Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 مسائل جنبش چپ و کمونیستی در ایران   سه-شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ اکتبر ۲۰۱۷                    
 
مصاحبه درباره نشست نيروهای چپ و کمونيست

مصاحبه درباره نشست نيروهای چپ و کمونيست

 

سوال: نشست نيروهای چپ و کمونيست از تاريخ 2 تا 4 تير (22 تا 24 ژوئن) در اروپا برگزار شد. شما عضو هيئت نمايندگی حزب کمونيست ايران (مارکسيست- لنينيست- مائوئيست) در اين نشست بوديد. هدف از اين نشست چه بود؟ شرکت کنندگان  با چه تحليل و هدف سياسی به اين نشست آمده بودند؟

جواب: بنا به گفته ی فراخوان اوليه هدف اين بود که نيروهای چپ و کمونيستی که به سرنگونی انقلابی رژيم سرمايه داری جمهوری اسلامی اعتقاد داشته و برای استقرار سوسياليسم مبارزه می کنند، بتوانند از طريق ديالوگ ونشست های مشابه به حداقل توافق ها برسند و بر اين مبنا وارد همکاری های مشخصی با يکديگر بشوند. حزب ما نيز در اين نشست شرکت کرد. هدف ما از شرکت در اين نشست آن بود که به حرف ها گوش دهيم و نظرات خود را نيز به گوش ديگران برسانيم. در اين جمع نظرات و ديدگاه های بسيار متفاوتی در مورد طيفی از مسائل سياسی روز و مسائل کلان جنبش کمونيستی و چپ موجود است. بنابراين مشکل بتوان گفت که آيا به يک انسجام سياسی و عملی خواهد رسيد يا خير. اما حتا اگر بتواند در چارچوبی اصولی ديالوگِ سياسی زنده و بالنده ای را در مورد مسائل کلان انقلاب و جنبش کمونيستی و چپ ايجاد کند ارزشمند است. 

به طور کلی واکنش و تلاش برای پاسخ گوئی به اوضاعِ عينی مشخصی که ايران و منطقه خاورميانه را (به ويژه پس از «بهار عربي») در بر گرفته اين نيروهای جنبش چپ را يکجا جمع کرده است. در خاورميانه گرداب بزرگی شکل گرفته که از يکسو، خواست توده های مردم به تغييرات بنيادين اجتماعی در آن نمايان است و از سوی ديگر، مرتجعين منطقه در آن برای بقا دست و پا می زنند و امپرياليست ها سعی می کنند فرجام آن را کنترل کنند. معلوم نيست جمهوری اسلامی از درون اين گرداب سالم بيرون بيايد. بروز اوضاعی مانند سوريه در ايران، هر چند با ويژگی های خودش محتمل است. سوال اينجاست آيا آينده ی ايران را نيز امپرياليست ها و نيروهای مرتجع بومی – چه آن ها که شناخته شده اند و چه نيروهائی که ممکنست به ناگهان از پشت پرده ظاهر شوند (مثلا بخش هائی از ارتش و سپاه ) – رقم خواهند زد يا اينکه ما خواهيم توانست در ايران ورق را برگردانيم و انقلاب و کمونيسم را در مرکز توجه توده هائی که به پا می خيزند و تغييرات راديکال طلب می کنند قرار دهيم؟ جامعه ما نياز دارد که صدای متفاوتی را در مورد آينده بشنود: برنامه ای بنيادا متفاوت از برنامه نيروهای طبقاتی ارتجاعی که سخت فعال شده اند تا آينده ی پس از جمهوری اسلامی را تعيين کنند. می بينيم که هر روز بر «کنفرانس ها» و جبهه های تشويق و حمايت شده از سوی قدرت های امپرياليستی با شعارها و اسامی ظاهر الصلاحی چون «دموکراسي»، «حق انتخاب» و «حقوق زنان» (اخيرا کارزاری راه افتاده است به نام «نه به حجاب اجباري») و غيره اضافه می شود و تجمع هائی مرکب از شاهی ها، جمهوری اسلامی چی های سابق و «چپ» های نادم تشکيل می شود و مجاهدين هم لابی می کنند که آنان بيش از ديگران محق اند که امپرياليست ها بر رويشان شرط بندی کنند.

سوال: در چنين صحنه ای آيا چپ انقلابی می تواند صدای مردم باشد و راه ديگری باز کند؟ 

جواب: آنچه تعيين کننده و مقدم بر هر چيزی است داشتن خط سياسی صحيح، روشن و بُرا در مورد اوضاع کنونی،پرچم ها و برنامه های سياسی موجود در صحنه و صف آرائی های طبقاتی حول آن برنامه هاست. بدون داشتن يک چنين موضعی به يقين هر جريان سياسی به سرعت به حاشيه رانده خواهد شد. خط يعنی تضادها را خطاب قرار دادن و راه حل ارائه دادن. اين است که افراد و جريانات را باهم متحد می کند. در اين نشست ما درک خودمان را درين باره روشن بيان کرديم . بلند يا کوتاه مدت بودن اتحاد ما بستگی به اين مسئله دارد.

به اعتقاد ما مهمترين مسئله در نشست مذکور اين بود که شرکت کنندگان حول يک موضع گيری سياسی روشن عليه جمهوری اسلامی،عليه دخالت گری امپرياليستی و دفاع از ضرورت ايجاد يک بديل سوسياليستی متحد شوند. البته هنوز راه درازی پيش رو دارد.

سوال: همان طور که می دانيد يکی از تضادهای مهم که صحنه سياسی ايران را رقم می زند تضاد ميان جمهوری اسلامی و قدرت های امپرياليستی غرب است. موضع گيری و صف آرائی نيروهای سياسی شرکت کننده در اين نشست در رابطه با اين تضاد چه بود؟ آيا بديل های ارتجاعی و امپرياليستی موجود برای آينده ايران و مصادره شدن مبارزات مردم عليه جمهوری اسلامی توسط اين بديل ها بحث شد؟ اگر شد، اين نشست چه راه کاری را در مقابل آن بديل ها گذاشت؟ چه راه کاری را برای درست کردن يک مرکز سياسی انقلابی برای جنبش های مردم جلو گذاشت؟

جواب: تا حدی بحث شد اما همان طور که گفتيم به هيچ وجه کافی نيست. نشست توانست در سطح سياسی و اوضاع کنونی ايران موضع نسبتا روشنی را اتخاذ کند: ضد جمهوری اسلامی و ضد امپرياليست ها به اين معنا که ما با آينده ای که نيروهای ارتجاعی و امپرياليستی برای جامعه ما تدارک ديده انده مخالفيم.

سوال: چرا «نسبتا»؟

جواب: واقع بينانه اگر نگاه کنيم بايد بگويم اين موضع گيری هنوز آنقدر عميق نيست که در مقابل چرخش های ناگهانی در اوضاع، تاب بياورد. گرايش «تاکتيک پروسه» به جای «تاکتيک- استراتژی»در بين نيروهای چپ ايران و جهان گرايشی قوی است. بنابراين با چرخش در اوضاع تفاسير گوناگون و مرحله ای از اين موضع نيز خواهد شد. ما توهمی در اين باره نداريم. به تجربه تونس نگاه کنيم که يک حزب مدعی «کمونيسم» چگونه وارد اتحاد با اسلام گرايان و پروژه ی ترميم دولت ارتجاعی شد با اين توجيه که الان انقلاب ممکن نيست و با اين «تاکتيک» می خواهند انقلاب را «تدارک» ببينند! اما اين «تاکتيک» اصلا به تدارک انقلاب و تقويت روندهای مساعد به حال انقلاب خدمت نمی کند. وارد پروژه های ترميم همان دولت کهنه با همان روابط اقتصادي- اجتماعی کهنه شدن، ائتلاف کردن با نيروهائی که برنامه ی اجتماعی شان ارتجاعی است فقط موجب تقويت جريان های ضد انقلاب می شود. اين تجربه ها بايد بررسی شوند و از آن ها جمعبندی شود -- تجربه تونس، مصر و اکنون سوريه را نگاه کنيم که اکثريت چپ آن در مواجهه با افتادن رهبری خيزش مردم به دست نيروهای ارتجاعی متحد با ترکيه و آمريکا تبديل به نيروی «وسط» و «ميانجی»شده اند. اين يعنی خودکشی سياسی و نه تدارک و تاکتيک و غيره.

سوال: يعنی کماکان بايد برای همه جانبه تر و عميق تر کردن اين موضع گيری سياسی تلاش کرد.

جواب: البته! جواب به اين سوال که برای چه هدفی و انجام چه کاری متحد می شويم هميشه بايد روی ميز باشد و جواب به آن هرچه روشن تر شود. در غير اين صورت هيچ سطحی از اتحاد تداوم پيدا نمی کند. در سطوح مختلف زندگی هميشه نياز به يک روشنايی هست به خصوص اگر بخواهد در مورد حيات و آينده ی يک جامعه ی چند ده ميليونی باشد. نيروهای جنبش چپ اگر می خواهند واقعا راديکال و انقلابی باشند بايد خلاف جريان های سياسی مسلط در صحنه حرکت کنند. جريان های سياسی مسلط در ايران چه جرياناتی هستند؟ سمت گيری با جمهوری اسلامی يا با طرح های امپرياليست ها برای تغيير رژيم. اين دو قطبی فقط مختص ايران نيست. کشمکش ميان مرتجعينِ بومی با قدرت های امپرياليستی صحنه ی سياسی بسياری از کشورها را رقم زده و قطب بندی بسيار مضری را در ميان توده های مردم به وجود آورده است. تضادهای ميان جمهوری اسلامی و امپرياليست های غربی روندی شناخته شده است. تضاد ميان طبقاتِ حاکم در کشورهای تحت سلطه با قدرت های امپرياليستی،مختصِ ايران نيست. بلکه روندی گسترش يابنده ای در خاورميانه و جهان است. علتش هم عمدتا بر می گردد به بحران ساختاری نظام سرمايه داری جهانی. تحليل صحيح از ساختار اين تضادها و ماهيت طبقاتی آن ها امری بسيار مهم برای مبارزه ی طبقاتی است. ما اين تضاد را با واژه ی «دو پوسيده» توصيف کرده ايم (به اين معنا که هر دو نظام های ارتجاعی در کشورهائی مانند ايران و نظام سرمايه داری جهانی متعلق به گذشته و شايسته ی سرنگون کردن هستند). در هر حال اين تضاد، کشش زيادی به وجود می آورد که نيروهای سياسی و توده های مردم ميان اين دو قطب تجزيه شوند. خطر تبديل شدن مردم به گوشت دم توپ طرح های امپرياليستی يا جمهوری اسلامی (جناح های فعلی يا قبلي) موجود است و وظيفه ی حداقلی هر حزب، سازمان، کميته، نهاد، رسانه و  تشکل مترقی -- به ويژه وظيفه نيروهای چپ و کمونيست اين است که مرزبندی سياسی روشن و قاطعی در اين زمينه داشته باشند. ناروشنی و ابهام در اين زمينه، به معنای باز گذاشتن راه برای ايجاد فصل مشترك با يكی از اين دو قطب پوسيده است. ما بر قاطع بودن تاكيد می كنيم زيرا فكر می كنيم گرايشی هست كه تحت عنوان ايجاد قطب چپ بر اين تمايزات سياسی مهم چشم می بندد. تجمع نيروهای چپ و کمونيست بايد حداقل بتواند درک ها را بر سر طرح ها ونقشه های امپرياليست ها و مرتجعين بالا ببرد و معيارهای والا و روشنی را در مقابل جنبش های گوناگون اجتماعی قرار دهد که تغيير واقعی يعنی چه و اين معيار تبديل به سنگ محکی بشود برای مرزبندی هائی که برای داشتن يک جامعه ی بنيادا متفاوت لازم است. حداقل بايد بتواند صدای نيروهای انقلابی و مردمی باشد که از اين دو قطب پوسيده در رنجند. اگر اين حداقل برآورده شود مطمئنا راهگشای مبارزه ی بزرگ برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی می تواند بشود. ببينيد با «بهار عربی»چه بازی هائی کردند تا مردم را به حاشيه برانند و يک مشت مرتجعِ و جانی را حاکم بر سرنوشت شان کنند. با توجه به تجربه ی سی و چند ساله از حکومت اسلامی در ايران تصور آن که توده های مردم تبديل به ذخيره نيروهای اسلام گرای به اصطلاح «ضد امپرياليست» شوند کمی سخت است اما اسلام گرائی هنوز سلاح موثری است در خاورميانه برای به قدرت رساندن يا در قدرت نگاه داشتن نيروهای سياسی ارتجاعی و امپرياليست ها اساسا نمی خواهند اين نيروها را از قدرت برانند و مطمئنا به دنبال آن هستند که جناحی از جمهوری اسلامی را به سوی خود کشيده و نهادهای دولتی حاکم در ايران را دست نخورده بگذارند. در هر حال بايد با عميق کردن ضديت با نظام جمهوری اسلامی (از حکومت مذهبی اش تا تمام روابط اقتصادي- اجتماعی و نهادهای قدرتش ) و با طرح های امپرياليستی (از «دموکراسی»های آن در افغانستان و عراق و اکنون در سوريه تا الگوی اسلام معتدل در ترکيه) نيروهای سياسی چپ و توده های مردم را در مقابل انتخاب «بد و بدتر» مصون کرد. اگر ما کاری نکنيم کارگران و دهقانان و زنان و ملل تحت ستم يعنی مردمی که پايه اجتماعی يک انقلاب واقعی در ايران هستند در صف اينان قرار خواهند گرفت. همان طور که اکنون در شمال آفريقا و خاورميانه شاهدش هستيم.

بدون داشتن رهبری انقلابی،حتا راديکال ترين و ستم ديده ترين اقشار توده های مردم اعم از کارگران و زنان، به طور خودبخودی گرايش به جستجوی بديل از ميان طبقات حاکم و ارتجاعی دارند. اين چيز تازه ای نيست. اما فاجعه آن جاست که قطب بندی ارتجاعی فوق بر صفوف نيروهای سياسی چپ نيز تاثير گذاشته است و برخی آن را به حد سياست و استراتژی سياسی ارتقاء داده اند. به طور مثال، برخی از نيروهای جنبش چپ گرايش به آن دارند که در جدال ميان ايران و امريكا و در صورت  جنگ، پشت جمهوری اسلامی قرار گيرند و برخی ديگر گرايش دارند به حمايت از دخالتِ قوای امپرياليستی در «تغيير رژيم»، مانند آن چه در ليبی رخ داد. هر گونه امتياز دادن به اين قبيل جريانات که چاره را در تجزيه شدن ميان دو قطب پوسيده ی ارتجاعِ بومی و قدرت های امپرياليستی می بينند پيشاپيش به معنای بی ثمر كردن تلاشهای ما است.

سوال: همان طور که می دانيد در جنبش های عربی و «اشغال وال استريت» که در آمريکا و اروپا راه افتاد تحسين و تمجيد از «بی سر» بودن اين جنبش ها يعنی رهبری نداشتن آن ها بود. بالاخره هم ديديم که جنبش های عربی «بی سر» نماندند و اسلام گرايان با برنامه اسلامی کردن روابط اجتماعی جامعه و حفظ چارچوب وابستگی اقتصادی به نظام سرمايه داری جهانی رهبری جنبش ها را گرفتند. ديديم که چگونه امپرياليست ها با طرح های مختلف دخالت گری کردند و فرآيندهای ضد انقلابی را تحميل کردند. جنبش سال 88 در ايران هم در نتيجه ی غلبه ی رهبری جناحی از حکومت در اتحاد با اپوزيسيون بورژوائی خارج از حکومت، شکست خورد و نتوانست تبديل به چالش قدرتمندی عليه کليت نظام جمهوری اسلامی شود. موضع گيری نيروهای نشست در رابطه با اين معضل چه بود و چه راه کارهائی را پيش می گذاشتند؟

جواب: اگر کسانی چنين درکی داشته باشند که جنبش های «بی سر» می خواهيم، فراخوانی که به اين نشست داده شد بيانگر اين مساله است که نياز به رهبری هست. رهبری قبل از هر چيز يعنی پيش گذاشتن خط و برنامه ی سياسی و تبديل آن به قطب نما و عامل حرکت مردم. وقتی ديدگاه های ما در مورد معنای انقلاب اجتماعی،تعريف و تشخيص دشمنان بومی و بين المللی،خواست هائی چون جدائی دين از دولت، حقوق پايه ای کارگران و دهقانان، آزادی و برابری زنان، آزادی و برابری ملل، ضديت با جنگ های تجاوزکارانه ی امپرياليستی،ضديت با سرمايه داری جهانی و غيره تبديل به ديدگاهی با نفوذ و قدرتمند در جنبش های مردمی بشود يعنی اينکه ما داريم رهبری می کنيم. واضح است که برای تحقق اين امر بايد تشکيلات و کار مستمر و منظم داشت.  جنبش سال 88 و يا جنبش های اخير در آفريقای شمالی و خاورميانه فورا رهبری و «سر» پيدا کرد. موسوی می گفت «ما رهبر نيستيم» ولی فرمان حمله و عقب نشينی و الله اکبر می دادند و بسياری از مردم هم که زير نفوذ آن ها رفته بودند اجرا می کردند. وقتی ديدند خواست ها و مبارزات مردم در تضاد با چارچوبه های آن ها دارد فرمان عقب نشينی دادند و جنبش 88 را به شکست کشاندند. يا در کشورهای عربی اين جريانات اسلامی بودند که رهبری را از آن خود کردند. انقلاب هميشه صحنه رقابت ميان نيروهای سياسی ارتجاعی و انقلابی است. بدون تامين رهبری انقلابی هميشه رهبری جنبش های مردم به دست مرتجعين خواهد افتاد. توهمی درين زمينه نبايد داشت.

سوال: به نکته ی ديگر مورد بحث که در اطلاعيه نشست آمده است برويم: بديل سوسياليستی. می دانيم که در اين زمينه شکاف و اختلاف بسيار زياد است. آيا با اين سطح از اتحاد می توان پاسخ مسائل کلان را داد  و  با آن يک قطب واقعا انقلابی در جامعه تشکيل داد؟

جواب: درست است فقط واژه ی «بديل سوسياليستی»آمده است و ورای آن اتحاد زيادی نيست. اين عاملِ منفی در اين جمع فقط در صورتی تبديل به عاملی مثبت می شود که گشاينده ی بحث و جدل ميان نيروهای شرکت کننده گردد: در مورد درکشان از مختصات جامعه ی سوسياليستی و به طور مشخص ارزيابی شان از تجارب مثبت و منفی کشورهای سوسياليستی پيشين و مشخص تر از آن چگونگی استقرار آن در ايران. در اين صورت اين تجمع می تواند سرزندگی و ديناميسم خاص و جذابی پيدا کند. حداقل بايد فضای گفتگو، کشف و جدل در اين زمينه را  به راه اندازيم، طرق و وسايلی را برايش تهيه ببينيم، آن را تشويق و فعال کنيم تا بتوانيم ادعا کنيم که حول ضرورت ايجاد يک بديل سوسياليستی متحد شده ايم. وگرنه يک موضع گيری توخالی برجای می ماند و اصولا نمی تواند اعتماد جلب کند. بحث من اين نيست که بر سر مختصات جامعه سوسياليستی آينده يا جمعبندی از تجربه کشورهای سوسياليستی پيشين به اتحاد نظر برسيم. بحثم آن است که يک جوشش فکری سالم حول آن راه بيندازيم و صفوف جنبش چپ و نسل جوانِ چپ را با موضوع های آن و اهميت آن آشنا کنيم. اصلا ريشه و آغاز شاخه شاخه شدن در جنبش کمونيستی به همين مسئله بر ميگردد. حداقل از سه گرايش در ميان نيروهای نشست می توانم نام ببرم که تبيين ها و جمعبندی های متفاوتی از انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم دارند. يکی گرايشی است که زمانی شوروی سابق را سوسياليستی می دانست. ديگری گرايش ما (مائوئيستي) که معتقديم انقلاب های سوسياليستی در شوروی و بعد چين به وقوع پيوست ولی در هر دو کشور سرمايه داری احياء شد و هنگامی که شوروی در سال 1990 فرو پاشيد چندين دهه بود که ديگر سوسياليستی نبود و سرمايه داری به طور قطع در آن احياء شده بود و حتا تبديل به يک کشور سرمايه داری امپرياليستی شده بود که نيازهايش ايجاب می کرد که با قدرت های سرمايه داری امپرياليستی ديگر در سراسر جهان به رقابت بر سر کسب مناطق نفوذ بپردازد و در اين راه حتا تا آستانه ی جنگ جهانی با بلوک غرب رفت. در دهه ی 1960 مائوتسه دون اين واقعيت را ديد که سرمايه داری در شوروی سوسياليستی احياء شده است و آن را تحليل کرد و در مورد تکرار آن در چين هشدار دهد. متاسفانه همان اتفاق برای خود چين سوسياليستی افتاد (احياء سرمايه داري) و امروز چين تبديل به بزرگترين کارگاه عرق ريزان و استثمار شده است. گرايش های ديگر طيف هائی وسط اين دو هستند يا در بهترين حالت مواضعی مبهم دارند. به طور مثال، تحليل و نظرات حزب کمونيست ايران که زير رهبری منصور حکمت فرموله شد اين است که اصلا انقلاب چين از ابتدا هم سوسياليستی نبود و انقلاب شوروی هم پيروز شد اما هيچ گاه سوسياليسم در آن ساخته نشد. در هر حال اوضاع و شرايط ايجاب می کند که امکان روشن کردن افکارمان در باره ی محتوای اين ظرف (بديل سوسياليستي) را فراهم کنيم.

سوال: آيا افتراق زياد در اين باره مانعی برای اتحاد در سطوح ديگر ايجاد نمی کند؟ 

جواب: واضح است که ايجاد می کند مگر اين که -- همان طور که قبلا گفتم – تبديل به عاملی برای راه انداختن بحث و جوشش فکری سالم شود. از نظر ما اتحاد ميان نيروهای چپ در سه سطح مطرح است. اگرچه هر يك از اين سطوح را می توان جدا از هم در نظر گرفت ولی در واقعيت از هم جدا نيستند و به اشكال مختلف در هم تداخل می كنند: در سطح اتحاد های سياسی و به طور مشخص جواب به ضرورت های سياسی روز، در سطح كارزارهای مبارزاتی مشخص و بالاخره در سطح ايجاد چارچوبی برای به بحث و جدلِ سالم گذاشتنِ مسائل سياسی و ايدئولوژيک بحرانی كه جنبش کمونيستی با آن روبروست.

بحران جنبش كمونيستی يک واقعيت عينی است. بدون به رسميت شناختن اين واقعيت و تعريف مختصات آن مشكل بتوان به راه حل مثمر ثمری دست يافت. نه فقط وضعيت جنبش کمونيستی بلکه وضعيت جنبش چپ نيز در کل بدتر خواهد شد. کمونيست ها موظف اند اين واقعيت را هرچه عميق تر، همه جانبه تر و صحيح تر تبيين کنند و راه برون رفت از آن را نشان دهند.

شايد همه احزاب و سازمان های اين نشست تبيين خود را در اين باره دارند. اين خيلی خوبست. بايد آن ها را به بحث گذارد با هدف کشف حقايق و واقعيت ها. به نظر ما آنچه كه می تواند ياری رسان ما در بيرون آمدن از اين بحران باشد بحث بر سر مختصات جامعه آينده يعنی جامعه سوسياليستی است با تكيه به جمعبندی انتقادی از  تجاربی كه موج اول انقلاب پرولتری طی 160 ساله گذشته از سر گذراند. ما و برخی ازنيروها به اين مسئله اشاره داشتيم که می بايست وارد جدل در برخی موارد مهم شد. زمانی وجود کشورهای سوسياليستی برای ما کمونيست توليد می کرد و زمان زيادی است که چنين نيست. خلاصه ی ديدگاه ما درين مورد آن است که يک مرحله از انقلاب های کمونيستی تمام شده و مرحله جديدی شروع شده است. ابتدائی ترين کار آگاهانه ی انسان همواره اين است که از تجربه ی گذشته اش توشه ای برای آينده بيندوزد. توشه ی ما از مرحله ی پيشينِ انقلاب های کمونيستی برای آغاز و توسعه ی مرحله ی نوين چی هست؟ بدون جواب به اين سوال بازسازی جنبش کمونيستی بر پايه ای نوين و الهام بخش، معتبر و با دوام نوين اصلا مطرح نيست. کسب وضوح و روشنائی در مورد آن بديل سوسياليستی بدون جواب به اين مسئله ممکن نيست. بدون داشتن يک بديل روشن و تعريف شده اصلا نمی توان توده های مردم را بدين سو جلب کرد.

همين بحران است كه موجب می شود نتوانيم در اوضاع سياسی كنونی به عنوان يك قطب، نقش موثر داشته باشيم.متاسفانه در مقابل چشمان مان می بينيم كه به دليل فقدان بديل سوسياليستی،مبارزات اصيل و انقلابی توده ای در منطقه به سرعت تبديل به ذخيره اين يا آن نيروی ارتجاعی يا امپرياليستی می شوند. كافی است نگاهی واقع بينانه به وقايع خاورميانه در يك سال گذشته بياندازيم. بالاخره ما بايد به اين سئوال جواب دهيم كه چرا نيروهای انقلابی و كمونيستی بازيگر صحنه نيستند و چرا اين قدر سريع نيروهای ارتجاعی و امپرياليستی قادر به مهار و كنترل خيزشهای توده ای هستند. پرداختن يا نپرداختن به دلايل بحران يعنی تداوم  يا عدم تداوم  اين وضعيت. معادلات پيچيده و سخت را نمی توان با روش های آسان حل كرد. 

سوال: بنابراين بهتر است بگوئيم که اين اتحاد از يک طرف اتحادی ابتدائی حول مسائل سياسی کوتاه مدت جامعه ماست و از طرف ديگر ضرورت هست که بديل خود را در مقابل نظام جمهوری اسلامی (نه فقط «رژيم» جمهوری اسلامي)، در مقابل طرح ها و برنامه های ارتجاعی و امپرياليستی ديگر جلو بگذارد. با اين ابهامات چه بايد کرد؟ اين تجمع چگونه می خواهد مشکل را حل کند و پيشنهاد شما برای حل اين مسئله چيست؟

جواب: اين ها ضرورت هاست ولی معلوم نيست اين تجمع بتواند اين ضرورت را تشخيص دهد. يعنی در مورد توان اين تجمع و ظرفيتش نبايد غلو کرد. تضاد در اين است که اين نيروها می خواهند صدای متفاوتی باشند درمقابل الترناتيوهای امپرياليست ها و نيروهای ارتجاعی ديگر اما بدون يک درک روشن از جامعه آينده و درک صحيح بر سر جامعه سوسياليستی نمی شود راهی ديگر برای آينده ای بنيادا متفاوت گشود و مهمتر از همه اينکه آن را به پيروزی رساند. نداشتن يک  تبيين صحيح و روشن از مختصات جامعه آينده درجه موفقيت اين اتحاد را زير سوال می برد . خط سياسی در مورد اوضاع از يکسو و افق جامعه آينده از سوی ديگر (بديل سوسياليستي) هر چند در سطوحی جدا از يکديگر هستند اما دائم در هم تداخل می کنند و نمی شود به جلو فرار کرد. همان طور که گفتم راه حل پيشنهادی ما اين است که به بحث و جوشش فکری سالم در مورد آن «بديل سوسياليستی»دامن زنيم.  يک چيز روشن است: از اين موضوع نمی توان پرهيز کرد يا گذشت.

سوال: رابطه ميان اتحاد سياسی و اتحاد تشکيلاتی را  چگونه می بينيد؟ به نظر می رسد بعضی ها تمايل به اين داشتند که خيلی زود اين را به يک عمل مبارزاتی و مثلا تشکيل کميته هايی شهری برسانند؟

جواب: برخی تمايل داشتند سريع بروند روی مسئله تشکيلاتی و به اصطلاح اسب را ببندند پشتِ گاری. ببينيد متحد شدن مهم است. اگر نيروهای سياسی نتوانند متحد شوند مردم راهم نمی توانند متحد کنند. ولی مسئله اساسی اين است اتحاد حول چه خط سياسي؟ و با چه روشی ؟ و اينکه جمهوری اسلامی چگونه سرنگون می شود به دست چه کسانی و جايگزينش چيست؟ خط تعيين کننده و مقدم بر هر کاری است. اگر آگاهانه و با دقت آن را تعيين نکنيم خودبخودی تعيين می شود و آنگاه لاجرم بورژوائی از آب در می آيد.

سوال: آيا اين جمع کارزارهای عملی هم سازمان خواهد داد؟

جواب: انقلاب دارای وظايف کنکرتی است که اين جمع بايد درگير آن ها شود چون هيچ جريان يا اتحاد سياسی بدون عمل نمی تواند تبديل به جريانی جدی شود. بر سر اختلافات بزرگ بايد بحث و جوشش فکری راه انداخت و حول مسائل کنکرت انقلاب مبارزات مشترک سازمان داد و در اين فرآيند قطب چپ را ساخت. گرايشی در بين چپ ما هست که مانع دست يافتن به ديدی گسترده در مورد کارزارها می شود: اين ديد که چون ما چپ هستيم پس دفاع از کارگران يا مسائل مربوط به آن بايد محور کارزارها و اتحادها باشد. اين ديد درست نيست. دفاع از کارگران و مطالبات آن ها فرقی با دفاع از معلمان و مطالبات آن ها ندارد. طبقه ی کارگر قابل تقليل به کارگرانی که برای مطالباتشان مبارزه می کنند نيست. وظيفه ی «چپ» به معنای جنبش کمونيستی تدارک و انجام انقلاب پرولتری است. نه تبديل شدن به نهادِ مدافعِ مطالبات کارگری. دفاع از مطالبات کارگری و دفاع از مطالبات اقشار و طبقات تحت ستم ديگر بايد در چارچوب تدارک و انجام انقلاب پرولتری صورت بگيرد. در نتيجه برای راه انداختن کارزار مبارزاتی با هدف باز کردن راهی ديگر، افقی ديگر در مقابل توده های مردم بايد بر روی موضوعاتی انگشت گذاشت که با وجود کنکرت بودن، در هر مقطع از تحولات جامعه تبديل به موضوعی شده اند که گوئی تمام خصلت طبقاتی ستم و استثمارِ نظام حاکم در آن خلاصه شده و به اين دليل کليت نظام را تهديد می کنند و اقشاری که روی لبه ی آن تضاد نشسته اند، در شرايط تامين يک رهبری انقلابی بر آن، می توانند تبديل به نيروی ضربت انقلاب پرولتری شوند. به طور مثال، ستم بر زن در ايران و خاورميانه و جهان يک تضاد اجتماعی بسيار عميق است که تبديل به موضوع مهمی در صحنه ی سياسی هم شده است به طوری که همه قدرت های ارتجاعی و امپرياليستی مجبورند بر سر آن موضع بگيرند و برايش «جنبش» راه بيندازند. درگير شدن در آن وظيفه ی همه ی جنبش چپ است و نه فقط جنبش زنان. با يورش به تضادهای خاص (اما با خط انقلابی و افق گسترده) است که می توان توده های مردم را مبارز، مترقی و متحد کرد. برخی اوقات يک مبارزه کنکرت سرنوشت عمومی جامعه را برای مدتی تعيين می کند. يعنی يک مبارزه کنکرت در واقع تبديل می شود به يک مبارزه عام. يا مسئله کردستان را در نظر بگيريم که تبديل به موضوع بسيار مهمی در صف آرائی هائی طبقاتی منطقه شده است. چپ چگونه مسئله ملی را تحليل می کند و طرح خود را از بورژوازی ملل ستمگر و همچنين طرح های بورژوازی ملل تحت ستم متمايز می کند؟ چگونه از اين مسئله برای رواج انترناسيوناليسم پرولتری استفاده می کند؟ تضاد آمريکا- بنيادگرائی اسلامی در خاورميانه بسيار مهم است. در واقع يکی از تعيين کننده ترين موضوع های سياسی است که فارغ از نيات هر جريانی به طور عينی ماهيتِ خط و مشی آن جريان را رقم می زند. موضع گيری درست در اين مورد ضديت با هر دو است و گشودن راه و افقی ديگر در مقابل مردم. اگر جنگی ميان آن ها دربگيرد بايد به آن به صورت فرصتی برای راه انداختن جنگ داخلی نگاه کرد. در جريان جنگ جهانی اول بلشويک ها با داشتن خط و عمل درست در قبال جنگ تزار با امپرياليست های ديگر توانستند راهی ديگر در مقابل پرولتاريا و خلق های روسيه ی تزاری باز کنند و انقلاب را به پيروزی برسانند. رويکرد بلشويک ها به اين جنگ آن بود که هر دو طرف ارتجاعی اند و بايد از فرصت استفاده کرد برای راه انداختن جنگ داخلی با هدف انقلاب. اگر روی اين موضوع انگشت گذاشته شود و کارزار بزرگی حول معرفی راهی ديگر شکل بگيرد تمام جامعه را می توان متوجه آن کرد، مردم را حول آن بسيج کرد و کاری کرد که هيچ فرد و گروهی نتواند از آن دوری کند. در کل، امکانات زيادی برای کارزارهای بزرگ و موفقيت آميز هست. اگر اتحاد فکر باشد اتحاد اراده هم به وجود می آيد.

سوال: سخن آخر؟

جواب: اصرار ما مشخصا بر روی «چه می خواهيم» و «چگونه» به دليل اوضاع اضطراری حاکم بر ايران و خاورميانه است. سوال از خودمان و رفقای ديگر اين نشست اين است: آيا انقلاب را سازمان خواهيم داد يا خير؟ آيا روحيه ی لنينی «جرات پيروز شدن را به خود دادن» هست؟ يا در شرايط شکل گيری اوضاعی مثل تونس و مصر و به ويژه سوريه مانند نيروهای چپ آن جا در چند حرکت توسط اسلامی ها و نيروهای تحت الحمايه ی امپرياليست ها کيش و مات خواهيم شد؟ واقعيتی است که ما نسبت به نيروهای بزرگی که در صحنه هستند و مانور می دهند کوچک و به لحاظ فکری متفرق هستيم و لاجرم نيروهايمان پراکنده. اما راه حل اين وضعيت «ميان بر» زدن نيست. به شدت بايد از وسوسه های «هدف وسيله را توجيه می کند» پرهيز کنيم. برای تبديل شدن از کوچک به بزرگ در صحنه ی سياسی پرآشوب منطقه و ايران فقط يک راه در مقابل ما قرار دارد: از يکسو؛پافشاری بر داشتن خط سياسی و ايدئولوژيک صحيح و از سوی ديگر؛ سخت کوشی و فداکاری برای پيوند زدن آن با مردمی که نيازمند تغيير بنيادين جامعه اند و با تمام وجود آن را می خواهند. و توهم نبايد داشت که راه، طولانی و پر فراز و نشيب است.

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 مصاحبه درباره نشست نيروهای چپ و کمونيست
 نوشته
 نشریه حقیقت شماره 60
 در تاريخ
 2013-01-09
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در