Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جهانی برای فتح  يكشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ برابر با ۲۲ اکتبر ۲۰۱۷       
نگاهی به نقش ماندلا در ترمیم حاکمیت سرمایه داری-امپریالیسم در آفریقای جنوبی

نگاهی به نقش ماندلا در ترمیم حاکمیت سرمایه داری-امپریالیسم در آفریقای جنوبی

 

مقاله زیر در سال 1995 بعد از برگزاری انتخابات پُر سر و صدای «لغو آپارتاید» در آفریقای جنوبی که به ریاست جمهوری نلسون ماندلا منجر شد، در شماره بیستم مجله ی انترناسیونالیستی جهانی برای فتح به چاپ رسید. این مقاله اگر چه دارای محدودیت های مربوط به دوران نگارش آن است اما اساسا در پرتوافکنی بر واقعیت و ماهیت طبقاتیِ تبدیل آفریقای جنوبی از رژیم آپارتاید به رژیم «دموکراسی» موفق و مستند است و مهمتر آن که تحلیل طبقاتی روشن و دقیقی از علل موفقیت طرح های امپریالیستی در خواباندن بحران های انقلابی و تهی کردن انرژی توده های شورش گر می‏دهد. الگوی آفریقای جنوبی در کمک گرفتن از جریان های سیاسی بورژوایی در اپوزیسیون برای به تسلیم کشاندن مبارزات رهایی بخش مردم جهان و فراخواندن آنان به مصالحه با ستمگرانشان تبدیل به دستور العملی برای امپریالیست های جهان شده است. طیف وسیعی از روشنفکران، مبلغین سیاسی، تحلیلگران و احزاب و سازمانها و جریانات سیاسی در ایران و دیگر کشورهای "جهان سوم" نیز از تجربه آفریقای جنوبی به عنوان معجزه ای که «آشتی ملی» و «مذاکره» میان ستمگران و ستمدیدگان می تواند به بار آورد سخن می رانند و آن را به عنوان راه حل و مدلی برای ایران و دیگر کشورهای تحت سلطه که مستعد بحران های انقلابی و خیزش های مردمی می باشند توصیه و تبلیغ می کنند. این نوشته از آن دست پژوهش های دقیقی است که به طور زنده و نافذ منافع طبقاتیِ معینی را در پشت این موعظه ها نشان می‏دهد.

 این مقاله در همان زمان به فارسی ترجمه شده و در مجله جهانی برای فتح به زبان فارسی انتشار یافت. با ویرایشی جدید گزیده ای از آن را در اختیار خوانندگان قرار می دهیم تا در میان انبوهی از تصویر سازی های التقاطی و دروغین از ماندلا و دولت طبقاتی آفریقای جنوبی، دری به روی روشنایی باز کرده باشیم.

اصل مقاله به زبان انگلیسی را در لینک زیر می توانید بیابید:

http://goo.gl/TeYAJ6

 

آفریقای جنوبی نگهبان عوض میكند

توده های آزانیای باید قدرت را از پایین کسب کنند

 به قلم: توبی روسانو

 مقاله ای از مجله جهانی برای فتح شماره 20، 1995

 

    انتخابات آوریل 1994 در آفریقای جنوبی با تقلیدی پر سر و صدا از نهادهای تقدیس شده در غرب، به اكثریت سیاهپوست اجازه داد تا برای نخستین بار به پای صندوق های رأی بروند. آنچه كه در جراید با عنوان “برجسته ترین و پر بارترین گذار به دمكراسی در دوران معاصر” خوانده شد، در حقیقت تحكیم دولت مستعمراتی آفریقای جنوبی این دژ حاكمیت استعمارگران سفیدپوست مورد حمایت امپریالیستها بود. دست به دست شدن برنامه ریزی شده ریاست جمهوری و پارلمان از “حزب ملی” به “كنگره ملی آفریقا” (‏ANC‏) با همكاری مشترك نماینده پیشین حاكمیت سابق سفیدپوستان، انجام یافت.‏

    “آیا بالاخره آزاد شدیم”؟؟ سیاست برگزیدن یك  سیاهپوست (نلسون ماندلا كه سالیان دراز زندانی سیاسی بود) به عنوان رئیس “حكومت اتحاد ملی” در سرزمین آپارتاید خبر از چند و چون این گذار دارد. این گذار چیزی نیست جز تثبیت بحرانی سیاسی که به نقطه جوش رسیده بود. این گذار قرار است با دادن مناصب ارشد سیاسی به سیاهپوستان، بخشی از جنبش ملی سیاهان را در اغلب عرصه های جامعه، در حاكمیت مستعمراتی آفریقای جنوبی دخیل كند.‏

    ایجاد تحول در این دولت مستعمراتی درگیر در یك بن بست سیاسی پر سابقه، كه شدیدا توسط امپریالیستها به ویژه امپریالیستهای آمریكایی هدایت و حمایت مالی می شد، تلاشی از جانب قدرت های غربی  و بخشی از طبقه استعمارگر مهاجر سفید در بازسازی دولت كهنه در چارچوب پارامترهایی بود که ستون های ساختار مستعمراتی شان را دست نخورده باقی بگذارد.‏

امواج پی در پی مبارزه توده های آزانیایی (واژه ای كه سیاهان این كشور به جای نام مستعمراتی آفریقای جنوبی به كار می برند) چاربند نظام آپارتاید را لرزاند و حكام آفریقای جنوبی و امپریالیست ها را وادار ساخت تا برای وضعیتی كه دیگر از نظر سیاسی قابل دوام نبود چاره جویی كنند. نه تشدید سركوب و اوجگیری كشتار سیاهان همپای روند دراز مدت مذاكراتی كه از 1990 آغاز شده بود توانست موج مبارزات توده ای را فرو نشاند، و نه لغو برخی قوانین آپارتاید.‏‎ ‎

    ما در این مقاله از واژه های آزانیایی و سیاهپوستان برای نام بردن از اكثریت جمعیت (86 در صد) استفاده می كنیم كه 30 میلیون آفریقایی الاصل، 5/3 میلیون “رنگین پوست” (كه گاهی چنین خوانده می شوند)، و یك میلیون هندی الاصل را شامل می شود. (آمار مهاجرین سفید دارای اصلیت اروپایی حدود 5/5 میلیون است.)‏

     “كنگره ملی آفریقا” (‏ANC‏) [یعنی جریانی که ماندلا به نمایندگی از آن بر کرسی ریاست جمهوری نشست] هیچگاه برای رهایی واقعی مردم نجنگیده است. اما هر وقت كه فرصتی به دست آورده، با تمام وجود خود را وقف سیاست بازی های بورژوا امپریالیستی كرده و در سطح وسیع، توده های مردم را به لحاظ سیاسی فروخته است. ماندلا در سخنرانی انتخاباتی اش چنین گفت: “گذشته را باید فراموش كنیم. ما همه یك خلق هستیم و سرنوشت مان مشترك است.” با این پیام سازش و مصالحه ملی در واقع ‏ANC‏ مسئله مستعمراتی،  ملت آزانیا و تفاوت میان ستمگران و ستمدیدگان را منحل کرده است. 

"کنگره ملی آفریقا"‏ فرصت ارزشمندی در اختیار طبقه حاكمه آفریقای جنوبی قرار داد تا با ملغی کردن برخی از ویژگی های آشکارا وحشیانه حاكمیت سفید پوستان كه مبنای تبعیض نژادی بودند، همان شالوده سیاسی ـ اقتصادی نظام آپارتاید را حفظ و حتی تحكیم نماید. برای طبقه حاکمه، ‏ANC‏ و طبقات بورژوای متوسط و خرده بورژوا كه ‏ANC‏ بدانها متصل است، بهترین انتخاب ممکن برای كمك به سازماندهی گذار به دمكراسی پارلمانی و ظواهر مشاركت سیاهان در حاكمیت بود. این نخبگان جدید سیاه، جنبش ضد آپارتاید را تا سر حد امكان به مجرای مجادله های پارلمانی كشانده اند. آنها با ایجاد قشر متوسط سیاه و حتی یك قشر كوچك كمپرادور سیاه كه در این سیستم منافع داشته باشد و توده ها را بفریبد و یا بر آنها لگام بزند، به در هم كوبیدن مقاومت پر جوش توده ای كمك خواهند كرد. این همه قمار بزرگی بوده و هنوز هم هست. اما قماری است كه حكام آفریقای جنوبی نمی توانند از آن صرف نظر كنند.‏

    بخشی از مبارزه سیاسی مردم در واقع به طور آگاهانه از روحیه پر خروشی كه در چند دهه گذشته غالب بوده، به انحراف كشیده شد ـ روحیه آنهایی كه چیزی برای از دست دادن نداشتند؛ آنهایی كه می گفتند “همه اش را و همین حالا می خواهیم”. مبارزه توده های آزانیایی هیچگاه در پی داشتن حق رأی در چارچوب ساختار ستمگرانه تحت سلطه سفیدپوستان نبوده است. این مبارزه در اعماق خشم و ابعاد راهش همواره كل نظام نژادپرست و استثماری به ویژه مجریان استعمار را هدف تهاجم خود قرار داده بود. این مبارزه بیان مقاومت سوزان و ریشه دار مردم علیه ستمگران و علیه كلیت این شیوه زندگی بود و همواره از دیدگاه های تنگ رفرمیستی و مسالمت آمیز جنبش های رهائی بخش ملی تثبیت شده به ویژه ‏ANC‏ فراتر می رفت.‏

    رهبری خرده بورژوایی و بورژوازی متوسط در این جنبشها، به طور مثال ‏ANC‏ و “كنگره پان آفریكن” (‏PAC‏) به طور فزاینده ای به جای چشم دوختن بر قدرت و ابعاد مبارزات توده ای، گوش های خود را برای چانه زنی با  هیئت حاكمه سفید تیز کردند. . این رهبری تلاش داشت مبارزه توده ای را به مجرایی كه بعدا به “پروسه مذاكره” معروف شد، بكشاند. قند در دل این رهبری برای شركت در انتخابات بورژوا امپریالیستی و نظام چند حزبی، مجلس موسسان، قانون اساسی بورژوایی و غیره آب شده بود. در عین حال، سعی میكرد از مبارزه مردم به عنوان اهرم فشاری در پروسه مذاكره و چانه زنی برای تعیین شروط تسلیم استفاده كند. اما مبارزه مردم از چارچوب موازین آنها فراتر میرفت و به قول برخیها، كشور را در وضعیت “خطرناك” قرار می داد. به سازمان های اپوزیسیون سیاه فرصت كوتاه چهار ساله ای داده شد تا یک پایه اجتماعی برای پیروزی ظاهری سیاهان فراهم کنند. این پایه اجتماعی خصلتا از همان آغاز می بایست بر سر این مسئله تعیین كننده كه چه كسی واقعا قدرت سیاسی را در دست دارد، سازش كند.‏

    لیكن یك پروسه دیگر نیز در جریان بود: تضادهای شدید درون خود طبقه حاكمه سفید و پایه اجتماعی اش این روند سازش را تسریع می كرد. برخی ضرورت این سازش را احساس كردند و برخی هم انگیزه مالی برایش پیدا كردند (دستمزدهای میلیون دلاری از سوی گردانندگان نظم نوین جهانی بابت مشاوره سیاسی). رد پای امپریالیست ها در این راه حل مسالمت آمیز دیده می شد. عده ای از پایه اجتماعی رژیم ارتجاعی سفید به هیچ وجه حاضر نبودند زیر بار شل شدن سر پنجه های حكومت بروند و هیچ یک از امتیازاتی را كه دنیایی مجزا و فارغ البال برای اكثریت سفید به وجود آورده بود از کف بدهند. ‏

    این نیروهای سیاسی ارتجاعی شوریدند و اتحادهای نوینی (از جمله با ناسیونالیست های ارتجاعی سیاه پوست مثل “حزب آزادی اینكاتا”) به وجود آوردند، تهدید به جنگ نژادی كردند، با مصونیت تمام به كشتارهای مكرر مبادرت ورزیدند، و فعالانه خشونت علیه توده های “شهرك های مجزا” و مناطق روستایی را دامن زدند تا اوضاع را برای برگزاری انتخابات بی ثبات گردانند. این توطئه طی این دوره در اغلب موارد دست در دست خشونت كور و شدیدا خراب كارانه نیروهای نظامی و امنیتی خود دولت پیش می رفت: بین ‏13‏ تا ‏15‏ هزار آزانیایی طی پروسه تحكیم قرارداد برگزاری انتخابات و استقرار آنچه كه رژیم و امپریالیست ها با وقاحت تمام گذار “مسالمت آمیز” می خوانند، كشته شدند.‏

    بنابراین، چیزی به نام شادمانی و مسرت برای دستیابی به تفاهم برادرانه در میان نبود. بلكه رقابت بسیار فشرده و سختی بود میان طبقات بورژوایی در ملت سلطه گر و تحت سلطه با هدف مشترك به مسلخ كشاندن مبارزه توده ها و پی ریختن یك دولت ترمیم یافته از طریق دینامیک های پیچیده ای که برای چنین روندی ضروری بود. ایجاد ائتلاف های انتخاباتی متشکل از هر دو نژاد، ترفند بزرگ این شركای نوین و نامتجانس بود. به راه انداختن این ائتلاف ها محتاج خروارها دروغ و وعده، رشوه های كلان و “سرمایه گذاری” برای آینده، تهدید و استفاده كامل از خود دستگاه مسلح دولت بود. ‏

این  “اتحاد ملی” به هیچ وجه در پی نابودی ایدئولوژی برتری نژادی که شالوده و توجیه آپارتاید و اشكال اولیه حاكمیت استعماری بوده است نمی باشد. اما وقیحانه ترین تبارزات نژادپرستی را محدود می كند و در عین حال تاکید می کند که همه گروه ها حق دارند همان باشند که هستند. تقدس “محافظت” از اقلیت سفید و حق مالكیت آنان بر زمین، صنایع، مالی و كشاورزی در قلب این "اتحاد ملی" است. ‏

    در سطح افراد، قرار نیست هیچ شهروند خوب سفیدپوست از استخر و بساط تفریحی خصوصی اش خلع ید شود؛ قرار نیست مناسبات ارباب ـ بردگی بر هم بخورد؛ قرار نیست حق برخورداری آنان از داشتن یك جهان اساسا ممتاز و مجزای سفید منحل شود.‏

    بدین ترتیب، نوعی آتش بس از دل پروسه انتخابات سرهم بندی شد. این كار توسط امتیاز دادن ها و زد و بندهای آشكار، توسط خودفروشی اكثر رهبران اپوزیسیون سیاه پوست و بیش از همه توسط تداوم كشتار سیاهان انجام پذیر شد. اگرچه این شراكت، مانع بروز خیزشی مهم در میان توده های آزانیایی شد و تا حدودی نیز جلوی نقشه های جناح راست برای بی ثبات كردن اوضاع را گرفت، اما مبارزه توده ای همچنان بر رژیم و شرایط سركوب گرانه ضربه وارد می آورد. تو گویی این مبارزه چنین ندا می داد كه دمكراسی دروغین بورژوایی اصلا نه مسئله جنبش است و نه هدفش.‏

    خشم توده ها علیه كشتارهای مداوم و بی شمار مردم توسط دولت، طی این دوره به طور پراكنده اما پر خروش و غالبا به دنبال تشییع جنازه ها و اعتراضات، فوران می کرد. به طور مثال، پس از اینكه پلیس و “اینكاتا” ‏49‏ نفر را در ماه ژوئن 1992 در بوئیپاتونگ به قتل رساندند، جوانان خشمگین، دوكلارك را كه برای فرو نشاندن شورش به شهرك شان آمده بود، بیرون كردند. در همان ماه مردم سخنرانی ماندلا را در یك گردهمآیی قطع كردند و درخواست مسلح شدن کردند.‏

    مبارزه مردم برای زمین و علیه دست نشاندگان سیاه پوستی كه شهرك ها را اداره می كردند، در بسیاری مناطق از طریق اشغال ادارات و متشكل شدن برای بازسازی روستاهای سابق شان و کشت زمین هایی که به زور از آن ها رانده شده و در شهرک ها اسکان داده شده بودند به راه افتاد. همچنین به صورت توده ای از بازگشت های اجباری شبانه به شهرك های شان خودداری كرده و علیه تخلیه اردوگاه های مسكونی مقاومت می كردند. گزارش شده كه حدود 250 پلیس سیاه پوست توسط جوانان مبارز كشته و خانه های 3000 نفرشان به آتش كشیده شدند. از میان 19 نفری كه كاندید انتخابات بودند، ‏ANC‏، 65 درصد آراء را به دست آورد و آرای 7 ایالت از 9 ایالت جدید را به خود اختصاص داد. این پیروزی اكثریت قاطعی را در قوای سه گانه قانون اساسی نصیب ‏ANC‏ می كرد، بدون اینكه از قدرت كافی برخوردار باشد تا قانون اساسی را كاملا تغییر دهد. وقتی كه نوبت به شمارش آرا رسید مشخص شد كه این خطر (تغییر قانون اساسی ـ م) رفع شده است --“بوته له زی” رهبر حزب آزادی اینكاتا در ناتال ظاهرا توانست صندوق های انتخاباتی را با تقلب از آراء خود پر كند و با به دست آوردن 10 درصد آراء به پارلمان راه یابد ـ همان قول و قراری كه پیش از انتخابات گرفته بود. “حزب ملی” (كه آپارتاید را به طور رسمی در 1948 برقرار ساخته و به مدت 46 سال دولت را در دست داشت) كارزار انتخاباتی خود در كیپ تاون را بر مبنای ترساندن مردم قرار داده و تبلیغ می كرد كه ‏ANC‏ بسیاری مشاغل را از چنگ آن ها در خواهد آورد. بدین ترتیب این حزب توانست بخش اعظم از آرای “رنگین پوستان” را به دست آورد و تعداد قابل توجهی مناصب كلیدی معین در كابینه ملی جدید (از جمله معاونت دوم ریاست جمهوری) را از آن خود سازد.‏

    نتیجه نهایی مسابقه چنین بود: طبقه حاكمه و امپریالیست ها یك ـ مردم آزانیا صفر. نیروها و رهبران سیاسی با رنگ پوست های متفاوتی در قدرت سیاسی “شریك” شده و رنگ طبقه حاكمه را كمی تیره كردند. لیكن این طبقه حاكمه نوین، ستمدیدگان را نمایندگی نمی كند.‏

    به علاوه، هیولای تبعیض نژادی و آپارتاید هنوز هم نفس می كشد. حاكمیت استعماری آفریقای جنوبی برخی ویژگی های ناهنجار خود را كنار نهاده و به نظر برخی متفاوت می آید. اما این حاكمیت برای توده های آزانیایی (و پرولتاریای آگاه جهان) كماكان مهیب و كریه است. از همه مهمتر بنیادهای این نظام همچنان دست نخورده باقی مانده اند. انتخابات نتوانسته در مناسبات اجتماعی شدیدا استثماری و استعماری كه شالوده دستگاه سیاسی آپارتاید را تشكیل می دهند تغییری ایجاد كند. این مناسبات حتی ممكن است برای خفه كردن بیش از پیش اكثریت آزانیایی ها مستحكم تر هم شده باشد. قطب بندی میان طبقات اجتماعی در آفریقای جنوبی به احتمال زیاد تشدید خواهد یافت. سرمایه داران مهاجر اروپایی و دولت های خارجی به یكی از مقاصد اصلی انتخابات چنین اشاره می كنند: “آفریقای جنوبی را برای سرمایه گذاری خارجی امن كرده ایم”. با این وجود، اكثریت آزانیایی های واجد شرایط به دلایل گوناگون به پای صندوق های رأی رفتند. جای شگفتی نیست. زیرا برای نخستین بار بود كه به چنین حقی دست می یافتند. به مفهومی، رأی آنها رأی به  خاتمه آپارتاید بود. مبارزه شان رژیم مستعمراتی را وادار ساخته بود به عقب نشینی های سیاسی عمده ای دست بزند و انتخابات آزاد برگزار كند. مردم هم این نكته را دریافته و در ابعاد گسترده به پای صندوق های رأی رفتند. آخر اعلام شده بود كه مردم با رأی خود “آزاد” خواهند شد. بسیاری این را باور كردند.‏

    همانگونه كه خوانندگان جهانی برای فتح در آزانیا در نامه های خود متذكر شده اند تبلیغ رأی دادن با دقت بسیار پیش برده شده بود و رأی دادن “اعتبار” به حساب می آمد. برخی كه دست شان از رسانه های گروهی كوتاه بود و یا از شهرها دور بودند چنین می پنداشتند كه حالا دیگر سیاه پوستان ثروتمند می شوند و سفیدپوستان فقیر. به علاوه برخی از سر واهمه مجبور به رأی دادن شدند زیرا شناسنامه های شان مهر می خورد. پیروزی ‏ANC‏ از قبل سازمان داده شده بود و قطعی بود. بنابراین نباید تعجب كرد كه اكثریت آزانیایی ها به كاندیدای سیاه رأی می دادند.‏

    عامل مهم دیگر این است كه پایه مادی این مسئله وجود دارد كه آزانیایی ها به دنبال راه هایی بگردند و برای راه هایی مبارزه كنند كه اندكی از فشار بی نهایت شدید ستم ملی و نیمه فئودالی وارده بر ایشان بكاهد. پایان دادن به ممنوعیت كامل از مشاركت سیاسی در جامعه و نیز محرومیت از پایه ای ترین حقوق انسانی ـ از دسترسی به تسهیلات رفاه عمومی گرفته تا آزادی مسافرت در كشور خودشان ـ انگیزه ای قوی برای رأی دادن بود. ‏ANC‏ همچنین وعده داد كه سایر جوانب زندگی مردم، از جمله در زمینه مهمترین خواسته دمكراتیك مردم، یعنی رسمیت یافتن حق شهروندی شان نیز تغییر خواهد كرد.‏

    واقعیت این است كه اقلیت چشمگیری نیز در انتخابات شركت نكردند. آن ها نمی خواستند كاری به كار انتخاب رهبر بعدی همین نظام سركوبگر داشته باشند. سیاه پوستان طبقه متوسط كه غالبا در تلویزیون با آن ها مصاحبه می شد در مورد مزایای آزادی نوبنیاد داد سخن می دادند. اما توده های تحتانی و جوانان شهرك ها برخورد واقعی تری به مسئله نشان می دادند. یك زن جوان به یكی از خبرنگاران چنین گفت: “سه ماه بهشان وقت می دهم. بعد دوباره اعتراضاتم را شروع میكنم.” یك انقلابی آزانیایی در نامه اش به جهانی برای فتح نوشت: “... من فكر می كنم خوب شد كه انتخابات انجام شد. چون مبارزات از مجرای مبارزه برای كسب قدرت به مجرای خواست انجام انتخابات منحرف شده بود. حالا نارهبران در پارلمان جای گرفته اند و توده ها هم انتظارات فراوان دارند ـ خواست زمین، كاهش مالیات ها، مسكن، آموزش و بهداشت مجانی. بیش از همه، مردم انتظار دارند كه اقلیت ها از مناصب كلیدی ممتاز كنار نهاده شوند، زمین داران از كشتزارهای وسیع اشغالی خود بیرون رانده شوند، ارتش و پلیس دیگر نباید آزارشان دهد و به زندان بیفكند، چون دولت ‏ANC‏ بر سر كار است. وقتی دریابند كه این ها همه خواب و خیال است، دوباره به مبارزه روی خواهند آورد.”‏

    این انتخابات مشخص برای امپریالیست ها خیلی مهم بود. الگوی مهمی بود برای تخفیف تخاصمات و برقراری ثبات در مناطقی از نظم نوین جهانی شان، از فلسطین گرفته تا هائیتی و ایرلند جنوبی و غیره. زیرا اگر خشم انقلابی توده ها در مناطقی نظیر آفریقای جنوبی كه تنش های اجتماعی شدید موجود است را بتوان حتی به طور موقت مهار زده و در مجرای حمایت منفعلانه از حكومت “چند نژادی” در رأس همان نظام موجود منحرف سازد، این موفقیتی بزرگ هرچند موقتی برای آن ها به حساب می آید.‏

    دولت های غربی خروارها درود و مدح نثار ماندلا و دوكلارك كردند كه از قرار توانسته بودند "برنامه صلح" و "قدرت سیاسی مشترك" سیاه و سفید را كه امپریالیست ها مدت ها بود برای اش تدارك دیده و تبلیغ كرده بودند، به طرز “معجزه آسایی” به اجرا گذارند. به هر صورت، مشكل اساسی این پیشوایان توهم پراكنی و دوره گردان دمكراسی (كه چنین ژست می گرفتند كه با نهادن فرصت در اختیار آفریقای جنوبی ها كه به ایشان رأی دهند گلی به سر بشریت زده اند) این است كه اگرچه به واسطه جلوگیری از انفجار اوضاع انقلابی برای خود فرصت گران بهایی خریده اند، اما در نهایت آنچه كه عرضه می كنند صرفا توهم است. آن ها برای توده های آزانیایی فقط و فقط  تداوم بیش از پیش همان استثمار، سركوب و برتری نژادی ریشه دار سفید را به ارمغان می آورند.‏

 

 

 

الف-  كنار گذاشتن ساختار سیاسی آپارتاید‏ و برگزاری انتخابات در چارچوب مستعمراتی

        این كار چگونه ممكن شد؟ دو عامل اساسی وجود داشت که طبقه حاكمه و امپریالیستها را قادر کرد که بتوانند به طور رسمی ساختارهای سیاسیِ بسیار آشکارِ آپارتاید را کنار بگذارند. این دو عامل بر یکدیگر تأثیر متقابل گذاشته و یکدیگر را تقویت می کردند. نخست اینكه،در میان اكثریت ستمدیدگان سیاه پوست یك پایه طبقاتی و نیروهای سیاسی سازمان یافته ای وجود داشت که اینان توانستند به آن تکیه کنند و جنبش برای دمكراسی انتخاباتی  و مشاركت سیاه پوستان در دولت را به راه اندازند. ‏    دوم اینكه، بر بستر بی ثباتی سیاسی پایان ناپذیر و نیاز دولت استعماری مهاجرنشینِ آفریقای جنوبی و قدرت های غربی به پایان دادن به این بی ثباتی سیاسی، تغییرات مهمی در اوضاع بین المللی رخ داد که ترمیم "مسالمت آمیز" این دولت کهنه ی تحت الحمایه امپریالیست ها را ممکن کرد.

    دستگاه حاكمه آپارتاید هیچگاه نتوانسته بود از ضایعات ناشی از خیزش های 1984 و 85 بهبود یابد و هر تاكتیكی به کار می گرفت موجب به راه افتادن شورش های بیشتر می شد. اوضاع سیاسی اگرچه هنوز قابل كنترل بود، اما به مرحله خطرناكی رسیده بود.‏

    در این زمان، رژیم مستعمراتی لغو برخی قوانین رسمی آپارتاید را آغاز كرد. به طور مثال، «قانون مكان های مجزا» که در سال 1953 به تصویب رسیدن بود و تفریح گاههای ساحلی، استخرها، كتابخانه ها و تقریبا تمامی اماكن “عمومی” سفیدپوستان را جدا می كرد و «قانون محله های مجزا» كه دنیای مجزایی برای سفیدپوستان تامین می كرد. مقامات محلی سفید پوست در مناطق روستایی به لغو این قوانین عکس العمل نشان دادند و با افزایش نرخ استفاده از اماكن عمومی، عملا سیاه پوستان را كه قادر به پرداخت این هزینه نبودند از این مكان ها دور نگه داشتند. سیستم شنیع تقسیم بندی بر مبنای نژاد هم منسوخ شده بود. حتی شهرك های مجزای سیاه پوست نشین (موسوم به بانتوستان ها –م) نیز در حال فروپاشی بودند.

    وقتی كه دوكلارك در فوریه 1990 ماندلا و برخی دیگر از زندانیان قدیمی را آزاد ساخت، مشخص شد كه مذاكراتی مخفی در جریان بوده است. ممنوعیت تشكیلات های سیاسی سیاهان لغو شد. مبارزه توده ها دوباره اوج گرفت و دولت مستعمراتی را از آینده هراسناک کرد. برخی سرمایه گذاران از بیم آینده و خشونت های جاری كشور را ترك كردند. این دینامیک مبارزه طبقاتی با عملكرد سیستم تداخل می کرد و بار دیگر بر این گفته ماركس صحه می گذاشت كه «ابزارها از طریق انسان ها سخن می گویند» به این معنا که روابط اجتماعی شدیدا عقب افتاده در آفریقای جنوبی و ساختارهای سیاسی كهنه بر نیروهای مولده فشار می آوردند. باید راهی باز می شد. طبقه حاكمه بحرانی، منافع خود را در تعقیب استراتژی ای دید كه بتواند “تغییری” با برنامه را تحت هدایت خویش به اجراء گذارد.‏

 

    پایه طبقاتی جنبش اصلاحات بورژواـ دمكراتیك در میان ستمدیدگان

    وقتی كه طبقه حاكمه به طور اساسی به جمعبندی رسید، توانست عوامل درونی را برای پیشبرد آنچه كه “راه حل دمكراتیك” می خواند، به نفع خود به كار گیرد.‏

    مهمترین عامل در این راستا، وجود یك قشر کوچکِ بورژوا و خرده بورژوای سیاه پوست بود که نمایندگان سیاسی شان در رهبری جنبش رهائی بخش ملی، در رهبری بسیاری گروه های سیاسی، اتحادیه های كارگری متعدد و طیف وسیعی از تشکل های محله ای نیز حضور داشتند.‏

    اگر چه این ها آن اقشاری نبودند كه بیش از همه رنج و مشقت ناشی از آپارتاید را متحمل می شدند، لیكن به خاطر نژادشان رسما و عملا از سیستم سیاسی و اكثر عرصه های شیوه زندگی نوع اروپایی سفید پوستان بیرون مانده بودند. در عین حال، ستمگری ملی شدید آپارتاید بسیاری از این اقشار به ویژه خرده بورژوازی را در تماس مستقیم با مردم و فلاكت شان، مبارزه روزمره شان و وحشیگری اعمال شده بر ایشان قرار می داد. راه رفرم های بورژوا دمكراتیك به عنوان جاده ی میانبری برای کسب قدرت سیاسی برای بسیاری از نیروهای این قشر جذاب بود. در حقیقت، این راه به برخی از آن ها این امكان را می داد تا از نردبان سلسله مراتب اجتماعی بالا روند.‏

    در عین حال، یك قشر خرده بورژوازی شهری نسبتا متوسط در آفریقای جنوبی به وجود آمده است كه شامل بخش های كارمندی، از كاركنان حكومتی و چند استاد دانشگاه و برنامه ریزان كامپیوتر گرفته تا وکلا، دكترها، صاحبان كسبه ی كوچك، آموزگاران، روزنامه نگاران و گردانندگان برنامه های رادیویی و تلویزیونی و غیره از بین سیاهان است.‏

    برخی از صاحبان مشاغل حرفه ای موقعیت بهتری دارند و به همراه تعداد اندكی مدیران شركت ها یا اعضای هیئت مدیره شركت ها، پایه های واقعی اما ضعیف بورژوازی كمپرادور سیاه، دستگاه دولتی جدید را تشكیل می دهند. مجله بورژوایی سیاهان آمریكا به نام ‏EBONY‏ ویژه پایان یافتن “استعمار مستقیم در آفریقا” با برخی از آن ها مصاحبه كرده است. افتخار همه شان به این است كه «موفق شدیم. دیگر محتاج درگاه كسی نیستیم.» اینها امیدوارند ماندلا دروازه هایی را كه سال ها به رویشان بسته بود بگشاید، ثروت و مكنت، اندكی متوازن تر تقسیم شود و انحصارگری فقط مختص تعداد اندك نباشد. خواستشان این است كه “قدرت” به مشاغل و زندگی شخصی شان “راه یابد”. برنامه این است: ایجاد طبقه متوسط سیاه پوست از طریق “قدرت بخشی اقتصادی به سیاهان”، رشد كسب و كارهای كوچك، دادن سرمایه و وام های بانكی به این قشر كه تا كنون ممكن نبوده، قطعه قطعه کردن بنگاه های انحصاری بزرگ از طریق تصویب قوانینِ ضدِ كارتل و تراست و حمایت از آن سرمایه گذاران خارجی كه نسبت به سیاه پوستانی كه خواهان بالا رفتن از مدارج ترقی هستند، سیاست های “مترقی”دارند!‏

    طبقه مهاجر استعمارگر سفید و قدرت های امپریالیستی تلاش دارند از شور و شوق این قشر از ستم دیدگان سیاه پوست، به پشتوانه ای برای ژست های اصلاح طلبی و عدالت اجتماعی استفاده كنند. آن ها به ویژه سعی كرده اند رهبران جنبش رهائی بخش ملی را به سوی خود و ضدیت با استقرار حاكمیت سیاسی سیاهان جلب کنند. چیزی كه روی آن حساب باز كرده اند، توانایی این نیروها است در كشیدن مبارزات توده ها به مجرای پروسه ی فلج كننده فوق؛ توانایی آنان در دامن زدن به این توهم در میان توده ها كه می توان بدون مبارزه انقلابی به تغییر دست یافت. خلاص شدن از دست مبارزه انقلابی برای آن ها بسیار مهم بود، چرا كه این مبارزه مدت های مدید خار چشم نظام سلطه­گر بوده و تنها یك هدف را آماج حمله خود قرار داده بود: اقلیت حاكمه مستعمراتی سفید.‏

    معمولا این طبقات بورژوا و خرده بورژوای ملل تحت ستم عمدتا در شهرها هستند و بخش مهمی از آنان را روشنفکران تشکیل می دهند. طی ده ها سال که مبارزه توده ها مرتبا بر دروازه های کلیت نظام می کوبید، جریان های مختلفی در میان این طبقات بر سر رهبری یک رشته فعالیت های رفرمیستی و ناسیونالیستی در رقابت بوده اند. آنچه كه جدید است این است كه این فعالیت ها كه قبلا به طور رسمی غیر قانونی بودند، قانونی شده و در اتحاد با برنامه های رفرمیستی خود دولت بوده و مورد حمایت آن قرار می گیرند. ‏

    ضربه واقعی عبارت بود از به كارگیری استراتژی متحد كردن نیروهای اپوزیسیون آزانیایی و وارد کردن همه آن ها به درون یک مسیر سیاسیِ به اصطلاح "شفابخش" که همه ی آنان را تابع پروسه ی مذاكره و مصالحه با ستمگران و متعهد به قبولاندن این پروسه به هواداران شان می کرد. این روند، تفاوت های تاریخی ـ سیاسی میان این گروه ها را به حداقل رساند. در چارچوب نقشه های امپریالیست ها و استعمارگران، این به معنای جمع شدن اكثریت آن ها زیر پرچم انتخاباتی ‏ANC‏ بود. این تجمع ضرورتا نه تشكیلاتی بلكه سیاسی بود. بخشا به همین دلیل بود كه ‏ANC‏ در تقابل با سایر كاندیداهای سیاه پوست توانست اکثریت آراء را به دست آورد.‏

    به نفع طرح های اصلاحات حكام مستعمراتی بود كه این نیروهای بورژوا و خرده بورژوای سیاه توانستند تعداد كافی افراد تحصیل كرده برای پیشبرد مذاکرات صلح و نیز کارهای سیاسی عملی در دوخت و دوزِ برنامه ای جدید تأمین کنند و با تکیه بر آن ها مشاوره و همکاری با نمایندگان سرمایه­داران و هیئت حاكمه در رابطه با مسائل آینده را پیش برند. البته طبقه حاكمه  سفید به گونه ای نژادپرستانه خلاف این را حرافی می كرد.‏

    محتوای واقعی این رفرم امپریالیستی چیست؟ محتوای واقعی آن نه تنها دست یافتن به “دمكراسی چند نژادی” با “حاكمیت اكثریت سیاه پوست” نیست بلکه عبارت است از ایجاد تعدیلاتی در حاکمیت سیاسی دشمن بر اكثریت مردم آزانیا که شامل اصلاحاتی چند از بالا و از سوی خود طبقه حاكمه است و در عوض انرژی توده ها را در خدمت به حفظ نظام تهی می کند. این راه علی رغم اینكه همیشه به عنوان راه ساده تر و سریعتر به سوی تغییر و تحول تبلیغ شده است، اما در حقیقت راهی پر رنج و طولانی است كه در آن منافع اساسی توده ها تماما معامله می شود و حتی توانایی آن ها در كسب مطالبات مهم بورژوایی نیز وجه المصالحه قرار می گیرد.‏

    این راه هیچ نقطه مشتركی با راه حل پرولتری دمكراسی نوین ندارد. تحت دمكراسی نوین توده ها بسیج میشوند تا با قهر انقلابی به تغییر جامعه  و ریشه كن كردن نظام مستعمراتی  و نیمه فئودالی از پائین به بالا بپردازند. اتفاقا این راه حتی از نظر تاریخی كوتاه ترین راه نیل به حقوق مهم بورژوایی، به ویژه حق زمین است و تنها راه راهگشایی برای پیشروی به سوی انقلاب سوسیالیستی و بازسازی كامل جامعه در جهت تامین منافع توده های زحمتكش است.

 

كنگره ملی آفریقا

سرنگون نكردن طبقه حاكمه جزو اصول مسلم استراتژی ‏ANC‏ بوده است و همواره شامل تلاش برای اتحاد با نیروهای لیبرال و “دمكرات” بوده است که نهایتا تحت رهبری ‏ANC‏ “حزب ملی” را وادار به پذیرفتن انتخابات کند. این استراتژی، با سناریوی خود امپریالیست های غربی که بعد از فروپاشی رقیب روسی شان سیاست "نظم نوین جهانی" را در پیش گرفته بودند به خوبی سازگار بود. تو گویی این استراتژی، خواست خود آن ها از ‏ANC‏ بوده است. فی الواقع پس از آنكه ‏ANC‏ حكومت جدید را تشكیل داد، طبقه حاكمه آفریقای جنوبی در كلیت خود نسخه سازشكارانه­تر همان برنامه ‏ANC‏ را در آغوش کشید زیرا برای ائتلاف "اتحاد ملی" مناسب تر بود. ‏

    35 سال پیش از استقرار رسمی آپارتاید، مستعمره چیان مهاجر این سرزمین را تقسیم کردند و در بخش کوچکی از آن بانتوستان ها یا شهرك های فقیر مختص سیاه پوستان را ساختند. این مناطق به عنوان انبار تامین كار ارزان در خدمت طبقه حاكمه مستعمره چی اكثریت سیاه پوست را در خود جای می داد. ‏ANC‏ همواره به روشنفكران شهری سیاه پوست اتكاء داشت و اعتراضات قشر ممتاز و تحصیل كرده سیاه پوست علیه بی عدالتی های دولت آنگلو ـ بوئر كه پس از جنگ توسط استعمارگران انگلیسی و هلندی به وجود آمد را نمایندگی و سازماندهی می كرد. در حقیقت ‏ANC‏ در ابتدای كار حتی هیئت هایی به نمایندگی از سوی مردم بومی برای دادخواهی به انگلستان می فرستاد.‏

    حزب كمونیست آفریقای جنوبی (‏SCAP‏) [ که جریان رویزونیستی بود ] در ابتدا با درخواست كمینترن برای ایجاد یك كشور مستقل بومیان مخالفت كرد، اما بعد در 1928 آن را به صورت منفعل پذیرفت. اگرچه ‏ANC‏ اكثر شعارهای خود در مورد رهایی ملی را به ویژه پس از ائتلاف با این حزب در 1921 آغاز كرد، لیكن همواره نیرویی محافظه كار در جنبش رهائی بخش بوده و همواره بخش اصلی پلاتفرم اش را سهیم شدن در قدرت با استعمارگران سفید تشكیل می داده است و با پشتوانه ی حمایت شوروی چنین تقاضایی را می کرد. ‏ANC‏ همیشه معتقد بوده كه مشكل آزانیا نه سلطه امپریالیسم بلكه فقدان دمكراسی بورژوایی و عدم حاكمیت اكثریت بوده است.‏

    كارزارهای دفاع توده ای و نافرمانی عمومی با برخی عملیات مسلحانه پراكنده ‏ANC‏ همراه بود و از این اعمال به عنوان ابزار فشار بر رژیم استفاده می شد. ‏ANC‏ هیچگاه برنامه انقلابی و استراتژی بسیج توده ای برای سرنگون ساختن طبقه حاكمه مستعمراتی آفریقای جنوبی و ریشه كن ساختن نظامی كه بستر رشد این طبقه بود را نداشت؛ مكررا انقلابی ترین عناصر را دفع می كرد، زیرا مسئله ملی را اساسا منحل کرده بود و این امر بر سرعت رفرمیسم آن می افزود. به طور مثال در “منشور آزادی” خود مبارزه ملی را با مفاهیمی كه از “قانون اساسی آمریكا” به عاریت گرفته بود تعریف می کرد: «آفریقای جنوبی متعلق به همه كسانی است كه در آن زندگی می كنند، چه سفید چه سیاه ...» و تحت تاثیر حزب کمونیست رویزیونیست ( ‏SCAP‏) كه بازسازی شده بود، “راه مسالمت آمیز گذار به سوسیالیسم” را نیز تبلیغ می كرد. اینها باعث شد كه ناسیونالیست های انقلابی آزانیایی از ‏ANC‏ جدا شوند و با تشكیل ‏PAC‏ به سوی مخالفت رادیكال تر علیه نظام روی آورند.‏

    اگرچه ‏ANC‏ همواره از حمایت دولت های غربی به ویژه حكومت های سوسیال دمكرات اروپایی كه وانمود به مخالفت با رژیم آپارتاید می كردند برخوردار بود، اما تكیه اصلی اش بر سوسیال امپریالیسم شوروی برای دریافت حمایت سیاسی، نظامی و مالی بود. شوروی ها از 1960 تا 1980 تلاش داشتند تا با خلق افكار عمومی گسترده در سطح بین المللی، ‏ANC‏ و ‏SCAP‏ را مطرح ساخته و بدان مشروعیت بخشند. برای اینكار مبالغ گزافی صرف برگزاری كنفرانس های بین المللی و مطبوعاتی و گردهمایی های گسترده می كردند. سقوط رویزیونیسم نوع روسی و تكه پاره شدن اروپای شرقی (در سال 1990-م)، رهبران ‏ANC‏ و ‏SCAP‏ را در ابتدا با اکراه و سپس با سر به دامان پر مهر و دانه پاش امپریالیست های غربی افكند. غرب، به ویژه آمریكا همواره روی ‏ANC‏ به عنوان یك آلترناتیو حساب می كرد. آن ها تجارب زیادی در این عرصه داشتند ـ از استراتژی دخالت مستقیم سازمان سیا و سایر نیروهای امنیتی برای بی ثبات کردن گرفته تا "همکاری" با نیروهای سیاسی میانه­رو برای سر به زیر کردن شان و دخالت های زیرکانه برای ایزوله كردن و از بین بردن نیروهای رادیكال. ‏

  ANCهیچگاه كمك های غربی ها را رد نكرد. شوروی ها به آنان کمک می کردند که این كمك ها را از مجرای جنبش های ضد آپارتاید، سازمانهای غیر حكومتی (‏NGO‏) و صندوق های خیریه ریز و درشت وابسته به امپریالیست ها دریافت کنند زیرا اگر مستقیما از حساب های بانكی مرتجعین شناخته شده دریافت می کردند پایه های ‏ANC  به آن عکس العمل نشان می دادند. وقتی كه تئوریسین های ‏SCAP‏ كه افسار ‏ANC‏ را در دست داشتند ردیه های خود را علیه استالین و سپس گرباچف نوشتند، راه برای امپریالیست های آمریكایی باز شد تا تمام سهام سیاسی شراکت ماندلا ـ دوكلارك را كه در حقیقت خود مبتکرش بودند را  بخرند.‏

    آمریكا میلیون ها دلار به صورت كمك های ویژه به همراه مشاورین و “متخصصین غیر حكومتی” برای آموزش شیوه های “مذاكره” و “خودنمایی” به گروه های اپوزیسیون و بزك كردن چهره مشكوك “حزب ملی”، به آفریقای جنوبی سرازیر كرد. در عین حال، “بوئر”های سخت سر و انتقامجوی درون محافل حاكمه را زیر فشار گذارد تا به كارزار انتخابات چند نژادی بپیوندد. آن ها توانستند عشق بی شائبه ای برای دمكراسی بورژوایی در دل رسواترین مستبدین مستعمراتی بیفكنند. دوكلارك و شركا كه مذاكرات را به پیش می بردند در عین حال در متحد كردن پایه اجتماعی خود تلاش داشتند. ماندلا و “رفقا” هم پایه های اجتماعی خود را برای جان بخشیدن به این پروسه به صف می كردند.‏

    برای تحرك بخشیدن به این استراتژی در میان جنبش های رهایی بخش، ائتلاف هایی ایجاد شد تا یك جبهه وسیع در برابر “حزب ملی” و سایر نیروهای سیاسی هیئت حاكمه به وجود آورند. ‏ANC‏ در مركز این ائتلاف ها قرار داشت. ‏ANC‏ كه در شورش سووتو در 1976 نقشی ضعیف و منفعل داشت و حتی در خیزش های دهه هشتاد نیز تا حدودی ضعیف عمل می كرد، به استراتژی “مذاكره” با امپریالیست ها و استعمار گران رو آورد. در نتیجه، قانونی شد و جایگاهی رسمی به عنوان نیروی اپوزیسیون "موجه" برای جمع کردن پایه اجتماعی لازم جهت تقویت یك جنبش رفرمیستی منسجم تر یافت. اما این هم باعث نشد كه آماج سركوب شدید حكومت پیش از دوره انتخابات واقع نشود.‏

    پس از آزادی ماندلا از زندان در 1990 و اعلام خواست برگزاری انتخابات برای مجلس موسسان (متشكل از نمایندگان همه نژادها)، ‏ANC‏ با تظاهرات ها و اعتصاب های توده ای گسترده علیه رژیم و شرایط غیر قابل تحمل اجتماعی مواجه شد. در تمام موارد هم از مردم می خواست كه آرام باشند و یا به اعتصاب خود پایان دهند. (لطیفه ای در مورد عقب ماندن مفتضحانه ی ‏ANC‏ از توده ها بر سر زبان ها افتاده بود: پس از اینكه مبارزات توده ها شهرك های سیاهپوست نشین را از كنترل حکومت خارج كرد، ‏ANC‏ این شعار را مطرح ساخت كه “شهرك ها را از كنترل خارج كنید!”)‏

    كادرهای ‏ANC‏ با جدیت تمام دست در دست دوكلارك دادند تا هر اندازه كه می توانند تعداد بیشتری از سازمان های جنبش رهایی ملی را درون پروسه مذاكره بكشند ـ از رقبای پر نفوذی همچون ‏PAC‏ گرفته تا گروه های كم اشتیاق­تر نظیر ‏AZAPO‏ (سازمان مردم آزانیا) و گروه وابسته اش به نام ‏BCM‏ (جنبش آگاهی سیاهان)، و نیروهای كوچكتر. اما این روند، یك دست و یك نواخت پیش نرفت، زیرا بدنه این گروه ها با این خیانت مخالفت می كردند. این مخالفت در برخی موارد به انشعاب و یا ایجاد تشکل های فرعی از سازمان های مادر می انجامید.‏

    “كنگره پان آفریكنیست” (‏PAC‏) شدیدا دچار انشعاب شد. رهبری مركزی ابتدا كوشید كادرهای منطقه ای و محلی اش را تحت عنوان طفره رفتن از سازش با دولت سفید (كه ‏PAC‏ همواره با آن در تقابل قرار داشت) اخراج كند. ‏PAC‏ طی بهار 1993 به تعدادی عملیات سیاسی مسلحانه دست زد. رژیم هم در مقابل با تهاجم افسار گسیخته به كل آن تشكیلات (و شبیخون به دفاتر و دستگیری رهبران) توانست به هدف خود مبنی بر كشاندن رهبران این تشكیلات به درون پروسه مذاكره دست یابد.‏

  ANC‏ با هدف اعمال فشار بر رژیم سفید به مقدار کمی عملیات پراكنده مسلحانه دست زده بود. با این وصف، اعلام تعلیق "مبارزه مسلحانه" در ماه اوت 1992 از طرف آن نقطه عطفی كلیدی بود. زیرا اولا، مشخص کرد که کدام توده ها را برای طی راه رفرم سازشكارانه جذب کرده است و ثانیا، برای راضی کردن رژیم مستعمراتی و امپریالیست ها اهمیت داشت. ‏AZAPLA‏ (ارتش رهائی بخش مردم آزانیا) كه شاخه نظامی ‏PAC‏ بود نیز از این روش پیروی كرده و در ژانویه 1994 مبارزه مسلحانه را برای یك دوره ده ساله معلق کرد و سوگند خورد که در عوض “جنگ علیه سرمایه داری” را پیش خواهد برد!‏

 با اعطای مقام رهبری به ‏ANC‏ در بسیج جنبش اپوزیسیون سیاه برای این طرح، پایه ی توده ای آن برای نخستین بار پس از نافرمانی های توده ای دهه 1950 رشد كرد. اما در عین حال، به موازات هرچه آشکارتر شدن خط تسلیم طلبانه ی ‏ANC‏ در مقابل رژیم مستعمره چی سفید و دامن زدن به وسیع ترین مشارکت ممکن در این خیانت، این پایه ی توده ای به شاخه های مختلف تقسیم شد. بسیاری از مردم به درون این پروسه کشیده شدند چون می خواستند که سیاهان بالاخره به چیزی دست بیابند اما عده ای دیگر علیه این شیوه مبارزه شورش کردند، شاخه های محلی ‏ANC‏ خود را تشكیل داده و فراخوان عمل داده و چشم براه پیوستن گروه های دیگر شدند و غیره.‏

    به طور خلاصه، استراتژی ‏ANC‏ عبارت بود از فشار وارد آوردن بر رژیم برای گرفتن برخی امتیازات از رژیم مهاجران استعمارگر سفید و ایجاد اصلاحاتی در همان چارچوب نظام مستعمراتی كه خود با آن مخالف بود. با تشدید برخی تضادها به ویژه گسترش بحران سیاسی و پوسیدگی ساختار دولت نژاد پرست كهنه، دست در دست تحولاتی عظیم در اوضاع جهانی، ‏ANC‏ به عنوان مفید ترین آلترناتیو مقبول طبقه حاكمه آفریقای جنوبی و امپریالیست ها قرار گرفت. اما عمدتا این ماهیت طبقاتی رهبران جنبش بود كه “توافق” را امكان پذیر ساخت.‏

 

    منافع امپریالیست ها در تثبیت اوضاع در آفریقای جنوبی

    همان گونه كه سقوط بلوك شرق عاملی شد برای اینكه ‏ANC‏ با رژیم غذایی غربی فربه شود، همین اوضاع بین المللی به آمریكا نیز كمك كرد تا شرایط بن بست سیاسی دیرینه در آفریقای جنوبی را در جهت منافع خود حل كند.‏

    همانگونه كه دیدیم، امپریالیست ها از این فرصت نهایت استفاده را بردند. هم نیروهای درون ‏ANC‏ را اصلاح و حمایت كردند و هم بخشی از طبقه حاكمه آفریقای جنوبی را به گردن نهادن و حتی هدایت گذار از دیكتاتوری مستعمراتی عریان به نوعی دیكتاتوری زیرکانه تر که تركیبی از استعمار گران سفید و كمپرادورهای نوین سیاه است، راضی كردند.‏

    تبدیل ماندلا و طبقه كمپرادور كوچكش، در درون این دستگاه دولتی كاملا مستعمراتی به نمایندگان یک کشور “نیمه مستعمره” یا “نومستعمره” خارج از مدار تحولات سیاسی است که می توانند عملی کنند. در حقیقت باید گفت كه  تعدیلات کنونی در دستگاه دولت تنها می تواند بر حاكمیت مستعمراتی رنگ و لعاب بزند و در این برهه از زمان كه طبقه مسلح كمپرادور استعمارگر سفید هنوز هسته مركزی دولت را تشكیل می دهد، شانس زیادی وجود ندارد كه امپریالیست ها اهرم های قدرت را به دست بورژوازی سیاه بدهند و این دولت را به یك دولت نومستعمره ی سیاه تبدیل كنند.

    متعاقب سقوط رقیب آمریکا، یعنی سوسیال امپریالیسم شوروی، ایالات متحده "نظم نوین جهانی" اش را با سر و صدای زیاد و همراه با فضل فروشی بسیار در مورد "صلح و همکاری" اعلام کردند. در واقع، فروپاشی شوروی نشانه بحران شدید درون كل نظام امپریالیستی بود كه شوروی (و نیز آمریكا) از ستون های اصلیش بوده اند. ‏

 امپریالیست ها عادت دارند که طرح های ترمیم و تجدید سازماندهی امپراتوری خود را "ماموریت بشر دوستانه" و تحمیل "دموکراسی" به جای دیکتاتوری به کشورهای نزدیک به خود قلمداد کنند. آن ها در مواقع لزوم خود را از حكومت ها و رهبران مستبد و جنایت كاران جهان سوم كه خود بر سر كار آورده، زیر بال و پرشان را گرفته و راه و رسم كشورداری و سركوبگری به آن ها آموخته اند، دور نگه می دارند و بعد به عنوان ناجیان “دمكرات” وارد صحنه می شوند – ناجیان "دموکراتی" كه حق شلیك تیر خلاص را هم برای خود محفوظ نگاه می دارند. آنان برای محکم کردن کمربندهای نظم نوین جهانی تحت فرماندهی شان، در اوضاع كنونی محتاج استفاده هر چه بیشتر از این گونه شکل های مداخله­ی امپریالیستی هستند. هر پروسه­ی “صلح” قوه قهریه یك دولت را پشت سر خود دارد : تفنگ داران دریایی آمریكایی در سومالی، سگ های صهیونیست در فلسطین، ارتش جنایتكار انگلیس در ایرلند شمالی، ماشین نظامی بی رحم در آفریقای جنوبی. این تعدیلات در عین حال مغایر نمایش وحشیانه قدرت شان آنچنان كه در عراق دیدیم، نیست.‏

بر بستر بحران جهانی تعمیق یابنده كنونی، امپریالیست ها مجبورند به پاکسازی و ترمیم  ساختار سیاسی بسیاری از دولت های مستعمراتی و نیمه یا (نو) مستعمراتی خود دست بزنند.  پس از جنگ جهانی دوم و تقسیم مجدد جهان میان امپریالیست ها، امپریالیست های آمریکایی بر اکثر مستعمرات یا نیمه/نومستعمرات سابق سلطه یافتند. این ساختارهای سیاسی (دولت ها-م) زیر هژمونی امپریالیسم آمریکا و بر بستر جنبش های رهایی بخش ملی که در دهه ی 1960 سربلند کردند شکل گرفتند. برخی از این ساختارهای دولتی اكنون در وضعیتی بسر می برند كه دیگر پاسخگوی نیازهای امپراتوری آمریكا نیستند؛ چه به لحاظ نیاز به توسعه در مناطق كلیدی اقتصادی یا استراتژیك یا توان کلی اش در اعمال كنترل بر مبارزات توده ای و یا در هم شكستن آن ها. این شامل مناطق نفوذ و تحت كنترل سوسیال امپریالیسم شوروی است که رقیب امپریالیسم آمریکا بوده و سال ها بر سر این مناطق با هم سرشاخ بودند. امپریالیست ها سال ها در آنگولای نفت خیز به یك جنگ خونین دامن زده اند. در سومالی با سوء استفاده از قحطی كه خودشان مسئول آن بودند، به تلاشی ناموفق برای تثبیت اوضاع دست زدند. در خاورمیانه برای مقابله با انتقاضه صلح خونینی را بر مردم منطقه تحمیل کردند – و در تحمیل آن موفق شدند زیرا توانستند رهبری كمپرادور سازمان آزادی بخش فلسطین ‏PLO‏ و پایه طبقاتی آن را مجبور به پذیرش و عملی کردن این طرح کنند. با این وصف، نمی توانند به موفقیت این راه حل حقیرشان چندان خوش بین باشند.‏

    بی ثباتی آفریقای جنوبی نیز برای هیئت حاكمه آمریكا نگران كننده بود. آن ها آفریقای جنوبی را موتور اقتصادی برای توسعه منطقه و ایجاد فضای ایمن برای تأمین حداكثر سود خود می بینند. اقتصاد آفریقای جنوبی سال ها است كه با رشد اندك خود و بر اثر فرار سرمایه ها از كشور دستخوش ركود است. بحران جهان امپریالیستی و نیز اوضاع سیاسی و تنش های اجتماعی شدید هر دو، علت این ركود بوده اند. اما آفریقای جنوبی همواره از اهمیت استراتژیك برای غرب برخوردار بوده است ـ هم از نظر موقعیت منطقه ای و موقعیت جغرافیایی قرار گرفتن بر سر راه كشتی های باربری كه حامل نفت، مواد معدنی و مواد خام استراتژیك برای تولیدات جنگی آمریكا، و نیز به خاطر تولید فولادش، سیستم های جاسوسی و مخابراتی نظامی اش كه با بودجه دولت های غربی كار می كنند، و تأسیسات نظامی بندری مدرن كه در اختیار ناتو قرار دارند.‏

برای امپریالیست ها روشن شده بود که اگر قرار است با کارآیی در آفریقای جنوبی عمل کند باید یک راه حل سیاسی بیابند و برای همین برای سازمان دادن پروسه مذاكره در این كشور شدیدا در تمام عرصه ها سرمایه گذاری كردند. افزون بر این، اگر در چنین کشوری که دستخوش بحران انقلابی بوده است موفق می شدند، این موفقیت می توانست به عنوان الگو در مناطق مشابه (كه خوشبختانه تعداد آن ها در امپراتوری شان كم نیست) استفاده كنند. از یكی از مقامات آمریكایی نقل شده كه گفته است: «آیا راهی هست که بتوانیم جوهر آنچه در آفریقای جنوبی می گذرد را در شیشه كنیم و بعد این اكسیر را به مناطقی که خیزش ها و شورش ها بار سنگینی بر سیاست خارجی آمریكا هستند، تزریق كنیم؟»

این قضیه وجه دیگری نیز دارد: ‏ANC‏ از طریق تبلیغاتی که برایش شده است در سطح بین المللی به عنوان یك جنبش رهائی بخش ملی شناخته شده است و تقریبا با تمامی نیروهای اپوزیسیون چپ در جهان به ویژه در كشورهای تحت سلطه ارتباط دارد. مسلما امپریالیست ها به روی این مساله نیز حساب باز كرده اند كه ‏ANC‏ با به خاك سپردن مبارزه سیاسی در آفریقای جنوبی به شیوه عوام فریبانه بورژوا دمكراتیك غربی خود، به دوستانش بیاموزد که زمان “مناسبی” برای تسلیم شدن به نظم نوین جهانی است.  

       

ریختن خون توده ها برای تحمیل اجماع در مورد انتخابات چند نژادی

    چگونه آنها علیرغم مشكلات در این کار موفق شدند؟ بخش اعظم سناریو عامدانه روی مقایسه ی دو “شخصیت”  متمركز شده بود. دو شخصیتی كه در عین حال صحنه گردان نمایش بودند و حتا قبل از این که پرده نمایش پایین آید صحبت از دادن جایزه نوبل مشترک به آن ها بود! علاوه بر مذاكرات رسمی و زد و بندهای پشت پرده از واشنگتن گرفته تا ژوهانسبورگ، این مبارزه مرگبار سیاسی طبقه حاكمه برای تحمیل “گذار مسالمت آمیز” به مردم وجه دیگری نیز داشت: اعمال قهر ارتجاعی علیه آزانیایی ها در شهرك ها و زاغه های سیاه پوست نشین. این قهر ارتجاعی، شهرك ها و زاغه های سیاه را به صحنه تئاتر كریه و دلخراشی بدل کرد.

    علیرغم پیشرفت مذاكرات میان دو طرف شیک و معقول، بخش اعظم این قهر عبارت بود از سركوب تشدید یافته دولت ارتجاعی علیه بی خانمان های شهرك ها و ساكنین زاغه ها. پزشكی افشا كرد كه پس از كالبد شكافی دویست جسد به این نتیجه رسید كه 90 درصدشان توسط پلیس به قتل رسیده اند.‏

    مبارزات توده ای که همراه بود با وارد آوردن ضربات در عرصه های مختلف بر این سركوبگری و كل نظم سیاسی ادامه یافت. پس از اینكه رهبر شاخه نظامی ‏ANC  توسط نژادپرستان مرتجع مرتبط با پلیس در آوریل 1993 ترور شد، خشم و انزجار علیه دولت فوران کرد. اگرچه ‏ANC‏ تلاش كرد تا این اعتراضات را سازماندهی كرده و مورد استفاده قرار دهد، لیكن خشم و انزجار توده ها همواره فراتر از محدوده های تعیین شده ‏ANC‏ می رفت؛ جوانان در ژوهانسبورگ خودرو ها و مغازه ها را به آتش كشیدند و در تشییع جنازه های صدها هزار نفری با پلیس به زدوخورد پرداختند و ساختمان های متعلق به شركت های استخراج معادن را با خاك یكسان كردند. طی یك راهپیمایی به سوی یك ایستگاه پلیس در كیپ تاون به روی عكاسان، خبرنگاران و پلیس آتش گشوده شد. سقوط “موطن های مستقل” (موطن مستقل یا بانتوستان به مناطق قبیله ای خودمختار گفته می شد که بخشی از سازماندهی نظام آپارتاید بود –توضیح مترجم) در نواحی روستایی یكی پس از دیگری، بر خلاف میل سركردگان قبایل كه دست نشاندگان خود رژیم بودند، موج نوینی از درگیری ها و مبارزات را همراه آورد.‏

    نمایندگان حكومت و ‏ANC‏ در تمام مذاكرات بر سر تعیین مسئولین این كشتارها و چگونگی این كار و برقراری نظم و قانون بر سر و كله هم می زدند. ‏ANC‏ از دولت ارتجاعی می خواست كه از بروز خشونت میان نیروهای سیاسی مختلف جلوگیری كند ـ تو گویی كه دولت نیرویی بی طرف در اوضاع بود! بدین ترتیب در سپتامبر 1992 وقتی كه یك راهپیمایی ‏ANC‏ به سوی شهرك “بیشو” در منطقه “سیسكای” می رفت تا در اعتراض به رهبر نظامی دست نشانده حكومت به نام “اوپاگوزو” آنجا را به طور "مسالمت آمیز" اشغال كند، سربازان سیسكای با آتش گشودن به روی تظاهركنندگان 28 تن را كشتند و 200 تن را زخمی كردند. دست داشتن حكومت در این كشتار موضوع جدل های باز هم بیشتر در پروسه مذاكرات شد. رژیم به روشنی از تاكتیك دوگانه ای استفاده می كرد: از یك سو به جان هواداران ‏ANC‏ تعرض می كرد و از سوی دیگر برای پایان بخشیدن به خشونت با رهبران ANC‏ به مذاكره می پرداخت!‏

    بخشهای عمده ای از طبقه حاكمه سفید شدیدا مخالف برگزاری انتخابات و دستیابی به توافق با ‏ANC‏ بود. واضح بود كه این بخش در دستگاه نظامی خود دولت ارتجاعی قویا نمایندگی می شد، و در عین حال از مجامع مخفی، تسلیحات، دسته های ترور در داخل خود آفریقای جنوبی و واحدهای سابوتاژ برای ترور فعالین آزانیایی در خارج از كشور برخوردار بود. همچنین یك بخش نظامی غیر رسمی وجود داشت كه كارزارهایی برای بی ثباتی اوضاع در كشورهای همسایه را به پیش می برد (و نیروهایی نظیر “رنامو” در موزامبیك و “یونیتا” در آنگولا را كمك می كرد). علاوه بر این، گروه های نه چندان مخفی مسلح و بنیادگرای “اخوت”، انجمن های شهروندان سفید (‏VOKLSTAAT‏) و نئونازی ها نیز وجود داشتند.‏

    این گروه ها از طریق روابط شان با پلیس و ارتش چوب لای چرخ انتخابات می گذاشتند. آن ها به روی سیاه پوستان در شهرها آتش می گشودند و در جاده های روستایی برای آن ها كمین می گذاشتند. آن ها معتقد بودند كه با به راه انداختن جنگ داخلی نمی توانند منافع خود را تحت رژیم آپارتاید حفظ كنند؛ بنابراین باید با ایجاد جو هراس و هرج و مرج، برنامه های حكومت را با شكست مواجه ساخته  و سپس مسئله را با استفاده بیشتر از راه نظامی حل كنند. دوكلارك هنگام بازدید از مزارع سفید پوستان در مناطق روستایی كه حامی این دسته از گروه های افراطی سفید پوست بودند، مورد توهین و تهدید قرار می گرفت. این گروه ها كه سرنخ شان به ارتش و پلیس وصل بود، بی دلیل به عنوان “نیروی سوم” خطاب می شدند ـ “بی دلیل” از این جهت كه غالبا اجازه تام برای مداخله داشتند و جزیی از همان برنامه نیروهای امنیتی دولت ارتجاعی كه علیه توده ها به اجرا در می آمد، بودند.‏

    در عین حال برخی از این نیروهای ارتجاع سفید در مقابله با مذاكرات و انتخابات وارد ائتلاف هایی با “حزب آزادی اینكاتا” (كه گروه محافظه كار و ارتجاعی سیاه بود) می شدند. حتی برخی از افرادشان به عضویت این حزب در می آمدند. آن ها علنا به تحریك قتل عام های وحشیانه می پرداختند و در اجرای آن ها مشاركت می كردند و به اختلافات جزیی میان سیاهان در شرایط شدیدا پر تنش شهرك ها دامن می زدند.‏

    خود دولت نیز پس از اوجگیری مبارزات توده ای در دهه هشتاد، سیاست تضعیف ‏ANC‏ و پر و بال دادن به اینكاتا را نیز پیش برد ـ از طریق ترویج آنچه كه خود “خشونت سیاهان علیه سیاهان” خواند. مثلا در مناسبات میان دو گروه قومی بزرگ “خوسا” و “زولو” موش می دواند و آن ها را علیه یکدیگر تحریک می كرد. این مسائل توسط یك مامور اطلاعاتی سابق كه دولت را به تلاش در جهت نابود كردن ‏ANC‏ متهم می كرد، افشا شد. خود وی قبلا عضو اجرایی طرح 35 میلیون دلاری علیه جنبش “سواپو”ی هوادار شوروی پیش از انتخابات 1989 در “نامیبیا” بود.‏

    رژیم سفید پوست یك متحد خوب را در هیبت “بوته له زی” می دید. او رهبر دست نشانده زولوها و رئیس پلیس كوازولو (منطقه اختصاص یافته به زولوها توسط رژیم آپارتاید) بود. كوازولو از بدترین اراضی گرداگرد مزارع و كشتزارهای حاصلخیز سفیدپوستان تشكیل می شد كه اصلا قابل مقایسه با سرزمین اصلی خود زولوها در “ناتال” نبود. بوته له زی با استفاده از سازمان “فرهنگی” اینكاتا توانست حمایتی ناسیونالیستی برای خود دست و پا كند و پایه های قدرت ارتجاعی خود را محكم كند. اما همواره در ارتباط نزدیك با رژیم آپارتاید قرار داشت. نژاد پرستان نیز پاداش او را فراموش نمی كردند و مبالغ هنگفتی از بودجه حكومتی را از طریق صندوق های مالی مختلف به اینكاتا می رساندند. حساب های مخفی برای تأمین بودجه فعالیت های اینكاتا علیه ‏ANC‏ و سایر سازمان ها سر به صدها هزار دلار می زد. این ارتباطات در ژوئیه 1991 افشا شدند.‏

    پلیس حتی از 1987 دیگر در مورد ممنوعیت حمل اسلحه سنتی زولوها سخت نمی گرفت. (زولوها مدت یك صد سال بود كه دیگر حق حمل نیزه و شمشیر و غیره را نداشتند، مگر اینكه ثابت می كردند كه برای شكار است). پس از اینكه اینكاتا در 1990 از یك جنبش فرهنگی به حزب سیاسی تغییر ماهیت داد، حكومت بی سر و صدا حق حمل اسلحه را برای ایشان قانونی کرد. عمدتا زولوهای مناطق روستایی علیه ‏ANC‏ بسیج شده بودند، زیرا نفوذ ‏ANC‏ در ناتال گسترش یافته بود و به زولوها چنین تفهیم شده بود كه اگر ماندلا در انتخابات پیروز شود، سرزمین پادشاه شان را غصب خواهد كرد و غیره. در حقیقت هواداران اینكاتا در میان زولوها بسیار اندك هستند. خود زولوها یك اقلیت 38 درصدی در میان كل جمعیت سیاهان هستد كه بخش قابل توجهی از آنها نیز از ‏ANC‏ جانبداری می كنند.‏

    همكاری میان راست افراطی، پلیس و اینكاتا اشكال متعدد به خود می گرفت. كامیون هایی كه سفیدپوستان می راندند اعضای اینكاتا را به شهرك های مجزا می آوردند. هنگامی كه آن ها به كشتار و غارت دست می زدند، سفید پوستان نیمه میلیشیا به “محافظت” از ایشان می پرداختند. پلیس به اینكاتا جواز كشتار داده بود. هنگام بروز درگیری ها، این غیر اینكاتاها بودند كه مورد پیگرد پلیس قرار می گرفتند. پلیس تحت عنوان پایان دادن به خشونت ها خانه های آن ها را برای یافتن اسلحه تفتیش می كرد. پس از خلع سلاح آن ها، سر و كله اینكاتاها دوباره پیدا شده و مردم بی سلاح را قتل عام می كردند. یا پس از اینكه اینكاتاها در تهاجم به شهرك ها مردم را كشتار می كردند، پلیس طی یك عملیات نمایشی اینكاتاها را خلع سلاح می كرد و پس از مدتی این سلاح ها را به آنان باز می گرداند.‏

    موج نوینی از خشونت علیه توده ها نیز برای به جان هم انداختن آنان تحت نام اختلافات قومی بر سر به اصطلاح “مناطق نفوذ سیاسی” به راه افتاد. ناگهان رسانه های گروهی خبر می دادند كه سیاه پوستان به اصطلاح از سوی سازمان ها یا كاندیداها (و بعدا به انگیزه “رقابت قومی”) به جان هم افتاده اند. ناگهان همه صاحب اسلحه می شدند! این در حالی است كه این توده ها هرگز طی دویست سال مبارزه علیه سلطه گران سفید و نیروهای مسلحش، به اسلحه دسترسی نداشتند.‏

    حكام نژادپرست سفید همواره سعی داشته اند كه آزانیایی ها را به قوم های دروغین و كوچك تقسیم كنند، و به كوره ی ناسیونالیسم كور بدمند تا بتوانند یك قشر كوچك به عنوان مسئولین سرسپرده حكومتی برای اداره اقوام مختلف در خدمت سیاست كهنسال “تفرقه بینداز و حكومت كن” به وجود آورند. با این وجود به علت مشترك بودن شرایط ستمدیدگی توده ها تحت رژیم نژاد پرست در كلیت خود و تركیب سیال خلق ها و زبان های شان، این سیاست هرگز چندان موفق نبوده است. به طور مثال، نزدیكی زبان های خوساها و زولوها به حدی است كه زبان یكدیگر را می فهمند. همچنین میان مردم منطقه راند كه بخش اعظم خشونت ها در آنجا به وقوع پیوسته، صحبت كردن به سه چهار زبان امری عادی است.‏

    هدف استراتژی بی ثبات كردن اوضاع و سركوبگری بیشتر، عبارت است از گیج كردن و پراكندن توده ها از گرد هم، و اثبات این نكته كه سیاهان نه اداره شدنی هستند و نه توانایی اداره كردن دارند. هدف دیگرش هم این بود كه امیدها را نسبت به ایجاد نظم و قانون و پایان یافتن كشتارها سلب كنند تا بخش های عقب افتاده، خواهان استقرار یك دولت مقتدر شوند. این امر از تاثیرات سیاسی نیز برخوردار بود ـ به شكل منحرف ساختن مبارزه توده ها به مجرای انتخابات به عنوان تنها آلترناتیو دست یافتنی. همانگونه كه اعلامیه جوانان انقلابی آزانیایی مطرح می كند: “... این اعمال جنایت كارانه و كریه علیه مردم آفریقا برای این است كه ما را خسته و سرخورده سازند، آگاهی سیاسی مان را فلج كنند، اهداف مبارزاتی مان را مخدوش سازند، مبارزه مسلحانه مان را سركوب كنند، و وادارمان سازند تا از سر استیصال خواهان “صلحی پوشالی” شویم كه در خدمت برطرف ساختن اشتهای سیری ناپذیر امپریالیست ها است. این وسیله ای در جهت ترویج پروسه خیانت كارانه مذاكره و برای وادار نمودن مان به گردن نهادن به جبر اقتصادی و اوامر امپریالیست ها و مباشران شان است...” در عین حال مبارزه طبقاتی علیه این و علیه كل رژیم و نظام نیز در جریان بوده است.‏

    واحدهای دفاع از خود (‏SDU‏) در بسیاری از شهرك ها جهت مقابله با حملات اینكاتاها برپا شدند. حتی ‏ANC‏ هم مدتی آن ها را تحت حمایت خود گرفت و خواستار آموزش نظامی برخی جوانان شد. وقتی كه این جوانان پس از مدتی از دستورات ‏ANC‏ مبنی بر این که از درگیری پرهیز کنند سرپیچی كردند، تبدیل به دردسر سیاسی برای ‏ANC‏ شدند. امروز هم هنوز یكی از این واحدها، سلاح های خود را تحویل نداده و اعلام كرده در صورت لزوم آن ها را علیه حكومت جدید به كار خواهد برد.‏

    این تحریك خشونت علیه خشونت توسط ‏ANC‏ داشت به ضد خود تبدیل می شد. اوضاع بی ثبات، دستیابی به صلح از طریق برگزاری انتخابات را تقریبا با شكست مواجه كرده بود. این چانه زدن های سیاسی، زد و بندها، و بده بستان ها پا به پای این روند پیش می رفتند. بوته له زی تهدید كرده بود در صورتی كه ببیند نمی تواند از پس ‏ANC‏ در انتخابات برآید آنرا بایكوت خواهد كرد. طبقه حاكمه برای به دست آوردن دل وی به او قول داد كه چند كرسی در پارلمان و مقام وزارت برای خود وی در نظر گرفته شده است. چند “هدیه” ناقابل (!) نظیر یك قطعه زمین وسیع هم برای نشان داده حسن نیت خود تقدیمش كردند! آن ها همچنین توانستند ژنرال “كونستان ویلژوئن” رهبر “جبهه آزادی” دست راستی كه كارزاری برای ایجاد یك دولت مجزای سفید به راه انداخته بود، را برای كاندید شدن در انتخابات راضی كنند. ماندلا طی نطق انتخاباتی اش شخصا از این جلاد مردم آزانیا به عنوان یك “شهروند ارجمند آفریقای جنوبی” ستایش كرد.‏

    بدین ترتیب تحمیل یك توافق عمومی بر اعمال قهر ارتجاعی علیه توده های آزانیا و نیز بر تاكتیك مذاكرات متكی شد. اگرچه دوكلارك رئیس جمهور سابق یك طرف مذاكره بود، لیكن دوستان طبقاتی اش از عملیات جنایت كارانه نیروهای امنیتی دولت نفع برده و آنرا حمایت می كردند (به جز اخراج برخی ژنرال های رسوا كه توسط كمیسیون های تحقیقاتی مختلف در رابطه با خشونت های جاری مسئول شناخته شده بودند). به طور اجمال، طبقه حاكمه توانست ثباتی ارتجاعی برقرار سازد و نوعی ائتلاف برای برگزاری انتخابات سرهم بندی كند. لیكن این گونه ثبات و ائتلاف به همان میزان كه موقت بوده، شكننده نیز هست.‏

    دولتی كه سر تا پا در بحران غوطه­ور است، به این افتخار می كند كه از جنگ سیاهان برای “استقلال” جلوگیری كرده است. اما این را ناگفته می گذارد كه  چنین دولت مستعمراتی “چند نژادی” بازسازی شده، بر زمینی تولد یافته كه خون هزاران آزانیایی بر آن ریخته شده است. به عبارت دیگر، آنچه آن ها به پیش بردند جنگی بود كه تلفاتش تنها به یك طرف جنگ تعلق داشت، و آنچه را كه آن ها پیشگیری كردند جنگ داخلی بود كه طی آن، توده ها نیز این فرصت را می یافتند تا سازمان یافته و متشكل بجنگند.

    ‏ب ـ دولت جدید “مردم” برای مردم چه خواهد كرد؟‏

 با  یك نگاه می توان دید که حتا خوش نیت ترین برنامه اصلاحی نمی تواند وضعیت اجتماعی ـ اقتصادی به ارث رسیده به حکومت ماندلا را تغییر دهد و لطمات ناشی از سلطه استعمار و امپریالیسم بر مردم آزانیا را جبران کند. (آمار دولتی آفریقای جنوبی تنها آمار موجودند. باید متوجه بود كه گرایش مستعمره گران به اینست كه تصویر زیباتری از اوضاع ارائه دهند. بدین جهت فاصله طبقاتی میان سیاهپوستان و سفیدپوستان را با ادغام آمار مربوط به این دو گروه، لاپوشانی میكنند. آمار آنها “شهركهای مجزای” مخصوص سیاهان را در بر نمیگیرد، و دسته بندیهای مشاغل درون هر بخش اقتصادی را یك كاسه میكند.) آفریقای جنوبی (مستعمره سلطه گر سفید) طبق آمار بانك جهانی بیست و چهارمین كشور ثروتمند جهان است، و آزانیا (ملت تحت سلطه بومی) یكصد و بیست و چهارمین است.‏

    نرخ بیكاری میان اكثریت سیاه بیش از 50 درصد است و روز به روز بالاتر میرود. این نرخ در مناطق شرقی به 70 درصد میرسد. 34 میلیون آزانیایی (یعنی بخش اكثریت سیاهان) عمدتا در شهركهای فقیر در مناطق شهری و روستایی و یا مناطق "بانتوستان" های محروم روستایی در وضعیت فلاكت بار زندگی میكنند ـ از هشتاد سال پیش به این سو سیاهان پس از مصادره چهار پنجم زمینهایشان توسط سفیدها، فقط در این مناطق حق زندگی "قانونی" داشتند. رقمی حدود 11 تا 15 میلیون آزانیایی در مناطق روستایی زندگی میكنند كه 85 درصدشان در مناطقی كه قبلا سرزمین اختصاصی آنها (هوملند) محسوب میشد در زیر خط فقر بسر میبرند. 21 میلیون نفر به آب آشامیدنی پاكیزه دسترسی ندارند و 12 میلیون نفر از بهداشت مناسب (مثل توالت، حمام، و غیره) بی بهره اند. مدارس مجزای ویژه سیاهپوستان فاقد امكانات تحصیلی مناسب، كادر آموزشی كافی، برق و غیره است. همین مدارس در برخی مناطق سیاهپوست نشین حتی وجود ندارند. این مدارس بر مبنای سیاست نژادپرستانه تامین آموزش جداگانه و دون پایه ایجاد شده بودند ("آموزش بانتویی") و بنیادگرایان مسیحی آن را اینگونه توجیه می کردند که: «همانگونه كه خداوند مقرر داشته، آفریقاییها برای انجام كار یدی نیازی به آموختن تمدن اروپایی ندارند». نسبت بودجه دولتی صرف شده برای آموزش سفیدپوستان نسبت به سیاهپوستان هشت به یك است. نرخ بیسوادی در برخی مناطق به 50 درصد میرسد. نسبت مدیران سیاهپوست شركتها 2 درصد است. كسب و كار اقتصادی سیاهان تنها یك درصد كل فعالیتهای اقتصادی كشور را تشكیل میدهد.‏

    آزانیا به خوبی در میان دسته بندیهای كشورهای تحت سلطه امپریالیسم جای میگیرد. در عین حال، ویژگی خاص مهاجر بودن استعمارگران در آفریقای جنوبی، یعنی اقامت یك اقلیت سفیدپوست (عمدتا با اصلیت هلندی و انگلیسی) باعث تسریع برخی جوانب توسعه اقتصادی بر پایه عقب افتاده ترین، ستمكارانه ترین و استثمارگرانه ترین روابط اجتماعی گشته است. طی دوره بیش از 200 سال جنگهای خونین مقاومت علیه خلع ید از زمین، برخی جوامع بومی شبانی و دهقانی به تدریج از بین رفتند. استعمارگران از ترفندهای گوناگون برای اینكار استفاده كردند: از شیوع بیماری میان آنها، دزدی و كشتار گله های شان، نخستین قوانین استعماری، و تحمیل مالیات بر آنها گرفته تا قتل عام برخی قبایل برای تصرف زمینهایشان و راندن آنها به درون اقتصاد مستعمراتی. سفیدپوستان مهاجر، بردگی و اشكال مختلف كشاورزی اجاره داری فئودالی را در زمینهای غصبی بكار میگرفتند. به تدریج، تجارت كوچك و كشاورزی صادراتی (برای بازار خود كشور مستعمراتی و صدور محدود به انگلستان) به سرمایه داری نوخاسته ارتقا یافت. اما در قرن نوزدهم ابتدا الماس و سپس طلا كشف شد. نیاز شدید به نیروی کار برای استخراج معادن و سنگهای قیمی موجب تسریع روند به اسارت درآوردن سیاهان از طریق خلع ید مستمر دهقانان سیاهپوست از زمین و تبدیلشان به نیروی كار شد و علاوه بر این، نیروی كار مقید نیز از هندوستان برای كار در مزارع نیشكر در ناتال وارد شد. رشد سرمایه داری جهش كرد و پا به پای آن منافع اقتصادی و علاقه اروپایی ها به سرمایه گذاریهای مستقیم در آفریقای جنوبی. انگلستان استعمارگر جنگ خونینی (جنگ آنگولا ـ بوئر از 1899 تا 1902) را به راه انداخت تا سهم خود را از این خوان یغما برگیرد. پس از این جنگ بود كه یك دولت ارتجاعی مستعمراتی اروپایی تحكیم یافت تا استخراج معادن و كشاورزی محدود (برای “تغذیه” نیروی كار در وهله نخست، و صادرات مازاد احتمالی به صورت تبعی) را سازماندهی كرده و به پیش برد.‏

    در قرن بیستم توسعه سرمایه دارانه بخشهایی از اقتصاد آفریقای جنوبی كه برای سرمایه مالی امپریالیستی نقش كلیدی یا استراتژیك بازی میكردند، با یارانه های دولت ارتجاعی سفید به اشكال مختلف تسهیل شد. یك طبقه سرمایه دار در میان مستعمره گران سفید بوجود آمد و اقلیت سفیدپوست را در چنان وضعیت اقتصادی قرار داد كه سطح زندگیش با سطح زندگی در اروپا و آمریکا قابل مقایسه بود. اگرچه مردم آزانیا (كه فوق استثمارشان باعث این توسعه سریع گشت) عمدتا از ثمرات این رشد بی بهره ماندند، لیكن توسعه اقتصادی آفریقای جنوبی از سایر كشورهای آفریقایی بیشتر بود و آنرا به طور كل از مابقی كشورهای قاره “ثروتمندتر” میكرد.‏

    به طور مثال، 60 درصد سرمایه گذاریهای آمریكا در قاره آفریقا، در آفریقای جنوبی انجام شده است. به علت شكل یافتن معوج اقتصاد اكثر جوامع نیمه مستعمره ـ نیمه فئودال آفریقا که ناشی از سلطه امپریالیستی بر آنهاست، و بر اثر انتقال بحران اقتصادی جهانی به این جوامع و نیز به خاطر به اصطلاح “كمكهای” امپریالیستها (مثل برنامه های مربوط به تعدیلات ساختاری نسخه پیچ شده در صندوق بین المللی پول و بانك جهانی)، وضعیت اقتصادی و زندگی مردم از زمانی كه این جوامع استقلال سیاسی رسمی خود را در دهه 1960یكی پس از دیگری بدست آوردند، بدتر شده است. درآمد سرانه متوسط در آفریقا در فاصله زمانی 1960 تا 1990 به میزان 200 دلار سقوط كرده است ـ از 850 به 645 دلار.  

   

    ‏ “بازسازی و توسعه” آفریقای جنوبی‏

    وعده های انتخاباتی ماندلا حول اصلاحات اجتماعی پر طمطراق برای از بین بردن فقر و عرضه خدمات پایه ای به قربانیان آپارتاید طی پنج سال آینده (تا انتخابات سراسری بعدی) دور میزد. این برنامه ها شامل موارد زیر میشود: ایجاد 5/2 میلیون شغل دولتی (از طریق برق رسانی به یك میلیون خانوار، ایجاد یك میلیون خانه مسكونی برای خانواده های كم درآمد، تخصیص بودجه دولتی به برنامه ده سال تحصیل اجباری و مجانی به همراه نوعی خدمات درمانی برای كودكان).‏

    از آنجا كه این برنامه صرفا خراشی بر سطح مشكلات و نابرابریهای عمیق جامعه است و از آنجا كه حكومت تنها قصد دارد «سطح زندگی سیاهپوستان را ارتقا دهد بدون اینكه سطح زندگی دیگران را پایین آورد، مشخص میشود كه حكومت “اتحاد ملی” اساسا رسالت خدمت به منافع چه كسانی را به عهده گرفته است. به علاوه، بحث در مورد "رفاه" متمرکز شد بر سر این که آیا تامین بودجه چند میلیاردی برای آن بدون اینكه حكومت مجبور به كاستن از سایر بودجه ها شود و بدون این که وضعیت جاری را از این كه هست وخیمتر کند و یا اجبارا از مشاغل سفیدپوستان بكاهد (كه بیش از یك سوم شان در استخدام حكومت اند) و غیره امکان پذیر است؟ اپوزیسیون سفید آنرا “وعده سر خرمن” خواند.

    و همراه با این وعده ها یک "آموزش سیاسی" مجانی هم به توده ها داده می شود: اینكه توده ها باید صبور بوده و انتظارات بیجا و بی موقع نداشته باشند! یكی از این آموزش ها ظاهر شدن زحمتكشان شهری بر صفحه تلویزیون است که قسم میخورند اگرچه تهیدست اند اما سرمست اند، چون اكنون آزادند و تنها خواستشان این بود که کرامت انسانی شان را بازیابند! یک فصل دیگر، عجز و لابه های ‏ANC‏ در پیشگاه مردم است تا به آنها بقبولاند كه خرابیهای ناشی از چندین دهه حاكمیت رژیم آپارتاید را یكشبه نمیتوان (طی یك دوره پنج ساله!) جبران کرد!این بیشك درست است كه خلاص شدن از دست نابرابریهای عمیق نژادی و طبقاتی در جامعه یك پروسه درازمدت است ـ فرقی نمیكند كه كدام طبقه قدرت را در دست دارد. لیكن یک انقلاب دمكراتیك نوین تحت رهبری پرولتاریا بلافاصله به اقدامات زیر دست میزند: خلع ید از ملاكین بزرگ كه دست توده ها را از زمین كوتاه كرده اند، مصادره و سازماندهی مجدد ابزار تولیدی كه در اختیار استعمارگران سفید و سرمایه های خارجی بوده، و نیز قطع بندهایش با اقتصاد امپریالیستی. این اقدامات راه را برای ایجاد یك اقتصاد خودكفای داخلی، برای پیشبرد یك اقتصاد با برنامه در جهت منافع طبقات زحمتكش، و بریدن كامل از زنجیر مناسبات امپریالیستی، مهیا میکند.‏

    دیدگاه حكومت ‏ANC‏ در پیدا كردن میلیاردها دلار بودجه برای بهبود بخشیدن به سطح زندگی بخشی از توده ها بدون اینكه تغییری اساسی در وضعیت بدهد مبتنی بر جهان بینی و برنامه متفاوتی است که نه تنها وابستگی به امپریالیستها را حفظ میكند بلكه زنجیرهایش را محكمتر میكند. در دنیای واقعی، یک شعار، تمام شعارهای “آزادیخواهی”ها را در خود غرق کرده است: «آفریقای جنوبی را به محیط امنی برای سرمایه گذاری تبدیل كنید». مسئله این نیست که برنامه ریزان نمی خواهند به وعده و وعیدهای انتخاباتی خود عمل کنند و یا حتا برخی از معضلات اجتماعی را محو کنند. مسئله این است که  برای برقراری عدالت اجتماعی، آنان نه می خواهند و نه می توانند علیه صاحبان قدرت و علیه نظم اقتصادی جاری بلند شوند.‏

    “برنامه بازسازی و توسعه” ‏ANC‏ عبارت است از ایجاد اصلاحات پایه ای در جامعه نژادپرست. این “برنامه” در 150 صفحه بسیار پیش از انتخابات، میان “رهبران جامعه”، “اجلاسهای توده ای” و محافل اقتصادی و هیئت حاكمه برای دستیابی به مصالحه بر سر راه آینده توزیع شده بود. به هیچ وجه جای شگفتی نیست وقتی كه یك اقتصاد دان از “بانك تجاری راند آفریقای جنوبی” میگوید كه قدرت تطابق با این برنامه را در خود می بیند. نیم نگاهی به این برنامه، خصلت سازشكارانه “نه سیخ بسوزد، نه كباب” آنرا افشا میكند. جذابیت ظاهری این برنامه “غیر نژادی” كردن نهادهای عمیقا نابرابر و خفقان آور در تمام عرصه های جامعه است لیكن مبانی و اصول اساسی استثمار سرمایه داری و نیمه فئودالی آفریقای جنوبی را كه این نهادها بر آنها استوارند را دست نخورده بر جای گذاشته و در حقیقت آنها را تایید می کند.

     "برنامه" صفحات زیادی را به نقد گذشته و تاثیرات منفی بی حد و حصر آپارتاید بر سیاهان در همه عرصه ها (از مسكن و مدرسه گرفته تا امكان دستیابی به زمین و وام بانكی) اختصاص داده است اما این مزورانه است زیرا اهداف دوگانه این برنامه روشن است: یکم، برنامه "طرح پنج ساله" برخی تغییرات را پیشنهاد می کند با این قصد که این حکومت را از حکومت پیشین متمایز کند. دوم، تلاش دارد تا بورژوازی سیاه و خرده بورژوازی رادیكال سیاه را متقاعد کند كه از طریق اصلاحات جزئی میتوان به غیرممكن (یعنی ارتقاء قابل ملاحظه سطح زندگی سیاهان كه ستمدیدگان اعصارند) دست یافت. به علاوه تلاش دارد تا آنها را حول این پلاتفرم سازمان دهد. این برنامه چنین وعده میدهد: «از بین بردن فقر و دستمزدهای پایین و نابرابری های شدید در دستمزدها و ثروت كه مولود نظام آپارتاید بودند؛ رفع نیازهای پایه ای و در نتیجه، تضمین برخورداری تمام شهروندان آفریقای جنوبی از سطح زندگی شایسته و امنیت اقتصادی».‏

    حتی كشورهای ثروتمند امپریالیستی نیز نتوانسته اند در درون مرزهای خود به توده های تحت ستم و استثمار چنین مواهبی را عرضه کنند!

تا آنجایی كه به مسئله بسیار انفجاری زمین مربوط میشود، این "برنامه" مبهم است. به نظر میرسد تیم ضربت “اتحاد ملی” در این عرصه نتوانسته به امتیازات مهمی دست یابد زیرا زمین عرصه ای است كه ستون فقرات كل نظام مالكیت مستعمراتی را تشكیل میدهد. طرح درازمدتی داده شده است که حدود 30 درصد از زمینهایی را که از سیاهان مصادره شده و به زور از زمین هایشان رانده شده اند به آنان بازگردانند به شرطی که آنان بتوانند سند مالکیت زمین ها را ارایه دهند! تازه، تاریخ اجرای این طرح هم خود موضوع مباحثات فراوان بوده است. گفتگوهایی نیز در موارد زیر در جریان است: فروش زمینهایی كه توسط دولت و كلیساها اجاره داده میشوند، به فروش گذاشتن برخی زمینهای نامرغوب سفیدپوستان و یا ارتش كه درست بهره برداری نشده، به حال خود رها گشته و یا دیگر بازدهی خود را از دست داده اند، و زمینهای حاصله از دادوستدهای مشكوك با رژیم آپارتاید و یا به دولت فروخته شده و یا در اختیار سازمانهای نیمه دولتی به صورت قسطی قرار گرفته است.‏

    سهم كشاورزی تجاری سفیدپوستان (تقریبا 70 هزار كشاورز) تنها حدود 5 درصد از محصول ناخالص داخلی است. بحث حول امکان پذیر بودن اجازه بازگشت به تولید كوچك توسط سیاهان متمرکز شده است بر روی تجدید سازماندهی به گونه ای که «پایه مالکیت گسترش یابد» و آنان به بازار و نظام توزیعی که كاملا تحت سیطره كشاورزان سفید و شركتهای بزرگ تجاری است دسترسی داشته باشند. برنامه فوق الذكر ‏ANC‏ وعده میدهد كه شالوده ساختار روستایی را بهبود میبخشد، و در آینده نیز یك طرح توسعه روستایی به طور كامل ارائه خواهد شد.‏

    این برنامه در رابطه با اقتصاد متذكر میشود كه ابزار تولید، شبكه توزیعی و مالیه در دست یك اقلیت كوچك است كه با سیاستهای انحصارگرانه اش... نرخ گذاریهای غارتگرانه اش و روشهای مدیریتی دست و پا گیرش... به همراه نسبت عظیم مالكیت سفیدپوستان و شركتهای بزرگ بر زمین، “باعث بروز تنشهای نژادی و اجتماعی میشوند”. این نقل قول را به راحتی می توان نرم ترین سخن قرن خواند. "بیانیه آزادی" ‏ANC‏ زمانی از ملی كردن این تراستهای عظیم سرمایه داری سخن میگفت. اما اكنون “برنامه بازسازی و توسعه” ‏ANC‏ پیشنهاد میكند که جلوی زیاده روی این انحصارات را از طریق قوانین ضد تراست بگیرند (چهار گروه چند ملیتی بزرگ بیش از 80 درصد از سهام در بورس ژوهانسبورگ را کنترل می کنند) و تلاش دارند آنان را مجبور به "باز کردن" دفاترشان کنند و بر حساب و كتابهایشان کنترل بیشتری صورت بگیرد و علاوه بر این ها، سیاست هایی اتخاذ شود که بر رقابت جویی و رشد کسب و کار سیاهان دامن زند. این برنامه در ذات خود و به نسبتی كه پیش برده میشود حداکثر کارهای زیر را انجام می دهد: ایجاد مكانیسمهای تنظیم كننده و نظارت بر سیاستهای استخدامی، تعیین دستمزدها و آموزش كاركنان در غولهای صنعتی و مالی، دفاع از حق اتحادیه داشتن كارگران، علاوه بر اتخاذ سیاستهایی كه به سرمایه گذاران سیاهپوست امكان دسترسی بیشتر به وام و اعتبار می دهد. همچنین خواستار میشود كه حق حفاری معادن خصوصی به "حکومت دموکراتیک" بازگردانده شود. 

    به نظر خبرنگاران غربی تنها تفاوت واقعی میان برنامه “چپ میانه” ‏ANC‏ و برنامه “راست میانه” حزب ناسیونالیستِ دوكلارك تمایل اولی به گسترش خدمات عمومی است. هر دو برنامه در وهله نخست بر جلب اعتماد سرمایه گذاران و در وهله دوم بر كمك به كسب و كارهای كوچك تاكید دارند.‏

    حكومت “اتحاد ملی” وعده میدهد كه ساختار شالوده ای صنعتی پیشرفته آفریقای جنوبی در ترکیب با ثبات سیاسی تازه به دست آمده موجب جلب بیش از پیش سرمایه های خارجی خواهد شد و از طریق توسعه تولیدات صادراتی منجمله استخراج و تصفیه مواد معدنی و سایر مواد خام (كه اكنون عمدتا به طور مستقیم به صورت فلزات و سنگ معدن فروخته شده و 75 درصد درآمدهای صادراتی را تشكیل میدهند) نرخ رشد با ثباتی به دست خواهد آمد. لیكن در سال های اخیر صنایع تولیدی به دلیل بحران اقتصادی جاری و سرمایه-بر شدن فزاینده صنایع به جای ایجاد مشاغل جدید حدود 15 درصد از میزان نیروی كار را نیز كاسته اند. ‏

    در موارد دیگری كه استراتژیهای پیشنهادی صندوق بین المللی پول و بانك جهانی بكار بسته شده است، حكومت جدید هر چه بیشتر تحت فشار قرار دارد كه به خصوصی كردن برخی از شركتهای دولتی فعال در زمینه های خدماتی، حمل و نقل عمومی، منابع طبیعی كلیدی و عرصه بسیار مهم تولیدات تسلیحاتی، روی آورد.‏

    در حقیقت، این شركتهای نیمه دولتی به فینانس کردن، متمرکز کردن و بازتوزیع یارانه ها میان شركتهای بزرگ “بومی” و امپریالیستی کمک می کنند و این کار را از طریق اعمال كنترل بر واردات، تخفیفهای مالیاتی، و تامین نهاده های کم هزینه (برپایه ی سود و ارایه ی خدمات كم هزینه که توسط مافوق استثمار آپارتایدی ممکن شده است) انجام می دهند.  دولت همچنین از طریق سرمایه گذاری مستقیم در تولید حلقه های ارتباطی تكنولوژیک میان صنایع و تا حدی کشاورزی را فراهم کرده است و به کشاورزی همواره اعتبارات گسترده ای را اعطا کرده است. ‏

    دو نمونه از بزرگترین شركتهای دولتی با نامهای ‏ISCOR‏ (شركت آهن و فولاد) و ‏SASOL‏ (شركت نفت) طی سالهای اخیر خصوصی شدند ـ در رویارویی با احتمال ملی شدن شركتها بر مبنای طرحهای ‏ANC‏ در این رابطه. و اكنون شركت عظیم برق ‏ESCOM‏ در فكر برق رسانی به كشورهایی نظیر زامبیا و كنگو است. جلب سرمایه های خارجی و استفاده صنایع از برق به عنوان منبع انرژی ارزان، آفریقای جنوبی را به “دره برق” منطقه تبدیل خواهد كرد ـ چیزی مثل “دره سیلیكان” در كالیفرنیا.‏

    بخش تولیدات اسلحه شركت ‏ARMSCO‏ (بزرگترین صادر كننده اسلحه به رژیم سابق تحت الحمایه فرانسه در رواندا) اكنون خصوصی شده است. این شركت برای تبدیل شدن به یك شركت بزرگ تولید اسلحه همواره تحریمهای تسلیحاتی را زیر پا نهاده و در معاملات بین المللی پر زد و بند درگیر بوده است ـ عمدتا با عمان و دوبی و نیز با خاور دور و آمریكای جنوبی. این شركت در پی این است كه تسلیحات ساخت خود را جانشین سلاحهای مستعمل بلوك شرق در آفریقا کند. در حكومت ‏ANC‏ بحثی در گرفته است که آیا این صنعت بسیار سودآور را توسعه دهند یا این که هزینه های نظامی را کم کنند تا به اصطلاح از این طریق یک منبع مالی برای تامین هزینه های اجتماعی فراهم شود. 

ANC“راضی” شده دست از وعده و وعیدهای انتخاباتیش به مردم بردارد و رابطه اش را با “بازار” خوب كند. كارتلهای بزرگ چند ملیتی هم به سهم خود از روند “گذار مسالمت آمیز” اظهار رضایت كرده و به مثابه كاسه  داغتر از آش و به عنوان پاداش به ‏ANC‏ جهت پاسداری از عرصه های نفوذ ایشان، از “دیر شدن” اصلاحات سخن میگویند.‏

    شركت عظیم “انگلیسی ـ آمریكایی” كه قبلا شاخه ای از یكی از قدرتمندترین شركتهای مالی حفاری معدن در آفریقای جنوبی بود اکنون خود تبدیل به یک امپراتوری متشکل از شركتهای به هم پیوسته ی متعدد و شرکت های سهامی و غیره شده است که از طریق شركتهای وابسته و تحت تكفل اش دارای سرمایه گذاری در قاره های مختلف است. این گروه مالی ـ صنعتی (كه حدود 300 هزار نفر را در استخدام داشته و به تنهایی 25 تا 40 درصد سرمایه گذاریها در بورس ژوهانسبورگ را در اختیار دارد) قول عمل قاطعانه، تخصیص میزانی سهام و تعدادی مناصب مدیریت ارشد به سیاهان، استفاده از برخی كسب و كارهای كوچك سیاهان (مثلا برای تمیز كردن موكت شركتهایش) را داده است. آنها اخیرا سروصدای زیادی در جراید بر سر این راه انداختند كه كنترل یكی از شركتهای بیمه وابسته به خود را در اختیار سیاهان گذاشته اند و 51 درصد مالكیت آنرا نیز به سیاهان فروخته اند. و گفته می شود که این در مقایسه با آن چه باید انجام شود قطره ای در برابر دریا است.‏

    این است آن منافع اقتصادی مسلط بین المللی كه سرمایه امپریالیستی در امتزاج با سرمایه آفریقای جنوبی از طریق آن بیش از یك صد سال است خون مردم آزانیایی را مكیده است. سرمایه امپریالیستی در شراكتی جنایتكارانه با دولت مستعمراتی سفید (كه شالوده های ساختاری و مالی برای این چنین غارتی را مهیا ساخته) قرار دارد و در عین حال نقش تعیین كننده رئیس قوه مجریه در به بندگی كشیدن و اعمال جنایت در حق مردم آزانیا را به عهده داشته است. 

خانه های قوطی كبریتی و تنگ تر شدن طناب دار امپریالیستها

    بخش اعظم این برنامه ‏ANC‏ شامل طرحهایی حول این نكته است كه آفریقای جنوبی “جدید” باید بیش از پیش در “اقتصاد جهانی” (نظام امپریالیستی) ادغام شود تا بدین ترتیب همه كمابیش از آن سود ببرند. این توهم عمده جای در تخیلات خرده بورژوازی و بورژوازی سیاه دارد ـ یعنی سازش و آمادگی برای به دست آوردن آنچه كه پیشرفت سریع و آسان (حداقل برای خودشان) به نظر میرسد. مبارزه شان برای پایان دادن به نژادپرستی و سلطه منافع استعماری و امپریالیستی بر كل كشور به مجرای تنگ لابی کردن برای چند اصلاحات و به مبارزه برای دست یافتن به “جایگاه از ما بهتران سفید” و غیره،  تبدیل شده است.

    آنها مكررا دیده اند كه عكس قضیه درست است ـ یعنی تنها مبارزه مردم است كه رژیم را به زانو درآورده است. میدانند كه برداشتن محدودیتها و ممنوعیت های نژادی برای سیاهان به معنای گرفتن “حق ” استثمار سیاهان به منظور كسب سود (كه اكنون “توسعه” نام گرفته) از سرمایه داران نیست. ‏با این وجود این اقشار ممتازِ مردم آزانیا امیدوارند که حکومت سیاهِ "مردمی" به هر روش و طریقی که شده راه مستقلی را شکل دهد.

    به عبارت دیگر برنامه اقتصادی ‏ANC‏ سعی می کند انزجار مردم و قرنها مقاومتشان علیه روابط ناشی از سلطه سرمایه داری و نیمه فئودالی و حاکمیت یک اقلیت سفید را بازتاب دهد اما آن را در یک چارچوب فریبکارانه بگذارد: این که برای پایان بخشیدن به این شرایط نیازی نیست نظامی که باعث و بانی این شرایط است و طبقه ای كه این نظام كمر به خدمتش بسته است را سرنگون کنیم ؛ فقط کافی است این نظام را در جهت تامین نیازهای مردم توسعه دهیم که برای این کار لازم است با کسانی که در رأس همین نظام قرار دارند صلح شود!‏

    برنامه ‏ANC‏ مشخص میکند كه حكومت ‏ANC‏ باید به برخی از وعده هایش به قشرهای میانی سیاهان جامه عمل بپوشاند، وگرنه ادعای گذار به حاكمیت “سیاه” جنبه مزاح به خود میگیرد. همانگونه كه “هاری اپونهایم” یكی از سرمایه داران صنعت معدن در آفریقای جنوبی و رئیس درازمدت و سابق شركت انگلیسی-آمریکایی میگوید: «قرار گرفتن تحت حاكمیت كسانی كه منافع مادی در كشور ندارند خطرناك است...»‏

    در عین حال هدف انكشاف خرده بورژوازی و بورژوازی سیاه به عنوان سپر دفاعی نظام به نحوی كه در ایجاد ثبات در كشور صاحب منفعت شوند در تضاد با این واقعیت قرار دارد كه شركتهای بزرگ ابزار تولید و منابع مالی را در اختیار دارند (این بدین معنا نیست كه برخی شركتهای بزرگ سیاهان را آموزش نخواهند داد و یا حتی به آنها اجازه نخواهند داد به حد معینی سهام شركت هایشان را بخرند، و یا برخی از آنها را تا حد مدیریت ارتقا نخواهند داد.)‏

    در دوره ی قبل از انتخابات، رابطه میان ‏ANC‏ و نمایندگان تجار سیاه پوست تا حدی شكرآب شده بود. آنها شكایت داشتند كه ‏ANC‏ بیشتر نگران كسب و كار سفیدان است تا سیاهان. آنها می گویند که در شرایط آفریقای جنوبی آن ها چوب دو سر طلا بوده اند: از یكسو جنبش آنها را خائن میدانست و از سوی دیگر رژیم محدودیتهایی بر آنها اعمال میداشت و آن ها را از دستیابی به وام و اعتبارات محروم میكرد ـ و علیرغم دریافت زخم از این دوجبهه توانسته اند سر پای خود بمانند.‏

    پس از انتخابات برخی واقعیات پیچیدگی اوضاع را بهتر نشان داد. در مناطقی   مثل سووتو كه خواروبار فروشی وجود نداشت، مردم مجبور بودند عصرها پس از خاتمه كار در شهرهایی مانند ژوهانسبورگ، مواد غذایی خود را تهیه كرده و با خود به خانه ببرند. حالا سرمایه گذاری در این زمینه ها در این مناطق فرصتی طلایی برای خرده بورژوازی سیاه (كه قبلا با موانع بسیاری از جمله عدم دسترسی به كلی فروشان مواجه بود) به حساب می آید و قاعدتا میبایست به “بهره برداری از این بازار نوپای سیاه” بپردازند. اما یك سوپرماركت زنجیره ای عظیم سفید روی دستشان بلند شده و آنها را بیرون رانده است.

    بازیگران بزرگ محافل مالی همچنین از كمك به كسب و كارهای كوچك در جهت تحرک بخشیدن به اقتصاد و ادغام بخش غیر رسمی بزرگ به درون بخش رسمی (مثلا تاكسی “كومبی”، و سایر خدمات موازی كه سیاهان طی سالها به راه انداخته اند و برخی شان كسب و كارهای موفقی شده اند) سخن میگویند. علیرغم این، رقم نجومی بیكاری با نسخه پیچیده شده پایین نخواهد آمد. این نسخه مغایر با “عمل قاطعانه”، هدف اش  كاهش تدریجی تبعیضات درون  بخش رسمی است كه آنهم تنها میتواند چند صد هزار شغل در سال ایجاد كند. چنین تخمین زده میشود كه هم اكنون 20 درصد تولید ناخالص داخلی از بخش غیر رسمی تامین میشود. این بخش فشار بیكاری را به میزان قابل توجهی از دوش دولت برمیدارد.‏

    به عبارتی، حرف آنها كه این برنامه ‏ANC‏ را “وعده سر خرمن” میخوانند درست تر است تا زیاده گویی های دهان پر كن خود ‏ANC‏ در مورد برقراری عدالت اجتماعی و تامین سطح زندگی خوب برای همه. بی شك انداختن بیش از پیش آفریقای جنوبی در چنگ امپریالیستها ممكن است باعث رشد كلی سرمایه داری شود. لیكن این توسعه و هرگونه پیشرفت مادی اقشار متوسط سیاه، از قِبلِ تشدید استثمار توده های تحتانی صورت خواهد گرفت. این نیز یك امكان واقعی است كه حكومت جدید بتواند بودجه مركزی سنگین وزنش را برای ایجاد بهبودهایی جزیی در زیرساخت های اجتماعی كه اكثریت سیاهان از آن محروم بوده اند، اصلاح كند. اما این ایده كه رفاه اجتماعی یك اولویت اصلی و پایدار برای سرمایه گذاری و رشد دراز مدت است، در تقابل با خود قوانین انباشت سرمایه داری قرار دارد. این ایده هیچگاه بخشی از طرحهای “توسعه” امپریالیستی جهان سوم و یا بخشی از كمكهای زهرآگین امپریالیستی نبوده است.‏

    فی الواقع، قاعده خلاف این بوده است. طرحهای صندوق بین المللی پول و بانك جهانی كه راه خود را در مباحثات مربوط به سیاست گذاریهای سیاسی ـ اجتماعی ـ اقتصادی در آفریقای جنوبی گشوده اند، چیزی جز فلاكت مداوم و روزافزون اكثریت عظیم توده های كشورهای تحت سلطه به بار نیاورده اند. این طرحها در آفریقای جنوبی نیز به قطب بندی اجتماعی عظیمتر منتهی خواهند شد. تهیدستان شهر و روستا بیش از پیش به فقر و فاقه كشیده خواهند شد چرا كه باید سختتر كار كنند و برای دستیابی به شاق ترین كارها با هم رقابت كنند. برخی از توده ها شاید به آب و برق برسند و برخی دیگر حتی صاحب خانه های “كم هزینه” (مثل پروژه خانه های “قوطی كبریتی” سووتو) شوند، اما این وعده كه توده های سیاه به سطح زندگی سفیدان و یا حتی به چیزی نزدیك بدان دست خواهند یافت، خواب و خیالی بیش نیست. موعظه های فریبكارانه و توخالی این نارهبران درباره رهایی جنایتكارانه است. دروغگویی بزرگ به توده های آزانیایی است.‏

    تنگ تر شدن حلقه دار امپریالیستها و ترمیم برخی عرصه های اقتصادی جهت مقابله با بحران به طور كلی نیز به هیچ وجه بقایای فئودالیسم را كه در جوانب مختلف جامعه نیمه مستعمره وجود داشته و منبع سودآوری بسیار بوده است، به خودی خود از بین نمیبرد. استثمار سرمایه دارانه (و نیمه فئودالی) در آفریقای جنوبی همواره بر این مناسبات عقب افتاده متكی بوده است ـ هم به مدرنیزه كردن برخی جنبه هایشان می پرداخته ( مثل به كارگیری كار دستمزدی و ماشین آلات در آنها) و هم ویژگی مهمشان را حفظ میكرده است (مثل سركوب، بردگی، بیگاری، و حفظ بقا در سطح بخور و نمیر برای تداوم وجود ارتش كار).‏

    به طور مثال، در مناطق روستایی اصلا چیزی به نام حداقل دستمزد وجود ندارد و بخش اعظم كار در این عرصه بر دوش زنان و كودكان است که دستمزد ناچیزی دریافت می کنند. عملیات تولیدی سرمایه دارانه در كشاورزی تجاری سفید موجب تغییرات می شود اما این بخش نیز بر روابط اجتماعی ستمگرانه و عقب افتاده شبه فئودالی متكی است. تنها به عنوان یك نمونه از این مناسبات، كاملا معمول است كه كارگران مهاجر را تحت عنوان "قرارداد کاری" در کامیون ریخته و به مزارع ذرت سفید پوستان در ترانسوال در چند صد كیلومتری محل زندگیشان می برند (كه نتوانند به سادگی در بروند). در آخر كار پس از چند ماه آنها را با چند كیسه بلال به عنوان دستمزد در “مناطق اختصاصی” محل زندگیشان رها میسازند.

      كل سیستم “مناطق اختصاصی” (هوملند) پر جمعیت همیشه به عنوان منبع بزرگ ارتش ذخیره كار عمل كرده (با كنترل شدید مسافرت اعضای خانواده ها به همراه كارگران به مناطق شهری) و مردم را از زمین محروم نگه میداشته تا نتوانند از كار شبه بردگی با دستمزد اندك فرار كرده و به تولید كوچك روی زمین بپردازند. این “مناطق اختصاصی” از این روی برپا شده اند تا سیاهان، زندگی بخور و نمیری داشته باشند (آمارگران رژیم سفید آنرا “اقتصاد معیشتی آفریقایی” میخوانند) و این امكان را در اختیار استثمارگران قرار میدهد تا كارگران را در سطح كل اقتصاد آفریقای جنوبی زیر ارزش واقعی نیروی كارشان دستمزد بدهند ـ به عبارت دیگر فوق استثمار توده های آزانیایی. (1)‏

    نمونه دیگری را در نظر بگیرید: روابط فئودالی “ارباب ـ برده” در تمام جامعه­ی آفریقای جنوبی شایع است. از "بردگان خانگی" مزارع سفیدپوستان تا كلفت و نوكرهای خانه های سفیدان ممتاز و نه چندان ممتاز در حومه شهرها. برخی آمار، رقم این كار خانگی را حدود 20 درصد نیروی كار تخمین میزند. این كلفت، نوكر و پرستار بچه ها مجبورند تمام طول سال كار كنند و در اطاقك های سلول مانند در همان خانه ها و یا در خوابگاه های شلوغ به سر برند تا بتوانند اندک دستمزدشان را برای خانواده هایشان در “مناطق اختصاصی” بفرستند و هیچوقت هم اجازه دیدار خانواده هایشان را ندارند. خط معمول رویزیونیستی و اكونومیستی، این زنان را یك نوع كارگران مزد بگیر محسوب میكند كه تنها باید از طریق فشار اتحادیه های كارگری شرایط كارشان را بهبود بخشید. این دیدگاه “سنتی” در واقع جوانب چندگانه نیمه فئودالیسم را لاپوشانی میكند. نفس وجود دستمزد در این میان صرفا پرده ساتری است بر روی وجود روابط اجتماعی ارباب ـ رعیتی، از جمله وجود عنصر قدرتمندی از روبنای فئودالی و وجود عنصر جبر در این روابط. زنی تعریف میكرد كه چگونه مجبور بود از پس مانده های سفره ارباب تغذیه كند. از لیوان، قاشق و چنگال مختص خودش استفاده نماید و اجازه نشستن روی مبلمان خانه را نداشت. زن دیگری به خاطر تماشای ماندلا در تلویزیون اخراج شد. برخی دیگر نیز به جرم در رفتن از خانه برای رأی دادن در انتخابات اخیر كشته شدند. (در مزارع برخی از مزرعه داران سفید صرفا با استفاده از آتوریته فئودالی خود، كارتهای شناسایی كارگران را از ایشان گرفتند. بنابراین آنها نتوانستند رأی بدهند.)‏

    تلاش جهت جلب سرمایه گذاری های خارجی برای حكومت جدید یعنی بالا بردن بازدهی کارگران از طریق استثمار بیشتر آنان. زیرا این کارگران بیشتر از کارگران دیگر نقاط کشورهای تحت سلطه در آسیا و آمریکای لاتین که این شركتهای چند ملیتی در آنجاها حضور دارند، دستمزد میگیرند. علاوه بر این، جلب سرمایه گذاری های خارجی مستلزم پیروی از الزامات “توسعه” است – یعنی باید چیزی تولید شود که برای انباشت سرمایه بین المللی مفید است و نه آنچه كه برای رفع احتیاجات مردم آزانیا یا هر كشور تحت سلطه دیگر لازم است. این تناقض اساسی آن دیدگاه بنیادا ناسیونالیستی است كه راه سوم نامیده می شود و معتقد است که توسعه­ی یک اقتصاد مستقل و مردمی همراه با “ادغام كامل در اقتصاد جهانی” امكان پذیر است. ماندلا و محافل حاكمه ‏ANC‏ خروارها كاغذ در این باره سیاه كردند تا امید واهی در مورد بازسازی و توسعه را دامن زنند و مردم را به حمایت از خوش خدمتی های خویش نسبت به امپریالیسم و طبقه حاكمه مهاجر سفید جلب كنند.  

    بعلاوه الگوی “انساندوستانه” یا رفرمیستی توسعه این نكته را در نظر نمی گیرد كه بحران اقتصادی مهمی در ابعاد جهانی، سیستم امپریالیستی را در بر گرفته كه دارای تاثیرات مهم و معین بر اقتصاد آفریقای جنوبی است. رشد اقتصادی آفریقای جنوبی به ویژه در عرصه تولیدی در دهه 1960 بسیار بالا بود ـ با نرخ سود دهی بسیار عالی. بهای بسیار بالای طلا در سطح جهانی تاثیرات بحران جهانی در این كشور را تا اواخر دهه 1970 خنثی كرد. از این زمان به بعد، رشد اقتصادی روند نزولی در پیش گرفت و از 1990 تا 1993 نرخ رشدی نزولی داشت. تنها در 1994 بود كه به نرخ رشد 5/1 درصدی دست یافت.‏

    طبقه سرمایه دار آفریقای جنوبی و سرمایه گذاران خارجی هرگز از چنگ دوره بی ثباتی ناشی از مبارزات توده ها كه از شورش سووتو در 1976 آغاز شد، رها نشد. یك موج خیزش دیگر در اواسط دهه 1980 بسیاری سرمایه گذاران خارجی را به تلاش برای ایجاد اوضاع سیاسی با ثبات تر انداخت. در حقیقت حتی خود سرمایه های آفریقای جنوبی نیز تا حدودی به سرمایه گذاری در شركتهای اروپایی به ویژه در انگلستان و آلمان (دو شریك تجاری اصلی آفریقای جنوبی) روی آوردند. برخی سرمایه گذاران نیز ماندند و سرمایه های خود را در طوفان حوادث به دست قضا و قدر سپردند و تحریم های بین المللی را از سر گذراندند. جو سیاسی به اندازه ای برای شان مشكل آفرین شد كه آینده حاكمیت مستعمراتی تحت الحمایه مادی و معنوی امپریالیستها را تیره و تار كرد. ‏

    روی دیگر استثمار شدید توده های آزانیایی توسط خداوندگان سرمایه خارجی عبارت است از الزام مداوم به استفاده از اهرمهای كنترل غیر اقتصادی ـ یعنی بكارگیری اشكال متنوع سركوب و خفقان كه همواره پایه های حاكمیت آپارتاید و عنصر حیاتی فوق استثمار را تشكیل میداده اند. اگرچه چند ژنرال پلیس و ارتش بازنشسته شدند، لیكن بسیاری از همان فرماندهانی كه قبلا دستور كشتار آزانیاییها را صادر میكردند، ترور شخصیتهای سیاسی سیاه را سازمان میدادند، و به تحریك جنگ میان سیاهان میپرداختند، اكنون جای آنها را پر كرده و “پلیس آفریقای جنوبی” و “نیروهای دفاعی آفریقای جنوبی” را مجددا سازماندهی میكنند تا كارآمدتر از پیش به سركوب توده ها بپردازند. یك نیروی هشتاد هزار نفره بسیجی داوطلب (همگی سفیدپوست) نیز به صورت ذخیره آماده است. ‏

    برنامه ‏ANC‏ از حد فریبكاری و دغلبازی گذشته و با پیشنهاد ایجاد نیروهای “حافظ صلح” به همكاری شرم آور با رژیم آپارتاید در زمینه مسائل امنیتی میپردازد. طرح این است كه نیروهای دفاعی را قویتر كرده و 10 هزار پلیس سیاهپوست سركوبگر “مناطق اختصاصی” سابق و 10 هزار نفر از شاخه نظامی ‏ANC‏ و چند صد نفر از نیروهای مسلح “ارتش رهائیبخش” ‏PAC‏ را در دستگاه 56 هزار نفره سركوبگر موجود دولت آپارتاید سابق وارد كند. فكر میكنید چقدر طول بكشد تا این اعضای جنبش رهائیبخش سابق راضی شوند (همچون نیروهای انتظامی یاسر عرفات در نوار غزه) به روی جوانان شورشی شهركها آتش بگشایند؟! بر چنین زمینه ای بود كه ماندلا همكارش دوكلارك را مامور بازسازی دستگاه خدمات جاسوسی كشور كرد. این دستگاه به طور كامل از سفیدپوستان تشكیل شده و به خاطر نیروهای ضربتی و واحدهای ویژه ضد خرابكاری اش (كه قبلا خود كنگره ملی آفریقای ماندلا را از ضرب شست خویش بی نصیب نگذاشته بود) شهره خاص و عام است.‏

    اعلان شد كه تمام جرائم ناشی از مسائل سیاسی توسط هر دوی سیاهان و سفیدان پیش از دسامبر 1992 مشمول بخشودگی میشوند و حكومت جدید بعدا به پرونده های تشكیل شده پس از این تاریخ رسیدگی خواهد كرد. پس از اعلان این تصمیم، سیاهپوستان محبوس در زندانها سر به شورش برداشتند و خواستار بخشودگی “جرائم” تمام زندانیان سیاه شدند. بسیاری از سیاهان تحت حكومت آپارتاید به اتهام تخلفات مدنی از قبیل به همراه نداشتن مدارك شناسایی یا حضوری نابجا در مكان و زمانی نابجا (كه جرائمی سیاسی هستند) به زندان افتاده بودند. ماندلا سعی كرد با بخشیدن 6 ماه از مدت زندان همه، این شورشها را فرو بنشاند كه نتیجه عكس گرفت و مبارزات بیشتر زندانیان را باعث شد.‏

    یك نیروی دفاعی قدرتمند بیشك با تبدیل آفریقای جنوبی به یك ژاندارم منطقه ای و تا حدودی قاره ای مرتبط است؛ چرا كه از موقعیت استراتژیكی برای امپریالیستها برخوردار است. در عین حال قرار است به موتور اقتصادی قاره آفریقا نیز تبدیل شود. كشورهای همجوار آفریقای جنوبی پس از سالها محاصره سیاسی این کشور مشتاقانه وارد معاملات تجاری با آن میشوند. یكی از نخستین نتایج این بهبود مناسبات، قانون ضد مهاجرت جدید ‏ANC‏ خواهد بود كه 2 میلیون كارگر اهل موزامبیك، مالاوی، زئیر و سایر كشورهای همسایه را از سر مرزها بازخواهد گرداند.‏

    مجموع این تحولات پیشنهادی برای بازسازی و توسعه آفریقای جنوبی قرار است زنجیرهای بردگی بر دست و پای آزانیاییها را تقویت و مدرنیزه كند. این رفرمها با تجدید سازمان عرصه های اقتصادی درون یك نظم بهتر و جلب سرمایه های خارجی، نظام جدید را برای استثمار امپریالیستی كارآتر خواهد كرد و در نتیجه بسیاری از مردم آزانیا حتی بیش از پیش به فلاكت میافتند. پا به پای این، سازماندهی كنترل اجتماعی موثرتر نیز الزامی میشود ـ هم از طریق جای دادن برخی متخصصین شیک پوش سیاه در مناصب عالی رتبه دولتی و یا مشاغل كلیدی شركتهای خصوصی و نیز از طریق “سیاه”تر كردن ماشین سركوبگر دولتی تا بهتر “نماینده” مردم باشد. به طور اجمال این رفرمها تنها در خدمت بازتولید همان مناسبات اجتماعی پایه ای است ـ با اندكی پیچ و تاب در آنها و اندكی گشودن درها به روی بورژوازی و خرده بورژوازی سیاه.‏

    گردانندگان نظم جهانی مصیبت زده كه ‏ANC‏ را زیر بال و پر خود دارند، بر سر دو راهی قرار گرفته اند: چگونه میتوان نرخ استثمار سودآوری را در وضعیت اساسا لاینحل بحران كنونی جهانی حفظ نمود. و در عین حال اوضاع سیاسی  را با ثبات نگه داشت؟ چرا آنها فكر میكنند كه فشار بیش از پیش بر توده ها و كشیدن بیش از پیش شیره جانشان به شورشهای بیشتر پا نخواهد داد؟ حتی وجود كارگزاران نوین سیاه در دولت و یك طبقه كوچك سیاه و دارای “منافع مادی” در شیوه اداره جامعه نیز فقط چاره درد كوتاه مدت و محدودند.‏

    شاید هیئت حاكمه، وقت بسیار ضروری جهت خنثی كردن خشم توده ها را به دست آورده باشد، اما در عین حال مشكلات جدیدی نیز خلق كرده است. آزانیا هیچگاه وعده و وعید اصلاحات جدی را به یاد ندارد. این توهمات هنوز تازه اند. لیكن زمانی كه توده های مردم دریابند كه استقرار برابری و عدالت توهمی بیش نبوده، بیشك با هشیاری بیشتر مبارزه قهرآمیز خود را از سر خواهند گرفت.‏

 

  ‏ج ـ بدون قدرت سیاسی، همه چیز توهم است‏

     ارزش واقعی انتخابات برای هیئت حاکمه در آن است که میتواند چنین وانمود کند که  سیستم سیاسی متكی به مشاركت كلیه اعضای جامعه است. در حالی که در انتخابات مردم تنها حق دارند بین آلترناتیوها و كاندیداهای از قبل تعیین شده هیئت حاكمه یکی را انتخاب كنند. فی الواقع، انتخابات می تواند توده مردم و طبقات جامعه را به افراد مجزا تقسیم کند. بدین ترتیب، هر فرد با یك تصمیم “فردی” روبرو است. تو گویی او از حق فردیش در تاثیرگذاری بر امور سیاسی استفاده كرده است. در یك كلام، توده ها را در انفعال سیاسی می اندازند و این توهم را میان شان می پراكنند كه آنها با این انتخاب خود در قدرت سیاسی جامعه شریك شده و واقعا در دفاع از آن صاحب منافع اند.‏

    همه اینها فریب است. انتخابات نه سند شراكت توده ها در قدرت سیاسی بلكه مهر تاییدی است بر حاكمیت طبقه بورژوازی. توده ها به عنوان افراد از هیچگونه قدرت كنترلی بر آن برخوردار نیستند. در حقیقت شركت در انتخابات تنها این را می رساند كه سیستم سیاسی و اوضاع جاری نباید مورد مصاف قرار گیرد، تغییر كه جای خود دارد. انتخابات هیچگاه راه نیل به تصمیم های اساسی و یا حتی مهم در مورد پیشبرد امور جامعه و سازماندهی تولید نبوده است، بلكه صرفا برای بورژوازی یکی از ابزارش در “جعبه ابزار دمكراسی بورژوایی” بوده است تا بدین وسیله دیكتاتوری طبقاتی خود بر پرولتاریا و اقشار تحت ستم را اعمال كرده و تحكیم بخشد.‏

    انتخابات در آفریقای جنوبی نیز از همین مقاصد پیروی میكند ـ حتی به نحوی مبالغه آمیزتر. با پایین آوردن سطح مشكلات عمیق، عدیده و دردآور اكثریت سیاهپوست به سطح یك مانع رسمی “حق شركت در انتخابات”؛ ابزار انتخابات واقعا نقطه عطفی در عوامفریبی بود. تبلیغ این نظر كه مردم آزاد نیستند چرا كه در یكی از جنایت بارترین مستعمرات نتوانسته اند “به طور برابر” به پای صندوقهای رای بروند، چیزی جز به استهزا كشیدن نابرابری ریشه دار و چنگال جنایتكار این نظام بر گرده توده ها نیست. مزیت دمكراسی بورژوایی برای هیئت حاکمه در قابلیت آن در فریب مردم است. در كشورهای تحت سلطه به طور خاص، هدف دمكراسی بورژوایی تا سر حد امكان (كه در برخی موارد بسیار مشكل است) سرپوش نهادن بر روابط اجتماعی خشن و تخاصم طبقاتی در جامعه است ـ به این امید كه سلطه دستگاه حاكمه را به عنوان یك دستگاه بزك كرده حتی “چند نژادی” تداوم بخشد. دمكراسی بورژوایی تلاش می کند چهره ای را كه این دیكتاتوری طبقاتی به خود میگیرد زیر نقاب قانون اساسی و انتخابات پنهان کند و بدین ترتیب توجه را از این واقعیت دردآور منحرف کند كه طبقه حاكمه نه با رای اكثریت بلكه عمدتا با تكیه بر نیروهای مسلح و دادگاهها و زندانهای خود در قدرت میماند.‏

    این مسئله در آفریقای جنوبی شكل خاص به خود میگیرد: به خاطر اینكه جامعه نژادپرست سفید است كه قول برقراری دمكراسی “چند نژادی” (یا به قولی مبالغه آمیز “غیر نژادی”) را میدهد، چنین به نظر میرسد كه تركیب نژادی مهمترین عنصر ساختار سیاسی این كشور است. بدین جهت وقتی كه به همه حق رای دادن داده میشود، این حقیقت لاپوشی میگردد كه فشرده ترین بیان قدرت دولتی همانا نیروهای مسلحش است كه تنها نماینده این یا آن طبقه است و نماینده تمام مردم نیست. نژاد این طبقات اجتماعی هم اصلا مهم نیست. ‏

     برای قشر ممتاز آزانیایی که در حال گسترش است نقش بسیار مهمی در زمینه ی فرو نشاندن شورش توده ها و منحرف کردن مبارزات آن ها به درون مجاری اصلاحات پراكنده طراحی شده است. علاوه بر این به آنان این وظیفه داده خواهد شد که زمینه های ایدئولوژیک بیشتری را برای توده ها ایجاد کنند و خلایی را که در گذشته به دلیل اعمال محدودیت های  نژادپرستانه، در روبنای سیاسی و ایدئولوژیک از جمله در عرصه های ورزشی، فرهنگی، آموزشی، رسانه های گروهی و غیره به وجود آمده بود را پر کنند.  روشن است كه این کار وجه مهمی از وظیفه دور كردن توده ها از انقلاب است.‏

    نسخه شفابخش “توسعه” بر مبنای تکیه بر سرمایه های خارجی اگر رای مردم را داشته باشد راحتتر جا می افتد. هرچند این سیاست ها برای کسانی که با رژیم ضد امپریالیستی بزرگ شده اند بد مزه است اما ‏ANC‏ که  در طراحی و فرموله کردن آن ها شرکت داشته است به آنان می قبولاند که این سیاست ها برای گذار به “دمكراسی چند نژادی” الزامی است. این توجیهات و كتابهای جدیدی كه در این راستا منتشر شده اند، آب را به آسیابی میریزند كه چندین دهه است كه امپریالیستها در كشورهای جهان سوم تاسیس كرده اند. ‏

    بر مبنای این اراجیف، از قرار فقدان توسعه در كشورهای تحت سلطه نظیر آزانیا ناشی از فقدان دمكراسی و وجود دایناسورهای عقب افتاده و شلاق به دست “بوئر” است كه هنوز به قرن بیستم وارد نشده اند. (امپریالیستها همین صفات را در توصیف دست نشاندگان سیاه خود در نومستعمرات آفریقایی به كار میبرند ـ این دست نشاندگان علیرغم اینكه از امتیازات یكسانی نسبت به مهاجرین اروپایی در آفریقای جنوبی برخوردار نیستند، ولی به همان میزان در چنبره مناسبات وابستگی به امپریالیسم گرفتارند.)‏

     سخنگویان امپریالیستها نمی توانند قبول كنند این سیستم آنها است كه اقتصاد كشورهای تحت سلطه را در خدمت نیازها و منافع خود در چنگ میفشارد و معوج میكند. آنها حاضر نیستند قبول كنند كه این دولتهای نومستعمره “مستقل” در اكثر نقاط جهان چیزی نیستند جز یك  طبقه حاكمه ارتجاعی كارگزار امپریالیسم، یك پرچم ملی، یك ارتش اونیفورم پوش، تسهیلات هوایی نظامی كه تمام اینها را هم خود امپریالیستها برایشان سرهم بندی كرده اند.‏

    واقعیت این است كه جهان سوم بهره چندانی از دمكراسی بورژوایی نبرده است چرا كه با شكل حاكمیت سیاسی لازم برای اعمال سلطه امپریالیستی بر این كشورها انطباق ندارد. علت فقر این کشورها این نیست كه غیر دمكراتیك اند. بلكه بالعكس، غیر دمكراتیك اند چون فقیرند و به نظامی زنجیر شده اند كه از الزامات امپریالیستی تبعیت میكند.‏

    وضوح این مسئله در مورد آفریقای جنوبی به روشنی روز است. به همین دلیل بود كه قدرتهای خارجی تاكتیك ترور نژادپرستانه را در آنجا بكار گرفته و مورد حمایت قرار دادند (‏حزب ملی گرا وظیفه سازمان دهی اش را به عهده داشت). آپارتاید تا چندی پیش كاراترین شكل حاكمیت سیاسی در آفریقای جنوبی بود ـ برای تضمین غارت منابع طبیعی و فلزات گرانبها، برای حفظ یك منبع كار ارزان جهت تامین پایه مولده اقتصادی ضروری برای توسعه كامل این كشور به عنوان مكانی سودآور جهت انباشت سرمایه، برای ایجاد تسهیلات شالوده ای، و دولتی بوروكراتیك جهت اداره و پیشبرد این تنظیمات، و برای تثبیت و یارانه دادن به آن پایه اجتماعی (اقلیت سفید) كه آپارتاید را اعمال میكرد.‏

    روی دیگر سکه ی مدرنیزه كردن كنونی ارتش، حقنه كردن این فریب به آزانیایی ها (به ویژه به قشرهای متوسط و فوقانی كه آمادگی پذیرش آن را دارند) است كه دمكراسی موجود در غرب قابل تعمیم به آن هاست. انقلابیون آزانیایی باید این دروغ بزرگ را افشاء كنند. حتا در جایی مانند انگلستان که قاعدتا باید جو آزاد و دمكراتیك غالب باشد، و در آن فشارهای فوق اقتصادی موجود نیست، نیمه فئودالیسم هم دیگر در آنجا وجود ندارد، سیاهان جامائیكایی، پاكستانی الاصلها و سایر اقلیتهای تحت ستم مورد الطاف راسیستی “جهان اولی” قرار میگیرند، بیكاری در میانشان بیداد میكند و یا در بهترین حالت كم درآمدترین مشاغل را دارند، از سطح خدمات آموزشی و بهداشتی بسیار نازل برخوردارند، و غیره و غیره. توده های تحت ستم در کشورهای تحت سلطه تا زمانی كه این کشورها تحت استیلای امپریالیسم قرار دارند همواره رنج كیفیتا بیشتری را متحمل خواهند شد. ‏

    افراد بیش از هر چیز و قبل از هرچیز به طبقات اجتماعی تعلق دارند و “اراده”شان نیز محصول شرایط و موقعیت اجتماعیشان است. بنابراین حكام سیاه جدید آفریقای جنوبی ممکن است نیات "دموکراتیک" داشته باشند اما مجبورند از همان منطق منافع طبقاتی و سیستمی كه در آن كار میكنند تبعیت كرده و دفاع نمایند.‏

    مسئله این نیست كه طبقه حاكمه مشترك آفریقای جنوبی نمیتواند برخی از اقشار مردم را از برخی مواهب دمكراسی بورژوایی بهره مند کند. اتفاقا، هم میتواند و هم این كار را خواهد كرد ـ مثل ایجاد اتحادیه های کارگری بیشتر و هیئت وكلای قانونی، نوعی تشکل های سیاسی، سیستم پارلمانی چند حزبی، برداشتن موانع نژادی برای تسهیل مشاركت آنها در عرصه های گوناگون جامعه و غیره. انتخابات مدتهای مدید است كه در بسیاری از نومستعمرات امپریالیسم (از سنگال گرفته تا هند و مكزیك) وجود دارد بدون اینكه دمكراسی رسمی برای توده ها به ارمغان آورده باشد. مسئله این است كه ملل ستمدیده ای نظیر آزانیا که در چنگال دیكتاتوری یك دولت مهاجر نشین مستعمراتی است (و اكنون از كمكهای یك طبقه نوخاسته كمپرادور كوچك سیاهپوست نیز بهره مند شده است) بر روی روابط اجتماعی اساسا متفاوت از روابط اجتماعی حاکم در کشورهای ثروتمند نشسته اند. ‏

      كشورهای ثروتمند بدین دلیل میتوانند سركوب علنی را تا حدود زیادی در جامعه بكار نگیرند كه سایر كشورهای جهان را غارت و استثمار كرده اند. بنابراین دمكراسی بورژوایی امتیازی است كه امپریالیستها توانسته اند برای تثبیت حاكمیتشان در دژهای فرماندهی خود به بخشهایی از جامعه خود بدهند. دمكراسی بورژوایی وسیله ای در دست بورژوازی است برای فاصله انداختن میان توده های مردم در کشورهای ثروتمند و سایر مردم جهان (كه رنجشان امتیازات توده ها در کشورهای ثروتمند را ممکن کرده است). بعلاوه این دمكراسی دارای تاثیرات ایدئولوژیك نیز هست و مردم را چنین متوهم میسازند كه انگار این روند طبیعی مسائل است. در عین حال این روند بورژوازدگی بخشا در مورد اقشار غیر تحتانی توده های مردم صادق است. البته امپریالیستها هر روزه بر این توده ها در كشورهای خودشان نیز ستم و استثمار روا میدارند. لیكن این ستم و استثمار در مقایسه با فقر و فلاكتی كه بر توده های مردم در كشورهای تحت سلطه روا میدارد، نسبی است.‏

    به هر صورت كشورهای ثروتمند صاحب دمكراسی بورژوایی و كشورهای تحت سلطه فاقد این دمكراسی و یا دارای نوعی دمكراسی نیم بند تنها در یك مورد به طور مطلق شانه به شانه میسایند، و آن هم این است: در هیچ كدام از این دسته كشورها، طبقه تحت ستم، پرولتاریا و سایر اقشار ناراضی حق ندارند در مورد مسئله كلیدی قدرت سیاسی بورژوازی را به مصاف بطلبند. علیرغم تمام ادعاهای دمكراسی بورژوایی در مورد بی طرف بودن و نمایندگی اراده تمام مردم، نمی تواند این واقعیت را لاپوشانی كند كه شكلی از قدرت سیاسی است كه بی هیچ تردیدی دیكتاتوری یك طبقه بورژوایی (و طبقات ارتجاعی همدستش در كشورهای تحت سلطه) است. حقوق بورژوا دمكراتیك هیچگاه حق تجدید نظر در این مناسبات سیاسی و یا حق رقابت طبقاتی در عرصه كسب قدرت سیاسی را شامل نشده و نخواهد شد.‏

 

   پیگرد انقلابیون

    دلیل مهم دیگری كه دمكراسی را در آفریقای جنوبی وارد صحنه كرد، مفهوم بدنام  گشایش سیاسی بود. از تجارب چند ساله اخیر در رابطه با تلاش در جهت فرو نشاندن مبارزات توده ای و كانالیزه كردن انرژی سیاسی توده ها به درون مجرای انتخابات باید روشن شده باشد که اصلیترین عملكرد گشایش سیاسی همین است. برای همین در دوره های قبل از انتخابات برای ترغیب شرکت مردم کمی فضا را باز می کنند و بعد از اتمام انتخابات آن را غیرقانونی میکنند.‏

    جنبه خاصی از این گشایش سیاسی این است كه عناصر انقلابی علنی تر كار كنند ـ نه به این خاطر كه مناظره ها و مباحثه های سیاسی متنوع تر و جالبتر شوند، بلكه بیش از همه به این خاطر كه رهبران انقلابی در دام این  جنبش دمكراسی گرفتار آیند. خاصیت دیگر این گشایش این است كه كسانی را كه با این برنامه همراهی نمی كنند از نظر سیاسی منفرد كرده و پس از شناسایی، خود و تشكیلات های شان را در هم بكوبند. این جنون انتقام جویی نیست، بلكه عملكرد بسیار مشخص “گشایش های سیاسی” در كشورهای تحت سلطه است كه تجارب تلخ بسیاری را در تاریخ جنبش كمونیستی بین المللی پشتوانه خود دارد و هیچ دلیلی برای تكرارش در آزانیا وجود ندارد.‏

    متاسفانه بسیاری از نیروهای سابقا انقلابی ناسیونالیست آزانیایی به همان ترتیبی كه محافل حاكمه طراحی كرده بودند، در دام “مذاكره” گرفتار آمدند. به نظر میرسد كه رهبری ‏PAC‏ به ویژه به این چنین سرنوشتی دچار شد. آنها در پی كسب مشروعیت و رسمیت برای شركت در انتخابات، از نظر سیاسی آبرو باخته شدند. یكی از رهبران ‏PAC‏ طی مصاحبه ای حوالی انتخابات گفت: «جنبش رهائی بخش بر آنچه در حال وقوع بود آگاهی داشت. اما هرگز فكر نمیكرد مسائل تا این حد پیش بروند». او در ادامه گفت كه آنها فكر میكردند كه میتوانند با اینكار نفوذ و پایه بیشتری میان توده های تحتانی كسب نمایند، ولی انتظار نداشتند با دستگاههای خلق افكار عمومی یك میلیون دلاری در انتخابات روبرو شوند.‏

    در عین حال مسئله این نیست كه زمان استفاده گروههای سیاسی از تلویزیون و یا درآمدهایشان برای تامین هزینه های انتخاباتیشان برابر نبوده است. مسئله اصلی اینست كه چگونه این نیروهای انقلابی دست از هدف مطروحه خود یعنی سرنگونی نظام و دولت مستعمراتی سلطه گر كشیدند و این حلقه كلیدی در جلب و جذب توده ها را از دست دادند. تسلیم شدن رهبری ‏PAC‏ به تنهایی اسلحه قدرتمندی در اختیار زرادخانه تبلیغاتی دشمن قرار داد تا بدان وسیله نشان دهد كه حتی رادیكالترین بخش اپوزیسیون چپ را نیز که خواهان تمام میز آفریقا (اصطلاحی که انقلابیون ناسیونالیست آزانیایی استفاده می کردند) بودند میتوان با وعده چند كرسی پارلمانی فریب داد. آن هایی که می خواهند جاده ی ناسیونالیسم آفریقایی را (كه میخواهد سرزمینش را بازپس بگیرد و به ستم خاتمه دهد) در پیش بگیرند بهتر است عمیقا جمعبندی کنند که چه شد  این خط و برنامه آنان را به چنگال مرگبار “مذاكره” و مصالحه و مشاركت در دولت دشمن هدایت کرد. ‏

    از سوی دیگر، واقعیت اینست كه در چنین گرهگاههایی كه همه چیز به نظر میرسد به بن بست رسیده، نسیم تازه ای وزیدن میگیرد و نیروهای تازه نفس انقلابی را در نتیجه “تقسیم یك به دو” به میانه میدان پرتاب میكند. در رویارویی با این كوتاهی و شكست طلبی رهبری ‏PAC‏ بود كه چندین گروه محلی و منطقه ای وابسته به آن شوریدند و از همراهی با زدوبندهای مصالحه گرایانه و به حراج نهادن مبارزات توده ها خودداری كرده و شدیدا درگیر مباحثه بر سر چاره جویی برای آینده شدند.‏

    كشیده شدن نسبتا گسترده سازمانها و تشكیلاتهای وابسته به جنبش رهائیبخش آزانیا به درون پروسه مذاكرات باعث بروز گیجی و تضعیف روحیه در صفوف انقلابیون سیاه و توده های تحت نفوذشان گردید. لیكن برخی از نیروها در دام مذاكرات نیفتاده و به آموزش توده ها در مورد راه حل كاملا متفاوت و ضروری پرداختند. انتخابات مردم را در تنگناهایی قرار داد كه مجبور شدند با مسائل سیاسی ـ ایدئولوژیك عمده ای در رابطه با چگونگی پیشبرد انقلاب واقعی در آزانیا روبرو شوند. این امر به براه افتادن مبارزه ای جدی و روشن شدن بیش از پیش مسائل كمك كرد. این دقیقا آن چیزی است كه لازم است. جنبش نیمه قانونی ضد آپارتاید دیگر چارچوب مبارزاتی شورشیانی را كه واقعا میخواهند بر این نظام نقطه پایان نهند تشكیل نمیدهد. پس اكنون زمان آن فرا رسیده تا از خطوط مختلف و سابق این جنبش جمعبندی كرده و به گسستی رادیكال و همه جانبه از راه تحول رفرمیستی دست زد.‏

    همانگونه كه لنین گفت، بدون مبارزه علیه خطوط غلط نمیتوان به یك خط صحیح ماركسیستی دست یافت. انقلابیون، جهت یافتن بهترین پاسخ برای مسائل سیاسی جنبش انقلابی آزانیا، باید این نوع مبارزه (یعنی مبارزه مائوئیستی میان دو خط مشی) را به كار گیرند. این مبارزه، از بین بردن و یا كنار نهادن كسانی كه علیرغم داشتن خطوط انحرافی صادقانه علیه نظام مبارزه میكنند را هدف خود قرار نمیدهد. هدف این مبارزه، نابود ساختن خطوط انحرافی در صفوف انقلابیون و متحد کردن آن ها حول خطی صحیح جهت برداشتن خیز به پیش است.‏

    هر ایدئولوژی ای به یك طبقه تعلق دارد. بورژوازی ملی در كشورهای تحت سلطه طبیعتا خواهان استقلال كشور خود است. اما همواره میان دو قطب انقلاب و ضدانقلاب در نوسان میباشد. حتی هنگامی كه بخشهایی از آن خواهان مبارزه با دشمن میشود، این مبارزه را بر مبنای خط، جهانبینی و منافع خود به پیش میبرد نه بر مبنای خط، جهانبینی و منافع پرولتاریا و توده های ستمدیده. غالبا بخش مهمی از روشنفكرانی كه خواهان مبارزه علیه نظام هستند تحت تاثیر این یا آن شكل از ناسیونالیسم قرار دارند. برخی از روشنفكران آفریقای جنوبی با علم كردن “ایدئولوژی آفریقایی” مبارزه جو به مقابله با تسلیم طلبی كلی ‏ANC‏ به امپریالیستها و دولت مستعمراتی برخاسته اند. این ایده كه یك ایدئولوژی “ملی” مختص سیاهان وجود دارد، از جهانبینی بورژوایی ناشی می شود و علیرغم اینكه از عقاید ماركس، لنین و مائو وام میگیرد، لیكن در قبال موضع و ایدئولوژی طبقاتی پرولتاریا مقاومت میكند.‏

    این ایدئولوژی ناسیونالیستی علیرغم اینكه مترقی و حتی غالبا متاثر از تفكرات انقلابی است، لیكن بسیار استعداد خزیدن به زیر پرچم بورژوازی بزرگ و همدستی با آن را دارد. بدین ترتیب، به سادگی تسلیم دشمن میشود. مبارزه این نیروها عادلانه است، لیكن تا به آخر انقلابی نمیماند. بنابراین عادلانه بودنش نسبی است و عمیقترین امیال كلیه توده های ستمدیده برای رهایی كامل را نه میتواند و نه میخواهد رهبری كند.‏

    ناسیونالیستهای انقلابی آزانیایی به درستی از دنباله روی از خط و برنامه غیرانقلابی و رویزیونیستی حزب كمونیست آفریقای جنوبی ‏SCAP‏ كه مدتها است خود را به ناحق نماینده ایدئولوژی ماركسیسم ـ لنینیسم در این كشور معرفی میكند، امتناع میورزند. اما انقلابیون راستین وظیفه دارند، به قول لنین، واقعی را از دروغین تشخیص دهند. هنگامی كه این دوستان دروغین پای به بارگاه حاكمیت نومستعمراتی نهادند، دیگر زمان گوش دادن به این فراخوان مائو “زمان را دریاب، لحظه را دریاب” فرا رسیده بود: زمان برگرفتن سلاح كاری مارکسیسم-لنینیسم-مائوییسم برای بررسی راه پیشروی و مقایسه استراتژی ها و برنامه های طبقات گوناگون در آفریقای جنوبی. همانگونه كه “فراخوان به آزانیایی ها برای پیوستن به جنبش انقلابی انترناسیونالیستی” (كه یك دهه پیش در دوره خیزش های توده ای صادر شده بود) اعلام داشت، انقلابیون “باید حقایق نیم بند تاكنون به دست آمده را با علم انقلابی ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم عوض كنند”.‏

ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم تنها ایدئولوژی است كه میتواند واقعا آزانیا را رها کند چرا كه تنها ایدئولوژی است كه میتواند كل جهانی كه آزانیا جزء آن است را رها کند. ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم بر انقلابی ترین طبقه در جهان متكی است ـ پرولتاریای بین المللی كه منافعش عبارت است از نابودی هر شكل ستم و استثمار، در تمامی ابعاد و در تمامی كشورها، به همراه تمامی ایده هایی كه سد راه تكامل جامعه اند، چه برتری نژادی سفید، چه شوونیسم مردسالارانه، چه هر نوع ایده عقب افتاده دیگر. خلاف این گفته مائو هیچگاه ثابت نشده است كه “در عصر امپریالیسم هیچ طبقه دیگری (به جز پرولتاریا) در هیچ كشوری نمیتواند انقلابی راستین را به پیروزی برساند.” نیروهای طبقاتی دیگر از زمان آغاز مبارزات رهائیبخش ملی در كشورهای تحت سلطه در ابعاد وسیع شركت داشته اند. نظیر خرده بورژوازی و بورژوازی ملی كه هر چقدر هم در آغاز نیات حسنه داشته اند لیكن با دنبال كردن راههای به اصطلاح میانبر شكست خورده اند.‏

    برخی صاحب نظران و افراد اشاره میكنند كه آنچه در آفریقای جنوبی در تاریخ آوریل 1994 گذشت تكرار همان خیانت كاملی است كه قبلا به توده های دهقان زیمبابوه شد. آنها در جنگی رهائیبخش تحت رهبری ناسیونالیستهای انقلابی شركت كردند، اما به جای انقلاب ارضی ای كه وعده گرفته بودند به بردگی بیشتر در چنگال امپریالیسم و صاحبان زر و زور بومی گرفتار شدند. اعتراض این فعالین بسیار بجا است، لیكن جمعبندی و رد خط مشی ای كه در آن جهت در حركت میباشد به حال توده های انقلابی مفیدتر است. درجا زدن در انتقاد از ‏ANC‏ از موضع چپ، كاری از پیش نمیبرد. آنها كه واقعا خواهان انقلاب اند باید گام پیش نهاده و آن خط مشی صحیحی را كه میتواند به پیروزی ختم شود، تدوین كنند.‏

    در پرتو تجربه فوق الذكر است كه تجربه شكست “توماس سانكارا” در پیشبرد “انقلاب دمكراتیك” اصلاح گرا از بالا در “بوركینا فاسو” نیز برجستگی می یابد. عده ای از افسران ارتش نومستعمراتی بوركینا فاسو تلاش كردند قدرت سیاسی را “برای مردم” كسب نمایند. از آنجا كه برای به راه انداختن یك جنگ (خلق) انقلابی و متحول ساختن روستاها از پایین تا بالا، بر توده های دهقان تكیه نكردند؛ علیرغم ایجاد برخی تحولات، كل نظام اجتماعی و دولت كهن اساسا پابرجا ماند و در نتیجه شكست خوردند (رجوع كنید به جهانی برای فتح، شماره 10، 1367).‏

    انقلابیون آزانیایی از موضع دفاع از منافع كل پرولتاریای بین المللی كه خود جزیی از آن هستند میتوانند و باید به كنكاش عمیق در این مسئله و یافتن راه حل برای آن بپردازند. نسیم هوای تازه و امكان پیشروی در نقاط عطف مبارزه طبقاتی، امروزه میتواند مبنایی برای  به وجود آوردن و آبدیده كردن رهبران بهتری باشد ـ فقط بدین شرط كه قاطعانه از علم ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم پیروی نمایند. با جمعبندی عمیق از تجارب گذشته و كانالیزه كردن مبارزه كنونی در مسیری انقلابی تحت رهبری یك حزب انقلابی است كه فداكاری ها و جانفشانی های گذشته به درستی به امر رهایی آزانیا خدمت خواهد كرد.‏

 

   انقلاب دمكراتیك نوین

    انتخابات آفریقای جنوبی شاید برای بورژوازی واقعه ای تاریخی بود. زیرا به طور موقت بروز یك جنگ داخلی را به تعویق انداخت. اما این انتخابات حداقل این فایده را برای پرولتاریا و توده های ستمدیده داشت که به آنانی که جرات می کنند به واقعیات نگاه کنند نشان داد این راهی نیست که از طریق آن قدرت از یک طبقه به طبقه ای دیگر منتقل می شود  انتخابات برخلاف ادعاهای آن دسته از نیروهای سیاسی ره گم كرده و بی حرارت، حتی یك گام هم به سوی رهایی نیست. انتخابات شاید نشان از نابودی برخی ویژگیها و قوانین نژادپرستانه اعتراض برانگیزی باشد كه دیگر هیچ محلی از اعراب ندارند، اما نباید فراموش كرد كه اكثریت ستمدیده را صاحب قدرت سیاسی نمی نماید.‏

    انتخابات، تغییر نگهبان قدیمی هیئت حاكمه، سازماندهی مجدد و مستحكم كردن حاكمیت سیاسی بر توده های مردم و علیه آنها، در انطباق با مصالح زمان و نیازهای یك دولت مستعمراتی و یك نظام امپریالیستی غرق در بحران را نمایندگی میكند.‏

    قدرت سیاسی با انفعال و از راه علامت زدن زیر یك عكس رنگی در كارت انتخاباتی به دست نمیاید. قدرت سیاسی از راه مبارزه مسلحانه در دشتها، كوهپایه ها و شهركهای آفریقای جنوبی كسب میشود. اشاره مائو در “قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون میاید” به یك حقیقت جهانشمول در جوامع طبقاتی بود: این یك واقعیت است كه بورژوازی بین المللی همواره در تلاش است تا عرصه های نفوذ و امپراتوریش را نه تنها حفظ كرده بلكه گسترش دهد. این كار را در شرایط دشواری انجام میدهد ـ در رویارویی با توده های ستمدیده در كشورهای تحت سلطه، در رویارویی با توده های خود كشورهای امپریالیستی، در رویارویی با وظیفه مشكل حفظ و حمایت رهبران كمپرادور و دست نشانده پراكنده اش در سراسر جهان، و در رقابت میان خود امپریالیستها. در روند تكوین راه جنگ انقلابی در چین بود كه مائو درك مارکسیستی-لنینیستی از تئوری جنگ را به سطحی كیفیتا عالی تر ارتقا داد. او با تدوین و به كارگیری استراتژی جنگ درازمدت خلق نشان داد كه چگونه توده های ستمدیده و نسبتا ضعیف را می توان برای به خاك مالیدن پوزه دشمنان قدرتمند (امپریالیستها و دست نشاندگان ارتجاعی بومی مسلحشان) شجاعانه به پا خیزند.‏

    اگرچه شرایط كشورهای تحت سلطه بسیار متفاوت است و بدین ترتیب لازم است برای به راه انداختن جنگ خلق در آزانیا، م.ل.م را به كار بست. لیكن بدون به كارگیری اصل جنگ خلق نیل به پیروزی (كسب قدرت سیاسی) امكان پذیر نیست. سند جنبش انقلابی انترناسیونالیستی با نام “زنده باد ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم” بر این آموزه مائو تاكید مینهد كه «خلق در جنگ تعیین كننده است، نه سلاح» و اینكه «پرولتاریا باید آن تاكتیكها و استراتژی را بكار گیرد كه برتری هایش را برجسته میكند: با رها ساختن قدرت ابتكار و شور توده های انقلابی و تكیه بر آنها».‏

    برترین و اصلیترین ویژگی جنگ خلق این است كه باید تحت رهبری پرولتاریا از طریق حزب م.ل.م آن باشد. مائو این نكته را چنین بیان میكند: «اگر قرار است انقلابی در كار باشد، باید یك حزب انقلابی در میان باشد. بدون یك حزب انقلابی، بدون حزبی كه بر مبنای ماركسیسم ـ لنینیسم (و ما اضافه میكنیم مائوئیسم ـ جهانی برای فتح) و انقلابی ایجاد شده باشد، غیرممكن است بتوان طبقه كارگر و توده های وسیع خلق را در راه سرنگون ساختن امپریالیسم و سگهای زنجیریش به پیش برد.» ‏

….

    در كشوری مستعمراتی همچون آفریقای جنوبی كه سرمایه داری كاملا در اقتصاد منجمله در بخش كشاورزی تجاری رسوخ كرده و آن را تحت سلطه خود دارد، وجوه مهمی از نیمه فئودالیسم در مناطق روستایی كماكان به حیات خود ادامه میدهد. نیمه فئودالیسم در مناسبات میان طبقه زمیندار سفید و اكثریت آزانیاییهای ستمدیده و بی زمین، و نیز در تثبیت این مناسبات از طریق ایجاد “مناطق اختصاصی” اجباری برای آفریقائیان بروز می یابد. در این مناطق تولید تنها در یك سطح بخورونمیر و فلاكت بار (آنهم برای اقلیتی) امكان پذیر است.‏

    نمونه هایی از روابط اجتماعی و ایده های ناشی از آنها به عنوان برخی از جنبه های اشكال ماقبل سرمایه داری در آفریقای جنوبی را میتوان در زیر ذكر نمود: برتری نژادی سفید دست در دست آتوریته فئودالی بر جان و مال توده های ستمدیده و زحمتكش روستایی در ابعاد بیشمار در شهرهای سفیدپوست نشین، و شیوه كنترل عشیره ای كهنه اعمال شده بر توده ها توسط ساختار اداری ـ امنیتی دست نشاندة رژیم سفید در “مناطق اختصاصی” سیاهپوست نشین از طریق ایجاد وابستگی مالی و سوء استفاده از قدرت این ساختار در دادن قطعات زمین به مردم. (2) اینها را نمیتوان بدون گذار از انقلاب دمكراتیك نوین كه مرحله اول است، نابود كرد. دهقانان بی زمین و توده های تهیدست شهری در این مرحله اجازه مییابند با دست زدن به انقلاب ارضی، به تولید كنندگان خصوصی كوچك تبدیل شوند.‏

…..    همانگونه كه مائو خاطرنشان ساخت، انقلاب دمكراتیك استراتژی رشد سرمایه داری در كشورهای تحت سلطه نیست، بلكه مرحله ای ضروری جهت هموار ساختن راه پیشروی به سوی انقلاب سوسیالیستی به مثابه دومین مرحله انقلاب است.

      

‏“میانبر” یك مرحله ای‏

     ارائه تئوریهای یك مرحله ای كه قصد دارند بلافاصله به “مبارزه برای سوسیالیسم” جهش کنند، در میان گروههای جنبش رهائیبخش آزانیا معمول است. این گرایش بخشا موجودیت خود را مدیون عکس العمل به نسخه رویزیونیستی انقلاب دو مرحله ای ‏SCAP‏ است كه نه به رهایی ملی میانجامد و نه به سوسیالیسم ختم میشود. این تئوریهای یك مرحله ای دارای الگوهای متفاوت است: از گرایشاتی كه میگویند برای رسیدن به رهایی ملی نباید به سرمایه داری اجازه رشد داد چرا كه مسبب تمامی بلایا است، تا آنهایی كه ظاهری بسیار “چپ” دارند و مبارزات ملی را در مبارزه طبقاتی “ادغام” میكنند و در نتیجه از روی مرحله رهایی ملی میپرند.‏

    اگرچه این گرایش نتیجه پذیرش آگاهانه تروتسكیسم مبنی بر نفی تفاوتهای عظیم میان كشورهای تحت سلطه و سلطه گر نیست، لیكن با آن هم جهت است چرا كه نیروهای طبقاتی واقعی و روابط طبقاتی درون كشورهای تحت سلطه را كه با نیروها و مناسبات طبقاتی درون كشورهای پیشرفته سرمایه داری بسیار متفاوت است، نادیده گرفته و یا كم اهمیت می انگارد. قصور در درك این تفاوت باعث میشود این دو را یكسان گرفته و نتوان آنها را به شیوه ای انقلابی حل کرد. این شیوه برخورد اساسا مسئله مستعمراتی را دور میزند. در یافتن راه حل برایش ناکام میماند. به علاوه به خط “كارگر گرایی” درمی غلتد و تمام مسائل اجتماعی را از دیدگاه محدود مبارزه میان رئیس (سرمایه دار) و مرئوس (كارگر صنعتی) میبیند و این را در برنامه های سیاسی اكونومیستی و رفرمیستی با چاشنی غلیظ شعار علیه تبعیضات ملی بازتاب میدهد كه هدفشان تنها بهبود بخشیدن به شرایط فروش نیروی كار است.‏

    جنبه دیگر قضیه در ارتباط با جنبه فوق الذكر، این عادت مزمن خرده بورژوازی اساسا شهری (بستر زایش روشنفكران رادیكال) است كه تنها محیط شهر و تخاصمات طبقاتی را میبیند ـ آنهم از زاویه ای تنگ. همانگونه كه برخی از فعالین و نیروهای سیاسی آفریقایی نشان داده اند، در آزانیا نیز این گرایش وجود دارد كه برنامه های سیاسی برای پایان بخشیدن به سلطه مستعمراتی و استقرار سوسیالیسم تنها بر مبنای بررسی ناقص نیروهای طبقاتی ارائه میشوند كه به ویژه نیروهای طبقاتی موجود در مناطق روستایی را نادیده میگیرند.‏

    تنزل انقلاب به انقلابی یك مرحله ای تحت نام “سوسیالیسم دمكراتیك” كه مسائل خود را تنگ نظرانه تنها به طبقه كارگر شهری محدود كرده، طرحی است ناهنجار برای گذشتن از كنار مسئله مستعمراتی و نیمه فئودالیسم و محروم كردن پرولتاریا و متحدینش از تنها شانسشان برای متحد كردن كلیه دوستانشان جهت به راه انداختن یك جنگ انقلابی علیه امپریالیسم و دست نشاندگان بومیش و كسب قدرت سیاسی ـ به عبارت دیگر، یعنی نیل به پیروزی.‏

    پیروان تئوری انقلاب یك مرحله ای نه تنها مسئله رهایی ملی بلكه خود انقلاب “سوسیالیستی” را نیز از دستور كارشان حذف میكنند، زیرا انجام انقلاب سوسیالیستی ناممكن میشود. جای شگفتی نیست این خط كه توسط تروتسكیستها (و رویزیونیستهای مسلح) تبلیغ میشود، هرگز در هیچ مكان و زمان تاریخ در روی كره زمین به تلاشی جدی در راستای این انقلاب دست نزده است. لیكن همیشه مبارزات توده ها را منحرف ساخته و تخم توهم در میان انقلابی اندیشان كاشته است.‏

    این خط عملا در خدمت كشاندن كارگران مرفه شهری درگیر در تولید بزرگ به درون مبارزات محدود تریدیونیونی است. به جای ایجاد رهبری دوراندیش پرولتری (كمونیستی) بر كلیه خیزشهای قدرتمند جوانان و سایر اقشار جامعه علیه آزار و سرکوب حاكمیت مستعمراتی و علیه ستم ملی وارده بر آنها، و به جای كانالیزه كردن این خیزشها به عنوان سرچشمه قدرت استراتژی انقلابی پرولتاریا در مسیر شكست امپریالیسم و طبقات ارتجاعی بومی؛ این “سوسیالیستهای” كوته بین در گرد و غباری كه به پا میكنند فرسنگها از مبارزات توده ها به دور میافتند.‏

    از این مرحله تا دور انداختن شعارهای انقلابی و خواست سرنگونی دولت راه چندانی نیست. به تدریج ترجیح داده میشود كه به عنوان یك نیروی اپوزیسیون رفرمیست و قانونی دائمی حول معیارها و موازین ارتجاع كار كنند، پای میز مذاكره بروند، كاندیدای انتخاباتی تعیین نمایند و به طور تمام عیار وارد سیاست بازیهای بورژوایی گردند. حتی اگر لازم افتد، این راست رویها را با ژستهای پر سروصدا و تندوتیز چپ و رادیكال انجام میدهند. اوضاع انقلابی جاری كمابیش مداوم (با اوج و فرودهای خود) در كشورهای جهان سوم هم شرایط مساعدی را برای این بند بازی ها مهیا ساخته است.‏

    زمین به مثابه خواست مركزی مطالبه زمین در آزانیا از اعماق اعصار ستمدیدگی توده ها برمی خیزد و كاملا ریشه در بافت مادی جامعه مستعمراتی دارد. حاكمیت مستعمراتی مهاجر نشین كه ابزار امپریالیستها است، بر مبنای غصب كلیه زمینهای مردم آزانیا بنا گردید. مسئله فقط به خلع ید برخی دهقانان از برخی زمینهای زراعی وتبدیل چراگاهها به مزارع كشاورزی سفیدپوستان محدود نمیشود. مسئله ارضی در آزانیا كل ناهنجاری مناسبات مستعمراتی میان ستمدیدگان و ستمگران را در خود فشرده دارد: از به انحصار درآوردن اراضی از طریق خلع ید قهرآمیز، اخراج آزانیایی ها و جلوگیری از موجودیتشان به عنوان تولید كنندگان خصوصی فردی (یا جمعی) جهت تبدیلشان به یك نیروی كار عظیم، و اعمال كنترل بر این نیروی كار از طریق وضع مقررات در رابطه با رفت و آمدش در مناطق “سفید” گرفته تا غارت كلی منابع طبیعی این سرزمین. به عبارت دیگر، تحت اختیار داشتن اراضی و سایر ابزار تولید در بردگی كشاندن و استثمار ملت آزانیا و نیروی كارش نقش تعیین كننده ای داشته است.‏

    منطق خاص این شكل از استعمار مهاجر نشین (در بردگی نگهداشتن كل یك ملت) دارای نتایج مهمی در مبارزه طبقاتی پرولتاریا و توده های تحت ستم علیه دشمنان شان است. به طور مشخص ریشه كن ساختن نظام مستعمراتی و حل مسئله ملی بدون حل مسئله ارضی كه كاملا در پیوند با آن است، امكانپذیر نیست.‏

    مسئله ارضی صرفا ویژگی مبارزه دمكراتیك علیه فئودالیسم نیست، بلكه پیوند تنگاتنگی با مبارزه ضد مستعمراتی و ضد امپریالیستی مردم آزانیا دارد. نیل به درك عمیقتر از این مسئله، تحقیقات مائوئیستهای آزانیایی در مورد اشكال خاص نیمه فئودالیسم در مناطق روستایی و چگونگی ارتباط متقابلشان با مناسبات مستعمراتی را می طلبد. (3)‏

    هدف انقلاب ارضی توده های روستایی فاقد زمین تحت رهبری پرولتاریا (با اتحاد كارگران و دهقانان به عنوان شالوده اش) چیزی جز در هم كوبیدن سیستم مالكیت كهنه، ریشه كن كردن روبنا و زیربنای عقب افتاده مستعمراتی و نیمه فئودالی و اجرای شعار “زمین به كشتگر” نیست. زمین میان افراد تقسیم میشود نه میان خانوارها، كه این خود ضربه ای قدرتمند به مناسبات پدرسالارانه است و نقش مهمی در آزانیا بازی میكند چرا كه سیستم مهاجرت كارگران غالبا خانواده ها را از هم میگسلد و زنان را به عنوان مسئول خانواده بدون زمین رها میکند.‏

    مسئله محوری این است كه زمین چگونه به دست می آید. بورژوازی در تمام كشورها از بالا و بر مبنای موازین خود اصلاحات ارضی به راه می اندازد و مقداری زمین تقسیم میكند. زمین نباید به عنوان جزیی از اصلاحاتی سطحی یا خیرخواهانه تقسیم شود. انقلاب ارضی تنها از طریقی انقلابی میتواند انجام شود. پرولتاریا، دهقانان و توده های ستمدیده را از پایین و از طریق جنگ درازمدت خلق برای كسب زمین به مثابه بخشی از پروسه كسب قدرت سیاسی و حفظش بر می انگیزد.‏

    به طور كلی مشخصه اوضاع در آفریقای جنوبی امروزه این است كه كار بومیان در چارچوب كلی مستعمراتی و نیمه فئودالی در انقیاد می باشند، حتی علیرغم اینكه مناسبات تولیدی به نحو قابل توجهی سرمایه دارانه است. ساختار اجتماعی استعماری كه اشكال ستم و شیوه های ماقبل سرمایه داری را نیز در خود جای داده، كارگران سیاهپوست را وامیدارد تا برای فوق استثمار شدن وارد رقابت شوند. این شرایط همواره خواست زمین میان توده های ستمدیده را عموما زنده نگه میدارد. امپریالیسم و سرمایه داری مهاجر مستعمراتی تحت شرایط ناشی از ساختار اجتماعی استعماری فوق الذكر، باعث تشدید خلع ید از زمین، ممانعت از تولید دهقانی، و ایجاد زمینه های مهاجرت اجباری دهقانان به شهرها را فراهم آورده و مردم آفریقای جنوبی را همچون بخش اعظم كشورهای جهان سوم به مبارزه برای بقای صرف كشانده است. خواست زمین تحت این شرایط كماكان مطرح خواهد ماند، اگرچه خود این شرایط با ظاهر غلط انداز خود توده عظیم شهرنشینی خلق كرده كه دستشان از زمین و مالكیت و تولید كوچك خصوصی كوتاه شده است.  در حقیقت در این اوضاع، بخش بزرگی از پرولتاریا و حتی بخش بزرگتری از نیمه پرولترها به طور عینی و ذهنی به زمین وابسته اند.‏

    این واقعیت كه باز كردن زنجیرها از دست و پای زمین و كار، پایه ای ترین ابزار اقتصادی جهت قدرت بخشیدن به یك ملت تحت انقیاد برای رها شدن از چنگ سرمایه خارجی است كه شریان حیاتی اقتصاد را در مشت می فشارد، مسئله ارضی را مداوما به جلوی صحنه میراند. این مسئله، با نیاز و توانایی جامعه دمكراتیك نوین در گسستن از بندهای امپریالیسم از طریق بنا نهادن یك اقتصاد ملی مستقل و مستحكم بر خرابه های مناسبات اجتماعی كهن، مرتبط است. اگرچه اقلیت چشمگیری از اهالی آفریقای جنوبی ـ طبقه استثمارگر ارتجاعی و پایه اجتماعیش به طور عمده ـ از تغذیه خوب و سلامت كامل برخوردار است، لیكن این امر در مورد اكثریت آزانیایی ها صدق نمیكند. بنابراین دولت انقلابی تحت رهبری پرولتاریا باید به طور مثال تغذیه و تامین بهداشت و آب آشامیدنی آنها را در رأس اولویت های فوری خود قرار دهد. در حقیقت همانگونه كه حزب كمونیست پرو اخیرا (و حزب كمونیست چین تحت رهبری مائو قبلا) نشان داد پیشبرد این وجه از انقلاب ارضی در مناطق آزاد شده پیش از كسب سراسری قدرت سیاسی هم لازم و هم ممكن است.‏

    كتاب آموزشی مائوئیستی اقتصاد سیاسی سوسیالیستی كه به كتاب اقتصاد شانگهای (4) معروف است، این نكته را برجسته میکند كه تولید كشاورزی “پیش شرط بقای انسان” و “پیش شرط موجودیت و توسعه مستقل سایر شاخه های اقتصاد” است.‏

    برخلاف نظر كمپانی ماندلا و ‏ANC‏ دایر بر تولید برای صادرات، در یك اقتصاد ملی و متكی به خود جهتگیری اولیه صنایع را تولید برای رفع نیازهای پایه ای توده ها و كمك به ایجاد كشاورزی متنوع تر و برنامه ریزی شده جهت تغذیه تهی دستان روستایی و شمار عظیم اهالی شهركها، تشكیل میدهد.‏

    به طور مثال، چه كسی در آزانیا به طلا و الماس احتیاج دارد؟ یا اگر بخواهیم بحثی را تحریك كنیم، وقتیكه خدای ارز خارجی به زیر كشیده شود، چرا پرولتاریا و توده های ستمدیده باید بیش از آنچه كه در دندانسازی به كار میرود طلا استخراج كنند؟ به عبارت دیگر، انقلاب به ملی كردن برخی صنایع انگلی و زاید به حال توده های زحمتكش بسنده نكرده، یا آنها را تعطیل میكند  و یا در خدمت به یك اقتصاد ملی تحت حاكمیت پرولتاریا جهت گیری آنها را كاملا عوض میكند. ‏

   

    ***

    نقش مستقل پرولتاریا و توانائیش در اعمال رهبری از طریق حزب ماركسیست ـ لنینیست ـ مائوئیست اش كلید پیشبرد انقلاب دمكراتیك نوین است. آنگونه كه بیانیه “جنبش انقلابی انترناسیونالیستی” در 1984 بیان میكند، یك حزب مائوئیستی «باید پرولتاریا و توده های انقلابی را نه تنها به درك وظیفه فوری انجام انقلاب دمكراتیك نوین و نقش و منافع متضاد نیروهای طبقاتی مختلف اعم از دوست یا دشمن، بلكه همچنین به درك لزوم تدارك گذار به انقلاب سوسیالیستی و هدف غایی كمونیسم جهانی مسلح نماید.‏

    «امروزه تدوین یك خط و برنامه انقلابی در آزانیا محتاج به كارگیری همه جانبه و علمی اصول انقلابی م.ل.م در شرایط خاص آزانیا است ـ از جمله تركیب طبقاتی، شكل سلطه امپریالیستی، و موقعیت ژئوپلیتیكی آفریقای جنوبی. بسیاری مسائل وجود دارند كه باید عمیقا مورد بررسی قرار گیرند. بی شك این بررسی نباید به شكل آكادمیك بلكه باید با درك ضرورت جمع كردن بهترین و جدی ترین نیروهای انقلابی حول یك خط و برنامه با جهتگیری ایجاد یك حزب م. ل. م كه بتواند جنگ درازمدت خلق را تدارك دیده و انقلاب دمكراتیك نوین را آغاز نماید، انجام گردد. »(5)‏

    …..

    اگر مبارزه انقلابی توده ای تحت تاثیر چشمگیر داروی سكرآور انتخابات فرو نشسته است، حكومت جدید سخت در تلاش است تا به همه ثابت كند كه شركت در انتخابات ارزشمند بوده است. خود آنها میدانند كه اثر این دارو ماندگار نیست. حكام آفریقای جنوبی مشكل بزرگی دارند. آنچه كه آنها میخواهند كنار نهند و آنچه كه میخواهند به وجود آورند تغییر عمده ای در زندگی توده های آزانیایی نخواهد داد و ایجاد طبقه نوین سیاهپوستی كه به حكومت اعتماد داشته باشد و به عنوان سپر دفاعیش عمل كند، زمان میبرد. همانگونه كه یكی از خوانندگان جهانی برای فتح نوشت،

«اظهار نارضایتی و انتقادات سنگین بر ‏ANC‏ باریدن گرفته است. جوانان خیلی فعالند و به عمق تسلیم طلبی حكومت جدید بسیار سریع پی برده اند.‏» آنها همچنین خاطرنشان میسازند كه ظاهر قضایا ضرورتا شبیه باطنشان نیست. در حالیكه «رژیم از توده های غیرناراضی برای سرنگون کردن رهبران ارتجاعی بانتوستان ها در جهت حمایت از انتخابات استفاده كرد، توده های “بافوتاتسوانا” هیچ دلیلی نمیدیدند آنچه را كه تاریخا از آن خود میدانستند، دوباره تصاحب نكنند. درك ایشان از آزادی این بود.‏

    توده ها به ناگزیر به مبارزه علیه دولت ترمیم یافته که  حافظ همان نظام جنایتكار است رانده خواهند شد. تجارب بسیاری  اندوخته اند كه می تواند به آنان بیاموزد که دولت بورژوایی در عالم واقعیت برخلاف ادعای ماندلا "خادم مردم" نیست و درست عکس آن است. به قول انگلس، اساسا «ماشین به انقیاد كشیدن طبقه ستمدیده و استثمار شده است». هر چه زودتر توده ها آن را نابود کنند بهتر است. لیكن سئوال مهمتر اینست كه آیا انقلابیون اینبار آماده اند آنها را در این راه رهبری كنند؟

   

    پانویس ها

    1ـ آمار منتشره در “تحقیقات در مورد مناسبات نژادی در آفریقای جنوبی” نشان میدهد كه به طور مثال نیمی از افرادی كه در ترانسكای در مورد منبع درآمدشان مورد تحقیق قرار گرفتند 80 راند (معادل 04 دلار آمریكایی) در ماه درآمد داشتند كه 90 درصدش از محل كار خود یا دیگر كارگران مهاجر خانواده اش در خارج از “مناطق اختصاصی” تامین میشد. 30 درصد دیگر از افراد هم با 50 راند در ماه گذران میكردند.‏

    2ـ رژیم مستعمراتی و سران قبایل بر سر موارد زیر با هم همكاری میكنند: استقرار نوعی آتوریته فئودالی بر سر استفاده از منابع دولت و “مناطق اختصاصی” سیاهان، بر جان و مال توده ها از طریق اعمال كنترل بر منابع مالیه مشاغل و ساختارهای سازمانی مرتبط به پروژه های توسعه كشاورزی دولتی، با هم همكاری میكنند. آنها همچنین از طریق ایجاد پروژه های كشاورزی تجاری مشترك در بهره كشی نیمه فئودالی مشتركا عمل میكنند  ـ دولت زمین را از رهبران قومی “مناطق اختصاصی” اجاره میكند و سپس آنها را در سود حاصله از برداشت محصول شریك میكند. در ناحیه ای در ترانسكای، یك باشگاه زنان مرتبط به حزب حاكمه “استقلال ملی ترانسكای” دارای كنترل كامل بر اجاره زمین به منظور باغداری منطقه ای بود. نمونه متفاوت دیگری در “منطقه اختصاصی” له بووا حاكی از اینست كه محصول یك كئوپراتیو تولید كنندگان لوبیا و ذرت، به جز چند كیسه كه نصیب هر كدام از سهامداران شد، مابقی تماما بابت هزینه های مختلف و وسایل كشاورزی مورد استفاده به جیب رئیس قبیله و دولت رفت.‏

    3ـ اگرچه تحقیقات آكادمیك و غیره در مورد این مسائل انجام شده اند، لیكن مائوئیستهای آزانیایی باید آنها را با تحقیقات سیستماتیك و كامل و به ویژه با سنتز مائوئیستی خود تلفیق دهند تا به ارزیابی كاملی از مناسبات اجتماعی، نظام مالكیت ارضی و تفاوتهای طبقاتی در مناطق روستایی برسند، چرا كه اینها عناصری تعیین كننده در دستیابی به مبنایی برای یك خط پایه ای جهت پیشبرد انقلاب دمكراتیك و نوین در آزانیا و پاسخگویی  به این پرسش مائو هستند: “دوستان ما كیانند، دشمنان ما كیانند؟” ـ یعنی كدام طبقات.‏

    4ـ این كتاب كه تحت رهبری حزب كمونیست چین در 1975 تهیه شد، اخیرا با ویرایش جدیدی به زبان انگلیسی با نام “اقتصاد مائوئیستی و راه انقلابی نیل به كمونیسم” توسط انتشارات بنر در نیویورك انتشار یافته است.‏

    5ـ از آنجا كه جهانی برای فتح بسیار خواهان ادامه این بحث به ویژه در زمینه مسئله ارضی و كشاورزی (و نه محدود به این عرصه) است، از تمام خوانندگان خود میخواهد نظرات خود در مورد این مقاله، و یا رسالات تحقیقاتی و یا عقایدشان درباره موضوع را كه بتوانند به پیشبرد این پروسه كمك كنند، برای ما بفرستند.‏

    مایلیم از خوانندگانی كه به فراخوان جهانی برای فتح پاسخ مثبت دادند و با ارسال مواد و منابع لازم جهت تهیه این مقاله ما را یاری كردند، تشكر كنیم.‏

 

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در