Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 دین   سه-شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۱۷                    
 
نقد برخي نظريات سحابي

نقد برخي نظريات سحابي

معجون جديدي كه آقاي سحابي پيشنهاد مي كند! هر چه كهنه تر بهتر!

 

ماركس گفت بورژوازی هميشه ايده آلهايش را از عهد بوق می گيرد….

 

حقيقت ارگان حزب كمونيست ايران ( م – ل – م )  شماره 17 شهريور 1383

 

 

هرچه كهنه تر بهتر!

   در يكسال گذشته آقاي سحابي كه يكي از نظريه پردازان جريان "ملي - مذهبي" است، نظريات جديدي ارائه كرده است. وي اين نظرات را بر پايه جمعبندي از شكست جريان "دوم خرداد" مطرح مي كند. لب كلام او اينست كه جنبش دوم خرداد و مانيفست سياسي آن شكست خورده و اين جناح از حكومت همراه با ملي مذهبي ها بايد "مانيفست سياسي جديدي" جلو بگذارند. وي مي گويد، براي تدوين اين "مانيفست" جديد بايد به تاريخ دوران هخامنشيان و دين زرتشت رجوع كرد. وي مي گويد، با استفاده از تاريخ دوران هخامنشيان و "اسطوره هاي ايراني" مي توان به "قرائت ايراني از دموكراسي" دست يافت. سحابي تاكيد مي كند كه "مذهب ريشه در ناخودآگاه" مردم دارد بنابراين مذهب بايد عنصر مهمي از اين "مانيفست" جديد را تشكيل دهد.

در همين بحثها، سحابي مي كوشد تعريفي از ملي گرائي ايراني ارائه كند و بر اين مقوله تاكيد بگذارد. يكي ديگر از موضوعات مورد بحث وي مسئله روابط ايران با نظام سرمايه داري جهاني و مشخص كردن مختصات حفظ "استقلال" در اين روابط است.

ما در اين شماره حقيقت به موضوع اول يعني "مانيفست سياسي جديد" و جايگاه هخامنشيان و اسطوره هاي ايراني و دين در آن مي پردازيم. منبعي كه براي ارائه اين نقد رجوع كرده ايم، سخنان مهندس سحابي در روزنامه شرق مورخ آذر ماه 82  است.

 

هخامنشيان! مادها چطور؟

     «تاريخ ايران به ويژه در دوران هخامنشيان و اين ادبيات برخاسته از سلوك پادشاهان هخامنشي با مردم و گفتمان دين زرتشت است.....

با اقتباس ازاين دو گفتمان و ساير عناصر فرهنگي ايران مي توان به يك قرائت ايراني از دموكراسي دست يافت....

   فقدان يك مانيفست فكري... كه متكي به مولفه هاي فرهنگ ايراني باشد....

تئوريسين هاي دوم خرداد.... "ايران" را فراموش كرده و تنها فرهنگ بعد از اسلام را در مورد معادلات فكري مورد توجه قرار داده اند.» (به نقل از روزنامه شرق – آذر 82- الگوي ايراني دموكراسي)

     اينها رئوس مباحث نظري تازه آقاي سحابي است. اگر بخواهيم كل اين حرفها را در يك عبارت خلاصه كنيم اين فرمول بدست مي آيد: هر چه كهنه تر بهتر! او در صحبتهايش از واژه هائي مانند "فرهنگ ايراني"، "تاريخ ايران"، "الگوي ايراني" خيلي استفاده مي كند. اين تاكيدها و تكرارها، صرفا بازتاب بينش ملي گرايانه سحابي  نيست بلكه تلاش آگاهانه اي است براي معماري يك "هويت" جديد براي نسل جوان. آنهم در شرايطي كه اين نسل از هويت اسلامي بشدت رويگردانده است. ملي – مذهبي ها مدتهاست كه به اين واقعيت پي برده اند و هراسان بدنبال آنند كه اين خلاء را پر كنند تا مبادا نسل جوان به يك ايدئولوژي انقلابي و مشخصا به ايدئولوژي كمونيستي روي آورد.

سحابي كم از دمكراسي صحبت نمي كند. اما در صحبتهايش مثل هميشه يك نكته ’كوچك’ فراموش مي شود: محتواي اين دمكراسي چيست؟ براي اقليت حاكم است يا براي اكثريت مردم؟ به نفع كيست و عليه كيست؟ او و همه كساني كه به نظرشان ستم، استثمار، فقر و محروميت، و بي حقوقي اكثريت مردم نظم طبيعي امور است و تا دنيا دنياست باقي خواهد ماند، هيچوقت به محتواي دمكراسي و اينكه چه طبقه اي حاكم است و چه طبقه اي محكوم نمي پردازند. براي آنان مسئله حل شده است! وقتي هم كه صحبت از "سلوك پادشاهان هخامنشي با مردم" مي كنند كاري به اين واقعيت تاريخي ندارند كه اين "سلوك پادشاهان هخامنشي با مردم"  هيچ نبود مگر سلوك برده دار با برده. اينان وقتي مردم را به گفتمان دين زرتشت دعوت مي كنند، كاري به اين ندارند كه محتواي تاريخي و طبقاتي اين گفتمان چيست. برايشان اهميتي ندارد كه دين زرتشت هم مانند اسلام و مسيحيت و يهود پر از خرافه و جهل است. نمي توانند ببينند كه اين هم مانند آن يكي ها به شدت ضد زن و ضد زحمتكشان و ضد ترقي و علم است. آخر همه اين خصوصيات در تفكر آقاي سحابي طبيعي و معمولي است.

دغدغه ايشان بيشتر بر سر ظرف اين دمكراسي است!

   سحابي مي پرسد اين مردمسالاري «در چه ظرفي بايد پياده شود...آيا مردمسالاري در ايران با مردمسالاري در بوركينافاسو، بوتسوانا يا از طرف ديگر با كشورهاي پيشرفته اي مثل فرانسه يا آلمان با يك كيفيت است؟ و آيا ظرفي كه در ايران مردمسالاري وارد آن خواهد شد تا چه حد آمادگي پذيرش مردمسالاري را دارد و چه شكلي از مردمسالاري وارد آن خواهد شد...»؟

   اگر محتواي دمكراسي ايراني مورد نظر آقاي سحابي همان است كه بالاتر گفتيم آنوقت پاسخ دادن به مسئله ظرف چندان مشكل نخواهد بود. از كوزه برون همان تراود كه در اوست: ظرف ديكتاتوري طبقات استثمارگر كه از خاك استبداد درستش كرده اند و رنگ و لعاب ايراني – اسلامي به آن زده اند! حالا بر حسب شرايط، رنك ايراني يا لعاب اسلامي اش مي تواند غليظ يا رقيق شود. در واقع، حرفهاي تازه آقاي سحابي و تدوين"مانيفست سياسي جديد" ايشان هم به ساختن و آراستن همين ظرف كهنه و ترك برداشته مربوط مي شود. وقتي كه ايشان مي گويد بايد با استفاده از تاريخ ايران و قرض گرفتن از اسطوره هاي ايراني يك "الگوي دموكراسي ايراني" درست كرد منظورش اينست كه قدرتمندان ايران علاوه بر "گفتمان اسلامي" بايد از "گفتمان ايراني" نيز براي پوشاندن روابط استثمارگرانه و ستمگرانه حاكم بر جامعه بهره بگيرند.

 

قرائتي كاملا غلط از تاريخ

     آقاي سحابي مي گويد، مباني دموكراسي «ابتدا در تمدن ايراني و سپس در اسلام نيز وجود داشته است. در واقع ما مي توانيم بسياري از منابع دموكراسي را از فرهنگ و تمدن خود استخراج كنيم تا احتياج نباشد همه اين مباني را از كارل پوپر (*) و ديگر متفكرين غربي بياوريم...» (همانجا)

     اين ادعاها در مورد دموكراسي و وجود مباني آن در تمدن ايران و اسلام غلط است. اولا، آنچه به نام مباني دموكراسي غربي معروف است از درون فرهنگ باستاني غرب در نيامده، ربطي به آب و هواي غرب و نژادها و اديان و زبانهاي غربي ها ندارد. بلكه زائيده يك تحول نوين در جامعه بشري در قرون 16 و 17 و 18 بود؛ تحولي كه ابتدا در غرب رخ داد و پيش از آن در غرب هم سابقه نداشت. اين تحول، ريشه كن شدن فئوداليسم و رشد يك نظام اقتصادي نوين به نام سرمايه داري بود. بنابراين ويژگي افكار "متفكرين غربي" در غربي بودن آن نيست بلكه در بورژوائي و سرمايه داري بودن آن است. به همين دليل اولين انقلابات بورژوائي در كشورهاي "شرق" از انقلابات بورژوائي غرب الهام گرفتند.  در همان دوره كه سرمايه داري در غرب رشد كرد، طبقه كارگر نيز همراه با طبقه سرمايه دار بوجود آمد. بهمين  دليل در غرب فقط افكار بورژوائي مدون نشد بلكه افكار ماركسيستي كه منعكس كننده ايدئولوژي طبقه كارگر بود نيز متولد شد. متفكريني كه از غرب برخاستند فقط متفكرين طبقه سرمايه دار نبودند، طبقه كارگر هم متفكرين خود را يافت. ماركس و انگلس توانستند ايدئولوژي و تفكر رهائي بخش طبقه كارگر را تدوين كنند. يعني ماركسيسم را. ويژگي ماركسيسم در "غربي" بودن آن نيست بلكه در پرولتري بودن آنست. به همين جهت، هر بار كه طبقه پرولتاريا در يكي از كشورهاي شرق براي سرنگون كردن فئودالها و سرمايه داران بپاخاسته است بالاجبار ماركسيسم را راهنماي انقلاب خود كرده، چرا كه جز اين محكوم به شكست بوده است. پيروزي انقلاب عظيم در كشور چند صد ميليوني چين كه دنيا را تكان داد و عصر نويني را در زندگي بشر در شرق آغاز كرد، بدون ماركسيسم امكان نداشت.

     ثانيا، مباني دموكراسي بورژوائي نمي توانسته در تاريخ باستان ايران و در اسلام موجود باشد. زيرا اين مباني مربوط به ظهور روابط توليدي سرمايه داري و طبقه بورژوازي است كه صاحب سرمايه است و كارگر را استثمار مي كند. آن نوع "دموكراسي" كه در عهد باستان در يونان موجود بود متكي بر نظام برده داري بود. دموكراسي يونان در ميان اقليتي از اهالي برقرار بود و بر برده بودن و كار بردگي اكثريت مردم تكيه داشت.  نظام سياسي  ايران در دوران هخامنشي نيز متكي بر برده داري بود.

     ثالثا، در اسلام مباني دموكراسي وجود نداشت. حتا دموكراسي از نوع رم باستان! اسلام، اصلا اصول دولتمداري مدون نداشت!  فقط وقتي كه به ضرب شمشير و جهانگشائي جهان اسلام تبديل به يك امپراطوري شد  نظام  سياسي مدون بوجود آورد. ماهيت امپراطوري اسلام نيز متكي بر روابط اقتصادي سرواژ و تيولداري و برده داري بود. هر گونه تلاش براي بازگشت به اصول آن امپراطوري، ارتجاعي است. بنابراين زورچپان كردن برخي تفاسير من درآوردي (و لاجرم دروغ) در باره تاريخ هيچ خدمتي به جامعه وعلم و تاريخ نمي كند. بخصوص استفاده از اين حرفها براي تدوين يك "مانيفست سياسي" كمال بي مسئوليتي در قبال جامعه است.

 

چيزي به نام "فرهنگ ما" وجود ندارد

آقاي سحابي ادامه مي دهد كه: «وقتي مباني از فرهنگ خودمان باشد چون در جامعه نفوذ دارد، آن را عميقا و راحت تر مي پذيرد. وقتي از بيرون وارد شود فقط سطح آن دريافت مي شود.» (همانجا)

     ايشان مرتبا صحبت از "ما" مي كند و خود را سخنگوي تمام مردم ايران جا مي زند و به خودش اجازه مي دهد كه معرف مختصات "فرهنگ ما" باشد. اولا، جامعه ايران يك "ما"ي بدون تمايز نيست. بلكه تقسيم به طبقات شده است. آيا شما نمي دانيد كه در كشور ما عده اي صاحب ملك و سرمايه و قدرت دولتي اند و اكثريت براي صاحبان ملك و سرمايه كار مي كنند و ذره اي قدرت دولتي ندارند؟  به اين مي گويند جامعه طبقاتي! طي هزاران سال، اين شكافهاي طبقاتي شكافهاي ديگري را نيز در ميان مردم بوجود آورده است؛ مردم بر حسب اينكه از چه جنسيتي هستند (مرد يا زن)، اينكه متعلق به چه ملتي هستند (فارس يا كرد و عرب و بلوچ و غيره)  يا داراي امتيازند و يا محروم از امتياز. همين تقسيم طبقاتي تمام تاريخ ما را يكسره به صحنه مبارزات ميان طبقات تبديل كرده است. در واقع براي مطالعه "سلوك" پادشاهان با مردم، و طغيان مردم عليه شاهان و بطور كلي مطالعه تاريخ ايران اساسا بايد مبارزه ميان طبقات را بررسي كرد تا به درك درست از آن دست يافت. در اين سرزمين مانند همه نقاط دنيا، تقسيم مردم به حاكمان و محكومين موجب تولد و رشد فرهنگهاي متفاوت شده است. از يكسو به فرهنگ سركوب و  قلدري و تحميق مذهبي؛ از سوي ديگر به فرهنگ مقاومت عليه زور، فرهنگ آزاديخواهي و حق طلبي و افكار نوين.

     اين واقعيتي است كه امروز اكثر زحمتكشان ايران فرهنگي را تمرين و تكرار مي كنند كه متعلق به طبقات حاكم است. اما معنايش اين نيست كه فرهنگ مردمي وجود ندارد. اين فرهنگ وجود دارد و رشد مي كند. هر چند زير هيكل خفقان آور طبقات حاكمه و شلاق سركوب رشد مي كند اما مي كند. عليرغم اداره سانسور محمد رضا شاه و وزارت ارشاد اسلامي روح الله خميني،  شاملوها، صمد بهرنگي ها، گلسرخي ها و سلطانپورها  و هزاران شاعر و نويسنده و سراينده همراه با صدها هزارتن از توده هاي بي نام و نشان، فرهنگ محرومين ايران را مدون كرده و غنا بخشيده اند. بله آقاي سحابي، "فرهنگ ما" در ايران تقسيم به دو مي شود: فرهنگ طبقات حاكم و فرهنگ مردمي. يكي تكيه گاه طبقات استثمارگر است كه آزادانه جولان مي دهد و مردم را شستشوي مغزي مي دهد اما ميراست چرا كه زمانه اش بسر آمده و ارتجاعي است. و ديگري فرهنگ نوين مردم ايران است كه در زير سر نيزه  تولد يافته اما بالنده است و آينده به آن تعلق دارد.

     ثانيا، هم اخلاق و باورها و فرهنگ بورژوازي ايران تحت تاثير جهان خارج از مرزها است و هم فرهنگ طبقه كارگر و زحمتكشان ايران. زيرا جهان در نتيجه استثمار سرمايه داري به يك پديده واحد تبديل شده است. آنچه در جهان غالب است  شكافهاي طبقاتي است و اين شكافهاي طبقاتي مباني فرهنگي و ارزشي متضاد و متفاوتي را در سراسر دنيا شكل مي دهد. فرهنگهاي غالب در ايران بشدت تحت تاثير تحولات دو قرن اخير در جهان بوجود آمده اند. حتا فرهنگ مذهبي اسلامي رايج در ميان طبقات حاكمه و طبقات بورژوا و خرده بورژوا تحت تاثير تحولات جهاني شكل گرفته است. همين اسلام متعلق به جريان ملي - مذهبي كه پايه گذاران آن مهندس بازرگان و شريعتي بوده اند از تركيب "گفتمان" اسلامي و غربي بوجود آمده است.  بازرگان سعي كرد از اصول علوم مجرد تكامل يافته در غرب براي تشريح و تفسير روزآمد و مدرن اسلام استفاده كند. اينكه چقدر موفق شد مورد بحث ما نيست. شريعتي هم با كش رفتن ايده هاي استادان غربي خود در اروپا اسلام ابوذري خود را تدوين كرد. بخش اعظم مباني فكري و اعتقادات ايدئولوژيك طبقات حاكمه ايران (هم جناح روحانيت اين طبقات و هم جناح سلطنتي آن)  مربوط به "ايران" نيست زيرا طبقات ارتجاعي بومي بيش از دو قرن است كه توسط قدرتهاي استعماري و امپرياليستي تغذيه مي شوند و ايران را بعنوان بخشي از نظام جهاني آنها اداره مي كنند. تحقيقات علمي و مستند در مورد ريشه هاي اسلام رايج و حاكم در ايران نشان مي دهد كه استعمار انگليس نقش مهمي در كمك به تدوين مباني آن داشته است. گفته هاي عاميانه مردم ايران در مورد ملاي انگليسي روي هوا نيست بلكه پايه در زندگي واقعي و تاريخي ايران معاصر دارد. فرهنگ آزاديخواهي و ترقي طلبي مردم ايران نيز فقط از خود ايران در نيامده بلكه از جريانات انقلابي بورژوائي و پرولتري قرون 18 و 19 و 20 ميلادي كه در خارج از ايران رخ داده سيراب شده و قدرت گرفته است. بنابراين به صرف "خارجي" بودن نمي توان گفت اين فرهنگ يا آن فكر، بد است يا خوب. محك اينست كه مال كدام طبقه است؟ آيا به حفظ وضع موجود خدمت مي كند يا به تغيير وضع و ساختن آينده اي كاملا متفاوت از وضع موجود؟ آيا به طبقات استثمارگر و دولتهاي ارتجاعي حاكم خدمت مي كند يا به سرنگون كردن آنها؟ آيا مال طبقه بورژوازي استعمارگر و امپرياليست خارجي است يا مال انقلابيون و پرولترها و ستمديدگان خارجي؟ واقعيات جهان كنوني و جامعه ما، تقسيم فرهنگها به خارجي و بومي، مال اين ملت و آن ملت را غير ممكن مي كند. اين نوع تقسيم بندي، ديگر واقعي نيست. طبقه كارگر و زحمتكشان ايران بايد حرف مائو تسه دون را در اين مورد راهنما قرار دهند: هر چيز خوب بومي را با هر چيز خوب خارجي كه به درد سرنگون كردن مرتجعين و امپرياليستها و انجام انقلاب پرولتري مي خورد بايد ادغام كرد .

     اما خود آقاي سحابي هم با وجود اينكه عبارت مبهم و كشدار و گمراه كننده "فرهنگ خودمان" را بكار مي برد، فرهنگ طبقات خاصي را مد نظر دارد. منظورش فرهنگ طبقات حاكم است. ببينيد چه مي گويد:

   «ايران در طول تاريخ در جهان گشائي ها و كشورگشائي هايش همواره آزاده بوده است. كوروش كبير وقتي در سرزمين هاي غربي و بابل و ... جهان گشائي مي كرد، هر جا مي رفت آزادي بخش بود.»

   بايد از آقاي سحابي كه بعد از اينهمه سال و سر پيري به سياست ’كورش بخواب ما بيداريم’ رسيده است پرسيد كه اگر شاهان برده داري مانند كورش "آزاديبخش" بودند پس چرا به ضرب شمشير جهانگشائي مي كردند؟ ثروتي را كه از اين جهانگشائي ها گرد مي آوردند چگونه بدست مي آوردند؟ با انتشار بيانيه جهاني حقوق بشر؟ و بعد با اين ثروت چه مي كردند؟    

      امثال آقاي سحابي به تاريخ و فرهنگ طبقات محروم كه سرشار از مقاومت و مبارزه در مقابل شاهان و اميران و خلافا و ملايان و زمينداران و سرمايه داران است كاري ندارند. از نظر ايشان، اين تاريخ و  فرهنگي نيست كه ارزش مراجعه يا حتا اشاره داشته باشد. آقاي سحابي مانند همه بورژواها فراموش مي كند كه تمام تاريخ اين ايران "چهار هزار ساله" پر از قيام بردگان و محرومان بوده است. راه دور نرويم. آيا آقاي سحابي به قيام بابيان رجوع كرده است؟ يعني آخرين قيام طبقات محروم و ميانه حال شهر و روستا قبل از انقلاب مشروطه كه رهبري مانند طاهره قره العين داشت. زن جواني كه در آن زمانه جهل و خرافه و تعصب، حجاب اسلامي را بدور افكند و تمام آيه هاي ضد زن قرآن را باطل اعلام كرد. آقاي سحابي، "سلوك" طاهره را چگونه ارزش گذاري مي كند و در كدام دسته بندي قرار مي دهد؟ آزاديبخش است يا غير آزاديبخش؟ و اما آن سر ماجرا: آقاي سحابي "سلوك" شاه قاجار كه طاهره را  در چاهي انداخت و آن را با سنگ پر كرد چگونه مي بيند؟ طبقات مختلف به اين سوالات جوابهاي مختلفي مي دهند. طاهره قره العين شاعر نيز بود. آيا آقاي سحابي اشعار وي را جزو "فرهنگ ما" مي داند؟  پس از انقلاب مشروطه تا كنون شاهد مبارزات مسلحانه خلقهاي تحت ستم ايران، برپا شدن جمهوري هاي آذربايجان و كردستان بوده ايم. "قرائت" آقاي سحابي از فرهنگ مبارزاتي ملل تحت ستم در ايران چيست؟ در جريان انقلاب شكست خورده 1357 تا به امروز شاهد مبارزات متنوع عظيمي از همه نوع براي آزاديهاي دموكراتيك مردم، تقسيم زمين، عليه ستم ملي؛ تشكيل شورا و سنديكاي واقعي و مستقل كارگري، و براي آزادي و برابري زنان بوده ايم. جاي اين ها در "فرهنگ ما"ي آقاي سحابي كجاست؟ جواب روشن است. اينها جائي در آن فرهنگ ندارند. تا چهار هزار سال پيش مي توان رفت و فرهنگ خاك گرفته و پوسيده را زير و رو كرد اما اين ها را نتوان ديد! حقيقتي كه بايد آشكارا و به صداي بلند اعلام كرد اينست كه فرهنگ مبارزاتي و رهائيبخش ستمديدگان و محرومان ايران به فرهنگ بردگان  قيام اسپارتاكوس،  پرولترها و دهقانان در انقلاب سوسياليستي اكتبر روسيه و انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي چين،  انقلابيون شيلي و سياهان آمريكا،  معدنچيان بوليوي و رزمندگان كمونيست نپال ؛ پرو و هند و فيليپين نزديكتر است تا به فرهنگي كه حكام جمهوري اسلامي، ملي مذهبي ها و سلطنت طلبان ايران معرف آنند.

     همين امروز و هر روز زير لاشه سنگين فرهنگ غالب كه فرهنگ طبقات حاكمه است، فرهنگ نوين مردم ايران جوانه مي زند و ريشه مي دواند. اين فرهنگ فقط از آن خاك ايران نيست و در عصري كه جهان يگانه شده از فرهنگ طبقه كارگر و ستمديدگان جهان نيز سيراب مي شود. سرچشمه فرهنگي كه نويسندگان و تاريخ نگاران و هنرمندان مردمي در ايران آن را مدون كرده اند و زير سرنيزه در ميان جوانان ايران رواج مي دهند فقط "خودمان" نيستيم. بلكه اين فرهنگ متاثر از روند هاي گوناگون سياسي و فرهنگي و علمي است كه در سراسر جهان جريان دارد. بخش مهمي از اين فرهنگ تحت تاثير تولد يك طبقه جهاني بنام طبقه كارگر و يك نهضت انقلابي بين المللي بنام جنبش كمونيستي شكل گرفته است. اينها حقايقي است كه آقاي سحابي بعنوان عضو كوچكي از طبقه بورژوازي جهاني نمي خواهد به زبان بياورد. اينهاست حقايق غير قابل  انكاري كه بورژواها ترجيح مي دهند با سكوت و يا "گفتماني" مبهم و تحريف شده آن را بپوشانند.

 

اسطوره و مذهب بعنوان عناصر يك مانيفست سياسي

     اما آقاي سحابي در ادامه جستجوهايش در "فرهنگ ما" براي پيدا كردن عناصر يك مانيفست فكري – سياسي جديد به دست و پاي اسطوره هاي ايراني مي افتد و در مقابل نمونه هاي خارجيش شعار ايراني، جنس ايراني بخر سر مي دهد. به گفته وي: «اسطوره هاي ما كه شاهنامه يك نمونه آن است را با اسطوره هاي اروپائي مثل هومر مقايسه كنيد. قهرمانان يا اسطوره هاي شاهنامه مثل رستم، سياوش، فريدون مظاهر شجاعت و شهامت و جوانمردي و عدالت هستند.... تمام اسطوره هاي اروپائي رقيب خدا هستند، در حالي كه در ايران اسطوره ها خداپرست هستند....»

     حيرتا از اينهمه عقب ماندگي! بايد از ايشان پرسيد: آيا شما و امثال شما وقتي مريض مي شويد براي معالجه سراغ اسطوره و مذهب و دانش چهار هزار سال پيش مي رويد كه وقتي پاي سرنوشت جامعه ما در ميان است، اسطوره  و مذهب و تاريخ باستان يادتان مي افتد؟ مسئله اينجاست كه امثال آقاي سحابي تلاش دارند چاره اي براي بحران اسلام سياسي در ايران بينديشند. چرا كه بويژه نسل جوان يعني اكثريت جامعه از اين هويت اسلامي روي گردانده اند. آلترناتيو آقاي سحابي چيست؟ اين بار بياييد و بجاي اسطوره هاي عربي (روايات اسلامي‌) اسطوره هاي ايراني را مبناي فكري مانيفست سياسي اداره جامعه قرار دهيد. اين بار بجاي الله عقلتان را بدهيد بدست "خداوند جان و خرد". البته فكر آقاي سحابي چندان هم بديع نيست. مدتي است كه فلسفه بافان و تئوري سازان حكومتي شاهنامه بدست گرفته اند و پايه هاي ولايت فقيه را در فرهنگ ايران باستان و حتي دين زرتشت جستجو مي كنند. كفگير كه به ته ديگ بخورد بايد انتظار هر توجيه و دستاويزي را داشت. كفگير تفكرات سياسي و ايدئولوژيك آقاي سحابي هم به ته ديگ خورده است.    

     اما در مورد مزاياي اسطوره هاي ايراني ايشان نسبت به اسطوره هاي اروپائي. اولا، برخلاف تصور آقاي سحابي، اينكه اسطوره هاي اروپائي "رقيب خدا هستند" نكته منفي محسوب نمي شود.

 در واقع اگر بخواهيم تاثيرات اجتماعي خداي با رقيب و خداي بي رقيب را مقايسه كنيم بايد بگوئيم كه امروزه ايمان به وجود خدا  انسان را  منفعل و بيچاره و كند ذهن مي كند و اما ايمان به وجود خداي بي رقيب وي را دو برابر  منفعل و كند ذهن و مستاصل مي كند.  ثانيا، اسطوره هاي اروپائي و ايراني يك وجه اشتراك اساسي دارند و آنهم محتواي اجتماعي آنهاست. اين اسطوره ها در شكل آثار هنري به تحكيم موقعيت حكام و تبليغ ارزشهاي آنان مي پردازند. مثلا همين شاهنامه مورد نظر آقاي سحابي، در قالب هنر و داستان هاي تخيلي جامعه ايران باستان را وارونه نشان مي دهد. با خواندن شاهنامه نمي توان به خصلت طبقاتي آن جامعه پي برد. جاي خوب و بد كاملا عوض شده است. نيروي محركه و علت پويائي جامعه، شاهان هستند. ارزشهاي دستگاه سلطنت برده داران است كه ستايش مي شود. مخالفت و قيام مردم عليه نظم اقتصادي و مذهبي حاكم است كه محكوم مي شود. چه كسي است كه امروز با خواندن شاهنامه به اين فكر بيفتد كه جلال و جبروت و ثروت شاهان و ساعات فراغت بي انتهايشان به زور بازو و عرق جبين و رنج و محروميت توده ها وابسته بوده است؟ چه كسي مي تواند از روي داستانهاي شاهنامه به طرز فكر و عمل محرومين جامعه پي ببرد؟ مگر "شاهان" چند درصد مردم ايران را تشكيل مي دادند كه آقاي سحابي مي خواهد با رجوع به رفتار و سلوك آنان مباني فكري سياسي را براي اداره جامعه ايران مدون كند؟ "دموكراسي ايراني" سحابي فقط مي تواند دمكراسي براي عده اي نخبه و صاحب امتياز در جامعه ما باشد و ربطي به مردم  ندارد.

   ثالثا، در اين مبحث به جاي اينكه به دنبال فرق ميان اسطوره هاي ايراني و اروپائي باشيم بهتر است فرق ميان اسطوره و مذهب را بفهميم. اسطوره و مذهب هر دو تخيلي اند، اما اسطوره خيالات بشر را بعنوان واقعيت جا نمي زند. بلكه خودش را بعنوان غير واقعيت ارائه مي دهد. در حاليكه مذهب، با اينكه غير واقعي است خود را بعنوان واقعيت مطرح مي كند. قدرت تخريب اجتماعي مذهب از همينجا ناشي مي شود. بنابراين اگر بخواهيم مانند آقاي سحابي مباني فكري سياسي جامعه را از اسطوره استخراج كنيم، آن را از محدوده آثار ادبي و هنري تخيلي خارج كرده ايم و به آن لباس واقعيت اجتماعي پوشانده ايم. يعني به آن همان كاركرد مذهب را بخشيده ايم. بله آقاي سحابي! با واقعي نماياندن و الگو قرار دادن اسطوره ها هم مي توان مذهب جديد درست كرد. اغلب مذاهب با همين تقلب درست شده اند.

     سر هم كردن اين حرفها، كمال بي مسئوليتي آقاي سحابي و هم كيشانش را در قبال جامعه و مردم مي رساند. اداره جامعه مسئله اي نيست كه بتوان با اسطوره و مذهب برگزارش كرد. استخراج مباني فكري سياسي از درون اسطوره هاي ايراني مانند آن است كه رهبران سياسي غرب بخواهند مباني اداره جامعه را از  فيلمهاي ساينس فيكشن (علمي تخيلي) استخراج  كنند. همه به ريششان مي خندند. اگر هم بخواهند اين فكر را به مرحله عمل در آورند بعنوان ديوانه آنها را به تيمارستان مي فرستند. اين هم نشانه ديگري از عقب ماندگي جامعه ماست كه مذهب سياسي هنوز در آن خريدار دارد و متوليان آن بجاي تيمارستان در مصدر امورند.

      مشكل جامعه ما فقدان يك دين جديد نيست بلكه عدم جدائي دين از دولت است. زيرا صورت مسئله در واقع اين است: انسان يا خدا؟ خدا وجود خارجي ندارد و فقط در ذهن مردم موجود است؛ پس تا زماني كه علم و تكامل فكري نوع بشر بطور كامل و قطعي موفق به زدودن اين تصوير و تصور غيرواقعي نشده، بايد در حيطه اي كه به آن تعلق دارد يعني حيطه شخصي و ذهني آدمها بماند و نمي تواند بعنوان يك عنصر شناخت از جامعه و طبيعت و تاريخ بكار رود و نبايد آن را در اداره  جامعه بشري دخالت داد. جدائي دين از دولت براي پيشرفت مردم ايران يك ضرورت اجتناب ناپذير بوده و تنها ديد مترقي در مورد  جايگاه دين در جامعه است. هر ديدي جز اين ارتجاعي است و لاجرم نسل جوان آن را  رد مي كند. نتيجه باورهاي مذهبي و دخالت دادن آن در امور اداره جامعه را مردم تجربه كرده اند. مردم ايران براي اداره جامعه نياز به اصول علمي انقلابي دارند. علم با مذهب در تضاد است. علم بر خلاف مذهب هيچ چيز را بر پايه ايمان كور قبول نمي كند. يا علم يا مذهب؟ راه وسطي موجود نيست.

اما آقاي سحابي به ما مي گويد كه بين قرآن و علم "مغايرت اصولي و ذاتي وجود ندارد". او مي كوشد با منطق كودكانه "در باز است، باز پرنده است، پس در پرنده است" ثابت كند كه مذهب و علم در تضاد نيستند. وي در انتهاي همان  مصاحبه مي گويد كه، قرآن كلمه "آيه" را در مورد قرآن و طبيعت و تاريخ استفاده كرده  و از هر سه اينها بعنوان "كتاب" ياد كرده است. او نتيجه گيري مي كند كه: «با توجه به اينكه اين سه لغت با هم بكار برده شده است معلوم مي شود [كي گفته؟! بر كه معلوم مي شود؟!] كه بنياد و هويت هر سه، اصولا يكي است. علم در كتاب طبيعت كار مي كند، به نتايجي مي رسد كه اين نتايج اصولا و ذاتا نمي تواند با نتايج كتاب آسماني مغاير باشد [ولي علم ثابت كرده كه مغاير هستند!]، اگر مغايرتي هم هست در يك برهه تاريخي عوض خواهد شد [كداميك عوض خواهد شد: احكام كتاب آسماني يا نتيجه گيري هاي اثبات شده علم؟] . مثلا علم قرن نوزدهم با دين و مذهب مغايرت داشت ولي از اول قرن نوزدهم مچ برايد و اينشتين پايه هائي را گذاشتند كه امروز مويد دين وعرفان است. مثلا علم فيزيك اكنون عرفاني است.»

   بايد اذعان كرد كه آقاي سحابي با ترسيم رابطه كوانتوم و هپروت، گامي از مهندس بازرگان كه به جستجوي رابطه ترموديناميك و طهارت مي پرداخت جلوتر گذاشته است! برخلاف اين شامورتي بازي ها، فيزيك يك شاخه از علوم است كه با متدي كاملا ماترياليستي به كشف حقايق جهان هستي مي پردازد و  بهيچوجه ماوراء الطبيعه و خدا و امثالهم را در اين فرآيند بكار نمي گيرد. هر فيزيكداني هم كه خواسته چنين كاري بكند عملا راه پيشرفت تفكر خود و سايرين را سد كرده و به تكامل و تصحيح نظريات علمي ترمز زده است. بوده اند فيزيكداناني كه بر سر دوراهي قرار گرفته و پرسيده اند "پس خدا چه مي شود؟" و نتيجتا از ادامه راه باز مانده اند. احكام من در آوردي آقاي سحابي فقط مي تواند در جامعه اي كه 25 سال تاريك انديشي مذهبي در آن تبليغ و ترويج شده و موميائي ها وزارت علوم و دستگاه آموزشي اش را مي گردانند خريدار داشته باشد. اين حرفها مال جوامعي است كه در دانشگاه هايش تدريس تئوري تكامل غير قانوني است. واقعيت اينست كه قرآن منطبق بر واقعيات عيني نيست و پر از خرافه و تخيل است. اما علم اگر ذره اي گرد و خاك خرافه و تخيل بخود بگيرد ديگر علم نيست.

     

آقاي سحابي: مخالف جدائي دين از دولت

     جدائي دين از دولت يكي از عناصر تعيين كننده تحول دموكراتيك در ايران است. ملي – مذهبي ها سخت در تلاشند تا اين اصل را از ليست بايدهاي جامعه تشنه تحول ما حذف كنند. آقاي سحابي تا آنجا پيش مي رود كه حاضر است اين دين حتا برخاسته از اسطوره هاي ايراني باشد اما باشد! او مي گويد: «...بعد از مشروطيت...سرانجام با تصويب اصل 2 متمم قانون اساسي، به تعادل و تفاهمي ملي رسيدند. و مسئله تناقض فقه اسلامي يا دين رايج اسلام را با دموكراسي، بصورت اولا، تائيد اسلامي بودن ايران و غير قابل تغيير بودن اين امر و ثانيا، حضور چهار نفر از نمايندگان طراز اول فقها در پارلمان براي نظارت بر مصوبات مجلس به نحو مطلوبي حل شد.» (مقاله استراتژي بنيادي ملي – بخش اول – تارنماي ملي مذهبي)

     بايد از آقاي سحابي كه مي گويد "به نحو مطلوب حل شد" پرسيد: "مطلوب براي چه كسي؟" اين قوانين مردم غير شيعه ايران و لامذهبها را با شيعه ها  نامساوي مي كند؛  زنان يعني نيمي از جمعيت را با مردان نامساوي مي كند. در نتيجه با يك حساب سرانگشتي مي توان فهميد كه قانوني است ضد اكثريت مردم.

   آقاي سحابي ادامه مي دهد كه: "اين نمايندگان طراز اول فقها،... مخالفت و مغايرت اصول مصوبه را با مباني فقهي و شرعي تذكر مي دادند....  تدوين قانون مدني ايران بعد از مشروطه هم توسط بزرگاني چون مدرس و داور نتيجه تعاون و تفاهم نهاد رسمي دين يعني روحانيت با مدرنيسم و مشروطيت بود."  درك سحابي از تفاهم دموكراسي و دين، يعني غلبه دين و شرايع دين. اتفاقا حرفهاي ايشان نشانگر اين واقعيت است كه قانون اساسي مشروطه عليرغم داشتن قيافه مدرن و مترقي در واقع اسير شرع و فقه بود. آقاي سحابي كه دنبال چرائي شكست اصلاحات از مشروطه تا بحال است نمي بيند كه "تفاهم" فوق الذكر خود يكي از دلايل و نشانه هاي شكست آن جنبش بود.

     سحابي كه دو دستي به دين چنگ انداخته است براي حفظ بيضه اسلام مجبور است از اين و آن عاريت بگيرد و تاريخ را وارونه كند. او با لحني حق به جانب مي نويسد: « بنابراين اگر اروپا با كنار گذاشتن مذهب كاتوليك به توسعه و ترقي دست يافت، دليل مصداق اين حادثه در كشوري مثل ايران نمي شود. مرحوم شيخ محمد عبده در مباحثه با ارنست رنان و سران بزرگان دين مسيح گفته بود: ... شما دين خود را رها كرديد و جلو افتاديد و ما دين خود را رها كرديم و عقب مانديم.»

     خب دروغ است! نه "آنها" دين را رها كردند و نه شما! و اتكاء به جفنگيات مرحوم شيخ عبده راه به جايي نمي برد. يكم اينكه اروپا يا بهتر است بگوئيم طبقه بورژوازي، دين را رها نكرد. ماركس در مورد لوتر (كشيشي كه با اتكاء به دهقانان سلسله مراتب كليسا و امتيازات كشيشها را سرنگون و مذهب پروتستان را بنيان نهاد) گفت، او «كشيش را تبديل به فرد عامي كرد زيرا هر فرد عامي را تبديل به يك كشيش كرد... او جسم را از اسارت زنجير رها كرد زيرا مغز را به اسارت زنجير در آورد.... او ايمان به آتوريته را درهم شكست زيرا آتوريته ايمان را برقرار كرد.»

(نقل قولها از جلد سوم كليات آثار ماركس و انگلس ص 182 مقاله در آمدي بر نقد فلسفه حقوق هگل  Contribution to Critique of Hegel’s Philosophy of Law)

   دوم اينكه، طبقات حاكم ايران و كشورهاي اسلامي نيز هيچوقت دينشان را رها نكردند و نكرده اند. دنياي غريبي است كه حتا براي امري به اين روشني بايد مثال بزنيم: نمونه اش ايران قبل از انقلاب كه محمدرضا شاه خود را نظر كرده حضرت عباس مي دانست و حج مي رفت و شبكه گسترده مسجد مي ساخت و آخوندها را پروار مي كرد؛ نمونه اش اينكه در اين كشور 25 سال است سلطنت مذهبي حاكم است؛ نمونه اش ملي – مذهبي هاي ايران؛ نمونه اش رسانه هاي ماهواره اي سلطنت طلبان ايران كه در نذر كردن و نوحه خواني و تبليغ خرافه مذهبي با سيماي جمهوري اسلامي مسابقه گذاشته اند.

   آقاي سحابي! علت عقب ماندن بورژوازي در كشورهاي اسلامي آن است كه در عصري كه علم بطرز بيسابقه تكامل يافت و ابزار كشف حقايق طبيعت و تغيير طبيعت توسط بشر شد، اينها مشغول تسبيح انداختن بودند. وقتي اين تحولات بيسابقه موجب تغيير طرز فكر بشر شد و باورهاي كهنه بشر را يك به يك باطل اعلام و سرنگون كرد، در كشورهاي اسلامي طبقه بورژوازي هرچه بيشتر به باورهاي كهنه چسبيد. نمونه اش همين ملي – مذهبي هاي ايران كه رجوع به بنيادهاي اسلام را قطب نماي خود كردند و در دهه 1340 و 1350براي مقابله با رواج افكار ماركسيستي به تبليغ و ترويج اين تاريك انديشي در ميان جوانان مشغول شدند. جالب اينجاست كه اكنون مي خواهند حتا از اين عقب تر بروند و مباني فكري خود را از گورهاي چهار هزار ساله و دنياي اسطوره ها بيرون آورند. جالب اينجاست كه همين ملي – مذهبي ها وقتي با نظرات و استدلالات ماركسيستي روبرو مي شوند با بيحوصلگي مي گويند:"اين حرفها قديمي شده!!"

 

راهكارهاي آقاي سحابي براي مقابله با نفوذ آمريكا

     آقاي سحابي شكايت از آن مي كند كه در بين جوانان گرايش استقبال از حضور آمريكا پيدا شده است. به عقيده وي علت اين امر، تبليغ افكار مدرنيته غربي توسط جناح "دوم خرداد" است. او مي گويد: «... مردم سالاري اين 6-7 سال اخير مردم را طلبكار كرده است. حقوق مي خواهند ولي براي خودشان تكليف و مسئوليت ملي و وطني قائل نيستند. اگر در نظريه هاي طرح شده به اين مفاهيم توجه مي شد (يعني بجاي تبليغ مدرنيته غربي و دموكراسي نوع غربي، از فرهنگ ايراني استفاده مي شد – توضيح از ما) امروز بحث استقبال جوانان از حضور آمريكا اين قدر مطرح نمي شد.»

     شك نيست كه رشد گرايش استقبال از حضور آمريكا يك مسئله جدي در جامعه است و يكي از مشغله هاي مهم كمونيستها و مشخصا حزب ماست. اما قبل از ورود به تجزيه و تحليل اين معضل بگذاريد سريع چند نكته را طرح كنيم. آيا فكر نمي كنيد كمي بيشرمي لازم است كه آدم آنچه را در ايران حاكم است "مردم سالاري" بخواند و بعد بگويد مردم طلبكار شده اند؟ چرا گرايش استقبال از حضور آمريكا در ميان جوانان اينقدر آقاي سحابي را ناراحت كرده ولي عملكرد جمهوري اسلامي در 25 سال گذشته براي تامين منافع اقتصادي و سياسي قدرتهاي آمريكائي و اروپائي وي را سرسوزني برآشفته نمي كند؟ مگر منابع طبيعي و ثروتهاي حاصل از كار مردم ما را اين "مردم طلبكار"ند كه به شكم سيري ناپذير سرمايه هاي بين المللي سرازير مي كنند؟ در شرايطي كه امپرياليسم آمريكا تا بيت خامنه اي آدم دارد، سحابي از شعارهاي جوانان مبني به استقبال از حضور آمريكا نگران است! نگراني آقاي سحابي در مورد جوانان و مردم طلبكار، نگراني بي جايي است. آمريكا در ايران حضور دارد و حضورش را هم همان دوستان حكومتي امثال سحابي تسهيل مي كنند. اگر منظور سحابي از "تكليف و مسئوليت وطني" اين است كه مردم بايد براي پا بر جا نگاه داشتن رژيم جمهوري اسلامي بكوشند بايد تصريح كنيم كه مردم ايران هرگز نبايد چنين "تكليفي" را تقبل كنند. بزرگترين تكليف مردم در قبال اين دولت سرنگون كردن آن است. مردم اين رژيم را نخواهد بخشيد و جناياتش را فراموش نخواهند كرد، حتا اگر اين رژِيم توسط جنايتكار بزرگتري تهديد به مرگ شود. روياروئي مردم ايران با آمريكا، تحت پرچم اين رژيم و هيچيك از جناحهايش صورت نخواهد گرفت. نخواهيم گذاشت كه چنين شود.

     بازگرديم به موضوع رشد گرايش "استقبال از حضور آمريكا" در ميان جوانان. جواناني كه خواهان حضور آمريكا هستند در نتيجه تبليغ نظريه "مدرنيته غربي" توسط جريان "دوم خرداد"، دچار اين گرايش نشده اند. رشد اين گرايش توضيح علمي و واقعي دارد:

   اگر سحابي از جواناني كه از حضور آمريكا استقبال مي كنند دانشجويان انجمن هاي اسلامي و مشخصا دفتر تحكيم وحدت است، بايد بگوييم كه اين گرايش ربط مستقيم دارد به چسبيدن آنان به قدرت سياسي و تعهدشان به نظام ارتجاعي حاكم بر ايران. حركت اين گروه از دانشجويان در واقع بيان گرفتاري ها و زرنگ بازي هاي بخشي از حاكميت اسلامي است كه مي خواهد خود را با آينده ’خاورميانه بزرگ’ و طرح هاي آمريكا هماهنگ كند چون اين روند را حتمي و بازگشت ناپذير مي بيند. كشتيبان را سياستي دگر آمد. اينها هم عناصري هستند كه نمي خواهند از اين كشتي پياده شوند. استقبال از حضور آمريكا در ميان جوانان خانواده هاي حكومتي از هر جاي ديگر سازمان يافته تر است. فرزندان سران و كارگزاران رژيم جمهوري اسلامي (از هر دو جناح)  در تلاشند موقعيت ممتاز پدران خود را در شرايطي كه روش ها و باورهاي پدرانشان محتوم به مرگ است حفظ كنند. درست همانطور كه در مقطع انقلاب 57 فرزندان بسياري از سرمايه داران گردن كلفت رژيم گذشته حزب اللهي شدند. آنان هم از طريق اتخاذ يك "مانيفست سياسي جديد" و "قرائت جديد از قدرت"،  از مصادره اموال پدرانشان توسط سرمايه داران نورسيده اسلامي ممانعت بعمل آوردند و در  واقع پلي شدند براي ادغام طايفه شان در حكومت جديد. عين همين دارد دوباره اتفاق مي افتد. كم نيستند فرزندان عناصر كليدي حكومت كه به آمريكا پناهنده شده اند و از آنجا آمريكا را تبليغ مي كنند. بچه تيمسار رضائي دبير «شوراي تشخيص مصلحت نظام» يك نمونه تصادفي نيست. اينها يك قشر وسيع هستند. محرك اينها افكار مدرنيته غربي نيست، بلكه منافع طبقاتي شان و انگيزه حفظ قدرت است. اينها جزو مردم نيستند.

     اما گرايش استقبال از حضور آمريكا در ميان مردم، بويژه در ميان جوانان بي آينده و محروم، بسيار جدي است. علت اين گرايش نيز افكار مدرنيته غربي نيست. موجوديت قرون وسطايي جمهوري اسلامي اين گرايش را در اين بخش از جوانان ايجاد كرده و هر چه بيشتر اين حكومت پا بر جا بماند اين گرايش قوي  تر مي شود. اين گرايش، نمادي وارونه است از اينكه جوانان از دين و همه مظاهر قرون وسطايي بيزارند، از نظام اقتصادي و اجتماعي حاكم نفرت دارند، اما هيچ ايدئولوژي و برنامه سياسي رهائي بخشي در دسترشان نيست تا آن را به پرچم آمال و آرزوهايشان تبديل كنند.  در شرايطي كه اين جوانان خواهان زير و رو كردن وضع موجودند، آلترناتيو كمونيستي و افكار ماركسيستي در جامعه قوي نيست و در دسترس آنان قرار ندارد. ايدئولوژي ها و خط و مشي هاي مجاز «اپوزيسيوني» (نهضت آزادي و ملي مذهبي) نيز چنگي بدلشان نمي زند و حق دارند. زيرا ميان ايدئولوژي و برنامه سياسي ملي – مذهبي ها و رژيم حاكم تفاوت ماهوي و حتا فرق ظاهري نمي بيند. در چنين شرايطي، آمريكا سرابي است كه خلاصي از اين وضع را وعده مي دهد.

     رشد اين گرايش فقط مختص به جوانان نيست بلكه سنين مختلف را در بر مي گيرد. چنين گرايشي تحت  تاثير روحيه شكست و تداوم افكار كهنه و عقب مانده شكل گرفته است. اگرچه مردم هميشه در مقابل زور  مقاومت كرده اند اما شكستهاي متعدد، در آنان روحيه شكست طلبانه ايجاد كرده است. انقلاب 57 با وجود همه عظمت و اهميتش نتوانست ماموريت تاريخي خود را به انجام رساند. چرا كه فقط سلسله شاهي را سرنگون كرد و سلطنت روحانيت شيعه بجاي آن نشاند. قدرت دولتي به دست دارودسته ديگري از مرتجعين ايران افتاد و امپرياليستها از مجراي اين دارودسته جديد به نفوذ خود در ايران ادامه دادند. ايران نه فقط يك جامعه عقب مانده نيمه فئودالي بلكه عميقا نيمه مستعمره و تحت سلطه امپرياليستها باقي ماند. 25 سال تبليغ تاريك انديشي مذهبي و عبوديت كه ملي – مذهبي ها هم در كنار هيئت حاكمه در اينكار نقش داشته اند، روحيه يورش به عرش اعلا و بيرون كشيدن پيروزي از دهان شير را در بين مردم تضعيف كرد. بجاي آن، بسياري از توده ها پيروزي را در چيزهائي مانند انتخاب خاتمي ها به جاي ناطق نوري ها مي بينند. در ادامه همين منطق، زماني مي رسد كه پيروزي خود را در پيروزي جورج بوش بر خامنه اي جستجو كنند.

    تحت چنين شرايطي و در چنين جامعه اي، هيهات بتوان با ايدئولوژي مندرس ملي – مذهبي و برنامه سياسي ملي مذهبي ها جلوي نفوذ فكري و ايدئولوژيك آمريكا را گرفت. زيرا افكار و برنامه هاي سياسي اينها هيچ آينده متفاوتي را (متفاوت از وضع موجود) به جوانان ارائه نمي دهند. فقط تفكر ماركسيستي قادر است از امپرياليسم آمريكا دركي ماترياليستي و همه جانبه از ماهيت و تاريخچه امپرياليسم آمريكا به جوانان بدهد، تا بفهمند كه اين قدرت جهاني و بطور كلي نظام سرمايه داري جهاني نه تنها رهائي بخش نيست بلكه يكي از منابع اصلي رنج و فلاكت خلقهاي سراسر جهان منجمله مردم ايران است. فقط كمونيستها مي توانند حقايق تاريخ ايران را به جوانان بگويند و از جمله نشان دهند كه امپرياليسم آمريكا در ازاي سركوب خونين انقلاب ايران، خميني و دارودسته اش را به قدرت رساند.

 

نتيجه گيري

     ويژگي دوره كنوني اينست كه شالوده هاي نظم كهن و باورهاي منطبق بر آن پا در هوا شده اند. جهان نويني در بطن جهان كهنه استثمار و ستم دست و پا مي زند تا متولد شود. جهان كهن از همه ابزارهاي تبهكارانه و استعدادهاي مخوفش براي سقط  كردن اين آينده استفاده مي كند. خونريزيها، رنج ها و بحران هايي كه امروز مي بينيم حاصل اين رويارويي است. در چنين وضعي امثال آقاي سحابي با چراغ قوه در اعماق تاريخ مي گردد تا پيراهن نويي براي ايدئولوژي مندرس خود بيابد. اين ديگر نقطه اوج كمدي تراژدي ملي مذهبي هاست كه مي خواهند با لباس موميائي ها خود را نو نوار كنند.

   اكثريت مردم ايران نيازمند انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي هستند. زيرا تنها اين انقلاب است كه راه زندگي جديد را به آنان نشان مي دهد و مي تواند آن را واقعيت بخشد. تاريخ ايران تا كنون تاريخ سورچراني حاكمين داخلي و سلطه گران خارجي بوده است. اين ها را بايد جاروب كرد و بساطشان را بهم ريخت. جامعه ما نيازمند دولت و مناسبات نويني است كه تاريخ ايران مانند آن را بخود نديده است. مردم به چنين چيزي نياز دارند و براي رسيدن به آن بايد هر آنچه را كه بر سر راهشان قرار مي گيرد زير پا بگذارند و نابود كنند. چه مدرن باشد و چه سنتي. چه انسان باشد چه مافوق انسان. چه خارجي باشد و چه بومي. آينده به پرولتاريا تعلق دارد. اين مردم نياز به بازگشت به هيچ گذشته اي را ندارند. توفان انقلاب پرولتري بايد اين سرزمين را از هر آنچه كه پوسيده و كهنه است خوب جاروب كند. يك جامعه نوين، يك نظام اجتماعي ناشناخته بايد از اعماق اين جهنم سربلند كند تا براي اولين بار اكثريت مردم ستمديده مانند انسان زندگي كنند و ارباب سرنوشت خود باشند. ما نيازي به گذشته نداريم مگر براي درس گرفتن و ممانعت از تكرار آن. ما روي به آينده داريم. براي دست يافتن به اين آينده با هيچ چيز سرسازش نداريم زيرا جامعه كهن و پوسيده محكوم به نابود شدن است. يك جامعه نوين بطور حتم متولد خواهد شد. از ميان باد و بوران و زوزه گرگان  ره بسوي جامعه نوين مي گشائيم. زندگي اينجاست.

توضيحات:

* در اينجا روي سخن سحابي با دوم خرداديهاي حكومت  و مشخصا نظريه پردازشان يعني عبدالكريم سروش است كه از يك فيلسوف غربي بنام كارل پوپر پيروي مي كند. كارل پوپريكي از اعضاي محفل معروف به "محفل وين" بود كه پس از جنگ جهاني دوم معروف شدند. آنها  پوزيتويستهاي منطق گرا logical positivist  و ضد كمونيست و ضد ماركسيسم بودند. آنان دركي پوزيتويستي از علم ارائه دادند به اين صورت كه هر تئوري تا زماني كه عملا عيب و نقصي در آن يافت نشده، علم است. علم را ابزار كشف حقايق جهان و جامعه نمي ديدند زيرا چنين امري را ناممكن مي دانستند و بهمين اعتبار به اعتقاد آنان ماركسيسم يك تفكر دگماتيستي است زيرا ادعاي كشف حقيقت دارد.

 

 

www.sarbedaran.org

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 معجون جديدي كه آقاي سحابي پيشنهاد مي كند! هر چه كهنه تر بهتر!
 نوشته
 حقيقت شماره 17 شهريور 1383
 در تاريخ
 2004-08-22
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در