Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 سرويس خبری جهانی برای فتح  جمعه ۳۱ شهريور ۱۳۹۶ برابر با ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۷       

درسهای اعطای مقام «دولت ناظر» در سازمان ملل به فلسطين

 

«دولت يهود» و معنای واقعی «ارزش های غربی»

سرويس خبری جهانی برای فتح.3 دسامبر 2012

 

دموکراسی، حقوق بشر، حکومت قانون، عدالت، صلح: اين ها کلمات دلپسندی هستند که ايالات متحده آمريکا به عنوان عالی ترين ارزش های نظام آمريکائی و شالوده ی پيوندش با اسرائيل قلمداد می کند. اما زمانی که سازمان ملل با اکثريت آراء فلسطين را به عنوان دولت ناظر به عضويت پذيرفت، ايالات متحده و اسرائيل اين کلمات را لگدمال کرده و به کثافت کشيدند و اين بار به جای استفاده از آن ها استدلال کردند که موجوديت اسرائيل به عنوان يک «دولت يهود» آمريکا و اسرائيل را به يکديگر پيوند می دهد و در رابطه با اسرائيل مهمترين امر برای آمريکا همين است.

آويگدور ليبرمن ديپلمات عالی رتبه اسرائيل عامدانه با ژست قدارهبندانِ محل، تقاضای فلسطين از سازمان ملل برای عنوان دولت ناظر را «تروريسم ديپلماتيک» خواند. سخنگوی اسرائيل آن را «مانعی در مقابل صلح» دانست و هيلاری کلينتون هم اين فرمول را تکرار کرد. نخست وزير اسرائيل (نتانياهو) به سازمان ملل هشدار داد که در امور داخلی اسرائيل دخالت نکند و از اوباما نقل کرد که «صلح را نمی توان از بيرون تحميل کرد.»

رئيس جمهور کشوری اين حرف را می زند که برای تحميل اراده اش در سراسر جهان «از بيرون» دست به حمله و دخالت نظامی می زند. از جنگ کره در دهه ی 1950 و ده سال بعد کنگو، اين دخالت ها زير پوشش «تضمين صلح» و سازمان ملل انجام شده است. آمريکا بی شرمانه در «امور داخلی» کشورهائی چون سوريه، ليبی، افغانستان، عراق، يوگسلاوی و غيره دخالت ميکند اما وقتی به اسرائيل می رسد حتا چشم انداز دخالت سازمان ملل را ممنوع اعلام می کند.

چرا تقاضای عضويت فلسطين از سازمان ملل تهديدی به مراتب بيشتر از شليک موشک به اسرائيل، قلمداد می شود؟ چرا به نظر اسرائيل حتا عمل ديپلماتيک فلسطين بايد «تنبيه» شود؟

...

چند دهه از زمانی که سازمان آزادی بخش فلسطين (ساف) هدف سرنگونی دولت اسرائيل از طريق قهر يا هر راه ديگر را کنار گذاشته و رد کرده است. «پروسه ی صلح»، به ويژه از سال 1993 که فلسطين قرارداد اسلو را با واسطهی ايالات متحده آمريکا امضاء کرد تبديل به ابزار اسرائيل در گسترش سرزمينهای تحت اشغال شده است. به طوری که فقط 22 درصد قلمروی فلسطينِ اصلی در دست فلسطينی ها مانده است.

هم زمان، ساف تبديل به «آتوريته ی فلسطينی» (يا «حکومت خودمختار فلسطين») شده است که به عنوان مدير بومی قلمروی تحت اشغال نقش ايفا می کند. اکنون محمود عباس دوست دارد آن را «دولت فلسطين» بخواند اما واقعيت چيز ديگری است: در کرانه غربی قدرت سياسی در دست تفنگهای اسرائيلی است و نه «آتوريته ی فلسطينی». غزه نيز طبق تعاريف قوانين بينالمللی منطقه تحت اشغال است. هرچند اسرائيل سربازان خود را از غزه بيرون کشيد و شهرک های مستعمره نشين را برچيد اما ميان غزه و ديگر سرزمين های فلسطين و جهان خارج هيچ ارتباط مستقلی وجود ندارد. نوار غزه هميشه زير حملات و تهديدهای نظامی اسرائيل است و در اين جا نيز حرف آخر را تفنگ های اسرائيلی می زنند.

 

  اسرائيل از هر فرصتی برای يادآوری اين واقعيت استفاده می کند. به طور مثال وقتی حماس برای مذاکره ی آتش بس پيش قدم شد اسرائيل يکی از شخصيت های کليدی حماس يعنی احمد جباری را به قتل رساند. اسرائيل بعد از کشتن 140 تن از اهالی غزه آتش بس را قبول کرد اما سربازان اسرائيلی گاه و بی گاه بر روی مردم غزه آتش می کنند تا مردم يادشان نرود که در اين جا چه کسی حاکم است. ... هرروز پهپادهای مسلح به موشکِ اسرائيل بر فراز  غزه پرواز می کنند.

سخنگوی اسرائيل، محمود عباس را مسخره کرد و گفت او مدعی دولت فلسطين است اما حتا نمی تواند به غزه برود. بله درست است که در غزه از عباس استقبال گرمی نخواهد شد. حتا مردم کرانه غربی هم چندان طرفدار او نيستند. اما هيچ فلسطينی، حتا محمود عباس، نمی تواند بدون اجازه دولت اسرائيل از کرانه غربی خارج شود. خواست اسرائيل از عباس صرفا فرمانبری نيست بلکه قبول بندگی است.

اسرائيل و آمريکا عربده می کشند که اگر فلسطين از دادگاه کيفری لاهه اجرای قوانين بين المللی را تقاضا کند از  «خط قرمز» عبور کرده است. آيا در اکثر کشورهای جهان تهديد کسی برای ممانعت از شکايت عليه جرمی که در حقش شده، خود يک جرم محسوب نمی شود؟ در آمريکا به مجرمين گفته ميشود: «اگر آماده ی حبس کشيدن نيستی بهتر است مرتکب جرم نشوی». اما صدائی نيست که به آمريکا و اسرائيل بگويد اگر نمی خواهند به جرم جنايت جنگی محاکمه شوند بهتر است دست به جنايت نزنند!  

سازمان ملل که در سال 1948 به تاسيس دولت اسرائيل رضايت داد، همواره نشان داده است که چيزی جز ابزار دست قدرت های بزرگ نيست. با اين وصف برای اسرائيل، رعايت قوانين قوانين بين المللی ممکن نيست.

برای مثال، طبق کنوانسيون ژنو الحاق سرزمين های فتح شده در جنگ غيرقانونی است. اما اسرائيل اورشليم شرقی را در سال 1967 تسخير و ضميمهی قلمروی خود کرد و مدعی شد که چون «خدا» شهر اورشليم را به عنوان «پايتخت جاودانی مردم يهود» تعيين کرده است بنابراين نظر انسان ها در اين مورد ارزشی ندارد. طبق قوانين بين المللی، مستعمره کردن سرزمينهای فتح شده در جنگ غيرقانونی است اما اسرائيل بخش بزرگ کرانه غربی را الحاق و مستعمره کرده يا ورود فلسطينی ها به آن را ممنوع کرده است. اسرائيل نوارِ غزه را نيز به مدت دو نسل مستعمره کرد و وقتی نيروهايش را از آن جا  بيرون کشيد نه برای عدالت يا قانون بلکه به دلايل عملی ديگر بود.

به علاوه، حتا در شرايطی که موجوديت اسرائيل توسط سازمان ملل تصويب شده است اما پافشاری آن بر اين که يک «دولت يهود» باشد (و آمريکا، اسرائيل و حکومت های اروپا با آن موافق اند) ضد قوانين بين المللی است.

در سال 1948 صهيونيست ها از طريق اخراج يا بيرون کردن اهالی بومی فلسطينی از سرزمين هايشان به زور تفنگ (حدود هفتصد هزار نفر) جمعيت يهودی را به اکثريت رساندند. بند 13 از بيانيه ی جهانشمول حقوق بشر که از اسناد تاسيس سازمان ملل متحد است می گويد:«هر فرد حق ترک هر کشوری، از جمله کشور خودش و بازگشت به کشورش را دارد.» اسرائيل «حق بازگشت» را به هر فردی در هر نقطه جهان که دارای تبار يهود باشد، فارغ از اين که کجا به دنيا آمده و مقيم کجا باشد را می دهد اما به فلسطينی ها، حتا آنان که در آن جا به دنيا آمده اند حق بازگشت به فلسطين را نمی دهد. با استانداردهای «بيانيه حقوق بشر» اين عملکرد غيرقانونی و تبعيض بر پايه ی مذهب يا «نژاد» محسوب می شود. بند 13 همچنين «آزادی حرکت و اقامت در هر دولت» را تضمين می کند اما اسرائيل با صراحت اين حق را از فلسطينی های کرانه غربی گرفته است. در واقع هم طبق قانون و هم رفتار مقبول، فلسطينی ها از اکثر حقوقی که در «بيانيه جهان شمول» آمده است محروم اند – نه فقط در سرزمين های اشغال شده در سال 1967 بلکه همچنين در سرزمين هائی که قبل از آن اشغال شده است، يعنی در داخل اسرائيل.  

قصد ما از اشاره به «بيانيه» مذکور اين نيست که قوانين بين المللی را که اکثرا توسط قدرت های امپرياليستی و برای خدمت به منافع عمومی خودشان تدوين شده است به عرش اعلا ببريم. بلکه می خواهيم نشان دهيم که بنا به تعريف، اسرائيل به دليل خصلت منحصر به فرد خود به مثابه «دولت يهود» نمی تواند خود را با اين استانداردها منطبق کند. برابری قانونی مورد ادعای غرب در واقع پوششی است که نابرابری های واقعی را پنهان و اِعمال می کند اما دولتی که با مذهب تعريف می شود در اين مورد  حتا نمی تواند ظاهرسازی کند. دموکراسی های بورژوائی در غرب اغلب می توانند اين واقعيت را پنهان کنند که قدرت سياسی در نهايت وابسته به انحصار بر نيروی نظامی است. اما اسرائيل حتا امکان پنهان کردن اين واقعيت را ندارد. کابينه ی آقای نتانياهو خيلی فاشيست است و آشکارا آدم کش. اما کابينه های ديگر اسرائيل نيز تفاوت چندانی با آن نداشته اند و اصولا نمی توانند جز اين باشند. از تئوری صهيونيسم چيزی جز اين نمی تواند بيرون بيايد: و معنای «دولت يهود» همين است.     

اسرائيل فقط از طريق ريشه کن کردن و درهم شکستن فلسطينی ها می تواند «دولت يهود» باقی بماند و عملکردش تا کنون اين واقعيت را ثابت کرده است. تنبيه در هر حالت نصيب فلسطينی ها می شود: چه مقاومت بکنند يا نکنند.

درست 24 ساعت پس از رأی سازمان ملل اسرائيل اعلام کرد که 3000 خانهی ديگر در اروشليم شرقی و کرانه غربی خواهد ساخت و نقشه ی مستعمرهکردن ناحيه ی ميان اورشليم شرقی و شهرک مستعمره نشينِ ماله آدوميم را کشيده است. کاری که به طور موثر پر جمعيت ترين ناحيه ی کرانه غربی را تقسيم به دو منطقه ی کاملا منفصل خواهد کرد.

به ظاهر اين کار يک عمل تلافی جويانه عليه فلسطين است که جرات دستزدن به ديپلماسی بين المللی را به خود داده است. اما طنز تلخ آن جا است که اين روند پيش از رأی سازمان ملل در جريان بود. در سال 2012 تا ماه ژوئيه 15000 واحد مسکونی مستعمره نشين به کرانه غربی اضافه شد. (گاردين، هريت شروود، 26 ژوئيه 2012)

ساختن اين مناطق مسکونی هيچ ربطی به تامين نيازهای مسکن ندارد زيرا شمار يهودی های مستعمره نشين آن قدر نيست که بتوانند اين واحدهای مسکونی را پر کنند. بسياری از اسرائيلی ها (شايد حدود 100 هزار نفر) در ازای دريافت مزايای دولتی به عنوان مستعمره نشين خود را ثبت می کنند اما در جای ديگری زندگی می کنند. (جوع کنيد به سايت settlementwatcheastjerusalem.wordpress.com)

 

«پروسه صلح» دو سال پيش فروپاشيد زيرا اسرائيل دست از ساختنن شهرکهای مستعمرهنشينِ جديد نکشيد. از آن زمان ساخت اين شهرکها شتاب گرفته است. راه بندان های اسرائيلی کاملا رام الله و بيتلحم را از يکديگر و از اورشليم جدا کرده اند. اسرائيل اورشليم را اول بار در سال 1948 تقسيم کرد و از سال 1967 آن را شهر تفکيک ناپذير يهود اعلام کرده و به طور منظم فلسطينی ها را از خانه هايشان رانده و محلات را «يهوديزه» کرده است. اين در حاليست که به اندازه کافی شهرک های مستعمره نشين برای يهودی ها ساخته و به اورشليم ضميمه کرده است. اسرائيل با ديوار کشی، تقسيم جادهها به جادههای يهودی و غير يهودی و استقرار گلوگاه های نظامی در داخل کرانهغربی تقريبا تمام شهرها و روستاهای فلسطينی ها را از يک ديگر منفصل کرده است.  

بعد از رای سازمان ملل دولت اسرائيل در يک عمل تلافی جويانه ی ديگر درآمدهای مالياتی فلسطين را که به نيابت از طرف «حکومت خودمختار فلسطين» جمع می کند بلوکه کرد. اما اين اولين بار نيست که اسرائيل دست به اين کار می زند. جمع آوری ماليات ها و دادن آن به حکومت خودمختار يا بلوکه کردن آن، هر دو، نشانه ی آن است که «دولت» فلسطين بر مرزهای خودش کنترل ندارد و آنقدر بی قدرت است که بايد جمع آوری ماليات و گمرکات خود را بايد به دست اسرائيل بسپارد.

از آن جا که حکومت خودمختار فلسطين کاملا وابسته به اسرائيل (و آمريکا و کشورهای عربی وابسته به آمريکا) است تقريبا غير ممکن است که خطر کرده و اسرائيل يا شهروندان اسرائيلی را به «دادگاه کيفری بين المللی» در لاهه بکشد. در سال 2009 وقتی گزارش سازمان ملل اسرائيل را متهم کرد که در حمله به غزه مرتکب جنايت شده است، محمود عباس و حکومت خودمختار فلسطين، زير فشار آمريکا کميسيون حقوق بشر سازمان ملل را وادار کرد که قضيه را درز بگيرد. بدين ترتيب موضوع به شورای امنيت نرسيد و خيال آمريکا از اين بابت آسوده شد. هرچند آمريکا با استفاده از حق وتوی خود در شورای امنيت می توانست مانع از باز کردن پرونده ی شکايت در دادگاه کيفری شود اما به هر حال بايد درگير بحثی می شد که برايش آبروباختگی در بر داشت. (رجوع کنيد به سرويس خبری جهانی برای فتح. 5 اکتبر 2009)

 اسرائيل و صاحبکاران آمريکائی اش به طور منظم عليه فلسطينی ها خشونت يا تهديد و ارعاب به کار می برند و هر مانع قانونی را زير پا می گذارند اما به تاثيرات سياسی اعمال خود نيز بی اعتنا نيستند. دادن پوشش «عدالت و مشروعيت» به اعمالشان و اشغال کرسی «اخلاق» برای آن ها بسيار مهم است. بنابراين لازم می بينند بر اين توهم دامن زنند که پذيرش موجوديت اسرائيل عاقلانه ترين مسير است.

رفتار به ظاهر متناقض هيلاری کلينتون در واکنش به رای سازمان ملل نشانهی همين امر است. از يکسو روشن کرد که موجوديت «دولت يهود» برای آمريکا از اهميت استراتژيک برخوردار است. ... از سوی ديگر از تحقير علنی محمود عباس توسط اسرائيل آشفته شد زيرا آمريکا نمی خواهد که مردم فلسطين و عرب اميد خود را به اين که آمريکا وحشی گری متفرعنانهی اسرائيل را تعديل کند از  دست بدهند.

برای آمريکا مهم است که اين ظاهر را حفظ کند به ويژه در لحظه ی حاضر که کل منطقه درگير تلاطم عظيمی است. شورش های توده ای هم رژيم هائی را که حافظ منافع آمريکا در منطقه اند (چون مصر) را آماج قرار داده است و هم رژيم های ديگر (هم چون رژيم اسد در سوريه) را که به حفظ نظم مطلوبِ آمريکا و اسرائيل در منطقه ياری رسانده اند. در اين شورش ها نفرت از ستم اسرائيل بر فلسطينی ها، از رژيم هايی که با آن همراهی کرده اند و گاه از خود آمريکا از موضوعات مرکزی بوده است.

برای مثال سخنگوی صهيونيست (رِگِو) عَرعَر کرد که: «اسرائيل منتظر ظهور يک رهبر فلسطينی است که راه سادات را طی کند». سادات، رئيس جمهور مصر در سال 1977 «پروسه صلح» با اسرائيل را راه اندازی کرد، پروسه ای که تا امروز کارش ريختن مردم فلسطين در چرخ گوشت اسرائيل بوده است. اما سادات مرده است. او به دست اسلام گرايان به قتل رسيد. در هر حال سازش علنی وی با اسرائيل به لحاظ سياسی غير قابل دوام بود. حتا مبارک که جانشين سادات بود به کناری پرتاب شده است. حداقل در اين نقطه و در اين لحظه ساداتی در کار نخواهد بود. آمريکا (و اسرائيل) اکنون نياز دارند قدرت اخوان المسلمين را در مصر مستقر کنند تا از «ديوار چهارم» زندانی به نام غزه نگهبانی کند. طبق گزارشات حکومت مُرسی قول داده است که عمليات بزرگی را عليه تونل هائی که غزه را به جهان بيرون وصل می کند به راه اندازد. الزاما آن ها را نخواهد بست اما آن ها را به زير کنترل خود در خواهد آورد. اما اين کار آسانی نيست. زيرا قاهره قادر نبوده است که شبه جزيره ی سينا را کنترل کند و اخوانالمسلمين هنوز نتوانسته چنگال های خود را بر پيکر مصر محکم کند. به نفع آمريکا نيست که مُرسی نيز مانند محمود عباس نوکر بی اراده ی اسرائيل به حساب آمده و بی اعتبار شود.

حتا نياز دارند که اعتبار عباس را کمی ترميم کنند. هيلاری کلينتون در سخنانی که 30 نوامبر برای «فوروم سابان» در «ديالوگ سالانه ميان رهبران آمريکا و اسرائيل» ايراد کرد به اسرائيلی ها انتقاد کرد که با اعلام گستاخانه ی گسترش شهرک های مستعمره نشين در کرانه غربی، عباس را آشکارا تحقير و از نظر سياسی بی ثبات کرده اند ( و «پروسه صلح» را در معرض افشاء قرار دادهاند). او در دفاع از عباس از همان نکته ای استفاده کرد که منتقدين فلسطينی عباس عليه او استفاده کرده اند: که او با استفاده از کمک های مالی و آتوريته ای که به او تفويض شده موفق به تشکيل نيروی پليس فلسطينی شده که وظيفه ی عمده اش کنترل فلسطينی هائی است که در پی درگيری با اسرائيل و شهرک های مستعمره نشين هستند و به اين ترتيب به «امن شدن خيابان های اسرائيل» کمک کرده است. کلينتون حتا اشاره کرد که اگر حماس همان نقشی را بازی کند که عباس تلاش کرده ايفا کند برای آمريکا قابل قبول می شود. عباس تلاش کرده است که ظاهر ضد اسرائيلی به خود بگيرد اما در عمل ستون ثبات اسرائيل باشد اما در اين امر شکست خورده است. به نظر ميآيد قصد اسرائيل از ترور رهبر حماس (جباری) اين بود که تفهيم کند انتظارش از حماس چيست. اين اميد اسرائيل بی پايه نيست. زيرا هدف اساسی حماس ايجاد يک دولت مذهبی است و رهبرش گفته است که يک فلسطين اسلامی می تواند با يک «دولت يهود» همزيستی درازمدت داشته باشد. احتمالا اشاره ی کلينتون به شرايط مقبول افتادن حماس مربوط است به ارزيابی آمريکا از اينکه اخوان المسلمين ممکن است بهترين گزينه ی آمريکا در مصر باشد.  

در هر حال، پيشروی بنيادگرائی اسلامی در شکل های گوناگون (که همه بخشی از يک مجموعه ی وابسته به يکديگر هستند)، چه در حالت سازش با آمريکا و غرب يا در مقابله با آن، يکی از نتايج محتمل وقايع جاری است. اين وقايع ورشکستگی «ارزش های غربی» را به طرز انکارناپذيری نشان داده اند و فرومايگی افرادی چون عباس موجب زير سوال رفتن سکولاريسم تاريخی جنبش انقلابی فلسطين هم شده است. هرچند سازمان سيا و موساد اسرائيل نقش زيادی در تقويت اسلام گرايان داشته اند و چپ سکولارِ جنبش فلسطين را به مدت چند دهه ترور و سرکوب کرده اند اما سرسختی و انعطاف ناپذيری اسرائيل می تواند به عروج اسلام گرائی از نوعی خطرناک تر برای منافع استراتژيک آمريکا، منتهی شود.

آيا هيچ آلترناتيوی در مقابل بن بست های اميد بستن به آمريکا يا کشيدن نقاب اسلامی بر روی ستم ملی وجود ندارد؟

تصور يک فلسطين آزاد در چارچوب نظم فعلی منطقه و جهان سخت است اما آيا اين نظم جاودانی است و آيا آن چه در فلسطين می گذرد بر روی کشورهای منطقه و ورای آن تاثير نگذاشته است؟ آيا مردم خاورميانه می توانند خود را از سلطه ی اقتصادی، سياسی و نظامی ايالات متحده و متحدينش و رژيم هايی که هر يک به فراخور حال جايی در بافت نظم موجود دارند، آزاد کنند؟

قساوت اسرائيل و عوام فريبی آمريکا دائما به مقاومت و طغيان پا می دهد اما اين مقاومت ها و شورش ها به کجا خواهند رسيد؟ آيا اوضاع کنونی صحنهآرای ظهور يک جنبش جديد فلسطين خواهد بود؟ ظهور جنبشی که بتواند از تاريخ و تجربه ی خود درس بگيرد؛ جنبشی که بتواند از تجربه و دانش جنبش کمونيستی در طول تاريخ و در سطح جهان، از عقب گردها و اشتباهاتش اما به ويژه از پيشروی هايش بياموزد. فلسطين فقط از طريق انقلاب، به مثابه بخشی از مبارزه برای آزاد کردن و دگرگون کردن منطقه و جهان آزاد خواهد شد. مسير آن را بايد ترسيم کرد: هم در تئوری و هم در عمل.

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در