Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جانباختگان   جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ نوامبر ۲۰۱۷                    
 
Omid Ghomashi

رفيق اميد قماشی كمونيستی شورشگر

پائيز 1365

قضيه روابط مخفيانه رژيم جمهوری اسلامی با امپرياليسم آمريكا بتازگی برملا شده است. اميد قماشی بيش از يكسال است  كه در اوين بسر می برد و امروز او را برای چندمين بار به بازجوئی می برند. بنظر بازجوی پليد اينطور می آيد كه امروز اميد چيزهائی برای گفتن دارد. آيا ممكنست كه اميد "بسرعقل" آمده باشد؟ آيا بالاخره پس از يكسال و اندی بسخره گرفتن هرگونه فشار جسمی و روحي، اميد "شكست" خورده است؟ آيا امروز چيزی از زير زبان اميد بيرون كشيده می شود؟ بازجو، پی در پی اين سئوالات را در ذهن خود تكرار می كند. زيرچشمی اميد را نگاه می كند و می كوشد تا در پس اين چهره خشمگين و مغرور با آن لبخند تمسخر برلب، راز اميد را كشف كند. اما اين لبخند تحقير بند دل بازجو را پاره می كند. بازجوئی آغاز می شود و بازجو دلقك وار مقدمه چينی تهوع آور و هميشگی خود را آغاز می كند: 

"ببين، ما همه چيز را می دانيم اما می خواهيم..." حرف پاسدار ارتجاع هنوز تمام نشده، اميد سكوت خود را می شكند: "تو حق بازجوئی از مرا نداري! نه تو كه مزدور كثيفی بيش نيستی و نه اربابان گردن كلفت و نوكر صفت تر از خودت هيچكدام حق بازجوئی از من و انقلابيونی مانند مرا نداريد" خون در رگهای دژخيم يخ می زند. اين شورشگر تسليم ناپذير، اين جوان سركش كه دربرابر هيچ شكنجه و تطميعی هرگز خم نشد، اين گلوله آتشين كه هربار و در هر بازجوئی مستقيما به سينه بازجو فرونشست، امروز ديگر چه خيال "شومی" در سر دارد و از كجا می خواهد يورش خود را آغاز كند؟ 

بازجوی محتضر برای اطمينان خاطر دستی به اسلحه كمريش می كشد و نگاهی به پاسدار مسلح درون اتاق می افكند. بسختی تلاش می كند خود را قدرتمند نشان دهد. اميد حمله را آغاز می كند: 

"نه تو و نه هيچكس ديگر حق بازجوئی از مرا نداريد. اين شما هستيد كه بايد به من، به تمام انقلابيون و به تمام مردم ايران بازجوئی پس بدهيد. اين شما هستيد كه بخاطر تمام جناياتی كه مرتكب شديد و بخاطر تمام كشتاری كه از مردم كرديد، بايستی محاكمه شده و حساب پس بدهيد. اين شما آبروباخته ها هستيد كه بخاطر بند و بستتان با امپرياليستها و بخاطر زندگی انگليتان از قبل كار و رنج زحمتكشان بايد دادگاهی و محاكمه شويد. اين رفسنجانی كثيف و رسواست كه بخاطر اينكه ميليونها تومان از دسترنج زحمتكشان را به جيب خود و اربابان امپرياليستش می ريزد، بايستی به من بازجوئی پس بدهد. نه! اين شما نيستيد كه از من بازجوئی می كنيد. اين من هستم كه از جانب ميليونها مردم زحمتكش اين سرزمين از شما حساب پس می خواهم." 

بازجو، باصدائی لرزان جيغهای نامفهومی سر می دهد و يكبار ديگر ذليل و شكست خورده خاتمه بازجوئی را اعلام می كند. اميد را مستقيما به اتاق شكنجه می برند، درحاليكه خود را برای عرصه ای ديگر از نبرد انقلاب و ضدانقلاب آماده می كند و درحاليكه لبخند تمسخر گوشه لبش به خنده ای سرشار از پيروزی و غرور تبديل شده است.

در ملاقات بعدی با خانواده اش، اميد همه آنچه در بازجوئی و اتاق شكنجه بر وی گذشته است را تعريف می كند و فرياد می زند: "برويد و اينها را برای مردم تعريف كنيد" پس، يكبار ديگر ممنوع الملاقات می شود و اينبار طولانی تر از هميشه.

5 بهمن 1360

اميد، آمل را مثل كف دست می شناسد. مانند تمام فرزندان خانواده های فقير و زحمتكش در كوچه پس كوچه های پرگل و لای بزرگ شده و قد كشيده است. روزهای مبارزه عليه رژيم شاه، زمانيكه نوجوانی 13 ، 14 ساله بيش نبود، در همين كوچه پس كوچه ها همراه با همكلاسی ها و هم محله ای های پابرهنه اش، سربازان ارتش شاه را منتر خود كرده و آنان را به مسخره می گرفتند. در همين محله های آمل بود كه در روزهای يورش ارتجاع خمينی به انقلاب، بعنوان بخش دانش آموزی هواداران اتحاديه كمونيستهای ايران، پاسداران ارتجاع و حزب اللهی های منفور را سنگ باران می كرد. امروز، اميد يكبار ديگر كوچه های شهر را زيرپا می گذارد، اسلحه بدوش گرفته و چالاك و سرمست از عطر خوش انقلاب، از محله ای به محله ديگر می رود. امروز، اميد بمثابه يك انقلابی كمونيست، يك سربدار، عاليترين شكل مبارزه طبقاتی را تمرين می كند، در كوره چنين نبردی آبديده می شود و خود را برای روزهای دشوار آينده و نبردهای سهمگين تر پيشاروي، آماده می سازد. سرشار از روحيه انقلابی و ايمان به پيروزی طبقه اش است. همان زحمتكشانی كه از ميان آنان برخاست و از قاطعيت، سرسختی و تسليم ناپذيريشان الهام گرفت و خود الهام بخش آنان گشت. همان كارگرانی كه در روزهای سخت پيگرد پس از نبرد آمل او را در آغوش خود مخفی كرده و چون مردمك چشم از او محافظت كردند.

اميد، مسئوليت پيشبرد كار تبليغی در شهر ـ چه در ماههای قبل از نبرد آمل و چه در روزهای 5 و 6 بهمن ـ و همچنين برقراری ارتباط بين تيم های سربداران كه در نقاط مختلف شهر مستقر شده اند را بعهده دارد. بواسطه همين مسئوليت است كه می تواند شاهد انقلابيگری ها، فداكاری ها و جانبازی های اكثر رفقای سربدارش باشد. او شاهد زخمی شدن و چگونگی جان باختن كمونيست كبير، انقلابی سترگ و فرمانده نظامی سربداران ـ كاك اسماعيل ـ می شود، و اين مشاهدات تاثير عميقی بر روحيه اش بجای می گذارد. اميد، مصمم است كه هرگز از راه سرخ ياران كمونيستش قدمی بعقب ننشيند.

تابستان 1361

بفاصله كمی پس از وارد آمدن ضربه ارتجاع بر پيكر اتحاديه كمونيستهای ايران، كميته موقت رهبری برای بازسازی سازمان ايجاد می گردد. در بازار آشفته روحيه باختگی و تسليم طلبي، در دوره ای كه كمونيستهای اصيل و انقلابی  و پايدار بر اصول جاودانه كمونيسم علمی يكی از دشوارترين دوره های مبارزه طبقاتی را طی می كنند، اميد جزء اولين دسته رفقائی است كه آمادگی خود را برای ادامه فعاليت انقلابی تحت رهبری كميته موقت، اعلام می دارد. ضربه ارتجاع و سنگين تر از آن خيانت و وادادگی عده ای از رهبران و كادرهای اتحاديه كمونيستهای ايران در بيدادگاههای رژيم خميني، نه تنها ذره ای خلل در ايمان و اراده اين فرزند انقلابی زحمتكشان و آن پيمانی كه در روزهای نبرد آمل با يارانش بسته بود، وارد نمی آورد؛ بلكه موجب افزونتر گشتن خشم و كين طبقاتی وی نسبت به دشمنان انقلاب و كمونيسم می گردد. بفاصله كمی پس از آن دادگاه، اميد بهمراه تعدادی از رفقای سازمان عازم جنگلهای شمال می شود تا راه سرخ ياران انقلابيش را ادامه دهد.او هرگز مرعوب آن "شخصيت ها" و "رهبران" قديمی كه روزگاری انقلابی بودند و در اين زمان ذليل و روحيه باخته فراخوان عقب نشينی ايدئولوژيك و تسليم طلبی صادر می كردند و پز "گذشته های پرافتخار" خود را می دادند، نشد و عليرغم جوانی و عدم وقوف "همه جانبه" به مسائل "سخت" و "پيچيده" تئوريك، صحيح ترين جهتگيری و راه را انتخاب كرد. راه انقلاب مسلحانه توده اي، راه كمونيسم. اميد، تا زمان دستگيری ـ شهريور 1364 ـ و تا لحظه جانباختن ـ اسفند 1365 ـ هيچگاه اين راه و هدف عالی را گم نكرد.

اسفند ماه 1365

محل بخاك سپردن دهها كمونيست و انقلابی كه بتازگی اعدام شده اند، از جمعيت انبوهی موج می زند. فوج فوج مردم از جنوبی ترين تا شمالی ترين نقطه كشور راهی اين محل گشته اند. در اينجا عده ای از رفقای رهبری و اعضاء سازمان ما همين چندروز قبل بخاك سپرده شده اند. در اينجا، پيشتازان پرولتاريای انقلابی، كمونيستهائی كه درون دژ "مستحكم" ارتجاع اسلامی ـ اوين ـ پرچم سرخ انقلاب را برافراشته نگاه داشتند و در مقاومت و مبارزه ای سازش ناپذير كمر رژيم را خم كردند، خفته اند. فوج فوج مردم راهی اينجا گشته اند تا با فرزندان انقلابی خويش تجديد عهد كنند. هفت روز از بدار آويختن اميد می گذرد. مردم شهرش، همان مردمی كه اميد برايشان مظهر شورش و ستيز عليه ارتجاع بود، همان مردمی كه در روزهای سخت پس از نبرد آمل از بيادآوری تكاپو و خستگی ناپذيری اين انقلابی جوان، جان تازه می گرفتند؛ در اينجا گرد آمده اند.

هيچكس مرگ اميد را باور نكرده است. ارتجاع پست و ضعيف جرات اينكه خبر بدار آويختن اميد را وسيعا پخش كند، نداشت. يكی، دوروزی بود كه به مادر زحمتكش اميد خبر را داده بودند و قطعه خاكی را بعنوان مزار وی مشخص كرده بودند. هيچكس مرگ اميد را باور نداشت! مردم با نگاهی خشمگين و سوزان و دستانی جستجوگر زمين را می كاوند. مزدوران و جاسوسان رژيم كه در چنين روزهائی مثل كرمهای كثيف حول و حوش جمعيت می لولند و مردم را می پايند، خود را عقب كشيده و از مردم فاصله می گيرند.

با مشاهده پيكر اميد، خشم مردم بيكباره سرريز می شود. برخلاف معمول كسی گريه نمی كند، كسی سينه چاك نمی دهد، كسی زانوی غم به آغوش نمی گيرد.اين مشتهای گره كرده است كه به آسمان می رود. اين انگشتهای رعب آور تهديد است كه پاسداران و جاسوسان مزدور هراسان را نشانه می رود؛ و اين خشم سوزان است كه با بلندترين فرياد در شعار "مرگ بر جمهوری اسلامی" ، "مرگ بر خمينی" فشرده گشته و صدای خود را به دورترين نقطه گورستان می رساند و ديگر خانواده هائی كه برسر مزار عزيزان خود آمده اند را با خويش همصدا می سازد.

اميد، يكبار ديگر پيروز می شود. يك زندگی سرخ و يك مرگ سرخ. اينگونه بايد زيست و مرد!                        

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 رفيق اميد قماشی
 در تاريخ
 2013-01-10
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در