Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 دین   سه-شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۱۷                    
 

 

آيت الله بنديكت به اسلام و عقل مي تازد

 

سرويس خبري جهاني براي فتح. 25 سپتامبر2006

 

با توجه به حجم زياد اظهار نظرات در باره سخنراني اخير پاپ بنديكت 16، عجيب است كه تعداد بسيار كمي سخنان او را با دقت خوانده اند و اگر هم خوانده اند چشم بندهاي سياسي و فلسفي شان آنچنان زخيم است كه محتواي درون اين سخنان را نديده اند.

 

اينكه پاپ به اسلام تاخته، روشن است. در واقع ممكنست آگاهانه سخنان تحريك آميز زده تا حاميان اسلام دست به واكنش ”غير عقلاني“ بزنند تا پاپ بتواند بگويد كه حرفش درست است و اين فقط مذهب اوست كه منطبق بر عقل می باشد! بيشتر جواب هائي كه به سخنراني او داده شده در محدوده ي دفاع يا نقد اسلام است و هيچ يك به موضوعات عميق تر در باره حقيقت، عقل و مذهب (همه مذاهب) نمي پردازند.

 

پاپ سخنراني اش را با نقل گفته امپراطوري كه در قرن 14 در حال جنگ با اسلام (عثماني) بود شروع كرد. باید ببینیم منظور پاپ از اين كار غير از فحش دادن چه بود؟ پاپ از قول او مي گويد: ”هر كس مدعي است محمد چيز جديدي آورده،  بيايد آن را به من نشان دهد؛ چيز جديدي نبوده مگر چيزهاي شيطاني و غير انساني مانند اينكه محمد با ضرب شمشير دينش را گسترش داد.“

 

بزرگترين اشكال سخن بالا اين نيست كه به مسلمانان بر خورنده است يا اينكه هدفش توهين به مسلمانان بود. بلكه بزرگترين اشكالش آن است كه حقيقت ندارد. گسترش ايمان به ضرب شمشير با اسلام شروع نشد و خشونت در اسلام بيشتر از خشونت در يهوديت و مسيحيت نيست. ايمان كاتوليك را شمشير گسترش داد: برقراری اقتدار پاپ طي جنگ هاي خونين؛ نسل كشي طايفه هاي مسيحي رقيب مانند آلبيجنسين ها در فرانسه قرون وسطا؛ مسيحي كردن مسلمانان و يهوديان اسپانيا و پرتقال با زور؛  سوزاندن كساني كه در جستجوی درك علمي جهان بودند و خواهان استقرار جامعه اي عادلانه تر از آنچه تحت اقتدار كليساي كاتوليك نصیب مردم می شد، توسط دادگاه تفتيش عقايد كليساي كاتوليك؛ از آن جمله اند. فاتحان اسپانيائي مردم  آمريكاي لاتين و فيلي پين را بزور اسلحه و جنگ مسيحي كردند. قدمت تئوري و پراتيك استفاده از خشونت توسط مذاهب به انجيل عهد كهن مي رسد و يكي از وجوه اشتراك يهوديت و مسيحيت و اسلام است. در انجيل عهد جديد (متي) مسيح اعلام مي كند: ”فكر نكنيد كه من براي آوردن صلح آمده ام. من نه براي آوردن صلح بلكه براي آوردن شمشير آمده ام.“ بنابراين اوج ناصداقتي انديشمندي و عوامفريبي اخلاقي پاپ را مي رساند كه اسلام را بخاطر اختراع چيز ”جديدي“ در اين زمينه سرزنش مي كند.  

 

بروشني در پشت اين سخنراني انگيزه هاي سياسي بسيار خطرناك موجود است و محافل دروني پيامش را گرفتند. جیمز کاررول، خبرنگار ”نشنال كاتوليك ريپورتر“ در واتيكان و عده اي ديگر از متخصصان كليسا می گویند اين سخنراني با بركناري ” كاردينال مصالحه جوي واتيكان در مناسبات با مسلمانان“ و همچنين با سخنراني محرمانه پاپ در ماه مارس گذشته در جلسه در بسته براي 179 كاردينال واتيكان در باره اسلام و موضع ديني او در باره عضويت تركيه در اتحاديه اروپا، مرتبط است. اين خبرنگار، پاپ فعلي را با پاپ قبلي (پاپ جان پل دوم) مقايسه كرده و مي نويسد اين پاپ نسبت به قبلي در رابطه با اسلام ”سرسخت تر است“. به گفته خود بنديكت موضع علني او در قبال اسلام بر خلاف روش جان پل سازش جويانه نبوده بلكه ”رك و راست“ خواهد بود كه به معناي آن است كه به اسلام به مثابه يك مذهب علنا انتقاد خواهد كرد.

 

به گفته روزنامه نيويورك تايمز سخنراني بنديكت در ماه سپتامبر ”نمايانگر يك نقطه چرخش در قلمرو پاپ و شايد يك لحظه تاريخي باشد: طرفداران پاپ مي گويند همانطور كه جان پل دوم نقشی كليدي در زمينه پايان دادن به كمونيسم بازي كرد، بندیکت نیز عهده دار نقش تبلیغ علنی عليه اسلام راديكال خواهد شد.“

 

هر چند اين اظهار نظر بطرز خیره کننده اصل مطلب را روشن می کند اما باید تصحیحاتی بر آن وارد کرد: جان پل دوم هيچ نقشي در رابطه با ”پايان دادن به كمونيسم“ بازي نكرد زيرا شوروي چند دهه قبل ماهيت سوسياليستي اش را از دست داده بود و آنچه در سال 1989 فروپاشيد در واقع يك بلوك امپرياليستي بود. البته پاپ جان پل دوم كه به ”پاپ ناتو“ معروف بود نقش مهمي در پيروزي امپرياليسم آمريكا بر اين  رقيب بزرگ بازي كرد. نكته ديگری كه بايد اضافه كنيم اين است كه آمريكا رقابت با شوروي را بعنوان جنگ صليبي علیه ”كمونيستهاي بي خدا“ قلمداد مي كرد و تحت لواي آن بنيادگرايان اسلامي را به استخدام خود در می آورد. اكنون در دوره پسا- شوروي، امپرياليسم آمريكا مي خواهد منافع خود را از طريق تجديد سازماندهي جهان سوم دنبال كند و هدفش از اين تجديد سازماندهي اعمال كنترل سياسي مستقيم تر بر جهان سوم است تا به اين ترتيب بتواند شرايط مساعدتري براي سودآور كردن سرمايه گذاري هاي خود بوجود آورد. بوش يك جنگ صليبي عليه چيزي كه ”فاشيسم اسلامي“ مي خواند براه انداخته و به نظر مي آيد كه بنديكت مي خواهد نقش مهمی در اين پروژه بر دوش گیرد. البته بايد منتظر شد و ديد كه بنديكت چگونه مي خواهد ميان منافع قدرت هاي اروپائي و آمريكا بند بازي كند و چطور مي خواهد در چارچوب كلي اين پروژه كه تحت رهبري آمريكائي هاست منافع متضاد اروپائي ها را بازتاب دهد. اما در هر حال حكومت پاپ حامي اين پروژه است.

 

سر و صداي تبليغاتي کر کننده ی سياستمداران و روشنفكرانی كه مي گويند قوه محرکه تنش هاي جهان امروز ”برخورد تمدن ها“ ميان غرب پيشرفته و شرق وحشي است، همه از اين اهداف امپرياليستي برخاسته اند و به آن خدمت مي كنند. مشكلات فزاينده ي آمريكا و متحدينش (يا رقبائي كه با آن متحد شده اند) در به اصطلاح ”خاورميانه بزرگ تر“ نشان مي دهد كه پيشبرد اين پروژه سهل و آسان نخواهد بود. اما افزايش مشكلات به معناي آن نيست كه اين امپرياليستها دست از اهدافشان خواهند كشيد. آنان خوب مي دانند كه اگر مردم كشورهايشان انگيزه هاي واقعي اين جنگ را بفهمند و آن را ”خون ريزي بخاطر نفت“ معنا كنند، نخواهند توانست با موفقيت اين دوره را از سر بگذرانند.

 

پاپ به يك معنا، و بدلايل خودش، در حمله به اسلام از بوش هم فراتر رفته است. براي بوش مفيد است كه گاهي ميان نيروهاي اسلامي كه او دوست دارد (مانند رژيم هاي عصر تاريك انديشي كه آمريكا در افغانستان، عراق، عربستان سعودي و پاكستان و غيره برقرار كرده يا حمايت مي كند) و نيروهاي اسلامي كه امروزه ديگر براي آمريكا فايده نداشته بلكه برايش مانع اند، تمايز قائل شود. اما پاپ اين تمايز را قائل نشده و مي گويد كه رواج ايمان از طريق خشونت صرفا مربوط به ”اسلام راديكال“ نبوده بلكه خصلت و بخش مهمي از خود اسلام است.

 

سخنراني هاي پاپ بيشتر خطاب به كادر كليسا و ديگر متخصصين است. بهمين دليل اغلب با سبك بسيار آكادميك نوشته شده اند و پر از لغات تخصصي مي باشند. او مي خواهد روشنفكران و ديگر ”فکر سازان“ را با كليسا متحد كند و در مقابل كاتوليك هاي مترقي كه بشدت با تلاش هاي پاپ براي در هم شكستن گرايشات ليبرال تر و هومانيستي مخالفت مي كنند، صف آرائي كند و در زمينه تئولوژي و پراتيك كليساي كاتوليك يك عقب گرد را تحميل كند. مضافا، بدليل اينكه بيشتر مخاطبينش  اروپائي هستند، بدليل خصوصيات جوامع اروپائي و نيازهاي امپرياليسم اروپا، بنديكت مانند بوش و همپالگي هايش مبلغ بنيادگرائي مذهبي بي مخ و هار نيست. هر چند او به پروتستانيسم انتقاد مي كند و در مقابل آن مسيحيت كاتوليك را بلند مي كند اما هدفش بازگرداندن اقتدار مذهب در جامعه غرب است. جيمز كارول كه قبلا كشيش كاتوليك بود در روزنامه بوستون گلوب نوشت: ”بنديكت از سلسله مراتب حقيقت دفاع مي كند. ايمان برتر از عقل است. ايمان مسيحي برتر از ايمان هاي ديگر (بخصوص اسلام) است. مسيحيت كاتوليك برتر از شاخه هاي ديگر مسيحيت است. و پاپ برتر از همه كاتوليك هاست.“

 

نظريه كليدي در سخنراني بنديكت رابطه اي است كه او ميان ايمان و عقل برقرار مي كند. او مدعي است كه در اسلام، ”خدا بطور مطلق منبع الهام است. هيچ يك از مقوله های منطقی ما، حتا عقلانیت، حدي براي اراده ی او نیستند ... اگر خدا اراده كند ما حتا بايد بت پرستي كنيم“ (براي يكتاپرستان بت پرستي به معناي ضديت با خداست). به عبارت ديگر، بنديكت مي گويد در  اسلام (و در جاي ديگر سخنراني اش پروتستانيسم را هم اضافه مي كند) اعتقاد به خد از عقل بر نمي خيزد و چنين اعتقادي بر خلاف عقل است. طنز ماجرا آن است كه وی راست مي گويد: بخش غلط و توهين آميز و سكتاريستي حرفش در آنجاست که می گوید مذهب کاتولیک اینطور نیست و متفاوت است.

    

بنديكت مقايسه كرده و مي گويد در اسلام و پروتستانيسم ايمان و عقل از يك ديگر جدا شده اند در حاليكه مشخصه ي كاتوليسم، ”ملاقات عميق ميان ايمان و عقل است ... در كاتوليسم عمل نكردن بر مبناي لوگوس در تقابل با ماهيت خداست ... زيرا  لوگوس خداست.“

 

در يوناني لوگوس دو معنا دارد: ”عقل“ و ”كلام“. در گفتمان فقهاي كاتوليك لوگوس به معنای آن است که به انسان عقل داده شد تا كلام خدا را درك كند – عقل از خدا آمده و ما را به سوي خدا باز ميگرداند. با اين وجود، صرف بكار بردن همان كلمه براي عقل و خدا، اين دو را يكسان و همانند نمي كند.  با استفاده از برهان عقلی مي بينيم كه اصلا به عقل جور در نمي آيد. در عقل چه نهفته است که ممكنست آدم را بسوی خداي بنديكت رهنمون کند و نه بسوي يك خدائي ديگر يا به بي خدائي؟ براي اينكه مطلب به درازا نكشد بايد بگوئيم كه بهتر است بجاي استدلال در مورد وجود خدا بگوئيم هركس مدعي وجود خداست بهتر است مسئوليت اثبات آن را نيز بر عهده گيرد. در واقع، يهوديت، مسيحيت و اسلام همه در پشت ”وحي“، ايمان و ديگر مقوله هاي ضد عقل سنگر مي گيرند. خود بنديكت نيز در اين سخنراني بارها همين كار را مي كند. 

 

در جائي از سخنراني اش دم خروس بيرون مي آيد. او مي گويد، ” ايمان مسيحي، منبع دانش“ در مورد خداي واقعي است در حاليكه در مذاهب قبلي خدايان صرفا ”ساخته دست بشر بودند“. دليل پاپ مبني بر اينكه هيچ ايمان ديگري به اندازه  مسيحيت كاتوليك مشروع نیست، چيست؟ استدلال او اين است كه خداي من با  عقل سازگار است و خداي ديگران با عقل سازگار نيست زيرا خداي من بواقع موجود است و خداي ديگران وجود ندارد. اين استدلال دايره وار كه شالوده نظرات پاپ است به اندازه نقل قول ضد اسلامي كه سخنراني را با آن آغاز كرده جلب توجه نكرده است اما در واقع بيشتر از آن نقل قول حمله به اسلام و مذاهب ديگر و حمله به خود مقوله عقل است. او در پوشش دفاع از عقل در واقع آن را تحریف می کند.

 

قبل از رسيدگي به اين نكته بهتر است به اين ادعاي بنديكت كه اروپا با مسيحيت تعريف مي شود بپردازيم. او ميگويد مسيحيت تنها وارث روحيه جستجوگر فلسفه يونان است. (البته بنديكت فلسفه و فلاسفه یونان را دست چين کرده و آن عده از متفكرين يونان را نشانه مي كند كه ايده هاي مسيحيت را مفيد تشخيص می دادند. بندیکت كاري به كار شاخه هاي ماترياليستي و ديالكتيكي فلسفه یونان كه در تقابل با بينش ايده آليستي يا مذهبي قرار داشتند ندارد). در هر حال ادعاي بنديكت قلابي است. در عصر تاريك انديشي اروپا كه مطلقا بر ايمان استوار بود و كليساي كاتوليك در اوج قدرت بود نه تنها فلسفه يونان بلكه علم يونان نيز سركوب شد و آنچنان سركوب شد كه در اروپا کاملا ناشناخته ماند. اما در همان زمان، علم و فلسفه يونان در خاورميانه در ميان مسلمانان و يهوديان رواج يافت. به اين معنا، خاورميانه مسلمان از اروپاي كاتوليك ”متمدن“ تر بود. در واقع يك هزار سال بعد از اقتدار كليساي كاتوليك، اروپائي ها آثار يوناني در باره ستاره شناسي، پزشكي، فلسفه و غيره را كشف كردند زيرا اين آثار در خاورميانه حفظ شده بود. انديشه يوناني بر اسلام تاثير گذ اشت و انديشه اسلامي تاثيرات زيادي بر كاتوليسم مدرن گذاشت. به لحاظ تاريخي اين دو متعلق به دو تمدن متفاوت نبوده اند. بعلاوه، همان طور كه كاررول تاكيد مي كند اين نظريه كه مسيحيت و بويژه كاتوليک ”اروپا را آفريد“ بوي بسيار بد آنتي سميتيسم (نژاد پرستي ضد سامي) مي دهد بخصوص آنكه اين بو از سوي پاپي به مشام مي رسد كه حاضر نيست ريشه هاي اروپائي يهودآزاري را برسميت بشناسد. شايد  منظورش ”اروپا براي اروپائيان“ فارغ از مهاجرين مسلمان است.

 

بنديكت و بوش و روشنفكران مشاطه گر آنان فکر می کنند قوي ترين استدلالشان اين است كه با پيروزي سرمايه داري در اروپا، راه و سرنوشت غرب و شرق از هم جدا شدند. اما اگر مسيحيت دليل توسعه غرب است بايد پرسيد موفقيت سرمايه داري در ژاپن را چگونه توضيح مي دهید. اتفاقا بايد گفت كه در اروپا، علم و عقل عليرغم وجود كليساي كاتوليك و در ضديت با آن شكوفا شد. علم و عقل در حالي شكوفا شد كه كليساي كاتوليك كساني را كه مي گفتند جهان را مي توان از طريق عقل، مشاهده و آزمايش شناخت تحت تعقيب و آزار قرار مي داد و حتا امروز در مقابل پراتیک و آتوريته علم (منجمله پزشكي و تحقيقات پزشكي) مانع تراشی می کند.

 

سرنگوني فئوداليسم و موانع آن نيازمند سرنگوني نظام ايمان بود. زيرا فئوداليسم بخشا بر اين نظام ايماني استوار بود. بنديكت به رفرماسيون پروتستان انتقاد مي كند كه عرصه ايمان و عقل را مجزا كرد. اما اين جدائي به ظهور طبقه سرمايه دار خدمت كرد زيرا به سرمايه داران اجازه داد كه هم از علم و ثمرات آن بهره برند و هم مذهب را حفظ كنند (البته نه براي خودشان بلكه براي توده ها زيرا بدون استفاده از مذهب سرمايه داران نمي توانستند بر توده ها حاكميت كنند.)

 

همانطور که ماركس خاطرنشان كرده است، ”طلوع سرخ فام سرمايه داري“ نه تنها عصر روشنگري را متولد كرد بلکه شاهد بود كه اروپا قاره ي آفريقا را تبديل به شكارگاه بردگان كرد، جمعيت بومي جنوب آمريكا را در معادن سيم و زر زنداني كرد و دست به چور و چپاول آسيا زد. ماركس گفت، سرمايه در حالي كه ”از انگشتانش خون مي چكيد“ قد برافراشت. اين بود يك منبع عمده ی توسعه اي كه تفاوت ميان شرق و غرب را رقم زد و بقول بنديكت ”اروپا را آفريد“.

 

روشنگري، دوره اي از قرن 18 بود كه بخش بزرگي از تفكر مدرن كنوني منجمله متد علمي فرموله شد. روشنگري براي بنديكت آزار دهنده است. او ”جوانب مثبت مدرنيسم“ را برسميت شناخته و مي گويد: ” همه ما از امكانات زيبائي كه براي بشريت همراه آورد و بخاطر پيشرفتي كه به بشريت اعطا قدرداني مي كنيم“.  بنديكت از ثروت و قدرتي كه مدرنیسم براي غرب آورده ممنون است. او حتا از ” فرهنگ علمي” تعريف تمجید کرده و مدعی است،  ”اراده تبعيت از حقيقت ... يكي از سنگ بناهاي مسيحيت می باشد.“ جمله اش درست است بجز اينكه بجاي فعل ”می باشد“ بايد مي گذاشت ”نمی باشد“. در هر حال در ادامه صحبتش مي فهميم كه منظورش همان ”نمی باشد“ است زيرا تعريفي از حقيقت مي دهد كه كاملا ضد بينش علمي است. او مي گويد هدفش ”وسيع كردن معناي عقل و كاربست آن است. در همان حال كه ما از امكانات نويني كه بشريت بدست آورده خوشحاليم اما خطرهاي اين پيشرفت ها را هم مي بينيم و از خود مي پرسيم براي چيره شدن بر آن ها چه بايد كرد؟ فقط اگر عقل و ايمان را به طريق هاي نويني بهم متصل كنيم، اگر عقل را وابسته به  آزمايش تجربي نكنيم، مي توانيم بر اين خطرات چيره شويم.“

 

ولي مشكل آنجاست كه عقل وابسته به آزمايش تجربي ست. تمايز فاكت و افكاري كه مي توان حقيقي بودنشان را ثابت كرد با تخيل (حتا تخيلات بسيار ارزشمند) دقيقا در آن است که به لحاظ تجربي قابل بررسی و رسیدگی اند. بنديكت براي شعبده بازي فلسفي خود از اين واقعيت استفاده مي كند كه تا پيش از ماركسيسم هيچ انديشه ي ديگري قادر به حل معضل شناخت و بويژه جواب به اين سوال كه ما چگونه مي توانيم حقيقت افكارمان را دریابیم، نبود. منطق تنها یک بخش از عقل است؛ مي تواند ما را به شناخت از واقعيت برساند اما به اين شرط كه در مطالعه و بررسي جهان كنكرت (مشخص) و در كنش واكنش با آن بكاربسته شود. ما بر پايه کسب شناخت حسي از ماده، يك درك مجرد تکامل می دهیم و سپس این ایده ها (درك مجرد) را به آزمايش مي گذاريم و بر پايه پراتيك در جهان مادي، اين ايده های مجرد را تصفيه کرده یا بيرون مي ريزيم. طبق ماترياليسم ديالكتيكي ماركسيستي هيچ چيز بجز ماده ي متحرك موجود نيست و شناخت ما نسبت به آن در نتيجه ی حركت رفت و بازگشت ميان شناخت حسي و افكار مجرد تكامل مي يابد. اين پروسه ی رفت و بازگشت پايان ناپذير است زيرا دانش ما از حقيقت هميشه نسبي و ناكامل مي باشد و واقعيت نیز هميشه در حال تغيير است.

 

حقيقي يا غير حقيقي بودن خدا را بنا به تعريف نمي توان ثابت كرد زيرا هرگز بطور جدي  نمي توان آن را آزمايش كرد و بهيچ طريق منطبق بر قوانين واقعيت عيني نيست. اصلا مهم نيست كه تئولوژيست هائي (نظريه پردازان مذهبي) كه بنديكت حرفشان را مي زند، در شکل دادن به افکارشان چقدر از عقل استفاده كرده اند و حتا مهم نيست كه برخي از آنان تا حدي منطقي بنظر آيند (بدون شك اين در  مورد مسيحيت و كتب آن صادق نيست) زيرا منطق آنان هميشه متكي بوده است بر نقطه آغازها يا فرض هائي كه منطبق بر عقل نبوده اند يا قابل آزمايش توسط عقل نبوده اند. عقل و ايمان با يكديگر سازگار نيستند.

 

بنديكت به سرمايه داري انتقاد مي كند كه، تاريخا، سعي كرده با جدا كردن عرصه ایمان و عرصه شناخت (دانش) ، هم علم را نگاه دارد و هم مذهب را. او با اين حرف مي خواهد به پروتستانيسم حمله كند. اما دليلی مهمتر از اين دارد. او مي داند با جدائی این دو، جايگاه مركزي ايمان در انديشه و در سازمان دهي جامعه بطور اجتناب ناپذير فرو مي ريزد. به ديده ي او در نتیجه ی مدرنیسم چنین اتفاقی افتاده است. وي هرج و مرج و درماندگي جوامع غربي را با اين جدائي توضيح مي دهد. او مي گويد، نتيجه ي اين جدائي برقراري رابطه مستقيم ميان فرد و خداست و وقتي كه رابطه ميان خدا و فرد بدون واسطه (يعني بدون واسطه كليسا و سلسله مراتب فقها و غيره) مي شود هر فرد خودمختارانه تصميم مي گيرد كه ”در امور مذهبي چه چيزي قابل قبول و چه چيزي غير قابل قبول است.“ و فرد تبديل به ”تنها داور اخلاق مي شود“. بنديكت هشدار مي دهد :”وقتي كه مذهب تبديل به يك امر شخصي مي شود“ و اخلاق از عقل مشتق مي شود و نه از مذهب، ” بشر دچار اين وضع آشفته مي گردد“.    

 

در واقع، مذهب کاملا به یک امر شخصی تبدیل نشده است. اگر اينطور بود با وضع بسيار رهائي بخشي مواجه بوديم. مثلا در آمريكا اين مسئله بهيچوجه يك مسئله حل شده نيست بطوريكه در آنجا با خطر استقرار يك حكومت تئوكراتيك مواجهيم. آمریکا فقط یک نمونه است که به لحاظ جهاني خطرناكترين نمونه مي باشد اما مشکل در بقیه جهان نیز به قوت خود باقی است. این مشکل حل نشده زیرا مذهب بشدت با حاكميت استثمارگرانه و ستمگرانه گره خورده است. تبدیل مذهب به یک امر کاملا شخصي رهائي بخش است ولی بهتر از آن زماني است كه مردم داوطلبانه مذهب و همه شکل خرافات و باورهای غير عقلاني را كنار بگذارند.

 

تا آنجا كه به اخلاق مربوط است، بشر بيش از اندازه از اخلاق سرچشمه گرفته از مذهب و توجيه گر ستم و استثمار رنج كشيده است. بس است دیگر! در مطلب ديگري به مسئله اخلاق و ارزش هاي مشتركي كه يك جامعه را بهم پيوند مي دهند خواهيم پرداخت زيرا شايسته بررسي عميقي است اما نكته كلي آن است كه اگر نقطه رجوع ما براي تعيين اخلاق و ارزش هاي مشترك جامعه اين سوال باشد كه چه چيزي براي رهائي بشريت و در آن چارچوب برای شكوفائي فرد، بهترين است؛ آنگاه به اخلاقي به مراتب والاتر و بهتر دست خواهيم يافت.

 

بنديكت مي گويد ”نمي خواهم ساعت را به زمان قبل از روشنگري برگردانم“ و در مورد پيامدهاي مدرنيسم هشدار مي دهد و تلاش مي كند آن بخشهائي از مدرنيسم را كه پليد تشخيص مي دهد رشته رشته كند: منجمله جدائي كليسا و دولت (آتوريته مذهبي و آتوريته سياسي) را. چشم انداز او يك جامعه به لحاظ تكنولوژيك پيشرفته اما متكي بر ايمان و زير حاكميت ايمان، است. جامعه اي شبيه آنچه بوش و آيت الله هاي ايران در نظر دارند.

 

بدليل ماهيت متضاد روشنگري، اشخاصي مانند بوش و بنديكت ميتوانند از برخي جنبه هاي روشنگري حمایت کنند و در همان حال بر مثبت ترين جنبه هاي آن بتازند. باب آواكيان، صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا (يكي از نادر کسانی كه پس از ماركس و انگلس گسترده ترين آثار ماركسيستي را در مورد مذهب توليد كرده ) ماهيت متناقض روشنگري را تجزيه و تحليل كرده و مي گويد: ” ماركسيسم با اين جنبه روشنگري موافق است كه انسان مي تواند به شناخت از جهان دست يابد و بايد تلاش كند كه جهان (يا بطور عام، واقعيت) را با تمام پيچيدگي آن درك كند و از آن شناخت بدست آورد و براي اينكار بايد از روش هاي علمي استفاده كند... اما ماركسيسم با اين نظر كه گويا ”حقيقت ما را آزاد خواهد كرد“ مخالفت است ... اين فكر كه علم صرفا از طريق قدرت ”حقايق“ بدست آمده اش مي تواند جهان را ديگر گون كند غلط است.“ باب آواكيان در ادامه مي گويد: ”هر چند كليسا بالاخره در رابطه با نظريه گاليله عقب نشست... اما كليساي كاتوليك و ديگر نهادها و آتوريته هاي مذهبي هنوز حاضر به پذيرش حقايق عميق بسيار زياد ديگر نيستند – كه كمترينش اين حقيقت است كه خدائي موجود نيست! پس، مسئله صرفا اين نيست كه حقيقت چيست؛ بلكه واقعيت آن است كه براي ”داير“ شدن (گرداننده شدن) افكاري كه بيان كننده حقايق هستند، براي پذيرفته شدن و بكاربسته شدن آن از سوي کل جامعه، بايد مبارزه اجتماعي (كه در جامعه طبقاتي، مبارزه طبقاتي است) صورت گيرد. اين حتا در مورد افكاري كه بازتاب حقايق بسيار عميق مي باشند صادق است. اين ما را به نکته مهم مارکس می رساند که با پافشاري گفت: كافي نيست صرفا جهان را درك كنيم بلكه بايد آن را تغيير دهيم ... ما بويژه با  روش استفاده  از روشنگري، و پيشرفت هاي تكنولوژيك ملازم آن، براي توجيه استعمار و سلطه امپرياليستي تحت عناويني مانند ”وظيفه سفيد پوستان در قبال بقيه بشريت“ يا به اصطلاح ”ماموريت متمدن كننده“ نظام امپرياليستي كه از قرار  ”روشن بين تر و پيشرفته تر“ است و غيره كاملا مخالفيم.“ (به نقل از ماركسيسم و روشنگري: مشاهداتي بر هنر و فرهنگ؛ علم و فلسفه – انتشارات اينسايت 2005)

 

سرويس خبري جهاني براي فتح

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 آيت الله بنديكت به اسلام و عقل مي تازد
 نوشته
 سرويس خبري جهاني براي فتح. 25 سپتامبر2006
 در تاريخ
 2006-09-25
 منتشر شده در
 
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در