Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 کنگره ها و پلنوم ها   جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ نوامبر ۲۰۱۷                    
 
گزارش سياسی

 

گزارش سياسی

سندی از کميته مرکزی حزب کمونيست ايران

(مارکسيست-لنينيست- مائوئيست)

 

 

سند زير بخشهائی از گزارش سياسی ارائه شده به پلنوم سوم کميته مرکزی حزب کمونيست ايران ( م ل م ) است. اين پلنوم  در فاصله هشتم تا دوازدهم جولای ۲۰۰۶  (۱۷ تا ۲۱ تيرماه ۱۳۸۵) برگزار شد. در اين نشست موضوعات مهمی مورد بررسی و جمعبندی قرار گرفت.

۱- اوضاع کنونی و سياستهای ما - اهميت شکل دادن به قطب سياسی سوم در مقابل ارتجاع و امپرياليسم.

۲ - نوسازی و وحدت جنبش کمونيستی ايران.

۳ - تحليل و بررسی موقعيت جنبش انقلابی انترناسيوناليستی و وظايف ما در قبال آن.

۴ - بررسی موقعيت کلی حزب و جمعبندی از نقشه های عملی حزب در حيطه ها و رشته های مختلف فعاليت.

۵ – قرارها و تصميات دور آتی فعاليتها

ما با انتشار علنی اين گزارش از کليه اعضا، هواداران و دوستداران حزب می خواهيم با ارائه نظرات خويش ما را در اصلاح و تکميل اين گزارش ياری رسانند. بخش دوم گزارش که در رابطه با نوسازی و وحدت جنبش کمونيستی ايران است در شماره بعدی نشريه حقيقت منتشر خواهد شد.

کميته مرکزی حزب کمونيست ايران (م ل م)

۱۵ جولای ۲۰۰۶- ۲۵ تيرماه ۱۳۸۵

 

بخش اول - تحليل از اوضاع سياسی ايران در پرتو تحولات جهانی و وظايف ما

 

۱ – مقدمه

تشديد تضادهای ميان آمريکا و جمهوری اسلامی و احتمال حمله نظامی به ايران، به مسئله اصلی صحنه سياسی ايران و جهان تبديل شده است. تحليل صحيح از اين مسئله و تعيين سياست های انقلابی برای هدايت مبارزه طبقاتی در ايران، دارای اهميت تعيين کننده است.

هدف آمريکا، چه با جنگ و چه بدون جنگ، تغيير رژيم در ايران است. اما تغيير رژيم وسيله ايست برای دست يافتن به اهداف بزرگتر. محرک آمريکا،  کنترل مستقيم ايران به قسمی است که بتواند راه را برای پياده کردن طرح های منطقه ای و جهانی اش باز کند. هدف آمريکا سلطه بی چالش و بی مانع بر ايران است. آمريکا می خواهد از ايران بعنوان پايگاه و سکوی پرشی برای تحکيم سلطه اش بر خاورميانه و جهان استفاده کند. برای اين کار نمی تواند بر رژيمی تکيه کند که با ظاهری غير وابسته شکل گرفته و ادعای استقلال سياسی و "ملي" بودن يکی از ديرکهای مشروعيتش است. در اين مقطع در خاورميانه که آمريکا مشغول شکل دادن به يک نظم جديد در جهان است، اين روش اداره رژيم های وابسته، کارآئی کافی ندارد. آمريکا برای اداره ايران، نخبگان ارتجاعی جديدی را می خواهد؛ نخبگانی که در مدارس سياسی پنتاگون و وزارت امور خارجه آمريکا تعليم يافته اند.

بعلاوه، رژيمی که وابستگی اش به نظام سرمايه داری جهانی عمدتا از طريق قدرت های امپرياليستی اروپائی است و با امپرياليسم روسيه رشته های پيوند گوناگون دارد، يک سد در مقابل طرحهای امپرياليسم آمريکا محسوب می شود.

بالاخره اينکه، آمريکا برای پيشبرد اهدافش نمی تواند بر جمهوری اسلامی تکيه کند زيرا در اين راه، تکيه بر رژيمی منفور و منفرد در ميان مردم، آمريکا را بيشتر آماج حملات مردم خواهد کرد. به اين دليل، راهبردش اين است که از نفرت مردم استفاده کند و تحت عنوان  "تغيير رژيم در ايران" نخبگانی را به قدرت برساند که مشروعيت سياسی بيشتری داشته باشند.

جمهوری اسلامی در مقابل اين سياست مقاومت می کند. تمام صف آرائی های سياسی  و تلاش ها و محور دغدغه های کنونی جمهوری اسلامی آن است که چگونه خود را از قربانی به بازيگر طرح های امپرياليستی در خاورميانه تبديل کند. در اين راه، جمهوری اسلامی حاضر به دادن هر گونه امتيازی به آمريکاست اما می داند که آمريکا نمی تواند با جمهوری اسلامی سازش کند. بهمين جهت مقاومت می کند. اما مقاومت جمهوری اسلامي، خود انعکاسی از رقابت های بزرگی است که ميان امپرياليستها بر سر تقسيم مناطق نفوذ در جريان است.

اين بحران بر صف آرائی های سياسی در ميان مرتجعين تاثير گذاشته. هيئت حاکمه جمهوری اسلامی را شقه شقه کرده و بخشی از اپوزيسيون جمهوری اسلامی را در کنار آمريکا قرار داده است.

مبارزه اقشار و طبقات مختلف مردم عليه جمهوری اسلامی در حال گسترش است. اما روشن است که اگر يک سياست انقلابی ضد ارتجاعی ضد امپرياليستی تبديل به قطب قدرتمندی در جامعه نشود، اين مبارزات به حاشيه رانده شده و در دعواهای آمريکا و جمهوری اسلامی بخشی از توده های مردم می توانند به سياهی لشگر اين يا آن نيروی ارتجاعی تبديل شده و در منگنه اين تضاد، مبارزات به هرز رود.

در چنين صحنه سياسی پيچيده ايست که تاريخ بار ديگر، نيروهای کمونيست را فرا می خواند تا به وظيفه خود عمل کرده و  با تمام قوا توده های مردم را نسبت به اينکه در اين دعوا منفعتی ندارند، آگاه کنند. و به آنان بگويند که بجای قرار گرفتن ميان منگنه  جمهوری اسلامی و امپرياليسم آمريکا بايد از اين دعوا و از هم گسيختگی صفوف دشمنان، برای راه انداختن مبارزه انقلابی و جنگ انقلابی سود جوييم؛ بجای انتخاب ميان نظم کهن ارتجاعی و نظم جديد ارتجاعي، راه درخشان مبارزه برای جامعه ای بدون ارتجاع و امپرياليسم، يک جامعه دموکراتيک نوين و سوسياليستی را در پيش گيريم.

۲ - تضادهای ميان جمهوری اسلامی و امپرياليسم آمريکا

روشن است كه منبع  تنش در روابط ميان آمريكا و جمهوری اسلامی جاه طلبی های هسته ای جمهوری اسلامی نيست. سياست های كنونی آمريكا در قبال جمهوری اسلامی دلايلی وسيعتر از خود ايران و موقعيت رژيم جمهوری اسلامی دارد.

 در مقابل سياست های آمريكا در خاورميانه، نيروهای ارتجاعی مانند جمهوری اسلامی مقاومت می كنند. اما مقاومت قدرت های ارتجاعی بومی مانند جمهوری اسلامی و طالبان و نيروهای از قدرت بيرون رانده شده در عراق، بدون پشتوانه قدرت های امپرياليستی مانند روسيه  ( و حتا قدرت های اروپائی ) نمی تواند مدت طولانی دوام آورد. كمترين پشتوانه اين است كه اجازه می دهند اسلحه بسويشان روان شود. قدرت های امپرياليستی روسيه و اروپائی حاضر نيستند كه بگذارند لقمه خاورميانه راحت از گلوی آمريكا پائين رود. رقابت های ميان قدرت های امپرياليستی بر سر ايران بسيار حادتر از رقابت و دعواهايشان بر سر عراق است.

آمريكا برای رسيدن به اهدافش در ايران، اعمال قهر نظامی را نيز در دستور کار گذاشته است. آمريکااز حمله نظامی استفاده بکند يا نکند، تغييری در ماهيت اهدافش بوجود نمی آيد. سياست و برنامه های آمريکا برای ايران ذره ای منافع مردم را در بر ندارد. اين سياستها  منافع استثمارگرانه و ستمگرانه سرمايه داری جهانی را نمايندگی می کند. همين که آمريکا برای رسيدن به اهدافش بمباران و اشغال نظامی را نيز در دستور کارش گذاشته، بخودی خود نشان دهنده ماهيت به غايت ارتجاعی و ضد مردمی اهدافش است. چنين جنگی فقط می تواند يک نظام ارتجاعی ضد مردمی توليد کند.

اينکه آمريکا تهديد های نظامی خود را عملی خواهد کرد يا نه و اينکه به چه درجه و شکلی آنرا عملی خواهد کرد (حملات هوائي، اشغال نظامی قسمی يا کامل و يا تقويت نيروهای مسلح وابسته به خود در داخل و يا در مرزهای ايران) به عوامل گوناگونی بستگی دارد: به قدرت نظامی آمريكا با توجه به عدم همكاری احتمالی قدرت های اروپائي؛ به مخالفت قدرت های منطقه ای مانند روسيه و چين؛ به توان جنبش جهانی ضد جنگ؛ به رشد و گسترش  جنبش اقشار و طبقات مختلف مردمی در ايران عليه جمهوری اسلامي؛ و به اينكه آيا بخش مهمی از نيروهای سياسی و نظامی درون جمهوری اسلامی حاضر به همكاری با طرح های آمريكا برای تغيير رژيم خواهند شد يا خير.

در هر حالت افشای ماهيت برنامه های سياسی و اقتصادی و نظامی آمريکا برای آينده ايران، از وظايف سياسی بسيار مهم کمونيستها و همه نيروهای انقلابی و مترقی است.

۳ - محركهای جهانی سياست خصمانه امپرياليسم آمريكا در قبال جمهوری اسلامی

آمريکا مجبور است که اهداف خود را در رابطه با ايران دنبال کند. زيرا تامين نيازها و منافع امپرياليستی کلی اش در گرو تحقق برنامه های عمومی اش در خاورميانه است.

 برای فهم اين اجبارات بايد به نيازهای پايه ای و محركهای پايه ای سرمايه داری جهانی نگريست.

 شروع جنگ خطر بزرگی برای آمريكا دارد. برخی از بورژوا امپرياليستها كه مخالف جنگند می گويند اگر آمريكا جنگی را شروع كند، نمی تواند آن را تمام كند. آنان مثال عراق را می زنند. اما سوال اين است كه آيا آمريكا می تواند راه ديگری برای جواب به نيازهای مبرم خود بيابد؟

اگر آمريكا وضعيت جنگی را نگاه دارد می تواند نارضايتی های درونی را سركوب كند و در سطح بين المللی تحت عنوان حالت جنگی دست به هر كاری بزند‏ و بر قدرت های ديگر فشار آورد كه نظم نوين ديکته شده توسط آمريکا را قبول كنند و قوانين بين المللی جديدی را وضع و اتحادهای بين المللی خود را روشن كنند.

ازدرون جنگ خاورميانه شکل های جديدی از اداره جهان در حال شكل گيری است. آمريکائی ها در بغداد در حال ساختن سفارتی هستند كه يک شهرك چند هزار نفره است. تاسيساتی كه برای اين شهرك يک ميليارد دلاری در دست تهيه است چندين برابر تاسيسات سازمان ملل است. در واقع اين سفارت نيست بلكه مركزی برای اداره منطقه در درازمدت است.

محرک بنيادين آمريکا، ترميم هژمونی اش در روابط قدرت سياسی و اقتصادی جهان است. آمريکا يک قدرت نظامی بدون رقيب است. اما قادر به تحميل سلطه سياسی و اقتصادی اش و استقرار يک نظم نوين جهانی نيست. بدون ايجاد يک نظم نوين، بحران ساختاری گريبان گير نظام سرمايه داری جهانی نيز قابل حل نيست. اما اقدامات امپرياليسم آمريکا برای حل بحران ساختاری نظام سرمايه داری جهانی، به نوبه خود تضادهای اين نظام را حاد می کند: هم تضاد ميان امپرياليسم و خلقهای جهان را تشديد می کند و هم به رقابتهای ميان امپرياليستها دامن می زند.

آمريكا هر چه بيشتر با رقابت قدرت های امپرياليستی ديگر روبرو می شود. حتا روسيه نغمه شراكت در اداره جهان را سر داده است. روسها  توان نظامی خودشان را بالا برده اند. اخيرا هواپيمای نظامی جديد شان تا مرزهای كانادا به پرواز در آمد بدون آنكه آمريكا آن را رديابی كند. اين يك نوع قدرت نمائی از سوی روسيه بود. روسها يكسری سلاح های ضد هوائی به ايران داده اند كه تا حال امتحان نشده است. روسيه تلاش می كند با اروپا به اتحاد ضد آمريكائی برسد. يكی از دعواهای بزرگ نفتي، كشيدن لوله گاز و نفت از جمهوری های آسيائی به اروپاست. آمريكا مصرانه خواهان كنار گذاردن روسيه و ايران از طرح است. در ماه مه بر سر اين مسئله مشاجرات حادی ميان ديك چنی و پوتين صورت گرفت. روسيه، گرهارد شرودر ( صدر اعظم سابق آلمان) را عضو هيئت مديره شركت گازپروم (شرکت گاز و نفت روسيه) كرد. آمريكا با ژاپن اتحادهای نظامی اش را به ضرر چين محکم کرد. روسيه و چين در حال تقويت "سازمان همکاری شانگهاي" هستند که بلوکی در مقابل نفوذ آمريکا در آسياست. حاد شدن تضادهای آمريکا و چين محدود به خود آمريکا و چين نيست بلکه انعکاس رقابتهای اقتصادی و سياسی قدرت های بزرگ غربی و روسيه و ژاپن است. زيرا چين بزرگترين کشور منطقه ای است که اکنون مرکز توليدات مانوفاکتوری جهان است - و سرمايه های بزرگ امپرياليستی بر سر آن در حال رقابت اقتصادی بسيار حاد می باشند.

همانطور که لنين گفت رقابت های اقتصادی بزرگ ميان سرمايه ها ی امپرياليستی بدون پشتوانه سياسی و مانورهای دولتهای شان امکان ندارد.

جايگاه نفت در اين رقابتها چيست؟

در بسياری از تحليل ها بر سر نفت و كنترل آن تاكيد زيادی می شود. اما بايد اين مسئله را درست تحليل کرد. مسئله اين نيست كه آمريكا نفت لازم دارد. يا کمپانی های نفتی آمريکائی می خواهند همه جا چنگ بيندازند. مسئله دقيقا آن است که قدرت های امپرياليستی ديگر و اقتصاد جهانی نيازمند نفت است و هر قدرتی بر اين منبع انرژی و راه های نقل و انتقال آن سلطه داشته باشد می تواند مراکز اقتصادی جهان را کنترل کند. نفت بخودی خود ارزشی ندارد. نفت انرژی و سوخت برای توليد و ماشين های جنگی است. کنترل خاورميانه، نقش مهمی در کنترل اقتصاد جهان دارد. آمريكا از طريق کنترل ذخاير نفتی و شريانهای نفتی می تواند حوزه مانوفاكتور كرانه اقيانوس آرام و همچنين اقتصاد اروپا را نيز کنترل کند. اهميت روسيه برای چين و قدرت های اروپائی در آن است که در مقابل انحصار طلبی آمريكا، بديلی برايشان محسوب می شود. بهمين دليل روسيه وزنه مهمی در رقابتهای جهانی ميان قدرت های امپرياليستی است.

آمريکا، کنترل شريان ها و گلوگاه های اقتصادی جهان را بخش تعيين كننده ای از امنيت ملی خود می داند. سند راهبردی امنيت ملی آمريكا  (که در سال گذشته منتشر شد) دارای دو محور است: محور اقتصادی و محور جنگ ضد تروريسم. اين سند قطبهای اقتصادی مختلف جهان مانند چين  و امريكای لاتين و غيره را بررسی کرده و تاکيد می کند که مسائل اقتصادی برای آمريکا دارای بعد امنيتی است. اين سند همچنين می گويد که آمريکا برای حفظ امنيت ملی خود بايد دست به جنگ های پيشگيرانه عليه تروريسم بزند. به اين معنا که ارتش آمريكا هر گاه احساس کند  برای حفظ منافع ملی اش بايد به نقطه ای از جهان لشگر کشی کند، اين کار را خواهد کرد.

رقابت های سياسی بر سر ايران

ميان آمريکا با  قدرت های اروپائی و روسيه و چين بر سر رويکردی که نسبت به جمهوری اسلامی اتخاذ می کنند اختلافات و مشاجرات زيادی جريان دارد. سياست آمريكائی ها يك خط ثابت دارد. اما خط اروپائی ها فراز و نشيب دارد. در حال حاضر، فرانسوی ها نسبت به آلمانی ها تند و تيزتر حرف می زنند. شيراك قبل از آمريكائی ها گفت كه ما پروائی از حمله هسته ای به ايران نداريم. البته می توان گفت كه بيشتر قصد داشت به آمريكا هشدار دهد كه فراموش نکن ما هم قدرت هسته ای هستيم.  يك جناح قوی از هيئت حاكمه های كشورهای اروپائی معتقدند که بايد از  طريق همراهی با آمريكا سرشان بی كلاه نماند چون در جنگ عراق، آمريكا كشورهائی را که با او همراهی نکردند از قراردادهای نفتی با عراق بيرون راند و تنبيه شان كرد.

همه اين عدم توافق ها از رقابت های بزرگتر اين قدرت ها سرچشمه می گيرد. منظور رقابت بر سر اين قرار داد و آن قرار داد نيست. رقابت بر سر مناطق نفوذ اقتصادی و سياسی در جهان است.

از دريچه مسئله ايران می توان ديد كه دنيا در يك گره گاه بحرانی استثنائی است. اين تحليل پايه ای لنين كه سرمايه داری امپرياليستی فقط با تخريب و جنگ می تواند بحران های ساختاری بزرگ سرمايه داری را حل كند كماكان درست است. بحران اقتصادی سرمايه داری جهانی  يك مسئله بزرگ برای امپرياليستهاست. در برخی از تحليلها اين مسئله به طريقی مكانيكی مورد ارزيابی قرار می گيرد. فی المثل تحت عنوان اينکه سرمايه داری می خواهد فروش اسلحه اش را زياد كند پس جنگ راه می اندازد. وقتی كه لنين می گويد سرمايه داری امپرياليستی بالاخره از طريق جنگ بحران های دوره ای اش را می تواند حل كند منظورش فروش اسلحه نيست. منظورش آن است كه سرمايه برای آغاز سيكل های رونق بايد يك دور تخريب بزرگ سرمايه ها را از سر بگذراند. تخريب بلوكهای بزرگ سرمايه و بلعيده شدن يكی توسط ديگری در عصر امپرياليسم توسط جنگ صورت می گيرد. سرمايه داری بدون تخريب نمی تواند خودسازی و بازسازی كند و دور نوين رونق را شروع كند.

 

بحثهای درون هيئت حاكمه آمريكا

بحثهای درون هيئت حاکمه آمريکا دريچه ای بروی اهداف واقعی آمريکا است.

يکی از اين مباحث مقايسه نتايج پيروزی آمريکا در جنگ جهانی دوم و پيروزی در جنگ سرد است. آنان می گويند، در نتيجه پيروزی در جنگ جهانی دوم، آمريکا توانست دنيا را تحت هژمونی خود تجديد سازمان دهد ولی پس از تمام شدن جنگ سرد نتوانست چنين کند در حاليکه امروز نيز جهان نيازمند يك تجديد ساختارديگر است؛ چون ساختارهای سلطه گری كهن نه هژمونی آمريکا را تامين می کند و نه راه برای حداکثر سودآوری سرمايه های جهانی باز می کند. سپس می پرسند: آمريکا چطور می تواند، بدون جنگی مانند جنگ جهانی دوم (روشن است که منظورشان ايران يا عراق نيست. بلکه جنگ ميان قدرت های امپرياليستی است كه برخی از آنها سلاح هسته ای نيز دارند) هژمونی خود را تامين کند و بازسازی ضروری را در ساختار سياسی و اقتصادی جهان انجام دهد؟ مشخصا هنری کسينجر در مقاله ای چنين پرسشی را طرح می کند و در جواب به اين سوال، از نظريه " حمله پيشگيرانه" حمايت می کند. كسينجر می گويد قانون بين المللی در صورتی حمله به يک کشور ديگر را مجاز می شمرد که کشور حمله کننده مورد تعرض قرار گرفته باشد. وی می گويد اين قانون بايد عوض شود و تاکيد می کند که در حال حاضر يک اجماع بين المللی ميان قدرت های غربی بر سر اين موضوع موجود است و می توانند حمله پيشگيرانه را در قوانين بين المللی نهادينه کنند.

طرح حمله پيشگيرانه از سوی امپرياليسم آمريکا در واقع يک نوع جنگ خزنده است. آمريکا با استفاده از زور بازوی نظامی اش می خواهد تناسب قدرت دلخواه خود را در سطح جهانی برقرار کند بدون اينکه وارد جنگ با قدرت های بزرگ ديگر شود.

اينکه تا کی چنين جنگی بطور خزنده جلو خواهد رفت معلوم نيست. بهر حال امروزه قدرت های امپرياليست ديگر توان و خواست ورود به جنگ با آمريكا را ندارند.  اين به آمريكا امكان می دهد كه با بحران های جنگی كوچكتر و پرهيز از رويداد يك جنگ جهاني، اهداف جهانی خود را دنبال كند.

آيا آمريكا می خواهد شكل استعماری كهن را احياء كند؟

يكی از واقعيتهای دوران کنونی آن است كه اوضاع جهان نسبت به دوره ۵٠ سال پس از جنگ  جهانی دوم عوض شده و آمريكا قادر نيست با اشكال قديمی يعنی بطورغيرمستقيم و با بندهای اقتصادی و كنترل ساختار قدرت در سطح جهاني، كشورهای نومستعمره مانند ايران و عراق و غيره را كنترل كند. در نتيجه می خواهد اشكال كنترل سابق را که ديگر کارآئی ندارد، بهم زند. شكل غالب سلطه امپرياليستی بر کشورهای تحت سلطه، در تمام دوره بعد از جنگ جهانی دوم تا فروپاشی شوروي، سياست نومستعمره بود. اما بعد از فروپاشی شوروي، قدرت های غربی نياز به دخالت نظامی مستقيم در نقاط مختلف جهان را طرح کرده و انجام داده اند. اين مباحث از زمان جنگ كوسوو شروع شد. يك جناح هيئت حاكمه آمريكا كه كلينتون آن را نمايندگی می كرد و احزاب سوسيال دموكرات اروپا اين بحث را جلو گذاشتند كه قدرت های بزرگ جهان حق مداخله مستقيم در كشورهای ”جهان سوم“ را دارند؛ البته ظاهرا تحت عنوان دفاع از حقوق بشر و غيره. روشنفكران سوسيال دموكرات اروپا به نيابت از سوی كل امپرياليسم اين بحث را پيش كشيدند كه استعمار كهن به شكل حضور نظامی مستقيم در كشورهای پر آشوب فوايدی داشت و بايد جوانبی از آن را احيا كرد. توجيه امپرياليستها اين است که می گويند، نگاه كنيد اين استقلال طلبان آفريقائی كه ما را بيرون كردند چه بر سر مردم خود آورده اند! اين بحث جذابيت هم دارد زيرا واقعيت آن است كه كسب ” استقلال“ تغييری در زندگی مردم بوجود نياورد و حتا در برخی نقاط وضعيت را بدتر كرد. اين نهضت های استقلال طلبانه وفاجعه ای كه به بار آوردند در واقع نشان داد كه نتيجه نهائی به قدرت رسيدن نهضتهائی كه رهبريش بدست نيروهای بورژوازی ملی و فئودال ها و سران قبايل و روحانيون است، بدتر شدن وضع است و نه بهتر شدن. آنها هرگز نتوانستند حتا درجه كمی از برابری اقتصادی و سياسی و اجتماعی  برای اكثريت مردم كشورهای مزبور بوجود آورند، و صرفا يك قشر كوچك (گيريم قشری كه سابقا محروم و فقير بود) را تبديل به نوكيسه های نفتی و جنايتكاران نظامی جديد كردند و برای تحكيم قدرت خود جنگ های منطقه ای و كشتارها و سركوبهای داخلی راه انداختند. البته توطئه چينی های امپرياليستها نقش تعيين كننده در آفريدن اين وضع داشت اما امپرياليستها بدليل ماهيت طبقاتی اين نيروهای ”استقلال طلب“ كه هرگز نتوانستند بند ناف اقتصادی خود را از اقتصاد سرمايه داری جهانی ببرند، امكان چنين توطئه چينی هائی را داشتند.

خلاصه اينكه، برگ برنده قدرت های امپرياليستی در مداخله نظامي، ماهيت بغايت ارتجاعی و پوسيدگی قدرت های حاكم در اين كشورهاست و جمهوری اسلامی نمونه بارز آن است. در مقابل استدلالات امپرياليستها عليه اين مرتجعين بومی اصلا نمی توان دفاعيه ای علم كرد. در مقابل استدلالات اين مرتجعين بومی عليه امپرياليستها هم نمی توان دفاعيه ای بلند كرد. هر دو راست می گويند و تحت حاكميت هر دو اكثريت مردم دهشتهای نوينی را تجربه خواهند كرد.

اما بر سر ميزان و چگونگی اين دخالتها ميان آمريکا و اروپا اختلاف است. زيرا هر يک می خواهد منافع خود را پيش برد. اروپائی ها اصرار داشتند كه اين دخالت بايد زير چتر سازمان ملل باشد يا اينكه اگر ارتش يكی از اين كشورها نيرو پياده می كند بايد زير نظر فرماندهی مشترك باشد. اما آمريكائی ها در عين قبول اينكه بايد جوانبی از استعمار كهن را احياء كنند می خواست يکه تاز ميدان باشد و متمايز از نيروهای نظامی كشورهای امپرياليستی ديگر عمل کند.

اما گذشته از استدلالات ظاهر فريب امپرياليستها برای موجه جلوه دادن دخالت نظامی شان، مسئله بر سر اجبار امپرياليستها در عوض كردن اشكال حاكميتشان در نقاط مختلف جهان است.  امپرياليستها علاقه ويژه ای به استعمار كهن ندارند كه بخواهند از ” فرصت“ برای احيای آن استفاده كنند. بعد از جنگ جهانی دوم، شكل استعمار كهن ديگر بدردشان نمی خورد و شكل استعمار نوين برايشان بهتر بود. فراموش نكنيم كه امپرياليسم آمريكا برای تحويل گرفتن مناطق تحت استعمار بريتانيا و فرانسه شعار حق تعيين سرنوشت ملل را عليه اين دو قدرت استعماری علم كرد. بنابراين مسئله چيز ديگری است.

آن تناسب قوائی که بعد از جنگ جهانی دوم بوجود آمد، به هم خورده است. پايه های اقتصادی و سياسی آمريکا که فاتح آن جنگ بود، بشدت ضعيف شده است. شوروی سابق و بلوك شرق تحت كنترل آن، يكی از محورهای آن نظم قديم بود. با فروپاشی بلوک شرق، اين محور از ميان رفت. در فاصله زمانی كوتاهي، كشورهای اروپای غربی از متحدين سابق آمريكا به رقبای جديدش تبديل شدند. فروپاشی بلوک امپرياليستی شرق و كنار رفتن موانعی كه رقابت های سياسی و نظامی دو بلوك غرب و شرق بوجود آورده بود، به گسترش و انبساط سرمايه جهانی اكسيژن دميد كه به گلوباليزاسيون سرمايه داری مشهور شده است. اما گلوباليزاسيون، به نوبه خود، نظم کهن را برای ارباب جهان، غير قابل كنترل تر كرد. اروپايی ها و آمريکا در دوران كلينتون حق دخالت را فرموله كردند و گفتند كه قوانين سازمان ملل كه حق ”چار ديواری اختياري“ را برای حكام كشورهای جهان سوم برسميت می شناسد بايد عوض شود. قدرتهای اروپائی تاکيد می کردند که حق دخالت بايد با سازمان ملل باشد. اما هيئت حاكمه آمريكا به اين نتيجه رسيده بود كه ايجاد نظم نوين نياز به عمل جراحی عميقتری دارد و حق خود را به مداخله نظامی در اقصی نقاط جهان اعلام كرد و به كشورهای اروپايی  پيشنهاد كرد كه در چارچوب اين پروژه منافع امپرياليستی خود را پيگيری كنند. آمريكا ارتش خود را از تمركز در اروپا در آورد و در نقاط مختلف دنيا پخش كرد.

عامل كليدی و تعيين كننده در طرح ايجاد ”خاورميانه بزرگ“ حضور نظامی بزرگ آمريكا در منطقه خاورميانه و جمهوری های آسيائی است. تصور آمريکا آن است که از اين منطقه بعنوان سكوی پرشی جهت تامين هژمونی آمريكا بر قدرت های اروپائي، روسيه و بر منطقه توليدی كرانه اقيانوس آرام استفاده کند. انگيزه های امپرياليسم آمريكا برای درگيری با جمهوری اسلامی انگيزه هائی است كه از عمق نيازهای سرمايه داری امپرياليستی آمريكا بلند می شود.

پارادايم (يا الگوی نظري) آمريكا برای تجديد سازماندهی ساختارهای قدرتش در خاورميانه و مناطق مختلف جهان احياء استعمار كهن نيست بلكه امپراطوری است. امروزه آمريکا در باتلاق عراق گير کرده است. در نتيجه ممکنست در الگوی خود تعديلاتی بوجود آورد. اما در ابتدا، فرضش بر اين بود كه می تواند با استفاده از قدرت نظامی بی مانندش بدون اينكه نيازی به قدرت های امپرياليستی اروپائی داشته باشد، جهان را مانند امپراطوری اداره كند. مثلا در يك نقطه از منطقه خاورميانه بزرگ پايگاه نظامی و اداری بزرگی برقرا كند و در نقاط مختلف پايگاه های نظامی موقت، و بقيه نقاط را زير چتر آن قرار دهد و بدلخواه و بدون مانع از حريم هوائی و زمينی و دريائی اين كشور و آن كشور وارد آنها بشود. حتا كمكهائی كه ارتش آمريكا به مناطق زلزله زده و سونامی زده می كند بر پايه اين الگوست.  اين تصور اوليه امپرياليستهای آمريكائی بود. اينكه با رو آمدن تضادهای نوين در نتيجه جنگ عراق چه تغييراتی در پارادايمشان داده اند يا خواهند داد را بايد بررسی كرد. اما در هر حالت نياز سرمايه داری به شكافتن نظم كهن و ايجاد نظمی جديد كماكان پابرجاست مگر اينكه انقلابات سوسياليستی مسيری را كه جهان بر روی آن در حركت است كاملا عوض كنند و مدعی ايجاد نظم نوينی در جهان گردند؛ نطم نوينی درست نقطه مقابل نظم امپرياليستي.

۴- استراتژی هيئت حاکمه جمهوری اسلامی

محور تحرکات سياسی هيئت حاکمه جمهوری اسلامی، مقابله با فشارها و تهديدات آمريکاست. مجموعه رويدادهای سياسی و خلق افکاری كه رژيم می کند، حالت پيش از جنگ را دارد. اتحادها و انشقاق های درون هيئت حاکمه و حتا نوع روابط با كشورهای همسايه و رديف كردن دولی مانند ونزوئلا و سوريه بعنوان متحدين جمهوری اسلامی، همه و همه تحت تاثير اين وضعيت است. موضوع مرکزی روابط جمهوری اسلامی با کشورهای خليج، امتيازاتی که در مورد سرکوب پ کا کا به ترکيه می دهد يا سفرهائی که سران جمهوری اسلامی به پاکستان انجام می دهند، همه  بدور اين تقاضا دور می زند که اين کشورها در جنگ احتمالي، به آمريکا اجازه استفاده از پايگاههايشان را ندهند. اين نکته نيز قابل توجه است که جمهوری اسلامی برای اولين بار در نشست "سازمان همکاری شانگهاي" شرکت کرد و حتا تقاضای عضويت در آن را کرد.

جمهوری اسلامی تداركات جدی برای مواجهه با حمله آمريكا می بيند. البته مردم را در بی خبری کامل در مورد ابعاد تهديدهای آمريکا و تدارکات رژيم نگاه داشته اند. مدتی است كه روزنامه ها حتا در عناوين بزرگ مسئله قصد آمريكا به حمله را طرح نمی كنند. عناوين روزنامه ها کاملا برعکس شده است: روسيه وتو خواهد كرد. هند مقابلش خواهد ايستاد!

 جدالها و يار و ياركشی های درون هيئت حاكمه حول چگونگی بر خورد به آمريکا شكل می گيرد. دوستان قديم از هم منشعب شده و دشمنان قديم باهم دوست می شوند. عملا جناح بندی های جديدی شکل گرفته است.

يك جناح از هيئت حاکمه  (که احمدی نژاد و خامنه ای نماينده آن می باشند) در حال آماده کردن نيروهای خود برای مقاومت و در صحنه ماندن می باشند. تدارك سياسی ايدئولوژيكی كه برای آماده كردن پايه هايشان می بينند خط عوامفريبانه دوران جنگ ايران و عراق و برانگيختن احساسات ملی و قيافه دفاع از مستضعفين گرفتن است.

اين جناح اگر چه نفوذ زيادی در حکومت دارد  ولی با نهادهائی روبرو است كه بطور يك دست زير فرمان آن نيستند. آنان در حال درست کردن نهادهای نظامی موازی اند و باورشان اين است که برای بقای خود بايد با آمريکا درگير شوند. اين در بحثهای شان مشهود است. آنها می دانند كه آمريكا می خواهد تغييرات مهمی بدهد و اين جناح و ولی فقيه جزو ليست قربانيان اند. می دانند كه در چنين اوضاعی ممكنست مسئله خيلی سريع به از ميان رفتن شان منجر شود. معتقدند كه اگر جنگ بشود با اتكا به جنبشهای اسلامی منطقه می توانند اين پروسه را كشدار كنند و بقای خود را در نهايت تضمين كنند. اميدوارند که با بازی روی احساسات ملی مردم، پايه ای وسيعتر از سربازان ايدئولوژيكشان فراهم كنند.

در مقابل، بخشهای به اصطلاح ”پخته تر“ هيئت حاکمه می خواهند جناح جنگ طلب را سر عقل بياورند. خط جناح جنگ طلب اين است كه مردم را در حالت پاسيو نگه دارد. اين جناح در تبليغاتش وانمود می کند كه آمريكا نمی خواهد و نمی تواند حمله کند. ولی دوم خرداديها و موتلفه ايها می گويند آمريکا می خواهد و می تواند! موتلفه ای ها و دارودسته رفسنجانی  می خواهند محتاطانه و به اصطلاح معقول به اين مسئله برخورد كنند. آنان در جريان تشکيل ائتلافی در مقابل جنگ طلبان می باشند. موتلفه ای ها مثل باند جنگ طلب عمل نمی كنند. اينها واقع بين ترند. كانديد شان هم احمدی نژاد نبود. اول ولايتی بود بعد لاريجاني. نشست و برخاستهای شان هم با دوم خرداديها قابل توجه است. رهبران سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی و موتلفه مرتبا در حال رفت و آمد و تبادل نظر در مورد "مسئله هسته اي" می باشند. آنان در مقابل سياستهای ماجراجويانه جناح ديگر در حال يارکشی هستند. البته اين جناح به دوم خردادی ها  و ملی مذهبی هائی که خواهان کوتاه آمدن در مقابل فشارهای آمريکا می باشند، انتقاد می کند. اخيرا محسن رضائی (دبير شورای مصلحت نظام و از وابستگان به جناح رفسنجاني)  اعلام کرد که  "برخيها خط تسليم طلبانه دارند" و می گويند چون اوضاع خطرناك است بهتر است دست برداريم. اين جناح می گويد جمهوری اسلامی بايد ثابت كند که فعاليتهای هسته ايش صلح آميز است ولی با هارت و پورت اينكار را نكند و پای مذاكره هم بنشيند. آنها می گويند: " آمريكا به هر حال دست از نقشه های خود بر نمی دارد و اگر الان بر سر هسته ای تسليم بشويم فردا چيز ديگری را علم می كنند. در نتيجه ما بايد عاقلانه عمل كنيم و دست شان را برای گامهای بعدی ببنديم.". جناح رفسنجانی به جناح احمدی نژاد انتقاد می کند و هشدار می دهد که اينها در حال "اقدامات ماجراجويانه" مانند سازمان دادن نيروهای نظامی مخفی می باشند. اينها خوب  می دانند که اين نيروهای نظامی مخفی خيلی راحت می تواند عليه خودشان مورد استفاده قرار گيرد. کشمکش بر سر سازمان دادن نيروهای نظامی و امنيتی غير رسمی و موازی و کلا کنترل بر نيروهای سپاه و ارتش يکی ديگر از موضوعات جدال بين جناحهاست.

در حال حاضر دارودسته جبهه مشاركت با دشمن قديمی خود موسوم به جناح موتلفه نزديک شده است. آنان مدام در حال مذاكره با يکديگرند. در جناح موسوم به احمدی نژاد نيز انشعاباتی شکل گرفته است. اين جناح نيز کاملا يك دست نبوده و طيفها و گرايشات مختلفی بودند كه با هم يكی شده بودند. در مجموع می توان گفت که  مرزهای اين جناح بندی ها بسيار سيال است و مدام صف بندی های جديد شکل می گيرد. مسئله اصلی همه جناحها و اين صف بندی ها اين است كه راه كارهائی بيابند تا بلای عراق بر سرشان نيايد.  

بهرحال انشعاب درون هيئت حاكمه جمهوری اسلامی فاكتور مهمی است كه در تاكتيكهای آمريكا تاثير می گذارد. آمريكا حتا می تواند روی كودتائی از درون حساب كند. يا حمله نظامی را با كودتائی از درون تركيب كند. امپرياليسم آمريکا برای پيشبرد طرحهای آتی اش روی جرياناتی از هيئت حاكمه اسلامی حساب باز کرده است. آنان نمی خواهند تجربه دوره شاه تكرار شود كه بخش بزرگی از نخبگان ارتجاع حاکم از هم پاشيد. امپرياليسم آمريکا قسم نخورده است كه حتما با اپوزيسيون های سلطنت طلب، كرد و مجاهد طرحهای  خود را جلو ببرد. ترديدهائی كه در مورد مجاهدين دارد می تواند به اين ربط داشته باشد كه کماکان آمريکا می خواهد بخشی از جمهوری اسلامی را به سمت خود بکشد. اينکه مجاهدين شعار ضديت با همه جناحها را می دهند به دليل آنست که می دانند اگر آمريكا بخواهد يك جناح قوی از جمهوری اسلامی را متحد کند نمی تواند  مجاهدين را به بازی بگيرد.

جدال ميان جناحهای مختلف درون جمهوری اسلامی و انشقاق دائمی ميان اين جناحها و شک و ترديدهای هر جناح نسبت به ديگری در مورد طرحهای آمريکا، يکی از دلايل اصلی بی ثباتی و ضعف اين حکومت می باشد. جمهوری اسلامي، علاوه بر مقاومت مردم، به دليل عدم انسجام درونی نيز قادر نيست همچون گذشته به سرکوب مبارزات توده ای بپردازد. از اين زاويه در موقعيت شکننده ای قرار گرفته و كنترلش بر جامعه مدام شل تر می شود.

۵ – روحيات و گرايشات سياسی درون مردم

امروزه دعواهای سياسی ميان جمهوری اسلامی و آمريکا، نقش قدرتمندی در شکل دادن به روحيات و گرايشات سياسی درميان اقشار و طبقات مختلف ايفا می کند. ما همزمان شاهد گرايش طرفداری از اين يا آن قطب با سايه روشنهای سياسی متفاوت هستيم. اما نفرت عميق مردم از جمهوری اسلامی و آشکار شدن  نتايج فاجعه بار تجاوزات آمريکا به عراق و افغانستان موجب تقويت گرايش ضديت با دو قطب ارتجاع و ر امپرياليسم شده است.

گرايش قدرتمندی در جامعه موجود است که دست آخر، آمريكا و جمهوری اسلامی باهم به سازش می رسند و در نتيجه کار به جاهای باريک نمی رسد. استدلال اصلی اين است كه سران جمهوری اسلامی آنقدر كثيفند كه در لحظه آخر می گويند بله قربان و هر كاری حاضرند بكنند كه بر سر قدرت بمانند. اگر چه اين استدلال از پايه عينی معينی برخوردار است اما بيانگر  نا آگاهی و بی اطلاعی نسبت به آنچه در جهان و منطقه در حال وقوع است، نيز می باشد.

حتی بسياری از فعالين سياسی به سختی قبول می كنند كه ممکنست آمريکا دست به اعمال جنايتکارانه بزند. آنان بيشتر بر سازش بين اين دو قطب و بر محدوديت آمريکا در پيشبرد طرحهايش تاکيد می کنند و اينکه آمريکا در رابطه با ايران دست به کاری نمی زند زيرا يک پايش در عراق گير است و نمی تواند خودش را بيشتر در باتلاق فرو كند. تقريبا اکثريت فعالين كارگری نيز بر سر اين اوضاع و چه بايد کردها حرفی نمی زنند. شايد يک دليلش آن است که کاملا اين وقايع و مفاهيمش را برای مبارزه طبقاتی درک نمی کنند. و يا اينکه احساس می کنند در مقابل اين وقايع بزرگ نمی توان كاری انجام داد. بهترين های شان می گويند به ما چه،  بگذار اينها همديگر را بزنند؛ بعد ما کارهای مان را به پيش خواهيم برد. اين روحيات بيش از هر چيز بيان ناتوانی و انفعال سياسی است.

در مقابل چنين برخوردی ما شاهد بروز گرايشات راست نيز هستيم. گرايشاتی که می گويند چاره ای نداريم جز آنكه در كنار جمهوری اسلامی بايستيم. يا از آنور می گويند كه، " بگذار آمريكا بيايد از دست اينها خلاص شويم" اين گرايش در ميان بخشهائی از ملل تحت ستم بيشتر به چشم می خورد، حتی در ميان بخشهائی از کارگران که در اثر بحرانهای پی در پی بيکار شده اند اين توهم موجود است که اگر آمريكا بيايد، سرمايه می آيد و پروژه ها به كار می افتد و اقتصاد رشد می کند و شغل ايجاد می شود. خوابيدن پاره ای پروژه های اقتصادی (مثل عسلويه) در نتيجه اين بحران سياسی اين باورها را قوی تر می كند.

بخشهائی از روشنفكران که  از زاويه منافع ملی کشور به مسئله نگاه می كنند، می گويند ما يک ملت هستيم و هر چه باشد جمهوری اسلامی ايرانی است و تازه توانش را هم نداريم كه در دو جبهه بجنگيم. اينها تفكراتی است که بخشا توسط تود ه ای - اكثريتی ها و تحكيم وحدتی های سابق دامن زده می شود. هر چند که در ميان آنها گرايشات طرفداری از آمريكا هم موجود است. نظرات اين گروه  بيشتر بيان حال آن دسته از اقشار ميانی فرصت طلب و نان به نرخ روز خوری است که منتظرند ببينند اوضاع به کدام سو می چرخد تا سمت نهائی خود را انتخاب کنند.

اگرچه گرايشات ناسيوناليستی و دفاع از ميهن در ميان بخشهائی از روشنفکران به چشم می خورد اما اکثريت نسبت به اين مسئله موضع پاسيو دارند و کمتر کسی صحبت از دفاع از ميهن و وطن پرستی می کند. گرايش غالب فحش و ناسزا دادن به هر دو (جمهوری اسلامی و آمريکا) است. جمهوری اسلامی تلاشهائی می کند که مانند دوره جنگ با عراق دفاع از ميهن را در ميان مردم دامن زند. اما قادر نيست در اين زمينه موفقيتی کسب کند. جمعبندی عمومی مردم در رابطه با جنگ ايران و عراق اين است كه "سر ما كلاه گذاشتند." مردم به عينه ديده اند که چگونه صاحبان قدرت از قبل جنگ به ثروتهای افسانه ای دست يافته اند و خودشان فقير تر شده اند. از اينرو بشدت ازسران رژيم بويژه فرماندهان سپاه متنفرند. (مثالش كانديدای دوم احمدی نژاد برای وزارت نفت بود. اين کانديدا که توسط مجلس رای اعتماد نياورد از فرماندهان سپاه بود که ثروتی افسانه ای بهم زده و دارای پاسپورت آمريكائی است.)

به اين دلايل تبليغات حول جنگ ايران و عراق و يادآوری آن به مردم  اثر زيادی ندارد. آش آنقدر شور است که جمهوری اسلامی به جای شهادت طلبی اسلامی در دوره جنگ ايران و عراق، شهادت طلبی مردم فلسطين و ويتنام را تبليغ می کند! اين تبليغات حتی در ميان پايه های بسيج هم موثر نيست. چرا که اين پايه بی انگيزه است و اساسا به خاطر منافع و امتيازات مادی دور و بر اين ارگانها می چرخند.

حتی انگشت گذاشتن رژيم برمسائلی برای بدست آوردن دل بخشهائی از مردم نيز بی فايده است. آخرين نمونه از اين شگردها داستان فرمان احمدی نژاد در مورد آزادی حضور زنان در مسابقات فوتبال بود که خيلی زود به ضدش بدل شد. رژيم آنقدر شقه شقه است كه حتی در چنين مواقعی بسختی می تواند تصميمی را عملی سازد. امروز احمدی نژاد فرمانی صادر ميکند فردا آيت الله ها زيرآبش را ميزنند. چون فکر می کنند بهترين سياست بقاء همين است كه ايدئولوژی اسلامی را محكم بچسبند. اين تضادها بيشتر به انفعال و سرخوردگی پايه های رژيم و از هم پاشيدگی آن دامن می زند.

جو عمومی، تنفر بی حد و حصر از اين رژيم است. مردم به حدی از جمهوری اسلامی و وضعيت موجود آزرده و متنفرند که حتی ملی مذهبی ها نيز نمی توانند مردم را پشت شعارهای ناسيوناليستی و دفاع از ميهن بسيج كنند.

البته پيش بينی روحيات مردم در صورت بروز درگيری های نظامی احتمالی ميان رژيم و آمريکا چندان آسان نيست. زمانی که ضايعات جنگی آشکار شود مسلما گرايشات خودبخودی متفاوتی می تواند بروز کند. اما واقعيت اين است که اکثريت مردم بويژه اهالی شهرها به دفاع از جمهوری اسلامی بر نخواهند خواست. و در رابطه با دعوای آمريكا و جمهوری اسلامی بی تفاوت باقی خواهند ماند. اما تجارب مبارزه طبقاتی نشان می دهد که چنين برخوردهائی دوام نخواهد آورد و خطر اصلی آن است که اگر نيروهای پيشرو و انقلابی جامعه نتوانند نقش فعالی ايفا کنند مردم قربانی منافع اين يا آن دار و دسته ارتجاعی خواهند شد. اين مسئله ضرورت شکل گيری يک قطب انقلابی را ايجاب می کند. تنها با ايجاد قطبی که ضد ارتجاع و ضد امپرياليست باشد ميتوان  مردم را بسيج و فعال کرد. تنها با سياست، فعاليت و بديل قطب سوم می توان در ميان مردم اميد و دخالت در سرنوشت خود را ايجاد كرد. البته شكل دادن به قطب سوم کار بسيار مشکلی است چون در ميان اکثريت مردم ترديدهای جدی ايدئولوژيک سياسی نسبت به روند اوضاع و دورنماهای آينده موجود است؛ اين وضع بدون قدرت نمائی نسبی قطب سوم برطرف نخواهد شد.

تکيه گاه اصلی اين قطب مبارزات توده ای است. مبارزات رشد يابنده توده ای روند سياسی ديگری است که در جامعه جاری است. اگرچه اين مبارزات  (کارگري، دانشجوئي، زنان و زحمتکشان شهر و روستا) با افت و خيز جلو می رود و تکامل می يابد. اما بيانگر روحيات سياسی ديگری است که عملا در تقابل با دو قطب سياسی جمهوری اسلامی و آمريکا قرار می گيرد. اگر چه به صف بنديهای سياسی درون هر يک از جنبشهای تود ه ای و تاثيرات خطوط بورژوائی نبايد ساده انگارانه برخورد کرد اما واقعيت اين است که دقيقا به خاطر پتانسيلهای انقلابی موجود در اين جنبشهای توده ای است که امپرياليستها و مرتجعين در پيشبرد طرحهای خود محتاطانه برخورد می کنند. امپرياليسم آمريکا فقط جنبشهائی را مورد حمايت قرار می دهد که به نفوذ سياسی اش در جامعه ياری رسانند. بی جهت نيست که هر زمان که خيزشهای راديکال و رزمنده توده ای در جامعه بروز می يابد امپرياليستها نه تنها از آنان حمايت نمی کنند بلکه در پيشبرد طرحهای خود دچار ترديد می شوند. اين مسئله خود نشان می دهد که تنها با تکيه به مبارزات توده ای و سازمان دادن انقلاب است که می توان بطور جدی مانع اجرای نقشه های تبهکارانه دشمنان مردم شد.

 

 ۶ – ضرورت شکل گيری قطب سوم

يک حزب انقلابی بدون توجه به اوضاع سياسی مشخص قادر نيست وظايف سياسی خود را به پيش ببرد و استراتژی انقلابی خود را متحقق کند. يک حزب انقلابی بايد در مقابل روندهای سياسی جاری جامعه سياست روشن و صحيحی را جلو گذارد و تلاش کند انرژی و پتانسيل انقلابی پرولتاريا و خلق را در هر مقطع مشخص به حداکثر ممکن رها سازد و صحنه مبارزه را به نفع کمونيستهای انقلابی قطب بندی کند. 

امرزوه تنها سياست صحيح اين است که فعالانه برای سرنگون کردن رژيم جمهوری اسلامی مبارزه کنيم و در عين حال از آينده ای که امپرياليسم آمريکا برايمان تدارک ديده ممانعت کنيم. ضديت با ارتجاع و امپرياليسم، بيان فشرده سياست قطب سوم است که بايد هر چه سريعتر صدای متشکل و منسجمی بيابد.

مبارزه ضد امپرياليستی يک مبارزه طبقاتی هم هست. يعنی اقشار و طبقات مختلف  برخوردهای متفاوتی به اين مبارزه دارند. سياست قطب سوم، در درجه اول يک سياست طبقاتی است، سياستی است که قبل از هر چيز به منافع طبقه کارگر و اکثريت اهالی جامعه خدمت می کند و در جهت مقابله با قدرت سياسی  طبقات ارتجاعی و امپرياليستها قرار دارد.

امروزه، مخالفت با طرحها و نقشه های تبهکارانه امپرياليسم آمريكا در واقع مخالفت با رژيمی است كه آمريكا می خواهد در ايران بر سر كار بياورد. مخالفت با  برنامه ی سياسی و اقتصادی و اجتماعی ای است که برای آينده ايران دارد. نقشه های آمريکا (منجمله جنگ تجاوز کارانه احتمالی اش) را نبايد مجرد از اين مسئله طرح کنيم.  مسلما رژيمی كه با آفريدن جنگ و دهشتی شبيه عراق بر سر كار بيايد دست كمی از جمهوری اسلامی نخواهد داشت. چنين رژيمي، رژيم جوخه های مرگ و تفرقه بينداز و حکومت کن و رنج و دردهای بيشمار خواهد بود. رژيمی كه در ارتجاعی بودن دست كمی از جمهوری اسلامی نخواهد داشت. ترکيب محتمل رژيمی که آمريکا برای آينده ايران در تدارک است، قابل فکر است: شكنجه گران دوران شاه، پاسداران خمينی (امثال سازگارا و حجاريان و غيره)، مجاهدين كه هر وقت بوی قدرت می شنوند برای كمونيستها خط و نشان می کشند - همه اينها بعلاوه ی فرماندهی ارتشيان و ماموران اطلاعاتی آمريكائی كه چند دهه در آمريكای لاتين جوخه های مرگ سازمان داده اند.

رژيم اينان با رژيم جمهوری اسلامی فرق ماهوی نخواهد داشت. همانطور كه جمهوری اسلامی با رژيم شاه فرق ماهوی نداشت. ماهيت طبقاتی دولت کنونی در عراق و افغانستان به همه اين واقعيت را نشان می دهد. بهمين دليل  مسئله را نبايد صرفا به جنگ و تجاوز نظامی تقليل داد.

شعار صلح در رابطه با وقايعی  كه در پيش است گمراه كننده و غلط است. در مقابل اوضاعی که در پيش است هيچ طبقه اجتماعی نمی تواند صلح آميز رفتار کند و پرولتاريا هم نبايد بکند.

مخالفت با حمله آمريكا به ايران مخالفت با نقشه ای است كه برای مردم ايران ريخته اند و می خواهند تحت عنوان ضديت با جمهوری اسلامی و سرنگونی جمهوری اسلامی به مردم حقنه کنند. اين به معنای آن نيست كه مخالفت با جنگ و كشتارهای احتمالی  مهم نيست. مخالفت با جنگ و كشتار آمريكا يک جنبه از مسئله است اما ماهيت ارتجاعی سياسی و اجتماعی نقشه هايش را بايد مجرد از جنگ هم بتوانيم توضيح دهيم و ماهيت سياسی و طبقاتی اش را افشا کنيم.

سئوال گرهی در مورد حمله نظامی احتمالی آمريکا اين است که اين جنگ اساسا برای تحميل چه سياستی است؟  جنگ، ادامه سياست است؛ ادامه سياست با روش ها و طرق نظامي. سياست حاکم بر اين جنگ چيست؟

سياست اين جنگ احتمالی آمريکا تا آنجا كه به چارچوبه ايران بر ميگردد نگاه داشتن همين مناسبات توليدی و اجتماعی حاکم است و گماردن نگهبانان ارتجاعی جديد برای دولت ارتجاعی وابسته به امپرياليسم در ايران.

سياست قطب سوم - يعنی ضديت با  ارتجاع و امپرياليسم - يعنی ضديت با رژيم جمهوری اسلامی و ضديت با رژيم ارتجاعی جايگزين كه با انواع و اقسام توطئه چينی ها، ترفندهای سياسی و تبهکاری های نظامی و احتمالا سالها  جنگ داخلی از نوع جنگ داخلی عراق می خواهند بر ما تحميل كنند.

در انقلاب قبل، امپرياليستهای گروه هفت، برای به شکست کشاندن انقلاب، با دارودسته خمينی متحد شدند و راه را برای قدرت گيری او گشودند. بار ديگر اينان (گروه هشت کشور صنعتی که اکنون هفت بعلاوه روسيه است) در حال تعيين آينده ی بعد از جمهوری اسلامي، برای مردم ايرانند. و اين بار، احتمالا با جنگ و بمب و کودتا و جوخه های مرگ می خواهند رژيم ارتجاعی جديدی را به ما تحميل كنند.

تمام مسئله اين است که آيا ما چنين بديلهائی را می خواهيم يا اينكه خودمان بديل واقعی هستيم. سياست قطب سوم يعنی اساسا بديلی در مقابل ارتجاع فعلی و ارتجاع آينده. به همين دليل صرفا داشتن موضع ضد جنگ کافی نيست. جنگ و جدالها بر سر آينده ايران است. آيا ما پرولتاريا و زحمتکشان و مردم ايران، مدعی تعيين آينده جامعه و سرنوشت خودمان هستيم يا خير؟ اين است سئوال اساسی که تمام نيروهای کمونيست و انقلابی و ترقی خواه بايد بدان پاسخ دهند.

طرح آلترناتيو در ميان توده ها و ساختن آن يك وظيفه عملی است!

در مواجهه با شرايط سياسی امروز طرح درست صورت مسئله ضروريست. واقعيت اساسی اين است که ارتجاع و امپرياليسم قطب های قدرت خود را دارند. ولی مردم ندارند. حالا با چه طرح سياسی بايد اين وضع را عوض كرد. روی چه انگشت بايد گذاشت كه مردم بگويند اين چيز ديگری بجز  مرتجعين و امپرياليستهاست!

اکنون دوره ای رسيده كه قطبها در حال شکل گرفتن و ماديت يافتن می باشند. کيفيتا بيشتر روشن شده است که كی كدام طرف است. کمونيستها نيز بايد برای  ماديت بخشيدن به قطب سوم برنامه و راهکار مشخص داشته باشند. طيف ضد امپرياليسم و ضد كليت جمهوری اسلامی اگر چه موجود است اما بشکل يک صدای روشن و متشکل درنيامده است. يكطرف رژيم است و امپرياليسم با نيروهائی كه در صف انتظارند. از رضا پهلوی تا مجاهدين و گنجی و سازگارا. اما مردم هنوز صدای متشكلی  ندارند. در چنين شرايطی نيروهای انقلابی چه خط راهنمايی را برای خود و مردم جلو می گذارند؟ آيا  خط راهنما اين است که با اين رژيم مبارزه كنيم و قول دهيم كه در حكومت آينده هم اپوزيسيون باشيم؟ در همين حد؟ آيا ضرورت اوضاع در همين حد است؟ پس وظيفه اصلی نيروهای کمونيست و چپ انقلابی و مترقی که خود را در رابطه با  جهت آينده كشور مدعی می دانند چيست؟

قطب سوم نمی تواند صرفا اكتفا كند به اينكه هم بايد عليه اين بود هم آن. قطب سوم در عين حال بايد مدعی يك بديل نوين باشد. كمونيستها بايد با اتکا به نزديكترين نيروهای متحد خود قطبی سومی بوجود آورند که منافع اکثريت مردم را نمايندگی کند و به يک آتوريته مردمی بدل شود. از همين رو اين قطب بايد يك برنامه حداقل و طرحی برای اداره جامعه ی آينده، ارائه دهد و جرات كند و خود را به عنوان يک بديل در پيشگاه مردم به ثبت برساند و تلاش كند كه از سوی توده ها برسميت شناخته شود.

از ارتجاع هم می توان چيزی ياد گرفت. خمينی و دارودسته اش در سال ۵٧ قبل از به قدرت رسيدن، مانند يک دولت عمل می کردند. همين عملكرد، پايه های اجتماعی آنان را بشدت فعال كرد و حتا روی اقشاری كه پايه اجتماعی آنان نبودند تاثير گذاشت. خمينی گفت، "من دولت تعيين می كنم". البته او با اتكاء به قراردادی كه با امپرياليستها در پاريس بسته بود اينقدر جسارت بخرج داد که خود را به عنوان يک بديل قدرت طرح کند.

اما منبع قدرت ما مردم اند. منبع الهام ما منافع اکثريت مردم است و با اتکاء به همين بايد جسورانه اعلام کنيم که مردم قدرت سياسی خود را لازم دارند. به همين خاطر قطب سوم بايد يک برنامه حداقل که جهت گيری کلی جامعه آينده ی بدون ارتجاع و امپرياليسم را نشان دهد، پيش بگذارد.

به علاوه، برای اينکه قطب سوم صرفا نقش يک اپوزيسيون را ايفا نکند نيازمند آن است که درگير هدايت مبارزات توده ای شود و به يک  مرکز رهنمود دهنده برای مبارزات متنوع توده ها بدل شود. تجارب مبارزاتی دور و نزديک نشان داد زمانی که مبارزات تود ه ای اوج می يابد اگر چنين مرکزی موجود باشد می تواند نقش مثبتی در تکامل مبارزات توده ای ايفا کند و ابتکار عمل های انقلابی را گسترش و تداوم بخشد. و کلا به تقويت سياسی عملی قطب سوم ياری رساند.

وظيفه حزب ما در اين دوره حساس اين است كه افق روشنی برای مبارزات انقلابی تبيين كند. تلاش برای ايجاد اتحاد گسترده انقلابی کاملا در جهت اهداف و افق ما قرار دارد. بر بستر چنين اتحادي، حزب ما برنامه و چشم انداز کامل خود را که انجام انقلاب پرولتری است تبليغ و ترويج می کند. بديل ما ايجاد دولت نوين است. مختصات اين دولت نوين در برنامه حزب ما آمده است. روشن است که دولت نوين با برنامه اقتصادی اجتماعی دمکراتيک نوين با سمتگيری سوسياليستی تنها از درون جنگ انقلابی بيرون خواهد آمد و تحقق خواهد يافت. اما راهگشائی سياسی برای آن در دستور مبارزات سياسی امروز است.

به اعتقاد ما تنها سياست تاكتيكی صحيح برای اين دوره کمک به ايجاد يك جبهه انقلابی است؛ جبهه ای  كه بازتاب منافع عمومی مردم در مقابل مرتجعين و امپرياليستها  و متكی بر اتحاد انقلابی مردم ايران باشد. برای شكل گيری چنين جبهه ای لازم است که دست به اقدامات خاصی زد. اولين و اساسی ترين كار، خلق افكار بدور ضرورت آن و محتوی سياسی اش است.

برای اينكه جبهه انقلابی مورد نظر واقعا تبديل به يك قطب مادی در مقابل جمهوری اسلامی و آمريكا (و نوکران ايرانی که برای کسب قدرت صف کشيده اند) شود بايد مختصات  جامعه آينده را در سطحی كه نيروهای درون آن می توانند به اتحاد برسند، روشن كند. اين جبهه نبايد يک جبهه صلح طلب باشد. بلکه لازم است از هر شكل مبارزه انقلابی برای ايجاد آن جامعه نوين، حمايت كند.

بااين تاكتيك وسياست دوره ای می توان با خطر انفعال نيروهای ضد ارتجاع ضد امپرياليست در اين مقطع حساس  مقابله کرد. انفعالی که بدنبال خود می تواند گيجی و احساس ضعف و بی تفاوتی توده های مردم و حتا پيشروترين های جامعه را ببار آورد.

پاسخ به شکل گيری يک اتحاد اصولی و انقلابی بخشی از نياز فوری نيروهای  پيشرو جامعه است. بی جهت نيست که هر گونه ابتکار عمل انقلابی در اين زمينه مورد استقبال بخشهای وسيعی از نيروهای  انقلابی و چپ جامعه قرار می گيرد.

خطر عمده اين نيست كه بخشهائی از جامعه طرفدار آمريكا شوند. خطر عمده آن است که يك عده با وقاحت و حرص برنامه های سياسی آمريكا را تبليغ كنند ولی آنهائی كه واقعا ضد امپرياليست و ضد ارتجاع هستند مات و مبهوت شده  و عملی انجام ندهند.

 شکل دادن به قطب سوم به عنوان يک آتوريته مردمی در مقابل ارتجاع و امپرياليسم شايد برای برخی ها همچون خيال و رويا بنظر آيد.البته بايد قبول کرد كه اين يك روياست. همانطور که لنين تاکيد کرد بدون رويا پردازی جسارت سياسی وجود نخواهد داشت. و بدون جسارت سياسی هيچ وضعيتی را نمی توان تغيير داد. تمام مسئله اين است که چنين رويائی با واقعيتهای موجود جامعه ما در تماس است. از آنجا که امکان و پتانسيل آن موجود است، می توانيم بدان ماديت بخشيم بشرطی که سياست صحيح و جسورانه ای پيش بگذاريم و برای تحقق آن کار و کوشش سخت کنيم.

سياست ايجاد قطب سوم را چگونه بايد عملی كنيم؟

مثل هر كار بزرگ ديگر برای انجام اين کار نيز بايد يك هسته مستحكم داشته  باشيم که با انعطاف لازمه قادر باشد طيف وسيعتری را حول اين سياست متحد کند. بدون داشتن هسته مستحکم امکان اتحاد بزرگ نيست.

حزب ما به عنوان يک حزب کمونيستی بايد نقش کليدی در شکل دادن به اين هسته مستحکم ايفا کند. اما اين نقش بايد به کل جنبش کمونيستی ايران تسری يابد. بدون دخالت گري، همياری و همکاری احزاب و سازمانهای  انقلابی و کمونيستی که با يکديگر احساس نزديکی بيشتری می کنند نمی توان سياست قطب سوم را در سطح وسيع عملی کرد و به برنامه مشترکی در اين زمينه دست يافت. مسلما چنين نقشه ای به تقويت کل جنبش کمونيستی ايران در صحنه سياسی کنونی ياری می رساند و خود زمينه ای برای نزديکی ايدئولوژيک، سياسي، تشکيلاتی و عملی اين جنبش خواهد شد. البته شکل دادن به اتحاد گسترده همه کمونيستهای ايران تلاشهای نظری عملی ديگری را نيز می طلبد و نمی توان تمام وظيفه کمونيستهای ايران را به مبرمترين وظايف سياسی روز تقليل داد. اما بدون دخالت گری فعال سياسی و سازمان دادن پراتيکهای انقلابي، نمی توان به جبهه پراکنده کمونيستهای ايران سرو وسامانی بخشيد. (از نظر حزب ما وحدت اصولی و انقلابی ميان کمونيستهای ايران در گرو نوسازی ايدئولوژيک، سياسی جنبش کمونيستی است. در اين زمينه به بخش دوم گزارش کميته مرکزی رجوع شود.)

تلاش برای ايجاد اتحاد در ميان برخی از احزاب و نيروهای چپ يک سطح از فعاليت است. سطح ديگر تلاش برای متحد کردن فعالين جنبشهای توده ای مختلف حول سياست قطب سوم است. بدون شکل دادن اين سطح از اتحاد نيز نمی توان تاثير تعيين کننده ای بر افکار عمومی جامعه گذاشت. مسلما بسياری از توده های پيشرو زمانی که بينند تشكلات و احزاب چپ متحدانه پشت برنامه انقلابی مشخصی هستند بيشتر دلگرم می شوند و بر تحرکات سياسی خود می افزايند.

روشن است که موضوع مبارزات مردم بايد عليه دشمن عمده يعنی جمهوری اسلامی متمركز باشد. تا زمانی که قدرت سياسی جمهوری اسلامی بر سر کار است نمی توان صحبت از مبارزه مساوی عليه آمريکا و اين رژيم کرد. بطور عينی نمی تواند مساوی باشد. مردم با قدرت ارتجاعی جمهوری اسلامی روبرو هستند. به همين خاطر بايد با هدف سرنگونی اين رژيم مردم را بسيج کرد. نوك تيز حمله مبارزات توده ای را بايد به روی جمهوری اسلامی گذاشت. اما بر بستر اين مبارزه واقعيت احتمالی آتی - يعنی طرحها و نقشه های امپرياليسم  آمريکا ـ نيز بايد حضور قوی داشته باشد و فعالين سياسی در اين جنبشهای توده ای بايد به گونه ای عمل کنند و مرز تمايزات روشن بگذارند که راه را بر هر گونه توهم يا طرفداری از سياستهای آمريکا ببندند. تنها بدين طريق می توان مانع از آن شد که جنبشهای توده ای به نفع اين يا آن قطب ارتجاعی تجزيه شود. و تنها بدين طريق است که می توان به نفع قطب سوم صف آرائی نوين بوجود آورد.

از اين زاويه توجه به تجارب مبارزاتی اخير مهم است. فی المثل تجربه مثبت "کارزار زنان عليه قوانين نابرابر و زن ستيز جمهوری اسلامی" - هر چند قسمی و محدود - نشان داد که سياست و شعار قطب سوم انرژی انقلابی آزاد می كند و اميد می بخشد و عده زيادی حاضرند بدور آن متحد شوند. نشان داد که اين سياست دارای پايه اجتماعی است. برای اينکه اين پتانسيل تبديل به واقعيت مادی شود بايد کار کرد و چنين امری حاصل نمی شود مگر از طريق فعاليت بی وفقه انقلابی.

البته ما هنوز در ميان مردم بر سر پيروزی چنين خطی با ترديدهای جدی روبرو هستيم. ترديد بر سر امکان پذير بودن اين سياست حتی بر پايه اجتماعی اين خط سنگينی می كند و مانع به ميدان آمدن اين نيرو است. بايد نادرست بودن  اين ترديد و اعتماد به امكان پذيری اين خط را  بطور زنده و علمی به مردم توضيح دهيم و بر سر ضرورت و امكان آن خلق افكار كنيم. مردم بايد در عمل هم ببينند كه پيشروی امکان پذير است. يك خط روشن و صحيح بخودی خود تبديل به نيروی مادی نمی شود و بدون زحمت کشيدن، پايه اجتماعی آن خط، بدورش حلقه نمی زند. مسلما وقتی پايه حداقلی برايش ساخته شود آنگاه بطور تصاعدی رشد يافته و توده گير می شود.

تمام مسئله اين است که مردم و در راس آن نيروهای کمونيست و انقلابی عميقا اضطرار اوضاع را دريابند و بفهمند که اگر نجنبيم، خطر آن است که در فردای تحولات سياسی لای منگنه ارتجاع و امپرياليسم قرار بگيريم. اگر هم اکنون که دعوای ميان جمهوری اسلامی و امپرياليستها فضا برای فعاليتهای ما ايجاد کرده و صفوف دشمن  از هم گسيخته است کاری نکنيم فردا بسيار دير است. اين وضع مسلما زمان زيادی طول نخواهد كشيد و بعد از آن ممکنست ما با اوضاعی به مراتب بدتر از عراق روبرو شويم.

۷ ـ ربط اين سياست به استراتژی جنگ خلق چيست؟

در رابطه با شکل دادن به قطب سوم و بوجود آوردن يک جبهه مبارزاتي، حزب ما با سئوالات مشخصی روبرو است.

سئوالاتی چون اين طرح چگونه به استراتژی ما خدمت می كند؟ اهداف نهائی و كوتاه مدت آن كدام است؟ به پروسه ساختمان حزب و گسترش آن چه خدمتی می كند؟ ربط آن به طرح نوسازی جنبش كمونيستی چيست؟ چگونه می تواند به آغاز جنگ خلق کمک کند؟ پاسخگوئی به اين قبيل سئوالات نياز به بحث و جدل بيشتری دارد.

بعد از تاسيس حزب، ما تاکيد کرديم که برای آغاز جنگ خلق نياز به انباشت قوای اوليه داريم. اين قوا را هم بايد از طريق فعاليت در جنبشهای توده ای و گسترش ساختمان حزب بدست آوريم.

ما کماکان بايد بر اين جهت گيری پايه ای تاکيد کنيم. اما زمانی که اوضاع سياسی  دستخوش تغييرات سريع است؛ اين سئوال به ناگزير پيش خواهد آمد که در اوضاع نوين، چگونه بايد حرکت کنيم؟ بويژه آنکه در دورنمای تحولات سياسی بکار گيری عنصر قهر نقش برجسته ای ايفا خواهد کرد. طرحهای آمريكا به هر شكلی كه جلو رود اوضاع را  بهم خواهد ريخت. در اين بهم خوردگی باحتمال زياد اشکال قهری بکار گرفته خواهد شد. حتا اگر آمريكا مستقيما نيروی نظامی خود را به کار نگيرد به اشکالی نيروهای نظامی ارتجاعی را مورد استفاده قرار خواهد داد. زمانی که صحنه سياسی توسط ارتشهای مختلف قرق می شود، نمی توان از طريق کارآرام سياسی نقش چندانی ايفا کرد.

يكی از ويژگی های مثبت اوضاع آن است که امپرياليستها اين حقيقت را که بدون اسلحه و قهر نمی توانند برنامه هايشان را پيش برند، پنهان نمی کنند. هر چند آنها هميشه از اين طريق منافع خود را پيش برده اند اما در دهه بعد از فروپاشی شوروي، عوامفريبی "مسالمت آميز و عصر صلح" حتا در ميان نيروهای سياسی مترقی فضای سنگينی را عليه انقلاب قهرآميز و ايده ی جنگ عادلانه ايجاد کرده بود. انگار که همه صلح می خواهند فقط مائوئيستها "بر طبل جنگ می کوبند". ولی امروزه خودشان دارند اين فضا را ايجاد می کنند که بدون قهر هيچ قدرتی بواقع از اين دست به آن دست نمی شود. فضا برای دادن اين آگاهی که خلق بدون ارتش خلق هيچ ندارد؛ بدون قدرت سياسی هيچ کاری نمی توان کرد، بهتر و مساعدتر است. هر چند گرايشات اکونوميستی - رفرميستی در جنبش چپ برای اين خط مانع ايجاد می کند اما ما بايد بطور گسترده تبليغ و ترويج کنيم که بدون قهرانقلابی نمی توان اين جامعه را زير و رو کرد و بی عدالتی ها را درمان کرد. اين اوضاع بيش از پيش كار با توده ها را بر سر ضرورت داشتن ارتش و سازمان دادن قهر انقلابی تسهيل ميكند.

 قطب سوم از نظر ما بواقع و در نهايت يعنی قطب يك قدرت سياسی نوين درمقابل نظم كهن و تلاش های نظم كهن برای نو نوار كردن خودش. اين قطب در نهايت با جنگ خلق و ارتش خلق و بالاخره قدرت نوين ماديت می يابد. اما بايد سياستی را كه به آنجا راه می برد،از هم اکنون جلو گذارد و عملی کرد. برنامه جامعه آينده را در مقابل نظم كهن بايد طرح كرد و جسورانه اينكار را انجام داد و اميد بخشيد . طبعا نبايد فقط به نيروی موجود نگاه كنيم. بلکه پتانسيلها را نيز بايد ببينيم تا بتوانيم آن ها را به واقعيت تبديل کنيم.

 برای اين منظور لازمست که تلاش کنيم قطب سوم در حيطه سياسی جسورانه عمل كند، مشكل فقدان بديل را كه مردم را  در مقابل چالش های اوضاع  گيج و مبهوت و بخشا درمانده كرده است، حل كند. اين كار جو سياسی ايجاد می كند كه برای كار استراتژيك ما نيز بسيار مساعد است.  

در هر حالت ما بايد تلاش کنيم که درون چنين جبهه ای امکان آن ميسر گردد که بروی اين حقيقت مسلم که خلق بدون داشتن ارتش خلق در منگنه دو نيروی بزرگ ارتجاع و امپرياليسم قرار خواهد گرفت و چيزی بدست  نخواهد آورد،  مرتبا خلق افکار کنيم.

از سوی ديگر تجربه عراق نشان داد که مردم در مقابل تجاوز امپرياليستی ساکت نخواهند نشست. در صورت حمله آمريکا و اشغال کشور مقاومت های خودبخودی شکل خواهد گرفت. اگر کمونيستها در اين صحنه حضور نداشته باشند که مقاومت و نفرت مردم را در جاده انقلاب پرولتری بيندازند. نيروهای طبقاتی ارتجاعی مردم را دنبال خود کشيده و به جاده ارتجاعی ديگری خواهند برد. خطر آن هست که دسته دسته جوان بيکار و سرگردان به جای اينکه در ارتش پرولتاريا و برای انجام انقلاب دمکراتيک نوين و سوسياليستی نام نويسی کنند جلب دارو دسته های مسلح ارتجاعی شوند. به اين خطر بهيچوجه نبايد کم بهائی داد. اگر طبقه کارگر و کمونيستهای انقلابی بر اساس اين حقيقت پايه ای که "قدرت سياسی از لوله تفنگ بيرون می آيد" عمل نکنند در مقابل زورآزمائی نظامی طبقات ارتجاعی و نيروهای وابسته به امپرياليسم آچمز خواهند شد.

۸ -  سياست ما در قبال جنبش جهانی ضد جنگ

ما در رابطه با جنبش جهانی ضد جنگ وظايفی داريم که جا انداختن خط صحيح يکی از آنهاست. سنتا اين خط در ميان نيروهای ضد امپرياليست کشورهای امپرياليستی بوده که بايد در مقابل هر گونه تجاوز قدرت های امپرياليستی به نقاط ديگر جهان خط شکست طلبی انقلابی را اتخاذ کنند و خواهان شکست اين قدرت ها شوند. اين خط كماكان درست است و بسيار انقلابی است. اما در ميان نيروهای ضد جنگ - ضد امپرياليست غرب با اين گرايش هم روبرو هستيم که توجهی به خصلت طبقاتی و برنامه اجتماعی نيروهای مرتجعی که در مقابل امپرياليستها مقاومت می کنند، ندارند. در حاليکه بايد ميان نيروهای مختلفی که عليه امپرياليستها مبارزه می کنند تفکيک قائل شوند. آنها بايد طوری موضع گيری و حرکت کنند که به شکل گيری مقاومت انقلابی (نه مقاومت ارتجاعي) در مقابل امپرياليستها کمک کند. ما بايد به کمونيستها و نيروهای چپ انقلابی در اين کشورها بگوئيم که خط انترناسيوناليستی ايجاب می کند که در اين شرايط شعارهائی اتخاذ کنيد که به تقويت نيروهای مردمی و مشخصا کمونيست کمک کند.

بايد مسئله را اينطور برايشان طرح کنيم که  فی المثل در عراق امروز اگر مانند ويتنام در مقابل امپرياليستها يک نيروی انقلابی قرار داشت، حتما نيازمند حمايت بود و اين سياست درستی است. اما حال که در عراق چنين چيزی موجود نيست آيا راه چاره اين است که فقط يك طرف ماجرا را بكوبيم؟ خير. می توانيم با صراحت بگوئيم که اگر بديل انقلابی بود از آن حمايت می کرديم و اين نيروهای مرتجع که در مقابل آمريکا مقاومت می کنند دارای برنامه اجتماعی ضد مردمی و ارتجاعی هستند و بهيچوجه مورد حمايت ما نيستند. اين نوع موضع گيری فضای تنفس و اعتماد به نفس در ميان نيروهای ضد امپرياليست ضد ارتجاع عراقی ايجاد می کند. و نبايد به اين مسئله و تاثيرات اين نوع موضع گيری کم بهائی داد.

جنبش جهانی بايد بدون افتادن در دام شوونيسم امپرياليستی، عليه آن نيروهای اسلامی که در مقابل برنامه های آمريکا مقاومت می کنند اما دارای برنامه اجتماعی ارتجاعی و ضد مردمی هستند موضع گيری کند. اين خود كمكی است به توده ها كه از زير نفوذ مرتجعين بومی بيرون بيايند و دست به يک مبارزه ضد امپرياليستی انقلابی و رهائی بخش بزنند. مقاومت عليه امپرياليسم با برنامه های ارتجاعي، مقاومت عليه امپرياليسم نيست. روش اين نيروها برای چانه زدن با امپرياليستها برای گرفتن سهمی از استثمار مردم جهان است. اين موضوع را بايد به نيروهای ضد امپرياليست کشورهای غربی فهماند. آنان به اين موضع گيری بايد به صورت انجام يک وظيفه انترناسيوناليستی نگاه كنند كه در تضاد نيز با خط شكست طلبی انقلابی نيست بلکه مکمل و تقويت کننده آن است.

نيروهای ضد امپرياليست غرب با اين مشکل واقعی روبرو هستند که ممکن است هنگام  موضع گيری عليه جريانات ارتجاعی اسلامي، به دام سياست های نژاد پرستانه  و شوونيستی دولتهای خود بيفتند. آنها برای اينکه به اين دام نيفتند بايد عليه سياست های نژاد پرستانه و شوونيستی دول خود مبارزه براه اندازند. اما واقعيت اين است که درمورد ايران خطر کمتر است زيرا، در اينجا موضع گيری عليه يک دولت است. دولت ارتجاعی جمهوری اسلامی که اکثريت مردم ايران بر ضد آن صف آرائی کرده اند. البته نوع موضع گيری که عليه جمهوری اسلامی می کنند،  مهم است. فی المثل آنها بايد در دفاع از حقوق پايه ای مردم ايران عليه جمهوری اسلامی موضع گيری کنند. اينگونه موضع گيری ها در را بروی هر گونه انحراف شوونيستی می بندند.

شعار كنونی جنبش ضد جنگ بايد ممانعت از جنگ و تجاوز آمريكا به ايران باشد. اما اين جنبش در عين حال بايد از مبارزات مردم ايران عليه جمهوری اسلامی حمايت كند. ما بايد برای نيروهای شرکت کننده در اين جنبش روشن کنيم که دعوای جمهوری اسلامی با آمريكا دعوائی ارتجاعی است.

برخی نيروهای انقلابی خارجی می گويند شما خودتان بايد ضد جمهوری اسلامی موضع بگيريد ولی از جنبش ضد جنگ نخواهيد كه چنين موضعی را بگيرند. جواب اين است که ما نمی گوئيم که شعار اصلی جنبش ضد جنگ عليه جمهوری اسلامی باشد زيرا اين يک جنبش ضد جنگ آمريکا و قدرت های ديگر است. طبعا شعار اصلی اش بايد ضد جنگ باشد. اما اين جنگ در شرايطی رخ می دهد که مردم ايران و انقلابيون برای سرنگونی جمهوری اسلامی مبارزه می کنند. بنابراين جنبش ضد جنگ بايد در دفاع از مردم ايران عليه جمهوری اسلامی نيز موضع بگيرد. ما نمی گوئيم که نيروهای ضد امپرياليست و ضد جنگ در غرب، در دفاع از آمريکا عليه جمهوری اسلامی موضع بگيرند. بلکه می گوئيم در دفاع از مردم ايران و حقوق مردم ايران،عليه جمهوری اسلامی موضع بگيرند. جنبش ضد جنگ نمی تواند نسبت به آينده ايران بی تفاوت باشد و فقط ضد جنگ باشد. آنهم در شرايطی كه انقلابيون ايران موجود هستند و مبارزه می كنند.

برخی از نيروهای خارجی می گويند وقتی كه گروه های مترقی ايرانی در ميان ما نيستند ما چگونه می توانيم ضد جمهوری اسلامی موضع بگيريم؟ اين حرف نشان می دهد که اينان برای اينکه موضع درست بگيرند نياز به خودنمائی قطب سوم دارند. در آن صورت قادرند وظايف انترناسيوناليستی شان را در رابطه با تقويت اين قطب سوم انجام دهند. نقطه ضعف جنبش ضد جنگ آمريکا در عراق، اين بود كه در عراق يک قطب سوم که ضد امپرياليست ضد ارتجاع باشد موجود نبود. و اگر چنين جريانی موجود بود جنبش ضد جنگ از آن حمايت می کرد و در مقابل قدرت های امپرياليستی از نفوذ و مشروعيت سياسی کيفيتا بيشتری برخوردار می شد.  اگر در عراق نيروئی بود كه بر پايه يک برنامه اجتماعی رهائی بخش بر سر آينده عراق با ارتجاع قديم و جديد درگير بود جنبش جهانی ضد جنگ سريع فروکش نمی کرد. بنابراين برای آينده ی اين جنبش جهانی ضد جنگ مهم است كه نيروهای انقلابی ايران تقويت شوند. هر چند که اين وظيفه عمدتا بر عهده نيروهای انقلابی و کمونيست ايرانی است اما  آنان نيز بايد بخشی از اين پروسه باشند.

۹- چند مسئله تئوريك در رابطه با تحليل از اوضاع کنونی و خط مشی ما

آيا تئوری جنگ مقاومت ملی مائوتسه دون امروزه کاربرد دارد؟

حاد شدن تضادهای جمهوری اسلامی و آمريکا و احتمال حمله نظامی آمريکا به ايران يک بار ديگر سئوالات تئوريکی قديمی را به ميان می کشد.

سئوالاتی چون : خصلت اين جنگ چيست؟ آيا بايد مقاومت در مقابل اين تجاوز  را به عنوان يک جنگ مقاومت ملی ارزيابی و دسته بندی کرد؟ حتی فراتر از آن، آيا نظريه های مائو تسه دون در رابطه با جنگ مقاومت ضد ژاپنی چين قابل تعميم به اين شرايط است؟ آيا همه جنبه های آن نظريه در اين رابطه (مشخصا جنگهائی که امپرياليستها عليه نوكرانشان به راه می اندازند) كاربرد دارد؟ تغييراتی که نسبت به زمان مائوتسه دون در رابطه با يکی از تضادهای پايه ای جهان يعنی تضاد ميان کشورهای امپرياليستی با کشورهای تحت سلطه صورت گرفته را چگونه بايد در نظر بگيريم؟ مشخصا روند گلوباليزاسيون در اين زمينه موجب چه تغييراتی در فرمهای سلطه ملل ستمگر امپرياليستی بر ملل تحت ستم شده است؟ تاثيرات اين فرمها بر مناسبات طبقاتی و صف بندی های طبقاتی و ملی در مقابل تجاوزات امپرياليستی چيست؟ آيا مقاومت نيروهای ارتجاعی از خصلت ملی برخوردار است؟

 مائوتسه دون در تحليلش از جنگ مقاومت ضد ژاپنی بدرستی علت اصلی مقاومت چانکايچک در مقابل تجاوز ژاپن را به تضاد ميان امپرياليستهای ديگر با امپرياليسم ژاپن ربط می دهد و می گويد تا زمانی که آنان در تقابل با ژاپن قرار داشته باشند چانکايچک نيز در مقابل ژاپن ايستادگی خواهد کرد. اما می توان از برخی نوشته هايش اين استتناج را کرد که برای مقاومت چيانكايچك عليه ژاپن خصلت ملی قائل  شده يا حداقل آنرا جزئی از اين مقاومت تصوير می کرد.

در هر حالت اهداف يک مقاومت، در تعيين خصلت آن تعيين کننده است. همانطور که مقاومت نيروهائی مانند طالبان و طرفداران صدام مقاومتی ارتجاعی است. مقاومت چيانکايچک عليه ژاپن بر پايه اهداف امپرياليستی آمريکا و منافع طبقاتی کمپرادور فئودالی خودش، پيش می رفت و نه بر پايه منافع ملی و طبقاتی مردم چين.

هم اکنون برخی جريانات مانند مليون، ملی مذهبی ها و برخی چپهای ديگر استدلال پايه ای شان در رابطه با حاد شدن تضاد آمريکا با جمهوری اسلامی اين است که بواسطه انقلاب ۵۷ ، ايران استقلال سياسی بدست آورد و اکنون  آمريكا می خواهد آن را پس بگيرد. بر پايه اين تحليل، می خواهند توده مردم را از زاويه ملی و استقلال سياسی بسيج کنند. اين خط بيان سازش طبقاتی است. برخی از اينان نيز از تئوری ها جنگ مقاومت ضد ژاپنی مائو سوء استفاده می كنند.

خط سازش طبقاتی تحت عنوان دفاع از استقلال سياسی به واسطه روندهای سياسی که در برخی کشورهای آمريکای لاتين (بوليوي، ونزوئلا ) براه افتاده نير تقويت شده است. در سطح بين المللی نيز می بينيم که چگونه جرياناتی چون حزب کمونيست فيليپين که خود را طرفدار مائو هم می دانند به نيروهای ارتجاعی عراق که در مقابل آمريکا مقاومت می کنند امتياز می دهند.

مطمئنا توطئه چينی ها، حمله و اشغال امپرياليستی احساسات ملی و روند مقاومت ملی را بر می انگيزد. اما اين نيز بايد توسط کمونيستها به کانال انقلاب اجتماعی کشانده شود. برای توده های مردم بايد روشن کرد که مرتجعين برای قدرت و سهم خود از قدرت، به درجاتی مقاومت يا جنگ می کنند. در اين ميان، برای آنکه توده های مردم را به سياهی لشگر خود تبديل کنند به احساسات ملی شان می دمند. نمونه اش سياست های "دفاع از حق ملی ايران" احمدی نژاد و سران جمهوری اسلامی است. مقاومت ملی و جنگ ملی آن مقاومت و جنگی است که واقعا به استقلال ملی می رسد و اين بدون رهبری پرولتاريا، بدون انقلاب اجتماعي، امكان ندارد.

سياست ما، شعارهای ما، برنامه ما، نقش مهمی در خلق افکار و روحيه آفرينی در ميان توده های مردم و نيروهای مترقی دارد. به اين وظيفه نبايد كم بها دهيم.

ممکنست زمانی با شرايطی روبرو شويم که بخشی از كشور توسط ارتشهای امپرياليستی اشغال شود و بخشی ديگر تحت حكومت جمهوری اسلامی باقی  بماند. در آن صورت نيز مسئله سرنگون كردن حكومت در هر دو جا در دستور کار انقلابيون است.

آيا خط چين سوسياليستی در رابطه با جنبش های رهائی بخش ملی درست بود؟

به نظر ما حزب کمونيست چين بيش از اندازه از جنبش های رهائی بخشی که رهبری حزب کمونيست نداشتند، حمايت بی قيد و شرط کرد. اين حمايت بی قيد و شرط شامل عدم تلاش جدی برای کمک به شکل گيری احزاب کمونيست در آن کشورها بود. اين خط در واقع عاقبت جنبش های رهائی بخش را در دست بورژوازی آنها رها می کرد. مثلا در مورد فلسطين دخالتی برای کمک به نيروهای پيشرو برای تشکيل يک حزب کمونيست نکردند. نتيجه اش اين است كه ما چهل سال بعد از آن در فلسطين يك قطب كوچك كمونيستی هم نداريم و در شرايطی که تحولات كل جهان عرب تحت تاثير فلسطين بود، اين وضعيت در آن کشورها هم تکرار شده است. به نظر می آيد سياست حزب کمونيست چين اين بود که برای ايزوله نشدن در جهان از جنبش های رهائی بخش ملی بی قيد و شرط حمايت می کرد. اين خط به خط لين پيائو هم برميگشت اما در كل خط حزب كمونيست چين بود. اين خط در تضاد با خط انترناسيوناليسم که لنين مشخص کرد قرار داشت. لنين گفت جوهر انترناسيوناليسم پرولتری اين است كه آنچه  را كه برای خود می خواهيد برای نقاط ديگر جهان هم تبليغ و تقويت كنيد!

نكته ديگر اين است كه ما در دوره ای بالكل متفاوت از دهه شصت قرار داريم.  مانند دوره چين سوسياليستي، دارای يک قطب كمونيستی نيستيم. در بسياری از كشورها هم حزب کمونيست نداريم. دهه شصت چين سوسياليستی و احزاب متحد بدور آن هسته كمونيستی مستحكم پرولتاريای بين المللی بودند. در نتيجه بدور اين هسته مستحكم كمونيستی می شد انعطاف جبهه واحدی گسترده ای را نشان داد زيرا باعث رشد و گسترش هسته كمونيستی می شد. اما امروزه اينگونه نيست. يعنی بايد رابطه ديالكتيكی هسته كمونيستی و اتحادهای جبهه ای را نگاه بداريم وگرنه بجای اينكه اتحاد به گسترش كمونيسم خدمت كند كمونيستها را می بلعد و بورژوازی را تقويت می كند. امروزه بيش از هر زمان ضروريست که در جنبش جهاني، ضد بنيادگرايان اسلامی يا ديگر آلترناتيوهای بورژوائی و خرده بورژوائی موضع گيری سياسی ايدئولوژيک شود.

نكته سوم اين است كه جهان بيشتر از آن زمان ادغام شده است و در نتيجه روندهای انقلابی آن بيشتر بهم متصل شده اند. موضع گيری های قطب های مبارزاتی در جهان به سرعت بر مبارزات مردم نقاط مختلف جهان تاثير می گذارد. برای اينكه جنبش جهانی ضد جنگ خصلت انترناسيوناليستی داشته باشد بايد عليه آلترناتيوهای ارتجاعی و امپرياليستی موضع بگيرد.

ما نيز بايد وظايف خود را در قبال جنبش جهانی ضد جنگ انجام دهيم. در رابطه با ايران، وظيفه مان آن است كه برای جنبش جهانی سياست تعيين كنيم و قطب خودمان را برجسته كنيم.

در كشورهای امپرياليستی در جنبش ضد جنگ گرايشات مختلفی هست. يك گرايش اروسنتريك است كه رسالتی برای پرولتاريای كشورهای تحت سلطه نمی بيند. با اين گرايش هم بايد مبارزه کنيم. البته پرولتاريای كشورها ی تحت سلطه هم بايد از خودش حرکت پيشروئی نشان دهد. از زمان انقلاب چين به اين سو هر جنبش رهائی بخشی که مورد حمايت نيروهای مترقی غرب قرار گرفت عاقبت به سازش با امپرياليسم رسيد. تراژيک ترينش ويتنام است. همه اينها تاثيرات منفی از خود به جای گذاشته است.

در جنبش جهانی ضد جنگ برخی  از احزاب کشورهای تحت سلطه خط غلط دارند. مشخصا حزب کمونيست فيليپين. گرايش اين خط بيشتر  شبيه اقشاری از بورژوازی ملی شده است که در سطح بين المللی فيدل كاسترو و شاوز را متحد خود می دانند. تشكيلات جبهه متحد بين المللی شان "آی ال پی اس" است كه از مقتدا صدر بعنوان نماينده مقاومت عراق برای شرکت در يک کنفرانس "ضد امپرياليستي" در ايتاليا دعوت كرده بود.

اين قبيل جريانات برای ظاهر مستقل کشورهای نومستعمره اهميت زيادی قائل اند. بهمين دليل جمهوری اسلامی و نيروهای بنيادگرای اسلامی عراق و طالبان را قابل حمايت می دانند. در واقع مقاومت اينان در مقابل آمريکا را "مقاومت ملي" می دانند. يك سطح از افشاگری از اين خط آن است كه بگوئيم در دهه شصت هم رويزيونيستهای شوروی استعمار نوين را "استقلال" قلمداد می کردند. حزب کمونيست چين عليه اين خط مبارزه كرد. تجربه به اندازه كافی نشان داد كه استعمار نوين، استقلال از امپرياليسم نيست بلکه شکل غير مستقيم وابستگی است. حتا ويتنام دوباره نومستعمره شد چون دولت نوين برقرار نشد و در چارچوب همان مناسبات قبلی خود را بازتوليد كرد. در مقابل اين خطهای راست بايد تئوری انقلاب دموکراتيك نوين مائو را جلو گذاشت. اين تئوری دقيقا بر پايه فهميدن و درک اين واقعيت تاريخی تدوين شد که هر چقدر هم مردم يك كشور فداكاری كنند، اگر پرولتاريا رهبری مبارزه آنان را بدست نگيرد و يک جامعه کاملا نوين برقرار نکند، دوباره همان مناسبات قبلی در خطوط کلی اش احيا ميشود. برخی اوقات بدتر از قبل هم می شود.

آن جريانات سياسی که "راه وسط" جلو می گذارند در واقع جريانات بورژوازی ملی و خرده بورژوائی می باشند. در حاليکه راه وسطی موجود نيست. خط "راه وسط" را بايد مرتبا افشا كرد و نشان داد كه سرانجامش تقويت نظم كهن است. خط مائو در رابطه با انقلاب دموكراتيك نوين، هم در تجربه پيروزمند چين امتحان پس داد و هم در تجارب شكست خورده انقلابات ديگری كه تحت رهبری پرولتری و برنامه كمونيستی نبودند. خط انقلاب دموكراتيك نوين يعنی اينكه در عصر امپرياليسم فقط پرولتاريا می تواند مسائل دموكراتيك را حل كند و اينكه در عصر امپرياليسم انقلاب دموكراتيك در كشورهای نيمه (يا  نو) مستعمره فقط در صورتی به پيروزی می رسد كه تحت رهبری پرولتاريا و به عنوان تابعی از انقلاب سوسياليستی پيش رود. جريانات بورژوازی ملی و خرده بورژوائی از طريق انقلاب بورژوائی نوع كهن قادر به حل اين مسائل نيستند. در عصر امپرياليسم دو طبقه می توانند جامعه را اداره كنند: بورژوازی يا پرولتاريا. منافع طبقات غير پرولتری مانند دهقانان و خرده بورژوازی در آن است كه با برنامه انقلابی پرولتاريا متحد شوند. علت تاكيد دوباره بر اين تئوری پايه ای ماركسيسم آن است كه در شرايطی كه تضادهای ميان دولت جمهوری اسلامی و امپرياليسم آمريكا حاد شده است دو گرايش انحرافی می تواند بروز كند: اتحاد با جمهوری اسلامی تحت عنوان مبارزه ضد امپرياليستی يا اتحاد با آمريكا تحت عنوان مبارزه ضد ارتجاعي. هر دو سياست بازنمای سياستهای جناح های مختلف بورژوازی ملی و خرده بورژوازی است. سياست پرولتري، جلو گذاردن قطب مستقل انقلابی پرولتری و برنامه پرولتارياست كه مختصات اصلی انقلاب بورژوا دموكراتيك مانند جدائی دين از دولت؛ آزادی عقيده و بيان و اجتماعات؛ زمين به كشتگر و برابری ميان زن و مرد و حق تعيين سرنوشت ملل تحت ستم  و استقلال سياسی و اقتصادی از نظام سرمايه داری امپرياليستی را نيز برآورده می كند.

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 گزارش سياسی سندی از کميته مرکزی حزب کمونيست ايران (م ل م)
 نوشته
 حزب کمونيست ايران (م ل م)
 در تاريخ
 2006-07-23
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در