Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جانباختگان   شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ برابر با ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۷                    
 
رفيق بيژن بازرگان

به ياد رفيق بيژن  بازرگان

 


رفيق بيژن بازرگان در سال 1337 در قوچان متولد شد. او از رفقای پرشور و استوار اتحاديه کمونيستهای ايران بود که در 61 سال پس از ضربهی سراسری به سازمان در تهران دستگير و در کشتار زندانيان سياسی در سال 1367 در زندان گوهردشت به قتل رسيد. وی قبل از دستگيری دانشجوی پيراپزشکی بود. بيژن در زمرهی زندانيانی بود که شعار ارتجاعی «النصر بالرعب» زندانبانان خود را به هيچ گرفت و ذرهای در مقابل آنان سرخم نکرد. يادنامهی زير گزيدهای است از نوشتهی لادن خواهرِ بيژن. با درود به ايشان و همهی خانوادههای جانباختگان 67 که مرعوب جلادان و سرکوبگران جمهوری اسلامی نشدند، اين جنايت هولناک را افشا کرده و  ياد اين عزيزان را زنده نگاه داشتند – حقيقت.

 

لادن می نويسد:

بيژن از روزی که دوستانش اعدام شدند ديگر روی تختخوابش نرفت و روی زمين مي‌‌خوابيد. وقتيکه سرما مي‌‌خورد حاضر نبود که به دکتر مراجعه کند و يا دوا بخورد. در ليوان آبش ديگر يخ نمی ريخت. مي‌‌دانست که به زودی به سراغِ او هم خواهند آمد و ميخواست به شرايطِ سختِ زندان عادت کرده باشد. او مطمئن بود که گناهی مرتکب نشده است و فعاليت سياسی و دگر انديشی را حق خود می دانست.

 

بيژن هميشه در زندگی برنامه داشت، او هر روز صبح سرِ ساعت معين بلند ميشد و نرمش مي‌‌کرد. بعد هم ساعتها کتاب مي‌‌خواند و يادداشت بر مي‌‌داشت و يا شطرنج بازی مي‌‌کرد. هر عصر سرِ ساعت ۵ به آشپزخانه مي‌‌رفت و يک ظرف ميوه بر مي‌‌داشت و در جلوی تلويزيون مي‌‌نشست تا با ما کارتون تماشا کند. عاشقِ کارتونِ پلنگِ صورتی بود. اين تنها استراحتيبود که به خودش مي‌‌داد و دوباره بر مي‌‌گشت به اتاقش و مشغولِ مطالعه مي‌‌شد. يک ظهرِ گرمِ تيرماه تلفن زنگ زد و يکياز دوستانش او را به سرِ قراری دعوت کرد. بعدها فهميديم که اين شخص قبلا دستگير شده و در زير شکنجه بيژن را لو داده است. بازجوها هم او را مجبور کرده بودند که به بيژن تلفن زده و او را به قرار دعوت کند. وقتی که کسی سر قرار دستگير می شد، دست بازجوها برای اعمال فشار برروی او باز بود. ديگرلازم نبود که جرمی را ثابت کنند و يا برای او هيچ حقوق قانونی قائل بشوند. همين که شما سر ملاقات حاضر شده بوديد، مجرم بودن شما و وابستهگی شما به يک گروه خاص را ثابت می کرد. بيژن بی خبر از اينکه در دام وزارت اطلاعات گرفتار شده است، رفت و ديگر باز نگشت...

 

چندی پيش بطور اتفاقی با يکی از همسلولی های قديمی بيژن آشنا شدم. از او خواستم که اگر خاطره ای از بيژن بخاطردارد برايم تعريف کند و او برايم گفت: «من با بيژن هم سلول بودم،يادش گرامی باد. برگشتن  به آن سالها خيلی سخت است. من خاطرات خوبی ازاو دارم. ... او يک سربهدار واقعی بود. از خوبيهای بيژن همين جمله معروفش يادم است که به باز جويش گفته بود "مردک مگه نون نخوردی محکمتر بزن ." او با اين حرف سعی ميکرد که بازجويش را تحريک کند تا او را محکمتر بزند تا زودتر بيهوش بشود. شب اولی که آمدم به بند من توی يک اتاق کوچک پهلوی او خوابيدم. در يک فضای کوچک  ۵ در ۶ متری حدود ۱۰۰ نفر بوديم . جايمان خيلی کم بود و بايد تيغی ميخوابيديم يعنی روی شانه هايمان. ...»...

 

دوستی ديگرکه مدت کوتاهی با بيژن همبند بود، در توصيف بيژن و آنچه که در زندان بر آنها گذشته است، برايم نوشت: «... من مدت کوتاهی بابيژن بودم، ولی درآن مدت کوتاه بيژن آنچنان تصوير زيبايی از خود برای من باقی گذاشت که تمامی تصورات قبلی راکه ازکنفدراسيون دهه ۵۰ داشتم زدود ونقش تازهای از يک فارغ التحصيل خارج از کشور درذهنم ايجاد کرد. وقتی دشمنان جنگل انسانها به نابودی جنگل ميپردازند، درهراس از رويش نهالها وجوانهها به ريشهها حمله ميکنند، تا فکر وقدرت رويش رانابود کنند. در واقع نسل من وبيژن ناخواسته اسيرموج سرکوبها گشتيم. ما روشنفکرهايی بوديم که آينده رامی ديديم وفرياد سر می داديم. ما سرداران بدون لشکر بوديم. جوان، پرشوق، پر هياهو باآرزوهای طلايی، برای لشکری که قدر سردارانش رانميدانست. تنها جرممان اين بودکه ميخواستيم از درخت نارس، ميوه شيرين (آزادی عدالت وبرابری) رابرچينيم. ميوه را نچشيده، دندان مان شکست. سرداران آگاه، مبارزو دلير هيچگاه بدون فوج سربازان نبايد به قلب دشمن حمله برند. آگاه سازی، بعد ايثاروفداکاری، بزرگترين سلاح مبارزات،  اميدواری ...اميدواری ..اميدواری....»

 

مادرم به همراه خانواده ها چندين بار در اعتراض به وضعيت زندانها، نبود امکانات، بلاتکليفی فرزندانشان و احکام ناعادلانه ای که به آنها داده بودند به قم رفتند تا با آقای منتظری ملاقات کنند. هر بار بين ۳ تا ۷ اتوبوس از خانوادهها به ميدانی که در جلوی خانه آقای منتظری بود رفته و در آنجا منتظر شنيدن پاسخ از مسولين می شدند. آنها هرگز نتوانستند با خود او ملاقات کنند. معمولا يکی از پسران او و يا دامادهايش بيرون آمده، کمی با خانواده ها حرف می زد و نامههای آنها را می گرفت و می رفت. خانوادهها هميشه يک نامه دسته جمعی می نوشتند و در آن بطور کلی به اتفاقاتی که در زندانها در جريان بود و وضعيت بد فرزنداشان اشاره می کردند. هرکس هم که دلش می خواست نامهای انفرادی نوشته و در آن مشخصا به وضعيت فرزند خود اشاره می کرد. من نميتوانم به طور قطع بگويم که اين نامهها تاثيری داشت يا نه. اما برای بيژن يا همبنديهای او که ما می شناختيم کوچکترين اثری نداشت.

 

 دراواخر سال ۶۳ لاجوردی از رياست زندانها و دادگاه های انقلاب کنار گذشته شد و گروهی که بعد ها به "گروه دوم خردادی ها" معروف شد، قدرت را به دست  گرفت. اين گروه تغييراتی ايجاد کردند و جو کمی بهتر شد. اما تنها بعد از گذشت چند ماه، دوباره اين گروه نيز همان شيوههای پيشين، سرکوبها، فشارها، اذيت و آزارها را در دستور کار خود قرار دادند و با راه اندازی کشتار سال ۶۷  مفهوم جديدی به نسل کشی و جنايت عليه بشريت دادند.

 

در سال ۱۳۶۴ يکی از بستگان نزديک ما آشنايی در دفتر آقای منتظری پيدا کرد و از مادرم خواست که نامه ای نوشته و به او بدهد تا به دست اين مرد برساند، تا شايد در ميزان حکم بيژن تجديد نظری بشود. مادرم نامه را نوشت و به او داد. يکی از نمايندهگان آقای منتظری در زندان با بيژن ملاقات کرد. بيژن هرگز چيزی از اين ملاقات به ما نگفت اما نماينده آقای منتظری به دوستی که واسطه ما شده بود گفت «من بيژن را خواستم و به او گفتم آيا حاضری با ما همکاری کني؟ او چنان نگاهی به من کرد که فکر کردم الان توی گوشم خواهد زد. به او گفتم منظورم همکاری فرهنگی بود نه همکاری  اطلاعاتی. تو انگليسی خوب بلدی و گويا شاگردانی هم داری.  ما برايت کلاس تشکيل می دهيم و تو در اين کلاسها به متقاضيان درس انگليسی بده. او گفت من در کلاسهايی که شما تشکيل بدهيد درس نخواهم داد. تا وقتی که بيژن در رفتارش تجديد نظر نکند همينجا خواهد بود.»

 

کشتار 67

 

روزِ ۱۳ آذر با مادرم به اوين مي‌‌رويم. من در بيرون مي‌‌مانم و مادرم به داخل مي‌‌رود. مردی بيرون می آيد و در حالی که صورتش از اشک خيس است به زنی که در کنار من است می گويد «اين يکی را هم اعدام کرده اند». زن شروع می کند به داد زدن و گريه کردن و در ميان هق هق گريه می گويد «اين يکی هم، اين يکی را هم کشتيد؟» پسرانش هوادار سازمان مجاهدين بوده اند. در شهريور ماه خبر اعدام پسر ديگرش را به او داده بودند و امروز اين يکی را.  من با دلسوزی به آنها نگاه می کنم و دلم می خواهد چيزی بگويم که آنها را آرام کند. اما هر چه فکر می کنم چيزی به ذهنم نمی رسد. به پدر و مادری که داغ فرزند دارند چه می شود گفت؟ بعد از حدود يک ساعت مادرم  برمی گردد. رنگ بر چهره ندارد. مي‌‌گويد، «تمام شد. اعدامش کرده اند». باورم نميشود. ميگويم «مطمئنی، خودشان بهت گفتند؟» ميگويد، «نه گفتند که برو و بگو پدرش فردا بيايد. من گفتم پدرش چرا؟ اعدامش کرده ايد؟ به من بگوييد. گفتند بهت گفتيم برو و بگو که پدرش بيايد.»

 

 رژيم حسابِ همه چيز را کرده بود. از ترسِ گريه زاری مادرها و سر و صدايی که ايجاد مي‌‌شد، حاضر به پاسخ گويی به مادرها نبودند. نميدانم چطوری خودمان را از جلوی اوين به خانه رسانديم. مادرم شروع کرد به تلفن زدن به افرادِ فاميل که در اين چند ماه نگرانِ وضعيتِ سلامتيبيژن بودند و به همه گفت که او اعدام شده است. بزودی خانه ما پر شد از افرادِ فاميل و آشنايان. زنان فاميل سرپرستی آشپزخانه و پذيرايی از ميهمانان را به گردن گرفتند. مادرم نشسته بود و گريه نمي‌‌کرد. همش مي‌‌گفت که «بيژن يک قهرمان بود و در راهِ عقيده ش جان داد.» من دلم ميخواست فرياد بکشم و زار زار گريه کنم. اما از مادرم خجالت مي‌‌کشيدم، مي‌‌دانستم که غمِ او از من بسيار بيشتر است. بيژن برادرِ من بود اما جگر گوشه او بود، پاره تن او بود. اگر مادرم گريه نمي‌‌کرد من هم نبايد ضجه مي‌‌زدم. نمی خواستم با گريههای خود غم و غصه او را بيشتر کنم. مادرم تا شب آرام بود اما از شب تا صبح دراز کشيده بود و ناله مي‌‌کرد. از صدای نالهها و مويههای او تمامِ کسانيکه آن شب در خانه ما مانده بودند، خوابشان نبرد. اما صبح دوباره مادرم آرام بود و همه را به آرامش دعوت ميکرد. مي‌‌گفت «گريه نکنيد، مرگِ قهرمان گريه ندارد».

 

بعد از ظهرروز بعد، پدرم به همراه تنی چند از مردهای فاميل به اوين رفت تا ازصحتِ خبرِ مرگِ بيژن مطمئن شود. من هرگز صحنه خروج او از خانه را فراموش نمي‌‌کنم. پدرم آن روزها ۶۲ ساله بود و موهای پر پشتِ سياهی داشت. وقتی که از درِ خانه بيرون مي‌‌رفت استوار و محکم بود. پدرِ هميشه گيم بود. هنوز باورش نمي‌‌شد که واقعاً بيژن را کشته باشند. وقتيکه برگشت به اندازه ۲۰ سال پير شده بود. موهايش سفيد شده بودند و پشتش خميده بود، کمرش شکسته بود. در حاليکه ساک کوچکی به دست داشت بر زمين نشست و گفت، «همه چيز تمام شد. اعدامش کرده اند. به من گفتند که پسرت در اين دنيا جايينداشت و در آن دنيا نيز جايی نخواهد داشت. گفتم که جسدش را به من بدهيد يا قبرش را نشان دهيد. گفتند که پسرت کافر بود و قبر ندارد، برو برايش قرآن بخوان. اجازه گرفتنِ مراسم را هم نداری. من گفتم که از ديروز همه فاميل به خانه ما آمده اند و داريم برايش عزاداری مي‌‌کنيم. آنها هم گفتند که کاری نکن که به خانه شما بياييم و همه تون را دستگير کنيم. تنها چيزی که از او به من دادند اين ساک است.» وقتيکه حرفهای پدرم تمام شد يکباره سکوتِ خانه با صدای فرياد و گريه و زاری افرادِ فاميل پر شد. بالاخره همه باور کرديم که ديگر هرگز بيژن را نخواهيم ديد.

 

هنگامی که سرانجام  جو کمی آرام شد ساک را آورديم پيش مادرم و باز کرديم. اميدوار بوديم که متنی، وصيت نامه ای چيزی پيدا کنيم و بفهميم که در زندان بر اين بچهها چه گذشته است. نمی دانستيم که چرا يک زندانی، اسيری که حکم داشت، شش و سال و نيم آن را هم گذرانده بود و هيچ جرم جديدی هم مرتکب نشده بود، يکباره بايد اعدام بشود؟ در ساک، يکی دو دست لباس بود و يک حوله و يک ساعت. هيچ کدام آنها آشنا نبود و چيز هايی نبود که مادرم برای او خريده و به زندان برده بود.

 

 رژيم جمهوری اسلامی ما را از يادگاريهای او هم محروم کرده بود.  بعدها فهميديم که همه چيز به سرعت اتفاق افتاده است. هيئت مرگ که متشکل از نيری، اشراقی، پور محمدی، رييسی، ناصريان، لشگری، نوری  و شوشتری بود زندانيها را صدا کرده و فقط پرسيده بودند که آيا به اسلام اعتقاد داري؟ آيا نماز می خواني؟ آيا جمهوری اسلامی را قبول داري؟ زندانيها نمی دانستند که عاقبت جواب نه دادن به سوالهای هيئت مرگ به دار کشيده شدن است. به همين دليل هم نه وصيت نامه نوشته بودند و نه وسائل خود را جمع کرده بودند. بعد ها عده کمی که زنده مانده بودند وسايل هر کسی را در ساکی گذاشته بودند و چون دقيقا نمی دانستند که چی مال کی است، وسايل شخصی بچه ها قاطی شده بود.

 

 هزاران جوان ايران زمين را به دار کشيده بودند و به خانواده های آنها تنها يک ساک کوچک داده بودند. هنوز هم بعد از اين همه سال وقتی که ياد آن ساک و ياد آن روزها می افتم پشتم می لرزد. خيلی وحشتناک است که تنها يادگار برادرت يک ساک کوچک باشد. ساکی  که وسائل درون آن متعلق به قربانی ديگری است. ما سالها بعد، ازگوشه و کنار و از روی کتابهايی که معدود جان بدر بردهگان از اين جنايت نوشتند فهميديدم که در زندان ها چه گذشته است. رژيم بيش از ۵۰۰۰ زندانی سياسی و دگرانديش را به دار کشيده بود و هيچ توضيح و يا پاسخ روشنی به کسی نمی داد. سالها گذشت تا ما کم کم اين معمای بزرگ را حل کرديم.  اما آنچه که ما امروز می دانيم تنها گوشه ای از حقيقت، و از زبان قربانيان اين جنايت است. هنوز عاملين اين جنايت بايد پاسخ گو باشند و بگويند که چه شد و چرا اين جنايت انجام شد.

 

پدرم وقتی که خبر کشته شدن بيژن را شنيد و با ساکی کوچک به خانه برگشت، شعری برای بيژن سرود و در تمام مراسم بيژن آن را می خواند و تغييراتی به آن می داد. پدرم شاعر نبود و در زندهگی خود فقط دوبار شعر گفت، يکبار وقتی که من دستگير شده بودم و يکبار هم در مرگ بيژن. هربار که پدرم در مراسم های بيژن سر پا می ايستاد و کاغذی را که اين شعر را بر روی آن نوشته بود، در دستهای لرزانش می گرفت وبا صدای بلندی که از بغض ميلرزيد آن را ميخواند، قلبم مچاله می شد. هر چه که به آخر شعر نزديکتر می شد، طنين صدای او در اتاق صلابت بيشتری می گرفت. او همه تلاش خود را می کرد که بغض را در گلويش خفه کند و بدون گريستن شعر خود را به پايان برساند. چه غم انگيز است که پدری در رثای فرزند خود شعر بگويد.

 

هفت شبانه روز خانه ما پر بود از افراد فاميل و دوستان و آشنايانی که برای ابراز همدردی می آمدند. ما ديوار های خانه را از عکسهای بيژن و پوسترهايی که بر روی آنها شعر و سرود نوشته بوديم، پرکرده بوديم . هر روز دسته ای از خانوادههايی که آنها هم فرزندان خود را از دست داده بودند به خانه ما می آمدند. ديدن آنها از بار غم ما کم می کرد. درد مشترک ما را به هم نزديکتر کرده بود و در کنار يکديگر احساس آرامش بيشتری می کرديم. در وضيعت خفقان آن روزها، ما نميتوانستيم اين درد بزرگ را با هر کسی درميان بگذاريم. ديگران نمی فهميدند که داغ فرزند يعنی چه و يا نمی خواستند که بدانند. خيليها می ترسيدند که رفت و آمد با ما برای آنها و يا فرزندانشان دردسر ايجاد کند.

 

ما در آرياشهر زندهگی می کرديم و از اوايل انقلاب اکثر همسايههای قديمی، خانه های خود را فروخته و به محلههای ديگری رفته بودند. خريداران جديد هم خانههای ويلايی را کوبيده و به جای آن آپارتمان سازی کرده بودند. در نتيجه بيشتر همسايهها جديد بودند و ما زياد با آنها آشنا نبوديم. ما به دليل فشارهای رژيم به همسايهها نگفتيم که بيژن اعدام شده است، اما آنها خودشان می ديدند که هفت شبانه روز مردم در اين خانه رفت و آمد می کنند و با پرس و جو از مهمانان فهميده بودند که چه اتفاقی افتاده است. از همسايههای جديد هيچ کس برای تسليت گفتن به خانه ما نيامد. از همسايههای قديمی دختر يکی از آنها بعد از چند هفته که از اين واقعه می گذشت، با گلدانی گل به ديدن ما آمد. از ميان اقوام همه در مراسم های بيژن شرکت کردند بجز يکی از پسر عموهايم. پدرش می گفت « او دانشجو است ودر شهرستان محل تحصيل خود است و مرخصی ندارد.» در حالی که آنها در محله ما زنده گی می کردند و دوستانم او را در خيابان ديده بودند. اما او از ترس اينکه آمدن به خانه ما دردسری برايش فراهم کند تا بعد از هفتم بيژن به خانه ما نيامد. من هرگز او را  برای اينکار نبخشيدم . هزاران جوان از جان خود گذشته بودند و او از ترس يک اخطاراز حراست دانشگاه به مجلس ختم پسر عموی خود نيامده بود! خيلی از دوستان و آشنايان جوان ما که خود در اوايل انقلاب سياسی بودند  و بعد ها به دليل سرکوبها منفعل شدند، در مراسم مختلف ما شرکت کردند و حضورشان موجب تقويت روحيه ما می شد.

 

حضور آنها نشان می داد که جمهوری اسلامی نتوانسته همه نيروهای مترقی را سرکوب کند. هرگز پسردانشجوی جوانی را که دوست برادر دوست من بود، فراموش نمی کنم . ما به دنبال کسی بوديم که خط خوبی داشته باشد و بتواند پوستر های قشنگ برای ما درست کند و روی آنها شعر و جملات زيبا بنويسد که به ياد بيژن به ديوارها بزنيم. وقتی که برادر دوستم به او گفته بود که چنين جنايتی صورت گرفته و ما به کسی با خط خوب نياز داريم، او بلافاصله داوطلب شده و به خانه ما آمد. او چندين ساعت درگير درست کردن اين پوسترها بود و اصلا نگران اين نبود که اگر در حال درست کردن اين پوسترها، در خانه ما  دستگير بشود چه بلايی به سرش خواهند آورد. من هنوز هم يکی از دست نوشته های او را نگه داشته ام. اين مقوای کوچک برای من يادآور شهامت و از خودگذشتهگی است. يادآور دورانی است که در اوج تنهايی، انزوا، استيصال و غم، باور می کردی که انسانيت همراه اين بچه ها به قربانگاه نرفته است و هنوز هستند کسانی که راه آنها را ادامه خواهند داد. ...

 

گلزار خاوران

 

... ظرف ۵-۶ ماه، هر روز خبر کشته شدن عده ای را به خانواده ها داده بودند، جسد هيچ کس را تحويل نداده و اجازه برگزاری مراسم هم نمی دادند. رژيم می خواست سر و صدای اين جنايت درهيچ کجا منعکس نشود. اما خاوران همه معادلات آنها را بهم زد. در ۲۳ سال گذشته گلزار خاوران به کابوس رژيم تبديل شده است. خانواده ها با حضور هميشه گی خود در اين محل، ياد فرزندان خود را زنده نگه داشته اند. آنها بی توجه به اينکه فرزندانشان هوادار چه گروه و دسته ای بوده اند، هر جمعه در کنار هم جمع شده و يک تکه زمين خاکی را گلباران می کردند. صدها گل سرخ به ياد عزيزان پرپر شده، آذين بخش زمين می شدند. در ميان دسته های گل، عکسهای جوانان به خون خفته، مانند ستاره گان آسمان می درخشيدند. خانواده ها هر جمعه از مسافت های دور به خاوران می آمدند تا ياد عزيزان خود را زنده نگه دارند. پدر و مادر ها به همين تکه زمين خشک و برهوت هم راضی بودند. اما رژيم اين کمترين را هم از آنها دريغ می کرد. بسياری از خانواده ها وسليه نقليه نداشتند و بايد با اتوبوس به خاوران می آمدند. آنان بايد اول هر طوری بود خود را به ميدان انقلاب می رساندند، از ميدان انقلاب با اتوبوس و يا مينی بوس به ميدان امام حسين می رفتند، از امام حسين به ميدان خراسان و از آنجا به افسريه. از افسريه هم سوار ماشين هايی که مسافربری ميکردند می شدند و خود را به خاوران می رساندند. يعنی هرکدام بايد ۴-۵ وسيله نقليه عوض می کردند و حدود ۳ ساعت در راه بودند تا به تلی خاک برسند و برای فرزاندن به خون خفته شان گريه کنند و زجه سر دهند.

 

سال گذشته مادرم وسط هفته به آنجا رفت و با قفل روی در مواجه شد. بعد از کمی جستجومتوجه شد که در کوچکتری هم هست و آن در باز بود. مادرم به داخل رفت و وسط زمين روی خاک نشست. مردی به او نزديک شد و گفت که چرا اينجا نشسته اي؟ مادرم عصبانی شد و با پرخاش به او گفت «تو با من چکار داري؟ وجود من در اينجا چه آزاری به کسی می رساند؟» مرد بلافاصله با يک لحن همدردانه گفت، «نه هر چه دوست داری اينجا بشين. من مواظب هستم که اگر ماموری آمد خبرت کنم. می خواهی گلهايت را به من بدهی تا برايت پخش کنم؟» مادرم هم بيخبر از اينکه او خود يکی از ماموران است دسته گلی را که خريده بود به او می دهد. مرد دسته گل را گرفته و غيبش زد! آنها حتی تاب ديدن يک بسته گل را بر سر مزار اين بچه ها ندارند.

 

کشتار سال ۶۷ يک حرکت ناگهانی و از سر اجبار نبود. مسولين زندان از سال ۱۳۶۵ با پرسشنامههايی که به زندانيان داده بودند، آنها را به دستههای مختلف تقسيم کرده و دقيقا می دانستند که از دست چه کسانی، در کدام بندها و کدام اتاقها می خواهند خلاص شوند. هيات مرگ و مجتهدان شرکت کننده در آن فقط دکورهای اين نمايش از پيش نوشته شده بودند. آنها در فکر تسويه حساب با دگر انديشان بودند. شکست تزهای خمينی اول از همه در زندانهای ايران به اثبات رسيد. رژيم از اينکه با وجود اين همه شکنجه، تنبيه و فشارهای روحی و روانی نتوانسته بود اکثر زندانی ها را به توبه وادار کند و آنها را مجبور کند که از عقايد خود دست بکشند کلافه بود. سردمداران جمهوری اسلامی که به تبعيت از دستورات دينی و فقه اسلامی يک حکومت دينی فاشيستی را بر مملکت حاکم کرده و با اشاعه جو رعب و وحشت قصد پياده کردن شعار ضد بشری «النصر بالرعب» را داشتند از مقاومت  زندانيها عصبی شده بودند. آنها به عينه می ديدند که زندانيها بدون توجه به فشارها و هزينه ای که بايد بپردازند همچنان برسر مواضع خود باقی مانده اند و حاضر به پذيرفتن ايدئولوژی متحجر آنها نيستند. برای سردمداران جمهوری اسلامی و هواداران آن اين غير قابل قبول بود. اگر آنها حريف عده ای اسير نمی شدند، چگونه می توانستند جامعه را مجبور به تمکين کنند؟

 

طراحان، کارگردانان و مجريان قتل عام سال ۶۷ و همه کشتارها و خشونتهای دهه ۶۰، همه طيفهای جمهوری اسلامی هستند. هيچ کس نمی تواند ادعا کند که، «چپ گرايان ديروز و اصلاح طلبان امروز» و يا «اقتدار گرايان ديروز و تماميت خواهان امروز» و يا «دفتر تحکيم وحدت حوزه و دانشگاه» و يا «انجمن اسلامی های دانشگاه» و يا هر طيف و گروه و دسته ديگری که در ۳۲ سال گذشته کوچکترين قدرت و يا فعاليتی داشته از اين موضوع بيخبر بوده و يا با آن مخالفتی داشته است. آنها نه تنها در سال ۱۳۶۷ بلکه امروز هم مشکلی با خلاص شدن از دست دگرانديشان ندارند، مشروط بر اينکه آن دگرانديش خودشان و يا دوستانشان نباشند. به اطلاعيهها، مقالات، مصاحبهها و برنامههايشان نگاه کنيد. اعتراضهای آنها فقط به دستگيری و زندانی شدن دوستان و نزديکان خودشان است. آنها کوچکترين اشاره ای به دانشجويان و زندانی های بی نام و نشانی که سکولار هستند و از پايه مخالف نظام جهوری اسلامی و خواهان برچيدن حکومت دينی هستند نمی کنند. برای آنها زندانی سياسی هم خودی و غير خودی دارد. اين آقايان منتقد دولتند نه نظام و حکومت اسلامی. آنها به دنبال قدرت سياسی هستند نه دموکراسی، مردم سالاری و حقوق بشر. می خواهند ما را به «دوران طلايی» امامشان برگردانند. دورانی که درآن بيشترين سرکوبها، جنايت ها، کشتار ها و شکنجه ها به وسيله خود آنها، که در آن زمان بر مسند قدرت بودند، اعمال شده است. اصلاح طلبان فقط به دنبال حکومت دينی و خواهان حفظ جمهوری اسلامی هستند.

 

۲۳ سال از به دار کشيده شدن بيژن می گذرد و من هنوز به نبودنش عادت نکرده ام. هنوزهم در خواب او را می بينم و وقتی که بيدار می شوم فکر می کنم شايد آنچه که در ۳۲ سال گذشته بر ما رفته است تنها يک کابوس بوده است. اما وقتی که  چشمم به عکس قاب گرفته او در روی کمد می افتد بالاجباراز دنيای خيالات بيرون کشيده می شوم و باور می کنم که او ديگر نيست. اندوه از دست دادن عزيزانمان هرگز ما را رها نمی کند. تلخی بيپايان مرگ زودرس و نا حق آنها تا ابد با ماست.  خلاء نبود آنها در زندگی ما با هيچ چيز پر نمی شود. تلاش ما بازمانده گان و قربانيان اين جنايت اين است که از ظلمی که بر ما رفته پرده برداريم و عاملين اين جنايات را رسوا کنيم تا بارديگر با نامی ديگر و ترفندی جديد، آزادی، عشق و دگر انديشی را به قربانگاه نبرند. من نه می بخشم و نه فراموش می کنم، شما چطور؟

 

لادن بازرگان

شهريور  ۱۳۹۰

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 Èå íÇÏ ÑÝíÞ ÈíŽä ÈÇÒѐÇä
 در تاريخ
 0000-00-00
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در