Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 علم   جمعه ۳۱ شهريور ۱۳۹۶ برابر با ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۷                    
 
آيا ماركس جبر گرا (دترمينيست) و غايت گرا (تله ئولوژيست) بود؟

 

آيا ماركس جبر گرا (دترمينيست) و غايت گرا (تله ئولوژيست) بود؟

 

كندوكاو در سنتز نوين

 


پرسش و پاسخ با رفيق م.پرتو

 

پرسش: بسياری ماركس را به جبرگرايی و غايت گرايی متهم می كنند؟ آيا چنين گرايشی در ماركس قابل رديابی است؟ منبع عمده اين گرايش تاثير  گيری ماركس از تئوری های علمی زمانه اش بود يا تاثيرات فلسفی هگل بر او؟

 

پاسخ : ماركس برای تكاملات علم و تئوری های علمی اهميت زيادی قايل بود. او همه ی علوم زمانه خود را دنبال كرده  و از آنها ياد می گرفت. زيرا می خواست ماترياليست باشد. ديالکتيک را نيز از هگل آموخته بود. بر مبنای تفكر هگلی اش است كه اين پرسش را طرح می كند كه  چرا روند تكاملی هرپديده به آنصورت است كه هست. در فلسفه هگل علاوه بر عامل ضرورت، عنصر احتمال يا تصادف نيز موجود است. اما هگل آن را درون نظام فلسفی اش بسته بندی ميكند و عامل تصادف تبديل به عاملی برای گشودن سيستم هگل نمی شود. در حاليکه عامل تصادف (احتمال) در فلسفه ی هگل ميتواند نظام بسته ی فلسفی او را منفجر كند. اتفاقا در فلسفه هگل می توان متوجه شد كه رابطه ی ميان ضرورت و تصادف چه رابطه ی پويائی است. اما هگل نمی گذارد که اين پويائی، نظام فلسفی بسته ی او را باز کند.

 

می توان گفت كه رد پای  غايت گرايی (تله ئولوژی) در ماركس موجود است. اما رد پای مقابله با آن نيز بسيار واضح است. ماركس مرتبا برای كندن و دور انداختن آن تلاش ميكند. اين يك واقعيت است.  مثلا در نوشته های ابتدائی اش ايده است كه همه چيز را هدايت ميكند. او در آن دوره  ايده آليست عينی بوده و در واقع دترمينيست ايده آليستی بود. به چه معنا؟ به اين معنا كه جبری هست كه توسط  رشد ايده سامان يافته است و اين ايده ضرورتاً به ايده ی ديگر منتهی می شود و آن ايده ضرورتاً به آن ديگری منتهی می شود.

 

در اين زمان مارکس هگلی چپ است و مانند هگل، تكامل جامعه را در تكامل ايده ها جستجو می كند و بر مبنای آن مرحله بندی می كند. در همين زمان فويرباخ سربلند می كند و اعلام می کند که نگرش فوق يک نگرش ايده آليستی از تكامل جامعه و تکامل ايده ها و رابطه ی ميان آن هاست و اينکه، هگل يک ايده آليست است. نقد فويرباخ از هگل،  تاثير تعيين كننده ای بر ماركس و انگلس می گذارد.  ماركس قبول می كند كه حقيقت ماجرا، عکس آن است که هگل تصور می کرد. البته فويرباخ نيز هگلی بود. اما او ماترياليست بود. ساختار اساسی اين واژگون كردن توسط وی در نقد مذهب صورت می گيرد. برای مدتی ماترياليسم فويرباخی تبديل به الگوی مارکس می شود. اما بالاخره به اين نتيجه می رسد که اين نيز كاملا درست نيست. و آن را در اثر خود به نام «تزهای فوير باخ» مورد نقد قرار می دهد. و سرانجام الگوی متدولوژيک متفاوتی را توليد می کند که ما به آن ماترياليسم ديالکتيک می گوئيم.

 

پرسش: اما امروزه برخی ها مصرند كه ماركس اصلا واژه ماترياليسم ديالكتيك را بكار نبرد.

 

پاسخ: درست است ماركس در جايی نگفت كه «متد من ماترياليسم ديالكتيك» است. اما غير قابل انكار است كه او يک متدولوژی علمی توليد کرد که هم قويا ماترياليستی است و هم ديالکتيکی. و جنبش کمونيستی اين متدولوژی علمی  را با اين واژه معرفی می کند. مهم علمی است که توليد شد و برسميت شناختن آن. و اين واژه به حداکثر آن محتوا را بازتاب می دهد.

 

ماترياليسم تاريخی به معنای تاريخ گرائی نيست. امروزه بسياری به ماترياليسم تاريخی حمله می كنند. اگر بخواهيم از تك تك آنها نام ببريم، تمامی ندارد. بنابراين بايد اكتفا كرد به اينكه ماترياليسم تاريخی را چگونه بايد درك كرد. البته بايد به گرايشاتی كه تلاش كردند ماترياليسم تاريخی را به جامعه شناسی بدل كنند و بسياری از كمونيست ها نيز دنبال آن راه افتادند، مصاف داد. حتا ميتوان گفت، اگر ماركس كمی جهت متفاوتی را ميرفت تبديل به كارل مانهايم (1) می شد و اگر كمی به جهت ديگری ميرفت تبديل به لوكاچ (2) می شد و سئوال اينجاست كه چرا هيچيك از اين جهت ها را نرفت. يعنی تبديل به يك "فانكشناليست" (كاركرد گرا) نشد.  بايد اين قبيل گرايشات را كه در جنبش كمونيستی بوجود آمدند، نقد کرد. اما هيچكدام از اين گرايشات «جرم جنائی» نيستند بلکه اشتباه هستند. زيرا ما با علمی حساس مواجه هستيم و اين اشتباهات مرتب رخ ميدهند. برای همين يك كمونيست بايد همواره هشيار باشد و از حساسيت نظری خود نكاهد. كمونيسم يك علم جدی است و انحرافات از اين علم نيز جدی هستند و نه بازی كودكانه. فشارهای زيادی موجود است كه درك از ماترياليسم تاريخی به اين يا آن طرف كشانده شود. بايد برخی از اين گرايشات را زير ذره بين گذاشت و بررسی كرد. مثلا می توان به گرايشات «انترناسيونال دوم» و كائوتسكی (كه تحت تاثير تفکر تدريج گرايانه ی نوع داروين بودند) (3) اشاره كرد يا گرايش غلط پلخانف و تلاش های لنين برای تصحيح آنها. بخش بزرگی از اين اشتباهات مربوط به جنبش کمونيستی است و نه بنيان گذاران و متفکران تئوری های علمی کمونيسم چون ماركس، لنين و مائو. اين ها خود عليه اشتباهات مبارزه می كردند اما در تفكر خودشان نيز عناصری از آن گرايشات غلط موجود بود که بعدا اين بخش يا آن بخش جنبش کمونيستی از آن ها برای توسعه ی يک خط کاملا غلط استفاده کرده اند. آن اشتباهات فرعی را که در تفکر آن ها بود بايد نقد کرد. ما امروزه به دليل تلاش های آنها در موقعيت تشخيص اشتباهاتشان قرار داريم.

 

 پرسش: برگرديم به گسست ماركس از هگل و فوير باخ. اين گسست چگونه صورت گرفت؟

 

 پاسخ: زمانی كه صحبت از گسست می كنيم بايد در نظر داشته باشيم كه  هيچ فردی به يك باره و  يک ضرب نمی تواند خود را از تمام گرايشات قبلی پاک کند. مارکس با چند جهش سعی کرد از گرايش های فکری قبلی اش گسست کرده و تفکر علمی را انسجام بخشد. اما مسائل به يک ضرب حل نمی شوند. مارکس می گويد مفهوم ماترياليسم تاريخی يک «مفهوم جديد» است و واقعا هم همينطور است. او غلو يا خودستائی نمی کند. واقعا با مفاهيم پيشينيان راضی نبود و در پی انسجام بخشيدن به يک تفکر علمی تر بود و ضرورت توليد مفهومی جديد را بشدت احساس می کرد. مارکس در تزهايی در مورد فوئرباخ و «ايدئولوژی آلمانی» يک درک جديد از تاريخ؛ يک درک جديد از تغيير را ارائه می دهد. او مفاهيمی چون ماهيت بشر، از خودبيگانگی، جوهر انسانی که بايد به انسان بازگردانده شود و غيره را دور می اندازد. در همان حال که اين تحول را به همراه انگلس از سر می گذرانند، درگير در بحث «تغيير اجتماعی راديکال»  يا انقلاب اجتماعی هستند. و در تفکر هگلی يا فوئرباخی امکان اين تغيير را نمی بينند؛ در آن روندهای فکری امکان انديشيدن  به تغيير راديکال را نمی بينند. خود مارکس اين پروسه ها را - مثلا در «دست نوشته های فلسفی» شرح می دهد.

 

اما با وجود تغييراتی که از سر می گذراند هنوز اين پرسش باقی است که نظم و قاعده ی تغيير چيست؟ چرا تغيير رخ می دهد و چگونه؟ علت تغيير چيست؟ آيا در تغيير منطقی وجود دارد؟ يا سر به هواست و در جهت خودسرانه ای حركت می كند؟ مارکس سعی می کند اين منطق يا پيوستگی را در تاريخ کشف کند بدون آنکه به تاريخ مقصود و هدف از پيش تقدير شده ای را القاء کند. در چه سطحی اين کار را می کند؟ و با اتکاء به کدام عناصر غير قابل انکار اين کار را می کند؟ نه با تله ئولوژي! وی بدون اينکه قصد و هدفی را به تاريخ نسبت دهد، پيوستگی  ضروری و غير قابل انکاری را در تاريخ كشف می كند. مارکس در «درآمدی بر نقد اقتصاد سياسی» اينطور توضيح می دهد که: «انسان ها در توليد اجتماعی  حياتشان، بطور اجتناب ناپذير و مستقل از اراده شان وارد روابط معينی می شوند، روابط اقتصادی که منطبق است بر مرحله ی معينی از رشد نيروهای توليدی مادی شان...»

 

 آيا مارکس در کشف و بيان اين فرآيند، هيچ اشتباهی از خود بر جای نگذاشته؟ بله گذاشته است. در برخی از تبيين هايش از اين مسئله می توان رد پای گرايش «اسپکولاتيو» را ديد. البته نه از نوع ارسطو. (4) تفکر ارسطوئی يك تله ئولوژی است.  البته تفکر تله ئولوژيک هگل بر پايه الگوی ارگانيسم زنده است. به ظاهر بدن انسان دارای هدفی است. می خوريم، می خوابيم و غيره. هگل از ايده «ارگانيک» بسيار  استفاده می کند. تله ئولوژی هگل نگرش خاصی  را توليد می کند. به اين معنا كه پروسه ها به سوی هدف خود روانند. بدن در حال انجام كاری است كه قرار است انجام دهد. اين نوع نگرش دارای منطقی است: اگر حرارت بدن منظم نباشد، فشار بالا و پائين برود بدن کاملا مختل می شود؛ يعنی بدن كارهائی را انجام می دهد كه برايش طراحی شده است.  الگوی ارگانيكی - در تقابل با الگوی مكانيكی - برای هگل جاذبه زيادی دارد. هگل تمام تاريخ را به آن تشبيه می کند تا بگويد اين فرآيند به کدام سو و هدف روان است و چرا به آن طرف روان است و چگونه به مرحله كنونی رسيده است؟ اين روش جاذبه قدرتمندی در زمينه ی توضيح پديده ها دارد. البته در اين مسير، عامل تصادف (احتمال) سرگردان می شود. هگل نمی داند با آن چه کند. يا مجبور است آن را به کناری زند يا بهر ترتيب به آن اجازه ايفای نقش ندهد.

 

بنابراين بايد در زمينه ی اين مسئله که منابع برخی گرايشات نادرست ماركس در تئوری های علمی زمانه اش يا تفكر فلسفی هگل است، احتياط کرد. برخی از آنها اشتباهات خودبخودی است؛ برخی از آن ها از آموخته های هگلی اش می آيد و برخی از دنبال کردن تحولات علمی و نتيجه گيری از آن ها و غيره. اما صحيح است که وجود برخی اشتباهات را  در او برسميت بشناسيم. اشتباهائی که در حال از بين رفتن بودند اما  کاملا از بين نرفتند. مثال هائی می توان زد. مثلا ماركس می گويد، در آلمان بورژوازی کوچک تر و کوچک تر شده و پرولتاريا بيشتر و بيشتر شده و بالاخره اين آن را کاملا می بلعد. يا اين گرايش که جهت تكامل جامعه بطور قطع به سوی کمونيسم است. يا انقلاب پرولتری از اروپا شروع خواهد شد.

 

اما بايد توجه کرد که مارکس يک چيز است و اينکه جنبش کمونيستی چه کرد، يک چيز ديگر. مثلا تئوری بحران عمومی كه زمان كمينترن فرموله  شد اين عناصر تقديرگرايانه را به طرز غلو آميزی ارائه می دهد. يعنی از يک طرف می توان رد پای آن را در مارکس هم ديد؛ اما از سوی ديگر در کمينترن ديگر رد پا نيست بلکه خود پا است! يا در جزوه «زنده باد جنگ خلق» که هر چند نويسنده اش مائو نيست اما در دوران مائو منتشر شد. در اين جزوه نيز نظريه ی «روند اجتناب ناپذير تاريخ» تاکيد شده و گفته شده است که امپرياليسم به ناگزير به سمت سرازيری می رود و سوسياليسم به سمت سربالائی. يا حتی در اثر درخشان چان چون چيائو به نام «درباره اعمال همه جانبه ديكتاتوری پرولتاريا» اين تفکر مشهود است. (5)

 

در آثار مارکس درست در تضاد با برخی اظهاريه های تقديرگرايانه، اظهاريه های ديگری هست. مثلا، در 8 اکتبر 1858 در نامه ای به انگلس می نويسد: «مسئله سنگين امروز اين است: انقلاب در قاره اروپا قريب الوقوع است و از ابتدا خصلت سوسياليستی خواهد داشت. اما می تواند در اين گوشه کوچک درهم شکسته شود  زيرا حرکت جامعه ی بورژوازی هنوز در اقصی نقاط جهان  در حال صعود است.» يعنی او امکان پيروزی انقلاب در اروپا را می بيند ولی می گويد به احتمال زياد درهم شکسته خواهد شد زيرا بقيه جهان هنوز در بند انقلاب بورژوائی است. مارکس اين پيروزی و شکست را می بيند زيرا ماهيت جهانی و تاريخی اين پروسه را می بيند. اين نشانه ای از ضديت او با ديدگاه «اجتناب ناپذيری» است.

 

سئوال: دانشمندان بيولوژی تکاملی صحبت از «جاده های مختلف در مقابل روی تكامل» می کنند. اما در هگل اين «جاده های مختلف» ديده نمی شود. در مارکس هم همينطور. همين مسئله تاثير گذاشت بر شکل گيری ديدگاه  «حرکت متعارف» به اين معنا که سير تحولات مبارزه طبقاتی يک شکل متعارف يا تيپيک است.   مثلا ما و بسياری ديگر از احزاب انقلابی کمونيست می گفتيم هر مارپيچ عصر سرمايه داری امپرياليستی (هر دور از توسعه ی جهانی نظام سرمايه داری) بهر حال با انقلاب پرولتری حل می شود: يا جنگ امپرياليستی راه را برای پيروزی انقلاب پرولتری باز می کند يا انقلاب پرولتری جلوی وقوع جنگ را می گيرد. 

 

پاسخ:  «حركت متعارف» با مارپيچ تفاوت دارد. «حركت متعارف» اين است كه بگوئيم تضادهای  سرمايه داری در جنگ اول و دوم با جنگ يا انقلاب حل شد و پس از اين هم اينگونه حل خواهدشد. اين امر با مارپيچ فرق دارد. مارپيچ می تواند بدون اينکه به حل برسد تا ابد ادامه يابد. الگوی مارپيچ در رياضيات اين است که تا ابد می تواند تنگ تر و تنگ تر شود بدون اينکه به حل برسد. مارپيچ تكامل امپرياليسم مجبور نيست با انقلاب جهانی يا جنگ تمام شود. می تواند حادتر و حادتر شده و چهره زشتش را بيشتر و بيشتر نشان دهد بدون اينکه حل شود. از زاويه رياضيات مارپيچ دارای چنين ظرفيتی است.

 

پرسش:  اما «جاده های مختلف مقابل روی تكامل» چه؟ آيا نديدن اين امکان همان تله ئولوژی است؟

 

پاسخ: همان است. تيلوس يعنی قصد. تله ئولوژی يعنی غايت گرائی. وقتی با مذهب مرتبط می شود، اسکتولوژی می شود. در بينش کلی مارکسيستی مقدار کمی تله ئولوژی و اسکتولوژی هست. اما جنبش کمونيستی در مقاطعی بروی اين جوانب تکيه کرد و از جنبه های ديگر که در مارکسيسم عمده بود كاملا دوری گزيد: يعنی از جنبه ی «قانون گرايشی» در ماركسيسم.  قانون گرايشی و نه قانون! يعنی هيچکس نمی خواست به جنبه ی «گرايشی» قانون توجه کند. بلکه همه با «قانون» راحت بودند هر چند بازتاب واقعيت عينی نيست. اين تاکيد گذاری های يکجانبه و مطلق گرايانه در تاريخ جنبش کمونيستی بوده است و مهم است که نقد شود.

 

ولی جنبه عمده ی مارکس آن است که با تفکر تله ئولوژيک مبارزه می کند. او از تفکرات «ماهيت بشر» گسست می کند و بطور روشن آن را کنار می گذارد. او می گويد برای هر لحظه از تاريخ، گذشته اش اين طور می نمايد که گوئی داشت برای اين لحظه تدارک می ديد ولی اينطور نيست و اين حقيقت ندارد. اين جنبه ی عمده ی مارکس است. اما نکته در اينجاست که برخی اوقات اينطور نمی گويد؛ برخی اوقات به گونه ای ديگر مسائل را تشريح می کند. برخی اوقات برای تاکيد گذاری محکم يا برای کنايه و استعاره؛ بهر دليلی از اينها استفاده کرده است. و برای همين بايد گفت که مفهوم سازی علمی اش (نظريه پردازی علمی اش) صد در صد عاری از گرايش تله ئولوژيک نيست. و بايد اضافه کرد که: نمی توانست هم صد در صد عاری از آن باشد!. مثلا کوپرنيک را بنگريد. فرضيه ای کاملا متفاوت از نجوم بطلميوسی و در گسست از آن دارد ولی دست از دايره ها و کره های نجوم بطلميوسی  بر نمی دارد. خورشيد را در مرکز گذاشته ولی می خواهد مقداری از آن دايره ها را هم داشته باشد. با وجودی که دارد ضد سيستم بطلميوسی  مبارزه می کند اما از آنهم قرض می گيرد. بنابراين با يک ضرب نمی توانست خود را از اين گرايشات پاک کند.

 

اين را هم بايد در نظر گرفت که ما در موقعيت تخاصم با طبقه ای ديگر قرار داريم و انتقاد از کمبودهای تفکر علمی مان در مقابل خصم، مسئله را پيچيده می کند. برای همين در طول تاريخ جنبش کمونيستی ما اين مسئله را نه به شکل علمی بلکه ايدئولوژيک حل کرده ايم. به اين صورت که: خير مارکس هرگز نمی توانست چنين اشتباهی را مرتکب شود! گاهی اوقات در تلاش برای تثبيت اين تئوری علمی عظيم که برای نجات بشريت حياتی است ما هم به اسکتولوژی متوسل شده ايم و آن را يک حقيقت تمام شده و مارکس را کاشف حقيقت «خدائی» معرفی کرده ايم. در صورتی كه خود ماركس نسبت به اين تئوری علمی چنين رويکردی نداشت.

 

پانوشت ها

 

1- كارل مانهايم (1893 - 1947 ) فيلسوف و جامعه شناس آلمانی، نويسنده كتاب ايدئولوژی و يوتوپيا. در دوران جوانی با گئورگی لوكاچ همكاری می كرد. تحت تاثير ماركسيسم و مكتب تاريخ گرايی آلمانی قرار داشت. البته هيچگاه به ماركسيسم نگرويد ولی تحت تاثير تفسير لوكاچ از ماركسيسم بود. او معتقد بود كه با استفاده از ابزارهايی نظير آموزش و پرورش می توان برای ايجاد جامعه ای بهتر سود جست. از نظر او آگاهی انسان تحت تاثير پايگاه اجتماعی او قرار دارد و اين تاثير بايد مورد توجه نظريه شناخت قرار گيرد. مانهايم در مقابل ماركس كه به امكان حقيقت عينی باور داشت از نسبی گرايی شناخت شناسانه طرفداری می كرد.

2- گئورگ لوكاچ (1971 – 1885 ) ماركسيست مجاری. نويسنده كتاب تاريخ و آگاهی طبقاتی. از متفكران اصلی ماركسيست غربی يا هگلی.  او در كتابش با تكيه به ايده ی هگلی سوژه و ابژه (جهان)، پرولتاريا را تبديل به سوژه ی ابژه ای می كند كه حقيقت بر وی آشکار و معلوم شده است. در  تفكر او پرولتاريا «کلی» است که کل راز جامعه بر او معلوم شده و اين راز فقط بر او می تواند معلوم شود.  از همين رو پرولتاريا دير يا زود  از طريق اين شناخت ايدئولوژيک بر فتيشيسم کالائی فائق می آيد. لوکاچ بعد از مدتی تشخيص داد که اين يک شمای ايده اليستی است و قابل تحقق نيست. بعد گفت «حزب» اين موقعيت را نمايندگی می کند و به اين معنا «لنينيست» شد.

3- كارل كائوتسكی (1938 – 1854 ) از رهبران حزب سوسيال دمكرات آلمان و انترناسيونال دوم كه حامی بورژوازی خودی در جنگ جهانی اول شد و به انقلاب پرولتری خيانت كرد. لنين در آثار خود مانند «دولت و انقلاب» و «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد» و «امپرياليسم» نظرات کائوتسکی را نقد کرده است. برای بحث بيشتر در مورد محتوی فلسفی مبارزه لنين عليه كائوتسكی به مقاله «ملاحظاتی بر مكتب فرانكفورت» نوشته ژاله حيدری  كه درنشريه پژوهش های سوسياليستی سامان نو منتشر شده، رجوع كنيد.

4- سيستم علّيت ارسطويی چهار جزء را در بر مي‌گرفت: علّت مادی، علّت صوری، علّت فاعلی، و علّت غايی.  علّت مادی، خميرمايه‌ی چيزهاست. برای مثال سنگی بايد باشد تا مجسمه ای ساخته شود. علاوه برخمير مايه که چيزی را مي‌سازد، بايد صورتی نيز موجود باشد تا به خميرمايه فعليت و شئيت مشخصی بخشد.(مثلا مجسمه فلان شاعر يا نويسنده)  فاعلی هم بايد باشد تا به آن صورت فعليت بخشد. (مثلا مجسمه ساز با ابزارش) سرانجام علّت غايی بايد باشد تا سبب و مقصود هر عملی را بتوان توضيح داد. از نظر ارسطو نه ماده‌ی اوليه،  نه صورت اصلی، و نه مجسمه ساز با ابزارش، هيچکدام تنديسی نمي‌ساختند، اگر که مجسمه ساز، علتی برای کار کردنش، برای عملکردش نمي‌داشت، و هدف نهايی را در پيش رو قرار نداده بود. بدون اين علت هيچکدام از بالقوه‌ها فعليت نمي‌يافتند. در ِجهان بينی ارسطويی، طبيعت، هدفمند انگاشته مي‌شود و با ديدگاه مذهبی که باور دارد خداوند هر چيزی را به علتی انجام مي‌دهد، سازگاری و توازن بر قرار است. از نظر ارسطو جهان زنجيره‌ی عظيمی از وجود و سلسله مراتبی از کمالات است. اين نوع فلسفه بافی يا تشريح متافيزيکی علل است. ارسطو بطور  فلسفی ميخواهد واقعيت را توضيح دهد. اين توضيح فلسفی پديده است و نه تحقيق در باب آن. که در ارسطو متافيزيکی است و نه ماترياليستی.

واژه اسپکولاتيويک واژه ی مربوط به هگل است. و به معنای آن است که اگر به اندازه کافی تعمق کنی به تمام تصوير دست خواهی يافت.  

5 –  چان چون چيائو از رهبران انقلابی چين سوسياليستی و از رهبران «انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی» بود. وی پس از فوت مائو توسط کودتاچيانی که چين سرمايه داری امروز را ساخته اند بهمراه همسر مائو (چيان چين) و دو تن ديگر از رهبران انقلابی حزب (که رهروان سرمايه داری نامشان را «باند چهار نفره» گذاشته بودند) دستگير و در زندان به سرنوشت نامعلومی درگذشت. مقاله ی وی يکی از آثار ماندگار دوران «انقلاب فرهنگی» است. اين مقاله در عين حال که بسيار ماترياليست  ديالکتيکی و انقلابی است اما با يک جمله ی «اجتناب ناپذيری» به اتمام می رسد: «نابودی بورژوازی و كليه طبقات استثمارگر ديگر و پيروزی كمونيسم ناگزير و مسلم و خارج از اراده افراد است.» - به نقل از نشريه جهانی برای فتح شماره 14 - 1369

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 یÇ ãÇÑßÓ ÌÈÑ ÑÇ (ÏÊÑãیäیÓÊ) æ ÛÇیÊ ÑÇ (Êáå ÆæáæŽیÓÊ) ÈæÏ¿
 نوشته
 Ø¸â€¦.ظ¾ط±طھظˆ
 در تاريخ
 2010-11-22
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در