Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جهانی برای فتح  سه-شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶ برابر با ۱۷ اکتبر ۲۰۱۷       

جهانی برای فتح شماره 24

انتشار: 1377/1998

فهرست مطالب:

 

1-زنجيرها را بگسليد، خشم زنان را بمثابه نيروی قدرتمندی برای انقلاب رها سازيد

 

2- لنين درباره مسئله زن

 

3- تصميمات كميته مركزي حزب كمونيست چين

درباره كار در ميان زنان در روستاهاي مناطق آزاد شده (1948)

 

4- زنان نيمي از آسمان را بر دوش دارند

انتشار مجدد دو سند تاريخي

 

5- ماجراي مانيفست حزب كمونيست

 

6- از تكثير يك سند تاريخي

 انتقاد از خود حزب كمونيست اندونزي ـ 1966

 

7- نقد كتاب :

در دوران استالين چه مي گذشت؟

 

 

 

 

 

 

زنجيرها را بگسليد، خشم زنان را بمثابه نيروی قدرتمندی برای انقلاب رها سازيد

 

از مجله جهاني براي فتح، شماره 24، سال 1377

 

پيشرويهای جنگ خلق در نپال يكبار ديگر چيزی را ثابت كرد كه پيش از آن در پرو و ساير جنبشهای انقلابی مشاهده شده بود: فوران پتانسل انقلابی عظيم زنان به مثابه نيروی قدرتمندی برای انقلاب.در هر دوی اين كشورها پيوستن دسته دسته ی زنان دهقان فقير به انقلاب، همه را شگفت زده كرده است (در هر دو كشور پرو و نپال دهقانان فقير، تحت رهبری پرولتاريا ، نيروی عمده انقلاب را تشكيل می دهند) . داغ لعنت خوردگان ديروز، امروز به كندن گور مرتجعين مشغولند و در حال ساختن جامعه ای نوين هستند. زنان به تمام عرصه های فعاليت انقلابی ميپيوندند، در دسته های چريكی وارد ميشوند، رهبری تشكلات توده ای را بدست ميگيرند و يا در هيئت اعضاء و رهبران حزب پيشاهنگ ظاهر می شوند.

شكی نيست كه بيداری زنان يك دستاورد بزرگ مبارزه انقلابی پرولتاريا است. ابعاد كيفی وكمی شركت زنان در انقلاب پرولتری بسيار بيشتر وعظيمتر از هرجنبش انقلابی و توده ای ديگر است.

در جهان كنوني، كليه طبقات و نيروهای سياسی تلاش دارند تا زنان را زير پرچم خود بسيج كنند. اين خود در تاييد نظر لنين است كه بدون مشاركت توده ها هيچ چيز در عصر ما شدنی نيست. درگير شدن زنان در تمام جنبشهای مردمی و دمكراتيك واقعا يك ويژگی برجسته دهه های اخير بوده است.

بطور مثال، «ببرهای رهاييبخش تاميل ايلام » توانسته بخش بزرگی از زنان را به خود جلب كند. اين زنان با شجاعتی كم نظير در نبرد عليه رژيم ارتجاعی آن منطقه ميجنگند. در ويتنام، اريتره و فلسطين نيز زنان نقشی قدرتمند در جنبشهای رهاييبخش ملی بازی كرده اند.اين نكته در تاييد حرف ماركس است كه ميگويد ميزان مشاركت زنان در جنبش انقلابی معيار تعيين نفوذ آن جنبش در ميان مردم است.

اما ميان نوع مشاركت زنان در تشكيلات «ببرهای رهايبخش تاميل ايلام » و يا جنبش مقاومت فلسطن از يك سو ، و نوع مشاركت زنان در مبارزات انقلابی تحت رهبری حزب و ايدئولوژی پرولتری از سوی ديگر، تفاوت اساسی وجود دارد. تفاوت اساسی در اينست كه آيا خود جنبش می تواند به ورای مرزهای دموكراسی بورژوايی حركت كند، آيا جنبش صرفا در پی اينست كه جامعه ای سرمايه داری بر مبنای مبادله «آزادانه و برابر » كالاها (كه نيروی كار مهمترينش است) بنيان نهد، و يا اينكه بالعكس، اين جنبش بذر جامعه ای را حمل می كند كه در آن كار ديگر كالا نيست و تمايزات طبقاتی از ميان برداشته ميشود.

انقلابيون كمونيست به زنان به عنوان سربازان صرف ارتش خلق و يا نيروی ذخيره كار نگاه نميكنند. از نظر كمونيستها به تحقق پيوستن آن نوع انقلابی كه كمونيستها برايش مبارزه ميكنند، با مشاركت زنان رابطه لاينفك دارد. فريدريش انگلس در كتاب معروفش به نام «منشاء خانواده، مالكيت خصوصی و دولت » نشان داد كه ستم بر زنان ناشی از تقسيم جامعه اوليه به طبقات است و رهايی كامل زنان،با هدف ساختن يك جامعه كمونيستي، يك جامعه عاری از تمايزات طبقاتي، كاملا ممروج و جدا ناشدنی است.

كشورهای تحت سلطه در آسيا، آفريقا و آمريكای لاتين طی دهه متعاقب جنگ جهانی دوم، مراكز توفانی انقلاب جهانی پرولتری بوده اند. در اين كشورها انقلاب به ناگزير، ابتدا از مرحله دمكراسی نوين به انقلاب سوسياليستی گذر ميكند.

همانگونه كه می دانيم انقلاب دمكراتيك نوين، يك انقلاب بورژوا دمكراتيك است چرا كه هدف بلافصل اين انقلاب نه سرنگونی مناسبات بورژوايی بلكه سرنگونی امپرياليسم، فئوداليسم وسرمايه بومی مرتبط با امپرياليسم است. انقلاب دمكراتيك نوين تحت رهبری پرولتاريا انجام ميشود و به عملی كردن وظايف بورژوا دمكراتيك اين انقلاب، در واقع راه را برای مرحله دوم انقلاب يه انقلاب سوسياليستی هموار ميكند.

ضروری است شركت زنان در انقلاب دمكراتيك نوين را از اين زاويه نيز برسی كنيم.

 

زنان ودمكراسی

اين اصلی جا افتاده است كه كمونيستها برای تمام حقوق دمكراتيك مبارزه ميكنند.برابری زنان يكی از مهمترين حقوق دمكراتيك است. در عين حال، كمونيستها به اين نكته نيز واقفند كه دمكراسی نتوانسته ونميتواند مسايل مربوط به ستم ونابرابری را حل كند.به علاوه، دمكراسی در «آزادترين » جمهوريها نيز همواره محدود و تابع مهمترين آزادی بورژوايي (يعنی آزادی استثمار نيروی كار جهت كسب سود) است. تا زمانی كه جامعه به طبقات تقسيم شود، بخش اعظم كار خانگی و بچه داری به دوش زنان خواهد افتاد. تا زمانی كه ميان زن و مرد تمايز اجتماعی موجود باشد، الزاما زنان به هزارويك شكل با مردان نابرابر وتابع آنهاخواهند بود.

شاهد هستيم كه حتی در كشورهای بورژوا دمكراتيك نظير آمريكا ،فرانسه وانگليس برابری زنان حاصل نشده است. يك نگاه سطحی به پارلمان ها، ليست سران دولتها يا هيئت مديره های شركتها در اين كشورها نشان ميدهد كه اين نهادها شديدا زير سلطه مردان قرار دارند. عليرغم وجود يك گرايش عمومی در مورد اعلام برابری قانونی دستمزد زنان و مردان، ثابت شده است كه عملا دستمزد زنان، عليرغم داشتن سطح آموزش و تخصص برابر با مردان،از آنها كمتر است.

علاوه بر اين، حتی در كشورهای امپرياليستی روند برجسته آن است كه اقشار بشدت فقير، بطور روزافزونی از زنان تشكيل ميشود.سرمايه داری آخر قرن بيستم همچنان از نظام «دو رتبه اي » استفاده ميكند و اقليت بزرگی از مردم را در شرايط فقر رقتبار نگه می دارد. بسياری از خانواده ها تحت سرپرستی مادران مجرد قرار دارند. زنان بسياری يا وادار به كار با دستمزد كم ميشوند ويا كاملا از بازار كار رانده شده و به كار نابود كننده خانگی زنجير ميشوند و در عين حال به وظيفه بزرگ كردن بچه ها در شرايط فقر رقتبار ، مواجه ميشوند. برخی جامعه شناسان غربی اين پديده را «زنانه شدن فقر » ناميده اند.

اما ستم بر زن تنها محدود به يك طبقه نيست. در يك جامعه طبقاتي،زنان طبقات مختلف تحت ستم قرار ميگيرند. همين امر باعث بروز مقاومت و پا گرفتن جنبشهای مهم ميان زنان اقشار و طبقات مختلف در كشورهای امپرياليستی و كشورهای تحت سلطه ميشود. زنان سراسر جهان به انواع مختلف شوونيسم پدرسالارانه و مردسالارانه و نيز عقايد و سنن عقب افتاده ملازم به آنها (كه در قوانين و نهادهای اجتماعی بورژوا دمكراتيك نه تنها محدود نشده بلكه تقويت هم می شوند) روبرويند.

زنان شورشگری كه حاضر نيستند تن به نقشی بدهند كه جامعه بورژوايی برايشان تعيين كرده،موج مهمی از مقاومت توده ای عليه طبقات حاكمه اين كشورها را تشكيل ميدهند. بنابراين ،مبارزه عليه ستم بر زنان نيروی جديد و قدرتمندی را وارد صحنه ميكند كه پيشاهنگ پرولتاريا بايد ياد بگيرد كه چگونه آنرا به عنوان بخشی از مبارزه برای انقلاب رهبری كند.

 

كشورهای تحت سلطه

زنان در كشورهای تحت سلطه بخش اعظم قربانيان حدت يابی استثمار در سطح جهان را تشكيل ميدهند.خود همين شرايط فقر فزاينده،سوخت وساز دور نوينی از صنعتی شدن رادر بعضی از اين كشورها تامين ميكند. سرمايه امپرياليستی مثل براده اهن جذب اين كشورها ميشود و فقر و فلاكت مردم،پايه و مايه سودهای كلان ميشود.رژيمهای ارتجاعي (مثل چين، بنگلادش وزئير) در رقابت با يكديگر جهت ترغيب امپرياليستها برای سرمايه گذاری در كشورها يشان، چوب حراج بر منابع انسانی وطبيعی خود ميزنندتا اين كفتارها شيره جان مردم را در كارخانه ها و كارگاه ها زير فشارهای جانفرسا بمكند.زنان اين كشورها يكی پس از ديگری به صفوف انبوه ارتش پرولتاريا می پيوندند.

در چين كه ميتوان گفت رهبرانش يكی از شديدترين، نامحدودترين و افراطی ترين پروسه های توسعه اقتصادی سرمايه دارانه تاريخ جهان را پياده كرده اند،ميليونها دختر و زن روستايی برای كارهای شاق در «منطقه تجاری آزاد » به هنگ كنگ رانده شده اند. در بنگلادش كه نيروی كار شاغل در صنعت دوزندگی اش از مرز يك ميليون گذشته، لشكرهای جديدی از پرولتاريا بوجود امده كه عمدتا زن هستند. در كشورهای تحت سلطه زنان بشدت قربانی عقب ماندگی فئودالی اين كشورها هستند.در اين كشورها عقب ماندگی فئودالی حفظ شده ودر «جهان مدرن » ادغام شده است. در صنعت قاليبافی در كشورهايی نظير ايران، هند و غيره، امپرياليسم «مدرن » با مناسبات ستمگرانه سنتی رابطه ای متقابل و پر منفعت برقرار ميكند.

و زنان وكودكان را به داربست قالی ميخكوب ميكند تا برای بازار جهانی توليد كنند. بدين جهت است كه بسياری كشورهای آسيا، آفريقا، آمريكای لاتين را به درستی ميتوان «نيمه فئودال » ناميد.بنابراين، پايه قدرتمندی برای خروشيدن زنان وجود دارد. اما علت جذب زنان به مبارزه انقلابی را نميتوان تنها به استثمار مستقيم آنها به عنوان كارگر يا دهقان توسط طبقات ارتجاعی توضيح داد. يااينكه مسئله را به اين تقليل داد. علاوه بر اين استثمار مستقيم توده زنان زحمتكش زير بار سلطه مردان، سنن و نهادهای اجتماعی و مذهبی خققان آور نيز قرار دارند. اين بار بر گرده زنان اقشار مرفه نيز سنگينی ميكند.

بار سنگين هزارارن ساله به اشكال بيشمار بر پشت زنان قرار گرفته است.حكام اسلامی در افغانستان قرون وسطی را برای زنان بازسازی كرده اند: آنها زنان را در خانه هايشان حبس كرده و كوچكترين حركتشان را كنترل ميكنند. آنچه به «آپارتايد جنسي » معروف شده است يكی از اشكال شديد ستم فئودالی بر زنان است كه در ميان دريائی از خرافات مذهبی در بسياری نقاط جهان رايج است. كنترل و استبداد مطلق افراد مذكر خانواده بر زنان همراه با رفتار و سنن ارتجاعی كه در تار و پود جامعه تنيده شده است، هنوز وجه مهمی از زندگی بخش بزرگی از زنان جهان است. تنها چند مثال بزنيم: چادر نفرت انگيز، ختنه دختران و عقيم سازی اجباری زنان، ازدواج از پيش تعيين شده كودكان، «مالكيت » مردان بر فرزندان، رشوه گيری تحت نام دوري (در هند «جهيريه »به اين نام خوانده ميشود. مترجم) ، كتك زدن زنان، «حق » مردان به طلاق دادن و زنا كردن (كه هر دوی اينها برای ميليونها زن يا ممنوع است و يا مجازات به همراه دارد) ... اين همه ستم بالجبار به مقاومت و به امواج نوين مبارزه پا ميدهد.

علاوه بر اينها و ساير «سنتهاي » فئودالی يا نيمه فئودالي، زنان كشورهای تحت سلطه دوش به دوش زنان كشورهای «پيشرفته » از اشكال «مدرنتر » ستم و تحقير بر زنان نيز «بهره مند » ميشوند. مثلا: اشكال گوناگون آزار جنسي، پورنوگرافي، فحشا و اشكال چندگانه خشونت (منجمله تجاوز و تنبيه جسمي) . در بسياری از موارد اشكال ستم فئودالی و مدرن با هم درمياميزند ودست در دست هم زنان را در موقعيت فرودست نگاه ميدارند. (نبايد فراموش كنيم كه در كشورهای «پيشرفته » نيز برخی از عقب افتاده ترين اشكال ايدئولوژيك برای انقياد زنان موجود است:نظير رشد ارتجاع مذهبی در آمريكا كه بنيادگرايان مسيحی با حق سقط جنين مخالفت ميكنند و خواستار بازگشت به ارزشهای ارتجاعی سنتی در خانه و به طور عام هستند.)

بنابراين شركت زنان در مبارزه انقلابی صرفا وسيله ای برای ضربت زدن به اين سرمايه دار يا آن زمين دار و يا دولتی كه اين طبقات ارتجاعی را نمايندگی ميكند، نيست. بلكه اين حركت ضربتی است بر سرچشمه های ستم بر زن: يعنی همان مناسبات اجتماعی كه از زمان ظهور طبقات بوجود آمده است.

 

ديدگاه های طبقاتی مختلف

چه در غرب و چه در كشورهای تحت سلطه، زنان بهيچوجه يك عامل «حاشيه اي » و يا مقطعی در مبارزه طبقاتی نيستند.بيش از پيش روشن شده است كه آنها در كانون پروسه ستم و استثمار قرار دارند.نتيجه منطقی و ناگزير اين واقعيت آن است كه زنان بطور فزاينده ای در اين كانون مبارزه عليه نظام ارتجاعی و امپرياليستی قرار گرفته اند و خواهند گرفت.

دشمن طبقاتي، ظرفيت انقلابی زنان را به روشنی دريافته و گامهای مهمی برداشته تا نه تنها پتانسيل انقلابی را درهم بكوبد بلكه آن را به مجراهايی بكشاند كه برای نظام امپرياليستی جهانی بی ضرر باشد. و به حفظ آن كمك كند. بطور مثال، امپرياليستها كه از درنده ترين و كثيف ترين مرتجعين حمايت ميكنند، بر شرايط اسف بار زنان اشك تمساح ميريزند. آنها برای سرپا نگه داشتن شيوخ خليج و حق آنان در احيای حرمسراهايشان، جنگ براه می اندازند (مثل كمك به شيوخ كويت در جنگ خليج) ؛ به رژيمهايی مثل طالبان در افغانستان كمك می كنند؛ از رژيمهايی مانند السالوادور (كه جوخه های مرگش راهبه های كابوليك را در سال ١٩٨٠ به طور وحشيانه مورد تجاوز و كشتار قرار دادند و جديدا افشاء شده كه مقامات ارشد آمريكايی در آن كشور از اين جنايت با خبر بودند) حمايت ميكنند. همزمان با اين جنايتها، عواملشان در سازمانهای به اصطلاح (NGO) موظف اندكه پروژه های معينی را در ميان زنان (به ويژه در مناطق فقير و روستايي) در كشورهای تحت سلطه به پيش ببرند. هر چقدر هم كه نيت برخی ازافراد فعال در اين برنامه ها خير باشد، اين برنامه ها در كليت خود در چارچوب طرحهای عمومی امپرياليستها قرار دارد. و هدف عبارت است از مهار كردن نارضايتی های زنان، دور كردن آنان از مسير مبارزه انقلابی و كشاندنشان به مجرای طرحهای رفرميستی با اين توهم كه برای زنان برابری بيشتری بدنبال خواهد داشت. اما حجم زياد توجه امپرياليستها و سازمانهای به اصطلاح «غير دولتي »به كار در ميان اين اقشار نشانه آن است كه وظيفه مبارزه برای متشكل كردن زنان، وظيفه بسيار مهمی است.

ميان برخورد انقلابی پرولتاريا به مسئله زن بابرخورد نيروهای طبقاتی ديگر، حتی راديكالترين بورژوا دمكراتها، تفاوتهای بزرگی موجود است. از جمله آنكه پرولتاريای انقلابی به شورش زنان عليه وضع موجودآگاهانه دامن ميزند.حال آنكه جريانات ديگر مداوما ميخواهندغليان زنان را مهار كنند و در چارچوبه های محدود نگاه دارند؛ آنان از يك سو به زنان به مثابه دژكوبهای ارزشمند عليه دشمن نگاه ميكنند و از سوی ديگراز اشتياق انقلابی زنان برای نيل به جامعه ای كاملا متفاوت، هراس دارند.

بارها و بارها از ناسوناليستها و انقلابيون بورژوادمكرات شنيده ايم كه ميگويند پيش كشيدن مسئله زنان باعث ايجاد تفرقه در صفوف مبارزه ميشود. اين حرف تنها زمانی ميتواند حقيقت داشته باشد كه هدف «مبارزه » برپا كردن يك جامعه مشتمل از استثمارگران و استثمار شوندگان، مردسالاری و پدرسالاری و ديگر سنن و رفتارو افكار ارتجاعی باشد.سياست ترس از «افراط » در مسئله زنان ناگزير موجب آن ميشود كه زنان حتی در فعاليتهای انقلابي «مجاز » نيز نتوانند بطور كامل و موثر شركت كنند.

بالعكس، انقلابيون پرولتری با آغوش بازاز شورش زنان استقبال ميكنند و بارورش ميسازند. از نظر انقلابيون كمونيست تضادهای ناشی از شركت فعال زنان در جنبش (يعنی مواجه شدن با مقاومت مردان) يك ويژگی ضروری جنبش انقلابی است. برخورد درست به مسئله به شيوه آموزش، انتقادو انتقاد از خود، همچنين دامن زدن به مبارزه آگاهانه (منجمله ترغيب روحيه شورشی در زنان) عليه ايده ها وعملكردهای عقب افتاده درون جنبش انقلابی هم زنان و هم مردان و كل جنبش را به سطح عاليتری ارتقاء ميدهد. تضاد ميان زن و مرد را به ناديده گرفتن و آرزوی غيب شدن، نميتوان ناپديد كرد. تلاش برای منحل كردن آن درون «مبارزه »عمومی (آنگونه كه نيروهای بورژوا وشووينيستهای مردسالار عمل ميكنند) نيز اين تضاد را از بين نمی برد. اين روش تنها به محدود كردن شركت زنان در جنبش ختم ميشودو مقاومت زنان دير يا زود به طرقی كه ممكنست زياد مساعد حال انقلاب نباشد، فوران خواهد كرد.

فمينيستها و ديگران، كمونيستها را مورد انتقاد قرار ميدهند كه با «انگيزه های معين » زنان را به شركت در مبارزه انقلابی تشويق ميكنند. انقلابيون كمونيست پتانسيل انقلابی عظيم زنان (به ويژه در ميان اقشار تحتانی جامعه) را درك ميكنند.خشم اين زنان در واقع نيروی قدرتمندی برای انقلاب است كه بايد به مثابه بخشی از نيروی انقلابی تمام توده ها عليه نظام ارتجاعی رها شود.تنها «انگيزه معين »كه به آن اعتراف ميكنيم اين است: جنبش امروز،در نقاطی مانند پرو و نپال يا در نقاطی كه مبارزه همه جانبه ای برای كسب قدرت در جريان است، به مرحله جنگ خلق رسيده است.ما كمونيستها معتقديم كه شركت همه جانبه زنان در جنبش انقلابی امروز يكی از عوامل بسيار مهم است كه اين جنبش را قادر خواهد كرد تبديل به جنبش فردا، يعنی انقلاب سوسياليستي، شود. انقلاب سوسياليستی گام به گام مناسبات مالكيت كهن و نهادهای منطبق برآن را از بين خواهد برد. و مبارزه برای از بين بردن ستم بر زن يكی از آنها و يكی از كانونهای مهم آن خواهد بود.

 

سوسياليسم در چين

مائو بر وجود «عناصر سوسياليستي »در انقلاب دمكراتيك نوين (به مثابه يك مرحله ضروری در انقلاب پرولتری در كشورهای تحت سلطه كه بخش اعظم جمعيت جهان را در خود جای ميدهند) تاكيد ورزيد. در واقع او تاكيد كرد كه وجود اين عناصر يكی ار ويژگيهای كليدی است كه اين انقلاب دمكراتيك را در مقايسه با انقلاب دمكراتيك كهن، «نوين »ميسازد. و انرا بخشی از انقلابسوسياليستی پرولتاريايی جهانی ميكند.

الگوی چين به روشنی نشان ميدهد كه «دو راه »در پيش پای رنان است.پرولتاريا پس از به انجام رساندن انقلاب دمكراتيك در ١٩٤٩ ، انقلاب سوسياليستی را آغاز كرد. پرولتاريا در اين راه به نبردهای مكرر عليه بقايای جامعه كهن دست زد و با تلاشهای پی درپی به كسانی كه در حزب خواستار متوقف كردن انقلاب و ايجاد يك جامعه سرمايه داری بودند، مقابله كرد. طی چندين دهه ساختمان سوسياليسم در چين، پيشرفتهای عظيمی در بسيج زنان در تمام عرصه های مبارزه، در مبارزه عليه افكار و سنن كهنه و ايجاد پديده های نوين سوسياليستي، انجام شد.انقلاب فرهنگی نقطه عطف اين جهشها بود كه طی آن ميليونها تن در جهت بر پا نگه داشتن انقلاب و پيشبردش به سوی كمونيسم، درگير نبرد مرگ و زندگی شدند. زبانزد همگان است كه اين جنبش عظيم، زنان را بگونهای بيسابقه درگير مبارزه كرد. اين مسئله در مورد تمام اقشار جامعه صدق می كند. كارگران، دهقانان، و روشنفكران انقلابی كه جنبش گاردهای سرخ را تشكيل ميدادند. اين مسئله در صفوف بالايی حزب نير صادق بود. رفيق چيان چين، نقش تاريخی به عنوان يكی از رهبران اصلی مقر انقلابی درون حزب كمونيست چين بازی كرد. و در عرصه مهم مبارزه عليه عقايد كهن آثار پرقدرتی تحت رهبری وی بوجود آمدند كه موازين هنری نوينی برای توصيف موقعيت و رسالت پرولتاريا در عرصه هنرو فرهنگ وضع كردند. تجسم بخشيدن به قهرمانان زن انقلابی و پرقدرت يكی از ويژگيهای برجسته اين آثار بود.

همانگونه كه ميدانيم انقلاب فرهنگی نهايتا به دست تهاجم ارتجاعی دن سيائوپين و خيانت هواكوفن شكست خورد. خود چيان چين به علت مبارزه خستگی ناپذيرش برای آرمانهای پرولتاريا و برای خط انقلابی پرولتری مائو تسه دون، به عنوان دشمن شماره يك و به جرم مسخره سوءاستفاده از قدرت در جهت مقاصد شخصي، توسط مرتجعين در سال ١٩٨٠ محاكمه شد. وی در دادگاه به شجاعت از پرچم سرخ دفاع كرد و به تنها جرم خود يعنی انقلاب كردن، اعتراف كرد. وی بدين ترتيب، دادگاه خود را به محاكمه كسانی تبديل كرد كه وی را متهم می كردند. (يعنی دن سيائوپين و هواكوفن) .

 

كهنه در مقابل نو

و اما شرايط زنان در چين سرمايه داری كنونی چگونه است؟ بی شك برخی از زنان مثل برخی از مردان به چپاول مايملكهای سابقا كلكتيو (جمعي) مردم به نوايی رسيده اند و يا آزادی يافته اند كارگران و توده های زحمتكش را استثمار كنند. احيای سرمايه داری اما برای اكثريت زنان چيزی جز بردگی مجدد در چنگال سلطه مردسالاری به ارمغان نياورده است. نه تنها بردگی اقتصادی بلكه بردگی جسمی و اجتماعي. اين مسئله هم در مورد «مناطق آزاد تجاري » مانند كانتون صدق می كند و هم در مورد روستاها كه دوباره به مناطق وحشت و فلاكت برای اكثريت عظيم روستائيان تبديل شده، و يا در مورد شهرهای پر زرق وبرق چين جديد سرمايه داري. اشكال كهن ستم بر زنان مثل دملهای چركين مجددا در سراسر كشور ظاهر شده اند. عقايد فئودالی و كنفوسيوسی در مورد پست بودن زنان بطرز انتقامجويانه ای ، ظهور مجدد يافته اند. تن فروشی كه در چين مائو از بين رفته بود، همزاد ناگزير جامعه ای است كه در آن كار انسان دوباره به كالايی برای خريدوفروش تبديل شده، و در انجا «ثروتمند شدن شكوه مند است »شعاری است كه سردمداران حكومت با بيشرمی تمام تبليغش ميكنند.از بين بردن نوزادان دختر چنان گسترده است كه واقعيت زشتش حتی در آمار جمعيتی نيز ظاهر ميشود. چين يكبار ديگربرای اكثريت زنان جهنم شده است.

پس می بينيم كه از نطر توده های زنان و نيز كل جامعه، فرق «دمكراسی كهن »با «دمكراسی نوين » موضوع كوچكی نيست. خلاصه مسئله اين است كه: آيا استثمار و ملازمه ناگزير آن، يعنی ستم بر زن كه ويژگی مشترك كليه جوامع طبقاتی است،همچنان پابرجا خواهد ماند؟ يا اينكه راه طولانی و سخت، برای ايجاد مناسباتی كاملا متفاوت ميان زن و مرد را در پيش خواهيم گرفت؟ اكنون از نپال، پرو و ساير كشورهای درگير در مبارزه انقلابی خبر ميرسد كه جنگجويان و رهبران تازه نفسی از صفوف تحت ستم ترين زنان بر ميخيزند.اينها كه امروز به مقام قهرمانان زن انقلابی ارتقاء يافته اند، ديروز توسری ميخوردند وتحقير ميشدند. اينگونه زنان هرگز به انقلاب نيم بند قانع نمی شوند. آنها الگوها پر نفوذی برای ساير زنان ميشوند و جنبش انقلابی و اهدافش را به مصاف می طلبند.

انقلابيون پرولتر با دوختن يك چشم به آينده و يك چشم به الزامات جاری انقلاب از صميم قلب برای عملی كردن اين شعار گام بر می دارند: «خشم زنان را به مثابه نيروی قدرتمندی برای انقلاب رها كنيد ». مانند هر عمل انقلابی بزرگ ديگر،پيشاهنگ پرولتری در جريان عمل به تجارب غنی وجديدی دست می يابد و بر مشكلات جديد فائق ميشود. همانگونه كه مائو در «گزارش در باره بررسی جنبش دهقانی در هونان » در ١٩٢٧ نوشت، هرگز بدون فراتر رفتن از «حد معقول » نمی توان ناروايی ها را درست كرد. اين نكته در مورد موقعيت كنونی زنان بسيار صدق ميكند. انقلاب ايجاب ميكند كه ميليونها زن از تمامی زنجيرهايشان، منجمله زنجير سنن و سلطه مردسالاري،بگسلند وابتكارات انقلابی خود را بكار بندند.

اگر احزاب و تشكيلات كمونيست،به درستی و با انرژی فراوان ماركسيسم.لنينيسم.مائوئيسم را در اين زمينه پياده كنند، خيل زنان به صفوف مبارزين و رهبران انقلاب خواهند پيوست. واقعيت دال بر آن است كه موضع و پراتيك «جنبش انقلابی انترناسيوناليستي » و احزاب وو سازمانهای متشكل در آن با الهام از ماركسيسم.لنينيسم.مائوئيسم دروازه ها را بر روی چنين تحولی بطور گسترده باز كرده است. به اين وصف هنوز نميتوان ابراز رضايت نمود چرا كه كارهای زيادی برای بسيج كامل زنان درون مبارزه انقلابی بايد انجام شود. پيشرويهای كنونی تنها آغاز كار است. پرده نخست نمايشی است كه همه ناباوران را به باور خواهد رساند: زنان بر ميخيزند، جهان متعفن كنونی را زيرو رو ميكنند و جهان نوينی را خشت خشت از نو بنا می نهند.

 

 

 

لنين درباره مسئله زن

از جهانی برای فتح شماره 24

متن زير گزيده اي است از "خاطرات من از لنين، گفتگويي درباره مسئله زن" نوشته كلارا زتكين. اين متن بر پايه مكالماتي كه در پاييز 1920 بين لنين و كلارا زتكين صورت گرفت، به رشته تحرير درآمد. (متن حاضر را از روي نسخه "رهايي زنان – نوشته هايي از لنين" از انتشارات انترناسيونال، بازتكثير كرده ايم.)

"بنابراين براي ما كاملا صحيح است كه خواسته هاي زنان را طرح كنيم. اين نه يك برنامه حداقل است، و نه يك برنامه اصلاحي به معني "سوسيال دمكراتيك" و "انترناسيونال دومي" آن. اينكار دال بر آن نخواهد بود كه گويا ما فكر مي كنيم بورژوازي و دولت آن تا ابد حتي براي مدتي طولاني پابرجا باقي خواهند ماند. اين كوششي براي منفعل كردن توده هاي زنان با رفرمها، و منحرف كردن آنان از جاده مبارزه انقلابي نيست. به هيچ عنوان چنين نيست؛ اينكار به هيچوجه يك حقه بازي رفرميستي نيست. خواسته هاي ما يك رشته نتيجه گيري هاي عملي است از احتياجات مبرم و زن ضعيف و محروم در سيستم بورژوازي، و عليه تحقيرهاي زشتي كه بايد در اين سيستم تحمل كند. با طرح اينها ما نشان مي دهيم كه از نيازهاي زنان و ستم بر زنان آگاهيم؛ از جايگاه ممتاز مردان آگاهيم؛ و از همه اينها نفرت داريم. بله، نفرت داريم و خواهان محو هر گونه ستم آزار هستيم كه به زن كارگر، همسر كارگر، زن دهقان، همسر يك مرد عادي وارد مي شود؛ و حتي از خيلي جهات به زن طبقات ثروتمند نيز وارد مي شود. حقوق واقدامات اجتماعي كه ما از جامعه بورژوازي براي زنان مي خواهيم گواهي است بر اينكه ما موقعيت و منافع آنها را در نظر مي گيريم؛ طبيعتاً نه در نقش رفرميستهاي قيم مآبي كه اذهان را تخدير مي كنند. نه! بهيچ وجه. بلكه در نقش انقلابيوني كه زنان را به شركت مساوي در بازسازي اقتصاد و روبناي ايدئولوژيكي فرا مي خوانند."

به لنين اطمينان دادم كه من هم همين عقيده را دارم ولي بي شك با آن مخالفت مي شود. اذهان نامطمئن و ترسو اين عقيده را به عنوان اپورتونيسم مشكوك رد مي كنند. بايد اين نكته را هم در نظر بگيريم كه خواستهايي كه اينك براي زنان جلو مي گذاريم ممكن است بد فهميده شده و نادرست تفسير شود.

لنين با تعجب و قدري ناراحتي گفت "يعني چه" اين خطر در مورد هر چيزي كه مي گوييم يا انجام مي دهيم وجود دارد. اگر اجازه دهيم كه ترس از اين مسئله ما را از انجام كارهاي صحيح و ضروري باز دارد، بهتر است مناره نشين شويم. ما نبايد تزلزل داشته باشيم، به هيچ عنواني نبايد تزلزل داشته باشيم، والا از اصول والاي خود خواهيم لغزيد. درمورد ما تنها اينكه چه بخواهيم مطرح نيست، بلكه همچنين چگونه بخواهيم مطرح است. من معتقدم كه اين را به حد كافي روشن كرده ام. ما نبايد در تبليغات خود از مطالباتي كه براي زنان مطرح مي كنيم، بت بسازيم. نه! بسته به شرايط، بايد زماني براي اين خواستها و زماني براي خواسته هاي ديگر مبارزه كنيم. و هميشه، همه اينها بايد در اتحاد با منافع عمومي پرولتاريا باشد."

"هر نزاعي از اين نوع ما را با دار و دسته بورژوازي محترم و با نوكران رفرميست كه به همان اندازه محترم هستند، سرشاخ مي كند. اين كار دسته اخير را مجبور مي كند كه يا تحت رهبري ما بجنگد ـ كه آنها اين را نمي خواهند ـ يا نقاب خود را به دور اندازند. اين مبارزه است كه ما را از آنان تفكيك مي كند و چهره كمونيستي ما را نشان مي دهد. بدين ترتيب اعتماد توده زنان را بطرف ما جلب مي شود؛ توده اي كه خود را استثمار شده، و تحت سلطه مردان مي بيند، توده اي كه تحت قدرت صاحبكاران و جامعه بورژوايي در كل خود را در هم شكسته و برده مي يابد. زنان كارگر كه همه به آنها خيانت كرده و تركشان نموده اند، درك مي كنند كه بايد به طور دسته جمعي همراه ما بجنگند.آيا لازم است آشكارا اعلام كنم  يا شما را به اعلام آشكار اين موضوع وادارم كه مبارزه براي حقوق زنان، بايد همچنين با هدف عمده ما مرتبط باشد. يعني با هدف به دست آوردن قدرت و برقراري ديكتاتوري پرولتاريا؟ در حال حاضر، اين جزء الفباي ماست و كماكان چنين خواهد بود. اين روشن است، مطلقاً روشن. ولي توده هاي وسيع زنان كارگر - اگر كه ما فقط روي اين خواست تكيه كنيم – با اشتياق جذب مبارزه براي كسب قدرت دولتي نخواهند شد؛ حتي اگر اين خواست را با بوق و كرنا جار بزنيم و گوش فلك را كر كنيم. نه هزار بار نه! ما بايد در اذهان توده زنان اين خواست را به لحاظ سياسي با  رنجها، نيازها و آمال زنان كارگر بياميزيم. همه آنها بايد بدانند كه ديكتاتوري پرولتاريا براي آنان چه معني خواهد داشت: تساوي كامل حقوق با مردان، هم قانوناً و هم در عمل، در خانواده، در دولت و در جامعه، اينها به معني تضمين نابودي قدرت بورژوازي است. "

من گفتم روسيه شوروي اين را ثابت مي كند. اين نمونه بزرگ ما خواهد بود" لنين ادامه داد: "روسيه شوروي خواسته هاي زنان را درسطح نويني مطرح مي كند. تحت ديكتاتوري پرولتاريا اين خواسته ها ديگر موضوع مبارزه بين پرولتاريا و بورژوازي نيستند. اين مطالبات پس از عملي شدن خشتهايي خواهند بود كه در ساختن جامعه كمونيستي از آن استفاده مي شود. اين كار به زنان آن سوي مرزهاي شوروي اهميت كسب قدرت توسط پرولتاريا را نشان مي دهد. اختلاف موقعيت اجتماعي آنان در اينجا و آنجا را بايد با برجستگي جسورانه اي نشان دهيم و حمايت توده هاي زنان را براي مبارزات طبقاتي انقلابي پرولتاريا جلب كنيم. بسيج توده زنان بر پايه درك روشن از اصول و بر يك پايه تشكيلاتي محكم، يك مسئله اساسي براي احزاب كمونيست و پيروزي آنان است. بخشهاي سراسري (دولت) ما هنوز فاقد درك درست از اين مسئله هستند. آنها در زمينه ايجاد يك جنبش توده اي از زنان زحمتكش تحت رهبري كمونيستي به برخورد منفعل و صبر و انتظار عادت كرده اند. آنها درك نمي كنند كه رشد و رهبري يك چنين جنبش توده اي بخشي مهم از فعاليت حزب است؛ نيمي از كل فعاليتهاي حزب است. اينكه آنها گاهي ضرورت و ارزش يك جنبش كمونيستي هدفمند، قوي و وسيع را برسميت مي شناسند، بيشتر جنبه تعارفهاي افلاطوني دارد تا يك دلمشغولي و وظيفه حزبي."

"آنان تهييج و تبليغ در ميان زنان و وظيفه به ميدان كشيدن انقلابي نمودن آنان را  به عنوان كاري نه چندان مهم، و به عنوان وظيفه اي فقط براي زنان كمونيست تلقي مي كنند. و اگر اين كار سريعتر و نيرومندتر پيش نمي رود، فقط زنان كمونيست را مستحق سرزنش مي دانند. اين غلط است، اساسا غلط! اين جدايي طلبي عريان است. اين تساوي واژگون شده است. كنه برخورد نادرست بخشهاي سراسري ما چيست؟ (من درباره روسيه شوروي صحبت نمي كنم) در تحليل نهايي اين دست كم گرفتن زنان و دست آوردهاي آنان است. دقيقا همين است! متاسفانه هنوز در توصيف بسياري از رفقايمان مي توان گفت كه، كمونيست را خراش بده تا يك عامي ظاهر شود". براي اطمينان بايد نقطه حساس مانند طرز فكر آنان درباره زنان خراش را دهيم . براي اثبات اين حرف چه شاهدي بهتر از اين منظره تكراري و روزمره كه مردم با خيال راحت مشغول تماشاي زناني هستند كه كار مبتذل و  يكنواخت خانه، توان و وقت آنان را هدر مي دهد، خسته شان مي كند، روحشان را پژمرده و ذهنشان را كند مي كند، قلبشان را ضعيف و اراده شان را سست مي كند. لازم به گفتن نيست كه منظور من خانمهاي بورژوايي نيست كه همه كار منزل و مراقبت از كودكانشان را بدوش خدمتكار مي ريزند. بحث من در مورد اكثريت زنان است كه شامل همسران كارگران نيز مي شود. حتي اگر آنها روز را در كارخانه به سر برده و مزد گرفته باشند. "

"تعداد بسيار كمي از شوهران، حتي از ميان پرولترها هستند كه با كمك به همسرشان در اين "كار زنانه" به فكر كاستن بار زحمات و نگراني هاي او باشند. يا بخواهند وي را كاملا از اين زحمت خلاص كنند. خير، اين خلاف "امتياز و مقام شوهر" است، شوهري كه در پي استراحت و راحتي است. زن در زندگي خانگي زن خويش هر روز خود را با هزاران كار ناچيز قرباني مي كند. حق باستاني شوهر و سرور و ارباب زن بي سر و صدا پابرجا مانده است. بلحاظ عيني برده نيز از ارباب انتقام مي گيرد، اين انتقام شكل پوشيده هم دارد.... من از زندگي كارگران با خبرم، اين شناخت فقط از روي كتابها نيست، فعاليت كمونيستي ما در ميان توده زنان و كار سياسي ما بطور كلي تربيت مردان را نيز به ميزان قابل توجهي ايجاب مي كند. ما بايد ديدگاه برده دارانه را، هم از حزب و هم از ميان توده ها ريشه كن كنيم. اين يكي از وظايف سياسي ماست، اين وظيفه همانقدر عاجل و ضروري است كه تشكيل نهادي از رفقاي زن و مرد كه از نظر تئوريك و عملي به خوبي تربيت شده باشند و كار حزبي را در ميان زنان كارگر به پيش برند. لنين به سئوال من درباره شرايط كنوني در روسيه شوروي چنين پاسخ داد:"حكومت ديكتاتوري پرولتري ـ و مسلما به همراه حزب كمونيست و اتحاديه هاي كاگري ـ هر كوششي را بعمل مي آورند تا بر ديدگاه هاي عقب افتاده مردان و زنان فائق آيند و بدين ترتيب روحيات كهنه و غير كمونيستي را ريشه كن كنند. نيازي به گفتن نيست كه مردان و  زنان در مقابل قانون مساوي هستند. ما در همه عرصه ها بوضوح شاهد خواست صادقانه به تحقق اين برابري هستيم. ما روي زنان براي شركت در فعاليتهاي اقتصادي، مديريت، قانونگزاري و دولتي حساب مي كنيم. همه رشته ها و موسسات آموزشي يه روي زنان باز است. تا بتوانند از نظر تخصصي و اجتماعي بهتر تعليم ببينند. ما در حال ايجاد آشپزخانه ها و نهارخوريها، رخت شوي خانه ها، و بنگاه هاي تعميراتي عمومي و مشترك هستيم. ما داريم مهدكودكها، كودكستانها، خانه هاي كودك و موسسات آموزشي گوناگون را تاسيس مي كنيم. به يك كلام ما داريم صميمانه ملزومات برنامه خود را به اجرا مي گذاريم تا وظيفه خانه داري و آموزش از عهده خانوار فردي خارج شده و به وظيفه جامعه تبديل شود. بدين گونه است كه زن از زنچيرهاي كهنه بردگي خانگي و تمامي وابستگيهايي كه به شوهر خويش دارد رها مي شود؛مي تواند توانايي ها و تمايلات خود را بطور كامل در جامعه بروز دهد. كودكان نسبت به محيط خانه امكانات بهتري براي رشد مي يابند. ما پيشرفته ترين قانون كار مربوط به زنان را در جهان داريم. و اين قانون توسط نمايندگان رسمي كارگران متشكل به اجرا در مي آيد. ما در حال تاسيس مراكز زايمان و خانه هاي مادر-كودك، مراكز درماني و بهداشتي مادران، كلاس هاي آموزشي در مورد نگهداري از نوزادان و كودكان، و امثالهم هستيم. ما براي كمك به زنان محتاج و بيكار به تلاشي دست مي زنيم."

"كاملا مي دانيم كه همه اينها با توجه به احتياجات زنان كاگر، هنوز بسيار كم است، و اينكه هنوز از رهاي واقعي آنان بسيار فاصله دارد. با وجود اين، نسبت به شرايطي در روسيه تزاري و تحت سرمايه داري وجود داشت، قدم بسيار بزرگي به جلو است. مضافا، در مقايسه با شرايط در نقاطي كه سرمايه داري هنوز سلطه بلامنازع دارد، پيشرفت بسيار زيادي است. اين يك شروع خوب در جهت صحيح است، و ما بطور مستمر و با تمام توان به توسعه آن ادامه خواهيم داد. به شما هم اطمينان خاطر مي دهيم زيرا هرروز كه مي گذرد روشنتر مي شود كه بدون حضور ميليونها زن ما امكان پيشرفت نداريم. فكرش را  بكنيد، اين در كشوري كه دهقانان هشتاد درصد جمعيت را تشكيل مي دهند چه معني دارد. كشت و زرع دهقاني كوچك، با خود خانه داري فردي و انقياد زنان را بهمراه مي آورد. شما از اين جهت در شرايطي به مراتب بهتر از ما خواهيد بود، به شرط اينكه پرولتاريا شما بالاخره درك كند كه از نظر تاريخي زمان كسب قدرت براي انقلاب، فرا رسيده است. در ضمن، ما با وجود تمام مشكلات، نااميدي به خود راه نمي دهيم. با افزايش مشكلات نيروهاي ما هم رشد مي كنند. همچنين ضرورت عملي، مارا وادار به يافتن راههاي تازه آزاد كردن توده زنان مي كند. منظورم همبستگي رفيقانه كمونيستي است و نه همبستگي بورژوازيي كه رفرميستها موعظه مي كنند؛ رفرميستهايي كه شور انقلابي خود را همانند بوي سركه ارزان از دست داده اند. همبستگي انقلابي بايد با ابتكارات فردي همراه باشد؛ تا اين ابتكارات به فعاليت جمعي تبديل شده با آن تركيب شود. تحت ديكتاتوري پرولتاريا، آزادي زنان از طريق تحقق بخشيدن به كمونيسم، در دهات نيز پيش خواهد رفت. از اين جهت من از مكانيزه كردن صنعت و كشاورزي انتظار زياد دارم. اين يك طرح مهم است! مشكلات اين راه عظيم است، به طرز خارق العاده اي عظيم. براي غلبه بر مشكلات بايد نيروهاي قدرتمند نهفته در توده ها آزاد شود؛ آنها بايد تعليم يابند. ميليونها زن بايد در اين كار شركت جويند."

در ده دقيقه آخر، يك نفر دوبار زنگ زد ولي لنين به صحبت ادامه داد. بعد در حاليكه براي باز كردن در مي رفت فرياد زد: "دارم مي آيم!"

سپس با لبخند رو به من كرد و چنين گفت:

"مي دانيد كلارا، مي خواهم از اين واقعيت كه با يك زن صحبت مي كردم استفاده كنم و پر حرفي زنانه را به عنوان بهانه دير كردن ارائه دهم. هرچند اينبار اين مرد بود كه بيشتر حرف مي زد و نه زن. به طور كلي بايد گفت كه شما شنونده واقعا خوبي هستيد؛ شايد اين بود كه مرا تشويق كرد اينهمه حرف بزنم."

لنين با اين شوخي در پوشيدن پالتو به من كمك كرد.

"شما بايد گرمتر از اين لباس بپوشيد، مسكو، اشتوتگارت نيست. شما به مراقبت احتياج داريد. سرما نخوريد. خداحافظ."

و دست مرا محكم فشرد.

 

تصميمات كميته مركزي حزب كمونيست چين

درباره كار در ميان زنان در روستاهاي مناطق آزاد شده (1948)

سند زير به مبارزات انقلابي عليه ستم بر زن و نقش زن در چين مربوط مي شود كه در سال 1973 انتشار يافت

 

مردم چين امپرياليسم ژاپن را پس از هشت سال مبارزه شكست دادند. اكنون دو سال و نيم است كه آنها جنگ رهائيبخش خلق را به پيش مي برند و به پيروزيهاي بزرگ و بي نظيري دست يافته اند. رژيم ارتجاعي گوميندان را مي توان تا تقريباً يك سال ديگر سرنگون كرد. اين پيروزيها با اتكاء بر رهبري صحيح حزب، مهارت هاي رزمي ارتش رهائيبخش خلق، و مبارزات سخت توده هاي مردم حاصل شده اند. زنان كه نيمي از جمعيت را تشكيل مي دهند، در اين ميان نقش بزرگي ايفاء كرده اند و به نيروي الهام بخشي در شكست دشمن و ايجاد چين نوين تبديل شده اند. كار در ميان زنان بويژه از فوريه 1943 به اين طرف با موفقيت همراه بوده است. در آن تاريخ، كميته مركزي حزب بيانيه "تصميمات كميته مركزي حزب كمونيست چين درباره سمتگيري كار در ميان زنان در كليه مناطق پايگاهي ضد ژاپني" را منتشر ساخت. اين تصميمات سمت صحيح پيشبرد كار در ميان زنان در مناطق آزاد شده را معلوم كرد. در هر جا كه اين تصميمات بعمل درآمد، تغييرات قابل توجهي در كار در ميان زنان بوجود آمد. زنان روستايي در مناطق آزاد شده بيش از پيش در صنايع دستي، فعاليتهاي اقتصادي مكمل، و كشاورزي، و در پشت جبهه در جهت برطرف كردن نيازهاي جبهه با تمام قوا بسيج و سازماندهي شدند. و در زمينه اصلاحات ارضي، در تمام مناطق آزاد شده، زنان بيش از پيش بسيج شدند تا در امر تقسيم اراضي و از بين بردن فئوداليسم فعالانه شركت كنند. در آن نواحي كه اصلاحات ارضي اكنون بطور كامل اجرا شده است، تحولات اساسي در مناسبات طبقاتي در روستاها محسوس بوده، زمين ميان زن و مرد، و پير و جوان، تقسيم شده است؛ زنان از طرف ناحيه يا روستاي خود، نماينده شده اند؛ به مقام رهبري روستا يا معاون رهبري روستا برگزيده شده و يا در سطوح بالاتر از روستا به مقام كادر ارتقاء يافته اند. زنان از خود، هشياري و شور و شوق فزاينده اي نشان مي دهند. در نتيجه، تحولي اساسي در موقعيت سياسي و اقتصادي و خانواگي زنان، و در جامعه ايجاد شده كه راه رهايي كامل آنها را گشوده است.

كل حزب، همه كادرهاي درگير در كار در ميان زنان، و ساير فعالين زن بايد بدانند كه در حكومت دمكراتيك نوين، كل قوانين اسارتبار، تحقير كننده و انقياد آور جامعه كهن عليه زنان، رخت بر مي بندد. قوانين نويني كه برابري دو جنس را در عرصه هاي سياست، اقتصاد و جامعه تضمين مي كند در نخستين دوره حكومت دمكراتيك نوين وضع شده و يا در حال وضع شدن است. اما مسئله اصلي، اجراي اين قوانين است. سنت ارتجاعي ارزش دادن به مرد و حقير شمردن زن به جامعه كهن تعلق دارد. عليرغم اينكه در حال حاضر، حقوق زنان در قانون رعايت شده، اما انواع سنتهاي اسارتبار فئودالي، بويژه وابستگي اقتصادي زن به مرد و ايجاد مانع در راه ورود زنان به عرصه هاي مختلف كاري و حتي حقير شمردن اين اشتغال، راه را بر دستيابي سريع زنان به  حقوق خويش بسته است. بنابراين براي دستيابي زنان به حقوقشان بايد كار كنيم.

از آنجا كه اصلاحات ارضي به انجام رسيده است، كليه مسائل مربوط به زنان بايد در انطباق با سياستهاي صحيح حكومتهاي محلي و رهنمودهاي مربوط به مسائلي كه از دوران اصلاحات ارضي باقي مانده، حل شوند؛ تا شور و شوق آنها به شركت در فعاليتهاي توليدي را تضمين كرده و ارتقاء دهد. احكام دولتي جهت تضمين سهم زمين براي زنان بايد اجراء شوند. هنگامي كه زمين به خانوار تعلق مي گيرد بايد تذكر داده شود كه زن و مرد خانواده از حقوق مساوي نسبت به آن زمين برخوردارند. تمام افراد خانواده از حقوق دمكراتيك نسبت به مايملك مشترك برخوردارند. در صورت نياز، بايد سند زمين براي زنان بطور جداگانه صادر شود. در عين حال بايد براي دوره نه چندان كوتاهي، به كار تبليغي و آموزشي در بين دهقانان پرداخت تا زن و مرد كاملا اهميت محافظت از حق زمين براي زنان را بفهمند.

ما بايد بطور هدفمند و گام به گام ريشه هاي تفكر، و فشارها و سنتهايي كه از مشاركت زنان در عرصه هاي سياسي و فرهنگي و فعاليتهاي اقتصادي (كه مهمترينشان توليد است) جلوگيري مي كنند را بخشكانيم. نبايد چنين انگاريم كه وقتي زنان در توليد شركت كنند ديگر بقاياي فئوداليسم در جامعه كه هنوز آنها را محدود مي كند، به يكباره از بين مي رود و ديگر احتياجي به كار بيشتر نيست. عمل كردن بدين شيوه غلط است؛ در حقيقت منافع ويژه زنان را ناديده مي گيرد. در روند توليد، در جلسات توده اي و در تشكلات توده اي، كليه دهقانان بايد مرتباً در زمينه برابري دو جنس، و نقد تفكر، فشارها و سنتهاي فئودالي، آموزش ايدئولوژيك ببينند. بايد به آنها متذكر شد كه تمامي زنجيرهاي فئودالي كه بر دست و پاي زنان پيچيده شده،  بايد پاره شوند. شمار اندكي عناصر عقب مانده كماكان بر سنتهاي فئودالي پاي خواهند فشرد و بر زنان ستم خواهند كرد؛ با آنها بايد مبارزه كرد. اما بايد توجه داشت كه مبارزه با آنها مبارزه ايدئولوژيك ميان دهقانان است و اساساً از مبارزه طبقاتي با ملاكين فئودال متفاوت است.

در انطباق با الزامات تكامل اوضاع انقلابي كنوني، گروه بزرگي از كادرهاي حزبي و غير حزبي زنان بايد آنچنان آموزش جسورانه اي ببينند كه با توانايي كامل بتوانند هر مسئوليتي را بپذيرند و صفوف ساير كادرها در تشكيلات زنان را در تمامي سطوح تكميل كنند. ساير كادرهاي زن و مرد كه توانايي هاي برابري دارند نيز بايد بدون هرگونه تبعيضي از اين چنين آموزش و مهارت برخوردار شوند. بعلاوه به علت موقعيت ويژه كادرهاي زن، بايد توجه بيشتري به بالا بردن سطح سياسي، تئوريك و فرهنگي و قابليتهاي كاري آنان مبذول شود. براي كمك به حل مشكلات ويژه اين كادرهاي زن، شيرخوارگاهها و مهدكودكهايي بايد برپا شوند، و گروههاي كمك متقابل در ميان كادرهاي زن براي نگهداري از كودكان ايجاد شود. اين كار نه تنها از بار روي دوش اين كادرها خواهد كاست، بلكه نخستين گام در جهت نگهداري جامعه از كودكان خواهد بود. آموزش كادرهاي زن كارگر جديد در مناطق روستايي بويژه آنها كه از قبل مسئوليتهايي بعهده داشته اند، بايد بهبود يابد. آنها بايد صبورانه آموزش ببينند، و پيگيرانه تشويق شوند. در اين زمينه بايد به بالا بردن شمار اعضاي زن حزب توجه خاص نمود. در مناطق آزاد شده جديد بايد به آموزش كادرهاي محلي زن نيز توجه خاص نمود. كليه سطوح مدارس و كلاسهاي آموزشي حزبي كه توسط حكومت برپا شده اند بايد كادرهاي زن را بطور نقشه مند آموزش دهند. سازمانهاي حزبي و بخشهاي ترويجي در كليه سطوح بايد آموزش و پرورش كادرهاي زن را در برنامه كار خود بگنجانند. خود كادرهاي زن نيز بايد تحت رهبري و هدايت حزب بطور هدفمند و با شور و شوق كار كنند؛ محكم به كار خود بچسبند؛ و متحدتر و كاراتر شوند. آنها بايد تئوري، سياست و معلومات عمومي، و معلومات و تخصصهاي توليدي را بطور جدي فرا گيرند؛ در انتقاد و انتقاد از خود پيشگام شوند؛ بر ضعفهائي كه بخاطر زن بودن نصيبشان شده فائق آيند؛ قاطعانه به دنبال پيشبرد و تقويت امر خدمت به خلق باشند. اينها شرايط پايه اي براي تبديل شدن به يك كادر ارزشمند حزبي است.

حزب بايد بيش از پيش ايدئولوژي فئودالي را كه براي مرد ارزش قائل مي شود و زن را پست مي شمارد، چه درون و چه بيرون حزب از بين ببرد؛ بايد ايده غلطي كه كار در ميان زنان را از ساير فعاليتها جدا مي كند و گرايشي كه مي خواهد كار در ميان زنان را به شيوه اي مجرد و انتزاعي به پيش برد، تصحيح كند. تشكلات حزبي در كليه سطوح بايد امر آموزش ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون را تشديد كنند و آن را به هنگام پيشبرد كار در ميان زنان بيش از پيش بكار بندند. آنها بايد ديدگاهشان را كاملا توده اي كنند، دركشان را از سياست حزب در مورد جنبش زنان بالا ببرند، و بر بي قانوني و آنارشي در كار در ميان زنان غلبه كنند. آنها كه در اين عرصه كار مي كنند بايد مرتباً در پي تشخيص سره از ناسره برآيند؛ مستقيم به ميان توده ها نفوذ كنند؛ از انجام كارهاي سخت شانه خالي نكنند؛ و با تمام فكر و احساس خود، به كمك توده زنان بشتابند و جنبش زنان را رهبري كنند و به پيش برانند.

 

توضيح: سند فوق از كتاب "كار زنان: زنان و حزب در چين انقلابي" (نوشته دليا داوين، لندن، انتشارات كاكس اند وايمن، 1974) باز تكثير شده است. همچنين رجوع كنيد به "رهائي زنان در چين" نوشته كلودي بوروايل.

 

زنان نيمي از آسمان را بر دوش دارند

انتشار مجدد دو سند تاريخي

برگرفته از مجله جهاني براي فتح شماره 24

 

سند زير به مبارزات انقلابي عليه ستم بر زن و نقش زن در چين مربوط مي شود كه در سال 1973 انتشار يافت. سرمقاله هشت مارس 1973 "روزنامه مردم" به ويژه مقاله اي مهم در مبارزه دروني حزب كمونيست چين بود. يك جريان روشنفكري محافظه كار كه از حمايت جناح راست حزب برخوردار بود، معتقد بود كه مسئله رهايي زن در چين سوسياليست حل شده است. جناح چپ آن را تلاش در جهت انكار مبارزه طبقاتي و احياي سرمايه داري مي يافت. فراخوانهايي در اواسط سال 1972 در جهت جلب توجه همگان به مسئله زن در جرايد به چاپ رسيد. سرمقاله هشت مارس 1973 بعنوان سند مهمي در ضد حمله انقلابي بكار رفت و به احياي جنبش زنان كمك كرد. * 

 

زنان كارگر نيروي انقلابي عظيمي هستند. (1973)

امروز هشت مارس، روز بين المللي زنان كارگر است. جنبش شكوهمند زنان كارگر جهان است كه در امر مبارزه با يكديگر متحدند. احترامات عميق خود را نثار زنان انقلابي همه كشورها و تبريكات صميمانه خود را نثار زنان كارگر تمام مليتها در كشورمان مي كنيم.

زنان نيروي عظيمي در تمام جبهه هاي انقلاب سوسياليستي و ساختمان سوسياليسم هستند. طي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي، توده هاي زنان در مناطق شهري و روستايي (منجمله آنها كه به ندرت در فعاليتهاي سياسي شركت مي كردند) نقشي فعال در مبارزات سرسختانه بين دو خط و تقبيح خط رويزيونيستي، بازي كردند. زنان تا پيش از اين در چنين مقياس و به اين وسعت بسيج نشده اند؛ آگاهيشان نسبت به مبارزه طبقاتي و مبارزه بين دو خط به تدريج رو به افزايش است؛ شمار كثيري از فعالين به اين نيرو پيوسته اند و بسياري زنان برجسته با منشاء كارگري و روستايي به رهبري تشكلات مختلف چه در سطح ملي و چه در سطح محلي رسيده اند.

زنان در جنبشهاي توده اي "صنعت بايد از تاچين بياموزد" و "كشاورزي بايد از تاچاي بياموزد" نقش شايسته "نيمه ديگر" را ايفا كرده اند. اكثريت عظيم زنان شهري خود را از قيد خانه هايشان رها ساخته اند تا در كارهاي جامعه و كارهاي توليدي شركت كنند و در موسسات توليدي "هفت ماه مه" كار كنند. تعداد زنان كارگر و زنان عضو حزب به نحو قابل توجهي افزايش يافته است. زنان در بسياري مناطق روستايي نيروي كار عمده را تشكيل مي دهند. بسياري تشكلات زنان (مثل "تيمهاي كاري هشت مارس"، "گروههاي هشت مارس در راه آهن"، "دسته هاي دختران اراده آهنين" و "هنگ هاي زنان سرخ") به نيروي خارق العاده اي در عرصه هاي صنعت و كشاورزي تبديل شده اند. زنان در عرصه هاي بازرگاني، مالي، فرهنگي، آموزشي، بهداشتي و غيره (منجمله بعنوان تعداد زيادي از "دكترهاي پا برهنه") به موفقيتهاي نويني در زمينه خدمت به خلق دست يافته اند. زنان رزمنده ميليشيا در دفاع از سرزمين سوسياليستي مادري مان اداي سهم كرده است. توفان انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي، زنان كارگر تمام مليتها را آبديده كرده، باعث پيشرفتهاي نوين جنبش زنان در چين، و تغييرات عظيم در ديدگاه زنان شده است. رهايي زنان، بخش لاينفكي از امر رهايي پرولتارياست. موفقيت انقلاب سوسياليستي و ساختمان سوسياليسم بدون مشاركت فعال زنان كه نيمي از جمعيت را تشكيل مي دهند، غير ممكن است. به همين سان، رهايي زنان نيز بدون پيروزي پرولتاريا غير ممكن است. وظايف اساسي جنبش زنان عبارتند از درك مبارزه طبقاتي و مبارزه ميان دو خط، بهره گيري از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون در آموزش دادن توده زنان، از بين بردن بقاياي نفوذ خط رويزيونيستي ليوشائوچي و ساير نيرنگهاي سياسي در كار در ميان زنان، و بسيج زنان در شركت فعال در مبارزه ميان دو طبقه، دو راه، و دو خط. بدون مد نظر قرار دادن مبارزه طبقاتي و مبارزه ميان دو خط، نمي توان به امر زنان پرداخت و آن را درك كرد. بدين ترتيب، پيشبرد جنبش زنان در يك مسير صحيح نيز غير ممكن خواهد بود. انتقاد از رويزيونيسم و اصلاح سبك كار اكنون مهمترين وظيفه كل حزب و كشور است. پيشبرد صحيح اين وظيفه كليد پيشبرد صحيح وظايف در كليه بخشهاي كاري و مناطق كشوري است. در زمينه مسائل زنان نيز اولويتهايي در دستور كار قرار دارند. توده زنان بايد بطور جدي براي مطالعه و بررسي بسيج شوند تا بتوانند به نقد همه جانبه جوهر خط رويزيونيستي ليوشائوچي و ساير نيرنگهاي سياسي دست يابند؛ بهتر بتوانند ماركسيسم راستين را از دروغين تشخيص دهند، و آگاهي شان را در مورد چگونگي پيشبرد خط انقلابي پرولتري بالا ببرند.

پا به پاي پيشبرد كارزارهاي نقد رويزيونيسم و اصلاح سبك كار، لازم است براي ارتقاي سطح شور و شوق سياسي و كاري زنان، درك بهتري در مورد اوضاع سياسي و موقعيت سياسي داخلي و بين المللي و موفقيتهاي جديد زنان در عرصه هاي گوناگون به آنها ارائه شود.

زنان انقلابي نه تنها بايد به انقلاب و ساختمان سوسياليسم در كشور خود بلكه به مبارزات انقلابي مردم و زنان كليه كشورها نيز توجه كنند. آنها بايد منافع سرزمين مادري و نيز تمام دنيا را مد نظر بگيرند. آنها بايد انترناسيوناليسم پرولتري را بنمايش گذارند و به نوبه در امر رهايي نوع بشر سهم بگيرند.

پيروزي انقلابات دمكراتيك و سوسياليستي در چين، مسير گسترده اي را پيش پاي زنان نهاده است. زنان و مردان از موقعيتي برابر در عرصه هاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي و در زندگي خانوادگي برخوردارند. اما بايد توجه داشت كه چين مدت دو هزار سال تحت حاكميت فئودالي قرار داشت؛ و طبقات استثمارگر، عقايد تبعيض گرايانه و ريشه دار خود نسبت به زنان را بر جاي گذاشتند. آنها به زنان بمثابه برده و زائده برخورد مي كردند. امروزه طبقات و مبارزه طبقاتي كماكان در جامعه ما وجود دارند. بقاياي ايده هاي كهني كه نسبت به زنان تبعيض جنسي قائل مي شود را نمي توان به يكباره و بطور كامل از بين برد. غفلت از آموزش كادرهاي بيشتري از زنان، پرداخت دستمزد نابرابر به زنان و مردان در ازاي كار برابر در مناطق روستايي، جلوگيري از استخدام زنان كارگر در برخي كارخانه ها، و وجود سنتهاي فئودالي در ازدواج، همگي بازتاب آن ايده هاي كهن است. لازم است كه مبارزه اي درازمدت عليه آنها براه بيفتد و زنان، ديگر بعنوان انسانهاي فرودست محسوب نشوند. زنان و مردان بايد در ازاي كار برابر، دستمزد برابر دريافت كنند. هيچ كارخانه اي نبايد هنگام استخدام نسبت به زنان تبعيض جنسي قائل شود. ما بايد سنتها و ايده هاي كهن در مورد ازدواج را به دور اندازيم و معيارهاي نوين سوسياليستي را به جايشان بكار گيريم.

شمار كثيري كادر از ميان زنان، گام پيش نهاده اند. اين خود تبارز مهم رهايي زنان چين و نشانه برتري نظام سوسياليستي است. شماري از كادرهاي زن خود را در مبارزه انقلابي دراز مدت آبديده كرده و مجرب شده اند. آنها از جمله دارايي هاي پرارزش انقلاب هستند. كادرهاي بيشتري از ميان زنان بايد آموزش ببينند تا بتوان پيشرفت توده هاي زنان را بهتر رهبري كرد. كادرهاي رهبري در تمام سطوح بايد درصد معيني از زنان را در صفوف خود جاي دهند و بگذارند كه اين زنان در كوران مبارزات بزرگ آبديده شوند؛ بايد آنها را جسورانه وارد كار كنند؛ با صميميت تمام آنها را آموزش دهند، و در جهت پيشرفت هر چه سريعتر، قابليتهاي شان را رشد دهند.

براي تواناتر كردن زنان جهت مشاركت در فعاليتهاي سياسي، توليدي، كاري و مطالعاتي، ضروري است به آنها كمك شود تا به مسائل و مقولاتي نظير ازدواج، خانواده و آموزش كودكان از زاويه اي پرولتري برخورد كنند و نفوذ ايده هاي بورژوايي و فئودالي در اين مورد را پس بزنند. بايد به خصوصيات ويژه زنان و برطرف كردن مشكلات خاص آنها توجه شود. بايد مهدكودكها، كودكستانها، و شيرخوارگاه ها به خوبي اداره شوند و به امور مربوط به زايمان و نگهداري از كودكان بطور مناسبي توجه شود. بايد ازدواج ديرهنگام، و برنامه تنظيم خانواده تشويق شود. و زن و مرد بايد به مشاركت در كارهاي خانه ترغيب شوند. همانطور كه لنين به ما آموزش داده، بسيار مهم است كه "زنان را به عرصه كار توليدي اجتماعي وارد كنيم؛ آنها را از "بردگي خانگي" رها سازيم؛ از انقياد خرفت كننده و حقارت بار در زنجيرهاي ابدي و ازلي آشپزخانه و بچه داري آزادشان كنيم."

كميته هاي حزبي در تمام سطوح بايد به امر زنان توجه كنند و آنها را از نظر سياسي و ايدئولوژيك، استوارانه رهبري كنند. بايد برخي از اعضاي اين كميته ها مسئوليت پيشبرد اين كار را بعهده بگيرند. تشكلات زنان در تمام سطوح بايد تحكيم يابند و كارشان به گونه اي پيشرفت حاصل كند كه بتوانند بعنوان دستيار با كفايت كميته هاي حزبي امر زنان را به پيش ببرند، و بعنوان تشكلاتي رزمنده توده هاي زنان را بسيج كنند. شمار معيني از كادرها بايد مسئوليت يابند كه امر زنان را به پيش ببرند؛ بايد بياموزند كه پيشبرد اين كار به نحو احسن در حقيقت به نفع انقلاب است؛ بايد بر ايده غلط تحقير چنين كاري خط بطلان كشيده شود. هنگام برنامه ريزي كارهاي اصلي، توجه به مسائل زير ضروري است:  توجه به خصوصيات ويژه زنان، و اتخاذ تدابير مناسب و اعمال سياست بسيج زنان و مردان دوشادوش يكديگر.

صدر مائو گفت "زمانه عوض شده است. امروز زنان و مردان با هم برابرند. هر كاري را كه رفقاي مرد مي توانند انجام دهند، رفقاي زن نيز مي توانند انجام دهند". صدر مائو همواره و مصرانه زنان را تشويق مي كرد. زنان كشور ما بايد صميمانه ترين انتظارات رهبر كبيرمان را برآورده سازند. آنها بايد بلند نظر باشند؛ سخت مطالعه كنند؛ و هر روز سهم بيشتر و تازه تري در امر انقلاب سوسياليستي و ساختمان سوسياليستي بازي كنند.

 

8 مارس 1973

 

توضيح: سند فوق از كتاب "كار زنان: زنان و حزب در چين انقلابي" (نوشته دليا داوين، لندن، انتشارات كاكس اند وايمن، 1974) باز تكثير شده است. همچنين رجوع كنيد به "رهائي زنان در چين" نوشته كلودي بوروايل.

 

ماجراي مانيفست حزب كمونيست

 

مقاله اي از كارگر انقلابي، صداي حزب كمونيست انقلابي آمريكا، شماره 936، دسامبر 1977

 

اواسط فوريه 1848؛ لندن؛ چاپخانه كوچك محله "بيشاپ گيت": يك جزوه كمونيستي جديد به چاپ مي رسد. جزوه به زبان آلماني نوشته شده و عنوان "Manifest der Kommunistischen Partei" بر خود دارد. سراسر اروپا شاهد توزيع گسترده مانيفست است. اين در حالي است كه خيزش و ناآرامي در اغلب مراكز پر جمعيت قاره اروپا جريان دارد. هسته هاي كوچك انقلابيون چشم انتظار بيانيه اي قدرتمندند كه بتواند به فعاليتشان سمت و سو داده و توده هاي مردم را درگير يك جنبش عميق انقلابي كند.

اين جملات كه با حروف برجسته بروي كاغذ نقش بسته، آغازگر مانيفست است: "شبحي در اروپا در گشت و گذار است ـ شبح كمونيسم. همه نيروهاي اروپاي كهن براي تعقيب اين شبح وارد ائتلافي مقدس شده اند.... وقت آنست كه كمونيستها آشكارا، در برابر جهانيان، نظرات و اهداف و تمايلات خويش را بيان دارند؛ و در مقابل افسانه شبح كمونيسم، مانيفست خود حزب را قرار دهند."

اين اثر سريعا به زبانهاي گوناگون در قاره هاي اروپا و آمريكا ترجمه مي شود. در انگلستان بر آن نام "مانيفست كمونيست" مي نهند. براي نخستين بار در سال 1850، بر يكي از نسخه هاي اوليه چاپ انگليسي، نام مولفان كه تا آن زمان ناشناخته بودند، آورده ميشود: كارل ماركس و فريدريش انگلس.

اسناد و مانيفستهاي بيشمار ديگري كه در آن دوره منتشر شده بودند، اينك بباد فراموشي سپرده شده اند و در بايگاني كتابخانه ها خاك مي خورند. اما اين مانيفست زنده است؛ آن را با علاقه در گتوها، مناطق پايگاهي جنگلي، و حتي در كلاسهاي درس در نقاط مختلف دنيا مطالعه مي كنند. اين مانيفست كماكان نسلهاي انقلابي را پياپي الهام مي بخشد و تربيت مي كند.

"مانيفست كمونيست" يك سند پايه اي و ژرف بينانه جنبش مدرن كمونيستي است؛ نخستين اظهاريه ايدئولوژي علمي است كه اينك به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم مشهور است. به افتخار صد و پنجاهمين سالگرد انتشار "مانيفست كمونيست"، اينك ماجراي پيدايش آن را نقل مي كنيم.

***

"اي شيرهاي خفته برخيزيد!

بيشمار و شكست ناپذير،

به وقت خواب زنجيرتان كردند،

فرو ريزيد زنجيرهاتان را شبنم وار

آنان اندك اند و شما بسيار!"

ـ "پرسي شه لي" (تقديم به كارگران منچستر كه در سال 9181 با قواي حكومتي پيكار كردند)

 

در اواسط دهه 1840، جنبش كمونيستي بشدت نيازمند يك مانيفست متحد كننده جديد بود. جامعه بسرعت در حال تغيير بود؛ آموزه هاي انقلابي قديمي كه از انقلاب كبير بورژوائي سال 1789 فرانسه نسخه برداري شده و با شرايط روز تطبيق يافته بود، ديگر با اوضاع خوانائي نداشت.

از بعضي لحاظ، انقلابيون دوران سختي را مي گذراندند. انقلاب كبير فرانسه به شكست انجاميده بود. نخست، از درون به انقلاب خيانت شد: توسط ناپلئون بناپارت كه بيشرمانه تاج امپراتوري بسر نهاد. سپس، فرانسه از بيرون درهم شكست: در سال 1815، قواي متحد پادشاهي هاي فئودالي اروپا، ارتش فرانسه را شكست دادند. نتيجتا براي چند دهسال، "ائتلاف مقدس" پادشاهي هاي فاتح، مردم را تحت سلطه وحشيانه خويش گرفتند: شاهان و شاهزادگان دوباره بر سر كار آمدند؛ سياستهاي انقلابي ضدسلطنتي سركوب شد؛ مرزها تحت كنترل شديد قرار گرفت؛ همه جا از جاسوس و خبرچين پر بود.

اما درست همان موقع كه قدرتهاي ارتجاعي، پيروز بنظر مي رسيدند، تغييرات شديد اقتصادي از توان آنها مي كاست و نيروهاي ناراضي و قدرتمند نويني را بوجود مي آورد. در تكنولوژي و توليد، انقلاب شده بود. باصطلاح "سيستم كارخانه" در چند ناحيه صنعتي جديد انگلستان برپا شده بود؛ و بقيه اروپا از اين مشقت خانه هاي دهشتناك تقليد ميكردند. بچه هاي 9 ساله اغلب مجبور بودند هفته اي 60 يا حتي 72 ساعت در كارخانه كار كنند. تاثيرات سرمايه داري بر كشاورزي، دهقانان سهم بر را به زور از زمينهايشان راند؛ و برخي از آنها به جزئي از يك طبقه شورشگر نوين يعني پرولتارياي مدرن تبديل شدند.

اولين نشانه هاي يك خيزش نوين انقلابي پديدار شده بود. در ژوئيه 1830، پاريس يكباره صحنه جنگ خياباني و سنگربندي شد. در سال 1831، ابريشم بافان "ليون" از كارگاه هاي دخمه وار خويش بيرون آمدند و چنين آواز كردند:

 

"آنگه كه ما حاكم شويم

آنگه كه حاكميت شما پايان يابد

دنياي كهن را در تار و پود مي پيچيم

بشنويد! اين غرش قيام است"

 

دهسال بعد، "شورشهاي نان" يكي پس از ديگري بوقوع مي پيوست. بهمين خاطر دهه 1840 را "دهه گرسنگي" نامگذاري كردند.

در همين دوران، راديكالترين نيروها جنبش جديدي براه انداخته بودند كه آن را "كمونيسم" مي ناميدند. آنها روياي تقسيم ثروتهاي جامعه و الغاي تمايزات طبقاتي را در سر داشتند. كمونيسم اوليه، آميخته اي از انديشه هاي درخشان، آرزوهاي غيرعملي "تخيلي" و اقدامات متهورانه بود. برخي كمونيستهاي اوليه معتقد بودند كه جنبشهاي اشتراكي بتدريج قادرند طرق نوين زندگي را به نوع بشر بياموزند؛ بي آنكه نيازي به  سرنگوني قهرآميز نظم كهن باشد. ديگراني هم بودند كه فكر ميكردند از طريق توطئه گري هاي كوچك، و بدون پيوند عميق با توده هاي مردم، ميتوان جامعه را تغيير داد.

هر روزي كه مي گذشت بي ثمري اين طرحها و شيوه ها بيشتر به اثبات مي رسيد؛ و دو انقلابي جوان آلماني بواسطه تجزيه و تحليلهاي نافذ و جديدشان پيروان بيشتري پيدا مي كردند. كارل ماركس و فريدريش انگلس در بروكسل بهم پيوستند تا راه انقلاب كمونيستي را ترسيم كنند.

هر يك از آنها نقاط قوتي داشت كه مشاركت شان را غني تر مي ساخت. كارل ماركس در سال 1818 زاده شد؛ او تحقيق دقيق و نقادانه اي در مورد تمامي تئوريها و فلسفه هاي مختلف انقلابي آن دوران انجام داد. ماركس بعنوان روزنامه نگار نشريه مترقي "Rheinische Zeitung"، مقالاتي در تحليل جزء به جزء سياستها و درگيريهاي دوران خود ـ بويژه در مورد زندگي دهقانان حاشيه رود "راين" در آلمان ـ نوشت. يكي از آشنايان ماركس جوان، وي را چنين تصوير كرد: "حق بجانب، پرشور، بي پروا، سرشار از اعتماد بنفس، و در عين حال عميقا جدي و دانا، يك ديالكتيسين بيقرار..."

در سال 1843، ماركس بدنبال ممنوعيت انتشار "Rheinische Zeitung" به فرانسه تبعيد شد. بعدها فرانسه به مركز فعاليتهاي انقلابي در اروپا تبديل شد.

انگلس بسال 1820 در يك خانواده ثروتمند و سرمايه دار آلماني متولد شد. در دوره دبيرستان ترك تحصيل كرد و مطالعه و آموزش را تنها به پيش برد. در سال 1842 عازم منچستر در انگلستان شد تا در كارخانه بافندگي متعلق به خانواده اش كار كند. بعدها انگلس در مورد آن روزها مي گفت كه ذهنش را ترانه هاي انقلاب فرانسه پر كرده بود و آرزوي ظهور مجدد دوران مشهور به گيوتين و ترور سرخ پاريس را در دل داشت.

او در انگلستان، پيشرفته ترين تحولات سرمايه داري را از نزديك ديد: ابزار قدرتمند توليد صنعتي، و زاغه ها و بيماريهاي واگير دار در شهركهاي جديد كارگري. انگلس به بررسي جنبش "چارتيستها" پرداخت كه اولين جنبش توده اي كارگران بود. او از سرمايه داري متنفر بود و بروشني مي ديد كه اين نظام بسرعت در حال دگرگون كردن دنياي كهنه است.

ماركس و انگلس دوشادوش يكديگر كوشيدند تا بر پايه مطالعه عميق سياست، اقتصاد، تاريخ و فلسفه، يك سنتز نافذ و قاطع جديد ارائه دهند. برخورد علمي آنها، كمونيسم را از محدوده تخيلات و روياهاي خوش خارج كرد و به دنياي پر تب و تاب سياستهاي عملي آورد.

 

سازمان كمونيستي جديدمانيفست كمونيست جديد

"ترويج بي سر و صدا ثمر داده است. هر بار كه به "كلن" ميروم، يا به كافه ها سر ميزنم، با پيشرفتهاي تازه و پيروان جديد مواجه ميشوم. جلسات "كلن" اعجاب انگيز است: بتدريج گروه هاي پراكنده كمونيست را كشف مي كنيم كه كاملا در خفا و بدون همكاري مستقيم ما ايجاد شده اند.... افراد از نظر ذهني آماده اند و پتك را بايد كوبيد، زيرا آهن گداخته شده است.

"از نامه فريدريش انگلس به كارل ماركس طي سفرش به آلمان (1845) از سال 1846، ماركس و انگلس كوشيدند با گروه هاي گوناگون و متعدد كمونيستي كه يكي پس از ديگري در اروپا ايجاد ميشد، ارتباط برقرار كنند. يكي از موفق ترين اين گروه ها، "انجمن عدل" در لندن بود كه چند صد عضو داشت. بسياري از تبعيديان انقلابي آلماني نيز از اعضاي آن بودند. اين گروه به آثار ماركس و انگلس و پيشنهادي كه آنها در مورد سازماندهي مجدد، تحت نام "اتحاديه كمونيستي" مطرح كرده بودند، علاقه نشان مي داد. ماركس در كنگره موسس حضور نداشت، اما با آنها بر سر شعار قديمي "همه مردان، برادرند" مبارزه كرد و گفت: مرداني هستند كه مايل نيستم برادرشان باشم. پس، شعار جديد نبرد "اتحاديه كمونيستي" چنين شد: "پرولترهاي همه كشورها متحد شويد.

"رفيقي، ماركس و انگلس را در آن دوران چنين توصيف كرد: "ماركس هنوز جوان بود؛ تقريبا 28 ساله. اما همه ما بشدت تحت تاثيرش بوديم. با اندامي متوسط، شانه هاي پهن، ورزيده و پر تحرك... سخنراني هايش كوتاه و اقناعي بود و منطقي قوي داشت. ماركس بهيچوجه اهل خيالبافي نبود... فريدريش انگلس كه برادر معنوي ماركس محسوب ميشد،... باريك بود و فرز؛ با موها و سبيل روشن. او بيشتر شبيه يك افسر گارد باهوش و جوان بود تا يك اهل كتاب."

در سپتامبر 1847، "اتحاديه كمونيستي" جديد، پيش نويس "اصول عقيدتي كمونيستي" را تهيه كرد. اين سندي تخيلي از نوع قديم بود كه بر پايه يكرشته اصول بي ربط به زندگي واقعي قرار داشت. سند از شيوه پرسش و پاسخ هاي مذهبي پيروي مي كرد. ماركس و انگلس حاضر به تاييد آن نشدند. انگلس كاري كرد كه مسئوليت تهيه پيش نويس جديد به خودش واگذار شود.

در ماه اكتبر، انگلس پيش نويس را براي ماركس فرستاد و چنين پيشنهاد كرد: "بنظر من بهترين كار اينست كه شكل پرسش و پاسخي را كنار بگذاريم و اين سند را "مانيفست كمونيست" بناميم. بايد تا حد معيني موضوعات را بلحاظ تاريخي مطرح كنيم. شكل كنوني نمي تواند از پس اين كار برآيد." انگلس پيشنهاد كرد كه مانيفست به مسائل سازماندهي حزبي بپردازد. اما هشدار داد كه اين كار فقط "تا آن حدي به پيش رود كه مي تواند علني انجام شود."

ماركس و انگلس با هم به كنگره دوم "اتحاديه كمونيستي" رفتند. كنگره براي ده روز در ماه هاي نوامبر و دسامبر 7481 به بحث در مورد برخورد جديد و تكان دهنده ماركس و انگلس به سياستهاي كمونيستي پرداخت. پيشنهادات ماركس و انگلس پذيرفته شد.

"اتحاديه كمونيستي"، برنامه قديمي خويش مبني بر تهييج حول "جامعه نيكان" را كنار گذاشت و يك هدف همه جانبه تر و قاطعتر را بتصويب رساند: "سرنگوني بورژوازي، حاكميت پرولتاريا، الغاي جامعه كهنه بورژوائي كه مبتني بر تخاصم طبقاتي است، برقراري يك جامعه نوين عاري از طبقات و مالكيت خصوصي.

"يك تشكيلات كمونيستي بر مبناي خط و مشي جديد شكل گرفت؛ و ماركس مسئول به پايان رساندن مانيفست اين تشكيلات شد. او اين كار را با دقت و عمق هميشگي و موشكافانه اش در بروكسل آغاز كرد. كاسه صبر رفقايش در لندن لبريز شده بود. انقلاب در "ميلان" و "پالرمو" براه افتاده بود و رفقا به انتشار مانيفست جديد خويش نياز داشتند. در ژانويه 1848، آنها براي ماركس مهلت تعيين كردند: اگر تا اول فوريه كار مانيفست تمام نشود، "اقدامات ديگري بعمل خواهد آمد." ماركس كارش را در اوائل فوريه 1848 تمام كرد و دست نويس را سريعا به لندن فرستاد.

 

يك سلاح مبارزاتي

"فلاسفه فقط دنيا را تفسير كرده اند. مسئله، تغيير آنست."

-- كارل ماركس، 1845

اواسط فوريه، "Manifest der Kommunistischen Partei" بعنوان برنامه رسمي "اتحاديه كمونيستي" منتشر شد. چند روز بعد، در پاريس قيام شد و پادشاه فرانسه را از تخت بزير كشيد. در عرض چند هفته، انقلابي كه كمونيستها انتظارش را داشتند به وين و برلين گسترش يافت. طي چند ماه، حكومتها در قلب اروپا يكي پس از ديگري سرنگون شدند. از "مانيفست" ماركس و انگلس با شور و شوق استقبال مي شد. گرايش كوچك كمونيستي اينك به سلاحي قدرتمند دست يافته بود تا در سراسر اروپا وارد نبرد شود. "مانيفست" سريعا از آلماني به انگليسي، فرانسوي، لهستاني و دانماركي ترجمه شد.

پليس بلژيك كه نگران شده بود ماركس را دستگير كرد. "يني ماركس" هم كه دنبال همسرش مي گشت دستگير شد و به اتهام بي خانمان بودن به زندان رفت. آنها كه از بلژيك اخراج شده بودند راهي پاريس شدند. ماركس و انگلس كميته مركزي "اتحاديه كمونيستي" را مجددا سازمان دادند و باشگاه كارگران آلماني را بنيان گذاشتند كه خيلي زود تعداد اعضايش به 400 نفر رسيد. اينك همه چشم ها به آلمان دوخته شده بود. انگلس چنين نوشت: "همه چيز واقعا خيلي خوب پيش ميرود، همه جا شورش برپاست..."اوايل آوريل، ماركس و انگلس از مرز گذشتند و وارد آلمان شدند. آلمان در آن روزها از چندين دولت نيمه مستقل تشكيل ميشد كه تحت تسلط پادشاهي پروس قرار داشتند. آنها با خود 1000 نسخه از "مانيفست كمونيست" كه بتازگي از لندن بدستشان رسيده بود را هم قاچاق كردند.

ماركس و انگلس فعاليتهاي خود را در شهر "كلن" براه انداختند. جنبش انقلابي در آن شهر پيشرفته تر از هر نقطه ديگر آلمان بود. بعد از گذشت فقط چند ماه، تعداد اعضاي شعبه محلي "اتحاديه كمونيستي" به 8000 نفر رسيد. اما اين "اتحاديه" تحت تسلط خط راست روانه اي بود كه كارگران را به مطالبات دستمزدي محدود كرده و حتي از خواست سلطنت مشروطه پشتيباني مي كرد. ماركس تشكيلات انقلابي خويش را پايه ريزي كرد كه بزودي جاي "اتحاديه كمونيستي" در حال زوال را گرفت. ماركس و انگلس وظيفه خود را پيوند با توده هاي وسيع و رهبري آنها در امر انقلاب قرار دادند. انگلس بعدها چنين نوشت: "ما آنقدر با عملكرد تخيل گرايان آشنا بوديم كه بدانيم فرياد بدون تكيه گاه بجائي نمي رسد."

از اول ژوئن 1848، ماركس و انگلس روزنامه انقلابي "Neue Rheinische Zeitung" را منتشر كردند. اين روزنامه به افشاي حكومت هاي پادشاهي در اروپا و تعرض به آنها مي پرداخت و توده ها را به يك انقلاب دمكراتيك راديكال عليه فئوداليسم و مطلقه گري بر مي انگيخت. اين روزنامه تيراژي معادل پنج هزار نسخه داشت كه در آن دوره يكي از پرتيراژترين نشريات آلمان محسوب مي شد.

انقلاب در پروس هرگز نتوانست سلطنت را سرنگون كند. طي سالهاي 1848 و 1849 امواج مبارزات توده اي مرتبا بپا مي خاست. حكومت با پيشنهاد برگزاري انتخابات، اپوزيسيون بورژوايي را با خود همراه كرد. اين در حالي بود كه ارتش پروس همچنان به مراكز انقلابي حمله مي برد.

در ماه سپتامبر، ماركس و انگلس و چند تن از هواداران آنها توسط يك ميتينگ توده اي بعنوان اعضاي "كميته امنيت عمومي" انتخاب شدند. نام اين كميته، از ارگانهاي قدرت انقلابي در فرانسه كه 80 سال قبلتر اشراف را اعدام كرده بود، وام گرفته شده بود. روز 25 سپتامبر مقامات كشور نيروهاي ارتش را براي دستگير كردن رهبران اصلي اعزام داشتند. روزنامه "Neue Rheinische Zeitung" و تمامي تشكلات سياسي موتلفه غيرقانوني اعلام شدند. براي دستگيري انگلس يك پوستر ديواري منتشر شده بود. او و چند تن ديگر از نويسندگان روزنامه مذكور به آن سوي مرزها گريختند و چند ماهي آفتابي نشدند.

ماركس يكي از رهبران بود، اما در مجامع توده اي بعنوان يك سخنگو مطرح نشده بود. مقامات هيچ گواهي در دست نداشتند كه او را به "توطئه گري" ربط دهند. بنابراين زماني كه ديگران مجبور به ترك كشور شدند، ماركس در كلن باقي ماند و تقريبا دست تنها انتشار مجدد "Neue Rheinische Zeitung" را در مقابل چشم مقامات نظامي بعهده گرفت. چندي نگذشت كه ماركس را به دادگاه كشيدند. هيئت منصفه بعد از اينكه ماركس يك دفاعيه همه جانبه سياسي ارائه داد و جمعيت بيشماري نيز در سالن دادگاه تهديد مي كردند كه بزور وي را آزاد خواهند كرد، ماركس را تبرئه نمود.

در ماه دسامبر، ماركس به يك نتيجه گيري راديكال جديد رسيد: بورژوازي ثابت كرده كه از رهبري انقلاب جهت سرنگوني فئوداليسم و رژيم هاي پادشاهي ناتوان است. اگر طبقه كارگر جنبش را رهبري نكند، جنبش شكست خواهد خورد.

روز دوم مارس، سربازان قداره بند پروس به خانه ماركس ريختند. آنها از ماركس خواستند كه يكي از نويسندگانش را تحويل دهد، وگرنه "بد مي بيند." ماركس پاسخ داد كه تهديدهايشان "مطلقا هيچ اثري بر وي ندارد." سربازان ناگهان متوجه شدند كه ماركس تپانچه اي در جيب دارد. آنها سراسيمه خانه را ترك كردند. انگلس بعدها ارتش پروس را مسخره مي كرد و مي گفت كه پادگان آنها هشت هزار مسلح داشت؛ در حالي كه "دژ" روزنامه ما فقط مسلح به چند ميله سربي، چند خشاب مركب و كلاه هاي سرخ حروفچينان بود.

از اواخر بهار 1849، ارتش پروس سلطه خود بر جلگه راين را محكمتر كرد و مردم در مقابلش دست به ضد حمله زدند. انگلس در سنگرها حاضر بود و نزديك شهر محل تولد خود يعني "البرفلد" مي جنگيد. روز 9 ماه مه، رئيس پليس حكمي براي ماركس فرستاد كه از او خواسته شده بود در عرض 24 ساعت كشور را ترك كند. مدارك قانوني ماركس باطل شده بود و بدين ترتيب او يك خارجي بي مدرك محسوب مي شد. رئيس پليس وي را محكوم كرد كه "بيشرمانه از ميهمان نوازي ما سوء استفاده كرده است" زيرا فراخوان "ابراز مخالفت با حكومت موجود، سرنگوني قهرآميز حكومت، و برقراري يك جمهوري اجتماعي" را صادر كرده است.

روزنامه "Neue Rheinische Zeitung" بعلت اينكه همه اعضاي هيئت تحريريه آن يا در تبعيد بودند يا در زندان نمي توانست انتشار يابد. ماركس در روز 18 ماه مه آخرين شماره اين روزنامه را منحصرا با مركب سرخ چاپ كرد. مقامات مي كوشيدند سركوب تبهكارانه شان را با بهانه هاي پر زرق و برق بپوشانند. ماركس در آخرين شماره روزنامه مقامات را چنين بباد تمسخر گرفت: "عبارات عوامفريبانه كه بزور دنبال توجيه مي گردند به چه دردي ميخورند؟ ما نيز بيرحميم و بهيچوجه از شما طلب لطف نمي كنيم. زماني كه نوبت ما برسد، براي اعمال ترور عليه تان عذرخواهي نمي كنيم."

از اين شماره روزنامه كه سريعا بعنوان "شماره سرخ" مشهور شد، بيست هزار نسخه بچاپ رسيد. تا سالها بعد نسخه هاي اين شماره در بين كارگران انقلابي اروپا و شمال آمريكا دست بدست مي گشت؛ و اغلب "مانيفست كمونيست" نيز همراه آن توزيع مي شد.

با پيشروي ضد انقلاب، ماركس و انگلس در حاشيه راين بسمت جنوب عقب نشيني كردند. ماركس كه ديگر نمي توانست بدون مدرك در آنجا زندگي كند به پاريس رفت و تحت يك نام جعلي در آنجا سكني گزيد و درگير مبارزه شد.

انگلس در آلمان باقي ماند و به مبارزه مسلحانه عليه ارتش در حال پيشروي پروس پيوست. او در چهار نبرد شركت كرد، تا سرانجام مجبور شد بسمت مرز سوئيس عقب نشيني كند. انگلس طي نامه اي به "يني ماركس" چنين نوشت: "صفير گلوله ها مسئله كم اهميتي است". او با غرور گفت كه اينك ديگر هيچكس نمي تواند بگويد كمونيستها در روز نبردهاي سنگين در ميدان نبودند.

وقايع ماه مه، خاتمه يك دوره از انقلاب آلمان را رقم زد. سركوب حكومتي چند سال ادامه يافت. يك شاعر انقلابي روزهائي را توصيف كرد كه مردم دائما در خانه هايشان با شنيدن شليك جوخه هاي مرگ ـ بهنگام اعدام انقلابيون ـ تكان مي خوردند. افرادي كه نزد آنها "مانيفست كمونيست" پيدا ميشد را در جا دستگير مي كردند.

 

مانيفستي براي يك جنبش نوين جهاني

ماركس و انگلس دوباره در انگلستان بهم پيوستند و در آنجا براي ايجاد دوباره تشكيلات كمونيستي و طراحي يك ارگان انقلابي جديد فعاليت كردند. در آن زمان ماركس 31 ساله بود و انگلس هنوز 30 سال هم نداشت.

ماركس از پراتيك فشرده انقلابي سالهاي 1848 و 1849 بسيار آموخته بود. او در مورد انقلابات پرولتري چنين نوشت: "آنها مدام از خود انتقاد مي كنند؛ پي در پي حركت خود را متوقف مي كنند و به آنچه ظاهرا انجام يافته، باز مي گردند تا بار ديگر آن را از سر بگيرند. خصلت نيم بند و جوانب ضعف و فقر تلاشهاي اوليه خود را بباد استهزاء مي گيرند، دشمن خود را گوئي فقط براي آن بر زمين مي كوبند كه از زمين نيروي تازه بگيرد و بار ديگر غول آسا عليه آنها قد برافرازد، در برابر هيولاي مبهم اهداف خويش آنقدر پس مي نشينند كه سرانجام وضعي پديد آيد كه هرگونه راه بازگشت آنها را قطع كند و زندگي، خود با بانگ صولتمند اعلام دارد كه: Hic Rhodus, hic salta! "گل همينجاست! همينجا برقص!"

بعد از سال 1848، كمونيسم ديگر يك "شبح" نبود، بلكه يك جنبش واقعي و با رگ و ريشه بين المللي بود. "مانيفست كمونيست" ممتازترين و بانفوذترين سند اين جنبش محسوب مي شد. انگلس بعدها نوشت كه مانيفست، "راه و رسم عمل" را براي كمونيستها به پيش گذاشت تا در نبرد "بمثابه يك ارتش واحد تحت يك پرچم واحد" حركت كنند.

از آنجا كه "مانيفست" حاوي يك تحليل ماترياليستي بود و يك سنتز زنده را ارائه ميداد، وقتيكه چند سال بعد ماركس و انگلس به آن نگاه ميكردند برخي بخشهاي اين سند را كهنه مي يافتند. طي 150 سال اخير، دنيا تغييرات بسياري كرده است. گنجينه اي از تجارب نوين انقلابي گرد آمده كه بايد از آنها جمعبندي شود. تا با اين كار، شناخت كمونيستها بطور كيفي گسترش و تعميق يابد.

با اين وجود، كنه اين سند برجسته، تازگي و قدرتمندي خويش را طي 150 سال حفظ كرده و همچنان بيان حقيقت است. شيوه ديالكتيك ماترياليستي، نتيجه گيري هاي ژرف انديشانه درباره امكان محو طبقات، و تحليل از رسالت تاريخي طبقه نوخاسته پرولتر، كنه "مانيفست كمونيست" است.

ماركس و انگلس در "مانيفست كمونيست" خاطر نشان كردند كه: "انقلاب كمونيستي، راديكالترين گسست از مناسبات سنتي مالكيت است؛ بنابراين هيچ جاي تعجب نيست كه تكوين آن، راديكالترين گسست از ايده هاي سنتي را شامل مي شود."

سه سال بعد، متعاقب سال 1848، كارل ماركس مجددا به اين موضوع پرداخت و چنين جمعبندي كرد كه كمونيسم "اعلام ادامه دار بودن انقلاب است؛ اعلام اينكه ديكتاتوري طبقاتي پرولتاريا نقطه گذار ضروري به محو تمايزات طبقاتي بطور كلي، به محو كليه مناسبات توليدي كه شالوده آن تمايزاتند، به محو كليه مناسبات اجتماعي كه منطبق بر اين مناسبات توليدي هستند، و به دگرگون كردن كليه ايده هائي است كه از اين مناسبات اجتماعي نتيجه مي شوند.

"اين دو مقوله ماركسيستي كه مائوئيستها از آنها بعنوان "دو گسست راديكال" و "چهار كليت" ياد مي كنند، همچنان نكته مركزي شناخت ما از تغييرات عميقي است كه پروسه جهاني انقلاب كمونيستي را رقم مي زنند.

در سال 1869، ترجمه روسي "مانيفست كمونيست" توسط "باكونين" در سوئيس منتشر شد. اين ترجمه به درون مرزهاي پادشاهي تزاري قاچاق شد. در سال 1871، زماني كه طبقه كارگر براي نخستين بار قدرت را كسب كرد و براي چند ماه، كمون پاريس را برپا داشت، "مانيفست كمونيست" به راهنماي نسل نوين انقلابي در سراسر اروپا و آمريكاي شمالي تبديل شد. ديگر، بسياري از كمونيستها خود را "ماركسيست" مي خواندند.

طي دهه 1870، ترجمه هاي مختلفي از "مانيفست" در ايالات متحده منتشر شد. يكي از آنها را "آلبرت پارسونز" تهيه كرده بود. او از رهبران كارگران انقلابي شيكاگو بود كه بعدها به چهره برجسته وقايع ماه مه در "هي ماركت" تبديل شد. در سال 1882، ترجمه جديد روسي مانيفست براي تربيت نسلي از ماركسيستها منتشر شد كه تدارك ايجاد حزب بلشويك لنيني را ديدند.

70 سال بعد از نگارش "مانيفست"، يعني در سال 1917، پرولتارياي انقلابي براي نخستين بار قدرت را در روسيه بدست گرفت و حفظ كرد. اين پيروزي تاريخي در عمل بسياري از ايده هاي كليدي "مانيفست" را به اثبات رساند. در عين حال، ايجاد قدرت دولتي نوين باعث شد كه براي نخستين بار آثار ماركسيستي در سراسر جهان بطور گسترده انتشار يابند. يكصد سال بعد از نگارش "مانيفست كمونيست"، مائوتسه دون رهبر كمونيستها در آستانه كسب قدرت سراسري در چين نوشت: "توپهاي انقلاب اكتبر، ماركسيسم ـ لنينيسم را براي ما به ارمغان آورد.

"طي قرن بيستم، "مانيفست كمونيست" تقريبا به همه زبانهاي دنيا ترجمه شده و ميليونها نفر در مسير كسب رهائي، آن را مشتاقانه مطالعه كرده اند. طي 150 سال، "مانيفست كمونيست" مخفيانه توزيع شده، تحت تعقيب قرار گرفته، ممنوع اعلام شده، يا مورد تقدير قرار گرفته است. اين اثر، نمونه زنده ايده هائي است كه واقعيت مادي را دگرگون مي كنند. اين اثر، بمعناي واقعي تاريخ بشر را شكل داده و بر زندگي صدها ميليون نفر تاثير گذاشته است. تاثير "مانيفست" گواهي است بر قدرت آن ايدئولوژي علمي كه راهنماي مبارزه انقلابي پرولتاريا در راه رهائي نوع بشر است. اينك به پايان قرن بيستم نزديك مي شويم؛ اما عبارات پاياني "مانيفست كمونيست" كماكان بنيان اعتقاد تمامي كساني است كه از ستم بيزارند:"كمونيستها عار دارند كه مقاصد و نظريات خويش را پنهان سازند. آنها آشكارا اعلام مي كنند كه تنها از طريق واژگون ساختن همه نظام اجتماعي موجود، از راه جبر، وصول به هدف هايشان ميسر است. بگذار طبقات حاكمه در مقابل انقلاب كمونيستي بر خود بلرزند. پرولتارها در اين ميان چيزي جز زنجير خود را از دست نمي دهند؛ ولي جهاني را بدست خواهند آورد.

"كارگران همه كشورها، متحد شويد!"

 

 

باز تكثير يك سند تاريخي

 انتقاد از خود حزب كمونيست اندونزي ـ 1966

از جهاني براي فتح، شماره 24، 1998

 

 رژيم نظامي طرفدار آمريكا در اندونزي كه سوهارتو سركرده آن بود در اكتبر سال 1965 كشتار دهشتناكي را در سطح گسترده عليه مردم براه انداخت. اين كشتار تا سال 1966 ادامه يافت. صدها هزار نفر از اعضاء و هواداران حزب كمونيست اندونزي و نيز شمار زيادي از توده ها كه در هيچگونه فعاليت سياسي درگير نبودند بيرحمانه كشتار شدند. تعداد افرادي كه در خيابانها به قتل رسيده يا دستگير شده مورد شكنجه قرار گرفته و در زندان به قتل رسيدند كماكان نادقيق و نامعلوم است. اما تعداد آنها را بين چند صد هزار تا دو ميليون نفر تخمين مي زنند. حزب كمونيست اندونزي درهم شكسته شد؛ رژيم ناسيوناليستي سوكارنو سرنگون شد؛ و سوهارتو همراه با باند ارتجاعيش بر قدرت تكيه زد و براي چند دهه موقعيت خود را حفظ كرد.

مسئوليت اين جنايت هولناك مشخصا متوجه مرتجعين اندونزي و اربابان امپرياليست آمريكائي آنهاست. در عين حال اين نيز واقعيتي است كه حزب كمونيست اندونزي بيش از حد آسيب پذير بود؛ آنسان كه نتوانست يك مقاومت متشكل چشمگير و موثر در برابر سوهارتو از خود نشان دهد و قرباني اين كشتار شد. از ميانه دهه 1960 هسته مركزي رهبري حزب كمونيست اندونزي بواسطه سالها غلبه رويزيونيسم، فاسد شده بود. اين حزب ديدگاهي نادرست از دولت به پيش نهاده و در عمل در حكومت ائتلافي سوكارنو شركت جسته و آنرا تقديس مي كرد. بدون شك اين حكومت ائتلافي تحت رهبري پرولتري قرار نداشت. بعلاوه حزب بر سر روند انقلاب، راه رويزيونيستي "گذار مسالمت آميز به سوسياليسم" را در پيش گرفت؛ همان راهي كه رويزيونيستهاي شوروي كه بعد از سال 1956 بقدرت رسيدن آنرا مطرح كرده بودند.

اين انحرافات و پاره اي خطاهاي جدي ديگر، بعد از كودتاي خونين سوهارتو توسط نيروهائي كه مي كوشيدند حزب كمونيست اندونزي را مجددا بر مبنائي انقلابي گرد آورند مورد جمعبندي و نقد قرار گرفت. اين جمعبندي خاصه در دو سند منعكس شده كه يكي از آنها را در اينجا بازتكثير مي كنيم. عنوان اين سند كه در سپتامبر 1966 منتشر شد "انتقاد از خود توسط دفتر سياسي كميته مركزي حزب كمونيست اندونزي" است. انقلابيون چيني به رهبري مائو از اين تلاش رفقاي اندونزيائي حمايت كردند. آنها در مقدمه اي كه هيئت تحريريه نشريه "پرچم سرخ" بر سند حاضر نوشت، جمعبندي خويش را از اين مسئله ارائه دادند. سند حزب برخي خطاهاي مهم رهبري حزب طي سالهاي حكومت سوكارنو را خاطر نشان مي كند و فراخوان يك اصلاح همه جانبه در خط ايدئولوژيك و سياسي حزب را مي دهد. نكته مركزي اين سند رد تئوري خيانتبار رويزيونيستي "گذار مسالمت آميز به سوسياليسم" است كه مورد قبول حزب واقع شده بود. اين سند فراخوان برافراشتن پرچم ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون (كه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي اينك آنرا ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم مي خواند) را داده و همگان را بدفاع از اين پرچم دعوت مي كند. بدين ترتيب سند در پي كشف دوباره خط ايدئولوژيك و سياسي پرولتري خويش و بازيافتن خصلت طبقاتي اين خط است.

بعلاوه، سند فراخوان بكاربست استراتژي مائوتسه دون يعني جنگ درازمدت خلق در سراسر جزاير دور دست و پراكنده اندونزي را مي دهد؛ با اين هدف كه خلق قدرت دولتي را از چنگال رژيم فاشيستي سوهارتو بدست آورد.

امروز در چارچوب خيزش عظيمي كه جريان دارد، اين فراخوان ضرورت بيش از پيش يافته است. بدون شك نياز عاجل امروز در اندونزي، تغيير قيام حاضر به يك روند انقلابي است. انقلابيون سراسر جهان بايد راههائي بيابند تا اسناد پايه اي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي و آموزه هاي رهبران كبير طبقه پرولتر را بدست انقلابيون اندونزي برسانند. امروز بدون شك بسياري از افراد در آن كشور هستند كه تشنه يافتن راه خلاصي از جهنم جامعه نومستعمراتي بوده و مي خواهند با تحميل يك ديكتاتور جديد تحت الحمايه امپرياليسم مبارزه كنند. فقط از طريق مسلح كردن خود به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم است كه انقلابيون اندونزي مي توانند حزب طبقه كارگر يعني پيشاهنگ ضروري پرولتاريا را دوباره بسازند و بدين ترتيب خلق اندونزي كه ساليان سال در رنج برده را به سر منزل رهائي برسانند. فقط بدين ترتيب است كه مي توانند خلق را مسلح كنند تا مناسبات اجتماعي مبتني بر استثمار، ستم، انقياد، نابرابري و بي عدالتي را دريابند. طي بيش از سه دهه گذشته فقدان يك پيشاهنگ پرولتري مسلح به اين علم رهائيبخش بوده كه بيش از هر چيز خلاء و ناتواني عظيمي را در بين مردم زحمتكش پديد آورده است. فقط ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم است كه در اندونزي دروازه فهم انقلاب و آغاز پروسه برپائي مناسبات اجتماعي بر بنيادي نوين را براي "داغ لعنت خوردگان جهان" مي گشايد ـ جهاني براي فتح

 

از مقاله : خلق اندونزي! براي سرنگوني رژيم فاشيستي متحد شويد و نبرد كنيد (سرمقاله پرچم سرخ، شماره 11 ـ 1967)

 بعد از اينكه باند نظامي دست راستي سوهارتو ـ ناسوسيون كودتاي ارتجاعي سال 1965 را به اجرا گذاشتند، يك ديكتاتوري فاشيستي در اندونزي برقرار شد كه بلحاظ بيرحمي هيچگاه سابقه نداشته است. اين باند نظامي كودتاگر، نوكران وفادار امپرياليسم آمريكا و متحد ضد كمونيست رويزيونيسم شوروي هستند. طي يكسال گذشته، آنها يك سياست عريان خائنانه، ديكتاتوري، ضد كمونيستي، ضد چيني و ضد مردمي و ضد انقلابي را دنبال كرده اند.

اين باند در اندونزي ترور سفيد بيسابقه اي را برقرار كرده و صدها هزار كمونيست و انقلابي را بقتل رسانده و صدها هزار نفر ديگر از پسران و دختران خوب خلق را به زندان افكنده است. كل كشور به يك جهنم بزرگ تبديل شده است. باند حاكم از طريق سركوب خونين مذبوحانه مي كوشد حزب كمونيست اندونزي را از صحنه پاك كند و انقلاب آن كشور را نابود كند. اين باند نفرت زهرآگيني نسبت به چين سوسياليستي دارد زيرا چين حامي پيگير مبارزه انقلابي خلق اندونزي بوده است. باند حاكم مرتبا تحريكاتي جدي عليه خلق چين براه انداخته، كارزارهاي ضد چين و ضد چيني ها را سازمان داده و تعقيب و آزار راسيستي و غير انساني را عليه چيني هاي خارج از كشور بعمل درآورده است. باند حاكم مذبوحانه كوشيده در دوستي سنتي بين مردم چين و چيني هائي كه در اندونزي زندگي مي كنند از يكطرف و خلق اندونزي از طرف ديگر خرابكاري كنند، و چيني ها را از حمايت انقلاب خلق اندونزي باز دارند.

در تحليل نهائي، انواع و اقسام تعقيب و آزاري كه عليه حزب كمونيست اندونزي و خلق آن كشور توسط باند نظامي دست راستي سوهارتو ـ ناسوسين به پيش مي رود، فقط ظهور خيز مجدد انقلاب اندونزي را شتاب خواهد بخشيد و مرگ محتوم اين باند را نزديك تر خواهد ساخت. كمونيستها و مردم قهرمان اندونزي را نمي توان مرعوب كرد، سركوب كرد و از صحنه پاك كرد. اراده خلق اندونزي در انجام انقلاب خلل ناپذير است؛ بهمين ترتيب اراده خلق چين در حمايت از انقلاب آنان. هيچ نيروي ارتجاعي در جهان نمي تواند مانع تحقق اين اراده شود.

در حال حاضر كمونيستها و انقلابيون اندونزي در حال گرد آوردن مجدد قواي خود براي يك نبرد نوين هستند. اطلاعيه 17 اوت 1966 كه از سوي دفتر سياسي كميته مركزي حزب كمونيست اندونزي صادر شده و انتقاد از خودي كه دفتر سياسي در ماه سپتامبر به تصويب رسانده و كمي پيش در مجله "صداي اندونزي" انتشار يافته، فراخواني است به كمونيستها، طبقه كارگر، دهقانان، روشنفكران انقلابي و همه نيروهاي انقلابي ضد امپرياليست و ضد فئودالي كه متحد شوند و درگير اين مبارزه جديد شوند.

دو سند دفتر سياسي حزب كمونيست اندونزي، ضربه اي پر معني به امپرياليسم آمريكا و دست نشاندگانش يعني رژيم ديكتاتوري نظامي فاشيستي سوهارتو ـ ناسوسين، و باند رويزيونيست رهبري حزب كمونيست اتحاد شوروي است؛ اين دو سند پشتگرمي عظيمي براي خلق انقلابي اندونزي محسوب مي شود.

دفتر سياسي در اين دو سند تجربه و درسهاي حزب در امر رهبري مبارزه انقلابي خلق اندونزي را جمعبندي كرده، خطاهاي اپورتونيستي راست كه رهبري حزب در گذشته مرتكب شده را مورد نقد قرار داده، راه انقلاب اندونزي را خاطر نشان ساخته و اصول مبارزه آتي را مطرح كرده است.

 

از سند: انتقاد از خود دفتر سياسي كميته مركزي حزب كمونيست اندونزي ـ سپتامبر 1966

"صداي اندونزي" در شماره سوم، ماه ژانويه انتقاد از خود مصوبه سپتامبر 1966توسط دفتر سياسي كميته مركزي حزب كمونيست اندونزي را منتشر كرد. عنوان اين انتقاد از خود "حزب كمونيست اندونزي را بر مبناي خط ماركسيت ـ لنينيستي و براي رهبري انقلاب دمكراتيك خلق در اندونزي بنا كنيد" است.

انتقاد از خود مي گويد، بلائي كه دامن گير حزب و جنبش انقلابي خلق اندونزي شد و لطماتي جدي را بعد از برپائي جنبش سي سپتامبر و شكست آن ببار آورد، پرده از روي نقاط ضعف وخيمي كه براي مدتهاي طولاني در حزب پنهان شده بود كنار زد.

دفتر سياسي از اين امر آگاه است كه بزرگترين مسئوليت در زمينه نقاط ضعف و اشتباهات وخيم حزب طي دوره مورد بررسي بعهده اوست. بنابراين دفتر سياسي به تمامي انتقادات كادرها و اعضاي حزب كه با روحيه ماركسيست ـ لنينيستي ابراز شده توجه جدي معطوف داشته و از آنها با اشتياق استقبال مي كند؛ و همينطور از انتقادات صادقانه هواداران حزب كه به طرق گوناگون ابراز شده است. دفتر سياسي تصميم گرفته كه بشيوه ماركسيست ـ لنينيستي از خود انتقاد كند. آموزه هاي لنين و نمونه اي كه رفيق موسو از انتقاد و انتقاد از خود ماركسيست ـ لنينيستي بدست داده را بعمل درآورد. انتقاد از خود مي گويد كه تحت شرايطي كه وحشيانه ترين و شنيع ترين ترور سفيد توسط ديكتاتوري نظامي ژنرالهاي دست راستي ارتش يعني ناسوسيون و سوهارتو براه افتاده، انجام انتقاد و انتقاد از خود كامل كار ساده اي نيست. براي پاسخگوئي به اين ضرورت عاجل، بايد موضوعات عمده در عرصه هاي ايدئولوژيك، سياسي و تشكيلاتي را خاطر نشان ساخت تا امر بررسي نقاط ضعف و اشتباهات حزب طي جنبش اصلاحي كنوني تسهيل شود.

دفتر سياسي اين انتقاد از خود را با كمال تواضع و صداقت عرضه مي كند. دفتر سياسي از همه اعضاء انتظار دارد كه در بحث پيرامون نقاط ضعف و اشتباهات رهبري حزب فعالانه سهم بگيرند، نقادانه از آنها تحليل كنند، و حداكثر تلاش خود را براي بهتر كردن اين انتقاد از خود كه از جانب دفتر سياسي جلو گذاشته شده، بكار بندند. براي اينكار بايد از تجارب مربوطه بشكل جمعي يا فردي درس گرفت. دفتر سياسي از همه اعضاء انتظار دارد كه اصل زير را استوارانه بكار بندند: "وحدت ـ انتقاد ـ وحدت" و "از اشتباهات گذشته براي جلوگيري از اشتباهات آينده بياموزيم؛ براي نجات بيمار، بيماري را معالجه كنيم؛ تا اينكه هدف دوگانه وضوح ايدئولوژيك و وحدت رفقا را بدست آوريم." دفتر سياسي معتقد است كه با استواري بر اين اصول صحيح هر عضو حزب در جنبش بررسي و غلبه بر اين نقاط ضعف و اشتباهات با عزم و اراده سهم خواهد گرفت تا حزب را بر مبناي خط ماركسيست ـ لنينستي بازسازي كرده، وحدت و همبستگي كمونيستي را استحكام بخشيده، هشياري ايدئولوژيك و سياسي و تشكيلاتي را ارتقاء داده، و روحيه رزمندگي را در راه كسب پيروزي تقويت كند.

 

نقطه ضعف عمده در حيطه ايدئولوژيك

انتقاد از خود مي گويد كه در دوره بعد از سال 1951 نقاط ضعف و اشتباهات جدي حزب مسلما از ضعف در حيطه ايدئولوژيك سرچشمه مي گرفت؛ كه اين بويژه در بين رهبري حزب مطرح بود. رهبري حزب بجاي اينكه تئوريهاي انقلابي را با پراتيك مشخص انقلاب اندونزي درآميزد، راهي را در پيش گرفت كه از خطوط راهنماي پيشروترين تئوريها جدا افتاده بود. اين تجربه نشان مي دهد كه حزب نتوانست يك هسته مركزي رهبري را متشكل از عناصر پرولتري تشكيل دهد؛ هسته اي كه واقعا صحيح ترين درك از ماركسيسم ـ لنينيسم را صاحب باشد؛ دركي سيستماتيك و نه بريده بريده؛ دركي عملي و نه مجرد.

طي دوره بعد از 1951 ذهنيگرائي همچنان رشد كرد و تدريجا بزرگ و بزرگتر شد و به اپورتونيسم راست پا داد كه با نفوذ رويزيونيسم مدرن در جنبش بين المللي كمونيستي به هم آميخت. اين بود خط پليد اپورتونيسم راست كه به جنبه عمده اشتباهات حزب در اين دوره تبديل شد. ظهور و تكامل اين نقاط ضعف و اشتباهات ناشي از عوامل زير بود: اولا، سنت انتقاد و انتقاد بشيوه ماركسيستي ـ لنينيستي درون حزب بويژه در بين رهبري حزب تكوين نيافته بود.

جنبشهاي اصلاحي و بررسي امور كه گاه بگاه در حزب سازماندهي مي شد بشكل جدي و پيگيرانه به پيش نمي رفت؛ نتايج آنها به نحوي خوب جمعبندي نمي شد؛ و بدنبال اين جنبشها اقدامات مناسب در عرصه تشكيلاتي صورت نمي گرفت. جنبشهاي بررسي امور بيشتر در ميان بدنه حزب براه مي افتاد و هرگز به انتقاد و انتقاد از خود در بين رهبري بسط نمي يافت. انتقاداتي كه از پائين صورت مي گرفت به دقت مورد توجه قرار نگرفته و حتي سركوب مي شود.

ثانيا، نفوذ ايدئولوژي بورژوائي از دو كانال انجام مي شد: از طريق تماسهائي كه با بورژوازي ملي در دوران برقراري جبهه متحد حزب با آنها ايجاد شده بود؛ و از طريق بورژوا زدگي كادرهاي حزب خاصه رهبري، بعد از اينكه حزب برخي مقامات را در نهادهاي حكومتي و شبه حكومتي بدست آورد. شمار فزاينده كادرهاي حزب كه در مركز و مناطق به برخي مقامات در نهادهاي حكومتي و شبه حكومتي دست يافته بودند، "صف كارگران بورژوا زده" را شكل داد و اين "كانالهاي واقعي رفرميسم" را بوجود آورد. چنين اوضاعي قبل از انقلاب اوت 1954 وجود نداشت.

ثالثا، رويزيونيسم مدرن وقتي شروع به نفوذ در حزب ما كرد كه پلنوم چهارم كميته مركزي كنگره پنجم، بدون هيچ انتقادي گزارشي را بتصويب رساند كه از خط كنگره بيست حزب كمونيست اتحاد شوروي حمايت كرده و خط "تحقق سوسياليسم بشكل مسالمت آميز از راه پارلمان" را بعنوان خط حزب تصويب كرد. اين "راه مسالمت آميز" يكي از صفات مشخصه رويزيونيسم مدرن بود كه بعدا در كنگره سراسري ششم حزب كمونيست اندونزي مورد تائيد مجدد قرار گرفت. در اساسنامه حزب نكته زير گنجانده شد:

"اين امكان وجود دارد كه نظام دمكراتيك خلق بمثابه يك مرحله گذاري به سوسياليسم در اندونزي از طريق مسالمت آميز يعني راه پارلمان بدست آيد. حزب پيگيرانه مي كوشد كه اين امكان را به واقعيت تبديل كند." اين خط رويزيونيستي بعدا در كنگره سراسري هفتم حزب مورد تاكيد قرار گرفت و هيچگاه تصحيح نشد. حتي بعد از آنكه حزب ما متوجه اين نكته شد كه رهبري حزب كمونيست اتحاد شوروي بعد از كنگره بيست، راه رويزيونيسم مدرن را در پيش گرفته نيز اين نكته را تصحيح نكرد.

انتقاد از خود تاكيد مي كند كه تجربه حزب اين درس را به ما مي دهد كه صرف انتقاد از رويزيونيسم مدرن رهبري حزب شوروي به معني اين نيست كه حزب بطور اتوماتيك از خطاهاي اپورتونيسم راست يعني از همان عملكرد رويزيونيستهاي مدرن خلاص خواهد شد. تجربه حزب اين درس را به ما مي دهد كه رويزيونيسم مدرن بزرگترين خطر در جنبش بين المللي كمونيستي و همچنين در حزب كمونيست اندونزي است. براي حزب، رويزيونيسم مدرن "يك خطر كناري نبوده بلكه خطري حاد است." خطري مشخص است كه لطماتي عظيم به حزب زده و تلفاتي جدي براي جنبش انقلابي خلق اندونزي ببار آورده است. بنابراين ما بهيچوجه نبايد خطر رويزيونيسم مدرن را دست كم بگيريم. ما بايد مبارزه اي قاطع و بيرحمانه را عليه آن به پيش بريم. موضع محكم عليه رويزيونيسم مدرن در همه عرصه ها فقط زماني مي تواند بطور موثر حفظ شود كه حزب ما خط "حفظ دوستي با رويزيونيستهاي مدرن" را كنار بگذارد.

اين واقعيتي است كه حزب در همانحال كه رويزيونيسم مدرن رهبري حزب شوروي را نقد مي كرد، خود مرتكب اشتباهات رويزيونيستي شد. زيرا آموزه هاي ماركسيستي ـ لنينيستي در مورد مبارزه طبقاتي، دولت و انقلاب را مورد تجديد نظر قرار داده بود. بعلاوه رهبري حزب نه فقط در حيطه تئوريك، مبارزه عليه انديشه هاي سياسي "انقلابي" ديگر كه بنا به آموزه لنين مي تواند باعث گمراهي پرولتاريا شود را به پيش نبرد، بلكه داوطلبانه در مورد آن گذشتهائي كرد. به عقيده رهبري حزب بين سه جزء متشكله ماركسيسم يعني فلسفه ماترياليستي، اقتصاد سياسي و سوسياليسم علمي با باصطلاح "سه جزء متشكله آموزه هاي سوكارنو" همگوني وجود داشت. آنها مي خواستند ماركسيسم يعني ايدئولوژي طبقه كارگر با به مايملك كل ملت، منجمله طبقات استثمارگر متخاصم با طبقه كارگر تبديل كنند.

 

خطاهاي عمده در حيطه سياسي

انتقاد از خود مي گويد كه خطاهاي اپورتونيسم راست در حيطه سياسي كه اينك موضوع بحث و مجادله است سه مسئله را شامل مي شود: 1 ـ راه رسيدن به دمكراسي خلق در اندونزي، 2 ـ مسئله قدرت دولتي و 3 ـ اجراي سياست جبهه متحد ملي.

يكي از تفاوتها و مسائل پايه اي در مجادلات بين ماركسيسم ـ لنينيسم و رويزيونيسم مدرن دقيقا در مسئله انتخاب راهي كه به سوسياليسم مي انجامد نهفته است. ماركسيسم ـ لنينيسم مي آموزد كه سوسياليسم را فقط مي توان از طريق انقلاب پرولتري بدست آورد. اين امر در مورد كشورهاي مستعمره يا نيمه مستعمره و نيمه فئودالي نظير اندونزي بدان معناست كه سوسياليسم فقط مي تواند از طريق انجام مرحله نخست يعني انقلاب دمكراتيك خلق تحقق يابد. رويزيونيسم درست برخلاف ماركسيسم ـ لنينيسم در خيال تحقق سوسياليسم از "راه مسالمت آميز" است.

طي سالهاي آغازين بعد از 1951، حزب ما در مبارزه سياسي و ساختمان حزب نتايج معيني بدست آورده بود. يكي از دستاوردهاي مهم اين دوره فرموله كردن مسائل عمده انقلاب اندونزي بود. چنين فرموله شد كه مرحله كنوني انقلاب يك انقلاب بورژوا دمكراتيك نوع نوين است كه وظايف نابودي امپرياليسم و بقاياي فئوداليسم و برقراري يك نظام دمكراتيك خلق بمثابه مرحله اي گذاري به سوسياليسم را به عهده دارد. قواي محركه انقلاب، طبقه كارگر و دهقانان و خرده بورژوازي هستند؛ نيروي رهبري كننده انقلاب طبقه كارگر است و نيروي توده اي عمده انقلاب دهقانان هستند. حزب همچنين فرموله كرده بود كه بورژوازي ملي نيروي متزلزل انقلاب است كه ممكنست به درجه معين و در دوره هاي معين جانب انقلاب را بگيرد؛ اما در دوره هاي ديگر مي تواند به انقلاب خيانت كند. بعلاوه حزب فرموله كرد كه طبقه كارگر براي انجام تعهداتش بمثابه رهبر انقلاب بايد با ساير طبقات و گروههاي انقلابي يك جبهه متحد انقلابي بسازد؛ جبهه اي كه مبتني بر اتحاد كارگر ـ دهقان و تحت رهبري طبقه كارگر باشد. با وجود اين، كمبود بسيار مهمي در ميان بود كه در بعدا به اپورتونيسم راست يا بعبارتي رويزيونيسم تبديل شد. اين كمبود چه بود؟ حزب هيچگاه نتوانست به وحدت نظر كامل روشني در مورد ابزار عمده و شكل عمده مبارزه در انقلاب اندونزي دست يابد.

انتقاد از خود مي گويد كه انقلاب چين، در مورد شكل عمده مبارزه در كشورهاي مستعمره يا نيمه مستعمره و نيمه فئودالي به ما مي آموزد كه مبارزه مسلحانه خلق عليه ضد انقلاب مسلح، عمده است. در تطابق با جوهر انقلاب كه انقلاب ارضي است، جوهر مبارزه مسلحانه خلق نيز مبارزه مسلحانه دهقانان در يك انقلاب ارضي تحت رهبري طبقه كارگر است. عملكرد انقلاب چين، پيش و بيش از هر چيز، بكاربست ماركسيسم ـ لنينيسم در شرايط مشخص آن كشور است. در عين حال، اين انقلاب قانون عمومي انقلابات خلقها در كشورهاي مستعمره يا نيمه مستعمره و نيمه فئودالي را پي ريزي كرده است.

انتقاد از خود تاكيد دارد كه انقلاب اندونزي نيز براي كسب پيروزي كامل بايد از راه انقلاب چين پيروي كند. معنايش اينست كه انقلاب اندونزي بايد به ناگزير شكل عمده مبارزه يعني مبارزه مسلحانه خلق عليه ضد انقلاب مسلح را بكار بندد؛ كه در جوهر خود انقلاب مسلحانه ارضي دهقانان تحت رهبري پرولتاريا است.

هر شكلي از فعاليت قانوني و پارلماني بايد در خدمت ابزار و شكل عمده مبارزه باشد؛ و به هيچ وجه نبايد روند تدارك مبارزه مسلحانه را سد كند.

تجارب 15 سال اخير به ما آموخت كه حزب به علت اينكه از نفي روشن "راه مسالمت آميز" آغاز نكرد، و استوارانه به دفاع از قانون عمومي انقلاب در كشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره و نيمه فئودالي نپرداخت، به تدريج در راه پارلماني و ساير اشكال مبارزه قانوني غرق شد. حتي رهبري حزب به آنجا رسيد كه اين را شكل عمده مبارزه براي تحقق هدف استراتژيك انقلاب اندونزي معرفي كرد. موقعيت قانوني حزب به مثابه يك شيوه مبارزه در يك مقطع معين و تحت شرايط مشخص در نظر گرفته نشد؛ بلكه به آن بعنوان يك اصل برخورد شد كه ساير اشكال مبارزه مي بايست در خدمت آن باشند. حتي زماني كه ضد انقلاب نه فقط موقعيت قانوني حزب را لگد مال كرده، بلكه به حقوق پايه اي انساني كمونيستها نيز تعرض كرده بود، رهبري حزب هنوز مي كوشيد با تمام قوا از اين "موقعيت قانوني" دفاع كند.

وقتي كه پلنوم چهارم كميته مركزي كنگره پنجم سندي را به تصويب رساند كه در آن خط رويزيونيستي مدرن كنگره بيستم حزب شوروي مورد تاييد قرار گرفت، جاي پاي "راه مسالمت آميز" در حزب محكم شد. در چنان شرايطي كه ديگر خط رويزيونيستي در حزب تثبيت شده بود، امكان دستيابي به يك خط صحيح ماركسيستي ـ لنينيستي در مورد استراتژي و تاكتيكها موجود نبود. فرموله كردن خطوط عمده استراتژي و تاكتيك هاي حزب از موضع بيطرفانه بين "راه مسالمت آميز" و "راه انقلاب مسلحانه" آغاز شد. در اين روند بود كه "راه مسالمت آميز"، سلطه يافت.

تحت چنين شرايطي، خط عمومي حزب كمونيست اندونزي توسط كنگره سراسري ششم به سال 1959 فرموله شد. در سند آن كنگره مي خوانيم كه: "ساختن جبهه متحد ملي، و ساختن حزب را بايد ادامه داد و بدين طريق، خواسته هاي انقلاب اوت 1954 را تحقق بخشيد." بر اساس خط عمومي حزب، شعار "سه درفش حزب را برافراشته داريد" به تصويب رسيد. منظور از اين سه درفش: 1 ـ درفش جبهه متحد ملي، 2 ـ درفش ساختمان حزب، و 3 ـ درفش انقلاب اوت 1954 بود. خط عمومي بعنوان راه دمكراسي خلق در اندونزي در نظر گرفته شد.

رهبري حزب كوشيد سه درفش را همان سه سلاح عمده اي معرفي كند كه براي پيروزي انقلاب دمكراتيك خلق ضروري است و رفيق مائوتسه دون آنها را چنين فرموله كرده است: "يك حزب بسيار منضبط و مسلح به تئوري ماركسيسم ـ لنينيسم كه شيوه انتقاد از خود را بكار مي بندد و با توده هاي خلق پيوند دارد؛ يك ارتش تحت رهبري چنين حزبي؛ و جبهه متحد همه طبقات انقلابي و همه گروه هاي انقلابي تحت رهبري چنين حزبي."(4)

بنابراين، دومين سلاح عمده بدين معناست كه بايد مبارزه مسلحانه خلق تحت رهبري حزب عليه ضد انقلاب مسلح وجود داشته باشد. رهبري حزب كوشيد شعار "درفش انقلاب اوت 1954 را برافراشته داريد" را جايگزين اين مبارزه مسلحانه سازد.

رهبري حزب براي اينكه اثبات كند راهش با راه اپورتونيستي "مسالمت آميز" تفاوت دارد، هميشه از دو امكان صحبت مي كرد. يكم، امكان "راه مسالمت آمي" و دوم، امكان راه غير مسالمت آميز. آنها عقيده داشتند، هر چه حزب بهتر براي امكان راه غير مسالمت آميز تدارك ببيند، بهتر مي تواند از امكان "راه مسالمت آميز" استفاده كند. بدين ترتيب، رهبري حزب در ذهن اعضاي حزب، طبقه كارگر و توده هاي زحمتكش بذر اميد نسبت به راه مسالمت آميز را پاشيد. اما در واقعيت، اين اميدي پوچ بود.

رهبري در عمل كل بدنه حزب، طبقه كارگر و توده هاي خلق را براي مواجهه با امكان راه غير مسالمت آميز آماده نكرد. تكان دهنده ترين گواه اين امر، تراژدي وخيمي است كه به دنبال ظهور و ناكامي جنبش 30 سپتامبر اتفاق افتاد. ضدانقلاب موفق شد در يك فاصله كوتاه زماني، صدها هزار انقلابي كمونيست و غير كمونيستي كه خود را در موضع انفعال يافتند، دستگير كند و به قتل برساند؛ و تشكيلات حزب و سازمانهاي انقلابي توده اي را فلج كند. اگر رهبري حزب از جاده انقلاب منحرف نشده بود، مسلما چنان شرايطي هرگز اتفاق نمي افتاد.

انتقاد از خود مي گويد كه رهبري حزب اعلام كرد "حزب ما نبايد از نسخه خارجي تئوري مبارزه مسلحانه تقليد كند؛ بلكه بايد شيوه تركيب سه شكل مبارزه را بكار بندد: مبارزه چريكي در روستا (بويژه توسط كارگران كشاورزي و دهقانان فقير)، عمليات انقلابي توسط كارگران در شهرها (بويژه كارگران حمل و نقل)، و فعاليت شديد در بين نيروهاي مسلح دشمن." رهبري حزب برخي رفقا را مورد انتقاد قرار داد كه چرا در بررسي تجربه مبارزه مسلحانه خلق چين فقط تشابهات آن با شرايط اندونزي را در نظر مي گيرد. رهبري بر عكس، بر شرايط متفاوتي كه ادعا داشت بايد در نظر گرفته شود تاكيد مي گذاشت و به اين نتيجه گيري مي رسيد كه شيوه متعارف انقلاب اندونزي "شيوه تركيب سه شكل مبارزاتي" است.

ماركسيست ـ لنينيستهاي اندونزي براي تحقق رسالت سنگين اما عظيم و اصيل تاريخي خود يعني رهبري انقلاب خلق عليه امپرياليسم، فئوداليسم و سرمايه داري بوروكراتيك، بايد قاطعانه "راه مسالمت آميز" رويزيونيستي را طرد كنند؛ "تئوري شيوه تركيب سه شكل مبارزاتي" را طرد كنند و پرچم انقلاب مسلحانه خلق را به اهتزاز درآورند. ماركسيست ـ لنينيستهاي اندونزي بايد در پيروي از نمونه انقلاب شكوهمند چين، مناطق پايگاهي انقلابي را برقرار سازند: آنها بايد "روستاهاي عقب مانده را به مناطق پايگاهي پيشرو و مستحكم، به دژهاي عظيم نظامي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي انقلاب تبديل كنند."

ما همچنين بايد در عين حال كه براي تحقق اين عمده ترين مسئله فعاليت مي كنيم، اشكال ديگر مبارزه را نيز به پيش بريم: مبارزه مسلحانه بدون هماهنگي با ساير اشكال مبارزه هرگز پيشرفت نخواهد كرد. انتقاد از خود مي گويد: خط اپورتونيسم راست كه توسط رهبري حزب در پيش گرفته شد در برخوردي كه به دولت داشت بويژه به دولت جمهوري اندونزي بازتاب يافت.

وظيفه حزب بعد از انقلاب شكست خورده اوت 1945، برپايه آموزه ماركسيستي ـ لنينيستي در مورد دولت بايد اين مي بود كه طبقه كارگر و ساير زحمتكشان را با دركي روشن از خصلت طبقاتي دولت جمهوري اندونزي بمثابه يك ديكتاتوري بورژوائي تربيت كند. حزب بايد آگاهي طبقه كارگر و زحمتكشان را در مبارزه اي كه براي كسب رهائي به پيش مي بردند ارتقاء مي داد؛ مبارزه اي كه به ناگزير بايد به ضرورت "پشت سرنهادن دولت بورژوائي" توسط دولت خلق تحت رهبري طبقه كارگر و از طريق "انقلاب قهر آميز" مي انجاميد. اما رهبري حزب يك خط اپورتونيستي در پيش گرفت كه باعث شد توهم بر سر دمكراسي بورژوائي را در بين مردم دامن بزند. انتقاد از خود مي گويد كه نقطه اوج انحراف رهبري حزب از آموزه ماركسيستي ـ لنينيستي در مورد دولت، فرموله كردن "تئوري دو جنبه قدرت دولتي جمهوري اندونزي" بود.

"تئوري دو جنبه" به دولت و قدرت دولتي به شيوه زير مي نگريست:

قدرت دولتي جمهوري بمثابه يك تضاد در نظر گرفته مي شد؛ تضادي كه بين دو جنبه متضاد وجود داشت. جنبه اول نماينده منافع خلق بود (كه توسط مواضع و سياستهاي مترقي پرزيدنت سوكارنو كه تحت حمايت حزب كمونيست اندونزي و ساير گروههاي خلق قرار داشت تبارز مي يافت.) جنبه دوم نماينده دشمنان خلق بود (كه در مواضع و سياستهاي نيروهاي راست و سرسخت تبلور يافته بود.) جنبه خلقي به جنبه عمده تبديل شده و در قدرت دولتي جمهوري نقش رهبري كننده بازي مي كرد.

"تئوري دو جنبه" بوضوح يك انحراف اپورتونيستي يا رويزيونيستي بود؛ زيرا اين آموزه ماركسيستي ـ لنينيستي را نفي مي كرد كه "دولت ارگان حاكميت يك طبقه معين است و نمي تواند با جنبه ضد خود (طبقه متضاد خود) به سازش برسد."(5) اين غير قابل تصور است كه جمهوري اندونزي بتواند مشتركا توسط خلق و دشمنان خلق اداره شود.

انتقاد از خود مي گويد كه رهبري حزب با اين ادعا كه "جنبه خلقي" به جنبه عمده تبديل شده و در قدرت دولتي جمهوري هژموني كسب كرده، در منجلاب اپورتونيسم غوطه ور شد؛ انگار خلق اندونزي داشت به تولد يك قدرت خلقي نزديك مي شد. و از آنجا كه رهبري حزب معتقد بود نيروهاي بورژوازي ملي در قدرت دولتي واقعا "جنبه خلقي" را تشكيل مي دهند، هر كاري را كرد تا از اين "جنبه خلقي" دفاع كند و آن را توسعه دهد. رهبري حزب خود را تماما با منافع بورژوازي ملي پيوند داد. رهبري حزب با در نظر گرفتن بورژوازي ملي بمثابه "جنبه خلقي" در قدرت دولتي جمهوري، و پرزيدنت سوكارنو بمثابه رهبر اين جنبه، به نحو اشتباه آميزي بورژوازي ملي را قادر به رهبري انقلاب دمكراتيك نوع نوين تشخيص داد. اين خلاف ضروريات تاريخي و واقعيات تاريخي بود.

رهبري حزب اعلام كرد كه "تئوري دو جنبه" كاملا متفاوت از "تئوري اصلاح ساختاري" رهبري حزب رويزيونيست ايتاليا است.(6) با وجود اين، واقعيت اين است كه چه از نظر تئوريك و چه بر مبناي واقعيات عملي هيچ تفاوتي بين ايندو "تئوري" وجود ندارد. هر دوي اينها، نقطه عزيمت خود را "راه مسالمت آميز" بسوي سوسياليسم قرار مي دهند. هر دوي اينها خيال تغيير تدريجي در شرايط تعادل دروني نيروها در قدرت دولتي را در سر مي پرورانند. هر دوي اينها راه انقلاب را كنار مي گذارند و رويزيونيستي هستند.

"تئوري دو جنبه" كه يك تئوري ضد انقلابي است دست خود را با اظهاريه زير كاملا رو كرد: "مبارزه حزب كمونيست اندونزي بر سر قدرت دولتي اين است كه جنبه خلقي را تقويت كند تا بزرگتر شده و موقعيت مسلط پيدا كند؛ و بدين ترتيب نيروي ضد خلقي را بتوان از قدرت دولتي بيرون راند."

رهبري حزب حتي نامي هم براي اين راه ضد انقلابي در نظر گرفته بود: نامش را راه "انقلاب از بالا و پائين" گذاشته بودند. منظورشان از "انقلاب از بالا" اين بود كه حزب "بايد قدرت دولتي را تشويق كند كه گامهاي انقلابي را با هدف انجام تغييرات مطلوب در تركيب كاركنان و نهادهاي دولتي به پيش بردارد." و منظورشان از "انقلاب از پائين" اين بود كه حزب "بايد خلق را براي تحقق چنين تغييراتي برانگيزد، سازمان دهد و بسيج كند." بدون شك اين يك خواب و خيال عجيب و غريب بود! رهبري حزب از اين واقعيت درس نمي گرفت كه هشت سال از اعلام تاسيس كابينه همكاري (حكومت كهنه ائتلاف ملي) توسط پرزيدنت سوكارنو گذشته، اما هنوز در واقعيت چنين كابينه اي تشكيل نشده بود. عليرغم تقاضاهاي مكرر، حتي نشانه اي از تاسيس آن نبود؛ تغيير قدرت دولتي كه جاي خود داشت!

انتقاد از خود تاكيد مي كند كه براي پاك كردن خويش از تعفن اپورتونيسم، حزب ما بايد "تئوري دو جنبه قدرت دولتي" را كنار بگذارد و آموزه هاي ماركسيستي ـ لنينيستي در مورد دولت و انقلاب را مجددا برقرار كند....

ن

 

قد كتاب :

در دوران استالين چه مي گذشت؟

 

به قلم: ب، و.‏

از جهاني براي فتح، شماره 24، 1998

 

انقلاب صنعتي استالين: سياستهاي كارگران (امور سياسي و كارگران)، 1932ـ1928 نوشته "هيروآكي كوروميا" (نشر داشگاه كمبريج، 1990‏

بهترين فرزندان سرزمين پدري: كارگان در مقام پيشاهنگ كلكتيويزاسيون شوروي نوشته: لين ويولا ( نشر دانشگاه آكسفورد، 1987)‏

 

طي چند ساله اخير، حكام اتحاد شوروي سابق كل دوران سوسياليسم در آن كشور را علناً نقبيح كرده اند. آنها اشكال بي پرده سياسي و اقتصادي سرمايه داري را براي حاكميت در جمهوريهاي گوناگون برگزيده اند.‏

بازنويسي تاريخ كه به قصد توجيه و تبليغ چنين تغييراتي صورت مي گيرد، يك بخش مهم از تحولات در شوروي سابق است. مي خواهدند ستمديدگان در آن جمهوري ها و سراسر جهان را قانع كنند كه سوسياليسم به معناي شكست تمام و كمال است و هيچ گزينه اي غير از سرمايه داري وجود ندارند. اينك دوران تزاريسم را بمثابه عصري طلايي تصوير مي كنند كه تواناييهاي نهفته عظيمي داشت اما انحراف انقلاب بلشويكي باعث اتلاف آنها شد و به دوره اي "روزهاي تيره و تار" حاكميت استالين انجاميد.‏

اين تحولات اهميت گرايش نويني كه درميان مورخان غربي پيدا شده و در محافل آكادميك به "تجديد نظر طلبي" مشهور شده را مورد تاكيد فرار مي دهد. علت اين نامگذاري "تجديد نظر" در ماركسيسم ـ لنينيسم نيست. بلكه آنها به تجديد نظر در نوعي تاريخ نگاري كه "منطبق بر تئوري توتاليتاريسم" است پرداخته اند. اين نوع تاريخ نگاري ساليان سال در غرب تسلط داشته است.(1) مورخاني كه به به تئوري توتا ليتاريسم معتقدند، اتحاد شوروي تحت رهبري لنين و استالين را تحت اراده آهنين استبداد مطلقه فردي تصوير كرده و توده ها را صرفاً قربانياني ساكت قلمداد مي كنند، برعكس "تجديد نظر طلبان" نقش نيروهاي طبقاتي مختلف در شوروي سوسياليستي را خاطر نشان مي كنند و بر شماري از دستاورهاي انقلابيون شوروي انگشت مي گذارند. يكي از اين نويسندگان كه "هـ.كوروميا" نام دارد اين روند را چنين توصيف مي كند: "انقلاب در آثار (تجديد نظر طلبانه) صرفاً انقلابي از بالا معرفي نمي شود، بلكه بعنوان پديده اي تصوير مي شود كه تحت فشار سياسي "پاييني ها" بوقوع پيوسته است. از ديدگاه مورخان غربي، استالين كه تحمل انتقاد نداشت يك حكومت ترور برقرار ساخته و كل جامعه را مرعوب كرده بود. آنها حمايت توده اي از او را كاملا ناديده مي گيرند."‏

مورخان تجديد نظر طلب ادعاي انقلابي بودن ندارند و نيستند. همانگونه كه از اظهارات "كوروميا" بر مي آيد، اين مورخان دولت را ديكتاتوري اين يا آن طبقه در نظر نمي گيرند بلكه عرصه اي مي بينند كه هر يك از طبقات به درجه اي در آن اعمال نفوذ مي كند. هدف آنها از تاريخ نگاري اين نيست كه چگونگي غلبه بر جامعه سرمايه داري را تحليل كنند. آنها مي كوشند به ديدگاهي وفادار بمانند كه جامعه را جمع منافع اجتماعي مختلف و اغلب متخاصم جلوه مي دهد. بعقيده آنها، اين الگو از تاريخ، حقيقت را بهتر از مكتب مسلط توتاليتاريستي منعكس مي كند. اما مكتب تاريخ نگاري "تجديد نظر طلب" عليرغم ديدگاه اساساً انحرافي حاميانش، نگرشي نو از بسياري وقايع مهم در ساختمان سوسياليسم در شوروي ارائه مي دهد. نوشته حاضر به دو كتاب در اين زمينه مي پردازد كه اخيرا منتشر شده است.‏

‏"بهترين فرزندان پدري" نوشته "ل. ويولا" شرح كارزاري است كه در سال 1929 با فراخوان حزب بلشويك براه افتاد. هدف اين بود كه 25 هزار كارگر را بمثابه نيروي ضربت پرولتري به روستا بفرستيد تا كلكتيويزه كردن كشاورزي را به پيش برند. "ويولا" يك تصوير كلي مختصر از اوضاع اقتصادي شوروي در آن زمان ارائه مي دهد و نشان مي دهد كه از نظر افراد شركت كننده در كارزار كلكتيويزاسيون، اين كارزار براي ادامه انقلاب بلشويك واجب بود. اين امر بريژه در مورد كارگران فعال سياسي صدق مي كند كه از سنگرهاي تاريخي انقلاب اكتبر برخاسته بودند. اين افراد كه به "25 هزاريها" مشهور شدند، آگاهانه خود را حامل آگاهي پرولتري به ميان توده هاي دهقان در مناطق عقب مانده روستايي مي ديدند. هدف آنها اتحاد با دهقانان انقلابي، كمك به رهبري مبارزه آنها در راه ساختمان سوسياليسم و آفرينش دنيايي نوين بود. كارزار "25 هزاري" در پي يك بحران عظيمي براه افتاد كه در سالهاي 28 ـ 1927 اتحاد شوروري را در بر گرفت. عليرغم برداشت خوب محصول، ميزان غله اي كه به شهرها فرستاده مي شد ناگهان كاهش يافت. بعلاوه، جمعيت شهر به سرعت رو به افزايش نهاده بود. برخلاف انتظار اكثر بلشويكها، انقلاب در سراسر اروپا براه نيفتاد، و در عوض خطر برپايي جنگ دوباره مطرح شد. در حاليكه برخي رهبران حزب كمونيست اتحاد شوروي از انقلاب دست شسته و در پي سازش با نظم كهن بودند، بخش مسلط حزب به رهبري استالين مصمم بود كه به پيش راه بگشايد، سوسياليسم را بسازد، قدرت اقتصادي و نظامي شوروي را ارتقا دهد و در صورت بروز جنگ رسيدن غله به ارتش سرخ را تضمين كند.‏

در آغاز، رهبري حزب كوشيد از طربق اتكا به مقامات روستايي كه از قبل بر سر كار بودند، انقلاب را به روستاها ببرد. اما اين تلاشهاي اوليه ناكام ماند. كارزار "25 هزاريها" از دل اين شكست سر بر آورد.‏

اگرچه "25 هزاريها" از حمايت رهبري حزب برخوردار بودند اما شرايط محلي اغلب دشوار بود. در سال 1926 از هر 400 روستايي فقط يك نفرشان بلشويك بود. اغلب اين بلشويك ها اعضاي جديد بودند كه در دوره "نپ" به حزب پيوسته بودند. آنها نه فقط از لحاظ سياسي نا آزموده بودند، بلكه بسياريشان دهقانان مرفهي بودند كه در واقع براي حفظ موقعيت ممتاز خود به حزب پيوسته بودند.‏

فراخواندن كارگران پيشرو براي اعزام 25 هزار نفر از صفوف خود به روستا، كه در آغاز انتظار مي رفت كارزاري يكي دوساله باشد، بخشي از تلاش براي بر هم زدن بساط محافظه كاران در روستا و بسيج پايه اجتماعي پرولتري حزب بود. نقطه اوج كارزاري توده اي كه در كارخانه ها به راه افتاد، انتخاب كارگران بود. شمار داوطلبان اعزام به روستاها چندين برابر تعداد مورد نيازبود. كارخانه ها اين كارگران را تامين مي كردند و مي كوشيدند به لحاظ مادي و معنوي از آنها حمايت كنند. از بين مديران كارخانه ها كه همگي عضو حزب كمونيست بودند، تعداد اندكي از كارزار حمايت كردند. اما بسياري در مقابلش مقاومت كردند. آنها نيز با نياز صنعتي كردن سريع كه بخشي از برنامه پنج ساله اول بود مواجه بودند و به عقيده "ويولا"، نه حاضر بودند تعدادي از بهترين كارگران و فعالين خود را از دست بدهند و نه به پاي كارزار سياسي مهمي بروند كه از كار، مجزا باشد. خيلي از آنها آشكارا از اين بحث مي كردند كه سهميه كارگراني كه از آنها خواسته شده خيلي بالاست. بعضي هايشان نيز تاكتيكهاي مختلفي را بكار بستند و كوشيدند جوانان بي تجربه و نپخته كه هيچ تعهد سياسي خاصي براي پيشبرد اين وظيفه پيچيده و خطرناك را نداشتند را اعزام كنند. مقالاتي در مطبوعات به چاپ مي رسيد كه از امكان برخورد خصمانه روستائيان با كارگران اعزامي مي گفت ـ و مسلماً قصد از چنين اظهاراتي تشويق كارگران به شركت در اين كارزار نبود.‏

نيروهاي حزب بلشويك تحت رهبري استالين براي فائق آمدن به اين مقاومت، اجراي كارزار و سپس حمايت از كارگران اعزامي، به بسيج توده اي (از پايين) دست زدند. آنها كارگران را بر مبناي منافع شخصي بسيج نمي كردند: شرايط زندگي در روستا خيلي بدتر از شهر بود. كاهش فوري و قابل توجه دستمزد و افت شرايط عمومي معيشت منجمله خوراك و فعاليت فرهنگي و امثالهم در انتظار "25 هزاري ها" بود. رفتن آنها به روستا دلايل ديگري داشت: اغلب داوطلبان از صفوف رزمندگان جنگ داخلي عليه بورژوازي و ارتشهاي مداخله گر، و از فعالين سياسي سالهاي بعد از آن بودند. آنها خودق را وقف آرمان هاي ماركسيسم ـ لنينيسم و حزب كمونيست كرده بودند. "ويولا" از كارگري بنام "ف. ز. دروژد" اهل "روستف" مثال مي آورد. او براي كارگران همسنگر خود در كارخانه توضيح داد كه چرا بعد از خدمت در جنگ داخلي اينك وظيفه نبرد در راه كلكتيويزاسيون را نيز به دوش مي گيرد: "من يك پارتيزان قديمي هستم. در گذشته، بي آنكه لحظه اي دچار فكر وترديد شوم، خانواده ام را رها كردم و براي دفاع از حزب و دولت شوروي به جنگ رفتم. حالا كه شعار "كلكتيويزه كردن كامل منطقه فقفاز شمالي طي يك تا يكسال و نيم" جلو گذاشته شده، من با رضايت خاطر به روستا مي روم تا بار ديگر وظيفه خود را در قبال حزب و دولت شوروي انجام دهم". "ويولا" به ناخرسندي بسياري ازكارگران طي دوران "نپ" (سياست اقتصادي نوين) اشاره مي كند. "نپ" به عقب نشيني موقتي در اوايل و ميانه دهه 1920 اطلاق مي شد كه لنين در مواجهه با ويرانيهايي ناشي از مداخله امپرياليستي عليه دولت نوبنياد انقلاب فرا خوانش را داد. "نپ" تا حدي احياي سرمايه داري در شهرها و بويژه در روستاها كه بلشويكها كماكان توان دگرگون كردن موثر جامعه و اقتصاد رانداشتند، مجاز شمرد. بعد از ارائه سياست كلكتويزه كردن، كارگران مي ديدند كه مجدداً در موضع تعرض قرار گرفته اند و مي توانند از طريق بردن انقلاب در بين دهقانان بويژه دهقانان فقير، به تقويت آن بپردازند. كارگران قديمي از 60 سال به بالا داوطلب شدند و به سايرين يادآوري كردند كه چگونه در صف مقدم جنگ داخلي نبرد كرده اند. آنها بدين ترتيب كارگران جوان را تشويق مي كردند كه در صفوف مقدم بايستند و جاي آنها را پر كنند. كارگراني كه با روستا آشنا بودند نيز به سخن در آمدند. يكي از آنها اعلام كرد: "خود من از ميان دهقانان آمده ام. ساليان سال نه فقط شاهد زندگي دهقانان بودم، بلكه خود طعم تمامي خرافاتي كه ذهن جماعت دهقاني كهنسال قبل از انقلاب را پر كرده بود، چشيده ام. بنظر من راه خلاصي دهقانان از اين شرايط فلاكت بار، پيوستن به مزرعه كلكتيو است". "25 هزاريها" خود را كمكي ضروري براي نيروهاي ضعيف حزب در مناطق روستايي مي يافتند. كمكي بي چون و چرا براي تضمين اينكه كلكتيويزاسيون به پيش برده شود؛ و شهرها و خود انقلاب به محاصره نيروهاي بورژوايي روستا در نيايند و خفه نشوند. اما آنها خود را براي صرفاً يك ضامن و اهرم فشار انساني براي اجراي سياست حزب نمي ديدند. "25 هزاري ها" خود را الگويي از فرهنگ و آگاهي كمونيستي مي يافتند كه عليه بيسوادي، اعتياد به الكل و بي انضباطي مبارزه كرده و به طور كلي چشم نواحي تاكنون دور از دسترس را به انقلاب باز مي كند. اگرچه بسياري از آنها عملا به شهر بازگشتند، اما بسياري نيز در آنجا اقامت گزيدند و زندگي نويني را در ميان دهقانان آغاز كردند.‏

كارگران عليرغم محروميتهاي مادي، خصومتها و خطراتي كه از جانب كولاكهاي دشمن (دهقانان مرفه) تهديدشان مي كرد به روستا رفتند. بسياري از آنها به قتل رسيدند، صدها نفر از آنها توسط كميته هاي حزب در روستا كه تحت رهبري قشر ممتاز دهات و نوكران آنها بود مورد ضرب وشتم قرار گرفته، دستگير و از حزب تصفيه شدند. بسياري اسير گرسنگي شدند، و به واقع همگي شان در شرايط بسيار دشوارتر از زندگي در شهر قرار گرفتند. با وجود اين اكثريت "25 هزاريها" بر كلكتيويزاسيون پايدار مانده و آنرا به پيش بردند. آنها متحدان خود در روستا، كه عمدتاً دهقانان فقير و آموزگاران و جوانان بودند را بسيج كردند.‏

بخشاً به واسطه تلاشهاي فداكارانه همين انقلابيون پرولتري بود كه براي نخستين بار در تاريخ بشر كشتگران زمين را از چنگال مالكان خصوصي كه براي چندين و چند نسل اراضي را تحت كنترل خود داشتند، خارج كردند. اين يك پيروزي تكان دهنده و حقيقي بود كه الهام بخش ميليونها كارگر و دهقان در سراسر جهان شد، بدانان اميد بخشيد و تسليم طلبي آن دسته از رهبران حزب شوروي نظير تروتسكي و بوخارين كه مدعي بودند كسب پيروزي در اين زمينه ناممكن است را بخوبي افشا كرد. همانگونه كه مائو بعداً مسئله را مورد تجزيه و تحليل قرار داد، اشتباهاتي جدي بوافع در جريان اين كارزار رخ داد. و زماني كه رويزيونيستها در دهه 1950 قدرت را غصب كردند، مزارع كلكتيو دولتي را به ابزار رنج وتحقير تبديل كردند. و بر مبناي تحليل مائو، عليرغم اينكه كلكتويزاسيون در اتحاد شوروي يك پيروزي بزرگ بود اما وسيعا شيره دهقانان را كشيد. اين امر را بايد بخشي از سياست تاكيد بيش ازحد بر صنايع سنگين به زيان كشاورزي و صنايع سبك، محسوب داشت. اما بروز ناين خطاها از جانب استالين و انقلابيون شوروي به اين واقعيت هم مربوط مي شد كه آنها نخستين گام راهگشا را در اين مسير بر مي داشتند. همين گامهاي راهگشا مبنايي آموزش و پيشرفت مائو و رفقاي چيني به سطحي بهتر و عاليتر پيشروي كنند.‏

‏"انقلاب صنعتي استالين" به قلم "هيروآكي كوروميا" اثري درباره تاريخ اقتصاد است. در اين كتاب، واقعياتي جمع آوري شده كه بسادگي قابل دسترس نيست. اين اثر كانون توجه خود را برنامه پنج سال اول در اتحاد شوروي (1932 ـ 1928) قرار داده و بويژه به نقش كارگران در پيشبرد امر صنعتي كردن مي پردازد. "كوروميا" مختصراً شرايط عيني موجود در زمان تصميم گيري به خاتمه "نپ" و آغاز تعرض در راه صنعتي كردن و كلكتيويزاسيون را برمي شمارد. در آن دوره، تنش بين المللي بالا گرفته و رهبران شوروي بيش از پيش نگران احتمال مداخله مجدد امپرياليستها بودند. هانطور كه بالاتر اشاره شد، بحران غله در سال 27 ـ 1926 براه افتاده و استالين و كساني كه مصمم به پيشروي و ساختمان سوسياليسم در شوروي بودند را با مصاف حادي مواجه كرده بود. اين عوامل به بحران اعتماد در رژيم انقلابي پا داد.‏

‏"كوروميا" در پي آن نيست كه يك جمعبندي كلي از دوره برنامه پنج سال اول ارائه دهد. كتاب او به تشريح نقش كارگران در پيشبرد امر صنعتي كردن محدود مي شود. ارزيابي وي از آن دوره، بدرستي از مزخرفاتي كه توسط مكتب تاريخ نگاري "توتاليتاريستي" توليد كرده و سركوب روشنفكران ارتجاعي و كولاكها را منعكس مي كند، فاصله مي گيرد. "كوروميا" بنحوي زنده نشان مي دهد كه نه فقط سياستهاي استالين از حمايت قابل توجه توده ها برخوردار بود بلكه پاسخي به احساس ناخرسندي عميق اقشار گسترده اي از جامعه خاصه پرولترهاي جوان از دوره "نپ" نيز بود. مائو به آن دوره، از زاويه مبارزه حاد طبقاتي در جامعه شوروي مي نگرد و اين كارزار را عاجل و ضروري ارزيابي مي كند.‏

اما حزب براي پيشبرد اين تعرض روي چه كساني حساب كرد؟ انقلابيون هرگز پيش از آن با چنين مشكلي موجه نشده بودند. اينك موفقيت انقلاب به معضلات نويني پا داده بود: كارگران قديمي اغلب به كارخانه هايي كه دستمزد بالاتر و مشاغل ماهرانه تر داشتند منتقل شده و از همان موقعيت مشابه رهبران شناخته شده برخوردار بودند. تقريبا تمام بخش مديريت كارخانه ها از اعضاي عاليرتبه حزب كمونيست تشكيل شده بود. آيا آنها حاضر بودند جنبش هاي توده اي كه براي ساختمان سوسياليسم الزامي بود را رهبري مي كردند؟

پروژه هاي عظيم صنعتي كه صدها هزار جوان بيكار شهري و مهاجران جوان روستايي را درگير مي كرد براه افتاد. در صف مقدم پروژه هاي غول آساي ساختمان سوسياليسم، جنبشهاي ضربتي قرار داشتند كه نوك پيكان آنها را اغلب جوانان تشكيل مي دادند. در آن زمان، سياست ها آنچنان كه امروز احتمالا انقلابيون ممكن است تصور كنند روشن نبود: جنبشهاي ضربتي بمعناي افزايش مداوم معيارهاي توليدي بود، و اين اغلب با نارضايتي بخشهايي از خود كارگران بويژه مسن ترها و كارگران ماهرتر و منجمله بسياري از رزمندگان قديمي انقلاب و جنگ داخلي روبرو مي شد. ‏

بخشي از رهبران حزب كمونيست اتحاد شوروي در صف مقدم اين جنبش قرار گرفته بودند، اما اغلب جواناني كه در كارخانه ها كار مي كردند تازه از روستا آمده بودند و تجربه مبارزه طبقاتي و زندگي صنعتي را نداشتند. كارگراني كه حزب به آنها متكي بود به اين جوانان با سوء ظن مي نگريستند. مثلا يكي از رهبران حزب چنين مي گفت: "كارگران جوانتري كه از روستا آمده اند، كارخانه را مايملك طبقه كارگر، مايملكي كه كه از چنگال سرمايه داران به در آورده شده نمي دانند. آنرا مخلوق پرولتاريا كه توسط دولت شوروي بر پا شده نمي بينند. بلكه كارخانه را محلي مي دانند كه در آنجا مي توانند در آمد اضافه بدست آورند و به كار زراعي خويش بزنند.‏

با وجود اين، رهبري حزب به اين جوانان بويژه به جواناني كه از دل طبقه كاگر برخاسته بودند، اعتماد بسيار كرد. استالين جوانان كومسومول (سازمان جوانان حزب) را فرا خواند كه "در صف مقدم" جنبش صنعتي كردن جاي گيرند. و آنها چنين كردند. يك مهندس آمريكايي در اتحاد شوروي عليرغم اينكه علاقه اي به رژيم شوروي نداشت، در دفتر خاطرات خود چنين نوشته است: "امروز يك ناظر ميتواند به سادگي خيزش اصيلي كه بر مبناي آمال مسيحايي و فداكاري انقلابي براه افتاده و رهايي مشتاقانه از افسردگي "نپ" با اهداف محدود و و با راحت طلبي هاي خرده بورژوايي اش را ناديده بگيرد... شور و هيجان عظيمي در بين بخشي از نسل اول بعد از انقلاب بويژه در بين آن دسته از دهقانان و كارگران كارخانه كه سابقا موقعيتي پايينتر از بقيه داشتند برانگيخته شده بود." براي آنها هدف از اين مصاف جديد صرفا ارتقا موقعيت شغلي خودشان نبود بلكه آفرينش جامعه اي نوين بود كه تا كنون سابقه نداشته و در آن بي عدالتي و نابرابريهاي بازمانده اجتماعي محو شده و به اتحاد پرولتاريا و كل خلق مي انجامد.‏

جنبش هاي ضربتي و نشستهاي برنامه ريزي كارگران شاهد حضور كادرهاي حزب در كارگاهها جهت بسيج كارگران بود تا بتوانند از سطوح تعيين شده در برنامه مركزي فراتر روند. مديران كارخانه هرچند اكثريت قريب به اتفاقشان از اعضاي حزب بودند اما در بسياري از موارد مقاومت مي كردند و مصافهاي جديدي را به ناگزير در برابر جنبشهاي توده اي مطرح مي كردند. زماني كه كارگران بر مضاعف كردن ميزان توليد پافشاري كردند، آنها از كجا بايد مواد خام جديد بدست مي آوردند، و چگونه بايد بهايش را مي پرداختند؟ نقش اتحاديه هاي كارگري چه بود كه قرار بود از شرايط كارگران دفاع كنند؟ بسياري از مديران از اوقاتي كه در نشستهاي مداوم كارگران از دست مي رفت و بطور متوسط نصف روز را شامل مي شد، شديدا گله داشتند.‏

بعقيده "كوروميا" خيزش شور انگيز انقلابي در اتحاد شوروي، با خود رشد گرايشات تساوي جويانه را بهمراه آورد. گروههاي كمك متقابل و ساير اشكال كار كلكتيو توسط كارگران ايجاد شد. منجمله در دوره معيني يك "نظام بريگادي" تشكيل شد كه شامل گروههايي گسنره اي بود كه مهارتهاي گوناگون را در بر مي گرفت. آنها فعاليت و دستمزدهايشان را به هم مي آميختند و سپس بطور برابر اين دستزدها را تقسيم مي كردند. براي مدتي تفاوت دستمزدها در سراسر جامعه شوروي كاهش يافت و در بسياري از كارخانجات، كارگران ماهر معادل كارگران غيرماهر حقوق مي گرفتند. "كوروميا" بدين اشاره دارد كه اين تحول از يك ديدگاه بازاري، غير قابل فهم بود. زيرا در بحبوحه كمبود بارز كار ماهر صورت مي گرفت. روند تعادل دستمزدها به عقيده "كوروميا"، آهنگ قهرمانانه نبرد عليه حركت خود روي بازار را داشت. يك منبع پشتيباني از اين سياستهاي تعادلي، به عقيده "كوروميا" ديدگاه استالين بود كه معتقد بود اين تساوي گري هسته مركزي طبقه كاگر را از خطر ناشي از اشرافيت كارگري در امان مي دارد.‏

با وجود اين، گرايشات تساوي جويانه به مشكلات نوين پا داد. بسياري از كارگران ماهر بسادگي به جانب كارخانجاتي روان شدند كه جنبش انقلابي در بين كارگران توان كمتري داشت و نتيجتاً تساوي جويي ضعيفتر بود. بنابراين آنها مي توانستند دستمزدها و شرايط كاري بهتري را ديكته كنند. اين امر بطور جدي باعث اختلال در توليد شد و در نهايت رهبري حزب چنين نتيجه گيري كرد كه حفظ سيستم بريگادي غيرممكن است.‏

مائوتسه دون در جمعبندي از ساختمان سوسياليسم در اتحاد شوروي خاطر نشان كرد كه هرچه زمان مي گذشت استالين كمتر به توده ها اتكا ميكرد. "كوروميا" ماركسيست نيست. تحليل او مسلما از تجربه انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي كه در آن انقلابيون چين توانستند بسياري از خطاهاي انقلابيون شوروي را تصحيح كنند، بهره نبرده است.‏

با وجود اين، جزيياتي كه "كوروميا" بدست مي دهد هم، نشانگر كارهايي است كه واقعا از جانب رهبران و توه ها در شوروي انجام شد و تحليل مائو است. يكي از اين موارد، ارزيابي "كوروميا" از سياست مديريت تك نفره است.‏

بدون شك استالين مي دانست كه براي راه گشودن به صنعتي كردن و كلكتيويزاسيون، بايد با منافع قدرتمند بوروكراتيك در جامعه شوروي نبرد كند. او براي چنين نبردي آماده شده بود. نمونه اش را ميتوان در توبيخ بي رحمانه مديران و ساير كساني ديد كه در برابر ابتكارات كارگران در امر برنامه ريزي جنبش ضربتي كارگران و اسلوب رقابت سوسياليستي مقاومت مي كردند. در اين مورد استالين چنين گفت: "رقابت سوسياليستي جلوه اي از انتقاد از خود انقلابي توده هاست كه از ابتكار عمل خلاقانه ميليونها كارگر سرچشمه گرفته است.... خطر بوروكراتيك مشخصا و پيش از هر چيز در مانع تراشي در برابر شور و شوق، ابتكار عمل و فعاليت مستقلانه كارگران تبلور مي يابد. منبع عظيمي كه در اعماق نظام ما درون طبقه كارگر و دهقان وجود دارد را پنهان مي كند و نمي گذارد كه از اين منابع در مبارزه عليه دشمنان طبقاتي ما در داخل و خارج كشور استفاده شود".‏

اگرچه استالين سكاندار مردم شوروي در دريايي ناشناخته بود و نوعي از تحول اقتصادي را به پيش مي برد كه در تاريخ سابقه نداشت، اما وي بطور فزاينده به شيوه هايي اتكا مي كرد كه در تضاد با هدف مبارزه وي قرار داشت. يك جنبه مهم از اين روشها، سياست مديريت تك نفره بود. بنظر مي آيد كه استالين اين سياست را يك بخش ذاتي از تمركز فزاينده مي ديد كه وي اين را بنوبه خود وجه اساسي صنعتي كردن و كلكتويزه كردن سريع به قصد تقويت بنيه جنگ اتحاد شوروي به حساب مي آورد. تمركز، بنظر ضد حمله اي عليه آشوبي مي آمد كه به ناگزير در اين پروسه سر بلند مي كرد.‏

اما اسلوب مديريت تك نفره كه بين كارگران و مديريت كارخانه ها فاصله مي انداخت، تنها راه حل ممكن براي چنين مشكلي نبود. حزب كمونيست اتحاد شوروي مي كوشيد از طريق يك سيستم "كنترل كارگري" نوعي تعادل با مديريت تك نفره ايجاد كند. كنترل كارگري آنقدر موثر بود كه اغلب اعتراض مديران را بر مي انگيخت. زيرا اغلب چنين بود كه كارگران از طريق "نشستهاي پر آشوب" خود كه در آنها طرحهاي توليد و غيره را ارائه مي داند، روال عادي امور را بر هم مي زدند. بر مبناي شواهدي كه "كوروميا" ارائه مي دهد از جانب كارگران اعتراض مستقيم و گسترده اي نسبت به اعمال مديريت تك نفره ابراز مي شد. مائو تسه دون سياست مديريت تك نفره را يك اشتباه ارزيابي كرد و از اين بحث كرد كه "بايد يك خط تمايز اساسي بين قوانين حاكم بر موسسات سوسياليستي با موسسات سرمايه داري وجود داشته باشد". در واقع چيني ها در جريان انقلاب فرهنگي، كميته هاي انقلابي را بوجود آوردند كه تركيب افراد در آنها شامل نمايندگان منتخب "پايين" بود. برخي اوقات آنها از نمايندگان حزب، ارتش و توده ها تشكيل مي شد و يا گاه تركيب پير، ميانسال و جوان را بر مي گرفت. اين كميته ها بويژه شامل سرخ و متخصص بود كه سرخ در آن عامل تعيين كننده بحساب مي آمد. كميته ها تجارب گوناگون براي هدايت كارخانه ها، مدارس و ساير موسسات بهم مي آميخت و مورد استفاده قرار مي داد. بعلاوه كمك مي كرد كه تقسيم كار بازمانده از جامعه طبقاتي بهم بخورد و شور و شوق توده ها برانگيخته و سازماندهي شود.‏

حمايت استالين از مديريت تك نفره بخشي از گرايش در حال رشد در صفوف رهبري شوروي بود. اتكا آنها به توده ها روزبروز كمتر مي شد. اين گرايش بعدها نتايج منفي وخيمي ببار آورد. حتي در لحظات پرشور برنامه پنج ساله اول و تعرض كلكتيويزاسيون، تبلور چنين گرايشاتي را مي شد ديد. "كوروميا" نه فقط نشان ميدهد كه عليرغم مقاومت بسياري از كارگران مديريت تك نفره اعمال ميشد، بلكه قطعه كاري و انگيزه هاي مادي سياستهاي مشابه ديگر روز بروز بيشتر مورد استفاده قرار مي گرفت.‏

بعلاوه خيزش كارگران در برنامه پنج ساله اول، عليرغم اينكه از روحيه انقلابي اصيلي برخوردار بود و دستاوردهاي انقلاب اصيلي را داشت، از آغاز توليد را كانون توجه خويش قرار داد و بنابراين محدود شد. براي نمونه، ميليونها كارگر حقيقتاً در صفوف مديران و كارگران علمي و فني جامعه نوين جاي گرفتند. اين امر بسياري از ناظران آن دوره را حيرت زده كرده بود. اما اين امر آنسان به پيش رفت كه نتوانست تا حد امكان به ريشه هاي تقسيم كار جا افتاده در جامعه ضربه بزد. بنابراين اگرچه مي توان گفت كه كارگران آن نسل تقريبا در همه عرصه هاي جامعه به صحنه آمده بودند، اما اين كار به ميزان زيادي از طريق جدا شد آنها از طبقه كارگر انجام گرفت. يا بعبارت ديگر، از طريق انتقال آنها به سطحي بالاتر در تقسيم كار اجتماعي. اين نظريه كه از طريق تبديل فزاينده كارگران به مدير، دانشمند و امثالهم مي توان بر تقسيم كار فائق آمد، با اين ديدگاه موكد استالين همراه شد كه ساختمان سوسياليسم بمعناي رشد نيروهاي مولده است. عظيم ترين مصاف در انتظار مائو تسه دون و انقلاب فرهنگي بود تا به تدريج ريشه هاي واقعي تقسيم كار اجتماعي را كه مشخصه جامعه طبقاتي است دريابد. آنها اين امر از طريق بسيج توده ها جهت شناخت و تغيير روبنا به انجام رساندند.‏

براي مثال در انقلاب فرهنگي جوانان محصل را فرا خواندند كه به روستا رفته و نه فقط دانش كتابي خود را به ميان دهقانان برند بلكه مهمتر از آن، از دهقانان بياموزند كه چه دانشي مورد نياز است و براي چه كسي و چه هدفي بايد آموخت.‏

‏"كوروميا" با جدا شدن از مكتب "توتاليتاريستي" تاريخ معتقد است كه مبارزات مهمي در صفوف بالاي حزب كمونيست اتحاد شوروي در دهه 1930 ادامه داشته و موفقيت "گروه استالين" (به گفته او) به هيچ وجه امري حتمي نبوده است. او به قدرت مخالفان استالين كه اوائل و در ميانه دهه 1920، در اتحاديه كارگري و موسسات ديگر، نخست حول تروتسكي و سپس حول بوخارين گرد آمده بودند اشاره مي كند و اين احتمال را جدي مي گيرد كه آنها حتي در اوايل دهه 1930 آماده شده بودند كه از هر شكست مهم "گروه استالين" براي غصب قدرت استفاده كنند. براي مثال، "ك. ب. رادك" كه يكي از اعضاي دفتر سياسي بود، در مورد سياست تعرضي صنعتي كردن چنين اظهار داشت: "اگر از شتاب اين تعرض عمومي كاسته نشود به چيزي مي انجامد كه آن را به اصطلاح "نتيجه مارش ورشو" مي ناميم. (منظور كارزاري است كه طي جنگ انقلابي داخلي به راه افتاد و استالين هم در آن درگير بود و به شكست جدي ارتش سرخ انجاميد.) ديگران فكر مي كردند كه ناكامي سياست استالين و سر بلند كردن جريان راست واقعا يك نتيجه از پيش معلوم است. "كوروميا" نشان مي دهد كه اين خطوط راست روانه در سطوح مختلف حزبي از حمايت گسترده اي برخوردار بودند. براي مثال، در نشست "كارگران ضربتي در جبهه مالي" به سال 1932، حمايت آشكار گسترده اي از اين پيشنهاد بعمل آمد كه نيروي محركه سود بايد دوباره به عامل تعيين كننده در امور مالي دولت شوروي تبديل شود. و كساني كه از اين پيشنهاد حمايت مي كردند ظاهرا كارگران پيشرو سياسي در بخش مالي بودند!‏

‏"كوروميا" در جمعبندي از دوران برنامه پنج ساله اول به اين نكته مي رسد كه مورخان غرب بطور جدي به نقش فعال ايدئولوژي و امور سياسي در سياست حزب كمونيست اتحاد شوروي كم بها داده و بدين ترتيب برخصلت يكدست جامعه شوروي تاكيد بيش از حد مي گذارند: "استالين، نه تنها كل ملت را بسيج نكرد، بلكه حتي آنرا دچار تفرقه ساخت. استالين برخلاف "ويت" (يكي از اصلاح گران در دوره ماقبل جنگ جهاني اول) كه در پي يك حكومت مطلقه قدرتمند بود كه نيازي به اتكا به هيچ طبقه خاصي ندارد، و فراي تمامي طبقات بايستد، عامدانه در پي جلب حمايت حوزه هاي سياسي مشخص، كمونيستها، كمسومولها و كارگران صنعتي از طريق برانگيختن آنها عليه كساني بود كه ادعا مي شد كه دشمن طبقاتي هستند".‏

نسل بعدي انقلابيون كه توسط مائو تسه دون رهبري مي شدند در عين حال كه از خدمات استالين دفاع مي كردند، انتقاداتي جدي از خط راهنماي اين كارزارهاي عظيم به عمل آوردند.(2) عليرغم همه اينها، كارزارهاي فوق الذكر دستاوردهاي عظيمي در ساختمان سوسياليسم به حساب مي آيند كه توسط مردم شوروي حاصل شده اند. تعداد قابل توجهي از ناظران عيني نظير "آنا لوييز استرانگ"، "موريس هيندوس"، "دووران"، دكتر "نورمن بسيون" و سايريني كه در آن دوران به گوشه و كنار اتحاد شوروي سفر كردند، ماجراهاي بي شماري را نقل مي كنند يكه نشان مي دهد كارگران و دهقانان در روسيه عقب مانده چه معجزاتي آفريده اند. شرح اين مشاهدات در كتابهايي آمده كه البته امروز ديگر تجديد چاپ نمي شوند.‏

واقعيت اين است كه وقتي قدرتهاي پيشرفته امپرياليستي در آلمان، انگلستان، فرانسه و آمريكا در بحران بزرگ دست و پا مي زدند و ميليونها نفر در اين ثروتمند ترين كشورهاي جهان بي خانمان شده و لقمه ناني گدايي مي كردند، كشور سابقا عقب مانده اتحاد شوروي شاهد سريعترين توسعه اقتصادي در قرن بيستم بوده و شيوه كهن زندگي در آنجا دگرگوني ميشد. توده هاي چين تحت رهبري مائو با تصحيح اشتباهات استالين و مردم شوروي، توانستند بسيار بيشتر از آنها در مسير كمونيسم پيشروي كنند. در واقع، پيشرفت چيني ها فقط با ايستادن بر شانه هاي چند نسل از مردم شوروي كه حقيقتاً دست به كار ساختن جهان بر شالوده اي نوين شدند، ميسر شد.‏

 

توضيحات

‏1) در فصل ششم از كتاب "دمكراسي: آيا نمي توانيم بهتر از آن را انجام دهيم؟" ( شيكاگو: انتشارات بن، 1986) به قلم باب آواكيان، صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا، تئوري "دولت توتاليتر" و شيوه اي كه تئوريسين هاي غرب و بويژه سوسيال دموكرات ها از آن بعنوان "يكي از سلاحهاي عمده ايدئولوژيك امپرياليسم غرب در تقابل با بلوك شوروي" بعد از جنگ جهاني دوم استفاده كرده اند، مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است. در واقع، چيزي بمثابه "دولت توتاليتر" هرگز وجود نداشته است. آواكيان اصول عمده اين تئوري چنين برمي شمارد: "دولت توتاليتر" بر ترور همه جا گستر استوار است. هدف آن تسلط بر جهان و كنترل بر تمامي عرصه هاي زندگي است. آواكيان نشان مي دهد كه اين تئوري به چه طرقي به امپرياليسم خدمت كرده است. اين تز بويژه تقسيم جامعه به طبقات و نقشي كه دولت به مثابه نهاد حاكميت يك طبقه بازي مي كند را پنهان مي كند.‏

‏2) مائو بطور مشخص تاكيد يك حانبه استالين به صنعتي و مدرنيزه كردن را مورد انتقاد قرار داد. او اين مسئله را بطور مفصل در كتاب "نقدي بر اقتصاد شوروي" (چاپ مانتلي ريويو، 1977) را مورد بحث قرار مي دهد. موضع مائوئيستي بطور فشرده در "بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" آمده است. ‏

 

 

 

جهانی برای فتح شماره 24

www.cpimlm.com

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در