Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جانباختگان   شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ برابر با ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۷                    
 
behrouz ghafouri

رفيق بهروز غفوری

 اواخر تابستان داغ سال 60 بود. اولين دسته هاي جنگجوي كمونيست رهسپارجنگل ههاي شمال مي گشتند تافصل نويني را در تاريخ جنبش كمونيستي ايران بگشايند. شب قبل باراني سخت آمدن پائيز راخبر داد. باران علفزارهاو گلهاي وحشي جنگلي را شستشو داد و طراوت و تازگي لذت بخشي را در طبيعت موجب گشت وفرارسيدن تغييراتي عظيم را نويد داد.

درميان اولين دسته اي كه درآن باران به مقصد رسيدند چهره رفيق بهروز غفوري(محمودـ فرهاد) از همه مشخص تر بود. در نخستين نگاه خيلي خشك و بيش از حد جدي بنظر ميرسيد. احتياج به زمان زيادي نبود تا اوخودرا بشناساند.

در اولين برخوردها قابل اعتماد و اتكا بودن خود را نشان دادو با صداقت و بي آلايشي، سريع در دل همه جاي گرفت.

با رسيدن اين رفقا همگي بسراغ گودالي كه سلاح و مهمات از قبل در آن پنهان شده بود، رفتند.

بعلت باران شديدآب درگودال جمع شده و نياز به آن بودكه در آن هواي سردصبحگاهي كسي به درون گودال پر ازآب وگل برود. كار اكراه آميزي كه احتياج به داوطلب داشت. محمود به همراه رفيق فرهنگ سراج(يكي از رفقاي سربداركه درآمل اسيرو درنهم بهمن ماه 60 به جوخه تيرباران سپرده شد) داوطلب شدندوكار جابجايي سلاح و مهمات را انجام دادند. ترسي از تن دادن به سختي ها نداشت و مهمتر ازآن آگاهانه به سختي ها تن مي داد.

چندروز بعد كاك اسماعيل آمد و دسته هاي مسلح سربداران را سازماندهي نمود.

اسماعيل رفيقي مجرب در تشخيص توانائي هاي افراد تحت مسئوليت خود وقرار دادن آنها در جايگاه مناسب، بود.

كاك اسماعيل به بهروز پيشنهاد معاونت نظامي يك گروه راداد. محمود كه تا آنزمان تجربه نظامي چنداني نداشت گفت: "آخر من كه تابحال جنگي نكردم ..."كاك اسماعيل به وي گفت: "تو درآبادان، وقتي كه پاسداران مزدور به خانه ات ريختند خوب توانستي از دست آنها زير باران گلوله هايشان در بروي، ازاينرو جرئت لازمه را داري و هركاري ميتواني بكني". واين براي بهروزآغاز گام نهادن در مسيري بود كه مشخصه آنرا نبرد هاي گوناگون در عرصه هاي مختلف رقم زد. بهروز آگاهانه خود را به اين پراتيك انقلابي سپرد و در متن اين پراتيك عظيم كيفي پرورش يافت و نه تنها به يك فرمانده جسور وقابل بلكه به رهبر كمونيستي بدل گشت كه نقشي تاريخي در حيات اتحاديه كمونيستهاي ايران ايفاء نمود.

زماني لنين گفت، هيچ طبقه اي اگر يك "ده نفر"پيشواي با قريحه و استعداد،كارآزموده،از لحاظ حرفه خودآماده،در مكتب طولاني تعليم گرفته وبا همديگر هم آهنگ نداشته باشد، مبارزه پايدار ممكن نخواهدبود. سالها لازم است تا شخص خود را به مثابه يك انقلابي حرفه اي پرورش دهد، يك انقلابي واقعي هم بايد همواره به چنين پرورشي فكركند وبا شكيبائي و سرسختي خود را انقلابي حرفه اي بار بياورد. كسي كه در هنر حرفه اي خويش ـ يعني در مبارزه عليه پليس سياسي مهارت داشته باشد. درمسائل تئوريك و نظري از استحكام برخوردار باشدو دائره نظرش وسيع باشد و همواره قادر باشد نقشه وسيع وجسورانه اي را براي پيشرفت و تكامل مبارزه پيشنهادكند، تاآن حد كه حتي حريفان را هم واداربه احترام نمايد. (نقل به معني از"چه بايد كرد؟"ـ فصل 4) رفيق بهروز از زمره اينگونه رهبران بود.

بهروز نمونه آن روشنفكران انقلابي بودكه آگاهانه به چنين پرورشي فكر كرد، بدان عمل نمود، بي مهابا با جسارت و عزمي راسخ خود را درگير پراتيك هاي هر چه گسترده تر و وسيعتر وجديدتر نمودوبدين طريق توانايي هاي لازمه براي تبديل شدن به يك رهبر كمونيست را كسب كرد.

رفيق بهروز غفوري در سال 1334 در آبادان در خانواده اي كارمندي متولدشد؛ تحصيلات خود را درآن شهر گذراند واز دانشكده نفت آبادان فارغ التحصيل شد. وي تحت تاثير جو كارگري شهر آبادان قرار داشت ودر فعاليتهاي سياسي ـ دانشجويي آنزمان شركت مي نمود.

بعد از دوسال كار در پالايشگاه آبادان براي ادامه تحصيل به انگلستان رفت. و در بدو ورود به انگلستان جلب فعاليتهاي انقلابي كنفدراسيون احيا(كه تحت رهبري اتحاديه كمونيستهاي ايران قرار داشت)، گشت. ودر مبارزات آنجا همراه با رفقائي چون محمد پوئيد(حيدر ـ يوسف) بطور فعالانه شركت نمودوخيلي سريع به يكي از مسئولين وسازماندهندگان جنبش دانشجوئي شهر محل اقامت خود، تبديل شد.

با شروع انقلاب بهروز به ايران بازگشت و درتشكيلات آبادان اتحاديه كمونيستهاي ايران به فعاليت پرداخت. او بدليل اعتقاد و ايمان عميقش به كمونيسم، بخاطر صداقت انقلابي و نظم پذيري و جديتش در انجام مسئوليت ها به سرعت عضو سازمان و عهده دار سازماندهي معلمين هوادار سازمان شد.

باشروع جنگ ايران وعراق در مقاومت توده اي مردم خرمشهر شركت جست و نخستين تجارب نظامي خود را بكف آورد. در همان اوائل جنگ يكروزكه مشغول پنهان ساختن سلاح در خانه اي درآبادان بود مورد حمله پاسداران قرار گرفت . بهروز با خونسردي و شجاعت و چالاكي توانست از دست آنها بگريزد و 4 ساعت تعقيب مسلحانه همراه با تيراندازي 5ـ4 مزدور را خنثي كند و 48 ساعت بدون امكانات خود را درمحلي پنهان سازد. بعد از آن به اهواز رفت. در آنجا بعنوان مشكوك دستگير شد و حدود دو ماه در زندانهاي اهواز وماهشهر بسر برد.

ولي با هوشياري كه از خود نشان داد رژيم اورا نشناخت. پس ازآزادي به شيراز رفت وبطور نيمه مخفي در ميان زحمتكش ترين اقشار جنگ زده به زندگي ومبارزه پرداخت. در آنجا نيز يك بارمورد شك پاسدار آباداني قرار گرفت ولي قبل ازاينكه بتوانند دستگيرش سازند، گريخت. بهروز با سازماندهي آكسيون اول ماه مه 60 در خوابگاههاي جنگ زدگان بعنوان كمونيستي جسوردرميان توده ها شناخته شد.

بهروز اين گفته هاي مائو را بطور عميقي درك نمود وبكار بست: "در تحليل نهايي خط فاصل بين روشنفكران انقلابي وغير انقلابي و ياضدانقلابي اين است كه آيا آنها مايلند با توده هاي كارگرودهقان در آميزند و بدان عمل مي كنند يا نه؟"

او فهميد كه يك روشنفكر انقلابي در پروسه مبارزه اي طولاني،  درپيوند با توده هاي تحتاني،و در بريدن از موقعيت طبقاتي گذشته خويش آبديده شده وبه يك روشنفكر پرولتر بدل خواهدگشت. بهروز از خانواده كارگري نبود، امادر يكي از مراكز مهم كارگري ايران بدنيا آمد و درميان آنان رشد كرد. اين يكي از ويژگيهاي كودكي و جوانيش بود كه بر شخصيت او تاثير بسياري گذارد. از اين جهت زماني كه بر پرچم سرخ طبقه كارگر بوسه زد وآگاهانه به ستيز با خود براي متحول كردن جهان بيني اش و زدودن تمامي عادات و ارزشهاي طبقات بورژوائي و خرده بورژوائي پرداخت، خصوصيات پرولتري برايش نا آشنا نبود. در واقع اين محيط، تماسهاو آشنائي هاي دوران رشدش به ايجاد بندهاي معنوي اش با مردم كاركن خدمت كرد. اين زمينه مادي خوبي بود تا همراه با كسب آگاهي كمونيستي و در بستر پراتيك مبارزه طبقاتي خيلي سريع از يك روشنفكر خرده بورژواي عاشق انقلاب به يك روشنفكر پرولتر كه انقلاب برايش حكم هواي تنفس را داشت، وبالاخره به رهبر ثابت قدم طبقه كارگر بدل شود. انضباط، سخت كوشي، ثبات قدم، ديد گسترده، عدم وجود ذره اي فردگرائي و خودپرستي ويا تحقير كار يدي در بهروز، از خصوصيات بالنده ترين طبقه عصر كنوني يعني طبقه كارگربود، كه قدم در راهش گذارده بود. آموزه هاي لنين ومائو به او آموخته بود كه همه كمونيستها حتي كمونيستهايي كه داراي منشا اجتماعي پرولتري هستند بايد مرتبا غبار ايدئولوژيكي كه جامعه بورژوائي بر ديدگان آنان ميكشد را پاك كنند. اما آناني كه از طبقات غير پرولتري مي آيند بايد عميقتر و همه جانبه تر براي متحول كردن جهانبيني وبازسازي آن تلاش ورزند و كيفيت هاي جنگجويان پيشروي پرولتري را كسب كنند.

اهميت اين تغيير وتحول ايدئولوژيك با امر متحول كردن جهان رابطه لاينفك داردو فقط بر بستر اين كار و فقط اين كار ميتوان تغيير طبقه داد، مانند بهروز به يك پرولتر آگاه و ثابت قدم تبديل شد و به جرگه آگاهترين نمايندگان انقلابيترين طبقه عصر درآمد. فقط اينگونه است كه عظمت آرمان كمونيستي و سختي راه آن درك خواهد شد.

بهروز در حيطه فعاليت خود بسرعت بهترين مناسبات را با توده هاي زحمتكش و بويژه رفقاي جوان سازماني برقرار ميكرد و به تربيت انقلابي آنان مي پرداخت. او با برقراري رابطه اي رفيقانه و رك وصريح اشكالات هررفيقي را مطرح مي نمود و با متحول نمودنشان به آنان براي فعاليت هاي انقلابي اتكاء مي كرد.

توانايي وي در استفاده از امكانات توده اي، دميدن شور وشوق انقلابي در محيط، بكارگيري هر نيرويي ولو كوچك وجزيي در خدمت انقلاب، باعث جاي گيري وي در قلب رفقايش و اطرافيانش مي شد.

بهروز تمامي امكانات شخصي و...خود را در خدمت سازمان قرار مي داد.

توانايي وكمك هاي وي در شرايط دشواري چون نقل وانتقال نيروهاي سربداران در سال 16،حفظ وجابجايي امكانات سازماني بعداز شوراي چهارم و...نقش تعيين كننده اي براي بازسازي سازمان داشت. بهروز، بقول لنين، از آنگونه افرادي بود كه بيدريغ نسبت به انقلاب وفا داشت و از همين رو از اعتماد بيدريغ وسيعترين توده ها نيز بهره مند ميشد.

بهروز جزء اولين كساني بود كه با شور وشوق از طرح قيام سربداران پشتيباني كرده و آمادگي خود را براي اعزام به شمال اعلام نمود. اودر 28 شهريور راهي جنگلهاي آمل شد.

بهروز بخاطر تمامي خصائل انقلابيش فوق خيلي زود بعنوان يكي از افراد برجسته سربداران مشخص گشت. وي در تمامي در گيري هاي جنگل وشهر با دلاوري و تهور بينظيري شركت جست. مردم آمل آن سه سربداري را كه بهروز هم جزء آنان بود بخوبي بخاطر مي آورند كه چگونه بعد از رزمي دلاورانه و بسته شدن تمامي راههاي عقب نشيني توده هاآنهارا درميان خود جاي داده و پنهانشان ساختندو مانند مردمك چشم ازآنان حفاظت نموده و به خارج شدنشان ازشهر ياري رساندند.

تجارب جنگهاي مختلف و ياد گيري از فرماندهان جسوري چون كاك اسماعيل و كاك محمد و يوسف گرجي(سهيل سهيلي) از وي فرمانده نظامي بي باكي ساخت. بهروزدرسها و تجارب نظامي نبردهاي جنگل وشهر را در دوره بعد از قيام آمل بكار بردوباتلاش بسيار سعي نمود جاي خالي رفقاي جان باخته را پر نمايد. وي فهميد كه بايد مسئوليت رهبري بر دوش بگيرد. او همانگونه كه نقش مهمي در نبردهاي مسلحانه( درگيري گزنه سرا ،9 فروردين و  13خرداد61) ايفاء نمود،در مبارزات ايدئولوژيك ـ سياسي درون سازمان حول جمعبندي از قيام آمل وشكست آن فعالانه شركت جست. او بهمراهي و رهبري  رفقايي چون بهروز فتحي نقش مهمي در بوجود آوردن هسته محكم و بهم فشرده اي از انقلابيون كمونيست سازمان در مقابله با اثرات ناشي از شكست و مقابله با خط مشي بورژوائي اقليت سازمان و بخشي از اكثريت سازمان، داشت. ضربه سال 61 وپشت كردن بخشي از رهبري سازمان به انقلاب وطبقه كارگرنه تنها هيچ خللي در ارداه پولادينش و اعتقاداتش بوجود نياوردبلكه وي را درقبول مسئوليت رهبري محكمتر نمود.

با قطعي شدن شكست موقت انقلاب در سال 61 ـ 60، بحران ايدئولوژيك ـ سياسي دسته دسته از ميان فعالين جنبش كمونيستي قرباني مي گرفت.

انتقاد از ماركسيسم، حملات پنهان وآشكار به آرمانهاي كمونيستي، مسخره نمودن ايمان راسخ به اين آرمانها،ليبراليسم، محافظه كاري،جبن وفرو مايگي در ميان عده اي از اين فعالين رواج يافت. بسياري زندگي مايوس وسرخورده وخالي از اميدواري انقلابي را در پيش گرفته ودوباره به ارزشهاي كهنه اي كه درزمان انقلابي شدن از آنان بريده بودند، بازگشتند.

خانواده، منافع فردي وچه بسا انحطاط به اشكال گوناگونش مامن و ماواي آنان گشت.

درميان روشنفكران خرده بورژواي سرخورده حس تحقير به كارگران ودهقانان رواج گرفت. روحيات اينان در ايندوره كه به اميد پيروزي راحت وآسان به مبارزه طبقه كارگر پيوسته بودند، تهوع آور بود. بهروز به همه اينها با نفرت مي نگريست .

او بارها بر سرآناني كه مايل بودند وارد لجن زار انفعال و...شوند ويا شده بودندفرياد زد كه: انقلاب مجلس مهماني نيست! و عميقا اين تحليل طبقاتي لنين را فراگرفت كه: "...رشد طبقه كارگرالزاما عناصري از خرده بورژوازي را به صفوف آن جلب مي كند،از ميان كساني كه تحت نفوذ ايدئولوژي بورژوائي بوده،وخلاص كردن خود را ازسر اين ايدئولوژي سخت مي يابند، مرتبا عقب عقب رفته و به دامن آن مي افتند...اولا، روسيه(بخوانيدايران ـ حقيقت) بيشتر از اروپاي غربي يك كشور خرده بورژوائي است. بنابراين كشور ما خيلي بيشتر عناصر،گروها و گرايشهائي را توليد ميكند كه مشخصه شان رفتارهاي متضاد، بي ثبات ونوساني نسبت به سوسياليسم مي باشد(رفتاري كه بين"عشق سوزان" و خيانت فرومايه گشت وگذارمي كند) واين خصلت خرده بورژوازي بطور عموم مي باشد. ثانيا، توده هاي خرده بورژوا در كشور ماهنگام شكست هر فازانقلاب بورژوائي، در مقابل ياس و لغزيدن وارتدادآسيب پذير ميشوند، بيشتر حاضر ميشوندكه هدف انقلاب دمكراتيك كاملي را كه قادرباشد روسيه را كاملا از قيود قرون وسطائي وسرف رها كند، تقبيح كنند." (لنين ـ ماركس، انگلس، ماركسيسم)

اين دوران، درضمن دوران تفكرو جمعبندي جدي براي كمونيستهابود.

اما بهروز رهبران ديگرمان در آن دوران تفكر و جمعبندي جدي نه تنها از شتاب گامهايشان و اميدواري انقلابيشان نكاستند، بلكه بر آن افزودند. آنها از كساني نبودندكه وارد يك دوره تفكر  همراه با دست و پا زدن رنج آور در تاريكي شوند. موضع مستحكم پرولتريشان مانع ازآن شد كه اينگونه وارد دوران مقابله با بحران جنبش كمونيستي شوند. در هر بحراني عده اي كمرشان زير آن مي شكند و عده اي ديگر آبديده تر ميشوند. بهروز از آندسته بود كه مانند سد محكمي در مقابل سيل شكست طلبي و سرخوردگي ايستادو جزء گروهي شد كه وجودشان و عملشان در ادامه يابي حركت جنبش كمونيستي ايران تعيين كننده بود.

آنها پل محكم وآهنيني شدندكه دسته كمونيستهارا از روي مرداب لجن زار ياس وسرخوردگي و جهت گم كردگي و پراكندگي،  ردكرد.

در اسفند ماه 61 عليرغم مخالفتش با نظرات غالب بركميته موقت كه مخالف جمعبندي جدي از سربداران و گسست از انحرافات گذشته سازمان بود، به جنگل رفت. در درگيري 12 اسفند با خلاقيت و ابتكار نقش جسورانه وشجاعانه اي ايفا نمودو عليرغم زخمي شدن از ناحيه ران كمك فراواني به هدايت و حفظ رفقاي درگير در آن عمليات نمود. بعد از آن نقش برجسته و محوري در مبارزه سياسي دروني عليه نظرات نادرست درون"كميته موقت رهبري " و آماده كردن سازمان براي برگزاري شوراي چهارم و تدارك سياسي ـ عملي آن داشت. وي بهمراه كمونيستهاي انقلابي ديگر چگونگي دفاع از پرچم سرخ انقلاب و در اهتزاز نگاهداشتن آن در شرايط افت وشكست را به ما آموخت. بهروز در شورا به عنوان يكي از اعضاي رهبري سازمان ومسئول نظامي سازمان انتخاب شد. بهروز با پيگيري رفقاي شركت كننده در شوراي چهارم سازمان را دركردستان آموزش نظامي داد. درتابستان 62 به تهران بازگشت. بعد از دستگيري رفيق بهروز فتحي نقش سياسي ـ ايدئولوژيك وتشكيلاتي وي فزوني يافت. از يكطرف به مقابله با نظرات ضد تشكيلاتي و فراكسيونيستي اقليت شوراي چهار پرداخت وازطرف ديگر در تدقيق وعملي نمودن وخاص كردن خط شوراي چهار شبانه روزتلاش نمود. با گرايشاتي كه تضاد هاي مقابل پاي سازمان و چگونگي حلشان ولزوم تحكيم دستاوردهاي شوراي چهار وايجاد تشكيلاتي مستحكم از انقلابيون حرفه اي را در آن مقطع نميديد، مقابله كرد.

بهروز در مهر 62 در تهران در خيابان دستگير شد ولي با هوشياري توانست دشمن رافريب دهدو بعد ازيك روز بازپرسي وبازداشت آزاد شود او سريعاتجارب خود در اين زمينه را در اختيار سازمان قرارداد. بهروز در پروسه تكاملي خود وسازمان مرتبا با صداقت بي نظيري به نظرات گذشته خود برخورد مينمود و برخلاف تعصبات و غرور مختص روشنفكران بورژوا وخرده بورژوا هيچ ابائي از نقد آنان نداشت چرا كه هدفش در يافتن حقيقت و روشنائي بيشتر بخشيدن به راه كمونيسم بود. روحيه مبارزه جوئي سرسخت و سمجش در آندوران اورا واداشت كه بدنبال تيز تر كردن سلاح سياسي ـ ايدئولوژيك سازمان برود. از اينرو جزء اولين كساني بود كه اهميت مبارزه پرولتارياي بين المللي در تشكيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي را درك نمودو تحت تاثير آن مبارزات مقدمه مصوبات شوراي چهارم را به نگارش درآوردوبر اصول ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون پافشاري نمود.

بهروزدر اواخر آبان 62 در پي تعقيب ومراقبت هاي گسترده دشمن دستگير شد. وهمانطور كه از وي انتظار ميرفت در آخرين نبرد خويش نيز سرافراز و سربلند بيرون آمد. برخورد قاطع و پيكار جويانه وسازش ناپذير وي در مقابل دشمن و حفظ اسرار سازمان ، درزير وحشيانه ترين شكنجه هانشانه ايمان قوي وي به كمونيسم بود. بهروز عميقا وپيگيرانه پشت به گذشته و رو به آينده كرد. هيچ قدرتي نتوانست او راوادار به سازش كند و هيچ مانعي نتوانست پيشروي اش را در راستاي كمونيسم سد نمايد. او عميقا معتقد بود كه جامعه كهن پوسيده وطريق كهنه زندگي محكوم به نابودي است و جامعه اي نوين، زندگي نوين از دل آن بيرون آمده وپيروز خواهدشد. سرانجام دشمن زبون ودرمانده در پنجم خردادماه 1363 رفيق بهروز غفوري را به جوخه تيرباران سپرد.

از كف دادن محمود در واقع از كف دادن يكي از معدود رهبران با قريحه اي كه لنين از آن سخن گفته بود و لطمه بزرگي به طبقه كارگربود. ولي وي بقول ماركس: "بعنوان پيشتاز پر افتخار جامعه نو جاويد خواهد ماند...ودر قلب بزرگ طبقه كارگر جاي خواهد داشت. قاتلان آنرا(اورا) تاريخ از هم اكنون چنان به چار ميخ كشيده است كه تمامي دعاهاي كشيش شان هم قادر به نجاتشان نيست. "(ماركس ـ جنگ داخلي در فرانسه)

بهروز و ديگر رهبران آندوره سازمان نه محصول دورانهاي آرامش بلكه محصول دوران طوفانهاي انقلابي بودند. رهبراني كه عليرغم اينكه هيچ نقشي در انحرافات گذشته سازمان نداشتند، مجبور به زدودن آثار آن انحرافات بودند. آنان در دوراني توان طبقه مارا هدايت و نمايندگي كردندكه با عزمي راسخ در گير خونين ترين مبارزه ميان ارتجاع و انقلاب بودند. مرگ اينگونه رهبران بويژه در دوران بازسازي سازمان براي كمونيستهاي انقلابي بسيار گران بودواندوهي بس عميق ببارآورد ولي پايداري اين رفقا انعكاس توانائي شان در مشاهده آينده نوين است كه بدست پرولتاريا تحت رهبري حزبش زاده خواهد شد. واز همين رو اعتماد استراتژيك به كمونيسم جهاني را افزايش دادواطمينان به پيروزي را برذهن توده هاي ستمديده ثبت نمود.

موانع راهي كه امروزه براي ما ترسيم گشته است با سيلاب خون تك تك اينگونه رفقا ورهبران از ميان برداشته شد. اينان متعلق به نسل نويني ازرهبران كمونيست درايران بودند كه در پروسه انقلاب ايران با اتكا به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون در حاد ترين دوران مبارزه طبقاتي پرورش يافتند. امروزه هر پرولتر آگاه و انقلابي كه رسالت مبارزه در راه ايجاد جامعه نوين را برخود مي بيند، مي بايست به چنين پرورشي در مورد خودفكر كندو راه و روش آنانرااتخاذ نمايد.

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 ÛÝæÑی ÈåÑæÒ
 در تاريخ
 2013-01-10
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در