Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 نشريه حقيقت دوره سوم  چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ برابر با ۱۳ دسامبر ۲۰۱۷       
نشریه حقیقت شماره 71

Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)     شماره ۷1   اردیبهشت١٣٩4

 

نه جام زهر و نه نوشدارو!

این پیام ماه می است: تنها راه چاره، انقلاب است، انقلاب کمونیستی!

حرکت امپراتوری آمریکا برای مواجهه با چالش های اوج یابنده

شرکت در سوسیال فوروم جهانی

آیا هیچ کار دیگری نمی توان کرد؟

یونان: مشکلی که قرار است سیریزا حل کند چیست؟

گزید ه هایی از سخنان باب آواکیان

علم و انقلاب

 

نه جام زهر و نه نوشدارو!

 

تفاهم هسته ای ميان جمهوری اسلامی ايران و شش قدرت امپرياليستی، ‏به ويژه آمريکا حتا اگر به توافق هسته ای مورد نظرِ طرفين نرسد رخداد مهمی است زيرا پس از 36 سال فصل جديدی را در روابط جمهوری اسلامی با امپرياليسم آمريکا گشود. اما نتايج پايانی اين فصل هنوز نانوشته است و در واقع قابل پيش بينی نيست. در اين ميان، درک اين واقعيت برای توده های مردم در ايران حياتی است که، اين «تفاهم» نه ماهيت جمهوری اسلامی را عوض مي کند و نه ماهيت امپرياليسم آمريکا را. اين رابطه و تفاهم هيچ ربطی به منافع کوتاه مدت و دراز مدت مردم ايران و خاورميانه و جهان ندارد و بي ترديد دهشت های جديدی را برای مردم اين منطقه در انبان دارد.

 

چه شرايطی اين چرخش استراتژيک را ضروری کرده است؟

 

فضای تبليغاتي-  رسانه ای را جزييات اين معامله اشغال کرده است. اما معماران اين تفاهم، در اتاق های دربسته و در نشريات سياست گذار و امنيتی با صراحت مي گويند که مساله ی عمده رسيدن به تفاهم هسته ای نيست بلکه آغاز روابطی جديد ميان جمهوری اسلامی و قدرت های امپرياليستی غرب به ويژه آمريکا است. در واقع، مهم ترين بخش اين قرارداد نهادينه کردن فرآيندی ده ساله است که جمهوری اسلامی ايران و آمريکا را ملزم به داشتن روابط ديپلماتيک، سياسی و نظامی نزديک با يکديگر مي کند.

اين آغاز، عمدتاً نتيجه ی چرخشی استراتژيک در رويکرد ايالات متحده نسبت به جمهوری اسلامی است. ايالات متحده از سياست به حاشيه راندن و منفرد کردن جمهوری اسلامی با هدفِ «تغيير رژيم» در ايران به سياست اتحاد با جمهوری اسلامی، ‏ادغام آن در ساختارهای سياسی سلطه اش در خاورميانه روی آورده است. عادي سازی روابط با جمهوری اسلامی بخش تعيين کننده ای از رويکرد جديد آمريکا به خاورميانه است که برخی تحليل گران آن را «دکترين اوباما» خوانده اند (توماس فريدمن. 5 آوريل 2015. نيويورک تايمز).

اوباما در مصاحبه ای که پس از عقد تفاهم نامه ی هسته ای انجام داد در مورد دکترين اوباما گفت: «من ابهامی در اين مساله باقی نگذاشته ام که هرگز به ايران اجازه دست يافتن به سلاح هسته ای را نخواهم داد و فکر مي کنم آن ها منظور ما را مي فهمند. اما مي گويم اميدوارم که بتوانيم اين طرح ديپلماتيک را به سرانجام برسانيم و عصری جديد در روابط ايالات متحده - ايران و در روابط ايران با همسايگانش شروع شود.» اين سياست در جواب به تضادها و چالش هايی مدون شده است که امپرياليسم آمريکا در خاورميانه و در جهان با آن ها روبه رو است. شک نيست که شتاب فروپاشی و هرج و مرج در ساختارهای سياسی خاورميانه، گسترش داعش در عراق و سوريه و احيای القاعده، دورنمای رسيدن داعش به مرزهای اسراييل در اردن، دورنمای جنگ داخلی در عربستان سعودی، ‏واقعيت رشد و گسترش نفوذ چين و روسيه در خاورميانه و شمال آفريقا امپرياليسم آمريکا را به جستجوی متحدينی در وجود جمهوری اسلامی وادار کرده است. راجر کوهن که از صهيونيست های طرفدار اوباما است در روزنامه ی نيويورک تايمز مي نويسد: «پرزيدنت اوباما از طريق پيگيری شجاعانه اش ديناميک استراتژيک خاورميانه را تغيير داده است. ... بستن راه پيشروی ايران به سوی بمب اتمی، ‏پرهيز از ورود به جنگی ديگر با يک کشور مسلمان و برقراری مجدد رابطه ی ديپلماتيک با قدرتی با ثبات که دشمنِ داعشِ خونخوار است، يک سياست مجاب کننده برای آمريکا است که با فروپاشی نظم در خاورميانه مواجه است. ...» (کوهن، 2015)

در واقع توانايی جمهوری اسلامی در سرکوب امنيتی، ‏سرکوب اجتماعی و فريب سياسي- انتخاباتی و همچنين حفظ اتحاد حکومتی در مواجهه با چالش های داخلی و منطقه ای از شاخص هايی است که در منطقه ی پرتلاطم خاورميانه سياست گذاران امپرياليسم آمريکا را «اغوا» کرده و خواهان کشيدن جمهوری اسلامی به درون ساختارهای هژمونی خود در خاورميانه است. اوباما در مصاحبه ی پيش گفته، ضمن تکرار عوام فريبی خاصِ خود در زمينه ی علاقه اش به استقرار صلح در خاورميانه، ابراز ناراحتی از ريخته شدن بمب بر سر کودکان و از جا کنده شدن ميليون ها تن از مردم اين منطقه به اصل مطلب پرداخته و روشن مي کند که ضرورت اتخاذ رويکرد جديد نسبت به جمهوری اسلامی را وضعيت از هم گسيخته ی خاورميانه، خطر فروپاشی يک به يک دولت های اين منطقه و همراه با آن از بين رفتن کنترل آمريکا بر خاورميانه به وجود آورده است. او مي گويد، «منافع آمريکا در منطقه در حال حاضر، نه نفت است و نه قلمرو. ... منافع ما در آن است که تضمين کنيم اين منطقه کار کند و اگر خوب کار کند برای ما هم خوب است. با توجه به آن چه شده است، اين يک پروژه ی بزرگ خواهد بود اما فکر مي کنم اين (چارچوب توافق با ايران) حداقل نقطه ای برای شروع است.» (فريدمن،2015)

 

دعواهای درون هيئت حاکمه ی آمريکا

 

تحليل گران غربی مي گويند، اين توافق بيشتر از آن که از درون جمهوری اسلامی به چالش کشيده شود از درون هيئت حاکمه ی آمريکا به چالش کشيده خواهد شد. محتوای نزاع حاد در هيئت حاکمه ی آمريکا بر سرِ برنامه ی هسته ای ايران و جزييات آن نيست. مخالفين اوباما در هيئت حاکمه ی آمريکا، معتقدند که اين چرخش استراتژيک در رويکرد نسبت به ايران در واقع سلسله مراتب قدرت منطقه ای را بر هم خواهد زد. به طور مثال، اسراييل و عربستان سعودی را تضعيف خواهد کرد. يکی از متخصصين سياست خارجی آمريکا مي نويسد: «اين نزاع عمدتاً بر سر چالش های ايران در مقابل رهبری ايالات متحده در خاورميانه و خطراتی است که جاه طلبي های ژئوپليتيک ايران برای متحدين آمريکا به ويژه اسراييل و عربستان سعودی به وجود مي آورد. در مقابل، طرفداران اين معامله معتقدند بهترين راه برای ايالات متحده در حل اين مساله آن است که ايران را در نظم منطقه ای ادغام کند و در همان حال مواظب جاه طلبي هايش باشد. معامله ی هسته ای اولين گام در اين راه است و جزييات معامله اهميت زيادی ندارد زيرا هدف نهايی آن عوض کردن مقاصد ايران است و نه نابود کردن توانايي هايش.» (جرمی شپيرو. فارين پاليسي. 7 آوريل 2015)

مناظره و اختلاف بر سر «برنامه ی هسته اي» و «توافق هسته اي» در هيئت حاکمه ی آمريکا (که در اختلاف ميان اوباما و نمايندگان کنگره ی آمريکا انعکاس يافته است) صرفاً وسيله ی نقليه ای برای پيش کشيدنِ مسايل بزرگ تر است. از جمله اين که آمريکا در خاورميانه و شمال آفريقا چه نقشی را بازی خواهد کرد و به طور کلی ارزيابی وی از اهميت خاورميانه برای تضمين هژمونی جهانی آمريکا چيست؟ جرمی شپيرو مي نويسد: «برای اوباما معامله با ايران صرفاً بخش مرکزی در تلاش های وی برای منع گسترش سلاح های هسته ای نيست بلکه همچنين بخشی از تلاش های او برای بيرون کشيدن آمريکا از درگير شدن در نزاع های بي حاصل منطقه مي باشد. او مي خواهد آمريکا را داور منطقه کند و نه فعال مستقيم در جنگ های داخلی نامحدود. داور نه دوست دارد و نه دشمن.» (شپيرو 2015)

مصاحبه ی اوباما با توماس فريدمن گوشه هايی از علل مخالفت حاد اسراييل و عربستان را آشکار مي کند. اوباما بر اهميت حفظ قدرت منطقه ای اسراييل تأکيد کرده و مي گويد، «من مطلقاً متعهد به آن هستم که آنان برتری کيفی نظامي شان را حفظ کنند» اما گفت، «من بايد حق مخالفت با سياست های اسراييل، ... را داشته باشم بدون آنکه گفته شود که ضد اسراييل هستم و نخست وزير نتانياهو هم بايد بتواند با سياست های من مخالف باشد بدون آن که ضد دموکرات قلمداد شود.» اما لحن اوباما در مورد عربستان متفاوت بود. اوباما تعهدات آمريکا نسبت به عربستان سعودی را تکرار کرد اما تأکيد کرد که عربستان سعودی بيش از خطر «بيروني» با خطر «دروني» مواجه است: «جمعيتی که در برخی موارد احساس بيگانگی مي کند، جوانانی که بي کارند، و يک ايدئولوژی مهلک و نيهيليستی و اين اعتقاد که هيچ خروجی سياسی مشروعی را برای اين نارضايتي ها نمي توان فراهم کرد. ما بايد بپرسيم چگونه مي توانيم در عين حال که دفاع اين کشورها را در مقابل تهديد خارجی تقويت مي کنيم، ساختارهای سياسی اين کشورها را هم تقويت کنيم به طوری که جوانان سُنی احساس کنند که انتخاب ديگری به  جز داعش دارند.» (توماس فريدمن. 5 آوريل 2015)

به اين ترتيب، روشن می شود که بخشی از «دکترين اوباما» در رابطه با خاورميانه ايجاد تغييراتی در موقعيت دولت هايی است که ثباتشان عميقاً وابسته به حمايت نظامی و سياسی آمريکا است و دولت اوباما، اين موقعيت را غيرقابل  دوام مي داند و با ضرورت پاسخ گويی به اين وضعيت روبه رو است. دکترين اوباما با چه سياستی به اين ضرورت پاسخ مي‏دهد؟ «خاورميانه ای کردن جنگ های خاورميانه» يکی از اهداف اعلام شده ی اوباما است. به عبارت ديگر، يک جنبه از سياست جديد آمريکا ادغام بيشتر ايران در نظام اقتصاد جهانی و در تعهدات سياسی و نظامی منطقهای است و جنبه ی ديگر، تسليح عربستان و متحدين آن در جنگ يمن در مقابل ايران و متحدين ايران است. اوباما با صراحت مي گويد که همراه با دپيلماسی هسته ای، ‏آمريکا در مقابل فعاليت های «بي ثبات کننده ي» ايران به ديگر کشورهای منطقه کمک خواهد کرد که جلوی ايران در بيايند. به اعتقاد وی ترکيب اين دو سياست (يعنی، ‏ديپلماسی با ايران و دامن زدن به جنگ کشورهای عرب با ايران) دارای پتانسيلی است که ايران را وادار به تغيير رفتار در عرصه های بزرگ تر کند. اما هيچ يک از اين محاسبات امپرياليستی به نتيجه ای که اوباما مي گويد نخواهد رسيد. نتيجه ی اين سياست فقط گسترش جنگ های ارتجاعی در خاورميانه خواهد بود. اوباما مي گويد، کشورهای عرب منطقه در ازای کمک های آمريکا، «بايد مايل باشند که نيروهای پياده  نظام شان را برای حل مسايل منطقه به کار بگيرند. ... به طور مثال در سوريه. ...». اوبامای عوام فريب سؤال عجيبی مي کند: «چرا عرب ها نمي توانند عليه لگدمال کردن حقوق بشر در ابعاد وحشتناک و عليه کارهای بشار اسد بجنگند؟» اما در پرتو اين عوام فريبی مي خواهد محتاطانه حرف ديگری را هم بزند و واقعيتی ديگر را در مورد اين متحدين آمريکا و اينکه قصرهايشان بر بنيادی شنی بنا شده است اعلام کند: «آن ها بايد تغييراتی به وجود آورند که جوابگوی مردم شان باشند. .... بزرگ ترين خطری که آن ها را تهديد مي کند ايران نيست. بلکه از نارضايتی درونی است. » (توماس فريدمن. 5 آوريل).

محاسبات امپرياليستی اوباما آن است که آمريکا مي تواند يک جنگ «با شدت پايين» ميان بازيگران دولتی و غيردولتی اين منطقه به وجود بياورد و خودش از دور نقش «داور» را بازی کند. محاسبات مخالفين وی آن است که استراتژی اوباما، متحدين سابق آمريکا را از آن دور خواهد کرد بدون آنکه بتواند متحدين باثبات تری را جايگزين کند. جواب اوباما آن است که راهکارهای گذشته ی ايالات متحده در خاورميانه نه تنها جواب نداده اند بلکه وضعيت خاورميانه را بدتر کرده اند. اين به معنای آن است که امپرياليسم آمريکا در ربع قرنی که از پايان «جنگ سرد» مي گذرد قادر به تبديل خاورميانه به يک منطقه ی باثباتِ تحت هژمونی خود نبوده است. برعکس، اين منطقه و چالش های آن مرتباً قدرت آمريکا و نفوذ جهاني اش را تحليل برده است.

واقعيت چيست؟ در چند دهه ی گذشته هر تغيير ارتجاعی و امپرياليستی در اين منطقه به گسترش جنگ های درهم برهم که دولت ها و جنگ سالارانِ اسلامی و نيروهای ارتجاعی خارج از دولت ها پيش مي برند، افزوده است؛ شکاف های طبقاتی افزايش يافته و گسترش فقر به ثابت منطقه تبديل شده است و جنگ ها و فلاکت اقتصادی دست در دست هم به جا به جايی ده ها ميليون نفر از جمعيت اين منطقه منجر شده است. اما «دکترين اوباما» نيز نتيجه ای جز اين به بار نخواهد آورد به اين علت اساسی و پايه ای که اين منطقه به شدت و بيش از هر برهه در تاريخ نيازمند تغييرات انقلابی است و هر راهی به جز آن موجب تشديد فلاکت و رنج های اين منطقه خواهد شد.

حتا از منظر منافع امپرياليسم آمريکا، «دکترين اوباما» قمار بزرگی محسوب مي شود. آنچه برای يک قدرت خوب است برای قدرت های ديگر بد است. بنابراين، نيروهای قدرتمندی در ميدان خواهند بود که اين سياست را به شکست بکشانند. وضعيت امپرياليسم آمريکا و متحدينش در خاورميانه بخشی از يک تصوير جهانی است: قدرت اقتصادی و سياسی بلامنازع آمريکا در جهان رو به افول گذاشته است؛ قدرت های جهانی تازه نفس مانند چين و قدرت های احيا شده مانند روسيه نفوذ خود را در مناطق تحت هژمونی آمريکا (از جمله خاورميانه) جهش وار گسترش مي دهند و متحدين اروپايی آمريکا نيز سهم بيشتری را از جهان تحت سلطه ی آمريکا طلب مي‏کنند.

 

نه جام زهر و نه نوشدارو؛ ضرورت های مقابل جمهوری اسلامی ايران و چالش های روابط جديد

 

قبول «تفاهم هسته اي» از سوی جمهوری اسلامی ايران نيز گام اول در عادي سازی روابط با آمريکا است. روحانی تأکيد کرد که اين قرارداد در واقع آغاز «تعامل با جهان» است و برقراری روابط با قدرت هايی که جمهوری اسلامی با آن ها رابطه نداشته است و حتا با کسانی که «خصم» حساب مي شدند در دستور کار اين دولت است. وی گفت، «برخی فکر مي کنند ما يا بايد با جهان بجنگيم يا تسليم شويم. ما مي گوييم که راه سومی هست. ما نياز به يک روابط بهتر داريم.» (کوهن، 2015)

اين سخنان بيان گر راهکار جديد جهانی و منطقه ای جمهوری اسلامی است که بر اجماع هيئت حاکمه ی جمهوری اسلامی متکی است. انتخاب روحانی در واقع محصول «تعامل» جناح معروف به «پراگماتيست» (که رفسنجانی سخنگوی آن است) با جناح معروف به اصولگرا (که سخنگويش خامنه ای است) و همچنين «تعامل» با کشورهای غربی بر سر اين دورنما بود. هسته ی مرکزی دعواهای ميان اين ها بر سر آن بوده است که حول چه راهکاری متحد شوند تا بتوانند نظام جمهوری اسلامی را در مقابل دو چالش حفظ کنند. چالش اول: عليه اکثريت توده های مردم از کارگران و زنان و معلمان و ملل تحت ستم و دهقانان ويران شده که همواره زير ستم و استثمار اين نظام لگدمال شده اند و حال و آينده شان به يغما رفته است. و چالش دوم: عليه دولت های منطقه که با حمايت امپرياليسم آمريکا در رقابت و دشمنی با جمهوری اسلامی قرار دارند. تا بدان جا که به چالش توده های مردم مربوط است هسته ی مرکزی سياست همه ی جناح ها سرکوب امنيتی، ‏سرکوب اجتماعی (که در لگدمال کردن حقوق زنان فشرده مي شود)، رواج دين و خرافه ی دينی، ‏فريب کاری سياسی از طريق انتخابات و جناح بازي ها بوده است. با اين تفاوت که در زمينه ی فريب کاری سياسی گاه از اصلاح طلبان استفاده کرده اند و گاه آنان را به حاشيه رانده اند. در زمينه ی چالش دوم، هسته ی مرکزی راهکارِ جناحِ «پراگماتيست» بازگرداندن ايران به کلوب امپرياليسم آمريکا در منطقه بوده است. هسته ی مرکزی راهکارِ جناحِ «اصول گرا» ادامه ی سياست بازی در ميان شکاف های امپرياليسم آمريکا با روسيه و چين است. (به توضيحات رجوع شود)

کريم سجادپور از تحليل گرانِ «وقف کارِنگی برای صلح بين المللي»  مي گويد: «روحانی مي خواهد دن سيائوپين ايران بشود. و شعارش اين است: حفظ نظام، توسعه ی سريع اقتصاد، باز کردن درها به روی جهان. روحانی نمي خواهد گورباچف ايران باشد. او انطباق گرا است و نه دگرگون ساز. او بخشی از نظام است و همين امر دست او را باز مي گذارد. ... و معتقد است که تئوکراسی ايران با عادي سازی روابط با باقی جهان از جمله ايالات متحده سازگار است و چه بسا بقايش وابسته به اين عادي سازی است.» (راجر کوهن. 2015)

اين واقعيتی است که تحريم ها اهرم مهمی در وادار کردن جمهوری اسلامی به اتخاذ چنين رويکردی بود به ويژه آنکه اين تحريم ها همراه بودند با تهديدات نظامی (مانند، «روی ميز بودن نقشه ی حمله ی نظامي» از سوی کاخ سفيد، تهديدات صريح اسراييل)، خراب کاری سايبری در تأسيسات هسته ای، ‏جاسوسی اطلاعاتی بسيار سنگين عليه جمهوری اسلامی (که در افشاگري های اسنودن بر ملا شد)، ترورهای هسته ای در داخل ايران. اما در نهايت اتخاذ اين رويکرد، پاسخ گويی جمهوری اسلامی به ضرورت حفظ قدرت سياسی و تقويت بنيادهای قدرتش است - همان طور که غني سازی صد ميليارد دلاری برای گسترش فن آوری هسته ای با هدف رسيدن به ظرفيت توليد سلاح هسته ای نيز با هدف حفظ و تقويت نظام جمهوری اسلامی بوده است.

اما سياست های گذشته ی جمهوری اسلامی در عرصه ی بين المللی ورشکسته از آب درآمد و تضادهای ساختاری نظام ارتجاعي اش را حادتر کرد. به ويژه، گسترش عجيب داعش در خاورميانه که از فقر و فلاکت و آوارگی مردم عراق و سوريه تغذيه مي کند و با تکيه بر پيشروي های برق آسايش تبديل به نيرويی جذاب برای ده ها ميليون مردم فقير اين منطقه، از جمله مناطق محروم ايران شده است جمهوری اسلامی را به شدت به هراس انداخت.

کليت اين وضعيت باندهای حاکم در جمهوری اسلامی را به تکاپوی ورود به «جامعه ی ملل» کرده است تا هم جايگاه امن و مشروعی در ميان دولت های خاورميانه بيابد و هم از موهبات ورود سرمايه های بين المللی برای چاره کردن وضعيت اقتصادي اش برخوردار شود. اصول گرايان با قرارداد هسته ای تا بدان جا موافق اند که حاکميت رژيم جمهوری اسلامی را تضمين کند و امپرياليست ها آن را به عنوان قدرت مشروع منطقه ای به رسميت بشناسند. هر دو جناح به يک اجماع کلی رسيده اند که اين تفاهم هسته ای گام بزرگی در اين راه بوده است. اوباما نيز با صراحت اعلام کرد که «تغيير رژيم» در دستور کار آمريکا نيست.

بنا بر اين، اتخاذ رويکرد جديد را نمي توان «سر کشيدن جام زهر» از سوی حاکمان اسلامی دانست. اما خيلی زود ثابت شد که اين رويکرد برای جمهوری اسلامی «نوشدارو» نيز نيست. به طور مثال، حتا قبل از آنکه جوهر امضای پای تفاهم هسته ای خشک شود، عربستان سعودی و متحدينش با حمايت آمريکا در يمن وارد جنگ با حوثي ها که زير حمايت جمهوری اسلامی هستند شدند و جمهوری اسلامی را به چالش کشيدند. اوباما نيز اعلام کرد بخشی از «بسته ي» رابطه با ايران، تقويت نظامی دشمنان جمهوری اسلامی در منطقه برای ورود به جنگ های منطقه است. خود اين مساله به شدت برای هيئت حاکمه ی اسلامی تکان دهنده بود. زيرا خوب مي دانند که ضرورت بقای قدرت سياسی آنان را وارد در باتلاق جنگ های خاورميانه خواهد کرد و همين امر تضادهای طبقاتی و اجتماعی موجود را حادتر کرده و گسل های جديدی را در صفوف هيئت حاکمه ی جمهوری اسلامی باز خواهد کرد.

علاوه بر اين، وضعيت بي ثبات تناسب قوای ميان قدرت های امپرياليستی و افول موقعيت آمريکا به عنوان تنها ابرقدرت جهان و هم چنين به ميدان آمدن قدرت های بزرگی مانند چين و روسيه که مرتباً در سياست های آمريکا خرابکاری مي‏کنند تا منافع خود را پيش برند، اميدهای باندهای حاکم در ايران به داشتن حمايتِ يک کشور امپرياليستی باثبات و قوی را به نااميدی و استيصال تبديل کرده و به نگرش های مختلف در باره ی چگونگی حفظ نظام پا مي‏دهد.

 

ژست های مردم فريب، تبليغات دروغين

 

ورود جمهوری اسلامی به رابطه ی جديد با امپرياليسم آمريکا هيچ ربطی به منافع توده های مردم ندارد، همان طور که تخاصم ديرينه ی ميان جمهوری اسلامی با امپرياليسم آمريکا نيز تخاصمی با محتوای ارتجاعی، ‏بي ارتباط به منافع توده های مرد و ضديت ميان دو قشر حاکمه ی ارتجاعی و نظام های استثمارگر و ستم گرِ آنان بوده است. توهم در اين مورد فقط به نظام جمهوری اسلامی و سرانش فايده مي رساند که بتوانند يک بار ديگر توده های مردم را گيج کرده و انرژی تغييرطلبِ آنان را به مجاری تحکيم سنگرهای خود هدايت کنند. همان طور که اطلاعيه ی حزب ما (نوامبر 2014) در مورد «قرارداد ژنو» که زمينه ساز تفاهم نامه ی هسته ای اخير بود اعلام کرد، «ژست های بادکنکی مذاکره کنندگان جمهوری اسلامی مانند ظريف که «ما به آن ها فهمانديم بايد با ما از جايگاه برابر حرف بزنند» فقط تبليغات بازاری يک تکنوکراتِ مرتجع جهان سومی است. ... در نظام سلسله مراتبی امپرياليسمِ جهانی، ‏«جايگاه برابر» فقط به روابط آن شش قدرتی که در اجلاس ژنو بودند (يعنی، ‏آمريکا- بريتانيا- روسيه- فرانسه- آلمان- چين به علاوه ی ژاپن که در جلسه نبود ولی در زمره ی قدرت های بزرگ است) اختصاص دارد و دولت های کشورهای تحت سلطه مانند جمهوری اسلامی، ‏ترکيه، پاکستان، عربستان و غيره به طور تبعی در اين نظام سازمان يافته و اداره مي شوند. مهم نيست که آيا سران اين دولت ها تيپ هايی مثل روحانی هستند يا احمدي نژاد؛ ژنرال السيسی مصری هستند يا اردوغانِ ترکيه. اين امر موضوعی آشکار است که اقتصاد جمهوری اسلامی را نهادهای اقتصادی نظام سرمايه داري  -  امپرياليستی از جمله صندوق بين المللی پول و بانک جهانی تنظيم کرده، شکل داده و جايگاه و عملکرد آن را در نظام اقتصادی جهان تعيين مي کنند. اما جمهوری اسلامی از نظر سياسی نيز اداره و کنترل مي شود. نهادهای سياسی مانند سازمان ملل و قطعنامه های آن (که طبق پيمان هسته ای ژنو، ايران متعهد به تحقق آن ها شده است) و مشخصاً همين نهاد 5+1 و قيموميتِ کشورهايی مانند روسيه و چين، رفتار سياسی جمهوری اسلامی را تنظيم و کنترل مي کنند. وابستگی دولت های تحت سلطه به اين يا آن قدرت بزرگ نيز بخشی از ساختار اداره ی جهانِ امپرياليستی توسط قدرت های بزرگ است. به طور مثال در اجلاس ژنو برخی از قدرت های بزرگ در مقام حامي/ قيمِ جمهوری اسلامی در جلسه بودند (روسيه و چين) و برخی ديگر در مقام مخالفِ آن. ميان اين قدرت ها بر سر کنترل کشورهای تحت سلطه رقابت است. اين تضادِ منافع اقتصادی و سياسی ميان قدرت های بزرگ است که به جمهوری اسلامی امکان آن را مي دهد که ظاهری «مستقل» به خود بگيرد و از آن برای قدرت نمايی در مقابل مردم ايران استفاده کند.»

 

 جنگ و نه صلح، فقر و نه رفاه

 

در پس «تفاهم هسته اي» نقشه های هولناکی برای خاورميانه کشيده مي شود که نه «صلح» بلکه جنگ های منطقه ای نامحدود؛ نه «رفاه و آينده» بلکه گسترش جا به جايي های جمعيتی، ‏فقر، ستمگري های اجتماعی، ‏بردگی زنان است. آغاز جنگ يمن که در فردای عقد تفاهم نامه ی هسته ای آغاز شد تنها طلايه دار دهشت هايی است که امپرياليست ها، دولت های منطقه و جمهوری اسلامی ايران برای مردم ايران و مردم منطقه در انبان دارند. شادی و سروری که در ايران، پس از امضای تفاهم نامه ايجاد شد نشانه ی توهمات خطرناک توده های مردم به جمهوری اسلامی و امپرياليسم آمريکا و نشانه ی اوج بي اعتمادی به قدرت خودشان است که برای مردم از بمب هسته ای خطرناک تر است.

تصور نادرستی در ميان عده ی زيادی از مردم رايج است که گويا اگر رابطه با آمريکا سر بگيرد، دموکراسی آمريکايی و رشد اقتصادی به همراه خواهد آورد. اين تصور همان قدر نادرست است که باور به «اصلاح» جمهوری اسلامي. برای زدودن خوش‏خيالی در مورد «توسعه‏ی اقتصادي» کافی است به وضعيت کشورهای مشابه ايران که زير تحريم نظامِ بين‏المللی هم نبوده‏اند نگاهی بيندازيم: «رشد اقتصادی در مصر و تونس بسيار بالاتر از رشد اقتصادی در بسياری کشورهای مشابه شان بود، با اين وجود فقر و فلاکت کارگران و روستاييان و ديگر زحمتکشان به موازات اين «رشد» بيشتر شده است. اقتصاد مصر از سال 1980 تا سال 2011 شاهد 5 درصد رشد سالانه بوده است. اين نرخ رشدی است که جمهوری اسلامی و بسياری از کشورهای تحت سلطه آرزوی آن را دارند، اما اقتصاد مصر در همين دوره همچنين شاهد نرخ بيکاری 50 درصدی و نرخ تورم 20 درصدی بوده است. اين فقر، زمين حاصل خيزی را برای رشد انواع نيروهای سياسی اسلام‏گرا – اخوان المسلمين، سلفي‏ها و عشاير اسلام‏گرا در صحرای سينا فراهم آورده است... واضح است که با لغو تحريم‏ها بخش‏هايی از اقتصاد مانند صنايع اتومبيل‏سازی و قطعه‏سازی رونق خواهند يافت اما اين صنايع فقط درصد کوچکی از کارگران را شاغل مي‏کنند. در توسعه‏ی اقتصادی آينده، بازهم بخش عظيمِ جوانانِ جويای کار در بي کاری، ‏فقر و فلاکتِ حاشيه نشينی رها خواهند شد.... بزرگ ترين نيروی توسعه‏ی اقتصادی، ‏ميليون‏ها پير و جوان کارکن جامعه است که کارکردِ نظامِ اقتصادی جمهوری اسلامی، ‏با تحريم يا بدون تحريم، هميشه در حال نابود کردن آنان است. با لغو تحريم‏ها نه تنها منطق نظام اقتصادی جمهوری اسلامی تغيير نخواهد کرد بلکه با بي رحمی بيشتری کار خواهد کرد. در مقابلِ اين ماشينِ آدم خوار، راه چاره فقط يک چيز است: در ميان نيروی عظيم کارگر و بيکارِ اين کشور، اعم از افغانستانی، ‏کُرد، ترک، فارس، بلوچ، عرب و ترکمن، جنبشی برای انقلاب به راه اندازيم تا متحدانه و زير پرچم انترناسيوناليسم پرولتری نه فقط برای رهايی مردم ايران بلکه در خدمت به رهايی پرولتاريا و خلق‏های خاورميانه و رهايی بشريت از چنگال نظام ستم و استثمار سرمايه‏داری بجنگند.» (روحانی گِيت* و خيال هايی از جنسِ هيچ؛ نکاتی پيرامون دور جديد روابط آمريکا و جمهوری اسلامی - از نشريه ی حقيقت شماره ی 65، مهر 1392)

روحانی در اولين سخنرانی خود در سازمان ملل (24 سپتامبر 2013) جمهوری اسلامی را متعهد کرد که به جنگِ آمريکا «عليه تروريسم» در خاورميانه خواهد پيوست. امروز نتيجه را مي بينيم. جمهوری اسلامی در سه جنگ خاورميانه ای درگير است: عراق، سوريه و يمن. ماجراجويي های جمهوری اسلامی برای حفظ نظام پوسيده اش، اين جنگ ها را به درون ايران نيز خواهد کشيد و اگر چنين شود، کشتار ميليونی مردم ايران و عراق در جنگ هشت ساله ی ميان جمهوری اسلامی و صدام حسين، در مقابل آن رنگ خواهد باخت.

برای عوض کردن معادلاتِ ارتجاعی و دهشتناک در ايران و منطقه راهی وجود دارد و اين تنها راه است: به راه انداختن جنبشی برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی زير رهبری برنامه و حزبی کمونيستي. تنها با پا گرفتن و گسترش آلترناتيو انقلابی در ميان قشرهای مختلف مردم و در اقصی نقاط کشور مي‏توان به چالش خطرناکِ اوضاع کنونی پاسخ گفت. سرنگونی جمهوری اسلامی و جايگزينی آن با دولت و جامعه‏ای کيفيتاً متفاوت نه تنها ضروری است بلکه ممکن است. زيرا نظام تئوکراتيک جمهوری اسلامی از همه طرف زير ضرب و فشار است. آن قدرت هايی که قرار است به کمکش بشتابند نيز خود بحران زده اند و صفوفشان پرآشوب است. بي ترديد همه ی اين ها هنوز دارای ذخاير قابل توجهی برای ترميم موقعيت خود و نظام شان هستند. آنان کادرهای مجرب و آبديده ی سياسی و ايدئولوژيک و نظامی و امنيتی و فنی دارند، آنان دارای قوای نظامی و امنيتی قوی هستند، آنان حتا در نگاه بخشی از مردم کشورهای خود مشروعيت دارند. اما اين ذخاير در شرايط تلاطماتی که هر گوشه ی نظام مشترک شان را در مي نوردد به سرعت در حال تهی شدن هستند. اين وضعيت را توده های مردم ايران و جهان نيز حس مي‏کنند. تضعيف و تزلزل آشکار جمهوری اسلامی، ‏وضعيت نامعلوم اقتصادی، ‏اوضاع متلاطم منطقه، ناآرامي های سياسی و اقتصادی در جهان گوش‏های زيادی را آماده‏ی شنيدن صدايی متفاوت کرده است، احساسِ ناگفته‏ای در ميان قشرهای مختلف جامعه در گشت و گذار است که بايد يک بار ديگر فعالانه سمت‏گيری کنند و به ميدان بيايند و برای «چيزي» فداکاری کنند. امکان و ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار دولتی نوين برای ساختن نظام اجتماعی سوسياليستی بايد در اذهان توده های مردم جا باز کند. بحران فراگير دشمنان فرصتی برای انقلاب است. تنها راه نجات مردم ايران و خاورميانه بلند کردن امواج انقلابی در هر گوشه برای دفن يک باره ی همه ی اين ها و خدمت بزرگ به بشريت و رهايی بشريت است.•

 

توضيحات

 

1- مهدی محمدی که از متخصصين هسته ای جمهوری اسلامی و از اعضای تيم مذاکرات هسته ای بوده است در تشريح راهکار هسته ای برای حفظ جمهوری اسلامی مي نويسد: «از بعد قطع نامه ی 1929 از اواسط سال 89 يک استراتژی عليه ايران شروع مي شود تحت عنوان استراتژی ترکيب گزينه های فشار ... اولين گزينه، ايجاد تهديد معتبر نظامی بود... گزينه ی دو ، تحريم های فلج کننده، تحريم هايی با هدف خالی کردن خزانه ی ايران. ... گزينه ی سوم عمليات اطلاعاتی، ‏عمليات اطلاعات پايه در ايران...يعنی ترور، خرابکاری و حمله ی سايبري. ما در حال حاضر در معرض سهمگين ترين عمليات اطلاعاتی از ابتدای انقلاب تا حالا هستيم. ما يک مقطعی فقط اول انقلاب ترور و خراب کاری در ايران داشتيم و ديگر نداشتيم. الان سرويس های اطلاعاتی کشورهای غربی اتاق عمليات مشترک دارند در باره ی برنامه ی هسته ای ايران از حملات ويروسی به تأسيسات ما، تا کشتن دانشمندان ما وسط خيابان های تهران ... چهارم ارتباط گيری با جرياناتی در داخل ايران برای احيای جريان فتنه، اين ها گزينه های فشارند. ... مشکلات اقتصادی ما زير 30 درصدش مربوط به تحريم ها است. ما مي توانيم با تحريم ها زندگی کنيم. همين حالا که نفت ما تحريم است، بانک مرکزی ما تحريم است، ما يک بشکه نفتِ نفروخته در نفت کش هايمان نداريم. يک بشکه نفت نفروخته نداريم به قيمت هم فروختيم زير قيمت نفروختيم. مشکل اقتصادی برای تحريم ها نيست....الان روسها انگيزه دارند که موضع آمريکا را تعديل کنند. چينيها انگيزه دارند. آلماني ها خيلی انگيزه دارند، انگيزهشان از روسها و چينيها هم بيشتره، چون مي خواهند همکاری اقتصادی بکنند. بحران دارند، منطقه ی يورو در حال زمين خوردن است و بدون اقتصاد آلمان حتماً يورو زمين خواهد خورد. ... اين جمع بندی راهبردی که طرف مقابل الگوی رفتارش فقط زمانی تغيير مي کند که حس کند ما تحت فشار تغيير نمي کنيم، واقع بينانه ترين جمع بندی است. بقيه ی جمع بندي ها واقعی نيست. يعنی با تاريخ پرونده ی هسته ای ايران ما تطبيق ندارد. ...اگر ما ديد کوتاه مدت داشته باشيم و فقط مقطع کنونی را ببينيم، از نظر اقتصادی، ‏ضرر، از نظر سياسی، ‏هزينه و از نظر امنيتی تهديد به همراه داشته است برای ما. اما حقيقت آن است که اگر اين روند مقاومت ما ادامه پيدا کند، نه تنها اين هزينه ها جبران مي شود، بلکه در آينده جايگاه ما از منظر اقتصادی، ‏سياسی و امنيتی ارتقای چشم گيری پيدا مي کند که قابل مقايسه با اين هزينه ها نخواهد بود....فناوری هسته ای فقط بحث توليد انرژی نيست. فناوری هسته ای در ارتقای قدرت ملی کشور تأثير مهمی دارد. ... مهم ترين دستاورد هسته ای شدن يک کشور بالا بردن وزن سياسی آن کشور در معادلات بين المللی است. مخصوصاً در مورد جمهوری اسلامی ايران که نقطه ی کانونی مبارزه ی مستضعفين و مستکبرين است، اين امتياز بسيار ضروری به نظر مي رسد. بنابراين اين دستاورد استراتژيک را بايد اهم دستاوردهای هسته ای شدن ايران اسلامی دانست. (فناوری هسته ای ميوه ی مقاومت)

 

 

اين پيام اول ماه مه است : تنها راه چاره انقلاب است، انقلاب کمونيستي

 

  اين پيام کسانی است که بردگی را برنمي تابند، به هيچ شکل و در هيچ نقطهی اين کرهی خاکي. دنيای قرن بيست و يکم، دنيايی است بس کهنه که ستم و بهره کشی و نابرابری از هر روزنه اش بيرون مي جهد و ميلياردها نفر را به کام خود مي کشد. نظام حاکم بر دنيا، زندگی را برای اکثريت انسان ها غيرقابل تحمل کرده و به جای شادابی و نشاط و تعاون و تلاش آگاهانه، بي آيندگی و توهم و جهل و خودخواهی را به آنان عرضه مي کند.

طبقهی سرمايه دار که در رأس اين نظام نشسته است، زندگی همهی انسان ها را تابع انباشت سرمايه و کسب سود مي کند. سودافزايی دائمی ماشين سرمايه به قيمت مرگ تدريجی توده های زحمتکش در خط توليد بين المللی است؛ به قيمت بيکاری و فلاکت کسانی که مرتباً از چرخه ی توليد به بيرون پرتاب مي شوند؛ به قيمت تخريب لجام گسيختهی طبيعت. فوق استثمار در مشقت خانه ها، در اقتصاد غيررسمی، ‏تحت سياست رياضتکشی و رواج مشاغل موقتی و پيمانی، ‏همه جا گستر شده است. ميليون ها کودک به خاطر گرسنگی و فقر و بيماري های ساده، به سوی مرگ محتوم روان اند. ميليون ها نفر از آفريقا و آسيا و چهارگوشهی جهان به اميد دست يافتن به کار و امنيت و آرامش جابه جا مي شوند اما به صخره های سخت واقعيتِ تلخ حاکم برجهان برخورد مي کنند. گروهی در همان ابتدا طعمهی امواج مي شوند و ديگران تا به آخر طعم تلخ مهاجر بودن و بيکار بودن و غيرقانونی بودن را خواهند چشيد. دنيای کنونی، ‏دنيای ستم ها و بي عدالتي ها است. در ايالات متحدهی آمريکا هر روز سياه پوست يا رنگين پوستی قربانی خشونت پليس شده و جان مي بازد. در ايران زحمتکشان شريفی مانند يونس عساکره کارگر خرمشهری در عکس العمل به تبعيض و فشارهای اقتصادی، ‏خود را به آتش مي کشند. محرومان بيکار شده و عاصی، ‏تحت عنوان «اراذل و اوباش» سرکوب مي شوند. جوانانی که ستم ملی و مذهبی را برنمي تابند به جوخهی اعدام سپرده مي شوند. در غرب و شرق دنيا زنان مورد تجاوز قرار مي گيرند. فرخنده ها را مثله مي کنند و به آتش مي کشند؛ زنان شنگال را به اسارت مي برند، به صورت زنان اسيد مي پاشند و ريحانه ها را به خاطر تن ندادن به تجاوز و مجازات تجاوزگر به چوبه دار مي سپارند.

نظام طبقاتی، ‏نوع بشر را با مرزهای مصنوعی رنگ و نژاد و مليت و مرزکشي های کشوری متفرق کرده است. جنگ های ويرانگر و ضد مردمی جريان دارد. امپرياليسم آمريکا و متحدينش تحت نام «جنگ با تروريسم» خيزش های مردم را سرکوب و منحرف مي کنند. با جنگ به بازسازی رژيم های کارگزار و همدست خود مي پردازند. ميليون ها نفر را آواره و صدها هزار نفر را به کام مرگ مي کشانند. تجاوز و مداخلهی مستقيم امپرياليستی و جنگ های نيابتی در حال گسترش است. ادامهی جنايات امپرياليستی به تقويت نيروهای مرتجع و بنيادگرای مذهبی ياری رسانده و روابط و باورهای کهنه و وحشيگري های غيرقابل تصوری را به مردم تحميل کرده است. اين شرايط بي ثبات و بحرانی و خونين، نتيجهی کارکرد پر هرج ومرج نظام امپرياليستی است.

در مقابل، اعتراض و مقاومت مردم عليه وضع موجود هرلحظه به شکلی و از گوشه ای سربلند مي کند: مبارزه برای کار و نان و آزادی، ‏مبارزه عليه ستم جنسيتی و نژادپرستی و ستم ملی، ‏مبارزه عليه جنگ امپرياليست ها و نيروهای مرتجع مذهبي. اگر مردم به مقاومت و اعتراض برنخيزند هرگز به مسائل پايه اي تر و اساسي تر هم فکر نخواهند کرد و انگيزه ی جست وجو و يافتن آرمان و راه دگرگونی واقعی و ريشه ای نيز در آنان بيدار نخواهد شد. برپا شدن چنين جنبش هايی و درگير شدن توده های مردم در صحنهی مبارزه، فرصت و فضا فراهم مي آورد برای طرح پرسش های پايه ای در مورد چگونگی خلاص شدن از وضع موجود و معنای جامعه و روابط متفاوتی که مي توان و بايد جايگزين جامعهی کهنه کرد. اعتراضات و مقاومت های توده ها اينجا و آنجا شعله مي گيرد و حتی مي تواند به حريقی خوفناک برای حاکمان تبديل شود، اما به علت محروم ماندن از رهبری پيشاهنگ کمونيستی که توده ها را آگاه و متحد و متشکل کند و افق و برنامه و استراتژی انقلاب را در برابرشان بگذارد، بعد از مدتی فروکش کرده و به کج راه مي روند و يا در برابر حملات وحشيانهی قدرت های حاکم شکست مي خورند. واقعيتی که بايد ديد و به آن تکيه کرد، وجود ظرفيت نهفته و فزايندهی انقلابی در دنيايی است که به صحنهی رقابت ها و کشمکش های بي پايان و حاد ميان نيروهای پوسيدهی امپرياليست و بنيادگرای مذهبی تبديل شده است. با اتکا به اين ظرفيت انقلابی، ‏با آزاد کردن توان و انرژی انباشته در توده های مردم و با متحول کردن آنان در جنبشی که هدفش کسب قدرت سياسی باشد مي توان مسير ديگری را در برابر دنيا گشود. ما از آزاد کردن توان و انرژی کسانی مي گوييم که سرنوشت خويش را هر روز با خون و عرق در پهنهی جهان مي نويسند و شرايط زندگی و کارشان حکم بر همسرنوشتي شان مي دهد. وجود اين نيروی مادی است که امکان انقلاب کردن و ساختن دنيايی نوين را ايجاد کرده است.

پيام اول ماه مه، به پا خاستن، متحد و متشکل شدن و ساختن جنبشی با هدف انقلاب است. انقلاب قهرآميزی که اين نظام جهانی را همراه با طبقات حاکمه ای که منافعشان را با تکيه به نيروی اسلحه و ايدئولوژي های اسارت بار خود پيش مي برند، سرنگون کند. پيام اول ماه مه، دعوت به برافراشتن و گردآمدن زير پرچم انقلاب کمونيستی است. اين انقلاب را يک طبقهی جهانی رهبری مي کند: پرولتاريا. طبقه ای که فقط با رها کردن تمام بشريت رها مي شود و هدفش آزادی نوع بشر از زندان جامعهی طبقاتی است.

امروز چندين کشور منطقهی خاورميانه در آتش جنگ مي سوزند. جنگی که به شکل جدی دامن چند کشور ديگر را هم گرفته است. بسياری از مردم در پاسخ به فقر و ستمگری و جنايات امپرياليست ها و رژيم های دست نشانده و به علت نبود يک قطب انقلابی به دنبال نيروهای مرتجع اسلامی روان شده اند. اسلام گرايی اما پاسخی واقعی به فقر و ستم نيست بلکه خود مکمل و حافظ وضع موجود است. نيروهای اسلام گرا به کمک ايدئولوژی دينی و خرافات دينی، ‏روابط ستمگرانه را تقويت و تشديد مي کنند و مشخصاً فرودستی نيمی از جامعهی بشری يعنی زنان را به کمک آيات و روايات زن ستيزانه و پدرسالارانهی اسلامی توجيه مي کنند. جمهوری اسلامی ايران نيز از پرچم داران اسلام گرايی است. ادامهی حيات جمهوری اسلامی يعنی لگدمال شدن حرمت انسانی و ارزش های ترقي خواهانه و انقلابي. رژيم ايران برای همساز شدن با طرح های امپرياليسم آمريکا و خروج از بحرانی که ساليان درازی است گرفتار آن است، در عراق و سوريه و لبنان و يمن جنگ افروزی کرده و مبلغ و مروج تفرقه افکنی مذهبی شده است. توهم در مورد سياست ها و تدابير طبقهی حاکمهی ايران و قدرت های امپرياليستی که دل بستن به مذاکرات هسته ای يک شکل مشخص آن است، هيچ نتيجه ای جز ياس و سرخوردگی نخواهد داشت و باعث خواهد شد که توده های مردم از آگاهی و جسارت و اراده ی لازم برای نبرد عليه شرايط ستم و استثمار و بي حقوقی خود، عليه جنگ های خانمان سوز، عليه ستمگری ملی و بردگی جنسيتی، ‏محروم بمانند و خود به دست خود زنجيرهای بردگي شان را ببافند. حاکمان اسلامی خوب مي دانند که نظامشان درگير تضادهای عميق است و برای تحکيم موقعيت خود نياز به برقراری نظم پادگانی و آرامش گورستانی در جامعه دارند. نياز به سردواندن و خام کردن توده های محروم با وعدهی بهبود اوضاع دارند. نياز به سرکوب و دفن انديشهی انقلاب و آرمان کمونيسم دارند تا مردم بديلی در برابر اين نظام بهره کش و ستمکار و پدرسالار نبينند و عصيانشان سمت و سوی آگاهانه و مؤثری نيابد. هر ثانيه از دوام عمر اين رژيم، موجب گسترش تصاعدی بي عدالتی، ‏فقر، خرافه و جهل و نابود شدن آينده ی نسل جوان است. جامعه ی ما به شدت نيازمند آن است که هرچه سريع تر اين رژيم استثمار و سرکوب و فريب را دفن کند.

 

پيام اول ماه مه، ضرورت سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و ايجاد يک نظام نوين، سکولار و سوسياليستی است.•

 

حزب کمونيست ايران (مارکسيست-لنينيست-مائوئيست)

مه 2015- ارديبهشت 1394

 

 

 

 

 

حرکت امپراتوری آمریکا برای مواجهه با چال شهای اوج یابنده

لاری اورست. نشريهی انقلاب. 6 آوريل 2015

 

 گـزيـده

   ... بسياری در ايالات متحده و ايران به اين توافق به عنوان پيروزی صلح بر جنگ می نگرند و آن را جشن گرفته اند.

اين معامله (و مباحث حول آن) ربطی به از بين بردن علل رنج و محروميت مردم، نزاع ها و جنگ های اين منطقه ندارد. ربطی به از بين بردن سلاح های هسته ای در اين منطقه ندارد. ايالات متحده آمريکا هنوز هزاران سلاح هسته ای در اين منطقه دارد. اسراييل صدها سلاح هسته ای دارد که حتا حاضر نيست آن را قبول کند و تن به بازرسی و کنترل بين المللی بدهد. اين معامله بر سر حفظ آن روابط اجتماعی و اقتصادی و نظم سياسی است که مسبب به راه افتادن امواج قتل و کشتار مردم اين منطقه و گسترش نجومی فلاکت آنان و سرچشمه ی عروج و گسترش بنيادگرايی اسلامی است.

 

گشايش يک حرکت استراتژيک بزرگ

 

برای ايالات متحده، برنامهی هستهای ايران به نوبهی خود موضوع مهمی است. به نظر ميآيد توافق هستهای گام اول در يک حرکت استراتژيک (و قمار) بزرگ توسط دولت اوباما است که هدف آن مواجهه و حل تضادها و چالشهای متعددی است که امپرياليسم آمريکا در سطح جهان و خاورميانه با آنها روبهرو است. به يک کلام، تيم اوباما اميدوار است که اين معاملهی هستهای به گفتهی اوباما بتواند پلی باشد برای ورود ايران به «جامعهی ملل». يعنی ايران، پس از 36 سال انفراد و تضاد حاد ميان دو کشور، بيش از گذشته در نظمهای منطقهای و جهانی که تحت سلطهی آمريکا است ادغام شود. اگر اين نقشه به ثمر بنشيند (و اين «اگر»، اگر بزرگی است) ايران ميتواند از کشوری که در زمرهی دردسرهای بزرگِ امپرياليسم آمريکا است تبديل به کشوری مهم در صحنهی جهان بشود که ياري رسان برنامههای آمريکا است تا مخالف آن.

اگر اين جا به جايی با موفقيت انجام شود ميتواند ارتعاشات بزرگی را در سطح جهانی و منطقهای ايجاد کند. ميتواند دست ايالات متحده را در روياروييهايش با روسيه و در رقابت های فزايندهاش با چين تقويت کند و کار اين دو قدرت را در کشيدن ايران به مدار خود سخت کند. در خاورميانه، ايالات متحده با تضادهای انفجاری و مهارنشدنی به ستوه آمده است و تيم اوباما اميدوار است که نزديکی با ايران کليدی باشد برای مواجهه با اين مسايل. آنطور که روزنامهی نيويورک تايمز نوشته است، سازش با ايران ميتواند «کليد ايجاد نظم جديدی در منطقهای باشد که رئيس جمهوری های آمريکا را به مدت چند نسل به ستوه آورده است.»

حاکمان ايران نيز نيازمند رسيدن به اين توافق بودند. آنان قبول کردند که دو سوم سانتريفيوژهای خود را حذف کنند، غنی سازی را فقط تا سقف 3.67 انجام دهند (سلاح هستهای نيازمند اورانيوم غنيشدهی 90 درصدی است)، تغييرات بزرگی را در تسهيلات و راکتورهای هستهای خود بدهند و بازرسی سرزده را مجاز بشمارند. مدت زمان اين محدوديتها نيز ده سال تعيين شده است.

اين معامله خطر حملهی نظامی آمريکا به ايران را کم خواهد کرد. رژيم ايران به طور عاجل نيازمند آن است که تحريمهای اقتصادی برداشته شوند. اقتصاد آن وابسته به فنآوری خارجی، ‏واردات و ورود سرمايه است و قطع ارتباط آن با نظام اعتباری و بانکی جهان به واقع اقتصاد را فلج کرده است و مانع توسعه و مدرانيزاسيون آن شده است. احيای اقتصاد ايران ميتواند مانع بروز يک انفجار اجتماعی ديگر  مانند آن چه در جريان انتخابات سال 88 روی داد بشود. 

جمهوری اسلامی ايران اهدافی بزرگتر از به رسميت شناساندن حق غنی سازی و برداشتن تحريمها را دارد. جهادگرايی سنی و تلاطمات منطقهای منافع ايران را به خطر انداخته است و حاکمان ايران به دنبال آن هستند که ايران را تبديل به يک کشور قدرتمند با رشتههای پيوند بينالمللی کنند و به نقش آن به عنوان يک بازيگر مهم در خاورميانه مشروعيت ببخشند. راه رسيدن به اين اهداف می تواند از طريق تخفيف تنشهای ميان ايران و ايالات متحده و دستيابی به بازارهای تجاری و مالی جهان گشوده شود.

 اما هيچ يک از اينها تضمينشده نيست. هنوز معلوم نيست اين معامله آن گونه که تيم اوباما بر روی آن شرطبندی کرده است موفق شود. نيروهای قدرتمندی در طبقهی حاکمهی آمريکا و همچنين متحدين کليدی آمريکا مانند عربستان سعودی و اسراييل با اين قرارداد و حرکت استراتژيک اوباما مخالفتهای حاد و جدی دارند. به طور مثال ژنرال سابق ديويد پترائوس معتقد است که ايران، خود يک مساله است و نه راه حل. در گذشته اسراييل تهديد کرده بود که اگر به ايران اجازهی غنيسازی اورانيوم داده شود به طور يک جانبه به تسهيلات هستهای آن حمله خواهد کرد.

حتا اگر اين توافق نهايی شود و ايران و آمريکا به تعامل گستردهتری برسند هيچ تضمينی نيست که نتايج همانهايی باشد که پيش‌‌بينی کردهاند. ايران جاهطلبيهايی دارد که همساز با جاهطلبيهای آمريکا نيست. معامله ميتواند موجب حرکات غيرمنتظرهی اسراييل و عربستان سعودی عليه ايران و انشعاب آنان از آمريکا شود و ممکن است تضادهای منطقهای و جهانی ديگری وارد معادله شوند.

 

تغيير جهتی که نتيجهی تغييرات بزرگ و ضرورت فوقالعاده است

 

امپرياليستهای آمريکايی به مدت 36 سال عميقاً با جمهوری اسلامی ايران تخاصم داشتهاند. تخاصمی که به فاصلهی کمی بعد از به قدرت رسيدن جمهوری اسلامی پس از انقلاب 1357 شروع شد و در طول زمان بيشتر شد. چرا؟ نه به اين علت که حاکمان ايران تئوکراتهای مستبدی هستند که مردم ايران به ويژه زنان را سرکوب کردهاند. بلکه به اين علت که دستور کار و جاهطلبيهايی دارند که به طرق گوناگون با منافع جهانی و منطقهای ايالات متحده ناسازگار است. حاکمان جمهوری اسلامی ايران همواره بخشی از نظم سرمايهداری جهانی بودهاند اما مانند رژيم شاه، آشکارا سگ زنجيری آمريکا نبودهاند. آنها پيوندهای بينالمللی و نفوذ منطقهای ايران را گسترش دادند. به طور مثال در سوريه. آنان در اين منطقه استقرار حاکميت اسلامی را تشويق کرده و از نيروهای اسلامی ضد ايالات متحده حمايت کردهاند. از جمله در فلسطين، لبنان و عراق. در سال 2002 وجود برنامه ی مخفی غنيسازی هستهای ايران بر ملا شد و اين امر بر تنشهای ميان جمهوری اسلامی و آمريکا افزود. ايران چه به دنبال توليد سلاح هستهای باشد يا نباشد، صرفِ داشتنِ ظرفيت فناوری در توليد آن، برای اين منطقه عامل بيثبات کننده محسوب ميشود.

بنا بر اين عاديسازی روابط ميان ايالات متحده و ايران بيانِ يک چرخش بنيادين است. چرا چنين امری اکنون اتفاق می افتد؟

از زمان پايان جنگ جهانی دوم تا کنون، يعنی به مدت 70 سال ايالات متحده قدرت امپرياليستی مسلط در جهان و در 25 سال گذشته پس از فروپاشی اتحاد شوروی سابق تنها ابرقدرت امپرياليستی جهان بوده است. اما ميدانِ بازی جهانی به سرعت در حال تغيير است و ايالات متحده با چالشهای جديدی مواجه است. چين به سرعت در حال تبديل شدن به يک قدرت اقتصادی جهانی است و در حال گسترش نفوذ اقتصادی، ‏سياسی و نظامياش در جهان از جمله در خاورميانه است. هم زمان، روسيه تلاش کرده است که نفوذ خود را در اروپای شرقی (جايی که ايالات متحده و روسيه به طرز خطرناکی بر سر اوکراين با يکديگر سرشاخ شده اند) و همچنين در آسيای مرکزی و خاورميانه احيا کند. ايالات متحده به دنبال آن بوده است که با صعود روسيه و چين مقابله کند.

ايران يک قدرت جهانی نيست اما دارای مکان جغرافيايی استراتژيک و ذخاير انرژی عظيم است. بنا بر اين دولتی است که اتحادش با اين يا آن قدرت ميتواند بر تناسب قوای جهانی تاثير بگذارد. در سال های اخير، زمانی که روابط ميان ايران و آمريکا خصمانه بوده است، روسيه و چين رشتههای پيوند خود را با ايران گسترش دادهاند. فقط به يک بعد مساله نظر بيندازيم: اکنون، چين يکی از سرمايهگذاران عمده در بخش نفتی ايران (و عراق) است. بنا بر اين يک عنصر حرکات اوليهی اوباما در اين بازی شطرنج آن است که ايران را به سمت مدار آمريکا بکشد و مانع از تعميق اتحاد ميان چين، روسيه و ايران (و ديگر کشورها) بشود.

وقايع خاورميانه به طرق ديگری نيز با تصوير جهان مرتبطاند. اين منطقه چهار راه نظامی و تجاری ميان آفريقا، اروپا و آسيا و گلوگاه مهمی برای نفت و سوخت طبيعی جهانی و کنترل آن از زمان پايان جنگ دوم جهانی، ‏همواره يک عنصر کليدی در سلطهی جهانی ايالات متحدهی آمريکا بوده است. اما اکنون نظم منطقهای زير فشار و در خطر از هم گسيختن است. خيزش، تلاطم و جنگهای داخلی در سراسر منطقه در حال گسترش است و سوريه، ليبی، ‏يمن و عراق را در بر گرفته است. خيزشهای اخير مصر، بحرين و تونس را به تکان در آورده است. اين تحولات ثبات متحدين اصلی آمريکا در منطقه، مانند عربستان سعودی را که بزرگترين ذخاير نفتی جهان را دارا است به خطر انداخته است. اين وضعيت ميتواند نيروهای ايالات متحده را بيش از پيش به گرداب منطقه بکشد و مانع از تحقق سياست اعلام شدهی تيم اوباما شود که می خواهد توجه و منابع ايالات متحده را به منطقه ی آسيا-پاسيفيک جا به جا کند، زيرا آن جا به طور فزاينده تبديل به مرکز ثقل اقتصاد جهان شده است.

محاسبات دولت اوباما اين چنين است که معامله با ايران برای هر دو جبهه بسيار ضروری است. کم کردن تنش با ايران می تواند احتمال درگيری آمريکا در يک جنگ منطقهای ديگر را کم کند. معامله با ايران ميتواند راهگشای همکاريهايی شود که ايالات متحده و ايران دارای منافع مشترک هستند. برای مثال، در زمينهی مهار نيروهای جهادگرای سنی آنگونه که هم اکنون در جنگ عليه داعش در عراق در جريان است. (اين امر ميتواند آزمونی برای همکاريهای بيشتر باشد.) ايران پتانسيلاً ميتواند رسيدن به معاملات سياسی در سوريه و يمن را تسهيل کند. اگر اينها تحقق يابند، آزادی عمل ايالات متحده در تمرکزبر اروپا و منطقهی آسيا-پاسيفيک بيشتر خواهد شد.

اوضاع چنين است و اينها ضرورتهای بزرگی برای ايالات متحده هستند. زير فشار اين ضرورتها ايالات متحده مسير خود را عوض کرد و وارد معامله با ايران شد. به اين علت است که ايالات متحده و متحدين آن برای اولين بار به طور موثر حق ايران به غنی سازی اورانيوم و مشروعيت جمهوری اسلامی را به رسميت شناختند. اين کاری است که پيش از اين، ايالات متحده به طور صريح انجام نداده بود. به اين دليل روزنامهی نيويورک تايمز جمعبندی ميکند که اوباما، با اين فرض که ميتوان ايران را از سرمای بيرون به درون آورد و اين کار ميتواند جلوی وقوع فاجعه را بگيرد و تبديل به يک منفعتِ استراتژيک بزرگ برای امپرياليستهای آمريکا شود، «حاضر شده است که در زمينهی روابط آمريکا با اسراييل و رياست جمهوری خودش قمار کند.»

 

 واکنش ها

 

اما اين به معنای آن نيست که معامله با ايران عملی خواهد شد يا آنگونه که طراحی شده است عملی خواهد شد. در درون هيئت حاکمهی آمريکا مباحث جدی در مورد حکمت اين سياست وجود دارد. از جمله گفته ميشود که اين سياست ميتواند باعث تقويت بيشتر ايران و تضعيف ايالات متحده و اسراييل شود. بر سر اين که آيا ايالات متحده با قاطعيت کافی در خاورميانه عمل ميکند يا خير مناقشه هست و اساسيتر از آن، در مورد اينکه در دوران متلاطم و غيرقابل پيشبينی کنونی، ‏چگونه بايد کشور را متحد و امپراتوری را رهبری کرد مناقشات بزرگ در درون هيئت حاکمهی آمريکا موجود است. تصويب اين معامله ميتواند تبديل به عرصهی جنگ جناحهای مختلف هيئت حاکمهی آمريکا بر سر اختلافهای بزرگتر شود.

فارغ از اينکه کدام يک از طرفين مناقشه پيروز شوند، حاکمان ايالات متحده هر زمان که احساس کنند که منافعشان در گروی حمله به جمهوری اسلامی است، ميتوانند روشهای قبلی را در پيش بگيرند. در همان حال، اين توافق به معنای آن نيز نيست که جمهوری اسلامی دست از پيگيری جاهطلبيها، نقشهها و ضرورتهای خود خواهد کشيد.

نتانياهو، نخست وزير تازه انتخاب شدهی اسراييل، به اين معامله حمله کرد و گفت هيچ کس نميتواند به اسراييل بگويد که «امنيت» خود را چگونه تامين کند. عربستان سعودی از آن هراس دارد که اين توافق به ايران مشروعيت بخشيده و باعث گسترش نفوذ آن در منطقه و موجب از بين رفتن نفوذ عربستان سعودی در منطقه و حتا از بين رفتن مشروعيت عربستان به عنوان کليددار واقعی اسلام شود. ممکن است عربستان سعودی برنامه غنيسازی هستهای خود را به راه اندازد. اخيراً، عربستان سعودی دست به ايجاد يک نيروی نظامی عربی در اين منطقه زده است که هدفش جنگ با ايران و متحدين ايران است. اين نيروی نظامی اکنون در جنگ يمن در حال آبديده کردن خود است. بنا بر اين، معاملهی آمريکا با ايران به جای تخفيف تضادها ميتواند موجب اوج گيری تنشها ميان اسراييل، عربستان سعودی، ‏کشورهای خليج و مصر از يک سو، با ايران و متحدين آن در سوی ديگر شود. امری که پيامدهای غير قابل پيشبينی دارد.

 

منافع امپرياليستها منافع ما نيست!

 

اوباما در سخنرانی که به مناسبت اعلام اين معامله ايراد کرد، مکرراً تاکيد کرد که توافق با ايران، توافقی است برای تقويت «منافع» ايالات متحدهی آمريکا. اين به چه معنا است؟ منظورش از منافع ايالات متحده، حفظ سلطهی امپرياليستی آن بر ايران، منطقهی خاورميانه و جهان است. روشن است که ممکن است بهترين انتخاب برای رسيدن به اين هدف، از طريق جنگ باشد.اوباما در همان حال که او صحبت از صلح با ايران ميکند، بمباران شهر تکريت در عراق را هدايت ميکند، از بمباران يمن توسط عربستان سعودی حمايت ميکند، در افغانستان مشغول جنگ است و در سراسر اين منطقه حملات پهبادی و ديگر جنايات جنگی را پيش ميبرد.

اما بسياری از مردم (از جمله کسانی که صميمانه مخالف جنايتهای امپرياليسم آمريکا و اسراييل هستند) در ضديت با نخست وزير نسل کش اسراييل (نتانياهو) و جمهوری خواهان آمريکا گرايش به آن دارند که پشت سر اوباما و مواضع او قرار گيرند. همانطور که آلن گودمن در مقالهی اخير در نشريهی «رولوشن» نوشت:

«اين چارچوب و اين موضعگيری يک مشکل اساسی دارد: کاملاً منافع و شايستهترين آرزوهای صدها ميليون نفر از مردم آفريقای شمالی و خاورميانه را ناديده گرفته و کاملاً در جهت خلاف آن حرکت ميکند.

«مردم اين منطقه در ديگ جوشان جنگهای ارتجاعی و ستمگری بيرحمانه گير کردهاند. جنگی که تخاصم دو نيروی ارتجاعی به وجود آورده است: امپرياليستهای غربی که خود را «دموکراسيهای غربي» لقب دادهاند و نيروهای ارتجاعی بنيادگرای اسلامی که شکلهای «بديلي» از ستم و استثمار را به مردم ارايه ميدهند. رسانههای غربی تودههای مردم اين منطقه را شيطانی تصوير کرده و از آنان انسانزدايی ميکنند. اما صدها ميليون نفر مردم اين منطقه مردم ما هستند. منافع آنها (و منافع مردم جهان) در گروی پايان دادن به کليهی ستم های موجود است. در جهان امروز رسيدن به چنين هدفی پايههای زيادی دارد و راهی برای رسيدن به آن موجود است. اين راه، راهی پر پيچ و خم است اما تنها بديل ممکن در مقابل جهنمی است که مردم در آن زندگی ميکنند. اين راه، از هر واقعيتی واقعيتر است.» (به نقل از «منافع بشريت از «مناظره» ايران غايب است، آلن گودمن).•

 

Revolution/revcom.us articleMissing from the ‘Debate’ over Iran: the Interests of Humanity

 

شرکت در سوسیال فوروم جهانی

 

در فاصله ی 24 تا 28 مارس 2015 سوسيال فوروم جهانی در کشور تونس برگزار شد. سوسيال فوروم جهانی که از سال2001 تاکنون 15 بار برگزار شده است توسط گرايش مشخصی از نيروهای مخالف نظام سرمايه داری، ‏تأسيس شد. آنچه سوسيال فورومي ها را متحد مي کند، استراتژی مخالفت با افراطي ترين اثراتِ کارکردِ نظام سرمايه داری در چارچوبهی همين نظام و دولت های حاکم است. اسکلت تجمعات سوسيال فوروم را عمدتاً تشکلات ان.جي.او (سازمان های غيردولتی)‏ تشکيل مي دهند. اين افق تلاش مي کند، جنبش های اجتماعی (جنبش های ضد ستم بر زن، جنبش های اقليت های ملی، ‏جنبش های محيط زيست، جنبش کارگری، ‏...) را به سازمان های غيردولتی تقليل داده و موضوع انقلاب را از دستور کار جنبش های اجتماعی خارج کند. سوسيال فوروم، در واقع به بازار مکاره ی ان.جي.اوها تبديل شده است. بوروکرات های ان.جي.او های بين المللی در آن شرکت کرده و ان.جي.او های مختلف را «آزمايش» و «انتخاب» مي کنند تا به آنان بودجه دهند. عليرغم تأکيدی که سوسيال فوروم بر عدم مشارکتِ دولت ها در فوروم مي کند، اما ارگان های دولتی مختلف تحت عناوين ان.جي.اويی در آن شرکت مي کنند. سازمان دهندگان فوروم با شرکت احزاب و سازمان های انقلابی نيز مخالفت مي کنند و حضور آن ها را به صورت تشکل رسمي شان نمي پذيرند.

سوسيال فوروم 2015 برای دومين بار پياپی در تونس برگزار شد. مي توان گفت، برگزاری مجدد سوسيال فوروم در تونس بي ارتباط با تداوم جنب و جوش و تکاپوی اجتماعی در ميان توده های مردم، به ويژه جوانان آن کشور نيست. پس از سرنگونی رژيم بن علی، ‏حکومتِ ديگری با پشتوانه و هدايت امپرياليست های فرانسوی در تونس مستقر شد که شامل کارگزاران ليبرال-تکنوکرات رژيم سابق، جناحی از اسلام گرايان، چپ سازش کار و رفرميست است. اين «تغيير نگهبانان» نظام برای بخش بزرگی از توده های مردم جذاب بود اما تب انقلابی و تکاپو برای جستجوی راهی ديگر هنوز فروکش نکرده است و بخش قابل توجهی از جوانان به دنبال راه واقعی تغيير هستند. در اين ميان چپ رفرميست و گرايشات سوسيال دموکرات نيز هنوز تلاش مي کنند اين انرژی را به مجاری راهکارهای رفرميستی خود هدايت کنند. همان طور که تجربه ی شکست جنبش های موسوم به «بهار عربي» نشان داد، هرگونه راه رفرميستی و سازش کارانه، در نهايت به تقويت بنيادگرايان اسلامی و نيروهای رژيمِ سابق منتهی مي شود. در مناطق مختلف خاورميانه و شمال آفريقا، نيروهای بنيادگرای اسلامی با هدف برقراری رژيم های اسلامی در رأس دولت های موجود، در جنگ و جدال با قدرت های امپرياليستی و رژيم های مورد حمايت آنان هستند. هرچند امروزه، تونس به عنوان «مدلي» که به ظاهر خطرِش حاکميت بنيادگرايی اسلامی را از سر گذرانده قلمداد مي شود اما سه هزار جوان تونسی به داعش پيوسته اند. بسياری از جوانانِ مناطق فقيرِ جنوب تونس از مرز عبور کرده و در ليبی توسط نيروهای بنيادگرا آموزش مي بينند. حمله ی بنيادگرايان اسلامی به موزهی «باردو» در هفته ی پيش از برگزاری سوسيال فوروم (که موجب کشته شدن ده ها توريست و نگهبانان موزه شد) و تظاهراتی که يک روز پس از پايان سوسيال فوروم، با شرکت فرانسوا اولاند (رئيس جمهور فرانسه) در کنارِ سران حکومت تونس عليه اين حمله برگزار شد و صدها هزار نفر از مردم تونس در آن شرکت کردند، نمادی از شکل گيری يک دو قطبی سياسی ارتجاعی است. بي ترديد، در نبود يک قطب کمونيستی انقلابی و گشوده شدن راه انقلابی که تحت رهبری پيشاهنگ کمونيستی باشد، انرژی انقلابی برجاي مانده از جنبش توده ای چند سال پيش که به سرنگونی رژيم بن علی منجر شد، به گردابِ تضاد و جنگ ميان بنيادگرايان اسلامی و نيروهای وابسته به امپرياليسم فرو خواهد رفت.

با اين مقدمه، اهميت شرکت يک تيم انترناسيوناليستی، ‏متشکل از رفقای گروه مانيفست انقلابی در اروپا و حزب کمونيست ايران (م.ل.م) در سوسيال فورومِ تونس را مي توان دريافت. هدف اين تيم، حرکت خلاف جريان و بردن پيام انقلاب و کمونيسم به ميان هزاران زن و مرد جوان تونسی بود که نمي خواهند ميان منگنه ی بنيادگرايان اسلامی و امپرياليسم له شوند و يا به زير پرچم يکی از اين دو بروند. اين تيم، طی چند روز به طور خستگي ناپذير از طريق پخش چند ده هزار نسخه اطلاعيه و جزوات گوناگون (به زبان های انگليسی، ‏فرانسه و عربی)‏ پيام انقلابی را به گوش آنان رساند و با صدها تن به بحث و تبادل افکار در مورد اينکه چرا بايد انقلاب کرد و برای انجام آنچه بايد کرد و ملزومات تئوريک، سياسی و سازمانی انجام آن چيست پرداخت. موضوعِ اطلاعيه ها و بحث ها طيف گسترده ای را در برمي گرفت: امپرياليسم و اسلام گرايی، ‏جنگ های خاورميانه، رهايی زنان، مبارزه در کوبانی و فلسطين و فرگوسن (آمريکا). از دريچه ی اين مسائل و تحليلِ آن ها بر مهم ترين و اضطراري ترين ضرورت دوران تأکيد مي شد: ضرورت و امکان دست زدن به انقلاب کمونيستی به عنوان تنها راه نجات مردم جهان از جهنم ستم و استثمار سرمايه داری که فقر، آوارگی، ‏جنگ های بي انتها، بردگی زن، ستم گری ملی، ‏خشونت مردم عليه مردم، جهل و خرافه را توليد مي کند. اين مباحث به مهم ترين ملزوماتِ انجام چنين انقلابی منتهی مي شد: ضرورت به کار گرفتن سنتز نوين تئوري های کمونيستی و بر اين اساس ساختن احزاب کمونيستی نوين و جنبشی برای انقلاب.

از ميان اطلاعيه ها و جزوات گوناگون، دو اطلاعيه برای نشر در اين شماره برگزيده شده است.

 

فقط انقلاب راه برون رفت از اين وضعيت است

 اسارت در گرداب ميان دو بديل ارتجاعی امپرياليستی و بنيادگرايی ديني

 

حمله ی بنيادگرايان اسلامی در تونس، خشم برحق مردم را برانگيخته است. به ما مي گويند تنها خاک ريز در مقابل اين شکل از سبعيت متحد شدن با جانيان بزرگ تر است؛ جانيانی که در رأس يک شبکه ی بين المللی استثمار نشسته اند، مردم جهان را لای چرخ دنده های اين شبکه ی استثمار خرد مي کنند و از اين وضعيت با جنگ، شکنجه و ديکتاتورهای محلی حفاظت مي کنند.

چهار سال پيش ميليون ها نفر در سراسر خاورميانه به پا خاستند. آنان ترجيح دادن که بميرند اما به روال سابق زندگی نکنند. اکنون احساس ناتوانی مي‏کنند يا اينکه به راه انتخاب از ميان بديل های غيرقابل قبول کشيده شده اند. اين بديل های ارتجاعی عبارت اند از: از يکسو، رژيم گذشته که خيزش مردم قصد سرنگون کردن آن ها را داشت و از سوی ديگر، بنيادگرايان اسلامی که بي رحمي شان عليه مردم دست کمی از بي رحمی رژيم گذشته و همدستانِ بومی قدرت های امپرياليستی ندارد. شدت فزاينده ی برخورد ميان اين دو طرف امواجی از کشتار را به همراه آورده است. تا زمانی که سرمايه داری و امپرياليسم سلطه داشته باشند اين ديناميک مهلک تداوم خواهد داشت. اما راهی متفاوت، راهی رهايي بخش موجود است: راه انقلاب کمونيستي.

کارکردهای نظام امپرياليستی، ‏بنيادگرايی اسلامی قرن بيست و يکمی را تخم ريزی کرده است. کارکردهای اين نظام، ادعاهای دروغين اسلام سياسی را موجه جلوه داده است که گويا استقرار رژيم شريعت مدار که به خرافه و پدرسالاری قدرتِ قانونی مي دهد، راه حل فساد است؛ راهی است برای برچيدنِ عوام فريبی اخلاقی و مقابله با تحقير ملی اعمال شده از سوی قدرت های غربي. قدرت های غربی هر آنجا که به نفعشان بوده است اسلام سياسی را در آغوش گرفته اند اما اکنون اسلام گرايی به مثابهی رقيب ايدئولوژيک عمده ی غرب به ظهور رسيده و ساختار سياسی آن را در منطقه به چالش گرفته است. به نام حفظ مردم از بربريت، اين بربرهای تکنولوژيک به افغانستان، عراق و مالی حمله کردند. کماندوها و پهبادهايشان پاکستان و يمن را شخم زدند، ليبی را به آشوب کشيدند و اکنون در حال بمباران سوريه هستند. دخالت ها، تجاوزها، اشغال ها و کشتارهای امپرياليستی منجر به تقويت و گسترش اسلام گرايی شده است. از طرف ديگر، آدم دزدي ها و سربريدن های بنيادگرايان بسياری از مردم را به آغوش قدرت های غربی انداخته است. با اين وجود، قدرت های غربی آشکارا در حال تدارک و خلق افکار و آماده کردن ارتش هايشان برای جنگ های گسترده تر هستند.

نگاهی به مصر، تونس، ليبی، ‏يمن و نقاط ديگر در اين منطقه نشان مي‏دهد که اگر يک انقلاب واقعی انجام نشود، فارغ از اينکه مردم زير پرچم سياستمداران و ژنرال های تابع قدرت های غربی بروند يا به زير پرچم اسلام گرايان، آنان تاريک انديشی و عقب ماندگی بيشتری را تجربه خواهند کرد و تحقير ملی و بي حقوقی نيز تداوم خواهد يافت. اين کابوسی است که بدتر هم خواهد شد مگر اينکه مردم برای گشودن راه و جاده ای بنياداً متفاوت بجنگند و جامعه ی خود را به آن سو بکشند. حتا در بحبوحه ی شورش های چند سال گذشته، سياست ها و تئوري های رفرميستی و تنگ نظرانه نتوانسته اند به طرزی بادوام جوانانِ عميقاً ناراضی و توده های مستأصل از فقر را که اکثريت مردم خاورميانه را تشکيل مي دهند بسيج کنند.

انتخاب های نفرت انگيز کنونی را بايد بر مبنای يک نقشه ی راديکال در عين حال واقع بينانه برای تغيير اجتماعی، ‏رد کرد. اين نقشه بايد مبتنی بر تحليلی علمی از مشکلاتی باشد که مقابل ما است، بايد متکی بر درس های تجارب قبلی انقلاب ها باشد. با توجه به تفاوت هايی که ميان کشورهای مختلف هست نمونه ای از اصول پايه ای برای چنين رويکردی را در زير بر مي شمريم:

* عمل انقلابی ميليون ها تن بايد به جنگ با هر نوع نيروی ارتجاعی برود و آن ها را شکست دهد؛ نه تنها رژيم های سلطنتی و تئوکراسي ها را سرنگون کرده و درهم شکند بلکه نظام های سياسی پارلمانی را نيز سرنگون کند زيرا اين ها از پارلمان و برابری رسمی برای پنهان کردن سلطه ی سرمايه داران و زمين داران و برای پوشاندن اين واقعيت استفاده مي‏کنند که حيات ميليون ها نفر در خاورميانه تابع انباشت سرمايه در نيويورک، پاريس، لندن و فرانکفورت است. يک نظام سياسی کاملاً متفاوت بايد ساخت که واقعاً مردم را در دگرگون کردن جامعه توانمند کند، مشارکت آنان را تضمين کند، به راه افتادن بحث های مهم را تسهيل کند، قدر و منزلت نارضايتی را بداند و از حقوق سياسی و فردی مردم محفاظت کند، از جمله از حق هر فرد به داشتن دين يا تبليغ بي خدايي.

* همان طور که تجربه، از زمان اتمام استعمار در الجزاير تا اسد پدر و پسر در سوريه و جمهوری اسلامی ايران (و ونزوئلا) ثابت کرده است، ادعای استقلال از امپرياليسم را داشتن اما در بازار جهانی امپرياليسم ماندن، فقط حرافی است. هيچ مردمی، ‏حتا مردمی که نفت چشمانشان را بسته است در اداره ی امور خود آزاد نخواهند بود مگر اينکه يک نظام اقتصادی نوين را ايجاد کنند؛ آن چنان نظام اقتصادی که در آن ثروت برای تغيير جامعه و جهان توليد مي شود. برای اينکه اقتصاد نوين بتواند منطق وابستگی به امپرياليسم را بشکند، نابودی زيست محيطی عظيم را ترميم کند و راه جديدی برای توسعه ی بادوام باز کند بايد توسعه ی موزون را به کار ببرد. بايد درهايش را به روی ايجاد يک نظام سوسياليستی واقعی که در آن مردم به طور جمعی مالک ظرفيت توليدی جامعه هستند و آن را به نفع جامعه به طور کلکتيو اداره مي‏کنند باز کند. اين نوع دگرگونی اقتصادی بدون انقلابی کردن روستاها با هدفِ ريشه کن کردن بقايای اقتدار نيروهای اجتماعی ارتجاعی و ممکن کردن توسعه ی يک اقتصاد شکوفا و خودکفا ممکن نخواهد شد.

* اين نقشه شامل توسعه ی يک فرهنگ انقلابی نوين بوده و آن را ممکن خواهد کرد. فرهنگ انقلابی جامعه ی آينده، بهترين ميراث دار فرهنگ و علم و هنر توليد شده توسط تمام بشريت خواهد بود، کليه ی جنبه های مثبت فرهنگ های ملل و مليت های مختلف را در بر خواهد گرفت و عليه اخلاقيات و ارزش های ستمگرانه ی دينی و امپرياليستی مبارزه خواهد کرد. فرهنگی به وجود خواهد آمد که اتحاد کليه ی مليت ها را در برمي گيرد، عناصر مثبت سنت ها و اجتماعات تاريخی گوناگون و بهره مند شدن از همه ی آن ها را برجسته مي کند.

* خلق های گوناگون خاورميانه نيازمند آن هستند که در مبارزه ای مشترک عليه ستمگرانشان متحد شوند و بدون محو ستمگری ملی عليه آمازيگ («بِربِرها»)، کردها و ديگر اقليت های تحت ستم و همچنين رهايی فلسطين از چنگال استعمار آپارتايدی اسراييل چنين امری ممکن نخواهد شد.

* در اين منطقه و جهان، رهايی زنان از ستم جنسيتی، ‏از سلطه ی مردان و کليه ی شکل های تحقير، ستم و عقب ماندگی (چه در شکل های «مدرن» و چه در شکل های قرون  وسطايی)‏ تبديل به يکی از برجسته ترين خط تمايزات شده است. اکثر «چپ» های اين منطقه با پرهيز از مبارزه عليه عقب ماندگی فکری مردم در اين زمينه، پتانسيل عظيم زنان را به هدر داده اند. مبارزه برای محو ستم بر زن بايد تبديل به يک نيروی محرکه برای امروز و برای تغيير طولانی مدت جامعه شود.

* حقيقتِ مربوط به انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم و تجربهی رهايي بخش يک قرن و نيمی کمونيسم انقلابی بايد آشکار شود. دولت های سوسياليستی پيشين دستاوردهای عظيمی در راهگشايی به سوی استقرار روابط نوينی در ميان مردم داشتند و با هيچ يک از دولت های حاکم در جهان کنونی قابل مقايسه نيستند. ما بايد از اشتباهات و کاستي های آن تجارب و همچنين آن دستاوردهای عظيم بياموزيم تا بتوانيم در دور بعدی انقلاب های سوسياليستی بهتر عمل کنيم. باب آواکيان، بر مبنای جمع بندی از اين تجربه سنتز نوينی از کمونيسم را به وجود آورده است. سنتز نوين، بر کمونيسم به مثابهی يک علم پرتو افکنده و نظريه ی بسيار روشن تری را در اين زمينه ارائه کرده است و رويکرد جديدی نسبت به انقلاب سوسياليستی را پيش کشيده است. اين سنتز نوين به طور فزاينده ای تبديل به موضوع مناظره ی بين المللی شده است. انقلابيون خاورميانه مانند هر نقطه ی ديگر نياز دارند که وارد اين بحث شوند و ورود به اين بحث بايد بخشی از حدادی راهی متفاوت برای خاورميانه باشد.

ميليون ها نفر از جوانان و مردم اين منطقه در خشمی سوزان به سر مي برند. فاجعه در آنجا است که بنيادگرايی اسلامی کانالی برای جاری شدن اين نارضايتی انفجاری به سوی جهان بينی و برنامه ای شده است که هيچ عنصر مثبتی در بر ندارد. آنچه ما در مقابل جوانان و اقشار تحتانی جامعه و در واقع همه ی مردم اين جوامع مي گذاريم شانس تبديل شدن به رها کنندگان بشريت است، راه تغيير جهان از طريق تغيير يک به يک کشورها به مثابهی بخشی از فرآيند جهانی است که هدفش رسيدن به جامعه و جهانی کمونيستی است؛ جامعه ای که مردم در کنار يکديگر و برای نيک بختی مشترک کار و مبارزه کنند؛ جامعه ای که در آن همهی آحاد جامعه هر طور و هرقدر که بتوانند به جامعه خدمت خواهند کرد و کليه ی نيازهايشان برای داشتن يک زندگی شايسته ی انسان را از جامعه دريافت خواهند کرد. در آن جامعه ديگر هيچ تمايزی در ميان مردم نخواهد بود. در آن جامعه گروه ستمگری که بر مردم حکومت کند و آنان را از داشتن يک زندگی شايسته و حتا دست يابی به دانش و طرق کسب درک صحيح از جهان و تغيير آن محروم کند وجود نخواهد داشت.

در صورت آغاز پيشروي های واقعی به سوی کسب رهايی از وضعيت موجود در خاورميانه، صدای آن در سراسر جهان طنين افکن خواهد شد و به ستمديدگان اقصی نقاط جهان قوت قلب خواهد داد. به جوش و خروش شورش گرانه در مکزيک و به مبارزات گسترش يابنده عليه ستم در ايالات متحده نگاه کنيد تا ببينيد که توده های تحت ستم در همه ی نقاط جهان برادران و خواهرانی هم سرنوشت دارند.

ما گوشه ای از اشتياق مردم به دست يافتن به تغيير همه جانبه را در خيزشی که رژيم های بن علی و مبارک را سرنگون کرد ديديم. اين خيزش ها سراسر منطقه را به لرزه درآورد و پيام اميد به تغيير واقعی را به سراسر جهان فرستاد که به گرمی از آن استقبال شد. نظم سياسی کهنه ترک برداشت اما نياز به استقرار نوع جديدی از دولت و جامعه به درستی درک نشد. آن بي عدالتي هايی که مردم عليه اش به پا خاستند، امروز در شکل های قديم و جديد بيشتر شده است. اگر درک از معضل واقعی و راه حل واقعی تبديل به يک نيروی واقعی شود آيا انقلاب تبديل به يک امکان واقعی نمي شود؟ پرچمی که نماينده ی آن درک پايه ای باشد، در درازمدت مي تواند در ضديت کامل با توهمات اسلامی و واقعيات امپرياليستی، ‏اکثريت مردم را در کشورهای اين منطقه و جهان عليه دشمنان واقعي شان متحد کند و در حال حاضر مي تواند تبديل به يک قطب متحد کننده ی خوب در ميان مردمی باشد که مرتباً منقسم و درهم شکسته مي شوند و اميدهايشان به باد مي رود. اگر چنين نيرويی شکل بگيرد مي تواند شروع به شکستن ديناميک مهلکی کند که در اين منطقه حاکم شده است. اين راه، راهی سخت است اما تنها راهی است که مي توان از اين وضعيت مهلک بيرون آمد.

 

 Contact: rcmanifestogroup@yahoo.co.uk Check out: www.revcom.us

 

 

جنگی عليه زنان در جريان است ...

 انقلاب تنها راه حل است

 

 

جنگ بي وقفه ای عليه زنان در جريان است! جنگی که جهانی است و تاريخی طولانی دارد. زنان زير حمله ی سلاح های ستمگری اجتماعی سرکوب و کشتار مي شوند و آزار مي بينند. هارترين و متنوع ترين جنگ های ايدئولوژيک، از طريق متون دينی کهنه و آموزش مدرن، به وسيله ی علم دروغين و صنعت فيلم و رسانه های اجتماعی عليه آنان پيش برده مي شود.

تجاوز به زنان در خانواده، در کمپوس ها، در تظاهرات ها و تجاوز گروهی به آنان در کوچه های تنگ و تاريک اقصی نقاط دنيا، تحميل حجاب اجباری و زايمان اجباری توسط دولت در ايران؛ قتل های ناموسی در جهان عرب آسيا و آفريقا در همهی کشورها، از ايران، اردن، کردستان، پاکستان، ترکيه تا نيجريه؛ به مزايده گذاشتن بدن زن در صنعت سکس و پورنوگرافی در کشورهای به اصطلاح پيشرفته ی سرمايه داری – امپرياليستي؛ ربودن دختران از روستاهای نپال، کامبوج، هند و فروش آنان در گتوهای فحشا؛ تبديل زن به «رحم ملي» ارتش فاشيستی اسراييل؛ باز کردن بازارهای بردگی جنسی توسط جنگ سالاران اسلامی در خاورميانه و آفريقا تحت عنوان «جهاد نکاح»؛ گسترش فرهنگ نفرت از زن. ...

ستم بر زن بيان گر يکی از خشن ترين و شديدترين جنايت هايی است که نظام سرمايه داری عليه بشريت اعمال مي کند. ستم بر زن بيان فشرده ای است از تضاد اساسی نظام سرمايه داری – يعنی، ‏تضاد ميان توليد اجتماعی ثروت و تصاحب خصوصی آن. اين به معنای آن است که چند ميليارد نفر تمام ثروت را توليد مي‏کنند اما چند صد نفر آن را کنترل کرده و تصميم مي گيرند که چه چيزی توليد شود، چگونه توليد شود و با اين ثروت اجتماعاً توليد    شده چه شود. در سال 2016 زندگی نزديک به 6 ميليارد نفر – يعنی، ‏نود درصد مردم کره زمين – تحت تأثير سياست های رياضت کشی اقتصادی دولت ها، صندوق بين المللی پول و بانک جهانی خواهد بود. اکثر اين ها نه تنها تحت تأثير سياست های رياضت کشی خواهند بود بلکه زير آن خرد خواهند شد و از اين عده، اکثريت زن خواهند بود.

 

دو پوسيده ... دروغ گوها

 

در جنگ ايدئولوژيک ميان بنيادگرايان اسلامی و امپرياليست ها موضوع جايگاهِ اجتماعی زن نقشی محوری بازی مي کند. هر دوی اين نيروهای کهنه و پوسيده مدعی «آزاد کردن زنان» هستند. بنيادگرايان تاريک انديش اسلامی در «بهشت» خود جايی را برای زنان/مادران در نظر گرفته اند اما به اين شرط که زنان موقعيت بردگی و فرودستی خود را بپذيرند و به «طبيعي» بودن آن ايمان داشته باشند، بدن و صورت خود را بپوشانند و مشتاقانه خود را تسليم سلطه ی مردانه کنند، ابژه ی جنسی آنان باشند و برايشان زاد و ولد کنند. در مقابلِ اين شکل از ستمديدگی زن، قدرت های امپرياليستی متاع گنديده ی بردگی مدرن کاپيتاليستي شان را در بازار «آزادی زن» ارائه مي دهند. شکلِ فرودستی زن که در کارگاه های امپرياليستی توليد مي شود ترکيبی است از بردگی دينی کهنه و ابداعات مدرن. حاصل اين شکل از ستم بر زن در کشورهای غربی گسترش صنعت پورنوگرافی و مادريت اجباری بوده است و در کشورهای زير سلطه و اشغال ارتش های امپرياليستی (مانند عراق و افغانستان) تحکيم برقع و بنيادگرايی اسلامي.

اين دو نيروی کهنه ی ارتجاعی و امپرياليستی تلاش کرده اند تا قشری از زنان را به خدمت اردوی خود درآورند. از اين مساله نبايد تعجب کرد. زيرا ستم بر زن چنان گسل تعيين کننده ای در نظام های امپرياليستی و جوامع تحت سلطه ی بنيادگرايان اسلامی است که هر دوی آن ها بايد کار ايدئولوژيک، سياسی و سازمانی کنند تا بتوانند مانع از انفجار اين انبار باروتِ اجتماعی و تبديل آن به يک خيزش انقلابی شوند.

اگر با ديدی گسترده به پهنای تاريخ بشر نظر بياندازيم مي توانيم اين واقعيت را ببينيم که نظام اجتماعی طبقاتی که عملکردش بر پايه ی تقسيم انسان ها به گروه های استثمارگر و استثمارشونده، ملل ستمگر و ستمديده، زن و مرد، کارگران يدی و فکری و غيره است، نهادی جاودانه نيست و در واقع فصل نسبتاً تازه ای در تاريخ اجتماعی بشر است. اما آن هايی از اين جامعهی سلسله مراتبی نفع مي برند افکاری را برای مشروعيت بخشيدن بدان اختراع کردند؛ اين تمايزات را که يک سازه ی اجتماعی است، امر «طبيعي» جلوه دادند. ايدئولوژی دينی يکی از قديمي ترين اختراعات از اين دست است.

دين، مالکيت خصوصی و حتا تملک انسان ها توسط انسان هايی ديگر را مجاز مي شمارد؛ تبعيت زنان از سلطه ی مردان و کل جوانب جامعهی طبقاتی را مقدس مي داند. در طول تاريخ، طبقات استثمارگر (از طبقه ی برده دار تا فئودال و سرمايه دار) بردگی زنان را از طريق متون مقدس، نظام آموزشی، ‏فرهنگ ها و رسانه ها آموزش داده و فراگير کرده اند. به اين ترتيب روابط ستمگرانه و افکار کهنه در ميان توده های مردم نيز ريشه دوانده اند. حتا اغلب زنان تسليم شرايط ستمديدگی خود شده اند. بايد زنان را فراخواند که از اين تسليم گسست کنند و مردان طبقات تحت ستم و استثمار را بايد به مصاف طلبيد که افکار کهنه و نظرات مذهبی و سنتی در مورد زن را از سر بيرون کنند، روابط پدرسالاری را نقد کنند و از آن دست بکشند. در کشورهای به اصطلاح اسلامی، ‏اسلام و سنت همواره مشروع کننده ی ستم بر زن بوده اند. اخلاق و ارزش های اسلامی روحيه و احساس انسان کامل بودن را در زنان مي کشد. نه تنها اسلام بلکه کليه ی مذاهب وابسته به پدرسالاری هستند. کليهی مذاهب در استثمار انسان از انسان ريشه دارند که از برده داری شروع شد و تا جامعهی سرمايه داری امروز ادامه دارد. امروز بشريت به گره گاهی رسيده است که نه تنها پدرسالاری بلکه کليت نظام اجتماعی طبقاتی را بايد به زباله دانی تاريخ بيافکند. در مقابل افکار، ارزش ها و اخلاقيات مذهبی، ‏تنها يک آلترناتيو وجود دارد و آن هم ارزش ها، اخلاق و اصول اخلاقی کمونيستی است. جامعه ی کمونيستی جامعه ای است که متکی بر استثمار انسان از انسان، پدرسالاری و ستم گری ملی و غيره نيست. در نتيجه، افکار و ارزش ها و اخلاق برخاسته از آن تنها آلترناتيو واقعی در مقابل افکار، ارزش ها و اخلاق مذهبی است.

 

قطب بندی فاجعه بار

 

امروز، با وجود شرايط دهشتناک شاهد مقاومت و مبارزهی کافی عليه ساختارهای قدرت، روابط و افکاری که انقياد زنان را تقويت مي کند نيستيم. فاجعه در آن است که بخش بزرگی از آن زنان که ابراز وجود کرده و جامعه را وادار مي‏کنند که موجوديت آنان را به رسميت بشناسد، در دور باطل انتخاب از ميان بنيادگرايی اسلامی يا مدل های امپرياليستی «آزادی زن» گرفتار شده اند. اين همان ديناميکی است که در همين سال های اخير خيزش های اجتماعی بسيار مهم را از جاده منحرف کرده است. برای مثال نظری بياندازيد به موفقيت مردم مصر در سرنگون کردن رژيم منفور مبارک. اين رخداد قلب ميليون ها تن از مردم سراسر جهان را مملو از شادی کرد. اما خيلی زود بسياری از مردم به حمايت از نيروهای اسلامی پرداختند و سپس به زير بال ژنرال های فاشيست کشيده شدند. در نهايت توده ها به حاشيه رانده شده و به شدت سرکوب شدند. در تونس، خيزش قهرمانانه ی مردم عليه رژيم بن علی چکاننده ی «بهار عربي» شگفت انگيز شد. اما اين خيزش تبديل به انقلاب نشد. در نهايت رژيم قديم به قدرت بازگشت. يا امروز مي بينيم که چگونه خيزش مسلحانه ی جسورانه و الهام بخش زنان کوبانی عليه داعش با کمک رهبران ناسيوناليست کُرد به جاده ی استراتژی بزرگ تر امپرياليست های آمريکايی در منطقه کشانده مي شود.

در همان حال که بايد عليه اين دو قطب پدرسالاران درشت نظام سرمايه داري  -  امپرياليستی مبارزه کرد بايد يک آلترناتيو رهايي بخش نيز جلو گذاشت. تنها آلترناتيو معتبر و واقعی در مقابل اين دو نيرو و کليت ساختار جهانِ سرمايه داری امپرياليستی عبارت است از هدف و برنامه ی انقلاب کمونيستی و در پيش گرفتن راهی که به اين هدف مي رسد. خشم عادلانه ی زنان را مي توان و بايد با اين راه رهايي بخش پيوند زد. زنان خاورميانه و شمال آفريقا مي توانند و بايد يک جنبش زنان برای انقلاب به راه اندازند که نه تنها به زنان و مبارزات آنان در سراسر جهان بلکه به کليه ی خلق های تحت ستم جهان الهام بخشد.

ستم بر زن به طورعينی تبديل به يکی از مهم ترين موضوعات جهان شده است و روز به روز حادتر مي شود – به ويژه در خاورميانه و شمال آفريقا. سرنوشت اين منطقه به مقدار زيادی وابسته به نقشی است که زنان برای رهايی بازی خواهند کرد. ما بايد سخت مبارزه کنيم و نگذاريم که اين انرژی عظيم انباشت شده توسط برنامه های سياسی رفرميستی و ارتجاعی مهار شود و افق ها به درون نظم حاکم رانده شوند. بلکه مبارزه زنان بايد تبديل به پيشاهنگ يک عصر جديد در مبارزات انقلابی راديکال در خاورميانه، شمال آفريقا و جهان شود. مبارزه برای کمونيسم، آغازی جديد و رهايی زنان

 

 غلوآميز نيست اگر بگوييم تکوينِ مرحله ی جديد انقلاب های کمونيستی رابطه ی نزديک و تقويتِ متقابل خواهد داشت با تحولات انقلابی در جنبش رهايی زنان در سراسر جهان. آن زنانی که بي باکانه عليه ستمگران خود شورش کرده اند مي توانند و بايد تبديل به رزمندگانِ راه سرنگونی قدرت های دولتی کهنه شوند، برای ريشه کن کردن کليت نظام سياسی، ‏اقتصادی، ‏اجتماعی و ايدئولوژيک سرمايه داری بجنگند، برای استقرار جوامع سوسياليستی راهگشايی کنند و دروازه ها را برای ساختن جهانی کمونيستی به روی تمام بشريت باز کنند. بايد از قلب انفجار زنان عليه اين جهان پوسيده و نگهبانان آن هزاران هزار تئوريسين، رهبر و فرماندهی انقلابی کمونيست برخيزند.

زنانی که زنجيرهايشان را مي شکنند اما مي خواهند پيش تر رفته و برای استقرار جهانی بنياداً متفاوت بجنگند نيازمند علم انقلاب – يعنی، ‏مارکسيسم – هستند تا آنان را در اين راه هدايت کند. آنان نياز به کشف تاريخ حقيقی انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم دارند. اين انقلاب ها که ابتدا در روسيه و سپس در چين به پيروزی رسيدند، مسير تاريخ را به طور راديکال تغيير دادند زيرا برای اولين بار در تاريخ تنها راه سرنگون کردنِ مالکيت خصوصی، ‏دولت و خانواده را نشان دادند و آن را باز کردند. آن انقلاب ها عمری طولانی نکردند و توسط نيروهای قدرتمندتر جهان سرمايه داري  -  امپرياليستی شکست خوردند. اما حتا در همان عمر کوتاه به طور اجمال آينده ی ممکن را به ما نشان دادند. اين انقلاب ها در عرض چند سال به شاهکارهای باسابقه در رهايی صدها ميليون زن از اسارت پدرسالاری دست يافتند. ما بايد عليه کارزارهای سياسی و ايدئولوژيکی ضد کمونيستی مبارزه کنيم و اين کارزارها را شکست دهيم. ما بايد با کليه ی توپ خانه های تئوريک که کمونيسم و انقلاب را مختومه اعلام مي‏کنند برخورد کرده و پوشالی بودن ادعايشان را آشکار کنيم.

جنگ عليه دولت هايی که با ارتش ها و ماشين های ايدئولوژيکشان از جامعهی طبقاتی پدرسالار حفاظت مي‏کنند جنگی خونين، طولانی و پيچيده است. پيشبرد اين جنگ نيازمند تئوری، ‏نقشهی راه و سازمانی منضبط است. به يک کلام، نيازمند يک حزب کمونيست انقلابی است. در هر آنجا که چنين حزبی نيست، زنان و مردان بايد آن را به وجود آورند و در اين راه بايد خود را متکی بر تجربه ی تاريخي  -  جهانی مرحله ی اول انقلاب های کمونيستی (که با کمون پاريس در اواخر قرن 19 آغاز شد و با احيای سرمايه داری در چين سوسياليستی در سال 1976 پايان يافت) کنند. اين تجارب به طور همه جانبه مطالعه و بررسی شده است. باب آواکيان، علاوه بر دستاوردها، کاستي های اين مرحله را نيز جمع بندی کرده است. تلاش های وی منجر به تکامل سنتز نوينی از کليت بدنه ی تئوري های مارکسيستی شده است. در نتيجه، احزاب کمونيست نوين شانس آن را دارند که بر پايه ی علم انقلابی ساخته شوند که علمي تر، تيزتر و صحيح تر است. حزب ما وظيفه ی انترناسيوناليستی خود مي داند که در انجام اين وظيفه ی سنگين اما الهام بخش به همه ی پرندگان نوپرواز کمونيستِ همه ی کشورها کمک کند. همراه با هم بايد بي باکانه برخيزيم و به چالشِ گشودن درهای مرحله ی نوين انقلاب های کمونيستی در جهان جواب دهيم. بايد نترس و بي باک باشيم زيرا ما ميلياردها هستيم و چيزی برای از دست دادن نداريم مگر زنجيرهايمان را اما جهانی برای فتح داريم.•

 

حزب کمونيست ايران (مارکسيست- لنينيست- مائوئيست)

مارس 2015- فروردين 1394

 www.cpimlm.com

 cpimlm@gmail.com

 

 

 

آیا هیچ کار دیگری نمی توان کرد؟

 

روی کار آمدن سيريزا در يونان و مدافعين چپ آن

سیامک پرتوی

 

انتخابات روز يکشنبه 25 ژانويه 2015 در يونان به روی کار آمدن اتحاد چپ راديکال (سيريزا Syriza) منجر شد و به فاصلهی کوتاهی موجی از حمايت و تجليل را در ميان طيف روشنفکران، نيروهای سياسی و احزاب و سازمان های موسوم به چپ در ايران و ساير نقاط جهان برانگيخت. اگر بخواهيم در طيف مدافعين سيريزا يک وجه اشتراک پيدا کنيم، مهم ترين گزينه باور نداشتن به امکان تحقق انقلاب «در شرايط فعلي» است. همهی آن ها که به درجات مختلف از نتايج انتخابات يونان دچار هيجان شدند، چه آن ها که سيريزا را بيان «سر برآوردن يک کمونيسم سياسی دخالتگر جديد» و «نيرو  بخش و اميد  دهنده به سنگرهای سوسياليسم» دانستند(1) و چه آن ها که ضمن تأکيد بر رفرميست و غيرانقلابی بودنش از آن دفاع مي کنند(2) در درجهی اول نتايج انتخابات اخير يونان را يک هماورد طلبی عليه سلطه ی اُليگارشيهای مالی در اروپا مي دانند. اما در پسِ استدلال بسياری از آن ها چيزی بيش از به چالش کشيدن استبدادِ سرمايهی مالی و سياست های نئوليبرالی سرمايه داری خفته است. اين يک گرايش سياسی و ايدئولوژيک مشخص است که معتقد است در شرايط فعلی امکان تحقق يک انقلاب سياسی و استقرار يک اقتصاد سوسياليستی در کشور کوچک يونان وجود ندارد و با چنين فرضی نتيجه مي گيرد که بنا بر اين بايد به نقش آفرينی در چهار چوبه ی نظام سرمايه داری و وضع موجود بسنده کرد و با ايجاد خلل های ولو کوچک در عملکرد آن، اجازه داد تا طبقهی کارگر و توده های محروم مردم و نيروهای چپ، نفسی تازه کنند.

اما واقعيت آن است که اوضاع جهان، از جمله در نقاط «مرفه» جهان مانند کشورهای اروپايی بيش از هميشه ضرورت سرنگون کردن نظام سرمايه داری از طريق انقلاب را پيش مي کشد. در چنين شرايطی، ‏اين گرايش ايدئولوژيک و افق سياسی مانع مهمی در مقابل ديدن اين ضرورت و راه يابی برای آن است. پس بايد آن را به چالش کشيد و نقد کرد. گرايش ايدئولوژيکِ بسنده کردن به حداقل ها، نفی امکان تحقق انقلاب، قناعت به زيستن در شکاف های وضع موجود و در يک کلام اين احساسِ لعنتی افسردگی سياسی، ‏انرژی توليدشده در اعتراضات اجتماعی را نيز به بيراهه مي برد. خودِ اين گرايش و روحيه، بخشی از معضل است که در ابعاد وسيعِ مردمی بايد کنار زده شده و به احساس سازش ناپذير و عظمت طلبانه ی انقلاب مبدل شود.

اما زمان بسيار کوتاهی لازم بود تا تمامی وهمی که حول رويای اميد به سيريزا شکل گرفته بود فرو بريزد. حتی خوش بين ترين مدافعين اين ائتلاف هم فکر نمي کردند دولت آلکسيس سيپراس (Alexis Tsipras) چنين زودهنگام از کمترين ادعاهای مطرح شده مبنی بر مقاومت در مقابل فشار نهادهای موسوم به تروئيکا (کميسيون اروپا، بانک مرکزی اروپا و صندوق بين المللی پول) دست بردارد. در فوريهی 2015 يعنی کمتر از يک ماه پس از روی کار آمدن دولت جديد يونان، کميسيون اتحاديهی اروپا اعلام کرد که دولت آقای سيپراس بر اساس توافق نامهی 20 فوريه، تمايل به اجرای خواسته های طلبکارانش دارد. آش چنان بي نمک بود که استاتيس کووِلاکيس (Stathis Kouvelakis) نظريه پرداز اصلی سيريزا و عضو کميتهی مرکزی اين حزب بلافاصله در مصاحبه ای گفت: «گرايش غالب در رهبری سيريزا در اين توهم است که حتی در چارچوب موجود در اتحاديهی اروپا، تغيير امکان پذير است. در بارهی پيمان 20 فوريه ... اين توافق بر روی بازپرداخت کامل و به موقع بدهي های يونان پافشاری ميکند. مهم تر اينکه مي پذيرد برنامهی موجود به طور کامل دنبال شود. اين بدان معنا است که يونان موافقت مي کند همچنان تحت نظارت تروئيکا باقی بماند. در واقع دولت يونان متعهد شده است که هيچ اقدام يک جانبه ای که ممکن است بودجه ی پيش بينی شده توسط وام دهندگان را به خطر بياندازد را انجام ندهد...»(3) تسلط اين خط در سيريزا از ابتدا روشن بود. سران اين حزب، به جز دوره ی رقابت های انتخاباتی که طی شعارهای تهييج کننده حتی گزينه ی خروج از حوزه ی يورو را مطرح کردند، هيچ گاه اين «توهم» را پنهان نکرده بودند و در واقع مبنای نظری و سياسی اين اتحاد را همين «توهم» تشکيل مي داد. سيپراس حتی پيش از پيروزی در انتخابات در مصاحبه ای گفته بود :«هيچ کشوری علاقه ندارد که موازنه ی شکننده ی قاره را مختل کند. اگر دولت ها و نهادهای اتحاديه ی اروپا بپذيرند که يونان و ديگر کشورهای کوچک اروپا، ياران و شرکايی برابر در اتحاديه هستند و از حق دمکراتيک برای انتخاب دولت های چپ گرا برخوردارند، مي توان از چنين ريسکی اجتناب کرد».(4)

بنابراين سيريزا روايتی ديگر از سوسيال دمکراسی اروپايی است و هدفی غير از مهار روند نزولی اقتصاد يونان و بازگرداندن آن به يک سرمايه داری دولتی کنترل شده را ندارد.

 

از مقاومت تا کودتا و قتل عام اقتصادی

 

تاريخ جديد يونان با اشغال اين کشور به دست آلمان نازی و مقاومت ضد  فاشيستی مردم آن آغاز شد. پس از بيرون راندن نازي ها توسط جنبش مقاومتی که کمونيست ها در رأس آن قرار داشتند، جنگ داخلي  در يونان آغاز شد که از 1946 تا 1949 دوام داشت. در اين جنگ داخلی در يک طرف کمونيست ها و نيروهای انقلابی تحت حمايت اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی قرار داشتند و در طرف ديگر، مرتجعين طرفدار سلطنت و طبقات حاکمه ی يونان که توسط بريتانيا و ايالات  متحدهی آمريکا حمايت و تسليح مي شدند. جنگ به برتری نيروهای راست و مرتجع منتهی شد و يونان در 1952 به عنوان تنها کشور منطقه ی بالکان به ناتو (پيمان نظامی آتلانتيک شمالی)‏ پيوست و اقتصاد آن هر چه بيشتر در مدار اقتصادی امپرياليسم آمريکا و بلوک غرب ادغام شد. بورژوازی يونان (خصوصاً بخش های متمرکز در کشتي رانی و بانکداری)‏ به ميزان زيادی به سرمايه ی قدرت های بزرگ به ويژه انگلستان، آلمان و آمريکا پيوند خورد و در آن تنيده شد. در آوريل 1967 با طراحی و حمايت سازمان سي.آي،اِی آمريکا يک کودتای نظامی توسط ارتش عليه دولت به اصطلاح «چپ ميانه» روی داد که تا سال 1974 سايه ای از وحشت، ترور، اعدام و شکنجه و زندان را بر سراسر يونان گستراند. سال های تاريکی که پاره ای از دهشت آن در ادبيات مقاومت يونان خصوصاً در اشعار يانيس ريتسوس (Yannis Ritsos) انعکاس يافته است. بخشی از بدهي های يونان به بانک ها و دولت های اروپايی محصول سال های استيلای ژنرال ها بر اين کشور است.

يونان از سال 2001 به حوزهی يورو پيوست و بيش از پيش در بازار سرمايهی جهانی و سرمايه های اروپايی ادغام شد. پس از آن وام های کلان از سوی بانک ها و مؤسسات اعتباری اروپا با بهره ی پايين در اختيار دولت اين کشور قرار گرفت و با ورود به مؤسسهی بازار بين المللی سرمايه (ICMA) اقتصاد يونان با رونقی موقت روبهرو شد که اوج اين رشد حباب گونه در جريان بازي های المپيک آتن در سال 2004 بود. بيش از 80 درصد وام های دريافتی به خريد کالاهای وارداتی و جنگ افزار و ماشين آلات و صنايع از خودِ کشورهای امپرياليستی وام دهنده اختصاص مي يافت و قسمت عمده ی ديگر آن در بخش خدمات، خصوصاً در گردشگری و پروژه های زيرساختی سرمايه گذاری شد. يونان يک کشورِ تحت سلطه ی اقتصادی نظام سرمايه داری امپرياليستی نيست اما در سلسله مراتب قدرت اقتصادی در جايی قرار گرفته که وابسته به سرمايهی مالی کشورهای امپرياليستی بزرگ و مراکزِ مالی تحت سلطه ی آنان است. اقتصاد آن علاوه بر نياز به دريافت وام های بزرگ از اين مراکز مالی، ‏وابسته به واردات تکنولوژيک و نظامی از اين کشورها است. بخشی از وام های دريافتی نيز توسط ساختار فاسد و رانت خوار دولت و بورژوازی يونان بالا کشيده شد.(5) عملکرد سرمايه ی استقراضی و کارکرد روتين و رايج سرمايه نتايج خود را به مرور نشان داد. اين روند به ويژه پس از به صدا درآمدن زنگ های بحران مالی سرمايه ی جهانی در سال 2008 سرعت گرفت. نسبت ميان بدهی دولت و توليد ناخالص داخلی در سال 2011 به 165 درصد رسيد.

بحران سرمايه داری جهانی در سال 2008 که به شکل بحران مالی نمايان شد، در يونان پژواک شديد و ويژه ای داشت. سقوط مالی سال 2008 تکان های ناشی از ناموزونی شديدی بود که در نظام سرمايه داری جهانی ميان مقياس نجومی سرمايه ی مالی از يک طرف و از طرف ديگر، انباشت سرمايه از طريق توليد واقعی بر مبنای استثمار کار مزدی به وجود آمده است. (ريموند لوتا، «فروپاشی مالی و ديوانگی امپرياليسم»، نشريهی انقلاب، 20 آوريل 2008). وضعيت در يونان به طرق گوناگون بيان فشرده ی اين وضعيت است. علتِ بازتابِ شديدِ اين تضاد در يونان مربوط به ويژگي های ساختار سرمايه داری در اين کشور است. در واقع، رونق اقتصادی يونان در پی ورود به حوزه ی يورو در سال 2001 ساختارهای اقتصادی آن را ضعيف تر و شکننده تر و آن را بيشتر وابسته به مراکز مالی و فعاليت های بحران زای سرمايه ی مالی اروپا کرد. (به مقاله ی «يونان: مشکلی که قرار است سيريزا حل کند چيست؟» در همين شمارهی نشريهی حقيقت رجوع کنيد.)

دولت يونان به دام چرخه ی قرض افتاد و برای پر کردن شکاف  درآمد ها و جبران کسری تراز بودجه اش مرتباً دست به دامان وام های خارجی شد. اين رويکرد هيچ گشايشی در اقتصاد يونان ايجاد نکرد. دولت ناتوان از پرداخت بدهي ها به بانک های اروپايی ناچار به دريافت وام بيشتر بود. به همين دليل از سال 2010 به بعد مبلغی حدود 240 ميليارد يورو از سوی تروئيکا در قالب دو برنامهی نجات مالی به يونان وام داده شد اما شرط آن، پذيرش شرايط مورد نظر وام دهندگان يعنی طرح های جنايت کارانهی نئوليبراليستی بود که تحت نام «اصلاحات اقتصادي» و «تمهيدات رياضتي» به مردم يونان تحميل شد. دولت چاره ای جز پذيرش شرايط تروئيکا نداشت و هدف اين بود که از طريق فشار آوردن به سطح معيشت مردم و کاستن از درآمد و خدمات اجتماعی و حتی نان شب مردم درآمدهای دولت مصروف پرداخت بدهي های فزاينده و بهره ی وام ها شود. علاوه بر اين، هزينه های نيروی کار انسانی در يونان برای فعاليت سودآورتر سرمايه های يونانی و اروپايی پايين تر رانده شود.(6)

به اين ترتيب تروئيکا، دولت را مجبور به کاهش شديد هزينه هايش کرد. اين اقدام باعث سقوط مارپيچی و کاهش 25 درصدی حجم اقتصاد يونان شد. کم کردن هزينه های دولت عبارت بود از: کاهش حداقل دستمزد به يک سوم، حذف يک سوم از حقوق بازنشستگان، محروم شدن نزديک به سه ميليون نفر از جمعيت يازده ميليونی يونان از بيمهی درمانی، ‏کاستن از اعتبارات خدمات اجتماعی، ‏بيکاری 25 درصدی که در ميان جوانان به 50 درصد مي رسد و افزايش ماليات بر سوخت. اين وضعيت چنان هولناک بود که حتی صندوق بين المللی پول هم در سال 2013 اعلام کرد طرح های رياضتی پيشنهاد شده به يونان بيش از حد شديد بوده و خود اين مساله باعث افزايش فقر و فلاکت و بي رونقی بيشتر اقتصاد ملی اين کشور شده است. مثل هميشه سطح زندگی و رفاه بورژوازی و ديگر اقشار مرفه دچار بحران يا تکان های شديد نشد و بار اصلی اين فلاکت البته بر دوش طبقهی کارگر، روستاييان، زحمتکشان و مزدبگيران و همچنين خرده بورژوازی کوچک و متوسطی افتاد که ورشکسته شده بود. نتيجهی تحقيقات يک مؤسسهی آلمانی نشان مي دهد که طرح های جنايتکارانه ی رياضتی، ‏عمدتاً متوجه قشرهای فقير بوده است و در سال 2012 فقيرترين خانوارها 86 درصد درآمد خود را از دست  داده اند، در حالی که اين رقم در مورد خانواده های مرفه 17 تا 20 درصد بوده است.(7) اما هرگز نمي توان رنج و فلاکتی که طی اين سال ها بر اکثريت مردم يونان گذشته است را با کلمات فريبنده ای چون «طرح های اصلاحی يا رياضتي» بيان کرد. اين يک جنايت واقعی بود. يک قتل عام اقتصادی وحشيانه که تلاش داشت انباشت مضاعف سودِ بانک ها و مؤسسات امپرياليستی در آلمان، فرانسه، فنلاند، هلند، سوئد و آمريکا را از طريق تحميل گرسنگی و بيماری و سرما به مردم يونان تأمين و تضمين کند. ميليون ها شغل از بين رفت، هزاران نفر به صف بي خانمان ها پيوستند، بسياری از بازنشستگان بايد ميان دارو يا غذا يکی را انتخاب مي کردند چون پس از کاهش حقوقشان امکان تأمين هر دو را نداشتند، 40 درصد مردم يونان زمستان ها را بدون برق يا گرمايش طی کردند و فقط با کمک های برخی مؤسسات خيريه بود که از مردن در سرما نجات يافتند و از هر دو جوان يونانی يکی بيکار شد. چهرهی يونان پس از اجرای طرح های رياضتی، ‏به کشور جنگ زده ای شباهت يافت با اکثريت کارخانجات و مغازه های تعطيل  شده و انبوهی از بي کاران و خيابان گردها و کودکان محروم شده از تحصيل. گويی يونان يک بار ديگر توسط نازي ها اشغال شده و يا زير چکمه ی ژنرال ها رفته بود و باز هم يانيس ريتسوسی مي بايد تا چهره ی رنج و شکنج تحميل شده توسط سرمايه های امپرياليستی به مردم را به تصور بکشد.

در بستر چنين وضعيتی بود که در ژانويهی 2015 ائتلاف چپ راديکال يونان با شعار اميد و با ادعای پايان دادن بر بيش از 5 سال کابوس فلاکت و فساد، در انتخابات پيروز شد.

 

سيريزا: تولد يک نا  اميدی

 

اما سيريزا چيست؟ از کجا سر برآورده است؟ چه برنامهی اقتصادي ای دارد و قرار است برای وضعيت يونان چه بکند و اصلاً چه کاری مي تواند انجام دهد؟

سيريزا در سال 2004 از اتحاد نيروهای سياسی منتقد سرمايه داری با خاستگاه های فکری گوناگون به وجود آمد. ترکيبی از گرايشات رويزيونيستی، ‏تروتسکيست، چپ نو، اکولوژيست و رفرميست های سوسيال دمکرات. هسته ی اصلی مؤسس آن، انشعابی از حزب کمونيست يونان [مشابه حزب توده] بود که ادعای مرزبندی با دو سنت سياسی چپ در اين کشور يعنی رويزيونيسم حزب کمونيست و جريان سوسيال  دمکراسی پاسوک (جنبش سوسياليست پان هلنيست) را داشت. بعدها طرفداران جنبش محيط زيست که منشأشان به جريانات يورو کمونيست دهه ی 1970 باز مي گشت، برخی از انشعاب های تروتسکيست و نيز انشعاب بزرگی از سوسياليست های پاسوک به آن پيوستند. اين اتحاد طبق گفتهی يکی از بنيان گذاران آن «به دنبال اتصال پلی ميان اصلاح و انقلاب است و دگرگونی بنيادين جامعهی سرمايه داری را به شکل فرايندی از اصلاحات ساختاری که مستقيماً با مبارزهی روزمره ارتباط دارد، مي بيند».(8) مدافعين سيريزا بر اين باورند که اين جريان پايه ی اجتماعی اصلي اش را از طريق جنبش های اجتماعی توده ای، ‏مبارزات ضد سرمايه داری و اعتصابات کارگری جذب و متحد کرده است. اما يکی از اعضای سنديکای کارمندان دولت معتقد است اکثريت قريب به اتفاق کارمندان از هر دولتی که به سياست های زيان بار رياضتی 5 سال گذشته پايان دهد پشتيبانی خواهند کرد.(9) يعنی عامل اصلی جذب شدن مردم به سمت شعارهای سيريزا، ضديت با سياست های «رياضت کشي» است. اما اين ضديتی فعال نيست بلکه همراه است با نوعی انفعال و نااميدی نسبت به تغيير بنيادين وضعيت جامعه. ضديتی بدون افق انقلاب. نبايد فراموش کرد که فقط 62 درصد واجدين شرايط در انتخابات شرکت کردند و 36 درصد آن ها به سيريزا رأی دادند.

آلکسيس سيپراس و حزبش با شعار ضديت با شکنجهی اقتصادی مردم يونان و مقابله با طرح های تروئيکا وارد مبارزات انتخاباتی سال 2012 شدند اما طی سه سال اخير از مرزهای محدود برنامهی قبلی خود نيز عقب نشسته اند. سيپراس در سپتامبر 2014 پلاتفرم اقتصادی سيريزا که به برنامه ی تسالونيکی (Thessaloniki) معروف است را ارائه داد که خطوط اصلی آن عبارت بود از: افزايش فوری سرمايه گذاری دولتی، ‏واژگونی تدريجی بي عدالتي های مفاد تفاهم نامه های تروئيکا، بازسازی سيستم رفاه عمومی، ‏توقف خصوصي سازی دارايي های عمومی، ‏احياء تدريجی حقوق ها و بازنشستگي ها، برق مجانی و يارانه ی غذايی برای 300 هزار نفر از فقيرترين خانواده ها، لغو قسمتی از بدهي های تحميل شده به اقشار زير خط فقر، توقف تصاحب خانه های به ارزش کمتر از 300 هزار يورو که صاحبان آن قادر به بازپرداخت وام مسکن نيستند، بازگرداندن حداقل دستمزد به 751 يورو، اصلاح نظام مالياتی تا ثروتمندان را مجبور به پرداخت هزينه هايشان کند، استخدام دوباره ی کارمندان بي کار شده ی بخش خدمات اجتماعی، ‏الغای امتيازاتی که به رسانه های خصوصی داده شده بود، عدم تبعيض عليه کارگران جوان، جلوگيری از سرکوب اعتصابات و تظاهرات توسط پليس و غيره. سيريزا همچنين برای حل مشکل بدهي های سرسام آور يونان که به 300 ميليارد يورو رسيده  است به طور مشخص چهار طرح را دنبال مي کند: تلاش جهت بخشيده شدن بخش اعظم بدهي ها از طريق مذاکره مستقيم با دولت ها و بانک های اروپايی، ‏تمديد مهلت باز پرداخت بدهي ها بدون برنامه های رياضتی و قبولاندن پرداخت بهره ی وام ها متناسب با رشد اقتصادی يونان، طلب غرامتی معادل 278 ميليارد يورو از دولت آلمان به جبران جنايت های آلمان نازی و چاپ اوراق قرضه ی ملی تحت حمايت بانک اروپا. به اعتقاد مقامات سيريزا بخشيده شدن بدهي ها، موردی است که پيشتر و در سال 1953 در مورد آلمان اتفاق افتاده است و اکنون بايد در مورد کشورهای جنوب اروپا از جمله يونان نيز همين تصميم اتخاذ شود. همچنين سيپراس اعلام کرد که يک برنامهی نيوديل (New Deal) اروپايی برای حل مشکل فعلی اقتصاد اروپا ضروری است و از طريق آن بانک مرکزی اروپا بايد هزينه های سرمايه گذاري های عمومی را تأمين کند.(10)

هرچند سريزا موفق شده است تا با دادن شعارهايی که خواست مردم است، تبديل به مجرای خشم آنان شود اما افق و برنامه ی آن هيچ نيست مگر افق و برنامه ی بورژوازی يونان برای رسيدن به ثبات و موقعيت برابر با ديگر قدرت های امپرياليستی اروپا. سريزا در چانه زنی با امپرياليست های اروپايی بر سر اين خواست، از تاريخ گذشته ی خودِ آن ها وام مي گيرد و به بخشيده شدن ديون آلمان در سال 1953 و برنامه ی «نيوديل» اشاره مي کند. بخشش ديون آلمان و برنامه نيوديل از سوی امپرياليست های فاتح در جنگ جهانی دوم (به سرکردگی امپرياليسم آمريکا) پيش گذاشته شد و هدفِ آن، بازسازی امپرياليسم شکست خورده ی آلمان و ايتاليا و ديگر کشورهای ويران شده ی اروپای غربی بود. سريزا نيز انتظار اين نوع همبستگی امپرياليستی را دارد. اما اين همبستگی امپرياليستی بعد از جنگ جهانی دوم بر اساسِ تجديدِ تقسيم جهان ميان کشورهای امپرياليستی ممکن شد. آنانی که فاتح جنگ بودند مستعمرات و مناطق نفوذ آنانی را که شکست خورده بودند يا از درون آن جنگ ضعيف بيرون آمده بودند، بلعيدند. بر اين پايه اتحاد بلوک امپرياليستی غرب برای اداره ی جهان و ممانعت از رشد و گسترش انقلاب های سوسياليستی شکل گرفت. رونقِ کشورهای امپرياليستی اروپا به ويژه آلمان در بعد از جنگ جهانی دوم و «دولت رفاهِ» آن ها مديون شراکتشان در فوق استثمار امپرياليستی کشورهای سه قاره ی آسيا، آفريقا و آمريکای لاتين بود. اما امروز نظام سرمايه داری امپرياليستی از آن قدرت و تمرکزِ اقتصادی و سياسی بعد از جنگ جهانی دوم برخوردار نيست که آرزوهای امپرياليستی سريزا را برآورده کند. ولفگانگ شويبله (Wolfgang Schäuble) وزير دارايی آلمان ابتدا در اظهاراتی که بيانگر عيار واقعی اعتقاد صاحبان سرمايه به دمکراسی و نظر و رأی مردم است، مردم يونان را به خاطر انتخاب دولتی که «دارای رفتار و خواسته های غير مسئولانه است» سرزنش کرد و سپس با لحنی تهديدآميز گفت دو راهکار بيشتر پيش روی يونان نيست: يا تداوم برنامه های فعلی و به اتمام رسيدن کامل آن و يا قطع هرگونه برنامه ی کمک مالی به يونان. کوولاکيس عضو کميتهی مرکزی سيريزا در رابطه با نحوهی عملکرد قدرت های اروپايی گفت که فشار به دولت سيپراس «از 4 فوريه با اعلام بانک مرکزی اروپا مبنی بر توقف باز تأمين مالی بانک های يونان، شروع شد... من اطلاع دارم که بانک های يونان نمي توانستند در روز سه شنبه باز شوند اگر چنانچه يونان به توافقی با اروپا دست نمي يافت...گلوی دولت يونان فشرده شده است و از ضعيف ترين حلقه ی آن يعنی سيستم بانکي اش، بهره برداری مي کنند».(11) واقعيت اين است که تروئيکا به راحتی نمي تواند از بدهي های يونان چشم پوشی کند زيرا هم موقعيت اقتصادی متزلزل و بحرانی کل اروپا و از جمله قدرت های اصلی آن مانند آلمان و فرانسه کار را براي شان سخت کرده است و هم ناديده گرفتن بدهي های اين کشور راه را برای ساير بدهکاران بزرگ اين قاره از جمله اسپانيا، پرتغال و ايرلند خواهد گشود.

اما قدرت های امپرياليستی اروپا حتی سران و سلاطين اليگارشي های مالی هرگز ناراضی نيستند اگر يک ائتلاف چپ رفرميست بتواند در چهارچوبه ی قواعد سرمايه داری تنش های سياسی را کم کند. همان طور که مي بينيم، سيريزا با توهمی که حول شعارها و ژست چپ خود ايجاد کرده خشم ميليون ها يونانی به ستوه آمده از جنايات سرمايه داری را به درون مجاری نظام سرمايه داری هدايت کرده است. قدرت های امپرياليستی خواهان آن هستند که سريزا با کمترين ميزان تکان و تنش در روند جاری اقتصاد اروپا، بخشی از تضادهای اقتصاد يونان در وضعيت فعلی را حل کند و گره ای از بحرانِ اقتصادی نظام سرمايه داری امپرياليستی اروپا که منجر به بحران سياسی نيز شده است بگشايد. در همين رابطه وزير اقتصاد آلمان پس از توافق دولت سيپراس با کميسيون اروپا از خوشبيني اش نسبت به ادامهی کمک های اقتصادی به يونان گفت و اينکه دولت سيريزا و اتحاديهی اروپا برای حل مشکلات حاد اقتصادی اين کشور گام به گام به پيش مي روند.(12) و کيست که نداند اين قبيل «راه حل ها» فقط مقدمه ی دور جديدی از استثمار و بهره کشی از مردم است.

تمامی راه حل های دولت سيپراس اساساً در چهارچوبهی روابط رايج سرمايه داری امپرياليستی است. با اين وجود عده ای از مدافعين سيريزا معتقدند اين اتحاد خواهان مقاومت در برابر هژمونی سرمايه ی مالی در يونان بوده و دارای ظرفيت و خواست چنين مبارزه ای است. چيزی که باز از چشم ايشان پنهان مانده، اين واقعيت است که سيريزا در حال حاضر به بستر و محمل ترميم بافت های پوسيده ی بورژوازی يونان و دولت آن تبديل شده است.

مساله اين نيست که در چهارچوبهی سرمايه داری دولتي تر شده ی رفرم های مورد نظر سيريزا، راهی برای تخفيف و به تعويق انداختن مشکلات عديده ی اقتصاد يونان يافته خواهد شد يا خير. مساله اين است که آنچه سيريزا و مدافعين داخلی و خارجي اش تئوريزه و توصيه کرده و حول آن عمل مي کنند، هيچ نسبتی با ثبات پايدار وضعيت مردم و رهايی آن ها ندارد و مهم تر اينکه پتانسيل های انقلابی واقعاً موجود در يونان را ناديده انگاشته و به بي راهه مي برند. از اين منظر سيريزا علي رغم هر سطح از ادعا و نيت و خوش بينی، ‏نقشی ضد  انقلابی در يونان بازی مي کند و اگر اين الگو در ساير نقاط اروپا از جمله در حزب پودموس (Podemos) اسپانيا تکرار شود، باز هم پتانسيل مردمی بيشتری در مجرای کانال های رفع بحران و ترميم  نظام سرمايه داری هدايت مي شود.

 

از انقلاب حرف مي زنيم، مي دانيد؟

 

يک بار ديگر به مدافعين سيريزا باز گرديم. پيشتر گفتيم که آن ها دو دسته اند: عده ای که نا واقعيت را به قامت سيريزا تحميل کرده و اين ائتلاف را با چيزی که نيست و خودش هم ادعايی در بارهی آن ندارد يعنی کمونيسم و سوسياليسم و انقلاب و راديکاليسم توصيف مي کنند. دستهی دوم روشنفکران و جرياناتی هستند که به غيرانقلابی و رفرميست بودن سيريزا اذعان دارند اما يا از نفس رفرم های مورد ادعای اين جريان دفاع مي کنند و آن را مفيد به حال مردم يونان مي دانند و يا روی کار آمدن اين ائتلاف را فرصتی برای پيشروی طبقهی کارگر و انکشاف مبارزهی طبقاتی در اين کشور مي پندارند.(13) تمامی مدافعين سيريزا بر اين باورند که بنا به دلايل متعدد، شرايط برای وقوع و پيروزی يک انقلاب اجتماعی در يونان فراهم نيست؛ «توازن قوای داخلی و بين المللی بر عليه چپ است، طبقهی کارگر آمادگی ذهنی کافی برای در دست گرفتن رهبری انقلاب و کنترل کارخانه ها و ايجاد شوراهای خودش را ندارد، هيچ دولت سوسياليستي ای مستقر نيست که به حمايت از يونان برخيزد و مهم تر از همه اينکه برپا ساختن يک اقتصاد سوسياليستی در کشور کوچک و 11 ميليونی يونان امکان پذير نيست». بنابراين معتقدند بايد «راه» حلی را که سيريزا پيش گذاشته است، يعنی تخفيف اثرات رياضت کشی از طريق فشار بر مراکز مالی برای «لغو» بخشی از ديون و «تجديد ساختار» بخشی ديگر از ديون دولت يونان را به فال نيک گرفت. کار به جايی رسيده است که يکی از مدافعين سيريزا در چپ ايران مي گويد، روزگاری برای برپا ساختن انقلاب پرولتری و اقتصاد سوسياليستی نياز به حمايت انترناسيوناليستی بود، اما امروزه وضعيت و توازن قوا به گونه ای است که برای دفاع از رفرم های بورژوايی در چهارچوب همين اقتصاد سرمايه داری هم بايد يک جنبش انترناسيوناليستی قوی به راه انداخت.(14) از اين صريح تر نمي توان به نا اميدی و بي افقی سياسی اعتراف کرد.

اما تمامی اين «نشدن ها» و «نتوانستن ها» و «امکان پذير نبودن ها» تا زمانی است که در چهارچوبهی وضع موجود و در زمين بازی نظم مسلط بمانيم و فقط سطحی از آنچه که مي گذرد را مد نظر قرار دهيم. همه ی ستايندگان سيريزا فقط آنچه را ديدند که در چارچوبه ی هژمونی وضع موجود احتمالاً «اجازه انجام شدن» دارد و از آن دچار شور و شعف شدند و نه آنچه که به واقع مي شود انجام داد. افق سياسي-ايدئولوژيک محدودِ مدافعين سيريزا که به همه چيز مي انديشند به جز ضرورت و امکان انقلاب نمي گذارد پتانسيل انقلابی موجود در خشم و اعتراضات مردم يونان را ببينند. طی پنج سال اخير و پس از عيان شدن نتايج عملکرد سرمايه ی مالی که بخشی تفکيک ناپذير از سوخت و ساز سرمايه داری است، نهادهای نظم مسلط ورشکسته و بي آبرو شده اند، آب باريکه های روزانه که هميشه افق های مردم را محدود مي کند فروپاشيده است، انبوهی از نفرت مردمی نسبت به سرمايه داری به وجود آمده است. فروپاشی مشروعيت نظام سرمايه داری در نگاه ميليون ها نفر پايه و اساس مهمی را برای دست زدن به يک جسارت انقلابی سازمان يافته و نقشه مند را به وجود آورده است. اما دقيقاً به دليل فقدان عناصر ذهنی، ‏سياسی و تشکيلاتی منسجم به ويژه رهبری يک حزب کمونيست انقلابی، ‏هيچ گامی در جهت بالفعل کردن اين پتانسيل برداشته نشده است. شايد برخی مدافعين سيريزا بگويند فقدان چنين هدف، برنامه و نقشه و تشکيلاتی بيانگر نامساعد بودن اوضاع است. اما آنچه را که ضروری و عاجل است بايد به وجود آورد و پاسخ انترناسيوناليستی به اين کاستی، ‏نه موعظه ی ماندن در چهارچوبه ی نظم موجود و تقديس نمايندگان جناج چپ سرمايه، بلکه پرده برداشتن از آن و فراخوان تلاش برای برطرف کردن اين نقصان ويرانگر است.

امروزه ما در نقاط مختلف اروپا به ويژه يونان و اسپانيا شاهد حضور توده هايی هستيم که عليه سياست های رياضت کشانه ی سرمايه داری به پا خاسته اند. در يونان مدت سه سال است که تقريباً هر روزه اعتصابات کارگری، ‏تظاهرات و تجمعات ضد رياضت کشی، ‏مبارزات دانشجويی و جنبش های موسوم به اشغال در جريان است. مردم خواهان نان و آزادی و خلاص شدن از وضعيت برده واری هستند که بورژوازی يونان و اروپا بر آنان تحميل کرده  است. همه ی اين ها فاکتورهای عينی و مهمی هستند که شرايط را برای پيشروي های سريع انقلابی فراهم مي کند تنها به شرطی که از اين وضعيت واقعاً برای انقلاب استفاده شود. تاکنون اين جنبش ها عمدتاً تحت هژمونی جريانات غيرکمونيست بوده اند و از بالفعل شدن کامل پتانسيل های مبارزاتي شان باز مانده اند. اگر انرژی ويرانگر اين اعتراضات به يک خيزش انقلابی هدفمند و تحت رهبری کمونيست ها تبديل نشود، آنگاه هيچ تضمينی وجود ندارد که اين روحيه ی مبارزاتی مترقی تداوم يابد. در صورت عدم پاسخ دهی يک خط کمونيست انقلابی به توده های عصيانگر و هدايت اين خشم در مسير انقلاب، يأس و سرخوردگی بر مردم غلبه خواهد کرد و فرصت تاريخی پيشروي های انقلابی از دست خواهد رفت. فراموش نبايد کرد که پتانسيل يک جنبش ارتجاعی فاشيستی در يونان وجود دارد و حزب فاشيست طلوع طلايی (Golden Dawn) در انت