Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جهان   جمعه ۴ فروردين ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ مارس ۲۰۱۷                    
 
رفراندوم خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا

رفراندوم خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا

رای شهروندان بریتانیا به «خروج» از اتحادیه اروپا زمین لرزه سیاسی مهمی برای نظام امپریالیستی حاکم در جهان محسوب می شود که در ساختارهای سیاسی اتحادیه اروپا و همچنین در احزاب حاکم بریتانیا تلاطم به وجود آورده و موجب سقوط بازارهای سهام شده است. مقاله زیر که ده روز پیش از این رفراندوم از سوی «سرویس خبری جهانی برای فتح» منتشر شده است تحلیل بسیار صحیح و مهمی از ماهیت ارتجاعی و امپریالیستی این رفراندوم و تفکری که در میان توده های مردم نیز رایج است ارایه می دهد.

 

ذهنیت بریتانیایی را دور بریزید! به فکر بشریت باشید!

13 ژوئن 2016. سرویس خبری جهانی برای فتح.

نوشته: رابرت باربو

روز 23 ژوئن بریتانیایی ها در مورد «ماندن» در اتحادیهء اروپا یا «خروج» از آن رای خواهند داد. این رفراندوم یک تلهء ارتجاعی است. به هر طرفی که رای داده شود، این واقعیت عوض نمی شود. 

در یک طرف کسانی هستند که می گویند بهترین راه کنترل مرزها و بیرون نگاه داشتن «گلهء مهاجرین» و گسترش قدرت بنگاه های سرمایه داری بریتانیایی، شکست دادن دشمنان بریتانیا و اعمال قدرت جهانی بریتانیا در گروی خروج از اتحادیه اروپا است. از طرف دیگر، استدلال می کنند که بهترین راه برای دست یابی به همهء این اهداف ماندن در اتحادیه اروپا است. موضوع مرکزی که جلوی مردم گذاشته اند این است که چطور به بهترین وجه منافع امپریالیستی بریتانیا متحقق می شود. حمایت از هر طرف این مناظره معنی و ماهیت مشخصی دارد و معنی اش همدست کردن مردم با امپریالیسم بریتانیا و جنایت های دهشتناک آن و ادامه این جنایت ها در داخل بریتانیا، در خاورمیانه، در آفریقا و سراسر جهان است. حال فرقی نمی کند با بودن در اتحادیه اروپا یا با خروج از آن.

کارزار «ماندن» تحت رهبری نخست وزیر بریتانیا (دیوید کامرون) همراه با رهبر حزب کار (جرمی کوربین) پیش برده می شود و رهبران کلیدی کشورهای متحد بریتانیا (رئیس جمهور آمریکا، صدر اعظم آلمان، رئیس جمهور فرانسه) و نهادهای اقتصادی بین المللی مانند صندوق بین المللی پول و سازمان همکاری و توسعه اقتصادی و بنگاه های عظیم سرمایه داری مانند مورگان استانلی، جی.پی مورگان، گولدمن ساکس از آن حمایت می کنند. شاید به سختی بتوان ترکیب دیگری را یافت که به اندازهء اینها بر علیه منافع مردم بریتانیا باشند. اما سران کارزار «خروج» نیز همدوش این ها هستند و حامیانی از این دست دارند: دونالد ترامپ، پوتین از روسیه و رهبری این کارزار توسط سران حزب توری انگلستان مانند شهردار سابق لندن به نام بوریس جانسون و حزب دست راستی بریتانیا به نام «حزب استقلال بریتانیا»، رهبری می شود. بوریس جانسون می خواهد از این کارزار برای نخست وزیر شدن سود بجوید.

کامرون عهد کرده بود که در سال 2013 رفراندوم عضویت بریتانیا در اتحادیه اروپا را برگزار کند. در واقع این تعهد معامله ای بود که به دلیل انشعاب های جدی در طبقه حاکمهء بریتانیا به ویژه در حزب توری که در راس حکومت بود به وجود آمده بود. هرچند در آن زمان که این تعهد را سپرده بود این حرکت به ظاهر بی ضرر می آمد. عدهء کمی تصوری بجز ادامهء وضع موجود را می کردند. اکنون، در چارچوب و بستر حدت یابی تضادهای جهانی، از جمله میان روسیه و ایالات متحده آمریکا، دعواهای درونی در خود اتحادیه اروپا، عروج ناسیونالیسم گسترش یابنده در سراسر اروپا و به طور کلی در غرب، نتیجهء این رفراندوم اصلا معلوم نیست.

خروج از اتحادیه اروپا با آرزوی احیای امپراتوری بریتانیا

در ابتدا، استدلال «خروج-بریت» ها (حامیان خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا) این بود که با آزاد شدن از «دهان بند سرخ» بوروکرات های «انتصابی» اتحادیه اروپا، بریتانیا نیک بخت خواهد شد. در مقابل این ادعا، سیل مطالعات اقتصادی سرازیر شد که می گوید، بریتانیا با خروج از چارچوب بازار واحد اتحادیه اروپا حداقل در کوتاه مدت متحمل لطمات اقتصادی خواهد شد.

نیروهای طرفدار «خروج» حاضر به قبول این مطالعات نشدند و شروع به عوض کردن مختصات مناظره کردند. نیگل فاراژ Nigel Farage رهبر «حزب استقلال بریتانیا» اعلام کرد: «بی شعورها مساله اقتصاد نیست! مساله استقلال است». در واقع، فاراژ با این حرف می خواهد پیوند بخورد با احساسات جوشان میلیون ها نفر از مردم بریتانیا که در نتیجهء کارکرد سرمایه داری جهانی، امروز به حاشیه رانده شده اند. نیگل فاراژ در واقع سعی دارد نارضایتی این جماعت را از سرچشمهء اصلی خراب شدن وضعشان دور کند. «خروج-بریتی» ها روی سختی و مرارتی که  بخش هایی از جامعهء بریتانیا متحمل می شوند، روی رکود یا سیر نزولی نرخ دستمزدها و کاهش مزایا و سقوط کیفیت خدمات وسایل نقلیه شهری و بهداشت انگشت می گذارند و از همهء اینها استفاده می کنند تا حسی را که در میان بریتانیایی ها ریشه های عمیق دارد و مضمونش این است که صرفا به خاطر شهروند امپراتوری بریتانیا بودن مستحق داشتن رفاه هستند بیدار کنند و به این حس حق به جانبی توسل جویند و عصبانیت و استیصال این جماعت را علیه کسانی جهت بدهند که به اصطلاح «پایین تر» از آن ها هستند: به ویژه علیه مهاجرین و مسلمانان. برای مثال، دیوید دیویس که از شخصیت های مهم حزب توری است، اتحادیهء اروپا را به عنوان «ماشین انتقال مشاغل» سرزنش می کند که، «مشاغل را از شهروندان بیریتانیایی به مهاجرینی که از اتحادیه اروپا می آیند منتقل می کند» (عمدتا اروپای شرقی ها که از رومانی و بلغارستان و لهستان می آیند).

اما در چند دهه گذشته، به واقع چه کسی مسئول  از بین رفتن صنایع تولیدی بریتانیا و ده ها هزار شغل و پایین رانده شدن دستمزدها بوده است؟ مگر کارگران رومانیاییِ قهوه فروشی ها بودند که صنعت کشتی سازی را از اسکله های نیوکاسل و شمال شرقی به آسیا منتقل کردند تا سود بیشتری ببرند؟ چه کسی مسئول کمبود شدید خانه های ارزان و رشد حریق وار بی خانمانی در کلیهء شهرهای بریتانیا است؟ آیا مسئول این وضعیت کارگران لهستانی هستند که در کثیف ترین و پست ترین  بخش های صنعت ساختمان سازی با ساعات طولانی کاری، کار می کنند؟ یا اینکه نتیجهء سیاست دولت در از بین بردن خدمات رفاهی و فروش خانه های دولتی بود که از زمان نخست وزیری تاچر شروع شد و تحت حکومت های توری و حزب کارگر ادامه یافت. این سیاست زمانی که همراه شد با فعالیت های بورسیِ بنگاه های عظیم توسعهء املاک و خانه سازی و بانک ها، وضع را وخیم تر کرد. این بنگاه های توسعهء املاک و خانه سازی در عین حال که پس از بحرانِ مالیِ سال 2008 از کمک های مالی دولت استفاده کرده اند اما عمدتا برای خانه سازی در بخش های لوکس سرمایه گذاری می کنند که کاملا خارج از دسترس عموم مردم است و فقط درصد کوچکی از الیتِ بریتانیا و جهان توان خرید آن ها را دارند.

همان طبقهء سرمایه داران در طول سالیان سال جهانی سازی امپریالیستی را هدایت کرده و رانده اند و باعث تشدید نابرابری در بریتانیا و سراسر جهان شده اند. در ده سال گذشته کمتر از یک درصد جمعیت بریتانیا 26 درصد بر ثروت خود افزوده اند و در همان دوران 50% پایینیِ جمعیت همان مقدار ثروت افزوده داشته اند. این سطح از نابرابری طی چندین نسل بی سابقه است. نباید فراموش کرد که این فرآیند در دوره های حکومت هر دو حزب توری و حزب کار رخ داده است.

حمله به مهاجرین به عنوان عامل سختی توده های مردم به شکل مودبانه تر توسط دیوید کامرون و کارزار «ماندن» نیز انجام می شود. کامرون مرتبا قول می دهد «مرزهای بریتانیا» را کنترل خواهد کرد. این پیام، به طرزی عوامفریبانه علت رنجی را که میلیون ها نفر می کشند پنهان می کند و در واقع همدست اخلاقیات ناسیونالیستی ارتجاعی است. آنان که به مهاجرین دشنام می دهند حتا به اندازه سر سوزن نسبت به علل فرار میلیون ها مهاجر از خانه و کشورشان و سرنوشت آنان علاقه ندارند.

افق آن ها با چشم بندهای میهن پرستانه بلوکه شده است. به مردم آموزش داده می شود که حقایق خیره کننده را نبینند: این که نیروهای عمده ای که مسئول راندن مردم از خانه هایشان در افغانستان و آفریقا است خودِ امپریالیسم بریتانیا است که در همدستی و گاه در رقابت با قدرت های امپریالیستی دیگر این کار را می کند. کافی است در محلات مهاجرین در شرق لندن قدم بزنید و به چهرهء خدمتکاران، رانندگان، سپورها نگاه کنید: افغانی، سومالیایی، بنگلادشی، پاکستانی، هندی، ایرانی و سوری. این چهره ها تاریخ چندین قرن امپراتوری بریتانیا را حکایت می کنند. بر روی هر یک داستانی از تجاوزها، اشغال ها و غارت ها نوشته شده است. به طور مثال، ماجرای اردوگاه های کار و شکنجه که بریتانیایی ها در کنیا در جریان سرکوب شورش «مائو-مائو ها» سازمان دادند و ماجرای حمایت شنیع و شدید بریتانیا از نظام آپارتاید در آفریقای جنوبی ( یادمان نرود که مارگارت تاچر هنگام نخست وزیری، نلسون ماندلا را «یک تروریست» خواند). این سیاهه ها را می توان در چند صد برگ پر کرد.

هر دو طرف مهاجرین را از تاریخ تهی می کنند و بعد از تهی کردن این مردم از تاریخ شان، به آنان فقط به عنوان منبع سود رسانی به بریتانیا و بریتانیایی ها نگاه می کنند: طرفداران «خروج» می گویند این ها اینقدر از بریتانیا و بریتانیایی ها می برند و طرفداران «ماندن» می گویند اینها برای رفاه بریتانیایی ها خوب هستند.  کسی دغدغهء زندگی و شرایط خود مهاجرین را ندارد. فقط یک مثال بزنیم: در آخرین هفتهء ماه مه، هنگامی که مناظرهء یک ساعتهء بی بی سی در مورد اتحادیه اروپا میان سخنگوی حزب توری و میلی بند از حزب کارگر و کارولین لوکاس از حزب سبز جریان داشت، خبر آمد که یک هزار انسان در مدیترانه غرق شده اند. اما در این مناظره حتا اشاره ای به این کشتار نشد در حالی که مناظره عمدتا بر سر موضوع مهاجرت بود.

این کارزار به مردم چشم بندهای دهنی زده و آنان را تعلیم داده است که در داخل این چشم بند فکر کنند و افق شان محدود به این باشد که «وضعیت من چه می شود؟» و وضع «ما بریتانیایی ها» چه می شود. انگار زندگی بریتانیایی ها از زندگی آن سوری ها که از جنگ فرار می کنند یا اتیوپیایی ها و سومالیایی ها که از فقر و هرج و مرج ویرانگر و مهلک فرار می کنند با ارزش تر است. در حالی که اینطور نیست! همان طور که باب آوکیان، صدر حزب کمونیست انقلابی در آمریکا می گوید، «انترناسیونالیسم – اول از همه کل جهان را باید در نظر داشت!» اگر کسی دنیای بهتری می خواهد باید بداند که تنها اخلاقیات موجه همین است.

دشنام های شنیع به مهاجرین که از هر دو طرف شنیده می شود صرفا با قصد «بالا کشیدن پل متحرک» و محکم کردن مرزها و بستن آن به روی مهاجرین نیست. بلکه در عین حال برای ترساندن و مرعوب کردن میلیون ها مهاجری است که پیشاپیش در بریتانیا هستند. ارزش های «بریتانیایی بودن» را با شدت و قطعیت اعلام کرده و تصریح می کنند؛ درست همانطور که ارزش های شوونیستی یورو را در دیگر کشورهای امپریالیستی تبلیغ و تصریح و تاکید می کنند. دونالد ترامپ، فاشیست آمریکایی که کاندیدای ریاست جمهوری شده است فراخوان پوپولیستیِ «احیای عظمت آمریکا» را می دهد و پژواک این فراخوان پوپولیستی فاشیستی را می توان در میان سیاستمداران بریتانیایی شنید که می خواهند صفت «کبیر» را به «بریتانیای کبیر» بازگردانند و این هیچ معنایی ندارد مگر تشدید دهشت و تبهکاری علیه میلیون ها نفر در خود بریتانیا و میلیون ها نفر در سراسر جهان که تحت سلطه نظامی و اقتصادی بریتانیا زجر کشیده اند.

 

وسوسهء ارتجاعیِ «تمدن اروپایی»

هیچ یک از طرفین کارزار رفراندوم، جایگاه کلی بریتانیا در جهان را زیر سوال نمی کشند. هر دوی آن ها به اروپا طوری برخورد می کنند که گویی یک کامیونیتی محلی است. جرمی کوربین، رهبر حزب کارگر می گوید: «ما به عنوان یک کشور در صورتی قوی تر خواهیم بود که با همسایه هایمان همکاری کنیم و همراه با آن ها با مشکلات روبرو شویم.» (labourforbritain.org.uk)

اما اتحادیه اروپا یک انجمن همسایگان محله نیست. تا آن جا که آنان با یکدیگر برای «نیک بختی مشترک» همکاری می کنند برای منفعت رساندن به طبقه های سرمایه داری در 28 کشور اروپایی است. توازن قدرت و رقابت میان آن ها هرچه باشد اما در تقسیم جهان به کشورهای سلطه گر و تحت سلطه همهء آنان در سمت سلطه گران قرار دارند و از این موقعیت بهره می برند. هر چیزی که در اروپا هست، از موزه هایی که عمدتا غارت استعماری است تا بنگاه های تجاری معظم آن تا فرهنگش همه و همه مهر تاریخ قرن ها تجارت برده، ستم گری استعماری و جنگ های امپریالیستی را خورده است. برخی از به اصطلاح «چپ» های اروپایی می گویند  اروپا یک فاکت جغرافیایی است که می توان آن را «بازتعریف» کرد. اما اینطور نیست. اروپا یک واقعیت تاریخی است که باید با آن از طریق انقلاب و سرنگون کردن روبرو شد.

همانطور که اطلاعیهء «گروه مانیفست انقلابی در اروپا» در مورد بحران مهاجرت نوشته است» «قدرت سیاسی در هر یک از دولت های اروپایی بر اساس یک نظام کامل اقتصادی- اجتماعی استثمار قرار دارد که شاخکهایش را در سراسر جهان دوانده است. این دولت ها بر این اساس قرار دارند و از آن حفاظت می کنند. با جهانی سازی، این استثمار صرفا فراگیرتر و گسترده تر و بیرحمانه تر شده و بافت اجتماعی را از هم گسیخته تر کرده است. هر یک از حکومت های این دولت ها مجبورند این فرآیند را تقویت کرده و آن را تسهیل کنند ...  باور داشتن به احتمال آن که بتوان اروپای امپریالیست را تبدیل به اروپای امپریالیستِ خوشامد گو و در بر گیرنده کرد بدتر از یک توهم است. این باور ماهیت واقعی حال و گذشتهء دموکراسی سرمایه داری غربی و نظام ارزشی که در جهان محافظت می کند را پنهان می کند. چنین چیزی اصلا قابل اجرا کردن نیست و هر کسی انتخاب شود نمی تواند آن را به کار ببندد. چنین باوری قادر نیست با حملات ارتجاعیِ نیروهای فاشیست زوزه کش یا با اسلام گرایانی که خود را یک بدیل اخلاقی و اجتماعی در مقابل انحطاط و فلاکت تولید شده توسط غرب ارایه می دهند مقابله کند.» فقط نگاهی کنید به سیپراس و سریزا که از منتقدین سوسیال دموکرات تبدیل به نیروهای بیرحم تقویت کنندهء دژبانی اروپا شده اند.

«سیاست ممکن ها» یا رهایی بشریت؟

خیلی ها حالشان از هر دو طرف این مناظره به هم می خورد. فرانکی بویل که کمدین است در مقاله ای تحت عنوان «هم سیاستمداران حامیِ خروج ترسناک هستند و هم مخالفین خروج» می گوید که، «هر دو کارزار سراسر نژادپرستانه» هستند و می پرسد آیا بریتانیایی ها مردم «متعصب کریهی هستند که این کارزارها نشان می دهند؟» (گاردین، اول ژوئن). یک تحلیل گر دیگر به نام گری یانگ با عصبانیت می نویسد: «در غیاب یک چالش گسترده علیه نظم نئولیبرالی، صرفا آری یا نه گفتن مساوی است با انتخاب گودالی برای مردن». اما یانگ، با نارضایتی این گودال را انتخاب می کند! باید به او نهیب زد که «انتخاب این گودال» کاری خنثی نیست و دارای خصلت معینی است. باید به مردم نهیب زد که به دنبال منطق «انتخاب میان بد و بدتر» نباشند، افق های خود را تا حد «سیاست ممکن ها» پایین نیاورند، جهان بینی خود را محدود به نتایج قابل لمس در چارچوب همین نظام سرمایه داری نکنند. اگر چنین کنند لاجرم و بدون استثناء با دهشت های این نظام سازش خواهند کرد.

این انتخابات ها فارغ از این که کدام طرف پیروز می شود، در جامعه نقشی به غایت ارتجاعی بازی می کنند و اکثر مردم این را نمی دانند. این رفراندوم مردم را آموزش می دهد که به انتخابات ها در جامعهء سرمایه داری به شدت و عمیقا به شکل ابزاری برای ابراز وجود توده ای و راهی برای تغییر جهان نگاه کنند. اما این انتخابات ها در واقع ماهیت حاکمیت طبقهء استثمارگران سرمایه داری را که ردای دموکراسی بر تن دارد را پنهان کنند.  هر طرف که برنده شود، جنایت های امپریالیسم بریتانیا به عنوان «اراده مردم» ستوده خواهد شد. اما همانطور که باب آواکیان تاکید کرده است، «تا زمانی که جامعهء بشری به طبقات مختلف مردم تقسیم شده باشد، چیزی به عنوان "انتخابات آزاد" به این معنا که هیچ یک از گروه های اجتماعی دارای نفوذی بیشتر از دیگران در انتخابات و به طور کلی در فرآیند تصمیم گیری سیاسی نیستند، وجود نداشته و نخواهد داشت. در جهانی از این نوع، یک گروه در جامعه – اساسا گروهی که نمایندهء یک نوع از طبقهء حاکمه است – همیشه بیشتر از بقیهء مردم دارای نفوذ خواهد بود»

این ایده را در مغز مردم فرو میکنند که این «مهمترین انتخابات زندگیشان» است و رای آنان سرنوشت کشور را به گونهء مهمی رقم خواهد زد. اما این انتخابات موقعیت بریتانیا را در زنجیر غذایی امپریالیستی جهان به طور اساسی عوض نخواهد کرد. عضویت در ناتو و شورای امنیت سازمان ملل نیست که به رای گذاشته شده است. اشغال بخش شمالی ایرلند و غیره نیست که به رای گذاشته شده است. موقعیت بریتانیا به عنوان بخشی از ساختار دفاعی اروپا و به ویژه «رابطهء خاص» آن با ایالات متحده آمریکا، غارت و استثمار بخش های بزرگی از جهان توسط چند ملیتی های معظم و بانک های بریتانیایی که دارای پشتوانهء نظامی هم هستند، و تباه کردن زندگی مردم در داخل کشور – همهء اینها تداوم خواهند داشت، چه بریتانیا داخل اتحادیه اروپا باشد یا نباشد.

این انتخابات توهمات را که گویا دموکراسی پارلمانی ارادهء مردم را نمایندگی می کند تشدید خواهد کرد. این انتخابات گرایش به جستجوی فرصت ها در داخل نظام سرمایه داری را تقویت خواهد کرد. درست در زمانی که افق انترناسیونالیستی و انقلابی فریاد می زند که باید کل نظام را آماج قرار داد، «چپ» های حامی «ماندن» (به طور مثال، واروفاکیس وزیر مالیهء اسبق سیپراس و اسلاوی ژیژک) و «چپ» های حامی «خروج» (مانند اس.دبلیو.پی یا حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا) مردم را فریب می دهند، سر مردمی که پایان کابوس های جهانیِ تولید شده توسط اروپا و بریتانیا را می کنند کلاه می گذارند؛ در همان حال که خودشان را برای یافتن جایی در پارلمان آماده می کنند به مردم آموزش می دهند که امیدشان را به احزاب امپریالیستیِ بی اعتبار گره بزنند.

هر دو کارزار، چه آن که به افق تنگ «به من به عنوان بریتانیایی چه می رسد» را متوسل می شود و چه آن که افق به اصطلاح «چپ» را تبلیغ می کند که «به طبقه کارگر بریتانیایی چه می رسد» هر دو در واقع یک کار می کنند: به طور فشرده به مردم آموزش می دهند که رابطه خود با کل جهان را از دریچهء منافع امپریالیسم بریتانیا نگاه کنند و مبارزه خود را محدود کنند به مبارزه برای آن چه در چارچوب بورژوا دموکراتیک امکان پذیر است. البته خیلی ها از زردابهء زهرآگین نژادپرستانه ای که از کارزار «خروج» فوران می کند حالشان به هم می خورد  و درک چرایی این امر سخت نیست اما در جهانی که اروپا در صدر زنجیرهء غذایی امپریالیستی نشسته است، «وسیع کردن» آن افق محدود تا حد «افق اروپایی» پیشرفت محسوب نمی شود.

در سراسر اروپا و آمریکا،  گرانیگاه سیاسیِ همیشگی طبقات حاکمه از هم گسیخته شده است و قطبی شدنِ روز افزون جامعه خطرهای جدی را طرح می کند. اما همان شرایط انفجاری در عین حال فرصت هایی را برای باز کردن یک راه کاملا متفاوت به سوی آینده، به وجود آورده است. در واقع به طور عاجل لازم است میلیون ها نفر گردهم بیایند و معضلاتی را که مردم بریتانیا و سراسر جهان با آن ها روبرو هستند حل کنند. اما به معضل و راه حل نباید با دید «ما بریتانیایی ها» یا «ما اروپایی ها» نگریست بلکه باید با دید انترناسیونالیستی نگاه کرد که نقطه عزیمتش نیازهای بشریت تحت ستم است و این به معنای آن است که پرچم «یونیون جک» بریتانیا را باید به آن جا که جای واقعی اش است سپرد: یعنی به موزه تاریخ. نه نیازی به دلتنگی کردن برای وعده های لگدمال شدهء سوسیال دموکراسیِ ورشکستهء اروپا هست و نه دنباله روی ذلیل گونه از رویای امپراتوری از کف داده! ما باید به افق هایی که ورای نظام کنونی است چشم بدوزیم و جنبشی را بسازیم که نه تنها برای عقب راندن حملات ارتجاعی مبارزه کند بلکه بتواند تنها راه حل یعنی انقلاب کمونیستی را رهنمون شود.

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 رفراندوم خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا
 نوشته
 رابرت باربو
 در تاريخ
 2016-06-13
 منتشر شده در
 
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در