Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 نشريه حقيقت دوره سوم  چهارشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۸ برابر با ۱۷ جولای ۲۰۱۹       
حقیقت شماره 85

Beschrijving: Beschrijving: Beschrijving: Beschrijving: Beschrijving: Beschrijving: Beschrijving: Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست)     شماره ٨٥  تیر ماه ١٣٩٨

 

 

جنگ با ایران و چارچوب تدارک امپریالیست ها برای یک رویارویی جهانی

ضمیمه سرمقاله: لنین و جنگ های امپریالیستی

سه نکتة ضروری دربارة پس زمینه های رویدادهای خاورمیانه و شمال آفریقا

سوال این نیست که جنگ می شود یا نه. سوال این است: با جنگ چه باید کرد؟

با کمونيسم نوين، برافرازيم پرچم انترناسيوناليسم

شوراها و انقلاب اکتبر، یا چرا حق با لنین بود؟

گزارشی فشرده از مباحث کنفرانس سالانه گروه مانیفست کمونیست انقلابی در اروپا (RCMG)

سخنرانی مربوط به علم در کنفرانس  گروه مانیفست کمونیست انقلابی (آر.سی.ام.جی) در اروپا آوریل 2019

سخنرانی در مورد استراتژی در کنفرانس گروه مانیفست کمونیست انقلابی (آر.سی.ام.جی) در اروپا آوریل 2019

اینترسکشنالیتی؛ تئوریی برای ندیدن واقعیت، راهی برای تغییر ندادن جهان

اینترسکشنالیتی: تغذیه از توهماتی که امپراتوری در فضاهای «بیداری» فراهم می کند، برای رها شدن از عذاب وجدان!

علم و انقلاب - دربارة اهمیت علم و به کاربست علم در بررسی جامعه، سنتز نوین کمونیسم و رهبری باب آواکیان

 

 

 

 

 

جنگ با ایران و چارچوب تدارک امپریالیست ها برای یک رویارویی جهانی

 

هنگامی که مایک پمپئو وزیر امور خارجه ترامپ اعلام کرد: آمریکا بدون پیش شرط حاضر به مذاکره با ایران است، خامنه ای و کارگزارانش و سخنگویانشان آن را نشانة «عقب نشینی» آمریکا و نتیجة «مقاومت» جمهوری اسلامی در مقابل ایالات متحده معرفی کردند. رسانه های خبری داخلی و خارجی کارشناس و تحلیلگر ردیف کردند تا از این کش و قوس های سیاست خارجی آمریکا رمزگشایی کنند و باز هم مردم را در دایرة تنگ گمانه زنی بر سر حرکات طرفین برای تعیین این که بالاخره جنگ خواهد شد یا خیر، سرگردان کنند.

«تغییر» موضع رژیم ترامپ و بایگانی کردن پیش شرط هایش برای مذاکره و رسیدن به توافق با جمهوری اسلامی هیچ ربطی به «مقاومت» جمهوری اسلامی نداشت. بلکه نشانة رسیدن کل هیئت حاکمة آمریکا به اجماعی حول سیاستِ الویت دادن به اعلام جنگ تجاری به چین و گره زدن تنش و برخورد با جمهوری اسلامی به پیشبرد یک جنگ سیاسی و اقتصادی شدید با چین است که آمریکا آن را بزرگترین «تهدید امنیتی» برای خود می داند. به واقع نیز چین بزرگترین و جدی ترین قدرت امپریالیستی است که هژمونی سیاسی و اقتصادی آمریکا را در نقاط مختلف دنیا و در فضا و دریا به چالش کشیده است.

این اجماع در هیئت حاکمة ایالات متحده در اجلاس معروف به بیلدربرگ (Bilderberg Meeting)1 نهایی شد. پمپئو پس از شرکت در این اجلاس در 27 خرداد/ 17 جون موضع جدید و پیشنهاد رژیم ترامپ/پنس در مورد مذاکره بدون پیش شرط با ایران را در 29 خرداد/ 19 جون اعلام کرد. پس از آن خودِ ترامپ در سفر به ژاپن اعلام کرد «ایران با همین رهبران، می تواند کشور بزرگی شود». یعنی در صورتی که سران جمهوری اسلامی حاضر باشند سمت آمریکا را در خاورمیانه و جهان بگیرند و نه سمت امپریالیست های چینی و روسی را، آمریکا می تواند با آن ها کنار آمده و در غیر این صورت و تا زمان حصول به این نتیجه، «فشار حداکثری» بر جمهوری اسلامی را از طریق تحریم های اقتصادی و جنگ روانی و سیاسی ادامه خواهد داد. این «فشار حداکثری» می تواند به درگیر کردن ایران در جنگی دیگر علاوه در برجنگ های سوریه، یمن و غیره منتهی شود2 که این بار دامنه اش به درون مرزهای ایران هم برسد و جنگ در ایران هم تبدیل به یک جنگ «نیابتی» دیگر در خاورمیانه شود. همان طور که جنگ سوریه تبدیل به یک رویارویی نیابتی میان امپریالیسم آمریکا و امپریالیسم روسیه شد.3

ترامپ با اقدام به فشار حداکثری از طریق تحریم های اقتصادی، همچنین می خواهد نشان بدهد که اقتصاد جمهوری اسلامی کاملاً به نظام اقتصاد سرمایه داری امپریالیستی جهانی وابسته است و مهار و افسار این اقتصاد جهانی در دست آمریکا است. همچنین به دیگر قدرت های امپریالیستی پیام بدهد که ایالات متحده هنوز ابرقدرت اقتصادی و نظامی جهان است و آن ها بدون شرکت و رضایت آمریکا هیچ نظم سیاسی و اقتصادی را در هیچ نقطة جهان، به ویژه در خاورمیانه و خصوصا در رابطه با ایران، نمی توانند شکل دهند.

تحریم های اقتصادی امپریالیسم آمریکا از یک طرف یک سلاح کشتار جمعی علیه مردم ایران است و از طرف دیگر کشیدن طناب وابستگی اقتصادی ایران و سخت تر کردن شرایط وابستگی آن به نظام سرمایه داری امپریالیستی است. واکنش و راهکار جمهوری اسلامی به این تحریم ها تبهکارانه و عبارت از تشدید استثمار کارگران و زحمتکشان، غارت دارایی هایی کوچک مردم، حذف هزینه هایی که برای زندگی روزمره مانند آموزش و بهداشت و سلامت و محیط زیست و غیره حیاتی اند، بوده است. جمهوری اسلامی همزمان هزینه های مزدور پروری در داخل و ماورای مرزها، هزینه های زندان و سرکوب و تبلیغات ایدئولوژیک اسلام گرایی و بالاخره هزینه های نظامی و خرید اسلحه از چین و روسیه و دیگر منابع پنهان را افزایش داده است. هدف سران جمهوری اسلامی حفظ حاکمیتشان بر ایران و رقابت با دیگر دولت های ارتجاعی منطقه برای گسترش نفوذشان است. ایران درگیر هر جنگی که بشود، ادامة همین سیاست خواهد بود.

در مورد این تحریمها هم امپریالیسم آمریکا و جمهوری اسلامی ثابت می‏کنند که هر دو دشمنان آشتی ناپذیر مردم هستند و در عین حال که با یکدیگر ضدیت می ورزند اما در ضدیت و تخاصم اساسی شان با توده های مردم و منافع آنان ماهیتی یکسان دارند. رژیم فاشیستی ترامپ/پنس و رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی، حال و آیندة هشتاد میلیون نفر را به گروگان گرفته اند. سرگردان ماندن در گردابِ انتظار برای «بهتر شدن اوضاع» بازیچه تضاد ارتجاعی میان جمهوری اسلامی و آمریکا و بازیچة دیپلماسی سرّی این دولت ها شدن است. با تحلیل علمی از ماهیت رژیم جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکا و بستر اوضاع جهانی که تعیین کنندة وضعیت کلی و تمامی رخدادهای مهم سیاسی و اقتصادی و نظامی است، به سادگی می توان فهمید که چه دارد می شود و منافع بلند مدت و کوتاه مدت اکثریت توده های مردم در انتخاب چه راهی است و با در پیش گرفتن این راه، دست جمهوری اسلامی و امپریالیست ها را از سرنوشت جامعه مان کوتاه کرده و حاکم بر سرنوشت خود شویم. یک بار دیگر به قول رفیق آواکیان، داشتن معرفت شناسی علمی و رویکرد و روش علمی در شناخت و فهم واقعیت و همچنین داشتن درک برای یک امر حیاتی است. بر این مبنی و در این بستر می توان نکات زیر را در تحلیل اوضاع حاکم بر ایران، منطقه و جهان و روندهای احتمالی، ضرورت ها، نیروهای محرکه و قوایی که در کارند جمعبندی کرد:

 

یک) تضاد دیرینة آمریکا و جمهوری اسلامی وارد چارچوب و بستری کیفیتا متفاوت با گذشته شده است. این واقعیت با به قدرت رسیدن رژیم فاشیستی ترامپ/پنس تشدید شد. این بستر جدید، جهش کیفی در رقابت میان قدرت های بزرگ امپریالیستی است که در یک طرف امپریالیسم آمریکا قرار دارد و در طرف دیگر چین و روسیه و هر یک در جستجوی یارگیری از میان قدرت های امپریالیستی دیگر و دولت های ارتجاعی در اقصی نقاط جهان هستند. فشارها از هر دو طرف بر دیگر قدرت های امپریالیستی مانند امپریالیست های اروپایی و ژاپن و سایر دولت ها مانند جمهوری اسلامی، ترکیه، کره جنوبی و غیره افزایش پیدا کرده که سمت خود را تعیین کنند. تمام افت و خیز در تب و تاب های تخاصم جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکا که تقریباً روزانه شده است، در کادر بزرگتر این بستر و تحولات مرتبط با آن صورت می گیرد.

هر چند به ظاهر عامل اصلی در تشدید تضاد میان قدرت های امپریالیستی سیاست خارجی رژیم ترامپ است، اما به قدرت رسیدن خودِ این رژیم در آمریکا و رشد جریان های فاشیستی در حکومت های دیگر کشورهای امپریالیستی، محصول بحران عمیقی است که نظام سرمایه داری-امپریالیستی را فرا گرفته و چالش های بی سابقه ای را مقابل پای قدرت های جهانی گذاشته است. کلیت نظم قدیمی جهان امپریالیستی ترک های غیرقابل ترمیم برداشته و از مهار آن ها خارج شده است. حتا میان آن چه «بلوک غرب» خوانده می شد یعنی اجماعی که پس از جنگ جهانی دوم به مدت چند دهه تحت حاکمیت ایالات متحده حاکم بود ازهم گسیخته شده است.

 ایجاد نظم نوین جهانی برای تنظیم دوبارة روابط قدرت و توازن قوا میان امپریالیست ها و تکیه بر روابط قدرتِ باثبات برای نظم بخشیدن به جهان امپریالیستی و نظام سرمایه داری جهانی، تبدیل به یک ضرورت عینی برای همة قدرت های امپریالیستی شده است و همة آن ها فشارِ این ضرورت را حس کرده و زیر این فشار حرکت می‏کنند. این امر، رقابت میان آن ها را شدت بخشیده زیرا تنظیم جدید روابط قدرت میان امپریالیست ها از دالان پر تب و تاب رقابت می گذرد. این رقابت میان همة قدرت های امپریالیستی جریان دارد، اما امپریالیسم آمریکا تحت رهبری رژیم ترامپ/پنس قصد آن کرده که چین را آماج عمدة خود قرار دهد و دیگران را مجبور به انتخاب و صف آرایی با، یا در مقابل آمریکا کند. رژیم ترامپ خواهان ایجاد یک «نظم نوین» جهانی است که در آن امپریالیسم آمریکا قدرت بلامنازعِ گذشته خود را بازیابد. شعار فاشیستی ترامپ مبنی بر «بازگرداندن آمریکا به شکوه گذشته»، اعلام همین هدف است. وی قصد آن دارد تا تمام ستون های «نظم قدیم» امپریالیستی که در تمام دوران پس از جنگ دوم جهانی، روابط میان قدرت های سرمایه داری امپریالیستی را انتظام می بخشید و خود امپریالیسم آمریکا معمار آن بود را برهم زند.4 چرا که آن ها را مضر به حال امپریالیسم آمریکا و دست و پاگیر برای اهداف آن می داند. این ستون ها، شامل نظام مالی و پیمان های اقتصادی بین المللی و پیمان های نظامی و سیاسی و غیره است. تقریباً تمام هیئت حاکمة آمریکا متفق القولند که در این اوضاع، چین را باید آماج عمده کنند تا قدرت چین و دامنة نفوذش در جهان افزایش نیابد. اما بر سر رویکرد نسبت به اتحادیه اروپا و نظم بخشیدن به خاورمیانه اختلاف دارند. چین نیز به عنوان امپریالیست تازه نفس می خواهد جایی که «شایستة» خود می داند را در نظام جهانی داشته باشد، سلطة آمریکا بر نظام سرمایه داری امپریالیستی را به چالش بگیرد و برای یارگیری از میان دیگر قدرت های امپریالیستی و دولت های کوچکتر منطقة آسیا-اقیانوسیه آرام و خاورمیانه تلاش کند.

تحلیلگران گوناگون، رقابت آمریکا و چین را به صورت «رقابت دو ابرقدرت» تحلیل می کنند که با جنگ تجاری و با تلاش برای بیرون کردن یکدیگر از فن آوری ها و منابع کلیدی، در حال از بین بردن کامل روابط درهم تنیدة اقتصادی میان یکدیگر هستند و به این ترتیب «یک واقعیت ژئوپلتیک جدید» را به ثبت رسانده و قدرت های دیگر را نیز مجبور به انتخاب کرده اند.5

 

دو) با وجود آنکه قوة محرکة رقابت میان امپریالیست ها بسیار قوی است اما روند رقابت و جنگ های اقتصادی میان قدرت های امپریالیستی می تواند سال ها به طول بیانجامد و به یک زورآزمایی نظامی در جنگی مستقیم میان آن ها، منجر نشود. اما در این فاصله صرفاً به جنگ اقتصادی و سیاسی علیه یکدیگر اکتفا نخواهند کرد. هر صف آرایی اقتصادی و نظامی قابل توجه که در نقاط مهم ژئواستراتژیک جهان رخ دهد، از جمله چنانچه جنگی با ایران به راه افتد، بخشی از این رقابت جهانی و تابع آن خواهد بود. به گونه طنزآلود یکی از موانع بزرگ در مقابل ورود مستقیم قدرت های امپریالیستی به جنگ با یکدیگر، وجود سلاح های عظیم هسته ای است که هیچ یک هنوز نمی توانند نتایج جنگی را که این نوع سلاح ها در آن به کار گرفته شوند، تضمین کنند. همین عامل درنهایت مانع از تبدیل «جنگ سرد» میان شوروی و آمریکا به جنگ گرم شد. «جنگ سرد» تبدیل به جنگ گرم نشد اما بسیاری از مردم جهان در همان دوران جنگ های نیابتی مهلک و ویرانگری را تجربه کردند که قدرت های امپریالیستی پیش می بردند.

 

 سه) اندیشکده های امنیتی و نظامی وابسته به امپریالیسم آمریکا طی مطالعات استراتژیک گسترده، سیاست های جدید «جنگ سیاسی» را برای مقابلة آمریکا با چین و روسیه طراحی کرده اند.6 آن ها معتقدند آمریکا باید سلاح های «جنگ سیاسی» را فعالانه به کار گیرد زیرا روسیه و چین در تضعیف هژمونی آمریکا در نقاط مختلف جهان و حتا ایجاد هرج و مرج سیاسی در داخل آمریکا از این روش «موثر» و «کم هزینه» حداکثر استفاده را کرده اند. و تأکید می‏کنند ایران نیز در خاورمیانه از این استراتژی علیه آمریکا استفاده کرده است و به رژیم ترامپ پیشنهاد داده اند «دپارتمان دفاع ایالات متحده» که فرماندهی پیشبرد جنگ های «نامنظم» را عهده دار است همراه با سازمان سیا و وزارت امور خارجه رهبری پیشبرد «جنگ سیاسی» دامنه دار علیه چین، روسیه و ایران را در دست بگیرند و در این کار همه عناصر قدرت آمریکا را در سطح «پایین تر از درگیری نظامی متعارف» به کار گیرند.7

بخش مهمی از این «جنگ سیاسی» استفادة آمریکا از قدرت اقتصادی اش است. در اینجا منظورمان استفاده از تحریم علیه ایران و ونزوئلا نیست، بلکه علیه رقبای عمدة آمریکا است. آمریکا شبکة تجاری بین المللی اش را تبدیل به سلاحی کرده و از این جنگ نه برای گرفتن امتیازات اقتصادی بلکه برای ایجاد فضای بی ثباتی در میان شرکای تجاری اش در اروپا نیز استفاده می کند. 8 در نتیجه جهان هم با «نظم نوینی» در عرصة فن آوری و مالی مواجه است. تمام اصول به اصطلاح «بازار آزاد» و اقتصاد سرمایه داری «نئولیبرال» مبنی بر عدم دخالت دولت در اقتصاد و حرکت سرمایه که سه دهه تبلیغ می شد، یکی پس از دیگری توسط ترمپ لگدمال می شوند. به طور مثال طبق فرمان ترامپ معامله و استفاده از نیمه هادی ها و نرم افزارهایی که توسط رقبای آمریکا ساخته می شوند ممنوع است. سال گذشته قانونی به نام فیررما (FIRRMA) در آمریکا تصویب شد که بر سرمایه گذاری های خارجی در کمپانی های درة سیلیکان (مرکزِ جهانی فن آوری ها و اختراعات و رسانه های اجتماعی در جنوب سانفرانسیسکو) نظارت می کند. اگر شرکتی در لیست سیاه قرار بگیرد، بانک ها از معامله با آن سر باز می زنند. این ها شرایط و ابزاری است که در گذشته، در دوران جنگ استفاده می شدند. فقط شرکت های هوآوی (Huawei) و ژِن (zen) چینی در معرض حملات این سلاح اقتصادی قرار ندارند. مقرراتِ درهم شکستن تراست ها (چند شرکتِ دارای یک مدیریت) شرکت هایی مانند گوگل، آمازون، فیس بوک را هم آماج قرار داده است. نشریة اکونومیست لندن در شماره ماه ژوئن 2019 جنگ اقتصادی آمریکا را این طور تحلیل می کند:

ممکن است فکر کنید قدرت حقیقی آمریکا در 6500 کلاهک هسته ای و یازده ناو هواپیمابر یا سلطه اش بر صندوق بین المللی پول است. در حالی که علاوه بر این آمریکا گرهگاهِ شبکه ای است که زیربنای جهانی سازی را تشکیل می‏دهد. این مجموعة درهم تنیده از شرکت ها، ایده ها و استانداردها بیان چالاکی آمریکاست و آن را تقویت می کند.... آمریکا میزبان یا کنترل کنندة بیش از 50 درصد پهنای باند فرامرزی، بیش از 50 درصد از سرمایه گذاری های وِنچِر (venture capital)9 در جهان سیستم های عامل تلفن های همراه، دانشگاه های برتر جهان و همچنین دارایی های تحت مدیریت صندوق های سرمایه است. حدود 88 درصداز تجارت ارزی جهان با دلار آمریکا است.

اما چین به عنوان قدرت امپریالیستی تازه نفس، دست روی دست نگذاشته و به سبک خود در حال پیشبرد «جنگ سیاسی» است و از بی اعتمادی متحدین آمریکا در اروپا و منطقه آسیا-اقیانوسیه برای گسستن پیمان ها و اتحادهای استراتژیک آن ها سود می جوید. نهادهای مالی و امنیتی بین المللی مانند سازمان همکاری شانگهای را در مقابل نهادهای بین المللی تحت هژمونی آمریکا تقویت می کند. چینی ها در منطقة آسیا-اقیانوسیه سخت در تلاشند تا اتحاد استراتژیک میان ژاپن و کره جنوبی و آمریکا را بر هم بزنند. پکن از طریق صدور سرمایه (فینانس و صدور فن آوری و سرمایه گذاری مستقیم) و پیمان های نظامی و امنیتی در بسیاری از کشورهای آسیایی و آفریقایی جای امپریالیست های قدیمی تر را گرفته است و حتا با روسیه که تاکنون شریک اقتصادی و سیاسی و نظامی اش بوده، بر سر نفوذ در کشورهایی مانند جمهوری های آسیایی و ایران رقابت می کند. کشورهای آفریقایی یکی پس از دیگری به زیر سلطة سرمایة مالی و کمپانی های زیرساختی چین در می آیند. چین حتا در اروپا با خرید شرکت ها، به فن آوری آن ها دسترسی پیدا می کند. علاوه بر این در زمین و هوا و فضا در حال رقابت نظامی با آمریکا است و هدفش رسیدن به برابری تسلیحاتی با نخستین قدرت نظامی جهان است. دزدیدن فن آوری پیشرفته از مراکز تاسیسات و پژوهشکده های نظامی در آمریکا، مولفه ای مهم در «جنگ سیاسی» چین بوده است. به عنوان مثال چین اطلاعات مربوط به سه هواپیمای جنگی پیشرفته آمریکا یعنی لاکهد مارتین (Lockheed Martin) اف35 و اف22 و بویینگ سی17 را ربوده است.10 «ادارة نمایندگی تجارت ایالات متحده» مقدار دزدی های تکنولوژیک چین از آمریکا را بالغ بر سالانه 600 میلیارد دلار برآورد کرده است و یک مامور ضد اطلاعاتِ اف.بی.آی می گوید: «هدف آن ها این است که از آمریکا به عنوان قدرتمندترین و از نظر تکنولوژیک پیشرفته ترین ابرقدرت جهان پیشی بگیرند. رهبران چین ترجیح می دهند به طور صلح آمیز به این هدف برسند اما اگر جنگی در بگیرد، می خواهند با آمریکا برابر باشند». 11 این ها گوشه ای از رقابت و جدال همه جانبه ای است که میان آمریکا و چین در جریان است. وقایع خاورمیانه و مشخصا تنش میان آمریکا و جمهوری اسلامی، میلیتاریزه تر شدن خلیج و اقیانوس هند از سوی آمریکا تحت لوای حفاظت از خطوط دریایی این منطقه را باید در این چارچوب گذاشت و درک کرد. اگر جنگی علیه ایران از سوی آمریکا و یا متحدینش رخ بدهد، بخشی از همین صحنة بزرگتر و تدارک برای رویارویی های بزرگتر خواهد بود.

 

چهار) زیربنای تشدید تضاد میان قدرت های سرمایه داری امپریالیستی، تشدید تضاد اساسی عصر سرمایه داری یعنی تضاد میان تولید اجتماعی و مالکیت خصوصی یعنی تصاحب خصوصی این تولید اجتماعی است. سرچشمة کلیة معضلات جهان امروز از گرسنگی شنیع صدها میلیون نفر در سراسر جهان تا محرومیت و فقر غیر ضروری چند میلیارد انسان و از نابودی محیط زیست تا جنگ های ویرانگر همین جا است. تولید اجتماعی در جامعة بشری، انسان های چهار گوشة کرة زمین را به یکدیگر متصل کرده است. اما واسطة این تعاون جهانی، سرمایه است. سرمایه داری نه فقط میلیاردها انسان را به رنج روزمرة استثمار و تمام روابط اجتماعی تبهکارانة ناشی از آن محکوم می کند، بلکه دائماً آن ها را به گرداب جنگ هایی در ابعاد غیر جهانی و هر چند وقت یکبار کل بشریت را با تخریب و کشتار جنگ های بزرگ امپریالیستی مواجه می کند. همة این ها برای تقسیم غنائم حاصل از استثمار شبکة بین المللی انسان هایی است که مانند زنجیرهای به هم پیوسته، ثروت های جهان را تولید می کنند. جنگ های جهانی اول و دوم نمونه ای از این منازعة جهانگیر بر سر تقسیم جهان و تجدید تقسیم جهان بوده اند. 12

هنگامی که ضرورت تجدید تقسیم جهان در مقابل نظام سرمایه داری امپریالیستی خودنمایی می کند، این امر لزوما از طریق جنگ های جهانی از نوع اول و دوم صورت نمی گیرد. بلکه مسئله می تواند به شکلی تمام شود که «جنگ سرد» میان بلوک غرب به سرکردگی امپریالیسم آمریکا و بلوک امپریالیستی شرق به سرکردگی شوروی سابق، تمام شد. امروز یک پنجم کودکان جهان در مناطق جنگ زده زندگی می‏کنند. ده کشور افغانستان، جمهوری آفریقای مرکزی، جمهوری دموکراتیک کنگو، عراق، مالی، نیجریه، سومالی، سودان جنوبی، سوریه و یمن میدان نبرد رقابت های ژئوپلتیکی امپریالیست ها هستند و انواع سلاح های کشتار از طرف آمریکا، روسیه، بریتانیا، فرانسه، آلمان و چین به این کشورها سرازیر می شوند. با وجودی که این جنگ ها زبانه می کشند و کشورها را ویران و ده ها میلیون نفر را آواره و صدها هزار نفر را کشتار می کنند، اما با معیارهای نظام امپریالیستی دوران کنونی هنوز دوران «صلح» محسوب می شود!

 

پنج) جمهوری اسلامی به دنبال تضمین بقای خود است. این هیئت حاکمة مفلوک بالاجبار به درون گرداب نزاع قدرت های بزرگ کشیده شده و بیشتر کشیده خواهد شد. نیروی فشار وابستگی مالی و اقتصادی به جهان امپریالیستی و همچنین نیاز آن به این که یک پای جنگ های ارتجاعی در خاورمیانه باشد، جمهوری اسلامی را هرچه عمیق تر در این گرداب فرو می برد.

 

خلاصه کنیم:

- میان آمریکا و جمهوری اسلامی همواره یک تضاد ارتجاعی موجود بوده است که رفیق آواکیان آن را به صورت «تضاد میان دو منسوخ امپریالیسم و اسلام گرایی» مفهوم سازی کرده است.13 اما امروزه این تضاد، به میدان رقابت های ژئوپلتیک و ژئواکونومیک میان قدرت های امپریالیستی به ویژه میان آمریکا از یکسو و چین و روسیه از سوی دیگر رانده شده و حدت بی سابقه ای یافته است.

- بسیاری از رهبران امپریالیسم آمریکا و دیگر قدرت های امپریالیستی به ترامپ هشدار می دهند که ممکن است جنگ با ایران به طور «تصادفی» شروع شود و بهتر است فتیلة تنش را پایین بکشد. اما این هشدارها ربطی به این ندارد که گویا می خواهند از کشتار مردم و ویران کردن ایران پرهیز کنند. آن ها می خواهند مانع از آن شوند که آمریکا وارد گرداب جنگ دیگری در خاورمیانه شده و نتواند رقابت موثر خود را با امپریالیست های رقیب به ویژه با چین در منطقه آسیا-اقیانوسیه پیش ببرد. مراکز مهمی در هیئت حاکمه آمریکا معتقدند هرگونه گسترش جنگ در خاورمیانه فضا را برای رشد و گسترش قدرت چین در آسیا و اروپا و آفریقا فراهم می کند.14 این ها تضادهای چندلایه ای است که آمریکا با آن مواجه است و اختلاف نظرهای درون هیئت حاکمة آمریکا مربوط به آن است که «ضرورت» های مقابل امپریالیسم آمریکا را چگونه می بینند و چگونه به آن ها جواب می دهند.

- امپریالیست ها در حین رقابت (حتا در حین جنگ) به بده بستان های سیاسی پشت پرده ادامه می دهند. در رابطه با ایران نیز امپریالیسم آمریکا، چین، روسیه و اتحادیه اروپا دائماً در حال معامله و چانی زنی اند.

- سران جمهوری اسلامی می دانند که ایران میدان بده بستان های میان قدرت های امپریالیستی است و این را «قانون بازی» می دانند. اما جلوی مردم ژست های «استقلال» و «مقاومت» می گیرند تا قافیه را در مقابل مردم نبازند.

- جمهوری اسلامی به هر طرف بچرخد، خواه با چین و روسیه «محور مقاومت» تشکیل دهد (مانند رضاشاه در جریان جنگ دوم جهانی که می خواست با چرخش به سمت امپریالیسم آلمان در مقابل امپریالیسم بریتانیا «مقاومت» کند) یا بنا به تمایل برخی محافل جمهوری اسلامی، دست از چین و روسیه و اروپا بکشد و منجی خود را در وجود آمریکا جستجو کند، ضرورتِ جامعة ما سرنگون کردن جمهوری اسلامی و هر ترکیب بندی جدید از مرتجعین است که ممکن است در بطن تحولات جهانی بر جامعة ما تحمیل شود.

- اگر جنگی در بگیرد مطمئنا تخریب و رنج های بزرگ به بار می آورد. اما ما کنترل کنندة سرچشمه های تولید این جنگ ها نیستیم. بنابراین هنگامی که تضادهای میان دشمنان شدت می گیرد، باید از فرصت هایی که این درهم ریختگی ها ارایه می دهند استفاده کرده و تدارک انقلاب کمونیستی را جهش وار پیش ببریم. تنها از این طریق می توانیم مانع از ادامة جنگ های ارتجاعی و امپریالیستی بشویم. همچنین اگر جنگی میان مرتجعین رخ بدهد، خواهیم توانست با تبدیل آن به جنگ داخلی علیه جمهوری اسلامی و همچنین امپریالیست ها، در اسرع وقت و با نتایج مساعد به حال رهایی بشریت آن را تمام کنیم.

-  اوضاع نظام جهانی در همه سطوح آن به هم ریخته است و به علت همین به هم ریختگی است که فاشیست ها در آمریکا و نقاطی از اروپا به قدرت رسیده و نیروهای فاشیست در کشورهای تحت سلطه نیز قدرتمندتر شده اند. این وضعیت به احتمال بسیار زیاد، بدتر خواهد شد اما این حادتر شدن اوضاع و به هم ریختگی نظام حاکم در ایران و جهان در همه سطوح آن، امکان انقلاب کمونیستی و به پیروزی رساندن آن را به مراتب افزایش خواهد داد که باید آن را به انقلاب کمونیستی برای رها شدن از تمامی اشکال بهره کشی و ستم تبدیل کرد.

این که از میان تمام تلاطمات نظام جهانی، چگونه باید «سه آماده سازی» یعنی آماده کردن حزب، آماده کردن توده های مردم و آماده کردن صحنة سیاسی جامعه برای پیشبرد انقلاب کمونیستی را متحقق کنیم، هم در گروی تحلیل مدام ماتریالیستی-دیالکتیکی از اوضاع است و هم بسیج کردن شمار هر چه بیشتری از توده های مردم، به ویژه جوانان برای تحقق چنین وظایف و چنین انقلابی. ما کمونیست های انقلابی باید تصویر کامل واقعیت اوضاع و معضلات حاکم بر جهان را تمام قد جلوی توده های مردم بگذاریم، راه حل را تشریح کنیم و بگوییم تحقق این راه حل با چه موانع و مشکلاتی روبه رو است و بر این موانع و مشکلات فقط از یک طریق فعالیت آگاهانه و سازمان یافتة هزاران و ده ها هزار تن از آن ها تحت رهبری حزب، می توانیم فائق آییم.

 

 

پی نوشت ها:

1- نشست بیلدربرگ نهادی است که «حکومت جهانی» غیر رسمی قدرت های امپریالیستی موسوم به بلوک غرب تحت رهبری آمریکا، محسوب می شود. کنفرانسی غیررسمی که هر ساله به صورت کاملاً خصوصی و محرمانه در نقطهای از جهان برگزار می شود. اعضای گروه بیلدربرگ تماماً انتصابی هستند و تعداد ایشان به حدود 130 نفر میرسد. تمامی اعضا از قدرتمندترین و با نفوذترین افراد در زمینههای سیاست، اقتصاد و رسانه هستند. اجلاس اخیر بیلدربرگ، یازده مسئله را بزرگترین چالش های نظام سرمایه داری امپریالیستی دانست و مورد بحث قرار داد: ایجاد یک نظم استراتژیک با ثبات، گام بعدی در اروپا، تغییرات اقلیمی و حفظ تعادل آن، چین، روسیه، آیندة سرمایه داری، برگزیت، اخلاقیات هوش مصنوعی، تبدیل رسانة اجتماعی به سلاح جنگی (تأثیرات اینترنت بر جنگ و سیاست)، اهمیت فضا، خطرات سایبری.

Tchetvertakov, George (May 31, 2019) Bilderberg 2019: the world’s most powerful and influential people meet secretly behind closed doors

https://bit.ly/2Y2APzI

2- رئیس «شورای روابط خارجی» (CFR) که اندیشکده ای وابسته به هیئت حاکمة آمریکا و مشخصا بیان کنندة اجماع حاصل شده در اجلاس سالانة بیلدربرگ است می نویسد: «با وجود ناموفق بودن سفر نخست وزیر ژاپن به تهران اما درهای دیپلماسی باز شده است.» او پیش بینی می کند تشدید تحریم های اقتصادی حتما به آغاز جنگ «میان ایران و یکی از متحدین آمریکا در منطقه یا خود آمریکا» منجر خواهد شد و نسبت به آن هشدار می دهد و پیشنهاد مذاکره بر سر «برجام 2» در ازای تعدیل تحریم ها علیه ایران را می کند.

Haass, Richard N. (June 14, 2019) Taking on Tehran

https://bit.ly/2Zmek9d

3-  رژیم ارتجاعی بشار اسد، سپاه پاسداران ایران و نیروهای حزب الله لبنان در عین حال که هر کدام منافع و اهداف خود را دارند اما در واقع «پیاده نظام» جنگی هستند که جهت عمده اش را امپریالیسم روسیه هدایت کرده و تصمیم های عمدة صحنة جنگ را اتخاذ می کند. در طرف دیگر ماجرا نیروهای به اصطلاح «اپوزسیونی» که ارتش آمریکا و ترکیه و اسراییلی ها در سوریه تعلیم داده اند، به نیابت از سوی امپریالیسم آمریکا می جنگند.

4- این روابط اعم از رقابت امپریالیست ها بر سر مناطق نفوذ و مستعمرات و نومستعمرات یا تبانی و همکاری شان برای سلطه بر جهان و پیشبرد انباشت سودآور سرمایه بود.

5- برای مثال چین به غول های فن آوری هشدار می دهد که با سیاست ترامپ همراهی نکنند. نگاه کنید به:

Conger, Kate (June 8, 2019) China Summons Tech Giants to Warn Against Cooperating With Trump BaN

https://nyti.ms/2QZtwWL

6- برای نمونه نگاه کنید به:

Robinson, Linda and others (2018) Modern Political Warfare, Current Practices and Possible Responses. RAND Corporation

https://bit.ly/2WSBYgC

«جنگ سیاسی» شامل تأثیر گذاشتن در ترکیب سیاسی یک حکومت و تصمیم گیری های آن، خرابکاری در نظام فرمانروایی رقیب، زمینه چینی برای واژگون کردن حکومتی و جایگزین کردن آن با حکومتی دیگر، دزدی اطلاعات فن آوری، کارزارهای دیپلماتیک، تحریم اقتصادی و رسانه های تبلیغات «سفید»، کارزارهای اشاعه اطلاعات غلط (Disinformation) و جنگ روانی «سیاه»، عملیات نظامی و خرابکارانه، استفاده از نیروهای مزدور، ترور، کودتا، دست زدن به جنگ های به اصطلاح «محدود»، کمک رسانی به نیروهای به اصطلاح «مقاومت»، جنگ سایبری و حتا حمایت از گانگسترها و جنگ سالاران بومی و منطقه ای. مثلا روسیه در جنگ اوکراین بر باندهای جنایتکار محلی تکیه کرده و به آن ها اطلاعات و تسلیحات می رساند و آتش ارتش روسیه به عملیات آن ها پوشش می داد. یا استفاده آمریکا از باندهای اسلام گرا در افغانستان هنگام اشغال افغانستان توسط سوسیال امپریالیسم شوروی. استفاده گستردة جمهوری اسلامی از مزدوران شیعی عراقی و افغانستانی در جنگ سوریه، در این زمره اند. برای اولین بار جورج کِنان دیپلمات وزارت امور خارجه آمریکا در دوره پس از پایان جنگ دوم، «جنگ سیاسی» را مفهوم سازی و تبیین کرد و گفت حتا برای دوران «صلح» لازم است. کل کارزار ضد کمونیستی پس از جنگ دوم بر اساس این دکترین پیش رفت. کنان نوشته است: «جنگ سیاسی به کاربست منطقی دکترین کلازویتس در دوران صلح است. در گسترده ترین معنایش به معنای به کار گرفتن کلیة ابزار ممکن، کمتر از ورود به جنگ، برای دست یافتن به اهداف ملی است. این ها از عملیات علنی مانند ائتلاف های سیاسی، اقدامات اقتصادی و تبلیغات «سفید» هست تا عملیات مخفی مانند حمایت مخفی از عناصر خارجی «دوست»، جنگ روانی «سیاه» و حتا تشویق مقاومت زیرزمینی در کشورهای متخاصم.»

Kennan, George F (1948) Organizing Political Warfare

https://bit.ly/2MZEIo1

7- در اینجا منظور از «متعارف» یعنی جنگ ارتش های دو کشور با یکدیگر است. آن ها تأکید می‏کنند که این روش برگرفته از تجارب دوران «جنگ سرد» با اتحاد شوروی سابق است.

Cleveland, Charles and others (July 2018) An American Way of Political Warfare. Rand

https://bit.ly/2FApShN

8- The Economist. 6 June 2019

9- سرمایه گذاری ریسک پذیر. کمک مالی و فناوری به شرکت های جدید یا کوچک که دارای نرخ بازگشت بالاتر است. حتا وقتی این سرمایه گذاری در شکل انتقال فن آوری است، سرمایه گذار در سود و تصمیم گیری های شرکت سهیم می شود. بسیاری از معادن و منابع زیرزمینی کشورهای تحت سلطه با این شکل از صدور سرمایه بهره برداری می شود.

10- Sciutto, Jim (2019) The Shadow War: Inside Russia and China's Secret Operations to Defeat America. HarperCollins

11- همانجا

12- برای درک آن چه در این زمینه رخ داده است نگاه کنید به:

 لوتا، ریموند (1393) آمریکا در سراشیب. ترجمه منیر امیری. انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م)

http://cpimlm.com/bzecom/sarashib.pdf

لوتا، ریموند (1397) چه اتفاقای دارد می افتد و چه معنایی می تواند داشته باشد؟ در از اقتصاد و سیاست. ترجمه منیر امیری. فصل اول ص 3-87. انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م)

http://cpimlm.com/bzecom/lotta-new.pdf

«در جهان چه می گذرد» (2008) باید رجوع کرد. وی در این مقاله، زیربنای شکل گیری کلیة روندهایی را که امروز شفاف تر شده اند، با بررسی علمی نشان می‏دهد.

13- رجوع کنید به مقاله: سه نکتة ضروری دربارة پس زمینه های رویدادهای خاورمیانه و شمال آفریقا. از نشریه انقلاب ارگان حزب کمونیست انقلابی آمریکا. شماره 281. 23 سپتامبر 2012. در همین شماره نشریه حیقت.

14- نگاه کنید به:

Mai, Jun and William Zheng (18 May 2019) How Donald Trump’s tweets outgunned China’s heavy media weapons in the trade war publicity battle.

https://bit.ly/2WSkzAT

Daniels, Owen (28 Aguest 2018) How China Is Trying to Dominate the Middle East

https://bit.ly/2Pc1qFu

Goldenberg, Ilan (June 4, 2019) What a War With Iran Would Look Like. Neither Side Wants a Fight, but That Doesn’t Eliminate the Danger

https://fam.ag/2HW2Z9U

 

 

 

ضمیمه سرمقاله: لنین و جنگ های امپریالیستی

تحلیل های لنین در مورد امپریالیسم و جنگ امپریالیستی از ستون های علم انقلاب کمونیستی هستند. در آستانة جنگ جهانی اول، لنین راهگشایی فوق العاده مهمی در مارکسیسم کرد و نشان داد که با تبدیل سرمایه داری رقابت آزاد به سرمایه داری جهانی امپریالیستی، رقابت های درون سرمایه داری که در دوران «رقابت آزادی» به شکل بلعیده شدن برخی سرمایه ها توسط برخی روی می داد، با ظهور سرمایه داری امپریالیستی، به صحنه جهانی پرتاب شده است و در رقابت میان دولت های امپریالیستی برای تجدید تقسیم جهان بروز می یابد. ضرورت تجدید تقسیم جهان به علت آن به وجود می آید که در جریان رشد ناموزون سرمایه ها، برخی قدرت های سرمایه داری معظم افول می‏کنند و برخی صعود. لنین رابطة مستقیمی میان سیاست و جنگ برقرار کرده و می گوید: «جنگ ادامه سیاست است... سلطه بر جهان مضمون سیاست امپریالیستی است که جنگ امپریالیستی ادامه آن است...» (لنین. کلیات آثار به زبان انگلیسی. جلد 23. ص 35)

لنین علت ورود امپریالیست های آلمانی، انگلیسی و روسی و دیگران به جنگ جهانی اول را این طور تشریح می کند:

جنگ توسط روابط امپریالیستی قدرت های معظم تولید شده است. یعنی، توسط جدال آنان بر سر تقسیمِ چپاول، جدالی برای تصمیم گیری در مورد این که کدام یک از آنان می توانند این یا آن مستعمره یا دولت کوچک را ببلعند. در این جنگ دو تضاد از همه برجسته تر است. اول، میان انگلستان و آلمان. دوم، میان آلمان و روسیه. این سه قدرت معظم، این سه راهزن بزرگ، بازیگران اصلی در جنگ فعلی اند، بقیه متحدین وابسته هستند. هر دو تضاد توسط کل سیاستی که این قدرت ها به مدت چند دهه قبل از جنگ پیش برده اند آماده شده است. انگلستان برای به چنگ آوردن مستعمرات آلمان و داغان کردن رقیب عمده اش که بی رحمانه او را توسط فن آوری، سازمان و تحرک تجاری برتر از میدان به در کرده – و آن چنان همه جانبه که انگلستان نمی توانست سلطة جهانی اش را بدون جنگ حفظ کند -- می جنگد. آلمان می جنگد زیرا سرمایه دارانش خود را شایستة حق بورژوایی "مقدس" آقایی بر جهان در امور غارت مستعمرات و کشورهای وابسته می بینند. آلمان بالاخص برای به انقیاد در آوردن کشورهای بالکان می جنگد.... هدف امپریالیستی روسیه که توسط رقابت کهنسال و تناسب قوای عینی بین المللی بین قدرت های بزرگ تعیین می شود، به اختصار چنین است: داغان کردن قدرت آلمان در اروپا به کمک انگلستان و فرانسه برای چپاول اطریش و ترکیه... و پس از آن داغان کردن انگلستان در آسیا با کمک ژاپن و آلمان برای به دست آوردن تمام ایران و تمام کردن تجزیة چین و غیره.... جنگ ادامه سیاست است. اما سیاست در حین جنگ نیز ادامه می یابد. آلمان با بلغارستان و اطریش بر سر تقسیم غنائم پیمان سری دارد.... روسیه با انگلستان و فرانسه و غیره معاعده سری دارد و همه این ها در مورد غارت و دزدی است... در تمام این حالات جنگ امپریالیستی فقط می تواند به صلح امپریالیستی ختم شود مگر این که به یک جنگ داخلی پرولتاریا علیه بورژوازی برای سوسیالیسم بدل شود...» (تأکیدات از ما. لنین. یک صلح جداگانه. کلیات آثار. جلد 23 ص 132)

لنین عصر امپریالیسم را به سیاست و جنگ امپریالیستی خلاصه نمی‏کند بلکه بر ضرورت و امکان تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ های انقلابی، تأکید می کند:

از نقطه نظر تئوری کاملاً اشتباه بود هر آینه فراموش می شد هرجنگی فقط ادامة سیاست با وسایل دیگر است؛ جنگ امپریالیستی فعلی ادامة سیاست امپریالیستی دو گروه از کشورهای بزرگ است و این سیاست معلول مجموعة روابط عصر امپریالیستی بوده است و از آن نیرو می گیرد. ولی همان عصر ناگزیر باید موجب پیدایش مبارزه بر ضد ستم گری ملی، سیاست مبارزه پرولتاریا بر ضد بورژوازی گردد و به آن نیرو بخشد و به همین جهت اولا، قیام ها و جنگ های ملی انقلابی و ثانیاً جنگ های و قیام های پرولتاریا بر ضد بورژوازی و ثالثا وحدت هر دو نوع جنگ های انقلابی و غیره را ممکن و ناگزیر کند. (برنامه جنگی انقلاب پرولتاریایی. ص 442 از منتخب آثار لنین)

در آستانة جنگ جهانی اول، اکثریت احزاب کمونیست اروپا (احزاب سوسیال دموکرات) با بورژوازی کشورهای خودشان متحد شدند و بیرق «دفاع از میهن» را بلند کردند. و به این ترتیب به کمونیسم و انقلاب کمونیستی و پرولتاریا خیانت کردند. آنان در واقع، به جای «کارگران جهان، متحد شوید» شعار «کارگران جهان یکدیگر را کشتار کنید» را پیشة خود کردند. لنین در مورد این بحران می نویسد:

مانند هر بحرانی در زندگی افراد یا در تاریخ ملل، جنگ نیز کمر برخی را خم می‏کند، روحیه و تفکرشان را در منگنه می گذارد و برخی دیگر را آبدیده و آگاه می کند. این حقیقت اکنون در تفکر سوسیال دموکراتیک دربارة جنگ خود را آشکار کرده است. این که در مورد علل و اهمیت یک جنگ امپریالیستی که از دل سرمایه داری بسیار پیشرفته بیرون می آید، در مورد تاکتیک های سوسیال دموکراسی در قبال چنان جنگی، علل بحران در جنبش سوسیال دموکراسی و غیره به طور جدی اندیشه کنیم، یک چیز است. اما اجازه دهیم که جنگ اندیشة ما رادر منگنه بگارد، زیر بار آثار و عواقب دردناک جنگ یا خصایل آن از اندیشه باز ایستیم، کاملاً یک چیز دیگر است. یکی از اشکال در منگنه قرار گرفتن و زیر بار خم شدن اندیشه انسانی که جنگ موجب آن گشته است رامی توان در برخورد انزجار آمیز اکونومیسم امپریالیستی به مسئله دموکراسی دید. (لنین. کلیات آثار به انگلیسی جلد 23. ص 22)

پاسیفیسم، موعظة صلح مجرد، یکی از طرق تخدیر طبقه کارگر است. تحت سرمایه داری، بالاخص در مرحلة امپریالیسم، جنگ اجتناب ناپذیر است...در حال حاضر تبلیغ صلح بدون فراخوان دست زدن به یک مبارزة انقلابی توده ای فقط می تواند تخم سرخوردگی رادر میان پرولتاریا بپاشد چرا که به پرولتاریا این درک را می‏دهد که بورژوازی با شفقت است، و او را به بازیچه دست دیپلماسی سری کشورهای جنگ طلب بدل می‏کند. بخصوص این ایده که گویا صلح به اصطلاح دموکراتیک بدون یک رشته انقلاب ها امکان پذیر می باشد، بسیار غلط است. (لنین. کلیات آثار انگلیسی جلد 21 ص 163)

 

 

 

 

سه نکتة ضروری دربارة پس زمینه های رویدادهای خاورمیانه و شمال آفریقا

 

از نشریه انقلاب ارگان حزب کمونیست انقلابی آمریکا شماره 281. 23 سپتامبر 2012 1

1- «جوهر آنچه که در ایالات متحده وجود دارد دمكراسی نیست، بلكه سرمایه داری، امپریالیسم و ساختارهای سیاسی برای تحمیل این سرمایه داری- امپریالیسم است. آنچه كه ایالات متحده به سراسر جهان انتشار می دهد دموکراسی نیست بلكه امپریالیسم و ساختارهای سیاسی برای تحمیل این امپریالیسم است».2 (آواکیان. کتاب پایه. 3:1)

این گفته در مورد خاورمیانه و هر نقطه ی دیگر جهان صادق است. رژیم حسنی مبارک که تحت الحمایه آمریکا بود طی سی سال حاکمیت خود، منافع امپریالیسم آمریکا را با سرکوبِ هر شکلی از اعتراض و به وسیلة شکنجه و «ناپدید» کردن پیش برد. سلطنت بنیادگرای مذهبی و مطلقه در عربستان سعودی، نمونه ای از «آزادی و دموکراسی» اهدائی آمریکا برای مردم دنیا است. در عربستان شرکت زنان در فعالیت های اجتماعی از جمله رانندگی ممنوع است. اخیرا عربستان ارتش خود را به بحرین فرستاد تا یکی دیگر از رژیم های سركوبگر و شکنجه گر وابسته به آمریکا را در قدرت نگه دارد. علاوه بر این، آمریکا حامی اسرائیل در سرزمین های غصب شده از مردم فلسطین است. اسرائیل نقش «ژاندارم» منطقه ای و جهانی امپریالیسم را به عهده دارد.

این فقط مشتی نمونة خروار از واقعیت های جهان است. برشمردن جنایت های آمریكا و امپریالیست های انگلیس، آلمان، فرانسه، روسیه و غیره نیازمند کتاب ها و مجلات است. تحقیقی ساده در اینترنت انجام دهید و دوستان و همكاران و هم كلاسی های خود را در این مورد به چالش بگیرید. بررسی تاریخ هر یک از کشورهای خاورمیانه، شمال آفریقا و جنوب آسیا رد پای خونین امپریالیسم و ساختارهای سیاسی تحت الحمایة آن را نشان می دهد. گذشته و حال میلیاردها نفر مردم این مناطق شاهد این مدعا است.3

 

2- برخورد دو نیروی ارتجاعی

مردم خاورمیانه، شمال آفریقا و جنوب آسیا دارای سابقه ای طولانی از مقاومت شجاعانه علیه امپریالیسم اند. اما شکست های جدی نیروهای انقلابی راستین در چند دهه اخیر، به ویژه شکست سوسیالیسم در چین و کودتای 1976 در آن کشور که به احیای سرمایه داری انجامید، تأثیر وحشتناکی بر وضعیت سیاسی دنیا گذاشته است. اگر چه مبارزه برای ظهور مرحله جدید انقلاب کمونیستی در جهان جریان دارد اما تأثیر آن وقایع کماکان حس می شود.

در خاورمیانه و شمال آفریقا، شتاب فزایندة جهانی سازی سرمایه داری موجب جا به جایی ده ها میلیون دهقان و فرسایش ساختارها و روابط اجتماعی سنتی شده است. این ساختارهای سنتی ریشه در روستاها و در شیوه ای از زندگی داشت که با استثمار دهقانان توسط زمینداران، جهل گسترده و تحمیلی رقم می خورد و زنان را در جایگاه ستم دیده ترین قشر جامعه قرار می داد. ستم بر زن از جمله توسط مردانی که خود ستمدیده بودند بر زنان اعمال می شد. در این شرایط نیروهای بنیادگرا و مرتجع اسلامی تا حدودی به شكل «خودبه خودی» و در بسیاری از موارد با حمایت مستقیم ایالات متحده از نفوذ قابل توجهی در بین ملل ستمدیده برخوردار شدند.

نیروهای بنیادگرای اسلامی در خاورمیانه، جنوب آسیا و دیگر نقاط جهان به مردمی که توسط امپریالیسم آواره و جا به جا شده اند و به کسانی که به شدت ستم ملی را احساس می كنند برنامه رجعت به یک نسخة آرمانی از گذشته، در قالب یک حکومت اسلامی را عرضه می کنند. این ها ژست ضدیت با امپریالیسم به خود می گیرند فقط به این منظور که برای خود جایی در نظم امپراتوری دست و پا کنند. این ها نه برنامه ای برای گسست از کلیت نظم ناعادلانه و مخربی که توسط قدرت های بزرگ اعمال می شود را دارند و نه تمایلی به این کار.

نیروهای بنیادگرای اسلامی نماینده ی منافع توده ها نیستند. منافع توده ها در رهایی کل بشریت است و تنها از طریق انقلاب علیه امپریالیسم به دست خواهد آمد. بنیادگرایان اسلامی نمایندة منافع آن طبقاتی هستند که آرزوی رسیدن به قدرت در چهارچوب روابط امپریالیسم را دارند و از توده ها به عنوان ابزاری برای رسیدن به این هدف استفاده می كنند. وقتی که از این ها تحت عنوان «قشر منسوخ و پوسیده» یاد می کنیم منظورمان همین است. این ها نماینده طبقات و گروه هایی هستند که دوران شان اساسا به سر آمده و فقط رو به گذشته دارند. نقطه مرکزی برنامة آن ها تحمیل حکومت دینی و سخت گیری های اجتماعی مذهبی است، اما در چارچوبِ نظامی که توسط امپریالیسم شكل یافته و تحت سلطة آن قرار دارد. این نیروها در هر جا که به قدرت برسند، جهنم زمینی ویژة خود را تحمیل می کنند. از جمله ستم وحشیانه بر زنان، سرکوب شدید اندیشة انتقادی و بیان آن و سرکوب عمومی مردم. ایران امروز نمونه ای از جهنم آن ها است. تاکتیک های نیروهای بنیادگرای اسلامی همانند تاكتیك های امپریالیسم آمریكا، بازتاب نفرت ریشه دار آن ها از توده های مردم است.

نیروهای بنیادگرای اسلامی حاکم بر ایران به رغم تمام حرافی های جنجالی علیه آمریکا، در ابتدای به قدرت رسیدن توسط ایالات متحده حمایت شدند. از نظر امپریالیسم آمریکا، بنیادگرایان اسلامی در مقایسه با نیروهای رادیکال و انقلابی که در سرنگونی رژیم جنایتکار و وابستة شاه شرکت داشتند (و نیز در مقایسه با نیروهای وابسته به دیگر قدرت های امپریالیستی آن زمان) «شیطان» کم خطرتری به حساب می آمدند. تثبیت جمهوری اسلامی در ایران، بخشا از طریق قتل هزاران انقلابی و تحمیل محدودیت های شدید و بی رحمانه بر زنان ممکن شد. طالبان در افغانستان و نیروهای مشابه آن، در جایی که علیه اتحاد شوروی سابق می جنگیدند، با پول های آمریکا بنیانگذاری شدند. تنها بعد از این که نظم جهانی امپریالیستی تغییر کرد و قدرت های امپریالیستی منافع خود را به گونه ای دیگر دیدند، بنیادگرایان اسلامی در موضع مخالفت با آمریکا قرار گرفتند.

در حال حاضر با دینامیکی مواجهیم که هر بار آمریکا به جایی حمله ی نظامی می کند، هر بار هواپیماهای بدون سرنشین آن، خانواده ای را کشتار می کنند و هر حادثة خشونت بار تحقیرآمیز، افراد بیشتری را به آغوش بنیادگرایان اسلامی می راند. همچنین هر تهاجم توسط بنیادگرایان ارتجاعی، هر بیانیة تاریک اندیشانه یا هر اقدام ستمگرانه توسط آن ها، برای امپریالیسم حامی ایجاد می كند و دست سلطة امپریالیستی را بر کره زمین محکم تر می کند.

به قول باب آواکیان:

آنچه ما در دعوای میان جهادی ها و صلیبی های مَک- جهان4 می بینیم، جدال دو قشر است که ازنظر تاریخی منسوخ و پوسیده اند. یکی در بین مردم تحت استعمار و ستم جای دارد و دیگری قشر حاکم بر نظام امپریالیستی است. این دو قطب مرتجع با وجود ضدیتی که با هم دارند، یكدیگر را تقویت می كنند. اگر شما جانب هر یک از این دو پوسیده را بگیرید، دست آخر هر دو را تقویت خواهید كرد. درعین حال که فرمولبندی بالا بسیار مهم است و برای درک قوای محرکة آنچه امروز در دنیا می گذرد حیاتی است، اما روشن است که کدام یک از این دو «تاریخا منسوخ و پوسیده» آسیب بیشتری به نوع بشر زده است و تهدید بزرگتری برای بشریت به حساب می آید: قشر تاریخا منسوخ حاکم بر نظام امپریالیستی و به ویژه امپریالیست های آمریکایی.

3- اضطرار به گشودن راهی دیگر

خیزش های قهرمانانه سال گذشته علیه رژیم های مورد حمایت ایالات متحده در تونس، مصر و کشورهای دیگر نشان داد كه نظم ستمگر حاکم بر دنیای امروز جاودانه نیست. آن خیزش ها به آزادی خواهان سراسر دنیا الهام بخشیدند اما به انقلاب های همه جانبه ای که کل ساختار سلطة امپریالیستی را ریشه كن كند، منجر نشده است. دست یافتن به این مهم نیازمند رهبری انقلابی، رهبری كمونیستی است. در پی آن خیزش ها، امپریالیسم آمریکا و دیگر قدرت های امپریالیستی برای حفظ و گسترش منافع خود با تمام قوا دست به کار مانور شدند و البته اقداماتی نظیر بمباران و تغییر قهری رژیم در لیبی را هم به پیش بردند.

وضعیت ناعادلانه و ناپایدار کنونی در حال از هم گسیختن است. اما سوال این است که آیا می توان از درون آن نظمی مثبت برای مردم بیرون كشید یا خیر؟ تنها راهش این است كه از گزینه های وحشتناک موجود جدا شویم و راه دیگری را بگشاییم. راهی رهایی بخش با هدف سرنگونی و از بین بردن سبب های ریشه ای دهشت هایی كه مردم با آن روبه رو هستند. سرنگونی سلطه امپریالیستی و روابط فئودالی، پدرسالارانه و دیگر روابط ستمگرانه و سنتی و ساختارهای سیاسی که همه این ها را اعمال می كند.

در این چارچوب، لازم است دو نکتة دیگر نیز مطرح کنیم: اولاً هر چه بیشتر یک نیروی قابل مشاهده در آمریکا سر بلند كند كه جنایات و «توجیهات» حاکمان «خودی» را به چالش بگیرد، شرایط بهتری برای سر بلند کردن نیروهای رهایی بخش راستین در دنیا فراهم می شود. ثانیا بسیار مهم است كه پیام رهایی بخش راستین کمونیسم را، آن گونه كه در مانیفست حزب كمونیست انقلابی آمریکا متمرکز شده است به گوش جهانیان برسانیم.

 

پی نوشت ها:

1- Three Things You Need to Know About the Background for Events in the Middle East and North Africa

https://bit.ly/2FpJmoV

 

2- Avakian, Bob (2011) Basics. 1:3. RCP Publications

 

3- نگاه کنید به:

آواکیان، باب (1395) راهی دیگر. ترجمه منیر امیری. نشر آتش

http://cpimlm.com/bztmsnc/Another-way-B0B.pdf

حزب کمونیست انقلابی آمریکا (2008) کمونیسم: آغاز یک مرحلة نوین. ترجمه از حکا (م ل م)

http://cpimlm.com/bztmsnc/komunism-aghaze-yek-marhale.pdf

اورست، لاری (1385) نفت، قدرت امپراتوری. ترجمه اقبال طالقانی. تهران. نشر دیگر

 

4- مَک-جهان (mc world) از نام کتابی به نام جهاد و مک جهان نوشته بنیامین باربِر گرفته شده است. منظور از مک- جهان، نیروهای اقتصادی و تکنولوژیک حاکم بر جهان است که به زور جهان را ادغام کرده و ملل جهان را تبدیل به شبکه ای همگون می کنند.

 

 

 

سوال این نیست که جنگ می شود یا نه. سوال این است: با جنگ چه باید کرد؟

 اطلاعیه تحلیلی حزب کمونیست ایران (م ل م) دربارة تشدید تضاد ایالات متحده آمریکا و جمهوری اسلامی

 

خامنه ای مرتجع می گوید: جنگ نمی شود! اما دروغ می گوید. این رژیم، یک پای مهم در جنگ های کثیف و گسترش یابندة خاورمیانه بوده است. مگر جنگِ سوریه که آن کشور را ویران و نیمی از جمعیتش را آواره کرده جنگ نیست؟ سکوت کر کنندة توده های مردم در ایران در مورد جنایت های جنگی سپاه پاسداران در سوریه که تحت تأثیر تبلیغات سیاسی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی و تزریق انحطاط اخلاقی به جامعه شکل گرفته، نشانة آن نیست که ایران درگیر در جنگ نیست. توده های مردم سوریه بهای سنگینی بابت جنگ ارتجاعی سوریه پرداخته اند اما توده های مردم در ایران هم بهای سنگینی بابت آن پرداخته اند زیرا جنگ های جمهوری اسلامی در کشورهای خاورمیانه این رژیم نظامی-دینی فاشیست و سرکوبگر را در داخل کشور هم، در مقابل مردم، قدرتمندتر کرد و برای جلب وفاداری مردم به این نظام و خواب کردن آن ها به کار گرفته شد. هرگز نباید این حقیقت را فراموش کرد و دقیقاً در شرایطی که تهدیدهای اقتصادی و نظامی رژیم ترامپ/پنس اوج گرفته است، باید تبلیغات ارتجاعی و ضد انسانی این رژیم را به یاد مردم آورد که: «اگر در سوریه با داعش نجنگیم باید در خیابان های تهران با آن ها بجنگیم».

حال، بعد از اوج گیری حملات رژیم ترامپ/پنس علیه جمهوری اسلامی، انواع تحلیل گران سیاسی قد و نیم قد در کانال های تلویزیونی گوناگون صف کشیده اند و در مورد این مسئله «تحلیل» می دهند که: بالاخره جنگ خواهد شد یا مذاکره، اگر جنگ بشود قد و قواره اش چه اندازه خواهد بود و هزاران ساعت بحث سرکاری و بیهودة دیگر که حتا یک روزنه به سوی این سوال باز نمی کند که: بالاخره این جنگ ها و خود رژیم هایی مثل ترامپ/پنس و جمهوری اسلامی محصول چه نظام سیاسی و اقتصادی هستند و باید با آن چه کرد؟ توده های مردمی که از هر دوی این ها (در ایران و آمریکا) متنفرند چگونه باید صحنه را مطابق منافع خود تغییر دهند؟

پادوهای روشنفکری دو قطب ارتجاع (جمهوری اسلامی) و امپریالیسم (رژیم ترامپ/پنس) چاره را قطب بندی شدن میان این دوسو می دانند. حتا برخی «چپ» ها برای جمهوری اسلامی و به اصطلاح «حقوق بین المللی» آن اشک می ریزند و برای «میهنی» که در جنگ ویران خواهد شد سینه می زنند. برخی دیگر آه کشیده و می گویند به هر حال چاره ای نیست جز در یک صف با ترامپ قرار گرفتن! دست راستی های طرفدار آمریکا برای جان بولتنِ جانی هورا می کشند که بالاخره توانسته سیاست حمله به ایران را روی میز ترامپ بگذارد. در راس طرفداران جمهوری اسلامی اندیشکدة ایرانی-آمریکایی مانند نایاک در آمریکا قرار دارد که تز جواد ظریف را فرموله کرده یا تکرار می کند که، «گروه ب (بولتن، بنیامین نتانیاهوی اسراییل، بن سلمان عربستان) جنگ طلب است و دور ترامپ را گرفته اند و او را به سمت جنگ با ایران می رانند!!». تزی که فاشیسمِ رژیم ترامپ/پنس را تطهیر و توده های مردم را خواب می کند.

با نگاه به تصویر بزرگتری که تنش ایران و آمریکا بر بستر آن جریان دارد، می توان دید که تشدید تهدیدهای اقتصادی و نظامی آمریکا علیه ایران، صرفاً برای حل «معضل ایران» که امپریالیسم آمریکا در چهل سال گذشته با آن دست به گریبان بوده است، نیست. حرکات ترامپ با هدف تقویت فاشیسم در جهان است تا بستر نرمی برای تهاجم نظامی و سیاسی و اقتصادی آمریکا در جهان فراهم شود. این تحرکات بخشی از یک نقشه وسیع تر، با ابعاد جهانی و داخلی است. هم زمان با تهدید ایران به جنگ، آمریکا تنش های تجاری (و حتا نظامی) با چین را افزایش داد. در همان هفته، بار دیگر در مراسمی (در شهر پاناما سیتی از ایالت فلوریدا) به مهاجرین آمریکای لاتینی و مکزیکی حمله کرد و آنان را تهدیدی برای امنیت جامعه آمریکا خواند و پایه های فاشیستِ ترامپ در این مراسم، حملات نژادپرستانة او را با عربده های «آن ها را به گلوله ببند» استقبال کردند.1 در همان هفته، «ویکتور اوربان» نخست وزیر مجارستان هنگام دیدار با ترامپ در کاخ سفید اعلام کرد، ترامپ پایگاه دفاع از مسیحیان در سراسر جهان است! هم زمان، در ایالات آلاباما دادگاه ایالتی طرح یک لایحة قانونی را مورد بحث قرار داد که طبق آن هر پزشکی که سقط جنین کند به 99 سال زندان محکوم می شود. نشریة انقلاب (صدای حزب کمونیست انقلابی آمریکا) می نویسد که هم زمان با تشدید تنش با ایران، رژیم ترامپ با چین و کره شمالی و ونزوئلا هم تنش هایش را حادتر کرد و به درستی خاطرنشان می کند که: «... هر یک از این تضادها به دوران قبل از رژیم ترامپ/پنس بر میگردند اما در چارچوب رویکرد فاشیستی «آمریکا بالاتر از همه» از سوی این رژیم فاشیستی، خطر جنگ های بسیار ویرانگرتر در افق پیدا شده است و هم زمان، ترامپ تمام پیمان های بین المللی را پاره می کند و مانند یک قلدر افسارگسیخته به شکلی تهاجمی برای برقرار کردن شرایط جدیدی در روابط جهانی حرکت می کند.»[2]

سال گذشته هنگامی که ترامپ به طور رسمی قرارداد برجام را پاره کرد ما نوشتیم، هرچند امپریالیسم آمریکا همواره جمهوری اسلامی را مانع و تهدیدی در حفظ ساختارهای هژمونی اش در خاورمیانه دیده است اما تقابل رژیم ترامپ/پنس با جمهوری اسلامی تفاوتی مهم با گذشته دارد. زیرا با به قدرت رسیدن رژیم ترامپ/پنس تغییرات بزرگی در اوضاع جهان به وجود آمده است و برای آن بخش از بورژوازی آمریکا که رژیم ترامپ نماینده و سخنگویش است، مسئلة عمده «پاره کردن برجام» نیست. بلکه برهم زدن کلِ روابط و نُرمهای بین المللی است که «دیپلماسی برجام» نیز در چارچوبة آن قرار میگرفت. و تأکید کردیم که این تهدیدها حتا مانند سیاست دوران جورج دبلیو بوش در سال 2002 نیست که ایران را همراه با عراق و کره شمالی را در «محور شرارت» گذاشت و حتا تهدید به حملة نظامی کرد. زیرا رژیم بوش عمدتاً در چارچوب روابط قدرت، قواعد و قوانین و نهادهای بین المللی امپریالیستی که بعد از جنگ جهانی دوم با سرکردگی خودِ آمریکا معماری و بنا شده بود حرکت می کرد اما رژیم ترامپ/پنس در حال به چالش گرفتن یک به یک آن ها است و حتی «ناتو» را که پیمان نظامی میان آمریکای شمالی و اروپا است بی فایده اعلام کرده است. (رجوع کنید به حقیقت شماره 82، مقاله، این بازگشت به پیش از برجام نیست، جنگی در راه است!)

ترامپ و دولت فاشیستی اش، بیان فشردة نظم اجتماعی سرمایه دارانه در دوران تلاطمات و بحران های جهانی هستند. در دورانی که امپریالیسم آمریکا در عرصة داخلی و بین المللی با چالش های مهمی روبه رو است. امپراتوری آمریکا در صحنة رقابت میان قدرت های جهانی، چند دهه است که روند نزولی و رو به سراشیبی را در پیش گرفته است. روندی که اجتناب ناپذیر نیست و الزاماً به سمت سقوط این امپراتوری نمی رود اما آمریکا با فشارهای جدی روبه رو است که جایگاه امپریالیسم آمریکا به عنوان «یگانه قدرت بی بدیل» جهان متزلزل کرده است و با هماورد طلبی های اقتصادی، سیاسی و نظامی از سوی دیگر قدرت های امپریالیستی یعنی اتحادیة اروپا، روسیه و به ویژه چین همراه است. این فشارها و رقابت جهانی خود ناشی از قوای محرکه درونی و عملکرد اقتصاد سرمایه داری جهانی است. پاسخ جناحی از بورژوازی آمریکا به این وضعیت، استقرار رژیم فاشیستی و ایجاد یک اجماع جدید در دولت و جامعة آمریکا برای پاسخگویی «کارآمد» به بی نظمی های بزرگ و خطرات پیش پای این امپراتوری است.

رژیم ترامپ/پنس تماماً یک رژیم فاشیستی است که باهدف حفظ هژمونی امپریالیسم آمریکا در جهان و تحکیم دولت دیکتاتوری بورژوازی در آمریکا، بر عناصری مانند قلدری و نظامی گری امپریالیستی، نژادپرستی، ناسیونالیسم، دیگر هراسی، زن ستیزی، همجنس گرا هراسی (هموفوبیا)، مهاجر ستیزی، سرکوب و خفقان پلیسی و نهایتاً جهل و خرافات مسیحی بنا شده است. این رژیم در حال برهم زدن حاکمیت «متعارف» بورژوازی در آمریکاست اما یک «وصلة ناجور» و «انحراف» از عملکرد نظام سرمایه داری نیست-- همان طور که به قدرت رسیدن یک رژیم دینمدار فاشیست در ایران نه تنها ایران را از نظام سرمایه داری جهانی و تحت سلطة امپریالیسم جدا نکرد بلکه هرچه بیشتر به طور تبعی در آن ادغام کرد. همة این ها بیانگر پتانسیل های نظام سرمایه داری جهانی در تخاصم آشتی ناپذیرش با منافع اکثریت مردم جهان است.

قدرت  گرفتن این جریان فاشیستی در آمریکا اجتناب ناپذیر نبوده است. اما می توان دید چگونه برخی عوامل تداخل کرده و ترکیب شدند و امکان تکوین و گسترش پاسخ فاشیستی به عنوان پاسخ بخشی از هیئت حاکمة آمریکا به وضعیت امپراتوری اش را فراهم کردند. مهمترین عامل این بوده است که در مقابل جنایت های آمریکا، در داخل آمریکا نه تنها انقلابی به وقوع نپیوست بلکه حتا یک تلاش جدی برای انقلاب صورت نگرفت و در سطح جهان به طور کلی، ضد انقلاب حاکم شد: از احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی پس از مرگ مائوتسه دون در سال 1976 تا وقوع یک ضد انقلاب اسلام گرا در ایران به جای یک انقلاب واقعی. علاو بر ایران در دیگر نقاط خاورمیانه هم نیروهای بنیادگرای اسلامی پرچم دار ضدیت با آمریکا شدند و بسیاری از نقاط جهان را به صحنة رویارویی دو نیروی پوسیدة امپریالیسم و اسلام گرایی تبدیل کردند.

جمهوری اسلامی دروغ می گوید که طالب جنگ نیست. بقای جمهوری اسلامی وابسته به آن است که در صحنة پرآشوب خاورمیانه یک بازیگر مهم باشد و در این راستا جبراً دست به قمارهای نظامی و سیاسی بزرگ زده و خواهد زد. حال که افق کشیده شدن جنگ به داخل مرزهای ایران نمایان شده، از رهبر و رئیس جمهور و سران سپاه تا روشنفکرانی که پادوهای این رژیم جنایتکار هستند، تلاش می کنند توده های مردم را حول پرچم «دفاع از میهن» در مقابل «تهاجم خارجی» بسیج کنند. اگر در این کار موفق شوند، توده های مردم و همة نیروهای سیاسی ضد ارتجاع و امپریالیسم، هم در مقابل جمهوری اسلامی و هم امپریالیسم آمریکا، بی دفاع خواهند شد. با تحلیلی علمی از واقعیت ها می توان دید که مقابله با رژیم ترامپ و تهدیدهای آن هم به لحاظ تاکتیکی و هم استراتژیک وابسته به آن است که یک جنبش توده ای علیه کلیت این رژیم و با موضع گیری روشن علیه امپریالیسم آمریکا و نیروهای وابسته به آن و کلیة دولت ها و جریان های مرتجع در منطقه و جهان رشد یافته و در مرکز آن یک هستة گسترش یابنده و قدرتمند تحت رهبری حزب و «مانیفست و برنامه انقلاب کمونیستی در ایران» با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین شکل بگیرد. بدون سرنگون شدن این رژیم، با این هدف (و نه با هدف استقرار یک رژیم دست نشاندة آمریکا) هیچ امکان دفاع در مقابل تهاجمات جمهوری اسلامی و رژیم فاشیستی ترامپ/پنس را نخواهیم داشت.

 

اوضاع سخت است اما فرصت های بسیار برای تغییر بنیادین جامعه و جهان در بطن آن هست!

این که اوضاع چگونه تکامل خواهد یافت و از چه پیچ و خمهایی گذر کرده و فرجامش چه خواهد بود، به عوامل گوناگونی ربط دارد -- از جمله رشد جنبشی انقلابی با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین در ایران و همچنین پیشروی مبارزه در آمریکا، برای بیرون کردن رژیم ترامپ/پنس توسط یک جنبش توده ای از پایین.جنگ های درهم و برهم ارتجاعی، از این منطقه رخت بر نخواهند بست مگر با اوج گیری جنبش های انقلابی واقعی. از هم اکنون باید تدارک دید و در صورت بروز جنگ، هرگز این جهت گیری لنینی را از کف نداد که: لازم نیست جنگ های ارتجاعی، با نتایج ارتجاعی تمام شوند. جنگ جهانی اول توسط امپریالیست ها شروع شد و در روسیه تحت رهبری لنین تبدیل به یک جنگ داخلی انقلابی شد که محصول آن انقلاب اکتبر 1917 بود. یکی از اسناد پایهای حزب ما به نام استراتژی و راه انقلاب مصوب پلنوم دهم کمیته مرکزی حزب، اردیبهشت 1396 می گوید:

... در صورت به راه افتادن جنگ های درهم و برهم مانند آنچه در لیبی و سوریه و عراق شاهد آن هستیم، در درجه اول و به صورت تعیین کننده باید توده های مردم به ویژه جوانان را در مورد ماهیت همه مرتجعین در صحنه، علیه همه جنگسالاران (اعم از جمهوری اسلامی یا آمریکا و نیروهای وابسته به آمریکا) آگاه و بسیج کنیم و بر اساس این آگاهی، تعهد و سازماندهی برای آغاز جنگ انقلابی در مقابل جنگ های ارتجاعی را به وجود آوریم. این آمادگی علیه جنگ های ارتجاعی، در وهلة اول عمدتاً از طریق کار سیاسی و تدارک سیاسی-فکری پیش میرود.... » این سند در ادامه تأکید می کند: «انقلاب باید توسط توده های آگاه و سازمان یافته و تحت رهبری حزب پیشاهنگ پیش برده شود. استراتژی جنگ انقلابی، باید با اتکا به توده ها و با پشتوانهٔ تودهای آغاز شده و به گونهای پیش برود که مرتباً خصلت تودهای آن افزایش یابد....اعتماد استراتژیک ما به پیروزی، پایههای علمی دارد. چرا که این رژیم و دولت طبقاتی حاکم و امپریالیست ها، نقطه ضعفی دارند که هرگز نمی توانند برطرف کنند؛ آن ها استثمارگر هستند. حتا وقتی توده ها به دنبال آن ها میافتند و یا خردهبورژوازی دست به سازش سیاسی و ایدئولوژیک با آن میزند و در عمل با آن همکاری می کند، در این خصلت تغییری حاصل نمی شود. آن ها در تخاصم طبقاتی ذاتی و همیشگی با اکثریت کارگران و زحمتکشان شهر و روستا و زنان و روشنفکران هستند. این ماهیت، قابل اصلاح نیست.... اعتماد استراتژیک ما مربوط به خصلت و ماهیت طبقاتی ما است. ما توده های بشریتیم! ما جامعهای را نمایندگی می کنیم که در آن تضاد اساسی عصر سرمایهداری که کلیة رنجهای امروز بشر را تولید می کند از میان میرود. به این ترتیب، نیروی انقلاب واقعی و پیشاهنگ کمونیست آن، منافع فوری و درازمدتِ اکثریت مردم این کشور و سراسر جهان را نمایندگی می کند. حتا نیروهای سیاسی که کمونیست نیستند می توانند با برنامه انقلاب کمونیستی برای استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین ایران متحد شوند. زیرا این انقلاب و استقرار سوسیالیسم، به نفعِ طبقات خردهبورژوازی نیز هست. متحدین بینالمللی جمهوری اسلامی، قدرت های ریز و درشت جهان هستند که خودشان در تخاصم طبقاتی با مردمشان قرار دارند. اما متحدین بینالمللی ما، کارگران و زحمتکشان و زنان و خلقهای تحت ستم و از همه مهمتر کمونیست های انقلابی جهان و نیروهای مترقی هستند که خواهان تغییر جهان اند.

 

اهمیت جهانی انقلاب در آمریکا

پیشبرد جنبش توده ای بیرون راندن رژیم فاشیستی ترامپ/پنس در آمریکا، با جهت گیری استراتژیکِ رفتن به ورای این هدف و انقلاب کردن در آمریکا و استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی، سیاست و عملکرد امروز رفقای حزب کمونیست انقلابی در آمریکا تحت رهبری رفیق آواکیان است. کمونیست های انقلابی و همه نیروهای مترقی در آمریکا باید خواهان شکست بورژوازی خود در هر جنگی با هر کسی باشند و هم زمان از تلاش انقلابیون کمونیست و توده های مردم در کشوری که آمریکا با آن در جنگ است، برای سرنگونی دولت آن کشور از طریق یک انقلاب کمونیستی، حمایت کنند و هنگامی که موفق به این کار شده و یک دولت سوسیالیستی در آن کشورِ سابقاً تحت سلطه برقرار شد، انقلابیون کمونیست و نیروهای مترقی و توده های مردم در آمریکا نه تنها باید خواهان شکست بورژوازی خود بوده و برای آن کار کنند بباید خواهان پیروزی ارتش طرف مقابل (ارتش دولت سوسیالیستی نوین) شده و برای آن کار کنند.

در شرایط کنونی داشتن یک جهت گیری استراتژیک کمونیستی دیگر نیز برجسته تر از هر زمان خودنمایی می کند: یک نیروی کوچک، به شرط داشتن تئوری علمی صحیح کمونیستی انقلابی (که امروز در کمونیسم نوینِ تکامل یافته توسط باب آواکیان فشرده شده است) و به کاربست آن، دست یافتن به تحلیل صحیح از واقعیت و روندهای حرکت آن و بر این مبنا طرح سیاست هایی که بتواند مبارزه امروز را به هدف نهایی و استراتژیک انقلاب پیوند زند و با انضباط و کارایی تشکیلاتی آن سیاست را تبدیل به نیروی مادی در صحنة نبرد کند، در شرایطی که بحرانِ مشروعیت حاکمیت را در برمی گیرد و میلیون ها نفر به زندگی سیاسی کشیده می شوند، می تواند به سرعت عقب ماندگی های خود را برطرف کند. در چنین بزنگاه تاریخی است که یک حزب کمونیست انقلابی، بخت و فرصت تاریخی برای پیشروی و جهش و رهبری مردم و ارتقای مقاومت و اعتراض آنان به یک جنبش انقلابی و اعتلای انقلابی را دارد.

بی تردید رفقای حزب کمونیست انقلابی آمریکا، در بطن جنبش جاری با چالش بزرگی روبه رو هستند که چگونه با گسترش افق و جهان بینی شمار عظیمی از توده های مردم آنان را جذب مبارزه و جنگ برای یک بدیل واقعی و امکان پذیر یعنی انقلاب کمونیستی و کسب قدرت سیاسی کنند. این رفقا تلاش می کنند، مقایسة «دولت آن ها و دولت ما» -- یعنی مقایسة دولت سرمایه داری امپریالیستی حاکم (که توسط کلیة جناح های حاکمیت از جمهوری خواه و دموکرات و از جمله خودِ ترامپ نمایندگی می شود) با دولت سوسیالیستی که مختصات و نهادها و کارکردهای آن در سند «قانون اساسی برای جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی» تعریف شده است-- را تبدیل به موضوع بحث شمار عظیمی از توده ها و کل جامعه کنند و نگرش توده های حاضر در صحنة مبارزه را به یک جهان و جامعة بنیاداً متفاوت جلب کرده و انرژی و شور آن ها برای مبارزه علیه ستم و استثمار و تحقیر را به مبارزه و جنگ برای ساختن چنین جهانی پیوند زنند.

اوضاع جهان، نه فقط ایران بلکه تمام بشریت را بر سر دو راهی سرنوشت سازی قرار داده است: وقوع فجایع ناشی از عملکرد نظام جهانی سرمایه داری یا نابودی این نظام از طریق انقلاب های کمونیستی و تغییر مسیر جامعه بشری به سمت آینده ای معلوم.

ما قبلاًً درباره روابط بین المللی جمهوری سوسیالیستی نوین در ایران که با سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق یک انقلاب کمونیستی استقرار خواهد، در سند «قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین ایران» و در مقالات دیگر گفته ایم:

اولویت در روابط بین‏المللی جمهوری سوسیالیستی نوین ایران، رها کردن ایران از سلطه و استثمار امپریالیستی خواهد بود و با هر گونه غارت و استیلا جویی، سلطه‏گری و بهره کشی از سوی هر کشوری که بر هر کشور و ملت دیگری تحمیل شود، مخالفت خواهد شد. هم چنین به حداکثر ممکن در مسیر پیشروی انقلاب جهانی در هر گوشة دنیا کمک خواهد شد. این جمهوری کلیة روابط بین‏المللی خود را بر اساس این اصول و اولویت‏ها پیش خواهد برد. مهم‏تر از همه، این جمهوری به مثابه منطقة پایگاهی انقلاب جهانی عمل خواهد کرد و برای آن منبع حمایت و الهام خواهد بود.... جمهوری سوسیالیستی نوین ایران، کلیة پیمان های محرمانه و مخفی جمهوری اسلامی با دولت های خارجی را فاش خواهد کرد. کلیه پیمان های سیاسی، نظامی، امنیتی، اقتصادی و فرهنگی جمهوری اسلامی با دولت های خارجی را که مغایر با قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی و منافع مردم ایران و منافع مردم هر کشوری در جهان باشد را ملغی خواهد کرد.

جمهوری سوسیالیستی نوین با نظام سیاسی و اقتصادی حاکم بر جهان یعنی سرمایه داری جهانی و دولت ها و نهادهای آن، رابطة دیپلماتیک خواهد داشت. اصل هدایت کنندة این روابط عدم تقابل با رشد و دگرگونی جمهوری سوسیالیستی نوین در مسیر کمونیسم و در عدم تقابل با پیشروی مبارزة انقلابی در سراسر جهان به سوی هدف کمونیسم است.

جمهوری سوسیالیستی نوین ایران صندلی جمهوری اسلامی در سازمان ملل متحد را از آن خود کرده و از این تریبون علیه رفتارهای مستبدانه و ضد مردمی دولت ها علیه مردمشان مانند شکنجه و اعدام و حبس مخالفین، اشاعه فقر و بیکاری و بیماری و علیه نابودی محیط زیست و علیه تجاوزگری امپریالیستی و غیره استفاده خواهد کرد و متقابلا اجازه خواهد داد که دیگر کشورها هم با همین اصول، جمهوری سوسیالیستی ما را محک بزنند.»

 

حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست)

27 اردیبهشت 1398/ 17 مه 2019

 

پی نوشت ها:

1- When is Enough, Enough? 13 may 2019

https://bit.ly/2LGxlBl

 

 

 

با کمونيسم نوين، برافرازيم پرچم انترناسيوناليسم

اطلاعيه اول ماه مه، روز جهاني کارگر حزب کمونيست ايران (م ل م)

 

هنگامي که تاريخ اول ماه مه در 1886 در شيکاگو نوشته مي شد، کارگرانِ فقر و بردگي مزدي در خيابان ها مي خواندند:

 

مي خواهيم همه چيز را واژگون کنيم

از زحمت کشيدن براي هيچ خسته  ايم

از به دست آوردن لقمهاي ناچيز

تنها براي روز بعد، بدون حتي يک ساعت براي تفکر، خسته ايم.

 

از آن زمان تاکنون نظام سرمايه داري در سراسر جهان غلبه کرده و تبديل به سرمايه داري امپرياليستي شده است. قشر کوچکي از کارگران در کشورهاي سرمايه داري امپرياليستي تبديل به اشرافيت کارگري شده اند، اما بخش عظيمي از مردم جهان به طور روزافزون به پرولتاريايي تبديل شده اند که به واقع «تنها براي روز بعد، بدون حتي يک ساعت براي تفکر» کار مي کنند. در قرن بيست و يکم کماکان شاهد کار تا سر حد مرگ در مشقت خانه هاي توليدي هستيم که گريبان صدها ميليون کارگر کارخانه و مزرعه و بخش خدمات را گرفته است. سرمايه داري با کارکرد آنارشيک و بحران زاي خود حتا زندگي قشرهاي مياني را تبديل به قماري کرده که هيچ آيندة قابل پيش بيني در آن وجود ندارد. تهاجم افسارگسيختة سرمايه داري محدود به استثمار در نقطة توليد نيست، بلکه در رابطة ديالکتيکي و درهم تنيده با روابط توليدي استثمارگرانه و تمايزات طبقاتي، کارکرد سرمايه داري گسل هاي اجتماعيِ ستمگرانه اي مانند پدرسالاري و ستمگري ملي و شکاف عظيم ميان کشورهاي تحت سلطه و کشورهاي سلطه گر امپرياليستي را توليد و بازتوليد مي کند. نابودي محيط زيست جزئي از سوخت  ساز سرمايه داري است که قدرت تخريب و کشتار آن را توده هاي مردم دائما در شکل سيلاب و توفان و گرداب و خشکسالي و بي آبي تجربه مي کنند و دانشمندان اعلام کرده اند که ابعاد تخريب به نقطه اي رسيده است که بقاي نوع انسان را به خطر انداخته است. تاريخ خونين سرمايه داري جهاني ثابت کرده است که جنگ و ويراني، بخشي لاينفک از حرکت سرمايه براي بسط و گسترش و ادامة اجتناب ناپذيرِ رقابت ميان سرمايه هاي کلان براي دست يابي به سود بيشتر و از ميدان به در کردن رقباست. دولت هاي سرمايه داري، در کشورهاي تحت سلطة امپرياليسم مانند ايران و ترکيه، هند، عراق، پاکستان، عربستان و گواتمالا و… براي تسليم و تابع کردن توده هاي مردم همواره نياز به استقرار استبداد و سرکوب سياسيِ خشونت بار و رواج جهل ديني داشته اند. اما جوامع «دموکراسي ليبرال» هم به طرق گوناگون، فضاي امنيتيِ پليسي و تفتيش عقايد و ممنوعيت تفکر را بر مردم اين کشورها تحميل کرده اند. علاوه بر اين،  جناحي از هيئت حاکمة کشورهاي سرمايه داري امپرياليستي براي مقابله با بحران هايي که زادة عملکرد خود سرمايه داري است، به فاشيسم که در نژادپرستي و مهاجر هراسي و زن ستيزي و تاريک انديشي ديني فشرده مي شود روي آورده است، به طوري که در آمريکا يک رژيم فاشيستي به قدرت رسيده و نيروهاي فاشيستي در کشورهاي اروپايي به سرعت در حال گسترش و فتح يک به يک نهادهاي قدرت دولتي هستند.   

به اين ترتيب اکثريت مردم جهان در سرنگوني نظام سرمايه داري ذينفع هستند و مي توانند و لازم است که به انقلاب کمونيستي براي سرنگوني اين نظام بپيوندند. اين انقلاب، يک جنگ طبقاتي است. اما، فقط براي پرولتاريا — يعني طبقه اي که استثمار آن مغز استخوان نظام سرمايه داري است– نمي باشد بلکه هدفش، رهايي بشريت است و طبقه پرولتاريا هم بدون رهايي تمام بشريت از نظام سرمايه داري، هرگز به رهايي نمي رسد.

در ايران گام اول در انجام انقلاب کمونيستي، سرنگوني انقلابي جمهوري اسلامي و استقرار جمهوري سوسياليستي نوين است. ما با اين انقلاب، طبقة سرمايه داري و دولت اسلامي نگهبان منافع اين طبقه را که در اشتراک و هماهنگي با مراکز سرمايه داري جهاني، ظرفيت هاي توليدي و خلاقيت هاي کارگران و ديگر قشرهاي جامعه را به اسارت کشيده است، سرنگون کرده  و يک دولت نوين که خصلت طبقاتي آن ديکتاتوري پرولتاريا است برقرار خواهيم کرد. سپس، با استفاده از اين قدرت، زيربناي اقتصادي و تمام روابط اجتماعي را تغيير داده و نظامِ اجتماعي نويني را بر اساس از ميان بردن کلية تمايزات طبقاتي، کلية روابط توليدي متکي بر استثمار، کلية روابط اجتماعي ستمگرانه و کلية افکار کهنة توجيه گر ستم و استثمار، سازمان خواهيم داد و ايران را تبديل به يک منطقة آزاد شدة سوسياليستي براي گسترش انقلاب کمونيستي در جهان خواهيم کرد. اين تنها راه خلاص شدن از شکاف طبقاتي، بيکاري و فقر، فرودستي و تحقير زنان، نابودي کودکان در معادن و کوره پزخانه ها و کارگاه هاي عرق ريزان، تحت ستم  بودن ملل غير فارس، فوق استثمار مهاجرين افغانستاني، نابودي خطرناک محيط زيست، سرکوب علم و هنر و ترويج تاريکانديشي، سرکوبِ آزادي بيان و انديشه و شکستنِ قلم روشنفکران آگاهگر و هزاران مصائب ديگر است که تحت حاکميت جمهوري اسلامي ايران، اکثريت مردم تجربه مي کنند. بي ترديد، براي انجام چنين انقلابي بايد راهي سخت و پر پيچ و خم را پيمود. گسترش جنگ هاي ارتجاعي و امپرياليستي در خاورميانه و ويران شدن چندين کشور (افغانستان، عراق، سوريه و يمن) توسط ارتش هاي امپرياليستي آمريکا و متحدين آن، امپرياليسم روسيه و ارتش هاي ارتجاعي منطقه مانند نيروهاي نظامي جمهوري اسلامي و اسراييل و عربستان و جنگ سالاران اسلامي و … نشان داده است که اين انقلاب از ميان جنگ هاي درهم و برهم ارتجاعي گذر خواهد کرد. يکي از اسناد پايهاي حزب مان به نام استراتژي و راه انقلاب رويکرد و سياست حزب در مواجهه با چنين وضعي را پيش گذاشته و تأکيد مي کند:

«... در صورت به راه افتادن جنگهاي درهم و برهم مانند آنچه در ليبي و سوريه و عراق شاهد آن هستيم، در درجه اول و به صورت تعيين کننده بايد تودههاي مردم به ويژه جوانان را در مورد ماهيت همه مرتجعين در صحنه، عليه همه جنگسالاران (اعم از جمهوري اسلامي يا آمريکا و نيروهاي وابسته به آمريکا) آگاه و بسيج کنيم و بر اساس اين آگاهي، تعهد و سازماندهي براي آغاز جنگ انقلابي در مقابل جنگهاي ارتجاعي را به وجود آوريم. اين آمادگي عليه جنگهاي ارتجاعي، در وهلة اول عمدتاً از طريق کار سياسي و تدارک سياسي-فکري پيش ميرود. … » اين سند در ادامه تأکيد مي کند: «انقلاب بايد توسط تودههاي آگاه و سازمان يافته و تحت رهبري حزب پيشاهنگ پيش برده شود. استراتژي جنگ انقلابي، بايد با اتکا به تودهها و با پشتوانهٔ تودهاي آغاز شده و به گونهاي پيش برود که مرتباً خصلت تودهاي آن افزايش يابد. …اعتماد استراتژيک ما به پيروزي، پايههاي علمي دارد. چرا که اين رژيم و دولت طبقاتيِ حاکم و امپرياليستها، نقطه ضعفي دارند که هرگز نميتوانند برطرف کنند؛ آن ها استثمارگر هستند. حتا وقتي تودهها به دنبال آن ها راه ميافتند و يا خردهبورژوازي دست به سازش سياسي و ايدئولوژيک با حاکمين ميزند و در عمل با آن ها همکاري ميکند، در اين خصلت تغييري حاصل نميشود. آن ها در تخاصم طبقاتي ذاتي و هميشگي با اکثريت کارگران و زحمتکشان شهر و روستا و زنان و روشنفکران هستنداين ماهيت، قابل اصلاح نيست. ... ما جامعهاي را نمايندگي ميکنيم که در آن تضاد اساسي عصر سرمايهداري که کلية رنجهاي امروز بشر را توليد ميکند از ميان ميرود. … حتا نيروهاي سياسي که کمونيست نيستند ميتوانند با برنامه انقلاب کمونيستي براي استقرار جمهوري سوسياليستي نوين ايران متحد شوند. زيرا اين انقلاب و استقرار سوسياليسم، به نفعِ طبقات خردهبورژوازي نيز هست. متحدين بينالمللي جمهوري اسلامي، قدرت هاي ريز و درشت جهان هستند که خودشان در تخاصم طبقاتي با مردمشان قرار دارند. اما متحدين بينالمللي ما، کارگران و زحمتکشان و زنان و خلقهاي تحت ستم و از همه مهمتر کمونيستهاي انقلابي جهان و نيروهاي مترقي هستند که خواهان تغيير جهاناند

در استراتژيِ اين انقلاب، داشتن نگرش انترناسيوناليستي براي تحليل از اوضاع و درک شرايط مادي اي که بر توسعة مبارزة انقلابي تأثير مي گذارد و همچنين اتخاذ رويکرد انترناسيوناليستي در تدارک و پيشبرد انقلاب، مولفه اي تعيين کننده است. پاية مادي انترناسيوناليسم، توسعة سرمايه داري و تبديل آن به يک نظام بين المللي سرمايه داري امپرياليستي است. هر يک از کشورها و مناطق جهان، سطوح مختلفي از اين نظام بين المللي هستند. هرچند، هر يک از اين سطوح داراي قواي محرکه و تضادهاي درونيِ خاص و  نسبتا خودمختاري مي باشند، اما، به طور تعيين کننده تحت تأثير قواي محرکة کلي اين نظام جهاني هستند. به همين علت، انترناسيوناليسم، صرفا يک اصل اخلاقي نيست و هرگونه اجتناب از پسايندهايِ عملي آن مترادف با شکست محتوم انقلاب خواهد بود. در نتيجه، انقلاب هاي کمونيستي در کشورهاي مختلف بايد به مثابه بخشي از يک فرآيند واحد انقلاب جهاني پيش برده شوند. در تدارک انقلاب در هر کشور، انترناسيوناليسم يک نقطه شروع اساسي است و بايد مولفه اي برجسته در تغيير افکار توده هاي مردم، در تأثيرگذاري بر صحنه سياسي و در تقويت حزب پيشاهنگ کمونيست باشد. هر انقلابي بايد توسط يک حزب پيشاهنگ کمونيست اما بر اساس يک تئوري جهان شمول کمونيستي رهبري شود. اين تئوري که توسط مارکس و انگلس بنيان گذاري شد و توسط لنين و مائوتسه دون در جوانب مهمي توسعه يافت و پيروزي انقلاب هاي بزرگ سوسياليستي قرن بيستم (سال 1917 در روسيه و 1949 در چين) را ممکن کرد، اکنون با يک جهش تکاملي حياتي، به کمونيسم نوين رسيده است که پيروزي هاي عظيم تر آينده را امکان پذير مي کند. به علت اين جهش تکاملي، امروز، به طور عيني و عملي، رهبري کلي فرآيند واحد انقلاب جهاني در کمونيسم نوين و رهبري تکامل دهندة اين علم يعني، باب آواکيان تجسم پيدا مي کند. هر حزب و گروهي، در هر نقطة جهان که خواهان پيوستن به راهپيمايي عظيم موج نوين انقلاب هاي کمونيستي است بايد متون اصلي اين علم و استراتژي منتج از تکاملات آن را مطالعه و بررسي کرده و آگاهانه اتخاذش کند و برنامه و راه انقلاب، در هر کشور را مشخص کرده و در عمل به سوي پيروزي رهبري اش کند. اسناد پايه اي حزب ما،  مانيفست و برنامه انقلاب کمونيستي در ايران (مصوب بهمن 1396)؛ استراتژي و راه انقلاب در ايران؛ قانون اساسيِ جمهوري سوسياليستي نوين ايران (پيشنويس پيشنهادي) سنگ بنا و قطب راهنماي رهبري اين فرآيند در ايران هستند.

اما حزب ما صرفا به پيشبرد انقلاب در ايران اکتفا نمي کند و نمي تواند بکند. در واقع، ترويج و گسترش کمونيسم نوين و کمک به شکل گيري گروه ها و احزاب متکي بر کمونيسم نوين، در هر آن جا که بتوانيم، بخشي از پيشبرد استراتژي انقلاب کمونيستي در ايران است.

به تاريخ زايش اول ماه مه بر گرديم، در 19 مارس 1886، يکي از کارگران شيکاگو در مصاحبه با نشرية کارگر که در آمريکا به زبان آلماني منتشر مي شد، گفت: «اگر ما هر چه زودتر خود را براي انقلابي خونين آماده نکنيم، ميراثي جز فقر و بردگي براي فرزندانمان بر جاي نخواهيم گذاشت. بنابراين خود را براي انجام انقلاب مجهز کنيد.». فراخواني که امروزه کماکان موضوعيت دارد و به طور عاجل پاسخ مي طلبد.

آن ها درست يک شب قبل از واقعه اول ماه مه، در روزنامه شان نوشتند: «با جسارت به پيش. نبرد آغازشده است…. سازش موقوف!» و سوم ماه مه پس از سرکوب خونين مبارزاتشان نوشتند: «مالکيت خصوصي با خشونت آبياري مي شود. اين يک واقعيت تاريخي است…. اشکهايتان را پاک کنيد اي ستمکشان و بردگان! بپاخيزيد و کل قدرت نظام چپاول را سرنگون کنيد!».

 

سرنگون باد جمهوري اسلامي ايران و نظام سرمايه داري امپرياليستي،

پيش به سوي استقرار جمهوري سوسياليستي نوين ايران در خدمت به کمونيسم جهاني،

زنده باد انقلاب کمونيستي،

حزب کمونيست ايران (مارکسيست-لنينيست-مائوئيست)

اول ماه مه 2019/ 11 ارديبهشت 1398

 

 

 

شوراها و انقلاب اکتبر، یا چرا حق با لنین بود؟

بخش اول: از فوریه تا اکتبر

صلاح قاضی زاده

 

مبارزات کارگران هفت تپه و فولاد اهواز و طرح شعار «اداره شورایی» طی یک سال اخیر بار دیگر بحث تشکل های توده ای (به طور مشخص شوراهای مردمی)، چیستی و خصلت آن و رابطه اش با حزب کمونیست را در دستور مباحث جنبش چپ و کمونیستی ایران قرار داده است. انقلاب اکتبر 1917 روسیه و تجربة «شوراهای کارگران، دهقانان و سربازان» در این انقلاب، یکی از نمونه های تاریخی مهم تجربة شوراها و نسبت آن با حزب کمونیست است که مورد مطالعه قرار گرفته و از فردای پیروزی انقلاب اکتبر تا همین امروز بر سر آن بحث و مناقشه و جدل جریان دارد. اهمیت مسئلة شوراها و رابطه آن با حزب فقط در تعریف ماهیت و چگونگی اعمال حاکمیت پرولتری نیست، بلکه به درک از چیستی سوسیالیسم و تعریف از آن هم ارتباط دارد. از این رو در این نوشته سعی شده است بار دیگر به تجربه شوراها در انقلاب اکتبر روسیه پرداخته شود.

نقطه شروع ما بررسی دو ادعا از سوی طیف طرفداران ایدة اداره شورایی (چپ شورایی) در مورد انقلاب اکتبر و رابطه آن با شوراهای مردمی است. دو ادعایی که اساسا بر تحریف وقایع انقلاب اکتبر و دولت شوروی، نقش شوراها در آن و رابطه حزب بلشویک و شوراها بنا شده اند. مجموعه مباحث و ادعاهای این طیف در این مورد را به این شکل می توان صورتبندی کرد:

1- انقلاب اکتبر اساسا با نقش مرکزی و محوری شوراهای مستقل و خودانگیختة مردمی تحقق پیدا کرد و به پیروزی رسید. لنین و بلشویک ها بر امواج این انقلاب سوار شدند و سر سفرة آماده نشستند.

2- بلشویک ها ماهیت رهایی بخش و شورایی و مردمی انقلاب را به چارچوب تنگ حزب-دولت و حتی نوعی سرمایه داری جدید کشاندند. حال آنکه ایده اداره شورایی که در شوراهای کارگران و دهقانان و سربازان، جنبش کمیته های کارخانه، اپوزسیون کارگری، کمیته های محلات، ملوانان کرونشتات و دیگر شوراها و تشکل های مردمی و «غیر حزبی» تبلور پیدا می کرد، راه حل صحیح  تر، مردمی تر و سوسیالیستی برای تضادهای پیش پای انقلاب داشت.

در قسمت اول این نوشته به ادعای نخست و در قسمت دوم به ادعای دوم خواهیم پرداخت. همچنین در قسمت دوم یک نگاه انتقادی به محدودیت های درک لنین و حزب بلشویک از قدرت پرولتری و عملکرد بلشویک ها در سال های ابتدایی استقرار دیکتاتوری پرولتاریا (1917-1923) از منظر سنتز نوین کمونیسم خواهیم داشت.

در مقابل دو ادعای فوق، فرضیه های این تحقیق که با اتکا به اسناد تاریخی و مباحث آن سال ها می کوشیم اثباتشان کنیم عبارتند از:

1- در مورد شوراها لنین هیچگاه دچار فرمالیسم و تقدیس دگماتیستی شورا نشد و همواره به تزهای اساسی اش در مورد آگاهی کمونیستی که در کتاب چه باید کرد؟1 در 1902 نوشته بود وفادار ماند. عملکرد لنین در فاصله فوریه 1917 تا لحظه مرگش در 1924 در کادر تزهای اصلی این کتاب به اضافه تلفیق ماهرانة آن با شور و ابتکار عمل توده ها قابل فهم و تحلیل است.

2- بدون وجود رهبری لنین و حزب بلشویک انقلاب پیروز نمی شد، تداوم نمی یافت و دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم در شوروی مستقر نمی شد. رهبران اپوزسیون ضد لنین از فوریه 1917 تا 1924 و شوراها و تشکل های خودجوش توده ای در مواجهه با تضادها و بحران های پیش پای انقلاب، مواضع نادرستی داشتند که به شکست انقلاب و تقدیم قدرت به بورژوازی منجر می شد. آن ها در رویارویی با تضادها و پیچهای تند انقلاب، در سمت راست لنین و بلشویک ها ایستاده بودند نه در جایگاه موضع صحیح و رادیکال.

3- درک اولیه لنین از ماهیت دولت دیکتاتوری پرولتاریا، جامعه سوسیالیستی و تضادهای آن، که به طور مشخص در بخشی از تزهای کتاب دولت انقلاب فشرده شد، دارای محدودیت های تاریخی شناخت بود که به ویژه در مورد درک از نقش و کارکرد قانون اساسی در جامعة سوسیالیستی تبارز پیدا می کرد. این محدودیت ها در عملکرد حزب بلشویک در حل تضادهای بغرنج سال های 1918-1923 انعکاس پیدا کرد و تأثیر گذاشت.

پایه های تئوریک این تحقیق، مباحث باب آواکیان در سنتز نوین کمونیسم هستند.2 به ویژه بحث های پیرامون مسئلة دولت، دیکتاتوری پرولتاریا، ماهیت سوسیالیسم، اهمیت و کارکرد قانون اساسی در جامعه سوسیالیستی، رهبری حزب کمونیست و نسبت آن با جامعه و توده ها، جبهه متحد تحت رهبری پرولتاریا، هستة مستحکم با الاستیسته بالا بر مبنای هستة مستحکم و جمعبندی از تجربة موج اول انقلاب های کمونیستی (1848-1976) که این مورد آخر بیشتر در تحقیقات تاریخی ریموند لوتا3 فشرده شده است. علاوه بر آثار آواکیان و لوتا، نوشته ها و سخنرانی های متعدد لنین (به ویژه از فوریه 1917 تا 1924)، اسناد و قطعنامه های حزب کارگر سوسیال دموکرات روسیه و حزب بلشویک در این دوران4، آثار اپوزسیون ضد لنین در شوروی در فاصله سال های 1917 تا 1924، منابع اصلی تاریخی مانند کتاب های جان رید5 و تروتسکی6 و پژوهش های تاریخی و تئوریک موافق و مخالف لنین و انقلاب اکتبر همچون تاریخ رسمی حزب کمونیست اتحاد شوروی7 (1938)، اثر سه جلدی ای.اچ.کار8، پژوهش دو جلدی اورلاندو فایجس9، کتاب مارک فرّو10 دبیر مجلة تاریخی آنال (Annales)، تحقیقات بتلهایم11 و کتاب ها و مقالات متعدد طیف چپ شورایی12 منابع و مأخذ این تحقیق هستند. جهت ارائة فاکت تاریخی برای ادعاهای این نوشته بیشتر کوشیده شده از منابع منتقدین و مخالفین لنین و بلشویک ها استفاده شود.

 

پرچمِ چه باید کرد؟

چه باید کرد؟ اثر تاریخی و تاریخ ساز لنین در سال 1902 و در جریان پلمیک با انحراف اکونومیستی و منشویکی درون جنبش روسیه نوشته شد، اما تزها و تکاملات آن اهمیتی جهان شمول داشت و به نوعی سرنوشت انقلاب 1917 روسیه را تعیین کرد. لنین در این کتاب مسئلة آگاهی پرولتاریا را تشریح کرد و نشان داد که آگاهی طبقاتی پرولتاریا یا همان آگاهی کمونیستی چگونه و در چه فرایندی به وجود می آید. چه باید کرد، سنتز مسئلة آگاهی کمونیستی در مقابل آگاهی خودانگیخته است و الگوی ساختن حزب کمونیست بر مبنای آگاهی علمی. این کتاب مباحث مختلف تشکیلاتی و روش های تبلیغ، ترویج و سازماندهی را هم در بر می گیرد اما مهمترین تزهای آن از زاویة بحث آگاهی کمونیستی را می توان چنین صورتبندی کرد:

الف) بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی ممکن نیست و نقش انقلابی پیشگام را فقط حزبی که تئوری های علمی رهنمونش باشند، می تواند ایفا کند. (ص 30 و 31)

ب) آگاهی خودبه خودی پرولتاریا محدود به چارچوب های تنگ وضع موجود است و گرایش خودبه خودی در مبارزات و تفکرات آن ها، رفتن زیر بال و پر بورژوازی است. (ص 37، 38، 49، 50، 55، 99، 105)

ج) آگاهی کمونیستی بیرون از روابط و مبارزات صنفی (تردیونیونی) و خودبه خودی توده ها و توسط رهبران و افراد مسلط به علم کمونیسم (فرق ندارد غیر کارگر باشند یا کارگر بلکه باید مسلط به این علم و به این معنی «روشنفکر » شده باشند) به درون مبارزات آن ها برده شوند. کمونیست ها باید «تریبون مردم» باشند نه منشی ها و دنباله روان مبارزات خودبه خودی کارگران و تمایلات لحظه ای توده ها. کمونیست ها باید مبارزات توده ها را به سمت اهداف استراتژیک خود هدایت کنند. (ص 99، 101، 103)

نکته قابل تأکید این است که لنین چه در این کتاب و چه در تمام دوران حیات سیاسی اش دچار چیزی که باب آواکیان آن را «اپیستمولوژی پوپولیستی» نامیده، نمی شود. به این معنی که جستجوی حقیقت را خارج از عرصة علم و روش شناسی علمی یا چیزی به عنوان نتیجة «خرد جمعی» یا محصول مبارزات خودانگیختة توده ها در نظر بگیرد. او با تکرار جملات انگلس در مقدمه سال 1874 بر کتاب جنگ های دهقانی در آلمان13 می گوید:

بدون وجود فهم تئوریک در کارگران، سوسیالیسم علمی هرگز نمی توانست به درجه ای که ما اکنون ناظر آنیم در جسم و جان آن ها رسوخ کند... سوسیالیسم از زمانی که علم شد، نیازمند این است که مانند یک علم با آن رفتار کنند. یعنی آن را بیاموزند. آگاهی که به این شکل به دست آمده را... باید با تلاش روزافزون میان توده های کارگر رواج داد و اتحاد صفوف سازمان حزب و سازمان اتحادیه های صنفی را بیش از پیش مستحکم ساخت...»

بنابراین تأکید بر آگاهی و تحلیل علمی در برابر خود انگیختگی و مبارزه برای تغییر فکر توده ها در مقابل کرنش در مقابل خودرویی ها و دنباله روی از تمایلات شان، جوهر چه باید کرد و اصل اساسی نظریة انقلاب لنین و استراتژی انقلابی وی بود. لنین بر سر این اصل هیچگاه کوتاه نیامد و پانزده سال مبارزه فکری با گرایشات خرده بورژوایی انحرافی در جنبش روسیه (گرایشات مختلف نارودنیکی، نظرات پلخانوف، منشویسمِ تروتسکی و مارتوف و غیره) و انترناسیونال دوم (رفرمیستهای برنشتینی و بعدها کائوتسکی، نظرات رزا لوکزامبورگ و غیره) حول این خط پیش رفت. او حتی پیشبینی کرد که آینده جنبش کمونیستی و انقلاب روسیه برای سالیان دراز به تحکیم یکی از این دو خط (آگاهی در برابر خودانگیختگی، لنینیسم در مقابل منشویم) بستگی پیدا خواهد کرد (ص 30) و چنین هم شد. بدون حزبی که لنین ساخت و به ویژه بدون رهبری حیاتی و قاطع شخص او در فاصله فوریه تا اکتبر 1917، از انقلاب روسیه نه تجربة درخشان، پر فراز و نشیب و مملو از دستاورد و درس های اتحاد شوروی سوسیالیستی (1917-1956) بلکه خاطرة کوتاه و ناکامی از مقاومت و امید توده ها باقی می ماند.

تأکید چه باید کرد و لنین به اهمیت آگاهی و شناخت علمی، به معنای نادیده گرفتن و انکار نقش و اهمیت مبارزات خودبه خودی توده ها یا ابتکار عملها و توانایی های آن ها در مبارزه یا انکار نقش شوراها در جریان پیروزی انقلاب اکتبر نیست. لنین هرگز منکر نقش شوراها نشد یا چنان که در بخش دوم این مقاله خواهیم دید، معتقد به جانشینی حزب به جای شوراها نبود. بلشویك ها شوراها را ابزاری برای متشكل كردن توده ها جهت سرنگون ساختن نظم كهنه، درهم كوبیدن دستگاه دولتی كهنه و اعمال دیكتاتوری پرولتاریا می دانستند. اما به درستی معتقد بودند که اِعمال خط صحیح و دیکتاتوری پرولتاریا صرفاً از طریق شوراها و بدون رهبری مداوم و نهادینة حزب در شوراها و دیگر نهادها و تشکل های توده ای امکان پذیر نیست.

 

آغاز پدیدة شوراها

نخستین مواجهة لنین و جنبش کمونیستی روسیه با پدیدة نو ظهور شوراها در جریان انقلاب شکست خوردة سال 1905 اتفاق افتاد. «شورای نمایندگان کارگران پترزبورگ» در 14 اکتبر 1905 تشکیل شد و کار آن به مدت پنجاه روز ادامه داشت. این شورا در اوج فعالیتش 550 عضو داشت که دویست و پنجاه هزار کارگر را نمایندگی می کردند. ( ای اچ کار ج 1 ص 71) لنین کوشید این پدیدة جدید را شناسایی و تحلیل کند و در اولین جمعبندی اش نوشت که این شوراها نه یک پارلمان کارگری و نه یک ارگان خودگردان، بلکه ارگان های نبرد هستند برای رسیدن به اهداف معین. (سوسیالیسم و آنارشیسم14 ج 10 ص 72) اما در قدم دوم گفت: «یک ارگان مردمی که به طور موقت وظایف یک دولت اضمحلال یافته را بر عهده می گیرد و دولت موقت انقلابی نامیده می شود. چرا که اتوریتة شوراها با گردهمایی مجلس مؤسسانی که همه مردم را نمایندگی می کند، ملغی می شود. (اتوکراسی رو به مرگ و ارگان های نوین قدرت توده ای.15 ج 10 ص 67)

در مورد موضع لنین در قبال شوراها در 1905 و پس از آن، برخی با هدف ایجاد پیوند میان نظرات لنین با تروتسکی و خودبه خودی گرایی ادعا می کنند که لنین پس از نقش آفرینی شوراهای کارگران در این انقلاب، به تجدید نظر در دیدگاه های خود در چه باید کرد و نسبت جنبش خودانگیخته و حزب پرداخت و حتی از آن به عنوان «شورش لنین علیه لنینیسم» یاد می کنند.16 اما نوشته های لنین در این سال ها نشان می دهد که او همواره به نقش ویژه و بی بدیل حزب در بردن آگاهی به درون مبارزات کارگران و در امر سازماندهی تأکید داشت. اگرچه خواهان بازسازی صفوف حزب از طریق حضور نیروهای جدید بود. ادعای ما این نیست که لنین در تمام طول سال های 1902 تا 1924 نظراتش در مورد رابطه حزب و کارگران و مبارزات توده ها را تغییر نداد و همواره به یک شکل آن را صورتبندی می کرد، اما او تا پایان به دو محور اساسی چه باید کرد یعنی بردن آگاهی کمونیستی بیرون از مبارزات خودبه خودی مردم و مبارزه با گرایشات خودبه خودی توده ها برای رفتن زیر بال و پر بورژوازی، وفادار ماند. در مورد شوراهای سال 1905 به ویژه آنکه لنین از نفوذ منشویک ها (از جمله تروتسکی) در این شوراها آگاه بود و می دانست شوراها در اختلافات میان بلشویک ها و منشویک ها اساسا با منشویک ها سمتگیری کرده بودند.

منشویک ها غرق در تقدیس خودانگیختگی شوراها، آن ها را جایگزین حزب کردند و مارتوف نوشت: «میدان نبردی که در آن کادرهای یک حزب بزرگ متشکل می شوند». این دیدگاه ها با نقدهای بی رحمانة لنین در مقالاتی مثل شرمساری خشمگین17 و قهرمانان روشنفکر علیه تسلط روشنفکران18 روبه رو شد. لنین ضمن به رسمیت شناختن پتانسیل مبارزاتی موجود در شوراها و ابتکارات توده ها، کماکان بر مسئلة رهبری خط کمونیستی و مبارزه برای تغییر فکر توده ها و مبارزه با گرایشات توده ها به ایدئولوژی، جهانبینی و تفکرات بورژوایی تأکید می کرد. او در طرح پیشنهادی برای کنگره وحدت در سال 1906 نوشت: «کلیة اعضای حزب موظفند در اتحادیه های کارگری وارد شوند، در کلیة فعالیت های آن ها به طور مؤثر شرکت کنند و پیوسته به همبستگی طبقاتی و آگاهی طبقاتی اعضای اتحادیه ها بپردازند تا از طریق این مبارزه و تبلیغ، اتحادیه های کارگری را به طور ارگانیک باز حزب پیوند دهند» (قطعنامه ها ج 1 ص 112) و در جای دیگری در همان سال 1905 در مقابل منشویک هایی که به لنین و بلشویک ها اتهام ضدیت با شورا زده بودند می نویسد:

رفقای کارگر، از دشمنانتان که از تشکیل یک سازمان کارگران غیرحزبی هواداری می کنند... یاد بگیرید! مانیفست کمونیست مارکس و انگلس را به یاد بیاورید که از تبدیل شدن پرولتاریا به یک طبقه در همراهی با رشد نه فقط اتحاد آن، بلکه همچنین آگاهی سیاسی اش صحبت می کند. نمونة کشورهایی همچون انگلیس... علیرغم این که پرولتاریا نامتحد باقی مانده، نمایندگان انتخاب شدهاش توسط بورژوازی خریداری شدهاند، آگاهی طبقاتی اش توسط ایدئولوگ های سرمایه فاسد شده است... به همة این ها فکر کنید رفقای کارگر، و به این نتیجه خواهید رسید که تنها پرولتاریای سوسیال دموکرات، پرولتاریای آگاه از وظایف طبقاتی اش است. غیرحزبی گری را به دور اندازید! غیرحزبی بودن همیشه و همه جا سلاح و شعار بورژوازی بوده است... تحت هیچ شرایطی و هیچگاه نباید فراموش کنیم یا به دیگران اجازه بدهیم فراموش کنند که خصومت نسبت به سوسیال دموکراسی  (کمونیست ها) در صفوف پرولتاریا اثر دیدگاه های بورژوایی در بین پرولتاریا است. (از دشمن بیاموزیم19 ج 10 ص 61-62)

آیا سطور بالا چیزی جز وفاداری به تزهای اساسی چه باید کرد؟ چه در مورد تفاوت آگاهی کمونیستی با خودانگیختگی، چه در مورد جلوگیری از رفتن توده ها زیر بال و پر بورژوازی و چه در مورد اتحاد است؟ لنین همین خط را در سال 1912 در مسائل اساسی کارزار انتخاباتی20 تکرار می کند: «کسی که طبقه را به عرصه و شکلی محدود می کند که توسط لیبرال ها مشخص و مجاز شده است، وظایف طبقه را نمی فهمد. فقط کسی وظیفة طبقه را تشخیص می دهد که بخواهد توجه و آگاهی و فعالیت عملی اش را به تجدید ساختار این بستر و شکل فعالیت طبقه در جهتی فراتر از محدودیت های مجاز شناخته شده از طرف لیبرال ها، گسترش بدهد...» (ص 422) و این یعنی تلاش برای برکشیدن فعالیت و آگاهی کارگران به بستر و چارچوبی فراتر از محدودیت های وضع موجود که توسط بورژوازی اعمال شده است.

حزب لنین پس از 1905 و در تمامی سال های افزایش سرکوب تزاریسم اگر چه زیر فشار پلیس بود اما بر اساس خط و مشی ترسیم شده در چه باید کرد، هیچگاه متوقف نشد و در موقعیتی بهتر از حزب بی در و پیکر و ولنگار منشویک ها بود. (کار ج 1 ص 95) لنین با حفظ خطوط عمدة چه باید کرد به طوفان سال های 1917 پا نهاد.

 

 نجات شوراها از دست شوراها

انقلاب فوریه 1917 روسیه و سرنگونی تزار یکبار دیگر به شوراها فرصت به صحنه آمدن را داد. اما برای فهم جایگاه و نقش تاریخی شوراها در این انقلاب به قول باب آواکیان باید تا اندازة زیادی «اسرار زدایی» یا اسطوره زدایی کنیم. چون چنان که دیگران هم گفته اند (ن.ک کاساکف ص 3) انبوهی از نتیجه گیری های بی پشتوانه و دلبخواهی و تصویرهای تاریخی یک جانبه و نادرست، سیمای اسطوره ای از شوراها به عنوان نهادهای مطلقاً خودجوش، رادیکال و تا به آخر انقلابی ساخته اند. اسطوره ای که بیشتر نتیجة دست چین کردن گوشه ای از عملکرد و مواضع این نهادها و نادیده گرفتن کلیت بستر و روندی است که مبارزه طبقاتی در آن انقلاب طی کرده است. آواکیان در مورد خودجوش بودن شوراها در انقلاب روسیه می گوید:

اگرچه شوراها به معنایی واقعی و به شکل برجسته ای ساخت دست توده ها بودند، اما ساخته ای صرفاً «خودجوش» و «صرفاً» توده ای نبودند. شوراها محصول مبارزه طبقاتی بودند و توده ها در این مبارزه تحت تأثیر نیروهای سیاسی متفاوت از جمله بلشویك ها و منشویك ها و سایرین قرار داشتند و درون شوراها از همان آغاز كارشان، مبارزه ای سخت و مداوم میان نمایندگان گرایشات مختلف كه نهایتاً نماینده منافع طبقاتی متفاوت بودند، در جریان بود. (دموکراسی بیش از هر زمان می توان و باید بهتر از آن را به دست آورد)

این مسئله به ویژه در مورد شوراهای انقلاب فوریه 1917 در مقایسه با شوراهای سال 1905 صادق است. چرا که برخلاف سال 1905 که این نهادها عمدتا خودجوش (اگرچه متأثر از تمامیت مبارزه طبقاتی از جمله نقش احزاب سیاسی) تشکیل شدند و عمدتا نهادهای کارگری بودند، در فوریه 1917 عناصر احزاب سیاسی در تأسیس آن ها پیشقدم بودند، گرایشات و مبارزات سیاسی میان احزاب و جریانات فکری روسیه در رهبری و بدنة این شوراها عمیقاً تأثیر گذاشته و منعکس بود و شوراهای کارگری دیگر اکثریت را نداشته و بیشتر به شکل ائتلافی از کارگران، سربازان و دهقانان تشکیل شدند. لنین در همان سال های پس از 1905 تشخیص داد که شوراها به عنوان «نطفه های یک دولت موقت انقلابی» ظرفی برای اتحاد توده های خلق شامل کارگران، دهقانان فقیر و میانه حال و خرده بورژوازی انقلابی تحت رهبری کمونیست ها هستند. بر خلاف سال 1905 که شوراها بیشتر حول خواسته ها و اهداف اقتصادی و صنفی تشکیل شده بودند، در فوریه 1917 وظایف سیاسی از جمله ادامه اعتصاب ها و توزیع مایحتاج زندگی بین مردم هم بر عهدة شوراها قرار گرفت. (تروتسکی ج 3 ص 74) رهبری شوراها مثل سال 1905 در دست رفرمیستهای منشویک و سوسیالیست های انقلابی (از این به بعد اِس.آر) بود. به نحوی که از 57 عضو دفتر اجرایی شوراها که منتخبین آرای 13 میلیون کارگر و دهقان بودند، سهم توده های کارگران و سربازان (دهقانان به جنگ فراخوانده شده و یونیفورم پوش) 13 نفر و باقی از رهبران و کادرهای احزاب سیاسی بودند. (فرّو ص 61 و 62) لنین که می دانست مسئلة اساسی هر انقلابی، مسئله قدرت سیاسی و دولت است، به محض بازگشت از مهاجرت اجباری از سوئیس، دست به کار تحلیل اوضاع و رهبری حزبش با هدف کسب قدرت سیاسی از طریق یک قیام مسلحانه شد. منتهی او برای رسیدن به این هدف استراتژیک، نیاز به زمان داشت تا رهبری توده های متشکل شده در شوراها را در جریان مبارزه با دولت موقت بورژوایی و از طریق افشای خیانت ها و اشتباهات اساسی رهبران شوراها (منشویک ها و اس.آرهای راست) و همچنین مبارزه با توهمات خرده بورژوایی خودِ توده ها، به دست آورد.

اولین تشخیص لنین پس از بازگشت از تبعید این بود که با سرنگونی تزاریسم، دو قدرت سیاسی و دو دولت در روسیه حاکمند: یکی دیکتاتوری بورژوازی که لووُف، کرنسکی و شُرکای شان آن را نمایندگی می کردند و یکی دیکتاتوری بالقوة پرولتاریا که در هیئت شوراهای کارگران، دهقانان و سربازان تجلی پیدا کرده بود. لنین در این مقطع یعنی از 27 فوریه تا 4 جولای، طرفدار شعار «همه قدرت به شوراها» بود. چرا که خواهان جلوگیری از انتقال کامل قدرت به بورژوازی بود و می دانست دیر یا زود یکی از این دو دولت باید دیگری را خورده و حاکمیتش را بر تمام جامعه اعمال کند. او مرحلة اول انقلاب روسیه یعنی انقلاب بورژوایی را با به قدرت رسیدن دولت موقت تمام شده می دانست و جامعه و جنبش را در دورة انتقال به مرحلة دوم یعنی انقلاب سوسیالیستی و کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا می دید. (نامه هایی از دور21 ص 13 تا 15 و وظایف پرولتاریا در انقلاب کنونی22) لنین امیدوار بود روند وقایع و نقش آفرینی حزب بلشویک در افشای ماهیت دولت موقت بورژوازی در میان توده ها، باد مساعد انقلاب را در بادبان های او و حزبش بیاندازد. او در نظراتش در ماه آوریل نوشت:

در بیشتر شوراهای نمایندگان کارگران، حزب ما در اقلیت است. اقلیتی کوچک در برابر بلوکی از همة عناصر خرده بورژوای فرصت طلب... که تسلیم نفوذ بورژوازی شده اند و این نفوذ را در میان پرولتاریا گسترش می دهند. باید به توده ها نشان داد که شوراهای نمایندگان کارگران تنها شکل ممکن حکومت انقلابی هستند و از این رو وظیفة ما تا آنجا که این حکومت تسلیم نفوذ بورژوازی می شود عبارت است از کار توضیحی صبورانه، سیستماتیک و پیگیرانه در مورد اشتباهات آن ها. کار توضیحی ای که به ویژه با نیازهای عملی توده ها انطباق داشته باشد. تا زمانی که ما در اقلیت هستیم کار انتقاد و افشای خطاها و در همان حال تبلیغ ضرورت انتقال تمام قدرت دولتی به شوراهای نمایندگان کارگران را انجام می دهیم تا مردم با تجربة خود به اشتباهاتشان پی ببرند. (وظایف پرولتاریا در انقلاب کنونی)

برخلاف تمام افسانه های طرفداران ایدة اداره شورایی که گویی شوراها خط درست و داهیانه در تحلیل اوضاع و روندها و حل تضادها داشتند، واقعیت این بود که شوراها پس از این دورة فطرت و حاکمیت قدرت دوگانه، دست به کار واگذار کردن قدرت به بورژوازی و خواندن فاتحة انقلاب نیمه تمام فوریه بودند. حتی تاریخ پژوهان ضد بلشویک هم اعتراف می کنند شوراها در این مقطع تحت نفوذ ایدئولوژی های بورژوایی از جمله رقابت با یکدیگر بر سر چگونگی تسلیم شدن به دولت دیکتاتوری بورژوازی بودند. (جونز ص 8 و فرّو 54) از این رو لنین دوباره بر مشی اساسی تبلیغ و ترویج و سازماندهی و مبارزه با توهمات و تفکرات غلط توده ها تأکید کرد:

شورا... از طریق سازش مستقیم با دولت بورژوایی... مواضع خود را به بورژوازی تسلیم کرده و به این تسلیم ادامه می دهد... بگذارید یک حزب کمونیست پرولتری ایجاد کنیم. عناصر اصلی آن پیش از این توسط بهترین پیروان بلشویسم ساخته شده اند. بگذارید صفوف خود را برای کار طبقاتی پرولتاریا متحد کنیم و شمار بزرگتر و بزرگتری از میان پرولتاریا، از میان فقیرترین دهقانان به صفوف ما خواهند پیوست. زیرا تجربة کنونی روز به روز توهمات خرده بورژوایی... را متلاشی خواهد کرد... قدرت مطلق [بورژوازی] نه با اَعمال ماجراجویانه بلکه با روشن کردن افکار پرولتاریا و با رها ساختن آنان از تأثیرات بورژوازی ممکن می گردد. (قدرت دو گانه23)

در ادامه مسیر نزولی شوراها شدت گرفت، آن هم در شرایطی که روند وقایع به ویژه بحران جنگ، هر روز بیشتر دولت موقت را به زوال می برد. لنین نوشت: «ما همیشه می دانستیم و مکرراً نشان داده ایم که بورژوازی نه فقط به وسیلة زور، بلکه همچنین به اتکای فقدان آگاهی و سازماندهی طبقاتی، نیروی عادات و بی حقوقی توده ها خودش را در قدرت نگه می دارد». بخش قابل توجهی از رهبران شوراها به سمت دفاع از جنگ و تأیید نیات بورژوازی برای ادامة جنگ امپریالیستی رفتند و لنین باز با همان خط و مشی پایه ای میراث چه باید کرد و با همان شکیبایی که گفته بود در مبارزه با اشتباهات توده ها و شوراها باید عمل کرد، نوشت:

توده ها اینک به دیوانگی دفاع گرایی انقلابی تسلیم شده اند. آیا برای انترناسیونالیست ها برازنده تر نیست که در این لحظه نشان بدهند می توانند به جای این که بخواهند با توده ها بمانند و به این مستی توده ای تسلیم شوند، در مقابل این بیماری همه گیر مقاومت کنند؟... آیا در حال حاضر نکتة اصلی کار مروجین این نیست که خط و مشی پرولتاریایی را از جنون توده ای دفاع گرایانه و خرده بورژوایی خلاص کنند؟» (نامه هایی درباره تاکتیک ها)

و همین جا است که لنین ایدة ایجاد انشعاب در شوراها را پیش کشیده و اعلام می کند شعار «همه قدرت به شوراها» دیگر موضوعیت ندارد و «دونکیشوتیسم و مضحکه ای بیش نیست» و از «خیانت شوراهای کنونی» به انقلاب حرف زد. شوراها از دست رفته بودند و بلشویک ها باید آن ها را از جنون خرده بورژوایی و تسلیم شدن به بورژوازی نجات می دادند. این مسئله به معنای انکار اهمیت شوراها به عنوان نهادهای اعمال دیکتاتوری پرولتاریا در نظر لنین نبود و در همان مقالة معروف دربارة شعارها24 در ماه ژوئیه گفت که پس از سرنگونی دولت موقت از طریق یک قیام مسلحانه: «پیدایش شوراها در این انقلاب جدید ممکن و لازم است، منتهی نه شوراهای کنونی یعنی ارگان های سازش با بورژوازی بلکه ارگان های مبارزه انقلابی علیه بورژوازی». (ص 481) لنین و حزبش در ادامه با سازماندهی قیام مسلحانه و رهبری انقلاب اکتبر چنین کردند. به قول رفیق م.پرتو از شارحین سنتز نوین کمونیسم، «لنین شوراها را از دست "شوراها" یعنی از خود رویی شان و از بازیچة بورژوازی شدن نجات داد». (کند و کاو در سنتز نوین25 ص 77)

لنین و بلشویک ها به منظور ایجاد این انشعاب، تمرکزشان را متوجه «کمیته های کارخانه» کردند. نهادهای توده ای دیگری که در دورة جنگ امپریالیستی و پس از فرار کارخانه داران یا ناتوانی شان در تهیه مواد خام و غیره، کنترل تولید و اداره کارخانه ها را در مراکز صنعتی به ویژه پتروگراد و مسکو در دست گرفته بودند. تا ماه سپتامبر رفته رفته شوراهای نمایندگان کارگران، دهقانان و سربازان نفوذ بی رقیب شان را به ویژه در مورد موضع متزلزل در ضدیت با جنگ امپریالیستی از دست داده بودند و حتی در ماه جولای کارگران و سربازان علیه شوراها تظاهرات کردند. (فرّو ص 57) توده ها به جای شوراها، بیشتر خط و شعارهای کمیته های کارخانه و «شورای کمیته های محله» را می خواندند و رفته رفته در شهرهای بزرگ میان شوراهای رفرمیست و سازشکار با کمیته های کارخانة رادیکال، تضاد و درگیری به وجود می آمد. کمیته های کارخانه و محلات به بلشویک ها نزدیک بودند و به اعتراف مخالفین لنین، بیش از 62 درصد این کمیته ها را اعضا و هواداران حزب بلشویک تشکیل می دادند. (فرّو ص 63 و 64 و پیتر رچلف 1974) و در انتخابات کمیته های کارخانه های سراسر روسیه در ماه ژوئن، 335 رأی از مجموع 421 رأی اخذ شده، به قطعنامه بلشویک ها رأی دادند... (جونز ص 8)

 

هژمونی و اتحاد استراتژیک

اما بلشویک ها که در آغاز انقلاب فوریه در هیچ کدام از نهادهای مردمی در اکثریت و حتی موقعیت رهبری نبودند، چگونه در اکتبر توانستند به رهبر بلامنازع و بی رقیب انقلاب تبدیل شوند؟ نظریه پردازان و تاریخ پژوهان لیبرال، رفرمیست، آنارشیست و شبه آنارشیست بلشویک ها را به فرصت طلبی، تظاهر به همدلی و همخطی با شوراها و کمیته های کارخانه، کسب هژمونی از طریق ترفندهای تشکیلاتی و بوروکراتیک (فرّو ص 68 و 69) و حذف دیگر گروه ها متهم می کنند. اما واقعیت این است که بلشویک ها در این مقطع هیچ اهرم مادی، نظامی و سیاسی برای حذف رقبای شان از احزاب و جریانات دیگر و «تطمیع» و «فریب دادن» توده ها نداشتند. تنها سلاح حزب بلشویک در جذب و متحد کردن توده ها در فاصلة فوریه تا اکتبر عبارت بود از: 1) خط صحیح و علمی که عمدتا در رهبری لنین فشرده می شد 2) مروجین و سازمان دهنده گان مجرب و توانمند که در سیمای «انقلابیون حرفه ای» ناشی از تئوری های چه باید کرد؟ و لنینیسم تربیت و آبدیده شده بودند. عناصری که آواکیان در سنتز نوین و راه انقلاب از آن ها با عنوان «رهبران استراتژیک» نام می برد26 3) استراتژی روشن برای کسب قدرت سیاسی و 4) جبهة متحدی که عمدتاً با شعار راهبردی «نان، صلح، زمین» به دور بلشویک ها شکل گرفت.

بلشویک ها به مسئلة رهبری که ضرورتِ روز انقلاب و توده ها بود، پاسخ دادند. این رهبری عمدتاً رهبری خطی و سیاسی بود. یعنی معضل جامعة موجود را چگونه دیدن، چه تغییری را ممکن و مطلوب دانستن، استراتژی رسیدن به هدف را چگونه مشخص کردن و تاکتیک های مرتبط با آن را چگونه شناختن و پیش گذاشتن. لیبرال ها و آنارشیست ها چون ضرورت عینی مسئلة رهبری و دینامیزم واقعی این ضرورت که از دل تضاد میان کار فکری و کار بدنی در جامعه طبقاتی بر خاسته را نمی بینند، انبوهی از اتهام را متوجه بلشویک ها و لنین می کنند. بلشویک ها این رهبری را نه با پراگماتیسم و اپورتونیسم و شعبده بازی های تشکیلاتی بلکه در جریان یک پروسة عملی (چه جذب پیشروان جنبش روسیه از سال های 1902 به بعد و چه جذب توده ها در فاصله فوریه تا اکتبر) و با کار توضیحی، ترویجی و در پروسة مبارزه با دشمن و تغییر فکر توده ها، کسب کردند. به عنوان مثال آن ها در شورای کمیته های محله به شیوة دموکراتیک اکثریت را به دست آوردند و در تلفیقی از ابتکارات مردمی و رهبری بلشویکی، اداره محلات و شهرها را در دست گرفتند. (فرّو ص 71 و جونز ص 7) نمونه دیگر در میان گاردهای سرخ بود. درحالی که در فوریه تنها 15 درصد آن ها بلشویک بودند، این عدد در اکتبر به 44 درصد رسید. (فرّو 75) بلشویک ها بر خلاف منشویک ها و اس.آرها وارد دولت ائتلافی با بورژواها نشدند و این مسئله در افزایش اعتبار آن ها در بین توده ها بسیار مؤثر بود. (جان رید ص 15) این فرصت طلبی لنین و بلشویک ها نبود که به دولت دیکتاتوری بورژوازی نپیوستند و به مردم و انقلاب خیانت نکردند! این وظیفه شان و بر آمده از مبانی سیاسی مارکسیستی و شناخت واقعیت بود. به واقع تنها حزب بلشویک بود که در فاصلة فوریه تا اکتبر می توانست مانورهای طبقات حاکمه را از طریق پیش گذاشتن خط و تاکتیک های صحیح و رهبری آگاهانه و نقشه مند توده ها در کوران مبارزه، خنثی کند و به سمت هدف استراتژیکش پیشروی کند.

دیگر گام عاجل بلشویک ها در این مسیر، متحد کردن اکثریت جامعة روسیه یعنی دهقانان فقیر و خرده بورژوازی شهر و روستا و نمایندگان سیاسی و تئوریک آن ها یعنی جناحی از منشویک ها به رهبری تروتسکی و اس.آرهای چپ بود. لنین همچنین در چه باید کرد؟ نکته ای درباره مقولة اتحاد با دیگر نیروها گفت که همانند دیگر تزهای این کتاب، اهمیتی حیاتی و تاریخ ساز در انقلاب اکتبر بازی کرد. او در 1902 نوشته بود: «فقط کسانی از ائتلافها و اتحادهای موقت ولو با عناصر نامطمئن می ترسند که به خود اطمینان ندارند. هیچ حزب سیاسی بدون این اتحادها نخواهد توانست به موجودیت خود ادامه دهد... اما شرط ضروری چنین اتحادی آن است که سوسیالیست ها امکان کامل داشته باشند تضاد آشتی ناپذیر میان منافع طبقه کارگر و بورژوازی را به طبقه کارگر توضیح دهند» (ص 20 و 21) به بیان دیگر کمونیست ها امکان گذاشتن خط و مشی و نقطه نظرات پایه ای شان را به توده های متشکل در ظرف اتحاد داشته باشند. هژمونی پرولتاریا در مقام قدرت دولتی باید از طریق جبهه ای به مراتب وسیعتر از حزب و کادرهای متحد شده با آن تأمین می شد؛ از طریق جبهه متحد تحت رهبری پرولتاریا. لنین دریافته بود شوراها و دیگر کمیته ها و نهادهای توده ای، ظرف و شکل تشکیلاتی را ایجاد می کنند که در بستر آن، مبارزات اجتماعی و سیاسی توده ها امکان این را پیدا می کردند که با مبارزات انقلابی برای قدرت سیاسی تلفیق شوند. او با اتکا به علم کمونیسم توانست به درستی ضرورت ها و فوریت های عینی مقطع پس از انقلاب فوریه جامعة روسیه را شناسایی کند و در شعار «نان، صلح، زمین» آن را فشرده کرد. این سه مطالبه به اضافة خواست آزادی های سیاسی و حق تعیین سرنوشت ملل تحت ستم، فشردة گسل های سیاسی و اجتماعی جامعه روسیه تزاری بودند. به ویژه متحد کردن دهقانان به زیر پرچم پرولتاریا اهمیت کلیدی برای پیروزی در انقلاب و کسب قدرت سیاسی داشت. بلشویک ها با شرکت نکردن در دولت موقت و با افشاگری های مداوم از ماهیت و برنامه های این دولت و متحدینش، به توده ها اثبات کردند که بدون سرنگونی رژیم کرنسکی و شرکایش خواست صلح و خواست زمین هرگز محقق نخواهند شد. پیتر رچلف یکی از نظریه پردازان جریان چپ شورایی اذعان می کند که بلشویک ها توانستند برنامه شان برای انقلاب را با اساسی ترین خواسته های توده ها پیوند بزنند و «هیچ حزب سیاسی دیگری خودش را علناً در جایگاه دفاع از کنش ها و خواسته های توده های روسیه قرار نداد. از این رو، کارگران بسیاری در برابر کوشش های حکومت موقت به منظور تضعیف دستاوردهای شان، و تلاش شان برای بسط قدرتشان، به حزب بلشویک به عنوان متحدی مطلوب می نگریستند». (رچلف 1974)

هرگز چنین نبود که لنین پراگماتیستی یا دنباله روانه با خواسته های توده ها برخورد کرد. او ماهرانه توانست مسئلة کلیدی انقلاب یعنی چگونگی کسب قدرت سیاسی را از طریق شعار نان، صلح، زمین به انرژی ده ها میلیون نفر از توده های وسیع مردم روسیه پیوند بزند و رهبری آن ها و انقلاب را در دست بگیرد. نشریات بلشویکی با سرعت در بین توده ها طرفدار پیدا کردند. از جمله هفته نامه ای برای دهقانان روستاها که در تیراژ نیم میلیونی منتشر می شد. (جان رید ص 29) پس از تثبیت خط سیاسی و ایدئولوژیک صحیح در رهبری و بدنة شوراها، کمیته های کارخانه و کمیته های محلات، لنین بار دیگر در سپتامبر و اکتبر شعار همه قدرت به شوراها را طرح کرد و از آن دفاع کرد. اکثریت تمامی نهادهای توده ای اصلی انقلاب از جمله شوراهای پتروگراد، کیئِف، مسکو، اودسا و غیره اینک طرفدار برنامة بلشویک ها بودند. (جان رید ص 20 و 26) حالا مسئله یک چیز بود: ساعتِ قیام و زدن تیر خلاص به جسد نیمه جان دولت موقت و دنیای کهنه.

 

هنر قیام، ضرورت قیام

یکی از توانایی های رهبری انقلابی، هنر استفاده از لحظات تاریخی است. لحظاتی که اگر از دست بروند، امکان انقلاب از دست خواهد رفت. از این منظر انقلاب 1917 روسیه و نقش لنین نمونة خوبی برای تشریح هنر و مهارت در آغوش گرفتن لحظة انقلاب است. روند انقلاب 1917 روسیه چند نقطة عطف یا لحظة سرنوشت ساز دارد. نخستین لحظه در کنگره سراسری شوراهای روسیه در ماه ژوئن 1917 و در حضور نمایندگان احزاب و سازمان های مختلف بود. جایی که تسرتلی وزیر منشویک پست و تلگراف دولت ائتلافی گفت: «در لحظه حاضر هیچ حزب سیاسی نیست که بگوید قدرت را به دست ما بدهید، کنار بروید، ما جای شما را می گیریم. چنین حزبی در روسیه نیست». و تنها لنین بود که از جایش برخاسته و گفت: «چرا چنین حزبی وجود دارد». (کار ج 1 ص 121) پاسخی کوتاه اما تاریخ ساز. رویارویی لنین و تسرتلی شکل نمادین رویارویی انقلاب و رفرمیسم، رویارویی پرولتاریا و خرده بورژوازی و رویارویی گذشته و آینده بود. لنین در این لحظه از موجودیت حزبِ رهبری کننده انقلاب و ارادة آن پرده برداشت و ارادة انقلابی و انگیزه پیشگام انقلاب را به رخ تردیدهای ملال آور و حقیرانة خرده بورژوایی منشویک ها و اس.آرها کشاند.

 لحظة دوم، اولتیماتیوم ماه سپتامبر 1917 لنین به کمیته مرکزی حزب خودش در مورد ضرورت تعیین تکلیف با جناح راست حزب بلشویک (کامِنُف، زینُوییف، ریازانف) و عناصر مرددی بود که حاضر نبودند تزهای آوریلِ او و به ویژه طرحش برای قیام را بپذیرند. لنین در لحظة دوم، همان اراده و انگیزه را به روش دیگری به رخ جناح راست حزب خودش کشاند. هیچ انقلابی چنان بر خط راست و واضح پیش نمی رود که گویی بلشویک هایی که لنین از 1902 تا آن روز از میان پیشروترین بخشهای جامعه روسیه جذب کرده و تعلیم داده بود، همچون کارمندان وظیفه شناس قدم به قدم انجام وظیفه کنند. سرکوب، زندانی کردن و تبعید رهبران حزب توسط تزاریسم، بازتاب توهمات خرده بورژوایی در درون حزب از جمله در کمیته مرکزی و چسبیدن رهبرانی چون کامنف به احکام و فرمولهایی که لنین و بلشویک ها از سال ها پیش در مورد مرحلة انقلاب در روسیه تدوین کرده بودند، جملگی حزب بلشویک را در هفته های نخست پس از فوریه 1917 با انفعال و گیجی روبه رو کرده بود. تازه بعد از بازگشت لنین در شب 3 آوریل 1917 به روسیه بود که یک دوره مبارزه تئوریک، سیاسی و تشکیلاتی برای احیای حزب و استقرارش در مسیر درست از سوی او آغاز شد و به مرور بلشویک ها به همان بازوی پرتوان برای رهبری انقلاب تبدیل شدند. نظرات لنین در جلسة روز چهارم آوریل کمیتة پتروگراد (قلب انقلاب 1917 روسیه) به بحث گذاشته شد که 13 رأی مخالف، 2 رأی موافق و یک رأی ممتنع به دست آورد. ده روز بعد لنین در جلسات کنفرانس حزبی پتروگراد توانست اکثریت کادرها را متقاعد و با خودش متحد کند. (کار ج 1 ص 113) از این مقطع به بعد تمرکز او روی زمان و چگونگی قیام مسلحانه برای سرنگون کردن کامل بورژوازی بود. لنین از سال ها پیش، عدم موفقیت شوراها در تبدیل اعتصابات به قیام مسلحانه را به عنوان یکی از علل مهم شکست انقلاب 1905 و از کاستی های جدی روند خودبه خودی شوراها، جمعبندی کرده (قطعنامه ها ج 1 ص 107-112) و شخصاً درباره تاکتیک های جنگی و چگونگی شروع قیام مسلحانه کار و تحقیق کرد.

لنین در 1917 ابتدا از آگوست تا اوایل سپتامبر در مخفیگاهش در فنلاند، اثر تاریخی دیگرش دولت و انقلاب را نوشت و در آن از نظریة مارکسیستی دولت مبنی بر ضرورت در هم شکستن کامل ماشین دولتی بورژوازی دفاع کرد. در نیمه سپتامبر طی نامه ای به کمیته مرکزی حزب بلشویک دربارة ضرورت عاجل سازماندهی قیام مسلحانه بحث کرد. پیش از این تمایل به قیام در میان توده های مردم وجود داشت و حتی یک بار شبه قیامی در سوم و چهارم جولای صورت گرفت که به شکست منتهی شد. طرفداران ایدة اداره شورایی در اسطوره پردازی های شان پیرامون خودانگیختگی انقلابی شوراها، لنین و حزب بلشویک را به عدم همکاری با قیام و محافظه کاری متهم می کنند. اما لنین به درستی گفته بود که «با قیام نباید شوخی کرد» و پیش از موعد نباید دست به قیام زد. او نوشت در اوایل جولای شرایط عینی برای قیام مساعد نبود. چرا که بلشویک ها هنوز در میان پیشاهنگان انقلاب در مسکو و پتروگراد اکثریت را نداشتند، شور انقلابی برای جنگیدن در میان مردم به قدر کفایت موجود نبود، دشمن و خرده بورژوازی به قدر کافی متزلزل و پریشان نبودند (مارکسیسم و قیام27 ص 145 و 146) و اگر حزب بلشویک دست به قیام مسلحانه می زد، یا سرکوب می شد و یا قادر به حفظ قدرت نبود. اما پس از کودتای ماه جولای ژنرال کورنیلُف و افشا شدن هر چه بیشتر ناتوانی و خیانت دولت موقت کرنسکی، لنین در نیمه سپتامبر به این نتیجه رسیده بود که شرایط عینی و ذهنی برای قیام مسلحانه فراهم است و عدم دست زدن به قیام، مترادف با شکست و از دست رفتن انقلاب است. نوشت که قیام برای موفقیت باید به توده ها متکی باشد، بخشهای پیشروی مردم آمادگی جنگیدن داشته باشند و دشمن و عناصر مردد خرده بورژوازی هم پریشان و نامنسجم باشند. (همان ص 144)

اما در کمیته مرکزی حزب بلشویک جناح راست کماکان از اجرای این نقشه خودداری می کرد. لنین در اواخر سپتامبر و پس از بازگشت مجدد به روسیه، در مقاله ای با عنوان بحران به اوج رسیده است 28 کمیته مرکزی حزب را تهدید کرد اگر پیام و نظرات او در مورد قیام را نادیده بگیرند، از کمیته مرکزی استعفا خواهد کرد تا بتواند آزادانه در بدنة حزب به تبلیغ و تهییج بپردازد «زیرا یقین قطعی دارم که اگر منتظر کنگرة شوراها بمانیم و لحظة کنونی را از دست بدهیم، انقلاب را نابود کرده ایم». (ص 74-78) بالاخره کمیته مرکزی حزب بلشویک در جلسه محرمانه روز 10 اکتبر، قطعنامه لنین که در آن قیام مسلحانه به عنوان وظیفة عاجل تعیین شده بود را به تصویب رساند و کمیته ای به این منظور سازمان داد. از آن لحظه به بعد، حزب آرایش جنگی به خود گرفت. (تروتسکی ج 3 ص 87) اما باز هم جناح راست مانع از اجرا شدن آن شده و حتی کامنف و زینویف طرح محرمانة آن را افشا کردند. به این بهانه که کنگرة شوراها (که حالا بلشویک ها در آن اکثریت را داشتند) تشکیل نشده است و این کنگره باید فرمان قیام را صادر کند. اما کنگره را منشویک ها و اس.آرهای راست دقیقاً به این علت به تعویق انداخته بودند که از هدف لنین و حزب بلشویک برای برپایی قیام آگاه شده و امیدوار بودند در این فرصت، هوادارانشان را از نقاط مختلف به پتروگراد آورده و مانع از تحقق و پیروزی قیام و انقلاب شوند. (فایجس ج 2 ص 713) لنین پیشتر گفته بود که تصمیم به قیام خارج از این نهادها و در میان کارگران پتروگراد و مسکو تأیید شده است و بلشویک ها و فراکسیون بلشویکی باید تهییج گران خود را به اعماق جامعه بفرستند. (مارکسیسم و قیام ص 147-149) این ادعای لنین را شواهد تاریخی متعدد تأیید می کنند. از دهقانان گرسنه و متنفر از جنگ در طول هزاران کیلومتر جبهه ها تا کارگران و ملوانان. (جان رید ص 33 و فایجس ج 2 ص 725) لنین بار دیگر در پلنوم وسیع حزب در 16 اکتبر از لزوم اقدام فوری حرف زد. به باور او از روز کودتای کورنیلیف توده ها پشت سر حزب هستند اما مسئله، مسئلة اکثریت صوری نیست: «وضعیت روشن است؛ یا دیکتاتوری کورنیلیف یا دیکتاتوری پرولتاریا و فقیرترین قشر دهقانان. ما نمی توانیم از روحیة آنی توده ها پیروی کنیم؛ این روحیه متغیر و توضیح ناپذیر است. ما باید از تحلیل و ارزیابی عینی انقلاب پیروی کنیم. توده ها رأی اعتماد خود را به بلشویک ها داده اند و از آن ها حرف نمی خواهند، عمل می خواهند». (کار ج 1 ص 127 و 128) می بینیم که لنین یک بار دیگر سرنوشت انقلاب را به تمایلات لحظه ای توده ها و گرایشات خودبه خودی آن ها پیوند نمی زند و تحلیل علمی از صحنة واقعی مبارزه را ملاک تصمیم برای قیام قرار می دهد.

بالاخره قیام در سحرگاه 25 اکتبر 1917 با تسخیر نقاط حساس شهر توسط بلشویک های مسلح آغاز شد و کمابیش بدون خونریزی در همان روز به پیروزی رسید. علت اصلی پیروزی بدون خونریزی قیام این بود که دولت موقت تا پیش از شب 25 اکتبر عملا سقوط کرده بود. روند وقایع، ناتوانی دولت موقت در حل مسئلة نان، صلح و زمین و افشاگری بلشویک ها عملا هیچ پایگاه و نقطه اتکایی در جامعه برای دولت موقت ائتلافی باقی نگذاشته بود. حتی سربازان محافظ کاخِ محل تجمع اعضای دولت موقت هم گرسنه، دلتنگ و ناامید پست های نگهبانی شان را ترک کرده بودند. (فایجس ج 1 ص 723-727) قدرت در حال افتادن از دست کرنسکی بود و اگر بلشویک ها، شورا و کمیتة انقلابی پتروگراد قدرت را در آن شب در دست نمی گرفتند، به زودی جناح دیگری از بورژوازی یا بقایای تزاریسم قدرت را قبضه می کرد. فایجس تاریخ پژوه لیبرال و عمیقاً ضد لنین تأیید می کند که اگر بلشویک ها در 25 اکتبر دست به قیام نمی زدند و منتظر تشکیل کنگرة شوراها تا بعد از ظهر روز بعد می شدند، استراتژی لنین و انقلاب شکست می خورد. (فایجس ج 2 ص 721) و جونز از قول یکی از بلشویک های شورای مرکزی کمیته های کارخانة پتروگراد خطاب به کمیته مرکزی حزب بلشویک نقل می کند که: «کارگران برای انقلاب آماده هستند. اگر به زودی حرکتی انجام نشود، کمیته ها به سوی آنارکوسندیکالیست ها چرخش خواهند کرد.» (جونز ص 18)

لحظة سوم انقلاب اکتبر در مساعد ترین زمان ممکن توسط لنین، حزبش و توده های تحت رهبری شان در آغوش کشیده شده بود. قیام اکتبر (7 نوامبر به تاریخ جدید میلادی) به پیروزی رسید. شب سنگین و سرد 25 اکتبر رو به پایان می رفت و سپیده دمی درخشان بر فراز سر روسیه و تمامی جهان در حال بالا آمدن بود.

پی نوشت ها:

1- لنین. چه باید کرد؟ ترجمه محمد پورهرمزان. مسکو. 1980. بنگاه نشر پروگرس

2- اکثر این آثار به زبان های انگلیسی و اسپانیولی در سایت حزب کمونیست انقلابی آمریکا (revcom.us)، به زبان فارسی در وب سایت حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) (cpimlm.com) قابل دسترسی اند.

3- لوتا، ریموند. تاریخ واقعی کمونیسم. ترجمه منیر امیری. 1394. انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م)

4- قطعنامه و تصمیمات حزب کارگر سوسیال دموکرات روسیه 1898-1917. ترجمه و انتشار از سازمان چریک های فدایی خلق ایران. بی جا. 1363

قطعنامه های حزب کمونیست روسیه (بلشویک) 1917-1924. بینا. 1366. انتشارات شورا. بی جا

5- رید، جان. ده روزی که دنیا را لرزاند. ترجمه رحیم نامور، بهرام دانش. نشر اینترنتی 2008

6- تروتسکی، لئون. تاریخ انقلاب روسیه. سه جلد، ترجمه سعید باستانی. تهران. 1360. شرکت انتشارات فانوسا

7- کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی. تاریخ حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی دورة مختصر. بی نا. بی جا. بی تا. بی نا

8- کار، ادوارد هلت. تاریخ روسیه شوروی انقلاب بلشویکی 1917-1923. سه جلد. ترجمه نجف دریابندری. تهران. 1371. انتشارات زنده  رود

9- فایجس، اورلاندو. تراژدی مردم انقلاب روسیه 1891-1924. دو جلد. ترجمه احد علیقلیان. تهران. 1388. نشر نی

10- فِرّو، مارک. زایش و فروریزش رژیم کمونیستی در روسیه. ترجمه عبدالوهاب احمدی. تهران. 1380. نشر فرهنگ و اندیشه

11- بتلهایم، شارل. مبارزه طبقاتی در اتحاد شوروی دوره اول 1917-1923. ترجمه خسرو مردم دوست. تهران. 1358. انتشارات پژواک

12- مهمترین منابع این جریان که در این نوشته مورد استفاده قرار گرفته اند عبارتند از:

جونز، آر.ام. تجربه کمیته های کارخانه در انقلاب روسیه. بی نا. چاپ اینترنتی. بی جا. بی تا

رچلف، پیتر (1974) شوراها و کمیته های کارخانه در انقلاب روسیه. ترجمه وحید تقوی. چاپ اینترنتی. در سایت کاوشگر (kavoshgar.org)

رچلف، پیتر (1976) تئوری کمونیسم شورایی. ترجمه وحید تقوی. چاپ اینترنتی در سایت کاوشگر (kavoshgar.org)

13- Engels (2010) Supplement to the Preface of 1870 for The Peasant War in Germany. Marx and Engels Collected Works. V 23. Lawrence & Wishart Electric Book. P 630-631

14- Lenin (1905) SOCIALISM AND ANARCHISM. COLLECTED WORKS 10. MOSCOW. PROGRESS PUBLISHERS. Fourth printing 1977

15- Lenin (1905) THE DYING AUTOCRACY AND NEW ORGANS OF POPULAR RULE. COLLECTED WORKS 10. MOSCOW. PROGRESS PUBLISHERS. Fourth printing 1977

16- برای نمونه نگاه کنید به:

شاندور، آلن. لنین و هژمونی: شوراها، طبقة کارگر و حزب در انقلاب 1905. ترجمه امین حصوری. در لنین، بارگذاری مجدد، به سوی یک سیاست حقیقت. ویراستاران بودگن، کوولاکیس، ژیژک. نشر اینترنتی از منجنیق. ص 337

Liebman, Marcel (1970) Lenin in 1905: A Revolution That Shook a Doctrine. Monthly Review, Number 11 p 73

 

17- Lenin (1907) ANGRY EMBARRASSMENT. The Question of the Labour Congress. COLLECTED WORKS. 12. MOSCOW. PROGRESS PUBLISHERS. Fourth printing 1977. P 320-331

18- Lenin (1907) INTELLECTUALIST WARRIORS AGAINST DOMINATION BY THE INTELLIGENTSIA. COLLECTED WORKS. 12. MOSCOW. PROGRESS PUBLISHERS. Fourth printing 1977. P 316-319

19- Lenin (1905) LEARN FROM THE ENEMY. COLLECTED WORKS. 10. MOSCOW. PROGRESS PUBLISHERS. Fourth printing 1977

20- Lenin (1912) FUNDAMENTAL PROBLEMS OF THE ELECTION CAMPAIGN. COLLECTED WORKS. 12. MOSCOW. PROGRESS PUBLISHERS. Fourth printing 1977

21- لنین. نامه هایی از دور. ترجمه محمد پورهرمزان. مسکو. پروگرس

22- لنین. وظایف پرولتاریا در انقلاب کنونی (تزهای آوریل). ترجمه سهراب شباهنگ. چاپ انترنتی. 1393. سایت آذرخش

23- لنین. قدرت دوگانه. ترجمه بهروز فرهیخته. چاپ اینترنتی. 1387. سایت آذرخش

24- لنین. در اطراف شعارها. ترجمه پورهرمزان. در منتخب آثار یک جلدی. ص 480. برلین. انتشار از سزمان دانشجویان ایرانی در برلن غربی

25- پرتو،م. کندوکاو در سنتز نوین. چاپ اول. انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م). 1393

26- ن ک: آواکیان، باب. کمونیسم نوین. ترجمه از حزب کمونیست ایران (م ل م). آلمان. انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م). 1397. بخش 3 و 4

27- لنین. مارکسیسم و قیام. ترجمه محمد پورهرمزان. در آثار منتخب در دوازده جلد. جلد 6. مسکو. 1985. انتشارات پروگرس

28- Lenin (1917) THE CRISIS HAS MATURED. COLLECTED WORKS. 12. MOSCOW. PROGRESS PUBLISHERS. Fourth printing 1977

 

 

 

گزارشی فشرده از مباحث کنفرانس سالانه گروه مانیفست کمونیست انقلابی در اروپا (RCMG)

همراه با متن سه سخنرانی ارائه شده در این کنفرانس

 

گروه مانیفست کمونیست انقلابی در اروپا که حزب کمونیست ایران (م ل م) یکی از سازمان دهندگان آن است، کنفرانس سالانة بین المللی خود را برگزار کرد. این کنفرانس، همچون سال های گذشته حول سنتز نوین باب آواکیان (کمونیسم نوین)، درک این مرحلة تکاملی از علم انقلاب کمونیستی و اهمیت تعیین کنندة آن برای ساختن جنبش نوین کمونیستی و آغاز موج نوین انقلاب های کمونیستی برای پاسخ گفتن به ضرورت عاجل انقلاب در تمام کشورهای جهان با هدف محو سرمایه داری و ایجاد جهان کمونیستی، بود. این کنفرانس در شرایطی برگزار شد که تلاطمات سیاسی بزرگی اروپا را گرفته است که مشخصه اش رشد روزافزون نیروهای فاشیست و تداوم اعتراض و مقاومت در میان مردم علیه این روند است. این روند با چنان سرعتی پیش می رود که از زمان کنفرانس قبل تا کنون با استقرار رژیم فاشیستی در ایتالیا و افزایش قدرت اخیر آن ها در اسپانیا، اتریش، فرانسه، هلند و ... مواجه بوده ایم.

کنفرانس دو بخش از کتاب گشایش ها (یا پیشرفت های بزرگ) BREAKTHROUGHS اثر اخیر باب آواکیان را عمدتا حول موضوع علم و استراتژی مورد بحث قرار داد و آن را با یک سخنرانی و بررسی در مورد نظریة اینترسکشنالیتی پایان داد. بحث ها به رفقای حاضر در کنفرانس درک بیشتری از اهمیت کتاب جدید رفیق آواکیان داد. در مشاهدات پایانی کنفرانس گفته شد که این صرفاً «یک کتاب دیگر» توسط رفیق آواکیان نیست. بلکه خلاصه ای پایه ای از سنتزنوین کمونیسم است. برای بیشتر کسانی که تازه با علم کمونیسم آشنا می شوند، این کتاب بهترین و قابل دسترس ترین نقطة ورود به آن است. در «گشایش ها» رفیق آواکیان در مورد این که مهمترین نکات اساسی در این سنتز چیستند سخن می گوید و رابطة درونی آن ها و نقش و اهمیت شان برای تغییر جهان از طریق انقلاب را ارایه می کند. در طول کنفرانس مباحث زنده ای در مورد این مسئله شد. در این گزارش قصد نداریم مناظره ها و بحث های مختلف را خلاصه کنیم، زیرا اینکار نیاز به انتشار یک کتابچه دارد. اما بر چند نکتة کلیدی انگشت می گذاریم.

پس از ارایه بحث از سوی یکی از رفقا در مورد موضوع علم و رابطة میان رویکرد علمی و جانبداری، تأکید شد که این مبحث مربوط به درک از رابطة میان علم و ایدئولوژی است. در طول بحث بر درکی که رفیق آواکیان در گشایش ها پیش می گذارد تأکید شد: «پس مسئله ای که اساسی و خط تمایز می باشد این است که آیا داریم با واقعیت همان طور که واقعاً هست و پتانسیلی که در بطن آن برای کمونیسم هست، برخورد می کنیم یا خیر.» این مسئله ای مربوط به اپیستمولوژی (معرفت شناسی) است. یعنی این که مردم چگونه به شناخت و درک جهان می پردازند؛ مسئلة اپیستمیک، مسئله ای تعیین کننده است زیرا شناخت و درک از واقعیت و پتانسیلی که برای کمونیسم در بطن آن هست، پایة تغییر بنیادین واقعیتِ موجود و انقلاب اجتماعی می باشد. آواکیان با تأکید می گوید: «در سنتزنوین، در کمونیسم نوین و تکامل بیشتر کمونیسم از این طریق، تمرکز بر اپیستمولوژی (تئوری شناخت) مهم است.» اگر واقعیت را طوری درک کنیم که شناخت ما با گذشتن از فیلترهای مختلف تحریف و معوج شده باشد، آنگاه تأثیرات منفی جدی و نهایتا تأثیرات مهلک بر تمام فعالیت های ما و بیشتر از هر چیز بر روی انقلاب کردن می گذارد. تأکید شد که درک غلط از نقش «جانبداری» و «ایدئولوژی» و مقوله هایی مانند «حقیقت طبقاتی» در واقع همین کار را می کنند. یعنی، شناخت ما از واقعیت تحریف می کنند. در همین رابطه، رفیق آواکیان در سنتز نوین کمونیسم: جهت گیری اساسی، روش و رویکرد و عناصر مرکزی آن می گوید:

 در سنتزنوین، آن چه بنیادی تر و اساسی تر از همه چیز است، تکامل بیشتر و سنتز بیشتر کمونیسم به مثابه روش و رویکرد علمی است و به کاربست منسجم تر این روش و رویکرد علمی در درک واقعیت به طور عام و به طور خاص در زمینة مبارزه انقلابی برای سرنگونی و ریشه کردن کلیة نظام ها و روابط استثمار و ستم و پیشروی به سوی کمونیسم است. این روش و رویکرد در زیربنای همة عناصر مرکزی و مولفه های اساسی این سنتزنوین قرار داشته و آن ها را شکل داده است.

وی در کتاب گشایش ها این موضوع را بیشتر تشریح می کند و لازم است با رجوع دوباره به آن درک های خود را از این مسئله تیزتر کنیم. همچنین ارزشمند است که به بخش دوم از مقالة آواکیان تحت عنوان کلنجارهای فکری: درباره اهمیت ماتریالیسم مارکسیستی، کمونیسم به مثابه علم، فعالیت انقلابی معنادار و زندگی با محتوا1 رجوع کنیم زیرا در آن جا وی مفصلا وارد این بحث می شود که آیا کمونیسم علم است یا «ایدئولوژی علمی» است.

بحث در مورد علم و رابطة آن با جانبداری به نوبة خود چارچوبه ای را برای بحث در مورد استراتژی فراهم کرد و به روشن تر شدن این مسئله کمک کرد که چگونه گشایش علمی آواکیان راه را برای استراتژی ای باز می کند که درست نقطة مخالف طرز تفکری است که در جنبش کمونیستی بین المللی در میان نسل های متعدد غلبه داشته است. یعنی این طرز تفکر که انقلابیون اول باید عمیقاً وارد مبارزات مختلف توده ها علیه ستم شوند؛ با این مبارزات متحد شده و شانه به شانة توده های تحت ستم مبارزه کنند تا اعتماد آن ها را جلب کنند؛ سپس در طول این مبارزات است که کمونیست ها می توانند ریشه های ستم و استثمار توده ها را برای شان تشریح کرده و آن ها را سازماندهی کنند و آگاهی طبقاتی شان را بالا ببرند و شاید زمانی و در جایی در درون این جنبش ها، پرچم انقلاب را هم بالا ببرند. بر خلاف این طرز تفکر، استراتژی ای که آواکیان پیش می گذارد و در این کتاب و پیش از آن تحت عنوان «چه باید گرایی غنی شده» بیان شده است بر رویکردهای ضروری زیر تأکید می کند: عوض کردن مسیر جنبش توده ها، حرکت خلاف جریان حرکت خودبه خودی آن ها، بردن آگاهی از «بیرون» به «درون» این مبارزات، علم را به توده ها آموزش دادن و هم زمان کلنجار رفتن با آنان که روش و رویکرد علمی را در پیش بگیرند، نسبت به معضلات انقلاب آگاه شوند و درگیر حل آن ها شوند و...

در بحث ها روشن تر شد که چگونه این استراتژی از درک علمی ترِ کمونیسم نوین از واقعیت اجتماعی و تغییر آن سرچشمه می گیرد و در مرکز این درک علمی تر گسست های آن با اپیستمولوژی پوپولیستی، جسمیت بخشیدن و دیگر گرایش های غلطی که به طور ثانویه در شیوة تفکر رهبران موج اول انقلاب های کمونیستی در زمینة شناختن و تغییر جهان، وجود داشت. به طور مثال در کنفرانس در مورد عاقبت انقلاب نپال بحث شد و این که چقدر انحراف از آن درک علمی که مارکس بنیان گذاری کرده بود (به ویژه در مورد دولت و دیکتاتوری طبقاتی) در شکست این انقلاب نقش داشت و این که چگونه گرایشات غلطی که به طور ثانویه در مارکسیسم وجود داشت، در حزب کمونیست نپال برجسته شد و این حقیقت بنیادین (دولت و دیکتاتوری طبقاتی) را در خود غرق کرد.

در مورد ماهیت گسست اپیستمیک (گسست معرفت شناختی) که این استراتژی در بر دارد بیشتر بحث شد: اگر ما تیمی از دانشمندان هستیم که در جریان جنگ با قدرت و تغییر جهان برای انقلاب داریم این علم را به توده ها آموزش می دهیم، آیا این به معنای آن است که توده ها همگی دانشمند خواهند شد؟ در اینجا قیاسی با کار دکترها شد و این که آیا منظورمان این است که وقتی یک نفر بیمار است، به جای بردن وی نزد یک متخصص پزشکی، هر کسی می تواند او را درمان کند؟ همچنین بحث های زیادی در مورد جمله ای از آواکیان که وی «عمدا به طور تحریک آمیز» طرح کرده بود شد. این جمله که وی می گوید: «ما می خواهیم با پرولتاریایی که وجود ندارد یک انقلاب پرولتری کنیم». از یک طرف، رفقا به اهمیت مبحث جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری و اهمیت تشخیص تغییراتی که از زمان مارکس تا کنون در ترکیب پرولتاریا صورت گرفته توجه کردند. اما از سوی دیگر، نقد شد که نباید به گرایش «مادیت زدایی کردن» از پرولتاریا پا بدهیم و نباید بحث آواکیان را به غلط این طور تفسیر و تعبیر کنیم که پرولتاریا به آن معنا دیگر نقش مهمی در انقلاب بازی نمی کند. گفته شد که نکته در این جا است که کمونیسم نوین رابطة دیالکتیکی میان طبقه و دیگر تضادهای اجتماعی و همچنین رابطة آن با روبنای سیاسی و ایدئولوژیک را بهتر و عمیق تر از گذشته درک می کند و این دارای نتایج مهم برای استراتژی انقلابی است. این ها مسائلی هستند که باید هرچه بیشتر بحث شوند و لازم است بخش هایی از کتاب کمونیسم نوین در مورد جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری و جبهه متحد تحت رهبری پرولتاریا مطالعه و بحث شود.

در کنفرانس موضوعات دیگر در بخش علم مانند رابطة میان آزادی و ضرورت که یکی دیگر از عناصر مرکزی در سنتزنوین است، بحث نشد و باید در گردهمایی های دیگر، این موضوع در دست گرفته شود.

جلسة آخر با ارایه یک بحث الهام بخش و بحث برانگیز در مورد اینترسکشنالیتی آغاز شد. این نوعی آزمون به کاربستنِ علم و استراتژی کمونیسم نوین بود. بحث های زیادی به خصوص حول مسائلی مانند این که آیا سیاست های هویتی (به ویژه فمینیسم) دارای «اپیستمولوژی خودشان» هستند، رابطه میان تجربة مستقیم و غیر مستقیم با تفکر عقلانی، تجربه کردن و دیگر موضوعات مربوط به این مسئله بحث شد.2

در پرتو این مباحث، رجوع دوباره به کتاب «گشایش ها»، درک از این مبحث را عمیق تر می کند.

کنفرانس با توجه به رشد روزافزون دهشت های جهان بر نکتة پایانی کتاب آواکیان تأکید گذاشت که می گوید:

در تضاد با انگیزه ها و آمال کوته نظرانه و خُرد برای رسیدن به چیزهایی مانند انتقام گرفتن و «حالا نوبت من است»، هدف انقلاب کمونیستی... رهایی بشریت است -- از طریق دست یافتن به کمونیسم در سراسر جهان، نابود کردن کلیة روابط استثمار و ستم و محو تخاصماتی که این روابط در میان انسان ها به وجود می آورند و از بین بردن زمینی که همة این ها را تولید می‏کند.

چنانچه ضرورت و امکان این نوع انقلاب رادیکال در تاریخ بشر درک شود و این درک دارای شالودة علمی کمونیسم باشد – علمی که توسط تکامل تاریخی مارکس بنیان گذاشته شد و با تکامل بیشتر در سنتزنوین کمونیسم تجسم یافت؛ آنگاه تبدیل به تعهد پرشور برای کار فعالانه و خستگی ناپذیر جهت تحقق آن خواهد شد. همان طور که در کتاب کمونیسم نوین تأکید کردم: «این مسئولیتی است که در قبال توده های مردم جهان داریم؛ مردمی که از دردهای وحشتناکی رنج می برند و بدتر از همه این که، این همه درد و رنج کاملاً غیر ضروری است.

 

پی نوشت ها:

 

1- Avakian, Ruminations and Wranglins-- On the Importance of Marxist Materialism, Communism as a Science, Meaningful Revolutionary Work, and a Life with Meaning

2- برای مباحث بیشتر در این زمینه رجوع کنید به:

دونیا، نایی (1398) اینترسکشنالیتی: تغذیه از توهماتی که امپراتوری در فضاهای «بیداری» فراهم می کند، برای رها شدن از عذاب وجدان! ترجمه از حزب کمونیست ایران (م ل م)

حسن پور، امیر (1396) بحثی درباره شناخت علمی، خرافات و علم ستیزی. در بر فراز موج نوین کمونیسم. ص 336. انتشارات حکا (م ل م)

 

 

 

 

سخنرانی مربوط به علم در کنفرانس  گروه مانیفست کمونیست انقلابی (آر.سی.ام.جی) در اروپا آوریل 2019

برای اولین بار با تکامل مارکسیسم امکان یک درک علمی از جامعه بشری و تکامل تاریخی آن به وجود آمد. با سنتزنوین باب آواکیان، کمونیسم بر یک پایة علمی استوارتر گذاشته شد. مائوتسه دون انقلابی بزرگ، گرایش به آن داشت که کمتر بر جنبة علمی مارکسیسم تأکید کند. با این وصف درک او عموماً صحیح تر از استالین بود. در حالی که استالین بیشتر در مورد مارکسیسم به مثابه علم حرف می زد. این نشان می دهد که صرفاً حرف زدن از کمونیسم به مثابه علم مسئله را حل نمی کند. پس باید پرسید: منظور از کمونیسم به مثابه علم چیست؟

مائو تلاش کرد بر برخی ضعف های استالین فائق آید. در انجام این کار او خدمات جاودانه ای کرد. با این وصف، او به قلب مشکل نرفت و تضادی را که از ابتدای تئوری کمونیستی در آن وجود داشت حل نکرد. یعنی تضاد میان بدنة عمدتا علمی کمونیسم و عناصر فرعی که با این جنبة عمده علمی در مغایرت قرار داشتند. در این جا می توان پرسید آیا کم بهایی مائو به خصلت علمی کمونیسم بخشی از محدودیت های او نبود و به محدودیت های او کمک نکرد؟

آواکیان در کتاب «گشایش ها» که امسال منتشر شد صحبت از آن می کند که بخش وسیعی از جنبش بین المللی کمونیستی حاضر نبود با اشتباهات و نقصان های رهبران بزرگشان روبه رو شده و آن را نقد کنند. پس از انتشار سخنرانی باب تحت عنوان فتح جهان1 در اوایل دهه 1980 که ارزیابی انتقادی از تاریخ جنبش کمونیستی است، او متهم به آن شد که با این سخنرانی از این تاریخ فقط یک «پرچم پاره پاره» برجای گذاشته است. این واقعاً حیرت انگیز است. در کدام علم دیگر می توان این نوع رویکرد را مشاهده کرد؟ تصورش را بکنید که فیزیک دان ها را به خاطر نقد محدودیت های نیوتون و انیشتین به باد اتهام بگیرند. تصورش را بکنید که امروز برخی زیست شناسان متکی بر تئوری تکامل داروین که اشتباهات درک داروین از تکامل را اصلاح کرده اند به باد اتهام بگیرند که تکامل داروین را تبدیل به «پرچم پاره پاره» کرده اند. چنین چیزی را نمی توان یافت و اگر هم باشد استثناء بر قاعده است. خود همین مسئله نشان دهندة درک پایین از علم در درون جنبش بین المللی کمونیستی است که چنین واکنش هایی را می توان دید.

مسئله وابسته به این است که آیا کمونیسم را واقعاً به عنوان علم برای تحلیل و درک جهانی که در مرتبا در تغییر و تکامل است استفاده می کنیم یا این که به آن به عنوان یک رشته آموزه های «ناب» نگاه می کنیم. مثالی بزنیم؛ به عروج فاشیسم در دنیای امروز نگاه کنید. اگر بخواهیم از مدل استدلال و تشریح در اوایل قرن گذشته در مورد فاشیسم استفاده کنیم، این طور می شود که فاشیسم عمدتا واکنش طبقة بورژوازی کمابیش یکدست به جنبش انقلابی کارگران است. با این نوع تحلیل امروزه حتا متوجه خطر فاشیسم نخواهیم شد. در فصل علم از کتاب «گشایش ها» نقل قول هایی در مورد «آنارشی به مثابه قوه محرکه» در رشد شیوه تولید سرمایه داری، آمده است. این چه ربطی به درک علمی از کمونیسم دارد؟

مفهوم «آنارشی به مثابه قوه محرکه» به نظر نظریه ای مصنوعی می آید که در تضاد با این نظریه است که توده ها سازندگان تاریخ اند. اما در این جا نیز مهم است که از فرمول ها شروع نکنیم بلکه ببینیم حقیقت چیست. آیا هر واقعة تاریخی مهم نتیجه مبارزه طبقاتی است؟ آیا آغاز جنگ جهانی اول بیشتر از هر چیز نتیجه رشد مبارزة طبقاتی بود؟ خیر! نتیجة رقابت میان قدرت های امپریالیستی بود و ریشة این رقابت در دینامیک های رشد سرمایه داری و آنارشی ذاتی آن است. کسانی که می گویند تز «آنارشی به مثابه نیروی محرکه» انحرافی است توجه نمی کنند که این مسئله که فرآیند تاریخ را چه چیزی به پیش می راند با این که چه نیرویی دینامیک های تولید سرمایه داری را می راند، متفاوت است. نگاه کردن به مبارزه طبقاتی به مثابه قوه محرکه رشد سرمایه داری، بازتاب واقعیت و علمی نیست.

آواکیان در گشایش ها می گوید سنتزنوین کمونیسم «ادامة تئوری کمونیستی است که تا پیش از آن تکامل یافته بود اما همچنین یک جهش کیفی به ورای آن است و در جنبه های مهمی گسست از آن را نیز نمایندگی می کند.» کمی بعدتر از آن، از شش قطعنامه کمیته مرکزی حزب کمونیست انقلابی آمریکا (آر سی پی) نقل می کند که سنتزنوین، «تجسم یک حل کیفی در تضادی حیاتی است که از ابتدای کمونیسم تاکنون وجود داشته است: تضاد میان روش و رویکرد اساسا علمی آن و جوانبی از کمونیسم که در مغایرت با آن قرار داشتند».

تکامل سنتزنوین کمونیسم را نباید این طور فهمید که آواکیان صرفاً چیزی به ساختمان تئوریک قبلی اضافه کرده است. در این جا می خواهم روی این نکته تکیه کنم که: تکامل کیفی تئوری کمونیستی از طریق سنتزنوین شامل این است که تئوری، از جمله از طریق گسست از تئوری پیشین، تکامل می یابد. با این تکامل و در پرتوی سنتزنوین، خدمات رهبران پیشین کمونیست معنای عمیق تر یافته است. به طور مثال خدمات لنین در اثر مهمش چه باید کرد؟ یک معنای عمیق  تر یافته و تغییر یافته است همان طور که خدمات فناناپذیر مائو در دوران انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریایی نیز غنی تر و عمیق تر شده است. همان طور که چند سال پیش در نامه آر سی پی به احزاب و سازمان های جنبش انقلابی انترناسیونالیستی (ریم) تشریح شده است، کار آواکیان در چند دهه گذشته صرفاً «اضافه کردن اصلاحات یا متمم هایی به بدنة موجود مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم نیست. درک قبلی، از نو قالب ریزی شده و سنتزنوینی به ظهور رسیده است.» بنابراین علت این که ما تصویر سنتی پنج نفر (مارکس تا مائو) را با عکس نفر ششم در دست نمی گیریم در درجه اول به خاطر آن است که این کار با خود تکامل تئوری کمونیستی در مغایرت قرار می گیرد و سنتزنوین کمونیسم مخالف آن است که گویا تئوری در یک خط مستقیم با اضافه کردن هایی تکامل می یابد.

درک محدود از تکامل تئوری کمونیستی متکی است بر تأکید یک جانبه بر تجربه مستقیم. در پلمیک آجیت: تصویر بازمانده ای از گذشته2 گفته شد مائو یک گرایش درجه دوم غلط هم داشت مبنی بر این که به طور یک جانبه بر اهمیت تجربة مستقیم در پروسه تکاملی شناخت تأکید می کرد. این گرایش در فرمول هایی مانند «حقیقت را از درون فاکت ها بیرون کشیدن» بازتاب می یافت. اما مائو اظهاریه های درست تر دیگر هم داشت ولی جریان های «بازماندة گذشته» این گرایش غلط که در مائو فرعی بود را برجسته کرده اند. کمونیسم نوین پروسة علمی پیچیدة کسب شناخت را از تجربة حسی فردی تا تجریدات تئوریک سطح بالا نشان می دهد و صحیح تر و علمی تر است و گسست اساسی با میان بر زدن امپریسیسم (تجربه گرایی) است.

آواکیان در گشایش ها یک بار دیگر بر اهمیت جستجوی حقیقت و دفاع از آن تأکید می کند و می گوید این مسئله ای است که در زمانة کنونی بسیار مناقشه انگیز است. چون که این روزها هرکس «تئوری» خود و «حقیقت خود» را دارد و انواع «روایت ها» هست که هر یک افق متفاوتی را بیان می کنند، اما هیچ یک از آن ها ادعای «حقیقت» را ندارند. این طرز تفکر در نهادهای آکادمیک و جنبش های سیاسی امروز شایع و رایج است و بر شیوة تفکر توده های وسیع تر نیز تأثیر گذاشته است. و حتا زمانی که صحبت از «حقیقت» می شود ضرورتا آن را به عنوان حقیقت یعنی به عنوان بازتاب واقعیت عینی درک نمی کنند بلکه مفاهیم دیگری را دنبال می کنند.

علم یک «پروسه متکی بر شواهد» است، اما این طرز تفکر رایج است که در حیطه علوم طبیعی می توان به ضروریات اثبات علمی تکیه کرد، اما جامعه بشری و تاریخ آن بسیار پیچیده و پر از تصادف است و نمی توان این معیار را که معیار حقیقت عینی است برای جامعه نیز به کار برد. گفته می شود، هر چیزی را که نتوان برای اثبات آزمایش کرد نمی توان علم حساب کرد. کارل پوپرِ فیلسوفی که آواکیان در چند جا او را نقد کرده است (به ویژه در انقلاب کردن و رهایی بشریت) نیز می گفت روش های خردگرایانه و متکی بر شواهد، نقشی در بررسی جامعه بشری و تاریخ آن بازی نمی کنند. و همان طور که در پلمیک با آجیت اشاره شده است چنین نظراتی را می توان در جنبش مائوئیستی هم یافت. رفقای نویسندة پلمیک آجیت نشان می دهند که، هر چند رشته های علمی گوناگون چارچوبه های تئوریک، قضایا، ابزار و پرسدورهای راست آزمایی متفاوت دارند اما این تفاوت ها به خاطر موضوعات متفاوتی است که مورد بررسی و مطالعة هر یک قرار می گیرد. اما خیلی مزخرف است که مثلا زیست شناسی را نسبت به فیزیک، کمتر علمی بدانیم صرفاً به این علت که پرسدورهایی را دنبال می کند که از پرسدورهای فیزیک متفاوت است. هم در طبیعت و هم در جامعه بشری، می توان ساختارها و سطوح مختلف واقعیت را علیرغم تفاوت هایی که دارند، مشاهده کرد، تشخیص داد و به طور عینی مطالعه کرد. چرا که پایة همة هستی، مادة در حال حرکت است و دیالکتیک می تواند دینامیک های هر یک را بشناساند. آردی اسکای بریک در مصاحبه اش علم و انقلاب3 می گوید که هم در طبیعت و هم جامعه، هم سادگی هست و هم پیچیدگی. او به پیچیدگی اکوسیستم هایی مانند جنگل های استوایی اشاره می کند و با این باور که گویا این ها را ساده تر از جامعه بشری می توان فهمید مخالفت می کند. هیچ گونه پایة علمی برای این باور وجود ندارد که می توان پدیده ها و پروسه ها را در طبیعت شناخت اما در جامعه نمی توان.

آواکیان در گشایش ها وسیعا به انتقاد از سیاست های هویتی و نسبیت گرایی اپیستمیک که با سیاست های هویتی همراه است، می پردازد. او می گوید هرچند که ممکن است برخی از آدم ها در محافل محدودی توسط ژست گرفتن های نمایندگان سیاست هویتی مرعوب شوند، اما این ژست ها در مقابله با دشمن کاملاً بی فایده است. این واقعیت در زمانه ای که فاشیسم در حال رشد است و در نقاطی مانند ایالات متحده و شماری دیگر از کشورها افسار قدرت را هم به دست گرفته است، بیش از پیش خود را نشان می دهد. در بسیاری جهات، جنبش های فاشیستی و راست اساسا یک نوع از سیاست هویتی را نمایندگی می کنند و از زمینه ای که ده ها سال لگدمال کردن علم و حقیقت به وجود آورده است تغذیه می کنند. این مسئله بیان خود را در تبلیغات آن ها پیدا می کند؛ آن ها خود را به عنوان به اصطلاح «قربانی» و «زیردست شده» قلمداد می کنند. آن هایی که همه چیز را بر حسب «روایت ها» می بینند، در مقابل این فاشیست ها و «روایت» آن ها چیزی برای گفتن ندارند.

آواکیان خاطرنشان می کند که رد «حقیقت» توسط پیروان انواع مختلف سیاست های هویتی نیز مبتنی بر درک دروغین و تحریف شده از این است که حقیقت چیست. آن ها می گویند که مفهوم حقیقت به سمت حقایق مطلق و جاودانه حرکت می کند. اما این مفاهیم دقیقاً در تضاد با مفهوم علمی حقیقت هستند. در واقع هر گونه پروسة علمی دربرگیرندة مفهوم تقریب به سمت بازتاب کامل واقعیت است: پروسه ای که در اصل هرگز کامل نیست. همچنین در برگیرندة این فرض است که نظرات مشخص را می توان در زمانی دیگر ابطال کرد و این که حقایق اصولاً حقایق نسبی هستند. اما این ابطال پذیری و نسبی بودن حقیقت به معنای آن نیست که اظهاریه های مختلف را نمی توان به عنوان نتیجه گیری های مسلم و بازتاب حقیقت عینی دانست. آواکیان تأکید می کند که جستجوی حقیقت و حمایت از آن مهم است اما این صرفاً هدفی در خود نیست. بلکه میان حمایت از حقیقت و مبارزه برای کمونیسم رابطة تنگاتنگی موجود است. این بسیار سخت تر و چالش انگیز تر از صرفاً حمایت از حقیقت به طور مجرد است به ویژه در زمانه ای که کمونیسم به مویی بند است.

آوکیان تأکید می کند «هر چیزی که حقیقت است برای پرولتاریا خوب است، همه حقایق می توانند به ما در رسیدن به کمونیسم کمک کنند.» این جمله بسیار غنی است. این جمله شامل آن است که حتا وقتی حقیقت به ضرر ما است (حداقل در کوتاه مدت) و مبارزه برای کمونیسم را در یک موقعیت معین مشکل می کند، اما باید از آن حمایت کرد. رویکرد صحیح به این مسئله کار راحتی نیست. چرا که رابطه میان حمایت از حقیقت و پیشبرد مبارزه برای کمونیسم یک رابطه دیالکتیکی است و این رابطه گاه با تضاد حاد رقم می خورد. با این وصف در نهایت، کمونیسم را فقط می توان با یک رویکرد علمی به دست آورد و تحت کمونیسم این رویکرد علمی مشترک همگان خواهد بود و طوری شکوفا خواهد شد که در تاریخ بشر سابقه نداشته است.

آواکیان این رویکرد را با رویکرد دیگری مقابله می کند: «هر چیزی که برای پرولتاریا خوب است، حقیقت است، هر چیزی که برای دست یافتن به کمونیسم به ما کمک می کند حقیقت است». او خاطرنشان می کند که این ها صرفاً به ظاهر شبیه اند اما کاملاً ضد هم هستند و چنین رویکردی «عمیقاً ضد علمی و ذهنی گرایانه است و در نهایت به انواع و اقسام اشتباهات و حتا اشتباهات هولناک منتهی می شود». این رویکرد به «حقیقت طبقاتی» منجر می شود. یعنی به این باور که چیزی به اسم «حقیقت پرولتری» و «حقیقت بورژوایی» موجود است که به هر یک از این طبقات خدمت می کند. همچنین به مفهوم «حقیقت سیاسی» منتهی می شود. یعنی به «حقیقت دلبخواه» که ظاهرا در کوتاه مدت به اهداف کمونیست ها یا کسانی که خود را کمونیست می خوانند خدمت می کند. همه این ها هیچ ربطی به حقیقت واقعی به معنای بازتاب واقعیت عینی ندارد. در این چارچوب، آواکیان می نویسد: «برخی حقایق در جنبش کمونیستی هستند که خیلی خوشایند نیستند.» در جای دیگر او صحبت از «حقایقی که پشت آدم را به لرزه در می آورند» می کند. شماری از مثال ها را باید آورد. مثلا مورد پیمان عدم تخاصم میان شوروی و آلمان در سال 1939. ما در اینجا وارد جزییات در مورد پس منظر تاریخی و این مسئله که چرا رهبری شوروی این پیمان را با آلمان نازی بست نمی شویم. اما در این جا می خواهم به این واقعیت اشاره کنم که علاوه بر نسخه منتشر شده از این پیمان یک پیمان تکمیلی مخفی دیگر هم میان این دو بر سر تقسیم لهستان امضا شد. اما چرا رهبری شوروی وارد یک پیمان اضافه شد و بعد آن را مخفی کرد؟ این قضیه به تنهایی نشان می دهد که در رهبری شوروی تحت استالین این گرایش تا چه اندازه قوی بود که منافع انقلاب جهانی را تقلیل دهد به منافع شوروی و سیاست خارجی آن. این واقعه یک مورد معین از «حقیقت سیاسی» است. کمونیست های سراسر جهان به مدت چندین دهه حتا موجودیت این قرارداد تکمیلی را انکار می کردند. چرا که فکر می کردند که توجیه آن سخت است و نمی خواستند توده ها را با حقایقی که «چندان خوشایند» نیستند بترسانند.

باب آواکیان در این زمینه لنین را هم بررسی می کند. او می گوید لنین از یک طرف با چیزهایی مانند «حقیقت سیاسی» یا «حقیقت به مثابه شکل سازماندهی تجربه انسان» مقابله کرده بود اما در مبارزه سیاسی برخی اوقات «لنین عملگرا سد راه لنین فلسفی» می شد. با وجود آنکه لنین بزرگ بود اما لازم است روی این نکته عمیق تر بشویم. بی تردید این چیزها ربط دارد به شرایط به شدت نامساعدی که در جریان جنگ داخلی از سال های بعد از انقلاب اکتبر برای بلشویک ها به وجود آمده بود. اما آیا این تجارب نشان نمی دهد که درک لنین از برخی موضوعات اشتباهاتی راداشت یا متناقض بود؟

آواکیان رویکرد «هدف وسیله را توجیه می کند» را هم نقد می کند و در این جا نیز میان معرفت شناسی و اخلاق رابطه برقرار کرده و می گوید: «کمونیسم نوین کاملاً نظریة مهلک "هدف وسیله را توجیه می کند" را تقبیح کرده و مصمم است که آن را از جنبش کمونیستی ریشه کن کند» و در ادامه می گوید: «ابزار این جنبش باید از "هدف" اساسی مح