Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 هنر و ادبیات   دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶ برابر با ۲۲ ژانويه ۲۰۱۸                    
 

هنر و انقلاب

رابطه هنر و ادبيات با انقلاب اكتبر

 

از سلسله گفتارهاي راديويي "صداي سربداران" (1370-1368)

 

رابطه هنر و ادبيات با انقلاب اكتبر 1917 را ميتوان در سه دوره متمايز بررسي نمود. نخست دوره تدارك انقلاب سوسياليستي، دوم بحبوحه انقلاب و جنگ داخلي، سوم در دوره ساختمان سوسياليسم. اين واقعيتي است كه پرولتاريا و حزبش قبل از اكتبر، طرح و نقشه معيني در رابطه با هنر و ادبيات و آفرينش هنر پرولتري نداشت. اگرچه هنرمندان مترقي و انقلابي انديشي در جامعه روسيه ظهور كرده بودند كه جلب ايده هاي ضدحكومتي شده و قلم و انديشه خود را در خدمت به امر انقلاب كارگران و دهقانان بكار مي انداختند. اين هنرمندان عموماً در قالب رايج ادبيات معاصر خود يعني رئاليسم، به خلق رمان ميپرداختند؛ در اين ساختار رئاليستي، شخصيت هاي انقلابي و موضوعات مختلف برگرفته از زندگي توده ها و مبارزات آنان مطرح ميشدند و تصويري كلي از مناسبات ناعادلانه موجود و مبارزه ناگزير در برابر آنرا بدست ميدادند. نويسنده اي بزرگ چون ماكسيم گوركي نيز در زمره اين ها بود. او كه دوشادوش بلشويك ها و طبقه كارگر روسيه براي رهائي زحمتكشان تلاش ميكرد، در چنان قالبي بود كه رمان ارزشمند و موثر "مادر" را آفريد. بهرحال همانطور كه گفتيم، عدم تدوين يك تئوري تمام و كمال درباره هنر و فرهنگ توسط حزب بلشويك، عرصه را براي نفوذ فرهنگي ـ ادبي آثار هنرمندان مترقي گذشته و منتقدان غيرپرولتر نظام كهن در صفوف رزمندگان رهائي طبقه كارگر باز گذاشته بود. اين خود زمينه اي شد براي آنكه بعد از كسب قدرت سياسي، بسياري از انقلابيون قديمي، بشدت به فرم ها و ايده هاي كهن بچسبند و قادر به قبول گسست و آفرينش آثار نوين نشوند. "كلاسيك گرايي" در صفوف روشنفكران انقلابي روس، نفوذ داشت.

برپائي موج انقلاب و قيام مسلحانه كارگران و دهقانان فقير براي درهم شكستن نظم كهنه و آفرينش نظم نوين، از لحاظ ايدئولوژيك و روحيه عمومي پشتوانه محكمي را براي آندسته هنرمندان انقلابي انديش فراهم آورد كه به بحث جدي در مورد لزوم آفرينش آثار هنري ـ ادبي پرولتري بپردازند و با تمام وجود در اين راه بكوشند. اكتبر، هنر و ادبيات ويژه خود را ميخواست: شورشگر و سرخ ـ و در عين حال قادر به نفوذ در دل توده هاي تحتاني. بعلاوه روزهاي پرجوش و خروش انقلابي، هنري گزارشگر را هم براي ثبت اين تجربه عظيم به واقعي ترين شكل ـ در عين حال با نشان دادن جوهر حقيقي آن انقلاب سترگ ـ ميطلبيدند. و بر همين مبنا آثار بسياري خلق شد كه بيشك موثرترين آنها ـ همانطور كه لنين ميگويد ـ كتاب "ده روزي كه دنيا را لرزاند" اثر جان ريد نويسنده آمريكايي و مبارز هواخواه كمونيسم است. در اينجا بخشي از اين كتاب كه به توصيف نشست شوراهاي كارگران ـ دهقانان ـ سربازان در آستانه اكتبر 1917 ميپردازد را برايتان نقل ميكنيم:"ما از ميان انبوه جوشان جمعيتي كه كنار در به يكديگر فشار وارد ميآوردند راه باز كرده وارد تالار بزرگ شديم. تالار با چلچراغ هاي درخشاني روشن بود. بر روي نيمكت ها و صندلي ها، در معبرها و طاقچه ها، حتي بر لبه سكوئي كه براي هيئت رئيسه تدارك ديده شده بود، نمايندگان كارگران و سربازان از تمام روسيه نشسته بودند. آنها گاه در سكوت تشويش آميز و گاه با سر و صداي وحشت انگيزي منتظر زنگ رئيس بودند. بخاري ها در تالار خاموش بودند. اما بخار بدن هاي نشسته آنرا گرم كرده بود. دود آبي رنگ خوشايند توتون بلند ميشد و در هوا معلق ميماند. گاه گاه فردي از رهبران پشت كرسي خطابه ميرفت و از رفقا خواهش ميكرد سيگار نكشند. آنگاه تمام حضار از جمله آنهايي كه سيگار ميكشيدند قفرياد برمي آوردند: رفقا سيگار نكشيد! و كشيدن سيگار ادامه مييافت. پطروفسكي آنارشيست و نماينده كارخانه "ابوخوفسكي" مرا در كنار خود جاي داد. ريش او نتراشيده و صورتش نشسته بود و از بيخوابي بزحمت خود را روي پا نگه ميداشت. او سه شبانه روز بلاوقفه در كميته انقلابي نظامي كار كرده بود. ساعت هشت و چهل دقيقه بود كه موجي طوفان آسا از غريو و شادي و كف زدن، ورود هيئت رئيسه را بهمراه لنين ـ لنين بزرگ ـاعلام داشت. مردي كوتاه قامت، چهارشانه، با سري بزرگ و فرورفته در ميان شانه ها، طاس، با پيشاني برجسته، چشمان كوچك، بيني اي پهن و كوتاه، دهاني گشاد و نجيب و چانه اي محكم، در آن لحظه صورتش از ته تراشيده شده بود ولي در عين حال همان ريش معهود كه پيش از آن و پس از آن مشخصه وي شمرده ميشد، در اين صورت جوانه ميزد. لباسش مندرس و شلواري كه برايش بلند بود به پا داشت. بدون جاذبه خاص ـ كسي كه ميبايست بت توده ها باشد و از آنچنان محبت و احترامي برخوردار گردد كه شايد تنها معدودي از رهبران در تاريخ از آن بهره مند بوده اند. پيشوايي عجيب و شهره در نزد همه، رهبري كه اين شايستگي را در پرتو هوشمندي و قدرت فكري كسب كرده بود، بيگانه از هرگونه زرق و برق، عاري از وسواس، آشتي ناپذير و بي تزلزل و بدون جلوه فروشي ولي داراي قدرتي شگرف در بيان انديشه هاي ژرف ضمن عبارات ساده و توانا در تجزيه و تحليل هر وضع مشخص ـ و همه اينها آميخته با زيركي و جسارت روشنفكري.

گزيده هائي از جان ريد: "ده روزي كه دنيا را لرزاند" و در آن روزها، اشعاري نظير آنچه اكنون برايتان ميخوانم، كم آفريده نشد:

 

مارش شورش در خيابان پاي ميكوبد

و كله هاي پر نخوت را ميروبد

ما وزش دومين طوفانيم

كه جهان را همچون ابري غران شستشو خواهيم داد.

روزها، اسب تندپاست

و سالها، يابوي بي حال

سرعت را ستايشگريم

و قلبمان طبلي پرهياهوست

آيا از رنگ مابرتر سراغ داريد؟

آيا نيش گلوله بر پيكرمان كارگر خواهد بود؟

ما در برابر تفنگ ها و سرنيزه ها حماسه مي آفرينيم

طنين صدايمان، پرارزشترين است

مرغزاران سرسبز قد ميكشند

روزها ميشكفند ـ

آي رنگين كمان، ظاهر شو!

اسبان شتابان پرواز كنيد

 

در سراسر اين دوره جنبش فرهنگي گسترده اي در ميان كارگران ـ خصوصاً كارگران هوادار حزب بلشويك براه افتاده بود. روحيه عمومي كارگران در آن دوره را ميتوان از صحبت كوتاه يكي از نمايندگان در كنفرانس سراسري فرهنگ كارگري بعد از انقلاب سوسياليستي دريافت:

"ما با باري از آگاهي پرولتري پا به عرصه زندگي نوين ميگذاريم و آنها ميخواهند بار ديگري بر دوش ما قرار دهند. ميخواهند دست آوردهاي فرهنگ بورژوايي را بارمان كنند. اگر چنين شود ما به شتري شبيه خواهيم شد كه بواسطه بار گران به پشتش، قادر به پيشروي نيست. بيائيد فرهنگ بورژوايي را كلا همچون زباله دور بريزيم."

اين همان روحيه پيشرويي است كه بسال 1917 در شعري تحت عنوان "ما" اثر ولاديمير ماياكوفسكي بيان گشته:

 

"ما بيشماريم،

ارتش بيشمار كار

كه جاي جاي اقيانوس ها و خشكي ها را فتح كرده ايم

با نور خورشيدهاي ساخته دست خود شهرها را روشن ساخته ايم

روح سركش ما در آتش قيام ميسوزد

شوروي عظيم و سرمست كننده وجودمان را فراگرفته

ما را "اعدام كنندگان زيبائي ها" خطاب ميكنند، اما چه باك

باشد تا بنام آينده، رافائل را بسوزانيم

موزه ها را نابود سازيم

گلهاي هنر را لگدمال كنيم."

 

شرايط اجتماعي كه انقلاب اكتبر را ميسر كرد، انعكاس خود در زمينه هنر را نيز داشت. با انقلاب اكتبر بسياري از هنرمنداني كه در تضاد با تزاريسم بوده و خواستار تحول فرهنگي بودند، متحول شده و بخشي از آنان به سنگر پرولتاريا پيوستند. در كنار آن گرايشي ديگر نيز وجود داشت كه آن را ميتوان روي آوردن كارگران و دهقانان به عرصه هنر خواند. مبارزه خطي بر سر هنر و نقش آن، دو صف روشنفكر در مقابل كارگر نبوده و در هركدام از اين دو جريان خطوط مختلفي موجود بود كه در هو؛م نيز تداخل ميكرد ـ نكات و زمينه هاي بحث نيز بسيار متنوع بود. گروه هاي مختلف هنري ايجاد شده و بعد از مدتي منحل ميشدند و موفقيت يا عدم موفقيتشان نيز اساساً در گرو قضاوت و عكس العمل مثبت يا منفي توده هاي  انقلابي شوروي بود.

مبارزات بر سر مسائل مختلفي در جريان بود ولي شايد بتوان چند رگه اصلي را به اين ترتيب مشخص كرد:

يك مسئله اين بود كه آيا هنر بايد سياسي باشد يا نه. موضعگيري طبقاتي داشته باشد يا نه؟ بجز عده قليلي از هنرمندان آن دوره اغلب بر سر اين نكته متفق القول بودند كه هنر بايد موضع طبقاتي داشته باشد و البته در دوران حاد بين 1917 تا 1930 كه طبقات به عريان ترين وجهي در مقابل هم قرار دارند. چنين موضعي حتي از جانب هنرمندان خرده بورژوا و بورژواها عجيب نيست.

يكي ديگر از مسائلي كه سخت موجب مشاجره بود چگونگي برخورد به هنر قديم بود. ماياكوفسكي و گروه لف (جبهه چپ هنر) كه عمدتاً فوتوريست هاس سابق (و ايزن اشتاين و ماير هولد) را در برميگرفت، اصول و قواعد هنر قديم را چه در شعر و چه تاتر و...مانعي مي بينند در بيان ايده ها و مبارزات پرولتاريا و معتقدند براي بيان محتواي نوين، فرم كهن را بايد شكست. سايرين، چه آنها كه طرفدار رئاليسم هستند، چه طرفداران رمانتيسم و غيره... كاملا با اين بحث مخالفند؛ بخصوص گروه "فرهنگ پرولتري" كه تحت رهبري بوگدانف تشكيل شده، معتقد است كار عمده عبارتست از آموختن فرمهاي گذشته به كارگران و "بافرهنگ" كردنشان. (البته بحث بوگدانف به اين محدود نميشود. در واقع يكي از دلايل تشكيل گروه "فرهنگ پرولتري" قائل شدن يك آلترناتيو در مقابل حزب لنيني بود ـ اين گروه خيلي سريع توسط بلشويك ها منحل ميشود ولي خيلي از جوانب خط آنها بخصوص در رابطه با نقش هنر تا حدود زيادي بجا ميماند.)

تا حدود سالهاي 1930 حزب خود را از اين مبارزه كنار كشيده بود و تنها سياستي كه اتخاذ ميكند بيانيه 1924 حزب است. دليل صدور اين بيانيه اين است كه تضاد ميان گروه ها ي مختلف هنري بسيار آنتگونيستي شده و بخصوص يكي از گروه ها (كه بسياري از عناصر تشكيل دهنده اش قبلا در گروه "فرهنگ پرولتري" بودند) خود را نماينده حزب خوانده و ساير گروه ها را نوكران بورژوازي ميخواند. حزب اينگونه اقدامات سركوبگرانه از طرف بعضي از گروها عليه سايرين را محكوم كرده و ميگويد هيچ گروه هنري حق استفاده از نام حزب را ندارد. (اين بيانيه حاوي نكات بسيار مهمي در مورد سياست حزب كمونيست شوروي در آن دوران است ولي بحث در مورد اين نكات را بايد به فرصت ديگري موكول كرد).

در واقع در سال 1932 و در اولين كنگره نويسندگان شوروي است كه رئاليسم سوسياليستي بعنوان فرم ادبيات در جامعه سوسياليستي تصويب ميشود. اينكه رئاليسم سوسياليستي چه بود و هر كدام از شخصيت هاي سياسي و هنرمندان چه برداشتي از اين واژه داشتند و اين خط در عمل چگونه پياده شد و...نيز بحثي تحقيقي و طولاني ميطلبد؛ ولي چند نكته درباره سياستهاي حزب كمونيست شوروي بچشم ميخورد كه بخصوص بعد از سالهاي 30 تشديد ميشود ـ نكاتي كه تعمق در آنها به بحث كلي كمك ميكند.

 

رابطه و جدال نو و كهنههمانطور كه قبلا گفتيم بعد از انقلاب يك عده از هنرمندان بودند كه ميخواستند در "فرم" انقلاب كنند. اين امر به اشكال مختلف صورت ميگرفت. ماياكوفسكي شاعر وزن و قافيه شعر كهن را شكست و ماير هولد اصول بازي و صحنه پردازي تاتر گذشتگان را. ولي ايزن اشتاين اصلا به فرم جديدي از هنر كه قبلا بطور جدي موجوديت نداشت پرداخت ـ سينما.

در ميانه شكستن بندهاي كهنه، در اين "رافائل سوزاني"، شايد اين هنرمندان دچار چپ روي هايي شدند، ولي اشكال عمده در سياست اتحاد شوروي اين بود كه بقول ماياكوفسكي به اندازه كافي "رافائل ها را نسوزاندند" كه هيچ، تا حدي تقديسشان هم كردند. يكي از حركت هايي كه بعد از انقلاب اكتبر براه افتاد، قرار دادن ميراث هنري گذشتگان در اختيار توده كارگران و دهقانان بود. در موزه ها بروي توده ها باز شد و در سالن هاي باله و اپرا بروي كارگران و دهقانان، باله درياچه قو (اثر چايكوفسكي كه در آن زن وجودي بي دست و پا و منتظر آمدن فرشته نجاتش يعني مرد ميباشد) را اجرا ميكردند و روزنامه هاي ادبي شوروي افتخار ميكردند كه صدها هزار نسخه از مجموعه آثار پوشكين بفروش رفته و ببينيد ما چه ملت بافرهنگي داريم.

بحث اين نيست كه بايد آثار گذشتگان را بدور ريخت و با مثل بورژوازي آنها را از دسترس توده هاي وسيع دور نگه داشت. همانطور كه مائو ميگويد: "بعضي ها خواهند گفت: مگر ادبيات و هنري كه در كتب و آثار باستاني و در كشورهاي بيگانه ديده ميشوند، سرچشمه نيستند؟ حقيقت اين است كه آثار ادبي و هنري گذشته سرچشمه نيستند، بلكه جويبارند؛ اين آثاري با مصالحي كه مولفان قديم يا خارجي از زندگي مردم زمان خود بدست آورده اند، آفريده شده است. ما بايد از ميراث ادبيات و هنري كه از گذشته بما رسيده. هرآنچه كه خوب است بگيريم و آنچه را كه مفيد است، بطور انتقادي فراگيريم و آنرا هنگاميكه با مصالح زندگي مردم زمان و محل خود به آفرينش آثار ادبي و هنري ميپردازيم، بعنوان سرمشق قرار دهيم". در نظر نگرفتن اين نكته كه آثار هنري و ادبي اشكال ايدئولوژيك هستند و در نتيجه منافع طبقات معيني را بيان ميكنند، باعث ميشد كه در شوروي بطور يكجانبه (تنها ديدن جنبه مثبت و بدون ديد انتقادي) به اين نوع هنر برخورد شود و اشكالاتش براي توده ها باز نشود.

مطلب امشب را با شعري درباره اكتبر هماره زنده در جهان ستم و استثمار امپرياليستي به پايان ميبريم.

 

ميخائيل نامي از دفن اكتبر ميگويد.

بابيلچه شكسته پرسترويكا در دست،

و لباس تمام رسمي،

از دفن بي نظمي بزرگ ميگويد.

بگوش مي آيد "دانوب آبي" ـ دانوب متعفن،

ـ حضار حظ ميبرند و زوزه ميكشند

و اركستر، آهنگي قديمي ساز ميكند؛

با طبل تي تر،

با شيپور تزار،

با ويلون كوك نشده كرنسكي،

با 41 ساز زهي موتلف،با زخمه هاي هيتلر،

با ساز بادي چانكايشك ـ ترومن،

با نعره همخوان نيكيتا ـ لئونيد،با جيغ دنگ.....

تاك! تاك! تاك!

اين صداي ديگرگونه از اعماق ميآيد! ـ بشنويد!

همهمه را ميشكافد،

صداي پاي زمانست اين

ـ اوج ميگيرد، اوج ميگيرد، همراه باخش خشي كه ميخراشد آهنگ كهن را؛

ـ خش خش كاويدن جهانست اين

سرود گوركنانست اين كه

مي كنند با تفنگهايشان

گودالي به عمق تاريخ،

خوابگاه ابدي بيلچه هاي شكسته،

 لباس هاي تمام رسمي، و اركستر سرمايه.

بشنويد!

خروش داغ لعنت خوردگان است اين:

"اكتبر سترگ زنده ست،بي نظمي بزرگ زنده ست!"

7 نوامبر 98                                              

 

www.sarbedaran.org

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 رابطه هنر و ادبيات با انقلاب اكتبر
 نوشته
 از سلسله گفتارهاي راديويي "صداي سربداران" (1370-1368)
 در تاريخ
 1998-11-09
 منتشر شده در
 
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در