Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 مسائل کلان   سه-شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۱۷                    
 
دمكراسی : بیش از هر زمانی می توانیم و باید بهتر از آن را به دست آوریم

دمكراسی : بیش از هر زمانی می توانیم و باید بهتر از آن را به دست آوریم

 

به قلم باب آواكیان؛ صدر كمیته مركزی حزب كمونیست انقلابی آمریكا

از جهانی برای فتح 17، 1371

 

یادداشت نویسنده:

این نقدی است بر سند "در باره دمكراسی پرولتری". این نقد به عنوان بخشی از كتاب "كمونیسم دروغین مرد... زنده باد كمونیسم راستین"، در پاییز سال 1991 نوشته شد. در آخرین مراحل تدارك چاپ این كتاب، خبر رسید كه "كمیته مركزی بازسازی، حزب كمونیست هند (ماركسیست ـ لنینیست) ـ طی اطلاعیه ای "انحلال ساختار سراسری حزب را اعلام كرده است." آنگونه كه از این اطلاعیه  بر می آید، این تصمیم بنا بر نظر ك . ونو دبیر (سابق) CRC، كه نویسنده اصلی "درباره دمكراسی پرولتری" نیز می باشد، اتخاذ شده است.

اقدام به انحلال تشكیلاتی CRC آشكارا جهشی به عقب و همچنین در تداوم خط سیاسی و ایدئولوژیكی "درباره دمكراسی پرولتری" میباشد. مبادرت به انحلال CRC بمثابه یك تشكیلات سراسری در هند و استدلالی كه برای این عمل ارائه میشود بر اهمیت تعمیق انتقاد همه جانبه از خط مشی و جهانبینی اپورتونیستی تاكید می نهد كه بطور فزاینده ای به مشخصه رهبری CRC و  در راس آن ك . ونو تبدیل شده است.

در پرتو مسائل فوق الذكر، در مشورت با كمیته جنبش انقلابی انترناسیونالیستی، (CRC از اعضای شركت كننده در جنبش انقلابی انترناسیونالیستی بوده است) تصمیم گرفته شد كه این مقاله به همراه مقاله "در باره دمكراسی پرولتری" در مجله جهانی برای فتح به چاپ رسد. همانگونه كه در این جا ذكر شده، امید از نوشتن این نقد این بوده است كه خدمتی به مبارزه رفقای درون و برون CRC باشد تا مگر این تشكیلات از مسیر انحرافی كنونی باز گردد؛ "در باره دمكراسی پرولتری" را طرد كند؛ میراث كبیر انقلابی جنبش ماركسیست ـ لنینیست ـ مائوئیستی هند را زنده نگاه دارد؛ مجددا به آن اصول انقلابی كه حزب كمونیست هند (ماركسیست ـ لنینیست) بر پایه آنها تشكیل شد روی آورده و به پیشبرد این اصول خدمت كند. متاسفانه رهبری CRC روندی عكس این را اتخاذ كرده و به ورطه اپورتونیسم در غلطیده است، لیكن همین امر به مبارزه علنی میان صفوف CRC دامن زده است.

به دلایل بسیار، از آنجمله بدلیل اهمیت بسیار زیاد انقلاب هند برای انقلاب پرولتری جهانی، خبر شروع مبارزه علیه خط اپورتونیستی كه CRC را به این بحران كشاند، بسیار دلگرم كننده می باشد. بیشك این مبارزه پیچیده خواهد بود؛ و همین امر اهمیت تعیین كننده انتقاد عمیق و همه جانبه از خط رویزیونیستی كه بطور فشرده در "در باره دمكراسی پرولتری" بیان شده و درك كامل از ارتباط این خط ، جهانبینی و متدولوژی آن  با سایر مواضع نویسندگانش را روشن تر می كند.

یكبار دیگر، امید است كه نقد سند "درباره دمكراسی پرولتری" بتواند به این روند خدمت كند؛ و در عین حال، همانگونه كه در ابتدای این نوشته نیز ذكر شد، هدف دیگر این نقد عبارتست از خدمت به روندی كه طی آن "جنبش انقلابی انترناسیونالیستی بطور كل در عزم خود جهت وحدت بر مبنای ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم محكم تر شده و از تجربه تاریخی دیكتاتوری پرولتاریا، در عین جمعبندی دقیق از اشتباهات و نیز دستاوردهای جنبش بین المللی كمونیستی، سرسختانه دفاع كرده و بر آن مبنا پیشروی كند."باب آواكیان ـ دسامبر 1991

 

مقدمه

عنوان این مقاله عمدا طوری انتخاب شده تا عنوان كتابی كه در باره مسئله دمكراسی، محتوای اجتماعی و طبقاتی آن، نقش تاریخی و رابطه آن با انقلاب پرولتری و هدف كمونیسم، نوشتم را تداعی كند. وقایع مهمی كه طی مدت كوتاه چند سال پس از انتشار این كتاب رخ داد ـ بویژه تحولات عظیم در نوع حاكمیت بورژوایی در شوروی و بلوك آن، بهمراه حوادث میدان "تین آن من" در چین ـ آنچه در آن كتاب در باره امكان و ضرورت دست یافتن به چیزی بهتر از دمكراسی گفته ام را از اهمیت بیشتری برخوردار ساخته است. این وقایع، اهمیت نتیجه گیری زیر را برجسته كرده اند: "هر زمان كه سخن از دمكراسی، از هر نوع آن در میان باشد نشانه اینست كه تفاوتهای طبقاتی و تخاصمات اجتماعی ـ و بهمراه آنها دیكتاتوری ـ هنوز موجود است و فی الواقع وجه مشخصه جامعه اند. هر آینه كه جامعه چنین نباشد، دیگر امكان یا ضرورت سخن گفتن از دمكراسی نیز در میان نخواهد بود." (باب آواكیان، دمكراسی: آیا نمیتوانیم به چیزی بهتر از آن دست یابیم؟، شیكاگو، 1986)

همانگونه كه میدانیم، وقایع تكان دهنده در كشورهایی كه عموما به عنوان كشورهای "كمونیستی" محسوب می شدند واكنشهای مهمی را بر انگیخته است. این امر نه تنها در مورد توده های وسیع مردم صدق می كند، بلكه در مورد نیروهای آگاه انقلابی، منجمله درون صفوف كسانی كه خود را كمونیستهای انقلابی دانسته و برخط انقلابی مائوتسه دون و كل تاریخ جنبش كمونیستی بین المللی كه با ماركس، لنین و مائو مشخص میشود اتكاء كرده اند نیز صادق میباشد. یكی از واضحترین نمونه های این امر سندی است كه اخیرا توسط كمیته مركزی بازسازی، حزب كمونیست هند (ماركسیست ـ لنینیست) كه از این به بعد به اختصار CRC خطاب خواهد شد، منتشر شده است. CRC تشكیلاتی است وابسته به جنبش انقلابی انترناسیونالیستی (ج. ا. ا) سند CRC تحت عنوان "در باره دمكراسی پرولتری" نه تنها بیانیه (ج. ا. ا) بلكه آن اصول اساسی كه شالوده این بیانیه را تشكیل می دهند و حتی كل تجربه پرولتاریای بین المللی و جنبش كمونیستی بین المللی در مورد اعمال دیكتاتوری پرولتاریا و پیشبرد تحول سوسیالیستی جامعه را زیر سوال برده و نفی می كند.(1)

برای اینكه دقیقتر گفته باشیم، این سند كمون پاریس در سال 1871 را بمثابه تنها تجربه صحیح دیكتاتوری پرولتاریا قبول دارد؛ یعنی تجربه بسیار كوتاه و محدود كمون پاریس را در تقابل با كل تجربه تاریخی دیكتاتوری پرولتاریا در تمام جوامع سوسیالیستی پس از انقلاب اكتبر 1917، قرار میدهد. (2)

بحث اصلی سند CRC این است كه: لنین پیش از انقلاب اكتبر، كمون پاریس را بمثابه الگوی دیكتاتوری پرولتاریا قبول داشت (همانگونه كه در "دولت و انقلاب" كه چند ماه پیش از انقلاب اكتبر نوشته شد، آمده است) معهذا، متعاقب كسب قدرت توسط انقلاب بلشویكی، لنین دیكتاتوری حزب كمونیست را بجای قدرت سیاسی توده های كارگر نشاند؛ و مابقی قضایا هم دیگر تكرار مكررات است. استالین این دیكتاتوری حزب را به حد اعلی رساند و حتی مائو و انقلاب كبیر فرهنگی پرولتاریایی هم از این نظام دیكتاتوری حزبی گسست نكرد. بنابراین، كل تجربه تاریخی "انحصار قدرت سیاسی" توسط حزب باید مردود شناخته شود و انقلابات سوسیالیستی آتی باید به اعمال مو به موی الگوی كمون پاریس بازگردند.

 

میان حملات چندین و چند ساله علیه لنینیسم و تهاجمات كنونی بر كمونیسم بطور كل و این خط CRC نكات مشترك موجود است و دیدن این نكات مشترك كار دشواری نیست.

به این دلیل، ارائه پاسخ علنی و در قالب عبارات روشن و محكم به این سند ضروری است. این امری اجتناب ناپذیر است ـ این سند به سطح مخالفت سوسیال دمكراتیك كلاسیك با كمونیسم و انقلاب پرولتری سقوط كرده است. شاید این اتهام زیاده روی به نظر رسد، ولی در زیاده روی به پای این سند نمی رسد؛ زیرا این سند علنا كل تجربه دیكتاتوری پرولتاریا از زمان تشكیل اتحاد شوروی به بعد و جهت گیری اساسی آنرا ـ چه در شوروی تحت رهبری لنین و استالین و چه در چین تحت رهبری مائوتسه دون ـ اساسا معیوب دانسته و می گوید باید تمام این تجربه را مردود شمرد و از آن بعنوان تجربه منفی  آموخت.

این امر بویژه دردناك است هنگامی كه به یاد می آوریم CRC خود را متعهد به دفاع از یك تاریخ انقلابی بسیار مثبت و مهم و تكامل آن می دانست ـ تاریخی كه هویت آن با پیشرفته ترین تجربه و رهبری انقلابی درون جنبش بین المللی كمونیستی (از ماركس تا لنین و مائو) مشخص می شود و شامل تجربه مبارزه مسلحانه توده های دهقان تحت رهبری انقلابیون كمونیست در اواخر دهه 1960 و اوایل دهه 1970  در هند می باشد ـ این مبارزه از روستای ناگزالباری در ایالت بنگال غربی در بهار 1967 شروع شد و به "تندر بهاری" معروف  گشت؛ در آن زمان رهبری انقلابی حزب كمونیست چین این "تندر بهاری" و راه انقلابی مربوط بدان را به عنوان پیشرفتی مهم ستود؛ این جنبش حتی اگر اشتباهات و كمبودهائی هم داشت بدون شك یك تحول انقلابی عظیم و پر اهمیت در آن منطقه و برای كل جهان بود.

بدین دلیل، در پاسخ گویی به این سند باید روش مائو مبنی بر "علاج بیماری برای نجات بیمار" را در پیش گرفت. اما مائو گفت كه برخی اوقات برای اینكه بیمار به حدت بیماری پی ببرد تا در پی علاج آن افتد، باید به او شوك وارد كرد. این سند CRC "پیش نویس" نامیده شده است: به امید اینكه این پیش نویس در نتیجه مبارزه سرسختانه رفقای درون و برون CRC علیه خط آن، بطور كامل طرد شده و این رفقا یكبار دیگر راه انقلاب را در پیش گیرند و جنبش انقلابی انترناسیونالیستی بطور كل در عزم خود در جهت وحدت بر مبنای ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم قدرتمندتر گشته و از تجربه تاریخی دیكتاتوری پرولتاریا، در عین جمعبندی كامل از اشتباهات و نیز دستاوردهای جنبش بین المللی كمونیستی، سرسختانه دفاع كرده و بر آن مبنا پیش روی كند. با این روحیه و با این هدف است كه این نقد از سند CRC انجام گرفته است.

در ابتدا و برای دستیابی به چشم اندازی عمومی، ، نكات عام زیر را میتوان با مطالعه نقادانه این سند جمعبندی نمود:

1 ـ فقدان ماتریالیسم در این سند شدیدا چشمگیر است. این سند فاقد هرگونه دركی از تضادهای اساسی مربوط به جامعه سوسیالیستی كه یك جامعه در حال گذار است، می باشد ـ بخصوص تضادهائی كه در زیربنای اقتصادی اما همچنین میان زیربنای اقتصادی و روبنا موجود است. اینها مسائلی هستند كه مائو و ستاد فرماندهی انقلابی او بر آنها به عنوان مسائل تعیین كننده در مبارزه جهت دفاع از دیكتاتوری پرولتاریا و فراتر از آن در پیشبرد انقلاب تحت دیكتاتوری پرولتاریا و مبارزه علیه رویزیونیسم و جلوگیری از به قدرت رسیدن بورژوازی، تاكید كردند. لیكن، سند CRC تمامی آنها را بی ربط دانسته و می گوید مسائل اساسی اینها نیست!

خاصتر آنكه، این سند نمی فهمد كه در جامعه سوسیالیستی درون دسته بندی گسترده ای بنام "خلق" طبقات مختلف (علاوه بر اقشار پیشرو، میانی و عقب افتاده) وجود دارد. یا به عبارت صحیحتر، نقش تعیین كننده تحلیل طبقاتی ماركسیستی تحت عنوان مخالفت با "تقلیل گرائی طبقاتی" مردود اعلام میگردد!

علاوه بر این، هیچ توجه جدی به این مسئله نمی شود كه دولتهای سوسیالیستی در جهانی كه هنوز عمدتا تحت سلطه امپریالیسم است تولد می یابند و واقع شدن در حلقه "محاصره" امپریالیستها مشكلات مهمی برای آنها بوجود می آورد. اینها ظاهرا هیچ اهمیتی ندارند. بحث درباره مقولات دمكراسی و دیكتاتوری به دور از بررسی این مسائل نشانه عدم جدیت است و خاصتر نشانه آن است كه بحث كننده دارای تعصب و "نقطه ضعف" كلاسیك انواع سوسیال دمكراتهائی است كه با جهانبینی ایده آلیستی مسئله دمكراسی را به شیوه ای "ناب" و "غیر طبقاتی" و منتزع از محتوای حقیقی و بستر تاریخی ـ اجتماعی اش بررسی می كنند.

2 ـ مباحثات سند CRC در باره نقش حزب (یا این نقطه نظر كه در جامعه سوسیالیستی نباید برای حزب نقش پیشاهنگ قائل شد و این نقش را نهادی كرد) به یك خط "گذار مسالمت آمیز" منتهی میشود. منطق این مباحثات به این نتیجه ختم خواهد شد كه دست یازیدن به سرنگونی قهری دشمن نیز نسبت به توده ها (و یا حد اقل نسبت به اقشاری از آنها كه در مبارزه مسلحانه شركت ندارند) عملی "جابرانه" و "نخبه گرایانه" است و بنابراین اساسا اشتباه میباشد.

اما این سند چنین نتیجه ای اخذ نمیكند ـ و در حقیقت اعلام میكند كه سرنگونی قهری بورژوازی ضروری است. علتش اینست كه این سند منطق خود را تا "نتیجه منطقی" اش دنبال نمیكند. در این رابطه، این سند از آن دسته سوسیال دمكراتها، آنارشیست ـ پاسیفیستها و غیره عقب است كه از مدتها پیش این مباحثات را پیش كشیده و گفته اند كه جنگ، حتی جنگ انقلابی، خود به پیدایش نخبگان كمك كرده و به تمركز قدرت نزد دستگاهی كه ( حزبی كه در مركز نیروی مسلح انقلابی) جنگ انقلابی را رهبری كرده و پابپای پیشبرد این امر هسته رژیم سیاسی نوین را ایجاد میكند، منجر می شود. افراد فوق الذكر غالبا این بحث را با رد خط لنین در مورد نقش رهبری پیشاهنگ در رابطه با توده ها همراه می كنند ـ این خط لنین بویژه در اثر "چه باید كرد" فشرده شده است. این افراد غالبا مدعیند ریشه های "دیكتاتوری حزب" در همینجا نهفته است. سند CRC این بحث تحریف آمیز در مورد "دیكتاتوری حزب" را قبول میكند، ولی سراغ "كشف" ریشه های آن در "چه باید كرد؟" نمیرود (در اینجا هم سند CRC از آنها "عقب" است).

از "دیكتاتوری حزب" گله كردن با گفتن اینكه "نمی بایست دست به اسلحه میبردند" پیوند ناگسستنی دارد ـ همانگونه كه لنین تصریح كرد، این جمله ای است كه ضدانقلابیون در محكومیت كمون پاریس و نیز انقلاب اكتبر ساختند و همواره جمله مشترك همپالگی های آنان در مخالفت با كلیه انقلابات راستین بویژه انقلابات پرولتری بوده است. در اینجا مهم است یادآوری كنیم كه تمام مبارزات مسلحانه انقلابی تاكنونی كه به كسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا ختم شده، توسط یك اقلیت آغاز گشته اند و احتمالا در آینده نیز چنین خواهد بود. این مسئله چه در مورد مبارزات مسلحانه در كشورهای جهان سوم كه جنگ دراز مدت خلق است و چه در كشورهای امپریالیستی كه قیام شهری است، صدق میكند. این مبارزات مسلحانه پیش از اینكه اكثریت خلق (حتی در خود مناطقی كه مبارزه مسلحانه از آنجا آغاز میگردد) به حمایت از آنها برخیزند، برپا میشوند. این مبارزه مسلحانه هر چقدر هم كه بطور اساسی بر توده ها متكی باشد، بهر حال عنصری از جبر را نه تنها علیه دشمن، بلكه به شیوه ای كیفیتا متفاوت ولی واقعی، حتی بر توده های متاثر از آن اعمال میدارد ـ بطور مثال به معنای واقعی توده ها را و بویژه آنهائی را كه هنوز درگیر نشده اند، مجبور به موضعگیری نسبت به خود می كند.

 

بیشك انقلاب اكتبر 1917 تحت رهبری بلشویكها نیز چنین بود. به احتمال خیلی زیاد هنوز اكثریت كارگران درون شوراها در سطح كل كشور ایده اقدام به قیام مسلحانه در آنزمان را قبول نكرده بودند. مسلما این در مورد دهقانان سراسر كشور نیز صادق بود. و حتی در شهرهای بزرگی كه قیامهای مسلحانه نخست از آنجا آغاز شد (بویژه پتروگراد و مسكو) هنوز اكثریت كارگران غیر صنعتی بطور آگاهانه زیر پرچم بلشویكی نرفته بودند؛ و همین كارگران غیر صنعتی بخشی از دسته بندی گسترده "خلق" را تشكیل میدادند. بدین ترتیب، بر طبق منطق سند CRC هیچ نتیجه گیری دیگری نمیتوان كرد مگر اینكه "نمی بایست دست به اسلحه میبردند". "منطقا" نمیتوان گفت كه پیشاهنگ هنگامیكه در قدرت است نباید اراده خویش را بر توده ها تحمیل كند، اما برای رسیدن به قدرت اجازه دارد چنین كند. تضادهای موجود را میتوان از طریق بكارگیری دیالكتیك ماتریالیستی برطرف نمود؛ ولی این كار از عهده منطق (بورژوایی) بكار گرفته شده در سند CRC خارج است.

البته این یك حقیقت و حقیقتی برجسته است كه اقدامات بلشویكها در براه انداختن و رهبری این قیامهای مسلحانه، در جهت منافع اكثریت توده ها بود ـ نه تنها به معنای كلی و دراز مدت تاریخی، بلكه بر حسب پاسخگویی به نیازهای بلافصل و عاجل توده ها و "اراده سیاسی" ایشان. اما نكته اینجاست كه سند CRC اكنون معیارهائی از این قبیل را مردود میشمارد و منطق و نیازهای دمكراسی صوری (بورژوایی) را بجای آنها مینشاند، یعنی بر شكل دمكراسی بدون توجه به محتوای اجتماعی و طبقاتی آن اصرار میورزد. به عبارت دیگر، شكل را بر محتوا ترجیح میدهد.

3 ـ همین منطق همچنین به رد دیكتاتوری پرولتاریا به عنوان یك نظام "غیر دمكراتیك" منتهی خواهد شد. دیكتاتوری پرولتاریا نیز دارای عنصری از جبر است كه توسط دولت نه تنها نسبت به طبقات خصم بلكه همچنین نسبت به آحاد تشكیل دهنده (دسته بندی گسترده) خلق اعمال می شود. سیاستهای پایه ای، از درجه بندی دستمزدها تا مسائلی از قبیل گسیل میلیونها جوان تحصیلكرده به روستاها جهت پیوند با توده های دهقان، همگی عنصری از جبر در خود دارند.

 

البته در رابطه با توده ها نباید بر جبر اتكاء نمود، بلكه باید بر آموزش و مبارزه بر پایه خط مشی سیاسی و ایدئولوژیكی كمونیستی متكی شد. معهذا، عنصر جبر در مجموع از بین نمی رود. این مسئله با موجودیت نابرابریهای به ارث رسیده از جامعه كهن ـ مثل تفاوت میان شهر و روستا، تفاوت میان كارگر و دهقان، و تفاوت میان كار یدی و كار فكری ـ مرتبط است. لنین در توضیح ضرورت دولت در جامعه سوسیالیستی (حتی پس از اینكه مالكیت بر ابزار تولید كاملا اجتماعی میشود) این تضادها را علت میشمارد. لنین تصریح نمود كه این دولت ضروری است تا حل این تضادها در جهت پیشروی بسوی كمونیسم تضمین گردد، ولی در عین حال این قدرت دولتی ـ یعنی دیكتاتوری پرولتاریا ـ برای اجرای "حق بورژوایی" نیز لازم است. (منظور از "حق بورژوائی" تبارز مناسباتی در قوانین و سیاست هاست كه در برگیرنده عناصری از نابرابری بجا مانده از جامعه كهن میباشد.) لنین برای توضیح بهتر نكته مورد نظرش و به شیوه ای تحریك آمیز، این دولت را "دولت بورژوایی بدون وجود بورژوازی" خطاب نمود (دولت و انقلاب ـ مجموعه آثار ـ مسكو ـ انتشارات پروگرس ـ جلد 25 ص 476)

منطق غالب بر این سند نمیتواند پاسخی به سئوال زیر كه با همان منطق (بورژوایی) مطرح شده ارائه دهد: اگر سوسیالیسم واقعا در جهت منافع اكثریت خلق است، اگر بر توده های خلق متكی بوده و بر منافعشان منطبق است و تنها منافع اقلیت كوچكی از استثمارگران در مخالفت با سوسیالیسم و در احیای سرمایه داری نهفته است، پس اصلا چه احتیاجی به دیكتاتوری میباشد؟

من در این مورد به تفصیل در كتاب "دمكراسی: آیا به چیزی بهتر از این نمی توانیم دست یابیم" (بویژه در فصل هفتم) سخن گفته ام. من در آنجا نقل قولهای زیادی از كتاب لنین "انقلاب پرولتری و كائوتسكی مرتد" ذكر كرده ام. این كتاب بسیار رك و صریح به این نكته برخورد میكند. لنین به تشریح پایه داخلی و نیز ارتباطات بین المللی بورژوازی می پردازد كه وی را از امتیازاتی واقعی در برابر پرولتاریای تازه به قدرت رسیده و محروم از تجربه تاریخی اعمال قدرت برخوردار می كند. او نشان میدهد كه بخاطر این دلایل دیكتاتوری پرولتاریا تا دوره ای طولانی ضروری خواهد بود.

لنین طی نخستین سالهای عمر اتحاد شوروری مكررا به توضیح همین مسئله پرداخت. آثار این دوره وی تحلیلی اگر چه ابتدایی ولی پر مغز از دلایل ضرورت دیكتاتوری پرولتاریا برای تمام دوره طولانی گذار از سرمایه داری به مرحله ای عالیتر از جامعه بشری را ارائه میدهند. و همانگونه كه میدانیم، مائو این تحلیل را تكامل داد و به صورت این تئوری سیستماتیزه نمود: سوسیالیسم یك دوره گذار از سرمایه داری به كمونیسم است، طبقات و مبارزه طبقاتی طی این دوره وجود دارد، و اینكه مبارزه علیه احیای سرمایه داری ضروری بوده و باید انقلاب را تحت دیكتاتوری پرولتاریا ادامه داد. اما سند CRC قادر به دیدن اینها نیست. منطقش راه را بر توضیح ماتریالیستی نكات زیر می بندد: چرا دیكتاتوری پرولتاریا طی سراسر دوره سوسیالیسم مطلقا ضرورت دارد، و اینكه این دیكتاتوری نه در تضاد بلكه در تطابق با این واقعیت است كه سوسیالیسم و پیشروی بسوی كمونیسم بر منافع اساسی پرولتاریا و توده های گسترده در برابر عده قلیلی استثمارگر استوار است.

بجای ادامه بحث در باره نتیجه گیریهای كلی كه از سند CRC بیرون كشیدیم، اكنون بهتر است به بررسی برخی مباحثات خاص این سند بپردازیم. این امر به "پروراندن" و تعمیق و گسترش این نتیجه گیری پایه ای كمك میكند.

 

در باره وقایع اخیر در بلوك سابق شوروی و چین

روش سند بگونه ای است كه از همان آغاز دنباله روی از توهمات دمكراتیك خرده بورژوایی ـ و تخیلات بورژوا دمكراتیك بطور كل ـ آشكار میگردد. در همان نخستین جمله، وقایع چند سال اخیر "در كشورهای سابقا سوسیالیستی نظیر چین، شوروی و اروپای شرقی" صرفا "خیزشهای دمكراتیك" خوانده میشوند. (پاراگراف I ـ 1  رجوع كنید به سند CRC در همین شماره، صفحه 74)

اولا، این وقایع منجمله خیزشهای توده ای در این كشورها در برگیرنده نیروهای طبقاتی مختلفی بود كه تحت برنامه های مختلف گرد آمده بودند. اما مسئله اصلی اینست كه رهبری دست ایدئولوژی و سیاست بورژوایی بوده است. آنها را صرفا به عنوان "خیزشهای دمكراتیك" تعریف كردن، قصور از ارائه هرگونه تحلیل طبقاتی جدی است و تصویر دمكراسی به شیوه بورژوازی است یعنی پدیده ای "همه گیر" و "ورای طبقات". این یعنی دنباله روی از خود جوشی خرده بورژوایی و حداقل بطور غیر مستقیم، ترغیب نیروها، جهانبینی و برنامه های بورژوایی كه در راس این "خیزشهای دمكراتیك" است.

 

نكته فوق یك واقعیت است، علیرغم اینكه این سند به كلی گویی در این مورد میپردازد كه "نیروهای ماركسیست ـ لنینیست به آنها (مردم) هشدار داده اند كه دمكراسی بورژوایی یا سرمایه داری بدون نقاب را نباید بعنوان راه حل در نظر گرفت.” (پاراگراف I ـ 2) این خیزشها را صرفابه صورت "دمكراتیك" توصیف كردن در حقیقت لاپوشانی ماهیت بورژوا ـ دمكراتیك آنها است. همانگونه كه مائو تصریح نمود، ماهیت هر پدیده را جنبه عمده اش تعیین میكند ـ كه در این مورد عبارتست از سلطه نیروها و جهانبینی بورژوایی بر این "خیزشهای دمكراتیك".

مضافا، مهم است نگاهی به آنچه در نگاه اول ممكن است مسئله ای جزئی در فرمولبندی بنظر رسد، بیاندازیم. در ابتدای پاراگراف (Iـ 2) به "كشورهای سابقا سوسیالیستی" خصلت "سوسیال فاشیست" داده شده است. (تاكید از من) این فرمولبندی نخست توسط مائو ارائه شد و سپس مائوئیستهای جهان آنرا بكار گرفتند (منجمله حزب ما نیز در برخی موارد آنرا بكار برده است، اگر چه ما شكل حاكمیت بورژوایی در شوروی زمان خروشچف، برژنف و امثالهم را بیشتر "دمكراسی رویزیونیستی" خوانده ایم) لیكن نكته مهم اینست كه مائوئیستها همواره محتوای طبقاتی ـ یعنی ماهیت بورژوایی ـ این حاكمیت رویزیونیستی را مورد تاكید قرار داده اند. در درك خود بخودی توده ها و نیز در تاریخ جنبش بین المللی كمونیستی، فاشیسم به عنوان چیزی "ورای طبقات"، چیزی "بدتر" از دیكتاتوری "متعارف" بورژوایی بحساب آمده و این تبدیل به توجیهی شده تا چارچوب مبارزه به دعوای میان فاشیسم با دمكراسی بورژوایی محدود گردد. سند CRC نیز همین كار را می كند: در سراسر این متد واژه "سوسیال فاشیسم" برای اشاره به رژیمهای رویزیونیستی مكررا و بطور پیگیر مورد استفاده قرار گرفته و هنگامی كه در برابر "خیزشهای دمكراتیك" نهاده میشود، بوضوح این مفهوم استنباط میگردد كه دمكراسی ـ در واقع چیزی كه ماهیتا دمكراسی بورژوایی است ـ نسبت به "سوسیال فاشیسم" و بطور كلی نسبت به دیكتاتوری عریان، منجمله دیكتاتوری پرولتاریا، مقبولتر میباشد.

لازم نیست زیاد در متن بدنبال جمله پردازیهای چند پهلو و ظریف بگردیم و بحثمان را بر استنتاج از این نكات متكی كنیم. چون این سند خیلی زود بر تمامی تجربه تاریخی دیكتاتوری پرولتاریا از انقلاب شوروی به بعد خط بطلان میكشد و دمكراسی بورژوایی را بدون پرده پوشی چندانی بعنوان بدیل در برابر آن قرار میدهد. سند در همان پاراگراف نخست میگوید كه در واكنش نسبت به "تاثیرات این تحولات" ("موج اخیر خیزشهای دمكراتیك در كشورهای سابقا سوسیالیستی") كمونیستها "باید عمق این مسائل را درك كرده و پاسخهای مناسبی پیدا كنند" از همینجا معلوم است كه این سند پاسخهای اساسی ارائه شده توسط ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم را ناكافی و نادرست میداند و در پی بازبینی اساسی و رد "تفسیر سنتی ماركسیست ـ لنینیستی از احیای سرمایه داری در كشورهای سابقا سوسیالیستی" میباشد. ( پاراگراف I ـ 3)

زیاد طولی نمیكشد كه این نكته به وضوح بیشتر تشریح میشود: "در چنین اوضاعی، این وظیفه كمونیستهای واقعی است كه به گذشته بنگرند و ریشه مسائلی كه جنبش كمونیستی با آنها روبرو بوده را تشخیص دهند. بدون پاسخگویی به موضوعات اساسی كه پیشاروی ما مطرح گشته اند، هیچ سازمان كمونیستی نمیتواند در پراتیك خود پیشروی كند. اگر این مسائل پایه ای برای مدت درازی بی جواب بماند كادرها را روحیه باخته خواهد كرد و تشكیلات را تضعیف خواهد نمود. بنابراین حل این مسائل یا حداقل تلاش در جهت حل آنها باید بمثابه یك وظیفه اضطراری سیاسی قلمداد گردد. با چنین روحیه ای است كه از تمام كمونیستهای راستین میخواهیم كل تاریخچه جنبش كمونیستی و مفاهیم اساسی را كه تا كنون فرض مسلم میدانستیم را مورد بررسی مجدد قرار دهیم تا بدین طریق تصویر روشنی از دیكتاتوری پرولتاریا آنگونه كه تا به حال به پراتیك در آمده، بدست آوریم.” (پاراگراف I ـ 9)

نگاهی بدین "بررسی مجدد" بیفكنیم. با یك نقل قول دیگر از این سند شروع كنیم. در رابطه با "تفسیر سنتی ماركسیست لنینیستی از احیای سرمایه داری" می گوید "این توضیح در رابطه با جنبه اقتصادی احیای سرمایه داری اساسا صحیح است، اما برای پاسخگویی به موضوعات سیاسی عمده ای كه توسط توده های این كشورها پیش كشیده شده ناكافی است. خواست عمده آنها انحلال سیستم سیاسی موجود است ـ سیستمی كه ضامن انحصار حزب كمونیست می باشد." I) ـ 3)

اولا كه جدا كردن سیاست و اقتصاد بدین شكل، متافیزیكی است ـ یك توضیح نمی تواند در رابطه با جنبه اقتصادی صحیح، ولی در رابطه با جنبه سیاسی اساسا نادرست یا "ناكافی" باشد؛ ثانیا رجوع به "توده ها" و "خواست عمده آنها" بشیوه سند CRC،  لاپوشانی این واقعیت است كه هرچند "انحلال سیستم سیاسی موجود" ممكن است هواخواه فراوان داشته باشد و بیان احساسات وسیع توده ای باشد، ولی این خواست بیش از هر چیز خواست برخی نیروهای بورژوا می باشد، چه به لحاظ اینكه این نیروها كه محرك ترویج این خواست بوده اند و چه بطور اساسی تر از این لحاظ كه این خواست در تطابق با منافع مشخص این نیروها بوده و نیازهای آنها در شرایط كنونی را برآورده می سازد.

 

سپس سند ادامه می دهد: "تا آنجا كه به توده های این كشورها مربوط می شود، هیچ تفاوتی بین ساختارهای پایه ای این سیستم سیاسی سوسیال فاشیستی با گذشته ـ زمانی كه این كشورها سوسیالیستی بودند ـ وجود ندارد." (1 ـ 3) و سند بروشنی توافق خود را با این نكته بیان می كند كه : "حتی در چین، جایی كه انقلاب فرهنگی به یك شرایط نوین سیاسی پا داد، ساختار دولتی تحت دن سیائوپین در اساس تفاوتی با آنچه سابقا موجود بود ندارد.” (همانجا)

چه اظهاریه حیرت انگیزی! هیچ تفاوتی نیست؟! این هیچ نیست مگر دنباله روی از عقب مانده ترین توده ها و بورژوازی كه مدتهاست چنین خطی را تبلیغ می كند. ارائه این تحلیل در مورد شوروی مضحك است ؛ این ارزیابی نه فقط در رابطه با سالهای اولیه یعنی دوران رهبری لنین بلكه حتی در مورد دهه های بعدی، زمانیكه استالین رهبر شوروی بود، نیز غلط است. به چند نمونه بنگریم: جنگ علیه نیروهای ضدانقلابی و مهاجمین امپریالیست در سالهای اولیه جمهوری شوراها؛ مبارزات پرشور درون حزبی طی سالهای دهه بیست (گرچه وجود فراكسیونهای سازمان یافته درون حزب ممنوع شده بود)؛ بسیج گردانهای آگاه به منافع طبقاتی خویش و خیزشهای توده ای كه به تشكیل مزارع اشتراكی در اوایل دهه 1930 منتهی شد؛ بسیج توده ها طی صنعتی ساختن سوسیالیستی كشور علیرغم بروز برخی گرایشات انحرافی معین در پیشبرد آن. همه اینها كه برشمردیم بهمراه نمونه های بیشمار دیگر شواهد واضحی هستند بر تفاوت ریشه ای میان زمانیكه شوروی سوسیالیستی بود و زمانیكه رویزیونیستها قدرت را غصب و سرمایه داری را در شوروی احیاء كردند.

این واقعیتی است كه بویژه پس از انجام تحولات عمده در اقتصاد شوروی (اواسط دهه 1930)، در حزب كمونیست شوروی و استالین به عنوان رهبر آن گرایشی بوجود آمد كه بیش از پیش بر تدابیر اداری، متخصصین و غیره اتكاء كنند. این مسئله ای است كه باید نقد شود (و مورد نقد مائوئیستها قرار گرفته است) و دركمان از پایه های این گرایشات انحرافی باید تعمیق یابد. اما تنها راه صحیح انجام این كار، استفاده از اصول ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم است، نه اصول دمكراسی بورژوایی. برای این كار ضجه های تروتسكیستها، منشویك ها و كائوتسكیست ها و بطور كلی بورژوا ـ دمكراتها در مورد دهشتهای بوروكراسی در زمان استالین (و لنین) نمیتواند راهنمای عمل واقع شود؛ بلكه این مائوتسه دون است كه سمت گیری صحیح را در این مورد تعیین میكند: "استالین زمانیكه بجز توده ها نقطه اتكای دیگری نداشت، فراخوان بسیج همه جانبه حزب و توده ها را داد. (اشاره مائو به دوره اواخر دهه 1920 و اوایل دهه 1930 است) بعد از اینكه نتایجی از این طریق بدست آوردند، از میزان اتكاء به توده ها كاسته شد.” (مائوتسه دون، نقد اقتصاد سیاسی شوروی) لیكن باید همانند مائو متوجه بود كه ماركسیستهائی كه با كاستن از اتكاء خود به توده ها مرتكب اشتباه ـ حتی اشتباهات جدی ـ میشوند با رویزیونیست هائی كه حاكمیتشان بر ستم و استثمار توده ها متكی است، زمین تا آسمان فرق دارند.

گفتن اینكه این تفاوت ریشه ای در تمامی نهادهای جامعه (در آنچه واقعا بوقوع پیوست و در آنچه مبنای این تحولات بود) و در مناسبات توده ها با این نهادها و رفتارشان نسبت بدانها بازتاب نیافت، ایده آلیسم و متافیزیك ناب است.

این استدلال فرمالیسم توخالی است. بر مبنای این بحث چون نقش حزب كمونیست به عنوان رهبر كلیه عرصه های سیاسی و اقتصادی در جامعه نهادی شده بود، بنابراین فرقی نمی كند كه این رهبری كدام راه را نمایندگی می كند: راه سرمایه داری یا راه سوسیالیستی. و توجیه این استدلال تحت عنوان اینكه توده های "بی طبقه" "هیچ تفاوتی" میان "ساختارهای اساسی" سوسیالیسم و سرمایه داری نمی بینند، در بهترین حالت دنباله روی از آن قشر توده ها و ایده هایی است كه شدیدا به جهانبینی بورژوایی آلوده اند.

ارائه این تحلیل در مورد چین مسئله را بسیار مضحكتر میكند. آیا نویسندگان این سند تحولات عظیمی كه پس از كسب قدرت سراسری و بویژه طی انقلاب فرهنگی در تمام سطوح جامعه چین رخ داد را "فراموش" كرده اند؟ آنها ظاهرا "فراموش" كرده اند كه چگونه رویزیونیستها پس از مرگ مائو در سال 1976 قدرت را غصب كرده و بطور سیستماتیك این تحولات را مورد حمله قرار داده و "پدیده های نوین سوسیالیستی" را از بین بردند ـ پدیده هایی نظیر كمیته های انقلابی كه از سطوح پایه ای تا عالی، توده ها و رهبران را در اشكال حكومتی و اداری تركیب مینمودند؛ تركیبهای سه در یك كه تركیب توده ها، كادرها و متخصصین و غیره در تمام سطوح جامعه بودند؛ مشاركت كارگران در مدیریت و مشاركت مدیران و مقامات بالا در كار تولیدی كه یك سیاست رسمی بود؛ مدارس كادر سازی 7 مه كه كادرهای حزبی و دولتی از آن طریق به روستاها رفته و در كار تولیدی و نیز مطالعه و مبارزه ایدئولوژیكی و سیاسی شركت میكردند؛ علوم و آموزش "فضای آزاد"، بسیج توده ها و اتكاء بر آنها و تركیب متخصصین و توده ها و نیز پیوند تجربه عملی و مطالعه تئوریك؛ عرصه بهداشت كه سمتگیری توده ای بویژه بسوی توده های روستایی داشت و عدم اتكای صرف به پرسنل حرفه ای پزشكی و در مقابل تربیت و گسیل "دكترهای پابرهنه" به روستاهای سراسر كشور و غیره.

 

 بعلاوه، رویزیونیستها تغییرات اساسی و تعیین كننده ای در ارتش رهائیبخش خلق بوجود آوردند. آنها خصلت انقلابی ارتش كه عبارت بود از اتكاء بر نقش پویا و آگاهانه سربازان و حمایت توده های گسترده را از بین بردند و یك نیروی مسلح "حرفه ای" بورژوایی بجای آن نشاندند. همین ارتش "نوین" بود كه قتل عام میدان تین آن من در سال 1989 را انجام داد. علاوه بر این، رویزیونیستها تمام تلاشهای رهبری انقلابی در رابطه با تقویت میلیشیا را پایمال كردند ـ میلیشیا دقیقا تبلور مسلح بودن خود توده ها، تحت هدایت یك خط پرولتری بود (حتی در شرایطی كه ارتش رسمی به دلایلی كه ارائه خواهد شد، تا مدتها نمیتوانست منحل گردد.) (3)

آیا نویسندگان سند CRC واقعا انتظار دارند كسی كه در جریان این مسائل بوده باور كند كه این پدیده ها هیچ تفاوت واقعی در ساختارهای اساسی جامعه بوجود نمی آورند و یا توده ها ـ بویژه توده های كارگر و دهقان ـ از این تفاوتها بی اطلاعند و یا ناچیزشان میشمارند؟! آیا هنگامیكه كارگران باراندازهای شانگهای بر مبنای "ساختارهای اساسی" چین سوسیالیستی و ایدئولوژی پرولتری حاكم بر آن، شعار "ما اربابان باراندازیم، نه بردگان ترازو" را سر دادند و هنگامیكه كارگران یك بنگاه تولیدی وارد دفتر شده و از پرسنل مدیریت پرسیدند "پتكهایتان كجاست؟" ـ یعنی كجاست مشاركت شما در كار تولیدی بهمراه كارگران ـ آیا این از اوضاع كنونی چین كیفیتا متفاوت نبود؟ آیا توده های كارگر این تفاوتها را نمی بینند؟ آیا هنگامیكه كمونهای خلق در روستاها متلاشی شده و ایجاد مزارع دهقانان مرفه ترغیب شد و در عین حال سیاست اولویت دادن به كشاورزی در اقتصاد ملی به كناری زده شد؛ و هنگامیكه شعار "ثروتمندتر شدن افتخار است" بعنوان یك اصل راهنما بجای "به خلق خدمت كنید" نشست ـ عقبگردهای ریشه ای صورت نگرفت و توده های زحمتكش به عینه اینها را ندیدند؟ مجددا یادآوری كنیم، هنگامیكه سند CRC از "توده ها" سخن میگوید، ظاهرا عقب افتاده ترین اقشار و بیشتر از همه بخشهایی از روشنفكران و سایر اقشار ممتاز كه به بیشترین نحوی تحت تاثیر ایده های دمكراتیك بورژوائی "كلاسیك" و ایدئولوژی بورژوایی بطور عام قرار دارند را مد نظر دارد.

 

واقعیت كمون پاریس:انقلاب بلشویكی وانقلاب چین بمثابه تداوم و تعمیق آن

اكنون به این بپردازیم كه سند CRC به جمعبندی ماركس از كمون پاریس كه در اثر بسیار مهم او به نام "جنگ داخلی در فرانسه" آمده، چگونه می نگرد ـ بویژه در رابطه با انحلال ارتش دائمی توسط كمون و نشستن توده های مسلح بجای آن و عزل و نصب مقامات اداری كمون توسط انتخابات و رای همگانی مردم. این بخش سند CRC همچنین یادآوری میكند كه لنین این تجارب اساسی را در "دولت و انقلاب" (و در سایر نوشته هایش طی دوره بلافاصله قبل از انقلاب و تا دوره ای پس از انقلاب اكتبر) مورد حمایت قرار داد. سند CRC چنین بحث میكند كه سپس، حتی در زمان خود لنین، انحرافی پایه ای از این مسیر آغاز گردید. (به پاراگرافهای I ـ 2 تا VI ـ 6 مراجعه كنید)

نخست، یك "بررسی تاریخی" اجمالی ضروری است. در اینجا یكبار دیگر توجه شما را به این واقعیت جلب میكنم كه در تجربه اتحاد شوروی (و سوسیالیسم در كلیت خود) تاكنون ثابت نشده كه اجرای كامل سیاستهای اتخاذ شده در كمون پاریس (و تا حدود زیادی سیاستهای اتخاذ شده در اوایل جمهوری شوروی)، سیاستهایی كه ماركس اهمیت تعیین كننده برای آنها قائل بود، امكان پذیر بوده است. به یكی از جوانب كلیدی این سیاستها توجه كنید. تاكنون انحلال ارتش دائمی بعنوان یك نهاد و جایگزین كردن آن با توده های مسلح امكانپذیر نبوده است. در مورد دلایل این امر قبلا صحبت شده است: این واقعیت كه انقلاباتی كه به سوسیالیسم منتهی شدند، در كشورهای پیشرفته سرمایه داری كه پرولتاریا اكثریت جمعیت (یا حداقل بزرگترین طبقه) را تشكیل میدهد آنگونه كه ماركس و انگلس پیش بینی میكردند رخ نداد؛ بلكه در كشورهایی كه از لحاظ تكنولوژیك عقب افتاده بوده و جمعیت دهقانی گسترده است و پرولتاریا اقلیت كوچكی می باشد، اتفاق افتاده اند. این انقلابات در تعدادی كشورها بطور همزمان به وقوع نپیوسته اند، بلكه كمابیش هر كدام در زمانی متفاوت در یك كشور انجام شده اند (از تجربه كشورهای اروپای شرقی پس از جنگ جهانی دوم میگذریم كه در آنجا جوانبی از مناسبات اجتماعی دستخوش تغییر شدند ولی هرگز تحول سوسیالیستی واقعی در جامعه انجام نگرفت) و دولتهای سوسیالیستی در جهانی كه هنوز تحت سلطه امپریالیسم است، موجودیت داشته اند.

در مورد اینكه چرا تاكنون ممكن نبوده كه كشورهای سوسیالیستی ارتش دائمی را از بین برده و توده های مسلح را در كلیت خود به جای آن بنشانند ـ و بعید به نظر میرسد در آینده نزدیك هم ممكن باشد ـ میتوان بطور خلاصه چنین گفت: انجام اینكار نیازمند تحول در مناسبات تولیدی (و كلا مناسبات اجتماعی) و نیز پیشرفت نیروهای مولده تا بدان حد است كه بتوان كل توده ها ـ و نه فقط بخش كوچكی از آنها ـ را در زمینه نظامی در سطحی كه واقعا برای رودررویی با ضدانقلابیون "داخلی" ونیز با نیروهای مسلح كشورهای امپریالیستی باقیمانده و سایر مرتجعین لازم است، سازمان و تعلیم داد. هنگامیكه به این حد دست یافته شد، دیگر ضروری نخواهد بود كه بخشی از توده ها در ارگان نظامی خاصی متشكل باشند و در مسائل نظامی تخصص یافته و این مسائل بخش عمده فعالیتشان را تشكیل دهد. ارتش دائمی در این حالت میتواند جای خود را به توده های مسلح بدهد. مجددا متذكر میشوم، هیچ دولت سوسیالیستی تاكنون نتوانسته به این حد دست یابد و یا حتی بدان نزدیك شود.

ماركس هنگام بررسی كمون پاریس (و لنین هنگام نوشتن "دولت و انقلاب") چنین تجربه ای نداشتند كه بتوانند جمعبندی كنند. علیرغم اینكه سمتگیری اساسی موجود در آثارشان در مورد دیكتاتوری پرولتاریا باید تا حد بسیار زیادی مورد تایید قرار گیرد، اما بسیاری از جوانب خاص تحلیل هایشان، درك ناكافی آنان را از شدت، پیچیدگی و مدت مبارزه برای به سرانجام رساندن تحول كمونیستی جامعه ـ و جهان ـ پس از استقرار دیكتاتوری پرولتاریا در یك یا چند كشور، منعكس میكند. آخر، كمون پاریس تنها مدت دو ماه در بخشهایی ـ هرچند مهم ـ از فرانسه و نه در تمامی كشور، برقرار بود.

برای اینكه به شیوه ای تحریك كننده، محدودیتهای تاریخی كمون پاریس را برجسته كنیم، لازم است آنچه در این مورد در "دمكراسی: آیا نمیتوانیم به چیزی بهتر از آن دست یابیم؟" نوشتم را تكرار نمایم:

"در این رابطه بحث جیمز میلر در مورد دیدگاه ماركس از كمون پاریس در سال 1871 شایان ذكر است:

"تركیب خیزش گران سال 1871 بنحو قابل توجهی به تركیب خیزش گران سالهای 1792، 1830 و   1840 پاریس شباهت داشت: پیشه وران، صنعتگران و شاگردان كارگاه ها، تولیدكنندگان مستقل، صاحبان حرفه ها و تنها تعداد اندكی كارگران كارخانجات صنعتی جدید. اگر چه كمون پاریس در سال 1871 را می توان بعنوان آخرین تجلی فرهنگ سیاسی خلقی فرانسه كه ژان ژاك روسو سه نسل پیشتر به شكل گیری آن كمك كرده بود بشمار آورد، بسیار مشكلتر است كه بویژه در پرتو تاریخ نگاری مدرن، بتوان آنرا منادی انقلاب جهانی پرولتری محسوب داشت.” (میلر، روسو، صفحات 61 ـ 260)

"اگرچه نظرات میلر یكجانبه اند و بویژه آخرین جمله اش غلط است (تعصبات بورژوایی میلر نمی گذارد كه او بتواند كمون پاریس در سال 1871 را بعنوان "منادی انقلاب جهانی پرولتری" تشخیص دهد) گفته هایش چندان هم بی اعتبار نیستند و منعكس كننده این واقعیت اند كه حتی كمون پاریس در برگیرنده عناصر انقلاب بورژوایی كهن و نیز انقلاب پرولتری نوین است و بنابراین نمیتواند بعنوان الگوی تمام عیار یك دولت پرولتری بكار آید (بویژه دولتی كه در نخستین مراحل انقلاب جهانی پرولتری و در محاصره دولتهای قدرتمند بورژوایی است)" (باب آواكیان، دمكراسی...صفحات 39 ـ 38، پانویس 63)

ما نمیتوانیم شیوه ایده آلیستی و متافیزیكی در پیش گیریم و اصرار بورزیم كه سر واقعیت را باید خم كرد تا بر تصویری كه ماركس (و لنین، بویژه پیش از انقلاب اكتبر) بر مبنای تجربه بسیار مهم ولیكن بسیار محدود كمون پاریس طرح كردند، منطبق گردد. اگر قرار بر اصرار باشد، اصلا می توانیم اصرار بورزیم كه پرولتاریا باید بلافاصله از سرمایه داری به كمونیسم تمام عیار جهش كند و بدین ترتیب از تمام تضادهای موجود در گذار سوسیالیستی و دیكتاتوری پرولتاریا احتراز ورزد! آنچه كه ما باید بر آن اصرار ورزیم عبارتست از بررسی خط مشی و پراتیك حاكم بر دولتهای نقاطی كه چنین انقلاباتی در آنها بوقوع پیوست تا ببینیم آیا با آن جهتگیری اساسی كه ماركس در جمعبندی از كمون تعیین می كند، منطبق هستند یا نه؛ آیا خطوط، سیاستها، نهادها و ایده هایی كه مشخصه آن جوامع بود، در كل در جهت تحول جامعه بسوی امحاء طبقات و بهمراه آن، امحاء دولت (و حزب) سیر می كردند یا نه. برمبنای این معیارها است كه باید یكبار دیگر بر این "تحلیل سنتی ماركسیست ـ لنینیستی یمائوئیستیه" كه اتحاد شوروی تحت رهبری لنین و استالین و چین تحت رهبری مائو تداوم كمون پاریس بودند، تاكید ورزیم.

اینجا لازم است به نكته دیگری نیز بپردازیم ـ جنبه دیگری از اینكه توقعات لنین در رابطه با خصلت انقلاب پرولتری بطور كامل برآورده نشد. لنین در نخستین سال پس از انقلاب اكتبر چنین نوشت:

"بداقبالی انقلابات پیشین این بود كه شور انقلابی مردم كه این انقلابات را در هیجان نگاه میداشت و به آنها قدرت سركوب بیرحمانه عوامل فروپاشی را می داد چندان دیر نمی پائید. دلیل اجتماعی، یعنی طبقاتی این ناپایداری شور انقلابی مردم عبارت بود از ضعف پرولتاریا. پرولتاریا تنها طبقه ای است كه (اگر آگاه، منضبط و برخوردار از كمیت كافی باشد) میتواند اكثریت زحمتكشان و استثمارشدگان (به زبان عامیانه و ساده تر، اكثریت فقرا) را بسوی خود جلب كند و در نتیجه مدت زمان لازم جهت حفظ قدرت برای سركوب كامل استثمارگران و نیز عوامل فروپاشی را بدست آورد.

 

"این تجربه تاریخی كلیه انقلابات، این تجربه (سیاسی و اقتصادی) جهانی ـ تاریخی را ماركس در فرمولبندی بر ا، فشرده و گویای خود جمعبندی نمود: دیكتاتوری پرولتاریا.” (وظایف عاجل حكومت شوروی، مجموعه آثار لنین، جلد 27، تاكیدات از متن اصلی است).

در اینجا لنین انقلاب تحت رهبری پرولتاریا را با انقلابات پیشین كه طی آنها پرولتاریا نتوانست رهبری را بدست آورد و مبارزه را تا سرنگونی سرمایه داری به پیش براند، مقایسه میكند. اما آنچه كه لنین در اینجا در مورد مشكلات مربوط به حفظ شور انقلابی توده ها ذكر میكند، در برخی جنبه های مهم، در مورد خود انقلابات پرولتری نیز صادق بوده است.

این نكته به آنچه تاكنون پروسه واقعی انقلاب پرولتری در جهان بوده (مورد بحث در بالا) و واقعیت مرتبط بدان باز میگردد كه گذار از سرمایه داری به كمونیسم پروسه ای بسیار طولانی تر، پیچیده تر و پر افت و خیزتر از آن چیزی است كه پیشتر از این ـ نه تنها توسط ماركس و انگلس، بلكه همچنین توسط خود لنین پیش از انقلاب اكتبر و طی دوره بلافاصله پس از آن ـ انگاشته میشد (در اوایل دهه بیست، تنها طی چند سال آخر عمرش بود كه لنین بطور كاملتر با این واقعیت روبرو گشت كه انقلاب شوروی به احتمال زیاد باید برای دوره ای "به تنهایی طی طریق کند.")

و همه اینها كه برشمردیم از نزدیك مرتبط است با این واقعیت كه مبارزه طبقاتی تحت سوسیالیسم و بویژه خیزش های توده ای در دفاع از دیكتاتوری پرولتاریا و پیشبرد انقلاب تحت این دیكتاتوری موج وار پیش میروند و خصلتشان این است. در رابطه با گفته لنین در مورد حفظ شور و انرژی انقلابی توده ها، نكته را میتوان بدین شكل مطرح ساخت: آنگونه كه تاكنون تجربه نشان داده در شرایطی كه دوره گذار سوسیالیستی و دیكتاتوری پرولتاریا بیش از آنچه انتظار می رفت طول كشید؛ و به فواصل كوتاه پس از نخستین انقلابات سوسیالیستی، انقلابات سوسیالیستی دیگر در جوامع از نظر تكنولوژیك پیشرفته تر رخ نداد؛ و كشورهای سوسیالیستی مجبور بودند در شرایط محاصره امپریالیستی بسر برند، بنابراین از توده ها نمیتوان انتظار داشت بطور مداوم از سطح بالایی از انرژی و شور انقلابی برخوردار باشند، چنین انتظاری واقع بینانه نیست و در عمل هم چنین نبوده است. در واقع، داشتن چنین توقعی از توده ها نه تنها در تقابل با تجربه عینی است، بلكه در تضاد با اصول دیالكتیك نیز میباشد.

به علت همین خصلت متضاد پروسه گذار از سرمایه داری به كمونیسم در سطح جهانی است كه نقش توده ها بمثابه اربابان جامعه و صاحبان ابزار تولید در نظام سوسیالیستی واقعی است اما مطلق نیست ـ نسبی و شدیدا متضاد است؛ و به دو طریق تبارز می یابد ـ هم مستقیما از طریق دخالت خودشان در تمام عرصه های جامعه و هم با وساطت برخی ابزار، كه مهمترینشان دولت و حزب پیشاهنگ می باشد ـ و این همه خود جزئی از خصلت متضاد این پروسه است.

یكبار دیگر اضافه كنیم، روش فرمالیستی و اصرار بر دمكراسی صوری بمثابه جوهر مسئله نمیتواند حتی به طور جدی به این تضاد برخورد كند، تا چه رسد به حل آن. اصرار بر بكارگیری چنین روشی در حقیقت عمل كردن طبق اصول دمكراسی بورژوایی و از موضع منافع بورژوازی در حمله به دیكتاتوری پرولتاریا و تضعیف آنست. استدلالش هم آنست كه چون نظام دیكتاتوری پرولتاریا در تمام جوانب مهم با اصول دمكراسی صوری منطبق نیست در نتیجه نافی دمكراسی است ـ حتی برای كسانی كه این دیكتاتوری تحت نامشان انجام میگیرد.

اجازه دهید به نكات خاصتر این مقوله بپردازیم. سند CRC میگوید: "این برنامه كلی برای كسب قدرت توسط دومین كنگره سراسری نمایندگان شوراهای كارگران و سربازان روسیه كه به تاریخ 26 ـ 25 اكتبر 1917 تشكیل گشت، به اجرا گذارده شد.” (پاراگرافV  ـ 2)

اما مهم است خاطرنشان سازیم كه بلشویكها برای كسب قدرت منتظر تشكیل این كنگره نشدند ـ آنها قیام مسلحانه را پیش از این كنگره آغاز كردند. همانطور كه در "تاریخ حزب كمونیست اتحاد شوروی (بلشویك) " آمده است این كنگره سراسری شوراها هنگامی افتتاح شد كه "قیام در پتروگراد در اوج پیروزی بود و قدرت در پایتخت یپتروگراده فی الواقع بدست شورای پتروگراد افتاده بود.” (تاریخ حزب بلشویك، مسكو، 1939. فصل هفتم، بخش ششم) تروتسكی و برخی دیگر مخالف این امر بوده و بر این فرمالیته اصرار داشتند كه قیام مسلحانه باید توسط این كنگره سراسری شوراها اعلام شود. همه اینها مرتبط است با نكته ای كه قبلا گفتم (در خلاصه نتیجه گیریهای عام)، یعنی اصرار بر دمكراسی صوری كه از مشخصات سند CRC است، منطقا به این نتیجه گیری می انجامد كه قیام مسلحانه تحت رهبری بلشویكها نقض دمكراسی و قصور از اتكاء به توده ها از طریق نهادهای نمایندگیشان، در كسب قدرت سیاسی بود. این عین مباحثات تروتسكی در آنزمان است؛ و اگر در آن زمان به این حرفها گوش داده می شد به احتمال زیاد قیام مسلحانه خفه میشد و دیگر هرگز انقلاب اكتبری در كار نمی بود كه در موردش جدل شود.

سند CRC در مورد تصمیم بلشویكها در رابطه با خروج از مجلس موسسان كوتاه می آید: "این كاری قابل توجیه بود، بدین مفهوم كه قدرت شوراها كه توسط انقلاب به ظهور رسیده بود واقعا اراده سیاسی اكثریت وسیع خلق را نمایندگی میكرد.” به نظر میرسد سند CRC معتقد باشد كه انحلال مجلس موسسان توسط كمیته مركزی شورای سراسری روسیه ـ و به ابتكار بلشویكها ـ صحیح بود. (رجوع كنید به پاراگراف V ـ 4)

خوب توجه كنید: "واقعا اراده سیاسی اكثریت وسیع مردم را نمایندگی می كرد.” این صحیح است ـ و همانگونه كه قبلا تاكید شد این در مورد دست زدن به قیام مسلحانه نیز صادق بود، اگرچه این قیام از طریق تصمیم گیری كنگره سراسری شوراهای روسیه و با تایید رسمی اكثریت توده ها از مجرای ارگان های انتخابیشان، پیش نرفت. در حقیقت این معیار ـ اینكه آیا امری با منافع اساسی و نیز "اراده سیاسی" توده های خلق تطابق دارد یا نه ـ جوهر مسئله است و بسیار تعیین كننده تر از مسائل مربوط به دمكراسی صوری می باشد. اما دقیقا همین محك است كه توسط این سند در "بازبینی" تجربه تاریخی دیكتاتوری پرولتاریا (و نه فقط این، بلكه در باز بینی "كل تاریخ جنبش كمونیستی و مفاهیم اساسی آن كه تا كنون آنها را فرض مسلم بحساب می آوردیم") "فراموش" میشود و معیار دمكراسی صوری را بجای آن می نشاند.

سند سپس چنین میگوید: "اما... سیستم سیاسی نوین، تدریجا تحت كنترل حزب كمونیست قرار گرفت.” (پاراگراف V ـ 7) از اینجاست كه بحث راجع به "دیكتاتوری حزب" واضحتر میشود. سند CRC ادعا میكند كه: "بعدا لنین قاطعانه نقش حزب كمونیست را چنین اعلام كرد: بعد از دو سال و نیم كه از قدرت شورایی میگذرد، ما در انترناسیونال كمونیستی به جهان اعلام كردیم كه دیكتاتوری پرولتاریا كار نخواهد كرد مگر از طریق حزب كمونیست. (كلیات آثار لنین جلد 32، ص 199) بدین ترتیب حلقه دایره بسته میشود. برنامه عملی استقرار دیكتاتوری پرولتاریا كه با شعار جذاب "همه قدرت بدست شوراها" آغاز شده بود، با این واقعیت كه دیكتاتوری پرولتاریا از طریق حزب كمونیست اعمال میشود و شوراها صرفا به چرخ دنده هایی در ماشین بدل گشته اند، به پایان میرسد. هرچند انتقاد كائوتسكی از زاویه پارلمانتاریسم بورژوایی صورت میگرفت، اما این واقعیتی است كه در شرایط كنونی جهان، زمانی كه یك نظام سیاسی كیفیتا نوین آنگونه كه در یك دیكتاتوری پرولتری واقعی تصور میشد، به یك واقعیت تاریخی مبدل نگشته است، این طبقه نیست كه واقعا حكومت میكند، بلكه حزبش است.” (پاراگراف V ـ 8)

 

در اینجا چند ادعا و تحریف در مسائل اساسی شده است؛ بنابراین لازم است قدری در مسئله تعمق كنیم. اولا، نمیتوانیم براحتی از كنار جمله بظاهر معصومانه "هرچند انتقاد كائوتسكی از از زاویه پارلمانتاریسم بورژوایی صورت میگرفت"، بگذریم. در حقیقت، نكته در همین "هرچند" نهفته است ـ مخالفت كائوتسكی با دیكتاتوری پرولتاریا تحت رهبری بلشویك ها، از زمان لنین به بعد، كاملا به "پارلمانتاریسم بورژوایی" آغشته بود. دقیقا همین موضع پارلمانتاریستی كائوتسكی بود كه او را به تحریف محتوای دیكتاتوری پرولتاریا و مخالفت با آن كشاند؛ و این سند اساسا از همان موضع است كه به تحریف و تقبیح كل تجربه تاریخی دیكتاتوری پرولتاریا می پردازد. در حقیقت، این سند تماما مهر منطق كائوتسكی را بر خود دارد، "هرچند" بطور آشكار و كامل از كائوتسكی دفاع نمیكند.

این نكته، در استفاده از نقل قول های تحریف و تكه پاره شده از لنین و استالین در این بخش از سند CRC منعكس شده است. نخست، نگاهی به شیوه برخورد سند به سخنان لنین در مورد این نكته اساسی كه دیكتاتوری پرولتاریا بدون نقش رهبری كننده حزب كمونیست كار نخواهد كرد و لنین آن را روشن بیان می كند، می افكنیم.

در همین نوشته (و در همان صفحه ای) كه سند CRC از آن نقل قول می آورد، لنین تصریح می دارد كه این بمعنای آن نیست كه حزب بجای پرولتاریا دیكتاتوری اعمال می كند، و یا اینكه حزب به نحوی از انحاء از پرولتاریا در اعمال این دیكتاتوری جداست. وی روشن میسازد كه این پرولتاریا است كه دیكتاتوری را اعمال می دارد ولی اینكار را بدون رهبری حزب نمیتواند انجام دهد. لنین بازهم در همین صفحه و نیز در سراسر این اثر خود (سخنرانی لنین در دهمین كنگره حزب در ماه مارس سال 1921 ) تاكید میورزد كه گرایشات آنارشیستی و سندیكالیستی نمی توانند وحدت بین نقش رهبری كننده حزب و اعمال دیكتاتوری توسط توده های پرولتر را ببیند. او تصریح میكند كه اتهاماتی كه در مورد دیكتاتوری حزب زده می شود بر بستر و تا حدود زیادی بعلت نفوذ جو  تجزیه خرده بورژوازی سر بلند كرده اند؛ تجزیه ای كه در آن زمان در جمهوری شوروی در نتیجه جنگ داخلی درازمدت و جابجائی های عظیم و خرابی اقتصادی ناشی از آن جنگ و دوره پس از آن در جریان بود (موضع طبقاتی و جهان بینی بسیاری از كارگران در چنین شرایطی تضعیف شده بود؛ پیوندهای اقتصادی میان كارگران و دهقانان، میان شهر و روستا هنوز بطور كامل و بر پایه ای نوین بازسازی و تثبیت نشده بود.) این پاسخ لنین به منتقدینش در آنزمان، پس از گذشت هفتاد سال پاسخ صحیح به نویسندگان سند CRC است.

و اما در مورد عبارت "شوراها صرفاً به چرخ دنده هایی در ماشین بدل گشته اند"! ظاهراً، نویسندگان سند فكر می كنند با اضافه كردن كلمه "صرفاً" نكته عمیقی ارائه كرده اند. لیكن در توضیحات لنین، هیچ "صرفاً" ای در آن مورد وجود ندارد. وی روشن میسازد كه در حالیكه از یكسو، "بهتر است بگوئیم حزب، پیشاهنگ پرولتاریا را بخود جذب می كند و این پیشاهنگان دیكتاتوری پرولتاریا را اعمال می دارند"؛ از سوی دیگر، وظایف حكومت "باید از طریق نهاد های خاص و طراز نوین، یعنی شوراها، پیش برده شوند.” (اتحادیه های كارگری، اوضاع جاری و اشتباهات تروتسكی، كلیات آثار لنین، جلد 32) نویسندگان سند CRC درواقع این نقل قول را از لنین ذكر میكنند ولی اهمیت آنرا در نمی یابند ـ ظاهراً آنها با بكارگیری استعاره "چرخ دنده" چنان گریبان خود را رها شده می پندارند كه این بخش از گفتار لنین دال بر اینكه شوراها كه "نهادهای خاص و طرازنوین" اند و وظایف حكومت را به پیش می برند، از چندان اهمیتی برای آنها برخوردار نیست. (توجه داشته باشید كه شوراها همان نهادهای كهن جامعه بورژوایی نبوده، بلكه شكل كیفیتا نوینی از قدرت دولتی هستند و وظایف حكومتی را به پیش میبرند) چگونه و با چه جهانبینی میتوان اهمیت تاریخی این را درنیافت؟

آری لنین با صراحت از این صحبت می كند كه "پرولتاریا در تمام كشورهای سرمایه داری (ونه تنها در اینجا كه یكی از عقب افتاده ترینشان است) هنوز چنان متفرق و تحقیر شده است و بخش هایی از آن چنان (توسط امپریالیسم در برخی كشورها) فاسد شده است كه تشكیلاتی كه كل پرولتاریا را در بربگیرد یلنین در اینجا اتحادیه های كارگری را بطور خاص در نظر دارده نمیتواند مستقیماً دیكتاتوری پرولتاریا را اعمال دارد. دیكتاتوری پرولتاریا تنها میتواند از طریق پیشاهنگی كه انرژی انقلابی طبقه را جذب كرده است، اعمال گردد". (همانجا) و در اینجاست كه لنین این جمله معروفش را می گوید؛ "كل جریان، مثل نظم و ترتیب چرخ دنده هاست" و "بدون تعدادی "تسمه نقاله" كه از پیشاهنگ تا توده طبقه پیشرو و از توده طبقه پیشرو تا توده زحمتكشان كشیده شده باشد، نمیتواند كار كند.” (همانجا)

در اینجا باید پرسید: اشكال این كار چیست؟ از كجای این عبارت میتوان این مفهوم را استنباط نمود كه حزب بجای توده ها دیكتاتوری پرولتاریا و وظایف حكومتی را به پیش میبرد؟ تنها مخالفتی كه میتوان مطرح نمود ـ مخالفتی كه در سند CRC مطرح شده ـ اینست كه لنین بر نقش رهبری كننده حزب تاكید ورزیده است. هر كسی در ابراز این مخالفت آزاد است ـ و مطمئناً بورژوازی و انواع منشویكها، سوسیال دمكراتها و غیره از زمان لنین تاكنون با حرارت بسیار این مخالفت خود را ابراز داشته اند. اما كسانیكه مدعی اند كمونیست بوده و دیكتاتوری پرولتاریا را بعنوان یك اصل قبول دارند، باید نشان دهند كه توده ها حقیقتاً چگونه میتوانند بدون نقش رهبری كننده حزب (یعنی بدون نقش رهبری كننده نهادی شده حزب) دیكتاتوری پرولتاریا را اعمال دارند و از احیای سرمایه داری جلوگیری نمایند. هردو یكی هستند: قبول این نقش رهبری در حرف و اصرار بر اینكه این نقش رهبری كننده نهادی نشود، در حقیقت به معنای نفی كامل آنست. خواهیم دید كه چگونه سند CRC سعی می كند نشان دهد كه تحت سوسیالیسم وضع توده ها بدون این نقش رهبری كننده (نهادی شده) حزب تحت سوسیالیسم بهتر است، و خواهیم دید كه چگونه به وضعی فلاكتبار و بناگزیر قاصر از اثبات این نكته می باشد.

برای اینكه موضوع نقش شوراها (وسایر تشكلات توده ای) و رابطه آنها با حزب كمونیست را در ابعادی گسترده تر و تاریخی بررسی كنیم، ضروری است آنرا قدری "اسرارزدایی" كنیم. اولا، اگرچه شوراها به معنایی واقعی و برجسته ساخته دست توده ها بودند، اما ساخته ای صرفاً "خودجوش" و "صرفاً" توده ای نبودند. شوراها محصول مبارزه طبقاتی بودند و توده ها در این مبارزه تحت تاثیر نیروهای سیاسی متفاوت منجمله بلشویكها و منشویكها و سایرین قرار داشتند؛ و درون شوراها از همان آغاز كارشان، مبارزه ای سخت و مداوم میان نمایندگان گرایشات مختلف كه نهایتاً نماینده منافع طبقاتی متفاوت بودند، در جریان بود.

یكی از نكات اصلی مبارزات این مسئله بود كه بالاخره نقش سیاسی شوراها چیست و باید بخشی از چه روندی باشند. موضوع را ساده تر بیان كنیم. بلشویكها شوراها را ابزاری برای متشكل كردن توده ها جهت سرنگون ساختن نظم كهن، درهم كوبیدن دستگاه دولتی كهن و اعمال دیكتاتوری پرولتاریا می دانستند. منشویكها و سایرین اینرا قبول نداشته و با آن مخالفت میورزند. نظر آنها در مورد شوراها از دیدگاه خرده بورژوائیشان ناشی میشد. هر زمان و به هر درجه كه شوراها تحت رهبری یا نفوذ آنها قرار می گرفت، آنها را در جهت تبدیل به تشكلات توده ای با سمت و سوی برنامه های سوسیال دمكراتیك و یا آنارشیستی و در تقابل با كسب قدرت دولتی و اعمال آن توسط پرولتاریا، سوق میدادند. مبارزه بر سر این اختلافات اساسی درون شوراها تا قیام اكتبر ادامه داشت، و پس از كسب قدرت نیز در اشكال متفاوتی به پیش رفت.

 

این واقعیت دارد كه مدت كوتاهی پس از كسب قدرت، لنین به ضرورت انجام تعدیلاتی در نقش شوراها و رابطه حزب با آنها واقف شد. این نكته در نقل قول هائی از لنین كه در سند CRC آمده، انعكاس یافته است. اما این مسئله باید بر زمینه حوادث مشخص آن زمان و نیز چشم انداز تاریخی گسترده تر بررسی گردد. همانگونه كه در بالا ذكر شد، اوضاع عبارت بود از جنگ داخلی جانفرسا و ـ علیرغم كسب پیروزی در این جنگ ـ از هم پاشیدگی، جابجایی و از هم گسیختگی اقتصادی و سیاسی در سطح گسترده. در چنین شرایطی بسیاری از عناصر پیشرو درون شوراها داوطلب شدند كه در مقام رهبران و كمیسارهای ارتش سرخی كه تقریباً در عرض یك شب تشكیل شد، با شتاب وارد عرصه جنگی تعیین كننده گردند. سایرین نیز در دیگر عرصه های بسیار مهم ولی متفاوت مبارزه بسیج شدند: از قبیل رسیدگی به اوضاع و مسائل بحرانی گوناگونی كه بروز میكرد؛ كمك به سركوب ضدانقلاب؛ شركت در كادر تامین مواد خوراكی؛ مدیریت كارخانجات و غیره؛ پیوستن به حزب و تقویت آن.

واقعیت اینست كه در پایان جنگ داخلی، دهها هزار كارگر، سرباز و ملوان، مقامات پرمسئولیت اداری را بر عهده گرفتند (سیاست جذب توده های پیشرو به درون دستگاه حكومتی بعدا تحت رهبری استالین نیز طی كارزارهای ایجاد مزارع اشتراكی و صنعتی كردن سوسیالیستی ادامه یافت) اما جنبه دیگر واقعیت این بود كه نتیجتاً بسیاری از بهترین و دوراندیش ترین رهبران پرولتاریا نه در شوراها بلكه در نهادهای دیگر جای گرفتند؛ و بدین ترتیب، در رابطه با اداره مستقیم جامعه و كلا اعمال دیكتاتوری پرولتاریا یك جابجائی در وزن نسبی شوراها در مقام مقایسه با سایر نهادها، منجمله و بویژه حزب، صورت گرفت.

آنچه لنین با استفاده از قیاس بسیار سوء تعبیر شده اش در مورد چرخ دنده، تسمه نقاله و غیره، و با اظهار نظر عمومی ترش درباره نقش رهبری كننده حزب در اعمال دیكتاتوری پرولتاریا بیان میكند، از این قرار است: لنین از تجربه واقعی آن دوران حیاتی چنین جمعبندی میكند كه نمیتوان صرفاً با اتكاء بر شوراها و یا بدون رهبری سیستماتیك (نهادی شده) حزب در شوراها (و سایر نهادها و تشكلات توده ای) دیكتاتوری پرولتاریا را به پیش برد. او نمی گوید كه شوراها دیگر نقشی تعیین كننده بازی نخواهند كرد ـ او تصریح میدارد كه شوراها كماكان برای پیش برد وظایف حكومتی مورد استفاده قرار خواهند گرفت. او صحبت از جایگزینی حزب بجای شوراها (یا سایر نهادها و تشكلات توده ای) در اعمال دیكتاتوری پرولتاریا نمیكند. او نمیگوید كه رهبران بجای توده ها در اعمال این دیكتاتوری تعیین كننده اند.(4)

در اینجا بنظر میرسد كه صحبت در مورد یكی دیگر از روش های كمون پاریس كه ماركس آنرا دارای اهمیت تعیین كننده میدانست ـ یعنی اصل "قابل تعویض بودن" یا "انفصال" رهبران ـ حائز اهمیت باشد. مجددا میگویم، تجربه تاریخی پرولتاریا نشان داده است كه پیاده كردن این اصل به معنای اكیدی كه ماركس از آن بحث میكرد و بحثش را از كمون پاریس گرفته بود ـ یعنی مقامات همواره توسط توده ها انتخاب و یا با رای ایشان معزول شوند ـ امكانپذیر نیست.

باید صریحاً گفت كه چسبیدن به برخورداری توده ها از حق رسمی تعویض رهبران، تا وقتی شرایط (تضادهای) اجتماعی بگونه ای است كه برخی افراد كمتر از دیگران "قابل تعویض" اند، ندیدن جوهر مسئله است. یك مثال افراطی ذكر میكنم. اگر توده ها در چین سوسیالیستی از حق رای دادن علیه مائو و عزل وی برخوردار می بودند اگر از این حق رای خود بطور احمقانه استفاده كرده و او را عزل میكردند، با این واقعیت تكان دهنده روبرو میشدند كه مائوی دیگری برای جانشینی وی یافت نمی شود. در عالم واقعیات، آنها با شرایطی مواجه می شدند كه فردی میبایست نقشی را بازی كند كه از نظر رسمی شبیه نقش مائو باشد؛ یعنی اینكه مناصب رهبری بالاخره توسط فردی پر شود و تقسیم كار در جامعه ـ بویژه كار یدی و فكری ـ بگونه ای است كه تنها بخش كوچكی از افراد قادر به ایفای چنین نقشی هستند. عزل مائو توسط آراء تنها به معنای این بود كه فردی با شایستگی كمتر ـ یا حتی بدتر از آن، فردی كه بورژوازی را بجای پرولتاریا نمایندگی میكرد ـ آن نقش رهبری را بازی مینمود. از زیر این قضیه نمی توان دررفت و چسبیدن به معیارهای دمكراسی صوری نیز دردی را دوا نمیكند.(5)

البته این بدان معنا نیست كه تقسیم كار میان رهبران و توده ها را باید ابدی فرض كرد؛ این فاصله باید محدود شده و نهایتاً از بین برود؛ و این بهیچ وجه بدان معنا نیست كه رهبران، و نه توده ها، اربابان واقعی جامعه سوسیالیستی هستند. در چین انقلابی، تاكید بسیاری بر نقش توده ها در انتقاد از رهبران و در معنایی كلی تر نظارت بر آنها، نهاده میشد. این مسئله از طریق انقلاب فرهنگی در سطح كاملا نوینی انعكاس یافت، و همانطور كه مائو تاكید كرد، انقلاب فرهنگی اساساً چیز نوینی را نمایندگی میكرد ـ "شكل و شیوه ای برای برانگیختن توده های وسیع كه جوانب تاریك ما را بطور آشكار، همه جانبه و از پائین افشاء كنند.” (مائو بنقل از گزارش به نهمین كنگره سراسری حزب كمونیست چین، انتشارات زبانهای خارجی پكن) علیرغم اهمیت بسیار و بیسابقه این امر، این واقعیت كماكان پابرجاست كه در سراسر دوره گذار سوسیالیستی نه تنها وجود رهبران ضروری است ـ و تضاد عینی بین رهبران و رهبری شوندگان وجود خواهد داشت ـ بلكه این احتمال نیز وجود دارد كه این امر به مناسبات استثماری و ستمگرانه بدل گردد.

با توجه به تضادهایی كه ماهیت گذار از سرمایه داری به كمونیسم را در سطح سراسر جهان تعیین می كنند، اگر حزب نقش رهبری را درون دولت پرولتری ایفاء نكند سایر گروههای سازمانیافته ـ دارودسته های بورژوایی ـ آنرا ایفاء خواهند كرد، و این دولت دیگر پرولتری نمانده و سریعاً بورژوایی میشود. به صراحت باید گفت كه از نظر پرولتاریا، اشكال احزاب حاكمه در كشورهای رویزیونیستی این نبوده كه آنها قدرت سیاسی را در "انحصار" خود داشته اند، بلكه این بوده كه آنها از این قدرت سیاسی در جهت احیای سرمایه داری و حفظ آن استفاده كرده اند. مشكل آنست كه آنها واقعاً نه كمونیست اند و نه انقلابی ـ و بنابراین برای اعمال دیكتاتوری پرولتاریا و ادامه انقلاب تحت این دیكتاتوری بر توده ها و بسیج آنان اتكاء نمی كنند.

همانطور كه فوقاً ذكر شد در چین طی دوره انقلاب فرهنگی، ابزار و شیوه های نوینی  برای غلبه بر تفاوت ها و نابرابری های برجای مانده از جامعه كهن بكار گرفته شد ـ ابزار و شیوه هایی برای محدود ساختن حق بورژوایی به حداكثر ممكن و در تطابق با شرایط مادی و ایدئولوژیك هر زمان معین. با این وجود، این تفاوت ها و نابرابری ها و تجلی آنان در حق بورژوایی كه پایه مادی طبقات، مبارزه طبقاتی و خطر احیای سرمایه داری را تشكیل میدهد، بعنوان یك تضاد پایه ای در سراسر دوره گذار سوسیالیستی باقی میماند. این مسئله ای است كه اساسا به شیوه ای فرمالیستی (ظاهری، رسمی) نمی توان بدان برخورد نمود تا چه رسد به آنكه حلش كرد. به این مسئله باید از طریق براه انداختن مبارزه طبقاتی تحت رهبری كمونیست های انقلابی ـ و تبدیل این مبارزه به حلقه كلیدی ـ برخورد شود. هیچ راه دیگری نیست؛ و این دقیقاً همان شیوه ای بود كه تحت رهبری مائو بكار بسته شد.

بطور خاص در رابطه با توزیع درآمد، طی انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریائی یك سمت گیری پایه ای و سیاست های مشخصی كه از آن سمتگیری نتیجه می شدند، برای كاستن تدریجی تفاوت دستمزدها اتخاذ شد ـ این كار در انطباق با افزایش وفور همگانی و عمدتاً بوسیله بالا آوردن سطوح پائینی دستمزد انجام می شد. بخش مهمی از این سیاست پائین نگاهداشتن تفاوت میان دستمزد مقامات حكومتی و كارگران ساده بود ـ روحیه اساسی كمون پاریس در این مورد به كمك گرفته شد و به اجراء درآمد ـ اگرچه این تفاوت دستمزدها كماكان وجود داشت، ولی سمتگیری كاستن آنها بود. پیاده كردن چنین اصولی، در تطابق با شرایط واقعی هر برهه زمانی، بسیار مهم بود اما نمی توانست این واقعیت اساسی را كه این تفاوت ها و نابرابریها برای یك دوره تاریخی طولانی در جامعه سوسیالیستی بقا خواهند یافت، تغییر دهد؛ و اگر یك خط پرولتری در فرماندهی جامعه سوسیالیستی نباشد كه این تفاوتها و نابرابریها را محدودتر كند، آنگاه اینها رشد كرده و به تضادهای طبقاتی خصمانه بدل خواهند شد.

 

اعمال قدرت درجامعه سوسیالیستی:رهبری، توده ها و دیكتاتوری پرولتاریا

با توجه به مطالب فوق الذكر، مجدداً به مسئله "دیكتاتوری حزب" می پردازیم. سند CRC در ادامه مینویسد: "موضعی كه لنین در ارتباط با حزب و دیكتاتوری پرولتاریا اتخاذ كرد تفاوت چندانی با موضع استالین و عملكرد وی نداشت.” (پاراگراف V ـ 9) این نكته اساساً صحیح است ـ اگرچه این موضوع بشدت متضاد است، ولی در وجه عمده اش این صحیح است كه استالین از اصل لنینیستی در رهبری دیكتاتوری پرولتاریا در شوروی پیروی كرد و آن را بكار بست؛ و این اعتباری برای استالین است. اما سند برای بی اعتبار كردن استالین و لنین و مستدل كردن اتهاماتش علیه "دیكتاتوری حزب"، میگوید "استالین مطرح ساخت كه دیكتاتوری پرولتاریا "در جوهر خود" همان دیكتاتوری حزب است، و در اعمال این دیكتاتوری، حزب از شوراها همانند اتحادیه های كارگری، انجمن جوانان و غیره صرفاً بمثابه تسمه نقاله، استفاده می كند.” (پاراگراف V ـ 9)

حیرت انگیز است كه سند CRC این عبارت را از استالین نقل میكند، ولی از آنچه كه وی بطور مفصل پیش و پس از این نقل قول گفته، ذكری بمیان نمی آورد. ابتدا، زمینه بلافصلی كه استالین از این عبارت استفاده می كند را نقل می كنیم:

"عالیترین مظهر نقش رهبری كننده حزب در شوروی، در سرزمین دیكتاتوری پرولتاریا، اینست كه مثلا شوراها یا سایر تشكلات توده ای ما هیچ یك از مسائل مهم سیاسی یا تشكیلاتی را بدون رهنمودهای هدایت كننده حزب حل و فصل نمی كنند. اگر بدین معنا بگیریم، میتوان گفت كه دیكتاتوری پرولتاریا در جوهر خود، "دیكتاتوری پیشاهنگش"، "دیكتاتوری" حزبش است كه نیروی عمده هدایت كننده پرولتاریا می باشد". (استالین، مسائل لنینیسم، بخش پنجم: درباره مسائل لنینیسم، تاكید از متن اصلی است)

استالین در ادامه بحث صفحات زیادی را به توضیح مطلب فوق اختصاص داده و می گوید نباید چنین برداشت كرد كه "می توان بین دیكتاتوری پرولتاریا و نقش رهبری كننده حزب ("دیكتاتوری" حزب) علامت تساوی  گذاشت، یا میتوان اولی را با دومی یكی شمرد، و یا میتوان دومی یحزبه را جایگزین اولی ی پرولتاریاه نمود.” (همانجا. تاكیدات از متن اصلی است) وی بروشنی بحث می كند كه ""در جوهر خود" به معنای "تماماً" نیست". (همانجا) و علت آنرا مفصلا شرح میدهد. او نه تنها بطور مفصل علیه خطی كه تلاش دارد حزب را در اعمال این دیكتاتوری بجای توده ها بنشاند پلمیك میكند، بلكه بطور مشخص میگوید "كسی كه نقش رهبری كننده حزب را با دیكتاتوری پرولتاریا یكی میشمارد، حزب را جایگزین شوراها، یعنی قدرت دولتی، مینماید". (همانجا. تاكیدات اضافه شده اند)

استالین بر اهمیت اعمال خط مشی توده ای تاكید میكند. او بر این مصر است كه حزب باید "مناسبات متقابل" صحیح، مناسبات "اعتماد متقابل" با توده ها برقرار سازد؛ و این یعنی اینكه "حزب باید با توجه به حرف توده ها گوش فرا دهد، نسبت به غریزه انقلابی توده ها دقیق باشد، تجربه مبارزه توده ها را مورد مطالعه قرار دهد و صحت سیاست خود را با آن بسنجد، و نتیجتاً نه تنها به توده ها یاد بدهد بلكه خویشتن نیز از آنان یاد بگیرد" (همانجا). وی علیه هرگونه گرایش به تبدیل نقش رهبری كننده حزب، به دیكتاتوری علیه توده ها هشدار داده و موكداً تذكر میدهد:

"آیا رهبری حزب را میتوان با زور به طبقه تحمیل نمود؟ خیر، نمیتوان. این چنین رهبری بهرحال نمیتواند زیاد دوام بیاورد. اگر حزب میخواهد حزب پرولتاریا باقی بماند، باید بداند كه مقدم بر هر چیز و عمدتا راهنما، رهبر و آموزگار طبقه كارگر است... اگر سیاست حزب غلط باشد، اگر سیاستش با منافع طبقه كارگر تلاقی پیدا كند، در اینصورت آیا میتوان حزب را رهبر حقیقی طبقه دانست؟ البته نمیتوان. در اینگونه موارد، اگر حزب بخواهد همچنان رهبر باقی بماند، باید در سیاست خود تجدید نظر نماید، باید سیاست خود را اصلاح كند، باید به اشتباه خویشتن اعتراف نموده و آنرا رفع كند.” (همانجا. تاكیدات از متن اصلی است)

باز هم استالین صفحات بسیاری در تشریح نكات تعیین كننده بحث خود مینویسد تا نشان دهد كه حزب نمیتواند در اعمال دیكتاتوری پرولتاریا بجای توده ها بنشیند و یا با تحمیل رهبری خود به آنان به قوه زور، علیه اراده و منافع توده ها دیكتاتوری اعمال كند.

اما سند CRC به هیچكدام از اینها اشاره نمیكند؛ عبارت "در جوهر خود" را نقل كرده و اضافه میكند كه استالین گفته است شوراها "صرفاً بمثابه تسمه نقاله" توسط حزب مورد استفاده واقع میشوند؛ و همین. مشكل بتوان باور داشت كه نویسندگان این سند زحمت خواندن كل مبحث مورد نظر را بخود نداده اند ـ و حیرت انگیزتر آنكه اگر خوانده اند، خودسرانه تصمیم گرفته اند تمام مطالبی را كه استالین در مورد این موضوع تشریح می كند، نادیده بگیرند. اما باز هم میگوئیم كه این شیوه خاص كسانی است كه از زاویه دمكراسی بورژوایی (حتی دمكراسی بورژوایی نوع رادیكال یا "سوسیالیستی") با تجربه تاریخی دیكتاتوری پرولتاریا مخالفت میورزند. كسانی كه از "موضوعات اساسی كه تاكنون فرض مسلم می پنداشتیم" دست كشیده و به منطق بورژوایی درغلتیده اند، مجبورند به این شیوه ها دست بیاویزند.

میتوان گفت كه علیرغم همه اینها، علیرغم همه آنچه كه استالین در مورد این مسئله گفته و من نقل كرده ام، باز هم این فرمولبندی، كه دیكتاتوری پرولتاریا "در جوهر خود" دیكتاتوری حزب است، یك فرمولبندی ناجور میباشد. این نكته بنظر من تا حدودی صحت دارد. از قضا، این فرمولبندی میتواند علیه همان مناسباتی كه استالین در باره شان مصرانه تاكید می ورزید؛ یعنی مناسباتی كه در آن توده ها دیكتاتوری پرولتاریا را تحت رهبری حزب اعمال میدارند، مورد استفاده قرار گیرد. شاید بتوان فراتر رفت و متذكر شد كه این فرمولبندی میتواند گرایش سمتگیری "از بالا به پائین" را بجای اتكاء به توده ها منعكس سازد و یا حداقل ترغیب نماید. بویژه در پرتو تجربیات مثبت و منفی از آن زمان تاكنون باید گفت كه این نكته نیز تا حدودی صحت دارد. این گرایش در خود استالین چشمگیر شد. اما این پروسه ای تك خطی نبود. همانگونه كه مائو متذكر شد، پروسه ای بود كه طی آن سمتگیری صحیح تر استالین، در برخی جنبه های مهمش، به ضد خود تبدیل گردید.

اما سند CRC طوری به مسئله برخورد میكند كه گویی استالین از همان ابتدا سمتگیری عدم اتكاء بر توده ها را داشت، و پای جای پای لنین گذارد و خطی را تبلیغ كرد و به پیش برد كه دیكتاتوری حزب را جایگزین دیكتاتوری توده ها میكرد. در حقیقت، لنین این خط را شدیداً میكوبید و استالین این خط مشی را ـ بطور صریح، موكد و با استدلالات بسیار ـ در همان اثری كه خود سند CRC نقل كرده، مردود میشمرد. استالین در آنجا ـ به تبعیت از لنین ـ دیدگاه درست و دیالكتیكی رابطه میان حزب و توده ها، بمثابه رابطه میان نیروی رهبری كننده و نیروی محركه را مطرح میسازد.

سند CRC با تحریف گفته استالین  ـ "در جوهر خود" ـ آغاز میكند تا این نتیجه را بگیرد:

"از همین موضع، خصلت و جریان رشد روند بوروكراتیزه شدن و ظهور طبقات نوین بسادگی قابل ردیابی است. تحت یك چنین ساختار سیاسی، فقدان یك سیاست آگاهانه برای تحدید حق بورژوایی و اتكاء فزاینده به انگیزه های مادی برای افزایش تولید، بنیان اقتصادی سرمایه داری بوروكراتیك را ریخت. و زمانیكه ما به مرحله ای میرسیم كه مائو درمی یابد كه تحت دیكتاتوری پرولتاریا، بورژوازی از درون خود حزب سر بلند میكند، تصویر كامل میشود.” (پاراگراف V ـ 9 تاكیدات اضافه شده اند)

این خلاف تحلیل لنین از پایه های "ظهور طبقات نوین" و بویژه بورژوازی تحت دیكتاتوری پرولتاریا است. لنین به كاركنان حكومت شوروی و قشر درگیر در كار فكری بطور عام و همچنین به تداوم تولید كوچك بعنوان منابع عمده ایجاد بورژوازی نوین اشاره نمود. لیكن  تحلیل وی در ارزیابی ماتریالیستی از تضادهای اجتماعی و طبقاتی كه در جامعه سوسیالیستی برجای مانده بود، ریشه داشت. این تحلیل بدنبال یافتن سرچشمه یا منشاء بورژوازی نوین در "بوروكراسی" نبود. لنین حق داشت ـ او در مسیر صحیحی حركت میكرد ـ سند CRC كاملا از مرحله پرت است.

همانگونه كه قبلا گفتم، مائو تحلیل ابتدائی لنین از این مسئله را گرفته و آنرا تكامل داده و به یك خط فراگیر تبدیل نمود. سند CRC این خط مشی ـ و واقعیت ـ را "وارونه" میكند. این سند بجای حركت از تضادهای موجود در زیربنای اقتصادی (تفاوت ها و نابرابری های برجای مانده، جان سختی مناسبات كالایی و غیره) با در نظر گرفتن اوضاع بین المللی و سپس بررسی روبنا (بویژه نهادها و ایده های حاكم بر جامعه) در پرتو این تضادها، در حقیقت از تحلیل تحریف آمیز تضادهای روبنا آغاز كرده و آنها را بر زیربنای اقتصادی تحمیل می كند. این سند رابطه سیاست و اقتصاد و رابطه زیربنای اقتصادی و روبنا را معكوس میسازد. این شاید ظاهراً تحلیلی مائوئیستی بنظر رسد، ولی درواقع نقطه مقابل آنست. این شیوه تحلیل ایده آلیستی است، درصورتیكه شیوه مائوئیستی، شیوه ماتریالیستی است. این تحلیل، انحرافات بوروكراتیك (برخی واقعی اند و بسیاری ساخته و پرداخته این سند) را شالوده یا عامل اساسی در ایجاد "پایه اقتصادی سرمایه داری بوروكراتیك" تصویر میكند.

این دیدگاه ایده آلیستی در مورد پایه های تولید بورژوازی نوین در جامعه سوسیالیستی و خطر احیای سرمایه داری بارها در سند CRC تكرار شده است؛ منجمله در این تز حیرت انگیز:

"بنابراین، یلنینه به نتیجه رسید كه صرفاً با تغییر دیكتاتوری اقلیت بر اكثریت به دیكتاتوری اكثریت بر اقلیت میتوان دیكتاتوری پرولتاریا را جانشین دیكتاتوری بورژوازی ساخت. اینگونه بود كه هیچ گسست كیفی از ساختار كهن الزام آور نگشت. در نهایت، آن ساختار كهن كه قدرت سیاسی را در دست رهبری دولتی متمركز میسازد، به ظهور و تقویت یك طبقه نوین حاكمه از میان خود طبقه كارگر و بدنه و رهبری حزبش می انجامد". (پاراگراف IX ـ 2، تاكیدات اضافه شده اند)

در اینجا است كه میتوان با صراحت بیشتر به این نكته پی برد كه چگونه سند CRC روبنا ـ در حقیقت نمای تحریف شده ای از روبنا در جامعه سوسیالیستی ـ را عنصر تعیین كننده در "ظهور و تقویت یك طبقه حاكمه نوین" میداند.

مائو "تئوری نیروهای مولده" ماتریالیسم مكانیكی را رد كرد. این تئوری، نیروهای مولده و زیربنای اقتصادی جامعه را بطور تقریباً مطلقی تعیین كننده می داند و نقش پویای روبنا در تاثیر متقابل بر زیربنای اقتصادی را نمی بیند، و قبول نمی كند كه انقلاب در روبنا و در مناسبات تولیدی، در را به روی رشد و انكشاف نیروهای مولده باز میكند. اما مائو با ماتریالیسم دیالكتیك به مقابله با این ماتریالیسم مكانیكی برخاست نه با ایده آلیسم؛ (6) نه با خطی كه نقش نهایتاً تعیین كننده واقعیت مادی و بویژه زیربنای اقتصادی در رابطه با روبنای جامعه را انكار می كند. اما سند CRC تحت لوای مخالفت با "تقلیل گرایی اقتصادی" (پاراگراف VII ـ 4) خط مشی مائو را سوء تعبیر میكند، و درواقع نافی نقش تعیین كننده اقتصاد در رابطه با سیاست است (و كمی جلوتر خواهیم دید كه چگونه سند CRC ماتریالیسم ماركسیستی را نیز بیش از پیش تحت عنوان نفی "تقلیل گرایی طبقاتی" رد میكند).

باز هم تكرار میكنم، خط مائوئیستی زیربنای مادی برای احیای سرمایه داری را در بقایای تضادهای موجود در مناسبات اجتماعی (بیش از همه در مناسبات تولیدی) درون جامعه سوسیالیستی و همچنین در مناسبات بین المللی، میبیند. این خط مشی اساسا در رابطه با این تضادهاست كه روبنا را كانون توجه میكند. خط سند CRC تضادهای زیربنای اقتصادی را درجه دوم و تابعی از به اصطلاح عنصر تعیین كننده می سازد: "عنصر تعیین كننده" از نظر سند عبارت است از وجود "چنین ساختار سیاسی"، یعنی دیكتاتوری پرولتاریا كه بر دمكراسی صوری بنیان نیافته است.

و اینك اجازه دهید به بحث سند CRC در مورد مبارزه میان تروتسكی و استالین بپردازیم و اینكه انتقادات تروتسكی نتوانست پاسخی "به هیچیك از سوالات اساسی پیشاروی دیكتاتوری پرولتاریا" ارائه دهد؛ اما تصادفاً ـ طوری برخورد شده كه گویا تصادفی بود ـ در "اختلاف مهم" بین استالین و تروتسكی بر سر امكان ساختمان سوسیالیسم در یك كشور، حق با استالین بود. (رجوع شود به پاراگرافV ـ 10)

اما سوال اینست كه چطور ممكن بود حق با استالین باشد؟ چگونه استالین میتوانست ساختمان سوسیالیسم را در شوروی به پیش ببرد، در حالیكه (بیش از هر كس دیگری) مسئول اعمال دیكتاتوری حزب بر توده ها بود؟ او چه نوع سوسیالیسمی را میتوانست تحت یك چنین دیكتاتوری بنا كند؟ شاید هم هیچوقت در اتحاد شوروی جامعه سوسیالیستی بنا نشد؟ و با استفاده از همین منطق، شاید در چین هم اصلا چنین نشد؛ در این صورت زیربنای اقتصادی این كشورها چه بود؟ آیا در تمام این مدت سرمایه داری بودند، یا چیز دیگری؟ كه در این صورت بالاخره به همان تحلیل پایه ای تروتسكی می رسیم.

باز هم متذكر میشویم، این خط به رابطه میان اقتصاد و سیاست، میان زیربنا و روبنا بطور متافیزیكی برخورد میكند، اگر چه نوعی "پیوستگی" هم در آن وجود دارد: اگر این خط پیاده میشد، هم زیربنای اقتصادی و هم روبنا تحت تسلط بورژوازی قرار میگرفت. شاید از قضا این خط سعی دارد فرمولبندی خود مبنی بر اینكه ـ دمكراسی توده ای بر مبنای الگوی اكید كمون پاریس به علاوه شیوه "سنتی ماركسیست ـ لنینیستی" در زمینه اقتصاد سوسیالیستی، شالوده جلوگیری از احیای سرمایه داری است ـ را بجای فرمولبندی رویزیونیستی مبنی بر اینكه ـ مالكیت دولتی به علاوه نهادی كردن نقش رهبری حزب برابر با سوسیالیسم و یا ضامن آنست ـ بنشاند. هیچكدام از این دو فرمولبندی "بهتر" از دیگری نیست ـ هر دو غلط هستند.

با توجه به تمام دلایلی كه برشمردیم، دست شستن از نقش رهبری كننده حزب به احیای سرمایه داری منتهی خواهد شد و درست به همان اندازه، اصرار بر اینكه این نقش نهادی شده به خودی خود ضامن جلوگیری از احیای سرمایه داری است و نیز عدم توجه به خط مشی حزب در رابطه با تضادهای واقعی و مادی رویاروی دیكتاتوری پرولتاریا در درون هر كشور خاص و در سطح بین المللی، به احیای سرمایه داری منجر خواهد شد. یادآوری آنچه قبلا گفته شد خالی از فایده نیست: اگر حزب چنین نقش رهبری كننده نهادی شده ای را ایفا نكند، نیروی دیگری ـ در حقیقت دارودسته های بورژوایی ـ اینكار را كرده و حاكمیت بورژوازی را نهادی خواهند كرد. علت این امر، تضادهای موجود در اساس جامعه سوسیالیستی است و تحت چنین شرایطی امكان بكارگیری موبه موی ساختارهای رسمی كمون پاریس وجود ندارد. بعلاوه همانگونه كه مائو گفت اگر هم چنین ساختارهائی بكار گرفته شوند، جای فراوانی برای مانور بورژوازی باز میشود كه این امر به تسلط آنها بر ساختارها و بر كل جامعه خواهد انجامید.

برویم سراغ جمعبندی سند از آنچه كه "انتقادات تیز" رزا لوكزامبورگ از دیكتاتوری پرولتاریا در شوروی میخواند. (رجوع شود به بخش 6) به نظر لوكزامبورگ، بلشویكها اساسا در اشتباه بودند، چرا كه آنها نیز مانند كائوتسكی "دیكتاتوری را در مقابل دمكراسی قرار میدهند.” لوكزامبورگ چنین بحث میكند كه موضع بلشویكها "از یك سیاست سوسیالیستی راستین فاصله بسیار دارد " او در واقع می گوید كه بلشویكها "مدافع دیكتاتوری در ضدیت با دمكراسی بوده، و بنابراین طالب دیكتاتوری مشتی افراد میباشند، یعنی طالب دیكتاتوری بر مبنای مدل بورژوایی.” (نقل قولهای لوكزامبورگ در پاراگراف VI ـ 1 سند CRC به نقل از كتاب "رزا لوكزامبورگ سخن میگوید"، نیویورك، 1970 . تاكیدات اضافه شده اند) باز هم این همان "دیدگاه كلاسیك" خرده بورژوایی است كه بین بورژوازی و پرولتاریا ایستاده و در دیكتاتوری هر دو تبعیت منافع خرده بورژوازی از منافع طبقه حاكم را می بیند، اما تفاوتهای اساسی میان ایندو دیكتاتوری را براحتی منكر میشود.

سند CRC "انتقادات تیز" لوكزامبورگ را چنین مطرح می كند:

"نظر لوكزامبورگ اینست كه مدل دیكتاتوری پرولتاریا پیاده شده تحت رهبری لنین و تروتسكی یاحسنت بعد از انقلاب اكتبر، در واقع در پی حذف خود دمكراسی، تحت این عنوان بوده كه "نهادهای دمكراتیك انتخاباتی خصلتی دردسر آفرین دارند"... "مطمئنا هر نهاد دمكراتیكی ـ مانند تمامی نهادهای بشری ـ محدودیتها و كمبودهای خود را دارد. اما راه چاره ای كه تروتسكی و لنین پیدا كرده اند، یعنی حذف خود دمكراسی، بدتر از آن مرضی است كه خیال معالجه اش را دارند؛ چرا كه درست راه را بر آن منبع زنده ای كه تنها سرچشمه تصحیح تمامی محدودیتهای ذاتی نهادهای اجتماعی است می بندد. این منبع، زندگی سیاسی فعال، نامحدود و پرانرژی وسیعترین توده های مردم است" ...رزا لوكزامبورگ در ضدیت با این نظریه لنین كه سیستم شورایی دمكراسی پرولتری یك میلیون بار بهتر از دمكراسی بورژوایی است، به ارزیابی از اوضاع تحت دیكتاتوری پرولتاریا اعمال شده توسط بلشویكها، پرداخت: "لنین و تروتسكی بجای نهادهای نمایندگی كه توسط انتخابات عمومی توده ای ایجاد شده اند، فقط شوراها را بعنوان تنها نماینده واقعی توده های زحمتكش نشاندند. اما با سركوب زندگی سیاسی در سراسر كشور، حیات شوراها نیز بیش از پیش فلج خواهد شد. بدون انتخابات عمومی، بدون آزادی نامحدود مطبوعات و اجتماعات، بدون برخورد آزادانه عقاید، زندگی در نهادهای عمومی به پایان میرسد و صرفا به یك زندگی تصنعی تبدیل می شود كه در آن فقط بوروكراسی بمثابه یك عنصر فعال برجای مانده است. حیات عمومی تدریجا به خواب میرود و چند دوجین رهبر حزبی كه از انرژی پایان ناپذیر و تجربه نامحدود برخوردارند، رهبری می كنند و حكم میرانند.” " (پاراگراف VI ـ 2 و VI ـ 4، گفته های لوكزامبورگ در سند CRC از كتاب "لوكزامبورگ سخن میگوید" نقل شده است ـ ص 378، 391)

این خط مشی سوسیال دمكراتیك است و این واقعیت را به خوبی افشاء میكند كه این موضع بر دیدگاهی بورژوا دمكراتیك منطبق است ـ علیرغم اینكه لوكزامبورگ تلاش دارد میان موضع خویش و دمكراسی بورژوایی خط فاصل بكشد. شكی نیست كه توده های مردم در شوروی آنزمان ـ بویژه سالهای نخستین جمهوری شوروی ـ در سطحی گسترده تر و عمیقتر از آنچه تاریخ تا آنزمان بخود دیده بود، با انرژی بسیار، فعالانه و آگاهانه در زندگی سیاسی شركت داشتند و بحث لوكزامبورگ به هیچ وجه نمی تواند بر ارزیابی لنین از دیكتاتوری پرولتاریا در جمهوری شوراها، مبنی بر اینكه برای توده های مردم "یك میلیون بار دمكراتیك تر" از هر دولت بورژوا دمكراتیك است، خط بطلان بكشد. ارائه بحثی خلاف این ـ كاری كه لوكزامبورگ میكند ـ و ادعای اینكه بلشویكها سعی داشتند فعالیت سیاسی توده ها را خفه كرده و "نفس دمكراسی" را مضمحل سازند، افشاگر دیدگاهی است كه فعالیت سیاسی توده ها را با معیارهای تنگ نظرانه فرمالیسم بورژوا دمكراتیك محك میزند و "نفس دمكراسی" را با دمكراسی كه طبق اصول بورژوا دمكراتیك به عمل در می آید، می سنجد؛ و این دقیقا كاری است كه لوكزامبورگ با تاكید بر "نهادهای نمایندگی كه توسط انتخابات عمومی توده ای ایجاد شده اند" و با مطرح كردن خواست آزادی "بی قید و شرط" مطبوعات و اجتماعات، می كند؛ توجه كنید كه اینهمه را در ضدیت با شوراها بمثابه نمایندگان حقیقی توده های زحمتكش مطرح می كند.

سند CRC حتی از اینهم پیشتر رفته و میگوید كه "نقص اساسی نظام شوروی" (خوب توجه كنید: نقص اساسی) "توسط رزا بدین نحو برملا میگردد: آن آزادی كه فقط برای هواداران حكومت، فقط برای اعضای یك حزب باشد، هر چقدر هم كه شمارشان بسیار باشد، به هیچ وجه آزادی نیست. آزادی همیشه و منحصرا آزادی برای كسی است كه بگونه ای دیگر فكر می كند.” (پاراگراف VI ـ 3، به نقل از كتاب "لوكزامبورگ سخن میگوید")

اولا، این تحریف و افتراء است كه گفته میشود تنها هواداران حكومت و بلشویكها از آزادی برخوردار بودند. این واقعیت دارد ـ و صحیح است ـ كه ضدانقلابیون بویژه هنگامیكه علیه حكومت شوروی دست به اسلحه بردند، سركوب شدند. بطور مثال، واقعه معروف شورش كرونشتات؛ و همانگونه كه لنین به صراحت معترف بود، توده ها هم در آن درگیر بودند. اما زیاد طولی نكشید كه به قول لنین تحریكات ژنرالهای سابق گارد سفید (یعنی ژنرالهای سابق ارتش ضد انقلابی كه جنگ داخلی را علیه دولت پرولتاریا پیش برده بودند) در رابطه با حوادث كرونشتات، و روابط امپریالیستها با این ژنرالهای سفید، برملا شد. معلوم شد كه خیزش كرونشتات تلاشی در جهت سرنگونی دولت پرولتری و احیای نظم كهن بود. بنابراین طبیعی و نیز درست است كه افراد شركت كننده در چنین شورشهای ارتجاعی سركوب شوند. (رجوع كنید به "كنگره دهم حزب كمونیست شوروی (بلشویك)، 12 ـ 8 مارس 1921 "، بخش دوم، "گزارش درباره كار سیاسی كمیته مركزی ح ك ش (ب) 8 مارس"، مجموعه آثار لنین، جلد 32)

اما انتقادات بسیاری علیه حكومت و حزب انجام می گرفت و "اجازه" داده شد كه انجام بگیرد. اینرا به وضوح میتوان از مطالعه نوشته ها و سخنرانیهای لنین طی آن دوره از حیات جمهوری نوین شوراها دریافت. لنین آشكارا صحبت از این میكند كه حزب و حكومت در جو ی خرده بورژوایی بسر می برند و باید روش كنار آمدن با اقشار خرده بورژوایی، بویژه در بین دهقانان را، بدون  دست كشیدن از منافع  بنیادین پرولتاریا، بیاموزند. او كل مسئله را با معیارهای تاریخی توضیح میدهد، كه چگونه میتوان بورژوازی بزرگ را به محض كسب قدرت سریعا خلع ید كرده و سركوب نمود، ولی در مورد تولید كنندگان كوچك و خرده بورژوازی بطور عموم باید سیاست همزیستی و مبارزه درازمدت را در پیش گرفت. او مسئله را بدینگونه بیان میكند كه باید خرده بورژوازی را هم تحمل نمود و هم  در شرایط مادی و جهانبینی اش تحول ایجاد كرد و این امر بخشی از حركت بسوی محو تمایزات طبقاتی است. (چنین بحثی را میتوان بطور مثال در اثر "چپ روی بیماری كودكانه" كه طی نخستین سالهای جمهوری شوروی نوشته شده، یافت.) بدین ترتیب، معلوم میشود كه نوشته ها و سخنرانیهای لنین طی این سالها (كه اتفاقا برخی از آنها بنحو تحریف آمیزی در سند CRC نقل شده اند) روش پایه ای لنین در این رابطه را روشن می كنند و نشان میدهند كه سمتگیری او این نبود كه هركس حكومت و یا بلشویكها را مورد انتقاد قرار دهد باید سركوب شده و حقوق سیاسی اش نقض گردد.

 

سند CRC به جای اینكه بطور جدی با آنچه لنین در باره این تضادهای پیچیده می گوید دست و پنجه نرم كند، در انتقادات انحرافی لوكزامبورگ دنبال راهنما می گردد. این گفته لوكزامبورگ كه آزادی "همیشه و منحصرا آزادی برای كسی است كه بگونه ای دیگر فكر می كند" اشتباه بودن این انتقادات و سمتگیری اساسی شان را خوب آشكار می كند. البته این نكته با فراخوان لوكزامبورگ برای آزادی "بی قید و شرط" مطبوعات و اجتماعات و غیره ربط دارد و منطبق است با دمكراسی بورژوایی كلاسیك كه آزادی را برابر با حقوق اقلیت علیه "استبداد اكثریت" می داند. بطور مثال، این فرمولبندی شباهت بسیار با فرمولبندی های نوشته های كسانی همچون جان استوارت میل و آلكسی دوتوكویل در مورد دمكراسی و آزادی فردی دارد. در پاسخ به این نكته، باید این پرسش را مطرح نمود: چه كسی ـ جز بورژوازی و ضد انقلابیون ـ بیش از همه تحت دیكتاتوری پرولتاریا "بگونه ای دیگر فكر می كند"؟ شوخی نمی كنم. "نتیجه منطقی منطق" لوكزامبورگ در اینجا اینست كه به این افراد بیش از هر كس دیگر باید آزادی و حقوق كامل سیاسی اعطا كرد. در این صورت، تكلیف دیكتاتوری پرولتاریا چه میشود؟ (7)

بهتر است گفته های لوكزامبورگ در مورد آزادی، "همواره و منحصرا"، را با گفته های عمیق مائو درباره اجزاء متشكله آزادی یا حقوق اساسی زحمتكشان در جامعه سوسیالیستی مقایسه كنیم: حق كنترل جامعه، حق سلطه بر اقتصاد، حق كنترل و سركوب نیروهای متخاصمی كه در صدد احیای سرمایه داری اند، حق اعمال حاكمیت بر كلیه عرصه های روبنا، به نظر مائو همه چیز از این آزادی یا این حقوق اساسی ناشی می شود. این دیدگاه بسیار عمیق تر و درست تر از تعریف لوكزامبورگ از آزادی است. در حقیقت، این قطب مخالف فرمالیسم دمكراتیك لوكزامبورگ بوده و از كنه مطلب سخن میگوید:"اینكه كنترل ارگانهای (قدرت) و موسسات در دست چه كسی است، شدیدا بر مسئله تضمین حقوق مردم تاثیر دارد. اگر ماركسیست ـ لنینیستها كنترل داشته باشند، حقوق اكثریت گسترده تضمین خواهد بود. اگر راست روها یا اپورتونیستهای راست كنترل داشته باشند، این ارگانها و موسسات كیفیتا تغییر خواهند یافت و حقوق مردم در رابطه با آنها تضمین نخواهد بود. بطور مجمل مردم باید از حق اداره روبنا برخوردار باشند.” (مائو، نقد اقتصاد سیاسی شوروی، تاكیدات اضافه شده اند)

 

در اینجا نیز مائو، همچون لنین، دیدگاه صحیح ماتریالیستی و دیالكتیكی در مورد رابطه میان اعمال دیكتاتوری پرولتاریا توسط توده ها و نقش رهبری كننده پیشاهنگ كمونیست آنان را ارائه میدهد.

به سراغ نكته دیگری در سند CRC می رویم كه محتاج برخورد است: "اما علیرغم همه این راهگشایی های مهم، اكنون می توانیم ببینیم كه دیكتاتوری دمكراتیك نوین خلق كه بلافاصله پس از پیروزی انقلاب در چین برقرار شد و یا دیكتاتوری پرولتاریا كه بدنبال آن آمد، هیچ پیشرفت مهمی نسبت به چارچوب بنا شده توسط لنین و استالین را رقم نزد.” (پاراگراف VII ـ 2)

با توجه به روحیه و سمتگیری سند CRC میتوان گفت: "شكر خدا!" تا حالا باید روشن شده باشد "پیشرفت مهمی" كه نویسندگان این سند متوجه فقدانش شده اند، در حقیقت عبارتست از دست شستن از دیكتاتوری پرولتاریا و بجای آن اتخاذ الگوهایی متكی بر "انتقادات تیز" افرادی نظیر لوكزامبورگ و افشاگریهای او در مورد اینكه "نقص اساسی سیستم شوروی" عبارت بود از دور شدن از فرمالیسم بورژوا دمكراتیك.

به بررسی فرمولبندی دیگری از این سند میپردازیم:

"مشكلات پایه ای پیشاروی اتحاد شوروی در زمان لنین و استالین، مثلا فقدان یك سیستم سیاسی كه مردم بتوانند مستقیما در آن شركت كرده و اراده سیاسی خود را اعمال كنند و یا اجتماعی كردن ابزار تولید كه به تمركز و بوروكراتیزه شدن كل سیستم انجامید، تماما در چین نیز خودنمایی می كرد. بدین ترتیب، همان پروسه احیای سرمایه داری كه در آنزمان به یك مرحله پیشرفته در اتحاد شوروی رسیده بود، در چین نیز آغاز گشت.” (پاراگراف VII ـ 3)

 

مبارزه طبقاتی در سوسیالیسم و اشكال حاكمیت توده ای

از آنجا كه چندین بار و از زوایای مختلف درباره تحلیل اساسا غلط سند از نظام سیاسی و رابطه آن با نظام اقتصادی در اتحاد شوروی (و كلا جامعه سوسیالیستی) صحبت كرده ام، توجه تان را تنها به عبارت "بدین ترتیب" كه آخرین جمله بند فوق الذكر سند با آن شروع میشود، جلب میكنم. این عبارت تجلی تداوم برخورد ایده آلیستی و متافیزیكی به رابطه بین اقتصاد و سیاست است كه پیش از این بحث شد ـ بویژه در بخش انتقاد از "تحلیل وارونه" سند CRC از پایه های احیاء سرمایه داری. باز هم یادآوری میكنم كه مائو اساس و پروسه بازتولید بورژوازی در جامعه سوسیالیستی و خطر احیای سرمایه داری را اصلا "بدین ترتیب" توضیح نداد.

در واقع، جلوه دیگری از ایده آلیسم كه اینجا در استفاده از "بدین ترتیب" منعكس است، عبارتست از این طرز تلقی كه احیای سرمایه داری عمدتا از سمتگیری اشتباه و سیاستهای غلط انقلابیون در چین و شوروی ناشی شد. در حالیكه در عالم واقعیت، خطر احیای سرمایه داری در تضادهای بنیادین ریشه داشت كه مشخصه جامعه سوسیالیستی كه جامعه ای در حال گذار از سرمایه داری به كمونیسم در سطح جهانی است، می باشد؛ و پیروزی رهروان سرمایه داری نتیجه مبارزه طبقاتی درون خود كشورهای سوسیالیستی و نیز در سطح جهانی بود. دیدگاه سند CRC در مورد این نكته تعیین كننده، پژواك جار و جنجالهایی است كه در این روزها در مورد "ورشكستگی" كمونیسم مطرح می شود و قبول ندارد كه آنچه در چین و شوروی اتفاق افتاد، در جوهر خود شكستی بود كه بورژوازی بین المللی بر پرولتاریای بین المللی تحمیل كرد و اشتباهات انقلابیون از نقش درجه دوم برخوردار بوده و عمدتا اشتباهاتی بودند كه در راه حل و مشكلات واقعی و مقابله با خطراتی كه توسط خود امپریالیسم و موقعیت كماكان مسلطش بر جهان ایجاد شده بودند، به ظهور رسیدند. (8)  اینگونه شكستها از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی، بویژه در اوان تخاصمات انقلاب پرولتری با ضد انقلاب بورژوایی، شگفت آور نیستند. نكته اینست كه از تمام این شكستها باید آموخت ـ درسهای واقعی را خوب دریافت ـ تا بتوان بارها عقب نشینیهای موقت را به جهشهای نوین و بزرگتر تبدیل نمود و در طول نبرد تاریخی و مستمر به سوی پیروزی نهایی راه گشود.

لیكن نیل به چنین هدفی ممكن نخواهد بود اگر مختصات واقعی مبارزه درك نشود و تحلیلهای ایده آلیستی جای واقعیات را بگیرند ـ و این شیوه ایست كه سند CRC اتخاذ می كند:"در واقع او یمائوه هنگامی كه عرصه های مبارزه در روبنا و در مناسبات تولیدی را تشخیص داد، به جنبه تعیین كننده مسئله نزدیكتر گشت. به همین ترتیب، او این واقعیت را دریافت كه قدرت سیاسی در دست طبقه كارگر و دیگر توده های زحمتكش خلق قرار ندارد. اینجا بود كه وی به جنبه تعیین كننده مسئله سپردن قدرت سیاسی به دست خلق پی برد.” (پاراگرافVII  ـ 4)

غلط است! مائو این واقعیت را دریافت و گفت كه بخشهای مهمی از روبنا در دست توده ها نیست و آنها را به پس گرفتن آن بخشهایی از قدرت كه رهروان سرمایه داری غصب كرده بودند، فراخواند. اما او هرگز نگفت كه رهروان سرمایه داری قدرت عالی را غصب كرده اند و نگفت كه قدرت سیاسی مسلط بر جامعه در كلیت خود در دست پرولتاریا نیست. انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریایی در موقعیتی انجام شد كه پرولتاریا قدرت دولتی را در دست داشت ولی درگیر مبارزه مرگ و زندگی بر سر جلوگیری از به قدرت رسیدن رویزیونیسم و احیای سرمایه داری بود ـ این انقلاب ادامه انقلاب تحت دیكتاتوری پرولتاریا بود.

"قطعنامه 16 ماده ای" كه در اوایل انقلاب فرهنگی همچون رهنمود عمومی برای پیشبرد این مبارزه انقلابی صادر شد، این نكته را با صراحت بیان می كند. این قطعنامه میگوید كه انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریایی "مرحله نوینی در تكامل انقلاب سوسیالیستی در كشور ماست" و سپس ادامه میدهد "اگر چه بورژوازی سرنگون شده است، ولی هنوز تلاش دارد از ایده ها، فرهنگ، رسوم و عادات كهن طبقات استثمارگر در به فساد كشاندن توده ها و به اسارت كشیدن ذهن آنان استفاده كرده و زمینه های بازگشت خود را فراهم آورد.” و پرولتاریا باید به شدت با این مصاف مقابله كند. هدف انقلاب فرهنگی چه بود؟ هدف مواجه با شرایطی كه توده ها قدرت سیاسی را در دست ندارند نبود، بلكه عبارت بود از "مبارزه علیه آن مقاماتی كه راه سرمایه داری در پیش گرفته اند و سرنگون كردن آنها، انتقاد و طرد آن "مراجع" آكادمیك آموزشی كه بورژوا و ارتجاعی اند، انتقاد و طرد ایدئولوژی بورژوازی و سایر طبقات استثمارگر، و تغییر محتوای آموزش، هنر و ادبیات و سایر عرصه های روبنا كه با زیربنای اقتصاد سوسیالیستی تطابق ندارند، برای تسهیل رشد و تحكیم نظام سوسیالیستی.” (قطعنامه كمیته مركزی حزب كمونیست چین در مورد انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریایی یقطعنامه 16 ماده ای 8 اوت 1966، پكن. تاكیدات اضافه شده اند)

و خود مائو طی مباحثه ای مهم با "چان چون چیائو" در اوج انقلاب فرهنگی (در واقع همان مباحثه ای كه سند CRC از آن نقل قول آورده است) روشن می سازد كه:

"انقلاب كنونی ما ـ انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریایی ـ انقلابی تحت دیكتاتوری پرولتاریا است و خود ما آنرا برپا داشته ایم. علت آنهم اینست كه بخشی از ساختار دیكتاتوری پرولتاریا غصب شده و دیگر نه به پرولتاریا بلكه به بورژوازی تعلق دارد. بدین جهت، چاره ای جز انقلاب نداشتیم.” (مائو، "رهنمود درباره انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریایی در شانگهای" به نقل از "آثار پراكنده اندیشه مائوتسه دون" منتشره توسط خدمات مشترك تحقیقات و انتشارات، آرلینگتون، ویرجینیا، آمریكا، جلد2 تاكیدات اضافه شده اند)

 

سند CRC در اینجا "دو در یك" می كند. سعی میكند خط انحرافی خود در مورد "دیكتاتوری حزب" را با تحلیل صحیح و كیفیتا متفاوت مائو از بورژوازی درون حزب (رهروان سرمایه داری) و ضرورت دست زدن به مبارزه علیه آنها و انقلابی كردن بیش از پیش خود حزب همچون بخشی از كل مبارزه برای ماندن بر مسیر سوسیالیسم و ادامه انقلاب تحت دیكتاتوری پرولتاریا تركیب نماید.(9)

اما سند CRC كه با اصرار میخواهد دیدگاه ایده آلیستی خود را به واقعیت حقنه كند، این جمعبندی را از انقلاب فرهنگی ارائه میدهد: "همانطور كه مائو خود خاطر نشان كرد توده ها این شكل نوین مبارزه یعنی انقلاب فرهنگی را پروراندند. این در واقع مبارزه ای علیه ساختارهای بوروكراتیزاسیون موجود تحت دیكتاتوری پرولتاریا بود. چون این مبارزه یك خیزش خودبخودی توده ها بود، انحرافات آنارشیستی آن نیز كاملا طبیعی بود. اما آنچه می باید انجام می شد، سیستماتیزه كردن تمامی این درسها در یك سیستم نوین سیاسی و شكل مبارزاتی برای به اجراء گذاشتن تحت دیكتاتوری پرولتاریا بود. ولی متاسفانه نمی توانیم چنین تحول مثبتی را طی دوران حیات مائو مشاهده كنیم.” (پاراگراف VII ـ 5)

باز هم غلط اندر غلط!  در آغاز باید گفت كه این دنباله روی و كرنش به خودرویی است. طنز قضیه در اینجاست كه این بحث "روی دیگر" (یا "عكس برگردان") بحثی است كه اغلب در مورد انقلاب فرهنگی مطرح میشود و آنرا مبارزه دارودسته های بالایی برسرقدرت میداند و می گوید از توده ها به عنوان سیاهی لشكر استفاده شد. انقلاب فرهنگی "خود جوش" نبود. انقلاب فرهنگی همچون تمام تلاشهای انقلابی بزرگ، به معنایی اساسی توسط توده ها آفریده شد ولی توده ها از رهبری یك پیشاهنگ كمونیست برخوردار بودند ( به یاد بیاوریم این گفته مائو را كه "ما خودمان آنرا برپا داشتیم" و منظور از ما مقر فرماندهی پرولتری در حزب كمونیست چین است) بدون این رهبری، انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریایی دركار نمی بود. حتی اگر هم براه می افتاد، در نطفه خفه میشد و بیشك به قله ها و دستاوردهای عظیم ـ بدانگونه كه انقلاب فرهنگی دست یافت ـ دست نمی یافت. انقلاب فرهنگی تركیبی از ابتكار توده ها و رهبری پیشاهنگ كمونیست بود.

نویسندگان سند CRC حاضر به قبول این نكته نیستند، زیرا با خطشان كه قرار دادن توده ها در برابر حزب است جور در نمی آید ـ خط آنها عبارت از اینست كه رهبری حزب در دیكتاتوری پرولتاریا چیزی نیست مگر "دیكتاتوری حزب" بر توده ها. بدین ترتیب، آنها میگویند كه انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریایی "در واقع مبارزه ای علیه ساختارهای بوروكراتیزاسیون موجود تحت دیكتاتوری پرولتاریا" بود. خیر، "در واقع" این چنین نبود. در واقع آن چیزی بود كه مائو گفت ـ مبارزه ای انقلابی كه آماج حمله اش آن دسته مقامات پر نفوذ حزبی بود كه راه سرمایه داری در پیش گرفته بودند.

در اینجا به بررسی برخورد سند CRC به مباحثات مائو با "چان چون چیائو" در رابطه با كمون شانگهای میپردازیم. سند CRC میگوید "همانطور كه در مباحثات مائو با چان چون چیائو در ارتباط با كمون شانگهای می بینیم، او هیچ پاسخ جدیدی برای مسئله پایه ای كه طی انقلاب فرهنگی در مقابلشان قرار گرفت ، ندارد. در عوض، او به این موضوع برمی گردد كه آتوریته نهایی حزب، حافظ دیكتاتوری پرولتاریاست.” (پاراگراف VII ـ 5)

سند CRC اصلا نكته را نگرفته است. مسئله این نیست كه مائو "پاسخ جدیدی نداشت.” بلكه مسئله اینست كه نویسندگان این سند پاسخ مائو را "درنمی یابند". نكته اساسی مائو این بود كه تحت شرایط مسلط در چین در آنزمان ـ و با توجه اوضاع بین المللی ـ شكل كمون كه طی خیزش انقلاب فرهنگی در شانگهای انكشاف یافت، در آن مقطع شكل مناسبی برای دیكتاتوری پرولتاریا نبود ـ یعنی با شرایط مادی و بویژه قدرت نسبی طبقات مخالف در آن شرایط، وفق نداشت. به عبارت دیگر، مائو می گفت اگر انقلابیون مبادرت به حفظ كمون شانگهای كنند (و آنرا به سراسر چین گسترش دهند) منجمله الگوی كمون پاریس در سال1871 را اكیدا به اجرا بگذارند، آنگاه ضد انقلابیون خواهند توانست فورا حاكمیت پرولتاریا را سرنگون كنند و یا در غیر اینصورت از شكل كمون سوء استفاده كرده و آنرا به عكس خود تبدیل كنند و از آن برای غصب قدرت از دست توده ها استفاده كرده و سپس سركوبشان سازند. باز هم، دلیل این امر چیزی بجز تضادهای بنیادین جامعه سوسیالیستی و نیز اوضاع بین المللی نیست.

زمانی كه مائو مثال كمون پاریس را می آورد، میخواهد به این نكته برسد. او گفت كه اگر كمون پاریس سركوب هم نمیشد، به كمون بورژوازی تبدیل میگشت. به عبارت دیگر، با توجه به اوضاع واقعی در آنزمان، اگر كمون پاریس پا برجا میماند و تلاش میشد كه دیكتاتوری پرولتاریا در همان شكل حفظ شود، نیروهای بورژوایی آنرا از درون فتح میكردند. مائو بطور موثری تاكید می ورزد كه جوهر مسئله در محتوی نهفته است نه در شكل؛ و اینرا در تجربه اتحاد شوروی بكار میگیرد:

 

"هنگامیكه شكل قدرت سیاسی شورایی مادیت یافت، لنین به شوق آمده و آنرا خلقت خارق العاده كارگران، دهقانان و سربازان و نیز شكل نوین دیكتاتوری پرولتاریا خواند. اما لنین در آنزمان نمیتوانست پیش بینی كند كه هر چند كارگران، دهقانان و سربازان میتوانند از این شكل قدرت سیاسی استفاده كنند، ولی بورژوازی هم میتواند، خروشچف هم میتواند. بنابراین، شوروی كنونی از شوروی لنین به شوروی خروشچف تغییر یافته است.” (آثار پراكنده مائو، جلد 2، ص 452)

در اینجا هم نویسندگان سند CRC اگر چه این گفته مائو را نقل میكنند، اما در واقعا لب مطلب را در نمی یابند ـ آنها مشاهدات ژرف و تاریخی مائو را "گیجی مائو" میخوانند! (پاراگراف VII ـ 5) این نه مائو، بلكه نویسندگان سند CRC هستند كه درگیجی عمیقی بسر می برند. به نظر می رسد كه فرمالیسم بورژوا دمكراتیك و كلا توهمات و تعصبات بورژوا دمكراتیك چنان كورشان كرده كه واقعا نمی فهمند كه مائو دارد این درس كلی را جمعبندی میكند كه : مادامی كه طبقات و بویژه بورژوازی وجود دارد، هیچ شكلی، بخودی خود، نمیتواند سد غیرقابل نفوذی در برابر احیای سرمایه داری باشد و بورژوازی میتواند قدرت را غصب كرده و اشكالی را كه برای اعمال دیكتاتوری پرولتاریا تكوین یافته اند به نفع خود مورد استفاده قرار دهد.

بدین جهت، اصل (وجه عمده) موضوع، محتواست نه شكل. این درك مائو در پیش بینی او كه متاسفانه درست درآمد نیز منعكس شده است: "اگر بورژوازی مارا سرنگون ساخته و قدرت را غصب كند، احتیاجی به عوض كردن نام ندارد و كماكان آنرا جمهوری خلق چین خواهد خواند. مسئله اصلی اینست كه چه طبقه ای قدرت سیاسی را در دست دارد. این مسئله اساسی است، نه نام.” (آثار پراكنده مائو ، جلد 2)

اینها نكات كلیدی بودند كه مائو در مباحثات خود با "چان چون چیائو" مطرح ساخت: اومی گفت باید متوجه بود كه بورژوازی و پرولتاریا هر دو میتوانند از ساختارهای رسمی ایجاد شده تحت دیكتاتوری پرولتاریا استفاده كنند؛ و باید به محتوا ـ محتوای طبقاتی ـ توجه داشت نه به شكل؛ و به طور اخص میگفت كه تقلید از الگوی كمون پاریس در شرایط آنزمان در واقع بیشتر به نفع بورژوازی تمام میشود تا پرولتاریا : چرا كه پرولتاریا را در اعمال دیكتاتوری خویش تضعیف میكند و دست بورژوازی را در سرنگونی این دیكتاتوری و یا خرابكاری در آن از درون و تبدیلش به ضد خود، تقویت میسازد. یك بخش كلیدی از این تحلیل مائو تاكید مشخص او بر لزوم رهبری پیشاهنگ بود. او میگفت مهم نیست كه حزب كمونیست خطابش كنید یا چیز دیگر، مهم اینست كه كماكان هسته ای از رهبران خواهید داشت.

علتش این نیست كه مائو مصمم به تحمیل "دیكتاتوری حزب" بود. بلكه اساسا بدلایلی است كه در اینجا در مورد تضادهای بنیادین موجود در گذار از سرمایه داری به كمونیسم در سطح جهانی گفته شد و اینكه شور و انرژی انقلابی توده ها و مبارزه طبقاتی بطور كل، نه در یك خط مستقیم بلكه موج وار و مارپیچی جلو می رود. این نكته بسیار مهم را تكرار میكنم: تضادهای نهفته در جامعه سوسیالیستی ـ بویژه میان كار یدی و فكری؛ و همچنین میان شهر و روستا؛ و میان كارگران و دهقانان و سایر تضادهای اجتماعی عمده نظیر اینها ـ در وجود یك تفاوت عینی میان بخش پیشرو طبقه و كل طبقه متبلور خواهند شد.

این نیز بنوبه خود در شكل گیری اجتناب ناپذیر یك هسته رهبری كننده متبلور خواهد شد ـ و اگر این هسته یك هسته رهبری كننده پرولتری نباشد، پس یك هسته رهبری كننده بورژوایی خواهد بود، چه به صورت آشكار و چه زیر نقاب "سوسیالیستی"؛ و این مرتبط با این نكته اساسی است كه اگر خط صحیح غالب نباشد، الزاما خط غلط غالب خواهد بود. و خط صحیح را باید با مبارزه آگاهانه بدست آورده و آگاهانه هم پیاده نمود. اگر قرار باشد كه دیكتاتوری پرولتاریابطور خودجوش اعمال شود، آخرالامر به تسلیم دو دوستی آن به بورژوازی ختم خواهد شد.

به این دلایل است كه مائو میگوید باید حزبی بمثابه هسته رهبری موجود باشد. و این یكی از آن دلایل اساسی است كه شكل كمونی تحت شرایط موجود نمی توانست كار را پیش ببرد ـ دیكتاتوری پرولتاریا را تضعیف كرده و به بورژوازی برای سرنگون ساختن این دیكتاتوری و یا فتح آن از درون كمك می نمود.

كل اوضاع بین المللی را نیز باید به تمام اینها افزود: نهادها و تدابیر لازم جهت مقابله با خطر تهاجم امپریالیستی، و چگونگی تداخل و ربط آن با وجود طبقات و مبارزه طبقاتی درون جامعه سوسیالیستی و كلیه تضادهایی كه در این رابطه از آنها صحبت شد. بحث مائو پایه در فهم و درك عمیق وی از این مسائل دارد و نشانگر آن است كه او سخت با این مسائل دست و پنجه نرم كرده است. اما سند CRC اینها را "درنمی یابد" و در عوض شیوه فرمالیستی توخالی را اتخاذ میكند.

گفتن اینكه مائو "به این موضوع برمی گردد كه آتوریته نهایی حزب حافظ دیكتاتوری پرولتاریا است" ساده نگری بوده و نشانه عدم دریافتن اصل موضوع است. مسلم است كه مائو به دفاع از نقش رهبری كننده كلی حزب ادامه داد، اما در عین حال تصریح نمود كه خود حزب نیز باید بعنوان بخشی از انقلابی شدن كل جامعه، دستخوش انقلاب گردد. حتی شیوه بازسازی حزب كمونیست در نتیجه موج خروشان انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریایی نشان میدهد كه مائو تلاش داشت تا حداكثر ممكن روح و اصول پایه ای كمون پاریس را بكار بندد ـ در عین حال كه معتقد بود نمیتوان بسیاری از اشكال و سیاستهای خاص كمون را بطور اكید بكار بست. حزب از سطوح پائینی تا بالایی بازسازی شد و اینكار بصورت علنی و از طریق جلسات توده ای علنی انجام گرفت؛ كه طی آنها افراد واحدهای حزبی كه می بایست بازسازی میشدند مورد انتقاد و نظارت كلی توده ها قرار گرفتند. باز هم این چیزی نبود بجز بكارگیری روح و اصول پایه ای كمون پاریس؛ و بیان این واقعیت بود كه دیكتاتوری پرولتاریا توسط توده ها و تحت رهبری حزب اعمال میگردید.

در رابطه با اشكال توده ای دیكتاتوری پرولتاریا، مائو از كمیته های انقلابی بعنوان صحیح ترین شكل رهبری تحت شرایط آنزمان حمایت كرده و آنها را عمومیت داد. لازم به تذكر است كه كمیته های انقلابی نیز اساسا ساخته دست توده ها، تحت رهبری مقر فرماندهی پرولتری در حزب بودند. این شكل ابتدا طی خیزشهای توده ای در شمال شرقی چین، بطور خاص در استان "هیلون كیان" ایجاد شد و سپس جمعبندی گشته و درسراسر جامعه و در تمام سطوح عمومیت داده شد ـ آری، نهادی شد. این "پدیده ای نوین" و فوق العاده مهم بود كه طی انقلاب فرهنگی خلق شد: همانگونه كه پیشتر ذكر شد، شیوه ای بود برای تركیب توده ها با كادرهای حزبی و دولتی در اشكال واقعی حكومتی و اداری در تمامی سطوح جامعه چین.

جمعبندی سند CRC از این تجربه نشان میدهد كه اصلا آنرا نفهمیده است. سند به همین راحتی میگوید:

"در اینجا نكته عمده مورد نظر مائو اینست كه مهم شكل ساختار دولتی نبوده بلكه طبقه ای است كه قدرت را كسب میكند. این حرف نشان میدهد كه تاكید ماركس بر شكل نوین دولت تحت دیكتاتوری پرولتاریا تقریبا بطور كلی فراموش گشته است.” (پاراگراف VII ـ 5، تاكیدات در متن اصلی است)

 

به چه كسی اینرا نشان می دهد؟! اصلا چنین چیزی را نشان نمی دهد. نویسندگان سند CRC یكبار دیگر مطلبی را خوانده اند (وحتی نقل كرده اند) اما آنرا نفهمیده اند. بالعكس، آنچه كه این تجربه به واقع نشان میدهد اینست كه مائو بطور خاص توجه بسیاری به این موضوع معطوف داشت. مائو در عین حال كه تاكید میكرد شكل بخودی خود اصل موضوع نیست، باز هم توجه بسیار زیادی به وحدت میان شكل ومحتوای دیكتاتوری پرولتاریا، بویژه به انكشاف اشكال نوینی نمود كه بطور روزافزون توده ها را قادر ساخت كه حاكمیت خود را بر جامعه تحكیم بخشند ـ دیكتاتوری همه جانبه بر بورژوازی اعمال كنند و اربابان اقتصاد سوسیالیستی باشند.

این مائو بود كه پیش از آن، علیرغم مخالفت شدید رویزیونیستهای موجود در رهبری حزب، از توده ها در ایجاد كمونهای خلق در روستاها حمایت و آنان رهبری كرده بود. كمونهای خلق در عین حال كه در تمام زمینه ها مو به مو از الگوی كمون پاریس تقلید نمیكردند، ولی اصول پایه ای آنرا بكار می بستند. آنها اشكال نوین تولید سوسیالیستی و مناسبات سوسیالیستی، و تحولی نوین در روبنا بودند بطوری كه پیشرفت بیشتر در استقرار مالكیت عمومی اقتصادی را با اشكال پیشرفته تر اداره جامعه كه دخالت توده ها را در سطح وسیع امكانپذیر می ساخت، یكجا در خود جمع داشتند. عامتر آنكه، مائو همچنین تجربه  پیشرو در رابطه با استقرار اشكال نوین مربوط به مناسبات تولیدی پیشرفته تر (در صنعت و كشاورزی)، یافتن طرق نوین برای درهم شكستن تقسیم كار كهن و درگیرساختن توده ها در اداره و مدیریت و در عین حال درگیر ساختن مدیران، مسئولین و كلا كاركنان فكری جامعه در كار تولیدی بهمراه زحمتكشان را جمعبندی نمود و به آنها عمومیت بخشید؛ البته همه اینهاطی انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریایی جهش بزرگتری به پیش انجام دادند.

سند CRC با نادیده گرفتن این تجربه تاریخی غنی، بر فرمالیسم ایده آلیستی خویش پای می فشارد. چند صفحه بعد، سند CRC مجددا نكته پر معنی مائو در باره این واقعیت تاریخی كه شوراهای لنینی به شوراهای خروشچفی تغییر ماهیت دادند و درس واقعی كه از این تجربه بیرون كشید را سوء تعبیر میكند یا از درك آن باز میماند. در حقیقت سند CRC چنین بحث میكند كه، "مائو نیز اهمیت ساختارسیاسی تشكیلاتی نوین را درك نكرد" و به نظر مائو "كشف شوراها هیچ اهمیتی نداشته است.” (پاراگراف VIII ـ 11)

 

باور نكردنی است! همانگونه كه دیدیم نظر مائو اصلا چنین نیست. اما طنز قضیه در اینست كه خود سند CRC قبلا بحث كرده بود كه شوراها هنگامی كه تحت رهبری نهادی شده حزب قرار گرفتند دیگر چیز كیفیتا نوینی نبودند، اگر چه لنین تصریح كرد كه شوراها و نه حزب، وظایف حكومتی را بدوش داشتند و شوراها "نهادهای خاص" از "طراز نوین" بودند. (رجوع كنید با پاراگرافهای V ـ 7 و V ـ 8) و حالا سند CRC این حرف كه شوراها چیز كیفیتا نوینی نبودند را به مائو نسبت میدهد، در حالیكه مائو اصلا چنین چیزی نگفته و نكته ای كاملا متفاوت مطرح می كند.

اجازه دهید نگاهی به ارزیابی سند CRC از انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاریایی بیاندازیم:

"انقلاب فرهنگی فقط بواسطه رهبری مائو امكان پذیر شد و خارج از ساختار سیاسی موجود تكامل یافت. هرچند مائو خاطرنشان ساخت كه طی كل دوران سوسیالیسم نیاز به انقلابات فرهنگی بسیار است، روشن است كه این انقلابات در فقدان سیستمی  كه ضامن آنها باشد تداوم نخواهند یافت؛ و مائو و دیگر رهبران سوسیالیسم در چین نتوانستند چنین سیستمی را ایجاد یا ترسیم كنند. تلاش آنها برقراری یك دیكتاتوری همه جانبه بر بورژوازی بود، یعنی استفاده از همان چارچوب قدیمی دیكتاتوری پرولتاریا. چنین برخوردی بگونه ای بس آمرانه جلوه كرد و به همین خاطر، حتی محتوای ضد بوروكراتیك انقلاب فرهنگی نیز بد جلوه داده شد.” (پاراگراف VII ـ 6)

ایده آلیسم و متافیزیك بیش از پیش نشان داده میشود. با توجه به تمام آنچه كه در رابطه با خصلت پرتضاد جامعه سوسیالیستی گفته شد، چگونه چنین "تضمینی" میتوانست وجود داشته باشد؟ چه روشهایی یا كدامین نهادهای رسمی میتوانند وقوع انقلابات فرهنگی "تضمین" نمایند ("تضمین " موفقیت آنها پیشكش) ؟ در ضمن باید پرسید برای چه كسی "بگونه ای بس آمرانه" جلوه كرد ـ برای چه طبقه ای؟ سند CRC در اینجا هم گرایش پابرجای خود در دنباله روی از عقب افتاده ترین اقشار و دفاع از تعصبات بورژوا دمكراتیك و بینش بورژوایی بطور كلی ـ منجمله، واضح بگویم، آنتی كمونیسم ناهنجارـ را به نمایش میگذارد. در واقع، سند CRC كم و بیش علنا موضع بورژوازی و روشنفكران بورژوایی كه این آتوریته علیه شان نشانه رفته بود و آزارشان میداد، را اتخاذ میكند. دراین رابطه بد نیست نظرات انگلس در استهزای آنارشیستها را ذكر كنیم؛ انگلس در اینجا بنحو جالب توجهی از تجربه كمون پاریس استفاده كرده و به آن رجوع می نماید و این درس را از آن تجربه جمع بندی می كند:

 "آیا این عالیجنابان تاكنون شاهد انقلابی بوده اند؟ انقلاب بیشك آمرانه ترین چیز ممكن است. عملی است كه طی آن یك بخش از اهالی اراده خود را بزور تفنگ، سرنیزه و توپ كه همگی ابزارهایی بسیار آمرانه اند، بر بخش دیگری از اهالی تحمیل میكنند. دسته فاتح باید حاكمیت خود را به وسیله خوف افكندن در دل مرتجعین از طریق بكارگیری اسلحه حفظ كند. آیا كمون پاریس حتی یك روز هم بدون استفاده از آتوریته مردم مسلح علیه بورژوازی میتوانست دوام بیاورد؟ بالعكس، آیا نمیتوانیم یكمون پاریسه را بخاطر استفاده ناكافی از آن آتوریته سرزنش كنیم؟" (به نقل از لنین، دولت و انقلاب، مجموعه آثار، جلد 52)

انگلس بیشك محتوای طبقاتی دیكتاتوری پرولتاریا را در نظر داشت. او نه از آتوریته به معنایی كلی یا انتزاعی، بلكه دقیقا از آتوریته انقلابی پرولتاریا دفاع میكند. همین نكته در مورد مائو و سایر "رهروان سوسیالیسم" در چین نیز صادق است. آنها به اعمال دیكتاتوری پرولتاریا توسط توده ها بر بورژوازی و كلیه كسانی كه می خواستند سرمایه داری را احیا كنند، حیات و شكل دادند و آنرا رهبری كردند. (10)

 

مشكل بوروكراسی،نقش حزب و ساختارهای دولتی تحت سوسیالیسم

مسئله بعدی. زیرعنوان "اشتباه اساسی"، سند CRC بدنبال این است كه در یابد "لنین چگونه و از كجا به اشتباه رفت.” ولی با این "اكتشاف" اشتباه اساسی خود را كه رد پایش در سراسر سند هویداست، عمیق تر می كند. نه تنها استدلالات سند بد و بدتر می شوند، بلكه بحثهای جدیدی بمیان می آید كه نشان دهنده گسست ـ یا عقب نشینی ـ واضح تری از ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم است. باقی نقد حاضر از سند CRC عمدتا روی همین بحثهای جدید ـ كه نشان می دهیم چندان هم جدید نیستند ـ متمركز است.

سند CRC می گوید: "در ساختار سیاسی كمون پاریس، حزب كمونیست هیچ نقش مستقیمی بعهده نداشت.” (پاراگراف VIII ـ 4)

باز هم بلحاظ تاریخی، تنها میتوان گفت "خدا را شكر!" منظورم این است كه اگر یكی از بانفوذترین نیروهای درون كمون پاریس چنین نقش رهبری "مستقیمی" بازی كرده بود، رهبری بدست حزبی می افتاد كه نماینده حقیقی پرولتاریا نبود چرا كه نیروهای رهبری كننده كمون پاریس هیچكدام واقعا كمونیست نبودند: سوسیالیست بودند، ولی نه سوسیالیست علمی. این نیروها مخالفین سیاسی ماركس بودند و اگر كمون بیشتر عمر می كرد و رهبری آنها بر كمون تحكیم می شد، كار بهرحال به احیاء سرمایه داری می كشید. باز تكرار می كنم، فقدان یك حزب پیشاهنگ كمونیست واقعی یك ضعف حیاتی كمون بود. این مربوط میشود به نكته اساسی كه تجربه كمون پاریس دارای محدودیت بود و هر چند در واقع انقلابات روسیه و چین از روح و جهت اساسی كه ماركس در كمون پاریس تشخیص داد پیروی كردند، اما علم كردن تجربه بسیار محدود كمون در مقابل تجارب بسیار عظیم تر بعدی دیكتاتوری پرولتاریا، اشتباه است.

به نكته دیگری در سند CRC بپردازیم. "اینكه در شمای كلی دیكتاتوری پرولتاریا كه توسط لنین در "دولت و انقلاب" ارائه شده هیچ اشاره ای به نقش حزب نشده، جالب توجه است. این میتواند متاثر از ساختار سیاسی كمون پاریس باشد. اما در روسیه، بر خلاف كمون پاریس، حزب بواسطه اینكه بعنوان پیشاهنگی كه منافع طبقاتی پرولتاریا را نمایندگی می كرد تكوین یافته بود الزاما طی دوران انقلاب اكتبر نقشی حیاتی ایفا نمود. پس این سوال تئوریك مهم آن دوران بود و باید پاسخ می گرفت. بی توجهی كامل لنین به این مسئله لغزشی جدی بود كه به اشتباه اساسی در تكامل درك از دیكتاتوری پرولتاریا انجامید.” (پاراگراف VIII ـ 5)

واقعیتی است كه لنین در اثر "دولت و انقلاب " به نقش حزب در دیكتاتوری پرولتاریا نپرداخت. هدف او از نوشتن دولت و انقلاب در فاصله بین انقلاب بورژوا دمكراتیك فوریه 1917 و انقلاب پرولتری اكتبر 1917، این بود كه ضرورت سرنگونی قهرآمیز دولت بورژوایی، نابودی ماشین كهنه دولتی و ایجاد دولتی از نوع نوین ـ دیكتاتوری پرولتاریا ـ را نشان دهد. مسئله تئوریكی اساسی در آن لحظه تعیین كننده این بود و نه نقش حزب در دیكتاتوری پرولتاریا.

"دولت و انقلاب" پلمیكی بود علیه "سوسیالیستهای" اپورتونیست آن دوره (كه "محترم ترین" و با نفوذترینشان كائوتسكی بود.) این افراد ضرورت قهر انقلابی و دیكتاتوری پرولتاریا را نفی و آموزه های بنیادین ماركسیستی در باره دولت را تحریف میكردند ـ آموزه هائی مبنی بر اینكه دولت ابزار سركوب طبقاتی است، با شكل گیری تخاصمات طبقاتی بوجود آمده و با نابودی این تخاصمات و بطور كلی تفاوت های طبقاتی از طریق انقلاب پرولتاریا و تحول ریشه ای جامعه و دولت از بین خواهد رفت.) لنین در این پلمیك به جمعبندی ماركس و انگلس از تنها تجربه تاریخی دیكتاتوری پرولتاریا در آن زمان یعنی كمون پاریس، اتكاء كرد. مسئله نقش پیشاهنگ حزب كمونیست در اعمال دیكتاتوری پرولتاریا هنوز بطور جدی مطرح نشده بود.

بعید نیست اگر لنین با استنباط از تجربه كمون پاریس ـ بخصوص كه در كمون پیشاهنگ كمونیست واقعی موجود نبود ـ به نتایجی درباره ضرورت نقش پیشاهنگ حزب، نه تنها در سرنگونی قدرت كهنه دولتی بلكه در ایجاد و اعمال قدرت نوین، رسیده باشد. ولی نپرداختن به این مسئله در دولت و انقلاب را "لغزشی جدی" كه به "اشتباهی اساسی" منجر شد دانستن، نشاندهنده یك طرز تفكر ایده آلیستی و متافیزیكی است.

دقیقا این تجربه انقلاب اكتبر و سپس اعمال قدرت توسط پرولتاریا بود كه مسئله نقش رهبری كننده حزب را به میان كشید و مطرح ساخت. مسلم است كه در آن هنگام، لنین چه در حیطه تئوریك و چه در حیطه پراتیك، مداوما در عرض چند سال بعد به این مسئه پرداخت. او در نوشته ها و سخنرانی های خود در این دوره (سالهای اولیه دیكتاتوری پرولتاریا در جمهوری شوراها و سالهای آخر زندگی خود) بكرات در این مورد بحث كرده و به تضادهای مربوط به این مسئله پرداخته است ـ در واقع در بخش های دیگر این سند هم از این نوشته ها و سخنرانی ها نقل قول آورده شده است. (البته بطور تحریف شده و بمنظور متهم كردن لنین به تبلیغ "دیكتاتوری حزب" بر توده ها) (11)

نوع مطرح شدن این مسئله، خود رابطه واقعی بین تئوری و پراتیك را نشان می دهد. در واقع همانطور كه لنین گفت مهمترین عملكرد تئوری برخورد به مشكلات عاجل روز، برخورد به مشكلات تئوریكی است كه توسط پراتیك مطرح می شود.

به نكته دیگری از سند CRC بپردازیم: "بعد از كسب قدرت در اكتبر، كنگره شوراها به آتوریته رسمی قدرت سیاسی نوین بدل گشت اما در واقع امر، حزب از پشت صحنه نقش حیاتی در ارائه تمامی سیاستها و تاكتیكهای مهم ایفا می نمود. اگر چه نقش حزب در ساختار دولتی نوین معین نگشته بود، اما در عمل شوراها را كنترل می كرد.” (پاراگراف VIII ـ 6)

با كمال تاسف می بینیم سند CRC ترس از همان شبحی را دامن می زند كه عموما بورژوازی علم می كند ـ شبح كمونیستهای حقه باز كه نقشه های مخفی در سر می پرورانند! و می بینیم كه باز هم این سند فرمالیسم آشنای بورژوایی خود را پیش می كشد (گله می كند كه واقعا به ساختارهای رسمی دمكراسی اعتنا نمی شد)، ولی اینبار تحت پوشش ضدیت با فرمالیسم (شوراها فقط آتوریته رسمی بودند ولی در پشت صحنه اداره امور عمدتا دست كمونیستها بود) در واقع این امر اصلا "پشت صحنه" نبود. قبلا، سند CRC خود از لنین نقل قول آورده كه بلشویك ها ضرورت نقش رهبری كننده حزب را به "جهانیان اعلام كردند.” واقعیت این است كه نقش حزب بعنوان نیروی رهبری كننده دیكتاتوری پرولتاریا در رابطه دیالكتیكی با توده ها كه برای اعمال این دیكتاتوری بسیج شده بودند، با وضوح هرچه بیشتری تعریف می شد. و لنین با مسئله، چه در تئوری و چه در پراتیك، به همین شكل برخورد كرد. استالین نیز بخصوص در ابتدا، عمدتا چنین كرد. (تحلیل مائو را بیاد آورید: در ابتدای رهبری استالین، حزب بجز توده ها تكیه گاهی نداشت و بنابراین استالین خواستار بسیج همه جانبه توده ها و حزب شد، ولی بعدا كه از این طریق دست آوردهایی كسب شد، اتكاء به توده ها تقلیل یافت.

)سند CRC چنین ادامه می دهد:

"بنابراین، تحت فشار شرایط، در مواجهه با تهدیدات خارجی و داخلی، حزب مجبور شد كه نقش مركزی را بعهده گیرد و شوراها را به پشت صحنه براند.” (پاراگرافVIII ـ 7)

صحبت از "به پشت صحنه راندن" شوراها، عامیانه كردن مسئله و از بنیاد غلط است. حتی "تحت فشار شرایط" و با وجود تغییرات ضروری كه در وزنه شوراها نسبت به سایر نهادها (از جمله و بخصوص نسبت به حزب ) در اداره جامعه و اعمال دیكتاتوری پرولتاریا داده شد (چنانكه قبلا صحبتش شد)، همانطور كه لنین گفت برای اجرای امور دولتی تحت رهبری حزب كماكان به شوراها تكیه می شد؛ ولی اینجا باید به یك مسئله تاریخی جامع تر یعنی نقش شوراها (و سایر نهادها و تشكلات توده ای مشابه) در پروسه انقلاب سوسیالیستی و پیشروی بسوی كمونیسم برگردیم.

استالین، در گفتگویی در باره انقلاب چین و بخصوص در پاسخ به سوالی در باره تشكیل و نقش شوراها در آن انقلاب (در سال 1927 یعنی مراحل اولیه انقلاب چین) چنین بحث می كند كه شوراها "ارگان قیام علیه قدرت موجود، ارگان مبارزه برای قدرت انقلابی نوین، ارگان قدرت انقلابی نوین اند.” (استالین "گفتگویی با دانشجویان دانشگاه سون یاتسن"، 13 مه 1927، سوال هشتم، در "در مورد اپوزیسیون" ـ پكن؛ انتشارات زبانهای خارجی صفحه 689) ما قصد وارد شدن به مسائل خاص و بغایت پیچیده تاكتیكی مورد بحث استالین در باره انقلاب چین در آن دوران را نداریم، ولی اینجا استالین به یك مسئله مهم و جهانشمول اشاره می كند. در تجربه انقلاب بلشویكی ( و این در مورد انقلاب چین تحت شرایطی كه شوراها تشكیل شدند نیز صدق می كند) شوراها از درون قیام توده ای بوجود آمدند و تا مدتی بعد از كسب قدرت (12) همان تحركی را كه در طول قیام داشتند حفظ كردند. ولی روشن بود كه این تحرك را نمی توان بشكل "خط مستقیم" در همان سطح و برای مدت زمانی طولانی حفظ كرد.

این نیز مربوط است به نكاتی كه قبلا در باره مشكل حفظ انرژی و شور و شوق انقلابی توده ها مطرح شد. مبارزه طبقاتی و طغیانهای انقلابی توده ها در جامعه سوسیالیستی ( و در جامعه سرمایه داری) الزاما موج وار و مارپیچی تكامل می یابند. و این مسئله ناچارا در درجه تحرك ـ و گاهی در فقدان نسبی تحرك ـ ارگانهایی از قبیل شوراهای تحت رهبری پرولتاریا انعكاس می یابد.

این واقعیت كه در شوروی، شوراها همیشه آن تحرك دوران خیزش توده ها برای كسب قدرت و سالهای اولیه اعمال قدرت را نداشتند، بیانی از این تكامل عینی موج وار است و نه آنطور كه سند CRC می گوید نتیجه حقه بازیها و اعمال شیطانی بلشویكها برای جایگزین كردن دیكتاتوری پرولتاریا با دیكتاتوری حزب.

و درست بر خلاف آنچه این سند می گوید، لنین از این مسئله كه نه توده ها و بلكه "فقط حزب"، "می تواند دیكتاتوری را اعمال كند"، اصل نساخت. (پاراگراف VIII ـ 7) او با جدیت به مشكل چگونگی شركت توده ها در اداره دولت و مبارزه با گرایشات بوروكراتیكی كه مانع آن می شوند، پرداخت. نوشته های او در سالهای آخر زندگیش نشان می دهد كه شدیدا با این مسئله دست به گریبان بود ولی در عین حال مجبور بود قبول كند كه بوروكراسی تا مدتها به اشكال مختلف به زندگی خود ادامه داده و به این زودیها از بین نخواهد رفت.

یكی از شیوه های مهم لنین در رهبری مبارزه علیه بوروكراتیزه شدن و گرایش به فساد كه در حزب كمونیست بخاطر در قدرت بودن رشد میكند، كارزار تصفیه حزب از كاریریست ها یكسانی كه برای پیشرفت شخصی وارد حزب شده بودند ـ مه بود؛ این تصفیه بخصوص شامل افرادی شد كه بعد از تثبیت قدرت و زمانیكه حزب نقشی رهبری كننده در نهادهای جامعه، در اقتصاد و زندگی سیاسی كشور ایفا می كرد، به حزب پیوسته بودند. لنین اصرار داشت كه حزب، بخصوص هنگامی كه نیروی رهبری كننده پرولتاریای در قدرت است، باید همواره از افرادی تشكیل شود كه حاضرند برای منافع پرولتاریا فداكاری كنند. در سال 1921  یعنی دوران بعد از پیروزی در جنگ داخلی علیه ارتجاعیون بومی كه با شماری از قدرتهای امپریالیستی مرتبط بودند ، لنین در مورد تصفیه حزب گفت:

 

"شكی نیست كه تصفیه حزب به امری جدی و بسیار مهم تبدیل شده است."

"در برخی نقاط حزب عمدتا با كمك تجربه و پیشنهادات كارگران غیر حزبی تصفیه می شود؛ این پیشنهادات و نمایندگان توده های پرولتر غیرحزبی به طور جدی مورد ملاحظه قرار می گیرند. این با ارزش ترین و مهمترین مسئله است. اگر ما در تصفیه حزب به این شیوه، بدون استثناء و از بالا تا پائین، واقعا موفق شویم، دست آورد عظیمی برای انقلاب كسب خواهیم كرد."

"...حزب باید از آنانی كه از توده ها بریده اند تصفیه شود ( چه برسد به كسانی كه حزب را در چشم مردم بی اعتبار می كنند) طبیعتا ما به هرچه توده ها بگویند گردن نخواهیم گذاشت. چرا كه توده ها نیز گاهی ـ بخصوص هنگام خستگی و فرسودگی مفرط ناشی از سختی و رنج بیش از حد ـ غرق احساساتی میشوند كه اصلا پیشرو نیست؛ ولی پیشنهادات توده های پرولتر غیر حزبی و در بسیاری موارد توده های دهقان غیر حزبی، در ارزیابی از افراد و در انتقاد از كسانی كه با انگیزه های خودخواهانه خودشان را به ما "چسبانده اند"، از آنانی كه تبدیل به "كمیسرهای متفرعن" و "بوروكرات" شده اند، بسیار با ارزش است. توده های زحمتكش حساسیت فوق العاده ای دارند. بنابراین می توانند فرق كمونیستهای صدیق و متعهد را با آنهائی كه مایه نفرت كسانی میشوند كه با عرق جبین تامین معاش میكنند و هیچ امتیاز و هیچ "راهی به مقامات بالا" ندارند تشخیص دهند."

"برای تصفیه حزب در نظر گرفتن پیشنهادات مردم زحمتكش غیر حزبی بسیار مهم است. اینكار نتایج بزرگی بهمراه میاورد. این كار حزب را به پیشاهنگی قوی تر از آنچه بود تبدیل می كند. این كار حزب را تبدیل به پیشاهنگی می كند كه با طبقه، بند های محكم تری دارد و حزب را در رهبری طبقه از میان انبوه مشكلات و خطرات بسوی پیروزی، تواناتر می كند.” (لنین، تصفیه حزب، منتخب آثار لنین. جلد 33، ص 40 ـ 39 تاكید از لنین)

این تصفیه های حزبی و سایر اقداماتی كه علیه بوروكراتیزه شدن حزب تحت رهبری لنین اتخاذ شد، نمی توانست بخودی خود مشكل را حل كند و نكرد ـ این اقدامات نمی توانست تضادهای بنیادینی كه زاینده بوروكراتیسم و كاریریسم در میان سردمداران حزبی و دولتی و غیره می باشند را حل كند و نكرد. ولی این سیاستها نشان می دهد كه لنین مصمم بود با بوروكراتیسم و كاریریسم و سایر گرایشاتی كه میخواستند ماهیت حزب و دولت را عوض كرده و آن را به ابزاری برای دیكتاتوری بر توده ها تبدیل كنند، بجنگد.

این مشكل، ابداعات نوین، كشف شیوه ها و ابزار جدیدی از مبارزه را طلب می كرد ـ و انقلاب كبیر فرهنگی پرولتری چین، آن ابداع نوین، آن شیوه و ابزار نوین مبارزه انقلابی تحت دیكتاتوری پرولتاریا بود. ولی همانطور كه مائو گفت تنها یك انقلاب فرهنگی نمی توانست همه مشكلات را حل كند؛ و نیز نمی توانست خصلت موج وار مبارزه طبقاتی و خیزشهای توده ای ، كه خصلتی عینی است، را از بین ببرد. همانطور كه مائو گفت در طول جاده ای كه نهایتا به كمونیسم می انجامد انقلابات فرهنگی متعددی لازم است و با وجود این، انقلابات فرهنگی همیشه بوقوع نمی پیوندند. در آن دورانی كه انقلاب فرهنگی میسر نیست باید با گرایشات بوروكراتیك مبارزه كرد و اساسی تر از آن باید راههایی یافت تا بتوان از طریق آن شور و تحرك آگاهانه توده ها را به حد اكثر ممكن بسیج كرد. ولی هیچ یك از اینها سدی آهنین و تضمین شده علیه احیاء سرمایه داری نخواهد بود و این واقعیت را كه در دوره هایی حتی در جامعه سوسیالیستی "هیجان" انقلابی و ابتكار توده ها در اوج خود نیست، عوض نخواهد كرد.

در اینجا مسئله دیگری نیز مطرح است و آن برخورد حزب، بعنوان نیروی رهبری كننده دیكتاتوری پرولتاریا، به مخالفین و برخورد عقاید، چه درون حزب و چه بطور كلی در سطح جامعه، می باشد. در مقاله "پایان / آغاز" و برخی نوشتجات دیگر، من به تبعیت از مائو به اهمیت آزاد گذاشتن و حتی تشویق اختلاف نظر و برخورد عقاید تحت دیكتاتوری پرولتاریا بعنوان یك اصل عام تاكید كرده ام. ولی در عین حال باید متوجه بود كه به این مسئله نیز نمی توان بطور مجرد و فرمالیستی و با دید دمكراسی "ناب" و "غیر طبقاتی" برخورد كرد ـ شرایط معین و بالاخص  روابط طبقاتی و مبارزه طبقاتی چه در خود جامعه سوسیالیستی و چه در سطح بین المللی بر این مسئله نیز تاثیری تعیین كننده دارد.

گاهی امكانش هست ـ یعنی در تطابق با منافع پرولتاریا است ـ كه به چنین مناظره و اختلاف عقیده "میدان" داده شود و حزب نباید در چنین فرصتهایی از "میدان دادن" امتناع كند؛ گاهی هم باید "صفها را فشرده" تر كرد و مبارزه ایدئولوژیك و مناظره و غیره را به شیوه ای محدودتر پیش برد؛ و در شرایطی كه چنین برخوردی ضروریست، حزب از اتخاذ این روش هم نباید طفره رود. با وجود این، باید اصل راهنما در تمام این موارد پیدا كردن شیوه هایی برای بحث، ابراز نظر مخالف و مبارزه ایدئولوژیك، چه در درون حزب و چه در میان توده های وسیع باشد؛ شیوه هایی كه با شرایط وفق داشته باشد و در آن شرایط مشخص بر منافع پرولتاریا منطبق باشد؛ و باید از هر فرصتی برای حداكثر "میدان دادن" استفاده كرد كه البته باید در تطابق با منافع پرولتاریا یعنی با اعمال دیكتاتوری پرولتاریا توسط توده ها و ادامه انقلاب تحت دیكتاتوری پرولتاریا و با رهبری حزب پیشاهنگ كمونیست باشد.

این كار باید انجام گیرد ـ حتی با وجود اینكه الزاما خطرات زیادی در برداشته و مكررا نظمی را كه تحت سوسیالیسم جا افتاده، بهم خواهد زد؛ اما اینكار باید به طریقی انجام شود كه پایه های احیاء نظم كهن و سرمایه داری را تقویت نكرده بلكه تضعیف كند. اینجا بر می گردیم به "جنبه مثبت تضادهای حل نشده تحت سوسیالیسم" و اصل مرتبط بدان كه:

"حزب در جامعه سوسیالیستی باید به دو صورت بمثابه پیشاهنگ عمل كند: نه تنها بعنوان حزب در قدرت بلكه در رابطه با شركت فعال و در واقع به میدان آوردن توده ها و رهبری مبارزات آنها علیه آن جنبه هایی از نظم موجود كه در هر لحظه معین به مانعی در مقابل انقلابی تر كردن جامعه و در مقابل نیروهای نوین نوپای انقلابی تبدیل شده اند. بطور خلاصه حزب باید هم حزب در قدرت باشد و هم پیشاهنگ مبارزه انقلابی علیه آن جوانبی از قدرت كه راه رهایی كامل را سد می كنند.” (باب آواكیان، "یادداشتی نهایی"، مجله انقلاب ـ پائیز 1990 ص 46، تاكیدات از متن اصلی است)

كلیت این مسئله سوالات عمیقی را در بر دارد كه باید با آنها دست و پنجه نرم كرد و پاسخ داد ـ ولی تكرار كنم، اینكار باید با اتكاء به ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم و با جمعبندی ماركسیست ـ لنینیست ـ مائوئیستی از تجربه تاریخی دیكتاتوری پرولتاریا صورت گیرد. نفی این تجربه تاریخی و جستجوی "جواب های راحت" كه حزب را در مقابل توده ها قرار می دهد، صریحا بگویم، شیوه كلاسیك ضد كمونیستی است. بیانیه جنبش انقلابی انترناسیونالیستی بر نكته ای تاكید می كند كه در پرتو وقایع اخیر جهانی بیش از پیش اهمیت یافته است:

"جمعبندی از تجارب تاریخی، خود همیشه صحنه مبارزه طبقاتی حاد بوده است: از زمان شكست كمون پاریس تاكنون، رویزیونیستها و اپورتونیستها بر شكستها و كمبودهای پرولتاریا انگشت گذارده اند تا درست و نادرست را وارونه جلوه داده جای عمده و غیر عمده را عوض كرده و به این ترتیب نتیجه گیری كنند كه پرولتاریا "نمی بایست دست به اسلحه می برد.” ظهور شرایط جدید اغلب بمثابه توجیهی برای نفی اصول اساسی ماركسیسم، تحت عنوان "تكامل خلاق" آن، مورد استفاده قرار گرفته است. در عین حال این نادرست و بهمان میزان مضر است كه روح نقادانه ماركسیسم را كنار نهاده، از كمبودها و موفقیتهای پرولتاریا همزمان جمعبندی نكرده و بدفاع از مواضعی كه در گذشته صحیح ارزیابی می شد و اتكاء به آنها قناعت كنیم. چنین برخوردی ماركسیسم ـ لنینیسم را شكننده می كند و در مقابله با حملات دشمن و هدایت پیشروی های نوین در مبارزه طبقاتی ناتوانش می سازد. فی الواقع، چنین شیوه ای روح انقلابی ماركسیسم را می كشد.

" در واقع تاریخ نشان داده است كه تكاملات خلاق و واقعی ماركسیسم (و نه تحریفات رویزیونیستی و قلابی) در ارتباط لاینفك با مبارزه حاد در دفاع و پشتیبانی از اصول پایه ای ماركسیسم ـ لنینیسم قرار داشته است. مبارزه لنین در دو جبهه علیه رویزیونیسم آشكار و علیه افرادی همچون كائوتسكی كه تحت پوشش "ماركسیسم ارتدكس" با انقلاب ضدیت می ورزیدند، و نبرد بزرگ مائو علیه رویزیونیستهای مدرن كه تجربه ساختمان سوسیالیسم در شوروی لنین را نفی می كردند، در عین پیشبرد نقدی علمی و همه جانبه از ریشه های رویزیونیسم، شواهد این مدعا هستند."

 " امروزه برخوردی مشابه به مسائل و مشكلات آزارنده تاریخ جنبش بین المللی كمونیستی لازم است.” (بیانیه ج ا ا ـ ص 8)

متاسفانه سند CRC از این برخورد صحیح بریده و خلاف آن می رود. این سند اصرار دارد بر اینكه "دو گام عملی توسط كمون پاریس برداشته شد: اولا، یك سیستم سیاسی كه توسط ماموران قابل عزل دولتی اداره می شود و ثانیا، جایگزین كردن خلق مسلح بجای ارتش دائمی"؛ و مدعی است كه از این زاویه در "قوای محركه" قدرت سیاسی تعمق می كند (پاراگراف VIII ـ 9 ، پاراگراف VIII ـ 10) و به این ترتیب كاملا به نقطه نظر بورژوایی نزول می كند. سند با توصیف ماهیت دولت شروع می كند:

" طبقه مسلط در یك جامعه طبقاتی، قدرت سیاسی را با ادعای نمایندگی كل جامعه بكار می برد. این بازتاب تضادی میان اراده سیاسی طبقه حاكم و اراده سیاسی جامعه بطور كل است. برای حل این تضاد است كه قدرت در ساختار دولتی تمركز می یابد و توسط طبقه حاكم بمثابه قدرت اجرائی اش بكار برده می شود. بنابراین، این تمركز اراده سیاسی طبقه حاكمه تحت لوای اراده سیاسی كل جامعه در شكل كنكرت دولت ( خصوصا در قدرت مسلح آن)، صفت ممیزه قدرت سیاسی در جامعه طبقاتی از دیرباز بوده است" (پاراگراف VIII ـ 10 ـ تاكید از من است)

 

این توضیح نادرستی از تضادهای موجود و جوهر مسئله است. اعمال قدرت سیاسی توسط طبقه غالب، ماهیتا و بنیادا به منظور حل "تضاد بین اراده سیاسی طبقه حاكمه و اراده سیاسی جامعه بطور كل " نبوده بلكه ماهیتا و بنیادا هدفش برخورد به تضاد ـ خصمانه ـ بین طبقه غالب و طبقه (یا طبقاتی) است كه طبقه غالب برای حفظ موقعیت مسلط خود در جامعه باید بر آنها دیكتاتوری اعمال كند. و ریشه آن نه در برخوردی مجرد بین "اراده های سیاسی" بلكه در شرایط مادی زیربنایی نهفته است ـ یعنی برخورد منافع طبقاتی متفاوت كه منطبق بر مناسبات توده ای مادی مشخص است. ریموند لوتا توضیح موشكافانه زیر را از مسئله ارائه می دهد:

"دولت یك ساختار عینی جامعه است كه خصلتش نه توسط منشاء طبقاتی اعضای رهبری كننده آن بلكه توسط تقسیم كار اجتماعی مشخصی كه خود جزئی از آن است و روابط تولیدی ای كه باید نهایتا به آن خدمت كرده و بازتولیدش كند، تعیین می شود. (لوتا، "واقعیت های سوسیال امپریالیسم در مقابل دگم های رئالیسم بدبینانه: دینامیسم شكل بندی سرمایه در شوروی" از كتاب "اتحاد شوروی: سوسیالیست یا سوسیال امپریالیست؟ بخش 2، شیكاگو، انتشارات RCP 1983 ـ ص 41 ـ تاكید از من است).

ولی سند CRC مسئله را درست برخلاف این مطرح می كند؛ تمركز بروی "تضاد بین اراده سیاسی طبقه حاكمه و اراده سیاسی جامعه بطور كل" نگرشی ایده آلیستی به مسئله بوده و كار را به پرده پوشی ماهیت طبقاتی دولت می كشد، (خواهیم دید كه این سند هم دقیقا در این جهت پیش می رود) سند در ادامه بحث خود مسئله را چنین ارائه می كند:

"پرولتاریا در پی گسست كیفی از این ساختار است. او می باید روندی را آغاز كند كه جامعه را بطور كل به جذب دوباره این قدرت متمركز، قادر سازد؛ و جایگزینی ارتش دائمی با خلق مسلح یك گام اولیه مشخص در این جهت است. در فقدان یك سیستم كامل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی كه ضامن این جذب دوباره باشد، خود این گام به تنهایی نخواهد توانست به هدف یاد شده خدمت كند. در كل این روند، شرایط و ساختارهایی می باید ایجاد شود كه اراده سیاسی كل جامعه بتواند بطور مستقیم بدون وساطت یك دولت بروز یابد و متحقق گردد. فقط بعد از این است كه پرولتاریا می تواند به هدف خود یعنی جامعه ای كه در آن دولت ناپدید می شود دست یابد. اگر پرولتاریا نتواند چنین آلترناتیوی را برای سیستم سیاسی ارائه دهد، نخواهد توانست هیچ گسست كیفی از سیستم بورژوایی موجود انجام دهد.” (پاراگرافVIII ـ 10)

 

از قسمت آخر شروع می كنیم. در این بخش رابطه بین اقتصاد و سیاست بطور ایده آلیستی و متافیزیكی "وارونه" شده و به خود سیاست ـ و بخصوص دولت ـ هم بطور ایده آلیستی و متافیزیكی برخورد می شود. در این میان مسئله تعیین كننده دگرگون كردن زیربنای اقتصادی در رابطه با "گسست كیفی از سیستم بورژوایی موجود" مطرح هم نمی شود و مسئله "ارائه آلترناتیوی برای سیستم سیاسی " از زیربنای اقتصادی جدا می شود و یا حداقل مسئله دگرگون ساختن زیربنای اقتصادی و فعل و انفعال آن با امر ایجاد دولتی از نوع نوین كه بنوبه خود به از بین رفتن دولت بطور عموم می انجامد، اصلا در نظر گرفته نمی شود. فقط بطور سرسری به "سیستم كامل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی كه ضامن این جذب دوباره باشد" اشاره می شود و بجای اینكه شرایط مادی زیربنایی را مركز توجه قرار داده و سیستم سیاسی را در زمینه آن ـ یعنی در رابطه دیالكتیكی با شرایط اقتصادی زیر بنایی كه نهایتا تعیین كننده اند ـ بررسی كند، توجه اولیه و عمده را به مسئله سیستم سیاسی معطوف می دارد.

در فرمولبندی "در كل این روند شرایط و ساختارهایی می باید ایجاد شود كه اراده ( سیاسی) كل جامعه بتواند بطور مستقیم بدون وساطت یك دولت بروز یابد و متحقق شود" یك مسئله خیلی تعیین كننده از قلم افتاده است؛ مسئله ای كه "كل روند" را مشخص می كند؛ یعنی مسئله وجود طبقات و مبارزه طبقاتی كه مهمترینش تضاد و مبارزه خصمانه بین پرولتاریا و بورژوازی است؛ ولی همچنین تضاد و مبارزه بین كارگران و دهقانان، بین زحمتكشان و روشنفكران، و سایر تضادهای اجتماعی را هم در بر می گیرد، تضادهایی كه منعكس كننده تضادهای طبقاتی اند و یا تخم تضاد طبقاتی و حتی تخاصم طبقاتی را در بردارند.

درست است كه با رسیدن به كمونیسم، كه لازمه اش تغییر انقلابی زیربنای اقتصادی و روبنا است، چنان سیستم سیاسی و اداری بوجود خواهد آمد كه در واقع بیان اراده كل جامعه خواهد بود ـ البته این به معنی فقدان تضاد نیست . ولی روند رسیدن به كمونیسم از طریق انقلاب تحت دیكتاتوری پرولتاریا برای حل تضادهای عمیق اجتماعی و برخوردهای طبقاتی میسر می شود و نه از طریق رشد كم و بیش تك خطی ساختارهایی كه "اراده سیاسی كل جامعه" و "جذب دوباره قدرت دولتی توسط كل جامعه" را بیان می كنند. (پاراگراف X ـ 3)

بعدا سند بما می گوید كه "كل سیستم دیكتاتوری پرولتاریا كه از زمان لنین تا مائو در عمل پیاده گشته، رفوزه شده است.” (پاراگراف VIII ـ 11) چون طبق نسخه این سند یعنی "آلترناتیوی برای سیستم سیاسی" جلو نرفتند و طبق نظر این سند در مورد چگونگی از بین بردن دولت (یا "جذب دوباره قدرت دولتی توسط كل جامعه") عمل نكردند. در این مورد هم باید گفت "خدا را شكر!" اگر "كل سیستم دیكتاتوری پرولتاریای در عمل پیاده شده" كوشیده بود خط سند CRC را در عمل پیاده كند، این دیكتاتوری پرولتاریا خیلی زودتر از اینها مضمحل شده و سرنگون می شد، و پرولتاریای بین المللی تمام آن تجارب غنی تاریخی را كه از طریق درسهای واقعی كسب كرده، نداشت. و باید اضافه كنیم كه كاش این دیكتاتوری پرولتاریا در امتحان سند CRC بیشتر از اینها "رفوزه" شده بود ـ یا، اگر بخواهیم مسئله را بشكل مثبت مطرح كنیم، كاش بیشتر از اینها در ممانعت از قدرت گیری بورژوازی موفق شده بود و هنوز در قدرت بود.

موضوع تعیین كننده و مورد اختلاف بین ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم و خط سوسیال دمكراتیك سند CRC در مورد دولت و بخصوص دیكتاتوری پرولتاریا را تكرار و تاكید می كنم: این سند طوری برخورد می كند كه گویا به محض اینكه دیكتاتوری پرولتاریا بدست آمد، مسئله اساسی در پیشروی بسوی كمونیسم گسترش دمكراسی است ـ دمكراسی صوری. در حالیكه در واقعیت، نكته اساسی ـ یا همانطور كه مائو بروشنی گفت، حلقه كلیدی ـ مبارزه طبقاتی است.

در نوشتجات ماركس و انگلس (ولنین) می توان فرمولبندی هایی یافت كه از برخی جهات بظاهر به آنچه در مورد "جذب دوباره قدرت دولتی توسط كل جامعه" در سند CRC آمده است شبیه می باشد، ولی این سند اصل مسئله را نمی بیند (یا ندیده می گیرد): دولت بر پایه شكاف جامعه به طبقات متخاصم بوجود می آید و ارگان یك طبقه ـ طبقه ای كه از لحاظ اقتصادی غالب است ـ برای سركوب سایر طبقات است: دولت ابزار دیكتاتوری طبقاتی است. این مسئله در "منشاء خانواده، دولت و مالكیت خصوصی"، نوشته انگلس، بوضوح و بطور كامل ادا شده: "پس دولت از روز ازل موجود نبوده. جوامعی بودند كه بدون آن سر می كردند و هیچ تصوری از دولت و قدرت دولتی نداشتند. در مرحله مشخصی از تكامل اقتصادی كه تقسیم اجتناب ناپذیر جامعه به طبقات را به همراه داشت، وجود دولت، درست بخاطر این تقسیم، لازم شد.” (انگلس، "منشاء ...” در ماركس و انگلس، آثار منتخب، مسكو: انتشارات پروگرس، جلد 3، ص 330) و دولت، هر كجا كه موجود باشد و به هر شكلی كه حكومت كند، "اساسا ماشین انقیاد طبقه تحت ستم و استثمار است" (همانجا ص 332)

 

" جامعه بطور كل" هیچ "اراده سیاسی" ندارد ـ حداقل در جامعه طبقاتی. میتوان گفت طبقات "اراده سیاسی" دارند؛ و تكرار می كنم، قدرت دولتی (دیكتاتوری) برای برخورد به تضاد بین "اراده سیاسی" طبقه غالب ( بطور اساسی تر منافع طبقاتی عینی آن) و طبقاتی كه مورد استثمار و ستم آن هستند بكار گرفته می شود.

نكته اساسی كه اینجا باید مورد توجه قرار داد اینست كه نیروی مسلح دولتی فشرده ترین تبلور قدرت سیاسی است و تا وقتی دولت هست ـ بعبارت دیگر تا وقتی جامعه به طبقات تقسیم شده ـ نیروهای مسلح بهرحال یكی از طبقات را نمایندگی می كنند. این نیروهای مسلح نمی توانند "تمام خلق" و یا "كل جامعه" را بدون تمایز طبقاتی نمایندگی كنند. تحت شرایط سوسیالیسم ـ كه نه تنها یك جامعه طبقاتی است بلكه جامعه ایست كه در آن تقسیمات طبقاتی خصمانه موجودند ـ فراخوان انحلال ارتش دائم (حرفه ای و تمام وقت) و جایگزینی آن با تسلیح "تمام خلق" را دادن به معنی درخواست حذف انحصار پرولتاریا بر نیروهای مسلح است كه بنوبه خود به خواست انحلال دیكتاتوری پرولتاریا می انجامد.

زیرا آن تضادهای اساسی كه جامعه سوسیالیستی را بمثابه جامعه گذار از سرمایه داری به كمونیسم رقم می زند پایه های مادی برای ادامه موجودیت طبقات و بخصوص برای بازتولید مستمر بورژوازی، ایجاد مداوم بورژوازی نوین چه از میان كارمندان حزبی و دستگاه دولتی و چه بطور كلی از صفوف مردم می باشد. در چنین شرایطی منحل كردن ارتش دائمی كه تحت رهبری حزب پرولتاریا (تنها حزب پیشاهنگ كمونیست آن) می باشد (13) و جایگزینی آن با تسلیح "تمام خلق" در واقعیت به رشد نیروهای مسلح متفاوتی كه نمایندگی طبقات متفاوتی، از جمله بورژوازی، را می كنند می انجامد. حتی اگر طبقات حاكمه سرنگون شده و هواداران (علنی) آنان از دسته بندی "تمام خلق" كه قرار است جایگزین ارتش دائم دولت پرولتری شود، حذف شوند، باز هم این امر بوقوع خواهد پیوست. نیروهای مسلح پرولتاریا تحلیل رفته یا تضعیف خواهند شد و قدرت، از جمله قدرت نظامی سایر نیروهای طبقاتی، و از آنجمله نیروهای بورژوایی كه مترصد احیاء سرمایه داری هستند، تقویت خواهند گشت. در واقع در چنین وضعی حفظ قدرت سیاسی و ادامه پیشروی بسوی كمونیسم برای پرولتاریا غیرممكن خواهد بود. وقتی بیاد داشته باشیم كه ضد انقلابیون "بومی " بدون استثناء بدنبال ایجاد وحدت با قدرتهای خارجی امپریالیستی و سایر دول ارتجاعی هستند، این مسئله را با وضوح بیشتری میتوان دید. نتیجتا انحلال نیروهای مسلح تمام وقت و تعلیم یافته، دولت پرولتری را در نبرد با تجاوز امپریالیستی و نیروهای احیاگر سرمایه داری درون كشور سوسیالیستی بطور مهلكی فلج خواهد كرد.

 

البته این بمعنای بی اهمیت بودن تسلیح توده های وسیع تحت سوسیالیسم نیست و برای حفظ حكومت پرولتاریا نباید تنها بر ارتش دائم تكیه كرد. در واقع چه از زاویه نبرد با حملات مسلحانه ضدانقلابی (وتجاوز امپریالیستی) و چه از زاویه پیشبرد تغییر انقلابی جامعه در جهت حذف تقسیمات طبقاتی (و به همراه آن دولت)، لازم و حیاتی است كه در كنار ارتش دائم دولت پرولتری (تا فرارسیدن زمانیكه بتوان ارتش دائم را از بین برد) توده های وسیع "مسلح" بوده و مهمتر از آن وسیعا در میلیشیای خلق متشكل شده و تعلیم ببینند.

ولی مسئله تعیین كننده، هم در رابطه ارتش دائمی و هم در رابطه با میلیشیای خلق، این است كه تفنگ باید واقعا دست توده ها باشد نه فقط بطور صوری. این مسئله  به ماهیت رهبری اعمال شده در ارتش دائم و میلیشیا منوط است. و ماهیت این رهبری نیز بنوبه خود بطور فشرده در خط متجلی میشود ـ هم خط ایدئولوژیك و سیاسی بطور عام و هم تبلور آن در سیاستهای مشخص. این شامل روابط درونی داخل نیروهای مسلح (از جمله میلیشیا) و روابط بین این نیروهای مسلح و توده های خلق است؛ همچنین مستلزم فرموله كردن قصد و هدف اساسی این نیروهای مسلح و اصول نبرد و دكترین آن است كه از این هدف اساسی سرچشمه می گیرد.

در همه این موارد درك تفاوتهای طبقاتی بین خلق و اصرار بر نقش رهبری كننده پرولتاریا و حزب پیشاهنگش كه در خط و سیاستهایش تبلور می یابد، تعیین كننده است. فقط بكاربست بی وقفه این روش، و مبارزه مستمری كه كانون توجهش مسئله خط است، تعیین می كند كه نیروهای مسلح دولت پرولتری نماینده قدرت مسلح توده ها هستند و در تطابق با منافع انقلابی پرولتاریا عمل می كنند یا نه.

 

انحلال تحلیل طبقاتی تحت عنوان مخالفت با "تقلیل گرایی طبقاتی”

مسلما موضع سند CRC چنین نیست. این سند بر ماهیت طبقاتی دولت پرده می كشد. در واقع، تحلیلش از دولت و روند زوال آن ("جذب دوباره قدرت دولتی توسط كل جامعه") نه تنها دولت پرولتری بلكه دولت بورژوایی را هم اساسا تحریف می كند. تحت عنوان "دیكتاتوری بورژوائی و دمكراسی پرولتری" به این (تجدید) نظر بر می خوریم:

 "لنین مطلقا حق داشت كه بگوید تمامی اشكال مختلف دولتهای بورژوایی بناگزیر دیكتاتوری بورژوازی می باشند و كلیه اشكال متفاوت ممكن برای دولت در حال گذار پرولتری اساسا دیكتاتوری پرولتاریا هستند. اما این جنبه دیكتاتوری فقط جنبه اساسی آن است و نه همه آن. دولت دمكراتیك بورژوایی با یك سوال مهم در جامعه بشری دست و پنجه نرم می كند. تضاد میان فرد با جامعه. اما یك دولت بورژوا ـ فاشیستی هیچ جایی برای برخورد با این تضاد حتی در آن سطح باقی نمی گذارد. هر چند هر دوی اینها اساسا دیكتاتوری های بورژوایی هستند. برای نخستین بار در تاریخ جامعه بشری، دمكراسی بورژوایی فرد را بمثابه یك موجودیت سیاسی به رسمیت می شناسد و به او (زن یا مرد) نقشی هرچند صوری در سیستم سیاسی میدهد. ضعف این دمكراسی بورژوایی آنست كه بر حاكمیت مالكیت خصوصی كه توسط آن دیكتاتوری بورژوایی تضمین می شود استوار گشته است. بنابراین برابری ادعائی آن نه فقط صوری بلكه دروغین نیز میشود.” (پاراگراف 9 ـ 1) (14)

قبل از هر چیز، انتقاد كردن از دمكراسی بورژوایی بخاطر "ضعفهایش"، بشیوه سند CRC خود كاملا افشاگر است! ولی علاوه بر آن گفتن اینكه دمكراسی بورژوایی "به حاكمیت مالكیت خصوصی استوار است" بسیار نادقیق و غلط می باشد. بورژوا دمكراسی به سلطه مالكیت بورژوایی استوار است. این نكته ممكن است جزئی و بی اهمیت بنظر آید ـ و ممكن است در متن دیگری چنین نیز باشد ـ ولی در زمینه تلاش سند CRC برای لاپوشانی پایه و خصلت طبقاتی دمكراسی بورژوایی اصرار بر این نكته و كاوش پیامدهای بعدی اش ضروریست. جوهر مالكیت بورژوایی استثمار پرولتاریا توسط بورژوازی است. ماركس و انگلس در مانیفست كمونیست دقیقا بر این نكته تاكید كردند. آنها نشان دادند كه "مالكیت خصوصی بورژوایی مدرن...بر تخاصمات طبقاتی، بر استثمار عده كثیر توسط عده ای قلیل استوار است.” آنها تاكید كردند كه از نظر كمونیستها نابودی مالكیت خصوصی بمعنی نابودی این روابط و شرایط است ـ و باید "به این مفهوم" درك شود. (مانیفست حزب كمونیست، پكن؛ انتشارات زبانهای خارجی، صفحات 51 ـ 50)

 

مالكیت خصوصی بطور عام لزوما این تخاصم طبقاتی را در بر ندارد. مالكیت خصوصی، بعنوان یك دسته بندی كلی، به مالكیت خصوصی ابزار تولید محدود نشده و اجناس مصرف شخصی را نیز در بر می گیرد. این اجناس مصرف شخصی بخودی خود دارای روابط استثماری نیستند؛ و بهمین قیاس مالكیت فردی (خصوصی) ابزار تولید نیز لزوما چنین روابطی را در خود ندارد (مثلا مزرعه ای كه متعلق به یك زارع بوده وخود روی آن كار می كند) همانطور كه ماركس و انگلس روشن می كنند این مالكیت خصوصی بورژوایی (و سایر مناسبات آنتاگونیستی مالكیت نظیر فئودالیزم و برده داری) است كه حامل این روابط استثماری و تخاصم طبقاتی می باشد، و كمونیسم با وجود اینكه هدفش نابودی هرگونه مالكیت خصوصی بر ابزار تولید و در واقع هرگونه تولید كالایی است، بین انواع گوناگون مالكیت خصوصی بوضوح تفاوت می گذارد. (15) بسنده كردن به استفاده از عبارت كلی "مالكیت خصوصی" در اینجا، و صرفا اظهار اینكه دمكراسی بورژوایی "بر حاكمیت مالكیت خصو