Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 دین   سه-شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۱۷                    
 
"افیون توده ها"

 

افیون توده ها

نگاهی به ماهیت و نقش اجتماعی دین

 

مقاله زیر گزیده ای از مقاله ای به همین نام در  نشریه حقیقت 30 -دوره دوم- انتشارات اتحادیه کمونیست های ایران (سربداران) است. این مقاله را با اصلاحاتی مجددا منتشر می کنیم.

 

دین چیست و جایگاه آن در تاریخ جامعه بشری كدام است؟ بدون درك درست از این مساله، مبارزه علیه ستم و استثمار؛ مبارزه علیه تقسیم جامعه به غنی و فقیر، به بالا دست و فرودست؛ و بنای جامعه ای نوین بر خاكستر جامعه طبقاتی، ممكن نیست. هر کمونیست و مبارزی باید درك عمیقی از مسائل مربوط به دین و نقش آن در تاریخ داشته باشد تا بتواند به پی ریزی راه رهائی همه جانبه و كامل توده های مردم خدمت كند.

 

چرا؟ چون دین، جهان موجود و كاركرد آن را تحریف می كند و وارونه جلوه می دهد؛ ذهن توده های مردم را به بن بست های تاریك می كشد. توده ها برای لحظه ای فرار از رنجها، دلهره ها و دهشتهای جامعه طبقاتی به دین معتاد می شوند.

 

در جهان امروز طبقات حاكم برای حفظ حاکمیت خود بر طبقات فرودست، برای پا برجا نگاه داشتن اوضاعی كه مساعد حال طبقات استثمارگر و ستمگر است، از دین استفاده می كنند. دین دارای خصلتی است كه به آنان امكان چنین استفاده ای را می دهد. این حقیقتی است که در سی سال تجربه جمهوری اسلامی ثابت شده است.

 

لنین گفت كه هر نظم اجتماعی ارتجاعی به دو چیز نیاز دارد: جلاد و روحانی! آنها دست در دست یكدیگر كار می كنند. استفاده پیوسته و همه جانبه جمهوری اسلامی از دین بعنوان ابزار سركوب و تبلیغ تبعیت برده وار از دولت، رواج خرافه و سنن و باورهای عقب مانده، گواه حرف لنین است. جمهوری اسلامی عریان تر از هر رژیمی نقش جلاد و روحانی را به هم آمیخت و بیشترین استفاده را از هر دو كرد.

 

آموزه های دینی غیر علمی و تخیلی است و باید به نقد كشیده شود

 

کمونیست ها باید فعالانه آموزه های دینی را نقد کنند. زیرا باورهای خیالی و غیر واقعی دینی، بر آگاهی توده های کارگر و زحمتکش تاثیر می گذارد. توده های کارگر و زحمتكش كه علیه نظام های ارتجاعی بر می خیزند به این مسئله آگاهی ندارند. آگاه كردن و مجهز کردن آنان به سلاح نقد دین، بخشی از کمک به جنبش طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان است تا بتوانند طبقات استثمارگر و ستمگر را در هر لباسی بشناسند و مبارزه خود را آگاهانه تر و پیروزمندانه تر به پیش ببرند. آنان را باید به ماهیت ستمگرانه كلیه مذاهب و غیر واقعی بودن جهان بینی دینی، آگاه كرد.

 

اعتقادات دینی مانع از آن می شود كه توده های مردم، جهان و هستی را آنطور كه هست بشناسند. مانع از آن میشود كه شناخت صحیحی از نیروهای محركه طبیعت و جامعه پیدا كنند. بدون شناخت درست، هیچ چیز را نمیتوان عوض كرد: نه میتوان نیروهای مخرب طبیعت را به نفع زندگی انسان مهار كرد؛ و نه میتوان ستم و استثمار را از جامعه جاروب نمود و به زباله دانی تاریخ انداخت.

 

دین به ما می گوید موجودات و نیروهائی در جهان هستند كه بشر هرگز نمیتواند به درك و فهم آنها دست یابد. بنابراین، بشر همیشه باید خود را تابع این موجودات و نیروهای ماوراء الطبیعه كند. در ادیان یكتاپرست این نیروی ماوراء الطبیعه، خداست. دین به ما می گوید تنها راه كامل شدن انسان آنست كه دستورات این نیروی ماوراء الطبیعه را اجرا كند. دستورات این نیروی ناشناختنی و دست نیافتنی "آسمانی" از طریق واسطه های زمینی كه رهبران دینی خوانده می شوند، برای ما صادر می شود! اما این تضاد بزرگی است. همین تضاد لاینحل همواره کلیه ی ادیان جهان را دچار بحران مشروعیت می کند. زیرا توده های مردم با هشیاری این تضاد را پیش می كشند و حقیقت احكام دینی را مورد شك قرار می دهند.

 

كلیه احكام مذهبی در تمامی ادیان، اساساً غلط و غیر واقعی هستند. اما همه مذاهب بطرز خنده دار و مسخره ای معتقدند كه مذاهب دیگر بغیر از مذهب خودشان، پر از دروغ و فریب است. البته حق با همه آنان است! اغلب آدمها براحتی قبول می كنند كه ادعاهای مذاهب دیگر واقعی نیست، اما قبول نمی كنند كه ادعاهای مذهب خودشان (معجزه ها، وحی ها و غیره) نیز فریب و توهم و یاوه است.

 

بزرگترین حكم دین، یعنی وجود یك نیروی "الهی"، از همه غیر واقعی تر و خیالی تر است. موجود یا نیروی "الهی"، وجود خارجی ندارد. واقعیت و هستی هیچ نیست مگر ماده متحرك كه اشكال بی نهایت گوناگون به خود می گیرد. در این جهان هیچ چیزی موجود نیست كه بشر نتواند از آن شناخت بدست آورد. البته در هر مقطع زمانی معین از تاریخ بشر، ما خیلی چیزها را نمی دانیم اما دیر یا زود با گذشت زمان و ترقی دانش بشر به شناخت از آنها نائل خواهیم آمد. تاریخ بشر به اندازه كافی این امر را ثابت کرده است. تاریخ بشر سیر ترقی از ندانستن به دانستن، از جهل در مورد امور طبیعت و جامعه به شناخت از آنهاست. بزرگترین مانع مقابل ترقی سریعتر دانش بشر، سلطه ستم و استثمار بر جهان است. وجود تمایزات طبقاتی در میان انسانها، بزرگترین مانع پیشرفت سریعتر دانش بشر است. با رها شدن بشر از قید این نظام طبقاتی در كل جهان، شناخت بشر در مدت كوتاهی میلیون بار بیشتر ترقی خواهد كرد.

 

چگونه ادیان بر جوامع مسلط شدند و پا بر جا ماندند؟

 

اغلب می شنویم كه "كشور ما كشوری اسلامی است". انگار كه از روز ازل اینطور بوده است. خیر! مطالعه تاریخ، علل غلبه ادیان مختلف در نقاط مختلف جهان را بخوبی نشان می دهد. مثلا در هر كجای جهان كه مسیحیت و اسلام غالب است، این موقعیت به ضرب شمشیر و پیروزی در جنگ و اشغالگری برقرار شده است. هر جا كه زور یكی بر دیگری چربید، آن دین غلبه كرد. مسیحیت گسترش یافت چون امپراتوری رم آن را بعنوان دین رسمی خود اتخاذ كرد و هر كجا كه لشگریان رم غلبه كردند، مسیحیت نیز دین غالب شد. ماركس در آثار متعدد خود توضیح میدهد كه چگونه در امپراتوری رم، ادیان كهن جای خود را به مسیحیت دادند: "سقوط ادیان كهن، سقوط دول كهن را سبب نشد. بلكه این سقوط دول كهن بود كه موجب سقوط ادیان كهن شد." (نقد فلسفه حق هگل نوشته ماركس)

 

استعمارگران اروپائی نیز هر جا را به اشغال خود درآوردند، مسیحیت را به اهالی آنجا تحمیل كردند. مثلا غلبه مسیحیت در میان سرخپوستان بومی قاره آمریكا به پشتوانه جنگهای استعمارگرانه بیرحمانه اسپانیائی ها امكان پذیر شد. اسلام نیز وقتی رونق گرفت كه یك دین كشورگشا شد و تا آنجا كه شمشیرش برید، پیش رفت. تبدیل شدن مسیحیت و اسلام به ادیانی با نفوذ اصلا "مقدر" نبود. اینها نیز مانند هزاران دین دیگر می توانستند به خاموشی بگرایند، یا بعنوان باور فرقه های کوچک به بقا ادامه دهند. مسیحیت و اسلام به دلیل آنكه به بازوی مذهبی امپراتوریهای قدرتمند تبدیل شدند، ادیان پر نفوذی شدند. اگر محمد و پیروانش، دشمنان خود را در نبردهای گوناگون مغلوب نكرده بودند، اسلام به مثابه یك فرقه كوچك در بخشی از عربستان باقی می ماند یا كم كم اضمحلال یافته و از بین می رفت. در همان دوره كه اسلام ظهور كرد، امپراتوریهای رم و ساسانی در جریان جنگ های پیاپی با یكدیگر تضعیف شده و رو به سراشیب نهادند. به این ترتیب "خلاء قدرت" بوجود آمد. در چنان شرایطی امپراطوری اسلام سربلند کرد و نفوذ و سیطره خود را در بخشهای نسبتا وسیعی برقرار كرد. اگر این شرایط نبود، بعید به نظر می رسد که اسلام می توانست به یك نیروی سیاسی و مذهبی قوی در جهان تبدیل شود. اگر در اوائل قرن چهارم میلادی، امپراتوری رم مسیحیت را به عنوان دین امپراتوری خود اتخاذ نكرده بود، تبدیل آن به دینی چنین با نفوذ در جهان بسیار نامحتمل بود.

 

این ادیان قدرتمند همواره از طریق عملكرد دولت های ارتجاعی در عرصه ایدئولوژی پا بر جا مانده اند. نزدیك به سه هزار سال است كه طبقات حاكمه ارتجاعی با استفاده از قدرت دولتی بطور منظم عقاید دینی را در مغز مردم فرو كرده اند. دلیل مذهبی بودن اكثر مردم جهان اینست و نه اینكه گویا خداوند مهر این مذهب را در دل آنان جای داده، یا اینكه مذهب نماینده حقیقت است و به این دلیل در قلب مردم جای می گیرد.

 

كلیه دولت های ارتجاعی در جهان (در كشورهای سرمایه داری پیشرفته مانند آمریكا یا در کشورهای عقب مانده مانند ایران) همواره مذهب غالب را تقویت می كنند. حتی در كشورهائی مانند آمریكا كه دین و دولت از هم جدا هستند، دین غالب از پشتوانه طبقات حاكمه برخوردار است و طبقات ثروتمند آن را تقویت می كنند. آنها از دین به عنوان یكی از سلاح های حفظ ثبات حاكمیت خود استفاده می كنند. هزاران سال است كه عقاید مذهبی و خرافه به طرق گوناگون تشویق شده و در شالوده جامعه بافته شده است. به همین جهت برای خیلی ها تصور اینكه دین صرفا در مقطع معینی از تاریخ جامعه بشری بوجود آمده و در مقطع معینی از تاریخ بشر از میان می رود، مشكل است.

 

كتاب های مقدس همه نوشته دست بشرند

 

قرآن و بقیه كتاب ها وحی منزل نیستند، بلكه اختراع خود بشر هستند. هر كدام از این كتاب ها را ورق بزنیم کوهی از غلط و اشتباه مشاهده می كنیم. با مطالبی مواجه می شویم كه غلط بودن آنها در زمان خودشان معلوم نبود اما به مرور زمان، غلط بودن آنها توسط علم و تجربه تاریخی ثابت شده است. علت غلط بودن "كتب مقدس" اینست كه اینها نه كلام خدای بی مكان و زمان، بلكه محصول خود بشر و نماینده سطح شعور و تخیلات بشر زمان خود هستند. تصویری كه قرآن از آسمان بدست می دهد، چتری است بالای زمین كه خدا آن را با دست نگاهداشته تا نیفتد. این خود نشان می دهد كه قرآن كلام خدای مفروضی كه از طریق جبرئیل به محمد دیكته شده نیست؛ بلكه كلام خود محمد است. در واقع قرآن بیان فهم خود محمد است. و فهم محمد به نوبه خود بیان جامعه ای است كه محمد در آن می زیست و سطح شناختی كه از جهان و كهكشان در نزد آن جامعه بود. معرفت جهان شناسی قرآن و انجیل و تورات و كتب مشابه مذهبی، غلط و پر از اشتباه است. (١) مثلا در آنها چنین آمده كه خورشید، ماه و دیگر سیارات به دور زمین می چرخند و نسبت به آن تثبیت شده اند. اما این واقعیت ندارد. واقعیت آنست كه زمین بسیار جوان تر از بسیاری ستارگان و اجسام آسمانی در كهكشان است. تورات می گوید كه خداوند، ستارگان و خورشید و ماه را به دور زمینی كه روی آن حیات وجود داشت چید! این حرف كاملا اشتباه است و از سوی موجودی خیالی بنام "خدای عالم و دانا و اشتباه ناپذیر" نازل نشده است، بلكه زاییده ذهن بشر است ـ بشری كه به خاطر سطح پائین رشدش در آن موقع هنوز شناختی بسیار ابتدائی از خود و جهان پیرامونش داشت. در واقع چنین احكامی شعور نازل آن موقع بشر را منعكس میكند. به قول ماركس:

"تولید نظرات، ایده ها و آگاهی از همان ابتدا (ابتدای شكل گیری جامعه بشری) با فعالیت مادی و ارتباطات مادی میان انسانها كه زبان زندگی واقعی است، در هم تنیده است. تولید ایده های انسان، تفكر، رابطه معنوی میان انسانها، نتیجه مستقیم شرایط مادی آنان است. این در مورد تولیدات معنوی در شكل زبان، سیاست، قوانین، معیارهای اخلاقی، مذهب، متافیزیك (اعتقاد به ماوراء الطبیعه) و غیره، نیز صادق است. تولید كنندگان افکار و نظرات بشر، انسان هستند؛ اما مختصات این انسان فعال و واقعی توسط درجه رشد نیروهای مولده (یعنی درجه توانائی انسان در شناخت یافتن از طبیعت و مهار طبیعت در خدمت به خود) و روابط منطبق بر این نیروهای مولده در كلیه زوایایش، تعیین میشود. آگاهی هرگز نمیتواند چیزی مگر هستی آگاهانه باشد و هستی انسان چیزی نیست مگر پروسه زندگی واقعی. علت آنكه انسان ها و روابط میان آنها در حیطه ایدئولوژی مانند تصویر دوربین عكاسی وارونه می افتد، مربوط به پروسه زندگی تاریخی شان است...بنابراین آگاهی از همان ابتدا محصولی از جامعه است، و تا زمانی كه بشر باشد چنین خواهد بود..." (مارکس- ایدئولوژی آلمانی، توضیحات داخل پرانتز از ماست ـ)

همه ادیان، اجر و پاداش هائی را به پیروان خود وعده داده اند. حتی نوع وعده هائی كه داده شده برخاسته از شرایط طبیعی و اجتماعی جامعه ای است كه پیامبران این ادیان در آن زندگی می كردند. مثلا، اجری كه قرآن به مومنان وعده داده را در نظر بگیرید. به آنها وعده سایه خنگ، نهرهای جاری، میوه فراوان و غیره داده شده است. در واقع چنین مكانی برای مردم صحرای سوزان عربستان، جائی كه محمد هزار و چهارصد سال پیش می زیست، مانند بهشت است. یا به مومنان وعده حوریان یا دختران باكره سیاه چشم و "پسران جوان كه به لطافت مروارید بكر می باشند" را داده است. این انعكاس روابط  اجتماعی جامعه ای است كه محمد در آن می زیست و با آن آشنا بود.

 

همانطور كه ماركس می گوید: مذهب، انسان را نمی سازد؛ انسان مذهب را می سازد. مذهب ساخته انسانی است كه در شرایط و جامعه معینی می زیست. دین در واقع تئوری عام، دائره المعارف، معیارهای اخلاقی و بطور كل منطق آن جامعه معین به زبانی عامیانه است. محصولات تئوریك جامعه و اشكالی كه آگاهی (شعور) بخود می گیرد (در شكل مذهب، فلسفه، اخلاقیات وغیره) همه از مناسبات تولیدی و اجتماعی میان انسانها سرچشمه گرفته است. (نقل به معنی از "در آمدی بر نقد فلسفه حق هگل")

 

در كتب هر سه دین یهود، مسیحیت و اسلام میتوان تناقضات درونی و همچنین نكات غلط بیشماری یافت. غلط از آب در آمدن بسیاری از ادعاهای این كتب مسئله ای طبیعی است. چون این كتب متعلق به عهد كهن می باشند. به موازات تكامل شناخت بشر، بسیاری از آثار قبلی بشر كهنه و منسوخ شده اند. چون تجربه تاریخی و پیشرفت علم غلط بودن آن ها را ثابت كرده است. و این كاملا طبیعی است و بسیاری از آثار كنونی بشر نیز چنین سرنوشتی خواهند داشت. اما مسئله اینجاست كه مذهبیون این كتب را فرستاده خدائی كه عالم و مسلط بر گذشته، حال و آینده و اشتباه ناپذیر است، می شمارند و اصول آنرا برای زندگی امروز بشر تجویز می كنند. در حالی كه جای این كتب در موزه هاست. از این جاست كه افشای تناقضات آشكار و غلط های آشكارتر این كتب مهم است و بی اعتباری و ورشكستگی ادعاهای مذهبیون را نشان میدهد.

 

هیچ دینی نمی تواند بطور صحیح تاریخ، جوهر كهكشان، زمین و موجودات بشری و تكامل اجتماعی آنان را منعكس كند. این كار فقط از عهده علوم طبیعی و علم اجتماع ماتریالیستی (كه برای اولین بار توسط ماركس پایه گذاری شد) بر می آید.

 

نتیجه آنكه: اولا، كلیه نوشته های دینی تنها درك و شعور زمان خود را منعكس می كنند؛ و از آنجا كه درك و شعور بشر همواره در حال تكامل است، غلطهای این نوشته ها به مرور آشكار شده است. ثانیا، چار بند مذهب وابسته به یك ادعای قلابی است. وابسته به این ادعا است كه نیرو ماوراء الطبیعه ای به نام خدا موجود است. ایدئولوژی مذهبی، متكی بر تحریف واقعیات جامعه و طبیعت و ادعاهای جعلی است.

 

دین اختراع خود بشر است و از همین زاویه باید خاستگاه تاریخی و اجتماعی و تاثیرات آن را بر تاریخ و جامعه بررسی كرد. بررسی كتب ادیان سه گانه (یهودیت، مسیحیت و اسلام) نشان می دهد كه اینها تاریخ سیاسی ـ مذهبی یك قوم مشخص هستند. اقوامی كه در عهد كهن می زیستند. ولی این كتابها حتی وقایع همان قوم مشخص را نیز بدرستی منعكس نمی كنند. یعنی تركیبی هستند از واقعه نگاری و افسانه و باورهای دینی و دگم های اقوام گوناگون آن مناطق. در این كتابها برخی وقایعی كه ادعا شده، هرگز اتفاق نیفتاده است. یك فصل مشترك همه آن است كه مذهب و قوم خود را نسبت به مذاهب و اقوام دیگر ممتاز می شمارند و نظر كرده خدا می دانند. مثلا اسلام سعی می كند "برگزیدگی" خود را با این ادعا كه آخرین دین جهان و پیغمبرش "خاتم الانبیا" است، نشان دهد. هر فرد جدیدی كه ادعای پیغمبری بكند، "دیوانه" قلمداد می شود. در حالی كه اباطیل و یاوه هائی كه مدعیان جدید پیامبری علم می كنند عینا همان اباطیل و یاوه های پیامبران قبلی است. ولی هیچكس قبلی ها را دیوانه نمی خواند. جالب است كه مذهبیون، دین خود را برگزیده خداوند می شمارند، اما هر وقت فاجعه ای و بلائی رخ می دهد، داستان هائی برای توجیه آن اختراع می شود. مثلا، وقتی بلائی نازل می شود همان كارهائی كه مردم همیشه انجام داده اند ناگهان تبدیل به "گناه" و مستوجب غصب الهی می شود. یا اینكه می گویند، "خدا دارد بندگانش را امتحان می كند"؛ و انتظار دارند كسی از آنها نپرسد: "مگر خدای شما مرض دارد؟"

 

همه ادیان، مردم را از "گناه" و "عقوبت" می ترسانند و با وعده های "اجر" فریب می دهند. اما در مناسبات میان انسانها و در جامعه بشری چیزی بنام "گناه" موجود نیست. آنچه موجود است چیزهای درست و غلط؛ عادلانه و ناعادلانه است. اینكه چه چیزهائی درست و چه چیزهائی غلط است، چه چیزی عادلانه و چه چیزی ناعادلانه است، معیارهائی است كه توسط موجودات بشری و شرایط اجتماعی معین، برقرار می شود و وابسته به زمان و نوع جامعه ای است كه مردم در آن بسر می برند. این معیارها با گذشت زمان و با تغییر نظام های اجتماعی بشر، عوض می شوند. به همین دلیل امروز تقریبا همه قبول دارند كه برده داری غلط است در حالی كه انجیل و قرآن آن را مجاز می شمارند. این كتابها مملو از نژادپرستی، زن ستیزی، و وحشیگری تحت عنوان قصاص و غیره است كه امروز هیچكدام قابل قبول و قابل تحمل نیست.

 

تمامی ادیان توجیه گر و ابزار استثمار و ستم اند

 

دین یك ابزار ستم گری است. بخشی از زرادخانه طبقات حاكم برای اعمال ستم است. این نقش را در سراسر تاریخ چند هزار ساله آن تا به امروز میتوان دید. نقش حقیقی قرآن و انجیل و تورات و امثالهم عبارتست از تبلیغ استثمار و ستم. هیچ بخش از كتاب های "مقدس" به نفع ستمدیدگان نیست. این كتابها ظاهرا در مورد رحم و عطوفت و صلح حرف می زنند. اما اصلا منظورشان این نیست كه مخالفین یا رقبای خود را نكشید و به همه رحم داشته باشید. جمهوری اسلامی راست می گوید كه بر طبق تعالیم و دستورات قرآن، با مردم و مخالفانش چنین بیرحمانه و با شقاوت رفتار می كند.

 

زن ستیزی یك مشخصه تمام این ادیان است. این زن ستیزی تا بدان حد است كه حتی فعل و انفعالات بدنی و جنسی زن مانند عادت ماهیانه را كثیف (یا بقول قرآن نجس) می دانند. ادیان بر فرودست بودن زن نسبت به مرد تاكید می گذارند و انواع و اقسام تحقیرها را نثار آنان می كنند. در همه كتب دینی وعده داده میشود كه اگر ورق برگردد و دین شان قدرتمند شود، دمار از روزگار مخالفان خود در خواهند آورد. بینشی كه ادیان در ذهن پیروانشان جا می اندازند اینست كه كسی كه آنكه قبلا تحت استثمار بوده شانس آن را خواهد داشت كه استثمارگر شود و دیگران را به زنجیر استثمار و ستم بكشد. در هیچیك از كتب مقدس به هیچوجه نمی توان نكته ای پیدا كرد كه حكم بر كنار گذاشتن مناسبات استثمار و ستم بدهد. در این كتاب ها چند جمله به نفع تهیدستان و در مذمت اغنیا گفته می شود و داستان هائی درباره كمك به فقرا مطرح می شود. اما این هم دلیل خود را دارد. علت آنست كه پیروان اولیه این ادیان، از میان تهیدستان بوده اند. كتب دینی عمدتا اطاعت از وضع موجود و شورش نكردن را موعظه می كنند و وعده می دهند كه فقر و فلاكت تهیدستان در آن دنیا جبران خواهد شد. نتیجه این موعظه های دینی هیچ نبوده مگر عقب ماندگی، سكون و اختناق سیاسی در جوامع مذهبی. در قرآن حرف هائی در مورد كمك به تهیدستان و وابسته نشدن به ثروت های این جهان زده شده است و همزمان از پیروان محمد خواسته شده است كه به غیر مومنان و كفار حمله كنند و آنان را غارت كنند، زنانشان را تصاحب كنند، آنان را به بردگی بگیرند. اشكال مختلفی از استثمار و ستم تبلیغ و مورد حمایت واقع شده است. قرآن، كودكان را همانند بردگان جزو دارائی های مرد به حساب می آورد. قرآن زنان و بردگان را جزو غنائم جنگی با ارزش حساب می كند. زنان را تابع مردان و پست تر از آنان تصویر می كند. می گوید مردان باید بر زنان تسلط داشته باشند و آنان را كنترل كنند. می گوید، ارزش زن در آن است كه برای مرد بچه بیاورد. می گوید، زنان مزدوج را به همسری نگیرید مگر آنكه برده شما باشند. با صراحت گفته می شود كه زن باید مطیع باشد، زن غیر مطیع باید توسط مرد كتك بخورد. محمد، هر وقت به صلاحش هست سوره ای از سوی خدا نازل می كند و در میان پیروان و یا مخالفان خود ترس می اندازد و آنان را مطیع می كند. مثلا یكی از سوره ها علیه زنان خودش است. چون این زنان بخاطر آنكه محمد مرتب با زنی كه به بردگی مسلمانان در آمده بود همبستر می شد، به تنگ آمده بودند. و محمد برای اینكه از شرشان خلاص شود سوره ای از سوی خدا نازل كرد و به زنان محمد هشدار داد كه "اگر او شما را طلاق دهد، زنانی بهتر از شما به او داده می شود".

 

در كتب هر سه دین، نظم موجود و مناسبات استثماری موجود بعنوان یك نظم غیر قابل تغییر قلمداد می شود و مخالفان را مستوجب رنج و عقوبت می دانند. لعن و نفرین ابدی را نثار غیر مومنان می كنند. همه اینها درست در نقطه مقابل ادعای ایجاد برابری و عشق در میان نوع بشر است. غارت و قتل عام های دهشتناك، تاكید بر تبعیت برده از برده دار، زن از مرد، مردم از حكومت در این كتابها مكررا مورد تاكید واقع شده است. مثلا، انجیل می گوید بردگان باید از اربابان خود اطاعت كنند. مردان باید بر زنان مسلط باشند و آنان را به بند بكشند. می گوید اگر موجودات بشری (بخصوص تهیدستان جامعه) خود را تابع قدرت "الهی" نكنند تا ابد بیچاره باقی خواهند ماند و دچار بدبختی بیشتری خواهند شد. می گوید در هر حالت، بدبختی در این جهان را تحمل كنید چون خداوند در آن جهان به شما بابت این بدبختی ها پاداش خواهد داد؛ و می گوید اطاعت از خداوند یعنی اطاعت از قدرتهای ارتجاعی زمینی.

 

پیامبران و پدرسالاران دین یهود و مسیح، یعنی ابراهیم، عیسی، یعقوب، موسی و داوود پادشاه و سلیمان پادشاه، همه برده دار بودند و بر دهها زن و معشوقه فرمان می راندند. در انجیل های گوناگون، بر تصاحب زن، برده و فتح و غارت اقوام رقیب مهر تائید می كوبد. در داستان قوم لوط (در "سفر آفرینش" فصل 19 و بند هشت)، آمده است كه لوط برای حفاظت از "ملائك" كه در خانه او میهمان بوده و مردان قوم لوط قصد آنها كرده بودند، به آن مردان پیشنهاد می دهد بجای "ملائك" به دختران او تجاوز كنند! و این را نشانه سخاوت و بزرگی این پاتریارك (پدر سالار) و میهمان نوازی از ملائك جا میزند! و خداوند این بزرگی لوط را آنچنان تحسین می كند كه هنگام نابود كردن قوم سدوم و اقوام دیگر، لوط را معاف می كند.

 

یا در یكی از قصص، خداوند اسرائیل به قوم بنیامین كه به اندازه كافی زن نداشت دستور می دهد كه به یك قوم بدبخت دیگر حمله كنند، تمام زنان غیر باكره و مردان را بكشند و دختران باكره را برای همسری به قوم خویش بیاورند. وقتی این كار را با موفقیت انجام می دهند خداوند در كتاب مقدس یهودیان آنان را تحسین می كند. در مناسبات درونی قوم یهود نیز به ثروتمندان و طبقات حاكمه این "حق الهی" داده شده كه فقرا و ضعفا را استثمار كنند، اربابان بر بردگان سلطه داشته باشند، مردان بر زنان ستم كنند.

 

در طول تاریخ جامعه طبقاتی چه عواملی تفكرات دینی را بازتولید کرده است؟

 

اما چرا دین،با وجود آن كه دروغین و غیر علمی بودن مبانی اصلی اش آشكار شده، تا این حد دوام آورده است؟ اولا، قدرتهای ارتجاعی حاكم بر کشورها و جهان بر اهمیت مذهب در حفظ نظام ستمگرانه شان واقفند، و از هر وسیله ممكن (منجمله از قدرت سیاسی و كنترل رسانه ها و آموزش و پرورش) برای تقویت و تبلیغ مذهب به اشكال گوناگون استفاده می كنند. ثانیا، در جامعه ای كه عده ای حاصل كار دیگران را تصاحب می كنند و هر تفاوت نژادی و ملی و جنسیتی تبدیل به امتیازطلبی عده ای بر عده ای دیگر می شود؛ در جامعه ای که روابط اجتماعی خصمانه است؛ توسعه اقتصادی با از هم گسیختگی جوامع و نابودی منابع انسانی و طبیعی پیش می رود؛ گرایش به دین بطور خودبخودی در میان مردم تولید می شود. این "گرایش دینی" چیست؟ جستجوی كمك از سوی یك نیروی ماوراء الطبیعه برای رویاروئی با نیروهای به ظاهر شكست ناپذیر در روی زمین؛ احساس نیاز به تسلی در شرایط نومیدی؛ نیاز به كمك در دوران های استیصال؛ نیاز به استحكام در شرایط بی ثباتی و عدم امنیت. تا آنجا كه به اغنیا مربوط است، زندگی انگل وار آنها نوعی "خلاء معنوی" در آنان ایجاد می كند و این انگیزه گرایش آنها بسوی انواع تفكرات دینی می شود.

 

چگونه نوع بشر می تواند از شر مذهب خلاص شود؟

 

تا زمانی كه جامعه بشری بر پایه روابط اجتماعی خصمانه می چرخد، تا زمانی كه استثمار و ستم محو نشود، تا زمانی كه سازمان اجتماعی بشر و روابط اجتماعی مانع آن هستند كه بشر به درك درست از نیروهای محركه واقعی درون طبیعت و جامعه نائل آید و بر این پایه عمل كند، بشر در كلیت خود نخواهد توانست ماهیت این "گرایش دینی" را درك كند و آنرا بطور داوطلبانه كنار بگذارد. برای این كار طبقات تحت استثمار و ستم،  كه نیروی بالقوه برای عوض كردن جامعه هستند، باید به درك حقیقی از جهان و هستی بشر و اینكه چگونه میتوان آن را تغییر داد دست یابند. بخصوص توده هائی كه گرایشات انقلابی دارند باید جهش كنند و ذهن خود را از زنجیرهای مذهب رها كرده و ایدئولوژی رهائیبخش كمونیسم را اتخاذ كنند.

 

فلسفه كمونیستی، ماتریالیسم ماركسیستی یا ماتریالیسم دیالكتیكی نام دارد. توده های زحمتكشی كه می خواهند از شر ستم و استثمار رها شوند، باید ماتریالیسم ماركسیستی را بیاموزند و بكار برند. ماتریالیسم ماركسیستی، هیچ ربطی به حرص دائم زدن برای كسب ثروت های مادی و تلاش سراسیمه و بیرحمانه در این كار ندارد. این استثمارگران و مشاطه گران آنها، و بیشتر از همه نظام سرمایه داری است كه چنین می كنند. ماتریالیسم ماركسیستی می گوید همه چیز در این جهان و كل هستی، از پدیده های مادی و واقعی تشكیل شده است. غیر از این هیچ هستی دیگری موجود نیست. هیچ "روح" و "ماوراءالطبیعه ای" موجود نیست. ماتریالیسم ماركسیستی اهمیت ایده ها (تفكرات، احساسات، هیجانات و غیره) را نفی نمی كند و بر نقش آنها در تاثیر گذاری بر افراد و جامعه واقف است. اما معتقد است كلیه ایده ها در نهایت از واقعیت مادی طبیعت و جامعه سرچشمه گرفته اند. میان واقعیت مادی از یكسو و ایده های انسان از سوی دیگر، رابطه دیالكتیكی (یعنی تاثیر گذاری متقابل) موجود است. به همین دلیل وجود ایده های صحیح انقلابی (آگاهی انقلابی) در تغییر وضع جامعه و جهان تعیین كننده است. ماتریالیسم ماركسیستی بیشترین اهمیت را به ایده هائی می دهد كه به صحیح ترین وجه واقعیت را منعكس می كند و بنابراین به دگرگون كردن طبیعت و جامعه ـ و مهمتر از همه به دگرگونی انقلابی جامعه ـ كمك كرده و آنرا تسریع می كند. ماتریالیسم ماركسیستی با هر شكل از ایده آلیسم و متافیزیك، با همه مقوله هائی كه مستقل از واقعیت مادی و ورای آن می باشند، مخالف است. با عقایدی كه یك نیروی ماوراء الطبیعه را آفریننده و نیروی محركه جهان می دانند، مخالف است. با ایده هائی كه هیچ پایه ای در واقعیت ندارند و واقعیت را آنطور كه دوست دارند تعریف می كنند، ضدیت دارد. با هرگونه گرایش به تغییر ناپذیر دانستن نظم موجود، با اعتقاد به وجود موجوداتی كه تمام و كمال و عالی و بدون تضادند، مخالف است. ماتریالیسم ماركسیستی با چنین دركهائی، منجمله دكترین و اعتقاد مذهبی، مخالف است. ماتریالیسم ماركسیستی در واقع راهنمای همه جانبه ترین تغییر انقلابی در جامعه است. همه جانبه ترین تغییر انقلابی یعنی محو كامل استثمار، ستم، تمایز طبقاتی و تخاصم اجتماعی. ماتریالیسم ماركسیستی راهنمای همه جانبه ای است برای رها كردن نوع بشر از همه اینها و به پیش راندن جامعه بشری.(٢)

 

توضيحات:

 

(١) معرفت جهان شناسی، یعنی شناخت بشر در مورد اینكه جهان چگونه شكل گرفت، زمین چگونه بوجود آمد، و انواع گوناگون موجودات زنده بر روی زمین چگونه شكل گرفتند و غیره.

(٢) منابع مورد استفاده برای نگارش این مقاله: ١ـ "دست یافتن به آزادی بدون كمك خدایان" نوشته باب آواكیان صدر حزب كمونیست انقلابی آمریكا ٢ـ "ایدئولوژی آلمانی" نوشته ماركس ٣ـ "جنگهای دهقانی در آلمان" نوشته انگلس ٤ـ "لودویگ فویرباخ و پایان فلسفه آلمانی" نوشته انگلس ٥ـ مقدمه بر "سوسیالیسم: تخیلی یا علمی" نوشته انگلس ٦ـ "درآمدی بر نقد فلسفه حق هگل" نوشته ماركس.

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 افیون توده ها نگاهی به ماهیت و نقش اجتماعی دین
 در تاريخ
 2009-01-20
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در