Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 علم   شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ برابر با ۲۵ نوامبر ۲۰۱۷                    
 
درباره فهميدن و تغيير جهان

 

درباره فهميدن و تغيير جهان

 

مقاله ای از باب آواکيان صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا

طی چند سال گذشته باب آواکيان مباحث مهمی در زمينه های گوناگون جهان بينی و متد کمونيستی طرح کرده است. او در ادامه تلاشهای تئوريک پر سابقه اش فراخوان دستيابی به يک سنتز نوين کمونيستی را طرح کرده است. باب آواكيان در فراخوانش چند نكته مهم را طرح می كند.

او به اين نكته مرکزی می پردازد كه ما ديكتاتوری پرولتاريا را به مثابه بخشی از ساختن جامعه ای كه واقعا آدم دلش بخواهد در آن زندگی كند چگونه بايد  اعمال كنيم؟ او تاكيد  می كند كه ما می توانيم به كمونيسم دست يابيم  اما بشرط آنكه نقد صحيح از ضعفهای جوامع سوسياليستی سابق را در درك مان از ديكتاتوری پرولتاريا تحت رهبری پيشا هنگ كمونيست آن ادغام كنيم.  برای اينكار از يكسو بايد  آن تصويری از جامعه كمونيستی را كه در اصل و در خطوط كلی توسط ماركس و انگلس ترسيم شد و توسط لنين و بخصوص مائوتسه دون تكامل يافت احياء‌ كنيم.  (بخصوص گذر به ورای ”افق محدود حق بورژوائی”) اما بايد  بدانيم كه اين تصوير از جامعه كمونيستی را نمی توانيم احياء‌ كنيم (حداقل بطور كامل و قاطعانه نمی توانيم احيا كنيم) مگر اينكه همزمان آن را  در پرتو تجربه تاريخی و پيشرفتهای درك بشر از نو ترسيم كنيم. 

ما برای آشنائی خوانندگان نشريه حقيقت با نظرات جديد  باب آواکيان اقدام به ترجمه مقاله زير کرديم.  اين مقاله نخستين بار در شماره 1262 نشريه کارگر انقلابی در 19 دسامبر 2004 منتشر شده است. به اميد  آنکه اين مباحث توجه فعالين جنبش کمونيستی ايران را نسبت به خود جلب کند.

متاسفانه به دليل محدود بودن صفحات نشريه قادر نشديم که پانويس های اين مقاله را که عمدتا اشاره به آثار گوناگون باب آواکيان دارد، درج کنيم.  هيئت تحريريه نشريه حقيقت

   

مقاله ای از باب آواکيان صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا

 

هر چيز ی که حقيقت داشته باشد برای پرولتاريا خوبست؛ همه حقايق می توانند در رسيد ن به کمونيسم به ما کمک کنند. باب آواکيان

 

باب آواکيان با عده ای از رفقا در مورد اپيستمولوژی صحبت می کند: در باره فهميد ن و تغيير جهان!

 

مقدمه ناشر: مقاله زير بر پايه بحثهائی که باب آواکيان با عده ای از رفقا در مورد اپيستمولوژی داشت، تهيه و تنظيم شده است. اپيستمولوژی به تئوری شناخت اشاره دارد؛ اينکه انسان ها چگونه دانش کسب می کنند، ماهيت حقيقت چيست و مردم چگونه به آن دست می يابند. صحبت های باب آواکيان و بقيه رفقا در مورد اپيستمولوژی نظرياتی است که در طول يک جلسه بحث بيان شده اند و بر مبنای آمادگی قبلی نبوده است و متن زير بر پايه يادداشتهائی که در جلسه برداشته شده تنظيم شده است.

 

در يک چشم انداز تاريخی می نگريم نقش روشنفکران را نيز می بينيم. آيا اينها اساسا برای ما مشکل آفرينند؟ برخی ها مسئله را اينطور می بينند. در تاريخ جنبش ما اين يک گرايش معين و يک مشکل بوده است.

اگر مسئله را از يک چشم انداز تاريخی گسترده نگاه کنيم اينطور نمی بينيم. مثلا يک فيز يک دان به نام برايان گرين که کتابهائی را برای فراگير و توده فهم کردن فيز يک نوشته، راجع به اين تضاد بزرگ که فيز يکدان ها نمی توانند حل کنند صحبت می کند: تضاد بين نسبيت و مکانيک کوانتوم. سوالی که با آن مواجهند اين است: چگونه می توان به سطح ديگری از سنتز رسيد؟ خب! ما کمونيستها در اين مورد چه فکر می کنيم؟ آيا اينطور فکر می کنيم که  اگر بطور تنگ نظرانه ای به هدف ما خدمت نکند تلف کردن وقت است؟ البته که بايد  با افرادی که در اين زمينه ها (آزمون های علمی – مترجم) کار می کنند کلنجار رفت و مبارزه کرد اما با يک روش خوب بايد  اينکار را کرد. اگر در اين عرصه ها ما با روش خوب کار می کرديم می توانستيم مبارزات خوب و جالب زيادی بحول انواع و اقسام سوالات با اين افراد داشته باشيم منجمله بحول سوالاتی که از زمينه کاری خودشان سربلند می کند. اما برای اين کار اول از همه بايد  در کاری که می کنند و با مسائلی که دست و پنجه نرم می کنند درگير و آشنا شويم.  ما بايد  اينکار را با روشی متفاوت از آنچه که در تاريخ جنبشمان بوده انجام دهيم.  آيا اگر اين فيز يکدان ها به درک و شناخت از جنبه های بيشتری از جهان نائل ايند به کار ما در رسيد ن به اهدافمان کمک می کنند؟ بله. آيا بايد  به آنها"آزادی عمل" داد که به درک بالاتر از جهان برسند؟ بله. آيا لازم است که با آنها مبارزه هم بکنيم؟ بله. آيا لازم است که به آنها بگوئيم از اسب پآئين بيائيد  و از توده ها هم چيز ی بياموزيد ؟ بله. اما يک نکته را بايد  درک کرد و اين نکته ايست که بيل مارتين در مقدمه کتابی که بزودی منتشر می شود (و شامل مکالمه ای ميانمن و اوست) اشاره کرده است: از يک طرف وقتی  روشنفکران در برج عاج  و دور از توده های مردم می نشينند مشکل بوجود می آيد  ولی از طرف ديگر آنها نياز به جو و فضای مناسبی دارند که بتوانند کارشان را انجام دهند.

بله بايد  از کوه پآئين بيائيم و با توده ها قاطی شويم اما  بايد  به بالای کوه هم برويم چرا که در غير اينصورت نمی توانيم کارمان را خوب انجام دهيم.  در مورد اشتباهات استالين بايد  بگويم که برخی از اشتباهات استالين متعلق به خودش بود که به مقدار زيادی از اشکالات متدولوژيک خودش ناشی می شد اما برخی از آنها  از دوره لنين موجود بود. من در اين باره هم در "فتح جهان" صحبت کردم.

 ديد  تنگ نظرانه در مورد روشنفکران در جنبش ما منجمله در انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی يک ديد  غالب بود. اما در چند دهه گذشته يک گرايش متفاوت هم موجود بود که من برايش جنگيد ه ام. آيا اين را برسميت می شناسيد  يا اينکه رد ميکنيد  و می خواهيد  بطرف ديگری برويد ؟ خطها و راه های متفاوتی در اين رابطه هست. يکی از رفقای رهبری در حزبمان به من گفت، يکی از مهمترين کارهای تو انجام همين کاری است که داری می کني. من به او گفتم حداقل بهمان اندازه اهميت دارد که تو  نيز اين کار را بکنی. ما بايد  يک هسته مستحکم که بدور يک خط صحيح متحد است داشته باشيم و اگر چنين چيز ی نداشته باشيم آنگاه ابتکار عمل های افراد مختلف خوب نخواهد بود. اگر افراد بدور اين خط متحد شوند ما خيلی چيز ها می توانيم راه بيندازيم و هر کدام در جهات متفاوت خواهد رفت و برخی اوقات در جهات بسيار جالبی، اما مبارزه خواهيم کرد و بجائی خواهيم رسيد .

ما بايد  چگونه به تاريخ بشر نگاه کنيم؟ مثلا در مورد خلقهای بومی که مذهبشان بخش حياتی از هويتشان است چه می گوئيد ؟ موضوع سختی است. اما بدون اين نوع جهان بينی و متدولوژی که من طرح می کنم ما بجائی نمی رسيم.  بدون اين جهان بينی و متدولوژی، دنباله رو اين گرايشا ت در ميانمردم می شويم يا اينکه وقتی ديد يم تبديل به مانعی در مقابلمان شده است بيرحمانه سرکوبش می کنيم.  مائو اين مسئله را بهتر از شوروی ها می فهميد . او بشدت به سياست شوروی ها انتقاد کرد که مردم مناطق مسلمان نشين را مجبور می کردند خوک پرورش دهند. اما ما بايد  فراتر از اينها برويم.  مائو سی سال است که مرده  و لنين 80 سال. اگر به ورای آنها نرويم پس چکار داريم می کنيم؟

اين يک گسست اوليه، يک گسست اپيستمولوژيک بود که در "فتح جهان" منعکس شد. مسئله ما تغيير جهان است و برای اينکار بايد  واقعيت را بفهميم و بشناسيم.  داروين و  نيوتون به درک بخشی از واقعيت کمک   کردند. اما پس از گذشت زمان معلوم شد که تئوری های آنها دارای محدوديت است و در برخی زمينه ها هم غلط است. البته داروين در اساس درست بود و دفاع از اساس تئوری تکامل داروين بسيار مهم است. بخصوص در مقابل حملات بنيادگرايان مذهبي. اما درک از تئوری تکامل هم پيشرفت کرده و به ورای داروين رفته است.  بله ما نمی خواهيم که روشنفکران در برج عاج بنشينند اما نکته بيل مارتين درست است که آنها برای اينکه کارشان را انجام دهند نياز به يک فضای معينی دارند. اين تضادی است که بايد  حلش کنيم.  ما بايد  اين مشکل را در ميانتوده ها طرح کنيم.  و اگر آن را درست حل نکنيم حتا پس از اينکه قدرت را گرفته ايم و داريم جامعه سوسياليستی را هدايت می کنيم، مردم ما را سرنگون خواهند کرد يا اگر هم سرنگون نکنند وقتی که يک ارتش بزرگ حمله کند، خودشان را کنار می کشند. صدام يک نمونه است: او به مردم ستم می کرد و ستمگر بود؛ هر چند مردم او را سرنگون نکردند اما وقتی که يک ستمگر قوی تر (امپرياليسم آمريکا) برای سرنگون کردن او حمله کرد، برای دفاع از او برنخاستند. اگر ما در جامعه سوسياليستی  مشکلات واقعی (منجمله مشکلات روزمره توده ها )  را حل نکنيم ما هم به اين سرنوشت دچار می شويم.  اما ما بايد  توده ها را رهبری کنيم و حتا  اين تضادها را در مقابل اقشاری که پيشرو نيستند نيز   بگذاريم و از اين طريق با آنها مبارزه کنيم.  بگوئيم که اين است تضاد و اين است راه حل ما، انتقاد شما نسبت به آن چيست؟ اينکاری است که بايد  بکنيم و نه اينکه ارتش را فرابخوانيم که آنان را سرکوب کند. من ايد ه آليست نيستم و می دانم که برخی اوقات به ارتش هم نياز خواهيم داشت اما اين نبايد  اولين ابزاری باشد که به آن دست می اندازيم.  بايد  تضاد را طرح کنيم و بپرسيم: بنظر شما اين را چطور بايد  حل کرد؟ مردم نياز به علم پزشکی دارند؛ اين تضاد را چطور بايد  حل کنيم که از يک طرف  منجر به بازتوليد  همان نابرابری های عظيم که فقط عده معدودی می توانند در حيطه علوم درگير شوند و از طرف ديگر مانع کار کارکنان بخش علوم و دانش نشويم.  يا دولت سوسياليستی به محاصره قدرتهای امپرياليستی در آمده است. راه حل شما چيست؟ تضادها اين است، بيائيد  با آنها دست و پنجه نرم کنيد . اين تضادها را چطور بايد  حل کرد؟

نه اينکه مائو اصلا نمی کرد.  چرا می کرد. اما آنطور که من دارم طرح می کنم کمی متفاوت است. ما به توده ها اعتماد داريم که اگر مشکلات را برايشا ن طرح کنيم، می توانيم باهاشان مبارزه کنيم، از آنها ياد بگيريم، رهبريشا ن کنيم و در اين حين بخش بزرگی از آنها را جلب کنيم.  من  نمی خواهم در اين راه تنها باشم؛ اين اصلا چيز  خوبی نيست. و ما را به چيز ی که می خواهيم نمی رساند. من می خواهم همراهان بيشتری داشته باشم که من را قادر به انجام کارم کنند و خودشان هم کار کنند. افرادی که در اينجا هستند و افراد حزبمان و بسيار کسان در بيرون حزب می توانند خدمات خود را به اين فرايند بيفزايند. اين فرايند خيلی خوبی است. در جواب به سخنرانی که تحت عنوان "انتخابات، دموکراسی و ديکتاتوري؛ مقاومت و انقلاب" کردم پروفسوری به انتقادات من از استالين و متدولوژی استالين و اينکه من گفته بودم ما بايد  بهتر از او عمل کنيم، گفت اگر کسانی در اطراف استالين بودند که او را به چالش می طلبيد ند اشکالات وی اينهمه مسئله بوجود نمی آورد. اين پروفسور اضافه کرد که، "چالش من اين است: چطور می توانيد  از شوروی دهه 1920 و 1930 و چين در دوره انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی بهتر عمل کنيد "؟ او بيشتر توضيح داده و گفت:" من مشکل را اينطور می بينم: وقتی به قدرت برسيد  مردم عليه شما شروع به صحبت خواهند کرد و خيلی زود شما دست به استفاده از ارتش زده و سرکوب خواهيد  کرد."

اين نکته مهمی است. يک تضاد واقعی است. و بايد  با افرادی مانند اين پروفسور يک ديالوگ ادامه دار داشته باشيم و بطور کلی بر سر اين مسئله بايد  يک ديالوگ ادامه دار داشته باشيم.  بنظر من ميتوانيم يک راه حل خوب برای اين تضاد پيد ا کنيم اما راحت نخواهد بود و واقعا نياز به کار و مبارزه خواهد داشت تا بتوانيم اين تضاد را درست حل کنيم.

اينهم يک مشکل بزرگ ديگر است: وقتی که زمانش برسد، زمانی که يک اوضاع انقلابی ظهور کند، نيروی مادی ما بايد  بتواند مقابل امپرياليستها بايستد و آنرا شکست دهد؛ نيروی ما بايد  هسته مرکزی انجام اين کار باشد بطوريکه بتوانيم هسته مرکزی را مستقر کنيم و سپس درها را باز کنيم.  اگر مسئله پايه ای سوسياليسم را به مسابقه انتخاباتی بگذاريد  کشتی را غرق خواهيد  کرد. ما بايد  آن نيروی مادی را توليد  کنيم که دشمن را شکست دهد و شرايط و چارچوبه های جامعه جديد  را تعيين کند. سپس بايد  آن کار ديگر را بکنيم يعنی "جامعه را باز کنيم" و در انطباق با آن توده ها را رهبری کنيم: اينجاست تمام نکته مربوط به فرايند حرکت "هسته مرکزی فشرده با  انعطاف پذيری زياد". {اين نکته اشاره دارد به مقوله "هسته مرکزی فشرده با انعطاف پذيری زياد" که صدر آواکيان بر آن تاکيد  کرده است؛ او می گويد  اين اصلی است که هم در جامعه سوسياليستی و هم در جريان انقلاب بايد  آنرا عملی کرد و  هدف را دست يابی به  کمونيسم جهانی قرار داد. برای بحث بيشتر در اين مورد به مقاله "ديکتاتوری و دموکراسی و گذار سوسياليستی به کمونيسم" رجوع کنيد . متن کامل اين مقاله در شماره مختلف نشريه کارگر انقلابی از شماره 1250 تا 1252 و 1254 تا 1255 و 1257 تا 1258 و 1260 موجود است.}

مسئله "هسته مرکزی فشرده همراه با انعطاف زياد" چيز ی  نيست که يکبار حل می شود و تمام می شود. هر چه هسته مرکزی ما بزرگتر شود، در تمام شرايط، در همه سطوح، انعطافمان بايد  بيشتر شود. نمی توانيم يک هسته مرکزی داشته باشيم که در درونش هيچ انعطاف نيست. هسته نمی تواند آنقدر قوی باشد که مانند سياه چاله ها تمام نور را بکشد.

انجام هر دو طرف مسئله خيلی مشکل است. بيائيد  به اين جنبه نگاه کنيم که  نيروی مادی ما دشمن را مغلوب می کند و چارچوب  را تعيين می کند. اين شبيه فيلم " تيتان ها را به خاطر آور" است. تصميم گيری شد که دبيرستانی و تيم فوتبالی را در ويرجينيا ادغام کنند و قرار شد که مربی تيم فوتبال سياه باشد. اين تصميم گيری شد و پس از آن همه چيز  وابسته به مبارزه بود. اين کار چارچوب بهتری را نسبت به اينکه صرفا گفته شود "آيا می خواهيد  ادغام صورت بگيرد يا نه" فراهم کرد. در آن صورت بسياری از سفيد  پوستان می گفتند، "نمی خواهيم"! اگر نيرويش را داريد  که  چارچوب را تعيين کنيد ، وضع برای حل درست مسئله  بسيار مساعدتر است.  ما بايد  بگوئيم « خير، در جامعه سوسياليستی نمی توانيد  در مدارس مذهب درس دهيد ؛ اگر می خواهيد  می توانيد  با صرف وقت خودتان با فرزندانتان حرف بزنيد . اما آنها وارد مدرسه شده و علم و تاريخ و يک برخورد حقيقتی نسبت به واقعيات خواهند آموخت.» اين سياست برای کاتوليک ها ( که فقط با وجود پاپ خوشحالند) چه معنا دارد؟ همانطور که می دانيد  بدون پاپ، کاتوليسمی موجود نيست. و اين يک تضاد بزرگ خواهد بود. اينها تضادهای سختی است اما بدون اتخاذ سياستی که می گويم هيچ شانس نخواهيم داشت. من در صحبت بر سر ديکتاتوری پرولتاريا صادقانه حرف زدم. در ضمن ارائه برخی ايد ه ها سعی نمی کنم جواب های کاملی به همه اينها بدهم و صرفا می خواهم به يک متد معين اشاره کنم. اما بنظر من اين طوری بايد  جلو برويم و مسائل را حل کنيم.  زيرا ما را به جائی که می خواهيم برويم می برد و هم اينکه در انطباق با هدف نهائی ما کمونيسم است.

کتاب "آنتی دورينگ" (نوشته انگلس) در مورد يک واقعيت خيلی روشن و صريح است:  اينکه اغلب دانستنی های زمان، توسط دانستنی های پيشرفته تر کنار زده شده و جايگزين خواهد شد. اين يک جهت گيری درست  است؛ هم ديالکتيکی است و هم ماترياليستي.  مذهبی نيست. نظريه نيوتون يک سطح از حقيقت را روشن می کند اما واقعيت بزرگتری را درک نمی کند.  اين در مورد ما هم صادق است يعنی خيلی چيز ها هست که ما شناخت نداريم، بسياری چيز ها هست که بعدا کشف خواهد شد که برخی از چيز هائی را که الان فکر می کنيم درست است کنار خواهد زد و جايگزين آن خواهد شد؛ اما برای رسيد ن به آنها اين راه را بايد  طی کنيم.  اين راهی است با مسيرهای از هم دور شونده زياد. چگونه می توانيد  همه آنها را در يک جهت خوب نگه داريد  بدون اينکه بطور تنگاتنگی در هماهنگی باشند؟ هر چه بيشتر درک کنيم که اين صحيح است بيشتر می توانيم دارای هسته مرکزی باشيم که ما را قادر می کند دست به اين کارها بزنيم.  مسئله اين است که آيا پروژه کمونيستی ما بالندگی و جذابيت خواهد داشت، و در جنبه مثبت درهای ديگری را برای حل اين تضادها باز می کند و راهی را برای ديگران  ارائه می دهد.

اين ها راه ها هستند و من  مسئله را اينطور می بينم. آيا در اين راه قرار خواهيم گرفت يا نه؟ آيا چيز ی که می گويم درست است؟ آيا خودمان را بايد  اينطور ببينيم؟ يا اينکه اين غير واقع بينانه و ايد ه آليستی است و ربطی به جهان واقعی ندارد و نبايد  دنبالش برويم و نبايد  سعی کنيم که  به آن جا برويم.  آيا راست می گويند که "شما می خواهيد  اينکار را بکنيد  ولی نمی توانيد "؟ نه تنها می توانيم بلکه اين تنها راهی است که می توانيم آن کاری را که لازم است انجام دهيم.  شما نمی توانيد  تجربه  { انقلاب پرولتری و جامعه سوسياليستي} را تکرار کنيد . نمی توانيد  دوباره کمون پاريس و اتحاد شوروی را تکرار کنيد . خيلی چيز ها عوض شده است. حتا اگر تبليغات بورژوازی هم نبود مسئله اين است که تکرار همان چيز  به مردم الهام نمی بخشد. مردم بايد  بفهمند که اين تجارب در زمان و مکان خود عمدتا الهام بخش بودند. انقلاب چين بهتر از انقلابات پرولتری قبلی بود و بدون شک خيلی بهتر از آن چيز ی بود که الان در چين است. اما با اين وجود تکرار همان برای الهام بخشيد ن به مردم کافی نيست. مردم همان چيز  را نمی خواهند و درست هم است که نخواهند. آيا من دارم حرفهای ايد ه آليستی می زنم؟ يا اينکه اين تنها راه پيشروی است؟ حقيقت ماجرا چيست؟

 

 حقيقت عينی و حقيقت جانبدار: به حقيقت دست يافتن

باب آواکيان: در کتاب Feigon در باره مائو، نقل از مائو است که با خواهر زاده اش در باره خواندن انجيل صحبت می کند. دختر خواهر مائو از او می پرسد چگونه می تواند خودش را در مقابل انجيل "واکسينه" کند. مائو جواب می دهد: "برو عميقا آن را بخوان، از آن طرفش روشن بيرون خواهی آمد." اين متد مائو بود. البته با چيز های ديگری هم مخلوط بود. اما مسلم است که  يک بخش از متد او همين بود: يعنی نمی ترسيد  که در جستجوی حقيقت همه چيز  را عميقا بشکافد؛ شايد  حتا بيشتر از اين لنين اين مشخصه را داشت اما در لنين  هم مسئله "حقيقت سياسی” يا "حقيقت طبقاتی” در مقابل اين متد، ممانعت ايجاد می کرد. مائو بشدت مشغله توده ها را داشت اما اين نيز   با چيز های ديگر قاطی بود. در اينکه می گويد ، "نيازی به واکسن نداري! فقط برو بخوان و از آن طرفش روشن بيرون خواهی آمد"  خيلی خوب است. اما مسئله "حقيقت طبقاتی پرولتاريا" هم در متدش قاطی بود که در اين زمينه شبيه روش های تنگ نظرانه استالينی ليسنکوئی بود.

 

رفيق اول: در مورد اينکه بينش پرولتاريا يا بينش کمونيستی دارای دو جنبه "عينی بودن" و "جانبدار بودن" است  چه؟

 

باب آواکيان: ما بايد  بهتر از هر کسی بتوانيم حقيقت را درک کنيم.  جانبدار بودن را نبايد  به معنای ابزاری (مفيد  بودن) فهميد . ما بينش و متدی داريم که منطبق بر طبقه ای است که در مقطعی از تاريخ  ظهور کرد و اين طبقه نمی تواند از  وضع فعلی اش بيرون آيد  مگر اينکه وضع تمام جامعه را عوض کند. پس اين بينش منطبق بر منافع پرولتاريا است. اما نه به يک معنای تنگ نظرانه و محدود.

دارم کتابی در باره ايران و مصدق می خوانم. (همه مردان شاه نوشته استفن کينزر) در آن زمان اغلب  روزنامه ها  که تحت کنترل "سيا" بود و از آنها برای بسيج سياسی عليه مصدق استفاده می شد که  پر از حملات روزانه عليه او بودند. مصدق دست به سرکوب آنها نزد. موقعی که کتاب را می خواندم پيش  خودم گفتم: « ای بابا اين مقوله هسته مرکزی فشرده با انعطاف زياد ممکنست ما را به هچل بيندازد.» (خنده)  به اين دليل است که نمی توان از هسته مرکزی دست کشيد  و ما با مصدق فرق داريم.

مثال برژينسکی را بزنم. او نوشته است که در جنبش کمونيستی روسيه سنت اتوکراسی موجود بود. من در کتاب "کمونيسم دروغين مرد زنده باد کمونيسم واقعی” جواب او را اينطور دادم که انقلاب روسيه سنت اتوکراسی را نفی کرده بود. اما بعدا بيشتر سر اين مسئله فکر کردم و بنظرم آمد جواب کاملی نيست. در حرف او نکته ای است و ما بايد  قبول کنيم که آن سنت اتوکراسی در برخی جهات به در درون جنبش کمونيستی نيز   نفوذ کرد. در مقاله "دو مانع بزرگ" به اين نکته پرداختم.

وقتی من می گويم که بايد  در جامعه سوسياليستی به مرتجعين اجازه نشر کتبشان را بدهيم، نمی خواهم "يک ابزار زيرکانه" ارائه دهم. مسئله اين است که خوب است کسانی باشند که ما را زير سوال بکشند زيرا موجب می شود که شناختمان از واقعيت بالا رود. اين جزئی لاينفک از مجموعه روش های ما برای آموختن است؛ بخشی از روشی است که ما خواهيم آموخت و توده ها خواهند آموخت. مسئله پيچيد ه ای است. مثال بزنم : دانشگاه های آزادflying universites    و هيپ هاپ ضد زن. {رفيق ديگری در اين بحث گفته بود که هيپ هاپ از بين توده ها برخاست و دارای ماهيت متناقضی است. و مثال دانشگاه های آزاد را در لهستان دهه 70  زده بود که دارای خط ضد رژيمی بودند و سرکوب شدند}. ما (وقتی در قدرت هستيم – مترجم) نمی توانيم صرفا به اين اتکاء کنيم که  توده ها را برانگيز يم تا عليه اين چيز ها حرکت کنند. اين فرقی با سرکوب دولتی ندارد. فقط شکل ديگری از آن است.  ما نمی توانيم اجازه دهيم که زن ستيز ی شکوفا شود و آن را به چالش نطلبيم  و به طرق معينی سرکوبش نکنيم.  اما از طرف ديگر سرکوب کردن هميشه  راه حل درست نيست حتا اگر با اتکاء حرکتهای توده ه ای  انجام شود. اينکار هميشه  راه حل درست نيست. البته که ما بايد  بدانيم در اين دانشگاه های آزاد  چه می کنند و نمی توانيم مثل مصدق عمل کنيم.  و  نياز به پليس سياسی خواهيم داشت زيرا بايد  از توطئه هائی که برای سرنگون کردن دولت سوسياليستی شکل می گيرد با خبر شويم.  اما نبايد  برای برخورد به هر مخالفتی از سرکوب دولتی استفاده کنيم.  اصلا برخی اوقات نمی خواهيم که آدمهای ما داخل اين دانشگاه ها شوند چون در آن صورت ديگر دانشگاه آزاد نيست  و ورود افراد ما تاثير منجمد کننده خواهد داشت. پس بايد  در مورد اين چيز ها فکر کنيم.  اما اگر عده زيادی را نداشته باشيم که دارای اين بينش و متدولوژی باشند و آن را بکار بندند و عميقا اين نوع بينش، متد و برخورد را درونی کرده باشند، هرگز نخواهيم توانست اين تضادها را درست حل کنيم.  اين چشم انداز، يک چشم انداز متفاوت است؛ حتا از بهترين جنبه انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی چين نيز   متفاوت است: يک بعد ديگر (غير از انقلاب فرهنگی - مترجم) برای به غليان و جوشش آوردن جامعه نياز داريم که  در باره اش صحبت کرده ام؛ يک بعد متفاوت در زمينه جوشش و غليان در جامعه منجمله جوشش روشنفکري.  اين با مائو بيگانه نيست. اما او اين تفکر را در سطح يک تفکر استراتژيک تکامل نداد.

در کتاب  Feigon  می گويد : مائو از درون مدل شوروی بيرون آمد و سپس گفت نه اينطور نمی شود و ما بايد  از اين راه ساختمان سوسياليسم گسست کنيم.  مائو اولين تلاش در اين زمينه بود. اما يک بعد  استراتژيک ديگر در حل مسئله موجود است. اين بعد ديگر، به ورای انقلاب فرهنگی می رود يعنی انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی را هم ادغام می کند.  مدت مديد ی است که من برای اين بعد می جنگم . عملی کردن چيز ی که من فراخوانش را می دهم خيلی سخت است اما تنها راهی است که واقعا می توانيم آن کار را انجام دهيم.  در اينده ديگران در کليه زمينه های مربوط به رسيد ن به کمونيسم خيلی پيشتر از اين خواهند رفت اما در حال حاضر اين راه را طی کنيم.

هر چيز ی را (حتا بهترين جنبه های انقلاب کبير فرهنگی پرولتارئی را)  در مقابل اين چشم انداز قرار دهيم به ضد خود بدل خواهد شد. انقلاب مرحله به مرحله تکامل می يابد و آدمها درجا می زنند و چيز های خوب هم به ضد خود بدل می شوند؛ وقتی ضروريات نوينی موجود است که بايد  به آن جواب دهيم، آن چه پيشرو بود ديگر پيشرو نمی ماند.

برای جا انداختن اين روش مبارزات زيادی با توده ها لازم است. زمانی که داشتم در مورد سوال آن پروفسور حرف می زدم (سوالش اين بود که آيا ما می توانيم بهتر از شوروی سوسياليستی و چين سوسياليستی عمل کنيم) گفتم: برای ساليان دراز توده ها تحت حکمرانی کسانی بودند که بيشتر از توده ها سرشان می شود و می دانند؛ و وقتی جامعه سوسياليستی برقرار شود توده ها کسانی را که بخواهند بگويند جامعه نوين خوب نيست تحمل نخواهند کرد. در آن صحبت گفتم: اما من به اين اعتقاد ندارم که به صرف اينکه توده ها ستمکشيد ه اند بايد  از آنها دنباله روی کنيم.  توده ها جامعه را هدايت خواهند کرد و بايد  ياد بگيرند که اينکار را بدرستی انجام دهند. برای تحقق اين امر بايد  با آنها مبارزه کرد که درستش را ياد بگيرند. آنها بايد  ياد بگيرند ميانکسانی که عقايد  ارتجاعی دارند و عقايد شان را بيان می کنند و آنهائی که پيگيرانه برای سرنگون کردن کليت نظام سوسياليستی فعاليت می کنند فرق بگذارند. حتا مهمتر از اين بايد  بدانند که چرا تمايز  گذاشتن مياناين دو، مهم است. در مورد سوال آن پروفسور من در حد توانم صحبت کردم و مسئله را شکافتم. زيرا مسئله ايست که يک بعد استراتژيک کامل به نظريه ما اضافه می کند و نه تنها انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی را در بر می گيرد بلکه به ورای آن هم می رود.

ما از يک طرف بايد  همواره طرفدار حقيقت باشيم و آنرا بيان کنيم (و نه طرفدار "حقيقت سياسی” يا "حقيقت طبقاتی” ) و از طرف ديگر بايد  بدون تضعيف هسته مرکزی، پروسه انقلاب و جامعه  را رهبری کنيم.  اين تضاد پيچيد ه ای است و حل صحيح آن کار ساده ای نيست. برای حل اين تضاد برخی ها گرايش به سوسيال دموکراسی پيد ا کرده اند و برخی ديگر حاضر نيستند قبول کنند که اشکالاتی موجود بوده  و حتا حاضر نيستند انتقادی به استالين کنند. در چنين وضعی برخی خود را اينطور قانع می کنند که در انتقاد به استالين عده ای در دست چپ ما ايستاده اند و عده ای در دست راست، پس موضع ما بايد  صحيح باشد! خير. صحيح بودن يا نبودن موضع ما بر پايه اينکه حقيقت است يا نه سنجيد ه می شود.

عينی و جانبدار بودن يعنی اين: اگر حقيقت دارد بايد  بخشی از پيشرفت کردن باشد و ما را بسوی هدفمان ببرد. اگر حقيقت نيست حتما در مقابلمان قرار خواهد گرفت. اگر حقيقت دارد، بايد  از آن استقبال کنيم حتا اگر زشت ترين جنبه های ما را آشکار می کند (مثلا اگر آن کتاب سياه حقيقت داشت، ما بايد  می پرسيد يم چطور شد که اينطور شد و چگونه جلويش را بگيريم)؛ مسئله اصلی در اين ميانآن است که حقايق را ، حتا اگر مربوط به جوانب بد اعمال ما باشد، ما می توانيم جذب کرده  و بخشی از خودمان کنيم.  {"کتاب سياه " اشاره به کتابی است که ادعا می کند "داستان حقيقی کمونيسم" را بيان می کند و می گويد  کمونيسم يک جنايت هولناک بود. اين کتاب سراسر  دروغ و تهمت، برای درست نشان دادن ادعاهايش به برخی از اشتباهات واقعی که در تجربه جامعه سوسياليستی رخ داد نيز   اشاره می کند.}

اين است سنتز دو جنبه "عينی” و "جانبدار" بودن بينش کمونيستي.  ما يا به اساسی ترين حقايق مربوط به سرمايه داری و کمونيسم باور داريم يا نداريم.  که اگر نداريم کارمان به ترس از حقيقت خواهد کشيد . ما يا يک درک علمی مستحکم داريم که چرا کمونيسم بايد  و می تواند جايگزين سرمايه داری شود يا نداريم.  اگر نداريم کارمان به ترس از حقيقت خواهد کشيد .

ما بايد  بيشتر از اينها از ابزارگرائی گسست کنيم.  منظورم از ابزار گرائی، واقعيت را تبديل به "ابزار" هدفها کردن و با قصد خدمت به اهداف آن را تحريف کردن است. مثلا آنچه به  "حقيقت سياسی” معروف شده است از اين دست است. حقيقت و حتا "حقايقی که ما را به وحشت می اندازد" بايد  قوه محرکه پيشبرنده ما باشد. ديناميسم ما بايد  روی اين سوار باشد. در اين صورت  ميد ان را برای آن جوششی که صحبتش را کردم باز می کنيم تا بتوانيم واقعيت را بهتر بفهميم.  اين عينی گرائی علمی و ماترياليستی است.  اگر شما عميقا درک کنيد  که همين تضادهائی که در جامعه سوسياليستی طرح هستند و حل آنها ما را به عصر ديگری می رساند آنگاه  مشتاقانه محرکهائی را بکار خواهيد  انداخت که  مردم کمبودهای شما را بيرون بکشند و نشان دهند. منظورم اين نيست که همه و هر گونه اشتباهی را بايد  علم کرد  طوريکه کارمان را در خود غرق کند اما به يک معنای کلی و استراتژيک بايد  از اين روش استقبال کنيم و تلاش نکنيم آن را خيلی کنترل شده انجام دهيم . يعنی بايد  اجازه دهيم که بر سر آن بحث و سوال و جواب شود.  ما  اين را نياز داريم.  در اينترنت بهتان های زياد و حتا چيز هائی که خيلی شبيه کار خوکها (پليس سياسی – مترجم) است عليه من راه افتاده است که به نفع کسانی که می خواهند کار مثبتی در دنيا کنند، نيست. اما همچنين بحثهای سياسی در مورد نقش من بعنوان رهبر و بطورکلی رهبران کمونيست راه افتاده است. اين بحثها عموما سطحشان پآئين است ولی حداقل محتوائی دارند. آيا داشتن چنين بحثهائی در حال حاضر و حتا در اينده در جامعه سوسياليستی بد است؟ خير بد نيست. خيلی هم خوبست. اين خوبست چون هم باعث می شود که مردم چيز های بيشتری ياد بگيرند و هم باعث می شود ما چيز های بيشتری ياد بگيريم.  ما هم می فهميم که چه مسائلی طرح است؟ راه های پيشروی کدام است؟ بارهائی را که بايد  زمين بگذاريم کدام است؟ اگر کسی مسئله اش اپيستمولوژی باشد حتما از اين بحثها استقبال می کند. اين فقط يک تاکتيک نيست بلکه يک نظريه استراتژيک است که از اين نظريه اپيستمولوژيک ما ناشی می شود که اين فرايند چگونه بايد  باشد و اينکه چنين جوششی ما را به جائی که می خواهيم برسيم می رساند. مسئله اين نيست که بايد  در قبال آن بردبار باشيم بلکه بايد  مشتاق آن باشيم.  منظورم بردباری در مقابل فحش نيست بلکه بطور کلی است. آيا ما فکر می کنيم چنين فرايندی را نه فقط امروز بلکه بايد  تحت ديکتاتوری پرولتاريا هم داشته باشيم؟ فکر می کنيم فرايند خوبی است؟ يا اينکه به راه های ظاهرا مطمئن که قبلا از سر گذرانده ايم اکتفا می کنيم؟

منظورم يک سنتز جديد  است: يک اپيستمولوژی کاملا ماترياليستی. لنين در کتاب "ماترياليسم و امپريوکريتيسيسم " عليه چيز هائی مانند "حقيقت سياسی” يا "حقيقت بعنوان يک اصل سازمانده" پلميک کرد اما گاهی اوقات لنين عملی گرا در مقابل لنين متفکر فيلسوف قرار می گرفت. ضروريات عاجلی که پيش  می آمد و خود را تحميل می کرد باعث می شد که لنين برخی تضادها را به گونه ای حل کند که جوانبی از استالين را در خود داشت. مثالهای زيادی را می توان زد که در کتاب The Furies هست.{کتابی است در باره انقلاب فرانسه و روسيه نوشته آرنو ماير} برخی اوقات، در برخی مناطق، بخصوص در دوران جنگ داخلی که بعد از انقلاب اکتبر 1917 شروع شد، بلشويکها مثل "مافيا" رفتار می کردند. در برخی موارد، وقتی مرتجعين توده ها را برای جنگ با بلشويکها متشکل می کردند، بلشويکها بطور گسترده و بيرحمانه تلافی می کردند. و افراد را نه بخاطر فرار از ارتش سرخ بلکه حتا بدليل تزلزل در جنگ داخلی می کشتند. برخی اوقات در بحبوحه يک جنگ دست زدن به  اقدامات اضطراری لازم است اما اين نمی تواند سياست عمومی و کلی در حل اينگونه تضادها باشد. در مقاله "دو مانع بزرگ" در مورد برخی از اين مسائل صحبت کردم. حرفهای لنين را در اين مورد خواندم و پيش  خود فکر کردم که "اين درست نيست". مسائل اپيستمولوژيک نيز  با اين مسائل مربوط است.

 

ما کمونيستها طرفدار حقيقت هستيم

ادامه بحثهای باب آواکيان: من دارم سعی می کنم چارچوبی را برای کليت برخوردمان به پروژه مان طرح کنم. کی راست می گويد : من يا کسانی که می گويند حل مسائل به گونه ای که تا کنون حل شده اند، اجتناب ناپذير است؟ برخی حتا می گويند: « من آرزو دارم که اينطور که تو ميگويی بشود اما فکر نمی کنم بشود.» آيا نظری که من  در رابطه با پروژه مان (کمونيسم و رسيد ن به کمونيسم – مترجم) طرح می کنم  ماترياليستی هست يا نه؟ آيا برای رسيد ن به هدفمان لازم است اينطور عمل کنيم يا نه؟ اگر بخواهم تشبيه کنم آيا اين "از نيوتون به انيشتين" است يا اينکه يک مشت ياوه گويی است (بهرحال فيز يک نيوتون می تواند واقعيات حول و حوش ما را تشريح کند و شواهد امپريک هم آن را تائيد  می کند) آيا واقعا هيچ راه ديگری برای رسيد ن به کمونيسم نيست؟ يا اينکه در واقع  راه ديگری که من طرح می کنم واقعيت مسئله است؟

آيا بحثهايی که می  کنم صرفا يکر شته نظريات جالب و افکار تحريک آميز  است يا اينکه واقعا آن راهی است که بايد  برای برخورد به امور اتخاذ کنيم؟ نظر من اين است که واقعا آن راهی است که بايد  اتخاذ کنيم.

قبلا در مورد اين که چرا برای کمونيستها اينقدر سخت است اشتباهاتشان را قبول کنند گفتم اين مسئله ربط دارد به اينکه هيچکس ديگر نمی خواهد جهان را عوض کند. ولی اساسی تر از اين آيا برای ما درک حقايق امور مهم نيست؟ يا اينکه ما فقط سياستمدارانی هستيم که سعی می کنيم به يکسری اهداف سياسی برسيم و همه حرفهای ديگر در مورد حقيقت يابی فقط يکسری ياوه های بورژوائی است زيرا ضرورت وجودی ما "رسيد ن به قدرت" است؟ اين يک مسئله اساسی  که دو راه را از هم متمايز  می کند. يکی از سوالات بزرگ اين است: آيا ما واقعا کسانی هستيم که داريم سعی می کنيم به حقيقت دست يابيم  يا اينکه فکر می کنيم "حقيقت يک اصل سازمانده است". لنين اين فکر را که "حقيقت يک اصل سازمانده است" به لحاظ فلسفی نقد کرد. ما هم می توانيم برای نقد مذهب و اپورتونيسم آن را نقد کنيم چون اين گرايشا ت مذهبی و اپورتونيستی به ضرر ما هستند. با اين وجود، خودمان هم می توانيم آن را (حقيقت اصل سازمانده را – مترجم) به شکل ديگری  تکرار کنيم.  مائو گفت ما کمونيستها طرفدار حقيقت هستيم.  او گفت ما بايد  علمی و صادق باشيم.  آيا چنين چيزی بايد  مشغله ما باشد؟ يا اينکه فقط لازم است حقيقت را تا آن حد بدانيم که بتوانيم در اين مقطع و آن مقطع به هدفمان (آنطور که در تصورمان است) برسيم؟ همان اندازه حقيقت که برای تحقق اهدافمان کافی باشد، برای ما کافی است! حتا ممکنست به اين مسئله تنگ نظرانه هم برخورد نکنيم و بگوئيم به آن حد حقيقت نياز داريم که ما را به "چهار کليت" برساند. آيا همين اندازه می خواهيم؟ {"چهار کليت" اشاره دارد به جمله مارکس که گفت ديکتاتوری پرولتاريا دوره  گذار ضروری برای محو کليه تمايز ات طبقاتی، محو کليه روابط توليد ی که به اين تمايز ات طبقاتی پا می دهد؛ محو کليه روابط اجتماعی که منطبق بر اين روابط توليد  است؛ محو کليه افکاری که منطبق بر اين روابط است. برای بحث بيشتر در اين مورد به مقاله باب آواکيان به نام "ديکتاتوری و دموکراسی، و گذار سوسياليستی به کمونيسم" رجوع کنيد )

                 

رفيق دوم: جواب اساسی اين است که ما بخشی از واقعيت مادی هستيم و صحنه ای که ما روی آن عمل می کنيم ماده متحرک است و ما در حال دست و پنجه نرم کردن با اين ماده متحرک هستيم.  هيچ چيزی به نام طبيعت بشری عام موجود نيست. ما در حال دگرگون کردن همه چيز  هستيم.

در مورد ابطال پذيري. اين يک انتقاد بزرگ به مارکسيسم است که از بيرون مارکسيسم به آن می شود. می گويند که مارکسيسم واقعا يک علم نيست، مارکسيستها از متدهای علمی پيروی نمی کنند و متفکرين سخت گير و تکامل يابنده ای نيستند. يکی از معيارهای علم واقعی اين است که ذاتا ابطال پذير است. در مورد معنای اين (پذيرش باطل شدن – مترجم) گيجی زيادی موجود است. برای مثال کارل پوپر را نگاه کنيد : می گويد  مارکسيسم واقعا يک علم نيست بلکه يک ايمان است.  استيون جی گولد می گويد  "تکامل"(تئوری تکامل داروين- مترجم) يک فاکت است.  آيا اين به معنای آن است که  تئوری تکامل ذاتا ابطال پذير نيست؟ خير. ابطال پذير هست. اگر کسی بيايد  چيز ی رو کند که چارچوبه کلی آن را به چالش بطلبد، اين تئوری فرو می پاشد. ولی کسی نتوانسته اينکار را بکند. يکی از نقطه قوتهای تئوری تکامل آن است که برای مدتهای مديد ی در مقابل ابطال شدن باز بوده است اما هيچ کس نتوانسته اينکار را بکند.

ما کمونيستها دارای برخی نظريه های پايه ای در مورد تضاد اساسی سرمايه داری و غيره هستيم.  اين نظريه های پايه ای بطور مستحکمی ثابت شده اند اما اين به معنای آن نيست که خيلی نظريه های ديگر آن نبايد  تغيير کند و تکامل يابد. شناخت بشر تکامل می يابد و ماده هرگز از حرکت نمی ايستد. اگر ما واقعا با ماده متحرک در تداخل هستيم آنگاه خيلی چيز ها هست که بايد  ياد بگيريم؛ از حيطه های مختلفی که مطالعه می کنيم.  بين عرصه های مختلف علم و دانش مقدار زيادی تداخل و پيوند است. اگر به کمونيسم به مثابه يک علم (ونه يک ايمان مذهبی)نگاه کنيم می بينيم که حقيقت برای آن بسيار مهم است. برای تغيير جهان ما بايد  حقيقت آن را دريابيم.  فقط در يک صورت لازم نيست حقيقت ياب باشيم و آنهم زمانی است که مذهبی شويم يا اينکه کمونيسم را به يکسری آئين های اخلاقی تقليل دهيم. 

 آيا ايد ئولوژی ما علم است؟ بله خيلی متفاوت تر از يکر شته کد تحت  نام توده ها است.

خيلی ها فکر می کنند علت اينکه ما سری مقالات تئوری تکامل را نوشتيم بخاطر کارزاری است که فاشيستهای مسيحی عليه تئوری تکامل راه انداخته اند. البته اين يک دليلش است. اما از طرف ديگر مسئله آن است که کمونيستها و توده ها بايد  يک درک پايه ای در مورد اينکه زندگی روی اين کره خاکی چگونه بوجود آمد و تکامل يافت داشته باشند.

 کوته نظری در اين مورد مرگ ماست. درک قوانين پايه ای ماده برای تغيير و دگرگون کردن آن حياتی است.

 

باب آواکيان: من در مورد متدهای رهبری خيلی مبارزه کرده ام. بخش بزرگی از مبارزه من عليه اين طرز تفکر بوده است که گويا اين متدها در مقابل واقعيات کاربرد ندارد و کارها را بهم می ريز د؛ آشفتگی  به بار می آورد؛ باز کردن دروازه ها به روی حقيقت، درها را بروی کوسه ها نيز   باز می کند. و غيره. خب، ما انتقادات خودمان را راجع به استالين داريم و ديگران هم انتقادات خودشان را دارند و اين هم واقعيتی است که بقول لنين برخی اوقات برای جواب دادن به يک جمله اپورتونيستی لازم است ده صفحه چيز  بنويسيم.  در اين جهان تا مدتهای مديد ی اوضاع بهمين منوال خواهد بود. ما هميشه  آنقدر وقت نداريم که ده صفحه برای جواب به يک جمله مزخرف اختصاص دهيم.  ما در موقعيت ممتاز و دست بالا نيستيم.  در چين در جريان "جهش بزرگ به پيش" مردم گرسنه بودند و حتا از گرسنگی مردند، اما تصوير بزرگتر چه بود؟ دشمنان ما نيازی ندارند که ماترياليست باشند و بطور ديالکتيکی نگاه کنند و عميقا در واقعيت مسائل کنکاش کنند و تضادها و ضرورتهائی را که مقابل رفقای ما در چين بود،  درک کنند. اين ما هستيم که بايد  اين متد را در پيش  بگيريم: يعنی عميقا به آن تجربه نگاه کنيم، شرايط  را بفهميم و ببينيم آنها (انقلابيون چين – مترجم) با چه مسائلی مواجه بودند و سپس سعی کنيم بفهميم که اگر ما در آن شرايط قرار بگيريم چطور می توانيم بهتر از آن ها عمل کنيم.  همانطور که گفتم، کسان ديگر اين متد را بکار نمی برند  و نخواهند برد، زيرا هر کس طبق تفکر طبقاتی اش به مسئله برخورد می کند؛ اغلب اظهار نظراتشان مخلوطی است از تفرعن و جهل در مورد موضوع. کسان ديگر هم دستور کار و "حقيقت سياسی” خود را دارند. آری درست است که «شکستن آب بندها  کوسه ها را به داخل دريا راه می دهد و وضع را آشفته می کند.»  بله آشوب بوجود می آيد . اما سوال اينجاست:  آيا اين طور بهتر است يا پشت آب بند شنا کردن، دست ها را داخل قايق نگاه داشتن و صاف بطرف ساحل راندن چون کوسه ها مترصد نشسته اند؟ کدام بهتر است؟

به لحاظ متدولوژيک، اپيستمولوژيک و ايد ئولوژيک اين آن مسئله ايست که من برايش می جنگم؛ من مخالف اين طرز تفکر هستم که  می گويد : "نمی توانيم مسئله را اينطور پيش  ببريم؛ اين کار ما نيست و نمی توانيم اينکار را بکنيم." سوال من اين است: آيا ما يک مشت ابزارگرا هستيم؟ آيا فقط به آن حد از حقيقت نياز داريم که بتوانيم در آب باريکه هائی شنا کنيم و فکر کنيم داريم به جائی می رويم که بايد  برويم؟ پس بگذاريد  بگويم: ما را به جای غلطی خواهد برد. زيرا مسير غلط، قايق را در جهت خلاف می چرخاند. اتفاقا به لحاظ فلسفی اين طرز برخورد ما را به مقصدمان نمی رساند. واقعيت اينطور که تصوير می شود، نيست. اينطوری نمی توان در دريای واقعيت کشتی رانی کرد و به مقصد رسيد. واقعيات اين طرفی نيست. اينطوری نمی توانيم به مقصد برسيم و "مقصد" آنجائی که با اين روش می رويد ، نيست. کمونيسم يک دنيای هارمونی بزرگ نيست بلکه پر آشوب است. بهمين دليل من برای اين روش مبارزه می کنم. اگر اين را درک نکنيد  آنوقت براهی می رويد  که خيلی ها در جنبش ما رفته اند: "حالا چرا بايد  اين چيز ها مشغله ما باشد؟"

علت اينکه  اين جنبه از مسئله را طرح می کنم اين است که مربوط به  کليشه ای است که ما کمونيستها شبيه اش بوده ايم ( فقط هم کليشه نبود). هم اکنون دارم "تئوری عدالت" نوشته Rawl را می خوانم و با آن دست و پنجه نرم می کنم. او مصرانه می گويد  نمی توان امور را بر اين پايه که به يک امر خير اجتماعی بزرگتر خدمت می کند توجيه کرد و گفت اگر به آن امر خير بزرگتر خدمت می کند پس عيب ندارد که نيازها و حقوق افراد زير پا  گذاشته شود. او می گويد  ادامه اين منطق به توتاليتاريسم می رسيد.

بنظر من اين غلط است. شالوده اش ايد ه آليسم است و نه يک درک ماترياليستی واقعی از جامعه. اما ما بايد  روی آن فکر کنيم و برايش جواب داشته باشيم.  همانطور که در مقاله GO&GS در مورد فرد و جمع صحبت کردم. در مورد اين موضوع (به صرف منافع جامعه در کل نبايد  فرد را لگد مال کرد) بايد  بيشتر کار کرد.

  در جواب به آنهائی که به مائو حمله می کنند که چرا روشنفکران را به روستاها فرستاد يک نکته درست طرح می شود:  "مگر در چين کسی از دهقانان پرسيد که آيا می خواهند در روستا باشند يا نه؟" اين نکته بسيار مهمی است اما اگر مطلب را بهمين جا ختم کنيم آنوقت دوباره می شويم آن چيز ی که (در تاريخ جنبش کمونيستی – مترجم) بيش از اندازه  آنطور بوديم.  چون بنوعی ربط پيدا می کند به اين سوال که آيا حقيقت برای ما مهم است يا نه؟ (اشاره به آن مبحث ميانباب آواکيان و پل مارتين است  که روشنفکران در عين اينکه بايد  با توده ها پيوند بخورند اما کار فکری هم بايد  بکنند که مستلزم فضای خاص خود است – مترجم)

 

 رفيق سوم: در رابطه با مسئله متد و برخورد و کوسه ها در آبهای متلاطم.  مقدار زيادی دانستنی ها در جهان است که هنوز در شناخت ما ادغام نشده است. اغلب بنظر می آيد که ربطی به ما ندارد، منحرف کردن توجه ما از مسائل ديگر است، يا اينکه در رد درک ماست. و در اينجا به لحاظ اپيستمولوژيک يک مسئله اساسی مربوط به جهت گيری ما مطرح است. اينکه به اين مسائل چگونه می نگريم.  و نظريه تو (باب آواکيان) اين است که بسياری از موانع مقابل آن را بايد  بزنيم پآئين بياوريم.  من به اين خوشامد می گويم.  به تحليلهای دهه 1980 نگاه کنيم {منظور تحليلهای ار سی پی در مورد اوضاع جهانی است که می گفت اگر در بخشهای بزرگی از جهان انقلاب نشود حتما مياندو بلوک امپرياليستی برهبری آمريکا و ديگری بسرکردگی شوروی جنگ جهانی درگير می شود}. تو می گوئی ما بايد  آنچه را که  کرده ايم بررسی کنيم يا انتقاد از خودی که تو کردی و گفتی که ما به "انقلاب تکنولوژی اطلاعاتی” کم بها داديم و نقشی را که بازی می کرد نديديم.  {منظور انتقادی است که صدر آواکيان از کتاب خودش به نام "برای دروی اژدها" کرده است}. هر چند اين بنظر بی ربط می آمد  اما بخشی از واقعيت بود و هر سطح از واقعيت بخشی از کليت واقعيت را تشکيل می دهد. اگر چشم بر آنها فرو بنديم جائی يقه ما را می گيرد. در مقابل اين نوع برخورد مقاومت زيادی می شود اما توده ها بايد  جهان را در همه جوانب متعددش بشناسند. بشريت آگاهانه خود را تغيير می دهد. اين مرتبط است با تغيير دادن تمام واقعيت مادی..... کمونيسم چيست؟ و از اينجا به آنجا چگونه می رسيم؟ درک واقعيت به اين مسئله مربوط است. يک درک ماترياليستی از جهان و رابطه انسان با آن. ما نمی توانيم با گزينش برخی از واقعيات که بنظر می آيد  بدرد کارمان می خورد، به مقصد برسيم.. اگر روی يک خط رويزيونيستی و اکونوميستی راه برويم، جوانب ديگر حقايق بنظر مزاحم می ايند. اگر می خواهيم يک کمونيست و يک ماترياليست باشيم بايد  واقعيت مادی را بشناسيم.  بايد  اقتصاد مارکسيستی را درک کنيم، بايد  جهان کنونی را بشناسيم و واقعيت مادی را درست بازتاب دهيم.

 

رفيق چهارم: در باره اين مسئله کوسه ها نکته ای دارم. قلب مسئله اين است که آيا ما می توانيم از پس کوسه ها برآئيم يا نه؟ بخاطر می آورم بحثهای "پايان يک مرحله، آغاز يک مرحله نوين" را. در آنجا يک گرايش ديگر غالب بود و آن اينکه ما چقدر از استالين را می توانيم نگاه داريم؟ تحت رهبری استالين خيلی چيز های بد اتفاق افتاد و در انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی هم برخی مشکلات بود. ما بايد نگاهی به آنها بيندازيم.  برای اينکه بتوانيم اينکار را بکنيم بايد  "در جايگاه خداگونه پرولتاريا" بنشينيم.  اگر ايمان مذهبی داشته باشيم نمی توانيم به اين مسائل نگاه کنيم و آنها را بررسی کنيم.  به جايگاه Nat Turner  رسيدم: اين برده ها هستند که دارند تاريخ را می سازند. بايد  در پرتو آن به اين مسائل نگاه کنيم.  برده ها بايد  بردگی را تمام کنند. برای برخی ها سخت است که به اين مسائل بازگرديم و نگاهی به آنها بيندازيم.  اما بايد  بيندازيم .... اگر امروز اين مسائل را حل نکنيم چطور می توانيم زمانی که قدرت دولتی را کسب کرده ايم آنها را حل کنيم؟

 در سلسله مقالات "پرواز بدون تور حفاظ" در قسمت آخر صدر آواکيان می گويد  دو چيز  است که ما نمی دانيم چطور انجام دهيم.  ما هنوز در عمل نمی دانيم چگونه  دشمن را مغلوب کنيم و قدرت را کسب کنيم و نمی دانيم چگونه با خفقان سختی که در راه است مقابله کنيم و درهم نشکنيم.  اين حرف سنگينی است. آيا اينطور که ما داريم عمل می کنيم راه درست حل اين مسائل است؟ اين ايده داده می شود که ما بايد  اين را جلوی توده ها بگذاريم. آيا اين راهش است؟ يعنی ديالکتيک "هسته مرکزی فشرده با انعطاف بسيار زياد"؟ آيا می توانيم در مقابل تمام اين مشکلات بايستيم؟ مردم در عمل کارهائی خواهند کرد که تحت کنترل ما نخواهد بود. اين راه ياد گرفتن در مورد دگرگون کردن جهان است؟ چرا آنطور که صدر آواکيان می گويد ، ما نياز به يک روحيه شاعرانه داريم؟ چرا نداشتن يک روحيه شاعرانه خطرناک است واين چه ربطی دارد به اشتياق سيری ناپذير برای فهميدن و تغيير جهان؟ ايا ما چشم انداز "خداگونه  پرولتاريا" را لازم داريم که از بالا به مارش بشريت نظر ااندازيم؟ اگر اينکار را نکنيم آنگاه احساسات قلابی در مقابل درک اين واقعيت قرار خواهد گرفت که آنچه اين نظام در اسارت خود گرفته است پتانسيل توده های مردم است.

من هميشه  برايم سوال بود که در کتاب "برای دروی اژدها" (نوشته باب آواکيان) در انتهای کتاب يک پاراگراف مانده به آخر مطلب زير را نوشته: «بقول انگلس، در تحليل نهائی پرولتاريا بايد  رهائی اش را در ميدان نبرد بدست آورد و پيروز شود. اما مسئله "پيروزی” به يک معنای وسيع تر هم مطرح است. دشمن حتا وقتی که مغلوب می شود و شکست می خورد به روشهای موذيانه سعی می کند از انقلاب انتقام بگيرد و بذرهائی بپاشد تا رشته ها را پنبه کند. برای همين ما نه تنها بايد در سنگر با دشمن روبرو شويم و در بحبوحه نابوديهای دهشتناک وی را شکست دهيم بلکه در همان حين بايد  مانع از آن شويم که تفاوت اساسی ميانما و دشمن پاک شود و از بين برود. در اينجا الگوی مارکس بسيار روشنگر است: او در عين حال که از نزديک با ايد ئولوژيستها و مشاطه گران بورژوازی جنگيد اما در اين جنگ، هرگز  از بينش آنان استفاده نکرد و با استفاده از بينش آنان جنگ خود را پيش  نبرد؛ همانقدر که هدف مارکس الهام بخش است، متد وی روح بخش است. ما بايد  هم بر روی اصولمان استوار باشيم و هم انعطاف داشته باشيم؛ ما بايد  هم ماترياليسمو هم ديالکتيک خود را حفظ کنيم، واقع بين و در عين  حال رومانتيست باشيم؛ در تعقيب اهدافمان جدی باشيم اما روحيه شاد و سرزنده را نيز حفظ کنيم."

اين الگوئی است که صدر به ما ارائه می دهد. اين يک مسئله کناری و حاشيه ای نيست بلکه جزئی لاينفک از کار ماست.

 

در بر می گيرد اما جايگزين نمی شود: مسئله کوسه ها و ماهی های بی دندان

باب آواکيان: داشتم مصاحبه نوآم چامسکی با بارساميان را می خواندم. يک جائی بارساميان به چامسکی می گويد ، ازت نخواهم پرسيد  که ربط خط مشی سياسی ات به کار زبان شناسی ات چيست؟ و چامسکی می گويد : متشکرم! او اين دو را کاملا متفاوت می بيند و تفکر ابزارگرا به او حمله کرده و گفته است: « اين دو بايد  بهم ربط داشته باشند».  اين يک برخورد مکانيکی است. شک نيست که بين اين دو ربطی هست. اما اين ربط در يک سطح و رده کاملا متقاوت است و نه به يک معنای مکانيکی تقليل گرايانه و يک به يک.

در جای ديگری که چامسکی در مورد قابليتهای بشر در زمينه زبان صحبت می کند، يک سوال می کند. می پرسد: آيا می توانيم نتيجه بگيريم که توانائی زبانی انسان يکی از محصولات تکامل است؟ او جواب می دهد بله اما بطور دقيق نمی توانيم بگوئيم که چگونه. خب، واضح است که نمی گويد همين هست که هست بلکه می گويد  هنوز علم بايد  شناخت بيشتری در اين زمينه پيدا کند. حالا سوال من اين است: آيا فعاليت دانشمندان در اين زمينه که انسان چگونه شناخت کسب می کند برای ما مهم است؟ بله.

اينجا هم کمابيش همان مسائلی که در زمينه آفريدن آثار هنری مطرح بود طرح است. در اينجا نيز می توانيم بگوئيم سه الگو است: اول، الگوی کلاسيک حزب کمونيست، يعنی خط اکونوميستی ترديونيونيستی که هنرمندان را به سر صف اعتصاب بياوريد . دوم، بگذاريد  هنرمندان پيچ و مهره های ماشين انقلاب شوند يا هنری بيافرينند که به انقلاب خدمت کند. سوم، بله هنرمندان بايد  آثاری بيافرينند که به انقلاب خدمت کند. اما علاوه بر آفريدن آثار نمونه (که در دوران انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی چين آفريد ند و ما نيز بايد  به آن توجه کنيم و حتا بهتر عمل کنيم) ما به يک الگو يا برخورد سوم نيز نياز داريم: هنرمندان همچنين بايد  فعاليتی را داشته باشند که بطور محدود و يک به يک خدمت به چيز ی نيست.

 برای هنرمندی اين تضاد را طرح  کردم: در جامعه نوين، هنرمندان چطور بايد  آثار هنری بيافرينند و در عين حال ارتباطشان را با هنرمندان ديگر و با توده های مردم از دست ندهند. در جواب، او اين  فکر را مطرح کرد که  در جامعه اينده هنرمندان می توانند در تعاونی های خودشان زندگی و فعاليت کنند و علاوه بر هنرشان نيز   فعاليتهايی کنند که بطريقی غير از هنرشان به جامعه خدمت می کند. ما بايد  بعنوان يک جنبه از امور به اين مسائل فکر کنيم.  و البته در جامعه نوين برای هنرمندان بودجه اختصاص داده خواهد شد و بايد  بودجه ترکيبی باشد از بودجه برای کارهائی که مستقيما به انقلاب خدمت می کند و کارهائی که مستقيما به آن خدمت نمی کند.

برخی وقتی در مسيری قدم می گذارند که لزوما معلوم نيست به کجا خواهند رسيد. برای اين دسته هم بايد  نقشی قائل شد. ما به هنری نياز داريم که مستقيما به مبارزه ربط دارد. مانند آثار نمونه در چين، و به هنری هم احتياج داريم که در آن هنرمندان احساسات خود را دنبال می کنند. اين جنبه هم در هنر موجود است هم در علم. وقتی آنان ايد ه کلی شان را مطرح می کنند، بايد  برای تحقق ايد ه های شان به تامين مالی آنان هم رسيدگی کرد. و اگر  هم به جائی نرسيد  نبايد  نتيجه گيری کنيم که منابع تلف شد. در واقع اين بر می گردد به درک گسترده از نکته لنين که کمونيسم از هر پرز جامعه بيرون می آيد.

درست است يک رفيق جوان که دانشجوی علوم است بايد  در گير مبارزه در رابطه با فلسفه علم شود و برای م ل م مبارزه کند، از جمله به عنوان ابزاری برای دستيابی همه جانبه تر به حقيقت.  ولی اين هم واقعيتی است که اگر کسی کشف کند روز قبل از بيگ بنگ چه اتفاقی افتاد الف) دانستن اش جالب است و ب ) اگر تنگ نظرانه نگاه نکنيم، اين دانش بخشی از روند انقلاب و مبارزه طبقاتی می شود. طبقات مختلف مسائل را متفاوت تبيين می کنند و سعی می کنند مسائل را به اشکال مختلف محدود کنند. (اين فقط پرولتاريا نيست که سعی کرد علم را به دلايل ايدئولوژيک سياسی محدود کند. نگاه کنيد ببينيد بوش و شرکا اين روزها دارند چه می کنند!)

ببينيد جهان بخشی از ماده متحرک است. و ماترياليسم و ديالکتيک بر واقعيت جهان منطبق است و به ما کمک می کند که اعماق آن را کنکاش کرده و بفهميم.  بنابراين، هر چه واقعيت بيشتر کشف شود، ماترياليسم ديالکتيک بيشتر تقويت می شود. و وقتی طبقات مختلف درگير مبارزه بر سر اين کشفيات می شوند، تبديل به مبارزه طبقاتی در عرصه ايد ئولوژی می شود. تشويق دانش را نبايد  به اين  تقليل داد که کشفياتی انجام شود که در عرصه ايد ئولوژی دست به مبارزه بزنيم. اصلا اينطور نيست. مسئله اين است که با کشفيات بيشتر بر آگاهی ما نسبت به واقعيت افزوده می شود و اگر ماترياليسم ديالکتيک را درست فهميده باشيد آنگاه هر حقيقتی که کشف شود ماترياليسم ديالکتيک را تقويت و غنی می کند و الزاما به بخشی از مبارزه طبقاتی بدل می شود .و حتا تحت کمونيسم به بخشی از مبارزه ايد ئولوژيک تبديل می شود.

آره درست است اين بخشا برای آن رفيق جوان پيشبرد مبارزه طبقاتی در قلمرو  علم و فلسفه علم است. ولی نه به آن محدود می شود و نه بدان قابل تقليل است.

 

رفيق دوم: اين مسئله برمی گردد به اينکه ما افراد را چطور تربيت می کنيم.  ما چطور می خواهيم خود را شايسته حکومت کردن کنيم و چه نوع تعليمی بايد  برايش ببينيم.  ما صحبت از آن می کنيم که توده ها در جستجوی فلسفه هستند. اما آيا خودمان در جستجوی فلسفه هستيم؟ صدر دارد سعی می کند محدوده ها را بشکند. برخورد مقابل اين است که "ما جعبه ابزار خود را داريم" و سعی نکنيد  اوضاع را آشفته کنيد . ما به سوالات گوناگون روشنفکران مختلف در مورد اينکه آيا خواهيم توانست قدرت دولتی را اينطور بکار گيريم چگونه جواب خواهيم گفت؟ تضادهای مختلف را چگونه حل خواهيم کرد؟ خيلی وقتها کمونيستها جوابهای سهل به اين سوالات می دهند. بجای  حل مسائل، اين مسائل را  باطل اعلام می کنند و اين موجب بوجود آمدن ارول ها می شود. (منظور جورج ارول نويسنده کتابهای قلعه حيوانات و 1984 است. – مترجم) اين درست که  برخی سوالات از انگيزه های غلط بلند می شود اما ما نمی توانيم اين را بر مبنای ذهنيات و پيشا پيش  تعيين کنيم.  بله آبهای متلاطم کوسه دارد اما خيلی از آنها ماهی های بی دندان هستند. ما بايد  افراد را طوری تعليم دهيم که  تضادهای ميانمردم را درست حل کنند.  طرز نگرش «در بر می گيرد و جايگزين آن نمی شود» يک طرز نگرش باز و گسترده است و به معنای آن است که ما از هر حيطه علم بايد  چيز  ياد بگيريم {"در بر می گيرد اما جايژگزين آن نمی شود" اشاره به اصلی است که توسط مائوتسه دون فرموله شد. او گفت مارکسيسم تئوری های فيزيک و هنر و غيره را در بر می گيرد اما جايگزين آنها نمی شود. باب آواکيان اين اصل را بيشتر بکار برده و تکامل داده است. بطور مثال به بحثهای او در "ديکتاتوری و دموکراسی؛ و گذار سوسياليستی به کمونيسم" رجوع کنيد .} در عرصه علم، بر سر اينکه تغيير و تحول جهان  مادی و تکامل آن چگونه است، مبارزه ای با اين مضمون وجود دارد که آيا بطور تدريجی تکامل می يابد يا از طريق نقاط عطف جهشی؟ آيا اين مبارزه در عرصه علم،  و جوابهائی که داده می شود، برای ما مهم است؟  کهکشان چگونه است؟ فهم اين مسائل  برای فهميدن اينکه ماده چگونه حرکت می کند، مهم است. ما خودمان بخشی از ماده هستيم.  برخی اصول هستند که شالوده تمام ماده متحرک هستند. و ما بايد  برخورد درستی به يادگيری اين ها از طريق علوم و هنر داشته باشيم و اين چيز ها را بی خود و باطل اعلام نکنيم.  در اتحاد شوروی به غلط برخی افراد را در رابطه با اين مسائل سرکوب کردند. يک نکته ديگر در رابطه با اين ماهی های بی دندان بگويم.  اين درست است اما تا زمانی که ما تلاش نکنيم که حقيقت امور را بفهميم نمی توانيم بفهميم که کدام کوسه است و کدام ماهی بی دندان. حقيقت، بدلايل زيادی برای ما اهميت دارد. صدر يک نکته گفت که خيلی ها از آن شوک شده اند: اينکه تاريخأ نه فقط در حزب ما بلکه درکل جنبش کمونيستی، خيلی وقتها کمونيستها واقعا کمونيست نبوده اند و اگر ما با برخی ازعادات و متدهای گذشته گسست نکنيم نخواهيم توانست قدرت سياسی را کسب کنيم.  چرا رفقا از اين حرف شوکه شده اند؟ اگر ما عميقا ماترياليست باشيم از اين حرف شوکه نمی شويم و می توانيم آن را بفهميم و حل کنيم.  حقيقت را نمی توان کنترل و اداره کرد. حقيقت از ماده سرريز  می شود. از حقيقت نبايد ترسيد.

 

باب آواکيان: همه اين حرفها بسيار مهم است. از سوی ديگر اگر ما درست درک نکنيم که با اين متد و برخوردی که من پيش  می گذارم چه مسئله ای را می خواهيم حل کنيم و با چه چيز ی مبارزه کنيم، اگر اصول مربوط به "هسته مرکزی فشرده با مقدار زيادی انعطاف" و مسائل مربوطه ديگر را درک  نکنيم، آنگاه غرق شده و تکه تکه خواهيم شد. اينکار بسيار پرآشوب و مشکل خواهد بود. گل آلود خواهد بود. اما روح انگيز  و انرژی زا هم خواهد بود. می خواهم روشن کنم که اگر خط ديگری تقويت شود و حاکم باشد و افرادی با آن خط به قدرت برسند، خيلی بد خواهد شد. بله اين کار ما به لحاظ استراتژيک ترسناک نيست. من با حقيقت پايه ای نهفته در حرفهای شما موافقم اما بعنوان يک جنبه درجه دوم بگذاريد  بگويم که يک کم ترسناک است. ما نبايد  به مشکلات اين کار بهای کمی دهيم.  در اين جريان تلاطمات زيادی خواهد بود. استدلالی که آورده می شود که "ما نمی توانيم کاری را که صدر می گويد  بکنيم و از پس آن برآئيم" روی هوا نيست و پايه در واقعيت مادی دارد.

اما واقعيت مادی پرقدرت تر آن است که اين کار را می توان کرد. متد و برخورد "هسته مرکزی فشرده با انعطاف زياد" به آن صورت که من تشريح کرده و برايش جنگيده ام را می توان عملی کرد. و در واقع تنها راه است. تنها راهی است که می تواند ما را به کمونيسم برساند.

 

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 درباره فهميدن و تغيير جهان
 نوشته
 باب آواکيان
 در تاريخ
 2006-08-23
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در