Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جانباختگان   دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ برابر با ۲۰ نوامبر ۲۰۱۷                    
 
Gholam Abas Deraxshan

رفيق غلام عباس درخشان
سكانداری در آبهای ناشناخته

زماني لنين در رثاي بابوشكين، بعنوان يكي از رهبران پرولتر كمونيست چنين نوشت: "بدون رهبراني اينچنين، مردم براي هميشه برده و سرف باقي مي مانند. با چنين رهبراني، مردم رهائي كامل از هرنوع استثمار را بدست خواهند آورد." رفيق غلام عباس درخشان (مراد) نيز در زمره چنين رهبراني بود. مزدوران حكومت اسلامي نوميد از درهم شكستن مقاومت قهرمانانه اين رهبر كمونيست، در تير 1361 وي را به جوخه اعدام سپردند.

او بسال 1331 در آبادان چشم به جهان گشود، گهواره اش كوچه هاي محلات كارگري بود. همانند اكثر همسالانش در محيط كارگري آبادان، مقرر بود كه بصفوف كار بپيوندد. در شركت نفت استخدام شد و در جزيره لاوان بروي كشتي مشغول بكار گشت. بدليل استعداد و توانائيش قرار بود كه او را براي ديدن دوره تخصصي به انگلستان بفرستند و پس از بازگشت موقعيت بالاتري در كشتيراني جزيره لاوان بيابد. مي گفت: "نتوانستم خودم را راضي كنم كه از استعمارگران انگليسي دستور بگيرم. بدنبال نيروئي بودم كه بتواند جهان را زير و رو كند. بدنبال جهاني بودم كه عده اي بروي استخوانهاي خرد شده عده اي ديگر راه نروند. بعدها كه كمونيست شدم فهميدم سوسياليست تخيلي بودم. وقتي به علم كمونيسم مسلح شدم احساس كردم آن نيروي واقعي را كه دنبالش مي گشتم يافته ام. وقتي فهميدم ما مجبور نيستيم به جهاني كه زالوها برآن حكومت مي كنند تن دهيم و راه عوض كردن آن وجود دارد، ديگر هيچكس و هيچ چيز نمي توانست جلودار من باشد.

"در سال 1355 به تشويق نزديكانش كه از فعالين جنبش دانشجوئي خارجه بودند راهي آمريكا شد و از همان روز نخست بصفوف اين جنبش پيوست. دوران كار فشرده تئوريك، سياسي و مبارزه عملي و سازماندهي را با شور بسيار پشت سر نهاد و در فاصله اي كوتاه بسطح يكي از مسئولين آموزش تئوريك هسته هاي چپ (هوادار اتحاديه كمونيستهاي ايران) درون كنفدراسيون ارتقا يافت. در اوائل تابستان 1357 با رفيق نزديكش اسكندر قنبرزاده[i] و شمار ديگري از يارانش متشكل در چند هسته هوادار راهي ايران گرديدند. آنها كار تهيه، تكثير و توزيع مخفيانه نشريات سازمان و آثار كلاسيك ماركسيستي را سازمان دادند و به تبليغ و ترويج كمونيستي در ميان عناصر پيشرو شهر آبادان و ديگر شهرهاي خوزستان پرداختند. و چنين بود كه در مدت زماني كوتاه، مردم آن خطه با نام و هويت سياسي ـ ايدئولوژيك اتحاديه كمونيستهاي ايران آشنا گشتند. بر زمينه اين فعاليت عملي مشخص تشكيلات خوزستان سازمان ما ـ قبل از انتقال استخوابندي كلي تشكيلات به ايران ـ شكل گرفت. بسياري از افراد، گسترش پايه توده اي سازمان را با تعجب نظاره مي كردند و آنرا بحساب جو انقلابي غالب بر جامعه گذاشته و بنوعي آنرا تحولي خودبخودي و سهل و ساده ارزيابي مي نمودند. حال آنكه، اين نتيجه مستقيم و تفكيك ناپذيري از امر آگاهي دادن، برانگيختن و سازماندهي پيشروترين عناصر پرولتر بر راستاي سياست كمونيستي بود.

مراد از طرف سازمان به عرصه اي نوين و بسيار پراهميت ـ به كردستان انقلابي ـ رفت تا در كنار كاك صلاح شمس برهان و ديگر رفقاي بخش كردستان، فعاليت كمونيستي و جنگ انقلابي را در ميان توده هاي زحمتكش آن خطه سازمان دهند. وي نخست در جمعيت آزادي و استقلال كردستان به فعاليت پرداخت، و سپس با كار مداوم در چندين روستا، به ايجاد جمعيت ها و اتحاديه هاي دهقاني كمك كرد. بدنبال اين فعاليتها، تشكيلات پيشمرگان زحمتكشان بنا نهاده شد. مراد در كنار اسماعيل و صلاح و محمد و جمع كثيري از بهترين رفقايمان كه بعدها در راه آرمان كمونيسم جان باختند، سازمان نظامي تحت رهبري اتحاديه را در تابستان 8531 برپا نموده و باوجود قلت نفرات موفق شدند مستقلانه بار نبرد مسلحانه انقلابي را بدوش كشند.

در دوره پرتلاطم 60 ـ 1359 مراد بي آنكه سوابق و خاطرات و علائق ديرينه بتوانند تيزبيني كمونيستي را از وي سلب نمايند، خط و برنامه بورژوائي را در هيئت عبارات به اصطلاح ماركسيستي برخي رهبران قديمي سازمان بوضوح ديد. مراد با صراحت به رفقايش مي گفت: "بهتر است اگر علاقه اي به اين دسته رهبران در دل داريد، آنرا از خود دور كنيد. چون بايد سرنگونشان سازيم!

" بحق كه مراد آموزه هاي مائوتسه دون را خوب فرا گرفته بود. او خط سياسي ـ ايدئولوژيك را محك قرار مي داد و براي سوابق و اندوخته هاي تئوريك كه درخلاف جهت منافع پرولتاريا قرار گرفته بودند، پشيزي ارزش قائل نبود. همو بود كه بسال 1357 در آبادان ـ زمانيكه هنوز فراكسيون رويزيونيستهاي سه جهاني (زحمت) از اتحاديه اخراج نشده بودند و مراد هنوز از اين موضوع خبر نداشت ـ با ديگر رفقايش بعد از مطالعه نشريه رويزيونيستي آنها (حقيقت داخل) مشتركا تصميم گرفتند كه از پخش آن نشريه سرباز زنند و همه نسخه هاي تكثير شده را به تنور بياندازند و بسوزانند. مراد مي گفت: "اگرچه بعد از مطالعه اش متوجه شديم كه اشكال دارد اما آنرا در چاپخانه مخفيمان تكثير كرديم (در دوره قبل از انقلاب)، بعد من هسته را جمع كردم و گفتم رفقا اين نشريه اشكال دارد. همه گفتند ما هم مي خواستيم همين را مطرح كنيم. سپس تصميم گرفتيم آنچه كه منافع پرولتاريا را نمايندگي نمي كند به خود بورژوازي واگذار كنيم! همه را سوزانديم. بعد بدنبال آن رفتيم كه ببينيم داستان ازچه قرار است و اگر اين واقعا خط سازمان ماست براي مبارزه اي جانانه آماده شويم.

"مراد پيگيرانه و آگاهانه به تئوري انقلابي مي پرداخت و ساير رفقا را نيز به آموختن مداوم برمي انگيخت. او همواره اين آموزه رفيق استالين را مدنظر داشت كه: "پرولتاريا از رهبر خود خواسته هاي ويژه اي دارد. تاريخ رهبراني از پرولتاريا را بخود ديده است، رهبران دوره توفاني، رهبران اهل عمل، ازخودگذشته و شجاع، ولي از لحاظ تئوري ضعيف. توده ها نام اين رهبران را بسادگي فراموش نمي كنند... ولي تمام جنبش من حيث المجموع نمي تواند فقط با خاطرات زنده باشد. براي آن، هدف روشن (برنامه) و خط و مشي محكم (تاكتيك) لازمست. نوع ديگري هم از رهبران وجود دارند. آنها رهبران زمان صلحند كه در تئوري قوي هستند، ولي در امور تشكيلاتي و كارهاي عملي ضعيفند. چنين رهبراني فقط در قشر فوقاني پرولتاريا داراي وجهه عمومي هستند و آن هم تا مدت معيني. با فرا رسيدن عصر انقلاب، هنگاميكه از رهبر شعارهاي عملي خواسته مي شود، تئوريسينها صحنه را ترك گفته، جا را به افراد جديدي مي دهند.....

براي اينكه مقام رهبري انقلاب پرولتاريا و حزب پرولتاريا حفظ شود، بايد قدرت تئوريك و تجربه عملي و تشكيلاتي جنبش پرولتاريائي را درخود جمع داشت.

"مراد معتقد بود كه تئوريهاي علمي و انقلابي و سنتز تجارب، يك كمونيست را درتشخيص و اتخاذ جهتگيري صحيح و يافتن مسير انقلاب پرولتري از ميان بيراهه هاي گوناگون ياري مي دهند؛ اما از اين نقطه به بعد، وقتي پاي مسائل پيچيده و ناشناخته بميان مي آيد و راه حل از پيش تعيين شده اي در كار نيست، تنها طريق حل مسائل بكاربست آن تئوريهاي علمي و اتكا به اصول خدشه ناپذير و جهانشمول و پيشبرد پراتيك انقلابيست. بايد خود را به آبهاي ناشناخته زد و با آنچه در اين برخورد ـ دراين حركت جهت تغيير پديده ها ـ بدست مي آيد، شناخت و تئوري انقلابي را تعميق بخشيد و تكامل داد. مراد پيرو آموزه پراهميت مائوتسه دون درباره نقش و جايگاه پراتيك انقلابي بود كه: "اگر بخواهي دانش بياندوزي، بايد در پراتيك تغيير واقعيت شركت كني....اگر بخواهي تئوري و متدهاي انقلاب را بشناسي، بايد در انقلاب شركت كني."

برپايه چنين بينشي بود كه ابتكار عمل و استعداد گرهگشائي مراد شكوفا مي شد و بمصاف پيچيده ترين معضلاتي مي شتافت كه در ابتدا براي بسياري حل ناشدني مي نمودند. در دوره تامين تداركات نبرد مسلحانه سربداران گره هاي بيشمار و موانع دشوار روز به روز ظاهر مي شدند، و مراد بعنوان مسئول تداركات طرح با هوشياري و ابتكار عمل انقلابي به حل آنها مي پرداخت. او در اين مسير، خستگي نمي شناخت. سنگين ترين و خطرناك ترين ماموريتها را به پيش مي برد ولي هيچگاه روحيه سرزنده و خستگي ناپذيرش را از دست نمي داد. گوئي هرچه بر سنگيني بار مسئوليتها و خطرات افزوده مي شود او نيز بيشتر نيرو مي گيرد. و هنگاميكه فرصتي دست مي داد تا وقايع چندروز مداوم از فعاليتش را براي ديگر رفقا نقل كند، آنچنان دشواريها را سهل و ساده تصوير مي كرد و موضوع را با لحني سرشار از طنز بر زبان جاري مي ساخت كه انگار به بيان لطيفه اي نشسته است. مراد براستي چنان شخصيتي بود كه استالين تصوير مي كند: "او براي انقلاب زائيده شده بود، بينهايت آزاد و شاد در عصر تكانهاي انقلابي. با فراستي داهيانه كه در زمان انفجارهاي انقلابي بطور كامل و واضح بروز مي يافت. بي باك در جهش بسوي ناشناخته."

در تصميم گيريهاي رسمي جلسات رهبري سازمان، در بحبوحه آغاز حركت سربداران، قرار بر آن شد كه تداركات پشت جبهه اي مرتبط با شهرها را آن عده از رهبراني كه با خط سازمان مخالفت داشتند (اپورتونيستهاي راست) بعهده گيرند. مراد از همان ابتدا اين تصميم را بباد استهزاء مي گرفت و مي گفت: "مگر كسي كه بورژوازي شده مي آيد براي ما كار كند. مهم نيست چقدر تصميم گيريهاي رسمي در كنگره ها و نشست ها مي شود، مهم خط است و آنها بالاجبار برمبناي خط خود عمل خواهند كرد، حتي اگر صدتا قرار و مصوبه سازماني هم بپايشان بسته باشي. پرولتاريا نبايد ساده لوح باشد." و زمانيكه كارشكني رهبران اقليت سازمان در كارهاي تداركاتي آغاز شد، مراد مرتبا بروي حرف خود تكيه مي كرد و مي گفت اين اگر سازشكاري نباشد، ساده لوحيست. و در مقابل كساني كه فكر مي كردند بدون اتكا به اين عده ـ كه بسياري اهرم هاي سازمان را در دست داشتند ـ كار تدارك پيش نمي رود، شعار انقلابي اتكا بر توده ها را گذارد و خود آنرا عملي ساخت. او مي گفت: "هر مبارزه انقلابي و هر جنگي بايد با اتكا بر توده به پيش رود. زمانيكه توده انقلابي با خط صحيح رها شود، انرژي انقلابيش صدچندان گشته و آنوقت جنگ ما نه از حيث سرباز در مضيقه خواهد بود، نه در زمينه آذوقه و نه سلاح!"

مراد با اتكاء به همين اصل، تداركات پشت جبهه اي سربداران را در همه زمينه ها بدون كوچكترين اتكائي بر ارگانهاي تحت سلطه اپورتونيسم راست در سازمان به پيش برد. او بي اعتنا به ضجه هاي اپورتونيستي در عرض مدتي كوتاه موفق شد با اطمينان به پتانسيل عظيم توده ها و با تكيه به نيروي مادي حيرت انگيزي كه خط انقلابي در آنان بر مي انگيخت، ارگانهاي تداركاتي مستقل و مجزا از ارگانهاي رسمي سازمان و بوروكراسي اپورتونيستها را ايجاد نمايد.

كار عظيم جمع آوري و انتقال اسلحه از نقاط مختلف ايران به جنگل، تماما تحت مسئوليت و نظارت مستقيم مراد انجام پذيرفت. او شخصا در امور جابجائي، جاسازي و آماده سازي تسليحات براي آغاز نبرد مسلحانه عليه رژيم جمهوري اسلامي شركت جست و همزمان امر شناسائي شهر آمل و منطقه جنگلي و روستاهاي اطراف آنرا به كمك گروهي از رفقاي محلي (از جمله رفيق مجتبي) به انجام رساند. مراد بعنوان عضو شوراي رهبري سربداران در جنگل، در زمينه سازماندهي نظامي و ارائه طرحهاي مشخص تشكيلاتي نيز نقش مهمي بعهده داشت. بعد از نبرد 22 آبان، طرح تقسيم بندي نوين گروههاي سربدار بصورت دسته هاي خودكفا با حوزه عملياتي مشخص، از سوي وي ارائه گشت.

هرگاه مراد براي انجام ماموريتي به شهر باز مي گشت از روحيات رفقا و عزم كمونيستي آنها حرفها داشت. او در مورد رفقاي زن ميگفت: "وقتي كه اين رفقا را سلاح بر دوش مي بينم، زمانيكه دور آتش مي نشينيم و بحث مي كنيم، برق انقلابي چشمان رفيقمان فرح شعله هاي سوزان را ذليل و خوار نشان ميدهد. و اطمينان خاطر عجيبي بمن دست ميدهد كه چه نيروي عظيمي براي زير و رو كردن اين جهان وجود دارد."

از دست دادن رفقا در مسير انقلاب براي مراد بسيار سنگين بود. و او بارها با اين بار روبرو گشت: اسكندر، صلاح، قاسم... او در مراسمl يادبود قاسم شركت نكرد. ميگفت: "من هرگز نتوانسته ام در اينگونه مراسم شركت كنم. زمانيكه اسكندر در سينما ركس آبادان سوخت، پيش خود فكر ميكردم كه چه چيز ميتواند سنگيني اين درد را بر ما سبك كند. اين درد، در درجه اول از آنرو بود كه پرولتاريا يكي از رهبراني را كه مي توانست در بسياري نبردهاي رهائيبخش بسوي كمونيسم راهبرش باشد، از كف داد. بايد جاي او را با پروراندن امثال او از ميان توده هائي كه انقلاب بروي صحنه پرتاب مي كند پر كنيم.

"بدنبال آغاز نبرد مسلحانه سربداران در نواحي و جنگلهاي اطراف آمل ـ پيش از اجراي طرح قيام در شهر ـ دوتن از اعضاء تيم تداركات مراد دستگير شدند. دشمن با يافتن بيانيه هاي سربداران به ارتباط آنان با تشكيلات پي برد و سرمست از پيدا كردن سرنخ، آنها ر ا تحت شكنجه هاي وحشيانه و مداوم قرار داد. مراد كه با دريافت اخبار درون زندان از جزئيات شكنجه آن دو، مطلع شده بود در هر گروه و حوزه اي جزء به جزء آن را براي رفقا تعريف مي كرد. او هشدار ميداد كه مبارزه و جنگ ما براي دشمن مسئله مرگ و زندگيست و براي ما هم همينطور، و اكنون ما در اين جنگ سطح عاليتري از مصاف جوئي عليه قانون ستم و نظم استثمار را در پيش گرفته ايم، بنابراين از خودگذشتگي، شجاعت و استواري بمراتب عاليتري از ما طلب مي شود. رژيم نه تنها ما را به زندان خواهد افكند، نه تنها در زير شكنجه جائي سالم در بدن يك انقلابي كمونيست باقي نخواهد گذاشت، بلكه اگر دستش برسد بخاطر سركوب و درهم شكستن رهبري انقلاب پرولتري، ما را دسته دسته به جوخه هاي اعدام خواهد سپرد. خانه به خانه، كوه به كوه، همه جا بدنبالمان خواهد بود بدان خاطر كه توده ها را از رهبري انقلابي محروم كند و مانع بيداري توده ها و جنگ آگاهانه آنان گردد. ما هم بدنبال شكار دشمن و نابود كردنش هستيم ـ نه تنها نابود كردن افرادش، بلكه از ميان برداشتن تمام دستگاههاي سركوبگر و ريشه كن كردن كليه نهادهاي اين نظم ارتجاعي ـ رژيم دشمنان آشتي ناپذير خود را خوب مي شناسد و مثل سگ از ما ميترسد. بنابراين، براي حفظ خود وحشيانه تر و سبعانه تر از هميشه عمل خواهد كرد. شكارچيانش له له زنان در تعقيبمان خواهند بود و شكنجه گرانش ديوانه تر شكنجه خواهند كرد: هم براي دفاع از منافع طبقاتي و حكومتي كه نماينده اين منافع است و هم از وحشت روزي كه بر جايگاه محاكمه قرار خواهند گرفت و هيچ رحمي به آنها نخواهد شد. اين دورنما از هم اكنون پشتشان را بلرزه در آورده و سبعيتشان را فزوني بخشيده است. پس خود را آماده كنيد. هر كدام از ما در صورت دستگيري بايد دو نكته را مد نظر قرار دهيم: يكم، نبايد از فكر فرار غافل شويم. دوم، بايد آنچنان مقاومتي كنيم كه پرچم مبارزان آينده شويم و ياد ما در ميادين نبرد، آتش خشم پرولتاريا و خلقهاي ستمديده را عليه دشمن طبقاتي شعله ورتر سازد.

مراد در كنار ساير ياران سربدارش در نبرد قهرمانانه 5 و 6 بهمن آمل شركت جست و روحيه انقلابي، عزم طبقاتي، و قابليت و كارداني نظاميش را بنمايش گذارد. مردم آمل هرگز آن سربداري كه با شال فلسطيني سر و صورت خود را پوشانده و در كوچه ها، از اين سنگر به آن سنگر، با چالاكي و مهارت مي جنگيد را فراموش نخواهند كرد.

عصر ششم بهمن، هنگاميكه بخشي از نيروهاي سربدار بمحاصره دشمن در آمده و بعد از مقاومتي قهرمانانه، گروهي از آنها جان باخته بودند و بخشي ديگر درگير نبردي سنگين بوده و زير آتش شديد دشمن عقب نشيني ميكردند، مراد كه چهره اش ناشناخته مانده بود و در شهر امكانات پوششي داشت با تغيير ظاهر در شهر باقي ماند. روز بعد، پاسداران ارتجاع بقصد شكار عناصر مشكوك، جمع كثيري از مردم را در خيابان دستگير كردند و با خود به مقر سپاه بردند، مراد نيز در ميان آنان بود. در بازجوئي اوليه، او موفق به فريب مزدوران دشمن شد و چيزي نمانده بود كه آزادش سازند، اما يكي از افراد متزلزل كه بعد از دستگيري تن به خيانت داد، هويت وي و موقعيت تشكيلاتيش را فاش ساخت.

دشمن با آگاهي از اين موقعيت حساس تشكيلاتي، مراد را تحت شديدترين شكنجه هاي جسمي قرار داد تا گنجينه اسرار را از زبانش بيرون كشد، غافل از اينكه قفل سنگين پايداري پرولتري را ضربات حقير ارتجاع چاره اي نيست. شكنجه گران هرگز نتوانستند ذهن پر تحرك مراد را از كار باز ايستانند و از شكوفائي قوه ابتكارش جلوگيري كنند. او براي فرار از چنگ پاسداران نقشه اي طرح كرد و اگر تصادف و شايد آگاهي دشمن به روحيه و قابليتهايش در ميان نبود، در اينكار موفق ميشد.

مراد در آخرين شب قبل از نبرد آمل، بارها به نوار شعر شاملو در مورد وارطان گوش فرا داد ـ وارطان، كه در مقابل شكنجه هاي بيمارگونه دشمن طبقاتي و نيز در مقابل صحبتهاي وسوسه انگيز دژخيمان درباره بهار، شكوفه ها و زيبائيهاي زندگي لب بسخن نگشود و مانند صخره اي استوار ايستاد. مراد نيز مانند وارطان بهار را فقط براي خود نمي خواست.


 


[i] رفيق اسكندر در جنايت سينما ركس آبادان (مرداد 57) جان باخت. مراد مي گفت: "ساعت 7 با اسكندر قرار داشتم (روي پله هاي ورزشگاه تختي) ساعت 7 و پنج دقيقه شد و او نيامد. فهميدم كه برايش اتفاقي افتاده، چون نظم او بي نظير بود. رفتم و جسد سوخته اش را يافتم: من دنيا را زير و رو خواهم كرد... من اين زالوها را له خواهم كرد." 

 

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 رفيق غلام عباس درخشان
 در تاريخ
 2013-01-10
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در