Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 جانباختگان   دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ برابر با ۲۰ نوامبر ۲۰۱۷                    
 
مبلغ دانا و توانای کمونیسم

مبلغ دانا و توانای کمونیسم

بیاد رفیق فریبرز لسانی

 

کسانی که اندک شناختی از فعاليت های اتحاديه کمونيستهای ايران در فاصله سال 57 تا 60 دارند، با نام رفيق فريبرز لسانی آشنا هستند. 

در آن دوران فريبرز به عنوان مروج خط مشی اتحاديه کمونيست های ايران در مجامع علنی سخنرانی می کرد. پيش از آن، در خارج کشور، عضو فعال و از رهبران سازمان دانشجوئی «کنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايراني» (کنفدراسيون احياء) بود. در آن جا بود که تبديل به يکی از مبلغان برجسته کمونيسم شد. فريبرز طی سالهای 57 تا 60 از شهری به شهری ديگر سفر می کرد و در گردهم آئی های بزرگ برای توده های وسيع کارگر و دهقان و پيشمرگه و دانشجو سخنرانی می کرد، به مناظره نظری با  شخصيت های سياسی و سخنگويان سازمان های سياسی ديگر می پرداخت و با مطبوعات آن دوره مصاحبه می کرد. فريبرز نقش مهمی در جلب افکار جوانان انقلابی به سمت کمونيسم داشت. رفقای بسياری تحت تاثير سخنرانی های آگاهگرانه و شورشگرانه او به اتحاديه کمونيستها پيوستند.

سورنا درخشان (با نام مستعار مراد و از اعضای رهبری اتحاديه کمونيست ها و سربداران) در مورد وظايف سه گانه و تعطيل ناپذير کمونيست ها (تبليغ، ترويج و سازماندهي) می گفت: تبليغ مانند بمباران مواضع دشمن است. تنها پس از انجام اينکار نيروهای پياده می توانند سنگرهای دشمن را يک به يک فتح کنند و مردم را سازمان دهند.  هر چقدر اين بمباران گسترده تر، دقيقتر و موثرتر صورت گيرد وظيفه سازماندهی نيروها سهل تر خواهد شد.

فريبرز در نوک پيکان پيشبرد وظيفه تبليغ و ترويج کمونيستی قرار داشت. او در اين زمينه الگوی برجسته و بی مانندی بود. فريبرز نه تنها دانش مارکسيستی گسترده ای داشت بلکه با توانائی می توانست از گنجينه دانش مارکسيستی اش در تبليغ و ترويج استفاده کند.

رفيق فريبرز لسانی (فرج الله لساني) در 24 بهمن 1329 در تهران در خانواده ای مازندرانی به دنيا آمد. وی آخرين فرزند خانواده ای پر جمعيت بود و در خانواده ای روشنفکر که بر  علم و دانش ارج می نهادند بزرگ شد. در چنين محيطی علاقه اش به دانش و ذهن پرسشگرش شکل گرفت.

 در خاطره نگاری يکی از نزديکان فريبرز می خوانيم: «فريبرز در کودکی همراه مادرش با  اتوبوسی عازم ميدان راه آهن بود و زمانی که کمک راننده نام ميدان اعدام را اعلام کرد، فريبرز از مادرش پرسيد اعدام يعنی چه؟ و مادرش پاسخ قانع کننده ای برای اين سئوال نداشت.»

فريبرز با موفقيت تحصيلات خود را در مدارسی چون خوارزمی به پيايان رساند. دوران دبيرستان با افکار ضد رژيمی آشنا شد. مدير دبيرستان از اينکه او در مدرسه عکس شاه را بزير کشيده بود به خانواده اش شکايت برد. در اواخر دوران دبيرستان در سخنرانی های دکتر علی شريعتی شرکت جست. اما پاسخ های غير علمی و خرافی شريعتی به مسائل اجتماعی، ذهن جستجو گر و انتقادی او را ارضا نمی کرد. در سال 1348 با شرکت در کنکور سراسری در دانشکده صنعتی آريامهر و دانشگاه شيراز در رشته مهندسی مکانيک قبول شد. اما تصميم گرفت برای ادامه تحصيل به آمريکا برود. در مهر ماه همانسال به آمريکا رفت و در دانشگاه ميشيگان تحصيلات خود را در رشته مکانيک به پايان رساند. سپس برای ادامه تحصيل  در سطوح  بالاتر عازم دانشگاه برکلی در کاليفرنيا شد. طی دوران تحصيل در آمريکا با فعاليتهای «کنفدراسيون جهانی دانشجويان و محصلين» در آمريکا آشنا شد. پس از مدتی به جمع طرفداران «سازمان انقلابيون کمونيست ( مارکسيست- لنينيست)»  که توسط سيامک زعيم و عده ای ديگر از يارانش بنيان گذاری شده بود پيوست. اين سازمان در سال 1355 پس از وحدت با گروه پويا (به رهبری حسين رياحي)  به «اتحاديه کمونيست های ايران» تغيير نام يافت.

پس از انشعاب در کنفدراسيون جهانی و تشکيل «کنفدراسيون برای احياء سازمان واحد جنبش دانشجوئي» فريبرز در سال 1976  به عنوان دبير فرهنگی اين سازمان دانشجوئی جهانی انتخاب شد.

طی پروسه شرکت در مبارزات نظری و عملی آن دوران فريبرز آگاهانه و قاطعانه تصميم زندگی خود را گرفت و تا اخر عمر همچون يک انقلابی حرفه ای زندگی کرد.

طی سه سال اعضای خانواده از او بی خبر بودند. در آستانه انقلاب 57 در نامه ای خطاب به يکی از نزديکان نوشت: «اگر چه من می خواستم ارتباطم تا آنجا که ممکن است با خانوداه کم باشد و سعی کردم برخی مشکلات و مخالفت ها جلوی کارم را نگيرد ولی فکر می کنم در اينکار زياده روی کردم و اين نکته را فراموش کردم که بالاخره به مانند همه مردم ديگر من در مقابل خانواده هم وظيفه ای دارم. و ثانيا من اين نکته مهم را هم فراموش کردم که در اين اوضاع و احوال در درون جامعه ايران که همه تحت تاثير حوادث کنونی هستند خانواده من و بخصوص شما نيز تحت تاثير و بالنتيجه تغيير خواهيد بود. و بالنتيجه آمادگی بسيار زيادی برای کار در يک جبهه هست و ديگر مشکلی از لحاظ خانوادگی نبوده و يا به حداقل خواهد رسيد.»

او در همان نامه در خطاب به يک از اعضای جوان فاميل می گويد: «سعی کن که مسايل را به دقت بخوانی و هر جا فکر می کنی غلط است، در ارتباط با فهميدنش پافشاری کنی. هيچ چيز را از هر کس زود قبول نکن حتی اگر بيشترين اعتماد را به او داري! ببين که در ارتباط با راهی که انتخاب می کنی (راه درست) کار می کند و يا نه، نه اينکه چون "فريبرز" اين را می گويد لابد درست است. هرگز اينطور نباش.  (لطفا من را به اسم صدا کن از اين به بعد) بگذار رفيق باشيم.»

فريبرز به همه ی رفقا ياد می داد که «چون و چرا» کنند، در مسائل تعمق کنند و فکری نقاد داشته باشند. اين صرفا خصلت فردی و شخصی فريبرز نبود. بطور کلی رفقای آن دوران که بسيار تحت تاثير شعارها و خط مشی های «انقلاب فرهنگی پرولتاريائي» در چين سوسياليستی بودند، اين روش را  به کار می بردند و روشی رايج در ميان نسل جديد کمونيست های آن دوره بود. فريبرز همواره اين روحيه را حفظ کرد و به همين خاطر هيچگاه در مقابل خط راستی که در مقطع  پائيز 58 تا زمستان 59 در رهبری اتحاديه کمونيستهای ايران غلبه يافت، سر خم نکرد.

 درست در آستانه پيروزی انقلاب،  فريبرز در نامه ای خطاب به يک از اعضای خانواده به افشای خمينی پرداخت و هشدار داد که «مردم انقلاب نکردند که آخوند سر کار بيايد. جمهوری اسلامی چه معنی می دهد مردم ايران انقلاب کردند و خواهان جمهوری دمکراتيک  خلق هستند.»

 فريبرز در سال 1357 با کوله باری از دانش کمونيستی و عزم انقلابی به ايران بازگشت. پس از قيام 22 بهمن بعنوان يکی از سخنرانان علنی اتحاديه کمونيست ها معرفی شد. او در گردهمائی های بزرگ دانشجوئی و کارگری در دانشگاه های مختلف و شهرهای مختلف در مورد کمونيسم و مسائل سياسی روز سخنرانی می کرد. کارگرانی که از کارخانه ها برای شرکت در سخنرانی های او به دانشگاه می آمدند، با انسانی لاغر اندام مواجه می شدند که با تسلط و قدرتی تحسين انگيز انرژی رهائی بخش چشم انداز و افق جهانی کمونيستی را به آنان منتقل می کرد.

مهارت در سخنرانی، حضور ذهن ، حاضر جوابی، دوری از هياهو و پرهيز از پلميک های غير اصولی از او سخنرانی برجسته ساخت. سخنرانی که همواره حس اعتماد و تعهد را در شنونده بر می انگيخت.

در روزهای اول قدرت گيری جمهوری اسلامی، مناظره ای بزرگ در دانشگاه صنعتی ميان فريبرز لسانی و ابوالحسن بنی صدر در مورد وابستگی ايران به امپرياليسم و مضمون «استقلال» برگزار شد. در همان دوره در همان دانشگاه فريبرز در مناظره ای پر سر و صدا با طرفداران تئوری سه جهان شرکت کرد. (اينان کسانی بودند که از دولت و حزب کمونيست چين حمايت می کردند. حال آنکه دولت سوسياليستی چين در سال 1976 از طريق يک کودتای بورژوائی واژگون شده و تبديل به يک دولت سرمايه داری شده بود و همه کمونيست های واقعی جهان اين حقيقت را ديده و آن را اعلام کرده بودند. ) فريبرز در اين مناظره ، در مقابل رويزيونيسم (قلب ماهيت کمونيسم) به دفاع از کمونيسم انقلابی برخاست. اين مناظره ها نقش مهمی در سمت گيری برخی از محافل کمونيستی با اتحاديه کمونيستها داشت.

سخنرانی هائی که «دانشجويان و دانش آموزان  مبارز» برای فريبرز در شهرستانها سازمان می دادند به محلی برای افشاگری از رژيم تازه بقدرت رسيده و اشاعه آگاهی تبديل می شدند. (اين سازمان دانشجوئی در ابتدای تاسيس متشکل از دانشجويان پيروان «خط سه» بود. در آن زمان مجموعه ی کمونيست های مخالف حزب توده- شوروی و منتقدين خط مشی چريکی را «خط سه» می خواندند)

در نوروز 1358 فريبرز در ورزشگاهی در آمل در مقابل چند هزار نفر در مورد ضرورت استقرار «جمهوری دموکراتيک خلق» سخنرانی کرد. اين سخنرانی تاثير زيادی بر فعالين انقلابی شهر گذاشت و آنان را به سوی اتحاديه کمونيستهای ايران و نظرات تئوريک  آن جلب کرد.

فريبرز از جمله مبلغين کمونيستی بود که همواره تلاش می کرد با اصلی ترين عرصه های مبارزه طبقاتی تماس حاصل کند. او از طريق مشاهده تجارب مبارزاتی توده ها تلاش می کرد شکل زنده ای به سخنرانی های تبليغی خود دهد.

در فروردين 58  فريبرز راهی  کردستان شد و تا اواسط مرداد در اين شهر در ارتباط با «جمعيت دفاع از آزادی و انقلابی» (که با تشريک مساعی عده ای از رفقای اتحاديه کمونيست ها و کومله ايجاد شده بود) به فعاليت در روستاهای منطقه پرداخت. او همراه رفقای ديگر به ايجاد اتحاديه های دهقانی ياری رساند و در برخی روستاهای در  سازماندهی تقسيم اراضی ميان دهقانان شرکت کرد. در اواخر خرداد 58 متنی در رابطه با مبارزه طبقاتی در روستاهای بوکان و مهاباد، خطاب به دهقانان منطقه تهيه کرد که به کردی ترجمه شد و بر روی نوار کاست ضبط شد و در بين اهالی روستاها پخش شد.

در همين دوره (خرداد 58 ) دو سخنرانی در سالن هنرستان صنعتی شهر سنندج در مورد «مسئله ارضي» ارائه کرد که در هر سخنرانی قريب به دو هزار نفر شرکت داشتند.

زمانی که در مهاباد حزب دمکرات کردستان ايران به روی کسانی که نسبت به عمل ضبط سلاح های پادگان شهر توسط اين حزب معترض بودند، آتش گشود و و افرادی را زخمی کرد، فريبرز «جمعيت دفاع از آزادی و انقلاب» را فراخواند که نسبت به اين مسئله موضعگيری کنند و اعمال غلط اين حزب را افشا کنند. اما اکثر فعالين جمعيت به مخالفت با وی پرداختند. استدلال آنان اين بود که مردم بايد خودشان در تجربه به ماهيت اين حزب پی ببرند و نقشی برای عمل آگاهگرانه کمونيستی نمی ديدند. اين در حالی بود که حزب دمکرات حمله تبليغاتی وسيعی عليه «جمعيت» و کمونيست ها براه انداخته بود و افراد آن شبانه درب منازل فعالين سياسی کمونيست را نشانه گذاری می کردند و می نوشتند: «مائوئيست».

قبل از يورش سراسری نيروهای نظامی جمهوری اسلامی به کردستان، فريبرز به تهران منتقل شد و در بخش تبليغات سازماندهی شد. يکی ديگر از وظايف او برگزاری جلسات ترويجی مارکسيسم برای کارگرانی بود که جذب صفوف اتحاديه کمونيست ها می شدند. کارگران تحت تاثير برخورد رفيقانه و دانش همه جانبه وی در زمينه های مختلف پيوند عميقی با وی برقرار می کردند.

فريبرز از جمله رفقای معدودی بود که با خط اتحاديه کمونيست ها در جريان واقعه اشغال سفارت آمريکا توسط دانشجويان خط امام و گرايش راستی که در اتحاديه کمونيست ها سر بلند کرده بود با صراحت به مخالفت پرداخت و در هر جمعی از رفقا ظاهر می شد علنا مخالفت خود را ابراز می کرد.

در زمستان 58 دوباره به کردستان بازگشت  و در تحصن يک ماهه مردم سنندج با شعار «خروج قوای اشغالگر از کردستان» شرکت کرد.

زمانی که رژيم تحت عنوان «انقلاب فرهنگي» حمله به دانشگاه ها را اغاز کرد، فريبرز به دفاع از اين سنگر آزادی برخاست. او به برخوردهای ترديد آميز و انفعالی ستاد («سازمان توده انقلابی دانشجويان و دانش آموزان» که تحت رهبری اتحاديه شکل گرفته بود) شديدا انتقاد کرد و  روز محاصره دانشگاه تهران در جمع گروهی از رفقای «ستاد» كه پشت نرده های دانشگاه  جمع شده بودند به اين تزلزل اعتراض کرد.

با شروع جنگ ايران و عراق خط اپورتونيستی راست بر اتحاديه غلبه يافت. دوران دشواری در حيات تکاملی اتحاديه آغاز شد. سردرگمی و گيجی های حاکم در رهبری اتحاديه کمونيست ها که  سرچشمه اصلی آن احياء سرمايه داری در چين سوسياليستی و تزلزل بر روی مبانی مارکسيسم و بويژه آموزه های مائوتسه دون بود، در را بروی اين گونه خطوط راست باز کرده بود. رفقايی چون فريبرز که عميقا به اين آموزه ها باور داشتند نمی توانستند نارضايتی خود را از خط راستی که در اتحاديه سر بلند کرده بود بروز ندهند. در اواخر زمستان 1359 و بهار سال 1360 مبارزه حادی در اتحاديه بر سر خط مشی به راه افتاد. نارضايتی از خط و مشی سازمان و حاد شدن فضای سياسی کشور و بروز فرصت های مناسب برای دست زدن به مبارزه قطعی عليه رژيم، دست به دست هم داده و شکافی را در رهبری اتحاديه کمونيست ها بوجود آورد. خط راستی که تضادهای جمهوری اسلامی با آمريکا را «جنبه مترقي» اين رژيم محسوب می کرد و در مقابل مبارزه برای سرنگونی آن سد و مانعی محسوب می شد، بزير کشيده شد. فريبرز از پيشقراولان اين مبارزه بود. سخنرانی شور انگيز  فريبرز در روزهای آخر اسفند ماه 1359 عليه جمهوری اسلامی بر سر مزار قاسم صراف زاده (از اعضای رهبری اتحاديه كمونيستها که در تصادف جان باخته بود) بياد ماندنی است. قاسم صراف زاده و فريبرز از دوران کنفدراسيون همرزم بوده و در كنارهم مسئوليت های مهمی را در ارگان های تبليغ و ترويج اتحاديه بر عهده داشتند.

متعاقب سی خرداد 1360 ، طرح قيام سربداران  با رای اکثريت اعضای اتحاديه کمونيست های ايران به تصويب رسيد و تدارکات عملی  برای اجرای آن آغاز شد. فريبرز همراه با رفقائی چون فريد سريع القلم مسئوليت انتشار نشريه «حقيقت» را برعهده گرفتند.  رفقای ديگر مانند هادی افتخاری، مسعود اسدی نيز در بخش انتشارات سازمان با آنان همکاری می کردند. همگی اين رفقا تقريبا همزمان با فريبرز در زندان بودند و اعدام شدند.

فريبرز، در اوايل آبان 1360 زمانی که پاسداران برای جستجوی رفيق فريد سريع القلم به خانه ی مسکونی وی يورش آوردند دستگير شد. هويت سياسی و مسئوليتهای تشکيلاتی فريبرز تا مدتی بر دشمن آشکار نشد. پس از ضربه بزرگ به اتحاديه کمونيست ها در سال 1361 هويت وی کاملا آشکار شد و زير شکنجه های قرون وسطائی قرار گرفت. وی استوار ايستاد و از اهداف و فعاليت های خود با آگاهی  کامل دفاع کرد. يکی از جرمهای اصلی او اطلاع داشتن از طرح سربداران و سكوت در اين مورد در دوران اسارت بود. لاجوردی و گيلانی در بيدادگاهی که برای اعضا و رهبران اتحاديه کمونيستها تشکيل دادند ابراز کردند که اگر فريبرز حرف زده بود می شد جلوی اين قضيه را گرفت!

رفقائی که طی اين مدت با او در زندان به سر بردند خبر از روحيه بالای او می دادند.  فريبرز و محمد رضا وثوق (مسئول تشكيلات اتحاديه کمونيستها در گيلان) هم سلول بودند. اين دو رفيق در دوران فعاليت در کنفدراسيون نيز هم رزم بودند.

 فريبرز در بيدادگاهی که در ديماه 1361 تشکيل شد محکوم به اعدام شد. رژيم از پخش دفاعيات فريبرز جلوگيری کرد و در راديو و تلويزيون و مطبوعات فقط در  صحنه ای او  را نشان دادند. سرانجام شبانگاه 5 بهمن سال 1361 به همراه 21 تن از رفقای ديگر به جوخه اعدام سپرده شد. بدينسان جنبش کمونيستی ايران يکی از بهترين رزمندگان و مبلغان خود را از دست داد. او همانطور که سخن می راند، می زيست. زندگی اش سرشار از تعهد آگاهانه، استواری و مقاومت، خوش بينی و اميدواری و بالندگی بود. يادش جاودانه باد.

·         - اين زندگی نامه بر پايه خاطرات رفقا و اعضای خانواده فريبرز تهيه و تنظيم شده است. از تک تک آنان با قلبی پر از عشق و محبت تشکر می کنيم.

 

آخرين ديدار با فريبرز

از زبان يکی از اعضای خانواده فريبرز،

بالاخره خاطره تلخ زندگی من آغاز شد. البته بعد از دستگيری او هميشه تمامی خانواده در نگرانی و دلواپسی شديد بسر می برديم. در مدت يکسال و نيم که فريبرز در زندان بود شب و روز نداشتيم. تا اينکه آنروز تلخ از طرف کميته اوين به پدر فريبرز تلفن کردند که برای ديدار فرزندتان به زندان اوين مراجعه کنيد. پدر و مادر فريبرز قبل از دستگيری فريبرز آدمهای سالمی بودند و بعد از دستگيری فرزند دلبندشان توان و سلامتی خود را از دست دادند. آنروز من مجبور شدم با آنها باشم. در حقيقت عصای دست آنها باشم. من فکر می کردم فقط به پدر و مادر فريبرز اجازه ملاقات دادند ولی وقتی پشت در زندان اوين رفتيم تعداد زيادی از خانواده ها که مربوط به گروه فريبرز بود حضور داشتند. بعد از مدتی که پشت در زندان اقامت داشتيم در زندان را باز کردند. از آمدن من جلوگيری کردند که من با اصرار زياد به آنها فهماندم که پدر و مادر فريبرز قادر نيستند روی پای خود بايستند و من بايد با آنها باشم. من که با روپوش و روسری رفته بودم يکی از زنان پاسدار چادر مشکی به من داد و مرا مجبور کرد که چادر بسرم بگذارم تا بتوانم با پدر و مادر فريبرز باشم. برای بازرسی  بدنی، ما را به اطاقی بردند. زن پاسدار شروع به بازرسی  بدنی ام کرد که واقعا شرم آور بود. من بعد از چندين سال هنوز چندشم می شود. وقتی پاسدار داشت از پدر فريبرز تفتيش بدنی می کرد خطاب به او گفت پسرت در جريان آمل دست داشت. پدر فريبرز در جواب گفت او که در زندان شماست چگونه می تواند در جريان آمل دست داشته باشد.

خلاصه ما را سوار اتوبوس کردند البته با چشمان بسته، اتوبوس مثل چرخ و فلک چند دور گشت و بالاخره جلوی پله های ساختمانی ما را پياده کردند. چندين پاسدار با بی احترامی زياد ما را وارد سالن بزرگی کردند که روبروی در ورودی،  سن سالن قرار داشت. روی سن 22 تن از جوانان رشيد و از جان گذشته نشسته بودند. روبروی آنان لاجوردی و گيلانی بعنوان قاضی و دادستان نشسته بودند و از محکومين بازخواست می کردند. جلوی سن روی زمين باندازه صد نفر زندانی که من نمی دانم آنها زندانی سياسی بودند يا معمولی نشسته بودند. ته سالن صندلی گذاشته بودند که خانواده های آن 22 نفر بودند. فريبرز وقتی چشمش به من افتاد با اشاره دست به من فهماند که چادر از سرم بردارم که يکی از پاسداران فرياد زد اشاره نکن. بالاخره چند نفر آمدند و از خود دفاع کردند. تا ختم جلسه را اعلام کردند. من از خانمی که کنار دست من نشسته بود سئوال کردم پس چرا فريبرز نيآمد  از خودش دفاع کند. آن خانم که مادر يکی از محکومين  بود جواب داد فريبرز از خودش دفاع کرد من از صبح اينجا بودم. در صورتی که به ما گفته بودند بعد از ساعت دوازده و نيم  بيائيد. در نتيجه ساعتی که فريبرز از خودش دفاع می کرد ما نبوديم. فقط شب در خبر او  را ديديم ولی صدايش را پخش نکرده بودند. بعد لاجوردی و گيلانی از پدر و مادرها خواستند که برای ديدار فرزندانشان روی سن بيايند. من بخوبی متوجه شدم که فريبرز نمی تواند تمام کف پايش را روی زمين بگذارد. روی انگشتانش راه می رفت. اول بطرف پدرش رفت و دستش را دور گردن او حلقه زد و او را بوسيد بعد بطرف مادرش رفت. به مادرش که در حال گريه بود گفت نگران نباش انسان روزی بدنيا می آيد و روزی هم بايد برود. مادرش در جواب گفت حالا وقت رفتن تو نيست. بعد به طرف من آمد و مرا بغل کر د و به من گفت کارمان تمام است و ما را بزودی اعدام خواهند کرد. از ديگر نزديکان پرس و جو کرد.  يک بار ديگر به طرف پدرش رفت دوباره او را بوسيد. پاسداران با فرياد وحشيانه خود به ما خبر دادند که سن را ترک کنيم. وقتی من به پائين سن آمدم خواستم برای بار دوم بطرف فريبرز بروم و برای آخرين بار او را ببوسم ولی يکی از پاسداران با قنداق تفنگ به پشت من کوبيد و اجازه نداد بطرف عزيزم بروم. خلاصه آنروز شوم به پايان رسيد.

در روز  5 بهمن عزيزان ما را در آمل در 9 شب تيرباران کردند. و در قلب جنگلهای آمل در داخل امامزاده ای  دفن کردند. بلافاصله ما به آمل رفتيم و پرسان پرسان از مردم کوچه  بازار آمل آدرس محل دفن را پرسيديم. تعداد زيادی پاسدار که از جنازه های آنها هم می ترسيدند آنجا بودند. 

 بارها خانواده ها سنگ قبر برای فرزندانشان درست کردند. آنها که از مرگ آنان هم واهمه داشتند سنگها را می شکستند. هر نوبت برای زيارت آنها می رفتيم بلافاصله چند پاسدار با اسلحه بالای سر ما هويدا می شدند. ياد تمامی عزيزان از جان گذشته گرامی باد.

 

به ياد زند ياد فريبرز لسانی

به جستجوی تو بر قله های بلند

        به جستجوی تو بر آبهای زلال

                به جستجوی تو در جنگل شقايق ها

                        از آن سياهروز زمستان که گذشت

                           مرا به انتظار تو تا چند بايد بود؟

به انتظار تو به منزلت همه شب

     گلبرگ می پاشم، سجده می کنم

            و می مانم به انتظار تو تا صبح روشن فردا

پرستويم!

    تو شوق رهائی

       تو برد  دلاويز نام آزادي

        بگو

           بگو که در بهار دگر باز خواهی گشت؟!

                        به انتظار تو با چشمهای باراني!

                                            ش. پرواز

گزيده ای از شعری ديگر. اين شعر پس از انکه مزدوران جمهوری اسلامی خاک زنده ياد فريبرز لسانی و دوستانش را با بلدوزر در هم کوبيدند سروده شد.

دشمن استغاثه کن!

  و خاکم را وحشيانه بکوب

  و بتاز بيشرم بر قلب خيس خاک!

ليک، قلبم را نخواهی يافت

    که آن هزار پاره است

        و هر پاره اش در کالبد زمين عاشقانه می تپد!

دشمن استغاثه کن!

   و کالبدم را ويران

      ديريست خون من رگهای ابدی زمين را

                                         رنگ زده است.

و سرنوشت تو را

     من با هزار پاره ام

             از ماورای خاک فرياد می زنم!

و کور دل!

     ريشه هايم را الماسهای وزين به تبرک گرفته اند

                      که فردا، سرسبز درخت تنومندی است

                                                     که خواهد شکفت

                                                        و خواهد شکفت

                                                   ش . پرواز

 

گزيده ای از نامه فريبرز به نزديکان

يک جمله معروف است و می خواستم برايت بنويسم تا درباره اش فکر کني: تمام فلاسفه گذشته دنيا را تفسير کرده اند، ولی نکته آنست که بايد دنيا را تغيير داد. جمله پر مغز و معنی داری است. اين خوبست بدانيم که امروز در ايران مردم بدبخت هستند و به نان شب محتاج، اين خوبست که بدانيم که  امروز در ايران هيچگونه آزادی وجود ندارد، اين خوبست که بدانيم ثروت مردم و حاصل دسترنج آنها يک سر به جيب آمريکائی ها و دار و دسته دربار پهلوی ريخته می شود. اين خوبست که بدانيم  هزاران نفر در پشت بيمارستانها جان می سپارند وووو همه اينها خوبست و بايد بدانيم.  ولی همه اينها تفسير دنياست، تفسير آنچه که در واقعيت در جامعه امروز ايران وجود دارد، ولی آن کس و آن گروه و آن جريان راه درست را می رود که در صدد تغيير اوضاع بر آيد. يعنی اين تفسير و فهميدن اوضاع را فقط و فقط به خاطر تغيير آن بکار گيرد.

دانستن و آگاه شدن فقط برای تغيير دادن خوبست! وگرنه به چه دردی می خورد که مثلا من همه کتابهای خوب انقلابی های بزرگ دنيا را خوانده باشم و مو به مو از اوضاع بد ايران صحبت کنم ولی موقعی که پای تغيير يا پای عمل برسد دستپاچه شوم، دو دل شوم و متزلزل؟

تغيير دادن بايستی تغيير دادن اساسی باشد. بايستی بلند پرواز بود و به کارهای کوچک بسنده نکرد. اين هم مهم نيست که آيا من به تنهايی می توانم تغيير دهم يا نه (که مسلما نمی توانم) بلکه من بايستی در خدمت تغيير اساسی باشم. بقول معروف "پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است" بلند پروازی خوبست، ولی خطر دارد و از خود گذشتگی می خواهد ولی خطر را هم بايد بجان خريد!

انقلاب يعنی تغيير دادن روابط اجتماعی کهن و جايگزين نمودن روابط اجتماعی نوين! و هر طبقه و قشری حامل و حافظ يکی از اين دو روابط اجتماعی است.

امروز در جنگ مشخصی که در کشور مشخصی بنام ايران جريان دارد پيروزی از آن کيست؟ اين يک سئوال عام نبوده بلکه سئوال مشخصی است! يعنی اينکه ما کلی گويی نمی کنيم و مشخصا سئوال می کنيم که با صف بندی های طبقاتی و اجتماعی و تکامل مبارزه ای که امروز در ايران حضور دارند چه کسی پيروز می شود؟ متاسفم که بگويم هنوز معلوم نيست. ايران در آستانه انقلاب است ولی هنوز معلوم نيست که اين انقلاب پيروز می شود و يا شکست می خورد! چرا؟ لابد سئوال می کنی مگر مردم حاضر نيستند، مگر مردم که بايستی انقلاب کنند آمادگی خويش را اعلام نداشته اند؟ جواب اين دو سئوال آری است. ولی با همه اين احوال اينها شرايط ضروری هستند ولی کافی نيستند. برای انقلاب به مانند هر کاری ديگر و بخصوص برای انقلاب بزرگ ايران رهبری و تشکيلات احتياج است. رهبری مقتدر که بتواند مردم را در همه نقاط بهم مرتبط کرده و متشکل کند و اذهان مردم را روشن کند، آنها را در مقابل عوامفريبی ها و موش مردگی بازيهای ارتجاع مسلح کند، بدست آنها اسلحه بدهد و طريق صحيح استفاده از آن را به آنان بياموزد ... اين عامل هم متاسفانه در ايران امروز موجود نيست، اگر اين عامل بوجود بيايد، آنوقت ميتوان به پيروزی انقلاب اطمينان بسياری داشت. اين نکته را هم بگويم که بسياری از انقلابيون ايران امروز در اين راه کوشش بسيار می کنند، ، اصلا همواره مهم اين است که در راه برداشتن مشکلات حرکت کنيم  و در مقابل اين مشکلات کرنش نکنيم و سر تعظيم فرود نياوريم!

لندن 18 اوت 1978

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 رفیق فریبرز لسانی
 در تاريخ
 0000-00-00
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در