Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جانباختگان   جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ نوامبر ۲۰۱۷                    
 
زندگی كوتاه اما پربار

زندگی كوتاه اما پربار!

 

از لابلای خاطرات ياران

يادواره ای از رفيق قاسم زمانپور


تاريخ تولد 1340/10/2 مسجد سليمان

تاريخ فوت 1362/5/1 در شهر اهواز

رفيق قاسم زمانپور در يک خانواده‏ی کارگری متولد شد. پدرش نجار شرکت نفت بود و مادرش خانه داری با 8 فرزند. پدرش از شرکت نفت اخراج شد. بعد از آن به استخدام پيمان‏کاران شرکت نفت در ميآمد و در مشاغلی مانند نگهبانی استخدام می شد. بعداً نگهبان دانشگاه به اصطلاح «چمران» اهواز شد که تا زمان بازنشستگی در همانجا كار می كرد. 

قاسم از اواخر سال 56 فعاليت های سياسی خود را عليه رژيم شاه شروع کرد. در آن زمان جَوِ سياسی بر دبيرستان ها حاکم بود و اکثر دانش آموزان و دبيران سياسی بودند. در جريان مبارزه برای سرنگونی رژيم شاه و پس از آن، عدهی زيادی از اين جوانان به جنبش کمونيستی و سازمان های غير کمونيستی مخالف رژيم جمهوری اسلامی پيوستند و آنان که سرسختانه از جمهوری اسلامی حمايت می کردند به جاسوسان و پاسداران اين رژيم تبديل شدند. قاسم نيز تحت تاثير جوانان هم شهری خود که در کنفدراسيون احياء در خارج کشور فعاليت می کردند، هوادار اتحاديه ی کمونيست های ايران شد.

در سال 58، قاسم که در دبيرستان تحصيل می کرد به دليل فعاليت هايش از دبيرستان اخراج شد. سال 58 ديپلمههای بيکار در اعتراض به وضعيتِ خود دست به مبارزه عليه رژيم زدند که منجر به درگيريهائی در سطح شهر شد. قاسم همراه با برادران و رفقای ديگرش در اين مبارزه فعال بودند که منجر به دستگيری او و رفقای ديگرش شد. مدتی بعد قاسم از زندان آزاد شد.

با شروع جنگ ايران و عراق، طبق رهنمودهای اتحاديه ی کمونيست ها همراه رفقای ديگرش به آبادان رفت. در سال 59 او و چند تن ديگر از رفقايش توسط سپاه پاسداران شهر شناسائی و دستگير و چندی بعد آزاد شدند. در سال 1360 با يورش همه جانبه ی رژيم به سازمانهای انقلابی و امنيتی شدن شهر مسجد سليمان، قاسم از خوزستان خارج شد تا در جائی ديگر فعاليتهای خود را ادامه دهد. از آنجا که خانهی پدری قاسم مرکزِ فعاليتهای سياسی جوانانِ کمونيست شهر بود؛ خانواده نيز مجبور به ترک مسجد سليمان شد و در اهواز سُکنا گزيد. قاسم در سال 1360 داوطلب پيوستن به طرح قيام مسلحانهی سربداران در آمل شد. اما به دليل دير رسيدن بر سر قرار برای انتقال، موفق به پيوستن به رفقای جنگل نشد.در سال 1361 تشکيلات اتحاديهی کمونيست ها در سراسر ايران بخصوص در اهواز و تهران ضربهی سختی خورد و نيروهای امنيتی جمهوری اسلامی در يورشی هم زمان، به دستگيری اعضا و هواداران اتحاديه کمونيستها در شهرهای بزرگ پرداختند. متاسفانه قاسم که برای ديدار با خانواده به اهواز بازگشته بود همراه با برادر بزرگترش دستگير شد.

يکی از رفقای هم بند قاسم می نويسد: «وقتی من را در خيابان هنگام پخش اعلاميه دستگير کردند و به زندان مسجدسليمان بردند در نهايت بُهت و حيرت ديديم برادر کوچکتر قاسم هم آنجاست. فکر کنم 14-15 ساله بود. او را در حين پخش اعلاميهای که در مورد تحريم انتخابات رياست جمهوری بود دستگير کردند. او و يک جوان ديگر در انفرادی بودند. دو ماه بعد دفتر نخست وزيری منفجر و رجائی کشته شد. پاسدار زندان فردی بود به نام قنبری که اهل ايذه بود. اين مزدور با خنده ی زشت و کريه برای ما تعريف کرد که به انتقام اين واقعه برادر قاسم را اعدام مصنوعی کرده اند. اما يکی از بچههای مجاهدين به نام هيبت الله پور را اعدام کردند. هيبت الله اهل ايذه بود. نوذر بهادری از بچه های اتحاديه کمونيستها هم با ما بود که اعدام شد. ...

 در آن زمان دو نوع دادگاه می گذاشتند. يکی دادگاه نيمه علنی بود که يک دادگاه علنی که خانواده های کسانی را که در درگيری با مجاهدين يا جريان های ديگر کشته شده بودند می آوردند. اين دادگاه معروف به کيش مات بود. قاسم را هم در اين دادگاه بردند. و به او گفتند اعدامی هستی. حاکم شرع آخوندی بود به نام بهرامی با چهره ای فوق العاده کريه و زشت. مشخصه اش اين بود که دندانی داشت که حتا موقع بستن دهان بيرون لب قرار ميگرفت. اگر آدم معمولی بود اين به نظر آدم نمی آمد. اما چون يک جانی آدمکش بود چهره و دندانش او را در ظاهر هم يک خونخوار معرفی می کرد.

دادستان شخصی بود به نام درياباری. بعد از اين دادگاه قاسم می دانست که اعدامی است. امکانی برای فرار پيش آمد. بخشی از ديوار زير دستشوئی نازک شده بود و بيرونش رو به بيابان بود. خراب کردن آن راحت بود. قاسم هم جوان بلند قد و ورزيده ای بود و براحتی می توانست با لگد سنگ آن را در آورد. اما از فرار امتناع کرد چون می دانست بعد از فرار او وضعيت برادران و رفقايش خراب می شود. در زندان تواب ها معمولا روزهای پنج شنبه دعای کُميل برگزار می کردند. و بقيه هم به اتاقهای خودشان می رفتند. وقتی فهميديم قاسم را به دادگاه کيش مات بردند غم همه را گرفت. برادر کوچکترش از بُهت و درد در حالت هشياری و بيهوشی بود. شب ديدم که قاسم برادرش را محکم در آغوش گرفته است. چند روز بعد به من و برادرش و يکی ديگر از همسن و سال های ما گفت: "شرايط من خيلی سخت است. با توجه به دادگاهی که رفتم  اعدامم می کنند. اما شماها سِنِتان کم است. شما را آزاد می کنند ...". در حاليکه خودش هم سنی نداشت. ...»

 رفيق مزدک از خاطرات خود در مورد خانهی پدری قاسم  در فاصلهی سال 1357 تا 1360 می نويسد: «در مسجد سليمان خانهی پدری اش مرکز فعاليتهای اتحاديه کمونيست ها بود. خانه هميشه شلوغ بود. هنگام جلسات اتاق پذيرائی پر از دختر و پسر جوان می شد که با روابطی برابر و رفيقانه به بحث و آموزش ميپرداختند. مادر قاسم با وجود آنکه از نظر اقتصادی دست تنگ بود اما دلسوزانه از همه مانند فرزندانش مواظبت می کرد و شکم شان را سير می کرد. چه صادقانه و پاک دختر و پسر تا پاسی از شب گذشته در مورد سياست و انقلاب بحث می کردند. مادر پس از جلسات،  دختران را به اتاق خودش می برد و پسران در همان سالن پذيرائی ميخوابيدند. يادم هست کتابخانهای هم در کنار خانه ساخته شده بود که بچههای مسجدسليمان از آن جا کتاب ميگرفتند. خانه محل رفت و آمد همه بود. همه با پدر و مادر قاسم روابط صميمانه ای داشتند. پدر و مادر هم معترض نبودند چون می ديدند که بچه ها در چه مسيری گام بر می دارند. البته ميدانستند که اين رفت و آمدها و جلسات و کتابخانه روزی ممکن است عليهشان استفاده شود. که چنين هم شد. رژيم برايشان پرونده سازی کرد که خانهی شما خانهی تيمی بود و کتابخانهای هم آنجا بود. خيلی از آن رفقا دستگير و کشته شدند.

قبل از ضربات سراسری رژيم به تشکيلات اتحاديه کمونيست ها، حزب اللهيها چند بار به خانه حمله کردند و با جواب سخت پدر و مادر مواجه شدند که از بچهها دفاع می کردند. يکی از رفقا تعريف می کرد که بالاخره سال 1360 با خفقانی شدن فضای شهر، به خاطر حفظ کتاب ها و برای اينکه مدرکی عليه بچهها گير حزب الله نيفتد، شبانه کتاب ها را از کتاب خانه خارج کردند و در جائی چال کردند. چند وقت پيش که سری به آنجا زدم تا يادی از خاطرات گذشته کنم ديدم کتابخانه تبديل به خرابهای شده است. با وجود اين سختيها پدر و مادر برای ما هيچگاه مشکل بوجود نمی آوردند و نهايت همكاری را انجام می دادند. از رفقائی که خيلی به آن خانه ميرفتند رفيق جانباخته محمد فرهادی بود که روابط صميمانهی بخصوصی با مادر و پدر قاسم داشت. ...  متاسفانه برخی کسانی که روی قاسم تاثيرات سياسی داشتند در نيمه‏ی راه به آرمان ما خيانت کردند. يکی از آن ها پس از شروع ضربهی سراسری به تشکيلات اتحاديه قبل از دستگيری، خود را معرفی کرد و داوطلبانه هر اطلاعاتی داشت به نيروهای امنيتی رژيم داد. حتا يک روز هم در زندان نماند. اما گاه گاهی به خانه ی قاسم در مسجد سليمان سر می زد و از فعاليت های قاسم و برادرانش مطلع بود. امثال او خاطره بدی از خود بر جای گذاشتند. زندانيان سياسی اهواز در سال 1362 و 1363 کاملا از اين وضع اطلاع داشتند. ...» رفيق هم بند قاسم ادامه می دهد: «ياد قاسم و بقيه بچههای سياسی انقلابی گرامی باد. بچههای خوب از همه سازمان ها بودند. من و چند نفر ديگر تنها کسانی بوديم که حکم حبس گرفته بوديم. هر کس را که می خواستند اعدام کنند ميآوردند به اتاق ما. دو نفر از بچههای شوشتر را آوردند که فکر می کنم يکی از آن ها از رفقای پيکار بود و ديگری از رفقای رزمندگان. نامشان حميد چِل پَلی بود که مهندس برق بود و ديگری معمار بود که متاسفانه اسم کوچکش را به خاطر نمی آورم. فوقالعاده نازنين بودند. به حميد حتا اجازه نداده بودند که لباس هايش را بردارد. برای همين من پيژامهام را به او دادم. يک شب تا ديروقت داشتيم کُشتی ميگرفتيم و بازی ميکرديم که آمدند اين دو را از ما جدا کردند. صبح ساعت 5 با لگد در اتاق را باز کردند و ما را به صف کردند و گفتند: يکساعت پيش چِل پَلی و معمار را اعدام کرديم! حميد هنگام اعدام همان پيژامه را بر تن داشت.»

«قاسم 3 خواهر و 4 برادر داشت. در خانواده بچه های عمو و خاله که از روستا می آمدند زندگی می کردند. معمولا 10 تا 12 نفر در خانواده زندگی می کردند و زحمت همه را پدر می کشيد. مديريت خانواده در دست مادر بود و در برنامه های سياسی هم بچه ها را حمايت می کرد. بی سواد بود اما در حد خودش حمايت می کرد. خيلی از فاميل هايشان به مادر اعتراض می کردند که اين کتابخانه برايتان مشکل ساز خواهد شد. خيلی از بچه های سياسی پنهان از خانواده فعاليت سياسی می کردند اما در اين خانواده و البته بسياری ديگر، علاوه بر افراد خانواده رفقای ديگر نيز يک تا دو سال در خانه  مثل بقيه فرزندان خانه زندگی می کردند. مادر قاسم از اين بچه ها مثل دختر و پسر خود مواظبت می کرد.

هنگام اعدام قاسم من در زندان بودم اما شنيدم که بعد از دستگيری و اعدام قاسم و بسياری از رفقای ديگر، برخی از اين افراد که دو سال در اين خانواده زندگی کرده و مادر قاسم برايشان زحمت کشيده بود، حتا يک پيام تسلی بخش به اين مادر و پدر داغ ديده نفرستادند در حاليکه نه دستگير شده بودند و نه خلل زيادی در روند زندگيشان افتاده بود. در واقع رژيم موفق شده بود رُعب و حشت را در وجود اينان تزريق کند که همبستگی در شرايط سخت يادشان برود. متاسفانه در دورههای شکست انقلابها و غالب شدن فضای نااميدی و ياس، همواره اين ناروائی ها گسترش پيدا می کند. همانطور که برخی ها در زندان نارفيق شدند و خيانت کردند برخی هم بدون اينکه دستگير و شکنجه شوند رفيق نيمه راه شدند و جذب زندگی تسليم طلبانه و سازشکارانه شدند. من نام اين افراد را نمی برم اما بايد اين حکايت تلخ را بيان کرد تا تجربهی ما به نسل آينده منتقل شود و بدانند که راه انقلاب سخت و پر پيچ و خم است. در زمان اوج انقلاب خيليها ميآيند و با ظهور سختيها بسياری در نيمهی راه ميمانند و حتا عده ای خيانت می کنند. همانقدر که اين بی وفائيها و خيانتها دردناک است و افسردگی ببار ميآورد. در مقابل، ايستادگی و پابرجائی رفقای از دست رفته شاديآفرين و اميدبخش است. ايستادگی قاسم در زندان که سَر داد اما سِر نداد يک الگوی شاديآفرين است. مرگِ اين گونه افراد بسيار غم انگيز است اما او با وجود سنِ کم، مسئوليت راهی را که انتخاب کرده بود قبول کرد و جانش را هم برای آن داد. افرادی مثل قاسم کم نبودند. مانند محمد فرهادی که به دليل مسئوليتهايش زير فشار و شکنجه های وحشتناک قرار داشت اما هرگز در مقابل دشمن زانو نزد يک نمونه ی ديگر است.»

«قاسم را همراه با يازده نفر در مسجدسليمان اعدام کردند. از آن بقيه فقط اسم هوشنگ حموله و محمد آغاخانی از مجاهدين يادم است. اما گويا قاسم را در اهواز دفن کردند. در اهواز حدود صد نفر را در جائی پائين تر از قبرستانهای اهواز به سَمتِ صنايع فولاد جداگانه دفن کرده اند. به فاصله ی صد متر از اين ها 15 قبر ديگر است که متعلق به بچههائی است که در قتل عام زندانيان سياسی که در سال 67 به دستور شخص خمينی انجام شد، اعدام شدند. آن ها نه اسم دارند و نه نشانه ای. اينجا بيابان بود ولی بعدها در آن خانه سازی شد.

 خانواده ها قبرها را درست ميکنند و بسيجيها می آيند خراب ميکنند. چند بار شهرداری قصد کرد اينجا را خراب کند اما خانوادهها نگذاشتند. البته بسياری از خانوادهها در شهرستانها هستند و امکان رفت و آمد به اين مكان را  ندارند. ولی آنانی که امکانش را دارند  از همهی مزارها محافظت می کنند. يک بار شهرداری به بهانهی صاف کردن زمين می خواست روی مزار خاک ريزی کند که خانواده ها جمع شدند و سطح قبرها را بالا آورده و آن ها را بازسازی کردند.»   

زهره، يکی ديگر از رفقای همرزم قاسم می نويسد: «پاک ترين و با شعورترين بچه های مسجد سليمان را گرفتند و اعدام کردند. پست فطرتهای فرصت طلب و کودنی مانند پاسدار محسن رضائی ها رسيدند به رياست کشور و تا توانستند غارت کردند و به مردم ظلم کردند. در شهر کوچکی مثل مسجدسليمان اکثر جوانان به کتاب، به مطالعه، به آگاه شدن و آگاهانه مبارزه و زندگی کردن علاقه داشتند. کسی هم که سواد نداشت در بحثها مينشست و گوش می داد.

قاسم و جوانان ديگر مانند او گلهای سَرسَبدِ جامعه بودند که بدون آنها جامعه به قهقرا می رود،  برای همين آنها را کشتند. مانند رفيق کيانوش بهادری كه  اعدامش داغی بر دل مردم آگاه مسجدسليمان گذاشت. او در بند 5 زندان کارون اهواز بود. اين رفقا افراد پاک و با شعوری بودند که اگر ميماندند مردم را آگاه می کردند که به پاخيزند و اين رژيم کثيف را به سزای جنايتهايش برسانند. آنها ميتوانستند جامعه را به نحو احسن تغيير دهند. وقتی با شرايط حال مقايسه می کنم آه از نهادم برمی خيزد و سخت به من فشار ميآيد. جانيان حاكم بلائی بر سر مردم آورده اند که نتوانند فکر کنند. جوانها  را معتاد کردهاند. كافيست دانشجويان آن زمان را با دانشجويان ايندوره مقايسه کنيم. متاسفانه بسياری از جوانها بعد از ورود به دانشگاه معتاد می شوند. ترياک و شيشه از سيگار ارزان تر است. يک پاکت سيگار مالبرو 4 هزار تومان است و يک بسته ترياک دو هزار و پانصد تومان. جمهوری اسلامی اين بَلا را بر سر مردم آورد. بهترينها را اعدام و بقيه را معتاد و افسرده كرد. آن بچهها که جانشان را کف دستشان گذاشتند و با اين رژيم تا پای جان مبارزه کردند ميدانستند چکار دارند ميکنند و ميدانستند اگر نکنند چه آيندهی تاريکی در انتظار نسل های بعد است.»  

رفيق هم بند قاسم چنين جمعبندی می كند :«شرايط زندان سخت بود اما برای آنان که مقاومت کردند و نشکستند لذت خود را داشت چون زندگی كوتاه معنا دار بهتر از عمر دراز زيستن در ذلت است. همين  مسئله زندان را برای ما لذت بخش می کرد. با وجود اينکه نمی دانستيم فردا زنده ايم يا نه. شانس ما اين بود با افرادی چون قاسم زمانپور زندگی كرديم که با تمام وجود بهشان اعتقاد و اعتماد و علاقه داشتيم. هرگز فراموش شان نمی كنيم.»

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 رفيق قاسم زمانپور
 در تاريخ
 0000-00-00
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در