Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 نشريه حقيقت دوره سوم  سه-شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ برابر با ۲۲ اگوست ۲۰۱۷       
حقیقت شماره 78

Description: Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) شماره ٧٨ بهمن ماه ١٣٩۵


 

فاشیسم در آمریکا و جنبشی برای انقلاب

 

جمهوری اسلامی ایران و ترامپ

 

کمونيست ها و بزنگاه خطير جهانی

 

رونمايی کتاب تاريخ واقعی کمونيسم

 

رفت و برگشت اصلاحيه قانون کار

 

در دفاع از کمونيسم نوين و معمار آن باب آواکيان

 

علم و انقلاب

 

فاشیسم در آمریکا و جنبشی برای انقلاب

 

نه خوش بین ترین مخالفین دونالد ترامپ و نه بَدبین ترین طرفداران او در آمریکا و سراسر جهان انتظار وقایعی مشابه آنچه در ده روز پایانی ماه ژانویه سال 2017 گذشت را نداشتند. تحولات با سرعت و شدت عجیبی روی دادند. ترامپ چه در سخنرانی مراسم تحلیف و چه در اولین دستورهایش در مقام رئیس جمهور، آب سردی روی سر تمام کسانی ریخت که شاخ و شانه کشیدن های او را فقط ژست های توخالی دوران تبلیغات می دانستند. او در نخستین گام ریاستش تقریباً تمامی سیاستمداران دو حزب دمکرات و جمهوریخواه آمریکا، رؤسا و دولت مداران اتحادیه اروپا و چین و تحلیلگران و رسانه های امپریالیستی از بی.بی.سی تا سی.ان.ان و نیویورک تایمز را شگفت زده کرد. این سطح از صراحت در صدور فرمان های حمله به مطبوعات، حقوق زنان، ال.جی.بی.تی ها، مهاجرین و پناهندگان فقط از یک انگیزه و ارادة مصمم فاشیستی برمی آمد. دولت چهل و پنجمین رئیس جمهوری آمریکا در اولین هفتة کاری اش با صراحت اعلام کرد که دنیا باید خود را برای جهانِ پس از روی کار آمدن دونالد ترامپ آماده کند.

اما چه پیش از مراسم سوگند ترامپ و چه پس از آغاز کار و نخستین حکمش در منع ورود مهاجرین و پناهندگان هفت کشور مشخص به ایالات متحده، موج مقاومت اجتماعی و توده ای وسیع و مهمی در آمریکا و نقاط مختلف جهان بلند شد که پرده از پتانسیل دیگری در دنیای پس از روی کار آمدن ترامپ برداشت. میلیون ها نفر در سراسر جهان به آمریکای فاشیست، نه گفتند و نفرت خود از ایدئولوژی و برنامة عمل دولت ترامپ را اعلام کردند. ده روز آخر ماه ژانویه، گام نخست از مرحلة جدید رویایی فاشیسم و ضد فاشیسم در جهان بود. تقابلی که نتیجه نهایی اش روند اوضاع دنیا در مقطع چند سال آینده را تعیین خواهد کرد و احتمالاً تأثیرات تعیین کننده ای بر سرنوشت بلندمدت بشریت و کرة زمین خواهد داشت.

 

رژیم فاشیستی

 

دونالد ترامپ، کابینه ای که انتخاب کرد، برنامه ای که قصد اجرای آن را دارد و جنبشی که در جریان فعالیت های کاندیداتوری اش در سراسر ایالات متحده شکل گرفت و او را به ریاست برگزید، تماماً نمایندة یک رژیم فاشیستی هستند. رژیمی که باهدف حفظ هژمونی دولت دیکتاتوری بورژوازی در آمریکا بر عناصر زشت و هولناکی از نژادپرستی، ناسیونالیسم، دیگری هراسی، زن ستیزی، همجنسگرا هراسی (هموفوبیا)، مهاجر ستیزی، نظامی گری، سرکوب و خفقان پلیسی و نهایتاً جهل و خرافات مسیحی بنا شده است. اشتباه است اگر دولت ترامپ را به دلیل برخی تفاوت ها در عناصر هویتی با مدل های کلاسیک دولت های فاشیستی، به عنوان یک نمونة دیگر از فاشیسم معرفی و تحلیل نکنیم. ما در طول تاریخ با یک نوع فاشیسم روبرو نبوده ایم و حتی میان عناصر هویتی تشکیل دهندة دولت های فاشیستی آلمان نازی، ایتالیای دوران موسولینی و غیره نیز تفاوت وجود داشت. اما نقاط اشتراک تمام دولت ها و جنبش های فاشیستی در این است که با تأکید بر ناسیونالیسم، سرکوب و خفقان سیاسی و اجتماعی عریان و دیگری ستیزی (یهودیان، مهاجرین، مسلمانان، رنگین پوستان و غیره) شکلی از رژیم سیاسی دولت دیکتاتوری طبقة بورژوازی را بر سر کار آوردند. به معاونین، مشاورین و وزرای ترامپ نگاه کنید؛ مجموعه ای از ثروتمندترین میلیاردرها و ژنرال ها که در صف سرسخت ترین مسیحیان نژادپرست، ضد سیاهان و لاتینوها، مخالفین حق سقط جنین و حقوق همجنسگرایان قرار دارند و به وضوح طرفدار کشتار جوانان سیاه پوست و شکنجة متهمین و اقرار گرفتن از طریق غرق کردن مصنوعی متهم هستند. آن ها حتی واقعیت انکارناپذیر روند شتابناک نابودی کرة زمین را هم انکار می کنند.

اما اگر ترامپ و کابینه اش توانستند در بالا یک دولت فاشیستی بسازند، چنین چیزی بدون حمایت و رأی یک جنبش فاشیستی از پایین و در سطح جامعه امکان پذیر نبود. تداوم دولت ترامپ به درجة زیادی به حمایت و گسترش این جنبش فاشیستی در جامعة آمریکا و در سطح جهان بستگی دارد. ترامپ پتانسیل اجتماعی بخشی از جامعة آمریکا در دفاع از شعارها و برنامه های فاشیستی و پوپولیستی را بالفعل کرد و باقدرت تهاجمی و وقاحت بیشتری آن را به صحنه آورد. بخش های مختلفی از طبقات گوناگون به ویژه از میان مردان سفیدپوست حتی اگر باور و گرایش به فاشیسم نداشتند اما با شعارهای فاشیستی ترامپ و جنبشی که او به راه انداخت، متحد شدند. آن ها چه از میان طبقات میانی و چه از میان کارگران به علل مختلف مادی و ذهنی ناشی از عملکرد نظام سرمایه داری امپریالیستی، احساس ناامنی، رانده شدگی، بی آیندگی، بی حرمتی و خشم داشتند و با آرزوی احیای دورانی که سفیدپوستان بر سیاهان و لاتینوها تسلط کامل داشته، آمریکا قدرت بی بدیل و شمارة یک جهان بود و زنان راحت تر از این ها به روابط پدرسالاری و مردسالاری در خانه و جامعه تن می دادند، به ترامپ رأی دادند. این شرم آور است که حتی ده درصد از جامعة آمریکا به ترامپ و برنامه های او پاسخ مثبت داد. اما تمامی ضد ارزش ها و هنجارهای ارتجاعی که ترامپ امروزه نمایندة آن ها است، همگی عناصر مورد تبلیغ و ترویج نظام سرمایه داری و اخلاقیات و ایدئولوژی آن هستند؛ باور انحصارطلبانة اول من که به شکل منفعت جویی های شخصی و برتری طلبی های مالی، ناسیونالیستی و نژادی خود را نشان می دهد، قلدرمأبی و نظامی گری امپریالیستی، تحقیر و توهین به زنان و سلطه طلبی بر کل جهان. رأی دهندگان به ترامپ سال های طولانی است که در خانواده ها و مدارس، کلیساها و دانشگاه ها، رسانه ها و هالیوود با این هنجارها و باورها تربیت شده و آموزش دیده اند. افسانة برتری مرد سفیدپوست ثروتمندی که در محدودة جغرافیایی قدرت اول جهان زندگی می کند و حق دارد به نام ارزش های آمریکایی بر دنیا حکومت کرده و به هر جا خواست لشکرکشی و قتل عام و کشتار کند، همیشه از عناصر تشکیل دهندة امپراتوری آمریکا بوده است.

در سطح جهانی تلاش ترامپ برای احیای عظمت آمریکا و تبدیل کردن مجدد این کشور به قدرت اصلی و بلامنازع جهان که هم در سخنرانی مراسم تحلیف او و هم در بیانات وزیر امور خارجه اش رکس تیلرسون (Rex Tillerson) انعکاس یافت (1)، نمی تواند با واکنش قدرت های دیگر جهانی مواجه نشود و سرآغاز دور جدیدی از جنگ های تجاری و سیاسی و نظامی در مقیاس بین المللی خواهد بود. اوضاع مستعد شدت یابی تضادها و تغییر آرایش قوای جهانی است. فقط کافی است در نظر بگیریم که فردای روی کار آمدن ترامپ، باد در بادبان روحیه و تبلیغات احزاب فاشیستی اروپا افتاد و چندی بعد دونالد توسک (Tusk Donald) رئیس شورای اروپا برای نخستین بار به صورت علنی، آمریکا و دولت ترامپ را یک تهدید برون مرزی برای اتحادیة اروپا معرفی کرد (2) .

اما ترامپ هرگز یک وصلة ناجور برای شکوه و دمکراسی آمریکایی و یک انحراف از عملکرد نظام سرمایه داری نیست. برآمدن فاشیسم در ایالات متحدة آمریکا با رأی مردم و در بستر انتخابات آزادِ دمکراسی لیبرال، هم بیانگر پتانسیل های نظام سرمایه داری جهانی در چکیده کردن ضدیت آشتی ناپذیر این نظام با منافع اکثریت مردم آمریکا و جهان است و هم محصول و پیامد عملکرد و قوای محرکة درونی سیستم سرمایه داری. ترامپ و دولت فاشیستی اش، بیان فشردة نظم اجتماعی سرمایه دارانه در دوران تلاطمات و بحران های جهانی هستند. در دورانی که امپریالیسم آمریکا در عرصة داخلی و بین المللی با چالش های مهمی روبرو است. امپراتوری آمریکا در صحنة رقابت میان قدرت های جهانی چند دهه است که روند نزولی و رو به سراشیبی را در پیش گرفته است. روندی که اجتناب ناپذیر نیست و الزاماً به سمت سقوط این امپراتوری نمی رود اما با فشار جدی روبرو است که گرایش دارد جایگاه امپریالیسم آمریکا به عنوان یگانه قدرت بی بدیل جهان را متزلزل کند و با هماورد طلبی های اقتصادی، سیاسی و نظامی از سوی دیگر قدرت های امپریالیستی یعنی اتحادیة اروپا، روسیه و به ویژه چین همراه است (3). این فشار و رقابت جهانی خود ناشی از قوای محرکه درونی و عملکرد اقتصاد سرمایه داری است (4). باب آواکیان در سال 2005 این روند را به این شکل تحلیل کرد: کل غلیانی که در جامعه وجود دارد، بیانگر تحلیل ما است که جهان در حال عبور از دوران گذار بسیار مهمی بوده و آبستن یک بی نظمی بزرگ است. دوران گذاری که با فروپاشی شوروی و امپراتوری آن در دهه 1990 آغاز شد. ما هر چه بیشتر شاهد علائم این گذار و بی نظمی هستیم... (5). در این تحلیل، آواکیان می گوید پاسخ جناحی از بورژوازی آمریکا به این وضعیت، استقرار رژیم فاشیستی و ایجاد یک اجماع جدید در دولت و جامعة آمریکا برای پاسخگویی کارآمد به بی نظمی های بزرگ و خطرات پیش پای این امپراتوری است. او در تحلیلش معتقد است نیروهای فاشیست در هیئت حاکمة آمریکا بسیار قوی هستند و طی چند دهه، پایه های اجتماعی خود را ایجاد کرده اند. حتی اگر در دوره ای و برای مدت مشخصی کنار بروند، اما به خودی خود و به طور کامل از بین نخواهند رفت و ... هرگز به یک خصلت غیر مهم در عرصه و مختصات درون سیاست های طبقة حاکمه، تبدیل نخواهد شد. مگر این که جامعه به طور کلی دستخوش تغییر انقلابی بشود. درست به این علت که قوای محرکة زیربنایی و سیاسی که برآمدن فاشیسم را ممکن و ضروری کرده  و امکان شکل گیری و تقویت آن در جامعة آمریکا را داده اند، از بین نرفته و پاسخ می طلبند. باید تأکید کرد که قدرت یابی فاشیسم در آمریکا مانند عروج هر پدیدة اجتماعی دیگری اجتناب ناپذیر نیست اما می توان دید چگونه برخی عوامل تداخل کرده و ترکیب شدند و امکان تکوین و گسترش پاسخ فاشیستی به عنوان پاسخ بخشی از هیئت حاکمة آمریکا به وضعیت امپراتوری اش را فراهم کردند. این عوامل عبارت اند از: کارکرد سیستم سرمایه داری در تداخل با این واقعیت که در مقابل جنایت های سرمایه داری در داخل و در مقیاس بین المللی هیچ انقلابی به وقوع نپیوست و ده ها سال دموکرات ها جاده صاف کن نیروهای فاشیست شدند و در مقیاس جهانی نیز در مقابل امپراتوری آمریکا و جنایت هایش، انقلاب پیروزمندی صورت نگرفت و نیروهای بنیادگرای اسلامی پرچم دار ضدیت با آن شدند و بسیاری از نقاط جهان را به صحنة رویارویی دو نیروی پوسیدة امپریالیسم و اسلام گرایی تبدیل کردند.

آواکیان هیئت حاکمة آمریکا را به هرم یا نردبانی تشبیه کرد که در رأس آن دو گرایش اصلی قرار گرفته اند: در یک طرف، تفکر و برنامة متعارف امپریالیستی و در طرف دیگر، تفکر و برنامة فاشیستی. اما تأکید می کند، مسئلة حیاتی از زاویة منافع اکثریت مردم و از موضع انقلاب این است که هر دوی این تفکرات و برنامه ها، ریشه در سیستم سرمایه داری امپریالیستی و حتی تکوین تاریخی امپراتوری آمریکا دارند و در نهایت هر دو به بقا و تداوم این سیستم خدمت می کنند. نظامی که چه در هیئت چهره هایی مانند کارتر، اوباما، بوش یا دونالد ترامپ، برای اکثریت مطلق مردم آمریکا و جهان، چیزی جز فاجعه و جنایت در برنداشته و ندارد. فاشیسم برآمد عملکرد نظام سرمایه داری امپریالیستی است و تمام جناح ها و چهره ها و نمایندگان این سیستم در به وجود آوردن آن، نقش داشته و مقصر هستند. طبق تحلیل آواکیان جناح فاشیستی در بورژوازی آمریکا اگر چه عمدتاً از درون حزب جمهوری خواه بیرون آمده است اما مساوی با تمامیت این حزب نبوده و الزاماً دنباله روی مصوبات و برنامه های رهبران بازها (نماد حزب جمهوری خواه) هم نیست.

آواکیان بر واقعیت مهمی پرتو می افکند و می گوید، طبقة حاکمة سرمایه داری همیشه منشعب است و این انشعاب بخشی از قوای محرکة درونی آن است. ما با یک طبقة سرمایه دارِ یک دست به عنوان یک آن ها مواجه نیستیم که بر اساس منافع اقتصادی یک دستش، تصمیم گیری کرده و همه چیز را هدایت می کند. بورژوازی، دارای هیئت حاکمه ای است که هستة مستحکم آن است اما درون این هیئت حاکمه همواره گروه بندی های مختلف و منشعبی وجود دارند که می کوشند به قدرتِ مسلط و تعیین کننده، به هستة مستحکم درون خودِ طبقه و کل جامعه تبدیل شوند. در واقع آن ها عاملین سیاسی منافع یک طبقه هستند اما همچنین خودمختاری نسبی دارند و سعی می کنند در تضاد و تعامل با دیگر گروه بندی های درون طبقة حاکمه، برنامه ها و اهداف خود را پیش ببرند. این مسئله از خصلت طبقة بورژوازی و نظام سرمایه داری برمی خیزد که همواره به صورت سرمایه های گوناگون و رقیب وجود دارد و عمل می کند و نه یک سرمایة یک دست و تَکین (6). درک این واقعیت برای دست زدن به یک انقلاب پیروزمند بسیار مهم است. زیرا این شکاف یکی از گسل های همیشگی است که در مقاطعی می تواند تبدیل به زلزله ای شود که کل سیستم را تکان دهد. سرچشمة این گسل دائمی، خصلت نظام سرمایه داری است. اختلافات و تضادهای همیشگی درون طبقة بورژوا و هیئت حاکمه آن در مقاطعی به شکل بحران و نزاع های جدی تبارز پیدا می کند و آن را ازهم گسیخته کرده و مرکزی که باعث انسجام نیروهای مختلف می شد، موقعیت خود را از دست می دهد. تبدیل گسل حاکمیت به تکان های شدید اجتماعی و سیاسی، نمی تواند کل جامعه را درگیر نکرده و باعث ایجاد سؤالات مهم دربارة مشروعیت کل سیستم نشود. به وجود آمدن این وضعیت فرصت مهمی را در اختیار حزب پیشاهنگ کمونیست قرار می دهد تا توده هایی که به میدان می آیند و موجه بودن حاکمیت را به زیر سؤال می کشند، انقلابی کرده و بر بستر این وضعیت، جنبشی متشکل از میلیون ها نفر را برای انجام انقلاب به وجود آورد و رهبری کند.

 

جنبشی برای انقلاب

چه در اثر تدارک نیروهای انقلابی و مترقی و مشخصاً حزب کمونیست انقلابی آمریکا (RCP) و چه در اثر نیروی رانش ناشی از عملکردهای سیستم و مشخصاً فرمان ها و سخنرانی های ترامپ و همکارانش، یک موج مقاومت اجتماعی و توده ای قدرتمند ابتدا تقریباً در اکثر شهرهای بزرگ آمریکا و بعد در نقاط مختلف جهان علیه رژیم ترامپ/پنس به راه افتاد. پروژة هر دو حزب جمهوری خواه و دمکرات برای انتقال بی دردسر قدرت به فاشیست ها شکست خورد و فراخوان اوباما، هیلاری کلینتون و دیگر رهبران کبوترها (نماد حزب دمکرات) مبنی بر حفظ اتحاد همة آمریکایی ها و دادن فرصت به ترامپ برای امتحان کردن شانسش، با پاسخ منفی شمار قابل توجهی از توده های مردم مواجه شد. یک مبارزة وسیع و شورانگیزِ مردمی شکل گرفت که در دژهای امپریالیستی فقط هر چند ده سال یک بار رخ می دهد. عروج این مقاومت مردمی، فاکتور به غایت مهم و مثبتی در تغییر تناسب قوا به ضرر فاشیست ها و در تعیین روند تحولات آتی کل جامعة آمریکا و حتی جهان است. جنبشی که مانند هر خیزش توده ای و اجتماعی دیگر پیشاپیش مُهر رهبری هیچ طبقه ای را به طور قطع و نهایی بر پیشانی ندارد، حتی اگر مردم از طبقات و اقشار مختلف و با گرایشات و اهداف گوناگونی به آن پیوسته اند. هرچند جنبش موفق به ممانعت از به قدرت رسیدن رژیم فاشیستی نشد و این یک شکست است اما هنوز دیر نشده است. مبارزه ای که راه افتاد مانع از آن شد که این رژیم به راحتی بر صندلی قدرت تکیه زند. این نبرد در ادامة خود، عرصة رقابت گرایشات طبقاتی مختلف بر سر رهبری آن در مسیرهای متفاوت و از این طریق، تعیین ماهیت و فرجام کل این خیزش است.

در چنین شرایطی اهمیتِ داشتن این جهت گیری استراتژیک کمونیستی را عمیق تر می توان درک کرد که یک نیروی کوچک، به شرط داشتن تئوری علمی صحیح کمونیستی و به کاربست آن برای دست یافتن به تحلیل صحیح از واقعیت و روندهای حرکت آن و بر این مبنا طرح سیاست هایی که بتواند مبارزه امروز را به هدف نهایی و استراتژیک انقلاب پیوند زند و با انضباط و کارایی تشکیلاتی آن سیاست را به میدان آورد، در شرایطی که بحرانِ مشروعیت حاکمیت را در برمی گیرد و میلیون ها نفر به زندگی سیاسی کشیده می شوند، می تواند به سرعت عقب ماندگی های خود را برطرف کند.

سرچشمة بروز تضادهای حاد در سطوح بالای قدرت که امروز در ایالات متحده شاهد آن هستیم، تضادها و قوای محرکة بنیادین نظام سرمایه داری است. سرچشمة شورش توده های مردم از هر قشر و طبقه ای علیه آن نیز ریشه در همین تضادهای بنیادین دارد. اما زمانی که در بالا شکاف بزرگی در نتیجة کارکردِ این تضادها پدید می آید، خود به محرک مهمی در به میدان آمدن شورش و مقاومت توده های مردم علیه این حکام تبدیل می شود. درست مثل وضعیت فعلی آمریکا؛ جایی که حاکمیتِ دولتِ دیکتاتوری بورژوازی در حال چرخش از یک رژیم دموکراسی بورژوایی به یک رژیم فاشیستی بورژوایی است. این چرخش، انسجام ایدئولوژیک و مشروعیت حاکمیت را به درجة مهمی زیر سؤال کشیده است. امروزه، این سؤال که آیا واقعاً آمریکایی که پدیده ای چون ترامپ از دل آن بیرون می آید، باعظمت و بر حق است؟ زمینة عینی دارد و به ذهن بسیاری از مردم آمریکا خطور می کند. ترامپ بحران مشروعیت رو به رشد در شیوة حاکمیت امپریالیسم آمریکا را تشدید کرده است. مشروعیت، موجه شمرده شدن قوانین از سوی مردم است. قوانینی که کل سیستم با آن ها اداره شده و قوای مسلح پشتیبان اجرای آن قوانین هستند. این قوانین و ارتش حامی آن ها در دوران های عادی توسط شمار زیادی از مردم به رسمیت شناخته شده و مورد تردید جدی قرار نمی گیرند. اما در اوضاعی که درون خود هیئت حاکمة آمریکا بر سر چگونگی اعمال دیکتاتوری بورژوایی بر مردم و اعمال قدرت امپریالیستی بر جهان، اختلاف شدید و چرخش های جدی وجود دارد، آنگاه مشروعیت اجتماعی یعنی چَسبِ انسجام بخشِ کل سیستم، در مظان اتهام و تردید تعداد قابل توجهی از توده های مردم قرار خواهد گرفت. به این ترتیب توده های مردم علیه احکام رئیس جمهور قانونی و منتخب مبنی بر ممنوعیت ورود مهاجرین یا دیوار سازی در مرزهای مکزیک به اعتراض و شورش می پردازند.

در چنین بزنگاه تاریخی است که یک حزب کمونیست انقلابی، بخت و فرصت تاریخی برای پیشروی و جهش و رهبری مردم و ارتقای مقاومت و اعتراض آنان به یک جنبش انقلابی و اعتلای انقلابی را دارد. استراتژی های جنبشی برای انقلاب و تسریع در حین انتظار که آر.سی.پی بر اساسِ خط و رهبری باب آواکیان در پیش گرفته، حالا فرصت طلایی برای گل دادن و تبدیل شدن به یک جنبش انقلابی واقعی را پیدا کرده است. استراتژی این حزب برای دوره ای که هنوز فاز آمادگی و تدارک سیاسی و سازمانی برای ورود به فاز نهایی انقلاب برای کسب قدرت سیاسی است در شعار زیر خلاصه می شود: برای انقلاب با دشمن بجنگیم و توده ها را متحول کنیم. یعنی توده ها را در مقابل تهاجم هر روزة نظام سرمایه داری به زندگی مردم، به مقاومت کشانده و سازمان دهی کنیم و هم زمان بخش بزرگی از آنان را از سطح مبارزه در چهارچوب وضع موجود فراتر برده و برای انقلاب کمونیستی و یک جامعة بنیاداً متفاوت در حزب کمونیست متشکل کنیم و برای این که چنین امری تحقق بیابد باید دائماً با تمام افکار غلط و عادت های آنان و همچنین گرایش آنان به ماندن در این چهارچوب مبارزه کنیم و بخش مهمی از این مبارزه، مقابله با رهبری و سیاست های احزاب بورژوایی است. به طور مثال، امروزه بخش تعیین کننده ای از تبدیل شدن آر.سی.پی به یک قطب جاذبه و رقابت جو بر سر رهبری توده ها در مسیری بنیادا متفاوت، وابسته به آن است که مرتباً با جریان ها و جناح های بورژوازی مبنی بر محدود کردن این جنبش به دمکراسی و قانون مداری بورژوایی و بازگشت به وضع سابق و توهمات بخش های میانی جامعه در این موارد مقابله کند و ضمن کشیدن خط تمایز با افق و برنامه و نقشه راه آن ها، بدیل انقلاب کمونیستی و دولت سوسیالیستی و نقشة راه انقلاب برای دست یافتن به آن را پیش کشیده و تبدیل به آگاهی توده ها کند.

پس از پیروزی ترامپ در انتخابات، آر.سی.پی با شعارهایی مانند فاشیسم را عادی سازی نکنید (7) و نه به یک آمریکای فاشیست، یک جبهة متحد ضد فاشیستی در کارزار به نام بشریت، تن به یک آمریکای فاشیست نخواهیم داد تشکیل داد. شعارهای این جبهة متحد همراه با سایت نپذیرفتن فاشیسم (8) به یک منبع مهم برای تبلیغ و ترویج و سازمان دهی مبارزة متحد ضد فاشیستی تبدیل شد.

بیانیه های متعدد آر.سی.پی به روشنی این خط را جلو می گذارند که فعالین حزب باید در خط اول مبارزه قرار گرفته و توده های مردم را علیه رژیم فاشیستی باهدف بیرون راندن آن از قدرت، برانگیخته و سازمان دهند. اما فعالیت های حزب در تمامی سطوح، باید باهدف انقلاب کمونیستی و پیوند زدن آن به این هدف استراتژیک صورت بگیرد. سازمان دادن مبارزه باید به گونه ای باشد که موجب شکل گیری آگاهی انقلابی در میان توده های مردم در مورد اهداف و نقشه راه و رهبری چنین انقلابی شود. کل این پروسه با سه آمادگی (آماده کردن حزب، توده ها و بستر سیاسی جامعه) رقم می خورد و اوضاع را به سمتِ زمانی تسریع می کند که حزب پیشاهنگ بتواند توده های انقلابی سازمان یافته را در ورود به مبارزة مستقیم برای کسب قدرت سیاسی یعنی آغاز جنگ انقلابی درازمدت رهبری کند. آر.سی.پی، بر اساس همین جهت گیری استراتژیک، و نه به عنوان یک حرکت در خود و محدود، فعالیت و سازمان دهی در مبارزة توده ای جاری و تشکیل جبهة متحد ضد فاشیستی را پیش می برد. آثارِ این حزب تشریح می کنند که حزب باید هم زمان دو فعالیت را به طوری که یکدیگر را تقویت متقابل کنند پیش ببرد: خشم توده ها را علیه این رژیم سازمان دهد و در عین ایجاد بزرگ ترین اتحاد ممکن برای دست یافتن به هدف مبارزه جاری (متوقف کردن رژیم ترامپ/پنس) به طور دائم این آگاهی و این حس را به توده های خشمگین و معترضین به فاشیسم بدهند که راهی برای خروج کامل از دهشت و فاجعة این سیستم موجود است و می توان و باید از این وضعیت و سیستم فراتر رفت و یک جامعه و جهان بنیاداً متفاوت خلق کرد و برای این کار نقشة راه و رهبری موجود است که می داند چگونه می توان ستون فقرات این سیستم یعنی قوای مسلح آن را در یک جنگ درازمدت انقلابی مغلوب و جامعة سوسیالیستی را به نفع بشریت و برای یک جهان کمونیستی برقرار کرد.

بی تردید این رفقا در بطن جنبش جاری با چالش بزرگی روبرو هستند: چگونه دیدِ شمار عظیمی از توده ها را به مبارزه و سقف خواست آن ها را از سطح اعتراض در مرزهای وضع موجود فراتر برده و به مبارزه و جنگ برای یک بدیل واقعی و امکان پذیر یعنی انقلاب کمونیستی و کسب قدرت سیاسی پیوند بزنند. چگونه مقایسة دولت آن ها و دولت ما را تبدیل به موضوع بحث شمار عظیمی از توده ها و کل جامعه کنند؛ یعنی مقایسة دولت سرمایه داری امپریالیستی حاکم (که توسط کلیة جناح های حاکمیت از جمهوری خواه و دموکرات و از جمله خودِ ترامپ نمایندگی می شود) با دولت سوسیالیستی که بر اساس سنتز نوین کمونیسم قابل تأسیس است. بر اساس کشیدن خط تمایز حول این موضوع است که می توان نگرش توده های حاضر در صحنة مبارزه را به یک جهان و جامعة بنیاداً متفاوت جلب کرد و انرژی و شور آن ها برای مبارزه علیه ستم و استثمار و تحقیر را به مبارزه و جنگ برای ساختن چنین جهانی پیوند زد. سند پیش تر نوشته شده توسط آواکیان که به تصویب کمیته مرکزی آر.سی.پی رسید، با عنوان قانون اساسی برای دولت نوین سوسیالیستی در شمال آمریکا. پیش نویس پیشنهادی (9) حاوی خطوط عمدة یک دولت سوسیالیستی است. وجود چنین سندی و تهیه و تدارک آن از پیش، عامل بسیار مهمی در دخالت گری مؤثر در مبارزة جاری به سمت جنبشی برای انقلاب و باهدف کسب قدرت سیاسی است.

رفیق آواکیان در آثار مختلف، تأکید و تشریح می کند که بر اساس این هدف استراتژیک و این نقشة راه است که باید مقاومت و مبارزة توده های مردم را حول کلیة مظاهر ستمگری و سرکوب این سیستم به ویژه حول آن گسل های اجتماعی که تبدیل به بیان فشردة زشتی این سیستم می شوند برانگیخت و سازمان دهی کرد و هم زمان شمار فزاینده ای از آنان را که در این مبارزات به حرکت در می آیند، تبدیل به رزمندگان راه رهایی بشریت کرده و در صفوف حزب پیشاهنگ متشکل کرد.چنانچه این دیالکتیک برقرار نشود، بی تردید جنبشی که به راه می افتد ماهیت بورژوایی به خود می گیرد. آواکیان این نکته را به این شکل توضیح داد که:

اگر شما به توده ها این احساس را ندهید که ستمگری هایی که در حق آنان می شود غیرقابل تحمل است، نمی توانید در آن ها حس اضطرار به مبارزه علیه این ستم ها را به وجود آورید. ولی اگر فقط این کار بکنید و تصویر کامل را به آنان ندهید، آنگاه توده ها از سختی ها و فراز و نشیب های مبارزه سرخورده می شوند و یا توسط نیروهای دیگری که نمی خواهند امور در مسیری که لازم است، بیافتد... گمراه شده یا جذب خواهند شد. اگر شما مبارزه ای را به راه بیندازید، نیروهای دیگر هم وارد می شوند و اگر ما تصویر بزرگ تر را به صحنه نیاوریم، آنگاه جنبشی که به راه انداخته ایم به زیر بال بورژوازی باز می گردد؛ منحرف می شود یا فرومی پاشد و یا اینکه سرکوب می شود (10).

او در یک نوشتة راهبردی دیگر در سال 2014 کل استراتژی جنبشی برای انقلاب را به این شکل فرمول بندی کرد که:

یک رابطة درونی دیالکتیکی میان مبارزه باقدرت و تغییر دادن مردم و این واقعیت که هر دوی این ها باید به انقلاب منتهی شوند وجود دارد. کلیت این ها باید باهدف انقلاب پیش بروند، در غیر این صورت جنبه های دیگر نیز دچار عقب گرد خواهند شد. سربلند کردن و مقاومت مردم و به این معنا مبارزه شان باقدرت و تلاش مردم در درک هر چه عمیق تر جهان و تغییر در افکارشان نیز دچار عقب گرد خواهد شد. زیرا اگر یک گسست انقلابی صورت نگیرد، شرایط و قوای محرکة سیستمِ موجود به طور مستمر بر روی فکر افراد عمل خواهد کرد و آن ها را تحت تأثیر قرار داده و تحت سیطره خود تحکیم خواهد کرد... اگر ما (ما را تأکید می کنم چون این انتظار را از دیگرانی که کمونیست نیستند نباید داشت) واقعاً این حقیقت را به میان نکشیم که کل این مبارزات باید به سمت انقلاب و هدف نهایی کمونیسم برود، در این صورت ما نیز داریم به توده های مردم خیانت می کنیم و ما نیز در نهایت داریم این جنایت ها را به امانِ کارکرد بی رحمانه قوای محرکة این سیستم و دولت و طبقة حاکمة آن رها می کنیم، ما نیز داریم دست سیستم را باز می گذاریم که در رابطه با این تضادها، راه حل خودش را بر حسب منافع خودش پیش ببرد (11).

آر.سی.پی هم به لحاظ تناسب قوای عینی و هم تداوم باورهای ایدئولوژی و جهان بینی مسلط یعنی انواع مختلف تفکرات بورژوایی و توهمات خرده بورژوایی، در شرایط نامساعدی به سر می برد. اما عامل اوضاع عینی یعنی بی ثباتی و عدم مشروعیت رژیم ترامپ/پنس، زمینة بس مناسب برای تبدیل کردن این عدم مشروعیت به نامشروع بودن کل نظام و دولت سرمایه داری را فراهم کرده است. رفقا سخت در تلاش هستند تا این گزاره را که کل سیستمی که در اثر عملکردش فاشیسم و ترامپ را تولید و بازتولید می کند، ناعادلانه و ضد بشر است و باید آن را سرنگون کرد و نظام دیگری ساخت وسیعاً به میان توده های مردم ببرند. رفقا تلاش می کنند، با این پیام در خط اول مبارزه و فداکاری در نبردهای مهمی که مرتباً سربلند می کند حاضر باشند.

عملکرد نظام سرمایه داری به لحاظ اقتصادی طی دهه های اخیر به نحوی است که به واقع رویای آمریکایی مبنی بر مرفه زیستن و زندگی راحت را زیر سؤال برده است. فاصلة طبقاتی و تفاوت دستمزدها و سطح زندگی به اضافة بی کاری و بی آیندگی به فاکتورهای مهمی از دغدغة توده های مردم آمریکا تبدیل شده است. ترامپ بر بستر همین نارضایتی توانست عوام  فریبانه به عنوان یک کاندیدای ضد سیاست مداران کلاسیک دو حزب اصلی آمریکا و رسانه های طرفداران آن ها، خود را غالب کند و یک کمپین و جنبش فاشیستی به راه بیندازد. اما خصلت دولت او، برنامه ها و شعارهایش و عملکرد فعلی و آتی اش با منافع و امید بسیاری از پتانسیل های ناراضی جامعة آمریکا مثل سیاهان و لاتینوها، زنان، جوانان بی کار، ال.جی.بی.تی ها و روشنفکران و هنرمندان در تضاد قرار دارد. این پتانسیل اعتراضی هرگز به این معنی نیست که به نحو خود به خود و اجتناب ناپذیری به حساب کمونیست ها ریخته خواهد شد، بلکه فقط به این معنی است که ضرورتِ فعالیت بیشتر و کار سیاسی و آگاه گرانة وسیع تر در جریان مبارزه با دشمن فاشیستی را پیش پای آر.سی.پی و متحدانش قرار داده است. ارگان آر.سی.پی در یکی از مقالاتش پس از آغاز فعالیت های کمپین فاشیستی ترامپ این ضرورت را چنین توضیح داد که:

عروج ترامپ از همین امروز برای کار انقلابیون این معنی را دارد که بیشتر از هر کار دیگر باید این پیام را به میان مردم ببرند که در مقابل این وضعیت یک بدیل واقعی و ضروری یعنی انقلاب، موجود است. در حال حاضر و در ماه های آینده، انجام این کار به معنای استفاده از فضای داغِ شکل گرفته حول انتخابات و معرفی باب آواکیان، شیوه ی تفکر او در مورد جهان، تصویر یک جامعه ی نوین که وی ترسیم کرده است... و استراتژی تحقق انقلاب و استقرار جامعه ی نوین، به میلیون ها نفر از توده های مردم است... باید به میان مردم برویم و بسیار زنده و واقعی به آنان نشان دهیم که ترامپ در واقع تجسم آمریکا و نماد شالوده ای است که آمریکا بر رویش بنا شده است و امروز راه حل، بازگشت به توهمِ سنت های دموکراتیک آمریکا نیست (12).

آر.سی.پی در جریان تلاش برای کشاندن این جنبش به سطح یک جنبش انقلابی برای کسب قدرت سیاسی با پیچیدگی ها و موانع جدی روبرو است. مسیر حرکت جنبش ها هرگز بر یک خط مستقیم نیست و با روش علمی ماتریالیستی-دیالکتیکی و با به کار بردن خلاقانة آن باید تشخیص داد که فرصت های انقلابی کجا است، موانع عینی کدام ها هستند، چگونه و با چه استراتژی و هدفی باید با این تضادها و موانع دست و پنجه نرم کرد. به جز تلاش سخنگویان و نمایندگان سایر جناح های بورژوازی برای منحرف کردن این جنبش، هنوز پایة مهمی از ستم کشیده ترین توده های جامعة آمریکا یعنی توده های سیاه پوست فقیر، به شکل تعیین کننده ای به این جنبش نپیوسته اند. خطی به غایت انحرافی بر این انفعالشان حاکم است که این دعوای سفیدپوستان است و ربطی به ما ندارد! برخورد با این توهم و کوته نظری ناسیونالیستی و طرح این ضرورت که می توان بر ستمِ نظام مند (سیستماتیک) بورژوازی سفید و نژادپرست آمریکا بر سیاه پوستان از طریق سرنگون کردن کل این سیستم و انقلاب کمونیستی خاتمه داد، یکی از موانع جدی پیش پای کمونیست ها است. چگونگی حل این تضاد ربط دارد به پاسخی که آر.سی.پی باید به یک مانع دیگر بدهد. این جنبش در صورت تداوم و عمیق شدن، با سرکوب خونین ارتش مسلح و قوة قضائیه دیکتاتوری بورژوازی-فاشیستی آمریکا روبرو خواهد شد. آنگاه حزب پیشتاز چه باید بکند تا هم مانع از نابودی کل رهبری و تشکیلات و کادرهای مؤثرش بشود و هم ضمن سازمان دهی یک مقاومت مسلحانه، آن را به جنگ درازمدت برای سرنگونی کل سیستم تبدیل کند؟ در استراتژی انقلابی آر.سی.پی برای کسب قدرت سیاسی توده های تحتانی سیاه و فقیر محلات گتو نشین، ستون فقرات انقلاب هستند. در نتیجه بالفعل کردن این پتانسیل در جنبش جاری دارای اهمیت استراتژیک است (13).

اینکه مقاومت ضد فاشیستی در آمریکا و تلاش برای تبدیل آن به جنبشی برای انقلاب کمونیستی چقدر بازتاب جهانی و ابعاد بین المللی پیدا کند، از دیگر فاکتورهای مهمی است که تأثیرات جهش واری بر تداوم و تعمیق جنبش در داخل آمریکا خواهد گذاشت. فاشیسم به تبعیت از خصلت سرمایه داری امپریالیستی همیشه یک جنبش جهانی بوده است و برآمدن آن در یک نقطه از جهان، بر فاشیست های سایر مناطق نیز تأثیر گذاشته است. به همین علت مبارزه علیه فاشیسم هم خصلت بین المللی داشته و این بار نیز باید چنین شود. آر.سی.پی و متحدانش از ابتدای شروع کارزار به نام بشریت تن به یک آمریکای فاشیست نمی دهیم خطر فاشیسم را جهانی اعلام کرده و هشدار دادند که قدرت یابی هیتلر در دهة 1930 فقط مسئلة آلمان و طبقة کارگر و کمونیست های این کشور نبود، بلکه کُل بشریت تاوان بسیار سنگینی برای عروج این پدیدة شوم کاپیتالیستی پرداخت کرد. این بار هم روی کار آمدن فاشیستِ مجنونی مثل ترامپ در آمریکا با توجه به اوضاع جهانی و تضاد میان بنیادگرایی اسلامی و امپریالیسم (که آواکیان آن را به عنوان دینامیک دو منسوخ فرموله کرده است) و جنگ ها و رقابت های خاورمیانه، به تقویت نیروهای فاشیستی از یک طرف و نیروهای ارتجاعی اسلام گرا در خاورمیانه و سراسر جهان از طرف دیگر منجر خواهد شد. دو نیروی منسوخ و ارتجاعی که تشدید تضاد و جنگ میان آن ها مدت ها است خاورمیانه و شمال آفریقا و اخیراً اروپا و مناطق مختلفی از جهان را به ورطة جنگ و بحران کشیده است. باید باهدف انقلاب کمونیستی و سرنگونی و نابودی هر دو نیروی منسوخ یعنی امپریالیسم و اسلام گرایی به جنبش جهانی ضد فاشیستی دامن زد و آن را گسترش داد.

وظیفة کمونیست ها در این نبرد جهانی، خطیرتر و حساس تر از تمام نیروهای دیگر است. حزب ما مانند دیگر احزاب و نیروهای کمونیستِ پیرو سنتز نوین باب آواکیان، منطبق با تحلیل صحیح از روند اوضاع و مسئولیت استراتژیک و انترناسیونالیستی اش، می داند که باید وسیعاً در این مبارزه و نبرد شرکت کند. نتایج این مبارزه و این جنبش تأثیرات بین المللی خواهد داشت و مطمئناً ایران نیز به عنوان بخشی از نظام جهانی سرمایه داری از تبعات آن متأثر خواهد شد. فقط کوته نظری های اکونومیستی و ناسیونالیستی، مانع از دیدن اهمیت جهانی و تاریخی مبارزه و جنبش جاری در آمریکا خواهند شد. کمونیسم و آلترناتیو کمونیستی باید به عنوان شریان حیاتی فعالیت و مبارزة کمونیست ها در همه جا طرح شود، ضرورت انقلاب کمونیستی از طریق طرح زنده و پویای محتوای کمونیسم زمانة ما یعنی سنتز نوین کمونیسم تشریح شود و آواکیان به عنوان رهبر جنبش کمونیستی جهان پیش کشیده شود. این سیاست راهنمای فعالین حزب ما در خارج کشور نیز هست. رفقا باید با خلاقیت و ابداعات به تقویت و گسترش جنبشی که با این خط سازمان یافته است و در اروپا تحت هدایت گروه مانیفست انقلابی پیش می رود، بکوشند و بر بستر این فعالیت، حزبمان (حزب کمونیست ایران- م.ل.م) را شناسانده و نیروهای حامی و فعال در آن را گسترش دهند. در متن این اوضاع حدت یابنده، چه در آمریکا و چه در ایران یا سایر نقاط جهان برای جنبش کمونیستی انقلابی، امکان جهش و تبدیل شدن به یک نیروی بالنده و تأثیرگذار وجود دارد، اگر وظایفمان را خوب در دست بگیریم و بر اساس آن جنگیده و شمار هر چه بیشتری از توده های مردم را به حول جنبشی برای انقلاب کمونیستی، متحد و سازمان دهی کنیم.

 

پینوشتها

 

(1) به نقل از سایت یورونیوز 31/02/2017

(2) در مورد ابعاد جهانی این روند نگاه کنید به: لوتا، ریموند (2008) چه اتفاقی دارد می افتد و چه معنایی می تواند داشته باشد؟. ترجمه از حزب کمونیست ایران (م ل م). مندرج در بخش تحلیل اقتصادی سایت حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) (cpimlm.com)

(3) نگاه کنید به: لوتا، ریموند؛ با همکاری فرانک شانون آمریکا در سراشیب. ترجمه منیر امیری. آلمان. انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م)

(4) Avakian, Bob (2005) The Center Can It Hold? The Pyramid as Two Ladders. Revolution #004, May 29

(5) Avakian, Bob (2005) The Center Can It Hold? The Pyramid as Two Ladders. Revolution #004, May 29

(6) Avakian, Bob (2005) ThereIs No They, But There is a Definite Direction toThings, The dynamics within the ruling class and the challengesfor revolutionaries. Revolution #007, June 26

(7) Dont Normalize Fascism! Overthrow, Dont Heal, This System

(8) refusefascism.org

(9) Avakian, Bob (2010) CONSTITUTION For The New Socialist Republic In North America (Draft Proposal). RCP publications

http://www.revcom.us/socialistconstitution/SocialistConstitution-en.pdf

(10) آواکیان، باب (1393) ابتکار عمل های مبارزاتی توده ای و ارتباط آن ها با اهداف استراتژیک ما. از نشریه حقیقت. دور سوم. شماره 70. دی 1393. ص 24

http://cpimlm.com/hagh3_g/Hagh70.pdf

(11) آواکیان، باب (2014) رویکرد استراتژیک به انقلاب و رابطة آن با مسائل اساسی معرفت شناسی و روش. مندرج در سایت حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست)

http://cpimlm.com/showfile.php?cId=1043&tb=bobr&Id=47&pgn=1

(12) حزب کمونیست انقلابی آمریکا (1395) بحران در طبقة حاکمه امپریالیسم آمریکا و مفاهیم آن برای انقلاب. در نشریه حقیقت ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) دور سوم شماره 75. اردیبهشت 1395. ص 25

(13) در مورد خطوط کلی این استراتژی نظامی نگاه کنید به:

آر.سی.پی (2016) تدارک برای انقلاب در آمریکا. از نشریه حقیقت. دور سوم. شماره 77. آبان 1395

 

 

جمهوری اسلامی ایران و ترامپ

جمهوری اسلامی ایران و ترامپ

 

خصومت دیرینة آمریکا و جمهوری اسلامی بر همه معلوم است. جمهوری اسلامی به رهبری خمینی اولین جریان اسلامگرا بود که هژمونی آمریکا را در خاورمیانه به چالش گرفت. اما اشتباه است اگر فکر کنیم تقابل کنونی رژیم ترامپ/پنس (1) و جمهوری اسلامی، فقط تداوم خصومتی دیرینه است. با به قدرت رسیدن رژیم ترامپ/پنس (و در صورت در قدرت ماندن آن) درگیری جدید با قواعدی کاملاً متفاوت از قواعد سابق و کلاسیک امپریالیسم آمریکا پیش خواهد رفت. شاید این شُبهه به میان آید که سیاست ترامپ بازگشت به همان سیاست دوران جورج دبلیو بوش در سال 2002 است که ایران را همراه با عراق و کره شمالی محور شرارت خواند. اما این شباهت صرفاً ظاهری است، زیرا رژیم بوش عمدتاً در چارچوب روابط قدرت، قواعد و قوانین و نهادهای بینالمللی امپریالیستی که بعد از جنگ جهانی دوم با سرکردگی خودِ آمریکا معماری و بنا شده بود حرکت میکرد اما رژیم ترامپ/پنس در حال به چالش گرفتن یکبهیک آنها است و حتی ناتو را که پیمان نظامی میان آمریکای شمالی و اروپا است بیفایده اعلام کرده است. به همین دلیل رژیم ترامپ/پنس نیازی به پاره کردن برجام نمیبیند. زیرا میخواهد کلِ روابط و نُرمهای بینالمللی که دیپلماسی برجام نیز در چارچوبهی آن قرار میگرفت را به هم بزند. رویارویی جدید این دو رژیم منفور بنیادگرا بر متن چنین اوضاعی به صحنه میآید. اوضاع جهان بسیار سیال است و از درون آن رخدادهای ناگهانی و غیرمنتظره میتواند سربلند کند. ماحصلِ دور جدید نزاع میان امپریالیسم آمریکا و جمهوری اسلامی قابل پیشبینی نیست، اما بیتردید، این دور شباهت زیادی به ادوار پیشین کشمکش و نزاع میان جمهوری اسلامی و آمریکا نخواهد داشت.

****

 

 

آزمایش موشک بالستیک توسط جمهوری اسلامی و غرق شدن ناوچة نظامی عربستان سعودی در باب المندب توسط موشکی که از سوی حوثیها شلیک شده بود، فرصتی به رژیم ترامپ/پنس داد تا سناریوی از پیش طراحی شدهای را که تحریمهای جدید بخشی از آن است، کلید بزند. حتی خبرگزاری رویترز خبر داد که: از مدتی پیش روی تحریمهای جدید علیه ایران کار میشد و آزمایش موشکی اخیر به تصمیمگیری ترامپ در این زمینه کمک کرد. و طبق گزارش دویچه وله (شبکه دولتی آلمان) در هفتههای گذشته سه کشور منطقه برای یک درگیری نظامی با ایران هماهنگی کردهاند تا آمریکا به بهانه کمک به یکی از آنها وارد عمل شود. (2)

باید توجه کرد که مقامات ارشد رژیم ترامپ/پنس، علاوه بر موضعگیری و هشدار علیه آزمایشهای موشکی اخیر جمهوری اسلامی و کمکهای آن به نظامیان حوثی در یمن، رژیم ایران را دیکتاتوری مذهبی خواندهاند. به طور مثال، مشاور ارشد ترامپ گفت، علت ضدیت رژیم ترامپ با هستهای شدن ایران آن است که جمهوری اسلامی یک دیکتاتوری مذهبی و معتقد به آخرالزمان است و بر اساس این اعتقاد میتواند دست به ماجراجویی هستهای بزند. (3) این نوع موضعگیری نیز نامتعارف بوده و بیارتباط به وجود نیروهای بنیادگرای مسیحی در رژیم ترامپ/پنس و وارد کردن تفاسیر دینی به درون سیاستهای اجتماعی دولت نیست. تا پیش از این امپریالیسم آمریکا برای توجیه ایدئولوژیک جنگ علیه نیروها و جنبشهای ارتجاعی اسلامگرا، آن را جنگ میانِ جهان آزاد و دموکراتیک با تروریسم میخواند اما رژیم ترامپ/پنس توجیه ایدئولوژیک دینی را به میان آورده است و میخواهد جنگ آمریکا علیه جمهوری اسلامی را جنگ رژیم مسیحی با رژیم اسلامی نشان بدهد. این سیاست برای رژیم ترامپ/پنس هم مصرف داخلی برای بسیج و تهییج پایههای فاشیست مسیحی جنبش ترامپ دارد و هم برای ایجاد اتحاد میان این رژیم و جنبشهای فاشیستی و دست راستی در اروپا.

 

 

ایران و اسلام رادیکال

 

حتی پیش از آن که ژنرال متیس، وزیر دفاع رژیم ترامپ/پنس، به ایران لقبِ بزرگترین دولت حامی تروریسم در جهان را بدهد روشن بود که این رژیم نسبت به رئیسجمهور سابق آمریکا (اوباما) سیاست متفاوتی را در مقابل ایران در پیش خواهد گرفت. ترامپ در نطق سیاست خارجی خود در دسامبر 2016 اعلام کرده بود در خاورمیانه مقابله با ایران و اسلام رادیکال در دستور کار فوری او خواهد بود. این تقابل به هر شکلی پیش رود، موجب تشدید کلیة روندهای ارتجاعی در خاورمیانه خواهد شد. به ویژه آن که، تضادهای حدت یابنده میان قدرتهای امپریالیستی بیشتر از هر زمان با دیگر تضادهای این منطقه تداخل کرده و ترکیب میشوند.

اما چرا رژیم ترامپ/پنس خود را ملزم به تغییر سیاستِ پیشین امپریالیسم آمریکا در قبال جمهوری اسلامی میبیند؟ در حالی که ضرورتهای مقابل پای آمریکا تغییر نکرده و ترامپ نیز همچون اوباما، نماینده و کارگزار این قدرت امپریالیستی (هرچند نمایندة نامتعارف آن) است. این نیز واقعیتی است که جمهوری اسلامی در جنگ علیه داعش و پیش از آن در جنگ علیه طالبان با آمریکا در یک جبهه قرار داشتند. پس چگونه است که ترامپ، جمهوری اسلامی و اسلام رادیکال را یک جا گذارده است؟

امپریالیسم آمریکا، همواره جمهوری اسلامی را مانع مهمی در حفظ ساختارهای هژمونیاش در خاورمیانه دیده است. به طور مثال موجودیت اسرائیل برای قدرت آمریکا در خاورمیانه حیاتی است. اسرائیل از جنگ دوم جهانی به عنوان بازوی نظامی آمریکا در خاورمیانه و شمال آفریقا ساخته و پرورده شده است و یکی از ساختارهای کلیدی آمریکا برای اعمال هژمونیاش در این منطقه است. در آمریکا کسی بدون ابراز وفاداری به این رابطه نمیتواند رئیسجمهور شود. حتی فاشیستهای مسیحی آمریکا بیش از سایر جناحهای هیئت حاکمه آمریکا اعتقاد به تقویت اسرائیل دارند زیرا رستاخیز مسیح را منوط به آن میدانند که تمام سرزمین موعود به اشغال اسرائیل در آید. جمهوری اسلامی با حمایت و تقویت حزبالله یک جبهة جنگ علیه اسرائیل در لبنان درست کرده و این امر همواره برای آمریکا غیرقابل قبول بوده است.

عربستان بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی لنگرگاه امپریالیسم بریتانیا در خاورمیانه و بعد از جنگ جهانی دوم، پایگاه مهم آمریکا بوده است. این کشور باوجود آن که یک کمپانی نفتی که توسط شیوخ عرب و سرمایهداران آمریکایی اداره میشود بیش نیست، اما به عنوان کلیددار خانه خدا مشروعیتی در میان مسلمانان جهان دارد و منبع مهمی برای تحمیق ذهنی تودههای تحت ستم کشورهای اسلامی است. در نتیجه، عربستان همکار و دستیار مهمی برای آمریکا بوده و هنوز هم هست. اما جمهوری اسلامی در یمن درگیر در جنگ نیابتی با عربستان است. برهم زدن اتحاد عربستان-اسرائیل- ترکیه از اهداف استراتژیک جمهوری اسلامی در خاورمیانه است و این نیز برای آمریکا غیرقابل قبول است. رژیم ترامپ/پنس حتی میتواند میان این محور و جمهوری اسلامی جنگی به پا کند که زمینهاش با تشدید تضاد میان جمهوری اسلامی و عربستان و آنتاگونیسمِ همیشگی میانِ جمهوری اسلامی و اسرائیل مهیا است. پیشاپیش نتانیاهو فراخوان ایجاد جبهه متحد علیه ایران را داده است.

عراق و سوریه نمونههای دیگر هستند که برنامههای آمریکا در آنجا با موانعی که جمهوری اسلامی برپا کرده برخورد کرده است.

عامل بسیار مهم دیگر بازی کردن جمهوری اسلامی در میان تضادها و رقابتهای میان قدرتهای بزرگ امپریالیستی به ویژه میان آمریکا و اروپا از یکسو و چین و روسیه از سوی دیگر است.

اما اینها مسائل جدیدی نیستند. در واقع حتی اگر هیلاری کلینتون رئیسجمهور آمریکا میشد، کاخ سفید بر فشارهایش میافزود تا جمهوری اسلامی را در همه این زمینهها مهار کند. اوباما تا آخرین روزهای ریاستجمهوریاش، سیاست تحریم برای فشار بر ایران را ادامه داد اما گزینة تغییر رژیم یا حملة نظامی را کنار گذاشته بود زیرا آن را برای استقرار ثبات در خاورمیانه مفید نمیدانست. اما ترامپ، تأکید کرده است همه گزینهها روی میز هستند. آنچه جدید است، سیاست کاملاً متفاوت رژیم ترامپ/پنس در خاورمیانه و جهان است.

رژیم ترامپ/پنس در راه مقابله با چین و روسیه و اتحادیه اروپا نیز جمهوری اسلامی را مانعی برای خود میبیند و بر آن است تا بر بازی کردن و مانور دادن جمهوری اسلامی در شکاف تضادها و رقابتهای ژئواستراتژیک و ژئو اکونومیک (رقابت برای داشتن جای پا در مناطق استراتژیک جهان و کسب نفوذ اقتصادی) نقطة پایان بگذارد.

در واقع جمهوری اسلامی بدون آن که در شکاف میان این قدرتهای رقیب بازی کند نمیتوانست بقای خود را تأمین کند؛ و این قدرتها از هر فرصتی برای نفوذ و گسترش خود در ایران استفاده کردهاند. امضای قرارداد برجام به طریقی طنزآمیز، بیش از آن که به نفع آمریکا تمام شود به نفع چین و اتحادیة اروپا تمام شد و توانستند با آزادی عمل بیشتری نفوذ سرمایههای خود در ایران را گسترش دهند. دولت فرانسه نام ایران را الدورادو (نماد افسانهای شهر گمشدة ثروتمند و مملو از طلا) گذاشته است و به سرمایهداران خود فراخوان میدهد که به الدورادو بشتابند.

پس از توافقنامة برجام، چین یک قراردادِ اقتصادی بزرگ با جمهوری اسلامی امضاء کرد که بالغ بر 600 میلیارد دلار است و مفاد آن فوق محرمانه و مشتمل بر امور نظامی و امنیتی است. چین استراتژی درازمدت ادغام کشورهای بر سر راه یک کمربند، یک راه را به اجرا گذاشته است که راه آهن بینالمللی چین- اروپا نماد آن است.

جمهوری اسلامی متحد نزدیک روسیه در جنگ سوریه است اما این رابطه نیز بسیار تضادمند است. زیرا روسیه و ایران در زمینة منابع نفت و گاز رقیب یکدیگرند و امروزه باوجود آن که انرژی فسیلی بزرگترین عامل نابودی محیطزیست جهان است، یکبار دیگر تبدیل به میدان رقابت شدید میان بلوکهای عظیم سرمایهداری و دولتهای امپریالیستی شده است. ایران پتانسیل آن را دارد که اتحادیة اروپا را از گاز روسیه مستقل کند و در صورت تحقق میتواند تنش میان جمهوری اسلامی و روسیه را افزایش دهد.

در اوضاع بسیار سیال و فرّار کنونی جهان که اوضاع خاورمیانه بازتاب فشردة آن است، هیچ اتحاد و قرارداد و سیاستی قطعیت ندارد و بر روی سنگ نوشته نشده است. مرحلة جدید نزاع میان آمریکا و جمهوری اسلامی در متن چنین جهانی، ابعادی کاملاً متفاوت به خود خواهد گرفت و هر واقعه غیرمنتظره و ناگهانی را میتوان انتظار داشت.

 

 

جهانبینی رژیم ترامپ/پنس و پاسخگوییاش به نیازهای امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه

 

15 سال از جنگهایی که امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه به راه انداخت تا هژمونی خود را بر این منطقه تحکیم کند میگذرد. اما خاورمیانه تبدیل به باتلاق مهلکی برای آمریکا شد. رژیمهایی که در عراق و افغانستان به وجود آورد هیچ ثباتی ندارند. عراق تبدیل به خاک حاصلخیز داعش شد. چند صد نیروی داعشی، یکی از بزرگترین شهرهای عراق را که ارتش آن در واقع ارتش اشغال گر آمریکا است، تصرف کردند. جمهوری اسلامی، عراق و سوریه را تبدیل به عمق استراتژیک خود کرد. هزینه جنگ عراق برای آمریکا کمرشکن بود.

نظام مالی آمریکا که به طرز قمار گونهای بسط یافته بود و همراه با نیروهای نظامیاش زیربنای سلطة بلامنازع جهانی آن را تشکیل میداد، در سال 2008 تا آستانة فروپاشی کامل رفت.

در این مدت سه قدرت سرمایهداری امپریالیستی چین و روسیه و اتحادیه اروپا به عنوان قدرتهایی که قابلیت فزایندهای در به چالش کشیدن سلطهی جهانی آمریکا دارند، در مقابلش قد علم کردند.

در نتیجة رشد سرمایهداری گلوبالیزه همراه با افزایش قیمتهای انرژی و شکلگیری قطببندیهای جدید قدرت نظیر روسیه - چین برخی رژیمهای وابسته به نظام سرمایهداری جهانی، میدان مانور بیشتری در اختیار گرفتند و جمهوری اسلامی یکی از آنها بود.

رژیم ترامپ/پنس جهان را اینگونه میبیند که ضعف اراده آمریکا باعث آشوب در جهان شده و او با قلدری نظامی و اقتصادی و تحمیل هزینههای نظامی خود به دوش قدرتهای دیگر و معاملهگری با برخی قدرتها، میتواند مسئله را حل کند. دونالد ترامپ در دسامبر 2016 در مصاحبهای با نیویورک تایمز گفت: ببینید چه خبر است! در هیچ نقطهای نمیتوانیم پیروزی کسب کنیم. شاید زمان آن است که ژنرالی بیاید.

او معتقد است آمریکا به اندازه کافی پیروز نیست و به هر ترتیب باید عظمت آمریکا را احیاء کند. صحنة گشایش جهاد برای احیای عظمت آمریکا قرار است کسب پیروزی در خاورمیانه باشد.

ترامپ با صراحت صحبت از شکنجه و بمب هستهای میکند. او قوای نظامی آمریکا را بیش از پیش در سراسر جهان به کار خواهد گرفت و اعلام کرد توان ناوگان دریایی آمریکا باید از 272 کشتی به 350 برسد و ارتش آمریکا 65 هزار سرباز دیگر استخدام کند. بودجه نظامی آمریکا سالانه بالغ بر 600 میلیارد دلار است که مساوی با بودجه نظامی کلیه کشورهای جهان است.

بخشی از سیاست خاورمیانهای ترامپ دستیابی به توافقات و اتحادهایی با روسیه در رابطه با سوریه و جنگ علیه داعش است. این که این قدرتهای امپریالیستی وارد چه نوع بده بستانهایی خواهند شد هنوز معلوم نیست. ترامپ در اولین سخنرانی خود در مورد سیاست خارجی تأکید کرد که سیاست وی بر واقعبینی (4) استوار خواهد بود و گفت سیاست خارجی آمریکا باید به انسجام دوران جنگ سرد بازگردد.

او در مصاحبههای مختلف مقصودش از واقعبینی را عنوان کرده که عبارت است از اینکه: ناتو متروکه (Obsolete) است، اتحادیه اروپا فاجعه است و باید از بین برود و کشورهای اروپا باید از برگزیت الهام بگیرند.

منظور ترامپ از انسجام دوران جنگ سرد اشاره به دورانی است که قدرتهای امپریالیستی و دولتهای تحت تکفل آنها در اقصی نقاط جهان در دو بلوک امپریالیستی غرب به سرکردگی آمریکا و شرق به سرکردگی شوروی سازمانیافته و همه تابع توافقات و توازن قوای میان آمریکا و شوروی بودند. از دیدِ ترامپ در آن زمان دنیا مرکزی داشت و قابل پیشبینی بود.

برای آمریکای ترامپ، عرض اندام کردن اتحادیه اروپا و چین در مقابل آمریکا و شکلگیری محورهای اتحاد میان هر یک از اینها با یکدیگر یا با روسیه، غیرقابل تحمل است. در نتیجه با تمام قوا تلاش خواهد کرد شکلگیری محور اتحاد میان اتحادیه اروپا و روسیه و میان روسیه و چین را غیرممکن کند. اما برای اتحادیه اروپا هم شکلگیری محور اتحاد میان آمریکا و روسیه غیرقابل قبول و تحملناپذیر است.

همة این تضادها در صحنه خاورمیانه تأثیر داشته و عمل میکند. اما خارج از اراده و خواست آمریکا، قطببندی میان قدرتهای امپریالیستی شکل خواهد گرفت و شکلگیری آن نرم و راحت و بر مبنای سناریوی از پیش ترسیم شده نخواهد بود. زیرا سرچشمة اصلی و عمیق افول و سراشیب امپریالیسم آمریکا و آشوب در نظم جهان امپریالیستی، خصلت و منطقِ نظام سرمایهداری است: اجبار به گسترش و به حداکثر رساندن سود برای به دست آوردن موقعیت برتر در رقابت، رشد کور و پر هرجومرج سرمایهداری است. اینها تنشهای ذاتی نظامی است که در آن، تولید به شدت اجتماعی شده و به شکل جهانی به هم پیوند خورده و در برگیرندهی تلاشهای متصل و دست ِجمعی هزاران و میلیونها کارگر مزدی است، ولی ابزار تولید ثروت (همان ثروتی که به شکل جمعی تولید شده است) و حتی دانش، به شکل خصوصی کنترل میشود و توسط یک طبقهی قلیل العده ی سرمایهدار به کار گرفته میشود. (5)

 

 

ترامپ، در جستجوی عظمت گمشده

 

ترامپ در سخنرانی مربوط به سیاست خارجیاش وعده داد: آمریکا دوباره قوی خواهد شد؛ آمریکا دوباره بزرگ خواهد شد؛ آمریکا دوباره دوست خواهد شد.

او سوگند خورده است دوستی آمریکا را بر اساس بزرگی آمریکا بنا کند. طبق گفتة استیو بَنن (Steve Bannon) یکی از چهرههای فاشیست و استراتژیست های اصلی و عضو تیم و کابینة ترامپ، سیاست خارجی ترامپ شبیه به سیاست خارجی یکی از رئیسجمهورهای سابق آمریکا به نام اندرو جکسون (Andrew Jackson) است. وی از سال 1829 تا 1837 رئیسجمهور آمریکا بود. طبق جهانبینی جکسونی آمریکا باید به کار خودش سرگرم باشد و در صورتی که یک قدرت خارج آن را تهدید کند، ملت باید با نیروی نابود کننده جواب دهد. (6)

منظور از این که آمریکا باید به کار خودش سرگرم باشد در واقع همان نکتهای است که ترامپ مرتباً بر آن تأکید گذارده و گفته است کلیت سیاست خارجی آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم را کنار میگذارد و آمریکا دیگر هزینة حفاظت از منافع متحدانش را تقبل نخواهد کرد و علاوه بر این امروز با دشمنانی روبرو است که باید با نیروی نابود کننده به آنها جواب دهد.

مشاورین کلیدی ترامپ در امور امنیت ملی افراد دارای تجربه وسیع در رابطه با خاورمیانه و صاحب نظر در مورد آن هستند. انتخابهای ترامپ برای وزارت دفاع ژنرال متیس (Mattis) و شورای امنیت ملی مایکل فلین (Michael Flynn) علائمی برای رویکرد این رژیم نسبت به خاورمیانه است.

انتخاب رکس تیلرسون (Rex Tillerson) (رئیس شرکت نفت و گاز اکسون/موبیل) بهعنوان وزیر امور خارجه علامتی است که استراتژی خاورمیانهای ترامپ ترکیبی از استراتژی نفتی و جنگی خواهد بود. از هم اکنون رقابت بر سر فتح منابع نفتی ایران میان شرکتهای نفتی بزرگ اروپایی در جریان است. امپریالیسم آمریکا نمیتواند اجازه دهد این رقابتها زیربنای هژمونی آمریکا در خاورمیانه را که بر کنترل بازارهای نفت و گاز متکی است، از میان ببرد. ترکیب جنگهای تجاری با زور بازوی نظامی نام بازی بزرگ جدید در خاورمیانه است.

ژنرال متیس معروف به سگ هار (Mad Dog) جنایتکار جنگ فلوجه در سال 2004 است که در جریان آن جنگجویان اسلامگرای فلوجه و مردم عادی را بدون تبعیض و تمایز کشتار کرد و این شهر 300 هزار نفره را با خاک یکسان کرد. همان کشتار و دیگر جنایت‌‌های ایالاتمتحده در عراق، ده سال بعد تودههای مردم موصل را به سوی داعش راند. بنا به گزارش یک خبرنگار جنگی، بمباران فلوجه بیسابقه بود و از زمان تجاوز و اشغال بخش بزرگی از اروپا توسط آلمان نازی و بمباران ورشو در سپتامبر 1939 و بمباران تروریستی رُتردام در سال 1940 چنین کاری صورت نگرفته بود. (7) در حمله تروریستی آمریکا به فلوجه واحدهای مارین (تفنگداران دریایی ارتش آمریکا) که تحت فرماندهی مستقیم متیس بودند از فسفر سفید و دیگر بمبهای شیمیایی استفاده کردند که همه طبق قوانین بینالمللی جنایت جنگی محسوب میشود و تأثیراتی مانند بمب ناپالم را دارند که آمریکا به طور گسترده در جنگ ویتنام استفاده میکرد. ژنرال متیس فقط آدم ترامپ نیست و در واقع ژنرال مورد قبول کلیه جناحهای امپریالیسم آمریکا است و با اکثریت آرای کنگره و سنای آمریکا به عنوان وزیر دفاع تأیید شد. بنا به تحلیل اندرو باسه ویچ تاریخ پژوه نظامی و نویسندة کتاب جنگ آمریکا برای خاورمیانة بزرگ (8)، مطمئناً دونالد ترامپ به طور گسترده از نیروهای جنگی غیرهستهای در خاورمیانه استفاده خواهد کرد.

اولین وظیفهای که ترامپ به ژنرال متیس داد ارائة نقشهای برای جنگ علیه داعش است. جنگ برای فتح رُقه که دهها هزار سوری (نیروهای کرد و عربی که تحت حمایت آمریکا هستند) در آن درگیرند، اولین آزمایش ژنرال متیس در سوریه خواهد بود. انتخابهای دیگری که در مقابل آمریکا قرار دارد گسترش نیروهای عملیات ویژه (9) آمریکا در سوریه و عراق است. اولین دولت منطقهای که در این طرح جای داده شده است ترکیه است. ترزا می نخستوزیر بریتانیا، در حالی با اردوغان ملاقات کرد که حامل پیامی از سوی ترامپ برای او بود و ارتش ترکیه با دست بازتر و وعده ایجاد منطقه امن در داخل سوریه، درگیر در جنگ با داعش شد.

نفر دوم از کابینه ترامپ که به طور مستقیم با جمهوری اسلامی و خاورمیانه سر و کار خواهد داشت، ژنرال مایکل فلین مشاور امنیت ملی ترامپ است. این موقعیت یکی از مهمترین پُستهای سیاست خارجی دولت آمریکا است. استراتژی پیشنهادی مایکل فلین این است که آمریکا با به کار گرفتن یک نیروی نظامی در حد جنگ جهانی دوم، اسلام رادیکال را نابود کرده و از کمکهای اقتصاد و تلاشهای دیپلماتیک برای بازسازی خاورمیانه استفاده کند. فلین ایدة اتحاد با روسیه را در این راستا میبیند. ترامپ نیز در جریان کارزار انتخاباتیاش گفت اتحادهای منطقهای آمریکا در خاورمیانه و همچنین هدف ناتو باید حول جنگ با اسلامگرایی شکل بگیرد. (10) فلین با صراحت میگوید آمریکا نباید بگذارد حقوق بشر، قوانین بینالمللی، قوانین درگیری جنگی دست و پایش را ببندد. او در ماه آوریل 2015 در مصاحبهای گفت، من ده سال است با اسلام یا مؤلفهای از آن در جنگ بودهام (11). او مانند رئیسش (ترامپ) معتقد است برای پیشبرد اهداف، دروغ سازی هم باید کرد و دار و دستة ترامپ اسم این دروغپردازی را ارائه فاکت های آلترناتیو گذاشتهاند.

در کنار متیس و فلین باید از دیوید فریدمن (David Friedman) سفیر آمریکا در اسرائیل هم نام برد. یک روزنامه اسرائیلی فریدمن را حتی دست راستیتر از نتانیاهو معرفی کرد و گفت جایش در دست راست افراطیترین احزاب اسرائیل است. او حامی فاشیست و همهجانبه اسرائیل است و معتقد است از سال 1949 به این طرف دیگر فلسطینی موجود نبوده است.

از هم اکنون بسیاری از تحلیلگران، سیاست خارجی تیم ترامپ را به سیاست خارجی ولکآنها (12) در کابینه بوش تشبیه می‏کنند: یک تنه اما در ابتدا با احتیاط وارد جنگ شدن، سپس تبدیل شدن به یک نیروی رستاخیری، میلیتاریست، ماجراجو. (13) تحلیلگری نوشته است، ترامپ و مشاورینش در مورد خاورمیانه، نگرشی غلیظ و تحمیل کننده دارند و فکر میکنند بهتر از رئیسجمهورهای قبلی عمل خواهند کرد. اما به قول ژنرال آلمانی فون مولتکه دِ الدر (Von Moltke the Elder) هیچ نقشهای بعد از اولین تماس با دشمن، پابرجا نمیماند ... زیرا اولاً، قدرت، هر چقدر هم مصاف ناپذیر باشد، همیشه محدودیت دارد. ثانیاً، عملهای یکجانبه همیشه پیامدهای چندجانبه، غیرمنتظره و ناخواسته به بار میآورد.

به احتمال قریب به یقین سرنوشت ماجراجویی جدید امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه (در صورتی که قبل از آغاز یا در میانة اجرایی کردن آن در نتیجه سقوط ترامپ از ریاست جمهوری، به این یا آن شکل، متوقف نشود) منجر به تشدید تضادهای میان قدرتهای امپریالیستی و شعلهورتر شدن آتش جنگهای خاورمیانه خواهد شد. این سیاست حتی اگر چکانندة آغاز جنگ بزرگی میان قدرتهای بزرگ نشود (که در این صورت ممکن است از سلاحهای هستهای هم استفاده کنند)، جنگهای نیابتی خاورمیانه را تبدیل به جنگ میان دولتهای این منطقه خواهد کرد.

 

 

نفت و بازهم نفت

 

انتخاب تیلرسون به عنوان وزیر امور خارجه نشانة جایگاهی است که نفت و گاز در سیاستهای ترامپ دارد. نائومی کلاین، فعال مترقی ضد سرمایهداری مینویسد: دیگر همه میدانند سیاست کابینة ترامپ عبارت است از برداشتن محدودیتهای کنترل بازار، جنگ همهجانبه علیه تروریسم اسلام رادیکال، حمله به دانشمندان گرمایش زمین، و استخراج دیوانهوار سوخت فسیلی. ... و تأکید میکند، ماحصل این مجموعه مسلماً سونامی بحران و شوک اقتصادی و امنیتی و محیطزیستی و صنعتی خواهد بود. (14)

در طرح ترامپ برای ایجاد نظم نوین و توزیع قدرت در خاورمیانه، جنگ دیوانهوار بر سر نفت و گاز، جای مهمی دارد.

یکی از ستونهای نظم خاورمیانه که بعد از جنگ جهانی دوم با سرکردگی آمریکا مستقر شد، کنترل آمریکا بر ذخایر نفتی و راههای نفتی این منطقه بوده است. به موازات تضعیف سلطه آمریکا بر خاورمیانه، مهار این انحصار نیز از کف آن بیرون رفته است. اشتباه است اگر فکر کنیم این کنترل انحصاری برای به دست آوردن نفت ارزان برای مصرف کنندة آمریکایی است. دولت آمریکا برای مصارف خود نیازی به نفت جهان ندارد و خود یکی از صادرکنندگان بزرگ نفت است. اما اقتصاد جهان هنوز بر اساس سوخت فسیلی میچرخد و اعمال کنترل بر ذخایر نفت و گاز جهان و بر تکنولوژی کشف و استخراج سوخت فسیلی، برای اعمال کنترل بر اقتصاد جهان تعیین کننده است.

پایة دیگر انتخاب تیلرسون، سیاستِ ترامپ مبنی بر نزدیکی و معامله با روسیه است. زیرا تیلرسون از شرکای نفتی روسیه است. شرکت اکسون/موبیل در سال 2011 با شرکت نفتی دولتی روسیه، یک سرمایهگذاری مشترک 500 میلیارد دلاری بهمنظور اکتشاف و استخراج نفت از فلات قاره قطب شمال و دریای سیاه کرد، اما این پروژه در سال 2014 در پی بحران اوکراین و با اعمال تحریمهای آمریکا و اتحادیه اروپا علیه روسیه ناتمام ماند. اِعمال این تحریمها ضربة اقتصادی سختی به روسیه زد زیرا اقتصاد روسیه بهشدت وابسته به صادرات نفت و گاز است.

سیاست ترامپ برای اتحاد با روسیه لایههای مختلف دارد و همه بخشی از یک بستهبندی هستند. تصور وی آن است که از روسیه یک شریک سیاسی و نفتی (ژئواستراتژیک و ژئواکونومیک) بسازد. البته شریک تابع و دست پایین. یکی از اهداف این سیاست در خاورمیانه و مشخصاً درگیر شدن در جنگ سوریه، تعیین مناطق نفوذ اقتصادی و سیاسی قدرتهای بزرگ امپریالیستی در منطقه است.

تعیین میزان و مکان استخراج و توسعه میدانها و مسیرهای نفتی/گازی محل رقابتهای شدید و محور توزیع قدرت اقتصادی میان قدرتهای امپریالیستی و شرکای محلی آنها خواهد بود. مضاف بر این، بسیاری از مرزها بر پایة این نوع توزیع قدرت، کشیده خواهد شد. نفت، همواره در جغرافیای خاورمیانه نقش تعیین کننده داشته است. کلیة شیخنشینهای خلیج بر اساس اکتشاف چاه نفت تبدیل به دولت - ملت شدند. حتی کشور قطر تا پیش از آن که گاز نسبت به نفت اهمیت پیدا کند یک منطقة عقب افتادة بادیه نشین بیش نبود، اما اکنون مرکز فرماندهی ارتش آمریکا در منطقه است. یا اقلیم کردستان، استقلال دوفاکتوی خود از دولت عراق را مدیون شرکت اکسون/موبیل و شخصِ رکس تیلرسون است. زیرا در سال 2011 اکسون/موبیل بر خلاف سیاست رسمی آمریکا که میخواست دولت مرکزی عراق را تقویت کند، قرارداد مستقل با اقلیم کردستان امضا کرد و کار اکتشاف و استخراج نفت را در کردستان آغاز کرد. (15) هنگام انتخاب رکس تیلرسون به وزارت امور خارجه آمریکا، نوشیروان بارزانی پیام تهنیتی برای او فرستاد و از خدمات او به اقلیم کردستان تشکر کرد. (16) اخیراً، جمهوری اسلامی تلاش کرد یک قرارداد نفتی با اقلیم کردستان برای رساندن نفت کردستان به بازار جهانی از طریق خاک ایران، امضاء کند اما بارزانی در میانة راه دست از امضای قرارداد کشید. (17)

اینکه سرنوشت نفتی ایران در این میان چه خواهد شد هنوز معلوم نیست. آنچه مسلم است تقسیم دوباره مناطق نفوذ ژئوپلتیک و ژئواکونومیک منطقه در جریان است. ورود شرکتهای انرژی و سرمایهگذاری غربی به ایران نه تنها امکان کشیده شدن جنگهای خاورمیانه به خاک ایران را کم نمی‏کند بلکه کاملاً با تقسیم مجدد مناطق نفوذ اقتصادی سازگار است.

 

 

ویژگی رژیم ترامپ/پنس

 

ویژگی ایدئولوژیک رژیم ترامپ/پنس نقش مهمی در پیشبرد جنگهای خاورمیانه خواهد داشت. این رژیم که نیروهای مسیحی بنیادگرا در آن دست بالا را دارند، جنگهای خاورمیانه را در این دوره با پرچم ایدئولوژیک جنگ صلیبی در مقابل جهادگران اسلامی پیش خواهد برد. ایدئولوگهای تیم ترامپ، حتی به اتحاد با روسیه یک بُعد ایدئولوژیک مسیحی میدهند. استیو بنن (استراتژیست ارشد ترامپ) و مایکل فلین صحبت از جنگ تمدنها کردهاند که در یک طرف آن آمریکا به عنوان رهبر غرب مسیحی - یهودی قرار دارد و اسلام رادیکال در سمت دیگر. (18) مایکل فلین در کتاب خود به نام میدان جنگ (19) ایدئولوژی اسلام را ایدئولوژی توتالیتر معرفی کرده و گفته است اسلامگرایان در حال پیشبرد یک جنگ جهانی علیه غرب به ویژه علیه آمریکا و اسرائیل هستند. استفاده از نفرت ایدئولوژیک و بیگانه هراسی در داخل آمریکا که در قانون منع ورود مسلمانان به آمریکا و حتی زمزمة ثبتنام اجباری مسلمانان (20) مطرح شد، برای انسجام بخشی به پایههای داخلیاش اهمیت بسیار دارد. در این زمینه، رژیم ترامپ/پنس بسیار شبیه رژیم جمهوری اسلامی و جریانهای بنیادگرای اسلامی عمل میکند. با این تفاوت که بر بنیادگرایی مسیحی تکیه کرده و پشتوانة این بنیادگرایی دینی بزرگترین قدرت نظامی امپریالیستی جهان است.

این فاشیستهای مسیحی مانند بنیادگرایان اسلامی، ایدئولوژی بنیادگرایی مسیحی خود را بر زنستیزی و علم ستیزی متکی میکنند. به راه انداختن اسلام هراسی به هدف امپریالیستی مشخصی خدمت میکند. همانطور که در دوران جنگ سرد ریگان پایة داخلی امپریالیسم آمریکا را حول ترس و نفرت از امپراتوری شیطان و کمونیسم هراسی بسیج میکرد.

این وضعیت، نه تنها خطر جنگهای دینی میان مردم جهان را تشدید کرده است بلکه ضرورت و فرصت آن را به وجود آورده که در نتیجة به راه انداختن جدال فکری علیه تاریک اندیشی دینی، بهطور زندهتر و نافذتر ورشکستگی آن برای شمار بزرگی از مردم جهان روشن شود. بیتردید در این فضای ایدئولوژیک منحط، پیش گذاشتن ایدئولوژی جهانشمول کمونیستی، برای ایجاد اتحاد میان مردم خاورمیانه و جهان ورای باورهای دینی و ایمانیشان، برجستهتر از هر زمان دیگر است.

 

 

گرداب مهلک خاورمیانه تندتر خواهد چرخید

 

استراتژی ترامپ برای خاورمیانه هنوز در بسیاری جهات در پردة ابهام است اما تا همین حد نیز که روشن است میتوان دید که کلیة روندهای جاری تشدید شده و سیاست ترامپ مبنی بر بمباران جهنمی داعش برای تمام کردن داعش زمینهساز ظهور نسل جدیدی از اسلامگرایان و گسترش از هم گسیختگی و شکاف درون طبقات حاکمة کشورهای مختلف خواهد شد.

کلیت این آش درهمجوش بر بستر رقابت قدرتهای امپریالیستی دیگر (روسیه، چین، اتحادیه اروپا) با آمریکا بر سر کسب نفوذ استراتژیک و اقتصادی قرار دارد.

امپریالیسم روس در کشاکش میان اقتصاد ضعیف داخلی و ضرورت دخالت پرهزینة نظامی برای گسترش نفوذ در خاورمیانه است. اتحادیه اروپا به رغم آن که تحت فشارهای سیاسی و اقتصادی است و زیر این فشارها میتواند فروبپاشد، یک پای رقابت بر سر خاورمیانه است. سوریه عملاً تبدیل به نقطهای شده است که در چارچوب آن بسیاری از تنشها و تضادهای میان دولتهای منطقه و همچنین میان آمریکا، روسیه و اتحادیه اروپا به سطحی بالاتر رسیده و از درون آن وقایع کاملاً غیرمنتظرهای میتواند بیرون آید.

آنچه در اعماق و ریشهها، سیاست و رویکرد رژیم ترامپ نسبت به خاورمیانه را شکل میدهد، تشدید رقابت بر سر کسب هژمونی سیاسی و اقتصادی میان قدرتهای سرمایهداری امپریالیستی بزرگ و همچنین باورِ این بخش از هیئت حاکمهی آمریکا است که فکر میکند اراده آمریکا به شدت ضعیف شده و در مقابل، چین و روسیه قوی شدهاند و بنیادگرایی اسلامی دل و جرئت پیدا کرده است.

باوجود اهمیت خاورمیانه و گذاشتن ایران و اسلام رادیکال در تیررس فوری، ترامپ چین را دشمنِ استراتژیک اساسی آمریکا میداند. او میخواهد محور اتحادی با روسیه ایجاد کند تا اسلام رادیکال را شکست دهد اما همچنین قصد دارد به وسیلة آن مانع از اتحاد استراتژیک چین و روسیه در مقابل آمریکا شود.

اما امپریالیسم روسیه هم محدودیتها و ضرورتهای خود را دارد. پوتین نیز میخواهد حضور نظامی روسیه را در مناطقی که به لحاظ استراتژیک مهم هستند (مانند خاورمیانه، اروپا و خاور دور) تحکیم کند و به سادگی نمیتواند فرصتهای دیگر مانند اتحاد با چین را بسوزاند.

به یک کلام، امپریالیسم آمریکا در سراشیب است و در مسیر رژیم ترامپ نیز چاه و چالهها زیاد و فزاینده. با این اوصاف، قدرت و اشتهای تخریب و جنایتهای هولناک دارد.

جمهوری اسلامی در چنین میدان لغزنده و گرداب تندی حرکت میکند. مطمئناً گسترش شکافهای میان قدرتهای امپریالیستی و سرباز کردن شکافهای جدید (مثلاً رویارویی مستقیم آمریکا و اتحادیه اروپا و تشدید تضاد میان آمریکا و چین)، به جمهوری اسلامی امکان و فضای مانور برای بقای خودش را خواهد داد اما روابط میان قدرتهای امپریالیستی نیز مانند تخته سنگهای تکتانیک در حال جابهجایی است. در این صحنه، فرانسه میتواند امروز شریک تجاری و امنیتی ایران باشد و فردا در سمت آمریکا و بریتانیا. روسیه و جمهوری اسلامی امروز متحد باشند و فردا در مقابل هم بایستند. جمهوری اسلامی جبراً دست به قمارهای نظامی و سیاسی بزرگ خواهد زد تا بتواند بازیگر صحنه بماند.

بر بستر چنین اوضاعی، جنگهای نیابتی جمهوری اسلامی در فراسوی مرزها که قرار بود برای ایران امنیت به بار آورد و جنگ را در آن سوی مرزها نگاه دارد، به سرعت و به شدت میتواند به ضد خود بدل شود و جنگهای نیابتی تبدیل به جنگ مستقیم میان دولتهای حامی جنگجویان نیابتی شود. بهطور مثال جنگ مستقیم میان جمهوری اسلامی و ترکیه در سوریه و حتی جنگ مستقیم میان جمهوری اسلامی و ارتش آمریکا. جنگهای درهم و برهم ارتجاعی، روند حرکت سالهای آیندة منطقه را رقم خواهد زد.

اما، به قول لنین، لازم نیست جنگهای ارتجاعی، با نتایج ارتجاعی تمام شوند. در آشوبِ جنگهای ارتجاعی می توان تودههای تحت ستم و استثمار که در نتیجة تکانهای سیاسی بیدار شدهاند را تحت رهبری پیشاهنگ کمونیست، وارد راه واقعاً رهاییبخش جنگهای انقلابی برای سرنگون کردن کلیة مرتجعین کرد. این تنها دورنمایی است که در همة نقاط دنیا، از ایران و ترکیه و عراق تا آمریکا و کشورهای اروپایی راه نجات از فجایعی است که هر روز و هر ثانیه نظام سرمایهداری برای هفت میلیارد مردم دنیا به بار میآورد.

ترامپ نمایندة متعارف سیستم امپریالیستی سرمایهداری آمریکا نیست اما نمایندة آن هست. همانطور که رژیم دینی جمهوری اسلامی هم نمایندة متعارف یک سیستم سرمایهداری نیست اما نماینده آن هست. سیستم سرمایهداری امپریالیستی آمریکا برای اکثریت مردم جهان چیزی جز فلاکت و وحشت به بار نیاورده است و رژیم ترامپ/پنس در همة جوانب آن را تشدید خواهد کرد. حکایتِ حاکمیت 38 سالة جمهوری اسلامی که بر اساس خفه کردن یک انقلاب بزرگ ضد امپریالیستی و ضد سلطنتی در ایران به قدرت رسید و طوق اسارت حکومت اسلامی را بر گردن کارگران و زنان و زحمتکشان و روشنفکران ایران انداخت نیز به قدر کافی روشن است. اکنون این دو رژیم پوسیده و منسوخ، میخواهند وارد دور جدیدی از تخاصم و کشمکش با هزینهها و ویرانگری غیرقابل تصور بشوند.

در مقابل تهاجم رژیم ترامپ/پنس، جمهوری اسلامی تلاش خواهد کرد درون خود را یک دست و متمرکز کند. اما معلوم نیست این تمرکز را از چه راهی به دست خواهد آورد. آشتی جناحها یا کودتای موفق یا ناموفق عدهای از نظامیان تحت عنوان شرایط اضطراری؟ در هر حال، تنازعات درون رژیم مانند گسلی است که زیر فشارهای بینالمللی میتواند تبدیل به زلزله شود.

رژیم ایران همچنین تلاش خواهد کرد تا تودههای مردم را حول پرچم دفاع از میهن در مقابل تهاجم خارجی بسیج کند و چنانچه رژیم در این امر موفق شود، خطر آغاز جنگی ویرانگر توسط آمریکا چند برابر خواهد شد.

بدون سرنگون شدن این رژیم، هیچ امنیتی در کار نیست. در چنین اوضاعی، شکافهای زلزلهخیز طبقاتی، جنسیتی و ملیتی نیز میتوانند به طرز بیسابقهای فعال شوند و تودههای مردم در مقیاسی بزرگ به میدان شورش و مقاومت علیه جمهوری اسلامی روی بیاورند. در این اوضاع حساس و اضطراری، حضور نیرویی با سیاست و استراتژی انقلاب در صحنه، بزرگترین ضرورت تودههای مردم است. مشکلات مرتجعین و امپریالیستها، برای ما کمونیستهای انقلابی و اکثریت مردم ایران، خاورمیانه و جهان فقط یک معنا دارد: هیچ راهحلی به جز انقلاب موجود نیست. پس باید بر سرعت گامها در آن جهت افزود. این پیام را باید بیوقفه به درون مبارزات کوچک و بزرگ مردم وارد و آن را همهگیر کرد.

پینوشتها

 

(1) علت این نامگذاری آن است که پنس یک معاون رئیسجمهوری معمول نیست. بلکه نقشی مرکزی در سیاستهای این رژیم بازی میکند. وی از سران مشهور جریان بنیادگرایان مسیحی در هیئت حاکمه آمریکا است و عمیقاً معتقد است جامعه باید علاوه بر قانون اساسی آمریکا بر اساس قانون انجیل اداره شود

(2) دویچه وله. 17 بهمن. 5 فوریه

(3) ما شاهد رژیمی هستیم که دست کم بخشی از آن به ایدههای آخرالزمانی و غیبت امام زمان معتقد است . آنها فکر میکنند در حال تشکیل حکومتی خلیفهای در آستانه رسیدن دنیا به آخرالزمان هستند. آنها دنبال دسترسی به سلاحهای کشتارجمعی اند و نمیتوان نظیر شوروی سابق از راه بازداری، سراغشان رفت . آنها بازیگران معقولی نظیر لئونید برژنف نیستند. آنها عملاً معتقدند که رسیدن به پایان دنیا ایده خوبی است. به همین خاطر بسیار بد است که به سلاح هستهای، دسترسی پیدا کنند. (صدای آمریکا- 17 بهمن- 5 فوریه)

(4) Trump Foreign Policy Speech. NYT Dec. 2016

(5) امپریالیسم روس دوباره سر بلند میکند

ریموند لوتا

Revolution#141, August 24, 2008

 

(6) Walter Russell Mead (2002: 218-263),

(7) نقل شده در نشریه انقلاب. 31 ژانویه 17

(8) Bacevich, Andrew (2016) . Americas War for the Greater Middle East. Random House

(9) Special Operation Forces

(10) Politico Staff, 2016

(11) Forx news 2015

(12) Vulcans

رب النوع آتش. لقبی که به سرسختان تیم سیاست خارجی بوش داده شد.

(13) Mann, 2004

(14) Naomi Klein, Get ready for the fist shocks of Trumps disaster capitalism. 24 January 2017. The Intercept

(15) https://sethfrantzman.com/2016/12/14/rex-tillersons-oil-background-could-be-a-game-changer-for-kurdistan-region/

(16)http://www.reuters.com/article/us-mideast-crisis-kurdistan-specialrepor-idUSKCN0JH18720141204

(17) KRG holding back on signing oil deal with Iran. Rudaw 8/8/2016

این قرارداد به اقلیم کردستان امکان دسترسی به سواحل و بنادر خلیج را می‏دهد تا نفت خام خود را به بازارهای بینالمللی برساند. ایران این پیشنهاد را زمانی به دولت اقلیم داد که انتقال نفت اقلیم از طریق ترکیه به بندر جیهان و مدیترانه چند بار دچار اخلال شد ... اما این قرارداد ناقض قرارداد 50 سالهای است که دولت اقلیم با ترکیه برای انتقال نفت دارد.

(18) Bergen, 2016; Feder, 2016; Friedman, 2016; Ricks, 2016

(19) The Field of Fight

(20) در جنگ جهانی دوم، هیتلر یهودیها را مجبور به نامنویسی کرد. نامنویسی اجباری مسلمانان توسط یکی از مشاورین ترامپ پیشنهاد شد و خشم بسیاری را برانگیخت. به طوری که مادلن آلبرایت وزیر امور خارجه پیشین آمریکا هم اعلام کرد چنانچه ترامپ چنین سیاستی را تصویب کند، او نیز به عنوان مسلمان ثبت نام خواهد کرد.

http://www.bbc.com/persian/world-38759010

 

 

 

 

سی و پنج سال پس از قیام سربداران

 

کمونیستها و بزنگاه خطیر جهانی

گزیدهای از اطلاعیه حزب کمونیست ایران (م.ل.م)

 

سی و پنج سال از قیام سربداران در 5 بهمن سال 1360 در آمل میگذرد. اوضاع کنونی در مقیاسی جهانی و بسیار سرنوشت سازتر یادآور گرهگاه سیاسی خطیری است که در سال 1360 در ایران شکل گرفت و از کمونیستهای انقلابی پاسخ طلبید.

از آن زمان تاکنون، ایران دستخوش تغییرات زیادی شده است. اما تغییری که سرنوشت اکثریت مردم ما به آن گره خورده است صورت نگرفته و سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی که هدفِ قیام سربداران بود، هنوز متحقق نشده است. در این فاصله، نه فقط در ایران بلکه در هیچ نقطه ی جهان، انقلابی که در دستور کار ما کمونیستهای انقلابی و وظیفه ی مرکزی و علت وجودی ما است انجام نشده و به پیروزی نرسیده است. هم اینجا است علت اصلی سیر قهقرایی شتابان اوضاع جهان علیه حیات میلیاردها انسان و وجودِ خودِ کره ی زمین.

از 35 سال پیش تا کنون، جهان شاهد تغییرات زیادی بود که تأثیرات بلافصل خود را بر ایران نیز گذاشته است. سرمایهداری در جستجوی دیوانهوار برای بسط و گسترش سود، شکاف طبقاتی را به آنجا رسانده که اکنون چند نفر ثروتی برابر با دارایی نیمی از مردم جهان یعنی 3.5 میلیارد نفر را کنترل میکنند. در نتیجه ی کارکرد سرمایهداری، صدها میلیون بیکار و آواره تولید شده و محیط زیست چنان شتابان در حال نابودی است که دانشمندان هشدار دادهاند تمدن بشری در خطر است.

در این مدت جنگهای تجاوزگرانه و بیانتهای قدرتهای امپریالیستی در خاورمیانه با همدستی دولتهای مرتجع منطقه از جمله جمهوری اسلامی، به نابودی چندین کشور مانند عراق و افغانستان و سوریه منجر شده است. میلیونها نفر کشته یا خانه و کاشانه خود را ترک کرده و آواره کشورهای دیگر و قربانی دریاها شدهاند. فاجعهبارتر این که مقاومت تودههای مردم علیه این وضعیت، به زیر رهبری نیروهای ارتجاعی اسلامی و تاریک اندیشان دینی از شاخههای مختلف درآمده و مردم در گرداب جنگهای نیابتی گرفتار شدهاند. زنستیزی و بسط و گسترش شکلهای سنتی و مدرن ستم بر زن، مانند حفرهی زخمی عمیقی، زشتی و تعفن نظام سرمایهداری را آشکار میکند و به بشریت نهیب میزند این نظام اجتماعی اصلاحناپذیر را تحمل نکنید!

در این 35 سال جمهوری اسلامی که جزئی لاینفک از نظام سرمایهداری حاکم بر جهان و خادم و پایگاه آن در ایران است، نه فقط علیه اکثریت مردم در ایران بلکه علیه مردم خاورمیانه، تاخت و تاز و جنایت کرده است. و در مقابل تاخت و تاز افسارگسیخته ی این مرتجعین، انقلابی که در دستور کار ما کمونیستهای انقلابی و وظیفه ی مرکزی و علت موجودی ما است، صورت نگرفته است.

نظام سرمایهداری جهانی با کارکرد خود چنان وضعیتی را به وجود آورده که هیچ کس، حتی خودِ قدرتهای امپریالیستی بزرگ که در رأس این کوه سرگین نشستهاند قادر به کنترل آن نیستند. اکنون هیتلری در آمریکا بر قدرت نشسته تا با استفاده از یک ایدئولوژی و رژیمِ فاشیستی و گسترش جنگها و حتی شاید آغاز جنگهایی که تا کنون بشریت به خود ندیده است، به این وضعیت پاسخ دهد. رژیم ترامپ تفاوت ماهوی با دیگر جناحهای طبقه حاکم در آمریکا از جمله حزب دمکرات ندارد، اما بیانگر اشکال عریانتر سرکوب دولت دیکتاتوری بورژوایی و پاسخی به واقع فاشیستی به تضادهای داخلی و بینالمللی پیش پای امپریالیسم آمریکا است که ماحصلِ تثبیت آن چیزی نخواهد بود جز تشدید بیسابقه ی کلیه ی جنایتهای امپریالیسم آمریکا در سراسر جهان. ...

... حزب کمونیست انقلابی آمریکا تحت رهبری باب آواکیان، بر پایه ی هدف، برنامه و یک نقشه ی راه انقلابی در حال سازمان دادن مبارزه ی تودهای و از پایین علیه این رژیم فاشیستی است تا بتواند به حداکثر امکان، وضعیت را به سمت شکلگیری اوضاع انقلابی تسریع کند. زیرا شکلگیری اوضاع انقلابی برای عملی کردن استراتژی جنگ درازمدت انقلابی(1) برای سرنگونی این سیستم و بنای یک دولت نوین سوسیالیستی در آمریکا، با هدف خدمت به رهایی کل بشریت، تعیین کننده است. این حزب مرتباً افقی روشن را مقابل مردمی که در صحنه مبارزه قرار گرفتهاند ترسیم میکند و بدیل جامعه ی ضروری، ممکن و مطلوب آینده را طرح میکند. آر.سی.پی جنایتهای آمریکا را نه تنها در خود آمریکا و آنطور که برای مردم این کشور قابل لمس است بلکه در طول تاریخ و در سراسر جهان نشان می‏دهد و تأکید دارد این سیستم اصلاحناپذیر است و باید به خاطر نجات بشریت سرنگون شود. این حزب، انترناسیونالیسم پرولتری را نه تنها به سنگ محک سیاستهای خود بلکه تبدیل به یک معیار اخلاقی میکند. این حزب، همه کسانی را که در این مبارزه ی ضد فاشیستی سهیم هستند به اتحاد بزرگتر برای ادامه ی راه تا استقرار دولتی که اصول آن در طرح پیشنهادی قانون اساسی برای جمهوری سوسیالیستی طراز نوین در آمریکای شمالی توسط رفیق آواکیان مدون شده است، دعوت میکند.

حزب کمونیست انقلابی، در این عرصه رقبای قدرتمندی دارد و تنها نیروی حاضر در صحنه نیست. اما یک نیروی کوچک میتواند در چنین شرایطی تبدیل به نیرویی بشود که بر سر آینده ی جامعه، با دولت طبقاتی حاکم به رقابت برخیزد. کمونیستهای انقلابی، در هر نقطه ی جهان حتی در کشوری مانند آمریکا، هرقدر هم کوچک باشند با داشتن استراتژی انقلابی و سیاستهایی که راه را بر آن استراتژی میگشاید، میتوانند از نیرویی کوچک به بزرگ تبدیل شوند، از عقب به جلو آمده و یک نیرو و قطب سیاسی رقابتجوی مؤثر در جامعه شوند که پرچم رهایی بشریت و یک دنیای بنیاداً متفاوت را در دست دارد. با این نگرش و هدف، حزب کمونیست انقلابی آمریکا، بر بستر شرایطی سخت و پیچیده، تودههای مردم را در نبرد علیه قدرت حاکم (مشخصاً علیه رژیم ترامپ/پنس) سازمان میدهد و هم زمان تلاش میکند تا افکار آنان را چنان تغییر دهد که تبدیل به کمونیستهای آگاه و سازمان یافته در صفوف حزب شده و هر یک رهبران هزار تن دیگر در راه انجام انقلابی به خاطر رهایی بشریت بشوند. به این ترتیب، این حزب خود را نیز آماده میکند: آماده ی رهبری انقلاب بزرگی که حتی اگر به فرجام پیروزمند نرسد، دستاوردهای شگرفی برای سرنوشت بشریت و کره ی زمین خواهد داشت.

در این اوضاع وجود چنین حزبی (آر.سی.پی) و با چنین رهبری (آواکیان) عنصری بسیار مثبت نه فقط به نفع اکثریت تودههای تحت ستم و استثمار در آمریکا بلکه مردم سراسر جهان است. این حزب، در عین حال که باید با تمام قوا در میدان حضور داشته باشد اما نباید به خطر نابودی نیروهای انقلابی کم بها دهد. واضح است که رژیم ترامپ و کلیت هیئت حاکمه ی آمریکا با خشونتی بینظیر با انقلابیون رفتار خواهند کرد. در میدان بودن و درهم شکسته نشدن، یکی دیگر از پیچیدگیها است که باید از طرف یک حزب انقلابی پاسخ بگیرد.

سی و پنج سال پیش در چنین روزهایی بود که نیروهای نظامی سربداران در نبردی جسورانه با کمک مردم، شهر آمل را کوچه به کوچه و خیابان به خیابان به تصرف خود در آوردند. ستون فقرات سربداران کمونیستهای انقلابی و آگاهی بودند که با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی، این بنیانگذار اولین جنبش ارتجاعی اسلامی و حکومت داعشی در خاورمیانه، مبارزه ی مسلحانهای را آغاز کردند و پس از ماهها استقرار در جنگلهای شمال و پیشبرد جنگهای کوچک با نیروهای نظامی جمهوری اسلامی و از پای در آوردن و درهم شکستن واحدهای آنان، وارد نبردی تعیین کننده در شهر آمل شدند. سازمانده و رهبر این قیام، اتحادیه کمونیستهای ایران بود. شرکت کنندگان در قیام، کمونیستها و انقلابیونی بودند که در مبارزه با رژیم شاه و سپس طی سالهای 57 تا شروع مبارزه مسلحانه در جنگلهای شمال، در صحنههای مختلف مبارزاتی از خوزستان تا آذربایجان، از فارس تا خراسان، از مبارزات کارگری و دهقانی تا مبارزه مسلحانه در کردستان تبدیل به انقلابیون آبدیدهای شدند. این مبارزه ی بزرگ و قیام سربداران به هدف خود نرسید و شکست خورد اما مانند قیام کموناردهای پاریس (1871) دستاوردهای بزرگی بر جای گذاشت که توشه ی ادامه ی راه مبارزه در راه رهایی بشریت شد. رژیم جمهوری اسلامی از آن زمان تا کنون، هر ساله جشن شکست قیام ما را برپا میکند، همچنان که ما نیز قیام آمل و مبارزه ی مسلحانه ی سربداران را جشن گرفته و هدف ناتمام آن را اما با افق و برنامه و نقشه ی راهی روشنتر و صحیحتر، برای اینکه آن را به واقع متحقق کنیم دنبال میکنیم. ما امروز، با همان روحیهای که اولین اطلاعیه ی سربداران نیروهای انقلابی و کمونیست را خطاب قرار داد، بر اساس تحلیل علمی از اوضاع ایران و جهان لازم میبینیم بگوییم چرخش بزرگی در اوضاع جهان صورت گرفته است که تأثیرات تعیین کننده بر اوضاع ایران هم خواهد داشت. اوضاع آبستن حوادث غیرمنتظره است. ما کمونیستهای انقلابی و کلیه ی کسانی که آرزوی محو این جهان ستم و استثمار سرمایهداری و ایجاد جهانی بنیادا متفاوت را دارند، باید شرایط کنونی را خوب درک کرده و طبق آن عمل کنیم. اوضاع در عین خطرات بزرگ فرصتهای عظیمی را در مقابلمان قرار خواهد داد تا به وظیفه ی انقلابیمان عمل کنیم. در بهار سال 1360 رفیق سیامک زعیم، هنگام تشریح اضطرار اوضاع گرهگاهی در آن سال و روشن کردن وظیفه ی کمونیستها، در مقابل کسانی که تحلیل او از اوضاع را غلوآمیز میدانستند، گفت: باید گوش هوش داشت تا آن را شنید.

 

5 بهمن 1395

پانوشت

 

(1) سند ساختن جنبشی برای انقلاب نوشته ی رفیق آواکیان، اصولِ کلی این استراتژی را تشریح میکند و پیوند کلیه ی فعالیتهای امروز با آن را نشان می‏دهد. گزیدهای از این سند به فارسی ترجمه و در وبسایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) در دسترس است.

 

 

 

 

رونمایی کتاب

تاریخ واقعی کمونیسم

 

در ماههای سپتامبر و دسامبر 2016 در کشورهای مختلف اروپا جلسات سخنرانی در معرفی کتاب تاریخ واقعی کمونیسم، نوشته ریموند لوتا و از انتشارات حزب کمونیست ایران (م.ل.م) برگزار شد. در زیر متن پیاده و ادیت شدة سخنان ایراد شده در یکی از این جلسات را منتشر میکنیم.

 

مقدمه

 

مجری جلسه ضمن خوشامدگویی، در مورد اهمیت کتاب گفت:

علت برگزاری این جلسه برای معرفی تاریخ واقعی کمونیسم نکتهای است که نویسندة کتاب یعنی ریموند لوتا میگوید: برای ترویج سنتز نوین و مقابله با کارزارهایی که طی سالهای طولانی در سراسر جهان علیه کمونیسم پیش برده شده است. پشتوانة بحثهای لوتا در این کتاب کار پژوهشی عظیم او است که طی بیش از سه دهه درباره تاریخ کمونیسم در قرن بیستم انجام داده است و در این کتاب سعی میکند به صورت فشرده آن را برای خواننده تشریح کند.

این کتاب در دو بخش است. بخش اولش متن پیاده شدة مصاحبهها و گفتگوهایی است که لوتا سال 2014 با تعدادی از جوانها و روشنفکران انجام داده است. وی به آنان میگوید، هر آنچه شما درباره تاریخ کمونیسم میدانید غلط است و در واقع چیزی نمیدانید. بخش دوم کتاب سلسله مقالاتی است که لوتا در طول سالهای 2005 تا 2006 در نشریه انقلاب نوشته است. عنوان این سلسله مقالات این است: سوسیالیسم میلیونها بار بهتر از سرمایهداری است و کمونیسم جهانی از آن هم بهتر است.

به عنوان بخشی از تلاشهایمان برای این که نگذاریم حقایق مربوط به این تاریخ دفن شود، تصمیم گرفتیم این جلسه سخنرانی را از طرف فعالین حزب کمونیست ایران (م. ل. م) در این شهر برگزار کنیم. ولی هدفمان فقط این نیست. در واقع، اهمیت درجه اول پرداختن به این تجربه عظیم در آن است که توضیح و بیان این تاریخ و جمعبندیهایی که از آن شده است، تصویر زندهای از جامعة سوسیالیستی آینده را به دست میدهد. یک جمله از هاوارد زین تاریخ پژوه مردمی را نقل میکنم که گفته است: مردمی که تاریخ خود را نمیدانند مانند کودکانی هستند که تازه متولد شدهاند.

در جنبش چپ، سه جمعبندی و رویکرد نسبت به شکست سوسیالیسم در قرن بیستم وجود دارد. رویکرد اول آن تجربه را بی کم و کاست ارزیابی کرده و از آن دفاع دگماتیستی میکند. رویکرد دوم گرایشی است که تمام این تجربه را منفی میداند. اینها خود دو دستهاند. عدهای میگویند انقلابهای سوسیالیستی قرن بیستم یعنی انقلاب روسیه و چین و به ویژه انقلاب چین تحت رهبری مائوتسه دون اصلاً سوسیالیستی نبودند؛ به مفهوم اینکه با اندیشههای مارکس و انگلس ربطی نداشتند و انحرافی از آنها بودهاند. طنز ماجرا در آن است که بسیاری از همینها کوبا و ونزوئلای کنونی را سوسیالیستی میدانند! عدهای دیگر هم هستند که اینها را تجربههای شرم آور و تراژیک و فجایع انسانی میخوانند. اما نظریة صحیح و علمی نیز وجود دارد که نماینده آن باب آواکیان است. وی تجربة انقلاب سوسیالیستی در قرن بیستم را بهطور کلی مثبت ارزیابی میکند و کاستیهای آن را شناسایی و نقد میکند و حاصل بررسی کل این تجربه، ارائة الگوی طراز نوینی از دولت دیکتاتوری پرولتاریا و جامعة سوسیالیستی آینده توسط او است. حزب ما از پیروان این ارزیابی است.

باب آواکیان بهطور کلی به این ارزیابی میرسد که علت اصلی شکست دولتها و انقلابهای سوسیالیستی در قرن بیستم، توازن قوای نامساعد بین کشورهای سوسیالیستی با کشورهای بورژوازی و امپریالیستی بوده است. یعنی توازن قوا کاملا نامساعد به حال کشورهای سوسیالیستی بود. اما با این همه میگوید، اشتباهات و کاستیهای مهمی وجود داشت که به این شکست خدمت کردند و این اشتباهات را عمدتا در متدولوژی (روش شناسی) و اپیستمولوژی (شناخت شناسی) رهبران این انقلابها و سیاستهای منتج از شیوه تفکرشان مکان یابی میکند.

در این کتاب اطلاعات و مستندات زیادی در مورد دستاوردهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی کشورهای سوسیالیستی هست که کمتر کسی میداند و حتی کمونیستهای نسل قبل که هنوز خود را کمونیست میدانند، این واقعیتها را دفن کردهاند یا به فراموشی سپردهاند و این نوع دفن کردن یعنی شانس رهایی بشریت از نظام سرمایهداری را دفن کردن.

اینجا تریبون را به رفیق مریم جزایری میدهم تا سخنرانی خود را شروع کند.

بحث در مورد تاریخ واقعی کمونیسم، در مورد آینده بشریت است

 

بحث در مورد تاریخ واقعی کمونیسم، در مورد آینده بشریت است. این تاریخ جزء نادر تاریخهایی است که آینده در گذشته آفریده شده است و به این علت امروز و به ویژه در این مقطع حساس تاریخی که قرار داریم، این تاریخ بسیار مهم است. با وجود آن که تلاطمات سیاسی به کشورهای اروپایی نیز رسیده است، اما زندگی در این کشورها خیلی مشکلمیکند که آدمها واقعا درک کنند در دنیا چه خبر است و میلیاردها نفر در چه شرایطی به سر میبرند. گوشهای از واقعیتهای دنیا جنگهای بی انتهای خاورمیانه و مهاجرتهایی است که در نتیجة آن شده است. و در آیندة نزدیک زلزلههای اقتصادی و تخریب محیط زیست و بی آبیهای مزمن میلیونها نفر دیگر را به حرکت و مهاجرت درخواهد آورد. مهاجرتهایی که میبینیم در واقع مهاجرت نیستند. فرار از زلزله و آتشفشان و ویرانی هستند. 65 میلیون نفر در حال مهاجرت هستند. یکجا نشینی که اولین و بزرگترین اختراع اجتماعی انسان بود برهم خورده است. میلیونها و میلیونهای دیگر به اینها خواهند پیوست. آن جهانی که میشناختیم تمام شد و فروپاشی آن هر روز آشکارتر میشود و آینده نامعلوم است. اما این وضع به ما فراخوانی میدهد که ببینیم راه حل چیست و چه راه برون رفتی برای بشریت موجود هست.

آزادی ما در کجا قرار دارد؟ آزادی به معنای یافتن راه برون رفت از این وضع و عملی کردن آن. به این دلیل است که مبارزه کردن و جنگیدن برای حقیقت کمونیسم مهم است. سرنوشت بشریت به این بسته است و این مبارزه ای بسیار سخت است چون دقیقا همان جایی که آزادی ما نهفته است؛ یعنی راه حل برای وضعیت موجود، همان جا به مدت بیش از چهل سال جهل سازمان یافتهای توسط ماشینهای مغزشویی بورژوازی پیش برده شده است.

جهل در مورد کمونیسم نهادینه شده است. ریموند لوتا چگونگی نهادینه شدن این جهل، تلاش نظاممند برای آن را هم بررسی کرده و نشان داده است. به نظر من ریموند لوتا، معتبرترین و حقیقتجو ترین و صادقترین نویسندة تاریخ کمونیسم و انقلابهای سوسیالیستی است و نشان داده که جهل در مورد این تاریخ چگونه و توسط چه کسانی نهادینه شده است.

حتما میدانید که دیکشنری آکسفورد سال 2016 را سال پَسا حقیقت نامگذاری کرده است. به این معنا که صحبت کردن بر مبنای فاکتها و اسناد و شواهد تجربی مرده است. حقیقت، چیزی است که بر واقعیات استوار است. برای همین عنوان این کتاب تاریخ واقعی است. انتخاب این عنوان به معنای آن نیست که ما روایت خودمان را داریم. خیر. این تاریخ نه روایت من و تو بلکه تاریخ واقعی است و این کتاب تماما بر اسناد و شواهدی که از انواع و اقسام منابع گرد آمده استوار است.

زمانی که من کمونیست شدم این اسناد و مدارک به وفور در دسترس بود. امروزه وقتی میخواهی به این منابع دسترسی پیدا کنی باید به کتابفروشیهای کهنه فروش بروی. چند مثال میآورم برای اینکه نشان بدهم دفن این واقعیت تاریخی و جهل در مورد آن چگونه نهادینه شده است.

این جهل توسط سرکردگان سیستم سرمایه داری امپریالیستی و توسط بالاترین سطوح اکادمیک انجام شده است. ریموند لوتا، در سال 2008 سخنرانیای در دانشگاه هاروارد در مورد این موضوع داشت. در آن جا از تشبیه خوبی استفاده میکند تا نشان دهد با کمونیسم و تاریخ آن چه شده است:

شرایطی را تصور کنید که دین داران فاشیست مسیحی خلقت گرا که در مقابل تئوری تکامل داروین، خلقت الهی را تبلیغ و ترویج می‏کنند در همه جای دنیا قدرت را گرفتهاند و در هر گوشهی جهان، دانش مربوط به تئوری تکامل را بیرحمانه سرکوب می‏کنند. تصورش را بکنید که اکثر دانشمندان برجسته و آموزگاران علم را که بر آموزش تئوری تکامل پافشاری کرده و دانش مربوط به آن را به میان مردم میبردند، دستگیر و اعدام کردهاند و همراه با آن کارزار دشنام و بهتان علیه این تئوری به راه انداختهاند و فاکتهای معلوم و اثبات شدهی این واقعیت را که انواع موجودات و نوع انسان در نتیجهی تکامل به وجود آمدهاند و نه از طریق خلقت، تحریف و نابود کردهاند و این تئوری را به علت این که بر خلاف باور عامه در مورد حکایت خلقت الهی و کتب دینی است، خطرناک و مسموم معرفی می‏کنند زیرا به قول ایشان این تئوری ضد قانون طبیعت و نظم الهی است. تصور کنید که در مواجهه با حمله و هجمهی خلقت گرایانی که صاحب قدرت سیاسی و نظامی و دارای دستگاه تبلیغات ایدئولوژیک هستند، روشنفکرانی که در جامعه دارای آتوریتهای میباشند با این تهاجم همراه شوند و اعلام کنند: راستی از همان اول هم باور کردن به تئوری تکامل ساده لوحانه و جنایتکارانه بود! و نباید آن را به میان مردم میبردیم و اصلا تحمیل هر چیزی از بالا جنایتکارانه است و باید گذاشت مردم به همان قانون الهی باور کنند و ...

این یک قیاس بسیار خوب است برای دادن تصویری از گفتمان حاکم در مورد کمونیسم. بد بودن کمونیسم را به عنوان یک حکم غیرقابل تردید در میان اکثریت مردم جا انداختهاند. متفکرین رادیکال که زمانی افکار ضد کمونیستی را افشا و چشمها را باز می‏کردند خودشان به کارزارهای ضد کمونیستی پیوستند یا سکوت اختیار کردند. 45 - 50 سال پیش از این، شور تغییر انقلابی در جهان حاکم بود. انقلاب چین به مردم سراسر جهان الهام میبخشید. همه قشرهای تحت ستم وقتی برای آزادی بلند میشدند به چین کمونیستی نگاه می‏کردند. این وضعیت، افق و انتظارات مردم را هم گسترش میداد. اما با شکست انقلاب چین همه چیز وارونه شد. ضد انقلاب در شکل امپریالیسم و بنیادگرایی اسلامی و دولتهای ارتجاعی همه جا را اشغال کردند و سلطه فکری خفقان آور و فاشیستی که در مرکزش تحریف و تخریب سیستماتیک تاریخ واقعی کمونیسم است همه جا را فرا گرفت.

خلاصه، قیاسی به شدت مناسب است در مورد بلایی که بر سر تاریخ واقعی کمونیسم آمده است. شکست کشورهای سوسیالیستی، سرکوب کمونیستها، به وجود آمدن سیل روشنفکرانِ نادم که میگویند ما هم اشتباه میکردیم ... اینها همه برای ما آشنا است.

تصور چیزی که لوتا میگوید، امروزه خیلی سخت نیست چون دونالد ترامپ را داریم! مانند سال 2008 نیست که بگوییم تصورش را بکنید! چون ترامپ قول داده است این کارها را بکند. دروازههای قدرت را به روی فاشیستهای مذهبی باز کرده و در هیئت حاکمة آمریکا پیوندی به وجود آورده بین فاشیستهای مسیحی که عین داعشیها و جمهوری اسلامی ایران هستند با نظامیان. خودش هم سرمدار دروغ پراکنیهای عجیب و غریب از جمله این است که گرمایش زمین واقعیت ندارد.

اینها میخواهند یک پروژه فاشیستی را جلو ببرند. در این راه یک ابزار مهمشان رواج جهل به گونهای سازمان یافته است. این کار برای جذب سربازان پیاده برایشان ضروری است. بی دلیل نیست که آکسفورد سال 2016 را سال پَسا حقیقت اسم گذاشته است. همه شما یا اکثرتان میدانید که پدیدة درست کردن اخبار دروغ در حرکت میلیونها نفر به این طرف یا آن طرف چه نقش مخربی بازی میکند. مردم این احساس را دارند که ثباتی در کار نیست ولی این احساس آگاهانه نیست. آنها مستاصل هستند. فضا از این احساس اشباع است که دنیایی که در آن احساس ثبات میکردند دارد دور میشود. در این فضا به هر چیزی دست میاندازند و دنبال آلترناتیو هستند. اگر در میدان یک آلترناتیو مثبت وجود نداشته باشد به هر چیزی دست میاندازند. این آلترناتیو مثبت هیچ چیزی نمیتواند باشد به جز کمونیسم.

سرمان را در مورد دو چیز نباید مثل کبک زیر برف بکنیم. یکم، آن جهانی که میشناختیم تمام شد. ما با آن ثبات که تازه بسیار متلاطم و سیال بود، مواجه نخواهیم بود. اینکه این بی ثباتی چه شکلهایی به خود خواهد گرفت معلوم نیست. ما الان فقط نوک کوه یخ را میبینیم ولیکن این تغییرات در راه است. و خیلی چیزها در شرف شدن هستند.

دوم، سرمان را نباید مثل کبک زیر برف کنیم به معنای آن است که بپرسیم راه حل چیست و صادقانه آن را جستجو کنیم و به رسمیت بشناسیم. برای همین همه باید این کتاب را جدی بگیریم و برای پخش آن خیلی کار کنیم. در این کتاب میتوانید راه حل امروز را در شکل اولیهاش آن طور که در انقلابهای سوسیالیستی روسیه و چین تجربه شد ببینید. همچنین میتوانید بینید که از درون سنتز درستِ آن تجربه چه الگوی پیشرفتهتری بیرون آمده است و تشویق میشوید آن را در آثار دیگر جستجو کنید. آن تجربة قرن بیستم در مراحل ابتدایی و گامهای ابتدایی بود ولیکن همان گامهای ابتدایی کاملا نشان میدهد که در مقابل این سیستم و نتایج کارکرد این سیستم، که نتیجه اش همیشه با افت و خیز همین است که داریم میبینیم تنها راه حل، کمونیسم است.

بررسی عمیق ودقیق آن گامهای ابتدایی نشان میدهد که آینده را با گامهای پختهتر و صحیحتر میتوانیم برداریم. همه اینها بحثهای مهمی هستند که در بدنه کمونیسم نوین یا سنتز نوین موجود است. مباحث بسیار گسترده ای است و نتیجة چهل سال شخم زدن آن تجربة اول با این دید بوده است که راه حل در مقابل این نظام روشنتر و دقیقتر تبیین شود.

چرا تنها راه حل است و اینکه چرا تنها راه حل مثبت است؟ بحث بر سر راه حلی است که منافع اکثریت مردم و مضاف بر آن، منافع کرة زمین را در خودش دارد. و اهمیت این کتاب و اهمیت مبارزه کردن برای این تاریخ واقعی، مبارزه کردن برای یک آلترناتیو و بدیل دیگری بجز راههایی است که خود سیستم در مقابل وضعیت موجود میگذارد. اینست مسئله.

ما با چنین موقعیتی مواجه هستیم. در مبارزه برای چنین بدیلی، قبل از هر چیز ما خودمان باید بدانیم این بدیل چیست و امروزه در شکلهای پیشرفته و معتبرتر و مطلوبتر و ماندنیتر چه الگویی جلو گذاشته شده است و بر این پایه سخت کار کنیم تا این بدیل تبدیل به افق تودههای مردم به ویژه آنان که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند جز زنجیرهایشان، بشود. وگرنه زمانی که پا به میدان سیاست میگذارند میتوانند هر طرفی بروند: به طرف فاشیستها، اسلام گراها، لیبرال دموکراتها و غیره.

اهمیت کتاب تاریخ واقعی کمونیسم در رابطه با معرفی این بدیل و تاریخ آن است. اصلا مهم نیست که هر کس امروز چه تصمیمی برای زندگیش گرفته است. در مقاطعی از تاریخ فشار اوضاع شمار عظیمی از تودههای مردم را به میدان سیاست پرتاب میکند. امروز در آستانة چنین دورانی هستیم. بنابراین مهم است که بدانند راه واقعی و بدیل مثبت واقعی در مقابل این سیستم چیست.

کسانی که به دونالد ترامپ رای دادند به برنامه ترامپ رای دادند. اکثر آنها به پروژه آن رای دادند. همانطور در سال 1933 قبل از اینکه جنگ جهانی بشود بسیاری از تودهها به برنامه هیتلر رای دادند. چرا هیتلر توانست میلیونها کارگر را به سمت خود جذب کند؟ بدون شک برنامههای هیتلر جنبههای عوامفریبانه داشت. اما چرا هیتلر که سازمانِ زنانش را بر مبنای پدرسالاری با شعار آشپزخانه، بچه، کلیسا اعلام کرد توانست چند میلیون زن را جلب کند. چرا؟ همه این سوالها مهم هستند.

ما در اوضاعی هستیم که میگوییم آینده نامعلوم است. ولی عمدتا به خاطر این نامعلوم است که در هیچ جای دنیا یک آلترناتیو مثبت به صورت قطب جاذبه در مقابل مردم به وجود نیامده است. آلترناتیوی که واقعی است و واقعی بودنش را در گذشته نشان داده و اهمیت کتاب تاریخ واقعی کمونیسم در این است.

ولی از طرف دیگر تبدیل کردن این راه حل به آلترناتیو امکانپذیر هست. و آزادی ما دقیقا در این جاست. خیلی مهم است که به تاریخ واقعی اینطور نگاه کنیم و نه به شکل اینکه صرفا میخواهیم تاریخی را که بیرحمانه دفن شده است زنده کنیم. مسئله اینست که بشریت دارد وارد نبردهای تعیین کننده میشود و این واقعیت که کمونیسم راه نجات بشر است باید به پرچم مبارزه و الهام بخش آینده تبدیل بشود.

این کاری است که حزب ما با وجود آن که حزب کوچکی است، انجام میدهد و وظایف سنگین این مسئولیت را بر دوش میکشد. هم باید وظیفة مرکزی انقلاب در ایران را بر دوش بکشد و هم در سطح بین المللی وظیفه خود میداند که حول کمونیسم نوین یک صف آرایی کمونیستی به وجود آورد.

بیایید نگاهی بکنیم به این که بورژوازی جعل تاریخ کمونیسم را چگونه نهادینه کرد و دروغهایی که امروز در مورد مسایل دیگر ساخته میشود (از جمله اینکه گرمایش هوا وجود خارجی ندارد) از کدام روش پیروی میکند و این روش کجا سیستماتیزه شده است.

بورژوازی، از این طریق یک روایت کلان را به درون جامعه و به ویژه به ذهنیت روشنفکران تزریق کرده است که از درون کمونیسم چیز خوبی در نیامد؛ انقلابهای کمونیستی شکست خوردند و شکستشان حتمی بود. اما این روایت کلان را بر تحریف تاریخِ واقعی کمونیسم و تخریبِ عظیم اسناد و شواهد بنا کردهاند. اکثر دانشگاههای بزرگ در غرب دارای گنجینهای از اسناد و مدارک دست اول در مورد تجربه انقلابهای سوسیالیستی هستند. زیرا بعد از جنگ جهانی دوم و با شکلگیری اردوگاه سوسیالیسم که یک چهارم جمعیت کره زمین را در بر میگرفت، مغلوب کردن سیستم سوسیالیستی برای قدرتهای امپریالیستی تبدیل به الویت شد. به همین خاطر، از نزدیک زندگی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی آنها، به ویژه چین سوسیالیستی را مستند میکردند. حتی بسیاری از سخنرانیهای مائوتسه دون توسط دستگاههای امنیتی امپریالیسم آمریکا به انگلیسی ترجمه میشد. اما در به اصطلاح پژوهشهای دانشگاهی به ندرت به این اسناد رجوع و اشاره میشود. برای روشن شدن روشِ پشت جعلیات در مورد تاریخ کمونیسم مثالهای زیادی میتوان زد ولی من این جا به یکی از آنها اکتفا میکنم و میروم سراغ یک منبع آکادمیک صاحب مقام و پرستیژ در دانشگاه هاروارد. کتابی به نام آخرین انقلاب مائو به قلم رودریک مک فارکوهار که چین شناس معروف هاروارد است و شهرت جهانی دارد. این کتاب را همراه با فرد دیگری به نام مایکل شوهالس (1) نوشته است. این کتاب به عنوان سندی مسلم و مرجع درجه یک برای پژوهشهای آکادمیک در مورد تاریخ واقعی انقلاب فرهنگی چین محسوب میشود. کتاب اول سعی میکند پیش زمینهای از انقلاب فرهنگی به دست بدهد و میگوید: اظهار نظرهای مختلف نشان می‏دهند که مائو مشتاق دست زدن به مقداری ترور برای به راه انداختن انقلاب فرهنگی بود. او پشیزی برای حیات انسان ارزش قائل نبود. در گفتگوهایی که با افراد مورد اعتماد داشت تا آن حد جلو رفت که گفت، معیار و عیار یک انقلابی واقعی دقیقا در علاقه شدیدش به کشتن انسانها است.

این پژوهش گر دانشگاه هاروارد برای اثبات حرفش نقل قولی از مائو میآورد که این طور است: این هیتلر از این هم خشنتر بود. هرچه خشنتر بهتر؟ فکر نمیکنید این طور بهتر است؟ هرچه بیشتر آدم بکشید، انقلابیتر هستید. (ص 102)

ریموند لوتا میگوید، وقتی این حرف چندش آور را خواندم گفتم باید بروم ببینم آقای مک فارکوهار این را از کجا آورده و رفتم دیدم در فهرست منابع نوشته: از منبعی بسیار مطمئن! (یادداشت شماره 2 در ص 515 از کتاب آخرین انقلاب مائو).

هر دانشجویی در هر دانشگاه درجه متوسطی، اگر در مقاله و رسالههایش از این نوع منابع نقل قول بیاورد بی چون و چرا رد میشود. اما کتاب این آقای پژوهشگر جزو منابع بسیار معتبر محسوب میشود.

ماجرا به همین جا ختم نمیشود. این جمله به عنوان حرف مائو و با ذکر این کتاب (یعنی، آخرین انقلاب مائو) به عنوان منبع و مرجع، در همه جا، در مدیا و توسط به اصطلاح پژوهش گران صاحب نام دیگر تکرار میشود بدون آنکه گفته شود منبعِ این منبع چیزی بیش از وعدهی نویسنده نیست که منبع او بسیار مطمئن است. به طور مثال آندرو ناتان (2) که یک چین شناس صاحب نام دیگر و استاد دانشگاه در دانشگاه کلمبیا است، با مجله نیو ریپابلیک مصاحبهای کرده و این جمله را به عنوان حرف مائو با ارجاع به کتاب آخرین انقلاب مائو نقل کرده!

در ایران، نشریههای وابسته به حکومت و یا وابسته به اپوزیسیون نئولیبرال و ملی مذهبی پر از این تحریفها است. مثلا مجله اندیشه پویا، مهرنامه، سایت مشرق نیوز که متعلق به سپاه قدس است. مقالات ضد کمونیستی شان تماما کپیهبرداری از منابعی است که در غرب و مراکز آکادمیک تولید شده است. در ستون واقعیت کمونیسم نشریه ماهانهی آتش برخی از این دروغ پردازیهای وقیحانه افشا شده است.

جالب توجه است که ریموند لوتا، آقای مک فارکوهار را به مناظره دعوت کرد ولی او قبول نکرد.

ریموند لوتا میپرسد: چرا دانشمندان و پژوهشگرانی که مو را از لای ماست بیرون میکشند در مورد این نوع جعلیات سکوت کردهاند؟ و جواب میدهد: چون برایشان مهم نیست. اکثر پژوهشگران خودشان درگیرِ بافتن این دروغها و تحریفات مشابه در مورد انقلاب بلشویکی و انقلاب چین هستند و اهداف این انقلابها، واقعیت آنها و چالشهای عظیمی که مقابل این انقلابها بود را تحریف می‏کنند. هیچ جا به اندازهی این عرصه، فاشیسمِ فکری و ممنوعیتِ فکری حاکم نیست. وضع طوری است که حتی کسانی که میخواهند چند حرف مثبت در مورد سوسیالیسم بگویند اول باید از موج اول انقلابهای سوسیالیستی ابراز برائت کنند.

اما آواکیان چطور این کار را کرده است؟ یعنی به تاریخ واقعی و تجارب این انقلابهای سوسیالیستی چگونه نگاه و جمعبندی کرده است. اول از همه پرسیده این انقلابها اهدافشان چه بود و چه میخواستند بکنند و وقتی خواستند این هدفها را پیاده کنند با چه مسایلی روبرو شدند؟ این اهداف را چطور پیاده کردند؟ با چه چالشهایی روبرو شدند و چالشها را چطور تحلیل کردند و چطور به آنها جواب دادند؟ مثلا در روسیه آمدند دیدند که اقتصاد کشاورزی در جنگ داخلی پنج ساله از بین رفته است و پرسیدند، چه باید کرد؟ جوابشان این بود که سیاست نوین اقتصادی را بیاورند و برای مدتی اجازه دهند مالکیت کوچک وجود داشته باشد. مالکیت کوچک در روستاها چه چیزی را به وجود آورد؟ قشری به وجود آمد که ضد انقلاب سوسیالیستی بودند. یا درگیری شوروی در جنگ جهانی دوم را در نظر بگیرید. چین را در نظر بگیرید که بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب در سال 1949 وارد جنگ کُره با امپریالیسم آمریکا شد و آمریکا میخواست بمب هسته ای به چین بزند.

یعنی، تمام مدت یا در جنگ بودند یا از جنگ بیرون آمده و داشتند زخمهایشان را میبستند و در عین حال داشتند جامعه نوینی را به وجود میآوردند که روی پایه اقتصادی متفاوتی بنا شده باشد؛ جامعه سوسیالیستی که در آن استثمار و ستم نباشد. مالکیت خصوصی نباشد. تمایزات طبقاتی کم بشود. زن ستیزی نباشد. ستم ملی نباشد. یادمان نرود اولین جایی که همجنسگرایی آزاد اعلام شد چند روز بعد از پیروزی انقلاب اکتبر 1917 روسیه بود. یا یهودیها از گتوهایشان آزاد شدند و مسئله ملی حل شد. تمام اینها مسائلی است که تاریخ بشر تا آن زمان با آنها دست و پنجه نرم نکرده بود و برای اولین بار بسیاری از اینها در جریان انقلاب سوسیالیستی قرن بیستم است که حل میشوند. کاری که بورژوازی در عرض 500 سال کرده بود در چین، انقلاب در عرض چند سال انجام داد. مانند مسئله ریشه کن کردن فئودالیسم.

مقایسه کنید سال 1949 را در هند که از استعمار بریتانیا استقلال یافت و سال 1949 در چین که انقلاب سوسیالیستی تحت رهبری حزب کمونیست چین و مائوتسه دون به پیروزی رسید. آن زمان جمعیت چین از هند هم بیشتر بود. در هند امروز هنوز کاست وجود دارد. در بسیاری از مناطقِ هند هنوز زنی که شوهرش میمیرد و بیوه میشود باید برود در جزایر مخصوص بیوه