Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جانباختگان   دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ برابر با ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۷                    
 
به ياد رفيق منصور قماشی

به ياد رفيق منصور قماشی

 

نوشته: گيل آوايی

نامه ارسالی برای  حقيقت

دوستان ، بهترين درودهای مرا بپذيريد.

انگيزه اصلی نوشتن اين نامه ديدن نوشتاری در حقيقت شماره 37 به ياد رفيق منصور قماشی است كه خواندن اين نوشتار مرا به بال خيال نشاند و به سال های دربدری دهه 60 برد، سال های سياه تعقيب و گريز و به سخره گرفتن مرگ كه مرگپرستان حاكم به سرزمينمان نيز از دليری يلانی چون منصور به زانو درآمده بودند.

بنا به درخواست يكی از دوستان كه در شب بزرگداشت شاملو كه آن هم اتفاقی بود و با او در همان شب آشنا شده بودم فرصتی دست داده بود و خاطرات گذشته را مروری ميكرديم و من نيز در كنار يادمانهای دوستان ديگرم از منصور گفتم و همين گپ شبانهمان سبب شد تا اين دوست عزيز نشريه شماره 37 به تاريخ خرداد 1379 را كه نوشتار "درود بر قهرمانی و دلاوری پرولتاريا، به ياد رفيق منصور قماشی” در آن نظرش را جلب كرده بود، را به ياد همان شب برايم بياورد و از من بخواهد كه خاطرات خود با منصور را برايتان بنويسم.

منصور را از سال 1357  می شناسم، با او در اعتصابات و تظاهرات كارگری گيلان و تشكلهای كارگری آن زمان و نيز كار مشترك در صنايع چوب و كاغذ گيلان (چوكا) آشنا شدم.

چوكا يكی از پيگيرترين و فعالترين شوراهای كارگری ايران را داشت كه در اتحاديههای كارگری بويژه در اتحاديه سراسری شوراها و اتحاديه كارگری گيلان حضوری قدرتمند و فعال داشت و يكی از بزرگترين راهپيمائی ضد امپرياليستی گيلان را در آن زمان رهبری نمود، حتی سركوب شوراهای كارگری نخست از چوكا شروع شد و وقتی سخن از حضور منصور در اتحاديه گيلان و شورای كارگری چوكا به ميان می آيد، می توان به اهميت ياريرسانيهای بی دريغاش پی برد.

بزرگترين مشخصه منصور صداقت و بی ريايی و صميميت بی دريغ او بود. منصور با پيگيری در مبارزه و حضور در همه تجمعات و حركتهای اعتراضی بويژه ياريرسانی به گاهان دشوار و سخت يكی از چهرههايی بود كه مرگ در مقابل او رنگ ميباخت و در اوج ياس، اميد و توانمان ميبخشيد.

در تظاهرات و اعتراضات كارگری گيلان بويژه چوكا هميشه حضور داشت و در اعتلای مبارزه و پيشگيری از انحراف اين حركتها بخصوص در برخورد با عناصر نيروهای ناپيگير و سازشكار كه بار مضاعفی را به دوش نمايندگان راستين كارگران ميگذاشت، بسيار موثر و استوار بود.

حضور منصور در گيرودار مبارزات و مباحثات اتحاديه كارگری گيلان (كه يادم است نمايندگان چوكا و كارخانه پوشش گيلان از فعالان اصلی آن بودند) و نيز دفاع از حقوق كارگران كارخانههای عضو اتحاديه، ياريرسان نمايندگان اندكی بود كه با موضعگيريهای انحرافی و سازشكارانه مواجهه بودند و جدلی دشوار داشتند.

پس از پاكسازيهای آن موقع و تقريبا شكست شوراهای كارگری و از هم پاشيده شدن اتحاديه گيلان، تا مقطعی از زمان نمايندگان اخراجی (كه خود من يكی از همين نمايندگان بودم) جلسات خود را در بيرون كارخانه بطور مخفی تشكيل ميدادند و ايجاد ارتباط و حفظ آن با درون كارخانه و اعمال تصميمات اتخاذ شده شورا در درون كارخانه از اقدامات بسيار دشوار و خطرناكی بود كه منصور يكی از رفقايی بود كه در پيشبرد مبارزه و نيز ياری رساندن به رفقای اخراجی آمادگی هميشگی داشت و يكی از عناصر اصلی مبارزه در درون كارخانهها بود.

ماههای نيمه و سپس مخفی بعد از دوران پاكسازيها و دشوارتر شدن مبارزه و نيز سختی بيش از حد حفظ روابط و تماسهای تشكيلاتی (و غير تشكيلاتی حتي!) دورانی بود كه گاها منصور را در انزلی آن هم با پوشش و محملهای مختلف ميديدم كه در يكی از اين ديدارها كه آخرين ديدارمان در گيلان بود يادم است منصور با پيراهنی كه روی شلوار انداخته بود و شلوار وارفته و پوتين سربازی به پا داشت بواقع نوعی تغيير ظاهر داده بود كه جلب توجه نكند و در ساحل قاضيان همديگر را در آغوش گرفتيم. در اين ديدار منصور بسيار كوفته و خسته مينمود و خنده مهربانش به تعجبم واداشته بود و آخركار هم نفهميدم منصور براستی در چه شرايط سختی بود! يعنی همه شرايط سخت داشتيم ولی در چنان شرايط هم بيشتر در پی مشكل ديگری بوديم و منصور يكی از شاخصترين اينگونه برخورد بود.

ديدار دوباره ما زمانی بود كه منصور از طريق يكی از رفقای راه كارگر (دوست مشتركمان) كه او را در ميدان انقلاب تهران ديده بود برای من قراری گذاشت و همديگر را در خيابان نواب ديديم. اين زمانی بود كه قيام آمل سركوب شده بود و منصور يادم است كه قطعنامه كنگره چهارم اتحاديه (منظورم اتحاديه كمونيستهای ايران است) را در دست داشت و با نام مستعار مسعود اگر درست ياد آورده باشم سر قرار آمده بود و آن روز صحبت های زيادی با هم داشتيم و يادم هست در مورد قيام آمل و ضرورت آن و نيز مرزبندی با قيام مسلحانه يعنی بطور كلی با مشی چريكی با هم صحبت زيادی كرديم كه جزئيات آن دقيقا يادم نيست ولی فكر ميكنم كه اقدام به قيام در آمل گريزناپذير بود به دليل پخش اطلاعيهها در منطقه از سوی سربداران و قرار گرفتن در مقابل عمل انجام شده و نيز قطع ارتباط تشكيلات داخل كشور با خارج و مسائلی از اين دست بود.

قرار من با منصور همزمان بود با دوستانی كه تحت تعقيب و زير ضرب بودند و با تمام نيرو در پی جابجايی آنها بوديم و منصور برای تهيه كارت شناسايی و هر كمكی كه بخواهيم اعلام آمادگی كرد كه با توجه به شرايط خود او چنين برخوردی نشان از روحيه بسيار بالای او داشت.

طی قرارهايی كه با منصور داشتم دوبار قرارمان قطع شد. قرارمان به صورتی بود كه يك قرار اوليه و دو قرار رزرو داشتيم به اين معنی كه اگر در قرار اول هر كداممان نبوديم روز بعد همان ساعت سر قرار باشيم اگر باز هم نبوديم هفته بعد در همان روز و در همان ساعت سر قرار باشيم و هر دو نفر ميبايست در دو سوی خيابان همديگر را به قول معروف چك ميكرديم و با لبخند و اشاره سر به يكديگر وضعيت خود را خبر ميداديم كه به هم نزديك شويم يا نه!

اول بار كه قرارم با منصور قطع شد و سر هر سه قرار مان منصور نيامد گويی كه فاجعهای اتفاق افتاده باشد چون منصور اطلاعات زيادی از من داشت و پاك كردن همه آن اطلاعات عملا در شرايط آن موقع امكان نداشت. سرانجام بازهم منصور از طريق يكی از دوستان مشترك قرار بعدی را به من اطلاع داد و من سر قرار رفتم. قرار ما هميشه چهارراه خيابان اسكندري- آزادی بود.

آن روز ديدن منصور چنان شكی در من ايجاد كرده بود كه وحشت كردم. چون منصور با عصا و پای گچ گرفته روی سكوی پيادهرو نشسته بود و با آن لبخند هميشگياش كه گويی اصلا اتفاقی نيفتاده است به من اشاره ميكرد كه نزديك شوم!

ماجرای عصا و پای گچ گرفته منصور اين بود كه منصور با موتوری كه سوار بود با ماشين سواری تصادف ميكند و راننده ماشين سواری كه بالای سر منصور ميرود، بازجو يا دادستان گروه آمل بود كه منصور او را شناخته بود. يادم هست كه منصور با خنده تعريف ميكرد كه هر چه اصرار ميكرد بابا ول كن برو چيزی نشده يا شكايتی ندارم يارو ول نميكرد؛ و در يك كلام اينكه بابا گورت رو گم كن برو آن مرد كه ول نمی كرد! خنده های منصور هنوز در مقابل چشمان من است كه اين ماجرا را تعريف ميكرد. به هرحال اولين قرارمان به همين دليل قطع شده بود و چقدر اصرار داشتم كه منصور هر چه سريعتر از كشور خارج شود. ولی تمام اصرار من لبخند منصور را بهمراه داشت و اينكه وضعش آنگونه نيست كه از كشور خارج شود.

دومين بار كه قرارم با منصور قطع شد زمانی بود كه هيچ خبری از منصور نبود و به همه آنچه كه ميدانستم سرك كشيدم و از منصور چيزی نشنيدم و همه چيز نشان از دستگيری او ميداد تا وقتی كه يكی از دوستانم از اوين آزاد شده بود با من تماس گرفت.

اين رفيق يكی از رفقايی بود كه روز دستگيرياش با او قرار گذاشته بودم اگر تا ساعت چهار بعد ازظهر نيامد بايد همه چيز را تغيير دهم و همينطور هم شد.

تا اينكه پس از چند سال فكر ميكنم اواخر سال 66 بود كه از زندان آزاد شد و طی قراری كه با او داشتم خبر داد كه منصور را در زندان ديده است و روز اول كه در بند منصور را ديده بود به لحاظ لهجه شمالی اين رفيق منصور نشان من را از او می گيرد. همين نشانی سبب اعتماد و نزديكی اين دو ميشود كه منصور اين رفيق را در چند و چون بند قرار ميدهد. همين رفيق خبر اعدام منصور را به من ميدهد.

برای منصور و به ياد او ...

خروش خشم خزر

                    تو

                      شكوه جنگل سبزي

و در كُنام تو

              ای مهربان رفيق

                                 همراه ....

هماره باور ماندن

                    هماره سبزی و رستن

                                             به شوق ميجويم ....

تو رفتی و به شكوهت

                         هزار اختر اميد

                                          سر زد از جنگل

و من

      به هر قدم

                  از خيل گشنگان ديارم

                                           به هر كلام و به هر نام تو

امـيــــــــــــــد مـــــــــــــــيكــــــــــــــارم

جنگل به نام تو سبز است

آمل

   هنوز

        طلوع ترا

                 فرياد ميكند ....

و مادران

         بخون خواهی منصور وشان ديارم

                                                   اميد ميزايند ....

خروش تو

          ای يار

                  ياور

                       رفيق ...

                                 ترانهايست

                                            ترانه

                                                  كه هر بامداد

                                                              ميآرايد

                                                                     صلابت جنگل را

آمل هنوز نام ترا

                  بشوق میخواند ....

دوستان آنچه نوشتهام يادمانی از منصور بود و شعروارهای هم كه در پايان آوردهام تحت تاثير همين نوشتار و يادمان رفيق منصور قماشی است كه به هنگام نوشتن همين يادمان بزبان آوردم و نوشتم. در چاپ كردن اين نوشتار مختاريد ولی دوستتر دارم كه تغييری در هيچ بخش از نوشتار ندهيد. برايتان بهروزی و سرافرازی آرزو می كنم.

با احترام "گيل آوايی”

هلند سپتامبر 2000 

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 Èå íÇÏ ÑÝíÞ ãäÕæÑ ÞãÇÔí
 در تاريخ
 0000-00-00
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در