز. امپرياليستها دولتشان را در هندوچين از دست داده بودند و غرور ارتجاعيشان جريحه دار شده بود. اين دروغها از اين غرور جريحه دار شده نشئت مي گرفت. اما بعداً، بخصوص پس از سال اول، و در بحبوحه اوضاع آشفته سياسي كامبوج  كشتارهاي جمعي شروع شد و گسترش يافت. بطور مثال، تا اواخر سال 1976، مركزيت حزب از كشتن سربازان ارتش لون نول خودداري مي كرد اما اين سياست صحيح بعداً تغيير كرد. درحاليكه افسران ارتش لون نول دستشان به خون مردم و انقلابيون آغشته بود، سربازان معمولا مامورين بلااراده بودند. وقتي اين سياست صحيح ملغي شد، از ميان "تازه واردين" سربازان سابق ارتش لون نول بيرون كشيده مي شدند و غالباً همراه خانواده هايشان به قتل مي رسيدند. (كشتار زن و فرزندانشان ظاهراً بدين علت صورت مي گرفت كه آنها بعداً از انقلاب انتقام نگيرند، ولي در واقع از ديدگاه فئودالي نسبت به خانواده ناشي مي شد.) باز هم در اينجا مي توان مغايرت حيرت آور اين وضع با يك انقلاب واقعي را ديد. اين سياست نه تنها صدها هزار نفر را كه خنثي و يا حامي رژيم نوين در كامبوج بودند را به موضع دشمن راند بلكه محيطي بوجود آورد كه "تازه واردين" و ديگران بيش از پيش دچار خوف و وحشت شده و با رژيم مخالف شدند.

درحقيقت، كل جو سياسي روز به روز منحط تر مي شد. مركزيت حزب ممكن است دستور كشتار مردم در كئوپراتيوها را صادر كرده يا نكرده باشد. اما كشتار شبانه گروههاي مردم در مزارع دورافتاده كشور كه در رسانه هاي غربي معادل رژيم پل پوت معرفي مي شد، نتيجه ناگزير خط خود مركزيت ح ك ك بود. ابزارآلات كشاورزي و حيوانات اهلي بسيار كم و پرارزش بودند. گزارش سال 1976، محافظت از آنها (به تلاش براي تحقق اهداف اقتصادي تعيين شده) را بعنوان شكل اصلي مبارزه طبقاتي مطرح مي كند. در چين نيز استفاده اقتصادي از منابع مردم و نگهداري از آنها بعنوان مسئله مربوط به آگاهي طبقاتي مطرح مي شد. اما برخورد ح ك ك به اين مسئله منطبق بر خط  كلي اش بود. جاي شگفتي نبود اگر شهري ها پس از خستگي ساعتها كار روزانه از سر بي توجهي يا بدشانسي و يا حتي لجبازي عقب افتاده، پاي يك گاو را بشكند و يا يك خيش را خراب كنند. اما هيچكدام از اينها آنان را به دشمنان اصلاح ناپذير انقلاب تبديل نمي كند. اما از اين قبيل حوادث معمولا چنين نتايجي گرفته مي شد، بويژه اگر آن فرد منشاء طبقاتي "بد" يا "مسائل" ديگري داشت. رهبري كئوپراتيوها بطور روز افزون نگران و مستاصل (و يا شايد سرخورده) مي شد و به خشونت توسل مي جست. 

در پانزده ماه آخر عمر كامپوچيه دمكراتيك تحولات معيني صورت گرفت و رژيم تغيير مسير داد. از آنجا كه عمر رژيم يك مرتبه به سر رسيد، معلوم نيست كه مقصد نهايي روند اين تحولات چه بود. شايد ح ك ك تمايل يافته بود كه كامبوج را به يك كشور رويزيونيستي "متعارف" تبديل كند.

بالاخره در سپتامبر 1977 به مردم كامبوج اين راز اعلان شد كه "سازمان" همان حزب كمونيست است. مخفي كاري يك اصل اساسي براي هر حزبي است كه در تدارك برپايي جنگ خلق عليه نظام كهن است. اما بايد توجه داشت كه ماركس و انگلس در مانيفست كمونيست اعلام كردند "كمونيستها عار دارند نظرات خود را پنهان كنند". حركتي كه در سال 1977 انجام شد بيانگر تغيير در شيوه برخورد به توده ها نبود. بلكه بيشتر مصرف خارجي داشت. اين امر در چارچوب كارزار "نرمال كردن" موقعيت كامپوچيه دمكراتيك و پايان دادن به انفراد ديپلماتيكش انجام گرفت و بويژه نمايانگر تلاش براي وارد شدن به ائتلاف نظامي با چين بلافاصله پس از كودتاي دن سيائو پين  عليه مائوئيستها در چين، بود.

در همين چارچوب بود كه دولت در اواسط سال 1978 تغييرات عمده اي را در سياستهايش اعلام كرد. رهبري ح ك ك كه براي ايجاد صنايع مدرن برنامه داشت، مطمئناً مي دانست كه اين كار را بدون مهندسين و تكنيسينها نمي تواند به پيش ببرد. تحصيل كردگان (بويژه فارغ التحصيلان خارج از كشور كه پس از بازگشت به كامبوج متعاقب پيروزي انقلاب، "تازه واردين" لقب گرفته بودند) يك مرتبه ارج و قرب يافته، خورد و خوراكشان خوب شد، و به بازگشت به پنوم پن دعوت شدند. نمايندگان بعدي ح ك ك در تجمعات آنها سخنراني مي كردند و به آنها مي گفتند كه بدرفتاري با آنها سوء تفاهم و ناشي از تحريكات سازمان سيا و ويتنام عليه انقلاب بود!اين بخشي از تلاش گسترده در جهت حمايت توده اي بود. يك مقاله در ارگان ح ك ك در ماه مارس 1978 بر ضرورت "جمع آوري نيروها" تاكيد مي ورزد و مي گويد: "اعضايي كه حقوق كمال دارند و اعضاي آزمايشي كئوپراتيوها و حتي ذخيره ها بايد به بررسي، مشاهده و جمعبندي بپردازند. در عين حال، اعضايي كه حقوق كامل دارند ابتدا بايد جداگانه به مطالعه بپردازند، و اعضاي آزمايشي و ذخيره ها هم با هم اين كار را انجام دهند. آنها بايد تجربه اندوزي كنند و اشكالات را بارها و بارها تصحيح كنند. بدين ترتيب، همگي رشد خواهند كرد. ما بايد اعضاي داراي حقوق كامل را تربيت كنيم و به سطح بالايي برسانيم..." (72) حداقل در بسياري از مناطق تمايزگذاري ميان "قديمي ها" و "تازه واردين" از بين رفت.

 

يك جنگ بد

مذاكرات ميان كامبوج و ويتنام بر سر دستيابي به توافق نهايي در مورد تعيين خطوط مرزيشان با يكديگر، از زمان استقلال هر دو كشور آغاز شده و  ادامه يافته بود. ويتنام مرز زميني را كه استعمارگران فرانسوي تعيين كرده بودند قبول نداشت. (در حقيقت، فرانسوي ها صد سال پيش اين مرزها را براي حل و فصل منازعات ميان دو كشور به نفع ويتنام تعيين كرده بودند.) مخالفت با اين مرزها از سوي ويتنام نقض توافقنامه آنها با رژيم سيهانوك در سال 1967 بود، ويتنام اين مسئله را به اهرم فشار دائم عليه كامبوج تبديل كرد. كامبوج هم بنوبه خود اعتبار مرزهاي دريايي، رودخانه اي و آبي تعيين شده توسط فرانسوي ها را كه به خط "برويه" معروف است، رد كرد. البته ارزش اين بخش از قلمرو كمتر بود. (اما احتمال دارد اميد به اينكه ممكن است در اين منطقه نفت پيدا شود آن را براي كشوري مثل كامبوج كه هيچ منابع هيدروكربن نداشت، پرجاذبه مي كرد.) به هر حال مناسبات ميان دو كشور تا سال 1977 متشنج اما كلا باثبات بود و هر دو كشور از حركات تند ديپلماتيك يا عمليات نظامي احتراز مي جستند. 

اينكه چگونه ورق برگشت و اوضاع تغيير كرد دقيقاً مشخص نيست و در بررسي ما نيز جايگاه چنداني ندارد. اما زمان وقوعش مهم است. تخاصمات از زماني آغاز شد كه هر دو كشور دچار بحران داخلي شده بودند. يك سال بعد هنگاميكه ويتنام كاملا در اردوگاه شوروي جاي گرفت و آمريكا تلاش داشت با چين كه در آن رويزيونيستها قدرت را گرفته بودند دست به ائتلاف بزند، يك جنگ تمام عيار ميان ويتنام و كامبوج شروع شد.

ح ك ك متقاعد شده بود كه ويتنام در پي انجام يك كودتاي دروني در كامبوج است. اين لب كلام اعترافات "كوي توآن" و "هونيم" از رهبران سابق بود. به نظر مي آيد در پايتخت  و شهر "سيم ديپ" بمبهايي منفجر شده بود. انتقال بيست هزار نيروي ارتش به پايتخت (معادل كل جمعيت غير نظامي شهر) نشانه نگراني عميق نسبت به اين مسئله بود. نخستين نشانه هاي روشن آنچه كه مي توانست رخنه و يتنامي ها يا طرفداران آنها باشد در اواخر 1978 (در آستانه تهاجم ويتنام به كامبوج) پديدار گشت. سه روزنامه نگار غربي در  پي دعوت دولت كامپوچيه به اين كشور مسافرت كرده بودند. (رژيم تلاش داشت حمايت بين المللي براي خود جلب كند.) در آخرين شب اقامتشان در كامبوج، حمله اسرارآميزي به محل اقامت آنها در منطقه جنوب غربي در نزديكي پايتخت انجام شد. "ملكوم كالدول" كه يكي از نويسندگان برجسته غربي و هوادار رژيم جديد بود، آن شب پس از اينكه خوشحال از انجام يك مصاحبه اختصاصي با پل پوت بازگشته بود، كشته شد. 

بسياري از كارشناسان نظامي بورژوا مي گويند كه كامبوج در اوايل 1977 به چندين تهاجم نظامي كوچك درمناطق تاريخاً مورد منازعه دست زده بود. جنگ در اواسط سال ديگر تمام عيار شد. حمله كامبوجي ها براي گوشمالي ويتنام با شكست روبرو شد. ويتنام با تمام قوا به ضدحمله دست زد. جبهه شرقي بدون جنگ چنداني سقوط كرد. در اواخر سال 1977، كامپوچيه تمام مناسبات ديپلماتيك خود با ويتنام را قطع كرد.

سال 1978 برخورد جديدي رخ نداد. مركزيت، دو تيپ نظامي را براي دستگيري رهبري منطقه شرق اعزام كرد. بسياري از نيروهاي منطقه شرق به سوي نيروهاي درحال پيشروي ويتنام فرار كردند. ارتش ويتنام، آنها و خمرهاي بومي ويتنام را در واحدهاي ويژه براي جنگ در خاك كامبوج سازماندهي كرد. واكنش كامبوج، انتقال گروه كثيري از غير نظاميان منطقه شرق به منطقه شمال غربي بود.

اهداف جنگي ويتنام را مي توان به وضوح از عملياتش دريافت: نهايتاً نه تنها كامبوج را اشغال كرد و ارتش كامپوچيه را تار و مار كرد، بلكه يك نيروي 051 هزار نفري در آنجا گماشت. اشغال كامبوج توسط ويتنام يك دهه طول كشيد تا اينكه شوروي سقوط كرد و رهبران ويتنام به صرافت جلب سرمايه گزاريهاي خارجي افتادند. بدين ترتيب، نمي توان قبول كرد كه ويتنام صرفاً براي حفظ خود به كامبوج حمله كرد.

در عين حال كامپوچيه به شيوه اي ارتجاعي در برابر تهديد ويتنام ايستاد. راديو پنوم پن فراخوان داد "پيش به سوي پالايش نيروهاي مسلحمان، حزبمان و توده هاي مردممان... در راه دفاع از خاك كامبوج و نژاد كامبوجي.... هركدام از ما بايد سي ويتنامي را بكشد... دو ميليون سرباز براي جنگ با ويتنام كافي است. چون جمعيت ويتنام پنجاه ميليون است... ما تنها دو ميليون سرباز براي در هم كوبيدن پنجاه ميليون ويتنامي لازم داريم، و هنوز شش ميليون ديگر از ما باقي مي مانند. ما براي پيروزي بايد نبردمان را بدينگونه طراحي كنيم." (73) 

اين فراخوان شگفت انگيز حزبي است كه خود راحزب كمونيست مي خواند. از نظر رهبري كامپوچيه شايد اين تنها شيوه بسيج مردم كامبوج براي جنگ بود. اما با صدور فراخوان جنگ نژادي، آنها شكست خود را تضمين كردند. دولت ويتنام تماميت ارضي را خدشه دار و تهديد كرده بود. اما حداقل به همان اندازه آمال انقلابي مردم ويتنام را لگدمال كرده بود. كليه خلقهاي هندوچين  نيازمند انقلاب دمكراتيك نوين و سوسياليستي بودند. يك حزب انقلابي در كامبوج مي توانست با تمام قوا براي وحدت با كارگران و دهقانان ويتنامي تلاش كند و از هواداران سياست انقلابي در ويتنام حمايت كند. اصلا چرا ح ك ك با تمام قوا براي جلوگيري از جنگي كه عليه منافع توده هاي هر دو كشور بود، تلاش نكرد؟

به نظر مي رسد كه ح ك ك مشتاق برخورد نظامي بود. ظاهراً حزب فكر مي كرد كه جنگ (با ويتنام) بالاخره مشكلات داخليشان را برطرف كند. هم از طريق ايجاد موجي از وحدت ملي و هم از طريق پايان دادن به دخالتهاي ويتنام. علاوه بر اين، ح ك ك فكر مي كرد كه جنگ را مي برد. البته معلوم شد كه تحليلي بسيار ذهني بود. 

پل پوت به دو روزنامه نگار غربي ديگر كه به كامبوج دعوت شده بودند گفت كه ويتنام به تنهايي نمي توانست كامبوج را شكست دهد زيرا "در ويتنام چيزي نيست". او گفت كه نقشه ويتنام اين بود كه شوروي نيروهاي پيمان ورشو را از اروپا براي اشغال كامبوج بفرستد. ولي آمريكا و متحدين آسياي جنوب شرقي او اين حركت را تاب نخواهند آورد و مضافاً اين كار جبهه اروپايي امپراتوري شوروي را تضعيف كرده و آن را آماج حملات ناتو مي كند.

شوروي كه خود را با توافقنامه ميان آمريكا و چين مورد تهديد مي ديد، به حمايت خود از ويتنام ادامه داد. برژينسكي مشاور امنيت ملي جيمي كارتر رييس جمهور آمريكا بعداً با افتخار اعلام كرد كه "من از چيني ها خواستم كه از پل پوت حمايت كنند، من تايلند را تشويق به حمايت از كامپوچيه دمكراتيك كردم." (75) در فوريه 1979، چين با 250 هزار سرباز براي "درس دادن به ويتنام" به اين كشور حمله كرد ولي ويتنامي ها به آنها درس بهتري دادند. اميد و محاسبات ح ك ك به اينكه از طريق ائتلافهايي ارتجاعي به نجات كامبوج و پيروزي نائل آيد بطرز وحشتناك غلط از آب درآمد.   

ويتنام در دسامبر 1978 با همان استراتژي "شكفتن لاله" كه سايگون را ساقط كرد، به كامبوج حمله كرد. نيروهاي مسلح ويتنام عبارت بود از يكصد هزار ويتنامي و سي هزار كامبوجي. كل هشتاد هزار نيروي مسلح كامپوچيه در مرزهاي شرقي مستقر شدند. به اين حساب كه جنگ موضعي در خواهد گرفت. نيروهاي ويتنام از شمال و جنوب مواضع آنها را در هم كوبيدند و در مركز كامبوج به هم رسيدند. سپس پخش شدند. بخشي از آنها به طرف شرق، از پشت سر به نيروهاي كامبوجي مستقر در مرز حمله بردند. مابقي در جهت غرب و همه جهات پراكنده شدند. دو هفته بعد، در روز هفتم ژانويه 1979 پنوم پن را به اشغال درآوردند.

رهبري ح ك ك  با خفت تمام مثل لون نول با هليكوپتر فراري شدند.

 

بخش چهارم: برخي مسائل استراتژيك

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درباره مالكيت خصوصي و برابري

براي براه انداختن يك بحث تحريك آميز بگذاريد نقل قول ماركس و انگلس در مانيفست كمونيست را نقل كنيم: "به يك معنا، تئوري كمونيستها را مي توان دريك جمله خلاصه كرد: لغو مالكيت خصوصي" (76)

آيا اين همان كاري نيست كه ح ك ك مي خواست انجام دهد؟ و چرا نبايد سريع و يك شبه انجامش مي دادند؟

درك آنها از مسئله دو اشكال داشت كه ارتباط لاينفك با يكديگر داشتند. يكي درك غلط آنها از مالكيت خصوصي و ماهيت و نقش متضادش در كشوري مثل كامبوج بود ـ يعني مسئله انقلاب دمكراتيك نوين. دومي درك غلط از معناي نفي سرمايه داري بوسيله سوسياليسم بود. خط و سياست ح ك ك عليرغم استفاده از ترمينولوژي ماركسيستي، در هر دو زمينه عميقاً ضد ماركسيستي بود.

بنيانگزاران ماركسيسم در مانيفست كمونيست توضيح مي دهند كه منظورشان اين نيست كه "پيشه ور خرد و دهقان كوچك" را از بين مي برد.  "نيازي به از بين بردن آن نيست. چرا كه تكامل صنعت تا حد زيادي آنرا از بين برده است و هر روز بيش از پيش از بين مي برد." اين نوع مالكيت خصوصي بسيار پيش از سرمايه داري وجود داشته است و تجربه انقلابات سوسياليستي نشان داده كه حتي بسيار پس از آنكه سرمايه داري بعنوان يك نظام ازبين برود، باقي خواهد ماند. آماج اصلي سوسياليسم، سرمايه است. سرمايه "آن نوع مالكيت خصوصي است كه كار دستمزدي را استثمار مي كند، و فقط در شرايطي تزايد مي يابد كه ذخيره جديدي از كار دستمزدي براي دور جديدي از استثمار به آن برسد." بنابراين سرمايه نوع خاصي از مالكيت خصوصي است: محصول كار دستجمعي كارگران است كه توسط طبقه اي نسبت به آنان منافع متخاصم دارد، تصاحب مي شود. بنابراين "سرمايه دار بودن، قدرت شخصي نيست، بلكه قدرت اجتماعي است". بوضوح بر اين نكته تاكيد شده است كه هدف "از ميان بردن تملك خصوصي محصولات كار... كه براي توليد مجدد زندگي بكار مي رود" نيست. "ما تنها مي خواهيم خصلت مصيبت بار اين تملك را از ميان ببريم زيرا در اين طرز تملك كارگر تنها براي آن زنده است كه بر سرمايه بيفزايد و تا زماني اجازه دارد زنده بماند كه مصالح طبقه حاكمه اقتضا كند". 

براي توضيح، بسط و كاربست تحليل بالا در مورد كامبوج، اجازه بدهيد ابتدا به اين جنبه از مالكيت خصوصي بپردازيم. برخلاف پيش بيني ماركس و انگلس در اواسط قرن نوزدهم، تا كنون تمام انقلابات سوسياليستي در كشورهايي رخ داده اند كه نه مالكيت سرمايه داري، بلكه مالكيت خرد معمولترين نوع مالكيت در آنجا بوده است. (حتي در روسيه كه يك كشور امپرياليستي بود، اكثريت جمعيت دهقان بود.) چين هم تحت حاكميت "سه كوه" امپرياليسم، فئوداليسم و آنچه مائو سرمايه داري بوروكرات خواند ( آن نوع سرمايه داري كه با امپرياليسم، زمين داران بزرگ و دولت حلقه هاي اتصال دارد) قرار داشت.

كامبوج در بسياري موارد از چين متفاوت بود ولي باز هم در موارد اساسي چندان متفاوت نبود. اكثريت وسيع مردم تحت ستم و استثمار هر سه كوه بود. بطور خاص، دهقانان نمي توانستند با كار روي زمين حتي معيشت خود را تامين كنند زيرا مداوماً به اين سه باج مي دادند. چه به شكل اجاره و ساير اشكال استثمار توسط ملاكين فئودال و چه به ماليات بگيران و ربا خواران كه اضافه توليد شده توسط دهقان را مي مكيدند. اين اضافه بطور عمده، دوباره در توليد سرمايه گزاري نمي شد. بلكه صرف تامين يك سلسله مراتب اشرافيت فئودالي (بويژه دربار) و دم و دستگاه اداري مستعمره چي ها و دست نشاندگان آنها (دولت فئودال ـ سرمايه داري بوروكرات سيهانوك) و ساير اشكال انگلي (نظير رباخواران و سلسله مراتب بودايي) مي شد.

 

انقلاب دمكراتيك نوين

همانگونه كه بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي به درستي مطرح مي كند، "آماج انقلاب در اين دسته از كشورها عبارت است از امپرياليسم خارجي، بورژوازي كمپرادور ـ بوروكرات، و فئودالها. اين طبقات در پيوند تنگاتنگ با امپرياليسم قرار دارند و بدان وابسته اند. انقلاب در اين كشورها از دو مرحله مي گذرد: نخست، انقلاب دمكراتيك نوين كه مستقيماً به مرحله دوم، يعني انقلاب سوسياليستي مي انجامد. خصايص، اهداف و وظايف مرحله نخست انقلاب، پرولتاريا را قادر و ملزم مي سازد تا با تمام طبقات و اقشاري كه مي توان حمايتشان از برنامه دمكراتيك نوين را جلب كرد، جبهه واحد گسترده اي  تشكيل دهد. اما اين كار بايد برمبناي رشد و تحكيم نيروهاي مستقل پرولتاريا، منجمله نيروهاي مسلح پرولتاريا تحت شرايط مناسب و اعمال هژموني طبقه كارگر بر ساير اقشار انقلابي توده، خصوصاً دهقانان فقير انجام پذيرد. سنگ بناي اين اتحاد، همانا وحدت كارگر ـ دهقان و پيشبرد انقلاب ارضي است. (يعني مبارزه عليه استثمار نيمه فئودالي در نقاط روستايي و يا تحقق شعار "زمين به كشتگر" است) كه يك بخش مركزي برنامه دمكراتيك نوين است." (77)

حتي اين مرحله دمكراتيك نوين نيز به صورت كامل در كامبوج پيش نرفت. در آغاز، آماج انقلاب به درستي تعيين شدند و دهقانان براي يك جنگ رهايي بخش و انقلاب ارضي بسيج شدند. اما در همان حدود  دو سال پيش از پيروزي، گرايش&#