Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 کنگره ها و پلنوم ها   شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ برابر با ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۷                    
 
بازبینی انتقادی برنامه ی حزب کمونیست ایران(مارکسیست – لنینیست – مائوئیست)

بازبینی انتقادی برنامه ی حزب کمونیست ایران(مارکسیست – لنینیست – مائوئیست)

 

 

بخش اول

نوشتار زیر بر پایه گزارش پلنوم ششم كمیته مركزی حزب کمونیست ایران (م.ل.م.) و بحث هائی که  پس از ارائه آن گزارش در جلسات حزبی و فرا حزبی جریان یافت، تهیه شده است. از كلیه ی خوانندگان نشریه حقیقت می خواهیم در این بحث شركت جسته و ما را در بررسی عمیق تر و همه جانبه تر آن یاری کنند تا برنامه ای صحیح تر و علمی تر و انقلابی تر تهیه کنیم. متن برنامه در تارنمای سربداران موجود است.

1 - نکات مربوط به بخش اول برنامه حداكثر و درك از كمونیسم 

برنامه ما مهر زمانه را بر خود دارد. این برنامه در دوره ای نوشته شده است که کمونیسم - به مثابه تئوری های علمی، به مثابه یک جنبش سیاسی برای واژگون کردن سرمایه داری، و به مثابه هدفی که بشریت برای رهائی از چنگال نظام طبقاتی باید برای آن بجنگد؛ از هر سو زیر حمله بود - حتا از سوی اکثر کسانی که زمانی بخشی از جنبش کمونیستی بودند.

این برنامه بازتاب تلاش كمونیست هایی است که مرعوب کارزار ضد کمونیستی بین المللی نشدند؛ کارزاری که پس از احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی ( 1976 میلادی) آغاز شد و از زمان فروپاشی شوروی ( 1990 میلادی) ابعاد بیسابقه ای بخود گرفت - هر چند که شوروی اصلا سوسیالیستی نبود و چند دهه از احیای سرمایه داری در آن می گذشت اما کماکان نقاب سوسیالیسم را بر چهره حمل می کرد. شاخص اصلی برنامه، دفاع آن از دستاوردهای موج اول انقلاب های پرولتری است:  كمون پاریس، انقلاب اكتبر  روسیه و انقلاب سوسیالیستی چین که «انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریائی» (1966-1976) نقطه ی اوج آن بود.

این بخش، تئوری های کمونیستی (یا علم انقلاب) را تشریح کرده و از آن دفاع می کند: علمی که مارکس با همکاری انگلس شالوده ریزی کرد و سپس در جریان به کار بستن آن تئوری ها برای تغییر انقلابی جهان، توسط لنین و مائوتسه دون در زمینه های تعیین کننده ای تکامل یافتند. برنامه ی حزب، این منظومه ی تئوری های انقلابی کمونیستی را تحت عنوان ماركسیسم - لنینیسم - مائوئیسم فرمولبندی می کند.

تاثیرات کارزار ضد کمونیستی دهه ی نود میلادی بر آن هائی که پیشاپیش بخش بزرگی از این تئوری ها و تجربه انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم (بخصوص تئوری های مائوتسه دون از علل احیای سرمایه داری در شوروی سوسیالیستی و امکان آن در چین سوسیالیستی و بطور کلی کشف قوانین مبارزه طبقاتی در دوره گذار سوسیالیستی) را منحل کرده بودند ویران گر بود.

 بطور مثال در ایران، « حزب کمونیست ایران» که در دهه ی 1360 در پی از بین رفتن سازمان های جنبش کمونیستی، با  پیوستن بسیاری از اعضای آن سازمان ها تبدیل به بزرگترین سازمان چپ ایران شده بود دچار فروپاشی شد.  احزابی که شوروی را «سوسیالیسم واقعا موجود» قلمداد می کردند به اردوی دموکراسی غربی پناهنده شدند. این وقایع اهمیت دفاع روشن و واضح از دستاوردهای عظیم انقلاب های سوسیالیستی شوروی و چین و تحلیل ماتریالیست دیالکتیکی از علل شکست آنان را که اتحادیه ی کمونیست های ایران (سربداران) در طول دوران بازسازی سیاسی و تشکیلاتی خود از سال 1364 پیش گرفته بود، کاملا روشن کرد.  برنامه، بر این روند مهر تائید می زند. برنامه، علل شکست کشورهای سوسیالیستی را در جهان مادی می جوید: در توازن قوای میان کشورهای سوسیالیستی و بورژوازی بین المللی؛ در پیچیدگی فرآیند گذار سوسیالیستی؛ و در ضعف های گام های اولیه. و به دام نظریه های شبه – مذهبی و ضد انقلابی رایج در جنبش چپ  ایران که آن تجارب عظیم را به دلیل «ناب» نبودن با عنادی متفرعنانه رد می کردند، یا ساده انگارانه به «بوروکراتیسم و توتالیتاریسم» رهبران حواله می دادند، نمی افتد.

در شرایطی که کار مارکس و مارکسیسم تمام شده تلقی می شد؛ در شرایطی که به کمونیسم تحت نام «توتالیتاریسم» حمله می شد و انقلاب های کمونیستی قرن بیستم را که سرفصل رهائی بشریت از نظام آدمخوار سرمایه داری بودند، «فاجعه بشری» می خواندند؛ این برنامه به دفاع از مارکسیسم و تجارب سوسیالیستی قرن بیستم برخاست. در شرایطی که اصل انقلاب قهرآمیز، ضرورت رهبری انقلاب کمونیستی توسط یک حزب کمونیست متکی بر تئوری های کمونیستی، تئوری «دولت» به مثابه ابزار دیکتاتوری یک طبقه بر طبقه ای دیگر، به مثابه «آرائی کهنه» انگاشته می شد، برنامه بر اعتبار علمی آنان تاکید می کند. در شرایطی که استفاده از واژه ی «امپریالیسم» حتا توسط کسانی که خود را «کمونیست» می نامیدند تقبیح می شد، برنامه بر اعتبار تحلیل لنین از تکامل سرمایه داری به عصر سرمایه داری امپریالیستی و مفاهیم منتج از آن برای مبارزه طبقاتی و انقلاب، تاکید می گذارد.

 اهمیت این برنامه همچنین در آن است که برای اولین بار در جنبش کمونیستی ایران خدمات مائوتسه دون در زمینه ی تکامل تئوری های کمونیستی را به درستی تبیین می کند و به این ترتیب با دو گرایش بورژوائی درون جنبش چپ ایران مرزبندی می کند: از یکسو، با جریان های شبه - توده ای که تلاش کرده اند مائوتسه دون را بعنوان یک ناسیونالیست چینی و انقلاب سوسیالیستی چین را تحت عنوان یک انقلاب  دهقانی دفن کنند. و از سوی دیگر با جریانات بورژوا دموکرات که همواره تلاش کرده اند تئوری های مائوتسه دون را مساوی با تئوری «اتحاد با بورژوازی خودی در مقابل امپریالیسم» قرار دهند و یا اینکه تئوری های وی را محدود به حل مسئله انقلاب در کشورهای نیمه فئودالی- نیمه مستعمره و تدوین استراتژی انقلابی «جنگ خلق» کنند. برنامه، در تمایز با این ها روشن می کند که مائوتسه دون علاوه بر بکار بست خلاقانه ی مارکسیسم در شرایط یک کشور نیمه فئودال نیمه مستعمره و رهبری پیروزمندانه ی یک انقلاب سوسیالیستی در آن؛ در مواجهه با واقعه ی تکان دهنده ی احیای سرمایه داری در شوروی توانست قوانین ادامه ی مبارزه طبقاتی تحت دیکتاتوری پرولتاریا را کشف کند و به این ترتیب بدنه ی تئوری های مارکسیستی را در جوانب مهمی تکامل دهد. برنامه روشن می کند که تکاملات مائو صرفا اضافاتی بر تکاملات قبلی نیست بلکه مستلزم گسست وی از الگوی ساختمان سوسیالیسم در روسیه و نظریه ها و متدولوژی استالین بود.

برنامه تلاش می کند پاره ای نقاط ضعف دولت های دیکتاتوری پرولتاریا در روسیه و چین را شناسایی و نقد کند. برای مثال، به نقد سیاست های شوروی سوسیالیستی و چین سوسیالیستی در زمینه ی حل تضاد میان منافع کشور سوسیالیستی با گسترش انقلاب جهانی می پردازد و خط صحیح تری در زمینه ی انترناسیونالیسم پرولتری پیش می گذارد. (1)

این ها، اهم نقاط قوت بخش اول برنامه ی حزب می باشند. با این وصف، برنامه از ضعف های مهمی رنج می برد. در یک نگاه کلی به بخش اول برنامه میتوان گفت که کلا تمایلی ندارد به پرسش هائی كه شكست چین طرح كرده است، بپردازد و از کنار این مهم می گذرد. حتی در جمعبندی از دوره ی استالین بسیار مینیمالیستی برخورد می کند و کمابیش خود را به گسست های مائو از استالین محدود می کند. برنامه باید فراتر از دو تجربه ی تاریخی روسیه و چین برود و بر پایه ی جمعبندی از دستاوردها و کمبودها و خطاهای آن تجارب، الگوئی متفاوت تر و بهتر و انقلابی تر برای دیکتاتوری پرولتاریا ارائه دهد.

به طور مثال، برنامه به علل شکست و ابعاد بین المللی شکست «انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریائی» در چین سوسیالیستی نمی پردازد. این انقلاب، انقلابی بود برای مقابله با احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی - از طریق آگاه کردن صدها میلیون تن از توده ها نسبت به خطر احیای سرمایه داری و ماهیت متناقض حزب کمونیست که بخشی از رهبری آن دارای برنامه ی احیای سرمایه داری بود.(2) اما این انقلاب پس از دهسال شکست خورد. بورژوازی نوین درون حزب توانست اهرم های قدرت دولت پرولتری را غصب کرده و سرمایه داری را به این کشور بازگرداند و دگرگونی های بزرگ سوسیالیستی را تبدیل به ذخیره ی سرمایه داری جهانی کند. این کشور تبدیل به مشقت خانه و کارگاه عرق ریزان کارگران شد. و در سطح بین المللی از ذخیره ی انقلاب جهانی کمونیستی تبدیل به ذخیره ی ضد انقلاب جهانی شد. این واقعه ی تکان دهنده اثرات سوء خود را بر کل روند انقلاب های رهائی بخش در جهان گذاشت و دروازه ها را بروی رشد و گسترش سرمایه داری هار نئولیبرالی و جنگ های کریه امپریالیستی و بالاخره گسترش نفوذ بنیادگرایان دینی در میان توده های مردم،  باز کرد.  

برنامه از روبرو شدن با این واقعیت پرهیز می کند و در را بروی درک عمیق تر فرآیند انقلاب سوسیالیستی و موانع و قوای محرکه ی آن در جهان امروز، باز نمی کند. برنامه، به دلیل داشتن درک م.ل.م. (بخصوص درکی که مائوتسه دون از پیچیدگی های جامعه ی سوسیالیستی تکامل داد) تمایز روشنی با درک های ساده انگارانه ی رایج در جنبش چپ ایران و جهان از ماهیت و فرآیند سوسیالیسم دارد. با این وجود، گرایش ِ دگماتیستی  فکر نکردن و روبرو نشدن با جوانب  منفی  تجارب کشورهای سوسیالیستی  گذشته و ندیدن ضرورت جمعبندی از آن ها و راهگشائی نظری، در برنامه دیده می شود. بطور مثال، در زمینه ی تضادهائی مانند:

تضاد میان حفظ دولت دیکتاتوری پرولتاریا و ممانعت از سرنگونی آن از یکسو، و از سوی دیگر، ایجاد حداکثر فضا و میدان برای  مشاجره بر سر جهت گیری های جامعه و مخالفت با سیاست های دولت سوسیالیستی.

تضاد میان حفظ ارگان های رهبری و تخصصی مانند حزب و ارتش از یکسو، و از سوی دیگر، درگیر کردن فزاینده ی توده های مردم در اداره ی امور جامعه و باز کردن فضای تشکل و فعالیتِ بیرون از کنترل دولت.

تضاد میان میدان دادن به تنوع فکر و عمل در جامعه ی سوسیالیستی از یکسو، و از سوی دیگر، حفظ انسجام و وحدت کشور برای مقابله با تهاجمات امپریالیستی.

تضاد میان حفظ دولت سوسیالیستی از یکسو، و از سوی دیگر، به خطر انداختن آن ( و به قولی «هزینه کردن آن») برای پیشروی انقلاب های سوسیالیستی دیگر.

ما باید با دید و درکی بالاتر به آن تجارب نگاه کنیم تا بتوانیم الگوئی رهائی بخش تر از آن ها برای ساختن جوامع سوسیالیستی آینده ارائه دهیم. (3) این وظیفه ایست که در جنبش کمونیستی بین المللی توسط باب آواکیان (صدر حزب کمونیست انقلابی آمریکا) آغاز شده است. در مرکز «سنتز نوین تئوری های کمونیستی» ارائه ی الگوئی نوین از «دولت دیکتاتوری پرولتاریا» قرار دارد که تلاش می کند بر ضعف های گام های اولیه در استقرار چنین دولتی فائق آید. (4)

تجربه ی دو کشور سوسیالیستی شوروی و چین نشان داد که دوران گذار سوسیالیستی، دورانی بس پیچیده و پر فراز و نشیب است که هم با موانع داخلی و جهانی روبروست و هم با فرصت های داخلی و جهانی. موانع داخلی آن تداوم زخم های بر جای مانده از جامعه ی کهن طبقاتی و افکار و عادات کهنه ی مربوط بدان است. سدهای جهانی اش آن است که در شرایط وجود یک یا چند کشور سوسیالیستی، جهان کماکان در دست کشورهای سرمایه داری امپریالیستی قدرتمند است. اما از سوی دیگر، تضادها و گسل های بر جای مانده از جامعه ی طبقاتی گذشته (مانند تفاوت میان کار فکری و یدی؛ تضاد میان زن و مرد؛ تضاد میان شهر و روستا و غیره) هر یک منبع و قوه ی محرکه ای برای برانگیختن توده های مردم به انجام «انقلاب در انقلاب» و عمیق تر کردن دگرگونی های سوسیالیستی در روابط اجتماعی و افکار حاکم بر جامعه اند. در سطج جهانی، نیاز اکثریت مردم جهان به رها شدن از نظام ستم و استثمار سرمایه داری مهمترین گسلی است که دولت سوسیالیستی می تواند بر آن تکیه کرده و موجبات گسترش انقلاب های کمونیستی در جهان را فراهم آورد. این ها خطوط راهنمای تئوریک هستند که از درون تجربه بیرون آمده اند.  اما میان تئوری با به عمل درآوردن آن جهشی در کار است که ساده نیست و نیازمند تلاش ها و فداکاری های عظیم در راه به ثمر رساندن موج نوین انقلاب های پرولتری است. 

‌ در بخش دیکتاتوری و دولت و حزب در برنامه ما  کماکان درک های گذشته غالب است. برنامه در مورد عملکرد دولت و حزب در جامعه ی سوسیالیستی فرمان هائی صادر می کند بدون آنکه پیچیدگی ها را روشن کند و نشان دهد که این رویکردها بر چه بستری از تناقض ها و چالش ها پیش خواهند رفت. برنامه به موضوعاتی چون رابطه ی دولت و حزب؛ دولت و ایدئولوژی و رویکرد دولت دیکتاتوری پرولتاریا با مخالفت و مخالفین و رویکرد نسبت به دین، می پردازد. اما خط و رویکرد خود را عمدتاً بر بستر مقایسه و پلمیک با دولت  بورژوازی جلو می گذارد. در حالیکه باید نشان دهد که دولتی کیفیتاً متفاوت از همه ی دولت ها در تاریخ جامعه ی طبقاتی است و هدف آن رفتن به سوی جامعه ایست که در آن دولتی نباشد. و نشان دهد که با وجود جامعه ای که تازه از نظام سرمایه داری گسسته و هنوز در آن طبقات و مبارزه طبقاتی هست؛ چگونه می خواهد جامعه را اداره کند که در آن از یکسو، اقتدار یک برنامه ی اقتصادی و اجتماعی معین اعمال شود و از سوی دیگر، جامعه سرزندگی وشادابی و گوناگونی خود را از دست نداده و دچار خفقان فکری نشود.

برای مثال، برنامه در مقابل انتقاد بورژوازی از كمونیست ها در مورد تک حزبی بودن نظام های سوسیالیستی تا كنونی، از نظام «چند حزبی» در کشورهای سرمایه داری افشا گری می کند اما نمی گوید که بالاخره در دولت سوسیالیستی آینده رقابت سیاسی نقشی در تحرک بخشیدن به عرصه ی سیاسی جامعه و آگاهی توده های مردم خواهد داشت یا خیر؟ یا این که در مورد رابطه ایدئولوژی و دولت به این استدلال بسنده می کند که همه دولت ها ایدئولوژیک اند!. برنامه علاوه بر پلمیک با دولت بورژوائی، باید نقاط قوت و ضعف طبقه بین المللی خودمان در دو تجربه ی دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی و چین را بررسی کرده و سنتز نوینی از دولت دیکتاتوری پرولتاریا ارائه دهد. یکی از ویژگی های دولت سوسیالیستی که در برنامه تصریح شده اما باید با دیدی انتقادی به آن نگریست وجود ایدئولوژی رسمی در دولت سوسیالیستی است. برنامه می گوید، «دولت پرولتاریا دارای ایدئولوژی کمونیستی است» (5)

اعلام یک ایدئولوژی رسمی برای دولت سوسیالیستی (چه به شکل ایدئولوژی کمونیستی و یا ایدئولوژی پرولتری) بازتاب درک غلطی از سوخت و ساز جامعه است. تعیین یک ایدئولوژی رسمی به معنای آن است که تمام سوخت و ساز جامعه همین است؛ گروه بندی های اجتماعی و تفکرات دیگر همه محو می شوند و در پرولتاریا استحاله پیدا می کنند!. هر چند میان ایدئولوژی کمونیستی که پایه های علمی داشته و ارزش ها و باورهای مربوط به جامعه ای است که انسان ها با دست خود و در تعاون آگاهانه با یکدیگر آن را می سازند، از یکسو؛ و ایدئولوژی رسمی دینی در دولتی مانند جمهوری اسلامی ، از سوی دیگر؛ چند سال نوری فاصله است. اما، تعیین ایدئولوژی رسمی برای یک دولت به معنای آن است که در عرصه ی ایده ها و تولیدات هنری و سلیقه ها همه باید یکدست باشند. این امر، فشاری بر روی دولت خواهد گذاشت که مرتبا استانداردهای این ایدئولوژی را تعریف کند و در میان شهروندان تبدیل به منبعی برای رشد دوروئی و فقدان آزادی و راحتی خیال خواهد شد. تحمیل چیزی که در واقعیت مادی پایه ندارد همواره به ضد خود بدل می شود.

اینکه ا