Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 دین   سه-شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۱۷                    
 
از مصلحت گرائی اسلامی تا پراگماتیسم امریکائی

نقدی بر مقاله "یوتوپیای لنینیستی شریعتی" نوشته  اکبر گنجی

 

از مصلحت گرائی اسلامی تا پراگماتیسم  آمریکائی! (1)

 

 

پس از آنکه نمایش اعتصاب غذای سه روزه گنجی در سال گذشته با ناکامی روبرو شد او ترجیح داد فعلا دور و بر اجرای این نوع نمایشها نچرخد. او  زیر قولش زد و اجرای نمایش دیگری مبنی بر دفاع از حقوق زنان را که وعده داده بود، به تعویق انداخت. پس از آن آقای گنجی مدتی اینور و آنور تاب خورد و به ملاقات برخی از روشنفکران مشهور اروپائی و امریکائی رفت تا پشتوانه نظری برای خود فراهم آورد. اخیرا حاصل این گشت و گذار تئوریکش را در چند مقاله به همگان عرضه کرده است.

برخی ها انتظار داشتند که گنجی در اثر نشست و برخاست با محافل دانشگاهی، کمی با علم جدید آشنا شود، منطق علمی فراگیرد و کمی صداقت علمی در جانش نفوذ کند تا به نقد کارنامه سیاسی خود نشیند. اما او به جای انتقاد از خود، به انتقاد از دیگران پرداخت. به جای اینکه به نقد رفتار و اعمال خود بپردازد ـ اعمالی که به استقرار و تثبیت جمهوری اسلامی یاری رسانده است ـ به سراغ دیگران، مشخصا دکتر علی شریعتی رفت. در واقع اعمال خود و دوستانش را به نظریات وی منتسب کرد و شریعتی را مسئول اعمال سرکوبگرانه و ضددمکراتیک خود و  هم قطارانش و بطور کلی رژیم جمهوری اسلامی دانست.

 جالب توجه است که گنجی مدعی نقد نظری جمهوری اسلامی و "تبار شناسی گفتمان انقلاب 1357" است اما اشاره ای به ایده ها و نظرات اصلی ترین رهبر و ایدئولوگ این دولت یعنی آیت الله خمینی نمی کند. گنجی انواع و اقسام اتهام و افترا به لنین و استالین و مائو (وحتی شریعتی) می زند و آنان را دیکتاتور و توتالیتر می نامد اما حتی یک بارهم مستقیم به خمینی و افکارش برخورد نمی کند و به روی خود نمی آورد که او یکی از  بزرگترین جلادان تاریخ بود که هزاران هزار از بهترین فرزندان مردم را در دهه 60 در زندانهای خود به قتل رساند و یکشبه فرمان قتل چند هزار زندانی سیاسی را در سال 67 صادرکرد.

گنجی در دو مقاله اخیری  که در نقد شریعتی ارائه داده تمام تلاش خود را بکار برده تا اعمال و رفتار خمینی و همراهانش را به گردن افکار و نظریات شریعتی بیندازد. (1) اما اشتباه نشود طبق نظر آقای گنجی شریعتی هم در این وسط گناه چندانی نداشته است. مقصر اصلی لنین و مائو بودند. چرا که شریعتی تحت تاثیر آنان قرار داشت؛ از انقلاب فرهنگی چین تاثیر گرفته بود؛ تحت تاثیر گفتمان سوسیالیستی آن دوره بود و با تفسیری "لنینیستی" از اسلام راه را برای قدرت گیری روحانیون باز کرد. از نظر گنجی روی آوری خمینی و جمهوری اسلامی به دیکتاتوری  را باید در "اوتوپیای لنینیستی شریعتی" جستجو کرد. این است لب کلام نقد گنجی از شریعتی.

هدف اصلی مقاله ما پاسخ به اتهاماتی است که گنجی به مارکس، لنین و مائو نسبت داده است. ولی ناگزیریم قبل از پاسخگوئی به این اتهامات اشاراتی به اهداف و انگیزه های سیاسی گنجی از این نقد، متد تحلیلی گنجی در این نقد و جایگاه و مقام دکتر شریعتی در احیاگری اسلامی نیز داشته باشیم. در خاتمه به پایه های نظری  "جدید"ی که گنجی خود را بدانها متکی کرده می پردازیم و نتایج ایدئولوژیک سیاسی آن را در رابطه با شرایط کنونی مبارزه طبقاتی در ایران بررسی خواهیم کرد.

 

اهداف و انگیزه های سیاسی!

 

نقد گنجی از شریعتی اهداف ایدئولوژیک ـ سیاسی چندگانه ای را دنبال می کند. گنجی در مقاله اش عمدتا روشنفکران – مشخصا دانشجویان – را مخاطب قرار داده است. هر خواننده منصفی با نگاهی کوتاه به مقاله گنجی، بار ضد کمونیستی قوی آن را در می یابد. شاید برای گنجی برخی استدلالات کنونی اش علیه کمونیسم جدید باشد. اما در واقع تکرار تبلیغات ملال آور و دست چندم بورژوازی بین المللی علیه کمونیسم است که از دهه نود میلادی به این سو، براه افتاده است. به نظر می رسد نشست و برخاست با محافلی از هیئت حاکمه آمریکا این فایده را برای گنجی داشته که بفهمد دیگر با آیه های قرآن و احادیث پیغمبر و درسهای مکتب اسلام مکارم شیرازی و استدلالات حوزوی مطهری و التقاط گری شریعتی نمی توان با کمونیسم مقابله کرد. باید سراغ هانا آرنت و کارل پوپر و دیگر فیلسوفان جدید بورژوازی رفت و از آنان کمک گرفت.

گنجی دریافته است که دیگر با تکیه به اسلام نمی توان به مقابله با موج رو به رشد چپ در دانشگاههای ایران برخاست. کمتر کسی برای "روشنفکران دینی" در دانشگاهها تره خورد می کند. کمتر کسی به لاطائلات و سفسطه گری "فلسفی" امثال سروش گوش فرا می دهد (2) دیگر کسی شارلاتانیسم سیاسی امثال زیبا کلام را بر نمی تابد و چاخانهای تئوریک حجاریان را باور ندارد. حجم عظیم کتابهائی که دوم خردادیها بزور تبلیغات و امکانات دولتی روانه دانشگاههای ایران کرده بودند، بی اعتبار شده اند. به همین دلیل است که گنجی در نقد از شریعتی در درجه اول به مقابله با رشد افکار و ایده های چپ در میان روشنفکران بالاخص دانشجویان می پردازد. گنجی در مقدمه مقاله دوم اش آشکارا می گوید: «نباید جوانهای ایران زمین را مانند نسل دهه چهل و پنجاه، مفتون اندیشه های یوتوپیایی لنینیستی کرد.»

به همین دلیل عقب مانده ترین افکار مذهبی را به لامذهب ترین و روشن بین ترین  ماتریالیست ـ  دیالکتیسینهای های قرن بیستم یعنی  لنین و مائو نسبت می دهد.  ریشه های شیعیگری و تئوری امامت شریعتی را به تئوریهای "چه باید کرد؟" لنین و تزکیه نفس اسلامی شریعتی را  به انقلاب فرهنگی مائو  وصل می کند. گنجی کمونیسم را هدف حمله خود قرار داده تا اسلام را نجات دهد.

اما نوشته گنجی کارکرد ایدئولوژیک دیگری هم دارد. او به دنبال آنست که به خیال خود امثال جرج بوش را هم قانع کند که مشکل جمهوری اسلامی را در چارچوبه جهاد ضدکمونیستی قرار دهد نه ضدیت با مذهب اسلام و "نبرد تمدنها". این خط تبلیغی است که اخیرا حزب اعلان نشده "گنجی – سازگارا"  اتخاذ کرده است. (3) سازگارا بر طبل فصل مشترک جمهوری اسلامی و استالینیسم می کوبد و گنجی بر طبل تاثیرات لنین بر شکل گیری جمهوری اسلامی از طریق شریعتی. اینکه دولتمردان آمریکا به این قبیل نصایح گوش دهند یا خیر مشخص نیست چرا که آنان نیز در کارزار "ضد تروریستی" که براه انداخته اند از محدودیتهای ایدئولوژیک -سیاسی معینی برخوردارند. اما روشن است  که آنان بیشتر از امثال گنجی به اهمیت مذهب در حفظ ستونهای نظم کهن واقفند. تجربه عراق و افغانستان پس از اشغال نظامی و برقراری جمهوری اسلامی در این دو کشور بخوبی این امر را نشان می دهد. مشکل آمریکا در رابطه با جمهوری اسلامی انتخاب میان گزینه های مختلف است. هنوز مشخص نیست که سرپلهائی چون گنجی و سازگارا  برای حل و فصل تضادهایش با جمهوری اسلامی به کارش خواهند آمد یا خیر. سرپلهائی که آشکارا دنبال آنند که میان بخشهائی از رژیم با طرحهای آمریکا پیوند برقرار کنند و نگذارند شیرازه دولت ارتجاعی در ایران بکلی از هم بپاشد.

گنجی در نقد شریعتی گوشه چشمی هم به ائتلافات سیاسی طبقاتی مطلوب خود و هیئت حاکمه آمریکا هم دارد. هدف گنجی جوش دادن پایه های اجتماعی مختلف حول یک ایدئولوژی و سیاست معین است. گنجی تلاش می کند بخشهائی از اصلاح طلبان حکومتی و غیر حکومتی (بویژه نیروهای ملی مذهبی را که هنوز به شریعتی ارادت خاصی دارند) را قانع کند که چرا ائتلافات سیاسی جدید ضروریست و چرا برای تحقق این قبیل ائتلافات گفتمانهای سیاسی جدیدی لازم است. گفتمانی که در مرکزش باید لیبرالیسم اقتصادی و مدارا با امپریالیسم آمریکا قرار داشته باشد. ما در بخش آخر این مقاله به محتوای واقعی نظر گنجی در این زمینه ها خواهیم پرداخت. اما واقعیت این است که از نظر گنجی اتخاذ چنین گفتمانی بدون نقد افکار شریعتی ممکن نیست. به صف کردن نیروهای ملی مذهبی حول دمکراسی و حقوق بشر آمریکائی آسان نیست. نیاز به پاره ای تغییرات اساسی در دیدگاههای پایه ای این قبیل نیروهاست. باید در برخی زمینه ها تسویه حسابهائی با تفکرات پان اسلامیستی صورت گیرد. باید از روحیه ضد "غرب زدگی" این قبیل نیروها کاسته شود و دوستی با آمریکا تقویت شود؛ باید روحیه "مخالف خوانی" و "اپوزیسیونی" کنار گذاشته شود و روحیه "همراهی" و "شراکت سیاسی" در طرحهای امپریالیستی جایگزینش شود. بی جهت نیست که تمرکز نقد گنجی از شریعتی بر این محورهای اساسی متمرکز است. این مسئله است که بستر سیاسی نقد تئوریک گنجی ـ یا بهتر است گفته شود تئوری بافی های آقای گنجی ـ در مورد گرایشات لنینیستی شریعتی را تشکیل می دهد!

 

اندر متدهای "علمی" گنجی!

 

متدی که گنجی در نقد شریعتی و ربط عقایدش به لنین و مائو بکار برده به اندازه کافی افشاگرانه است. مهمترین ویژگی "متد علمی"  گنجی ریختن مشتی از نقل قولها از متفکران مختلف بر صفحه کاغذ است. نقل قولهائی که زمان و مکان و زمینه و چارچوبی  نمی شناسند. فلان نقل قول لنین از بیسار مقاله  لنین با فلان نقل قول شریعتی از بیسار سخنرانیش کنار هم چیده می شوند و نتایج دلبخواه گرفته میشود. بدون اینکه روشن باشد که هر جمله بر چه بستر سیاسی مشخص یا مفهوم و تصور کلی بیان شده است. قطره آب در یک فنجان با قطره آب در یک دریا مقایسه می شود تا فنجان و دریا یکسان قلمداد شوند. شباهتها بین فرم به شباهت در محتوی تعمیم داده می شود. برای مثال از نظر گنجی چون لنین بر ضرورت رهبری آگاه و انقلابی تاکید کرده و شریعتی بر امامت شیعی، پس شریعتی مساوی لنین است. تقلید از مراجع نزد شریعتی همان اطاعت تشکیلاتی لنین است. "در باز است، باز پرنده است، پس در پرنده است"، این است خصلت متدهای "علمی" گنجی. متدهائی که بضاعت فکری او را نشان می دهد. بهتر است این متد اسکولاستیکی "علمی ـ آخوندی" نامگذاری شود تا حقی از آخوندها ضایع نشود!  این متد یادآور متد همان آخوندی است که بر منبر  "کمو نیست" را "خدا نیست" معنا می کرد و به خورد خلق الله می داد.  اکنون هم  گنجی صحبت لنین از "دیکتاتوری بر بورژوازی" را "تیرباران مردمی که بطور عینی در خدمت منافع بورژوازی اند" ترجمه می کند.

گنجی هیچ شناختی از مارکسیسم و لنینیسم و مائوئیسم ندارد اما خود را صاحب نظر در این زمینه جلوه می دهد. جهل گنجی فقط شامل مارکسیسم نمی شود. به نظر می رسد گشت و گذارهایش در تئوریهای پست مدرن هم فایده چندانی به حالش نداشته است. وی  بدون اینکه تئوریهای پست مدرنیستی همچون "استقلال متن از مولف" را درک کند، فریاد "مرگ مولف" را سر می دهد تا هر بلائی که خواست بر سر متن بیاورد.

فقط کافیست به نقل قولهائی پی درپی که گنجی از لنین آورده رجوع شود تا تصویر روشنی از غرض ورزیهای سیاسی و متد "هدف وسیله را توجیه می کند" بدست آید. (4) ارائه نظرات و تئوریهای دیگران  به همان صورتی  که هست، اولین شرط مبارزه نظری اصولی است. حتی نظریه پردازان بورژوائی که در کارشان جدی هستند به این روش وفادارند. اما متدولوژی گنجی تابع اهداف سیاسی اش است.

جالب است که گنجی سنگ "جان راولز" که یکی از معروفترین فیلسوفان معاصر جامعه بورژوائی است را به سینه می زند. خوب بود گنجی ورای حفظ کردن اسم و رسم این آدمها می رفت و به حرفهایشان هم توجه می کرد. جان راولز روش خود را در بررسی دکترین (آموزه های) فلاسفه و متفکرین اینطور شرح می دهد:

«تا زمانی که یک دکترین را در بهترین فرمش مورد قضاوت قرار نداده ایم یعنی آن را مورد قضاوت قرار نداده ایم. من (هنگام درس دادن) ... فکر خودم را در مورد اینکه نویسنده چه باید می گفت بیان نمی کردم بلکه آنچه را بواقع نویسنده گفته بود بیان می کردم و منطقی ترین تفسیر را از متن ارائه می دادم. متن را حتما باید معرفی کرد و به آن احترام گذاشت و دکترین را در بهترین شکلش ارائه داد. کنار گذاشتن متن (یعنی متنی که صاحب نظریه در آن خودش به شرح نظریه اش پرداخته است) برایم یک اهانت، یک نوع اقامه دروغی، بنظر می آمد. » (5)

اما مسئله گنجی بیطرفی علمی و حقیقت جوئی نیست. بینش طبقاتیش و منافع سیاسی اش اجازه نمی دهد متدی اتخاذ کند که به کشف حقیقت یاری رساند. برای او کافیست که  نقل قولهای بی ربط از این یا آن فیلسوف ردیف  کند تا "متن" خود را جور کند و متاع خود را به قیمت روز در بازار بفروش رساند. تصور گنجی از ارائه یک مقاله علمی به این امر خلاصه می شود که مقاله اش شامل رفرنس باشد. او فکر می کند هر چقدر تعداد نقل قولها و رفرنسهای مقاله بیشتر باشد بارعلمی مقاله هم بیشتر خواهد شد. برای همین بخش زیادی از مقاله اش را به نقل قول این و آن و یک سوم مقاله اش در نقد شریعتی را به رفرنس اختصاص داده است.

گنجی با منطق قیاسی (در اینجا قیاس بین نقل قولهای لنین و شریعتی) می خواهد خوانندگان  مقاله اش را قانع کند که شریعتی تزهایش را از لنین به عاریت گرفته است. استفاده از این منطق، نشانه عقل محدود است. عقلی که هنوز می خواهد از طریق صغرا کبرا چیدن و گمانه زنی ارسطوئی به کشف حقیقت نائل آید. این عقل پیشا سرمایه داری است. عقلی که هنوز قادر نشده خود را با رشد نیروهای مولده و  تکامل علوم طبیعی در جهان همراه و هماهنگ سازد. عقلی که حتی قادر نیست منطق استقرائی (جستجو کردن و از فاکتهای متعدد نتیجه گرفتن) را بکار برد چه برسد به اینکه بتواند منطق دیالکتیکی (آنالیز و سنتر) را مورد استفاده قرار دهد. محدودیتهای فکری و متدلوژیکی گنجی ناشی از محدودیتهای جهان بینی طبقه ای است که حافظ مناسبات تولیدی معینی است. طبقه ای که پایه تولیدیش وابستگی به امپریالیسم است و هنوز حیاتش به مناسبات ماقبل سرمایه داری گره خورده است. طبقه ای که هنوز از تفکر دینی گسست نکرده و به ایده های بورژوائی رایج در جهان کنونی همچون قطعات مختلف ماشینی نگاه می کند که باید آنها را از گوشه و کنار دنیا گرد هم آورد و آنها را مونتاژ کند.

گنجی طی یکسال اخیر استعداد فراوانی در چیدن گل از هر چمنی از خود نشان داده است. گاهی از مارکس و کانت و هایدگر و هابر ماس نقل قول می آورد گاهی از ویلیام جیمز و جان راولز و هانا آرنت و پوپر و فون هایک و رونالد دورکین و دیگران. اما مشکل گنجی اینجاست که تمامی این گلهای خوشبو یا بد بو را به بیابان برهوت گسیل می دارد. مشکل در زمین شوره زار تفکر دینی (اسلامی) است که هیچ گلی را بر نمی تابد و تنها حاصلش پژمردگی است.

 

مقام تاریخی شریعتی در احیا گری اسلامی

 

یکی از پایه ای ترین انتقادات گنجی به شریعتی این است که شریعتی از دین یک ایدئولوژی ساخت و پروژه اش "فربه کردن دین" بود. این انتقاد نیمی از واقعیت را در بر می گیرد. بویژه زمانی که گنجی در لوای این انتقاد به دفاع از عبدالکریم سروش می پردازد و او را مدافع پروژه "لاغر کردن دین" می داند.

می گوئیم این انتقاد نیمی از واقعیت را در بر می گیرد زیرا این شریعتی نبود که از دین ایدئولوژی ساخت. هر دین شکلی از ایدئولوژی است. تفاوتی در خصلت مذهب به عنوان شکلی از ایدئولوژی موجود نیست ـ چه زمانی که به ستمگران یاری می رساند چه زمانی که بخشهائی از ستمدیدگان از آن برای پیشبرد مبارزات خود استفاده می کنند. مذهب بطور کلی بخشی از روبنای ایدئولوژیک حاکم در جامعه ما است. حتی در زمان رژیم سلطنتی، اسلام یکی از پایه های قدرتمند ایدئولوژی حاکم بوده و به برقراری نظام ستم و استثمار یاری می رساند. فرهنگ و ارزشهای اسلامی نقش مهمی در کنترل، سرکوب ایدئولوژیک توده ها داشته و یکی از مهمترین ابزار تحمیق توده ها بوده است. با وجود اینکه در دوران شاه  دین و دولت به اندازه کنونی در هم آمیخته نبودند اما حکومت شاه  در سطح وسیع از ایدئولوژی اسلامی بهره می برد و به اشکال مختلف به حفظ آن یاری می رساند. علیرغم اینکه پس از انقلاب مشروطه بتدریج از قدرت روحانیون تا حدی کاسته شد اما این نهاد همچون سلطنت همواره از ستونهای اصلی نظم کهن بوده است.

مضافا، شریعتی اولین فردی نبود که به فکر این افتاد که از اسلام برای پیشبرد اهداف سیاسی خود سود جوید. از زمان شکل گیری استعمار بویژه دوران امپریالیسم پدیده احیا گری اسلامی نیز شکل گرفت. از سید جمال اسد آبادی تا مطهری و خمینی و از مهندس بازرگان تا شریعتی تا مجاهدین هر یک سعی کردند تا با توجه به اوضاع زمانه از اسلام برای اهداف سیاسی خود سود جویند. مسلما بر این احیا گری نیز مهر گرایشات طبقاتی معینی خورده است. به این معنا که با توجه به شرایط ملی و بین المللی مشخص و تحولات اقتصادی اجتماعی معین، اقشار و طبقات مختلفی به این سمت رانده شدند که از اسلام به عنوان ایدئولوژی برای مقابله با سلطه امپریالیسم و قدرتهای حاکم سود جویند. به همین دلیل است که ما با برداشتهای مختلف از اسلام روبرو هستیم. علیرغم این برداشتهای مختلف، مذهب اسلام به عنوان مجموعه ای از آموزه ها و آئینها و ارزشهای اخلاقی از کاراکتر تاریخی – طبقاتی(و جنسیتی) معینی برخوردار است که مشخصه اصلیش حفاظت از بنیانهای مردسالاری و نظام ستم و استثمار بطور کلی است. به همین دلیل است که این ایدئولوژی در بهترین حالت یا تکامل یافته ترین شکلش نیز نمی تواند منافع ستمدیدگان را برآورده سازد حتی زمانی که ستمدیدگان برای دوره هائی برای پیشبرد مبارزه شان با ستمگران بدان دست یازند.

شریعتی اسلام را به ایدئولوژی بدل نساخت، اسلام یک ایدئولوژی حاکم و رایج بود. شریعتی خواست که خود را به آن  متکی کند با این هدف که آنرا کارآمد و فعال کند. نقل قولی که گنجی از شریعتی در مقاله اش آورده، بخوبی نشانگر این امر است. شریعتی گفته است: «به نظر من بهترین تعریف از مذهب این است که یک ایدئولوژی است و بهترین تعریف برای ایدئولوژی اینکه ایدئولوژی ادامه غریزه است.»

شریعتی به نادرستی فکر می کرد برای تاثیر گذاری بر مردم باید به همان مرام و باوری با مردم سخن گفت که رایج است. تعریف شریعتی از ایدئولوژی به عنوان "غریزه" بهیچوجه امری اتفاقی نیست. و اینجاست که تفاوت پایه ای شریعتی با لنین آشکار می شود. لنین اعتقاد داشت دنیای نوین را تنها با خلاف جریان می توان ساخت. از نظر لنین امر غریزی یا به عبارت دیگر هر امر خودبخودی در سمت بورژوازی قرار دارد به این معنا که کششهای خودبخودی به ناگزیر ایده های بورژوائی را تولید و باز تولید می کند. ایدئولوژی پرولتری بیان غریزه خودبخودی کارگران نیست بلکه بیان رویکرد آگاهانه طبقه کارگر به جهان سرمایه داری و تغییر آن است و برای قوام یافتن و استقرار خود باید با ایده های مسلط که ایده های طبقات حاکمه در هر دوران است، مقابله کند.  

گنجی می تواند دوباره و چند باره شیپور را از سر گشادش بدمد اما واقعیت چیز دیگری است. هر گونه انتساب شریعتی به لنین از بنیان نادرست است. تفاوت مقام و جایگاه ایدئولوژی نزد ایندو تفاوت زمین  تا آسمان است.

شریعتی به "غریزه" تکیه کرد و این بزرگترین نقطه ضعف و اشتباهش بود. او می خواست از طریق سنت، نو آوری کند. به محتوی کهنه و قدیمی فرمی نو ببخشد. اما نه تنها در اینکار توفیق چندانی نیافت بلکه آن محتوی کهنه حتی نوآوریها و فرمهای تازه اش را نیز به کام خود کشید.

در اینجا قصد ما ارائه جمعبندی همه جانبه از پدیده شریعتی نیست. (6) اما لازمست به اختصار بگوئیم. این پدیده حاصل یک دوران تاریخی معین و حال و هوای سیاسی مشخص در جامعه ما است. دورانی که تحولات سرمایه دارانه تحت هدایت امپریالیسم در جامعه شتاب گرفته بود. این تغییرات پرشتاب تاثیرات متناقضی بر اقشار و طبقات مختلف به جای گذاشته بود. از یک سو تغییرات سرمایه دارانه موجب ظهور و گسترش اقشار مدرن شهری شد از سوی دیگر بشدت فضای نیمه فئودالی در جامعه ـ منجمله در میان این اقشار مدرن ـ حاکم بود. به همین دلیل در جو اجتماعی  سیاسی فرهنگی ایران شکافهای عظیمی ایجاد شده بود. بعلاوه تحت تاثیر جنبشهای مسلحانه  رهائیبخش ملی و انقلاب سوسیالیستی در چین، بسیاری از روشنفکران انقلابی در ایران نیز به مشی مسلحانه روی آوردند و دیکتاتوری عریان  شاه را به مصاف طلبیدند. در چنین دوره ای پدیده شریعتی ظهور یافت. شریعتی را می توان عمدتا متعلق به جنبش مجاهدین دانست. اگر چه خود جزئی از آنان نبود و یا کاملا مانند آنان فکر نمی کرد اما تحت تاثیر آنان قرار داشت و نقش مهمی در گسترش نفوذ سیاسی این جریان ایفا کرد. او نیز مانند مجاهدین از درون جریان ملی و مذهبی دهه سی و اوائل دهه چهل شمسی بیرون آمد و با اختناق و سرکوب محمد رضا شاهی در دهه چهل روبرو شد.

شریعتی تلاش زیادی کرد تا اسلام را مدرنیزه کند تا بتواند با مارکسیسم مقابله کند. او تا حدی از در مخالفت با روحانیت سنتی در آمد. اجزای برخی از مکاتب غربی منجمله مارکسیسم را سرهم  بندی کرد و آنرا با اسلام در هم آمیخت. تلاش کرد اسلام را با مبارزه سیاسی علیه رژیم شاه گره بزند. او عملا مسئله چگونگی رابطه اسلام و مسائل دنیوی و سیاست و دولت را دوباره به صحنه آورد. اگر چه شریعتی نقش موثری در دامن زدن به روحیات ضد رژیمی جوانان داشت و تا حدود زیادی تلاش می کرد حساب اسلام خود (تشیع علوی) را از اسلام سنتی (تشیع صفوی) جدا کند. اما قادر به گسست قطعی از برداشتهای سنتی از اسلام نشد. او تحت لوای مقابله با استعمار به فئودالیسم امتیاز داد. بسیاری از گفتمانهای فئودالی و سنتی اسلام را برای تبلیغ و ترویج عقایدش بکار گرفت. به شیعه گری و امامت شیعی امتیاز داد تا بدان حد که صرفا شیعیان را شایسته حق انتخاب می دانست. در زمینه مقوله رهبری به درکی  مذهبی – فئودالی آغشته بود و مدافع روشهائی چون "نهی از منکر و امر به معروف" بود. او می خواست روح جدیدی به مقوله های عهد عتیق بدمد اما نتیجه اش آن شد که حتی فرم قدیم نیز بر محتوای جدیدش در بسیاری مواقع غلبه کرد.

عدم گسست از تفکر مذهبی و برخورد التقاطی به مارکسیسم و اسلام و حتی (التقاط میان عرفان و سیاست) (7) زندگی سیاسی شریعتی را رقم زد. تحت لوای مخالفت با استعمار به مقابله با روشنگری  پرداخت. تحت لوای مقابله با مارکسیسم خواستار بازگشت به خویش و سرهم بندی یک ایدئولوژی ملی – اسلامی شد. پروژه شریعتی مانند پروژه همه متفکران و رهبران سیاسی معاصر  که با تکیه به مذهب می خواستند به مقابله با مذهب برخیزند و ایمانی تازه بوجود آورند با شکست روبرو شد. این شکست با چرخشی که شریعتی در اواخر عمرش از خود نشان داد، برجسته شد.  از آشتی جوئی با مارکسیسم دوری جست و بدان تاخت و تحت عنوان "بازگشت به ریشه ها و فرهنگ و هویت اصیل خود" نهایتا از اصلاح اسلام نیز دست کشید. تحت لوای تضاد عمده با "امپریالیسم" و "تهاجم فرهنگی غرب" از مماشات طبقاتی و حتی لیبرالیسم اقتصادی (ادعاهای گنجی علیه شریعتی در این زمینه نیز یک جانبه است) دفاع کرد و رایکالیسم سیاسی و تبلیغ روشهای مبارزاتی رزمنده را به کناری نهاد.  

برخی ها این چرخش شریعتی را عکس العملی به تحولات درونی و خونین سازمان مجاهدین خلق و مارکسیست شدن اعضای آن نسبت می دهند و برخی دیگر علت را فشارهائی می دانند که ساواک بر وی تحمیل کرده بود. اگر چه این فشارها و عکس العملها واقعی بودند اما علل اصلی را باید در تغییرات کلی تری که  در صحنه سیاسی ایران و جهان در آندوره صورت گرفته بود، جستجو کرد. مشخصا در چرخشی که در صف بندیهای سیاسی و اتحادهای طبقاتی در ایران و جهان  صورت گرفته بود. اواخر عمر شریعتی مصادف بود با افت جنبشهای رهائیببخش ملی در سطح جهان، اوجگیری جنگ سرد و حاد شدن رقابت امپریالیستی میان شوروی و آمریکا،  کودتای رویزیونیستی متعاقب مرگ مائو در چین و ظهور بحران در جنبش کمونیستی، شکست مشی چریکی ـ مشخصا شکست سازمان مجاهدین خلق ـ که شریعتی امید زیادی بدان بسته بود و فعال شدن نیروهای سیاسی مذهبی که دور خمینی حلقه زده بودند.

افکار و نظرات شریعتی بازتاب آمال و آرزوهای بخشهائی از خرده بورژوازی مدرن (و بخشا سنتی) و مرفه بود که از یکسو بواسطه تغییر و تحولات سرمایه دارانه رشد و گسترش یافته بودند و از سوی دیگر در جو و فضای نیمه فئودالی ـ که بطور نمونه واری در مناسبات میان مردان با زنان فشرده می شد ـ  زیست می کردند و و از آن سود می جستند. اقشاری که از اجحافات امپریالیسم و طبقات حاکمه نیز در رنج بودند. بی جهت نبود که صدای شریعتی پژواک نسبتا وسیعی در میان جوانان طبقه متوسط شهری یافت. این اقشار با اوجگیری مبارزه مسلحانه انقلابی با آن همراهی نشان دادند اما زمانی که این مبارزات دورنمای پیروزی خود را از دست دادند نگاه شان را به سمت نیروی قدرتمندتری که در راه بود چرخاندند. یعنی جریان خمینی.

پایه طبقاتی شریعتی با خمینی متفاوت بود. خمینی نماینده بخشی از فئودال ـ کمپرادورهائی بود که بواسطه انقلاب سفید از قدرت سیاسی رانده شدند. از همان پان اسلامیستهائی که لنین در ابتدای قرن بیستم در موردشان گفته بود که از زاویه ای کاملا ارتجاعی مخالف نفوذ امپریالیسم هستند. خمینی حتی زمانی که از قدرت رانده شد تا مدتها خواهان سرنگونی شاه نبود. حتی پاره ای از اطرافیان خمینی همچون مطهری و باهنر و حداد عادل روابط حسنه ای با رژیم شاه داشتند تا بدان حد که محتوی کتابهای دینی مدارس تحت نظارت آنان تهیه می شد.

خمینی نیز به شیوه خود در حال احیا اسلام بود و برنامه اش متفاوت از امثال شریعتی بود. او می خواست  قدرت از کف داده اش را بدست آورد. به همین جهت عناصر "مدرنی" به پان اسلامیسم کلاسیک تزریق کرد که مهمترین عنصرش اداره جامعه ای بود که سرمایه داری بوروکراتیک در آن رشد کرده بود. کتاب "ولایت فقیه" خمینی ترجمان تئوکراتیک این نوع از سرمایه داری بود. جریانی کاملا ارتجاعی که به انتظار فرصت مناسب بود که تمام قدرت سیاسی را به چنگ آورد. (8)

کشمکشهای میان شریعتی و مطهری (که حلقه واسط خمینی با روشنفکران مذهبی بود) در حسینیه ارشاد بیان ماهیت سیاسی متفاوت ایندو جریان در برخورد به رژیم شاه و چگونگی اصلاح دین بود. مطهری زمانی که نتوانست اتوریته خود را بر شریعتی (به علت پایه وسیعی که شریعتی کسب کرده بود) اعمال کند از حسینیه ارشاد دوری جست و شمشیر تکفیر را بالای سر شریعتی نگهداشت. هر چند با نامه نگاری با خمینی خواهان  اقدامات قاطعتر از جانب وی علیه شریعتی بود اما خمینی هشیار تر از آن بود که علیه وی مستقیما موضع گیری کند. خمینی چشم به پایه اجتماعی شریعتی دوخته بود زمانی که ابراز داشت: «نمی خواهد نوشته های شریعتی را تایید کند اما شریعتی هواداران زیادی دارد و در حال خدمت به اسلام است.»(9)

در سال 1357، زمانی که امپریالیستهای غرب به سرکردگی آمریکا تصمیم گرفتند راه را برای قدرت گیری خمینی بگشایند، ائتلاف طبقاتی قدرتمندی حول وی شکل گرفت، پایه اجتماعی شریعتی از هر طیفی، نیز حول این ائتلاف گرد آمدند و به قدرت گیری خمینی یاری رساندند. نهضت آزادی برهبری مهندس بازرگان و امثال بنی صدر (که برداشت لیبرالی تر از اسلام عرضه می کردند) نقش مهمی درجوش دادن این ائتلاف طبقاتی ایفا کردند.

شکست پروژه شریعتی قبل ار هر چیز بیان آنست که اقشار و طبقات میانی در جامعه قادر به ایفای نقش سیاسی مستقل و اتخاذ راه مستقل نیستند. آنها مجبورند که به طبقات قدرتمندتر تکیه کنند. زمانی که طبقه کارگر (بویژه در دوران بحرانهای سیاسی بزرگ) حضور سیاسی مستقل و قدرتمند ندارد، این اقشار دنباله رو جناحهای مختلف طبقات ارتجاعی (چه آنان که در قدرتند یا آنان که خارج از قدرت بوده و در انتظار تکیه زدن بر مسند نظام دولت کمپرادور-فئودالی اند) می شوند.

پروژه شریعتی نشان داد که هر گونه تلاش برای  تجدید حیات اسلام در جامعه ما نهایتا به حفظ مناسبات ارتجاعی حاکم یا بازسازی ان به اشکال دیگر یاری می رساند. هر گونه استفاده از اسلام در سیاست، به سازش با اسلام و سنتهای جامعه منجر می شود. استفاده از اسلام در سیاست از یک کاراکتر تاریخی طبقاتی مشخص برخوردار است؛ از این امر گریزی نیست. اسلام مانند همه ادیان نه تنها افیون مردم است بلکه بطور مشخص به تولید و باز تولید مناسبات اقتصادی-اجتماعی حاکم خدمت و آنرا تقویت می کند. (10)  

 باز گردیم به انتقادات گنجی از شریعتی.

انتقاد  گنجی به شریعتی مبنی بر "فربه کردن دین" صحیح است. به این معنا که افکار شریعتی به حضور بیشتر دین در زندگی خصوصی و عمومی مردم ایران پا داد. اما گنجی زیرکانه در پس این انتقاد، به ستایش از سروش (و دیگر همفکرانش) می پردازد که خواهان "لاغر کردن دین" هستند. به این می گویند وسط دعوا نرخ تعیین کردن. بویژه اینکه دریابیم که همزمان بر موضوع بزرگتری سرپوش گذاشته می شود. هم پروژه "فربه کردن" ، هم پروژه "لاغر کردن" اسلام هر دو در خدمت حفظ اسلام بوده و هست.  تفاوت تنها در شرایط و اوضاع و احوال سیاسی است. در دهه چهل تنها با "فربه کردن دین"، اسلام می توانست حفظ شود و امروزه که جامعه پس از نزدیک به سی سال یک حکومت مذهبی ارتجاعی را تجربه کرده، تنها با "لاغر کردن دین" می توان اسلام را نجات داد. و این هدف اصلی پروژه ای است که گنجی نیز در سر می پروراند.

انتقاد گنجی به شریعتی مبنی بر "ایدئولوژیک کردن دین" تکرار همان انتقادی است که قبلا سروش در مقالاتی علیه شریعتی طرح کرده بود. این انتقادات زمانی طرح شد که حلقه حول نشریه کیان (و قبلتر از آن حلقه دور کیهان فرهنگی) مشغول طراحی پروژه دوم خرداد بودند و برای این پروژه تدارک ایدئولوژیک ـ سیاسی لازمه را می دیدند. آنان برای پیشبرد این پروژه نیازمند شکل دادن به یک ائتلاف طبقاتی معین بودند. نیاز داشتند که برای کشاندن مردم،  ملی مذهبی ها را نیز بخود جلب کنند. هدف انتقادات سروش از شریعتی این بود که نیروهای ملی مذهبی را از "اپوزیسیون" به "پوزیسیون" بدل کند تا  پا را از دایره دعواهای دو جناح خارج نگذارند. برای این منظور لازم بود که سروش دیدگاه و و روش اعتراضی و اپوزیسیونی شریعتی نسبت به قدرت حاکم را مورد نقد قرار دهد. نظریه پردازان دوم خرداد در این کار تا حدود زیادی موفق شدند و توانستند ملی مذهبی ها را به بازی دوم خرداد بکشانند. حال آقای گنجی در زمینه و چارچوبه دیگری می خواهد از همین تاکتیک سود جوید، و این بار اینان را به حول دوستی سیاسی با آمریکا گرد آورد. به همین دلیل از روحیات ضد استعماری شریعتی انتقاد می کند و خواهان باز نگری جدی این جنبه از تفکرات شریعتی شده است.

گنجی برای جاانداختن ضرورت این بازنگری از تمامی جوانب نادرست و نقاط ضعف واقعی در نگرش شریعتی سود می جوید. یکی از این زمینه ها مسئله زنان و حجاب است. البته در این زمینه نیز گنجی رندانه مسئله حجاب را به تاثیرات شریعتی از "انقلاب فرهنگی چین" (در زمان مائوتسه دون)  و موضوع یکسان سازی لباس در آن انقلاب ربط می دهد. تحریفی که بدان پاسخ خواهیم داد. اما این واقعیتی است که شریعتی نقش تعیین کننده ای در فرموله کردن حجاب به عنوان سلاح مبارزه ضدامپریالیستی ایفا کرد. او بر خلاف روحانیون سنتی ضمن برسمیت شناختن ورود زنان به بازار کار توانست بخشهائی از زنان اقشار مدرن را قانع کند که داوطلبانه برای "حفظ خود" (در واقع حفظ کیان اسلام) در مقابل "فرهنگ امپریالیستی"  حجاب بر سر کنند. این یکی از بزرگترین ضربات شریعتی به روند مبارزه برابری زن و مرد در جامعه ایران بود. امری که شاخص واپسگرائی تمامی نیروهای اسلامگرا ست. حجاب سمبل "مبارزه با امپریالیسم" از جانب این نیروها نیست بلکه سمبل جامعه نابرابر و ستمگرانه ای است که این قبیل نیروها وعده اش را می دهند. بیان فشرده برنامه های اقتصادی – اجتماعی است که برای کل جامعه در سر می پرورانند.

برخورد شریعتی به مسئله زنان عمیقا واپسگرایانه بود تا بدان حد که به تبلیغ بسیاری از ارزشهای منحط و عقب مانده مذهبی در  این زمینه پرداخت. یک نمونه اش همانگونه که گنجی در بخش دوم مقاله اش بر آن انگشت گذاشته مسئله چند همسری و صیغه است. شریعتی از چند همسری دفاع کرده و از صیغه به عنوان "مترقی ترین سنتی که وضع شده" نام برد و گفت سنتی است که «نه تنها بزرگترین، بلکه تنها و تنها راه حل مساله ی بحران جنسی نسل جوان در جهان امروز است.» در ارتجاعی بودن این قبیل ایده ها شکی نیست اما با گنجی حرفی در میان است. کارنامه منفی نظرات شریعتی در مورد زنان کاملا روشن است. شریعتی زنده نماند تا مشاهده کنیم تا چه حد در زمینه عملی کردن این ایده های ارتجاعی از خود پیگیری نشان می داد و چه برخوردی به اعمال ارتجاعی جمهوری اسلامی نسبت به زنان ـ مانند حجاب اجباری ـ می کرد. تا آنجائیکه به طیفهای گوناگون پیرو شریعتی بر می گردد اکثرا با حکم حجاب اجباری همراهی کردند یا در عمل با تبلیغ فعالانه حجاب به دستور حجاب اجباری خمینی اعتبار بخشیدند. و امروزه نیز سعی می کنند مبارزه علیه حجاب اجباری را به عنوان یکی از پایه ای ترین مطالبات جنبش آزادی زنان ایران دور بزنند و آن را غیر مهم جلوه دهند. اینکه جمهوری اسلامی نیز از برخی شعارهای شریعتی برای سرکوب زنان سود جست واقعیتی عیان است. اما اگر بخواهیم منصفانه برخورد کنیم شاید همه اینها را هنوز نتوان مبنای قضاوت در رابطه با کارنامه شخصی شریعتی قرار داد. زیرا که زنده نماند تا ببینیم چه می کرد. اما گنجی حی و حاضر و زنده است. قضاوت گنجی در مورد کارنامه شخصی خودش در این زمینه چیست؟ بوِیژه زمانی که پس از نقد شریعتی نقل قول بلند بالائی از توضیح المسائل خمینی مبنی بر شرعی بودن تجاوز به دختر بچه ها می آورد. (11) و از این مسئله برای افشای برخورد سازشکارانه و حمایت گرایانه شریعتی نسبت به حقوق اسلامی و احکام فقهی سود می جوید. گنجی باید بگوید که چگونه به رسمی، قانونی و عملی کردن این ایده های ارتجاعی خدمت کرده است؛ از مصلحت اسلام دفاع کرده و با توسری روسری بر سر زنان کرده است. عضو سپاهیانی بود که افرادی را که از توضیح المسائل خمینی افشاگری می کردند لت و کوب می کردند و به زندان می انداختند. جزو نظامی بود که شرط گزینش اداری و دانشگاهیش از بر کردن چرندیات توضیح المسائل آیت الله های از گور برآمده تاریخ بود. گنجی باید بگوید در آندوره کجا بود؟ در این زمینه چه کرد؟ گنجی در مانیفست سوم خود اعلان کرده است که: «سکوت در مقابل رذیلت به معنای همکاری با رذیلت و اقدام به شرارت است.» گنجی سکوت خود را نسبت به آن دوره چگونه ارزیابی می کند؟ آیا امیدی هست که لب به سخن بگشاید؟ به نظر ما خیر چرا که هنوز در فکر حفظ ارکان ایدئولوژی اسلامی و دولت طبقات ارتجاعی در ایران است. برای نمونه هنوز پس از گذشت چهل سال از طرح ایده های شریعتی یا گذشت قریب به سی سال از تجربه حکومت اسلامی حاضر نیست اعلام کند، "صیغه" امری ارتجاعی، ضد بشری و ضد زن است. هنوز بر این باور است که «دفاع از صیغه در چارچوب یک جامعه اسلامی شیعی برای گشودن روابط دختران و پسران یک بحث قابل مناقشه است.» قابل مناقشه برای کی،  آقای گنجی؟!

به نظر میرسد برای گنجی گشت و گذار در محافل دانشگاهی آمریکا حاصلی داشته و یاد گرفته است ظاهر  "بیطرفی علمی" را  حفظ کند اما نه نسبت به حقایق بلکه نسبت به زن ستیز ترین ایده های ارتجاعی!

 

(....ادامه دارد .....)

 

منابع و توضیحات:

 

1 ـ ایندو مقاله بنامهای "یوتوپیای لنینیستی شریعتی، تبار شناسی گفتمان انقلاب 1357 " و "شریعتی:زنان گونی پوش و علم بورژوائی، تبار شناسی انقلاب 1357" در سایتهای اینترنتی قابل دسترس هستند.

 

2 ـ جالب اینجاست که در مصاحبه ای که با محسن کدیور در روزنامه شرق 10 تیر 1386 صورت گرفته است به بی توجهی دانشجویان به سروش در پرسش مصاحبه گر اذعان می شود. "آیا اکنون که اندیشه های سروش به نیازهای دانشجویان پاسخ نمی دهد، زمان آن فرانرسیده که دوباره اندیشه شریعتی را در مقابله با جریان رو به رشد"چپ گرا" فعال کنیم؟" به نقل از مقاله "شریعتی باری دیگر" نوشته محمود هرمزی. این مقاله در سایتهای اینترنتی قابل دسترس است.

 

3 ـ رجوع شود به اظهارات محسن سازگارا در میزگرد رادیو تلویزیونی با صدای آمریکا در مورد "اعترافات هاله اسفندیاری"  

 

4 ـ گنجی پی در پی از لنین نقل قول بدون ارتباط با متن می آورد. سراغ نامه لنین به ماکسیم گورکی می رود که در آن به روشنفکران ضد انقلابی ناسزا گفت و انها را مدفوع ملت نامید. سراغ مقاله دیگری از لنین در مورد ادببات می رود که خواهان نویسندگان متعهد و حزبی بود. گنجی در و تخته را بهم می کوبد تا ثابت کند که لنین ضد روشنفکر و دیکتاتور بود. 

 

5 ـ از مقدمه باربارا هرمن بر کتاب: "سخنرانی های جان راولز در مورد تاریخ و فلسفه اخلاق"- انتشارات هاروارد -  بزبان انگلیسی، تاریخ انتشار سال 2000  

جان راولز از فیلسوفان مشهوری است که در سخنرانی هایش در دانشگاههای امریکا، تئوری عدالت را فرموله کرده است.او تلاش کرده که تضاد میان تئوری "دست نامرئی" آدام اسمیت را با تئوری "قرار داد اجتماعی" ژان ژاک روسو حل کند. و از این طریق دمکراسی را از نو تعریف کند. هدف او تبین عدالت در چارچوبه مناسبات بورژوائی است. راولز تلاش می کند با ارائه تعریف جدیدی از عدالت ـ به عنوان برخورد منصفانه ـ کلیه تضادهای سرمایه داری را حل کند. او سعی می کند هم از ایده های روسو و هم از ایده های اسمیت که دیگر بتنهائی برای توجیه نظم سرمایه داری بدرد نمی خورند استفاده کند. در صورتی که هر دو ضد هم هستند. روسو خواهان قرارداد اجتماعی و نقش تنظیم کننده دولت بود و اسمیت می گفت نیازی به دخالت دولت نیست و  رقابت خود باعث تنظیم امور می شود. راولز سعی می کند ایندو مفهوم متضاد را در هم ادغام کند. البته طرح عدالت اجتماعی از جانب او بصورت انصاف هم  فلسفه سیاسی هم فلسفه اخلاقی خودش را دچار تضاد کرده است. زیرا از یکسو خودش را طرفدار فلسفه اخلاق کانت می داند که می گفت اخلاق از ماورا الطبیعه ناشی می شود نه از مناسبات اجتماعی و امریست ازلی و ابدی. راولز می خواهد از دخالت دولت برای توزیع عادلانه استفاده کند اما مبنای این توزیع را انصاف می گذارد. یعنی با تکیه بر فلسفه اخلاق می خواهد این تضاد را حل کند. فلسفه اخلاقی که طبق نظر کانت قرار نیست ربطی به مناسبات اجتماعی داشته باشد. برای آشنائی اولیه با نظریات جان راولز می توانید به جلد دوم کتاب "تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" (لیبرالیسم و محافظه کاری) نوشته حسین  بشیریه (از انتشارات نشر نی چاپ اول 1378)  رجوع کنید.

در بخشهای بعدی مقاله به دلایل رجوع گنجی به کانت و راولز بیشتر خواهیم پرداخت. 

 

6 ـ برای آشنائی با زندگی و افکار شریعتی مطالعه کتاب "مسلمانی در چستجوی ناکجا آباد ـ زندگی نامه سیاسی علی شریعتی" نوشته علی رهنما (از انتشارات گام نو چاپ دوم 1381) بسیار مفید می باشد. این کتاب جزو معدود آثاری در رابطه با شریعتی است که متد بیطرفی علمی را در بررسی  زندگی سیاسی و و افکار وی بکار گرفته است.

 

7 ـ التقاط میان عرفان و سیاست در آثار شریعتی برجسته است. وی پس از تغییر و تحولات درون سازمان مجاهدین تلاش کرده با طرح شعار "آزادی برابری عرفان" شکافی که در ایدئولوژی مجاهدین بوجود آمده بود را پر کند. اما این شعار بیشتر در بین نیروهای ملی مذهبی طرفدار پیدا کرد تا سازمان مجاهدین خلق.

تاریخا حاکمین در جامعه با تبلیغ عرفان، سیاست گریزی را تبلیغ کرده و هدفشان دور نگهداشتن مردم از سیاست می باشد. اما زمانی که بخشهائی از محکومین عرفان را به شعار سیاسی خود بدل می کنند بیشتر بیان ناتوانی شان در حل تضادهای واقعی و پیچیدگی های سخت زندگی سیاسی است. برای این قبیل نیروها عرفان پناهگاهی برای گریز از مسائل دنیوی است. مرهمی است بر دردهائی که فکر می کنند لاعلاج است. پوششی است برای کناره گیری از موضوع قدرت سیاسی و تلاش برای کسب آن.

 

8 ـ رجوع شود به جزوه با سلاح نقد (جمعبندی از گذشته اتحادیه کمونیستهای ایران) منتشره در سال 1365.  در بخشی از این کتابچه ماهیت طبقاتی خمینی و اشتباهات کمونیستها در این زمینه مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. این بخش در نشریه حقیقت ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست ـ لنینیست ـ مائوئیست) شماره 13 بهمن 1382، تجدید چاپ شده است. این مقاله در سایت  www.sarbedaran.com  قابل دسترس است.

 

9 ـ رجوع شود به منبع شماره  6 ، صفحه 394

 

10 ـ  برای تحلیل همه جانبه تر از کاراکتر تاریخی طبقاتی اسلام رجوع کنید به مقاله "اسلام: ایدئولوژی و ابزار طبقات استثمارگر" مندرج در حقیقت ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست ـ لنینیست ـ مائوئیست) شماره 6 ، مهر 1381 ـ متن کامل این مقاله در سایت www.sarbedaran.com  قابل دسترس است.

 

11 ـ  «همبستری با زن قبل از اینکه ۹ سالش تمام شود چه ازدواج دائم باشد و چه متعه جایز نیست. و اما سایر کامجویی ها ، مانند لمس شهوت آمیز او و در آغوش فشردنش و ران به ران او مالیدن ، اشکالی ندارد. و این قبیل کارها با دختر شیر خواره هم می توان کرد. اگر مردی قبل از اینکه همسرش ۹ ساله شود با او همبستر شود به طوری که منجر به افضاء او نشود بنابر قول اقوی، غیر از گناه چیزی بر این کار مترتب نمی شود، اما اگر او را افضاء کرد ، یعنی مجرای بول و خون حیض یا مجرای خون حیض و مدفوع او را یکی کرد همبستری با همسرش برای همیشه حرام می شود، اما بنابر قول احتیاط آمیزتر حرمت دائم همبستری اختصاص به مورد دوم، یعنی وقتی که مجرای خون حیض و مدفوع یکی شود دارد، و به هر حال بنابر قول اقوی زن از همسری شوهر خارج نمی شود و احکام همسری بر آن زن جاری است، یعنی از هم ارث می برند و ازدواج با زن پنجم برای شوهرش جرام است و ازدواج با خواهر آن زن نیز بر بر مرد حرام است و همچنین است سایر احکام» - روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج٣،ص ۴٣۰ مسأله 12، درج شده در مقاله دوم گنجی.

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 از مصلحت گرائی اسلامی تا پراگماتیسم آمریکائی! (1) نقدی بر مقاله "یوتوپیای لنینیستی شریعتی" نوشته اکبر گنجی
 در تاريخ
 2007-08-23
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در