Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جهانی برای فتح  يكشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ برابر با ۲۲ اکتبر ۲۰۱۷       
نپال :

جهانی برای فتح 32

نپال : امواج خروشان شورش تاج و تخت پادشاهی را فراگرفته است     

 

گزیده هایی از گزارش کمیته مرکزی حزب کمونیست نپال ( مائوئیست) قطعنامه سیاسی و تشکیلاتی                                                     

 

نپال ـ تیم های بین المللی یاری دهنده                                               

 

 

نه امپریالیسم و نه اسلام- مصاحبه با رهبر مائوئیست افغانستان                        

 

 

باب آواکیان در بحث با عده ای از رفقا:

در مورد اپیستمولوژی: در باره شناخت وتغییر جهان!(1)                     

 

 

انفجار(غرش خشم) جوانان پرولتر فرانسه  

نبردی شجاعانه و ضروری         

 

... بعد از آن  یك قیام دانشجوئی وسیع درمارچ        ( مارس) 2006                                                

 

ترکیه:

در باره کشتار17 رهبرو مبارز انقلابی در ترکیه                                          

 

اعلامیه در موردکشتار رفقای مائوئیست در ترکیه                                   

 

 

خطاب  به توده های انقلابی          

 

چان چون چیائو:

رهبر خستگی ناپذیر کمونیسم   

 

نگرشی جدی به انقلاب پیرو

 و ضرورت هایش                      

 

در باره امپراتوری:

 کمونیسم انقلابی یا «کمونیسم» بدون انقلاب                                     

 


نپال :

امواج خروشان شورش تاج و تخت پادشاهی را فراگرفته است

   هنگامی که درماه مه 2006مجله برای چاپ آماده میشد هنوز پیش بینی تغییر و تحولات آینده انقلاب نپال غیرممکن است. ماه آوریل، بمدت سه هفته خیزش گسترده ای دردره کاتماندوو دیگرشهرهای نپال، عمیقا ساختار حاکمیت کشوررا به تکان درآورد و بهیچ وجه اطمینانی به پابرجائی رژیم سلطنتی وجود ندارد.

 درحالیکه احزاب پارلمانی خیزش شهری راکه درشرف واردآوردن ضربه نهائی به رژیم شاه گیانندرا میباشد را رهبری میکنند اما این جنگ خلق ده ساله تحت رهبری حزب کمونیست نپال (مائوئیست) است که صحنه رابرای تکاملات اخیرفراهم نموده است. شاه بعد از اینکه درماه فوریه2005پارلمان رامنحل کرد بشکلی مطلق العنان حکومت کرده است. پارلمان ازاحزاب متعددی تشکیل شده بود، حتی برخی از آنهاخود را « مارکسیست – لنینیست » نامیده، ازنوبت خود برای اشغال پست های وزارت استفاده کرده و در بین خود بتلخی سرمسائل جزئی به جارو جنجال مشغول بودند. ستاره راهنمائی که  پارلمان را متحد میکرد عبارت بوداز: مخالفت باجنگ انقلابی که درمناطق روستائی به پیش می رفت. 

   هنگامی که گیانندرادرفوریه 2005 پارلمان را منحل کرده و حکم سرکوب سراسری را صادر کرد(مثلا، حتی موقتاکابین های تلفنی و خدمات اینترنتی را در سراسرکشورقطع نمود)، برنامه خود را علنا اعلام کرده بود. شاه گفت، ده سال انقلاب مائوئیستی کشوررا«در لبه پرتگاه قرارداده است» . درنتیجه وی  میخواست کل طبقه حاکمه نپال رابه زورمتحدکندوهمه نیروی سلطنتی را بر وظیفه فوق العاده سخت  شکست دادن جنگ خلق متمرکز کند.

   لذا سئوال اینست که قهرمانان بین المللی دمکراسی، بویژه حکومت های ایالات متحده، بریتانیا و هندوستان، هنگامیکه این فئودال مستبد با تکیه به ژنرال هایش پارلمان را منحل کرد، رهبران احزاب پارلمان را در شرایط حبس در خانه قرارداد و معدودآزادی های شهروندی رامعلق نمود، چه واکنشی از خود نشان دادند؟ آیا آنها برای احیای دمکراسی وحاکمیت قانون به آن کشور لشگرکشی کردند؟ آیاآنها این رژیم را بایکوت یا تحت تحریم های بین المللی قرار دادند؟ آیا آنها پرونده گیانندرا را برای حتی یک قرار محکومیت ساده به شورای امنیت رجوع دادند؟ البته نه. آنها بخاطر ژست در مقابل عموم چند تاسف نامه ضعیف دیپلماتیک صادرکردند، ولی درتمامی ابعادعملی برای تلاش های رژیم در بخون کشیدن انقلاب مصونیتی حیاتی اهداء نمودند. و این بی دلیل نیست- آیا امپریالیست های آمریکائی همین روش را در مورد پرو بکار نبردند؟ وقتی که در مقابل         کودتای»1991 فوجیموری چشمهای شان را بستند. کودتایی که رژیم او را قادر نمود ، ضربات قاطعی را برجنگ خلق منجمله از طریق دستگیری رهبر حزب کمونیست پرو صدر گونزالو تحمیل کنند.

   درحقیقت نقشه تمام مرتجعین و امپریالیست هاساده بود: کمک به شاه برای درهم شکستن انقلاب، سپس یافتن طریقی برای«احیای دمکراسی»- یعنی، نقاشی چهره کمتر«مطلق العنانی» از رژیم ارتجاعی دربار. اما مشکل اینجاست که گیانندرا شکست مفتضحانه ای خورد. باوجودیکه ارتش موجهایی از ترور و وحشت سراسری براه انداخت اما قادر نبوده است تاکنون به موفقیتهای قابل ملاحظه ای در مقابل نیروهای انقلاب دست پیداکند. طی ماه های بعد از کودتای سلطنتی، ارتش رهائیبخش  خلق موفق شد حملات مهمی راعلیه مواضع شدیدا مستحکم دشمن،که هرکدام دربرگیرنده شمار دستچینی از سرسخترین سربازان مرتجع ارتش سلطنتی نپال (آر ان آ) که بصورت متعصبانه ای وفاداربه شاه بوده وحاضرندکه  در راه حفظ سلطنتش بمیرند، برپاکند.ارتش رهائیبخش خلق بانیروهائی درحدگردان ولشگر (یک لشگرحدود 2700 سربازاست) درچارچوب آنچه که اولین نقشه ازتعرض استراتژیک نامیده شد، حملات خود را به پیش بردند. بعدازیکسری حملات اولیه که تلفات سنگینی برای هردوطرف دربرداشت، درروندعملیات نظامی تغییرات تعیین کننده ای نمودارشد. درماه اوت 2005 پایگاه مهمی در پیلی واقع در غرب نپال توسط ارتش رهائبخش خلق تسخیر شدکه درآن عملیات 159سرباز ارتش سلطنتی کشته و 60 سرباز اسیر شدند و مقدار زیادی مهمات، مصادره شد.

   نیروهای ارتش رهائیبخش خلق تا هفت لشگر رشد کرد، مضاف بر اینکه هزاران روستائی دیگر در میلیشیا ثبت نام کردند. حاکمیت دولت ارتجاعی تنها به شهرهای مهم،  مراکز اداری بخش و پایگاه های نظامی محدود شد. مناطق کوهستانی نپال تقریبا بطورکامل آزادشده وتحت کنترل مسئولین انقلابی جدید تحت رهبری حزب در آمدندکه در مقابل مردم پاسخگو بودند. در حالی که مناطق هموار و حاصلخیز، مناطقی از قبیل ترائی ویا دره دانگ که بیشترین مقدار غله نپال را تولید میکنندکاملا آزاد نشده، در این مناطق ارتش رهائیبخش خلق میتواند علنا هم در واحد های کوچک و هم بزرگ حضور یابد و به عملیات بپردازد همچنین می تواند توده ها رابصورتی گسترده درفعالیت های انقلابی بسیج کند. یک نمونه آن، بسیج هزاران روستائی است که از دره دانگ برای سهم گرفتن درساختن جاده ای در منطقه پایگاهی انقلابی رولپا به نام  «جاده جانباختگان » پای پیاده به کوهستان ها رفتند. ازطرف دیگر، ارتش سلطنتی نپال فقط زمانی جرات میکند از پایگاه هایش بیرون بیآید که باستون های نظامی عظیم اش به ترور و وحشت توده های روستایی بپردازد.

مقاومت جوانان در مقابل دستور تیراندازی فوری در پایتخت

 

 
    پیروزی های ارتش رهائیبخش خلق و ناتوانی رژیم ارتجاعی در پیشبرد تهدیداتش مبنی بر شکست قاطع انقلاب، بحران درون کمپ دولت کهن را تشدیدکرد. امضاء توافقنامه12نکته ای بین حزب کمونیست نپال (مائوئیست) واحزاب پارلمانی یعنی ائتلاف احزاب هفتگانه (SPA) تحول مهمی در وقایع بودکه در 25نوامبر 2005 روی داد. توافقنامه 12 نکته ای فراخوان برای تلاش متحدانه علیه«سلطنت مطلقه»و تشکیل مجلس مؤسسان را میداد. این توافق باعث نوعی زمین لرزه سیاسی درنپال شد، زیرابرای نخستین بار احزاب پارلمانی با مائوئیستهاعلیه شاه متحد شده بودند. ایالات متحده علی الخصوص قویا توافقنامه 12نکته ای راردکرد و گفت بجای آن شاه و احزاب هفت گانه باید به توافق برسند. نیرو های مرتجع دیگر، بویژه هندوستان برخورد متفاوتی نمودند، آنها امیدوار بودندائتلاف هفت حزب قادربشودحزب کمونیست نپال (مائوئیست) رامجبوربه« پیوستن مجدد به جریان اصلی در جامعه» کرده و باعث خواهد شد که  دست از جنگ خلق بردارد.

   با نزدیک شدن 6 آوریل تاریخ اعتصاب عمومی سراسری، التهاب و هیجان در کل کشور بالا میگرفت. ماه مارس 2006 ارتش رهائی بخش خلق در روز روشن در گولاریا محله ای از پایتخت به رژه نظامی پرداخت، و همچنین یک هلیکوپتر را سرنگون کرد ـ در جنوب آسیا برای اولین بار نیروهای مائوئیست موفق به زمین زدن این اسلحه قدرتمند ضدانقلابی شدند. همچنین درست درآستانه اعتصاب عمومی ارتش رهائی بخش خلق پیروزمندانه دو پاسگاه ارتش سلطنتی نپال برای کنترل ورود به دره کاتماندو را هم در شرق و هم در غرب از بین برد. تئوری مائو تسه دون مبنی بر «محاصره شهرها از طریق روستا» تداعی می شد.

   برای بهانه ندادن بدست رژیم درحمله به توده ها، حزب کمونیست نپال (مائوئیست) موافقت کرده بودکه درخلال اعتصاب عمومی در مناطق شهری عملیات نظامی انجام ندهد. حمایت مائوئیست ها از اعتصاب، اجرای صد در صد تحریم حمل ونقل انسان و کالا را تضمین میکردچراکه ارتش رهائیبخش خلق میتوانست با طیب خاطر بزرگراه ها را کنترل کند.

   اعتصاب درون شهر ها بلافاصله ابعادی فراتر از انتظار یا احتمالا آرزوی احزابی که فراخوانش را داده بودند، پیداکرد. مکررابین تظاهرکنندگان که تنها به سنگ مسلح بودند و سربازان و پلیس شرور و چماقدار درگیری و زد خورد میشد. در موارد بسیاری به جمعیت تیراندازی شد. طی این دوره سه هفته ای حدود دوازده تظاهرکننده کشته و  حدود 5000 نفر زخمی شدند.

   شعار ها بسرعت از خواست ائتلاف احزاب هفتگانه فراتر رفت. درحالیکه ائتلاف احزاب هفتگانه بدقت مواظب بود خواست پایان دادن به سلطنت را طرح نکند، درخیابان توده های صد هزار نفری فریاد مرگ بر شاه میدادند. هر نشانه و علامتی بامضمون«سلطنتی» یا  « اعلیحضرت» باحتمال زیاد نابود میشد. زیر آتشفشان احساسات ضد سلطنتی احزاب پارلمانی به اظهار نظرات نیم بند جمهوریت  پرداختند.

   وقتی روشن شد زور بتنهائی کمر جنبش را نخواهد شکست، طبقات حاکمه نپال و حامیان خارجی شان به منظور یافتن راه حلی برای بحران بدست و پا افتادند. سفرای ایالات متحده، انگلستان، هندوستان و چین طی فراخوان مشترکی از شاه خواستند مقرراتی جدید وضع بنماید: او می بایستی سریعا با احزاب پارلمانی به توافق میرسید. در غیر آنصورت طبق گفته سفیر ایالات متحده جیمز موریارتی به مطبوعات، گیانندرا احتمالامجبور میشودکشور را با «هلیکوپتر» ترک کند. «جامعه بین المللی» بر ائتلاف احزاب هفت گانه فشار زیادی گذاشت تا پیشنهاد شاه مبنی بر معرفی نخست وزیری جدید را بپذیرد. در هرحال فشار در خیابان آنقدر زیاد بودکه به ائتلاف احزاب هفت گانه اجازه نمیدادجرات کندوچنین پیشنهادی را بپذیرد. فقط هنگامیکه شاه  برقراری مجدد پارلمان سابق را بدون قید و شرط پذیرفت آن زمان بود که ائتلاف احزاب هفت گانه موافقت کرد پایان اعتصاب را اعلام کند.

   در خیابان مردم عقب نشینی شاه را جشن گرفتند. اما علاوه بر هلهله شادمانی، خواست دیگری بی وقفه بگوش میرسید:« به مردم خیانت نکنید!» و ترس مردم از چنان خیانتی بی دلیل نبود. نخست وزیرجدیدگیریجاکویرالا، یکی از رهبران حزب ارتجاعی کنگره نپال که ریاست دولت موقت را دارد، فقط سه سال پیش در تبانی با گیانندرا ارتش سلطنتی نپال را در خدمت کارزارضد جنگ خلق بیرون آورده بود. نخستین بیانیه حکومت جدید اصلا موضوع مرکزی سیاسی کشور- جنگ انقلابی در حال وقوع- را به میان نیاورد. بعلاوه، یکی از نخستین حرکات حکومت زیر فشار جدید عبارت بود از ممنوعیت هرگونه تظاهراتی در مرکز کاتماندو. در حالیکه احزاب پارلمانی برای تشکیل نوعی مجلس موسسان توافق کرده بودند، بسرعت از خواست برکناری کامل سلطنت و تاسیس جمهوری طفره رفتند.

   سفیر ایالات متحده موریارتی لاف میزدکه «سیاست بوش مبنی بر ارتقاء دمکراسی در سراسر جهان» (!!) درنپال «بشکل درخشانی موفق بوده است» - و این درحالیست که ایالات متحده و انگلستان سال ها سلطنت را برای دست بشمشیر داشتن حمایت کرده وارتش سلطنتی نپال را حتی زمانیکه در مناطق روستائی حمام خون براه انداخته بود، مسلح میکردند. بر طبق شهادت عفو بین الملل، رژیم گیانندرا از نظر ناپدیدکردن ها رویهم دارای بدترین سابقه است. موریارتی متکبرانه اعلام میکند «سلطنت بعنوان  فاکتوری متحد کننده نقش مفیدی را بازی میکند». در موردحزب کمونیست نپال (مائوئیست) موریارتی گفته بایستی به آنها در صورتی  اجازه شرکت در مجلس مؤسسان داده شودکه ارتش رهائیبخش خلق را منحل کنند و خشونت را ردکنند. ریچارد بوچر معاون وزارت کشور ایالات متحده سیاست آمریکا را اینچنین اعلام کرد: « فکرمیکنم ما بایستی تا جائیکه می توانیم با یکدیگر همکاری کنیم...تابتوانیم مائوئیست هاراازجامعه نپال محوکنیم. فکر میکنم این مسئله تا اندازه زیادی موضع دولت های منطقه، منجمله هندوستان است.» 

   مسئله سلطنت برای طبقه حاکمه و پشتیبانان خارجی اش معضل بزرگی است. تاکنون سلطنت ، همراه با ارتش سلطنتی وفادار به آن ستون اصلی نظم ارتجاعی بوده است. در شرایط مشخص نپال « برداشتن» شاه ( کسیکه تجسمی از ویشنو خدای هندوها است)،بدون از هم گسیختگی کل دم ودستگاه ارتجاعی امری آسان نیست – بویژه آنکه رژِیم زیر ضربات جنگ انقلابی درهم شکسته شده باشد. بهرحال، « نقشه الف» گیانندرا در مورد له کردن انقلاب شکست خورده است. اگر« نقشه ب»، که با اتکاء به پارلمان ونقشی کناری برای شاه که هدف شکست انقلاب را نیزمنظور دارد، نیز شکست بخورد، شاید« نقشه ج»امپریالیست ها و مرتجعین شامل نوعی جمهوری باشد. یک نکته مشخص است: دشمنان انقلاب نپال شب و روز با استفاده از هر نوع چماق و شیرینی به امید منحرف کردن انقلاب واستحکام حکومت ارتجاعی جدیدی، فعالیت خواهند کرد.

   هنگام نگارش این نوشته، حکومت کویرالا با حزب کمونیست نپال (مائوئیست) درموردآتش بس نامحدودبتوافق رسیده ومذاکره در بالا ترین سطوح برنامه ریزی شده است. حزب کمونیست نپال (مائوئیست) دربیانیه اش از اولین اعلامیه حکومت جدیداستقبال کرده اعلام میکند: «سخن نگفتن علیه مداخله فزاینده خارجی در سیاست های نپال و ذکر نکردن تجدید ساختمان جامع دولت که برای نپال  مفهوم حق تعیین سرنوشت برای ملل [ستمدیده] را در بر دارد، حتی نزدیک نشدن به مسئله خودمختاری ملی و منطقه ای ودولتی باساخت فدرالی، هیچگونه ذکری از ضرورت زمین به کشتگر و سیاست اقتصادی مستقل نکردن، هیچگونه حرفی از ضرورت احترام به حقوق اساسی خلق در رابطه با آموزش، بهداشت واشتغال نزدن، وهیچ چیزی درموردحق ویژه برای کاست های پایین [دالیت ها،کاست باصطلاح نجس] وزنان نگفتن، کاملا روشن میکند این بیانیه مشکلات اساسی راکه مردم نپال روزانه با آن سروکاردارندحل نخواهدکرد. 

  روزهای آینده برای پیشرفتهای انقلابی در نپال از روزهای پرآشوب آوریل که امتیازات مهمی از شاه گرفته شد کمتر حیاتی نخواهد بود. در واقع، در نپال دو دولت با هم مقابله میکنند ـ ـ دولت کهن نیمه فئودال، نیمه مستعمره وابسته به کل سیستم جهانی امپریالیستی، و رژیم مردمی در مناطق روستائی که  بیش از ده سال است تار و پود آن از سیستم سیاسی نوینی بر مبنای قدرت ارتش رهائیبخش خلق و بسیج توده ها بافته شده است. در این مناطق پهناور هم اکنون نهادینه کردن حاکمیتی نوین ممکن شده است و بسرعت زندگی توده ها را بهبود داده و هم اکنون پروسه دشوار تکامل سیستم اجتماعی متفاوتی را شروع کرده که میتواند در جهت سوسیالیسم و کمونیسم تکامل یابد.

  کافی است تعدادی از ویژگی های کلیدی جامعه نپال را ذکر کنیم تا بفهمیم تغییراتی که جنگ خلق بوجود آورده چقدر رهائیبخش بوده و ببینیم امپریالیستهاومرتجعین برای برگردانیدن چه چیزی این چنین عزم خود را جزم کرده اند. بالاترازهمه، قرنهاست سیستم کاست در جامعه نپال نقشی مرکزی داشته است. قدرت سیاسی، مالکیت برزمین و همچنین تحصیلات عالیه تقریبا بشکلی منحصر بفرد در اختیار هندوهای کاست بالا قرار داشته است درحالیکه اکثریت وسیع کاست های پائین مجبور بوده اند بعنوان دهقان یا کارگر زندگی کنند. علاوه بر استثمار مقید، روبنای فئودالی برای کاست های پائین که حتی ورود به منازل کاست های بالا یا نوشیدن از آب چاه مشترک را ممنوع کرده چیزی جز یک زندگی تحقیرآمیز در برنداشته است. در مناطق روستائی آزاد شده به این سیستم منفور ضرباتی مهیب وارد آمده است. کاست های پائین با سرهای بالا رفت و آمد کرده و نقشی مرکزی در تمامی ابعاد جامعه نوین بازی می کنند، منجمله اعمال قدرت سیاسی در کنار عناصر روشنفکر و انقلابی کاست های بالائی که از زنجیرهای ایدئولوژیکی برهمن ایسم گسست کرده اند. ازدواج بین کاستها، یعنی تابوی نهائی سیستم متکی بر کاست و طبعا امری که قبل از انقلاب کسی چیزی از آن نشنیده بود، هرچه بیشتر امری رایج میشود. ستم بر اقلیتهای ملی در نپال در ارتباط نزدیک با سیستم متکی بر کاست است. در واقع، در مجموع اقلیتهای ملی اکثریت جمعیت نپال را تشکیل میدهند. تحت سیستم ارتجاعی سابق هیچ حقی به این مردم داده نشده بود ـ مدرسه به زبان بومی وجود نداشت. احترامی برای فرهنگ بومی قائل نبودند و قس علیهذا. با شکلگیری نواحی خود مختار در مناطق آزاد شده پایگاهی و به ارمغان آوردن حکومت خودمختار برای بسیاری از ملل ستمدیده، تغییرات عظیمی تا همین حال بوجود آمده است.

   بالاخره، تغییرات عظیمی که درموقعیت زنان ایجاد شده است بروشنی گویای تغییرات انقلابی است که جنگ خلق بوجود آورده است. آنجائیکه راه انداختن ازدواج حتی بین کودکان در گذشته رایج بود، اکنون ممنوعیت اکید علیه ازدواج کودکان وضع شده، و در مناطق آزاد شده حزب مبارزه ای سخت برای قانع کردن مردان و زنان جوان (جهت ازدواج در سنین بالای 18 برای زنان و 21 برای مردان) را به پییشبرده است. ودرحالیکه بی شک افکارعقب مانده هنوزباقیمانده است، هرروزه زنان ومردان بیشتری علیرغم تعلقات کاستی یا ملی یا مخالفت والدین شان بافردی که علاقه دارند ازدواج میکنند- ، مست بازی درملاء عام، که زمانی بلائی بود در مناطق روستائی و اغلب با کتک زدن زنان همراه بود، اساسا از میان برداشته شده است. سابقا زنان معمولا بی سواد و مقید به خانه داری بودند. امروزه تعداد وسیعی از زنان به نیروهای مسلح انقلابی پیوسته و بدون احتساب شرکت گسترده زنان درملیشیا تقریبا یک سوم سربازان ارتش منظم را زنان تشکیل می دهند،. همچنین بسیاری از فرماندهان و رهبران سیاسی زنان هستند.

   تمامی این تغییرات البته تغییرات پایه ای دمکراتیک هستندونه هنوزآن نوع تغییراتی که سوسیالیسم میتواندبه باربیآورد. اما این نیزیک واقعیت است که تحت حاکمیت مرتجعین تابع سلطه سیستم  امپریالیسم جهانی، این پایه ای ترین تغییرات دمکراتیک غیرممکن بوده است.

   بعنوان مقایسه، درهندوستان « بزرگترین دمکراسی جهان» وکشوری از نظر اقتصادی بسیارپیشرفته ترازنپال، بیشتراز90 در صد ازدواج ها، منجمله در بین ساکنین تحصیلکرده شهری، مقید به موانعی که کاست ایجادکرده است، انجام می شود. این نموداری است از دلیل تاکید مائو بر ضرورت انقلاب دمکراتیک نوین تحت رهبری پرولتاریا. وی استدلال کرد انقلاب دمکراتیک نوین دیگر جزئی ازانقلاب بورژوائی نوع کهن نیست بلکه بخشی ازانقلابات جهانی پرولتاریایی میباشد. هدف استراتژیک حزب ازآغازجنگ خلق بانجام رسانیدن انقلاب دمکراتیک نوین وبعدازآن پیشروی بسمت انقلاب سوسیالیستی بوده است.

   بنابراین درحال حاضردوآینده ودودولت در نپال درمقابل هم قراردارند، یکی درمناطق روستائی مستقر است که نماینده دمکراسی نوین است وچشم بسوی آینده سوسیالیستی داردو دیگری نپال کهن است که درزنجیر امپریالیسم، فئودالیسم و سرمایه داری بوروکراتیک و ملتزم به رکاب توسعه طلبان هندوستانی است. مسئله مرکزی انقلاب وتمرکزهرمعضل پیچیده وفراز ونشیب راه انقلاب نپال در این گرهگاه حیاتی  کنونی اینست که کدام قدرت سیاسی نوین برقرارشده ودرسراسرکشورمستحکم خواهد شد.

   از یک نظر وظیفه انقلاب همانند زمانی است که جنگ برای نخستین باردر 12فوریه 1996با نیروهائی کوچک ولی بلندپروازی های عظیم انقلابی ومارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم بعنوان قطب نمای حزب برای یافتن مسیر در آب های ناشناخته وپرخطرشروع شد. مرتجعین لاف زدند که غائله شورشیانی را که از نظر سلاح بسیار فقیر بودند و تنها مسلح به سلاح های بدوی بودند، ظرف 15 روز خاموش خواهند کرد! برای آغازیدن جنگ انقلابی صدر پراچاندرا و دیگر رهبران مجبور بودند نخست سفسطه رویزیونیستی ام بی سینگ را که معتقد بود وضعیت جغرافیای قفل شده ی نپال بین دو غول هندوستان وچین، تداوم جنگ خلق وتکامل آن بسوی پیروزی را غیر ممکن میسازد، رد بنمایند. تکامل بعدی جنگ خلق، همراه بارشد تصاعدی ارتش رهائیبخش خلق هم از نظر کیفی و هم کمی، حقانیت مائوئیست ها را اثبات کرد. اما رسیدن به پیروزی در مقیاس سراسری و حفظ آن کار ساده ای نیست، بویژه با توجه به اینکه ایالات متحده آمریکا، انگلستان، هندوستان و درواقع کل کنسرسیوم دول ارتجاعی موسوم به «جامعه بین المللی» عزمشان را جزم کرده اند تا ازهیچ کاری برای جلوگیری ازظهورنپال دمکراتیک از نوع  نوین، دریغ نورزند. رابطه بین پیشروی انقلاب درنپال دربرابرحلقه محاصره ارتجاعی و حمایت از مبارزه انقلابی درمنطقه و جهان به ورای چارچوبه صرفا اصول وتئوری رفته وبه امری فوری وحیاتی مبدل شده است.

   شک نیست انقلاب درنپال مانندتمامی انقلابات بزرگ ضرورتا ازمیان پیچ وخمهای غیرقابل پیشبینی وغیرقابل انتظارعبورخواهدکرد. امروزه درحالیکه فرصتهای واقعی وهمچنین چالش هاو سختیهای به انجام رساندن انقلاب دمکراتیک - نوین صورت حادتری بخودمی گیرند، حزب با مسائل ومشکلات نوینی روبرو شده است.

   میلیون هامردم ستمدیده درنپال برای آینده ای متفاوت جنگیده اندوامیدهاوآمال شان برای آینده ای بهتررابه انقلاب متکی کرده اند. بویژه درآسیای جنوبی، میلیون هانفردیگربشدت چگونگی شکلگیری تحولات نپال رادنبال میکنند، حس میکنندپیشروی یاعقب نشینی انقلاب در هیمالیابشکلی عظیم برمسیرتاریخ درمنطقه تاثیر خواهدگذاشت. کمونیست های انقلابی درهر کشوری انقلاب نپال رامتعلق بخوددانسته مصمم هستند به انقلاب نپال هرگونه کمکی کرده و با نقشه های خبیثانه امپریالیست هاومرتجعین برای منحرف کردن یاشکست دادن انقلاب، مبارزه بنمایند.

 


 

گزیده هایی از گزارش کمیته مرکزی

حزب کمونیست نپال ( مائوئیست)

قطعنامه سیاسی و تشکیلاتی

برای مطالعه کامل گزارش کمیته مرکزی  ( مصوبه نوامبر 2005) به سایت

www. Cpnm.org  مراجعه کنید.

                                                                                                                    جهانی برای فتح

   2- ارزیابی از اوضاع داخلی و تاکتیک های حزب

   الف) جنگ خلقی که تحت رهبری حزب مان به منظورحل تضادهای خلق نپال باقدرت دولتی طبقه فئودال، بورژوازی بوروکرات - کمپرادور که پایه اش ائتلاف فئودالیسم و امپریالیسم است، آغاز شد، این دوره ده ساله موجب تغییرات گسترده ای در توازن قدرت سیاسی ملی شده است. دولت کهنه ازکل مناطق روستایی کشوربیرون رانده شده است در حالیکه جمهوری ملی ومناطق خودمختار و قدرت های محلی، هرچنددرمراحل ابتدایی ازتکامل خود، تولد یافته اند. قدرت خلق در امتداد با شرایط خاص نپال بتدریج درجهت تشکیل دولت مرکزی جمهوری فدرال خلق درحال پیشروی است. ارتش رهائیبخش خلق، بعدازعبور از مراحل دفاع و تعادل استراتژیک علیه قدرت نظامی دشمن واردمرحله تعرض استراتژیک  شده و اولین نقشه خود را به مرحله اجرا درآورده است. امروز این مسئله جنبه عمده اوضاع داخلی را تشکیل می دهد.

   ب) هنگامیکه کنفرانس دوم سراسری حزب ما به یک  سنتز ایدئولوژیکی دست یافت و  تاکتیکهای سیاسی و نظامی آن  باعث تشدید پیشرفتهای کمی و کیفی تکامل جنگ خلق شد، در نتیجه  تضاد بین بخشهای لیبرال و سخت جان دولت کهنه نیز حدت یافت.

    اولین انفجارچنین تضادی بشکل "قتل عام  هولناک نارایان هی تی" پدیدار شد. این قتل عام در جوهر خود نتیجه توطئه گری، شورش و پیروزی بخش سخت جان دولت بود که تحت رهبری  عناصرمصمم فئودالها علیه بخش لیبرال صورت می گرفت.  اینکه در واقع آن قتل عام عمدتا علیه جنگ خلق ونیزدستاوردهای تاریخی جنبش توده ای درسال 1990بود، چون روز روشن است. حزب مابراساس یک تحلیل سیاسی درهمان زمان اعلام کرد که  قتل عام  توسط شاه قلابی گیانندرا و باند فئودالش با حمایت برخی قدرت های ارتجاعی خارجی و عمدتا امپریالیسم آمریکا صورت گرفته است.  با توجه به شرایط امروز که گیانندرا شاه از طریق یک کودتا حکومت دیکتاتوری نظامی خودکامه خود رابرکشور تحمیل کرده است و امپریالیسم آمریکا که خودش را پیام آور دمکراسی بر سراسر جهان می داند بر احزاب سیاسی پارلمانی برای تسلیم در مقابل شاه خودکامه فشار می آورد،  درستی تحلیل اولیه ما را بوضوح نشان میدهد. حزب ما بصورت جدی این واقعیت را درک میکرد که قتل عام شاهانه نیز بطرف احزاب پارلمانی که دردولت کهنه شرکت داشتند، نشانه رفته بود.

به این علت بلافاصله احزاب پارلمانی و جامعه مدنی رابه کاروجبهه مشترک علیه خودکامگی فئودالها دعوت کرد و در این راه ابتکار را بدست گرفت. اما

این دعوت و ابتکار بخاطرخصلت طبقاتی، کوته بینی و تنگ نظری های منافع احزاب مهم پارلمانی نتوانست شکل مشخصی بخودبگیرد. امروزحدودچهارسال بعد از کودتای سلطنتی اول فوریه، درجو موجود و فشار شرایط،  امکان ساختن چنین ائتلافی بطور فوق العاده ای افزایش یافته و حزب ما نیز ابتکار را بدست گرفته است تا در آن جهت به پیش رود.

   ج) هماهنگ کردن درگیری های سیاسی و نظامی و استفاده صحیح از تضادهای بین گروههای مختلف دشمن بخش جدایی ناپذیر تاکتیکهای مابوده است. با ارزیابی عینی از توازن قوای بین المللی و تجربه پنج سال جنگ خلق، دومین کنفرانس سراسری حزب ما تصمیم تشکیل دولت موقت وانتخابات مجلس موسسان به مثابه تاکتیک سیاسی را اتخاذ کرد. قبل از اینکه این تاکتیک به اوج نتایج مثبت خود برسد، « قتل عام ناریان هی تی» به منصه ظهور رسید و تغییرات عظیمی رادرصحنه سیاسی کشور موجب شد. رهبری حزب باتدوین تاکتیک سیاسی منطبق برشرایط نوین برلزوم تشکیل دولت موقت، انتخاب مجلس موسسان و نهادینه کردن جمهوری، تاکید نمود. حزب با در نظر گرفتن این مضمون وتاکید براتحادجنبش حول تشکیل مجلس موسسان و جمهوری، برمباحثات خود با احزاب پارلمانی مختلف در سطح رهبری افزود. قابل تذکراست که شعار تشکیل جمهوری، نه به معنی تشکیل جمهوری دمکراتیک نوین بوده ونه به معنی تشکیل جمهوری پارلمانی بورژوازی، بلکه شعاری بود برای تشکیل جمهوری چندحزبی توسط مجلس موسسان که بتواندبا انگشت گذاردن برمسایل طبقاتی، ملی، محلی وسلطه جنسی درکشور تغییرات گسترده ای رادرساختاردولت ایجادکند. خلاصه تغییراتی راکه حزب ازطریق مجلس موسسان خواهان آنست، از طریق پیشنهادات تیم مذاکرات حزب ما، روشن شده است. روشن است که همان شعار تشکیل جمهوری بعدا با اضافه کردن ترم مورد علاقه عموم "دمکراتیک" به عنوان جمهوری دمکراتیک مطرح شده است.

   د) اینک شعارتشکیل حکومت موقت، انتخابات مجلس موسسان و تشکیل جمهوری دمکراتیک که حزب ما با توجه به توازن قوای ملی و بین المللی ، فرموله کرده است، شعار تاکتیکی است که به منظور راه حل سیاسی از پیش برای آینده در نظر گرفته شده است. برای اینکه در مورد این اصل که تاکتیک باید در خدمت استراتژی باشد، روشن بمانیم، حزب ما این جمهوری دمکراتیک را نه به مثابه جمهوری پارلمانی بورژوایی می بیند و نه مستقیما به مثابه یک جمهوری دمکراتیک نوین. این جمهوری با بازسازی گسترده تشکیلاتی قدرت دولتی به منظور حل مسایل مربوط به طبقات، ملیتها، محلی و سلطه جنسی در کشور، نقش جمهوری چند حزبی انتقالی را ایفاء خواهد نمود. مسلما طبقه ارتجاعی و احزابش تلاش خواهند نمود تا این جمهوری را به سمت پارلمانیسم بورژوایی ببرد، در حالیکه حزب ما، حزب پرولتاریا تلاش خواهد نمود که آنرا بسمت جمهوری دمکراتیک نوین سوق دهد. اینکه دوره انتقال چه مدت به طول خواهد انجامید، چیزی نیست که بتوان با اطمینان از قبل تعیین کرد.  روشن است که این مسئله بستگی به اوضاع ملی و بین المللی و توازن قدرت دولتی دارد. تا جاییکه به شرایط کنونی مربوط است این شعار نقش مهمی برای متحد کردن همه نیروهای مخالف سلطه مطلقه شاه دردولت کهنه ایفاء میکند چراکه دشمن مشترکی هم برای  نیروهای انقلابی و هم برای نیروهای پارلمانی میباشد. این درک که شعار تشکیل مجلس موسسان و جمهوری دمکراتیک تنها یک مانور سیاسی و دیپلماتیک است که نمی تواند به مرحله اجرا درآید، و یا این درک که این یک شعار استراتژیک است که نمی تواند تغییر یابد یا به عبارت دیگر قابل اجرا در هرشرایطی است، هردو نادرست هستند.

   درشرایط مشخص کنونی امروز، حزب ما رهبری خود را تنها از طریق برخوردمصممانه، فعالانه ومسئولانه به مسئله تشکیل دولت موقت، انتخابات مجلس موسسان وتشکیل جمهوری دمکراتیک و همچنین بازسازی  گسترده قدرت دولتی ومتحدکردن کل نیروهای جمهوری خواه مخالف پادشاهی خودکامه فئودالی از طریق مبارزه، اعمال خواهد نمود. بعد از فروپاشی سلطه شاه در دولت کهنه، این شعار می تواند نقش مهمی را در مسایل سیاسی آینده  کشور و درخدمت راه حل مسالمت آمیز جنگ داخلی بازی کند. این شعار به درستی روحیه خلق را برای تغییرات و صلح منعکس میکند، این شعار میتواند دروازهای راه حل مسالمت آمیز جنگ داخلی را باز کند، و در نتیجه میتواند نقش مثبتی را برای تدارک قیام نیر بازی کند. بنابراین حزب برای رساندن این پروسه به نتیجه منطقی اش باید ابتکارعمل فعالانه و متحدانه ای را اتخاذ کند.

   ه) اعلام آتش بس یک جانبه ای که از طرف رهبری حزب به مدت سه ماه اعلام شد، نشان دهنده حسن نیت، حس مسئولیت و حساسیت حزب نسبت به راه حل سیاسی دمکراتیک و روح صلح طلبانه توده های مردم  در پرتو نوینی بود، که به اجرا گذارده شد. استقبال صمیمانه و برخوردهای مثبت از جانب همه نیروهای سیاسی و توده ها در همه سطوح و بخش ها، در داخل و خارج از کشور، که خواهان حل سیاسی و برقراری صلح می باشند، حزب ما را به برخود بیش از پیش مسئولانه تر ترغیب کرده است. مهمتر از همه این که آتش بس، نقاب صلح گیانندرا شاه را که چهره جنگ طلبانه و جنایتکارانه  و خودکامه خود را در پشت آن پنهان کرده بود از هم دریده و در برابر توده های وسیع و همچنین جامعه جهانی عریان و افشاء نموده است. گیانندرا شاه که قادر نبوده است چهره جنایت بار خود را در مجمع عمومی سازمان ملل نشان دهد. درحالیکه تنها میتواند میان دایره امنیتی بالایش چند قدم نمایشی بردارد، حالا او افراد دور و برش راباگفته های احمقانه ای چون «کارهای نادرستی با پولهای خارجی (توسط مقامات کنونی) درکشور انجام می شود» سرگرم میکند. حتی علیرغم خواست روشنفکران و توده های وسیع در داخل کشور و از سازمان ملل گرفته تا جامعه جهانی برای تلاش در جهت ایجاد صلح و یک راه حل سیاسی، گیانندرا شاه و باند فئودال مطلقه اش، بزدلانه با بهانه اینکه " آتش بس نمی تواند قابل اعتماد باشد" به ارتش سلطنتی در این زمان دستور داده تا درکشتار، دستگیری وشکنجه کادر های مائوئیست و مردم در سراسرکشورفعال باشند.  گرچه  انگیزه پنهانی او این بود که بصورت ناشیانه ای چهره خودکامه و خون آشام خود را با مجبورکردن ما به لغو آتش بس بپوشاند، و در همان حال به اشاعه این چرندیات بپردازد. این واقعیت اینک در پیشگاه کل خلق نپال و خلقهای جهان افشاء شده است. حزب ما مصمم است تا مسئولیت خود به منظور ایجاد راه حل سیاسی و خواست صلح طلبانه مردم را بدون اعتنا به حرکات تحریک آمیز دشمن به پیش ببرد.

    اینک باند فئودال و خیانت کار ضد ملی و ضد مردمی گیانندرا شاه در پشت نقاب دخالت خارجی و ناسیونالیسم پنهان شده است، و در تلاش ایجاد  قتل عام هولناکی علیه جنبش ملی و دمکراتیک چند حزبی واقعی نپال، میباشد. اوضاع آنچنان حاد میباشد که خطر ایجاد طوفانی بزرگ در پایتخت و شهرهای بزرگ در آینده ای نزدیک قابل رویت است. زنگها برای اینکه تاریخ نقطه عطفی را پشت سر بگذارد، بصدا در آمده اند.

   درچنین شرایطی حزب ما، حزب پرولتاریا به تعیین تاکتیکهای خود و رسیدن به اوج سازش ناپذیری همراه بانرمش  خود می رسد، و باید قادر شودکه نقش خود در تاریخ را به انجام برساند. در اوضاعی که با لحظه ها تغییر مییابد، اگر حزب پرولتاریا درحقیقت، ازساختن مقر فرماندهی که قادر به قبول هر گونه تصمیمگیری های خطرناک است، و ساختن رده های حزب و ارتشی که این تصمیم را استوارانه بدون قید و شرط به مرحله اجرا بگذارند عاجز بماند، آنگاه طوفان بزرگی که دور نیست همه چیز را در هم خواهد کوبید و تخریب خواهد کرد. این طوفان به هیچگونه دگم و جان سختی توجهی نخواهد کرد. اگر حزب  نتواند با تغییرسریع حرکاتش در راستای تحولات سریع وقایع عینی، کنترل خود بر وقایع را اعمال کند آنگاه در مقابل خطر از دست دادن اعتبار خود در تاریخ قرار خواهد گرفت. در این شرایط همه احزاب سیاسی در کشورما درمعرض آزمایش خطیر و تند و تیزی قرارخواهند گرفت. قضاوت اینکه چه کسی درپروسه این آزمایش تند و تیز به خاکستر تبدیل خواهد شد و چه کسی موفق بیرون خواهدآمد، بسیار بیرحمانه خواهد بود. بنابر این در این لحظات حساس وحیاتی، اتحاد قدرتمند حزب برای حفظ آمادگی کامل خودبرراس امور، ضروری است.

   و) حزب نباید اجازه دهدواجازه نخواهدداد که این واقعیت تاریخی ناروشن بماند که  خصوصیت اصلی امپریالیسم و انقلاب پرولتری (مواجه بودن با) ائتلاف فئودالیسم و امپریالیسم است. کمکهای اقتصادی، سیاسی و نظامی طبقه حاکمه امپریالیسم آمریکا و توسعه طلبانه هند به ارتش سلطنتی که در خدمت کاخ فئودالها قرار دارد، برای تحت ستم قراردادن جنبش دمکراتیک مردم باقوت هرچه تمامتر توجیه گر این واقعیت تاریخی در مضمون نپالی آن است. حتی بعد از اول فوریه 2005، فشاری را که امپریالیسم آمریکا بر احزاب سیاسی میآورد تابا پادشاهی فئودالی که تنهابراساس ترور نیروهای ارتش سلطنتی خود را برپا نگاه داشته، موافقت کنند، روشنگر عمق این ائتلاف است.

   حتی در زمانیکه افکار عمومی امروز به نفع برگزاری انتخابات مجلس موسسان شکل گرفته است، روشن است فشاری که از جانب مراکز قدرتهای خارجی اعمال میشود، عامل عاجز ماندن 7 حزب سیاسی ازرها کردن شعار سازشکارانه احیاء پارلمان است. شعار برقراری دوباره پارلمان در شرایط کنونی نپال نه تنها میتواند به مثابه بهانه ای برای توافق این احزاب با شاه باشد بلکه همچنین میتواند ابزاری برای حفظ خود شاه در آخرین مرحله باشد. دلیلی که درپشت ادامه چنین اوضاعی قراردارد، میتواند ترس امپریالیستها و تا حد زیادی رهبران احزاب پارلمانی از این باشد که ممکن است مائوئیستها بعد از تشکیل مجلس موسسان و جمهوری مستقیما دست بالا را کسب کنند. آنها اصرار دارند که ارتش رهائیبخش تحت رهبری حزب و سلاحها مشکل اصلی میباشند. هرکسی میتواند به سادگی راز پشت این مسئله را دریابد که فئودالها و رهبران امپریالیستها تا زمانیکه ما با رها کردن جنگ خلق به سیاست مسالمت آمیز نپیوسته ایم، یعنی تا زمانیکه تسلیم نشده ایم، ما را باور نکنند، اما اینگونه حرفها از جانب رهبران احزاب پارلمانی، که دم از دمکراسی کامل یا جمهوری میزنند، تنها میتواند حرفهای احمقانه ای باشد.

   چشم بستن بر ضرورت تاریخی خلع سلاح کردن ارتش سلطنتی که کارش دفاع از سلطنت مطلقه از طریق بر زمین افکندن جنبش دمکراتیک خلق و دستاوردهایش از 250 سال تا کنون بطور عام و شش دهه گذشته بطور خاص بوده است، تنها میتواند حمایت از فئودالیسم و امپریالیسم تلقی شود. هیچ جمهوری هرگز در تاریخ وجود نداشته است که بدون انحلال و شکست ارتشی که در خدمت پادشاهی بوده است، برقرار شود و نپال نمیتواند از آن مستثنی شود. در شرایطی که حزب ما با احساس مسئولیت عمیق نسبت به مردم و دمکراسی، بازسازی ارتشی منطبق با خواست انتخابات (از طرق مسالمت آمیز) مجلس موسسان و تحت نظارت سازمان ملل متحد یا هر نهاد بین المللی قابل اعتماد را اعلام کرده است، نشان میدهد که ارتش خلق نه تنها مانعی در مقابل صلح و دمکراسی نیست بلکه در خدمت آنست. علیرغم این مسئله در بطن اوضاعی که امپریالیست ها تلاش دارند بین شاه مطلقه و احزاب پارلمانی ائتلاف ایجاد کنند، گیانندرا شاه با بیرحمی و سخت جانی فئودالی تلاش دارد که همه چیز را با زور و قدرت ارتش سلطنتی در هم بکوبد. در اوضاع نا روشنی، تردید سیاسی و رفتار سازشکارانه و خیانت آمیز رهبران احزاب پارلمانی، حزب ما نباید در دام توهم ذهنی که گویا بعد از فروپاشی پادشاهی، جمهوری از درون مجلس موسسان بدون هیچ مشکلی و براحتی ظهور خواهد کرد اسیر شود و اسیر نخواهد شد.  تا زمانیکه ستون فقرات ارتش سلطنتی با گسترش جنگ خلق به سطح نوینی در هم شکسته نشده است، تا زماینکه وحدت حزب ما از طریق تکامل ایدئولوژیک، سیاست، نقشه و برنامه و رهبری تحکیم نشده است، تا زمانیکه جنگ خلق و مناسبات میان مردم بر پایه آموزش خلق تکامل نیافته است، انتظار هرگونه تغییری از دیگران نادرست خواهد بود. حزب ما معطل تاکتیک متحد کردن همه نیروهایی که می توانند برای یک راه حل سیاسی متحد شوند، نخواهد شد، بلکه در عین انجام آن هرگزاز وظیفه خود برای پیشروی قدرتمند در مسیر ابتکارعمل انقلابی مستقل منحرف نخواهد شد. با درک این واقعیت که تکامل جنگ خلق ایجاد راه حل سیاسی را تقویت کرده است، کل حزب، ارتش رهائیبخش خلق و قدرتهای خلق، و تحکیم آنها بر حول محور ارتقاء جنگ خلق به نقطه مرتفعتر نوینی تمرکز داده خواهد شد.

 


 

نپال ـ تیم های بین المللی یاری دهنده  ساختن راهی بسوی آینده

حکومت خود مختار جمهوری

خلق ماگارات، نپال                                                         22 ژوئن 2005

به.............................................

جنگ خلق عظیمی که مسئولیت ساختمان نپال نوین مستقل و پیشرفته، بری از استثمار و ستمگری فئودالی و امپریالیستی را برعهده گرفته است، وارد دهمین سال خود شد. امروزه، جنگ خلقی که تحت رهبری حزب کمونیست نپال (مائوئیست) و به ابتکار خلق کبیر نپال انجام شده هژمونی دولت کهن را در سراسر مناطق روستائی نپال نابود کرده است و نه تنها از طریق ساختمان و پراتیک قدرت نوین خلق امپریالیسم را به چالش گرفته بلکه پیامی قدرتمند و انرژی تازه ای برای توده های زحمتکش در سراسر جهان فراهم آورده است.

انقلاب نه تنها کهنه را نابود کرده؛ بلکه،همزمان نو را نیز خلق کرده و ساخته است. امروزه، کارهای کلان سازندگی با ابتکار مستقل و خلاق چندین لک (صدها هزارنفر) در نواحی آزاد شده بوسیله جنگ خلق گواهی بر این واقعیت است. در اتحاد و نیروی کار توده ها جسارت، انرژِی و خلاقیت غیرقابل سرکوبی وجود دارد که میتواند جهان را بتکان در آورد. این سرچشمه واقعی ساختن تاریخ است. ترغیب فعالیت و شرکت توده ها در ساختن «راه جانباختگان» ، جاده ماشین روئی بطول 91 کیلومتر، به ابتکار حکومت خودمختار جمهوری خلق ماگارات که منتخب مردم است در منطقه اصلی پایگاهی جنگ خلق، تاییدی بر واقعیت است.

تاکنون، صدهزار نفر، نیروی کار یک میلیون روز کار را برای ساختن این راه بکار برده اند. علاوه بر این، ارتش رهائیبخش خلق، تشکلات توده ای، جبهه ها و ادارات مختلف نیروی کار خود را برای ساختن این جاده بکار گرفته اند. تقریبأ 35 در صد از کل طول راه تا کنون تکمیل شده است، و وسائل موتوری در 14 کیلومتر بخش اولیه رفت و آمد میکنند. در ماهیت امر، کار ساختن راه ماشین رو نه تنها بنفع خدمات حمل و نقل توده ها در منطقه اصلی پایگاهی است بلکه همچنین به یک ویژگی اساسی جنگ خلق نپال، یعنی تغییر زندگی خلق، تبدیل شده است و همچنین رای و احساسات باز پرولتری، وحدت کبیر توده های کارکن و انترناسیونالیسم را در معرض دید قرار میدهد.

یقینأ از نظر عملی انجام موفقیت آمیز چنان نقشه عظیمی از سازندگی گرچه غیر ممکن نیست ولی بسیار سخت است. یاری توده ها نه تنها از این ناحیه خودمختار، بلکه تمامی ملت و جامعه بین المللی نیزبرای این کار ضرورت دارد. و بنابراین، ما همه را فرا می خوانیم که از هر گونه حمایت مادی و معنوی برای انجام چنین وظیفه بزرگی که دارای اهمیت عظیم و تاریخی است، دریغ نورزند.

 

سانتوش بودا مگار

 مسئول، حکومت خودمختار جمهوری خلق ماگارات، نپال 

 

 

در پاسخ به فراخوان حکومت انقلابی و محلی ماگارات تا کنون دو تیم برای شرکت و همراهی با مردم نپال در ساختمان راه "جانباختگان" به نپال سفر کرده اند. متن زیر خلاصه ای از گزارش نخستین تیم است که به منظور نشر مختصرا تصحیح شده است. برای دیدن متن کامل به سایت  aworldtowin.org مراجعه کنیدـ جهانی برای فتح

      اولین بریگاد بین المللی کمک به ساختمان جاده در منطقه آزاد شده رولپا واقع در غرب- نپال، که شامل هفت داوطلب از استرالیا، بریتانیا، کانادا، کلمبیا، آلمان و نروژ بود در نوامبر 2005 به این منطقه سفر کرد. ما هزاران مایل مسافرت کردیم تا دوش بدوش مردم در ساختن این جاده در این منطقه سهم بگیریم. جاده ای که به مثابه بخشی از تلاش های قدرت نوین انقلابی

 برای ساختن اقتصادی مستقل و رها از زنجیر

های سلطه امپریالیستی بود.

    بریگاد بخوبی میدانست رژیم گیانندرا شاه پارلمان را در سال گذشته منحل و قدرت را در دست سلطنت فئودالی متمرکز کرده بود و در حال انجام جنگ تبهکارانه ضد ـ چریکی است و اینکه ما باید از پست های بازرسی ارتش برای رسیدن به مقصدمان بگذریم. رژِیم با بدست آوردن بدترین سابقه در امر ناپدید کردنها و اعدام های بدون محاکمه و بکار بردن دیگر شیوه های خونین اختناق، خود را "مشخص" کرده است. ما همچنین ایده هایی در مورد عزم و جزم مردم نپال برای ساختن آینده ای نوین داشتیم، و مشتاقانه در صدد بودیم تا ببینیم آنها به چه چیزهائی نائل آمده اند، و اینکه دوش بدوش آنها در این پروژه حیاتی در خدمت به تکامل همه جانبه منطقه خودمختار، تلاش کنیم. 

درحالیکه در نپال هیمالیا هرگز آنقدرها دور نیست، این آن نوع سفری نبود که بسیاری از توریست ها انجام میدهند. هرکس به مناطق آزاد شده سفر کند باید از پست های در حال گشت نظامی، جائیکه هر اتفاقی می تواند رخ دهد، عبور کند. اتوبوس هایی که بسوی این منطقه می روند توسط سربازان جوان مسلح به مسلسل متوقف میشوند. آنها به داخل اتوبوس میآیند و مسافرین را به زور پیاده می کنند تا اثاثیه هایشان را بازرسی کنند. اگر هر فرد نپالی بعنوان مائوئیست ـ یا "مظنون به مائوئیست" تشخیص داده شود، او را جدا کرده با خود میبرند... یا به زندان و یا بعضی مواقع در همان حوالی اعدام میکنند. سربازانی که در اطراف مناطق آزاد مستقر شده اند از افراد برگزیده  ارتش سلطنتی نپال میباشند. این سربازان شدیدا در جنگ خبره شده، سپاهیانی منسجم هستندکه با بهترین سلاحهای ارتش مجهز  شده اند.

   آدم میتواند ویژگی دستچین بودن آنها را از ظاهرشان تشخیص دهد: نه تنها شرور و متکبر هستند، بلکه نسبت به سربازان معمولی درشت تر بوده  تغذیه بهتری دارند. آنها همچنین سهم بیشتری در ایجاد وحشتی که رژیم بدلیل آن بارها از طرف گروه های حقوق بشر در همه جای دنیا محکوم شده است، مسئولیت دارند.

   هنگام رسیدن ما به تیله بازار، حدود 250 نفری جمع شده بودند تا بیشتر در مورد اعضای بریگاد بشنوند، و احساسات شان را ابرازکنند. اعضای بریگاد به جمعیت سراپا گوش گفتند چه چیزی ما را ترغیب به آمدن به آن راهی به آن دوری کرده است. هنگامیکه می خواستیم شب نخست به رختخواب برویم، جملگی در این احساس شریک بودیم که در حال ورود به تجربه ای متفاوت از هر آنچه در گذشته داشته ایم، می باشیم.

   منطقه ایکه بریگاد به آنجا رفت، بخشی از جمهوری خودمختار ماگارات است، که موجودیتش را ارتش رهائیبخش خلق تحت رهبری حزب کمونیست نپال (مائوئیست) در سال2003 بعداز بیرون راندن ارتش سلطنتی نپال اعلام کرد. ماگار ها یکی از چند اقلیت ملی ستمدیده در نپال هستند. در سطح کشور، تشکیل جمهوری جدید محلی ماگارها در یکی از پیشرفته ترین مناطق پایگاهی در نپال حادثه ای مهم محسوب می شود. چرا که به  قرن ها بی عدالتی که مردم آنجا متحمل شده بودند پایان داد، و ما نمونه های بسیاری از تجلی این غرور را مشاهده می کردیم.

***

یک برنامه کاری همراه با سازماندهندگان امورمربوط به جاده ریخته شد. که اساسا تعیین میکرد ما در کدام قسمت جاده و چه مواقعی و با کدام گروه ـ خانواده های کسانیکه در جنگ انقلابی در گیر میباشند، دهقانان بومی، اعضای ارتش رهائیبخش خلق و غیره ـ کار کنیم. زمان معینی نیز برای بحث با گروه های مختلف در نظر گرفته شده بود. به اعضای بریگاد گفته شده بود ساختمان راه در آن دوره با سرعت حداکثر به پیش نخواهد رفت، زیرا زمان دروی محصول بود. انجام موفقیت آمیز درو برای معاش مردم بویژه در ماه های زمستانی که در پیش بود، حیاتی بود. لذا در هنگام بسیج داوطلبان  این نکته در نظر گرفته شده بود. بهمین دلیل حکومت انقلابی از هر خانواده تقاضا کرده بود که سعی کنند فقط یک داوطلب معرفی کنند بقسمی که معاش خانواده در کل تضمین شود.

***

 نوع تکنیکی که بکار گرفته میشد ما هرگز قبلا ندیده بودیم. وقتی ما بر سر جاده که مردم در حال کار کردن بودند رسیدیم، حدودا صد نفر سخت در حال کار کردن بودند.  بدوا ملتفت شدیم دسته هائی از مردان جوان اطراف کوه ها را با دیلم های فولادی بلند گرفته در حال جابجا کردن صخره های بزرگ بقصد صاف کردن گذرگاهی برای راه بودند. ابتدا باورکرده نمی توانستیم که این کار شدنی باشد. صخره ها بزرگتر از آن بودند که تسلیم جلو عقب کردن های جوانان بشوند. ولی مردان جوان تجربه بسیار زیادی داشتند، و بزودی وقتی صخره ای غول آسا از جایگاهی که سالهای سال در آن جایگزیده بود غلطانده شد، فریادهای شادی به آسمان بلند شد.

   در لحظه ای، شاید الهام یافته از مساعی تازه واردین، ساپانا، زن جوانی با نامی رزمی به معنای " رویا"، با لباسی سراسر سرخ ظاهر شده و شروع به خواندن سرود انقلابی فراموش نشدنی کرد. در حالیکه اعضای بریگاد به اطراف، به محیطی با کوهستان های پر جبروت در فاصله ای دور، به باریکه شالیزارهای برنج در دامنه های کوه ها، به تک درختان سروی که در ابرها فرو رفته بودند، به آن سرود زیبائی که به آسمان ها بلند شده، و مردمی از آنهمه جای دنیا و آنهمه شیوه های مختلف زندگی که قلب و روح خود را بخاطر آن انگیزه پر ارزش وقف این تلاش مشترک کرده اند، نگاه می کردند، هیچکدام از ما نمی توانست عمیقأ به تکان در نیآید.

   بخصوص بعضی از تکنیکهای کار سخت بودند. بعنوان مثال، نه یکنفر بلکه دو نفر با یک بیل کار میکنند. طنابی به بالای تیغه بیل بسته شده، و همانموقع که نفر اول بیل را عمیقأ در زمین فرو میبرد، نفر بعد طناب را برای برداشتن حداکثر خاک، به بالا می کشید. بدست آوردن ریتم کار خیلی سخت بود ـ اگر کسیکه طناب را در دست داشت زودتر از موقع بالا میکشد، کسیکه بیل را در دست داشت خاک کمتری بر میداشت که بصورتش پاشیده میشد ( بیشتر باعث قهقهه بود)، و اگر باندازه کافی زود نمیکشید بیل از زمین در نمی آمد.

***

   در خلال یک نشست اعضای بریگاد با لیلا دارپون، مرد مسن 65 ساله ای از ملیت ماگار از اهالی کورشاوان صحبت کردند. وقتی از او پرسیدیم برای چه آمده است، وی گفت "ما اینجا برای خودمان آمده ایم. نسبت به کاری که انجام میدهیم احساس خوبی داریم. بما کمک خواهد کرد. گرچه خیلی پیر هستم. اگر بتوانم فقط چند تا سنگ بردارم، خوشحال خواهم بود. وقتی جوان بودم خیلی سخت کار میکردم، ولی این کار فرق میکند، کاری است خاص."

   این کار واقعا نیروی بدنی احتیاج داشت و زنان بسیاری در آن نیز شرکت داشتند. وقتی همان سئوال را تکرار کردیم، ایما کوماری 43 ساله مادر سه بچه توضیح داد، "من هنوز بی سواد هستم، چیز زیادی راجع به کتابها نمی دانم. ولی می دانم که ساختن این راه چیز خوبی است. ما درحال ساختن کشوری نوین هستیم. قبلا تهیه نمک و لباس چند روز طول میکشید، اما از طریق این راه جدید ما می توانیم اینکار را ظرف چند ساعت انجام دهیم."

   دربار و برخی از رسانه ها سعی کرده اند با اکاذیب خود سهم گرفتن درساختن راه را بعنوان "کار اجباری" معرفی کنند. آنها تلاش کرده اند تا بصورت زننده ای آنرا با سیاستهای رژیم پل پوت در کامبوج مقایسه کنند و در کل بازهم همان نوار  "ضدتوتالیتاریستی" (ضد خود کامگی) خود را بگذارند. ولی از مشاهده و صحبت با مردمی که در کار سهم می گرفتند، آنگونه که بصورت بی نظیری شوخ طبعی را با جدیت و تعهد به کار ترکیب می کردند، هیچگونه آثاری از "زور" قابل رویت نبود.

 

***

   بهر صورت، تلاش برای کندن این راه از میان این زمین سخت  باعث ایجاد بند محکمی در میان مردم شده است. هر حکومتی یکی پس از دیگری وعده ساختن آنرا داده اند ـ ولی هر طوری بود هرگز پولی برای ساختن آن فراهم نشد، یا اگر شده باشد، در جیب گشاد سیاستمداران فاسد غیب شده است. گذشته از آن، چه کسانی قرار بود از آن سود ببرند؟ فقط مشتی دهقان در سرزمین های  دورافتاده ـ که البته این انگیزه ای کافی برای اشراف و برگزیدگان ساکن کاتماندو، نبود. لذا کاری که هیچ حکومت متکی به غرب علیرغم صدها میلیون دلار کمک خارجی هرگز قصد انجامش را نکرد، اکنون خود مردم، مردمی که توسط رهبران جدیدشان بسیج شده اند در حال ساختن آن هستند.

   مکررا از تیم در مورد اوضاع در کشورهای خود ما علی الخصوص در مورد مسئله زنان سئوال می شد، و مردم از هر چیزی که ما می گفتیم یادداشت برداری میکردند. مردم محلی نیز خیلی مشتاق بودند به ما  پروژه های دیگری را که بر رویش کار میکردند نشان دهند. درهمان نزدیکی ها یک " کمون نمونه" و دو "مدرسه نمونه" وجود داشت ـ ولی همان نزدیکی ها به حساب مناطق روستائی نپال یعنی چندین ساعت پیاده روی، که دیدار از آنها را بدلیل مدت اقامت کوتاه برای ما غیرممکن میکرد. آنها همچنین مزرعه پرورش ماهی بزرگی براه انداخته بودند که چیز تازه ای در این بخش از کشور بود. این مزرعه با کمک مردم ساکن منطقه آزاد شده دیگری که ایننوع فعالیت در آن معمول تر بود، بوجود آمده بود. ما آنرا دیده و خیلی خوشحال بودیم که مستقیما از محصول آن بهره مند می شدیم ـ یکی ازاعضای بریگاد برای خرسندی خاطر کارکنان جدید مزرعه ماهی  گفت "این بهترین نوع ماهی است که تا بحال خورده است".  

   چیز تازه دیگری که دیدیم و وجودش تحت رژیم کهن غیرممکن بود. زمانی بود که یک روز عصر یکی از اعضای بریگاد بدجوری مریض شد، مهمانداران ما برای یافتن "دکتر پابرهنه"، روستائی جوانی که تحت رژیم نوین آموزش های اساسی پزشکی را دیده بود، در تاریکی شب بیرون رفتند . آنها ساعت 4 صبح بهمراه پزشک(داکتر) برگشتند، پس از معاینه قطره ای را به بیمار در ساعات معین تجویز کرد و تا روز بعد که حال او بهتر شد، در کنار او باقی ماند. تحت رژِیم کهن بسیاری و یا شاید هم اغلب دکترها زندگی در کاتماندو را که زندگی در آن و دسترسی به طبقه متوسط  آسان تر است، برمی گیزیدند. ولی رژیم انقلابی نوین با توجه به تجربه چین زمان مائو به ایجاد یک سیستم مراقبت های بهداشتی و درمانی پرداخته است که هدفش خدمت به اکثریت مردم نپال، دهقانان در روستاها و اتکاء به بسیج آنها برای حل احتیاجات خودشان می باشد....

***

   وقتی اعضای بریگاد به همه این چیزها نگاه میکردند مسئولیتی قوی تری در آنها برای تقویت همبستگی با مبارزه در نپال پیدا می شد. ـ انقلابی که به ناگهان بدرون صفحات اخبار راه یافته، چهره، نام  و صدای خود را بدست آورد. آنهایی که از کشورهای امپریالیستی بودند از تصور اینکه تهیه اسلحه برای ارتش سلطنتی نپال بوسیله حکومت های خودشان، چون بریتانیا چه معنایی  می تواند داشته باشد، مشمئز می شدند. آیا بمب های خوشه ای و بمب هایی که  پناهگاه ها را در هم می کوبند ، اسلحه های بعدی خواهند بود که علیه مردمی که ما در کنارشان بودیم استفاده خواهد شدـ  به "جرم" اینکه  سرنوشت خویش و ساختن اقتصاد و جامعه ای متکی بخود، را بدست گرفته اند؟

 

 

نه امپریالیسم و نه اسلام-

مصاحبه با رهبر مائوئیست افغانستان

 

   مطلب  زیرگزیده  مصاحبه ای است كه با صدر حزب كمونیست ( مائوئیست) افغانستان یكی از احزاب شركت كننده در جنبش انقلابی انترناسیونالیستی، در زمستان 2006 صورت گرفته است.

ج ب ف

   سوال  -  افغانستان توسط اتحاد شوروی اشغال شد و احزاب حاکم که در آ ن زمان خود را " کمونیست " می نامیدند، حکومت ظالمانه ارتجاعی را بر مردم اعمال می کردند. چه چالش هائی را این مسئله در مقابل کمونیست های حقیقی قرار می دهد ؟

   جواب  - ادعاهای کمونیستی دروغین آ نها در ذات خود نیز زمینه ساز برداشت های غلط بسیاری از توده ها در مورد کمونیزم و کمونیست ها بود و هست. این وضعیت در همان ابتدای سربلند کردن مبارزات ضد رژیم مزدور و مقاومت های ضد سوسیال امپریالیزم شوروی، از لحاظ عینی و ذهنی، فشار های شدیدا مخرب و منفی بر جنبش چپ  و مبارزات شان در افغانستان اعمال نمود و انحرافات مسلط بر آنها را بیشتر از پیش عمق و گسترش بخشید. عمق و گسترش این انحرافات به نوبه خود عامل دیگری شد در جهت تقویت هر چه بیشتر انتی کمونیزم در جامعه و باز گذاشته شدن هرچه بیشتر دست آن در منسوب کردن جنایات سوسیال امپریالیست ها و مزدوران شان به کمونیزم.

   انتی کمونیزم به عنوان بخشی از یک تلاش بین المللی با تمام قوا سعی کرده و می کند که شکست سوسیال امپریالیست ها و مزدوران شان در افغانستان را شکست کمونیزم بنمایاند. البته انتی کمونیزم اسلامی، در دوران حاکمیت جهادی ها و طالبان، نتوانست چهره بهتری نسبت به حاکمیت کمونیزم دروغین سوسیال امپریالیست ها و مزدوران شان از خود نشان دهد. این امر تا حد معینی تاثیرات انتی کمونیزم را تضعیف کرده است. ولی عوامل عینی و ذهنی کشوری، منطقوی و بین المللی معینی کماکان در جهت تقویت آن عمل می کند. همچنان تاثیرات مخربی که ادعاهای کمونیستی دروغین بالای توده ها داشته است کماکان عمل می نماید.  در نتیجه چالش هائی که این امر در مقابل کمونیست های حقیقی در افغانستان قرار داده و می دهد، در شرایط کنونی نیز خود نمائی می کند و پیشبرد مبارزات اصولی قاطع، حوصله مندانه و متداوم را طلب می نماید.

   یکی از این چالش ها بر شکست سوسیال امپریالیست ها و مزدوران شان در افغانستان متکی است و توسط این امر تقویت می شود که جنبش چپ نیز در جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی با شکست روبرو گردید. انتی کمونیست ها از این دو واقعیت این نتیجه گیری را که کمونیزم در افغانستان جای ندارد استخراج کرده و بر ذهنیت بخش هائی از توده ها جا انداخته اند.  بطور مشخص انتی کمونیست های اسلامی این نتیجه گیری را شایع ساخته اند که جامعه افغانستان یک جامعه مذهبی اسلامی است و کمونیزم که مبتنی بر جهانبینی ماتریالیستی دیالکتیکی و ضدیت با مذهب است، در آن جای ندارد. 

   بخش های مهمی از جنبش چپ افغانستان در همان موقع مبارزه و مقاومت علیه سوسیال امپریالیست ها و مزدوران شان با سپر انداختن در مقابل این چالش، بر آمد و پوشش اسلامی را تئوریزه کردند و جزئی از برنامه شان ساختند. بخش های دیگری گرچه از لحاظ تئوریک بر آمد و پوشش اسلامی را برناموی نساختند ولی از لحاظ عملی وسیعا به این کار مبادرت ورزیدند.

   تسلیم طلبان کنونی قبلا منسوب به چپ این موضوع را اینگونه جمعبندی می کنند که جامعه افغانستان یک جامعه نهایت عقبمانده است و تا زمانی که این عقب ماندگی رفع نگردد زمینه پیشبرد مبارزات انقلابی و کمونیستی در آن وجود ندارد.

   یکی از چالش های دیگر شیوع  برداشت نا درست از پیوند انترناسیونالیستی میان کمونیست ها است.

   انتی کمونیزم شایع ساخته است که کمونیزم به عنوان یک " ایدئولوژی وارداتی " در جامعه افغانستان زمینه ندارد و فقط می تواند از طریق تحمیل توسط قدرت یا قدرت های خارجی کمونیستی بر مردمان افغانستان، درین جامعه جای پای متزلزلی داشته باشد.

   وجه معینی از این چالش، اینگونه در مقابل کمونیست های حقیقی قرار می گیرد که آنها فعلا هیچ دولت حامی خارجی ندارند و لذا نمی توانند بدون چنین حمایتی در افغانستان جا باز نمایند و پا بگیرند.

   یکی از چالش های دیگر، اتهام استبداد بر کمونیست ها است. طوری که می دانیم حاکمیت سوسیال امپریالیست های اشغالگر و مزدوران شان در افغانستان یک حاکمیت استبدادی و متکی بر سرکوب توده ها بود.  ظاهر کمونیستی این استبداد و سرکوب در ذات خود نیز خواهی نخواهی دامنگیر کمونیست های حقیقی شده و می شود، کما اینکه انتی کمونیزم به شدت برای تعمیم  آن بالای کمونیست های حقیقی کوشیده و کماکان می کوشد.

   به این ترتیب، چالش هائی که تجربه حاکمیت اشغالگرانه و ظالمانه ارتجاعی سوسیال امپریالیست ها و مزدوران شان در افغانستان، در مقابل کمونیست های حقیقی قرار می دهد، بطور خلاصه در استنتاج غلط ذیل در مورد کمونیزم بیان شده می تواند :

   کمونیزم در افغانستان زمینه ندارد و فقط با تکیه بر استبداد و سرکوب توده ها و یا تجاوز و اشغالگری خارجی می تواند بر مردمان این کشور تحمیل گردد، ولی در آن صورت نیز نمی

تواند بقای دراز مدت و دوامدار داشته باشد.

   طوریکه روشن است این چالش ها بصورت مطلق ویژه شرایط و اوضاع افغانستان نبوده و صرفا دامنگیر کمونیست های حقیقی در این کشور نیست، بلکه تقریبا به عین شکل و یا با تفاوت های کم و بیش معین، دامنگیر کل جنبش بین المللی کمونیستی نیز هست. البته در شرایط کشوری مثل افغانستان که تطبیق گاه مستقیم کمونیزم دروغین سوسیال امپریالیست هاومزدوران رویزیونیست بومی شان بوده است، شدت و گستردگی این چالش ها نسبت به جاهای دیگر بیشتر و وسیع تر است.

    یگانه راه پاسخ دهی درست و اصولی در مقابل این چالش ها، بردن اصولی و جرئتمندانه برنامه کمونیست های حقیقی ( مائوئیست ها ) و بصورت مشخص بردن برنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان  در میان توده ها است تا آنها قادر گردند تفاوت میان این برنامه و برنامه سوسیال امپریالیست های شوروی و مزدوران شان را دریابند.

   سوال  -  چگونه  توده  ها  میتوانند تفاوت  بین برنامه مائوئیست های واقعی و برنامه رویزیونیستها یا سوسیال امپریالیستها را ببینند ؟       

   جواب  -  درینجا سه موضوع کلیدی داریم و دو عرصه مبارزاتی :

 

   سه موضوع کلیدی :

   1  ) : تفاوت میان مارکسیزم – لنینیزم –

مائوئیزم و رویزیونیزم و تفاوت میان انترناسیونالیزم پرولتری و سوسیال امپریالیزم.

  2 ) : تفاوت میان انقلاب دموکراتیک نوین و

 آنچه سوسیال امپریالیست ها و رویزیونیست ها در افغانستان  و همچنان جاهای دیگر بنام انقلاب ملی و دموکراتیک، انجام دادند ؛ تفاوت میان درک مائوئیستی انقلاب سوسیالیستی، انقلاب جهانی و حرکت بسوی کمونیزم  و آنچه رویزیونیست ها و سوسیال امپریالیست ها درین موارد گفتند و انجام دادند.

   3 ) : تفاوت میان استراتژی مبارزاتی  جنگ خلق مائوئیستی که متکی بر توده ها است و استراتژی کودتا گرایانه و یا پارلمانتاریستی رویزیونیستی که متکی بر حمایت های سوسیال امپریالیستی بوده است.

   ما نه تنها در عرصه مبارزاتی تئوریک باید تفاوت میان برنامه خود و برنامه سوسیال امپریالیست ها و رویزیونیست ها را برای توده ها روشن سازیم، بلکه این تفاوت را در پراتیک یعنی در تطبیقات عملی برنامه مان در جامعه نیز برای توده ها نشان دهیم. به عبارت دیگر ما باید اهمیت هر دو عرصه مبارزاتی تئوریکی و پراتیکی را در نظر بگیریم.

   جنبش مائوئیستی افغانستان و جنبش دموکراتیک نوین مرتبط با آن، در دهه چهل خورشیدی، با مرزبندی نسبتا روشن علیه رویزیونیزم و سوسیال امپریالیزم شوروی پا به عرصه وجود گذاشت. این جنبش گرچه نتوانست به یک جنبش توده ئی در میان دهقانان مبدل گردد و بنا به گفته رفیق شهید اکرم یاری ، همین امر یکی از عوامل فروپاشی آن در دهه پنجاه خورشیدی شد، ولی توانست در میان روشنفکران، کارگران و خرده بورژوازی شهری جا باز نموده و به یک جنبش نسبتا وسیع توده ئی مبدل گردد.

   در دوران مبارزه علیه رژیم کودتای هفت ثور (اردیبهشت) و مقاومت علیه اشغالگران سوسیال امپریالیست، شعله ئی ها وسیعا در درون این مبارزه و مقاومت جای گرفتند و در مناطق بسیاری از کشور در میان توده های رزمنده  و مقاومت کننده رفتند. متاسفانه این حرکت توده ئی تقریبا در مجموع به صورت اصولی و درست براه نیفتاد و پیش نرفت. اما با آنهم در طی چند سال اول این مبارزه و مقاومت که شعله ئی ها در آن به اشکال و صور گوناگون حضور فعال داشتند، توده های مناطق تحت فعالیت آنها، ولو بصورت مغشوش، ناقص و حتی در مواردی نادرست، تفاوت میان آنها و سوسیال امپریالیست ها و مزدوران رویزیونیست شان را هم در نظر و هم در عمل دیدند.

   خاطرات این دوره های مبارزاتی هنوز در ذهن بخش های معینی از توده ها وجود دارد و می تواند بمثابه یک میدان قابل اتکای اولیه در فعالیت های توده ئی مورد استفاده قرار بگیرد و در واقع در حد معینی، علیرغم محدودیت ها و عدم گستردگی، بعد از بر آمد جنبش نوین کمونیستی در طی بیست سال گذشته مورد استفاده قرار گرفته است. در نتیجه بخش های معینی از توده ها، میان " شعله ئی ها " و " خلقی ها – پرچمی ها " تفاوت قائل اند و آنها را به یک نظر نمی بینند. به عبارت دیگر، چالش های ناشی از تطبیقات کمونیزم دروغین سوسیال امپریالیست ها و مزدوران رویزیونیست شان در افغانستان،  برای کمونیست های حقیقی، گرچه عمیق و وسیع است اما یک امر مطلق نیست و بصورت نسبی یک میدان مبارزاتی آماده از قبل وجود دارد که در پیشبرد مبارزه برای ما یک قاعده قابل اتکاء فراهم کرده است. در واقع موجودیت حزب ما دلیل زنده و روشن این مدعا است.

   علاوتا در شرایط فعلی نیز می توانیم بر محور فعالیت های مبارزاتی حزبی و تحت رهبری آن، از طریق ایجاد و فعال ساختن سازمان های دموکراتیک توده ئی در عرصه های مختلف، مثلا عرصه های زنان، جوانان و غیره و همچنان اتحادیه های صنفی، مثلا اتحادیه های اصناف مختلف کارگران، پیشه وران و غیره، برای ایجاد پیوند نسبتا وسیع با توده ها بکوشیم. ما می توانیم از طریق پیشبرد مخفی و نیمه مخفی این فعالیت ها، برنامه خود را، حد اقل از جوانب معینی، در میان توده ها ببریم و در این موارد به روشنگری بپردازیم و در پراتیک مبارزاتی روزمره تفاوت آنرا با برنامه سوسیال امپریالیست ها و رویزیونیست ها به توده ها نشان دهیم. در این موارد ضرور است که حتی امکانات فعالیت های نسبتا علنی، اعم از فعالیت های غیر قانونی و نیمه قانونی، را نیز مورد مطالعه قرار دهیم.

   موضوع کلیدی این است که تحت هر گونه شرایطی و در پیشبرد هر شکلی از مبارزه باید قاطعانه توجه داشته باشیم که تدارک، برپائی و پیشبرد جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی بمثابه شکل مشخص کنونی جنگ خلق در افغانستان، محور فعالیت های مبارزاتی ما را می سازد و باید تمامی اشکال مبارزاتی در خدمت این محور قرار داشته باشد و به آن خدمت نماید.

   سوال  -  بعد از شوروی ها طالبان آمد... چه چیزی مردم را به اسلام جلب می کند؟ چگونه کمونیست ها می توانند توده ها را از طرف آنها به خود جلب کنند؟

   جواب - اگر از " تحریک اسلامی " جدید حرف بزنیم باید بگوئیم که این تحریک در دهه چهل خورشیدی بر آمد آشکارش را نشان داد.  در این دوره برای اولین بار در تاریخ افغانستان، نیروهای سیاسی گوناگون با گرایش ها و مواضع ایدیولوژیک – سیاسی و دیدگاه های معین طبقاتی و ملی در سطح نسبتا وسیعی پا به عرصه وجود نهادند. جنبش کمونیستی ( مائوئیستی ) زاده شد و جنبش دموکراتیک نوین قد بر افراشت، حزب رویزیونیست وابسته به سوسیال امپریالیزم شوروی ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان ) در دو شاخه " خلق " و " پرچم " بوجود آمد، گروپ ها و دسته های بورژوا ناسیونالیست و دسته ها و گروپ های سیاسی دیگری پدیدار شدند. عکس العمل ارتجاع فئودالی و مذهبی در قبال این اوضاع، بصورت ظهور جنبش ارتجاعی مذهبی – سیاسی که از حمایت محافظه کاران دربار، پشتیبانی علنی ارتجاع منطقه و عرب و التفات امپریالیزم غرب برخوردار بود، تبارز نمود.

   اما تسلط فرهنگ فئودالی بر جامعه، موجودیت ماسک دروغین دموکراسی و ترقی خواهی بر چهره رژیم مزدور و ادعاهای کمونیستی کاذب سوسیال امپریالیزم شوروی، موجودیت رژیم های ارتجاعی اسلامی در ایران و پاکستان و حمایت بی دریغ امپریالیست های غربی، رویزیونیست های چینی و ارتجاع عرب، آن عوامل مساعدی بودند که تسلط روز افزون نیروهای ارتجاعی اسلامی وابسته به غرب و ارتجاع منطقه را بر مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی در افغانستان باعث گردیدند. تسلط فرهنگ فئودالی بر جامعه باعث گردید که مبارزات و مقاومت های خود جوش توده های مردم علیه رژیم مزدور و اشغالگران سوسیال امپریالیست رنگ و بوی اسلامی داشته و حامل شعار های اسلامی باشد واین وضعیت خود بخود به نفع نیروهای ارتجاعی اسلامی بود و زمینه مساعد برای نفوذ روز افزون آ نها بر جبهات مقاومت خود بخودی بوجود  آورد. درین میان دنباله روی کمونیست ها و نیروهای انقلابی و ملی از مبارزات و مقاومت های خود بخودی توده های مردم و حتی اتخاذ مواضع تسلیم طلبانه توسط آنها در قبال نیروهای ارتجاعی اسلامی، زمینه مساعد دیگری برای تسلط روز افزون اسلامی ها بر مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی بوجود آورد.  به این ترتیب  تسلط روز افزون احزاب ارتجاعی اسلامی بر مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی در افغانستان زمینه ساز حاکمیت آنها بر افغانستان بعد از فروپاشی رژیم نجیب گردید.

   چنانچه دیدیم اسلام یگانه عامل این تسلط و حاکمیت نبوده است، بلکه در پهلوی عوامل اسلامی، عوامل نیرومند دیگری نیز دخیل بوده و بصورت جدی نقش بازی کرده اند.... پیشروی برق  آسا و تبدیل شدن سریع طالبان از یک نیروی کوچک به یک نیروی بزرگ مدعی حاکمیت سرتاسری در واقع محصول تجمع سه عامل نیرومند امپریالیستی و ارتجاعی در چوکات این " تحریک " بود. امپریالیست های امریکائی و انگلیسی نه تنها در بنیانگزاری این " تحریک " ارتجاعی از پشت پرده سهم گرفتند، بلکه به حمایت های مستقیم و غیر مستقیم از آن پرداختند. به این ترتیب از میان سه عامل ایجاد کننده و پرورش دهنده طالبان، صرفا یکی از آنها عامل اسلامی بود. این عامل اسلامی نیز نه در تقابل با کمونیست ها و یا نیروی غیر اسلامی دیگری، بلکه علیه " فسق و فجور مجاهدین اسلامی " ( آن عملکرد های جهادی ها که به نظر طالبان خلاف شریعت اسلامی بود ) عمل کرد.  به عبارت دیگر نقش این عامل آن بود که " جنگ بین المسلمین " را شرعی و رسمی ساخت.

   به این ترتیب اگر ارتجاع اسلامی را در مجموع در نظر بگیریم می بینیم که بخش عمده آن در واقع در رژیم پوشالی یعنی " جمهوری اسلامی افغانستان " گرد آمده است  که قدرت دست نشاندگی و حمایت اشغالگران امریکائی و متحدین امپریالیستی و ارتجاعی خارجی شان را با خود دارد. لذا طالبان امروزی ممثل اصلی اسلامیزم در افغانستان نیستند.

   اگر موضوع را در سطح کل کشورهای اسلامی و حتی کل جهان در نظر بگیریم، نیز می بینیم که پان اسلامیزم ضد امریکائی ( تیپ اسلام القاعده ئی) نیروی عمده اسلامیست ها را نمی سازد.

   یقینا جنایات بی شمار اسلامیست های " جهادی " و " طالبی " در دوران حاکمیت " دولت اسلامی " جهادی ها و " امارت اسلامی " طالبان، حنای اسلامیزم را تا حد زیادی در نزد توده ها کمرنگ ساخته و زمینه های مساعد برای جلب شدن آنها به سوی گرایش ها سیاسی غیر مذهبی به وجود آورده است. این زمینه ها برای کمونیست ها در جهت جلب توده ها بسوی خود شان بخوبی قابل استفاده است.

   تسلط فرهنگ فئودالی بر جامعه بصورت خود بخودی زمینه های توده ئی آنها را تولید و باز تولید می نماید و عدم حضور نیرومند سیاست غیر مذهبی در جامعه، بطور مشخص سیاست کمونیست ها، بخش عظیمی از توده ها را به دور باطل سرگردانی میان جناح های مختلف اسلامیست و یا بی تفاوتی سیاسی می کشاند. 

   تا جائیکه به اسلامیزم رژیم دست نشانده که در قانون اساسی رژیم مسجل شده است، مربوط می باشد، این اسلامیزم مورد حمایت امپریالیست های اشغالگر و همچنان ارتجاع اسلامی حاکم بر کشور های منطقه و عرب که مزدوران گوش بفرمان امپریالیست ها هستند، قرار دارد. بخش عمده طبقات فئودال و بورژواکمپرادور حامیان اصلی طبقاتی این اسلامیزم هستند. طبعا تا زمانی که این سلطه مستعمراتی – نیمه فئودالی توسط جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی و پیشرفت های آن به مصاف طلبیده نشود، خواهی نخواهی پایه توده ئی خود را خواهد داشت.

   اما تا جائیکه به اسلامیزم طالبانی کنونی در افغانستان و به کل اسلامیزم القاعده ئی در جهان مربوط است، در شرایط مشخص کنونی عوامل دیگری دخیل است. سرکوب این اسلامیزم بهانه مهمی برای کارزار جهانی تجاوزکارانه امپریالیست های امریکائی قرار داده شده است.

   به عبارت روشن تر طالبان به مثابه بخشی از یک حرکت وسیع بین المللی می جنگند. طبعا این عامل نقش خود را در کشاندن بخش هائی از توده ها بسوی طالبان بازی می نماید.  در واقع به دلیل نبود یک الترناتیو قدرتمند انقلابی کمونیستی و حتی ناسیونالیستی ضد امریکائی درکشور های اسلامی، منجمله افغانستان، است که امروز عقده ها و نفرت های ضد امپریالیستی و بطور مشخص ضد امریکائی توده ها در مسیر اسلامیستی جنون آمیز می افتد و شکل یک حرکت اجتماعی ارتجاعی واستبدادی مذهبی را بخود می گیرد که به یک معنی توجیه کننده کارزار جهانی "صدور ترقی و دموکراسی " توسط امپریالیست های امریکائی می شود. اگر الترناتیو قدرتمند انقلابی در افغانستان و سائر کشور های اسلامی وجود می داشت، در شرایطی که اسلامیزم عمدتا خادم و خدمتگار متجاوزین و اشغالگران امپریالیست است، مبارزه علیه آنها نمی توانست در قالب اسلامیستی طالبی و القاعده ئی بروز نماید و اگر بروز هم می کرد نمی توانست در حد کنونی نیرومند و گسترده باشد.  مبارزه کمونیست های افغانستان، برای کشاندن توده هائی که با انگیزه های ضد امریکائی در رکاب طالبان می جنگند، بسوی خود شان، باید بمثابه بخشی از یک مبارزه بین المللی در نظر گرفته شود. این مبارزه باید در متن مبارزه و مقاومت علیه کارزار تجاوز کارانه و اشغالگرانه امپریالیست های امریکائی و متحدین و دست نشاندگان شان و با تکیه بر آن و بر محور آن، در سطح جهان، منطقه و افغانستان پیش برده شود. تا زمانی که ما نتوانیم نقش مان را در مقاومت علیه اشغالگران امپریالیست و دست نشاندگان شان به نحو قدرتمندی ایفا نمائیم، طالبان کماکان قادر خواهند بود احساسات ضد امریکائی توده ها را به نفع خود شان بسیج و سازماندهی نمایند.

   اسلامیزم طالبان نقاط ضعف بسیار جدی دارد. طالبان در زمان قدرت شان، تحت نام " امارت اسلامی "، استبداد شدیدی را بالای توده های مردم اعمال نمودند که یکی از وجوهات آن اعمال شوونیزم غلیظ بالای ملیت های غیر پشتون بود. به همین جهت، اسلامیزم طالبان در میان توده های مربوط به ملیت های غیر پشتون طرفدار ندارد. عدم حضور اسلامیزم طالبان در میان توده های غیر پشتون زمینه های مساعد وسیعی برای ما در میان آنها بوجود می آورد که می توانیم مخالفت توده ها علیه اشغالگران و دست نشاندگان شان را بسیج و سازماندهی نمائیم. قابل تذکر است که این گفته هرگز به این معنی نیست که در میان توده های پشتون هیچ زمینه ای برای بسیج و سازماندهی مخالفت ها و مقاومت های توده ها علیه اشغالگران و دست نشاندگان شان نداریم. چنین زمینه ای وجود دارد زیرا که توده های پشتون نیز از استبداد خشن طالبان " بی بهره " نبوده اند.

   کمونیست ها، در مبارزه علیه تئوکراسی اسلامی و کشاندن توده ها به سوی خود شان، آن زمانی زمینه های وسیع برای موفقیت بدست خواهند آورد که جنبش سیاسی سکولار تقویت و گسترش یابد. این مسئله  بطور مشخص نیازمند پیشبرد مبارزات ایدئولوژِک در سطح جهان بینی یعنی مبارزه علیه ایده آلیزم و تبلیغ و ترویج ماتریالیزم دیالکتیک هستند. این مبارزه سطوح دیگر مبارزات ایدئولوژیک یعنی مبارزه علیه اصول بینشی اقتصادی و سیاسی اسلام و تبلیغ و ترویج برای اساسات اقتصادی و سیاسی مارکسیستی – لنینیستی – مائوئیستی را نیز دربر می گیرد. بدون پیشبرد موفقیت آمیز این مبارزه حزب کمونیست نمی تواند به یک حزب توده ئی مبدل گردد. یقینا خصلت دراز مدت این مبارزه را باید در نظر گرفت. اما این خصلت دلیلی برای بی توجهی به چنین مبارزه ای نمی تواند تلقی گردد.... مسئله اسلام در افغانستان و کشور های مشابه دیگر مثل ایران صرفا مسئله اعتقادات مذهبی توده ها نیست. ما با حاکمیت اسلامی روبروئیم وبطور مشخص با جمهوری اسلامی در حال مبارزه ایم. در شرایط ما سیاست دینی اسلامی حاکم شمشیر انتی کمونیزم را در دست دارد. کمونیست ها نمی توانند مبارزه همه جانبه علیه این دشمن شمشیر بدست را به فراموشی بسپارند.

   سوال  -  امپریالیست های امریکائی شعار " دموکراسی " را علم کرده اند تا تجاوز شان بر افغانستان و بقیه جاها را توجیه کنند. این چگونه می تواند پاسخ داده شود؟

   جواب  - پاسخ ما این است که علم شدن شعار دموکراسی توسط امپریالیست های امریکائی  بمثابه روپوشی در خدمت کارزار تجاوزکارانه آنها قرار دارد. حزب ما همیشه روی این نکته تاکید کرده است که حق تعیین سرنوشت مردمان یک کشور اشغال شده توسط قوت های متجاوز امپریالیستی و ارتجاعی خارجی در اساس پایمال شده و ازمیان رفته است و چنین مردمانی نمی توانند و قادر نیستند از حق داشتن دموکراسی، حتی به مفهوم نیمه مستعمراتی آن، بر خوردار شوند. از جانب دیگر قدرت های متجاوز و اشغالگر امپریالیستی و ارتجاعی خارجی ای که استقلال یک کشور و حق خود ارادیت مردمان آن کشور را مورد پایمالی وتجاوز قرار میدهند، نمیتوانند آورندگان دموکراسی برای چنین کشوری و مردمان آن باشند. آن به اصطلاح دموکراسی سر و دم بریده ای که امپریالیستهای امریکائی مثلا برای افغانستان آورده اند، خاصیت اصلی اش این است که برای مردمان یک کشور اشغال شده این توهم را بوجود آورد که آنها در تعیین سرنوشت خود و کشورشان دارای حق و اختیار هستند و تعیین و انتخاب حاکمیت بدست آنها است.

   موضوع دیگر این است که باند حاکم فعلی در ایالات متحده امریکا، حتی در کشور خودش معیار های دموکراسی بورژوائی امپریالیستی را که سال های سال دراین کشور بر قرار بوده است، وسیعا پایمال می نماید و حقوق مدنی خود مردم امریکا را مورد تعدی های فراوان قرار می دهد. بهانه اش هم مبارزه علیه تروریزم است. این بهانه اگر در خود امریکا باعث زیر پا گذاشتن معیار های معمول دموکراسی بورژوا امپریالیستی گردد، در افغانستان و کشور های اشغال شده دیگر نمی تواند باعث تطبیق معیار های دموکراتیک گردد، چرا که تجاوز نظامی به یک کشور و اشغال آن از طریق زور، استبدادی ترین عملی است که در حق یک کشور و مردمان آن می تواند اجرا شود.

   اما گذشته از این موضوعات کلی، آنچه را که امپریالیست های امریکائی و دست نشاندگان شان بنام دموکراسی تبلیغ می نمایند، بطور مشخص عبارت از چه چیزی است ؟ نمونه افغانستان را در نظر بگیریم. در چنین دولتی، مطابق به احکام قانون اساسی آن، فعالیت احزاب سیاسی، حق آزادی بیان و عقیده، آزادی مطبوعات و در یک کلام تمامی حقوق و آزادی های مدنی فردی و اجتماعی در چوکات اسلام و احکام اسلامی تعریف و تحدید می گردند و در بیرون از آن مجاز نبوده وغیر قانونی محسوب می گردند. تا اینجا فرق جمهوری اسلامی کنونی با امارت اسلامی طالبان صرفا در این است که آن امارت اسلامی نظام اسلامی یک حزبی بود و این جمهوری اسلامی نظام اسلامی چند حزبی یا چندین حزبی است. در چنین " جمهوری " ای  احزاب، مطبوعات و باور های غیر اسلامی، اعم از کمونیست و غیر کمونیست، از فعالیت و موجودیت قانونی برخوردار نیستند. بعضی ها خوش دارند این نظام را " دموکراسی اسلامی " بنامند. اما " دموکراسی اسلامی " اسم بی مسما و بی مفهوم است، همانگونه که " جمهوری اسلامی " اسم بی مسما و بی مفهوم است. دموکراسی فقط با سکولاریزم و نظام لائیک می تواند تعریف گردد ومعنی و مفهوم پیدا نماید. بعضی از نظریه پردازان جمهوری اسلامی افغانستان صریحا می گویند که در افغانستان دموکراسی بمثابه یک روش مطرح است و نه به مثابه یک بینش. به عبارت دیگر، بینش همان بینش شرعی و اسلامی است که قواعد و احکام اساسی و اصلی آن توسط شارع تعیین وتثبیت گردیده و کسی در آن حق تعدیل و تغییر را ندارد.  دموکراسی بمثابه یک روش در واقع استفاده ابزاری از به اصطلاح دموکراسی در داخل چوکات نظام ضد دموکراتیک دینی اسلامی برای آرایش و مدرن نمایاندن آن است.

   به این ترتیب وظیفه ما افشای هر چه وسیع تر و پیگیر تر نیرنگ امپریالیست های اشغالگر است که تجاوز و اشغالگری شان را پوشش به اصطلاح دموکراسی داده اند. افشای هرچه وسیع تر و پیگیرتر دموکراسی قلابی اهدائی اشغالگران نیز در متن و بطن این وظیفه قرار دارد. این وظایف باید در راستای تدارک، برپائی و به پیش سوق دادن  جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی علیه اشغالگران و دست نشاندگان شان پیش برده شوند.

    اکثریت قاطع توده ها فریفته دموکراسی قلابی اهدائی امپریالیست های اشغالگر نشده و آن را نپذیرفته اند. گرچه انتخابات ریاست جمهوری رژیم دست نشانده نیز یک انتخابات ناکام بود و اکثریت توده ها در آن شرکت نکردند. اما گستردگی ناکامی انتخابات پارلمانی و شوراهای ولایتی رژیم آنچنان روشن و آفتابی است که خود امپریالیست های اشغالگر و دست نشاندگان شان نیز معترف اند که اکثریت در آن شرکت نکرده اند.

   ما باید مدل دموکراسی موردخواست خودمان را یعنی دموکراسی نوین رادرمقابل دموکراسی قلابی آنها مطرح نمائیم و در نظر و عمل برتری آنرا به توده ها نشان دهیم.

   ما باید تطبیقات عملی گذشته دموکراسی نوین در انقلابات پیروزمند گذشته را با قدرت و قوت مطرح نمائیم و نشان دهیم که چگونه دموکراسی نوین توانست آزادی و بهروزی بی سابقه ای برای توده ها بوجود بیاورد. آزادی و بهروزی ای که حتی دموکراسی واقعی بورژوائی نتوانسته، و نمی تواند، در دسترس توده ها قرار دهد، چه رسد به دموکراسی قلابی مستعمراتی  –  نیمه فئودالی جمهوری اسلامی افغانستان.

   یقینا این مبارزه صرفا به تبلیغ و ترویج برای دموکراسی نوین محدود نبوده و نمی تواند در همین حد نگاه داشته شود. دفاع از میراث پر بار انقلابات پیروزمند سوسیالیستی گذشته و آزادی های گسترده ای که برای توده ها به ارمغان آورده بودند و تبلیغ و ترویج پر قدرت آنها نیز در محراق این وظیفه قرار دارد.  درین مبارزه ما باید بر برتری تطبیقات گذشته سوسیالیزم نسبت به نظام سرمایه داری و نظام نیمه فئودالی وابسته به نظام سرمایه داری امپریالیستی در تمامی عرصه ها، منجمله در عرصه تامین دموکراسی توسط دیکتاتوری پرولتاریا برای توده های مردم، به ویژه عالی ترین دستاورد این تطبیقات یعنی انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریائی در چین تکیه نمائیم.

   سوال  -  چرا کشش به « جبهه ایزم » – برای مدفون کردن نقش کمونیست ها در جبهه متحد – در کشور شما این همه قدرتمند بوده است ؟ چه درس هائی از شکست کمونیست ها در بر افراشتن پرچم مستقل در پروسه جنگ ضد شوروی می تواند گرفته شود ؟

   جواب  - سازمان جوانان مترقی به عنوان سازمان بنیانگزار جنبش کمونیستی ( مائوئیستی ) افغانستان دید نادرستی در مورد مخفی کاری داشت. این سازمان در نشست عمومی دوم خود ( در میزان سال 1346 ) فیصله به عمل آورد که یک نشریه دموکراتیک و یک نشریه کمونیستی –  که در اسناد رسمی نشست تحت عنوان نشریه ای که زبان بی قید و بند انقلاب باشد یاد گردید – منتشر نماید. نشریه کمونیستی هیچ وقت منتشر نشد. اما نشریه دموکراتیک همان جریده شعله جاوید بود که اجازه نشر آن از اداره مطبوعات حکومت وقت گرفته شده بود و صرفا یازده شماره به نشر رسید و بعد از آن توسط حکومت توقیف گردید.  سازمان برای انتشار این نشریه با دو محفل چپ بیرون از سازمان وارد همکاری گردید. اما به این صورت که موجودیت سازمان و برنامه آنرا از این محافل پنهان نمود و بر علاوه خود را برای آنها بصورت دو محفل مستقل از هم ( محفل یاری ها و محفل محمودی ها ) نمایاند.  در حالیکه جریان دموکراتیک نوین به سرعت به یک جنبش وسیع در کشور مبدل گردید، سازمان جوانان مترقی تا آخر به شیوه جلب و جذب انفرادی و شدیدا محدود و معدود منسوبین این جنبش به سازمان ادامه داد.  مسئله صرفا بر سر مخفی کردن سازمان و برنامه آن از جریان نبود، بلکه دامن زدن و شیوع این بینش غلط نیز بود که موجودیت سازمان و حزب و رهبری متشکل مورد ضرورت نیست و جنبش توده ئی کافی است. سازمان جوانان مترقی ضرورت مبارزه برای تشکیل حزب کمونیست را اصلا مطرح نکرد.

   شعله ئی ها با اینچنین بینشی پرورش یافتند. در واقع همین بینش یعنی بینش بی توجهی و کم توجهی به کار متشکل و تحت رهبری متمرکز، که در واقع چیزی جز  بی توجهی به رهبریت پرولتری و حزبیت کمونیستی نبود، در سطوح و درجات مختلف، منشاء تاریخی تمامی دنباله روی ها و جبهه گرائی های بعدی منسوبین پراگنده و متشتت جریان، بعد از کودتای ثور و تجاوز سوسیال امپریالیزم شوروی به افغانستان گردید.

   « سرخا » اولین سازمان چپ بود که طرح اتحاد جبهوی تمام چپی ها را رسما به میان کشید. « سرخا »  می گفت که تشکیل حزب بنا به موجودیت اختلافات عدیده به زودی ممکن نیست ولی مبارزه متحدانه علیه رژیم کودتا ضرورت عاجل دارد، بناءً می توان و باید تمام چپی ها را در یک جبهه، متحد نمود. این طرح در واقع مبتنی بر طفره رفتن از پیشبرد مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی و تشکیلاتی برای ایجاد حزب کمونیست بمثابه یک وظیفه عاجل و حواله نمودن آن به یک آینده نا معلوم بود. این طرح به نتیجه نرسید و چنین جبهه ای اساسا تشکیل نگردید.                         

    عمق و گسترش انحرافات در جبهه گرائی های رسمی و غیر رسمی بعدی به شدت افزایش یافت.

    جبهه متحد ملی، مربوط به « ساما » و جبهه مبارزین مجاهد، مربوط به سازمان رهائی، با خواست جمهوری اسلامی بمیان آمدند. این خواست نه تنها دنباله روی از جنبش های خود بخودی توده ئی علیه رژیم کودتا که معمولا شکل مذهبی داشت، بود، بلکه تسلیم طلبی از احزاب اسلامی را نیز منعکس می کرد.

   « ساما » سازمانی بود که اصلا بصورت رسمی و در اسناد سازمانی ادعاهای کمونیستی نداشت، دارای برنامه درونی دموکراتیک و برنامه بیرونی ( اعلام مواضع ) با خواست جمهوری اسلامی بود.

   گروه انقلابی خلق های افغانستان، که پس از انتشار مشعل رهائی اسم سازمان رهائی بخود گرفت، بعد از خزان سال 1357 با رویزیونیست های حاکم برچین پیوند یافت و اکونومیزم آن به رویزیونیزم تکامل منفی یافت. گروه انقلابی و سازمان رهائی نه تنها خواست جمهوری اسلامی بلکه خواست انقلاب اسلامی را نیز در اسناد شان به میان کشیدند.

   در جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی « ساما »  در چند نقطه و برای چند سال بنام خود جنگید، اما با علم کردن «برنامه بیرونی» و با خواست جمهوری اسلامی. ولی در جاهای بسیاری مستقیما تحت درفش احزاب اسلامی خزید. سازمان رهائی غیر از کودتای بالاحصار کابل که گویا از طرف « جبهه مبارزین مجاهد »، آنهم با خواست جمهوری اسلامی، براه افتاد، مجموعا در تمام نقاط افغانستان برای شرکت در جنگ مقاومت در زیر درفش احزاب اسلامی پوشش گرفت.

   به این ترتیب این دو سازمان شرکت در جنگ مقاومت را به یک امر مطلق و غیر مشروط مبدل کردند و نظرا و عملا نه تنها مبارزات کمونیستی و دموکراتیک را منحل کردند، بلکه مبارزات ملی رانیز بصورت جنگیدن در زیر درفش اسلامیزم پیش بردند و از یک مبارزه ملی مبتنی بر ناسیونالیزم غیر مذهبی نیز انصراف کردند.

   سائر سازمان های چپ با وجود اینکه در سطح اسناد سازمانی برای جمهوری اسلامی شعار ندادند و حتی بعضی های شان موضوع تشکیل حزب کمونیست افغانستان را ظاهرا بصورت جدی مطرح کردند، اما در عمل همه برای شرکت در جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی در زیر پوشش احزاب اسلامی قرار گرفتند و نخواستند و نتوانستند بطورمستقلانه در این جنگ شرکت کنند.

   به این ترتیب مجموع سازمان های چپ، همسوئی با احزاب اسلامی در جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی را نه تنها به قیمت انصراف از نقش مستقل کمونیست ها در این جنگ، بلکه به قیمت انصراف از مبارزات دموکراتیک و حتی مبارزات ملی مبتنی بر ناسیونالیزم غیر مذهبی حفظ کردند.  

   نقش کمونیست ها در جبهه متحد نقش رهبری کننده است. طبیعی است که تامین این نقش در قدم اول مستلزم استقلال کمونیست ها در جبهه متحد است. بدون استقلال نقش رهبری کننده ای نمی تواند مطرح باشد، کما اینکه برای تامین نقش رهبری کننده کمونیست ها در جبهه متحد داشتن استقلال نیز به تنهائی کافی نیست. مادامی که نه تنها نقش رهبری کننده کمونیست ها در جبهه مقاومت علیه سوسیال امپریالیزم مدفون گردد، بلکه نقش مستقل کمونیستی آنها و حتی نقش مستقل دموکراتیک و حتی ملی آنها نیز مدفون گردد، معلوم است که به قول رفیق آواکیان، این کمونیست ها، کمونیست نیستند و حتی می توان گفت دموکرات ها و ملیون استوار نیستند.  

   کمونیست هائی که کمونیست نبودند نمی توانستند در بر افراشتن درفش مستقل کمونیست ها در جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی شکست نخورند. آنها اصلا در خط بر افراشتن درفش مستقل کمونیست ها در جنگ قرار نداشتند و اگر بعضا در حرف چیز هائی در این مورد بر زبان آوردند، در عمل روی آن استواری نشان ندادند. آنها شکست خوردند. وقتی از درون این شکست جنبش نوین کمونیستی در وجود حلقات و دسته های ضعیف سر بلند کرد، با مصروفیت در کار های ایدئولوژیک – سیاسی و تشکیلاتی اولیه برای رفع ابهامات و سر درگمی ها، اساسا فرصت و توان آنرا نیافت که برای شرکت در جنگ مقاومت، و بطریق اولی برای تامین نقش مستقل کمونیست ها در این جنگ، عملا کاری انجام دهد.

   امروز یکبار دیگر این ضرورت مبارزاتی در برابر ما قرار گرفته است که برای جنگیدن مستقل علیه متجاوزین و اشغالگران امپریالیست امریکائی، متحدین شان و رژیم دست نشانده شان تدارک ببینیم و هر چه زود تر این چالش را پاسخ مثبت دهیم. برای پاسخ مثبت دادن به این چالش ما چند زمینه مساعد داریم :

   اول : تجربه جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی.

   دوم :  ما امروز حزب خود را داریم و بنا برین سلاح اساسی مبارزات کمونیست ها را که در دوران جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی در اختیار نداشتیم، اکنون در اختیار داریم.   

   سوم : موجودیت حزب رزمنده ای مانند حزب کمونیست انقلابی امریکا در داخل دژ امپریالیزم متجاوز واشغالگر برای برپائی و پیشبرد مستقلانه جنگ مائوئیست هاِی افغانستان و توده های تحت رهبری آنها علیه اشغالگران امپریالیست و دست نشاندگان شان یک زمینه مساعد بسیار خوب است. چنین زمینه ای در زمان جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی در درون شوروی موجود نبود.

   چهارم : اسلامیست های طالبی که امروز علیه امریکائی ها و رژیم کرزی می جنگند، دست پروردگان دیروزی خود امپریالیست های امریکائی اند. بر علاوه آنها در زمان حاکمیت شان جنایات بی شماری در حق توده های مردم مرتکب شده اند.

    با توجه به این مطالب است که حزب ما شعار جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی علیه اشغالگران امپریالیست و دست نشاندگان شان را مطرح کرده است. این جنگ، جنگ مقاومت مستقلی است که باید مائوئیست ها و توده های تحت رهبری شان براه بیندازند و پیش ببرند. این جنگ، جنگ مقاومت است، یعنی جنگ مقاومت علیه متجاوزین و اشغالگران امپریالیست و دست نشاندگان شان در جهت تامین استقلال کشور و نه جهاد اسلامی. این جنگ، جنگ ملی و بخاطر آزادی ملی است، یعنی جنگ مذهبی و بطور مشخص جنگ اسلامی و جنگ مسلمانان علیه عیسویان نیست. این جنگ، جنگ مردمی است، یعنی جنگ طبقات مردمی است ونه جنگ طبقات استثمارگر فئودال و بورژوا کمپرادور. این جنگ، جنگ انقلابی است و نه جنگی برای حفظ نظام استثمارگرانه و ستمگرانه موجود. به عبارت دیگر این جنگ، جنگی است در راستای انقلاب دموکراتیک نوین و انقلاب سوسیالیستی.

   ما در حال حاضر برای بر پائی و پیشبرد چنین جنگی تدارک می بینیم. امید واریم با پشت گرمی جنبش بین المللی کمونیستی، بطور مشخص پشت گرمی جنبش انقلابی انترناسیونالیستی، هر چه زود تر و موفقانه تر این مرحله مبارزاتی را پشت سر بگذاریم و در میدان کارزار افغانستان درفش جنگی مستقل مائوئیستی را بر افرازیم و به پیش رویم.

 


باب آواکیان در بحث با عده ای از رفقا:

در مورد اپیستمولوژی:

در باره شناخت وتغییر جهان!(1)

 

   "هر چیز ی که حقیقت داشته باشد برای پرولتاریا خوبست؛ همه حقایق می توانند در رسید ن به کمونیسم به ما کمک کنند."

 باب آواکیان

   مقدمه ناشر: مقاله زیر بر پایه بحثهائی که باب آواکیان(صدر حزب کمونیست انقلابی آمریکا- ج ب ف) با عده ای از رفقای حزب کمونیست انقلابی آمریکا، در مورد اپیستمولوژی داشت، تهیه و تنظیم شده است. اپیستمولوژی به تئوری شناخت اشاره دارد؛ اینکه انسان ها چگونه دانش کسب می کنند، ماهیت حقیقت چیست و مردم چگونه به آن دست می یابند. صحبت های باب آواکیان و بقیه رفقا در مورد اپیستمولوژی نظریاتی است که در طول یک جلسه بحث بیان شده اند و بر مبنای آمادگی قبلی نبوده است و متن زیر بر پایه یادداشتهائی که در جلسه برداشته شده تنظیم شده است.

   باب آواکیان: چگونگی برخورد به روشنفکران سئوالات زیادی را بهمراه دارد. از زمان بحثهای فتح جهان (2) من تلاش کرده ام که با بسیاری از گذشته جنبش بین المللی کمونیستی از  جمله چین و انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریایی گسستهای اپیستمولوژیکی را به پیش بگذارم. این گذشته بحثهایی را با خود داشت مبنی براینکه ما یک حقیقت پرولتری داریم و یک حقیقت بورژوایی، این مسئله در یک سند رهبری حزب کمونیست چین مطرح شده بود(3). در پلمیک هایی که ما در دوره کودتای چین می نوشتیم این مسئله را بدون برخوردی انتقادی انعکاس دادیم. سپس ما بخاطر این مسئله از خود انتقاد کردیم. این گسست در حقیقت با فتح جهان آغاز شد. فتح جهان در واقع یک گسست اپیستمولوژیک بود. که ما باید بدنبال حقیقت باشیم و نه اینکه حقیقت را پنهان کنیم. و با این شیوه ما کل تاریخ خود را مورد بازرسی دوباره قرار دادیم. به همین دلیل این مسئله از جانب برخی به مثابه هوای تازه در نظر گرفته شد و برخی از آن ابراز تنفر کردند. و می گفتند که این مبدل کردن تاریخ جنبش بین المللی کمونیستی و پرچم کمونیسم به یک «پرچم مندرس» است، که به هیچ وجه چنین چیزی نبود. کتاب پایانی بر یک وحشت (4) نکته ای را مطرح می کند که چیزی به نام حقیقت طبقاتی نداریم اما متدولوژی وجود دارد که توسط آن می توان عمیقتر به حقیقت دست یافت. نامه های سرگشاده به ساگان و گولد ( و اسحاق آسیموف) این مسئله را به مصاف می طلبد(5). همچنین نکته ای بوده است که من بارها به آنها رجوع کرده با موافقت خود برآنها تاکید کرده ام ، مثل بحث جان استوارت میل در مورد برخورد با ایده ها- در باره اهمیت اینکه افراد بتوانند به بحثها گوش فرا دهند نه آنگونه که توسط مخالفین این بحثها بیان می شوند، بلکه آنگونه که توسط هواداران پروپا قرص و معتقد به آن بیان می شوند. من نمی گویم که مائو چنین سبک کاری نداشت، اما آنچه را که من به پیش می گذارم یک گسست اپیستمولوژیک است. هر چند که بسیاری از بحثهای فتح جهان استقبال کردند، از یک نظر تقسیم به دو می شود و این تقسیم با گذشت زمان حادتر شد. من فتح جهان را، هر جا که مرا می برد، دنبال میکردم، من یک درک آپریوریستی ( اشاره به نتیجه گیری قبل از تحقیق) ندارم. آنچه که من در فتح جهان دنبال آن بودم دارای منطق خاصی است که تو را به جای مشخصی می برد و اگر در مقابل آن مقاومت کنی آنگاه به جای دیگری می کشاند. آنچه که همراه این سبک کار قدیمی جنبش کمونیستی وجود داشته، چسبیدن به حقیقت طبقاتی بوده است که هنوز یک مشکل واقعی است.

   برخورد به روشنفکران برمیگردد به مسئله فلسفی ای که قرار است ما چکار بکنیم و اینکه پرولتاریا چه چیزی را نمایندگی می کند. «موضع خداگونه پرولتاریا» همانگونه که من در مقاله « مسائل استراتژیک» به آن اشاره کردم چیست؟(6) از یک نظر شما بر قله ای نشسته اید و همراه با تکامل بشریت این پروسه ها را نظاره می کنید. برخی از آنها را تیره تر و برخی را واضحتر می بینید- شما شاهد چنین گذری هستید و در مقطع معینی گروهی بنام پرولتاریا از درون این مناسبات اجتماعی ظهور می کند، که می تواند آن پروسه را به جای خاصی ببرد، به دنیایی کاملا متفاوت. اما نباید پرولتاریا را reify (از سرشت خاصی) بدانیم: بلکه از مردم واقعی ساخته شده اند، اما مسئله تک به تک افراد پرولتاریا نه بلکه پرولتاریا به مثابه یک طبقه مطرح است و از این نقطه نظر که موقعیتش در جامعه و از بنیادی ترین لحاظ  و به مثابه یک طبقه منافعش در کجا قرار می گیرد. اگر از یک چشم انداز تاریخی به مسئله بنگریم نقش روشنفکران را نیز می بینیم. آیا اینها اساسا برای ما مشکل آفرینند؟ برخی ها مسئله را اینطور می بینند. در تاریخ جنبش ما این مسئله یک گرایش معین و یک مشکل بوده است.

   اگر مسئله را از یک چشم انداز تاریخی گسترده نگاه کنیم اینطور نمی بینیم. مثلا یک فیزیک دان به نام برایان گرین که کتابهائی را برای فراگیر و توده فهم کردن فیزیک نوشته، راجع به این تضاد بزرگ که فیز یکدان ها نمی توانند حل کنند صحبت می کند: تضاد بین نسبیت و مکانیک کوانتوم. سوالی که با آن مواجهند این است: چگونه می توان به سطح دیگری از سنتز رسید؟ خوب! ما کمونیستها در این مورد چه فکر میکنیم؟ آیا اینطور فکر میکنیم که  اگر بطور تنگ نظرانه ای به هدف ما خدمت نکند تلف کردن وقت است؟ البته که باید  ب&