Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 باب آواکیان و آر سی پی   چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ برابر با ۱۳ دسامبر ۲۰۱۷                    
 
رویکرد استراتژیک به انقلاب و رابطه ی آن با مسایل اساسی اپیستمولوژی و متد

گزیده ای از مقاله:

 

 رویکرد استراتژیک به انقلاب و رابطه ی آن با مسایل اساسی اپیستمولوژی و متد[1]

تاریخ و منبع: رولوشن شماره 348. دهم اگوست 2014

نوشته: باب آواکیان، صدر حزب کمونیست انقلابی آمریکا

 

می خواهم بانگاهی به شش پاراگرافی که در بخش دوم از سخنرانی «انقلاب و رهایی بشریت» بر آن تمرکز کردم شروع کنم و مقداری در آن کند و کاو کنم. آن شش پاراگراف تحت عنوان کلیِ «چه باید کرد غنی شده» و عنوان خاص «تسریع در حین انتظار» است. (این شش پاراگراف در انتهای این مقاله ضمیمه شده است-م) این عنوان خاص فشرده ی کل رویکرد ما در زمینه ی انقلاب کردن است. در ادامه ی «تسریع در حین انتظار» اضافه شده است: «در مقابل ضرورت تسلیم نشدن». و این تضاد یا ضدیت میان جهت گیری صحیحِ تسریع در حین انتظار، از یک طرف و گرایش بسیار رایج تسلیم ضرورت شدن، از طرف دیگر تضاد مهمی است که باید بیشتر بررسی کنیم.

 پاراگراف دوم از این شش پاراگراف که اینطور شروع می شود: «قبلا در مورد بینش و رویکرد رویزیونیستیِ "واقع بینی قدرگرایانه" (رئالیسم دترمینیستی) صحبت کردم» در وسط پاراگراف می گوید: گرایش "واقع بینی قدرگرایانه" واقعا یا کاملا تضادمند بودن واقعیت را درک نمی کند. از جمله درک نمی کند با هر ضرورتی که مواجه می شویم خود آن ضرورت تضادمند است.

در چارچوبی دیگر و به طور مکرر تاکید کرده ام و ما تاکید کرده ایم که پایه ی انقلاب در همان تضادمند بودن سیستمی است که باید سرنگونش کنیم یعنی سیستم سرمایه داری امپریالیستی. پایه انقلاب در تضاد اساسی این سیستم، تضاد اساسی میان تولید اجتماعی و تصاحب خصوصی- کاپیتالیستی (و قوه محرکه ی آنارشی که بیان عمده ی این تضاد اساسی است اما دیگر تضادهای اجتماعی هم از آن سربلند میکند یا در درون آن ادغام می شود) است. پایه انقلاب در دینامیک های این سیستم سرمایه داری،  در تضادهایی است که این سیستم به هیچ طریق اساسی نمی تواند حل کند و مطمئنا نمی تواند آن ها را به گونه ای حل کند که به نفع توده های مردم و در نهایت بشریت باشد.

پایه ی انقلاب در این است و نه در این که مردم، در این یا آن دوره چه فکر می کنند، چند نفر از آن ها با انقلاب هستند یا نیستند، آیا برای انقلاب کف می زنند یا نمی زنند. هیچ یک از این ها پایه انقلاب نیست. پایه انقلاب در تضادهای خود این سیستم نهفته است.

این آن چیزی است که "واقع بینی قدرگرایانه" درک نمی کند یا کاملا درک نمی کند. یعنی تضادمند بودن واقعیت و این که خود ضرورتی که با آن مواجهیم نیز تضادمند است را درک نمی کند. جای دیگر هم گفته ام که ضرورت صرفا به طور مجرد ضرورت نیست یا صرفا مانع یا پروبلم یا مشکلاتی که باید بر آن ها فائق آمد نیست. خودِ ضرورت تضاد است و باید آن را به همین صورت درک کرد. ضرورت را بر این پایه که تضادمند است می توان تبدیل به آزادی کرد به شرط آن که تحلیل صحیحی از آن داشته باشیم و بر یک پایه ی علمی برای تغییر ضرورت حرکت کنیم.

 

ماده و آگاهی، عوامل عینی و ذهنی – یک درک زنده ی ماتریالیستی دیالکتیکی

در همان پاراگراف ادامه داده و می گوید: پس، یکی از خصوصیات اصلی "واقع بینی قدرگرایانه" این است که بر روی هر درکی که بیان رابطه ی دیالکتیکی میان عوامل ذهنی و عینی باشد به عنوان "ولونتاریسم" خط بطلان می کشد و به جای این که به فرآیند ها و پدیده ها به صورت زنده و متحرک و متغیر نگاه کند، آن ها را تک خطی، یکدست و موزون که تضادمند نیستند می بیند. این نیز موضوع بسیار مهمی است. زیرا همه چیز تضادمند است، از جمله جامعه بشری و کنش آن با بقیه ی واقعیت، با طبیعت. و همین تضادمندی پایه ی آن است که جوانب مختلف تضاد به یک دیگر تبدیل شوند. مائو این مساله را خاطرنشان کرد و گفت که آگاهی می تواند تبدیل به ماده شود (منظورش آن نیست که آگاهی، یک شکل از ماده ی متحرک نیست بلکه دارد در مورد واقعیت مادی به طور گسترده صحبت میکند و دارد در مورد رابطه ی میان شکل خاصی از ماده ی متحرک که آگاهی انسان است با واقعیت مادیِ گسترده تر صحبت میکند).

روی این نکته مهم کمی تامل کنیم.

بیایید یک تغییر را در نظر بگیریم. تغییر واقعیت عینیِ (که بیرونِ آگاهی انسان قرار دارد) به آگاهی انسان. اگر کمی فکر کنید می بینید که این امر مرتبا اتفاق می افتد. آدم ها با واقعیت عینی کنش می کنند و این امر در آگاهی انان بازتاب می یابد: آنها تحلیل می کنند، سنتز می کنند. و سپس آن چه که عینی بود تبدیل به بخشی از آگاهی شان می شود و به قولی می شود درک ذهنی شان. منظورم از «ذهنی» غلط بودن یا متکی بر تعصب یا روش غیر علمی نیست بلکه منظورم از ذهنی در این جا فاعل است، آدم هایی با آگاهی و رابطه ی آن با واقعیت عینیِ خارج از آن آدم ها. واقعیت عینی تغییر پیدا میکند به ذهنی به این معنا که آدم ها نسبت به امور آگاه می شوند و در نتیجه برای تغییر آن ها در جهت خاصی حرکت می کنند. پس، این یک راه است که ماده ی خارج از آگاهی انسان تبدیل می شود به آگاهی. آن طرف معادله هم حقیقت دارد. آدم ها بر پایه ی تحلیل ها و سنتزهایی که بر پایه ی کنش با واقعیت انجام می دهند پا به جهان خارج گذاشته و دست به عمل می زنند و به این ترتیب، بر واقعیت عینی تاثیر گذاشته و آن را عوض می کنند. و بنابراین ذهنی (به معنای آگاهی فاعل، ماده آگاه) پا بیرون گذاشته و واقعیت عینی بزرگتر را تغییر می دهد و به این ترتیب بخشی از واقعیت عینی بزرگتر می شود. یعنی، هنگامی که آگاهی بر روی واقعیت عینی بزرگتر عمل کرده و آن را تغییر می دهد، خودش تبدیل به بخشی از واقعیت عینی می شود. وقتی آدم ها تسلیم ستم می شوند زیرا هیچ راه برون رفتی را نمی بینند، این یک چیز است. اما وقتی امکان و ضرورت را می بینند و نسبت به امکان و ضرورتِ دست به عمل زدن و تغییر واقعیت آگاه می شوند آنگاه آن را تغییر می دهند. این را می توانید در تاریخ هر کشوری ببینید. برای مثال به جنبش دهه ی 1960 بنگرید. ایالات متحده آمریکا صرفا یک نمونه است که چگونه اوضاع عینی تغییر کرد هرچند که متاسفانه این تغییر تا انجام یک  انقلاب پیش نرفت. حتا در دوران گذشته ی عصر بورژوایی، به طور نمونه انقلاب فرانسه یا در عصر انقلاب کمونیستی در شوروی و چین تغییرات کیفی توسط مردمی که آگاهانه بر روی واقعیت عینی عمل می کردند به وجود آمد و اعمال آگاهانه ی آنان در تغییر دادن وضعیت در واقع تبدیل به بخشی از واقعیت عینی تغییر یافته شد.

زیربنای آن جمله که می گوید، «واقع بینی قدرگرایانه» رابطه ی دیالکتیکی میان فاکتورهای ذهنی و عینی را درک نمی کند و امور را تک خطی، به شکلی تجزیه ناپذیر و اساسا یک دست و بدون تضاد می بیند و نه به طور زنده و دینامیک و متحرک و متغیر، در همین جاست. بینش واقع بینی قدرگرایانه به ویژه این واقعیت را نمی بیند که حتا قبل از به وجود آمدن یک تغییر کیفی در اوضاع و انجام انقلاب کمونیستی یا انقلاب پرولتری (البته "پرولتری" را به معنای جسمیت یافته به کار نمی برم بلکه در معنای کاملش دارم به کار می برم)  احتمال آن است که از طریق درک تضادمند بودن واقعیت بر روی آن عمل کرده و اوضاع را تغییر داد.

این نکته بسیار مهم است زیرا آدم ها مرتبا با واقعیت عینی که به واقع سخت است، برخورد می کنند و به درون گرایش «واقع بینی قدرگرایانه» می افتند. آنان فقط بخشی از واقعیت را می بینند و کل تصویر را نمی بینند (بعدا بیشتر توضیح می دهم). علاوه بر این، واقعیت را به صورت تک خطی و یک دست می بینند. به عبارت دیگر، واقعیت را به عنوان پدیده ای که پر از تضاد است نمی بینند و درک نمی کنند که این پدیده ی تضادمند در نتیجه ی دینامیک های آن تضادها و برهم کنشِ این تضادها، که خود بخشی از آن دینامیک های کلی است، حرکت و تغییر میکند.

این یک نکته بسیار مهم است: اگر شما به طور علمی نگاه نکنید، اگر ماتریالیسم را به کار نبرید، و به ویژه اگر ماتریالیسم دیالکتیک را به کار نبرید، به عبارت دیگر اگر خصلت تضادمند واقعیت را درک نکنید، اگر خصلت تضادمند ضرورتی که در مقابل شماست و باید آن را تغییر دهید درک نکنید، آنگاه در مقابل ضرورت سر خم خواهید کرد. آن چه که پیشاپیش هست را مترادف خواهید کرد با آن چه می توان انجام داد. لنین این گرایش را با تیزبینی این طور معرفی می کند: آن چیزی مطلوب است که ممکن است و آن چه ممکن است پیشاپیش انجام شده است.

اگر شما تضادمندی پدیده ها را تشخیص ندهید و اگر رویکرد ماتریالیستی نداشته باشید دچار این گرایش خواهید شد. اگر به این امر به مثابه یک ایده آلیست برخورد کنید، طوری برخورد کنید که این ها صرفا یکرشته روایت یا آموزه ها هستند در مقابل روایات و آموزه های دیگر، و اگر واقعا بر اساس واقعیت عینی حرکت نکنید، به عبارت دیگر اگر به مسایل صرفا بر اساس ذهنی برخورد کنید، اگر بر اساس تعصب، موضع گیری و گرایشی که پایه در واقعیت عینی ندارد و صرفا پایه در آرزوها و دُعاهای تان یا غیره دارد. اگر به مسایل این گونه برخورد کنید حتا به دعا کردن نخواهید رسید! حتا شانس آن را نخواهید داشت که واقعیت عینی را تغییر دهید چه برسد به این که واقعیت عینی را به طور اساسی و جامعه را به طور رادیکال تغییر دهید، نظام موجود را سرنگون کنید و یک سیستم بنیادا متفاوت را به وجود آورید. زیرا صرفا بر اساس افکاری حرکت خواهید کرد که دست پخت شما یا دیگران است و هیچ ربطی به واقعیت ندارد. تغییر دادن واقعیت، حتا زمانی که شما واقعا بر اساس نگاه کردن به آن و کند و کاو آن حرکت می کنید، خودش به اندازه کافی سخت هست. چه برسد به این که اینطور حرکت نکنید و اگر اینطور حرکت نکنید حتما در نهایت به جای بدی خواهید رسید. اما در همان حال، اگر شما به واقعیت صرفا به همان صورت که هست نگاه کنید، و به آن به صورت تک خطی و به ویژه به صورت ایستا و نامتغیر نگاه کنید و نبینید که واقعیت تضادمند است و در نتیجه ی دینامیک تضادهایش در حرکت و تغییر است، آنگاه اصلا امکان و پایه ی هرگونه تغییر را و مسلما هرگونه تغییر بنیادین  را بازنخواهید شناخت.

به این ترتیب، مساله ی پایه ی انقلاب در کجا نهفته است و با چه روش و رویکرد و اپیستمولوژی می توان آن را (پایه ی انقلاب در کجا نهفته است) تشخیص داد و تحلیل صحیحی از آن به دست داد منطبق می شود با این که آیا به واقع توان تغییر جامعه را خواهید داشت یا خیر؟ آیا جهت گیریِ تغییر آن را در پیش می گیرید یا امکان را نمی بینید و اگر هم با جهت گیریِ تغییر  شروع می کنید اما در میانه ی راه به محض برخورد کردن با موانع واقعی آن را ترک می کنید و در مقابل ضرورت تسلیم می شوید یا اینکه به ولونتاریسم می افتید و سعی می کنید صرفا با دست زدن به عمل های اراده گرایانه واقعیت عینی را بر اساس یک تحلیل ذهنی که پایه ی علمی ندارد عوض کنید اما با این طریق واقعیت عینی را نمی توان عوض کرد و مسلما در جهت بهتر، یعنی به طور رادیکال و رهایی بخش و به سوی هدف کمونیسم نمی توان عوض کرد.

همه ی این نکات در دو پاراگراف اول فشرده شده است. در این جا به طور خاص داشتیم به پاراگراف دوم (از بخش دوم) «انقلاب و رهایی بشریت» نگاه می کردیم. موضوعات زیادی در این شش پاراگراف فشرده شده است. قدر مسلم، این پاراگراف دوم از آن هایی است که بسیاری مسایل را به طور فشرده در خود دارد و در آن واژه ها و مفاهیمی استفاده شده است که سطح بالایی از تجرید هستند و مقدار عظیمی از مسایل را فشرده می کنند. نباید به این واژه ها و مفاهیم نگاه کنیم و بگوییم: «من که نمی فهمم یعنی چه پس بروم به چیز دیگری برسم» یا اینکه «مسایل وزینی هستند اما من معنایش را نمی فهمم». خیر! باید در آن ها عمیق شویم و با نکاتی که در آن فشرده شده است به طور جامع دست و پنجه نرم کنیم.

 

«هیچ کس نمی تواند بگوید»، یک حکم علمی و نه جهت گیری و رویکرد آگنوستیکی و بی هدف

 

در این شش پاراگراف کمی پایین تر برویم. می خواهم کمی تامل کنم در پاراگرافی که با این جمله شروع می شود: «حقیقت این است که ما شرایط عینی را صرفا با تکیه بر اراده مان یا حتا صرفا با اعمال خودمان نمی توانیم به طور کیفی عوض کنیم و تبدیل به یک وضعیت انقلابی کنیم.» در وسط آن پاراگراف نکته ی بسیار مهمی در مورد اشرافیت کارگری مورد بحث قرار می گیرد که از لنین گرفته شده است. می گوید، هیچ کس به طور یقین نمی تواند بگوید هنگام سررسید انقلاب، اشرافیت کارگری در رابطه با انقلاب کدام طرف خواهد ایستاد. لنین تاکید کرد، هیچ کس به طور دقیق نمی تواند بگوید این قشر چگونه صف آرایی خواهد کرد. در این پاراگراف، همان نوع رویکرد و همان نوع فرمولبندی پایه ای در رابطه با مساله ای دیگر به کار برده شده است: «اگر همین اصل را به کار بریم می توان گفت، در هر مقطعی که انقلابیون بر روی وضعیت عینی کنش می کنند، هیچ کس به طور یقین نمی تواند بگوید حاصل این ابتکار عمل آگاهانه  چه خواهد بود.»

در این جا توقف خواهم کرد زیرا این نکته بر میگردد به موضوعی که داشتم بحث می کردم. کنش کردن بر روی وضعیت عینی صرفا کنش بر روی یک وضعیت عینی یکدست و بی تمایز و شکاف نیست بلکه کنش کردن بر روی یک وضعیت تضادمند و تغییر آن به طریقی است که داشتم در موردش صحبت می کردم و از نکته ی مائو شروع کردم که چگونه ماده می تواند به شعور (آگاهی) تبدیل شود و چگونه شعور (آگاهی) انسان می تواند به نوبه ی خود ماده ی وسیع تر (وسیع تر از خود انسان آگاه منظور است-م) را تغییر دهد.

پس در این جا توقف می کنم تا منظورم را از این متن روشن کنم و بگویم که درک صحیح از آن چیست: «در هر مقطعی، کنش کردن بر روی وضعیت». این به معنای آن نیست که در رابطه با وضعیت عینی هر کاری را که دارید می کنید یا فکر می کنید می توانید انجام دهید،ادامه دهید. بلکه به معنای آن است که ببینید چگونه می توان به طور فعال و به حداکثر درجه ی ممکن در هر مقطع زمانی یا هر موقعیت خاص می توان آن را تغییر داد. روی این نکته کمی بعدتر تاکید شده است.

اما در این جا نیز می خواهم تاکید کنم: هیچ کس دقیقا نمی تواند بگوید، ابتکار عمل آگاهانه ی انقلابیون، در هر مقطع معین در کنش با وضعیت عینی، چه چیزی را تولید خواهد کرد، بخشا بدین علت که هیچ کس نمی تواند پیش بینی کند نیروهای دیگر جهان چگونه عمل خواهند کرد.

خب، یک موضوع را رک بگویم. شنیده ام که این جمله یا فرمولبندی به گونه ای دیگر تفسیر شده است یعنی به صورت «واقع بینی قدرگرایانه ی» رویزیونیستی به این شکل که: «خب، هیچ کس نمی تواند بگوید پس مهم نیست که ما چه می کنیم زیرا به واقع نمی توان گفت که نتیجه ی کار چه خواهد بود بنابراین، کاری بی هدف است.»

خیر! به هیچ وجه چنین معنایی ندارد. معنایش این نیست که ما باید فعالیت بی هدف دنبال کنیم. برعکس، ما باید فعالیت هدفمند را دنبال کنیم. اما نکته در آن است که جهان عینیِ بزرگتری هست که مملو از تضاد است و در نتیجه ی دینامیک های این تضادها و برهم کنش این تضادها مرتبا دستخوش انواع و اقسام تغییرات می شود.

ما در چارچوب جهانی بسیار گسترده تر قرار داریم و هر آن چه در هر مقطع زمانی معین انجام می دهیم، حتا اگر بر اساس خط صحیح و در دست گرفتن تضادهای عمده و کار بر روی آنها (یعنی، مبارزه برای تغییر آن ها) باشد، هنوز چیزی به نام تصادف موجود است. یعنی، فرآیندهایی سربلند می کنند که از درون دینامیک هایی که ما رویشان کار می کنیم و حتا دینامیک های بزرگتری که بازشناخته ایم برنخاسته اند. علتش آن است که انواع نیروها در کارند. نیروهای طبیعت در کارند. ما نمی توانیم همه ی سیلاب ها، گردبادها، توفان های دریایی و غیره را پیش بینی کنیم. علم می تواند تخمین بزند که چه پدیده ای ممکن است سر بلند کند اما در حال حاضر همه ی این عوامل قابل پیش بینی توسط انسان نیست. علاوه بر این، نیروهای اجتماعی گوناگون در کار هستند: نیروهای طبقاتی مختلف و نمایندگان سیاسی و ادبی شان همه و همه در این جهان بزرگتر در کارند و عمل می کنند. و همه ی این ها با آن چه ما انجام می دهیم، به این یا آن شکل، در این یا آن سطح دارای برهم کنش هستند. پس، آنطور که دو پاراگراف در باره «برخی اصول ساختن جنبشی برای انقلاب» می گوید ما همواره باید به طور علمی کار کنیم و نقاط تمرکزِ اصلیِ تضادهای اجتماعی را مشخص کنیم و روی آن ها کار کنیم (یعنی برای تغییرشان مبارزه کنیم –م). اما باید بدانیم، نیروهای دیگر نیز دارند روی همان تضادها کار می کنند (مبارزه می کنند آن ها را با سیاست های خود و در جهت اهداف خود عوض کنند- م) و در همه جا اتفاقات بسیار زیادتری در جهان دارد اتفاق می افتد، از جمله در رابطه با طبیعت.

پس، ما در مقابل خود جهانِ بزرگترِ متحرک و کیهان را داریم و حتا اگر به طور صحیح و بر اساس تشخیص صحیح نقاط تمرکزِ اصلیِ تضادهای اجتماعی فعالیت و مبارزه کنیم، بازهم فرآیند های دیگر هم هستند که رخ می دهند و با کار ما تداخل کرده و آن را مورد هجوم قرار می دهند و بر روی آن چه در هر مقطع موضوع فعالیت و کار ما است، بر روی نگاه مردم نسبت به مسایل و بر روی خودِ تضادهایی که رویشان کار می کنیم و غیره تاثیر می گذارند. پس جمله، «هیچ کس نمی تواند بگوید» معنی محدود کننده ای ندارد. و به معنای این نیست که هر کاری کنیم معلوم نیست چیز خوبی به بار آورد یا  خیر. اصلا چنین معنایی ندارد. نکته در آن است که ما باید در هر مقطع زمانی معین برای تغییر وضعیت عینی در جهتی که به رهایی بشریت خدمت می کند، یعنی در جهت هدف کمونیسم سخت تلاش کنیم و به بیشترین درجه ی ممکن، تغییرات را در این جهت به حداکثر برسانیم. اما در همان حال باید نسبت به این واقعیت هشیار باشیم که اتفاقات دیگری هم در دنیا رخ می دهد. فرض کنیم شما می توانستید بگویید: «خب، حتا اگر بهترین تحلیل را بکنیم، بیشترین تاثیر مثبت ممکن را به ویژه در رابطه با آن دسته از تضادها که تمرکز اصلیِ تضادهای اجتماعی هستند بگذاریم، در این مقطع نخواهیم توانست اوضاع را به سمت انقلاب برانیم» و حتا اگر این حرف به لحاظ علمی حقیقت داشت، آن نکته ی «هیچ کس به یقین نمی تواند بگوید» به این معنا است که اتفاقات زیادی می تواند بیفتد که با فعالیت ما برای تغییر رادیکال وضعیت جمع شود و حتا به وضعیت انقلابی بینجامد اما ما پیش از آن احتمالش را پیش بینی نکرده بودیم. این است به کاربست نکته ی «هیچ کس به یقین نمی تواند بگوید». نکته ی «هیچ کس به یقین نمی تواند بگوید» برای تبلیغ آگنوستیسم نیست که گویا: «اوه، کسی چه می داند؟» بلکه تبلیغ روش علمی است از جمله تشخیص علمیِ رابطه ی درونی میان تصادف و علیت، رخدادهای بزرگتر در جهان گسترده تر از طریق حرکت و تکامل تضادها و این دینامیک ها و رابطه ی درونی آن با آن چه ما آگاهانه برای تغییر واقعیت انجام می دهیم. درک معنای واقعی اصل «هیچ کس به دقت نمی تواند بگوید» در این پاراگراف بسیار مهم است.

این نکته مربوط به نکته ی دیگری در انتهای همان پاراگراف است که داشتم در موردش صحبت می کردم و فکر می کنم مهم است: «هرچند تغییر در آن چه برای ما عینی است، کاملا و حتا عمدتا در نتیجه ی کار خودِ ما بر روی شرایط عینی (به یک معنای یک به یک و مستقیم) به وجود نخواهد آمد، معذالک "کار ما" بر روی شرایط عینی می تواند تغییرات معینی در آن به وجود آورد و (تاکید بر روی «و» است) در ترکیب با بسیاری عوامل دیگر، از جمله عملکرد نیروهای طبقاتی دیگر با نقطه نظرات خودشان بر روی وضعیت عینی، بخشی از برهم افزوده شدن عوامل گوناگون بشود و منتهی به تغییر کیفی در اوضاع حتا تا حد شکل گیری وضعیت انقلابی بشود. در انتهای پاراگراف می گوید: «و بازهم، تاکید بر این که هیچ کس نمی تواند دقیقا بگوید این فرایند چگونه پیش خواهد رفت، مهم است.»

و طنز در این جاست که تضاد فقط برای ما نیست بلکه برای همه نیروهای درگیر صحنه است. زیرا آن چه ما انجام می دهیم در ترکیب با بسیاری عناصر و عوامل دیگر، از جمله عملکرد نیروهای طبقاتی، با نقطه نظر خودشان بر روی وضعیت عینی می توانند در یک جا برهم انباشته شده و یک تغییر کیفی را به وجود آورد یا به وجود آوردن یک تغییر کیفی و حتا وضعیت انقلابی را ممکن کند. و طنز و تضاد ماجرا در آن جاست که این امر نه تنها برای ما بلکه برای این نیروهای دیگر نیز صادق است. این نیروهای دیگر نیز بر روی صحنه ی عینی عمل میکنند و تلاش می کنند اوضاع را در جهتی دیگر ببرند که ضد رهایی ستم دیدگان جهان و در نهایت ضد رهایی بشریت است. با این وجود اگر ما صحیح کار کنیم یعنی دارای جهت گیری و روش علمی صحیح باشیم که در ماتریالیسم دیالکتیک و آن چه در بالا گفتم فشرده است، آن چه آنان برای تاثیر گذاری بر اوضاع می کنند؛ آن چه نیروهای طبقاتی و اجتماعی دیگر انجام می دهند که بر روی وضعیت عینی تاثیر بگذارند می توانند عواملی باشند که ما به نوبه خود رویشان کار می کنیم تا اوضاع را به سوی یک وضعیت انقلابی برانیم. پس این نکته را نباید به صورت تک خطی درک کرد که گویا: «اوه! این نیروهای طبقاتی دیگر نیز با کارهایشان دارند به انقلاب خدمت می کنند.» خیر! آن ها در واقع دارند علیه آن کار می کنند. اما این نیز تضادمند است. آن چه آن ها انجام می دهند و تاثیرات آن چه انجام می دهند تضادهایی هستند که ما رویشان کار می کنیم.

بنابراین ما با یک فرآیند زنده و متحرک سر و کار داریم و باید فرایند تغییر شرایط عینی را  در جهت انقلاب کمونیستی، از جمله تغییر فکر توده های مردم را (که بعدا بیشتر به آن می پردازیم) درست بفهمیم و درک کنیم که انقلاب کمونیستی یک ضرورت است و نه یک ولونتاریسم ایده آلیستی که گویا ما گام به جهان بیرون می گذاریم و به علت آن که حرف ما به لحاظ اخلاقی بهتر است، پس بالاخره پیروز خواهد شد. این نگرش، شکلی ازمذهب است. یک گرایش و کشش بسیار قوی دیگر همین «واقع بینی قدرگرایانه» است (در بخش دیگری از شش پاراگراف گفته شده است) که صاحبان این گرایش فکر می کنند تا زمانی که یک «دوس اکس ماشینا» [2] یا عامل قدرتمند بیرونی برای نجات ما سربلند نکند و انقلاب را امکان پذیر نکند، کار زیادی از دست ما بر نمی آید و قبل از این اتفاق، انقلاب پایه ی زیادی ندارد. حالا این عامل برای برخی تغییر در اوضاع عینی است، برای برخی دیگر خدا یا برخاستن توده ها (که جای خدا را گرفته). این نقطه نظرات کاملا غلط هستند و باید گسست کاملی از آن ها کرد تا بتوان به واقع کار انقلابی را پیش برد و اصول ساختن جنبشی برای انقلاب را به عمل گذاشت.

با خواندن این شش پاراگراف و بحث هایی که تا کنون کردیم اهمیت مرور مکرر آن ها و تامل در مورد محتوای آن ها، در مورد متد و رویکردی که پیش می گذارند، روشن می شود. قبل از پایان این بخش، نکته دیگری از این شش پاراگراف را عمیق تر می کاوم و وارد تشریح فرمولبندی دیگری می شوم. در پاراگرافی که با موضوع «دوس اکس ماشینا» شروع می شود و می گوید: «انقلاب توسط "فرمول ها" یا با عمل کردن بر اساس مفاهیم و پیش فرض های کلیشه ای انجام نمی شود. انقلاب فرآیندی بسیار زنده، غنی و پیچیده است.» این، نکته ی مهمی است. می دانید که رویزیونیست ها همواره به امور به شکل خط مستقیم و غیر دیالکتیکی برخورد می کنند، تضادها را نمی بینند و فکر می کنند می توانند واقعیت را داخل جعبه ای کنند که برایشان قابل مدیریت باشد. و می گویند، «بیایید نسخه ای پیدا کنیم که نشان می دهد چگونه امور را پیش ببریم و چطور به دستاوردهایی برسیم که به طریقی ما را به سوسیالیسم برساند. مثلا، یک کم از این و یک کم از آن را برداریم و به عبارت دیگر، اول ما این کار را می کنیم، بعد آن کار را می کنیم، بعد این کار را می کنیم، بعد آن کار را میکنیم و اگر فرمول دقیقی پیدا کنیم،  بالاخره این ها یک جورهایی بر هم اضافه می شوند و منجر به تغییر خوبی می شوند.» این طرز تفکر در آن چه ما سخاوتمندانه و گشاده دستانه «جنبش» می خوانیم بسیار رایج است و مشخصه ی رویزیونیسمی است که سعی میکند به امور به شکل فرمول برخورد کند و دینامیک های زنده ی آن را به آن ترتیب که گفتم درک نمی کند.

در این جا می خواهم بر روی این نکته تاکید کنم. می خواهم بگویم که انقلاب با فرمول ها انجام نمی شود. اما این به معنای آن نیست که ما باید بی هدف کار کنیم. ما باید هدفمند کار کنیم، باید رویکرد استراتژیک داشته باشیم و برای تبیین این رویکرد استراتژیک و برای این که مرتبا رویکرد استراتژیک خود را پالایش دهیم و تصحیح کنیم باید دست به تحلیل ها و سنتزهای علمی بزنیم. اما علم به ما می گوید که جهان بسیار پیچیده و متحرک است و نمی توان آن را در یک بسته بندی تر و تمیز گنجاند و نمی توان برایش فرمولی درست کرد که، «اول این کار را می کنیم، بعد آن کار را میکنیم، و این به آن منجر خواهد شد ... این به آن یکی منجر خواهد شد ... و بالاخره نقطه ی نهایی اش، شاید در صد سال آینده سوسیالیسم باشد.»

من هنوز رویزیونیستی را که در دهه ی 1960  برای کارزار انتخاباتی «باب شیر» برای کنگره کار می کرد به خاطرم هست. او از طرف حزب دموکرات کاندید بود اما پلاتفرمش ضد جنگ و ضد نژادپرستی بود. او پیروز نشد اما آراء زیادی به دست آورد. وقتی شمارش آراء اعلام شد، این آقای رویزیونیست برگشت به ماها که در اداره نشسته بودیم و گفت: «الان می توانم بروم خانه و خواب خوبی بکنم چون می دانم که یک سانتی متر به سوسیالیسم نزدیکتر شدیم.» نخیر! راه نزدیک شدن به سوسیالیسم این نیست. به علاوه، مساله نزدیک شدن یک سانت به یک سانت به شکلی از انواع سوسیالیسم نیست بلکه مساله این است که باید این رویکرد زنده و علمی ماتریالیسم دیالکتیک را به کار ببرید و تشخیص دهید هرچند که باید در هر مقطع زمانی معین نقاط تمرکزِ اصلی تضادهای اجتماعی را تشخیص دهید و به طور هماهنگ مبارزه کنید تا تغییر به وجود آورید. اما، هم زمان باید به جهان وسیع تر و این که نیروهای اجتماعی دیگر چطور دارند عمل می کنند (نه فقط بر روی تضادهایی که ما هم رویشان تمرکز کرده ایم بلکه تضادهای بزرگتر جامعه) نگاه کنید؛ هم زمان به طبیعت و تاثیراتی که روی جامعه می گذارد نگاه کنید و ببینید چه تاثیراتی بر بخش های مختلف جامعه و بخش های مختلف جهان می گذارد. و این که چگونه همه ی این ها دست در دست یکدیگر تضادهای مختلف را به حرکت می اندازد یا حرکت آن ها را تغییر می دهد. و شما باید همه ی اینها را، به یک معنای پایه ای در رویکرد استراتژیک در پیش برد مبارزه برای تغییر جهان عینی به سوی هدف، هدف نهایی کمونیسم و هدف فوری تر سرنگونی نظام موجود و استقرار سوسیالیسم با دیکتاتوری پرولتاریا، به حساب بیاورید.

حال می رسیم به آخر مطلب یعنی جمعبندی آن. در انتهای شش پاراگراف که می گوید: «اگر به اوضاع به صورت خط مستقیم نگاه کنید آنگاه فقط امکاناتی را که بسیار سرراست هستند خواهید دید.» تضادها را نخواهید دید و چشم بند خواهید داشت و فقط چیزهایی را که درست مقابل شما هستند خواهید دید و آنطور که در آن جا گفته می شود: «یک نوع چشم بند خواهید داشت.» اما، «از طرف دیگر، اگر دارای رویکرد صحیح ماتریالیست دیالکتیکی باشید، می توانید تشخیص دهید که  بسیار چیزهای غیرمنتظره می تواند رخ دهد و شما باید همواره نسبت به چنین امکانی حساس باشید ...». این نکته در بخش آخر جمله فشرده است. پس می خواهم روی آن تاکید بگذارم: «اگر دارای رویکرد صحیح ماتریالیست دیالکتیکی باشید، می توانید تشخیص دهید که بسیار چیزهای غیرمنتظره می تواند رخ دهد و شما باید نسبت به این امکان حساس باشید در عین حال که به طور پیوسته برای تغییر ضرورت به آزادی کار می کنید.» . در این بخش آخر محتوای زیادی فشرده شده است: «می توانید تشخیص دهید که بسیار چیزهای غیرمنتظره می تواند رخ دهد و شما باید نسبت به این امکان حساس باشید در عین حال که پیوسته برای تغییر ضرورت به آزادی کار می کنید.»

در این جا نیز یک تضاد دیگر هست: از یک طرف، پیوسته حساس بودن نسبت به امکان اینکه فرایندهای غیر منتظره ای می تواند سربلند کند و از طرف دیگر، پیوسته کار کردن برای تغییر ضرورت به آزادی، به ویژه در پرتو آن چه، در هر دوره زمانی می توان به عنوان تضادهای عمده ای که باید رویشان کار کرد بازشناخت. این تضاد بسیار مهمی است و گاه می تواند بسیار حاد شود. زیرا شما می توانید غرق در تلاش برای تغییر آن چه در یک مقطع زمانی معین عمده می بینید بشوید و کاملا از صحنه ی بزرگتر غافل شوید و کاملا توسط تحولات غیرمنتظره غافل گیر شوید یا به دلیل آن که این تحولات در فرمول و در دستور کار محدود نگرانه ی شما نمی گنجند نسبت به آن ها بی اعتنایی کنید. بنابراین، ارزشمند است که دوباره به آن جمله آخر و به ویژه بخش دوم جمله آخر این شش پاراگراف  بازگردیم (یا جمله ی یکی مانده به آخر) و واقعا آن را بحث کنیم و به طور فردی اما مهمتر از همه به طور کلکتیو بر سر آن بارها و بارها کلنجار برویم.

این شش پاراگراف دارای شالوده های ماتریالیستی معینی هستند. این ها صرفا صحبت در مورد یک رویکرد ذهنی گرایانه که نقطه شروع این شش پاراگراف، ایده های مشعشع یک نفر، یا باورهای تعصب آلود آدم ها یا گرایش های ایده آلیستی در مورد اینکه آرزو داریم دنیا چطور باشد و چه چیزی باید ممکن باشد، نیست. بلکه پایه در تحلیل علمی از واقعیت دارد. متکی است بر تضادهای واقعی واقعیت مادی و امکانات ایجاد تغییر که در بطن خود واقعیت عینی موجود است و این که این چگونه مرتبط است با هدف کمونیسم.

نگاهی به این موضوع بکنیم. آیا هدف کمونیسم صرفا یک هدف است که ما به تضادهای واقعیت عینی نگاه می کنیم تا ببینیم چگونه به آن هدف ربط پیدا میکند؟ خیر. خودِ هدف مبتنی است بر تحلیل علمی از واقعیت عینی و تضادهای آن. درک ضرورت، امکان و مطلوب بودن کمونیسم خودش پایه در تحلیل از واقعیت مادی و تضادمند بودن آن و حرکت و دینامیک ها و تغییرِ برخاسته از همین حرکت و دینامیک ها و پتانسیلی که در درون این واقعیت مادی تضادمند برای تحقق هدف انقلابی که در نهایت به استقرار کمونیسم در مقیاس جهان منتهی شود، دارد. قبلا بر روی این واقعیت تاکید شده است و به نظر می آید باید به طور مکرر بر آن تاکید  کرد.

رویکرد اساسی در این شش پاراگراف به طور فشرده به کار بسته شده است و فقط در این شش پاراگراف نیست که به کاربسته شده است بلکه در این جا به طور فشرده به کار بسته شده است. برای همین می گویم که این شش پاراگراف بسیار مهم هستند. نه تنها فشرده ی نکات عام مربوط به رویکرد استراتژیک هستند بلکه فشرده متد و اپیستمولوژی هستند. و همانطور که می دانید، اپیستمولوژی در قلب متد قرار دارد. اپیستمولوژی علمی به رویکرد و متد علمی منجر می شود.

اکنون، بر این مبنا جلوتر رفته و در مورد رویکرد استراتژیکِ تسریع در عین انتظار صحبت کنیم. همانطور که تاکید کرده ام، این رویکرد از یک طرف در تخالف قرار دارد با ولونتاریسم. منظور از «تسریع» تند کردن خط تولید و حرکت تندتر و تندتر و تندتر  و برای خود چاله ای عمیق تر و عمیق تر کندن بدون این که به جایی برسد، نیست. منظور این نیست که بر پایه ی «ما باید انقلاب کنیم، مگر نمی بینید که جهان وحشتناک است ... ر ر ر ... ر ر ر ... مردم در رنجند، ما باید ....» هی مرتبا با آشفتگی این طرف آن طرف بدویم. بله ما باید شور داشته باشیم ولی نباید آشفتگی داشته باشیم. میان شور و آشفتگی تمایز مهمی هست زیرا آشفتگی در تضاد با رویکرد علمی قرار داشته و آن را تضعیف میکند. تسریع در عین انتظار در تضاد با رویکرد ولونتاریستی قرار دارد – خب، همانطور که مائو به درستی گفته است کارهای زیادی است که انجامشان طلب می شود پس بیایید همه چیز را یک دفعه انجام دهیم بدون اینکه دست به یک ارزیابی ماتریالیستی از واقعیت عینی بزنیم و ببینیم ما در رابطه با آن واقعیت عینی در کجا هستیم و بر پایه ی تحلیل علمی و نه آن چه دوست داریم قادر به انجامش باشیم، چه چیزی را میتوانیم تغییر دهیم که در راستای هدفمان باشد. اگر بخواهیم آن کاری را که دوست داریم انجام دهیم و همین الان دست به انقلاب بزنیم درهم خواهیم شکست و این بسیار بد خواهد بود. تلاش برای کسب قدرت در حال حاضر خیلی بد است چون مبارزه درهم خواهد شکست و این موجب مایوس و گیج شدن توده ها و به عقب افتادن مبارزه برای مدتی و به طور جدی نه فقط در یک کشور بلکه در کل جهان خواهد شد.

پس این نوع ولونتاریسم خوب نیست. اما همانطور که تاکید کرده ام و لازم است به طور مکرر یادآوری شود، یک کشش قدرتمندتری موجود است. کششِ دور شدن از راه انقلابی که توسط دترمینیسم (قدرگرایی) نمایندگی می شود. در واقع با ایده آلیسم متصل می شود و دارای وحدتی اساسی با آن است و به ویژه با ولونتاریسم که خودش شکلی از ایده آلیسم است. پس قدرگرایی (دترمینیسم) خودش شکلی از ایده آلیسم است. می تواند به شکل ماتریالیسم مکانیکی بیان شود. یعنی، دیدن واقعیت عینی اما دیدن آن به شکل یکدست، بدون تضاد و بدون تغییر و بدون تحول. بنابراین میتواند شکل ماتریالیسم مکانیکی را به خود بگیرد و بیان شود اما ماتریالیسم مکانیکی نیز در نهایت شکلی از ایده آلیسم است. زیرا با ماتریالیسم مکانیکی شما در واقع واقعیت عینی را به طریقی علمی تحلیل و سنتز نمی کنید و بنابراین نمی توانید تضادمند بودن آن را تشخیص دهید و بنابراین امکان تغییر شرایط عینی را نمی بینید و هر آن چه را که در موردش صحبت می کردم نمی توانید ببینید. نمیتوانید ببینید که از چه راه هایی میتوان اوضاع را تغییر داد؛ نمیتوانید ببینید که نیروهای اجتماعی دیگر چگونه اوضاع را تغییر می دهند. نمی توانید ببینید نیروهای «طبیعی» طبق تضادهای درونی و دینامیک های خودشان و برهم کنش این تضادهای متفاوت با یکدیگر، به طور مستمر در کارند.

بنابراین، یک بار دیگر تاکید میکنم که آن شش پاراگراف اول از بخش دوم «انقلاب و رهایی بشریت» تاثیر مستقیم دارد بر رویکرد استراتژیک ما و عناصر کلیدیِ رویکرد استراتژیک را فشرده میکند.

بیایید کمی در مورد این که رویکرد استراتژیک چیست صحبت کنیم. بیایید مستقیم تر وارد مساله بشویم. ما در اسناد گوناگون در مورد این موضوع نوشته ایم. مانند، «انقلاب و رهایی بشریت» به ویژه بخش دوم. و «پرندگان نمیتوانند کروکودیل بزایند اما انسان میتواند افق ها را در نوردد» به ویژه بخش دوم. اما در سند «در باره استراتژی انقلاب» خیلی مستقیم و فشرده در مورد آن صحبت شده است. این سند ضمیمه ایست بر فصل سوم از کتاب «مبانی» (بیسیکس) در باره مساله انقلاب.

 

مبارزه با قدرت، مبارزه برای تغییر مردم، برای انقلاب

به عناصر مختلف این مبحث بپردازیم. این عناصر جدا از هم و قائم به ذات نیستند بلکه بخشی از یک رویکرد استراتژیک کلی هستند. یکی از عناصر کلیدی این رویکرد، در شعار « مبارزه با قدرت، مبارزه برای تغییر مردم برای انقلاب » فشرده شده است. این شعار در مقاله «در باره استراتژی برای انقلاب» آمده است. در مصاحبه با بروکس (آن چه بشریت نیاز دارد انقلاب و سنتزنوین کمونیسم است) در مورد رابطه ی میان مبارزه علیه قدرت حاکم و تغییر مردم (و تغییر مردم توسط خودشان) صحبت کردم و گفتم این امر، نقش تعیین کننده ای در برخاستن توده ها و جنگیدن علیه ستمی که بهشان می شود دارد. گفتم اگر از جنبه ی منفی نگاه کنیم، به طور عام اگر توده های مردم علیه ستمی که بهشان می شود سربلند نکنند مسلما پایه ی زیادی برای انقلاب وجود نخواهد داشت و به طور خاص اگر توده های مردم واقعیتی را که در آن اسیر هستند درک نکنند و برای درک آن باز نباشند و به دنبال درک آن نباشند، و  نفهمند ضرورت تغییر واقعیت و امکان تغییر واقعیت در کجاست، پایه ای برای انقلاب وجود نخواهد داشت. این نکته ای است که در مصاحبه تاکید کردم.

اما همچنین تاکید کردم (و این در کلیت خود، مهمتر است) که هر سه بخش این شعار مهم هستند. هر یک به نوبه خود عناصر مهمی هستند اما در یک کل واحد بسیار مهم هستند. به عبارت دیگر این عناصر در رابطه ی درونی شان و در کلیتشان که بزرگتر از هر بخش خاص آن است، و حتا از جمع حسابی هر سه بخش نیز بزرگتر است، بسیار مهم هستند.

 یک رابطه ی درونی دیالکتیکی میان مبارزه با قدرت و تغییر دادن مردم و این واقعیت که هر دوی این ها باید به انقلاب منتهی شوند، هست. کلیت این ها باید با هدف انقلاب پیش بروند وگرنه جنبه های دیگر نیز دچار عقب گرد خواهند شد: سربلند کردن و مقاومت مردم و به این معنا مبارزه شان با قدرت و  تلاش مردم در درک هرچه عمیق تر جهان و تغییر در افکارشان نیز  دچار عقب گرد خواهد شد. زیرا، اگر یک گسست انقلابی صورت نگیرد، شرایط و قوای محرکه ی سیستمِ موجود به طور مستمر بر روی آدم ها عمل خواهد کرد و آنان را تحت تاثیر قرار داده و تحت سیطره خود تحکیم خواهد کرد. ما این روند را دیده ایم. اگر یک بار دیگر به تجربه دهه ی شصت و هفتاد میلادی نگاه کنید می توانید ببینید از آن زمان تاکنون اتفاقاتی افتاده است که برخی از ما در آن زمان حتا تصورش را نمی کردیم و فکر نمی کردیم روابط اجتماعیِ دگرگون شده دوباره عقب گرد کند و تغییراتی که در افکار مردم به وجود آمده، همه و همه این چنین عقب گرد کرده و ارتجاعی بشوند. آنهم در مقیاس بسیار عظیم. علتش آن است که انقلاب تا به آخر پیش نرفت و به قولی مانع را نتوانست بشکافد و به آن طرف برسد (بیتی از یک شعر).

پس عناصر چندگانه ی شعار فوق یک کلیت ارگانیک را تشکیل می دهند. بخش ها و مولفه های متفاوت آن («جنگ با دشمن» و «تغییر مردم» و «برای انقلاب») دارای ارتباط درونی هستند. اما «برای انقلاب» شاخص تعیین کننده ی نهایی آن است.

روشن است که سربلند کردن مردم و ایستادگی شان در مقابل مظالم و جنایت هایی که این سیستم دایما علیه توده های مردم و همچنین علیه محیط زیست مرتکب می شود، هم در این جا و هم در سراسر جهان، بسیار مهم است و در واقع پایه ای را به مردم می دهد که سربلند کنند و مبارزه کنند. اما این واقعیت که مردم تحت ستم هستند و این سیستم دست به جنایت های هولناکی می زند  به خودی خود و در همه موارد منجر به مقاومت مردم نمی شود و مطمئنا منجر به استمرار در مبارزه نمی شود. پس از یک طرف، باید و لازم است علیه این جنایت های سیستم، این بیرحمی و خشونت عریان سیستم،  علیه این استثمار و بی عدالتی ها و ستم های سیستم مبارزه شود. این ها تضادهای واقعی هستند که لازم است مبارزات مردم حول آن ها شکل بگیرد و گسترش بیابد. در همان حال، اگر به همه ی این ها با علم ماتریالیسم دیالکتیک برخورد کنیم (نه با «روایت کمونیستی» بلکه با علم ماتریالیسم دیالکتیک) خواهیم فهمید که همه ی این مبارزات را ، به یک معنای اساسی و کلی باید به سوی هدف انقلاب، انقلابی که هدف نهایی اش استقرار کمونیسم در جهان است توسعه دهیم حتا در حالی که (و این نکته ای بسیار مهم است که جلوتر در موردش صحبت خواهم کرد) باید بیشترین شمار ممکن مردم را در مبارزه علیه این جنایت ها متحد کنیم – مردمی که با دیدگاه ها و نقطه نظرات متنوعی وارد مبارزه می شوند و در هر زمان معین بسیاری از آن ها قانع نشده اند که این مبارزات باید به سوی انقلاب و هدف نهایی کمونیسم برود یا اینکه هنوز جلب این حقیقت نشده اند. در این مبارزات ما باید هرکس را که از این جنایت ها و استثمار و بی عدالتی ها و ستم ها عصبانی است و هر کس را که می توان قانع کرد این جنایت ها و ستم ها را تحمل ناپذیر ببیند، متحد کنیم  و اگر نکنیم در واقع اهداف اولیه مان در رابطه با انقلاب را تضعیف خواهیم کرد. و اهداف اولیه ی ما صرفا «روایت» ما نیستند بلکه برخاسته از این ضرورت هستند که بالاخره و به طور کامل باید کلیه ی این جنایت ها و بی عدالتی ها را محو کنیم.

پس، این یک جنبه است و بسیار مهم است. قبلا بر روی این نکته تاکید کرده ام و می خواهم دوباره تاکید کنم: این جنایت ها بسیار واقعی هستند و اگر ما ادعا می کنیم کمونیست های انقلابی هستیم، اگر بیشتر از دیگرانی که درک و رویکرد کمونیستی ندارند، نسبت به این جنایت ها خشمگین نباشیم در واقع شایسته ی نام کمونیست وانقلابی نیستیم. اگر ما نفرت عمیق و بی صبری در محو این جنایت ها و مبارزه علیه آن ها را نداشته باشیم،  اگر قبل از محو نهایی و در تمام طول راه برای محو نهایی آن ها چنین احساسی را نداشته باشیم  مطمئنا کمونیست و انقلابی نیستیم. ...

این یک طرف مساله است.

طرف دیگر تضاد این است که اگر ما فقط به بیان حس نفرتمان از این جنایت ها و به شور مبارزاتی خود در مبارزه علیه این ها و بسیج دیگران و متحد کردن کسانی دیگر در مبارزه علیه این ها اکتفا کنیم و در این کار، اگر ما (ما را تاکید می کنم چون این انتظار را از دیگرانی که کمونیست نیستند نباید داشت) واقعا این حقیقت را به میان نکشیم که کل این مبارزات باید به سمت انقلاب و هدف نهایی کمونیسم برود، در این صورت ما نیز داریم به توده های مردم خیانت می کنیم و ما نیز در نهایت داریم این جنایت ها را به امانِ بیرحمانه ی کارکرد قوای محرکه ی این سیستم و دولت و طبقه ی حاکمه ی آن رها می کنیم، ما نیز داریم دست سیستم را باز می گذاریم که در رابطه با این تضاها راه حل خودش را بر حسب منافع خودش پیش ببرد.

بنابراین، تضاد دیگری که باید درست حل کنیم، همین تضاد است. و اگر هر جنبه از این تضاد را غلط حل کنیم یا در سنتز این دو جنبه اشتباه کنیم، آنگاه آن کاری را که لازم است انجام نخواهیم داد و در نهایت به جای انجام کاری که لازم است تا بتوانیم توده ها را رهبری کنیم که هرچه آگاهانه تر ایستادگی و مبارزه کنند تا رهایی خود را از طریق انقلابی که به هدف نهایی کمونیسم می رسد به کف آورند، به مبارزه آسیب خواهیم رساند. این یکی از آن نکات است که می خواستم در رابطه با شعار «مبارزه با قدرت، مبارزه برای تغییر مردم، برای انقلاب» بگویم.

 

نقش محوری تغییر تفکر توده های مردم

نکته ی دیگری که در رابطه با کل این فرآیندِ «مبارزه با قدرت، مبارزه برای تغییر مردم برای انقلاب» و در سراسر فرآیند کلیِ ساختن جنبشی برای انقلاب و ساختن حزب به مثابه هسته ی رهبری کننده آن، آن چه اساسی تر از هر چیز و محوری است تغییر دادن فکر مردم است – آنهم نه این فرد و آن فرد به طور ایزوله. البته، مبارزه با افراد بخشی از این فرآیند است و باید باشد. اما نقش محوریِ تغییر فکر بلوک ها و در نهایت گروه های بزرگی از توده های مردم مورد تاکید است. خب، منظورم از «اساسی تر از همه» و «محوری» چیست؟ بیایید آن را روشن کنیم. این به معنای تنها عامل یا تنها جنبه ی مهم از این فرآیند نیست. همانطور که قبلا تاکید کرده ام، سربلند کردن توده های مردم و ایستادگی و مبارزه شان نیز مهم است. اما اگر به این فرآیند در کلیت آن نگاه کنیم باید بتوانیم تشخیص دهیم (و اگر به طور علمی به آن برخورد کنیم تشخیص خواهیم داد) که حتا برای اینکه مردم سربلند کرده و بجنگند، و مسلما برای آن که در مواجهه با موانع و پیچ و خم ها مبارزه را ادامه دهند و غیره، فکر مردم باید عوض شود.

در نوشته ای، برای این که مساله را در شکلی اولیه و فشرده و ساده بیان کنم، این سوال را طرح کرده ام: چه کسانی را باید در ابتکارات توده ای که راه اندازی کرده ایم درگیر کنیم؟ (منظور از این ها، به طور خلاصه ابتکار عمل توده ای علیه سرکوب زنان و علیه حبس توده ای و هرچیز مرتبط با آن است). جوابِ سوال این است: هر کس که می فهمد یا می توان او را به این درک رساند، جنایت هایی که آماجِ مبارزه ی این ابتکار عمل های توده ای هستند، جنایت هایی غیرقابل تحمل هستند و باید علیه آن ها جنگید. و این به هیچ وجه نباید محدود به کمونیست ها و معدودی که حول وحوش کمونیست ها هستند بشود. باید شمار گسترش یابنده ای از مردم را در شمار صدها و سپس هزاران و در نهایت میلیون ها نفر را در بر بگیرد.

اما بیایید به این فرمول نگاه کنیم: هر کس که می فهمد یا می توان او را به این درک رساند. به ویژه بخش دوم به معنای آن است که باید با مردم مبارزه کرد تا تشخیص دهند که این ها جنایت است. این نوع مبارزه لازم است زیرا این سیستم طوری کار می کند که مردم را کور می کند یا آنان را تشویق می کند به طرق مختلف بر این جنایت ها چشم فرو ببندند. پس اغلب اوقات و در بسیاری موارد باید با مردم مبارزه کرده این جنایت ها را ببینند و آن ها را به عنوان جنایت بازشناسند و سپس تشخیص دهند که این جنایت ها تقصیر کسانی که آماجش هستند نیستند. حتا قبل از این که مردم به درک علمی در مورد کلیت این مساله برسند و بفهمند این جنایت ها از سیستم و دینامیک های آن سرچشمه می گیرد، باید بفهمند که باید علیه این جنایت ها مبارزه کرد و درک اولیه ای پیدا کنند که این جنایت ها تقصیر مردمی که تحت ستم این جنایت ها هستند نیست و این امر «مسئولیت شخصی» آن ها نیست. هرکدام از رفقا که برای کار با توده ها می روند می دانند که کلی خط های مزخرف در بین توده ها هست که نمی گذارد آنان درک صحیح و اولیه ای از ناعادلانه بودن این جنایت ها پیدا کنند و اصلا این ها را به عنوان بی عدالتی ببینند. پس باید افکار مردم را عوض کرد. چگونه افکار مردم را عوض می کنیم؟ از طریق مبارزه. در میان توده ها و با توده ها این مبارزه اساسا مبارزه ای غیر خصمانه است و مبارزه با دشمن محسوب نمی شود. با این وصف، مبارزه است و گاه مبارزه ای حاد است و گاه به صورت های گوناگون شکل مبارزه ای بیرحمانه را به خود می گیرد. 

پس، حتا برای به حرکت درآوردن مردم (حتا مردمی که مستقیما تحت این ستم مشخص و قربانی ان هستند) به طور عام لازم است مبارزات زیادی با ان ها صورت بگیرد که قد راست کنند و با این ستم مبارزه کنند. گزارشی در مورد حبس توه ای، خشونت پلیس و مجرم دانستن جوانان در وبسایت رولوشن می خواندم. از جوانان می پرسند: «خب، در این مورد چه فکر می کنید؟». یکی از ان ها می گوید: «اصلا فکری در موردش ندارم.» و دیگر می گوید: «خب، خوشم نمی آید ولی کاری نمی توان کرد.»

حال، برای این که مردم را بلند کنیم علیه قدرت بجنگند، باید با این روحیات مقابله کنیم. اما کشش دیگری هم هست که قبلا صحبت کرده ایم. وقتی توده ها به حرکت در می آیند، در جنبش های توده ای، در مبارزاتی که حول این تضادها به راه می افتد کششی هست و این کشش تلاش برای رفتن به زیر بال بورژوازی است.  بورژوازی یا نمایندگان سیاسی و مبلغین آن، روش هایی برای مانع برافراشتن در مقابل مردم و به دام انداختن آنان دارند. آنان در مورد این جنایت ها عبارت پردازی های به ظاهر خوب می‏کنند. مثلا اوباما در مورد حبس توده ای و قتل جوانان سیاه و لاتین توسط پلیس و اوباش سیستم می گوید، «مشکل این جاست که باید به مردان بیاموزیم سربلند کنند و پدرسالاران بهتری باشند.»  خیلی ممنون آقای رئیس جمهور اوباما به خاطر تحلیل بسیار روشن بینانه و تحلیل جدید که واقعا مردم را رها خواهد کرد!

در هر حال، با این وضعیت و به خاطر همه ی این دلایل، مبارزه برای تغییر فکر مردم باید امری مستمر باشد. و این امر به طور دیالکتیکی مرتبط است با امر مبارزه با قدرت، سربلند کردن و مبارزه کردن. فکرش را بکنید: اگر مردم بلند شده و مبارزه کنند، این خودش تبدیل به طریق دیگری در تبدیل ماده به آگاهی می شود. و این نیز مساله مورد مبارزه است اما مردم، از دیدن مبارزه تاثیر می گیرند و می گویند، «اوه! شاید بتوان کاری کرد. من فکر می کردم برای دیگران مهم نیست. اکنون می بینم که برایشان مهم است.» این، تغییر در آگاهی شان است. حال سوال این جاست که این آگاهی به کجا خواهد رفت. آیا دوباره وارد چارچوب بورژوایی خواهد شد یا در واقع جنبشی هست که آن را به طرفی ببرد که باید برود. این نیز مساله ی مورد مبارزه است. این نیز مساله ی مربوط به تغییر فکر مردم است. بازهم تاکید می کنم که مساله صرفا تغییر فکر این فرد و آن فرد نیست. هرچند تغییر فکر این فرد و آن فرد نیز در چارچوب معینی بسیار مهم است. در هر حال، منظور عوض کردن طرز فکربلوک هایی از مردم، گروه هایی از مردم، توده های مردم است وقتی فکر مردم عوض می شود، آن ها احساس می‏کنند باید به طریق معینی عمل کنند.

این یک دیالکتیک رفت و برگشتی دایم است که باید مثل نخی در سراسر این فرآیند کشیده شده و محوری باشد و منجر به تغییر فکر بلوک هایی از مردم شود. این به معنای آن نیست که ما صرفا به میان مردم می رویم و مثل کشیش ها برایشان موعظه می کنیم که« بیایید افکارتان را عوض کنید تا منطبق بر طرح بزرگی که ما داریم بشوید.» خیر. به این معنا نیست. به این معنا است که با مردم مبارزه می کنیم تا جهان را آنطور که واقعا هست و هرچه عمیق تر و همه جانبه تر و جامع الاطراف تر ببینند و طبق آن عمل کنند و در حین عمل کردن افکارشان را نیز عوض کنند. مسلما، برای اینکه بتوانیم توده ها را به جایی برسانیم که شالوده ی انقلاب و نیاز به انقلاب و مطلوب بودن آن را ببینند باید به طور پیوسته و به مقدار زیادی با آنان مبارزه کنیم. بازهم می خواهم تاکید کنم که: از یک طرف و به مثابه اساسی ترین امر مبارزه برای تغییر فکر اساسی مردم به سمت تشخیص ضرورت و امکان و مطلوبیت انقلابی که در نهایت به کمونیسم می رسد، ما باید در هر نقطه و در رابطه دیالکتیکی با این مبارزه، مردم را به گسترده ترین وجه ممکن برای مبارزه علیه جنایت این سیستم و به ویژه حول جنایت هایی که تبدیل به نقاط فشرده ی تضادهای اجتماعی مهم می شوند، بسیج کنیم. در این فرآیند کلی، مبارزه برای تغییر طرز فکر بلوک های از مردم از هر چیز دیگر اساسی تر است و برای کل فرآیند محوری است – اما اساسی تر و محوری نه به صورت چیزی در خود و یا چیزی که برای مواقع خاص کنار گذاشته می شود بلکه در طول این فرآیند کلی و در رابطه ی دیالکتیکی با این فرآیند، اساسی ترین و محوری است. این نکته ای است که قویا می خواستم بر رویش تاکید کنم.

.....

شش پاراگراف از:

انقلاب و رهایی بشریت (بخش دوم: همه ی فعالیت های ما در مورد انقلاب است

«گرایش چه باید کردی غنی شده»)

 

باب آواکیان

 

تسریع کردن در حین انتظار کشیدن نه سر فرود آوردن در برابر ضرورت

 نکته ی بعدی بحث من در مورد «گرایش چه باید کردی غنی شده» و نقش آن در ساختن یک جنبش انقلابی و کمونیستی است. می خواهم به بازبینی برخی از نکات مهم مربوط به کل جهت گیری و رویکرد استراتژیکی بپردازم که از آن تحت عنوان «تسریع کردن در حین انتظار کشیدن» یاد می کنیم؛ که این به معنی انتظار کشیدن برای تکوین یک اوضاع انقلابی در کشوری مانند آمریکا است.(1)

قبلا در مورد بینش و رویکردی رویزیونیستی که آن را «واقع بینی قدرگرایانه» (رئالیسم دترمینیستی)(2) می نامیم صحبت کردم. یک معنی آن، اتخاذ رویکرد منفعل نسبت به واقعیت عینی (یا ضرورت) است. به این شکل که عامل عینی را یک عامل عینی ناب (و به عبارت دیگر، یک پدیده ی کاملا «خارجی») می بیند و رابطه ی دیالکتیکی زنده ای که بین عوامل عینی و عوامل ذهنی هست را نمی بیند. این گرایش، قابلیت عامل ذهنی (یا عمل آگاهانه ی مردم) در واکنش نسبت به عامل عینی (یا شرایط عینی) و تغییر دادن عامل عینی (یا شرایط عینی) را نمی بیند. به عبارت دیگر، این «واقع بینی قدرگرایانه»، جهت گیری اساسی (تسریع در حین انتظار) را درک نمی کند و امکان تبدیل ضرورت(3) به آزادی(4) را نمی بیند. کلیه ی واقعیت ها، ماهیتی تضادمند دارند. اما این گرایش، قادر به درک کامل یا واقعی چنین واقعیتی نیست. ضرورتی که انسان در هر مقطع با آن روبرو است نیز تضادمند است. بنا بر این یکی از مشخصه های اساسی «واقع بینی قدرگرایانه» این است که هرگونه درک دیالکتیکی از رابطه ی میان عوامل ذهنی و عینی را تحت عنوان «ولونتاریسم» (اراده گرایی) رد می کند و پدیده ها را به جای آن که زنده و پویا و در حال حرکت و تغییر ببیند، بسیار مستقیم الخط، با اجزایی نامتمایز، یک دست و بدون تضاد می بیند.

 البته نباید دچار اراده گرایی بشویم؛ گرایشی که خود را به شکل های مختلف نشان می دهد و به انواع خطاها و انحراف ها(معمولا «چپ افراطی») منجر می شود؛ از جمله به شکل کوتاه آمدن در حرکت های بدون فکر ماجراجویانه یا کودکانه که به نوبه ی خود بسیار مضر است. اما خطر واقع بینی قدرگرایانه که رابطه ی دیالکتیکی میان عوامل عینی و ذهنی را درست درک نمی کند و این رابطه را ساکن، غیردیالکتیکی و نامتغیر می بیند بسیار بیشتر است. به خصوص در اوضاعی که مدت ها است شرایط عینی انقلاب (یعنی مبارزه با تمام قوا برای کسب قدرت سیاسی) هنوز پدیدار نشده است.

حقیقت این است که ما شرایط عینی را صرفا با تکیه بر اراده مان یا حتا صرفا با اعمال خودمان نمی توانیم به طور کیفی عوض کنیم و تبدیل به یک وضعیت انقلابی کنیم. اوضاع انقلابی صرفا از کاری که ما روی شرایط عینی انجام می دهیم یا از واکنش ما در برابر این شرایط که یک ابتکار عمل آگاهانه است، بروز نخواهد کرد. از طرف دیگر، باز هم می خواهم از گفته ی لنین که در این مورد کاربرد دارد استفاده کنم. لنین هنگام صحبت در مورد اشرافیت کارگری (یعنی بخش هایی از طبقه ی کارگر در کشورهای امپریالیستی که به مقدار قابل ملاحظه ای توسط سودهای حاصل از استثمار و غارت امپریالیستی در سراسر دنیا به ویژه در مستعمرات، تطمیع شده اند) می گوید، هیچ کس به یقین نمی تواند بگوید که این بخش های «بورژوا شده» ی طبقه ی کارگر هنگام بروز انقلاب کجا خواهند ایستاد. وقتی که رویارویی نهایی انقلاب فرا می رسد کدام بخش از آن ها با انقلاب سمت گیری خواهند کرد و کدام بخش با ضد انقلاب. هیچ کس نمی تواند دقیقا بگوید که این صف آرایی چگونه خواهد بود. بر همین مبنا ما نیز می توانیم بگوییم که هیچ کس نمی تواند دقیقا بگوید که ابتکار عمل آگاهانه ی انقلابی در واکنش به اوضاع عینی در هر مقطع زمانی، چه چیزی تولید خواهد کرد. بخشا به این علت که هیچ کس نمی تواند تمام کارهایی که نیروهای گوناگون در دنیا انجام خواهند داد را پیش بینی کند. در هر مقطع زمانی، دانش هیچ کس نمی تواند تمام آن حرکات و اقدامات را پوشش دهد. ما می توانیم روندها و الگوها را شناسایی کنیم اما هم علیت نقش بازی می کند و هم تصادف. این هم واقعیتی است که هر چند تغییر در آن چه برای ما شرایط عینی محسوب می شود کاملا یا حتی عمدتا ناشی از «عملکرد» ما روی شرایط عینی (به یک معنای مستقیم و یک به یک) نیست، ولی «عملکرد» ما روی این شرایط می تواند باعث تغییراتی معین درون چارچوبی معین از شرایط عینی شود. عملکرد ما در پیوند با «مخلوطی» قرار دارد که در برگیرنده ی عناصر متعدد دیگر است، از جمله نیروهایی که از زاویه ی دید خود بر شرایط عینی تاثیر می گذارند. عملکرد ما خود جزیی از این «مخلوط» به حساب می آید. بنا بر این تحت شرایط معین، عملکرد ما روی شرایط عینی می تواند بخشی از ترکیب عواملی باشد که منتهی به یک تغییر کیفی می شود. باز هم تاکید می کنم که هیچ کس نمی تواند بگوید که کل این فرایند دقیقا چگونه تکوین خواهد یافت.

انقلاب توسط «فرمول ها» یا با عمل کردن طبق نظرات کلیشه ای و باورهای پیشینی انجام نمی شود. بلکه فرایندی بسیار زنده تر و غنی تر و پیچیده تر از این ها است. یکی از مشخصه های اصلی رویزیونیسم (کمونیسم قلابی که یک جهت گیری تدریج گرا و نهایتا رفرمیستی را به جای یک جهت گیری انقلابی می نشاند) این است که اعلام می کند تا زمانی که یک نوع عامل خارجی خداگونه (deus ex machina) دخالت نکند نمی توان تغییری اساسی در شرایط عینی به وجود آورد و نهایت کاری که در هر مقطع می توانیم بکنیم این است که چارچوب فعلی را بپذیریم و درونش کار کنیم. حال آن که درست باید عکس این عمل کرد. یعنی همان طور که به درستی فرموله کرده ایم: ما باید مرتبا به محدوده های چارچوب عینی فشار بیاوریم و در هر مقطع زمانی تلاش کنیم شرایط عینی را به حداکثر درجه ی ممکن تغییر دهیم. ما باید همیشه برای فرصتی حاضر به یراق باشیم که در آن، عناصر گوناگون با هم ترکیب شده، یک گسست و جهش کیفی واقعی در اوضاع عینی به وجود می آورند یا ایجاد چنین تحولی را امکان پذیر می کنند.

بنا بر این در بحث «تسریع کردن در حین انتظار تکوین یک اوضاع انقلابی را کشیدن» نکته ای وجود دارد که مربوط به جهت گیری اساسی است: به کار بستن ماتریالیسم و دیالکتیک. اما نکات دیگری هم هست. به یک مفهوم اخلاقی مجرد، تسریع کردن بهتر از انتظار کشیدن است. بدون شک چنین است، اما این کار را باید با یک درک پویا از حرکت و رشد واقعیت مادی و تداخل تضادهای گوناگون انجام داد. لنین در همین ارتباط بر حقیقتی تاکید گذاشت: تمام محدوده ها در طبیعت و جامعه، در عین حال که واقعی هستند، اما مشروط و نسبی اند نه مطلق. (مائو نیز بر همین اصل پایه ای تاکید گذاشت و خاطر نشان کرد، از آن جا که دامنه ی پدیده ها بسیار گسترده و در هم تنیده است آن چه در یک چارچوب، عام محسوب می شود در چارچوبی دیگر، خاص به حساب می آید.) اگر بخواهیم این اصل را در بحث بالا به کار ببندیم باید تاکید کنیم که شرایط عینی فقط به طور نسبی برای ما «عینی» است، نه به طور مطلق. شرایط عینی برای ما عینی هست اما نه به طور مطلق. به علاوه، آن چه که برای یک اوضاع معین، عامل خارجی محسوب می شود در نتیجه ی حرکت تضادها و تغییرات ناشی از این حرکت می تواند به عامل داخلی تبدیل شود. بنا بر این اگر به پدیده ها فقط به صورت مستقیم الخط نگاه کنیم، آن گاه صرفا فرصت هایی را می بینیم که مستقیما جلو چشممان ظاهر می شوند. انگار مثل اسب درشکه به ما چشم بند زده باشند که اطراف را نبینیم. بر عکس، اگر رویکرد درست ماتریالیست دیالکتیکی داشته باشیم می توانیم رخدادهای زیادی که به طور غیرمنتظره روی می دهند را تشخیص دهیم. پس، در عین حال که باید پیگیرانه برای تغییر ضرورت به آزادی فعالیت کنیم، باید همیشه برای آن فرصت های غیر منتظره حاضر به یراق باشیم. این یکی از نکات اساسی جهت گیری است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیحات

 

1) «تسریع کردن در حین انتظار کشیدن» اشاره به این جمله ی مائوتسه دون است که: تسریع اوضاع از طریق پیشبرد مبارزه ی انقلابی برای کسب قدرت سیاسی، و درعین حال انتظارِ فرا رسیدن اوضاع مساعد در سطح بین المللی را کشیدن برای دست زدن به مبارزه ی نهایی برای کسب قدرت سیاسی. باب آواکیان «تسریع کردن در حین انتظار کشیدن» را یک جهت گیری و رویکرد استراتژیک برای انقلاب در کشوری مثل آمریکا می داند. او همواره نسبت به دو درک انحرافی از این رویکرد و جهت گیری هشدار می دهد: از یک طرف، انحراف انفعال و فقط انتظار فرارسیدن اوضاع انقلابی را کشیدن و در هر مقطع زمانی معین، فعالیت انقلابی را به حداکثر برای شکستن محدوده های اوضاع پیش نبردن. و از سوی دیگر، جهش زودرس در سطح مبارزه ی انقلابی برای کسب قدرت قبل از فرارسیدن اوضاع انقلابی که آواکیان یکی از مشخصه های اصلی اش را به میدان آمدن میلیون ها توده ی انقلابی می داند. (توضیح از مترجم)

2) توضیح واقع بینی قدرگرایانه (رئالیسم دترمینیستی) در بخش اول سخنرانی فوق آمده است که در این جا آن را ترجمه می کنیم:

 لنین گفت یکی از جلوه های عمده ی رویزیونیسم این است: آن چه ممکن است مطلوب است و ممکن، آن چیزی است که هست.

اما رئالیسم دترمینیستی جلوه های دیگری هم دارد، مثلا ندیدن امکان تغییرات ناگهانی و گسست های رادیکال. این گرایش همیشه با ظاهر و سطح پدیده ها سر و کار دارد و قادر نیست به تضادهای درونی و قوای محرکه ای که با این تضادها گره خورده٬ نفوذ کند. دید گسترده نداشتن از آن چه در دنیا رخ می دهد و می تواند با آن چه در این یا آن بخش دنیا می گذرد تداخل کند و به آن تحمیل شود، از دیگر خصوصیات این گرایش است. خصوصیات دیگر آن: نداشتن نگاه جدید و رویکرد خلاق به واقعیت، فقط الگوهای همیشگی را دیدن و امکان ظهور چیزی دور از انتظار را از دل تضادهای موجود ندیدن، و نداشتن جهت گیری ای که ما را برای چنین اوضاعی آماده کند.

همه ی این ها به «رئالیسم دترمینیستی» منجر می شود. با این گرایش، به دنیا آن طور که هست می نگرید و آن چه را که در سطح است به عنوان آن چه در دنیا امکان پذیر است می بینید، و فرض می کنید تا ابد این طور خواهد بود. در نتیجه انتخاب هایتان محدود و محدودتر می شود. چشم اندازتان تنگ و تنگ تر می شود.

ما اراده گرا نیستیم که فکر کنیم فارغ از این که واقعیت مادی چیست، هر چه را که بخواهیم می توانیم انجام دهیم. اما همین جا است که دیالکتیک همراه با ماتریالیسم پا به میدان می گذارد. به همین خاطر است که کامل ترین و پیگیرترین ماتریالیسم، یعنی ماتریالیسم دیالکتیک، به «رئالیسم دترمینیستی» منتهی نمی شود. ماتریالیسم دیالکتیک با واقعیت مادی و  هر آن چه که در هر مقطع زمانی معین، نقاط تمرکز واقعیت مادی هستند درگیر می شود و آن را در تضادمند و زنده بودن، در خصلت متغیر و برهم کنش آن با دیگر جنبه های ماده متحرک در نظر می گیرد . و نسبت به آن، رویکرد ایستا ندارد و فرض نمی کند که پدیده ها تا ابد همان طور که هستند باقی می مانند. ماتریالیسم دیالکتیک به زیر سطح نفوذ می کند تا زیرشالوده ها و محرک هایی که فرایندها و پدیده ها را به پیش می راند عمیق تر ببیند. ماتریالیسم دیالکتیک تلاش می کند راه هایی که می تواند به بروز گسست ها و جهش های رادیکال بینجامد را بفهمد و همزمان جهت گیری اش، انتظار غیر منتظره ها را کشیدن٬ باشد...

3) «ضرورت» مقوله ای فلسفی است که اشاره دارد به محدودیت های عینی که برای عمل آگاهانه و تغییردهنده وجود دارد.

4) «آزادی»: مقوله ای فلسفی است که اشاره دارد به شکسته شدن محدوده های عینی برای عمل آگاهانه ی انسان. درک رابطه ی ماتریالیستی دیالکتیکی میان ضرورت و آزادی در انقلاب، اشاره دارد به درک محدودیت هایی که در هر مقطع زمان معین برای انقلاب کردن وجود دارد و بر طرف کردن آن محدودیت ها از طریق دخالت گری آگاهانه ی انقلابی. تبدیل «ضرورت» به «آزادی» یعنی تبدیل محدودیت به فرصت و امکان.

 

 



[1] Strategic Approach to Revolution and Its Relation to Basic Questions of Epistemology and Method

 

[2] deus ex machine

تقریبا به معنای یک قدرت ماوراء الطبیعه

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 رویکرد استراتژیک به انقلاب و رابطه ی آن با مسایل اساسی اپیستمولوژی و متد
 نوشته
 باب آواکیان
 در تاريخ
 2016-05-15
 منتشر شده در
 
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در