Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 نشريه حقيقت دوره سوم  يكشنبه ۳ شهريور ۱۳۹۸ برابر با ۲۵ اگوست ۲۰۱۹       
حقیقت شماره 76

Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست)     شماره ٧٦ مرداد ماه ١٣٩۵


 

اوضاع جهان، خاورمیانه و ایران: آشوب و حریق در کشتی ارتجاع و امپریالیسم

ترکیه: تضادها به نقطه‌ی جوش می‌رسند

سرچشمه و ماهیت جنگ میان اسلام گرایی و امپریالیسم

کودتا در کودتا!

ذهنیت بریتانیایی را دور بریزید! به فکر بشریت باشید!

یک جهان بنیادا متفاوت ممکن است؛ اگر سنتزنوین کمونیسم را در دست بگیریم!

شورش علیه دنیای کهنه

چگونه در راه انقلاب کمونیستی، ماتریالیست پیگیر و دیالکتیسین خلاق باشیم؟

علم و انقلاب

 

 

 

 

 

 

 

 

اوضاع جهان، خاورمیانه و ایران: آشوب و حریق در کشتی ارتجاع و امپریالیسم

 

 1 فروریختن ناگهانی دیوارهای به ظاهر مستحکم دولت ها، با خاک یکسان شدن کشورها و سربلند کردن جنگ های ارتجاعی تبدیل به روند عمده در نظام جهانی شده است. نه فقط در خاورمیانه بلکه در نقطه ای مانند اروپا و کشوری مانند ایالات متحده، وضع دیگر قابل بازگشت به گذشته نیست. انواع و اقسام تضادهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در سطوح بین المللی، منطقه ای و کشوری به طرز انفجاری با یکدیگر ترکیب می شوند و این امکان را به وجود می آورند که اوضاع در مناطق کلیدی جهان و کشورهای مختلف به سوی مسیرهای غریب و غیر منتظره بچرخد. تشدید غیرقابل کنترل جنگ سوریه که مانند گردابی دولت های منطقه به ویژه جمهوری اسلامی را به درون خود کشیده است، گسترش جنگ اسلام گرایان جهادی در اروپا، کودتای نظامی در ترکیه، شکاف برداشتن بلوک امپریالیستی اتحادیه ی اروپا در نتیجه ی خروج بریتانیا از آن، کاندید شدن یک فاشیست در حزب جمهوری خواه آمریکا جملگی از نشانههای چنین روندی هستند. پیامدهای کودتای نافرجام در ترکیه و «کودتا در کودتای» اردوغان دامن کل منطقه را گرفته است و حتی برای وضعیت داخلی جمهوری اسلامی حاوی پیام «شومی» است چرا که چکاننده ای است برای سرباز کردن شکاف های عمیق درونی آن. خروج بریتانیا از اروپا، کلیت ساختار اتحادیه ی اروپا را به چالش گرفته است و عروج دونالد ترامپ به عنوان فردی که ممکن است شش ماه دیگر فرمانده ی کل قوای امپریالیسم آمریکا شود، تمامیتِ روابط بین المللی را زیر سوال می برد. روابطی که با وجود تغییرات بسیار در چند دهه ی گذشته، اما هنوز خطوط کلی آن پابرجا است.

اگر ساختارهای حاکمیت و ائتلاف های منطقه ای دولتی مانند دولت ترکیه که دومین ارتش بزرگ «ناتو» است می تواند به ناگاه دستخوش بی ثباتی مفرط شوند، اگر بریتانیا که از ستون های بلوک امپریالیستی اتحادیه ی اروپا در 60 سال گذشته بود می تواند «مثل آب خوردن» از این اتحاد و ائتلاف امپریالیستی بیرون بکشد و اگر دستگاه دویست ساله ی حزب جمهوری خواه آمریکا کنترلی بر کاندیدای ریاست جمهوری خود نداشته باشد، پس جهان در آستانه ی وقایع تکان دهنده ای است که هنوز ابعاد واقعی آن خود را نشان نداده و قابل پیش بینی نیست. اما به قول باب آواکیان: «واضح است که این وضعیت چالش فوق العاده عظیمی در مقابل کمونیست ها در سراسر جهان می گذارد که بتوانند از درون این تلاطم و بی ثباتی رادیکال، چیزی مثبت و بنیاداً متفاوت و بهتر بیرون آورند.»(1)

 

ترکیه

 

وقوع کودتا در ترکیه علی رغم ناکامی، لطمات سختی به ساختار دولت و ارتش ترکیه زد. پس از نافرجام ماندن کودتا، اردوغان دست به سرکوب و تصفیه های گسترده در ارتش و نیروهای پلیس و نیروهای امنیتی و قوه ی قضاییه و در رسانه های گروهی زد. در فاصله ی کمتر از یک هفته بعد از کودتا اردوغان ده ها هزار نفر را تصفیه کرده است. یک سوم فرماندهان رده بالای ارتش در لیست اخراج شدگان و دستگیر شدگان قرار دارند. تشدید جنگ با پ.ک.ک جزیی لاینفک از تلاش های اردوغان برای شکل دادن به یک رژیم «قوی» است. به دستور او بقایای ارتش که به کودتا نپیوسته بودند، بمباران مواضع حزب کارگران کردستان را از سر گرفتند و دسته های اوباش اسلامی حمله به مراکز فرهنگی و کتابفروشی ها را آغاز کردند. علی رغم همراهی احزاب کمالیست با اسلامی های آ.ک.پ در حرکت ضد کودتا، کماکان میان این دو جریان تضاد منافع واقعی و شکاف سیاسی و ایدئولوژیک دیرینه وجود دارد. تضادی که می تواند به شکلی گسترده تر و عمیق تر و شاید در قالب حرکات کودتایی جدید بروز پیدا کند.

هر چند ظاهر کودتا نشان از دعوای میان دو جریان اسلامی اردوغان و گولن دارد که با یکدیگر رقابت های سختی دارند ولی این اختلافات ریشه در مسائل کلان تری دارد که زمان زیادی است در خاورمیانه در حال غلیان است. به ویژه تضاد میان امپریالیست های غربی از یک سو و جریانات اسلامی از نوع اردوغان از سوی دیگر.

بی ثباتی در ترکیه خوشایند قدرت های امپریالیستی به خصوص ایالات متحده ی آمریکا نیست. عواقب و نتایج این کودتا به ترکیه و دعوای میان جناح های مختلف دولت ترکیه با گرایشات سیاسی ایدئولوژیک متفاوت محدود نمی شود و باید آن را در چارچوب وسیع تری نگاه کرد. ترکیه یکی از معدود مناطق نسبتاً با ثبات در خاورمیانه بود و اتحادیه ی اروپا برای کنترل بحران مهاجرین به این کشور متوسل شده است. تضعیف دومین ارتش قدرتمند ناتو که به عقیده ی گروهی از تحلیل گران در حال حاضر آماده ترین ارتش ناتو هم به حساب می آید، نقشه های آمریکا و اروپا را در مهار جنگ سوریه و گسترش بنیادگرایان اسلامی بدون مرز بر هم زده و از سوی دیگر به نفع روسیه و رقبای منطقه ای ترکیه مشخصاً ایران خواهد بود. به همین علت آمریکا و اروپا در عین حال که حمایت خود از اردوغان و رژیمش به عنوان تنها آلترناتیو موجود برای حفظ ثبات و نظم مورد نظر امپریالیست ها در ترکیه را اعلام کردند، همزمان او را به «خویشتن داری» در تصفیه ها فرا خواندند تا مبادا این رشته از نقطه ای دیگر پاره شده و دژ نظامی ناتو در سطحی دیگر به ورطه ی بی نظمی و بی ثباتی بیافتد. اما عامل دیگری که به شدت آمریکا و اتحادیه ی اروپا را نگران کرده است، اسلامی کردن هرچه بیشتر جامعه ی ترکیه توسط رژیم اردوغان است. همان طور که اسحاق باران تحلیل گر مسائل ترکیه و از هواداران سنتز نوین می نویسد:

تنش میان دستور کار اسلامی اردوغان و منافع امپریالیست های غربی و الزاماتی که این وضعیت برای ایالات متحده ایجاد کرده است برای اردوغان فضای مانور فراهم می کند. این فضا به وی امکان می دهد که هم در مقابل فشار آمریکا بایستد و هم از کودتای نافرجام سود جسته و دستور کار خود مبنی بر اسلامی کردن دولت و جامعه ی ترکیه و بلندپروازی های منطقه ای اش را پیش ببرد. اردوغان ایالات متحده را متهم به حمایت پشت پرده از کودتا می کند تا این طور القاء کند که این کودتا بخشی از کارزار غرب برای ممانعت از عروج یک ترکیه ی اسلام گرای مدرن و رهبر جهان اسلام است. او از این فکر لذت می برد که از مخمصه ی آمریکا که فعلا هیچ بدیلی را در مقابل او ندارد استفاده کند و دماغ آمریکا را بسوزاند.(2)

 

هرچند اردوغان شخصا ممکن است آدم جاه طلبی باشد اما او در حال جواب گفتن به ضرورت های دولت طبقاتی خود است. او پس از شکست کودتا برای همه ی جناح های طبقات حاکمه یعنی سرمایه داران بزرگ ترکیه استدلالی با این مضمون دارد که: «تنها راه ممانعت از فروپاشی این دولت، تک پایه کردن آن بر مبنای حزب اسلام گرای او است» و خطاب به احزاب سیاسی دیگر چنین می گوید که هیچ یک قادر به ایفای این نقش برای دولت دیکتاتوری بورژوازی در ترکیه نیستند. راه حل اردوغان برای محدود کردن ضربات و بستن شکاف های درون دولت و تقویت آن، تصفیه کردن و یک دست کردن هسته ی مرکزی دولت است. اما همین «راه حل» تضادهای درون هیئت حاکمه ی ترکیه را حادتر خواهد کرد و این تضاد در ترکیب با رشد نارضایتی های درون قشرهای مختلف از روند بی ثباتی اقتصادی و سیاسی و اجتماعی تا گسترش جنگ کثیف این رژیم در کردستان، و افزایش سرکوب و پیگرد توده ی کارگران و زحمتکشان حق طلب و زنان و جوانان و روشنفکران و هنرمندانی در صفوف نیروهای انقلابی و ترقی خواه، اوضاع ترکیه را حتی برای مرتجع عوام فریبی مانند اردوغان که پایگاه اجتماعی و حامیان جان بر کف و متحدین امپریالیست دارد نیز غیرقابل کنترل خواهد کرد .

 

خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا

 

اتحادیه ی اروپا یکی از ستون های اصلی نظم جهانی سرمایه داری- امپریالیستی است و بریتانیا از ستون های شکل گیری بلوک امپریالیستی این اتحادیه در 60 سال گذشته بوده است. به همین علت خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا بلوک امپریالیستی غرب را به لرزه درآورده است. اتحادیه ی اروپا بعد از جنگ جهانی دوم تحت نظارت امپریالیسم آمریکا، در نتیجه ی ادغام اقتصادی و سیاسی کشورهای اروپای غربی، مرکزی و شمالی به وجود آمد و همگی در یک ائتلاف نظامی (ناتو) تحت رهبری امپریالیسم آمریکا گرد آمدند. اتحادیه ی اروپا دست در دست امپریالیسم آمریکا و در رقابت با سوسیال   امپریالیسم شوروی، از استثمارگران درجه اول خاورمیانه و بسیاری از کشورهای شمال آفریقا بوده است. این اتحادیه در سال 1991 فقط دوازده عضو داشت اما فروپاشی امپریالیسم شوروی و بلوک شرق، فرصت های جدیدی را در اختیار امپریالیست های اروپای غربی قرار داد و کشورهای اروپای شرقی در آن ادغام شدند به طوری که تعداد اعضای آن به 27 کشور افزایش یافت.

هم زمان فرآیند جهانی سازی (گلوبالیزاسیون) آغاز شد و بلوک امپریالیستی اتحادیه ی اروپا هم از گسترش قلمرو و بازار آن و هم روند جهانی سازی منفعت برد و یک دوران رونق اقتصادی را از سر گذراند. این بلوک از نظر اقتصادی و سیاسی هرچه بیشتر ادغام شد و حتی ارز واحدی ایجاد کرد که ظرفیت به چالش گرفتن دلار آمریکا را در سطح بین المللی یافت. اتحادیه ی اروپا هنوز از متحدین نزدیک امپریالیسم آمریکا است اما هم زمان در زمینه های اقتصادی- تجاری و همچنین امور سیاسی در مناطق استراتژیک مانند خاورمیانه و در رابطه با امپریالیسم روسیه دارای اختلاف منافع و رقابت با امپریالیسم آمریکا است.

در این میان رابطه ی بریتانیا با اتحادیه ی اروپا همواره متناقض بوده است و از یک طرف مولفه ی مهمی در شکل گیری و ادغام اتحادیه ی اروپا بود و از سوی دیگر نه تنها برای منافع خود با دیگر کشورهای اروپا رقابت داشت بلکه به عنوان «عامل و بازوی» آمریکا در اتحادیه ی اروپا عمل کرده است. به همین علت خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا (برگزیت brexit) ضربه ی محکمی به روابط گذشته در سیستم جهانی سرمایه داری امپریالیستی غرب است. پیامدهای این خروج اصلا قابل پیش بینی نیست. حتی خود بریتانیا می تواند در نتیجه ی جدا شدن اسکاتلند و ایرلند از آن تقسیم به چند کشور بشود. به علاوه، «خروج» های دیگری از اتحادیه ی اروپا می تواند رخ دهد. در کشورهای دیگر اتحادیه ی اروپا نیز جریان هایی هستند که خواهان خروج از این ائتلاف سیاسی-    اقتصادی هستند. در صورتی که این روند مهار نشود، اتحادیه ی اروپا می تواند فرو بپاشد.

اما چرا بریتانیا از اتحادیه ی اروپا خارج شد؟ چه نیروهای طبقاتی «خروج» را رهبری کرده و چه قشرهایی به آن رای دادند؟ برگزیت پاسخ بخشی از بورژوازی و بخشی از سرمایه های بریتانیایی به یک بحران ادامه دار جهانی با همه ی روندهای خطرناک احتمالی و یا غیر قابل پیش بینی اش بود. پرچم داران برگزیت بر آنند تا با دست آویختن به شعارهای ناسیونالیستی، شووینیستی و فاشیستی و هراس افکندن نسبت به «خارجی ها» در دل بریتانیایی های «سفید»، در واقع نظام سرمایه داری امپریالیستی و کارکرد ذاتی آن که سرچشمه ی جنگ ها و مهاجرت ها و تشدید فقر و ناامنی اقتصادی بخش بزرگی از جامعه است را از زیر تیغ اتهام خارج کنند.

جنگ هایی که آمریکا و متحدین اروپایی اش، به ویژه بریتانیا در خاورمیانه به راه انداختند و امروز در جنگ سوریه متمرکز شده است، جهشی در سیل مهاجرت از کشورهای خاورمیانه به اروپا را به وجود آوردند. تبعات جنگ های کثیف خاورمیانه فقط به شکل سیل مهاجرین به اروپا نرسیده است. دینامیک مرکزی این جنگ ها، تضاد میان قدرت های امپریالیستی و بنیادگرایان اسلامی بود که به شکل رشد و گسترش اسلام گرایی بدون مرز وارد اروپا شده است و در حال پیوند خوردن به بخش های مهمی از تحتانی ترین اقشار بریتانیا و دیگر کشورهای اروپایی هستند. اما این تمام ماجرا نیست. همان روند گلوبالیزاسیون که موجب از بین رفتن اقتصادهای بومی در کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا شده و میلیون ها نفر را به مهاجرین اقتصادی بدل کرد، باعث متروکه شدن شهرهای صنعتی و بنادر بریتانیا نیز شد. اکثر کارگران این شهرهای صنعتی متروکه به «برگزیت» رأی دادند.

در دوران گلوبالیزاسیون، کارکرد نظام سرمایه داری امپریالیستی فقط موجب گسترش شکاف میان چند کشور ثروتمند امپریالیستی با باقی جهان (آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین) نشده است، بلکه این شکاف در «داخل» این کشورهای امپریالیستی نیز گسترش یافته است. پس از این که نتیجه ی رفراندوم برگزیت روشن شد، دونالد ترامپ به مردم بریتانیا تبریک گفت و برنی ساندرز(3) این واقعه را هشدارآمیز خواند و پیش بینی کرد اگر حزب دمکرات بیدار نشود، در آمریکا هم دونالد ترامپ پیروز خواهد شد. وی با وجود آن که یکی از کارگزاران وفادار امپریالیسم آمریکا است، برای نشان دادن وخامت اوضاع آمار درخور توجهی را ارائه کرد و در مطلبی با عنوان «دمکرات ها باید بیدار شوند» نوشت:

کارگران در بریتانیا به اتحادیه ی اروپا و اقتصاد گلوبالیزه پشت کردند چون اتحادیه ی اروپا و اقتصاد گلوبالیزه به آن ها پشت کرده است. بسیاری از آن ها شاهد سقوط سطح معیشت شان بودند در حالی که ثروتمندان بریتانیا ثروتمندتر شده اند... 62 نفر از ثروتمندترین های جهان به اندازه ی نصف پایینی جمعیت جهان یعنی 6/3 میلیارد نفر ثروت دارند. یک درصد بالایی ثروتی بیشتر از 99 درصد پایینی دارد... در 15 سال گذشته شصت هزار کارخانه در آمریکا بسته شده و بیش از 8/4 میلیون شغل با دستمزد بالا ناپدید شده است. ...در کشور ما (آمریکا) یک دهم از یک درصد بالایی به اندازهی 90 درصد پایینی ها ثروت دارد. 58 درصد کلیه ی درآمدهای جدید به همان یک درصد بالایی می رسد. ... 58 درصد از کودکان آمریکایی پورتوریکو در فقر به سر می برند و فقط 40 درصد از جمعیت قادر به کار شاغل یا در پی شغل است.(4)

 

جهانی سازی فقط ترکیب سنتی جوامع تحت سلطه را بر هم نزده است. بلکه تاثیرات عمیق و پایدار بر خود اروپا داشته و دارد. ترکیب جمعیتی این کشورها به طور تصاعدی تغییر کرده است و قشر بزرگی از محرومین این کشورها را مهاجرینی از کشورهای «مسلمان» تشکیل می دهند و جریان بنیادگرایان اسلامی به شدت در تلاشند تا نفوذ خود را در میان این بخش از بریتانیایی ها گسترش دهند. اما یک تغییر بزرگ دیگر این است که فقر و بیکاری شامل حال میلیون ها کارگر «سفید» بریتانیایی نیز شده است. همان قدر که جریان اسلام گرای ارتجاعی تلاش می کند نفوذ خود در میان مهاجرین «مسلمان» را گسترش دهند، جریان مهمی از هیئت حاکمه ی بریتانیا (مشخصا حزب محافظه کار) سربلند کرده است که تلاش دارد با شعارها و جهان بینی ناسیونالیستی و نژادپرستانه کارگران «سفید» را بسیج کند. هرچند در میان محافل حاکم در بریتانیا و دیگر کشورهای اروپا اتفاق نظر در مورد اقدامات ضد مهاجرت و مقابله با اسلام گرایان هست اما تضادها و عدم توافق در میان آن ها در حال گسترش است. آن ها بر سر این که با شیوع اسلام گرایی بدون مرز چگونه مقابله کنند، در شرایطی که اقتصاد اروپا به شدت نیازمند نیروی کار ارزان مهاجرین است این نیاز را چگونه برآورده کنند و اینکه چگونه مانع از فروپاشی خود کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا زیر فشار صدها میلیون مهاجر جنگی و اقتصادی شوند، اختلاف نظر و کشمکش دارند. رقابت اقتصادی میان قدرت های مختلف جهان (آمریکا، اروپا، چین، روسیه) را نیز باید بر این ماجرا افزود که اقتصاد اروپا را شکننده می کند. رکود در اقتصاد جهانی در شرایطی که گلوبالیزاسیون همه ی این کشورها را به طرز بی سابقه با یکدیگر و با کشورهای تحت سلطه شان که چراگاه سرمایه های بزرگ اروپایی است درهم تنیده است، وضعیتشان را غیرقابل پیش بینی تر خواهد کرد.

در چنین شرایطی که به قول یک تحلیل گر اوضاع «از موقعیت خطرناک به فاز نامعلومی مطلق» گذر کرده است، موعظه های نژادپرستانه ی  «برگزیت» و دونالد ترامپ و دیگر جریان های فاشیست که از درون کشورهای امپریالیستی سربلند کرده اند، به گوش بخشی از توده های کارگر و طبقه ی میانه ی بریتانیا که «رفاه» را حق خود می دانند و در شرایط «نامعلومی مطلق» به دنبال صداهایی می گردند که در آن قطعیت هست، قابل اعتماد می آید. در آن سوی ماجرا همین احساس است که توده های از جا کنده شده و مایوس از حال و آینده در خاورمیانه را به زیر پرچم داعش و دیگر گروه های اسلام گرا می راند. برگزیت نشانه ای از گذر فضای سیاسی در اروپا به سمتی است که نیروهای سیاسی فاشیست تبدیل به احزاب و بازیگران «موجه» در دولت دیکتاتوری بورژوازی کشورهای امپریالیستی اروپا می شوند.

 

دونالد ترامپ رئیس جمهور آینده ی آمریکا؟

 

کاندیداتوری ترامپ از سوی جمهوری خواهان آمریکا علی رغم این که ممکن است خوشایند بسیاری از خود جمهوری خواهان هم نباشد اما شرایط و محدودیت های بین المللی برای امپریالیسم آمریکا ظهور چنین پدیده ای را ضروری کرده است. انتخاب او سبب افزایش تحرک گروه هایی با تفکرات کوکلس کلانی(5) در آمریکا شده و بیشتر خواهد شد. مجموعه ی این عوامل نشان از یک تلاطم و درگیری در جامعه ی آمریکا دارد. برای اولین بار پس از جنگ جهانی دوم، در کشورهای امپریالیستی جایگزین کردن شکل دمکراسی بورژوایی در اداره ی دولت دیکتاتوری بورژوازی با اشکال فاشیستی تبدیل به گفتمانی موجه می شود و با مارک های شوونیستی ملی و مذهبی در افکار مردم رخنه می کنند. پیام ترامپ به جامعه ی سفید و متوسط آمریکا این ها است: «اول ما» و «آمریکا بزرگ است» و مردم را با این وعده های ارتجاعی سوی خود می کشد که «تحت رهبری من و برنامه ها و تفکرات من به توی آمریکایی همه چیز خواهد رسید، مکزیکی ها و لاتین تبارها را بیرون می ریزیم. دیوارهای مرزی را با هزینه ی دولت های همسایه از جمله مکزیک بالا خواهیم کشید. تمام قراردادهایی که به نفع آمریکا نیست را به هم می زنیم. زن را تحقیر می کنیم، جامعه ی آمریکا را بر مبنای نژاد و برتری اش به پیش خواهیم برد و به دنیا از دریچه ی منافع آمریکای سفید نگاه خواهیم کرد».

دونالد ترامپ رئیس جمهورهای حزب دمکرات را متهم به آن می کند که باعث سراشیب آمریکا شده اند و آمریکا را در مقابل چین و اروپا ضعیف کرده و در نقاطی مانند خاورمیانه در مقابل امثال جمهوری اسلامی کوتاه آمده اند. او سازمان تجارت جهانی (WTO) و دیگر قراردادهای تجاری آمریکا مانند «TPP» (مشارکت تجاری کشورهای ساحل اقیانوس آرام) و نفتا (با مکزیک) را عامل گسترش بیکاری و فقر در داخل آمریکا معرفی می کند و رئیس جمهورهای دمکرات را متهم به ضعف نشان دادن در مقابل اسلام گرایان کرده و قسم می خورد که هیچ مسلمانی را به آمریکا راه ندهد. گفتمان او در مورد این که قدرت های «بیگانه» حق آمریکا را خورده اند و آماج قرار دادن شکننده ترین قشرهای درون جامعه ی آمریکا (مهاجرین از کشورهای «مسلمان») بسیار مشابه گفتمان هیتلر در دورانی است که بحران اقتصادی جامعه ی آلمان را فرا گرفته بود.

دونالد ترامپ در واقع واکنشی فاشیستی است به وضعیت آمریکا در شرایطی که در چند دهه ی گذشته در کلیه ی تلاش های بین المللی اش برای ایجاد نظم در امپراتوری جهانی اش شکست خورده و مرتبا قدرت اقتصادی و سیاسی اش به پایین لغزیده است. به عنوان مثال در خاتمه ی جنگ جهانی دوم، ایالات متحده ی آمریکا به طور تخمینی 50 درصد تولید ناخالص ملی دنیا و حتی درصد بزرگتری از توانایی صنعتی جهان را در اختیار داشت. امروز این رقم به حدود 21 درصد رسیده است. در سال 1960 ایالات متحده به تنهایی تقریبا نیمی از حجم سرمایه گذاری مستقیم خارجی را در اختیار داشت اما اینک سهم این کشور در سرمایه گذاری جهانی حدود 20 درصد است. این ها نشانه ی فاصله ی اقتصادی کاهش یافته میان ایالات متحده و سایر قدرت های امپریالیستی در سطح بین المللی و موقعیت رقابتی آن ها است.

چالش های عظیم بین المللی و داخلی در مقابل امپریالیسم آمریکا است که تلاش برای جواب به آن ها باعث شکاف های عمیق در هیئت حاکمه ی آن شده است. یکی از تحلیل گران روزنامه ی نیویورک تایمز بین المللی می پرسد: «آیا داریم فرو می پاشیم؟» و می گوید:

 

امروز فروپاشی روانی را در «جمهوری شکاف برداشته» می بینیم. ...در این جامعه نخبگان به شدت مورد انزجار هستند. احزاب سیاسی پولاریزه شده اند و یکی از آن ها آنقدر پوشالی است که یک عوام فریب درجه یک (ترامپ) می تواند آن را تصرف کند. تنوع و بی اعتمادی همزمان رشد کرده است، دستمزدها یأس آورند، خانواده ها از هم گسیخته اند، کلیساها و سازمان های مدنی در کسوف هستند و پایه ی مشترک پروتستانیسم ناپدید شده است. اواخر دهه ی 1960 و 1970 بسیاری از نهادهای آمریکا را که به نظر ضمانتی برای ثبات بودند، تضعیف کرد...(6)

 

اما فقط حزب جمهوری خواه نیست که «تغییر» کرده است. عروج دونالد ترامپ باعث تغییر در حزب دمکرات نیز شده است. کنگره ی این حزب که هیلاری کلینتون را به عنوان رقیب دونالد ترامپ برای کاخ سفید برگزید، با شعارهای جنگ طلبانه و عظمت طلبانه ی «آمریکا برتر از همه» پایان یافت. روز سوم کنگره، لئون پانهتا (Leon Panetta) رئیس سازمان سیا، سخنرانی فوقِ میهن پرستانه ی جنگ طلبانه ای کرد. طرفداران ساندرز در گوشه ای از سالن شعار «جنگ بس است» را بلند کرده بودند و مقامات کنگره چراغ های آن بخش را خاموش کردند تا دیده نشوند. قبل از این که نوبت به سخنرانی هیلاری کلینتون برسد، ژنرال جان آلن (John Allen) که اخیراً بازنشسته شده است اعلام کرد: «با انتخاب هیلاری به عنوان فرماندهی کل قوای ما، آمریکا کماکان نقش رهبری خود را در این جهان پرآشوب ادامه خواهد داد... نیروهای مسلح ما قوی تر و مجهز به بهترین و پیشرفته ترین سلاح ها و ابزار خواهند شد. مردم آمریکا از این امر حمایت خواهند کرد و ارتش آمریکا کماکان نمونه ی درخشان بهترین جنبه ی آمریکا خواهد بود».

این نشانه ی دیگری است از این که سیاست احزاب حاکم در دولت آمریکا به طرز بی سابقه ای به سمت راست جهش کرده است. در همین رابطه دیوید بروکس (David Brooks) تحلیل گر نیویورک تایمز می نویسد: «کنگره ی حزب دمکرات با رهبری اوباما و کلینتون ها تبدیل به صحنه ی میهن پرستانه ی آمریکایی شد. این یکی از خصوصیات برجسته ی کنگره های حزب جمهوری خواه بوده است». اما تاکید می کند که حتی به راست رفتن حزب دمکرات نمی تواند ترمزی بر عروج دونالد ترامپ باشد زیرا:

 

قرارداد اجتماعی حاکم در این جامعه... برای خیلی ها پاره شده است. احتمالش هست که در این لحظه ی ترس، ناباوری، نگرانی و بدبینی افراطی بسیاری از رأی دهندگان تصمیم بگیرند که مدنیت مترادف است با تسلیم شدن در برابر سیستمی که معیوب شده است؛ تصمیم بگیرند که امید داشتن، افیون احمق ها است و فروتنی و بردباری صرفاً تسلیم جلادان داعش شدن است. اگر چنین است، آنگاه در گیر و دار یک تولد دیگر هستیم و ترامپ مرد آینده است. اگر حقیقت داشته باشد آنگاه نمی توان گفت که فقط سیاست عوض شده بلکه کشور هم عوض شده است.(7)

 

بیایید یک بار دیگر آنچه که بیانگر وضعیت ایالات متحده و روندهای حاکم بر حرکت این قدرت امپریالیستی است و همچنین وظایف کمونیست ها در قبال چنین اوضاعی را از زبان رفیق آواکیان در تحلیلی که پس از 11 سپتامبر 2001 و متعاقب آن جنگ های ارتش های اشغالگر آمریکا و بریتانیا در افغانستان و عراق داد، بشنویم:

 

اوضاع جبرا! بسیار متفاوت از گذشته خواهد بود... آمریکایی که می شناختیم دیگر به سیاق سابق وجود نخواهد داشت... امپریالیست های آمریکایی با تضادهای واقعی، ضرورت های واقعی و نیروهای واقعی که علیه آن ها هستند مواجهند و باید این مسایل را حل کنند. آن ها هم دارای آزادی هستند و هم ضرورت (هم دستشان باز است و هم محدودیت و موانعی بر سر راهشان هست که باید بردارند - نشریه ی حقیقت) اما هم آزادی ها و هم ضرورت های آن ها در دوره ی پس از 11 سپتامبر شکل جدیدی به خود گرفته است. ما این واقعیت را باید کاملا درک کنیم و هم زمان، قوای محرکه ی این وضعیت را بیشتر مورد بررسی عمیق قرار دهیم و نیروهای اقتصادی مادیای که زیربنای این وضعیت هستند، فاکتورهای سیاسی و ژئواستراتژیک و رشته های پیوند درونی نیروهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را بررسی کنیم. اما نکته ای که باید تاکید کرد این است که امپریالیست ها وضعیتی را به وجود آورده اند که به سادگی قابل برگشت به گذشته و برای آن ها قابل کنترل نیست. با درجه ی اطمینان بالایی می توانیم بگوییم که این وضعیت، هر زمان و به هر شکلی که حل شود... با اوضاع به شدت متفاوتی روبه رو خواهیم بود. نه فقط در مقیاس بین المللی بلکه در خود ایالات متحده ی آمریکا... اوضاعی که می تواند بسیار وحشتناک تر باشد یا اوضاعی که دارای جهتی بسیار مثبت، به صورت پیشروی انقلاب جهانی پرولتری و حتی قرار گرفتن در موقعیتی که در خود ایالات متحده ی آمریکا قدرت توسط توده های مردم کسب شود... در هر حال آمریکایی که تا کنون می شناختیم دیگر به شکل سابق وجود نخواهد داشت... اما ما کمونیست ها برای چه زندگی می کنیم؟ تمام جهت گیری و نگاه ما روی آن است که تضادهای امپریالیسم به حادترین نقطه برسند و باید بدانیم که... تشدید تضادهای عمیق و اصلی عصر امپریالیسم همراه است با تلاطمات عظیم، نابودی، آشوب بسیار بزرگ در سراسر جهان و ظهور هم زمانِ فاکتورهایی که برای انقلاب پرولتری بسیار نامساعد هستند و فاکتورهایی که به طور استراتژیک برای این انقلاب بسیار مساعد هستند... این طور نیست که ما صاف و ساده به درون انقلاب پرولتری سُر خواهیم خورد. از قدرت ساقط کردن این تبه کارترین و قدرتمندترین استثمارگران و ستمگران و آدمکشان بین المللی ساده نخواهد بود و فکر نکنید که راحت و نرم و تمیز و بدون فداکاری و بدون تلاطم و آشوب و بدون انفجارهای آتشفشانی در سراسر جهان از جمله در خود ایالات متحده ی آمریکا خواهد بود.(8)

 

جمهوری اسلامی در گرداب جنگ های گسترش یابنده

 

جمهوری اسلامی هرچه بیشتر در گرداب خاورمیانه فرو می رود. مداخله گری فعال نظامی رژیم ایران در سوریه و عراق که با ابراز رضایت آشکار آمریکا همراه شد، آتش رقابت و دعوا میان شرکا و وابستگان منطقه ای امپریالیسم از حاکمان ترکیه گرفته تا عربستان و دولت های حاشیه ی خلیج و ایران را تیزتر کرده است. روابط میان بازیگران متعدد بر صحنه ی پر آشوب خاورمیانه پیچیده تر شده و ائتلاف ها و جدایی ها و جا به جایی در صف بندی ها سیال تر. نتایج جنگ سوریه اهمیتی جدی برای موقعیت و جایگاه منطقه ای و داخلی رژیم جمهوری اسلامی پیدا کرده است. اما هنوز هیچ قطعیتی در سرنوشت این جنگ به چشم نمی خورد و صف بندی ها مرتباً در حال جا به جایی و تغییر است.

آمریکا برای ثبات بخشیدن به اوضاع منطقه به ایران نیاز دارد. در عین حال، علی رغم نیازهایش در جنگ با داعش و کاستن از مخاطرات در عراق، کماکان با جمهوری اسلامی رفتاری احتیاط آمیز را پیش می برد. در مقابل، جمهوری اسلامی با مداخله جویی هایش می کوشد با دست پُرتر به بده بستان با قدرت های بزرگ بپردازد و جایگاهش را برای نشستن در رأس دولت های تحت سلطه ی امپریالیسم در منطقه محکم تر کند. ایتمار رابینوویچ (Itamar Rabinovich) سفیر سابق اسرائیل در آمریکا در مورد مناسبات آمریکا و روسیه در خاورمیانه در مقاله ای تحت عنوان تلاطمات بی سابقه در رابطه ی آمریکا و روسیه در خاورمیانه می نویسد:

 

طی دهه های اخیر، خاورمیانه همیشه منطقه ای بی ثبات خوانده می شد. جنگ بود و انقلاب و جنگ های داخلی و کودتا و رقابت های منطقه ای و بین المللی. اما الگوها و ساختارهایش کماکان قابل تشخیص بودند. نظام های دولتی را داشتیم و نظام روابط میان کشورهای عرب بر زمینه ی یک تخاصم: اعراب و اسرائیل و نیز جنگ سرد آمریکا و شوروی. این الگوهای آشنا حالا دیگر از هم پاشیده و توسط تحولات متعدد تغییر یافته اند؛ در سوریه، عراق، لیبی، یمن، لبنان و سودان دولت ها فرو افتاده اند ولی راه حل اساسی در افق پیدا نیست. بهار عربی شکست خورده، امید شکست خورده، چند حاکم مطلقه سرنگون شده اند یا قدرت شان محدود شده ولی هرج و مرج جایشان را گرفته است....ایران و ترکیه کاملا به نظام خاورمیانه پیوسته اند. یعنی سری در بین سرها در آورده اند. ایران بعد از خاتمه ی جنگ با عراق و ترکیه بعد از به قدرت رسیدن اردوغان. این دو قدرت منطقه ای جمعیت زیاد، اقتصادهای بزرگ و نیروی نظامی قابل توجه دارند. با حضور فعال آن ها نظام منطقه ای خاورمیانه تغییر کرده است. ایران صرفا به این نظام نپیوسته بلکه به دنبال هژمونی منطقه ای است. نظام روابط میان اعراب حول رقابت سعودی - ایران و از نزدیک تحت تاثیر رقابت سنی - شیعه از هم گسیخته است.(9)

 

بحران در درون و بحران در بیرون، در کنش و تداخل با یکدیگر وضعیت جمهوری اسلامی را شکل می‏دهد. «برجام» نه تنها هیچ یک از این ها را درمان نکرد بلکه هر دو را حادتر کرد. خوش بینی ها پس از توافق هسته ای هنوز دردی از اقتصاد بیمار ایران را حل نکرده و اقتصاد رژیم کماکان در حال رکود است. علی رغم برداشتن برخی محدودیت ها در عرصه ی جهانی این اقتصاد هتوز چشم انداز روشنی ندارد. بحران در عرصه ی خارجی چارچوبه ی بحران داخلی است. همین واقعیت، جمهوری اسلامی را وارد گود جنگ های بی انتهای خاورمیانه کرده و هر چه بیشتر خواهد کرد. جنگ های «نیابتی» دولت های منطقه افزایش می یابد. عربستان شروع به تدارک جنگ نیابتی علیه ایران از طریق کردستان عراق کرده است.

محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در یک برنامه ی یک ساعته در صدا و سیمای جمهوری اسلامی پس از کودتای ترکیه در شنبه 26 تیرماه برای عربستان که در تدارک راه انداختن یک جنگ نیابتی علیه جمهوری اسلامی است خط و نشان کشید و گفت: «آن ها آمده اند کومه له و دمکرات را در اربیل کردستان فعال کرده اند، کنسول گری عربستان در اربیل یک پادگان آموزشی در آنجا گرفته و دو دفتر در نزدیکی مرز زده اند که اگر آقای بارزانی یک فکری نکند ما به زودی عملیات انهدامی علیه آن ها انجام خواهیم داد و مقصر خود آقای بارزانی خواهند بود». و چنین ادامه داد که:

 

عربستان به شکل دیوانه واری موج دومی را علیه جمهوری اسلامی شروع کرده... در چهار پنج سال گذشته عربستان اقداماتش را علیه میدان نفوذ ایران تمرکز داده بود... علیه ما یک پایگاه در بلوچستان پاکستان زده است... همچنان به دنبال این هستند که در خوزستان هم ناامنی ایجاد کنند...عربستان می توانست طی یک رابطه ی چانه زنی، حل یک سری اختلافات را با ما شروع کند ولی عربستان دارد تمام پل های پشت سر خودش را خراب می کند و به سمت یک درگیری و رویارویی با ایران پیش می رود.

اما ژست های «قاطعانه»ی ژنرال ها، سفرا و واعظین جمهوری اسلامی قادر به جلوگیری از گسترش شکاف های درونی هیئت حاکمه ی رژیم نیست. این شکاف ها زیر فشار جا به جایی های سریع و نامعلوم در صحنه ی خاورمیانه و روابط بین المللی هرچه بیشتر می شود. در این میان جمهوری اسلامی تلاش دارد با گفتمان «امنیت» و دامن زدن به گرایش های شوونیستی «برتری ملی و مذهبی» در میان عقب مانده ها مانع از تبدیل نارضایتی های عمیق قشرهای گوناگون مردم به حرکت های اعتراضی غیرقابل کنترل شود. جمهوری اسلامی نیز مانند اردوغان این توهم را در میان مردم به ویژه اقشار میانی محافظه کار رواج می دهد که در وضعیت پرآشوب و نامعلوم خاورمیانه و جهان باید زیر سقف و در ساختمان این رژیم پناه گرفت. هیچ چیز غیر واقعی تر از این توهم نیست و راه نجات تنها در سرنگون کردن تمامی رژیم ها و دولت های مرتجعین است. در چنین اوضاعی باید بی مهابا جهان بینی انترناسیونالیستی و اتحاد طبقاتی ورای مرزها و فرهنگ ها و «تمدن» ها و ادیان را علیه کلیه ی دولت ها و نیروهای مرتجع در خاورمیانه و کلیه ی قدرت های امپریالیستی رواج داد. توده های مردم به ویژه محروم ترین و ستمدیده ترین ها می توانند و باید به امکان سرنگون کردن جمهوری اسلامی و بنای یک جامعه ی سوسیالیستی در ایران و امکان پیش برد چنین انقلابی در عراق و ترکیه و همچنین در آمریکا امیدوار شوند و از این افق انرژی گرفته و نقشه ی راه چنین انقلابی را جستجو کنند.

اوضاع با افت و خیز تکامل خواهد یافت زیرا به شدت تضادمند و دینامیک است و از زاویه ی انقلابی اگر بخواهیم به آن نگاه کنیم، اوضاع دارای عوامل و خصلتی است که عملکرد یک نیروی کوچک و مصمم کمونیستی انقلابی (یعنی، حزبی که دارای خط سیاسی و ایدئولوژیک صحیح است) بر پایه ی نقشه و آماجی روشن می تواند تأثیرات تصاعدی بر عوض کردن جهت اوضاع و برهم زدن قطب بندی نامساعد کنونی داشته باشد. این اوضاع از یک منظر «خوب» است زیرا دولت های امپریالیستی و ارتجاعی با کارکرد تضادهایشان ضعیف شده و حتی از درون از هم گسیخته هستند و قادر به استفاده از تمام نیروی خود علیه نیروهای اپوزیسیون نمی باشند. هرچند که از هیچ گونه بی رحمی علیه هر نوع اپوزیسیونی کوتاهی نخواهند کرد. اما هنگامی که زمین زیرپایشان لغزنده می شود و ضرورت های عدیده در مقابلشان سربلند می کند که باید به آن ها جواب دهند، اجباراً به هر طرف ضربه زده و اجباراً در موقعیت لغزنده تر قرار می گیرند. این اوضاعِ مثبتی برای انقلاب کردن است. آنان دهشت می آفرینند اما در میانه ی نابودی و دهشت باید فرصت ها را هم دید و از درون آن ها، راه انقلاب و رهایی مردم را ترسیم و طی کرد.

باید با یک رویه ی درست به مقابله با گرایشاتِ «واقع بین باش و به ممکن ها قناعت کن» رفت و نشان داد که چرا همین سیستم و وضعیت و گسل هایی که در جامعه هست شرایطی را به وجود آورده که می توان با افقی گسترده و تکیه بر توده های زحمتکش و کسانی که خواهان انقلاب هستند یک طیف وسیع از نیروهای اجتماعی مختلف را متحد کرد و راه را برای تغییر و جهانی کاملا متفاوت آماده کرد. همان طور که در آخرین پلنوم حزب کمونیست ایران (م.ل.م) گفته شد: «برای عوض کردن این وضع و شکل دادن به وضعیتی مساعدتری در میان توده ها و اپوزیسیون ضد وضع موجود، با همه ی این گرایش ها باید فعالانه برخورد کرد. در مرکز این فعالیت ها باید ساختن هسته ی مستحکم یعنی حزب را به صورت وظیفه ای دایمی در دست گرفت». قطعیت ما از درک عمیق قوای محرکه ای که از اعماق، این وضعیت پرآشوب را شکل می دهد بر می خیزد. عزم ما از وضوح در مورد ضرورت، امکان و مطلوب بودن سرنگونی وضع موجود و ایجاد جهان کمونیستی بر می خیزد. سنتزنوینِ علم کمونیسم به ما امکان و توانایی حرکت از سطح امور به اعماق و دوختن نگاهمان به افقی که ممکن و مطلوب است را می دهد و در پرتوی آن باید با گام های استوار راهمان را به جلو بگشاییم. هر رزمنده ی راه تغییر جهان به سوی انقلاب کمونیستی می تواند و باید این واقعیت را درک کند و شمار هر چه بیشتری از توده های مردم را با این علم و این واقعیت آشنا کند. گسترش و ایجاد قطب های انقلابی کمونیستی درست در برابر توفان خاورمیانه، وظیفه ای مبرم است•

یادداشتها

 

1-Avakian, Bob. New Situation and Great Challenges. February 2006. in Revcom.us

2- باران اسحاق. ترکیه: تضادها به نقطه ی جوش می رسند. سرویس خبری جهانی برای فتح. 21 ژوئیه 2016. (ترجمه ی فارسی این مقاله در همین شماره ی نشریه ی حقیقت قابل دسترسی است)

3- رقیب هیلاری کلینتون در رقابت انتخاباتی درون حزب دمکرات برای تعیین کاندیدای این حزب در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که در ماه نوامبر 2016 برگزار خواهد شد.

4- Sanders, Bernie. Democrats Need to Wake Up. New York Times. 30 june 2016

5- گروه های نژاد پرست سفید که قائل به نسل کشی و کشتار رنگین پوستان آمریکا به ویژه سیاهان هستند.

6- Douthat, Ross. Are we Unraveling? New York Times 9 July 2016

7- Brooks, David. Democrats win summer. New York Times 30 July 2016

8- Avakian, Bob. New Situation and Great Challenges. February 2006.in Revcom.us

9- Rabinovich,Itamar. The Russian-U.S relationship in the Middle East. 5 April 2016

 

 

1

ترکیه: تضادها به نقطه‌ی جوش می‌رسند

 

اسحاق باران*

سرویس خبری جهانی برای فتح. 21 ژوئیه 2016

 

پانزدهم ژوئیه در ساعات شب، هنگامی که واحدهایی از شاخههای مختلف نیروهای مسلح ترکیه دست به کودتا زدند، به ناگهان مبارزهای برای قدرت سیاسی علنی شد و سر باز کرد و تا ساعاتی از روز بعد هنوز معلوم نبود که دقیقا چه کسانی مهار قدرت را در ترکیه در دست دارند و چه کسی در فرماندهی دومین ارتش بزرگ ناتو است. در روزهای پس از کودتای نافرجام، رژیم اردوغان دست به سرکوبی گسترده زد تا قدرت خود را تحکیم کند و دستور کار اسلامگرایی و بلندپروازیهای منطقهای خود را پیش برد.

از هم گسیختگی نظم سیاسی در ترکیه، امواج تکاندهندهای را به سراسر جهان فرستاد. هرچند انفجار در ترکیه، به شکل دعوا میان دو فراکسیون اسلامگرای رقیب یکدیگر بروز کرد اما اساسا ریشه در تضادهایی دارد که مدتها است در خاورمیانه میجوشند؛ به ویژه حدتیابی تضاد میان امپریالیسم غرب از یک طرف و از طرف دیگر اسلامگرایی سیاسی. از مسکو تا واشنگتن و در اتحادیهی اروپا و در سطح ناتو جلسات ارتجاعی وزرای خارجه برگزار شد. نمایندگان کلیهی بازیگران اصلی با نگرانی دور هم جمع شدند تا فوران ناگهانی تلاطم و عدم قطعیت سیاسی را چاره کنند.

نیروهای کودتا فرماندهی قوای نظامی و ژنرالها و آدمیرالهای سطح بالا را دستگیر کردند تا آنان را وادار به حمایت از کودتا کنند. مجلس را بمباران کردند تا آتوریتهی آن را از بین ببرند. از همه مهمتر محل اقامت اردوغان، رئیس جمهور ترکیه و رهبر حزب آکپ (حزب عدالت و توسعه) در هتلی در ساحل دریا را بمباران کردند در حالی که وی چند لحظه قبل از آنجا خارج شده بود. در بیانیهای که پس از اشغال یک کانال تلویزیونی توسط سربازان، از این کانال خوانده شد نیروهای کودتا که نهاد اجراییشان را «شورای صلح در خانه» نام گذاری کرده بودند اعلام کردند که «ادارهی کشور را در دست گرفتهاند تا نظام قانون اساسی، حقوق بشر و آزادی، حاکمیت قانون و امنیت عمومی را که جریحهدار شده است احیا کنند.» نیروهای کودتا اعلام کردند قانون مملکت توسط بمبهای داعش و از همه مهمتر توسط اپوزیسیون مسلح کردهای ناسیونالیست (پ ک ک) لگدمال شده است و آنها دست به عمل زدهاند تا دوباره حاکمیت قانون را برقرار کنند زیرا اردوغان قادر به حل این مسایل نیست. اما از همان آغاز روشن شد که آنان قادر به جلب حمایت کافی از نیروهای ارتش و نیروهای امنیتی و از طبقهی حاکمه و احزابی که به شدت در تضاد با رژیم اردوغان قرار دارند نشدهاند و نتوانستهاند بخشی از مردم را جلب کرده و در خیابانها بسیج کنند.

در این شرایط پرمخاطره و بیثبات، وضعیت از همگسیختگی اولیه در شاخهی اجرایی دولت از طریق حمایت عناصر کلیدی در ساختار قدرت و رهبران وفادار ارتش حول اردوغان حل شد. یک مرکز منسجم درست شد که توانست از ضعفهای کودتاگران استفاده کرده و مقاومت علیه آنان را سازمان دهند. اردوغان خطر کرد و به استانبول پرواز کرد در حالی که جتهای کودتاگران در فضا در پرواز بودند. اردوغان با استفاده از تلفن هوشمند خود با کانالهای تلویزیونی ارتباط برقرار کرد و هواداران خود را فراخواند که به خیابان بیایند و با واحدهای نظامی کودتاچیان بجنگند و ثابت کرد که حاضر است کشور را تا آستانهی یک جنگ داخلی بکشد. هشتاد و پنج مسجد در سراسر کشور گفته شد که با بلندگوهایشان اذان بخوانند و «مومنین» را بسیج کنند که وارد «جهاد» شوند و خود را فدای دفاع از رژیم کرده و حمله به «حکومت انتخابی دموکراتیک» را عقیم بگذارند. 

اردوغان نشان داد میتواند شمار کافی مردم از بخشهای فقیر و طبقات میانی جامعه را در شهرهای بزرگ بسیج کند. یعنی پایههایی که از زمان به قدرت رسیدن حزب آکپ در سال 2002-2003 در مشت این حزب بودهاند. به قدرت رسیدن آکپ در کشوری که طبقات حاکمهاش همیشه ترجیح داده بودند تحت نام سکولاریسم حکومت کنند یک جا به جایی سیاسی مهم بود. پیروزی فراخوان اردوغان آغاز چرخشی در رویاروییهای سیاسی است. همراه با عملیات مسلحانهای که نیروهای امنیتی وفادار به رژیم پیش بردند، در برخی موارد عدهای از غیر نظامیان جسارت پیدا کرده بودند مسلحانه و گاه با دست خالی، سلاح از دست سربازان کودتا بیرون آوردند. به خاطر دینامیکی که اردوغان با استفاده از فرصت به راه انداخت، همهی احزاب و نیروهای سیاسی مخالف اردوغان ، حتی ه.د.پ (حزب پارلمانی مایل به پ ک ک ) مجبور شدند علیه کودتا اعلام موضع کنند. اکثر نخبگان کشور، از جمله سرمایهداران بزرگ طرفدار آمریکا، از خلاء قدرت بیشتر میترسند تا از خود اردوغان. صاف و ساده اردوغان توانست نشان دهد که قدرت او تنها بدیل در مقابل هرج و مرج سیاسی و جنگ داخلی است.

کودتاچیان نسبت به «کلیهی تعهدات ترکیه نسبت به نهادهای بینالمللی، از جمله سازمان ملل و ناتو» اعلام وفاداری کرده بودند و امیدوار بودند به این ترتیب از سوی امپریالیستهای ایالات متحده مورد حمایت قرار گیرند. اما علیرغم اشتهایی که سی.ان.ان و دیگر مدیای غرب نسبت به سرنگونی اردوغان نشان دادند ایالات متحده و دیگر قدرتهای غربی به وضوح قانع نشدند. آنان ارزیابی کردند که کودتاچیان قادر نیستند به منافع استراتژیک امپریالیستها در این منطقه از جهان خدمت کنند. آنان در منطقهای که دارند میجنگند تا زیر کنترل در آورند، حاضر به تحمل هرج و مرج و بینظمی بیشتر نیستند.

روزنامهی «نیویورک تایمز» در ستون سردبیری نوشت: «خاورمیانهی بیثبات نمیتواند فروپاشی یک دولت دیگر را تحمل کند به ویژه بازوی شرقی ناتو را. در طول آخر هفته ایالات متحده حمایت مطلق خود را از حکومت ترکیه که به طور دموکراتیک انتخاب شده است و از نهادهای دموکراتیک آن اعلام کرد اما همچنین درخواست خویشتنداری و احترام به فرآیند دادرسی را کرد.»

با وجود این که ایالات متحده از اسلامگرایی اردوغان و خدمات او به منافع ارتجاعی خاصی در ترکیه ناراضی است اما باید مواظب منافع امپریالیستی بزرگترش باشد که در این منطقه به خطر افتاده است و دولت ترکیه و نیروهای نظامی آن نقطه اتکایی حیاتی برای نظم ارتجاعی حاکم هستند. روزنامهی نیویورکتایمز دو دلیل را برای عدم حمایت آمریکا از کودتا بر شمرد: «رشتههای پیوند میان ارتش آمریکا و ارتش ترکیه، که حلقهی اتصال مهمی در روابط ترکیه و آمریکا است غیر قابل مدیریت خواهد شد. و دیگر اینکه همکاری بر سر سوریه و مسایل دیگری به جز داعش از جمله تلاش برای جلوگیری از سیل مهاجرت به اروپا، ضربه میخورد.»

به این کودتا صرفا نباید در چارچوب ترکیه نگریست بلکه باید آن را در چارچوب بزرگتر یعنی برخورد خونین میان امپریالیستهای ایالات متحده و متحدین غربیاش با جهادیهای بنیادگرای اسلامی که در حال حاضر مشخصهی عمدهی اوضاع این منطقه است و تداخل این تضاد با تضادهای دیگر دید؛ به طور مثال رقابت میان آمریکا و روسیه و حتی با شرکای غربیاش و قدرتهای منطقهای مانند ایران و همچنین عربستان سعودی.

تنش میان دستور کار اسلامی اردوغان و منافع امپریالیستهای غربی و الزاماتی که این وضعیت برای ایالات متحده ایجاد کرده است برای اردوغان فضای مانور فراهم میکند. این فضا به وی امکان میدهد که هم در مقابل فشار آمریکا بایستد و هم از کودتای نافرجام سود جسته و دستور کار خود را مبنی بر اسلامی کردن دولت و جامعهی ترکیه و بلندپروازیهای منطقهایاش پیش ببرد. اردوغان ایالات متحده را متهم به حمایت پشت پرده از کودتا میکند تا این طور القاء کند که این کودتا بخشی از کارزار غرب برای ممانعت از عروج یک ترکیهی اسلامگرای مدرن و رهبر جهان اسلام است. او از این فکر لذت میبرد که از مخمصهی آمریکا که فعلا هیچ بدیلی را در مقابل او ندارد استفاده کند و دماغ آمریکا را بسوزاند.

کودتا شکاف درون دولت را آشکار کرد و هیچ راهی برای اردوغان نگذاشته است مگر این که به جلو فرار کند و برنامهاش را برای تجدید ساختار دولت و صحنهی سیاسی و حتا اصلاح حزب خودش تسریع کند. او مصمم و اکنون قادر است که قدرت خود را مستحکم کند و ارتش و نیروهای امنیتی و اطلاعاتی، قوهی قضاییه و دیگر ساختارهای حکومتی و نظامهای دبیرستانی و دانشگاهی را در هر آنجا که مخالف دستور کار او هستند «تصفیه» کند. این به ویژه به معنای آن است که پیروان جریان اسلامگرای رقیب یعنی جریان فتح الله گولن را تصفیه کند. اردوغان وی را متهم به سازمان   دادن کودتای نافرجام میکند. اما علاوه بر ضربه زدن به این رقیب میخواهد منابع گستردهتر نارضایتی و مخالفت را نیز خشک کند. بعد از کودتای نافرجام، اردوغان موجی از شوونیسم ترکی انتقامجو که با فناتیسم اسلامگرایی ترکیب شده است به راه انداخته است. این موج ارتجاعی دست در دست کارزاری است که برای محو کردن مقاومت در استانهای کردستان ترکیه به راه انداخته است که هم منطقهی خودمختار کرد در شمال سوریه (روژئاوا) را میکوبد و هم نیروهای پکک در اقلیم کردستان عراق را. این واقعیت که ایالات متحده از جنگ نیروهای کرد علیه داعش حمایت کرده و به آنها کمک کرده است تبدیل به پوششی برای اردوغان شده است که این کارزار را تشدید کند. او میخواهد از این وضعیت سوء استفاده کند و از آمریکا بخواهد که این گسترش قدرت ترکیه را قبول کند.

به گونهای متناقض، پیروزی موقت اردوغان کلیت ساختار ایدئولوژیک و سیاسی دولت ترکیه را شکنندهتر کرده و احتمالا او را وارد تقابل بیشتر با ایالات متحده خواهد کرد. ایالات متحده هم مانند اردوغان با ضرورتهایی مواجه است. در چارچوب گسترش تصاعدی چالشهایی که به منافع امپریالیستی آمریکا در خاورمیانه داده میشود، آمریکا مجبور است که در مقابل پیشرویهای اردوغان بایستد. روزنامهی نیویورکتایمز و دیگر بلندگوهای امپریالیستهای غربی گفتهاند که پیروزی اردوغان بهترین نتیجه تحت شرایط کنونی بوده است اما او باید خویشتندار باشد و به فرآیند دادرسی احترام بگذارد. اما اردوغان تا کنون دههزار نفر را دستگیر کرده است و پنجاه هزار نفر از مقامهایشان را کنار گذاشته است. و هر زمان که برای آمریکا امکانپذیر باشد از این مساله برای تلافی استفاده خواهد کرد.

کودتای نافرجام ریشه در اختلاف سیاسی میان دو جریان اعتقادی درون اسلامگرایی ندارد. هر دو طرف مدافع اسلامی کردن جامعه ترکیه هستند با کلیهی دهشتهایی که این اسلامی کردن به دنبال خواهد داشت و هولناکترینش انقیاد و تحقیر بیشتر زنان است. این کودتا اثر جانبی یک تضاد بزرگتر است یعنی تضاد میان امپریالیسم و اسلامگرایی و دینامیکهای اساسی توسعهی امپریالیستی. در نتیجه، نظام سیاسی ترکیه شکاف برداشته است و نیروهای مختلف را وادار کرده است علیه یکدیگر و حول مسایلی که ربط به تضادهای خارجی و داخلی این وضعیت دارد به حرکت در بیایند و هر یک از آنها در این معضلات فرصت آن را میبینند که خود را به راس قدرت برسانند. تبدیل همکاری اولیه اردوغان و گولن به رویارویی خونین را اینگونه میتوان فهمید.

ظهور آ.ک.پ به مثابهی حزب سیاسی اسلامگرا و تحکیم آن در نهادهای سیاسی و در جامعه حاصل دینامیکهای اساسی سرمایهداری امپریالیسم است. یعنی حرکت بیوقفهی گلوبالیزاسیون در جهت توسعهی سرمایهداری «مدرن» که منتهی میشود به سربلند کردن ارزشهای سنتی و ایدئولوژی دینی و «سیاست تقوای» آ.ک.پ. حزب آ.ک.پ سرمایهداری «بازار آزاد» را اشاعه داده و شکوفا کرد، با این وصف، همین رشد سرمایهداری پایههای ایدئولوژی دینی (اسلام) را تضعیف میکند در حالی که حرکت آ.ک.پ به سوی قدرت، انسجام ایدئولوژیک نیروهای سیاسیاش و جذابیتش برای بخشی از تودهها به شدت در این ایدئولوژی ریشه دارد. به عبارت دیگر، از یک طرف آ.ک.پ و آن بخشهایی از بنگاههای سرمایهداری قدیم و جدید که آ.ک.پ نمایندهی منافعشان است سعی میکنند جایگاه و نقش بزرگتری در سیستم سرمایهداری جهانی کسب کنند اما دفاع رمانتیکِ ارتجاعی از زندگی سنتی و ترویج آن، توسط دینامیکهای همین سیستم تضعیف شده و جایگزین میشود.

در گذشته باب آواکیان توجهها را به پدیدهی مهمی جلب کرد و این پدیده را «تبارز غریب» تضاد اساسی سرمایهداری خواند. تضاد اساسی سرمایهداری، تضاد میان تولید به شدت اجتماعی شده که هرچه بیشتر مردم را در مقیاس جهانی به یکدیگر پیوند میزند با تصاحب خصوصی آنچه تولید شده است. ثروت، فنآوری پیشرفته و امتیاز در دست عدهی قلیلی جمع شده در حالی که فقر، ناامیدی، فقدان آموزش و رواج تاریکاندیشی در سوی دیگر انباشت میشود. آنچه امروز خصلت جهندهی صحنهی سیاسی در خاورمیانه و آفریقای شمالی است، جنگهای ویرانگر نامحدود و دینامیک مهلک میان امپریالیسم و جهادیهای بنیادگرای اسلامی است. این خصلت، در تحلیل آواکیان از «دو منسوخ» به طرزی عمیق تبیین شده است:

«آنچه میبینیم رقابت میان جهان امپریالیستی از یک طرف و از طرف دیگر قشر تاریخا منسوخ در میان بشریت تحت استعمار و ستم است که در مقابل طبقهی حاکمهی تاریخا منسوخ سیستم امپریالیستی قرار گرفته است. این دو قطب ارتجاعی حتا در شرایطی که در ضدیت با هم هستند، یکدیگر را تقویت میکنند. اگر طرف یکی از این «منسوخ»ها را بگیرید حتما هر دو طرف را تقویت خواهید کرد.»

تضادهای تشدید یافته و انباشت مواد محترقه به معنای بروز ناگهانی تلاطمات بزرگ است. بحران سیاسی شدیدی که در ترکیه در جریان است و امواج آن به ورای ترکیه رفته است، این واقعیت را آشکار میکند. با این اوصاف در میان مردم ترکیه و دیگران که عمیقا نگران سرنوشت خاورمیانه هستند شاهد انفعال و یاس در مواجهه با این اوضاع هستیم. این احساس صرفا نتیجهی تقویت رژیم اردوغان نیست. بلکه بیشتر از آن نتیجهی توهمات سیاسی و ایدئولوژیک رایج است. عدهای دچار این توهم هستند که گویا رشد سرمایهداری در تضاد با رشد اسلامگرایی است و دیر یا زود با رشد بیشتر سرمایهداری، اسلامگرایی مهار خواهد شد. عدهای دیگر توهم دارند که گویا میتوان از طریق آیینها و نهادهای دمکراسی بورژوایی جاهطلبیهای اردوغان را مهار کرد.

این یاس مرتبط است با فقدان یک درک درست از امکان بیرون جهیدن از منگنهی امپریالیسم و اسلامگرایی و تمام دهشتهایی که این وضعیت میآفریند؛ از فقدان درک درست در مورد واقعیت سربلند میکند و واقعیت این است که همان تضادهایی که این وضعیت را به وجود آوردهاند پایههای مادی تغییر انقلابی را نیز فراهم میکنند. این انقلاب به معنای محو کردن کلیهی اشکال استثمار و ستم و تغییر تام و تمام جامعه با هدف دست یافتن به کمونیسم در سراسر جهان است. این هدف باید افکار کمونیستها را هدایت کند و در این صورت کاملا روشن میشود که چرا همواره باید برای تغییر بینش مردم مبارزه کرد و با افکار عقبمانده و توهمات جنگید. یک توهم بزرگ طرز تفکری است که میگوید به جای مبارزه برای کسب قدرت سیاسی باید برای بسط تدریجی «حقوق دمکراتیک» مبارزه کرد و بر مشکل پدرسالاری و ستم بر زنان و وجود ظرفیت انرژی انقلابی برای یک مبارزهی همهجانبه و تا به آخر برای رهایی زنان چشم پوشید. یا اینکه گفته میشود نباید اسارت ذهن توسط دین را به چالش گرفت.

برای اینکه بطن واقعیت را ببینیم و بفهمیم که همان تضادهای عمیقی که سرچشمهی تحولات ویرانگر و زشت منطقه و اکنون در ترکیه هستند، پایه و اساس یک انقلاب همهجانبه را فراهم می‏کنند، باید مجهز به علم کمونیسم باشیم. یعنی امروز باید سنتزنوین آواکیان را درک کنیم. سنتزنوین جهشی تکاملی در رویکرد و روش علمی کمونیسم است و به ما امکان می‏دهد که جهان را درستتر درک کنیم و آن را تغییر دهیم. به طور مثال، سنتزنوین چارچوبی را فراهم کرده است برای درک از دینامیکهای دو منسوخ که یکی از معضلات مهم مقابل روی مردم جهان است. برعکس، عدم درک و به کار بست سنتزنوین و به جای آن توسل جستن به عناصر غیر   علمی که مدتهای مدید مانند آفتی بر جان جنبش کمونیستی افتاده است، باعث میشود آدمها تحولات جدید مانند عروج اسلام سیاسی را درست درک نکنند (آن را محصول توطئهی امپریالیستی ببینند یا چیزی که «ضد امپریالیستی» است و باید از آن حمایت کرد) و در رویارویی با دعوای میان «دو منسوخ» خلع سلاح و منفعل شوند.

همانطور که آواکیان توضیح داده است، «اهمیت تکامل بیشتر علم کمونیسم در چیست؟ این تکامل کیفی عمدتا از طریق تکیه بر آنچه قبلا بوده است اما همچنین وجین    کردن برخی جوانب درجه دوم از درک قبلی کمونیسم که در تضاد با خصلت اساسا علمی آن بود صورت گرفته است... بنابراین اهمیت سنتزنوین کمونیسم در آن نیست که کمونیسم به مثابهی یک علم و به کاربست آن در عرصه  ای متفاوت از نو اختراع شده است. بلکه در بسیاری از عرصههای کلیدی تکامل بیشتر کرده است و همین امر پایهی کیفیتا جدیدی را برای همه در سراسر جهان فراهم میکند تا مبارزه را علیه جهان دهشتناکی که اکنون در آن به سر میبریم و برای رفتن به ورای آن پیش ببرند» 

کسانی که نمیتوانند اوضاع کنونی خاورمیانه و جهان را تحمل کنند باید به طور اضطراری با سنتزنوین کمونیسم آشنا شده و با آن دست و پنجه نرم کنند. در ترکیه و در نقاط مختلف جهان هرچه سریعتر باید هزاران نفر پا پیش بگذارند، سنتزنوین کمونیسم را درک کنند و به کار ببرند و خود را متعهد به تشکیل یک نیروی پیشاهنگ کنند که با این هدف و درک شمار فزایندهای از مردم را وارد عمل کنند و جنبشی برای انقلاب و مردمی انقلابی را تولید کنند.

اینگونه است که میتوانیم فرصتهای انقلابی نهفته در وضعیتی که تودههای مردم را خُرد میکند به ظهور برسانیم و روی آنها عمل کنیم•

*(اسحاق باران از طرفداران سنتزنوین باب آواکیان و یکی از فعالین قدیمی جنبش مائوئیستی در ترکیه است).

 

 

 

 

سرچشمه و ماهیت جنگ میان اسلام‌گرایی و امپریالیسم

 

در شماره ی قبل (حقیقت 75) بخش اول گزارش نهمین پلنوم کمیتهی مرکزی حزب کمونیست ایران (م.ل.م) را تحت عنوان «تحلیل از اوضاع ایران و منطقه و جهان» خواندید. بخش دوم گزارش تحلیلی، گزارشی خلاصه شده از مباحث این پلنوم در مورد «دینامیک دو منسوخ» (تضاد میان امپریالیسم و اسلام گرایی) می باشد. این سند برای انتشار بیرونی ویرایش شده است.

 

بازهم دو منسوخ

یکی از دینامیک ها یا تضادهای مهم تضاد میان نیروهای اسلام گرا و امپریالیست ها به ویژه امپریالیسم آمریکا است که صحنه ی خاورمیانه را شکل می‏دهد و حتا دامنه اش به ورای خاورمیانه و آفریقای شمالی رسیده است. تشخیص این دینامیک یکی از تحلیل های ماتریالیستی باب آواکیان است که اولین بار آن را در اواخر دهه ی 1990 طرح کرد و به ویژه پس از جنگ دوم آمریکا در خاورمیانه بر آن پافشاری کرد. آواکیان در سال 2006 یک بار دیگر گفت: «... دینامیک هایی که محرک وضعیت کنونی هستند (دینامیک هایی که وضعیت کنونی در عراق و به طور کلی خاورمیانه را به وجود آورده اند و برای همه ی نقاط جهان پیامدهایی دارند) به هر شکل هرج و مرج و تلاطمات عظیمی تولید خواهند کرد و مردم همه جا از آن تاثیر خواهند گرفت تا اینکه به این یا آن طریق حل شوند.» «تلاش برای مصون نگاه داشتن خود و اوضاع و احوال اطراف خود از هرج و مرج یک ورشکستگی اخلاقی است اما حتا اگر این بُعد اخلاقی مساله راکنار بگذاریم ... باید بگویم حتا آن قشرهای صاحب امتیاز و مرفه در کشورهای امپریالیستی و دیگر نقاط جهان قادر نخواهند بود خود را از تغییرات و هرج و مرج فاحشی که در دوره ی پیش روی خواهیم دید، مصون نگاه دارند. مسالهی اساسی این نیست که آیا هرج و مرج خواهد بود یا خیر، آیا به طرق گوناگون، مردمِ همه جا را در بر خواهد گرفت یا خیر. سوال اساسی این است: فرجام و نتیجه ی آن چه خواهد بود و چگونه دنیایی از دل این هرج و مرج عظیم بیرون خواهد آمد؟» (راهی دیگر، باب آواکیان، 2006- ترجمه ی فارسی این سند در وب سایت حزب کمونیست ایران- م.ل.م در بخش کتابخانه در دسترس هست.)

 

آیا دینامیک «دو منسوخ» هنوز عمل می کند؟

اسلام گرایی در جهان سرعت بیشتری پیدا کرده است. زیرا کارکرد افسارگسیخته ی سرمایه داری هنوز پابرجا است و در مقابل آن بدیل انقلاب کمونیستی هنوز سربلند نکرده است. باب آواکیان در مقالات مختلف خود علل زیربنایی این پدیده را شرح داده است. بنابراین، تحلیل دینامیک دو منسوخ هنوز عملکرد دارد. اما همه ی تضادهای جهان را نمی توان به آن تقلیل داد و همه ی رخدادهای جهان را با این دینامیک توضیح داد ولی عنصر مهمی در مجموعه ی تضادهایی است که اوضاع کنونی جهان را شکل می دهد و به ویژه در خاورمیانه و آفریقای شمالی صحنه ی سیاسی را تعیین می کند. در هر حال، دو نکته را باید در رابطه با دینامیک «دو منسوخ» توجه کرد: یکم، این دینامیک قائم به ذات نیست. دوم، نمی تواند جایگزین تضاد اساسی سرمایه داری بشود.

تضاد «دو منسوخ» در عین حال که «خاص» است و به همین علت، به طور نسبی دینامیک مستقل یا «خودمختاری» دارد اما بر بستر کارکرد تضاد اساسی عصر سرمایه داری اتفاق می افتد و قائم به ذات نیست. به همین دلیل در عصر کنونی می تواند تبدیل به هویت شود. این جریان محصول زیربنای سرمایه داری است اما در مقابلِ قدرت های امپریالیستی و متحدین سنتی آنان در کشورهای تحت سلطه، یک روبنای ایدئولوژیک و سیاسی متفاوت ارایه می دهد که از آن روبنای سیاسی و ایدئولوژیکی که امپریالیست های غربی برای کشورهای تحت سلطه و مشخصا تحت سلطه ها در «جهان اسلام» از بالا سازمان داده اند متمایز است. اما جریان های اسلام گرا هیچ برنامه و خواستی برای گسست از سرمایه داری ندارند و نمی توانند داشته باشند.

کارکرد تضاد اساسی به تضاد میان قدرت های بزرگ سرمایه داری نیز پا می‏دهد. مانند تضاد امپریالیسم آمریکا و چین، آمریکا و روسیه، چین و روسیه، اتحادیه ی اروپا با این کشورها و بین خود کشورهای سرمایه داری اتحادیه ی اروپا. این تضادها را نمی توان در چارچوب تضاد میان «دو منسوخ» توضیح داد اما این تضادها با تضاد «دو منسوخ» تداخل می‏کنند و ادغام می شوند و صحنه ی سیاسی پیچیده ای را به وجود می آورند.

حتا هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی، یعنی اولین جریان اسلام گرا که به قدرت سیاسی رسید و در راس دولت طبقاتی نشست و جامعه را بر اساس تئوکراسی سازمان داد، در نتیجه ی دینامیک «دو منسوخ» به لحاظ درونی منشعب می شود. در هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی، یک قشر قدرتمند طرفدار نظام حکومتی از نوع غرب و اتحاد با امپریالیست های غربی به وجود آمده است و جنگ با داعش و افراط گری دینی را وجه اشتراک خود با غرب می بیند. این انشعاب را نمی توان تقلیل داد به جناح های «اصول گرا» و «اعتدال گرا» و «اصلاح طلب» و غیره. البته این انشعاب به معنای آن نیست که جریان های مختلف درون آن نمی توانند همزیستی کنند. تنش های زیاد بر سر این که با آمریکا متحد بشوند یا خیر، بر سر تعویض قانون اساسی جمهوری اسلامی و تقلیل غلظت شرعی آن، بحث هایی که حول نسبت «جمهوری» و «ولایت فقیه» می شود همه و همه تضادهای مهمی درون هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی است که هنوز به صف آرایی خصمانه منتهی نشده است.

یا به ترکیه که مورد جالبی است نگاه کنیم. ده سال پیش در این کشور دینامیک «دو منسوخ» خیلی عمل نمی کرد. اما امروز جزیی لاینفک از اوضاع ترکیه است. البته «دومنسوخ» تنها دینامیک یا تضادی نیست که صحنه ی سیاسی این کشور را رقم می زند. تضادهای بزرگ دیگر این جامعه با دینامیک «دو منسوخ» ترکیب می شوند و بر روی عملکرد همه ی جناح های حاکم تاثیر می گذارند. در ترکیه ما شاهد آن نیستیم که به طور مثال، یک جناح از هیئت حاکمه، با امپریالیست های غربی است و یک جناح دیگر با اسلام گراها. اردوغان هر دوی این ها است. با آمریکا متحد است اما همچنین به داعش اجازه ی رشد داده است. یا به مورد عربستان سعودی نگاه کنیم. هیچ دولتی در خاورمیانه (به جز اسراییل) به اندازه ی عربستان با آمریکا متحد نیست اما با جریان های بنیادگرا که آمریکا در جنگ است همزیستی می کند. مدل پاکستان را نگاه کنیم. از یک طرف، اتحاد با آمریکا و از طرف دیگر همراهی و تقویت برنامه ی اسلام گرایی. این وضعیت تا مدت ها یکی از شاخص های صحنه ی منطقه خواهد بود.

این روابط دوگانه می تواند به همین ترتیب ادامه یابد. در هر حالت، مجموعه ی این تضادها، روابط بی ثباتی هستند و اجازه ی آغاز یک دوره ی با ثبات به جمهوری اسلامی یا دولت جمهوری ترکیه یا عربستان و غیره را نمی دهند. در جمهوری اسلامی حتا آن جناح ها یا باندهایی که به طرف آمریکا حرکت می کنند می توانند با بنیادگرایی همزیستی کنند.

بنابراین، اگرچه تحلیل «دو منسوخ» کلیه ی رخدادهای جهان را توضیح نمی دهد اما نکته این است که سرمایه داری جهانی با کارکرد خودش پدیده های متناقض تولید می کند. به این معنی که بخشی از خودش را به ضد خودش تبدیل می کند. نوعی سرمایه داری تولید می کند که دارای روبنای اسلام گرا است. اسلام گرایان می گویند مدل آمریکا در منطقه را به عنوان تنها مدل ممکنِ سرمایه داری قبول ندارند اما آنان با سرمایه داری امپریالیستی مخالف نیستند. در واقع جای خود را در آن می خواهند. وقتی می گوییم «خود» یعنی با هویت اسلام گرا. آن ها خواهان رسمیت یافتنِ مدل رژیم های اسلام گرای ادغام شده در نظام سرمایه داری جهانی هستند.

هنوز در میان نیروهای «چپ» دنیا این تفکر عمومیت دارد که به چالش گرفته شدن هژمونی آمریکا مترادف با «ضد امپریالیسم» است و از آن جا که اسلام گرایان نمی توانند «ضد امپریالیست» باشند پس ضدیتشان با آمریکا ساختگی است و به طور کلی، ساخته ی دست امپریالیسم و دست نشاندگان مخفی قدرت های امپریالیستی هستند. به طور مثال، این تحلیل در میان چپ ایران رایج است که امضای قرارداد هسته ای نشان داد که جمهوری اسلامی «از اول هم، دست پخت خودشان بود» یا برخی جریان های چپ در ترکیه معتقدند اردوغان «نوکر» آمریکا است و سرمایه داری اسلام گرا یک توطئه از طرف آمریکا است. «مائوئیست»های ترکیه (به طور مثال، «حزب کمونیست- مائوئیست ترکیه/کردستان شمالی» که یکی از احزاب شرکت کننده در جنبش انقلابی انترناسیونالیستی- ریم بود) می گویند از آن جا که اردوغان دست نشانده ی آمریکا است، بنابراین جنگ پ.ک.ک علیه اردوغان در واقع جنگی علیه آمریکا هم هست! یا در مورد مبارزات کوبانی در سوریه می گویند، مبارزه ی کوبانی علیه داعش، در واقع علیه امپریالیسم است چون داعش در واقعیت، ساخت آمریکا است.

تحلیل های قبلی حزب خودمان را نیز باید بازبینی کنیم. ما در گذشته تحلیل می کردیم، رشد اسلام گرایی به دلیل جان سختی روابط زیربنایی و روبنایی فئودالیسم و تقویت آن توسط امپریالیسم است. برنامه ی اول حزب کمونیست ایران (م.ل.م) این پدیده را برخاسته از بقایای فئودالیسم و قدرت گیری یکی از دو پایه ی سنتی قدرت در ایران (سلطنت و روحانیت) تحلیل می کند. این تحلیل درست نیست. اسلام گرایی یا بنیادگرایی اسلامی یا اسلام سیاسی یک جریان سیاسی و ایدئولوژیک مدرن است که اساس آن سرمایه داری است در عین حال که واکنشی به امپریالیسم است. آنچه سبب گسترش و قدرتمند شدن آن می شود کارکرد نظام سرمایه داری جهانی و جنایت های قدرت های امپریالیستی است. حتا تضاد میان اسلام گرایان و قدرت های امپریالیستی را نمی توان اینطور تحلیل کرد که «نوکر» دارد از «ارباب» انتقام می گیرد. اسلام گرایی در واقع محصول رشد سرمایه داری است. رشد سرمایه داری می تواند به این نوع روبنای سیاسی و ایدئولوژیک و بدیل اجتماعی برای سازماندهی جامعه پا بدهد. رشد سرمایه داری در جوامع تحت سلطه و تحمیل یک روبنای «مدرن تمرکزگرا» از بالا توسط امپریالیسم و در اتحاد با طبقات حاکمه ی بومی، بافت اجتماعی قبلی را از هم گسیخته می کند، بدون این که از پایین بدیل دیگری به طور منسجم شکل بگیرد. و همراه با این ازهم گسیختگی، به روبنای سیاسی و ایدئولوژیک (ارزش ها و نمادها و باورهای) قدیم نیز ضربه می زند. یک واکنش نسبت به این تغییرات از «بالا» و هجوم سرمایه داری، دفاع از آن ارزش ها و باورها و نمادهای گذشته ی «با ثبات» است. مثلا سرمایه داری زنان را از حصار پدرسالاری فئودالی بیرون می کشد. واکنش در مقابل آن این است که در عرصه ی عمومی چادر به سر زنان بکشند.

بنابراین، روبنای اسلام سیاسی یا بنیادگرایی اسلامی در نتیجه ی رشد سرمایه داری به وجود می آید و قدرت می گیرد. این اسلام گرایی، حداقل در جایی مانند ایران و ترکیه بر مبنای فئودالیسم نیست. این اسلام گرایی بر بستر سرمایه داری هویت و قدرت یافته و می خواهد جامعه را بر مبنای این زیربنا سازمان دهد. سرمایه داری همیشه دارای یک شکل روبنای سیاسی نیست. به طور مثال، امپریالیسم آلمان در اوج سرمایه داری بودن، روبنای فاشیستی نازی را به خود گرفت و با تکیه بر آن جنگ جهانی را برای دفاع از منافع سرمایه داری امپریالیستی آلمان در مقابل قدرت های امپریالیستی دیگر به راه انداخت. مقصود از این قیاس آن نیست که بگوییم بنیادگرایی اسلامی و امپریالیسم فاشیست آلمان یک پدیده هستند. بلکه هدف تاکید بر این واقعیت است که سرمایه داری، همیشه دارای یک شکل روبنای سیاسی نیست. می توان مثال دیگری زد: روبنای سیاسی در کشورهای امپریالیستی غربی و در چین سرمایه داری متفاوتند اما هر دو منافع سرمایه داری امپریالیستی را بیان کرده و پیش می برند.

 

خصلت دین گرایی مدرن

اسلام گرایی نقش دین سنتی را بازی نمی کند بلکه عمدتا نقش متحد کننده ی نیروهای ارتجاعی گوناگونی را بازی می کند که تولید شده ی کارکرد نظام سرمایه داری- امپریالیسم هستند. این اسلام گرایان یا به قدرت سیاسی دست یافته اند (به طور مثال، در ایران) یا با هدف استقرار حکومت خود حرکت می‏کنند (به طور مثال، داعش).

جنگ های دینی امروز نیز با جنگ های دینی دوران فئودالیسم متفاوت است. در آن جنگ ها نیز مردم را بر پایه ی دین متحد می کردند. اما با وجود ظواهر مشابه میان جنگ های دینی امروز با جنگ های دینی دوران فئودالیسم تفاوت های کیفی میان آن ها هست. عوامل زیربنایی تولید آن ها کاملا متفاوت است. در آن زمان، قدرت های سیاسی مختلف دین را تبدیل به پرچمی می کردند برای ترغیب توده های ممالک مختلف به جنگ. حتا در اواخر قرن هجدهم، استعمار بریتانیا به ملایان شیعه ماموریت داد که دستور جهاد علیه روسیه ی تزاری را صادر کنند. (آثار پژوهشی هما ناطق)

در فاصله ی میان دوران فئودالیسم و رشد سرمایه داری در این منطقه، دین دارای قدرت سیاسی نبود. یا در واقع تابع قدرت سیاسی موجود بود و خودش دیرک قدرت سیاسی نبود. دیرک قدرت سیاسی، دولت های غیر دینی بودند که از بالا توسط استعمار و امپریالیسم و تحت الحمایه ی آن ها سازمان یافته بود. البته به اندازه ی کافی از دین و اتحاد با قشر روحانیت برای ثبات بخشیدن به این دولت ها استفاده کرده اند اما دین و دین گرایی آموزش داده نمی شد و بخشی از نظام آموزشی نبود. امروزه در دولت های اسلامی (مانند جمهوری اسلامی) و در جنبش های اسلامی که در سراسر خاورمیانه و شمال آفریقا گسترش یافته است، دین به عنوان یک جهان بینی به مردم آموزش داده می شود تا زیر یک پرچم سیاسی اجتماعی مشخص جمع بشوند و برایش بجنگند. این نوع جدید بسیج سیاسی حول دین گرایی را جمهوری اسلامی بنیان گذاری کرد اما امروز دیگران با بِرَندهای گوناگون، بازار اسلام گرایی را پر کرده اند. امروز، جنگ های منطقه ای زیر پرچم دین انجام می شود اما در زیربنای آن کارکرد نظام سرمایه داری و تضادهای آن قرار دارد.

 

سرچشمه ی زیربنایی تضاد میان اسلام گرایان صاحب قدرت سیاسی با امپریالیست ها چیست؟

تحلیل از سرچشمه های زیربنایی (اقتصادی) جریان های سیاسی در جهان برای رسیدن به یک تحلیل ماتریالیستی دیالکتیکی بسیار ضروری است. منظور از «تحلیل اقتصادی» از سرچشمه ی این تضاد، معنای محدود آن نیست که گویا جدالی بر سر «سود» و منافع اقتصادی جریان دارد. خیر. منظور از تحلیل اقتصادی، در واقع نشان دادن این واقعیت است که تشدید تضاد اساسی سرمایه داری (که تضادی اقتصادی است) دینامیک «دو منسوخ» را به وجود آورده است و آن را تغذیه می کند. وقتی می گوییم، عروج اسلام گرایی دارای پایه های زیربنایی است منظورمان آن است که فقط برخاسته از «بازتولید» ایده های تاریک اندیشانه ی قرون وسطایی و ارتجاعی نیست. بلکه این نیروهای اسلام گرا از همان چارچوب سرمایه داری- امپریالیسم بلند شده اند که بسیاری از نیروهای ارتجاعی سیاسی دیگر را تولید می کند. این ها از همان بستر برخاسته اند اما در ضدیت با امپریالیست ها هستند. (برای شرح بیشتر مساله به مقاله ی «بن  بست عربی» نوشته ی ساموئل آلبرت رجوع کنید. این مقاله در وب سایت حزب کمونیست ایران- م.ل.م، در بخش کتابخانه در دسترس است.)

 

بیان ایدئولوژیک تضاد

در جدال میان «دو منسوخ» تضاد ایدئولوژیک جایگاه بسیار مهمی دارد و دعوای میان آن ها بیش از هر جا در این عرصه بیان می شود. به نقشی که ایدئولوژی در سیاست اسلام گرایان بازی می کند نباید کم بها داد. اهمیت ایدئولوژی در آن است که به یک جمع ناموزون (ناموزون به لحاظ طبقاتی) می تواند تفکر واحد بدهد. یک جمع ناموزون و با منافع طبقاتی متضاد، اساسا بر مبنای ایدئولوژی است که جمعی فکر می کند و خودش را یک بدن واحد می بیند و به خودش در برابر هویت دیگر، هویت می دهد و انسجام می بخشد و به حرکت در می آید. جمهوری اسلامی از ایدئولوژی، اخلاق و پدرسالاری اسلامی برای ایجاد انسجام اجتماعی تحت حاکمیت خود استفاده کرده است. از گفتمان ضد طبقاتی یعنی از «امت» برای متحد کردن قشرهای تحتانی با خود استفاده کرده است و از همین ایدئولوژی برای رفتن به ورای مرزهای ایران و گسترش نفوذ منطقه ای اش سود جسته است. به خاطر بیاوریم که جنگ ایران و عراق عمدتا بر مبنای متحد کردن جهان شیعه در منطقه پیش برده شد: «راه قدس از کربلا می گذرد!». و امروزه، با وجود آن که جمهوری اسلامی متفاوت از دوران اول قدرت گیری اش عمل میکند اما جنگ خود علیه داعش را بر مبنای جنگ با «تکفیری» ها پیش می برد. یا به ایدئولوژی ناسیونالیستی نگاه کنیم که قشرهای تحتانی جامعه را با یک درصد قشرهای فوقانی متحد می کند. امروز، ایدئولوژی اسلامی این کار را می کند و مدعی آن است که از ناسیونالیسم هم قدرتمندتر است و این ادعا را در نمادهایش هم متبلور می کند. به طور مثال، البغدادی خود را خلیفه می خواند و به این ترتیب ناسیونالیسم و توسعه ی ملی و محدود شدن به یک جغرافیای معین را به چالش می گیرد و به جای ملت صحبت از امت جهانی می کند. یا امروزه اردوغان پروژه ی عثمانی را هم به عنوان سیاست منطقه ای پیش می برد و هم به عنوان یک ایدئولوژی فرا  ملی. یا عربستان سعودی در رقابت هایش با ایران، تجاوز نیروهای نظامی جمهوری اسلامی به سوریه را به تجاوز ارتش صفوی مانند می کند و اتحاد کنونی ایران و روسیه را اتحاد شیعه و کلیسای ارتدکس می خواند و می گوید در دوره ی عثمانی و علیه عثمانی نیز چنین اتحادی به وجود آمده بود و به سنی ها علیه این اتحاد فراخوان می‏دهد.

 

منظور از «منسوخ» چیست؟

در بررسی و تحلیل از ماهیت طرفین دعوای اسلام گرایی و امپریالیسم، رفیق آواکیان هر دو طرف را به این معنا که نمایندگان سیستم های اجتماعی کهنه و پوسیده که زمانشان به سر آمده «منسوخ» می خواند. به جا است که برای روشن تر کردن این مفهوم سوال کنیم ،«منسوخ نسبت به چه؟» این نیروها نسبت به کدام نظام اجتماعی دیگری که تحقق آن امکان پذیر است، «منسوخ» هستند؟ این ها نسبت به بدیلی که با هر دوی آن ها تفاوت بنیادین دارد، منسوخ هستند. استفاده از تحلیل و شعار ضد «دو منسوخ» بدون روشن کردن این بدیل بنیادا متفاوت بی معنا است یا معنای لیبرالی می دهد زیرا نیروهای بورژوا   لیبرال هم صحبت از «راه سوم» می کنند. این ها «منسوخ» هستند زیرا امکان آن موجود است که جوامع خاورمیانه و جهان بر اساسی بنیادا متفاوت سازمان یابند. محدودیت طرح شعارهای «جدایی دین از دولت» و سکولاریسم بدونِ طرح بدیل دیگر در مقابل این منسوخ ها نیز روشن است.

اما منسوخ بودن این ها به معنای آن نیست که نمی توانند مشروعیت کسب کنند. هر دو طرف این معادله، به اندازه ی کافی کارنامه ی مشروعیت بخشیدن به خود را دارند. اسلام گرایان به تاریخ امپراتوری اسلامی (و همچنین عثمانی) اشاره می‏کنند و امپریالیست ها به فرود آمدنشان بر کره ی ماه و به طور کلی پیشرفت های علمی که تحت انحصارشان است. بنابراین هر دو مصالحی برای مشروعیت  بخشی و نشان دادن این که عمر نظام اجتماعی شان به سر نیامده  را دارند. ولی امروزه داشتن این نوع مصالح در مشروعیت دادن به خودشان عمده نیست. این ها امروزه اساسا از یکدیگر مشروعیت می گیرند و خود را در دید توده های مردم توجیه پذیر می کنند. یک نظام استثماری همواره می تواند به یک نظام استثماری دیگر مشروعیت ببخشد. اسلام گرایی ادعای زیربنای اقتصادی دیگری به جز سرمایه داری را ندارد و در واقع آن را تحسین می کند. اما فرهنگ غربی را به عنوان فرهنگی منحط به چالش می گیرد و به توده ها می گوید منبع و سرچشمه ی مصائب امروزی آنان فرهنگ و ایدئولوژی غربی است. در مقابل دهشت هایی که به قول این ها «فرهنگ» غربی می آفریند (و نه کلیت نظام سرمایه داری) به عنوان بدیل، فرهنگ برده داری را جلو می گذارند که بیش از هر جا در موقعیت زنان تبارز پیدا می کند. منسوخ بودن جنبش ارتجاعی اسلام گرایی صرفا در آن نیست که دینی است یا این که از علم استفاده نمی کند. منسوخ بودن امپریالیست ها هم مطمئنا این نیست که از علم استفاده نمی کنند. امپریالیست ها بر کل دستاوردهای علمی بشر انحصار دارند. مساله ی عمده در آن است که بشر به مرحله ای گام گذاشته که سازمان دادن جامعه ی کمونیستی ضروری و ممکن و مطلوب است. این را باید به مردم نشان داد و قانعشان کرد. منسوخ بودنشان را باید این طور سنجید نه اینکه یکی دینی است و دیگری سرمایه داری منحط است.

 

آیا هنوز دینامیک «دو منسوخ» روابط میان جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکا را تعیین می کند؟

چرخش در روابط جمهوری اسلامی با امپریالیست های غربی، این سوال را پیش آورده است که آیا دینامیک «دو منسوخ» توضیح دهنده ی وقایعی هست که با به قدرت رسیدن اسلام گرایی در ایران شکل گرفت و از آن زمان به طور جهش وار در صحنه ی سیاسی خاورمیانه رشد کرده است؟ آیا تقابل میان اسلام گرایی و امپریالیسم تبدیل به تقابل میان شاخه های گوناگون اسلام گرایی نشده است؟

جمهوری اسلامی هرگز از زیربنای سرمایه داری و جایگاهی که در تقسیم کار جهانی به اقتصاد ایران داده شده است گسست نکرد. ضدیت جمهوری اسلامی با امپریالیست های غربی به ویژه آمریکا از همان ماهیتی برخوردار است که در بالا گفتیم. اما در هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی یک جناح قدرتمند طرفدار اتحاد با غرب شکل گرفت که از دهه ی 1990 به بعد، با رشد بیشتر سرمایه داری و ادغام هرچه بیشتر ایران در نظام جهانی، چنین گرایشی در طبقه ی بورژوازی ایران به طور کلی و همچنین در هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی قوی تر شد.

تغییر و تحولات خاورمیانه به این روند شتاب داد. امضای قرارداد هسته ای در واقع تثبیت و رسمیت دادن به وجود چنین جناحی در هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی و در طبقه ی بورژوازی ایران است.

به یک معنا می توان گفت که دینامیک «دو منسوخ» در شکل دادن به هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی نیز عمل می کند. اما به معنای آن نیست که این ها در کنار هم نمی توانند در داخل یک دولت همزیستی کنند.

در هر حال، ایران دارد از نو قالب بندی می شود و بدون شک دستخوش تلاطمات بزرگ خواهد شد. در این کشاکش گرایش حکومت محکم چسبیدن به ایدئولوژی خواهد بود. این که طی مذاکرات و بعد از آن و امروزه بیشترین ابراز هشدارها و «دلواپسی»های جناحی که مخالف قرارداد هسته ای بود «اخلاقی و فرهنگی و دینی» بوده است بی دلیل و ظاهرسازی نیست. آنان به یک معنا حق دارند زیرا وقتی به درون گرداب کشیده می شوند و درست در هنگامه ی گذار از یک پاشنه به پاشنه ای دیگر (به قول ظریف در خطاب به کری) نمی توانند «اسب شان» را (ایدئولوژی شان) را عوض کنند چون انسجام شان را به کلی از دست می دهند و فرو می پاشند. بنابراین در حداکثر امکانشان آن را محکم در دست خواهند گرفت. و این منبع تنش اجتماعی بسیار بزرگی خواهد بود زیرا با الزامات توسعه ی اقتصادی در تضاد قرار خواهد گرفت. به ویژه آن که زنان بیش از پیش به میدان اقتصادی کشیده خواهند شد؛ و دیرک این ایدئولوژی تحمیل اخلاق و رفتار و موقعیت اجتماعی سنتی بر زنان است.

همان طور که در تحلیل های ارگان مرکزی حزب آمده است، جمهوری اسلامی با ضرورت ورود به این رابطه و این قالب بندی جدید مواجه بود. تضادهای درونی زیادی در جوشش و فشارهای درونی زیادی موجود است که در پاسخ به آن ها باید دست به تعدیل هایی در روابط خود با آمریکا می زد. اما رابطه ی جدید با آمریکا این تضادها را آشکارتر کرده است.

عملکرد دینامیک «دو منسوخ» در دوران جدید می تواند در جهت های مختلف سیر کند و حتا به سربلند کردن یک واکنش جدید اسلامی در مقابل توسعه ی اقتصادی افسارگسیخته ی سرمایه داری پا بدهد. پایان این دوره ی جدید هنوز روشن نیست. عوامل و تضادهای گوناگون است که در تداخل با تضادهای دیگر جمهوری اسلامی مانع از آن می شوند که دوره ی جدید جمهوری اسلامی ایران مسیر از پیش تعیین شده ای را طی کند.

همان طور که ارگان مرکزی حزب در مقاله ی «ایران بعد از قرارداد هسته ای» می گوید، بزرگترین و دم دست ترین توسعه ی اقتصادی بازگشایی ایران برای توریسم است. حتا گفته می شود یک بازار 180 میلیارد دلاری است. به طرز غریبی ممکن است ایران شبیه ترکیه ای شود که صنعت توریسم (که تجارت سکس بخش عمده ای از آن است) در کنار اسلام گرایی همزیستی کنند.

گسترش این روابط اوضاع خاورمیانه را آرام نخواهد کرد بلکه گذاشتن هیزم بیشتر در زیر آتش منطقه است. تضادهای ایدئولوژیک میان اسلام گرایان گوناگون می تواند نسبت به تضاد با امپریالیسم دست بالا را پیدا کند.

 

معانی این وضعیت برای ما که برنامه ی تغییر رادیکال این جهان و ساختن جامعه ای متفاوت را داریم چیست؟

در کلیه ی فعالیت ها برای تدارک انقلاب (در تبلیغ و ترویج، در کار توده ای، در ایجاد اتحادهای گسترده، در راه انداختن جنبش های مقاومت) دو حلقه ی اتصال کلیدی را به عنوان دو وظیفه ی دائمی باید محکم در دست بگیریم: اول کم بها ندادن به ایدئولوژی و آموزش ایدئولوژی کمونیستی بر اساس پایه های علمی کمونیسم، و دوم به میدان آوردن هدف نهایی یعنی بسیج و سازماندهی توده های تحت ستم و استثمار بر پایه ی انقلاب کمونیستی و استقرار جامعه ی سوسیالیستی به عنوان تنها راه نجات کلیه ی ستمدیدگان و استثمار شوندگان و به طور کلی بشریت.

امروزه تدارک انقلاب، بدون به چالش گرفتن جهان بینی دینی در میان توده های مردم ممکن نیست. اما ما با کدام جهان بینی، این جهان بینی را به چالش می گیریم؟ با جهان بینی سکولاریستی بورژوایی، با اسلام «معتدل» یا با جهان بینی کمونیستی؟

در مقابل این وضعیت دو گرایش در میان روشنفکرانِ بورژوا دموکرات و جنبش چپ سربلند می کند: یکم، این توهم که گویا با سکولاریسم یا ملی گرایی می توان جلوی این موج ایستاد و توده ها را از زیر نفوذ بنیادگرایان بیرون آورد. دوم، گویا از طریق دین گرایی معتدل (مثلا اصلاح طلبان یا ملی  مذهبی ها و یا حتا نئولیبرال های متحد امپریالیسم آمریکا) می توان جلوی این موج ایستاد. این گرایش ها در میان خرده بورژوازی می تواند رشد کند اما مانند کلیه ی برنامه های بورژوا دموکراتیکِ دیگر فقط به تلف کردن نیرو و انرژی توده ها منتهی می شوند.

به طور کلی هیچ گاه نباید نقش ایدئولوژی را دست کم گرفت اما به ویژه امروزه نباید دست کم گرفت زیرا نوع واکنش مردم به فجایع اقتصادی و اجتماعی به شدت متاثر از ایدئولوژی شان است. اکونومیست ها هرگز نمی توانند به این سوال جواب دهند که چرا کارگران به سمت اسلام گرایان می روند. به عنوان آموزگار منفی از اسلام گرایان باید یاد گرفت که در کارشان یک مولفه ی تعیین کننده ی ایدئولوژی موجود است. امپریالیست های آمریکایی ایدئولوژی «ضد توتالیتاریسم اسلامی» و «کمونیسم مرد، انقلاب مرد» را تعلیم می دهند. آن ها برای متحد کردن روشنفکران و جنبش های چپ از نمونه ی جنگ جهانی دوم و اتحاد ضد فاشیستی استفاده می کنند.

 باب آواکیان در «راهی دیگر»، مثال مهمی از «چه باید کرد» لنین می زند و از قول لنین می گوید که در جریان جنبش انقلابی روسیه، ایسکرا یک نسل کامل را تعلیم داد که چگونه زندگی کنند و چگونه بمیرند. و در ادامه توضیح می دهد که چگونه اسلام گرایان و امپریالیست های آمریکایی هم از طریق کار ایدئولوژیک «هسته ی مستحکم» خود را در میان توده های مردم درست می کنند. وی تاکید می کند که در مقابل این هسته ی مستحکمِ امپریالیست ها و مرتجعین اسلام گرا، نمی توان با نسبیت گرایی و ایدئولوژی گل و گشادی قد علم کرد که در میان قشر میانه ی لیبرال و مترقی بسیار رایج است. «... و باید پرسید واقعا چه چیزی می تواند جلوی آن ها قد علم کرده و با آن ها مخالفت کند؟ در تحلیل نهایی و به طور اساسی فقط هسته ی مستحکم ما، هسته ای که بر پایه ی هسته ی مستحکم ضروری دارای الاستیسیته ی زیاد است.»

ما با اوضاعی روبه رو هستیم که به میدان آوردن هدف نهایی (جهان کمونیستی) به طور عینی تبدیل به سیاست ضروری روز در فعالیت های انقلابی ما شده است. یعنی باید بر پایه ی کمونیسم و برنامه ی کمونیستی که انترناسیونالیسم پرولتری پایه ی آن است مردم را بسیج کنیم. در به میدان آوردن این واقعیت که جهان نیاز به چنین تغییری دارد و چنین تغییری امکان پذیر است به شدت باید از مرحله گرایی بپرهیزیم. این به معنای آن نیست که همه ی توده های تحت ستم و استثمار را می توانیم کمونیست کنیم و یا آنکه برای پیوستن آنان به راه چنین انقلابی، همه باید کمونیست بشوند. اما به معنای آن هست که حتا کسانی که نمی توانند و نمی خواهند کمونیست بشوند باید برنامه ی پیشاهنگ و استدلال های حول آن را بشنوند و بدانند که گشودن چنین راهی برای بشریت ضروری است. همین مساله کمک می کند که بفهمند راه نجات از این وضعیت، اتحاد، حول برنامه ی سیاسی انقلابی این حزب پیشاهنگ است. اگر ایدئولوژی اسلام گرا می تواند توده های تحت ستم و استثمار را با افقی ارتجاعی و برای جامعه ای منسوخ بسیج کند چرا نباید و نمی توان آنان را با افقی رهایی بخش و برای جامعه ای بسیج و متحد کرد که بدیل واقعی در مقابل دو منسوخ است. این است چالش مقابل ما و نباید از آن فرار کرد و به دموکراسی بورژوایی پناهنده شد. در اوضاع کنونی می توان و باید توده های مردم را حول مبارزه علیه دشمن برای خواست هایی کمتر از انقلاب کمونیستی برانگیخت اما ما کمونیست ها باید بر بستر این مبارزات، توده ها و فعالین این جنبش ها را از زیر نفوذ ایدئولوژی های بیهوده و بیراهه بیرون بیاوریم، آنان را با کمونیسم و نقشه ی راه این انقلاب و مختصات دولت و جامعه ای آشنا کنیم که ما برایش می جنگیم و تنها راه نجات بشریت است•

 

 

 

کودتا در کودتا

 

پیرامون کودتای نافرجام در ترکیه و  نافرجامی های پیش رو

اطلاعیه ی حزب کمونیست ایران (م.ل.م) در رابطه با کودتای نافرجام ترکیه. این اطلاعیه برای انتشار در حقیقت ویرایش و کوتاه شده است.

 

هنوز چند روزی از چرخش رجب طیب اردوغان، رئیس جمهور ترکیه در سیاست های منطقه ای اش (عذرخواهی از روسیه، بهبود مجدد روابط با اسرائیل متحد دیرینه اش، و تحکیم روابط با عربستان و کشورهای حوزه ی خلیج) نگذشته بود که وی با وقوع کودتایی نافرجام از سوی بخشی از ارتش روبه رو شد. پشت این کودتا هر چه بود بدون شک یک تصمیم گیری لحظه ای و ناشی از هوی و هوس چند ژنرال و افسران ارشد ارتش نبود. مقامات نظامی که دست به این کار زدند خود، جزئی از جنایت کاران حاکم بر ترکیه و ستمگران چکمه پوش عرصه ی خاورمیانه هستند و در قتل عام مردم کرد و عرب و ... نقش فعال داشته اند. در شب کودتا حزب آکپ (حزب اردوغان) اعلام کرد که سران کودتا، فرمانده ی سابق نیروی هوایی ژنرال اکین اوزتورک و فرمانده ی اول ارتش ژنرال امید دیندار می باشند و نقشه ی کودتا را ژنرال متین اِیی کشیده است. اما جالب این است که نخست وزیر در همان ساعات اول که رئیس ستاد ارتش توسط کودتاگران بازداشت شده بود دیندار را به عنوان جانشین او برگزید. طبق اطلاعاتی که بعد به دست آمد ژنرال دیندار در آن شب به اردوغان گفته بود که به جای آنکارا به سمت استانبول بیاید تا حفاظت و امنیت او را تضمین کند. ژنرال آدم هدوال که در ابتدا به همراه امید دیندار بیانیه ی ضدکودتا صادر کرده بود روز بعد به عنوان یکی از عوامل مهم کودتا دستگیر شد. آدم هدوال فرماندهی است که رسانه های آکپ قبلا از او به عنوان قهرمان «پاکسازی» شهرهای سوروچ و جیزره و کسی که «تروریست ها را در خندق هایشان زنده به گور می کرد» یاد می کردند.

در همان لحظات اولیه ی کودتا، باراک اوباما نسبت به این کودتا عکس المعل نشان داد و آن را غیر قانونی دانست. متعاقب آن کشورهای دیگر عکس العمل نشان دادند و اعلام کردند ما از حکومت «منتخب» حمایت می کنیم. دلیل این محکوم کردن ها روشن است. ترکیه متحد استراتژیک آمریکا و ناتو در خاورمیانه است. ارتش ترکیه بازوی منطقه ای ناتو در خاورمیانه است. ارتش و نیروهای نظامی رکن اساسی و ستون فقرات دولت اند. بدون ارتش دولت ترکیه معنایی نخواهد داشت. علت اصلی که اردوغان قصد تطهیر ارتش را دارد و تنها به شرکت بخش کوچکی از ارتش در کودتا اشاره می کند و در عوض رقیب اسلام گرای خود «فتح الله گولن» را عامل کودتا معرفی می کند عمدتا برای حافظت از اتحاد خود با ارتش است. این ارتش طی چندین دهه ی متوالی یک پایه ی مهم نیروهای امپریالیستی چه در دوره ی جنگ سرد و پس از سرنگونی رژیم شاه در ایران و چه در دوره ی گلوبالیزاسیون بوده است. اکثر ژنرال ها و فرماندهان این ارتش تعلیم دیده ی آمریکا و اسرائیل هستند. ارتش ترکیه در اتحاد استراتژیک با اسرائیل یک پایه ی مهم برای کنترل خاورمیانه و نفوذ در آسیای میانه است. اردوغان به خوبی می داند که برای بلند پروازی هایش در خاورمیانه و ایجاد «امپراتوری نوین عثمانی» بدون ارتشی که مجهز به آخرین سلاح های امپریالیستی باشد، آرزوها و اهدافش خواب و خیالی بیش نیست.

اما علی رغم این اهمیت و ضرورت، ارتش ترکیه با ایدئولوژی کمالیستی و ناسیونال شووینیستی اش از زمانی که حزب عدالت و توسعه ی اردوغان با ایدئولوژی اسلامی اش بر سر کار آمده، تضعیف شده است و حکایت از چند پارگی درون ارتش و دولت ترکیه دارد. چندی پیش مجله ی فارین افیرز (30 مه 2016) ارگان وزارت خارجه ی آمریکا، در مقاله ای به امکان کودتا در ترکیه پرداخت. در آن مقاله ذکر شده بود که اخیرا در محافل حکومتی ترکیه شایع شده که ارتش قصد کودتا دارد و در مقابل، ستاد فرماندهی ارتش اطلاعیه ی شدید الحنی در رد این شایعات صادر کرد. فارین افیرز می افزاید مهمترین مساله ای که در نهایت آینده ی این روابط (میان رژیم اردوغان و ارتش) را تعیین خواهد کرد «مساله ی کُرد خواهد بود».

 سامان دادن به ارتش ترکیه فقط ضرورتی نیست که مقابل پای حکومت اردوغان و حزبش قرار دارد بلکه همه ی متحدین بین المللی اش نگران وضعیت ارتش ترکیه و اوضاع نابسامان این کشور هستند. اما همه ی این مسائل بسیار بغرنج و به شدت متناقض هستند؛ هم از زاویه ی منافع سیاسی و اقتصادی و هم در عرصه ی ایدوئولوژیک و روبنایی. اوضاع جدید بعد از کودتا، زمینه ی مساعدی برای میدان داری بخشی کوچک اما مهمی از نیروهای بنیادگرای اسلامی ایجاد کرده است. گروه مذهبی به نام طریقت، سربازانی را که در خیابان ها به دست طرفداران اردوغان افتاده اند جلو چشم همه با قمه و چاقو سر می برند. گروه دیگری به نام سادات که شبیه گروه های شبه نظامی انصار حزب الله در ایران هستند، در حال گسترش توان نظامی خود هستند. این گروه ها طی جنگ یک سال اخیر در کردستان ترکیه بسیار فعال بوده اند و در جریان کشتار مردم کرد جنایات زیادی مرتکب شده اند. این یک خطر واقعی است که نیروهای شبه نظامی اسلامی که همدوش داعش تجربه ی جنگ در سوریه و عراق را دارند به نیروهای مترقی و کردها در استانبول و شهرهای دیگر یورش برند و کشتار راه بیندازند.

پس از اطمینان از نافرجام ماندن کودتا، اردوغان اعلام کرد، «این کودتا نعمت الهی است» و شروع به پاکسازی ارتش و نیروهای انتظامی و قوه ی قضائیه از رقبا و مخالفانش کرد. در همان ساعات اولیه فیکری ایشیک وزیر دفاع اعلام کرد، «دیگر هیچ چیزی مثل سابق نخواهد بود حتی مجلس ترکیه». پیام وزیر دفاع ترکیه نه فقط به نیروهای کودتا بلکه به نیروهایی از نوع حزب دمکراتیک خلق ها (ه.د.پ) است که فکر می کنند با حضور در مجلس دولت شووینیستی ترکیه می توانند جایی در این دولت ستمگر چه از نوع کمالیستی و چه از نوع اسلامی اش بیابند. برخورد حکومت اردوغان به نتایج انتخابات در سال گذشته و کودتای نافرجام اخیر یک بار دیگر نشان داد که دل بستن به دمکراسی انتخاباتی در چارچوب مناسبات و نظام سرمایه داری توهمی بیش نیست؛ این مساله در مواردی حتی برای نیروهای طبقه ی حاکم هم صادق نیست، چه برسد به نیروهایی که می خواهند در چارچوب نظام های موجود از طریق «انتخابات آزاد» به اهداف خود برسند؛ حتا اگر اهداف شان دستیابی به ابتدایی ترین حقوق سیاسی و اجتماعی باشد. بدون شک حکومت اردوغان با دادن امتیازهایی به حزب جمهوریت (ج.ه.پ) و حزب مام وطن یا م.ه.پ (که بسیاری از کودتاگران از پیروان با سابقه ی این حزب در ارتش هستند و تا کنون چندین کودتا را سازمان داده اند(. این نیروها در اتحاد با اردوغان آتش جنگ در کردستان را شعله ور خواهند کرد و فضای جامعه ی ترکیه را علیه همه ی نیروهای انقلابی و مترقی که در توهم به سر می برند، حادتر خواهند کرد.

حکومت اردوغان به طور موقت از یک کودتا جان سالم به در برده است. اکنون باید به ضرروت های زیادی برای تحکیم قدرت رژیم خود پاسخ دهد. اما پاسخ گویی به این ضرورت ها از سوی وی، آغازِ دورِ دیگری از حاد شدن تضادها در درون هیئت حاکمه ی ترکیه و میان دولت و مردم خواهد بود. . مشکلات حکومت اردوغان تازه شروع شده است .

کودتای نافرجام بخشی از ارتش ترکیه علیه رژیم اسلامی اردوغان نه فقط بیان انشقاق و شکاف میان جناح های مختلف دولت ترکیه است بلکه بیان ناتوانی همه ی جناح های هیئت طبقات حاکمه  در این نقطه از خاورمیانه و بحران نظام سیاسی اجتماعی است. همه ی نیروهای حاکم در دنیا درگیر بحرانی عمیق و لاینحل هستند. سرنوشت حوادث در ترکیه محدود به مردم این منطقه نخواهد ماند. هر اتفاقی که در این کشور بیفتد اثرات مستقیمی بر زندگی مردم خاورمیانه و جهان خواهد داشت. در چنین اوضاعی، خطرناک ترین عامل، نه کودتاها و سیلاب ها و گرداب ها و جنگ های جاری و احتمالی، بلکه فقدان یک قطب انقلابی متشکل موثر از کمونیست های انقلابی است. اگر چنین قطبی موجود بود می توانست از ضعف های دولت و رژیم حاکم استفاده کند و هدف انقلاب و نقشه ی راه انقلاب را در مقابل توده هایی بگذارد که با این وقایع ناگهانی تکان می خورند و به میدان پرتاب می شوند. در نبود چنین قطب انقلابی، توده های مردم ذخیره ی نیروهای ارتجاعی با هر ایدئولوژی شده و قربانی قدرت گیری این یا آن جناح ارتجاعی خواهند شد. در خاورمیانه اتحاد سرمایه و دین و هم زمان تضاد بنیادگرایی اسلامی و امپریالیسم، جهنم هولناکی را برای مردم منطقه درست کرده است. این وضعیت امروز در کل خاورمیانه از افغانستان گرفته تا عراق و سوریه، ایران و ترکیه ... آشکارتر از هر زمانی خود را نشان می دهد که تنها راه خروج از این برزخ دهشتناک، سازمان دادن انقلاب کمونیستی است که متکی بر جمع بندی از تجارب تاریخی است که امروزه در سنتز نوین فشرده شده است. این وظیفه ی همه ی انقلابیون و کمونیست های انترناسیونالیستی است که این موضوعات را با کمونیست ها و انقلابیون ترکیه در میان گذارند و به چاره جویی و تقویت خط انقلابی در کشوری بپردازند که نیروهای حاکم بر آن چند شقه شده اند. آنچه توده های مردم و نیروهای مترقی و انقلابی و کمونیست در ترکیه باید به آن آگاه باشند این است که حمایت از هر کدام از این نیروها، تنها به طولانی تر شدن این دور باطل و در نهایت تقویت این نیروها و متحدین بین المللی شان خواهد انجامید. تقویت خط صحیح و کمک به پیشبرد امر انقلاب در ترکیه، وظیفه ی بزرگ انترناسیونالیستی همه ی کمونیست های جهان است•

 

 

ذهنیت بریتانیایی را دور بریزید! به فکر بشریت باشید!

 

خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا که به «برگزیت» معروف شده است، زمین لرزه ی سیاسی مهمی برای نظام امپریالیستی حاکم در جهان محسوب می شود.

در زیر گزیده ای از مقاله ی «سرویس خبری جهانی برای فتح» که ده روز قبل از برگزاری رفراندوم «برگزیت» نگارش یافته است را می خوانید. کل این مقاله در وب سایت حزب کمونیست ایران م.ل.م در دسترس است. این مقاله تحلیل بسیار صحیح و مهمی از ماهیت ارتجاعی و امپریالیستی رفراندومی که برای «خروج» یا «ماندن» بریتانیا در اتحادیه ی اروپا در روز 23 ژوئن 2016 برگزار شد و تفکری که در میان توده های مردم نیز رایج است ارایه می دهد.

 

رابرت باربو

13 ژوئن 2016. سرویس خبری جهانی برای فتح.

...در یک طرف کسانی هستند که می گویند بهترین راه کنترل مرزها و بیرون نگاه داشتن «گله ی مهاجرین» و گسترش قدرت بنگاه های سرمایه داری بریتانیایی، شکست دادن دشمنان بریتانیا و اعمال قدرت جهانی بریتانیا در گروی خروج از اتحادیه ی اروپا است. از طرف دیگر، استدلال می کنند بهترین راه برای دست یابی به همه این اهداف ماندن در اتحادیه ی اروپا است. موضوع مرکزی که مقابل مردم گذاشته اند این است که چطور به بهترین وجه می توان منافع امپریالیستی بریتانیا را متحقق کرد. حمایت از هر طرف این مناظره به معنای همدست کردن مردم با امپریالیسم بریتانیا و جنایت های دهشتناک آن و ادامه ی این جنایت ها در داخل بریتانیا، در خاورمیانه، در آفریقا و سراسر جهان است. حال فرقی نمی کند با بودن در اتحادیه ی اروپا یا با خروج از آن.

...

کامرون (نخست وزیر وقت بریتانیا) عهد کرده بود که در سال 2013 رفراندوم عضویت بریتانیا در اتحادیه ی اروپا را برگزار کند. در واقع این تعهد معامله ای بود که به دلیل انشعاب های جدی در طبقه ی حاکمه ی بریتانیا به ویژه در حزب توری که در راس حکومت بود به وجود آمده بود. هرچند در آن زمان که این تعهد را سپرده بود این حرکت به ظاهر بی ضرر می آمد و عده ی کمی تصور می‏کردند واقعا وضع عوض خواهد شد. اما در چارچوب و بستر حدت یابی تضادهای جهانی، از جمله میان روسیه و ایالات متحده ی آمریکا و دعواهای درونی در خود اتحادیه ی اروپا و همچنین گسترش ناسیونالیسم در سراسر اروپا و به طور کلی در غرب، نتیجه ی این رفراندوم اصلا معلوم نیست.

 

خروج از اتحادیه ی اروپا با آرزوی احیای امپراتوری بریتانیا

در ابتدا، استدلال حامیان خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا این بود که با آزاد شدن از «دهان بند سرخ» بوروکرات های «انتصابی» اتحادیه ی اروپا، بریتانیا نیک بخت خواهد شد. در مقابل این ادعا، سیل مطالعات اقتصادی سرازیر شد که می گوید، بریتانیا با خروج از چارچوب بازار واحد اتحادیه ی اروپا حداقل در کوتاه مدت متحمل لطمات اقتصادی خواهد شد.

نیروهای طرفدار «خروج» حاضر به قبول این مطالعات نشدند و شروع به عوض کردن مختصات مناظره کردند. نیگل فاراژ Nigel Farage رهبر «حزب استقلال بریتانیا» اعلام کرد: «بی شعورها مساله اقتصاد نیست! مساله استقلال است». در واقع، فاراژ با این حرف می خواهد با احساسات جوشان میلیون ها نفر از مردم بریتانیا که در نتیجه ی کارکرد سرمایه داری جهانی، امروز به حاشیه رانده شده اند، پیوند بخورد. نیگل فاراژ در واقع سعی دارد نارضایتی این جماعت را از سرچشمه ی اصلی خراب شدن وضع شان دور کند. طرفداران خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا بر روی سختی و مرارتی که بخش هایی از جامعه ی بریتانیا متحمل می شوند، بر روی رکود یا سیر نزولی نرخ دستمزدها و کاهش مزایا و سقوط کیفیت خدمات وسایل نقلیه ی شهری و بهداشت انگشت می گذارند و از همه ی این ها استفاده می کنند تا حسی را که در میان بریتانیایی ها ریشه های عمیق دارد بیدار کنند. مضمون این حس این است که صرفا به خاطر شهروند امپراتوری بریتانیا بودن مستحق رفاه هستند. طرفداران «خروج» به این حس حق به جانبی توسل می جویند و عصبانیت و استیصال این جماعت را علیه کسانی که به اصطلاح «پایین تر» از آن ها هستند جهت می دهند: به ویژه علیه مهاجرین و مسلمانان. برای مثال، دیوید دیویس که از شخصیت های مهم حزب توری است، اتحادیه ی اروپا را به عنوان «ماشین انتقال مشاغل» سرزنش می کند که، «مشاغل را از شهروندان بریتانیایی به مهاجرینی که از اتحادیه ی اروپا می آیند منتقل می کند» (عمدتا اروپای شرقی ها که از رومانی و بلغارستان و لهستان می آیند).

اما در چند دهه ی گذشته، چه کسی مسئول از بین رفتن صنایع تولیدی بریتانیا و ده ها هزار شغل و پایین رانده شدن دستمزدها بوده است؟ مگر کارگران قهوه فروشی که اهل رومانی هستند صنعت کشتی سازی را از اسکله های نیوکاسل و شمال شرقی به آسیا منتقل کردند تا سود بیشتری ببرند؟ چه کسی مسئول کمبود شدید خانه های ارزان و رشد حریق وار بی خانمانی در کلیه ی شهرهای بریتانیا است؟ آیا مسئول این وضعیت کارگران لهستانی هستند که در کثیف ترین و پست ترین بخش های صنعت ساختمان سازی ساعات طولانی کار می کنند؟ ...

همان طبقه ی سرمایه داران که سال ها است جهانی سازی امپریالیستی را هدایت کرده و راند ه اند، باعث تشدید نابرابری در بریتانیا و سراسر جهان شده اند. در ده سال گذشته کمتر از یک درصد جمعیت بریتانیا 26 درصد بر ثروت خود افزوده اند و در همان دوران 50 درصد پایینی جمعیت همان مقدار ثروت افزوده داشته اند. این سطح از نابرابری طی چندین نسل بی سابقه است. نباید فراموش کرد که این فرآیند در دوره های حکومت هر دو حزب توری و حزب کار رخ داده است.

حمله به مهاجرین به عنوان عامل مشکلات توده های مردم به شکل مودبانه تر توسط دیوید کامرون و کارزار «ماندن» نیز انجام می شود. کامرون مرتبا قول می دهد «مرزهای بریتانیا» را کنترل خواهد کرد. این پیام، به طرزی عوام فریبانه علت رنجی را که میلیون ها نفر می کشند پنهان می کند و در واقع همدست اخلاقیات ناسیونالیستی ارتجاعی است. آنان که به مهاجرین دشنام می دهند حتا به اندازه ی سر سوزن نسبت به علل فرار میلیون ها مهاجر از خانه و کشورشان و سرنوشت آنان علاقه ندارند.

افق آن ها با چشم بندهای میهن پرستانه بلوکه شده است. به مردم آموزش داده می شود که حقایق خیره کننده را نبینند. خودِ امپریالیسم بریتانیا مسئول رانده شدن مردم از خانه هایشان در افغانستان و آفریقا است و این کار را گاه در رقابت با قدرت های امپریالیستی دیگر و گاه در همدستی با آنان انجام داده است. کافی است در محلات مهاجرین در شرق لندن قدم بزنید و به چهره ی خدمتکاران، رانندگان، سپورها نگاه کنید: افغانی، سومالیایی، بنگلادشی، پاکستانی، هندی، ایرانی و سوری. این چهره ها تاریخ چندین قرن امپراتوری بریتانیا را حکایت می کنند. بر روی هر یک داستانی از تجاوزها، اشغال ها و غارت ها نوشته شده است. به طور مثال، ماجرای اردوگاه های کار و شکنجه که بریتانیایی ها در کنیا در جریان سرکوب شورش «مائو- مائو ها» سازمان دادند و ماجرای حمایت شنیع و شدید بریتانیا از نظام آپارتاید در آفریقای جنوبی ( یادمان نرود که مارگارت تاچر هنگام نخست وزیری، نلسون ماندلا را «یک تروریست» خواند). اگر همه ی جنایت ها را بشماریم مثنوی هفتاد من می شود.

هر دو طرفِ این رفراندوم، مهاجرین را از تاریخ تهی می کنند و بعد از تهی کردن این مردم از تاریخ شان، به آنان فقط به عنوان منبع سود رسانی به بریتانیا و بریتانیایی ها نگاه می کنند: طرفداران «خروج» می گویند این ها این قدر از بریتانیا و بریتانیایی ها می برند و طرفداران «ماندن» می گویند این ها برای رفاه بریتانیایی ها خوب هستند. کسی دغدغه ی زندگی و شرایط خود مهاجرین را ندارد. ...

به مردم چشم بندهای ذهنی زده و آنان را تعلیم داده اند که افق شان محدود به این باشد که «وضعیت من چه می شود؟» و وضع «ما بریتانیایی ها» چه می شود. انگار زندگی بریتانیایی ها از زندگی آن سوری ها که از جنگ فرار می کنند یا اتیوپیایی ها و سومالیایی ها که از فقر و هرج و مرج ویرانگر و مهلک فرار می کنند با ارزش تر است. در حالی که این طور نیست! همان طور که باب آوکیان، صدر حزب کمونیست انقلابی در آمریکا می گوید، «انترناسیونالیسم - اول از همه  کل جهان را باید در نظر داشت!» اگر کسی دنیای بهتری می خواهد باید بداند که تنها اخلاقیات موجه همین است.

... دونالد ترامپ، فاشیست آمریکایی که کاندیدای ریاست جمهوری شده است فراخوان پوپولیستی «احیای عظمت آمریکا» را می دهد و پژواک این فراخوان پوپولیستی فاشیستی را می توان در میان سیاست مداران بریتانیایی شنید که می خواهند صفت «کبیر» را به «بریتانیای کبیر» بازگردانند و این هیچ معنایی ندارد مگر تشدید دهشت و تبهکاری علیه میلیون ها نفر در خود بریتانیا و میلیون ها نفر در سراسر جهان که تحت سلطه ی نظامی و اقتصادی بریتانیا زجر کشیده اند.

 

وسوسه ی ارتجاعی «تمدن اروپایی»

هیچ یک از طرفین کارزار رفراندوم، جایگاه کلی بریتانیا در جهان را زیر سوال نمی کشند. هر دوی آن ها به اروپا طوری برخورد می کنند که گویی یک کامیونیتی محلی است. جرمی کوربین، رهبر حزب کارگر می گوید: «ما به عنوان یک کشور در صورتی قوی تر خواهیم بود که با همسایه هایمان همکاری کنیم و همراه با آن ها با مشکلات روبه رو شویم.» (labourforbritain.org.uk)

اما اتحادیه ی اروپا یک انجمن همسایگان محله نیست. تا آن جا که آنان با یکدیگر برای «نیک بختی مشترک» همکاری می کنند برای منفعت رساندن به طبقه های سرمایه داری در 28 کشور اروپایی است. توازن قدرت و رقابت میان آن ها هرچه باشد اما در تقسیم جهان به کشورهای سلطه گر و تحت سلطه همه ی آنان در سمت سلطه گران قرار دارند و از این موقعیت بهره می برند. هر چیزی که در اروپا هست، از موزه هایی که عمدتا غارت استعماری است تا بنگاه های تجاری معظم آن تا فرهنگش همه و همه مهر تاریخ قرن ها تجارت برده، ستم گری استعماری و جنگ های امپریالیستی را خورده است. برخی از به اصطلاح «چپ» های اروپایی می گویند اروپا یک فاکت جغرافیایی است که می توان آن را «بازتعریف» کرد. اما این طور نیست. اروپا یک واقعیت تاریخی است که باید با آن از طریق انقلاب و سرنگون کردن روبه رو شد.

 

همان طور که اطلاعیه ی «گروه مانیفست انقلابی در اروپا» در مورد بحران مهاجرت نوشته است، «قدرت سیاسی در هر یک از دولت های اروپایی بر اساس یک نظام کامل اقتصادی- اجتماعی استثمار قرار دارد که شاخک هایش را در سراسر جهان دوانده است. این دولت ها بر این اساس قرار دارند و از آن حفاظت می کنند. با جهانی سازی، این استثمار صرفا فراگیرتر و گسترده تر و بی رحمانه تر شده و بافت اجتماعی را از هم گسیخته تر کرده است. هر یک از حکومت های این دولت ها مجبورند این فرآیند را تقویت کرده و آن را تسهیل کنند ... باور داشتن به احتمال آن که بتوان اروپای امپریالیست را تبدیل به اروپای امپریالیستِ خوش آمد گو و در بر گیرنده کرد بدتر از یک توهم است. این باور ماهیت واقعی حال و گذشته ی دموکراسی سرمایه داری غربی و نظام ارزشی که در جهان محافظت می کند را پنهان می کند. چنین چیزی اصلا قابل اجرا کردن نیست و هر کسی انتخاب شود نمی تواند آن را به کار ببندد. چنین باوری قادر نیست با حملات ارتجاعی نیروهای فاشیست زوزه کش یا با اسلام گرایانی که خود را یک بدیل اخلاقی و اجتماعی در مقابل انحطاط و فلاکت تولید شده توسط غرب ارایه می دهند مقابله کند.»

فقط نگاهی کنید به سیپراس و سریزا که از منتقدین سوسیال دموکرات تبدیل به نیروهای بی رحم تقویت کننده ی دژبانی اروپا شده اند.

 

«سیاست ممکن ها» یا رهایی بشریت؟

... باید به مردم نهیب زد که به دنبال منطق «انتخاب میان بد و بدتر» نباشند، افق های خود را تا حد «سیاست ممکن ها» پایین نیاورند، جهان بینی خود را محدود به نتایج قابل لمس در چارچوب همین نظام سرمایه داری نکنند. اگر چنین کنند لاجرم و بدون استثنا با دهشت های این نظام سازش خواهند کرد.

این انتخابات ها فارغ از این که کدام طرف پیروز می شود، در جامعه نقشی به غایت ارتجاعی بازی می کنند و اکثر مردم این را نمی دانند. این رفراندوم مردم را آموزش می دهد که به انتخابات در جامعه ی سرمایه داری به شدت و عمیقا به شکل ابزاری برای ابراز وجود توده ای و راهی برای تغییر جهان نگاه کنند. اما این انتخابات در واقع ماهیت حاکمیت طبقه ی استثمارگران سرمایه داری که ردای دموکراسی بر تن دارد را پنهان می کنند. ...

این ایده را در مغز مردم فرو می کنند که این «مهمترین انتخابات زندگیشان» است و رای آنان سرنوشت کشور را به گونه ی مهمی رقم خواهد زد. اما این انتخابات موقعیت بریتانیا را در زنجیرهی غذایی امپریالیستی جهان به طور اساسی عوض نخواهد کرد. عضویت در ناتو و شورای امنیت سازمان ملل نیست که به رای گذاشته شده است. اشغال بخش شمالی ایرلند و غیره نیست که به رای گذاشته شده است. موقعیت بریتانیا به عنوان بخشی از ساختار دفاعی اروپا و به ویژه «رابطه ی خاص» آن با ایالات متحده ی آمریکا، غارت و استثمار بخش های بزرگی از جهان توسط چند ملیتی های معظم و بانک های بریتانیایی که دارای پشتوانه ی نظامی هم هستند، و تباه کردن زندگی مردم در داخل کشور - همه ی این ها تداوم خواهند داشت، چه بریتانیا داخل اتحادیه ی اروپا باشد یا نباشد.

این انتخابات توهمات را که گویا دموکراسی پارلمانی اراده ی مردم را نمایندگی می کند تشدید خواهد کرد. این انتخابات گرایش به جستجوی فرصت ها در داخل نظام سرمایه داری را تقویت خواهد کرد. درست در زمانی که افق انترناسیونالیستی و انقلابی فریاد می زند که باید کل نظام را آماج قرار داد، «چپ» های حامی «ماندن» (به طور مثال، واروفاکیس وزیر مالیه ی اسبق سیپراس و اسلاوی ژیژک) و «چپ» های حامی «خروج» (مانند اس.دبلیو.پی یا حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا) مردم را فریب می دهند، سر مردمی که آرزو می‏کنند کابوس های جهانی تولید شده توسط اروپا و بریتانیا تمام شود کلاه می گذارند؛ در همان حال که خودشان را برای یافتن جایی در پارلمان آماده می کنند به مردم آموزش می دهند که امیدشان را به احزاب امپریالیستی بی اعتبار گره بزنند.

هر دو کارزار، چه آن که به افق تنگ «به من به عنوان بریتانیایی چه می رسد» متوسل می شود و چه آن که افق به اصطلاح «چپ» را تبلیغ می کند که «به طبقه ی کارگر بریتانیایی چه می رسد» هر دو در واقع یک کار می کنند: به طور فشرده به مردم آموزش می دهند که رابطه ی خود با کل جهان را از دریچه ی منافع امپریالیسم بریتانیا نگاه کنند و مبارزه ی خود را محدود به مبارزه برای آن چه در چارچوب بورژوا - دموکراتیک امکان پذیر است، کنند. ... در جهانی که اروپا در صدر زنجیره ی غذایی امپریالیستی نشسته است، «وسیع کردن» آن افق محدود تا حد «افق اروپایی» پیشرفت محسوب نمی شود.

در سراسر اروپا و آمریکا، گرانیگاه سیاسی متعارفِ طبقات حاکمه از هم گسیخته شده است و قطبی شدنِ روز افزون جامعه خطرهای جدی را طرح می کند. اما همان شرایط انفجاری، در عین حال فرصت هایی را برای باز کردن یک راه کاملا متفاوت به سوی آینده، به وجود آورده است. در واقع به طور عاجل لازم است میلیون ها نفر گردهم بیایند و معضلاتی را که مردم بریتانیا و سراسر جهان با آن ها روبه رو هستند حل کنند. اما به معضل و راه حل نباید با دید «ما بریتانیایی ها» یا «ما اروپایی ها» نگریست بلکه باید با دید انترناسیونالیستی نگاه کرد. نقطه ی شروعِ دیدگاه انترناسیونالیستی، نیازهای بشریت تحت ستم است و این به معنای آن است که پرچم «یونیون جک» بریتانیا را باید به آن جا که جای واقعی اش است سپرد: یعنی به موزه ی تاریخ. نه نیازی به دلتنگی برای وعده های لگدمال شده ی سوسیال دموکراسی ورشکسته ی اروپا هست و نه دنباله روی ذلیل گونه از رویای امپراتوری از کف داده! ما باید به افق هایی که ورای نظام کنونی است چشم بدوزیم و جنبشی را بسازیم که نه تنها برای عقب راندن حملات ارتجاعی مبارزه کند بلکه بتواند تنها راه حل یعنی انقلاب کمونیستی را رهنمون شود•

 

 

یک جهان بنیادا متفاوت ممکن است؛ اگر سنتزنوین کمونیسم را در دست بگیریم!

 

اطلاعیه ی مهم زیر در اول ماه مه تحت عنوان «فراخوان اضطراری اول ماه مه! وقت تنگ است!» به زبان های انگلیسی و آلمانی و فرانسه در نقاط مختلفی که فعالین حزب کمونیست ایران (م.ل.م) فعال هستند پخش شد.

 

زندگی در دنیای امروز خفقان آور و تحمل ناپذیر است. کافی است نگاه کنیم به پناهندگانی که از جنگ های ویرانگر و فقر فلاکت بار فرار می کنند تا در آب های مدیترانه غرق شوند - در مدیترانه ای که کشتی های عظیم در چند قدمی نظاره گر غرق شدن آن ها هستند و تلخی و طنز ماجرا در آن است که این کشتی های عظیم و امکانات پیشرفته ی آن توسط کار و زحمت همین مردم، توسط کار جمعی ما در سراسر جهان تولید شده اند. آنان که غرق نمی شوند، در ادامه ی راه با سیم های خاردار، قوانین جنایت کارانه و مامورین ارتجاعی دولت های سرمایه داری امپریالیستی مواجه می شوند. آیا همین یک فقره جنایت کافی نیست تا بخواهیم نظام سرمایه داری امپریالیستی، دولت ها و قوانین و مجریان شان را برای ابد دفن کنیم؟

 تولید مواد غذایی در دنیای امروز بیش از نیازهای هفت میلیارد مردم کره ی زمین است. با این وصف، میلیون ها نفر در اثر گرسنگی و سوء تغذیه می میرند. ما علمی را تولید کرده ایم که امکان بازگرداندن عقربه های زمان به بیش از یک میلیارد سال پیش را می دهد تا کهکشان خود را بهتر بشناسیم. اما کودکان در سه قاره ی آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین از امراض قابل علاج می میرند و دستگاه آموزش و تبلیغات سرمایه داری در چارگوشه ی دنیا جهل و نادانی را در مغز توده های مردم تزریق می کند و نژادپرستان، واعظین و تاریک اندیشان دین و خرافه ی خود را به عنوان «رهبران نجات بخش» به مردم تحت ستم و محروم تحمیل می کنند. نظام حاکم به حیات خود ادامه می دهد و بی وقفه روش های بدیعی را در تولید دهشت علیه بشریت اختراع می کند. بی تردید باید این دنیا را عوض کرد. اما چگونه؟ این مهمترین مساله ای است که امروز در مقابل بشریت قرار دارد.

 سرچشمه ی معضلات جهان ما، نظام سرمایه داری امپریالیستی است که بر دنیا سلطه دارد و انواع و اقسام دولت های ارتجاعی را رهبری کرده و به صف می کند: از جمله دولت هایی مانند جمهوری اسلامی ایران، جمهوری ترکیه، عربستان سعودی و غیره. قدرت های امپریالیستی بزرگ مانند ایالات متحده ی آمریکا، دولت های اروپایی، چین و روسیه در راس این تبه کاری جلوس کرده اند. باید این سیستم را سرنگون و جهان بنیادا متفاوتی را جایگزین آن کرد. اما چگونه و به چه طریقی؟

 سیستم جهانی سرمایه داری قدرت مطلق نیست، رازی نیست که نتوان آن را شناخت، نتوان فهمید به چه شکل عمل می کند. راز این سیستم را بیش از 150 سال پیش، کارل مارکس در کتاب «سرمایه» گشود و راه از بین بردن آن از طریق یک نوع انقلاب جدید که انقلاب کمونیستی نام دارد را نشان داد. از زمان مارکس تا کنون، ما کمونیست های انقلابی همراه با میلیون ها نفر پرولترها و توده های تحت ستم جهان تلاش کرده ایم تا این راه را باز کنیم و پیشروی کنیم. در نتیجه، چهره ی تاریخ بشر را برای همیشه دگرگون کرده ایم اما شکست های تلخی نیز خورده ایم.

 کمون پاریس در سال 1871 اولین تلاش ما در راستای ایجاد جهان کمونیستی بود. اما کمون عمری کوتاه داشت و در کمتر از سه ماه به خون کشیده شد. مارکس و همرزم همیشگی اش انگلس در پی این شکست، تصویری کلی از دیکتاتوری پرولتاریا را در جمع بندی از این تجربة مهم ارایه دادند. بر اساس تئوری و رویکرد انقلابی و علمی، تلاش های انقلابی برای تغییر جهان آغاز شد. قرن بیستم شاهد دو انقلاب سوسیالیستی عظیم بود که دستاوردها و تجارب بزرگی برای بشریت در حرکتش به سوی رهایی داشتند. نخست، انقلاب اکتبر 1917 روسیه تحت رهبری لنین و سپس یک انقلاب اکتبر دیگر در چین تحت رهبری مائو که در سال 1949 به ثمر رسید. لنین و مائو، در نتیجه ی راهگشایی ها و پیشرفت هایی که در علم مارکسیسم کردند توانستند کشتی مبارزه ی طبقاتی را در مسیری ناشناخته و از میان آب های خطرناک و متلاطم رهبری کرده و به پیروزی برسانند و سپس فرآیند پر پیچ و خم ریشه کن کردن زیربنای اقتصادی و روبنای سیاسی و فرهنگی کهنه و استقرار جامعه ای نوین، با اقتصاد و سیاست و فرهنگ نوین را آغاز کنند. این ها گام های اولیه در راهی طولانی بودند که به قول مارکس با گسست از روابط سنتی مالکیت و ایده های سنتی منطبق بر آن رقم می خورد.

هرچند دو انقلاب روسیه و چین عمری به مراتب طولانی تر از کمون پاریس داشتند اما آن ها نیز بیش از چند دهه دوام نیاوردند. انقلاب در شوروی سابق در اواسط دهه ی 1950 شکست خورد. سرمایه داری احیاء شد و یک بورژوازی نوین که در درون دولت سوسیالیستی و حزب کمونیست نشو و نما کرده بود قدرت را گرفت. انقلاب سوسیالیستی در چین تا سال 1976 تداوم یافت. مائو از طریق حل این مساله که چرا در سوسیالیسم احیای سرمایه داری رخ می دهد و راه مقابله با آن چیست، علم مارکسیسم را تکامل داد. برای ممانعت از احیاء سرمایه داری انقلاب دومی در درون کشور سوسیالیستی چین برپا شد: «انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریایی». اما این نیز نتوانست جلوی احیای سرمایه داری را بگیرد. در پی مرگ مائوتسه دون در سال 1976، رهروان سرمایه داری دست به کودتایی زده و قدرت را در دست گرفتند. آنان با کمک امپریالیست ها، چین را تبدیل به بزرگترین کارگاه عرق ریزان تولیدی جهان کردند. به این ترتیب، اولین موج انقلاب کمونیستی در تاریخ بشر خاتمه یافت.

دوران ضد انقلاب در سراسر جهان آغاز شد. به جای جنبش های انقلابی کمونیستی و رهایی بخش، جنبش های سیاسی ارتجاعی در میان توده های محروم و مستاصل پایه گرفتند. برای مثال، وقتی بنیادگرایان اسلامی در ایران قدرت گرفتند، انقلاب 1357 تبدیل به یک ضد انقلاب شد.

به فاصله ی کوتاهی پس از این وقایع، سوسیال امپریالیسمِ شوروی که در رقابت با بلوک امپریالیستی غرب (به سرکردگی ایالات متحده) جهان را به آستانه ی یک جنگ هسته ای کشیده بودند، با بحران درونی روبه رو شد و فروپاشید. بورژوازی بین المللی از فروپاشی شوروی یک اهرم تبلیغاتی برای خود ساخت تا علیه کمونیسم بتازد و ادعا کند که «کمونیسم مرده است». اما اتحاد جماهیر شوروی صرفا یک دولت سرمایه داری امپریالیستی بود که حتا پس از احیای سرمایه داری در شوروی سابقا سوسیالیستی، به دلایلی ماسک «سوسیالیسم» را حفظ کرده بود. پس از فروپاشی شوروی، دورانی آغاز شد که به آن «گلوبالیزاسیون» سرمایه داری می گویند. آغاز این دوره به ابعاد جدیدی بر حرص و آز سرمایه داری، جنگ های تجاوزکارانه، نژادپرستی، تجاوز به زنان و ژنوسید ... افزود. امروز به روشنی می توان مشاهده کرد که اگر موج دوم انقلاب کمونیستی آغاز نشود، کابوس سرمایه داری به حیات ویران گر خود ادامه خواهد داد. اما چه باید بکنیم تا این موج جدید را آغاز کنیم و از کجا آغاز کنیم؟

در هر گوشه ی دنیا علیه انواع و اقسام مظالمی که سرمایه داری علیه مردم مرتکب می شود مقاومت و مبارزه هست. بله مردم می جنگند اما در حالی می جنگند که توهمات تولید شده توسط همین سیستم بر ذهنشان حاکم است، با آن ها تعلیم یافته اند و قطب نمای حرکتشان است. بسیاری باور کرده اند که با توهمات دینی و بازگشت به گذشته می توان نیروهای افسارگسیخته ی سرمایه داری را مهار کرد و عده ای دیگر بر این باورند که گویا می توان سرمایه داری را اصلاح کرد -- جنبش های سریزا (در یونان) و پودموس (در اسپانیا) تجسم سازمان یافته ی این توهم هستند. اسفناک ترین جنبه ی وضعیت حاضر آن است که کمونیسم انقلابی، یعنی تنها افق و برنامه و جنبشِ واقعا رهایی بخش در صحنه نیست؛ اثری از این تاریخ و تجربه ی رهایی بخش آن در میان نیست و این، فاجعه بار است! زیرا زمانی که این تاریخ را ندانیم و ابزارهای تولید شده در این تجربه را در دست نداشته باشیم مانند آن است که همین دیروز به دنیا آمده ایم: کودکی شیرخواره در مقابل دشمنی درنده و مجرب!

اما در این وضعیت بد، تغییری شگفت و قدرتمند رخ داده است. جهشی نوین در علم کمونیسم، نه تنها این تاریخ را حفظ بلکه آن را غنی تر و روشن تر کرده است. با این جهش در علم کمونیسم اکنون می توان کارکردهای سیستم سرمایه داری و طریقِ نابود کردن آن از طریق انقلاب را بهتر درک کرد. این جهش در علم کمونیسم ساده به کف نیامده است. در طول چهل سال کار سخت و خستگی ناپذیر علمی، لایه به لایه ی تجربه ی موج اول انقلاب کمونیستی بررسی شده است و درس های آن تجربه ی عظیم با دقت و وسواس سنتز شده است تا بتوانیم موج دوم را آغاز کنیم. بسیاری از اشتباهات مرحله ی اول شناسایی و نقد شده اند. اشتباهات موجود در بدنه ی علم کمونیسم (که توسط مارکس بنیان گذاری و توسط لنین و مائو تکامل یافته است) کنار گذاشته شده اند و بدنه ی اصلی و درست آن در سطحی عالی تر سنتز شده است. بدین ترتیب، سطح بالاتری از علم انقلاب تولید شده است که می تواند جهانِ پیچیده را صحیح تر و بی ابهام تر تشریح کند و راه پر پیچ و خمِ تغییرِ انقلابی آن را با دقت و وضوح بیشتری ترسیم کند.

جهش نوین در علم کمونیسم سنتزنوین کمونیسم نام دارد و محصول کار سخت و خستگی ناپذیرِ بزرگترین انقلابی زمان ما، باب آواکیان است. بی تردید، این تولیدِ علمی رهایی بخش هم ردیفِ کار بزرگ مارکس است و چارچوبی در اختیار ما می گذارد تا مرحله ی دوم انقلاب کمونیستی را آغاز کنیم؛ سلاحی به دست ما می دهد تا در مقابل چالشِ خلاص شدن از شر سرمایه داری در سراسر جهان که عاجل ترین نیاز پرولتاریا و کل بشریت است، سربلند کنیم. هسته ی مرکزی پیام و فراخوان اضطراری اول ماه مه ما در همین جا است.

دل ما از رنج میلیاردها انسانِ چارگوشه ی دنیا خون و وجودمان از انواع تبه کاری ها و جنایت هایی که سرمایه داری تولید می کند مملو از انزجار است. اما صرفا با تکیه بر این احساسات نمی توانیم دشمن را سرنگون کنیم. همان طور که انقلابیون دهه ی 1960 آثار مارکس، لنین و مائوتسه دون را زیر و رو می کردند تا راه انقلاب را باز کنند امروز باید عمیقا آثار رفیق آواکیان را بخوانیم و علم کمونیسم را بیاموزیم. باید آگاه باشیم که سطح قبلی علم کمونیسم تقسیم به دو شده است و از دل آن یک درک صحیح تر و بنابراین، انقلابی تر بیرون آمده است.

در این پیام کوتاه، معرفی کلیت این علم و نقشه ی راه انقلاب کمونیستی ممکن نیست. اما از طریق این پیام کلیه ی کسانی را که آرزو و عزم انجام یک انقلاب واقعی و تغییر بنیادین جهان در جهتی بهتر را در سر می پرورانند خطاب قرار داده و آنان را صمیمانه فرا می خوانیم که به طور عاجل درگیر در این آثار علمی و نقشه ی راه موج نوین انقلاب کمونیستی شوند. سنتزنوین کمونیسم، تلسکوپ و میکروسکوپ انجام یک انقلاب واقعی (و نه دروغین) است. محو کامل سرمایه داری و جامعه ی طبقاتی در سراسر جهان وظیفه ای به غایت سخت است و بدون داشتن این قطب راهنما، حتا یک قدم نمی توانیم در جهت درست برداریم و تلاش ها و فداکاری های عظیم ما در سراسر جهان به جای دیگری منحرف شده و توسط نیروهای قدرتمند سیستم به هرز خواهند رفت. رفقا: وقت تنگ است! این است پیام ما برای اول ماه مه سرخ•

 

حزب کمونیست ایران (مارکسیست - لنینیست - مائوئیست)

یک مه 2016

 

 

 

شورش علیه دنیای کهنه

پنجاه سال پس از عالی‌ترین قله‌ی مبارزاتی در تاریخ بشر برای دست یافتن به کمونیسم

 

چهل سال پیش انقلاب بزرگی که عالی ترین قله ی مبارزه ی طبقاتی در تاریخ بشر برای دست یافتن به کمونیسم است، شکست خورد. انقلاب بزرگ فرهنگی پرولتاریایی در چین که «انقلاب در انقلاب» خوانده می شود از سال 1966 تا 1976 ادامه یافت. انقلاب فرهنگی در جریان ده سال به طور دائم، میلیون ها نفر را در سراسر چین در بحث و مناظره بر سر تفاوت میان سوسیالیسم و سرمایه داری و مبارزه علیه رهروان سرمایه بسیج کرد. مبارزه ی سیاسی میان خط انقلابی و رویزیونیستی در سراسر این دوره به شکل های مختلف ادامه داشت. اما در سال 1973 یک بار دیگر به شکل تقابل حاد میان دو مرکز فرماندهی کمونیستی و رویزیونیستی بروز یافت و فازی از انقلاب فرهنگی را رقم زد که رفیق آواکیان آن را «آخرین نبرد بزرگ مائو» می خواند که در سال 1976 با شکست کمونیست ها تمام شد و دولت دیکتاتوری پرولتاریا در چین واژگون شده و در پی آن سرمایه داری احیا شد. (لوتا 1393)

هدف فوری انقلاب فرهنگی پایین کشیدن آن دسته از مقامات حزب کمونیست و دولت سوسیالیستی بود که برنامه ی احیای سرمایه داری را پیش گذاشته و برای آن تلاش می کردند. «آخرین نبرد مائو» علیه بازگشت آنان و برنامه شان بود و در این فاز، مبارزه علیه فردی به نام دن سیائوپین (Deng Xiaoping) متمرکز شد. او از همراهان لیو شائوچی (Liu Shaoqi) رهبر رویزیونیست های حزب کمونیست در سال 1966 بود که در مراحل اولیه ی انقلاب فرهنگی از رهبری حزب و دولت عزل شد. باید در نظر داشت که انقلاب فرهنگی یک انقلاب واقعی بود، با تمام پیچیدگی ها و تضادهای یک مبارزه ی طبقاتی تمام عیار و پر دامنه. از این رو صف دوستان و دشمنان انقلاب نیز صفی یک دست و سر راست و ثابت نبود و پیچیدگی های خودش را داشت. مثلا حامیان انقلاب فرهنگی یکدست نبودند و خط  های متفاوت درون این طیف وجود داشت. این واقعیت در سال 1972 در خیانت لین پیائو (Lin Biao) که از حامیان سرسخت انقلاب فرهنگی بود بازتاب یافت که موجب تضعیف جناح انقلابی در حزب شد. علاوه بر این، برخی رهبران برجسته ی حزب که در سال های اول با تزلزل سمت انقلاب فرهنگی و مائو را گرفته بودند به سوی رویزیونیست ها تغییر مسیر دادند. چوئن لای (Zhou Enlai) نخست وزیر چین سرکرده ی این گروه بود که از پشت صحنه ی جبهه نبرد، مخالفین مائو را سازمان می داد. چوئن لای، دن سیائوپین را که پس از انقلاب فرهنگی از حزب اخراج شده و برای کار و بازسازی به روستا فرستاده شده بود، به پکن بازگرداند و او را معاون خود کرد. در سال 1975 دن سیائوپین و رویزیونیست ها آشکارا برنامه ی احیای سرمایه داری را تبلیغ کرده و خواهان اتمام انقلاب فرهنگی بودند و آن را «مخل رشد اقتصادی و امنیت ملی» می دانستند. آنان برنامه ی «مدرنیزه  کردن اقتصاد» بر اساس گذاشتن «سود در فرماندهی اقتصاد»، گسترش تجارت خارجی و ورود سرمایه گذاری خارجی را پیش گذاشتند و خواهان ائتلاف کامل با قدرت های امپریالیستی غرب شدند. همه ی این «رفرم های اقتصادی» پس از مرگ مائو و به قدرت رسیدن «رهروان سرمایه داری» پس از کودتای سال 1976 با حمایت و کمک امپریالیسم آمریکا انجام شد و حاصل آن چین امروز به مثابه ی کارگاه عرق ریزان و کشور بردگی و فوق استثمار کارگران و زحمتکشان است.

مائو و طرفداران خط او در چین سوسیالیستی و از جمله در سال های انقلاب فرهنگی، مخالف «مدرنیزه» کردن اقتصاد نبودند اما برایشان روشن بود که در این زمینه، سرمایه داری و سوسیالیسم دو راه و دو روش کیفیتاً متفاوت دارند که از یک تفاوت ساده اما عمیق بر میخیزد: یکی بر استثمار بنا شده است و مبنا و هدف دیگری محو استثمار است. رشد و توسعه ی اقتصادی در سوسیالیسم باید بر اساس تغییر انقلابی «روابط تولیدی و روابط اجتماعی و افکار مردم» انجام شود. بر اساس این هدف و رویکرد استراتژیک، کمونیست ها سیاست هایی برای محدود کردن شکاف های میان شهر و روستا، میان کارگران و متخصصین، میان زن و مرد، میان کار بدنی و کار فکری اتخاذ کردند. آن ها در این مسیر برای گسترش دائم آگاهی سیاسی انقلابی توده ها و فعال کردن آنان در کارخانه، مدرسه، مزرعه، دانشگاه کوشیدند و حول توجه به مسایل کلانی که خصلت جامعه و دولت سوسیالیستی را تعیین می کردند، کارزارهای عظیم توده ای به راه انداخته و به مبارزه علیه خرافه و افکار سنتی و ایدئولوژی «حق بورژوایی» برخاستند. انقلاب فرهنگی در این مسیر و برای این آینده جنگید.

از منظر رشد و توسعه ی اقتصادی نیز انقلاب فرهنگی نه تنها «فاجعهی اقتصادی» نبود بلکه برعکس، جنبش های توده ای برای بالا بردن تولید، ارتقای سطح فن آوری کارگران و دهقانان و انقلابی کردن روابط تولیدی را در سراسر کشور و در مقیاسی عظیم به راه انداخت. این فرآیند موجب تولد یک نوع اقتصاد بنیاداً متفاوت شد که حتی از اقتصاد سوسیالیستی ابتدایی که پیش از آن در چین مستقر شده بود نیز متفاوت بود. اختلافات میان دستمزدها کاهش یافت، شکاف میان کار بدنی و فکری کم شد به طوری که کارگران در مدیریت کارخانه شرکت می کردند و مدیران در کار بدنی و صنایع در روستاها گسترش یافت. روشن است که این جا به جایی های اقتصادی و اجتماعی بزرگ موجب بروز مشکلات زیادی شد اما اقتصاد بر مبنای سوسیالیستی به طور چشم گیری توسعه یافت. با این اوصاف به گفته ی مائو تسه دون: موفقیت یک انقلاب را نمی توان با نتایج اقتصادی فوری آن سنجید. مهم ترین مساله آن بود که توده های مردم تبدیل به اربابان اقتصاد و ساختن جامعه ی نوین شوند و انقلاب فرهنگی شالوده های یک اقتصاد سوسیالیستی (و نه اقتصاد سرمایه داری) که ثبات داشته و تأمین کننده ی رشد اقتصادی بود را تقویت کرد. اما شکاف های اقتصادی در سطح جامعه کماکان وجود داشتند و مائو در سال 1973 هشدار داد که هنوز «شکاف ها» موجود هستند و تا زمان استقرار کمونیسم در جهان وجود خواهند داشت و باید مرتباً به جنگ آن ها رفته و محدودشان کرد. او هشدار داد با وجود چنین وضعیتی اگر رویزیونیست ها به قدرت برسند، به سادگی قادر به احیای سرمایه داری خواهند بود. مائو تسه دون بر دو جنبه تاکید می کرد: مبارزه ی دایم برای ممانعت از به قدرت رسیدن رویزیونیست ها و هم زمان مبارزه برای محدود کردن تفاوت ها و مبارزه برای تغییر انقلابی افکار مردم. این ها دو مارپیچ درهم تنیده ی «ادامه ی انقلاب تحت سوسیالیسم» بوده و هستند.

مائو در سال 1975 کارزار بسیار مهمی با این فراخوان به راه انداخت: «تئوری دیکتاتوری پرولتاریا را مطالعه کنید و علیه رویزیونیسم جنگیده و جلویش را بگیرید». رویزیونیست ها به مقابله با این کارزار پرداختند. دن سیائوپین که آماج کارزار مائو تسه دون بود سندی مشتمل بر سه بخش منتشر کرد که رهبران انقلاب فرهنگی آن را «سه علف زهرآگین» خواندند. این سند آشکارا بازگرداندن روش ها و روابط و ارزش های سرمایه داری را پیش می گذاشت: 1) وارد کردن فن آوری از خارج 2) گذاشتن انگیزه های مادی در صنعت و کشاورزی برای کارگران و کارکنان و 3) بازگشت به مدیریت به شدت تمرکزگرا و قوانین و مقررات کاری بورژوایی برای وادار کردن کارگران به کار سخت. این سند در عرصه ی علم و آموزش، فراخوان اعمال «تخصص گرایی» را درست در جهت مخالف سیاست های انقلاب فرهنگی می داد. زیرا سیاستی که پس از انقلاب فرهنگی در عرصه ی آزمون های علمی حاکم شد، پیوند دادن آزمون های علمی با زندگی و مبارزات توده ها و باز کردن درهای این عرصه به روی توده های کارکُن بود. سیاست تقویت ابداعات و ابتکارات توده ای و فرستادن دانشجویان به روستاها برای کار با روستاییان و درگیر شدن در آموزش و پژوهش «میدانی» در راستای این سیاست بود و رویزیونیست ها به شدت از آن و کلیه ی سیاست های انقلاب فرهنگی که تلاش می کرد توده های مردم را تبدیل به سروران جامعه در کلیه ی عرصه های اقتصادی و هنری و سیاسی و غیره کند، متنفر بودند. پس از مرگ چوئن لای در ژانویه ی 1976 مائو تسه دون کارزار همه جانبه ای را در نقد نقطه نظرات دن سیائوپین در زمینه های اقتصاد، آموزش، آزمون های علمی، فن آوری، فرهنگ و روابط خارجی به راه انداخت. میلیون ها نفر درگیر در بحث و مناظره بر سر «سه علف زهرآگین» دن سیائوپین شدند و کارگران و دهقانان در نقد این مسیر سرمایه داری مقالات انتقادی و افشاگرانه ای نوشتند. اما رویزیونیست ها به بهانه ی تجلیل از چوئن لای یک تظاهرات صد هزار نفره در میدان «صلح آسمانی» علیه مائو و رهبران انقلاب فرهنگی به راه انداختند و مائو در جواب آن ها، کارزار سراسری «نقد دن سیائو پین و درهم شکسته باد انحرافی راست» را به راه انداخت.

در تمام سال های انقلاب فرهنگی (1966-1976) مبارزه و کشمکش میان انقلاب و ضد  انقلاب در جریان بود هر چند در مقاطعی مانند شروع آن یا عروج گاردهای سرخ یا کارزار علیه دن سیائو پین اوج می گرفت و در مقاطعی آرام تر و با درگیری و تنش کمتری به پیش میرفت. در این مسیر پر پیچ و خم، دو راه و دو آینده رو در روی هم در نبردی سرنوشت ساز قرار گرفتند: انقلاب و ضد انقلاب، پرولتاریا و بورژوازی، مارکسیسم و رویزیونیسم، کمونیسم و سرمایه داری. (RCP1978)

مائو در سپتامبر 1976 درگذشت و فضای مناسبی به دست رهروان سرمایه داری افتاد که با تکیه بر اهرم های قدرت که در دولت و حزب و به ویژه در ارتش داشتند کودتا کرده و شروع به قلع و قمع رهبران انقلابی و هواداران آن ها کنند. به این ترتیب انقلاب بزرگ فرهنگی پرولتاریایی چین در دهمین سال خود در آخرین نبردش شکست خورد و دولت سوسیالیستی چین واژگون شده و سرمایه داری در این کشور احیا شد.

باید در نظر داشت انقلاب فرهنگی در کشوری انجام گرفت که انقلاب سوسیالیستی در آن پیروز شده، دولت دیکتاتوری پرولتاریا حاکم بود و استقرار ساختمان سوسیالیسم در اقتصاد اساساً پایان یافته بود. پس سوال این است که این انقلاب در جواب به چه ضرورتی و برای حل چه مشکلی آغاز شد و نهایتاً چرا شکست خورد و سرمایه داری در چین سوسیالیستی احیا شد؟

 

تئوری هدایت کننده ی انقلاب فرهنگی پرولتاریایی

پیروزی انقلاب چین در سال 1949 دومین رخداد انقلابی عظیم در قرن بیستم بود. باور متعارف در جنبش کمونیستی این بود که انقلاب سوسیالیستی نمی تواند در کشور عقب مانده ای مانند چین که عمدتاً دهقانی و وابسته به سرمایه داری امپریالیستی و در واقع تحت استعمار چند قدرت سرمایه داری امپریالیستی بود رخ دهد. این انقلاب نه از راه تمرکز در شهرها و در میان طبقه ی کارگر کم شمار آن بلکه از طریق جنگ انقلابی طولانی که پایگاهش در میان دهقانان و مناطق روستایی بود و با محاصره ی مرکز دولت ارتجاعی در شهرها و درهم شکستن کامل قوای نظامی و اداری و سیاسی آن به کسب قدرت انجامید. اما همان طور که مائو تسه دون در مراسم پیروزی انقلاب گفت: این فقط گام اول در یک راهپیمایی طولانی بود. چالش فوری مقابل پای انقلاب چین، پیشروی در جاده ی سوسیالیستی بود. ابتدا از الگوی ساختمان اقتصادی در اتحاد شوروی که اولین کشور سوسیالیستی بود برای توسعه ی اقتصادی و سیاسی جامعه پیروی شد. اما خیلی زود مائو تسه دون به معایب جدی این الگو پی برد. وی تفکر و پراتیکی که از شوروی سوسیالیستی به ارث رسیده بود را نقد کرد و از الگوی سوسیالیسم شوروی که مملو از جهت گیری هایی بود که به احیای سرمایه داری منجر می شد گسست کرد. اما بسیاری از رهبران حزب کمونیست چین از الگوی شوروی حمایت می کردند. صنعتی کردن سریع به قیمت گسترش شکاف های طبقاتی در مرکز این الگو قرار داشت. این رویکرد منابع را در شهرهای بزرگ و مناطق ساحلی کشور و در کارخانه های مدرن بزرگ با فن آوری پیشرفته متمرکز می کرد. در این الگو دستگاه عظیم برنامه ریزی مرکزی با لشگری از متخصصین برنامه ریزی اداره ی اقتصاد را در دست گرفته بودند بدون این که فضایی برای ابتکار عمل های محلی و ابداعات توده های کارکُن وجود داشته باشد و از همه مهم تر برای انگیزه دادن به انسان های درگیر در فرآیند تولید، از ایجاد دیفرانسیل در دستمزدها و پاداش های مالی استفاده می شد. اما مائو الگوی توسعه اقتصادی متفاوتی را در پیش گرفت. مائو علیه دو میراث می جنگید: اول و بیش از هر چیز با میراث و فشار و نفوذ ادامه دار سرمایه داری و امپریالیسم غرب و دوم برای گسست کردن از میراث توسعه ی اقتصادی از نوع شوروی. (1) کمونیست های چینی، اهمیت توسعه ی فن آوری یا رشد نیروهای مولده را درک می‏کردند اما به درستی راه سوسیالیستی رشد و توسعه ی اقتصادی را در دگرگونی انقلابی دایمِ روابط تولیدی و اجتماعی و انقلابی کردن افکار توده های مردم می دانستند. این رویکرد در شعار «انقلاب را درک کنید و تولید را بالا ببرید» فشرده شد که خط راهنمای اساسی برای پیشبرد ساختمان اقتصادی سوسیالیستی بود.

اما مهم ترین و تعیین کننده ترین خدمت مائو به امر انقلاب کمونیستی، تئوری ادامه ی انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا به سوی هدف نهایی کمونیسم بود. انقلاب فرهنگی در واقع پراتیک این تئوری بود. در پراتیک بزرگ انقلاب فرهنگی در چین، تئوری جلوتر از پراتیک حرکت می کرد. به همین علت وقوع چنین انقلاب عظیمی در کنش با تحرکات طبقاتی در خود جامعه ی سوسیالیستی چین و رهبری آن با افق کمونیستی، ممکن شد. این نبرد سیاسی عظیم عمیقاً با تکامل علم کمونیسم توسط مائو تسه دون مرتبط بود و راه را برای تکامل بیشتر علم کمونیسم باز کرد.

پیش از وقوع انقلاب فرهنگی، احیای سرمایه داری در اتحاد جماهیر شوروی کل جنبش بین المللی کمونیستی را به لرزه درآورده بود. یعنی در اواسط سال های 1950 و بعد از مرگ استالین، یک طبقه ی بورژوازی نوخاسته در اتحاد شوروی به رهبری نیکیتا خروشچف به قدرت رسید و نظام سرمایه داری دولتی را در آن جا مستقر کرد. جنبش بین المللی کمونیستی در مقابله با این فاجعه تقسیم به دو شد. مائو تسه دون به قدرت رسیدن رویزیونیست ها در شوروی را مترادف با به قدرت رسیدن بورژوازی اعلام کرد و آن را «رویزیونیسم مدرن» خواند.(2) به لحاظ عینی در سطح جنبش بین المللی کمونیستی رهبری مبارزه علیه رویزیونیسم مدرن و تحلیل از این فاجعه، بر دوش مائو افتاد.

مائو مساله را عمیقاً کنکاش کرد و به این واقعیت پی برد که در سوسیالیسم کماکان طبقات و لاجرم مبارزه ی طبقاتی موجود است و ضرورت ادامه ی انقلاب تحت سوسیالیسم را مفهوم سازی کرد. مائو تحلیل و نظریه ای ارایه داد که کلیت جنبش بین المللی کمونیستی با آن بیگانه بود: او گفت در سراسر دوران سوسیالیسم به علت خصلت متناقض سوسیالیسم، خطر شکست انقلاب سوسیالیستی وجود دارد. خصلت متناقض نظام اقتصادی و اجتماعی سوسیالیستی به معنای آن است که در زیربنای اقتصادی و در روابط اجتماعی و روبنای سیاسی و ایدئولوژیک آن هنوز رد پای سرمایه داری و زخم های بر جا مانده از دوران کهنه پابرجا است؛ جامعه از سرمایه داری بریده است اما هنوز به کمونیسم نرسیده و از آن جا که کمونیسم تنها در مقیاس جهانی می تواند برقرار شود، دوران طولانی سوسیالیسم با مبارزه برای محدود کردن شکاف ها و زخم های برجای مانده از جامعه ی کهنه و ممانعت از بازگشت به گذشته رقم می خورد. جامعه ی سوسیالیستی این مبارزه را باید در شرایطی پیش ببرد که از هر سو در محاصره و فشار و حملات قدرت های سرمایه داری است. این وضعیت داخلی و بین المللی، در هر مقطع معین به اختلافات طبقاتی و مبارزه ی طبقاتی درون یک کشور سوسیالیستی منجر می شود و دائما امکان احیای سرمایه داری را فراهم خواهد کرد. تحلیل تئوریک مائو بخش بزرگی از اغتشاش فکری بر سر چگونگی و چرایی خطر احیای سرمایه داری در جامعه ی سوسیالیستی را بر طرف کرده و خط راهنمای اساسی برای مقابله با بازگشت سرمایه داری و نیروهای رویزیونیست را فراهم کرد. مائو و رفقایش بروز و بازتولید همان روندها که در شوروی منجر به احیای سرمایه داری شده بودند را در چین نیز تشخیص دادند. رفیق آواکیان وضعیت را این گونه تشریح می کند: «...هرچند جامعه به یک معنای کلی سوسیالیستی بود اما کشش های گوناگون با سرعت زیاد در حال کشیدن و به عقب بردن آن به سوی سرمایه داری بودند. و مائو فهمید که: داریم به جای دیگری می رویم، فرآیند فرسایشی ما را خسته کرده و به جاده ی سرمایه داری خواهد برد مگر اینکه گسست کنیم.» (آواکیان 1391)

مائو و رفقای هم فکرش فهمیدند که برای خنثی کردن کشش های قدرتمندی که چین را به جاده ی سرمایه داری می کشید باید در تئوری و پراتیک گسست های انقلابی مهمی صورت بگیرد. ضرورت یک جهش بزرگ احساس می شد؛ جهشی بزرگتر از «جهش بزرگ به پیش» که یک دهه پیش از آن انجام شده بود.(3) کمونیست های انقلابی تحت رهبری مائو خطوط فکری تعیین کننده ی مارکس در مورد این که کمونیسم چیست و «دوره ی گذار سوسیالیستی به سوی کمونیسم» کدام است را از زیر آوار بیرون آورده بودند و تئوری ها و پراتیک حزب کمونیست چین در هدایت جامعه ی سوسیالیستی به سوی کمونیسم را با آن محک می زدند. این کوشش در پیش گذاشتن و فراگیر کردن مفاهیمی چون چهار کلیت و دو گسست مارکس و تشریح وی در مورد دیکتاتوری طبقاتی پرولتاریا به مثابه ی گذار ضروری و مفهوم حق بورژوایی خود را نشان داد.

«چهار کلیت و دو گسست» در آثار مارکس و انگلس اینگونه تشریح شده  اند: «سوسیالیسم اعلام تداوم انقلاب، دیکتاتوری طبقاتی پرولتاریا به عنوان نقطهی گذار ضروری است به سوی نابودی کلیهی تمایزات طبقاتی، نابودی کلیهی روابط تولیدی که این تمایزات بر روی آنها بنا شدهاند، نابودی کلیهی روابط اجتماعی که منطبق بر این روابط تولیدی هستند و دگرگون کردن کلیهی افکاری که از این روابط اجتماعی نتیجه میشوند.» (مارکس 1381: 145) همچنین مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست تأکید کردند که انقلاب کمونیستی اساساً وابسته به گسست از روابط سنتی مالکیت و گسست از افکار سنتی است. منظور از روابط سنتی مالکیت، روابط اقتصادی و اجتماعی مبتنی بر ستم و استثمار و منظور از افکار سنتی، افکار منطبق بر روابط اقتصادی و اجتماعی ستمگرانه و استثماری است. این افکار حتی در سوسیالیسم و تا زمانی که پایه های آن ها از طریق پیشروی به سوی کمونیسم در سراسر جهان منهدم نشده است، با جان  سختی مرتباً سربلند کرده و خود را به جامعه و توده ها تحمیل خواهند کرد. نفوذ روابط سنتی مالکیت و افکار سنتی نه تنها در جامعه به طور کل بلکه در میان کمونیست ها هر آن جا که به ورای حصار تنگ حق بورژوایی جهش نکرده اند یا دوباره به درون آن کشیده شده اند، بیان خود را خواهد یافت.

اما کشف دوباره ی مفهوم «حق بورژوایی» و بسط و گسترش و تعمیق آن و نشان دادن عملکرد و حرکتش در جامعه ی سوسیالیستی، یکی از اصلی ترین مفهو م سازی های تئوریکِ طلایه دار انقلاب فرهنگی بود. در واقع انتقاد از حق بورژوایی و ایدئولوژی حق بورژوایی هسته ی مرکزی انقلاب فرهنگی را تشکیل می داد. حق بورژوایی مفهومی است که مارکس در اثر معروفش نقد برنامهی گوتا توضیح داده و ناظر بر این واقعیت است که تحت شرایط سوسیالیسم، توزیع فرآورده ها بر حسب «به هر کس به اندازه ی کارش» خواهد بود و نه اصل کمونیستی «به هرکس به اندازه ی نیازش». اصل «به هرکس به اندازه ی کارش» یک اصل برابری طلبانه است اما در واقع نابرابری عمیق تری را می پوشاند. «حق بورژوایی» به وجود نابرابری های اقتصادی و اجتماعی در سوسیالیسم اشاره دارد. جامعه ی سوسیالیستی، جامعه ای در حال گذار است که از دل سرمایه داری بیرون آمده و لاجرم تا مدت ها پس از گسست کردن از جامعه ی کهنه، رد پا و آثار جامعه ی کهنه را با خود حمل خواهد کرد. این رد پاها خود را در شکاف موجود در موقعیت اقتصادی و اجتماعی قشرهای مختلف و جان  سختی افکار کهنه نشان می دهد. به طور مثال در چین سوسیالیستی 17 سال پس از پیروزی سوسیالیسم هنوز هشت رتبه بندی دستمزد موجود بود. روابط استثمارگرانه سرنگون شده بودند اما تقسیم کارهای قدیمی مانند تقسیم کار میان متخصصین و مدیران و کارگران موجود بود. زنان از قید ستم های نوع کهنه رها شده بودند اما شکاف میان زن و مرد کماکان وجود داشت. جوانب مهمی از نهاد خانواده، اجتماعی شده بود اما این نهاد هنوز نقش مهمی را در پرورش نسل های بعدی داشت. (برووایل 1997) از ابتدای انقلاب سال 1949 تلاش وسیعی صورت گرفته بود تا شکاف میان شهر و روستا کاسته شود و در روستاها کمون های کشاورزی برقرار شده بود اما به طور کلی روستاها در زمینه های گوناگون مانند بهداشت و آموزش و دسترسی به امکانات هنری بسیار عقب تر از شهرها بودند و میان رفاه کارگران در شهر و روستا شکاف بزرگی موجود بود. افکار مذهبی بسیار تضعیف شده بود و آگاهی بزرگی در میان توده های شهر و روستا جریان داشت اما جان  سختی تفکرات کهنه هنوز بار بزرگی بر دوش جامعه بوده و مانع مهمی در اشاعه ی روابط کمونیستی در میان مردم ایجاد کرده بودند. عرصه ی هنر و ادبیات عمدتاً دست نخورده مانده بود به طوری که در آفرینش هنری تقریباً اثری از تصور کردن و خیال پردازی در مورد جامعه ی کمونیستی و روابط کمونیستی آینده نبود و کماکان بسیاری از ارزش ها و هنجارهای فرهنگی و اخلاقی جامعه ی طبقاتی در این عرصه بازتولید و تبلیغ می شد. اگر این شکاف ها محدود نمی شدند تبدیل به قلمروی احیای سرمایه داری و غلبه ی روابط تولید و مبادله ی کالایی می شدند.

مائو و متحدینش در جناح انقلابی حزب کمونیست چین این واقعیت را تشخیص دادند که بقای این جنبه از جامعه و روابط بورژوایی خطر احیای سرمایه داری را به همراه می آورد. اما از سوی دیگر برایشان روشن بود تا زمانی که جامعه کاملا تولید و مبادله ی کالایی از طریق پول را پشت سر نگذارد، حق بورژوایی را به طور کامل نمی توان از بین برد و این دگرگونی اساساً به فرایند پیشروی به سوی استقرار کمونیسم در سطح جهانی وابسته است. مائو و کمونیست های انقلابی در چین درک عمیق از این مساله داشتند که محدود کردن حق بورژوایی یکی از مهمترین عرصه های مبارزاتی طبقاتی در جامعه ی سوسیالیستی است ولی حق بورژوایی حتی در شکل محدود  شده، خاک حاصل خیزی است برای سربلند کردن عناصر سرمایه داری جدید که جبراً تلاش خواهند کرد نظام سوسیالیستی را سرنگون و سرمایه داری را احیا کنند. وجود حق بورژوایی، ایدئولوژی حق بورژوایی را هم تولید خواهد کرد. به عبارت دیگر روابط اقتصادی و اجتماعی مبتنی بر حق بورژوایی نه تنها در ساختا رهای سیاسی، نهادها و عملکرد جامعه از جمله در قانون (به طور مثال به شکل «حقوق و وظایف شهروندان») بازتاب پیدا می کنند بلکه تولید فکر کرده و بر افق ایدئولوژیک جامعه نیز تأثیر خواهند گذاشت. نفوذ آن نه تنها در جامعه به طور کل بلکه در میان کمونیست ها تا زمانی که به ورای حصار تنگ حق بورژوایی جهش نکنند خواهد بود.

اما بسیاری از رهبران حزب کمونیست چین با حق بورژوایی مشکلی نداشتند. آنان با پافشاری مائو و رفقایش که «ما برای کمونیسم انقلاب کردیم» و باید راه را به سوی آن هدف ادامه دهیم شریک نبودند. برای آن ها انقلاب کاری را که باید بکند کرده بود و اکنون «پیشروی» معنای دیگری داشت. چهره هایی چون لیو شائوچی، دن سیائوپین، چوئن لای و غیره از این دست بودند که همگی خود را کمونیست دانسته و تاریخ زندگی شان مملو از مبارزه و فداکاری تحت رهبری حزب کمونیست چین برای پیروزی انقلاب بود اما «پیشروی انقلاب» را در تبدیل شدن چین به یک قدرت سرمایه داری جهانی می دیدند و برای دست یافتن به آن برنامه هایی ارایه می دادند که در عمل به احیای سرمایه داری می انجامید. به همین علت مائو آنان را «رهروان سرمایه داری» خواند و به کمونیست های انقلابی حزب هشدار داد: «شما علیه بورژوازی انقلاب می کنید اما نمی دانید بورژوازی کجا است. بورژوازی درست در حزب کمونیست است!».

تحلیل از خصلت طبقاتی این رهبران به عنوان «رهروان سرمایه داری» مفهوم سازی بسیار مهمی بود. تبدیل عده ای از رهبران حزب کمونیست به «رهروان سرمایه داری» در چین ویژگی های خودش را نیز داشت. مائو مساله را این طور توضیح داد: آن ها بورژوا دمکرات هایی هستند که تبدیل به رهروان سرمایه داری شده اند. به این معنی که آنان اصلا از قبل از پیروزی انقلاب در سال 1949 با افق بورژوا دمکراتیک به حزب کمونیست پیوستند و هیچ گاه تغییر نکردند. عده ای دیگر نیز کسانی بودند که قادر به جهش به ورای ایدئولوژی حق بورژوایی نبوده و «هدف کمونیسم» برای ایشان نامشخص یا دست نیافتنی بود. نکته ی با اهمیت این است که این «رهروان سرمایه داری» در زندگی شخصی شان بورژوا نبودند بلکه برنامه و افقی که برای جامعه ارایه می دادند، آنان را در ردیف رهروان سرمایه داری قرار می داد. به قول مارکس وجه اشتراک روشنفکر دمکرات و دکان دار در آن نیست که در زندگی واقعی دکان دار هستند یا از دکان داران حمایت می‏کنند بلکه در آن است که روشنفکر دمکرات در زندگی سیاسی همان تنگ نظری سیاسی دکان دار را نمایندگی کرده و به طور کلی رابطه ی میان نمایندگان و سخنگویان یک طبقه و طبقه ای که آن ها نمایندگی اش را می‏کنند همین گونه است. (مارکس 1378)

در رابطه با این موضوع که چگونه چنین اتفاقی رخ داده و عده ای از رهبران رده بالای حزب کمونیست اساساً در چارچوبه ی ایدئولوژی بورژوا دمکراتیک محدود ماندند، باب آواکیان می گوید:

 

در انقلاب چین و در هر انقلابی که به سوسیالیسم منجر می شود، افراد حزب می توانند بخشاً کمونیست باشند و در شکل های مختلف بخشاً بورژوا دمکرات. یک جنبه از شما می تواند در تلاش به فراتر رفتن از آن چه مارکس به عنوان افق محدود حق بورژوایی مشخص کرد باشد و جنبه ی دیگر شما آماده قبول نسخه هایی از حق بورژوایی باشد. این گرایش های متضاد مرتبا خود را بروز خواهند داد و آن جنبه که گرایش به حق بورژوایی دارد می تواند غلبه کند. (2006 Avakian)

 

از بورژوا دمکرات با گرایش های کمونیستی تا رهروان سرمایه داری

چینِ قبل از انقلاب کشوری عقب مانده و نیمه مستعمره و نیمه فئودال بود. توسعه نیافتگی و تحت سلطگی چالش های بسیار مهمی بودند که بدون حل آن ها انقلاب سوسیالیستی در چین به پیروزی نمی رسید. این مساله ای است که انقلاب در کلیه ی کشورهای تحت سلطه با آن روبه رو است. با وجود نفوذ و سلطه ی سرمایه داری امپریالیستی در کشوری مانند چین امکان برداشتن این موانع از طریق انقلاب بورژوایی (از آن نوع که در قرن های هفدهم به بعد در کشورهای اروپایی رخ داد) به لحاظ تاریخی ناممکن بود و لاجرم انقلاب پرولتری در چین باید برای گشودن راه پیشروی اش این موانع را بر می داشت و در نتیجه پرولتاریا و حزب کمونیستش باید آن نیروهای اجتماعی که در نتیجه ی این گسل ها به میدان ضدیت با ارتجاع و امپریالیسم کشیده می شدند را زیر رهبری خود (زیر رهبری برنامه و خط و تشکیلاتی که هدف نهایی اش استقرار کمونیسم در جهان است) متحد می کرد.

اما همین واقعیت مادی و عینی، گرایش های سیاسی قدرتمند بورژوا   دمکراتیکی را در صفوف خودِ حزب کمونیست چین تولید کرد. این گرایشات به این شکل بروز می یافت که به حل این گسل ها به گونه ای قائم به ذات و بی ارتباط به هدف کمونیسم نگاه می‏کردند. حال آن که داشتن هدف کمونیسم بر چگونگی تغییر این ضرورت تأثیر تعیین کننده می گذارد و سیاست حل این گسل های «دمکراتیک» را دیکته کرده و این سیاست نمی تواند سیاستی بورژوا   دمکراتیک با نقاب کمونیسم باشد بلکه هدف نهایی استقرار کمونیسم است که باید نقشه ی راه و سیاست های آن را تعیین کند. به همین جهت مائو نام آن را «انقلاب دمکراتیک نوین» گذاشت. یعنی مرحله ای از انقلاب که در آن پرولتاریا و حزب پیشاهنگ آن باید این انقلاب را رهبری کرده و تضمین کنند که این هدف نهایی کمونیسم است که سیاست های مربوط به پروسه ی حل این تضادها را تعیین می کند تا بیش از آن که راه را برای سرمایه داری باز کند برای سوسیالیسم باز کند. این دینامیکی است که همه ی انقلاب ها در کشورهای تحت سلطه با آن مواجهند.

هنگامی که ضرورت های نوین و چالش های جدید در مقابل انقلاب سربلند کرد و هنگامی که انقلاب پیشروی کرد و دگرگونی های سوسیالیستی عمیق تر شد، روشن شد که رهبرانی از این دست واقعا با افق کمونیسم به انقلاب نپیوسته بودند. رفیق آواکیان مساله را این طور توضیح می‏دهد:

 

این یک گرایش عام است که چرخش های تند در فرآیند انقلاب و چالش های نوین، آدم ها را با ضرورت انجام جهش های جدید مواجه می کند و به ویژه کسانی که جهان بینی شان آنان را برای چنین وضعی آماده نکرده است، کسانی که با روند امور راحت بودند و به آن عادت کرده بودند و به شکلی خود را همراه می‏کردند یا حتی عقب می لغزیدند، واقعاً برای شان مشکل است که جهش و گسست های لازم را بکنند و به جای آن ممکن است در مخالفت با پیشروی لازم، سنگربندی کنند. نقل به معنی کنم از لنین: رخدادهای مهم جهان و چرخش های تند در وضعیت، برخی ها را می شکند و باعث می شود که عقب نشینی کنند در حالی که دیگران را آبدیده کرده که بر می خیزند و به چالش جواب می دهند. همه ی این عوامل در انقلاب فرهنگی چین بیان فشرده یافت به ویژه در آخرین نبرد بزرگ که شوربختانه رویزیونیست ها تحت رهبری دن سیائوپین پیروز شدند و اردوی انقلاب که خط مائو را دنبال می‏کردند درهم شکستند. ... هرچند این مساله در چین ویژگی های خودش را داشت اما این تضاد بخش مسلم هر انقلابی خواهد بود. (2003 Avakian)

 

تئوری عامل دینامیک در ایدئولوژی

انقلاب فرهنگی اهمیت فوق العاده عظیم «آگاهی» در پیش برد انقلاب کمونیستی را نشان داد. جمله ی معروف چن چون چیائو (Zhang Chunqiao) یکی از رهبران انقلاب فرهنگی و از هواداران مائو در جناح انقلابی حزب کمونیست چین که «تئوری عامل دینامیک در ایدئولوژی است» بیان اهمیت این موضوع است. آواکیان در مورد این جمله می گوید:

جمله ای که به چن چون چیائو نسبت داده می شود بسیار مهم است... تئوری عامل دینامیک در ایدئولوژی است. اگر آن را مطالعه نکنید، اگر با مارکسیسم (مارکسیسم لنینیسم مائوئیسم آن طور که امروز آن را می نامیم) دست و پنجه نرم نکنید، اگر تلاش نکنید بفهمید که چگونه باید آن را به کار بست و در حین به کار بستن آن چگونه باید آن را تکامل داد، کشش های خود به خودی شما را پایین خواهند کشید. کشش های قدرتمندی که روابط ستم و استثمار حاکم در جامعه اعمال می‏کنند و دینامیک هایی که امور را در جامعه و جهان می رانند، تحت سلطه ی سیستم های ستم و استثمار هستند و توسط آن ها شکل می گیرند و افکاری که دارای موقعیت مسلط هستند و مرتباً به طرق گوناگون... در سر مردم تزریق می شوند و بینش مردم را شکل می دهند. بدون مبارزه ای دایمی و آگاهانه علیه کشش ها و نفوذ این ها حتی موضع شما دچار فرسایش خواهد شد. اگر فقط روی موضع (موضع طبقاتی) تکیه کنید و مرتباً هرچه عمیق تر خود را متکی بر تئوری کمونیستی نکنید، دیر یا زود هدف انقلاب کردن و رسیدن به سوسیالیسم و نهایتاً رسیدن به کمونیسم در جهان را کنار خواهید گذاشت یا این که دچار رویکرد پراگماتیستی به این شکل خواهید شد که تئوری را هم تابع ضرورت های وضعیت مقابل پا و مبارزه ی فوری کنید و تئوری را هم توسط این ضرورت های مقابل پا شکل دهید. اگر در تفکرتان گسستی نکنید و به ورای افق تنگ و محدود حق بورژوایی جهش نکنید، اگر مرتباً این گسست را عمق نبخشید، حتی درک شما از کمونیسم و انقلاب کمونیستی نسخه ای از دمکراسی بورژوایی خواهد شد یا به آن بازخواهد گشت و صرفاً بیان دیگری خواهد شد از جامعه و جهانی که روابط بورژوایی و سلطه ی حاکمیت بورژوازی در آن حاکم است. شما یا آشکارا هدف کمونیسم را کنار خواهید گذاشت (اغلب این طور است) یا این که خواهید گفت (و شاید تا حدی هم باور خواهید داشت) که هنوز «طرفدار» این اهداف هستید اما این ها مال آینده ی دور است و در عمل طوری کار خواهید کرد که این اهداف هیچ معنای واقعی ندارند و کاملا جدا از تاکتیک هایی هستند که در شرایط کنونی به نظر شما لازمند و ... خلاصه آن که از انقلاب و سوسیالیسم و کمونیسم «ماهیت زدایی» خواهید کرد و کاملا رابطه ی آن را با آنچه در این مقطع رخ می‏دهد و از «الزامات پراتیکی» مرحله ی کنونی مبارزه، منفصل خواهید کرد. (2006 Avakian)

رهروان سرمایه داری در حزب کمونیست چین به شدت از این جمله ی چن چون چیائو منزجر بودند و مرتباً این جمله را مورد حمله قرار داده و تلاش می‏کردند چن چون چیائو را دگماتیستی که فقط تئوری می داند و اصلا پراتیک سرش نمی شود قلمداد کنند. رویزونیست ها با عوام فریبی پوپولیستی به دنبال جا انداختن درک وارونه و غیر واقعی از تئوری بودند که گویا تئوری فق&