Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 زندان   شنبه ۱۶ فروردين ۱۳۹۹ برابر با ۰۴ آوريل ۲۰۲۰                    
 
کشتار 67

کشتار 67

جنايت بزرگ و حماسه های مقاومت

در تابستان سال 1367 در طول چند روزی كه از يازده شهريور آغاز شد، رژيم جمهوری اسلامی هزاران نفر از زندانيان سياسی را در دادگاه های يك دقيقه ای محاكمه و بلافاصله اعدام كرد. يك هفته، شبانه روز به دار می کشيدند و پيشروترين زنان و مردان ايران را درو می كردند. كاميونها و كانتينرها شبانه و دزدانه پيكر اين گوهران سرزمين ما را در دل گورهای دسته جمعی پنهان می كردند تا نام و نشانی از آنان نماند؛ كه وقتی كودكان به سن جوانی می رسند با بيابان برهوتی روبرو شوند و چنين بيانگارند كه در اين جا و عليه تبهكاران حاكم هيچ شورش و مبارزه ای در كار نبوده است. هنوز كه هنوز است اسرار اين فاجعه تاريخی كاملا بيرون نيامده است. اين كشتار به دستور شخص خمينی و با توافق و حمايت نظری و عملی همه سران رژيم انجام شد. هر دو جناح رژيم جمهوری اسلامي، محكم بر دريچه اين اسرار نشسته اند زيرا خوب می دانند كه چه بيرحمانه و تبهكارانه آگاه ترين عناصر خلقهای ستمديده ما را نابود كردند تا رژيم منحطشان را پابرجا نگاه دارند.

در اين سالهائی كه سپری شد، آمران و عاملان اين كشتار كوشيدند اين واقعه را از حافظه جامعه پاك كنند. تعداد زيادی از بازجويان و شكنجه گران و مقامات امنيتی دهه 1360، دستان خون آلود خود را شستند و لباس روزنامه نگاری و اصلاح طلبی به تن كردند تا گذشته خويش را از ديد نسل جوان پنهان كنند. پس از ارتكاب جنايت تابستان 67، رژيم جمهوری اسلامی برای خريدن سكوت نيروهای موسوم به ملی مذهبی و عده ای از روشنفكران و هنرمندان كه مماشات جوئی با جلادان اسلامی را پيشه كرده بودند، به آنان اجازه نشر و قلم محدود داد. آنان نيز چه خوش خيالانه اين رشوه خفت بار را قبول كردند غافل از آنكه آدمكشان جمهوری اسلامی به آنان نيز رحم نخواهند كرد و ماجرای مماشاتشان هم بالاخره از دل تاريخ سر بيرون آورده و رسوايشان خواهد كرد. كشورهای اروپا و آمريكا نه تنها به اين كشتار اعتراض نكردند بلكه محرمانه بر آن مهر تائيد زدند. اين فاجعه بی مانند كه هزاران و هزاران نفر از مخالفين سياسي، دانشجويان مبارز، شعرا و نويسندگان و هنرمندان انقلابی ايران، در فاصله چند شبانه روز اعدام شدند، حتا در رسانه های به اصطلاح آزاد اينان منعكس نشد.

     سران و نظريه پردازان هر دو جناح رژيم مشتركا همه تلاش خود را بكار بردند تا نسل جوان، آرمانهای والا و اهداف آزاديخواهانه و عدالت جويانه آن مبارزين اسير را نشناسد و از حماسه آفرينی قهرمانان جانباخته خلق در سياهچالهای جمهوری اسلامی بی خبر بماند. تا دختران جوان ندانند كه شمار بزرگی از اين دلاوران، زنانی بودند كه بر بالهای انقلاب 57 در فضای سياسی كشور به پرواز درآمدند، زنجيرهای سنت را شكستند، ترانه آگاهی خواندند، برای رهائی ستمديدگان جنگيدند و جان بر سر پيمان خويش نهادند.

     در مصاحبه زير، آناهیتا رحمانی يکی از بازماندگان آن کشتار، جنايتهای رژيم و مقاومتها و ضعفهای زندانيان سياسی را شرح می دهد و از آن جمله به يادآوری جنايت تکان دهنده سال 67 می پردازد. ندا، از زندانيان سياسی اتحاديه کمونيستهای ايران (سربداران) بود که در سال 1362 دستگير شد. 

٭٭٭

ح- تعداد قابل توجهی کتابهای خاطرات زندان بيرون آمده اما از بازماندگان اتحاديه کمونيستها کسی کتاب خاطرات ننوشته. بنظر تو چرا ؟

ندا- شايد بخاطر اينکه نسبت به بعضی از سازمانهای ديگر درون جنبش  اکثر بچه های ما اعدام شدند و تعداد محدودی ماندند. سر و بدنه را با هم زدند و در واقع تعداد انگشت شماری زنده ماندند. در بيرون هم خوب ماندند.. بنظر من خوبست که خاطرات زندان بشکل جمعی بيرون بيايد که صرفا تعريف خاطره نباشد بلکه يک بررسی همه جانبه و تحليل از تاريخ زندان های جمهوری اسلامی و تحليل کردن از اينکه چی شد که زندانهای جمهوری اسلامی به اين شکل در آمد؛ حتما پايه های مادی داره که زندانها اينطور شد.

ح – منظورت چيست؟

ندا – ببين زندانهای جمهوری اسلامی ويژگی های خاص خودش را داشت. يعنی در عينحال که واقعا يک شيوه انگيزاسيون و تفتيش عقايد بود بلکه فشارهای  همه جانبه ای بود. زندانی را  تنها بخاطر اطلاعات مورد بازجوئی و زير فشار قرار نمی دادند بلکه می خواستند او را از تمام انديشه هايش خالی کنند؛ از لحاظ ايدئولوژيک او را خالی کنند. همه اين چيزها بود و هم اينکه يک دوره با يک افت شديد در زندان مواجه شديم که تقريبا موازی بود با افت شديد در اوضاع سياسی جامعه، پس از شکست انقلاب. خط مبارزه و شکل مبارزه قطع نشد اما  در اقليت قرار گرفت. بنابراين بايد تجزيه و تحليل کرد. مثلا، پديده توابها چه بود؟ يا داستان تواب تاکتيکی چه بود. در واقع زندان بازتاب تمام نمای وضعيت جامعه بود. آحاد عظيمی از توده ها وارد مبارزه شده بودند با آرا  و گرايشات مختلف، با سطح و سطوح مختلف و افت و خيز. همه اينها در زندان بازتاب خودش را داشت و در واقع زندان همانند جامعه مملو بود از اينجور تضادها. در مبارزات درون زندان گاهی وقتها سطح بالای برخوردهای سياسی را می ديديم و گاه سطح پائين برخوردهای سياسی. و تمام اينها در کنار هم هم زيستی ميکردند ويک تعادلی بوجود می آوردند. مبارزه درون زندان با جدال پيش ميرفت؛ به اشکال مختلف؛ چه در رابطه با خودمان و چه در رابطه با دشمن. از اين زاويه لازم است که يک کار جمعی و شورائی انجام شود. خاطراتی که نوشته شده خيلی با ارزش هستند و حتما بايد ادامه پيدا کنند اما يک کار جمعی و همه جانبه با يک خط صحيح، لازم است. مثلا بنظر من نگاه يک فرد سياسی انقلابی به مسئله زندان مهم است. يک انقلابي، نبايد به مسئله زندان به عنوان تمام شدن مبارزه نگاه کند. بلکه مبارزه به عرصه ديگر منتقل می شود. اين نيست که دشمن تو را دستگير کرده پس مبارزه تمام شد. مبارزه تمام نمی شود. به شکل ديگری ادامه پيدا ميکند.

ح – منظورت از اينکه جمعی يا شورائی بنويسند و بررسی کنند چيست؟

ندا – منظورم اين است که جمعي، مسائل را بررسی و تجزيه تحليل کنند. مثلا پديده ای بنام توابين، برخورد رژيم، برخورد ديگران، اعتصاب غذاهائی که در زندان صورت ميگرفت و نماز خواندن های تاکتيکی چه تاثيری در جو زندان داشت. همه اينها بايد تجزيه تحليل بشود که بتوانيم برای نسل بعد بگذاريم. اين بحث تواب تاکتيکی خيلی مهم است؛ برای اينکه يک عده از زندانی ها که از اين طريق جانشان را حفظ کردند، بحث ميکردند که اين تاکتيک، عاقلانه است. هنوز هم اين را می گويند.

ح -  خب، حالا تو که زندانی سر موضعی بودی در مقابل اين جريان، چطور موضع خود را  حفظ ميکردي؟

ندا- قبلا گفتم که زندان پر از تضاد و کشمکش بود، هم در رابطه با دشمن و هم در رابطه با خودمان. اين يکی از آن تضادها بود. يکی از بحثها و جدلهای مهم در زندان، همين بود. در واقع افراد ی اين بحث  را  فرموله ميکردند که سطح پائينی از مقاومت را داشتند، کسانی بودند که داشتند در مقابل فشارهای دشمن عقب نشينی ميکردند، و با اين بحثها داشتند اين عقب نشينی را تئوريزه ميکردند و سعی می کردند موضوع را سياسی کنند، به اين ترتيب که بايد گاهی در مقابل دشمن عقب نشينی کرد. اما بحث من اين است که وقتی ضعف نشان می دهی نبايد ديگر آن را به صورت يک مشی سياسی فرموله کنی و بخواهی برايش توجيه سياسی بتراشی که حالا داريم تاکتيک می زنيم. اين خط تواب تاکتيکی را عمدتا  مجاهدين مطرح کردند. يعنی در واقع خط از رهبری مجاهدين آمد. بخاطر اينکه هم شديد زير ضرب رژيم بودند و هم بريده هائی که از طرفشان به طرف دشمن می رفتند، زياد بودند. با اينکار می خواستند خود را کمی از زير فشار بيرون بياورند. و فکر ميکردند که خب حالا تاکتيک بزنيم ، به شکل ديگری درون رژيم  و درون سيستم اداری زندان نفوذ کنيم و اطلاعاتی بدست بياوريم. البته در اين کار موفقيتهائی هم داشتند و يکسری از اين کارها را هم کردند؛ مثلا ميکروفيلمهائی از درون زندان تهيه کردند و بيرون دادند. اما به چه بهائی اين چيزها را بدست آوردند؟ مجبور می شدند بدترين کارها را بکنند تا اعتماد بازجوها را بدست بياورند و با اينکارهايشان روحيه عمومی زندان را پائين می کشيدند. بهائی که پرداختند بسيار سنگينتر از آن چيزی بود که بدست آوردند. بخاطر اينکه مدرکی از درون زندان بدهند بيرون که بله اينجا دارند شکنجه می کنند، با اين تاکتيکشان کمر جنبش را شکستند. فشاری که روی بچه های سر موضعی بود نامحدود بود. اين فشار نا محدود بود چون تعداد سرموضعی محدود بود و جو عمومی تاکتيک زدن اين بود که لاقل نمازه را بخوانيم و حداقل وانمود کنيم که ديگه مسلمان شديم. در چنين وضعي، وقتی کسی قبول نمی کرد با اين جو حرکت کند و می خواست خلاف اين جريان شنا کند، در واقع بايد نيروی عظيمی را بکار می گرفت و زير انواع و اقسام شکنجه های فيزيکی و روحی قرار ميگرفت که بتواند  به انديشه اش ادامه بدهد. مواقعی بود که برای شکستن سر موضعی ها آنها را يکسال تا دو سال می انداختند توی انفراديهای گوهردشت. و بچه ها سر موضع می ماندند. واقعا از نظر مقاومت بی نظير بودند. برخی از اينها آنقدر جوان بودند که از مدرسه آنها را گرفته بودند و آورده بودند. روحيه شان با خيابان فرقی نمی کرد و برايشان مسئله اين طور بود که اينجا حالا يک زندانی سياسی اند و بايد مسئوليت يک زندانی سياسی را بپذيرند و پايش بايستند. واقعا بچه ها را يکسال، يکسال و نيم در گوهردشت نگه ميداشتند، توی انفرادي، بدون يک ورق روزنامه، بدون امکانات فکری و غيره. روی بچه های سرموضعی اينطور فشار می آمد. ولی رژيم شکست خورد. يعنی رژيم توانست ريسمان مقاومت را نازک کند اما نتوانست قطع کند. قطع نشد. نتوانستند قطعش کنند و واقعا امکان نداشت که بتوانند قطعش کنند  چون نماينده راديکاليسم انقلابی درون جامعه بود که وجود داشت، هر چند در اقليت بود. برای همين درون زندان نيز استمرار خودش را نشان می داد. البته رژيم هميشه سعی ميکرد وجود سر موضعی ها را با سکوت بر گذار کند و محو کند و نگذارد که در جامعه مطرح شوند. برعکس، واداده ها را  تو بوق و کرنا ميکرد که بگويد اين است زندانی سياسی. جو اينطوری بود. زمانی زيادتر ميشد ولی بخش کامل و غالبی را بدست نياورد و اين رژيم شکست خورد و با همه سرکوبش و انواع و اقسام نتوانست اين جنبش را بخواباند. همان شکستی را که در جامعه خورد، در اينجا نيز خورد.  رژيم نتوانست جامعه را مطيع کند حتا با شکنجه و سرکوب. هيچ ايدئولوژی نمی تواند اينطور خودش را غالب کند. اين درسی است که بايد فاشيستها بگيرند که هيچ وقت با زور و خشونت نمی توانند پيروز شوند.

ح – خودت درجه های مختلف مقاومت و ضعف کسانی را که توان مقاومت تا به آخر را نداشتند را چطور ارزيابی می کنی. کلا، سر موضعی ها به اينها چطوری نگاه ميکردند؟

ندا – خب، باز اينهم سطح و سطوح مختلفی داشت. بعضی ها بودند که خيلی پيش ميرفتند برای اينکه چيزی بشوند. بعضی ها  از طبقات خيلی مرفه بودند و اين مبارزه نه خيلی برايشان جا افتاده بود و نه اينکه از زندگی مادی شان سرچشمه ميگرفت و نه اينکه خط سياسی شان اين بود که  وارد يک کارزار قهرآميز با دشمن بشوند و اعدام بدهند و شکنجه بشوند و غيره. يعنی خط سياسی شان اين چيزها را بر نمی تابيد. اين دو نوع  تواب، يکديگر را تقويت می کردند. عده زيادی از تواب های اتحاديه در واقع يک همچون چيزی بودند. مخصوصا دستگيريهای اول که عمدتا از خط راست سازمان بودند و در ارتباط با دشمن معتقد بودند که در هر حال ضد امپرياليست است و از توی دل انقلاب بيرون آمده! بنابراين خيلی قاطع نميتوانستند در قبالش مرز بندی کنند. در ضمن پايه طبقاتی شان هم دخيل بود يعنی وقتی که وارد مبارزه شدند فکرش را هم نمی کردند که روزی بخواهند چنين بهائی بپردازند و بخاطر مبارزه از زندگی يا جوانی شان و زيبائيشان مايه بگذارند . تصحيح ميکنم، منظورم اين نيست که هرکس از خانواده مرفه بود مقاومت نکرد، اغلبشان ايستادند. من دارم ميگويم بعضی از کسانی که تواب شدند زندگی مادی و خط سياسی شان اين سطح مقاومت را بر نمی تابيد.  به اين دليل تواب شدند.  خيلی بد بودند. يعنی در واقع اون بچه های خط راست اتحاديه مواضع خيلی پائينی داشتند بطوريکه وقتی ما دوره دوم دستگير شديم ....

ح – چه سالی بود؟

ندا – من در سال 62 دستگير شدم،.... سال 61 بود که اتحاديه ضربه اول را خورد. در ضربه اول بيشتر بخش کارگری و بخش راست اتحاديه که مخالف سربداران بودند، دستگير شدند. خيلی برخورد ومواضع پائينی داشتند. اکثرا تواب شدند و همکاری کردند و روحيه خيلی بدی داشتند . تعدادی از رده های بالا که اغلبشان از رهبران خط راست اتحاديه بودند خوب نبودند، اما رهبرانی مانند سورنا درخشان داشتيم که شنيدم زير شکنجه کشته شد. وقتی ما دستگير شديم،  سر موضعی های زندان از ما دوری می کردند. فکر ميکردند که حتما ما هم اينجوری بايد باشيم ؛ بريده باشيم و غيره. ولی بعد از مدت کوتاهی متوجه شدند که اصلا موضوع  تفاوت دو تا ايدئولوژی  و دو تا تفکر است و مبارزه خطی بوده و در واقع آن خط،  خط راست اتحاديه بود. بنابراين، در مدت کوتاهی اعتمادشان جلب شد.  درواقع خيلی از اين بچه ها که تواب شدند در اوج پاسيويسم و در شرايطی که سعی می کردند خود را حفظ کنند، دستگير شده بودند. کسيکه اين طور دستگير شود، نمی تواند مقاومت کند و فشارهای آنچنانی را تحمل کند. اما کسی که در ميدان مبارزه، در حال حرکت و در حال تلاش برای تغيير جامعه و در ميدان جنگ دستگير می شود، قدرت و امکان مقاومتش بسيار بيشتر است.

 ح- در شکل گيری يک پديده پيچيده، تضادهای زيادی دخيل است اما يکی از آنها عمده است که بقيه را نيز جهت می دهد و هدايت می کند. فکر نمی کنی از ميان اين عوامل گوناگون، شکست انقلاب و تثبيت ضد انقلاب جمهوری اسلامي، همان عامل عمده و فعال کننده روحيه باختگی و گرايشات عقب مانده در زندانيانی بود که به درجات گوناگون تسليم شدند؟

ندا- البته که اينطور است. مثل هر بحران ديگر در اينجا نيز افراد، گرايشات پيشرو و ميانه و عقب مانده نشان می دهند. و همه يکدست برخورد نمی کنند. اما منظورم اين است که در چارچوب اين عامل عمومی تعيين کننده، هر دسته بندی هم دلايل خاصی برای عقب نشينی داشت. مثلا طرز تفکر و مشی آنها قبل از دستگير شدن، در مورد عده اي؛ از سوی عده ای ديگر، نگاه کم عمق و ساده ای که به انقلاب کردن و فراز و نشيب های آن داشتند. برای همين تجزيه و تحليل مسئله پيچيده است.

ح – شما بعد از شورای چهارم دستگير شديد يعنی بعداز دوره ای که باز سازی بعد از ضربه سراسری را شروع کرده بوديم .

ندا – بله؛ ما تازه از کردستان برگشته بوديم؛ آن شور مردم کردستان خيلی به آدم روحيه ميداد چون مردم کردستان، پير و جوانش هنوز مسلح بودند ؛ هنوز مبارزه در کردستان ادامه داشت . در سرزمينهای آزاد کردستان شورای چهارم را برگذار کرديم. برای دشمن خيلی سخت بود که يک عده پيدا شده اند که بعد از آن ضربه وحشتناک که به اتحاديه زده اند، شبانه از کوه ها  گذشته اند، مسلحانه از خط جمهوری اسلامی گذشته اند و رفته اند به منطقه آزاد، و دور هم جمع شده اند که جمعبندی کنند و دوباره شروع کنند! تمام اينها برای دشمن خيلی سخت بود. برای اينکه فکر ميکرد  ديگر اتحاديه از بين رفته، تمام شده، سربداران را که قلع و قمع کرده؛ سران و رهبران اتحاديه را هم  اعدام کرده ، بقيه هم که پشت ميله های زندانند. سوال برايش پيش آمده بود که چی مانده از يک تشکيلات که خيلی هم بزرگ نبود که الان بخودش چنين جسارتی را داده که می خواهد دوباره سر بلند کند. اين برای دشمن خيلی سخت بود. هيچ تشکيلاتی در سال 62 نبود که با  وجود تحمل چنين ضرباتي، همچون جسارتی را بکند که دوباره افرادش را جمع کند و برود در کردستان شورايش را بگذارد و برگردد و بخواهد در نقاط ديگر هم سازماندهی کند. يعنی همه تشکيلاتها به شکلی يا منحل شده بودند يا رفته بودند بيرون ؛ اينکه دوباره بخواهند تو جامعه يک حرکتی انجام بدهند اصلا نبود. اين بود که به شديدترين وجهی رژيم ميخواست اينهائی را که مانده اند سرکوب کند. برايش محرز بود که اينها از توی مبارزه غربال شده اند و کسانی نيستند که جا بزنند . واقعيتش مثلا من خودم جای مهمی در تشکيلات نداشتم و يک عضو ساده تشکيلات بودم و مرتبه خاصی نداشتم ولی دشمن می ديد که اين را که الان دستگير کرده اند روحيه خوبی دارد؛ در سرکوب ها هم پاسيو نشده؛ برخی رهبرايش را هم در تلويزيون ديده ولی پاسيو نشده؛ اينور را ديده آنور را ديده ولی هنوز ميرود کردستان و ميخواهد بيايد در نقاط ديگر هم  يک کارهايی انجام بدهد و توی خيابان می گيرندش. مسلما حکمش اعدام است .

ح- تو را با اسناد سازمانی گرفتند؟

ندا– خير؛ با  شناسنامه جعلی گرفتند و سندی نداشتم. در زندان شناسائی شديم. اما دنبالمان بودند. من را وقتی شلاق ميزدند، ميگفتند تو فلانی هستی و اسم اصلی مرا ميدادند ولی من انکار ميکردم. از همسرم هم اسم و فاميل نداشتند. يک نفر را آوردند که هويت مرا تائيد کرد؛ من با چشم بند بودم ولی متوجه شدم که دارد هويت مرا می دهد ولی فقط پاهايش را  ديدم؛  نميتوانستم حدس بزنم کيست. بعد از اين رفتارشان تغيير کرد و ديگر هيچوقت از من سئوال نکردند تو کی هستی بلکه اطلاعاتم را می خواستند و برای اين می بردند زير شکنجه .

ح – بازجوها چی ميگفتند ؟ مثلا سر شورای چهار ؛ ادامه راه؛ غير از شکنجه، چه کاری از نظر ايدئولوژيک می کردند؟

ندا –  می گفتند شما می خواهيد با آمريکا همکاری کنيد و جمهوری اسلامی را سرنگون کنيد؛ شما ملحدهای کثيف؛ شما که روابط تان بی بند و بار است و بی ناموسی می کنيد و از اين حرفها . بطور مشخص برای شکستن زنان از مسائل ناموسی استفاده ميکردند. مثلا وقتی يک زن را دستگير می کردند سعی می کردند به او تحميل کنند که تو بخاطر اينکه دنبال شوهر بودی وارد مبارزه شدی يا اينکه وقتی وارد اين تشکيلات شدی فاحشه شدی يا اينکه می گفتند، مردها فريبتان دادند که بتوانند از شما استفاده جنسی کنند. در واقع هيچ ارزشي، هويتي، شخصيتی برای خودت قائل نبودند که تو يک انساني، فکر داری و در اثر تضادهای اين جامعه شورش کردی و نمی خواهی بپذيری که زير بار اين چيزها بروی.  تمام اينها را تبديل می کردند به مسائل جنسی و سعی می کردند اينطوری آدم را خوار کنند؛ زنی که بدليل فريب خوردن وارد مبارزه شده نه مثل يک آدم آزاد که زنجيرهايش را  پاره کرده و وارد مبارزه شده. آنقدر اين حرفها را تکرار می کردند که بعضی ها که بچه های جوان بودند باورشان ميشد. برخی را می بردند در حسينه اوين که گريه ميکردند و به اصطلاح اعتراف می کردند که بله من عاشق پسری بودم و موقع پخش اعلاميه دست هم را می گرفتيم و بعد احساس گناه ميکرد و گريان می گفت من آدم فاسدی بودم. در واقع اين جنايتکاران يک چيز طبيعی و عواطف انسانی دو تا جوان مبارز و علاقه شان بهم را تبديل به يک چيز کثيف می کردند.

 اون آخوند کثيف که همه جور کثافتکاری کرده، يک جوانی را می آورد که اينجوری جلوی جمعيت اشک بريزد و به اصطلاح اعتراف کند که چه گناهکاری هستم که دست اون  پسره را گرفتم يا  توی کوچه که ميرفتيم  بوسم کرد، بوسش کردم و غيره. اين جوانان را وادار می کردند که اينها را بعنوان يک چيز کثيف و زشت باور کند و بيايد آنجا گريه کند که وای من چه گناهی کردم. سعی می کردند اينها را چنان مچاله کنند که از آن چيزهای طبيعی که اتفاقا در مورد اين جوانان مبارز شکل زيبائی هم داشت، ابراز انزجار کنند. در حاليکه در حين مبارزه، روابط عشق و عاشقی و عاطفی هم زيبا شده بود و اتفاقا در آن مقطع چقدر بين جوانان، ارزشها در اين مورد تغيير کرده بود؛  چقدر ساده لباس می پوشيدند، چقدر ساده رفت و آمد ميکردند، و چقدر نگاههايشان، چه زن به مرد چه مرد به زن، اين بود که فکر طرف چيست و دارد با زندگيش چه می کند و چقدر در راه مردم فعال است، چقدر از خود گذشته است يا چقدر جمع گرا ست . اينها برای عشق معيار بزرگی شده بود. متاسفانه طليعه های کوتاهی در تاريخمون بود و دوام نياورد. آره، بازجويان می خواستند اينجور به جوان ، به يک دختر جوان  يا پسر جوان، اينطور تحميل کنند که تو بخاطر چيزهای شهوانی اينکارها رو ميکردی. به زنها در اين زمينه بيشتر فشار می آوردند. يک فشار ديگر در همين رديف اين بود که بازجوها سعی ميکردند از قربانی خود استفاده جنسی ببرند و به اشکال گوناگونی خودشان را ارضا کنند و در همان حال که شکنجه ميدادند، با زندانی يک جورهائی می لاسيدند. وقتی من شکنجه شده بودم ، پاهايم خيلی باد کرده بود و وقتی آدم عرق ميکند خيلی زياد آب از بدن خارج می شود. بعد از تمام شدن شکنجه آدم  احتياج شديدی به آب دارد. اما اگر در اين حالت آب بخوري، چون کليه ها منقبض شده اند و ماهيچه ها بسته اند، آب خوردن کليه را  درب و داغان ميکند. وقتی من گفتم آب ميخوام، بازجو آمد روی پای من که مثل دو بالش شده بود ايستاد و خودش را به من ماليد و در گوشم با لحن کشيده گفت، آخه، دياليزی ميشي! و اين برای من کمتر از شکنجه نبود که اينطوری بدن کثيفش را به من می مالد. بله، اين چيزها بود. و به دخترهای جوان، دخترهای دانش آموز پيشنهادهائی ميدادند. سطح و سطوح مختلفی داشت. مثلا اگر دختر زيبائی را پيدا ميکردند که کم سن وسال است، دست از سرش بر نمی داشتند. يعنی بيشتراز بقيه زير شکنجه قرار ميگرفت. مثلا يکی در بند ما بود که بازجويش به او می گفت ميخواهم با تو ازدواج کنم و تو بايد توبه کنی که من بتوانم با تو ازدواج. از او نمی پرسيد که تو ميخواهی يا نه بلکه می گفت چون من می خواهم با تو ازدواج کنم بنابراين بايد توبه کنی. هر روز اين بيچاره را می بردند و می آوردند. شکنجه بدنی اش می کردند ولی شکنجه های روحی اش بيشتر بود. هم شکنجه می کردند، هم سعی می کردند وسوسه اش کنند و هم اينکه رفقايش را در ديد او خراب کنند. همه اينها يعنی اينکه داشتند رويش کار می کردند. اما اين دختر با وجود آنکه مچاله شده از بازجوئی بر می گشت،  يکی از آن نمونه ها بود که تا آخر نه گفت. حتی او را بردند جلو جوخه اعدام که اعدامش کنند، باز هم نه گفت. خوشبختانه اعدام نشد و الان زنده است. وقتی گفت نه، روی نه خود ايستاد، تا آخرش هم ايستاد و نتوانستند او را بشکنند. از بچه های اقليت بود. از اين نمونه ها خيلی داشتيم. يعنی واقعا حماسه هائی که در زندان آفريده شد، همانطور که در بيرون هم مردم در مبارزه حماسه می آفريدند. ولی در زندان فشارها بی انتها بود. مقاومت بچه ها هم واقعا عالی بود.

ح –  زندانيان سر موضعی در مقابل شکنجه چطوری ايستادگی ميکردند، چطوری تجزيه و تحليلش ميکردند؟

ندا- يعنی منظورت چيه؟

ح – يکبار موقع صحبت گفتی که درد شکنجه، به ضد خودش تبديل می شود و به عجز و لابه نکردن تبديل ميشود به يک شکل مقاومت. خيلی حيرت انگيزه. کمی هم در اين مورد حرف بزن؛ يعنی خودت چطور بودي؟

ندا- من وقتی دستگير شدم روحيه ام خيلی خوب بود چون هم در جريان يک مبارزه حاد بودم و هم اينکه در بيرون زندان هنوز مبارزه طبقاتی بشدت جريان داشت و تشکيلات ما خط درستی را در مبارزه پيش گذاشته بود. در زندان هم، رفيقم، همسرم، که دفاع می کرد و برخورد خيلی عالی داشت در کنارم بود. اين پشتگرمی بزرگی بود. اين عوامل باعث شد که برخوردم در بازجوئی خوب باشد. وقتی داشتند من را شکنجه ميکردند سعی ميکردم جيغ نزنم. بازجو يک پتو انداخته بود رويم و با هيکل درشتش نشسته بود روی سرم، طوری که هنگام شلاق زدن بيش از اينکه درد شلاق را حس کنم، احساس می کردم  که همين الان خفه ميشوم.  اينها  دستشان هست که آخرين مقاومت آدمها چقدره.  فکر ميکردند من بيهوش شده ام. برای همين از رويم بلند شد. شلاق جوری است که خود به خود آدم جيغ ميکشد چون درد خيلی شديده ولی من تصميم گرفته بودم جيغ نکشم. در واقع می خواستم  لج آنها را در بياورم. برای همين موقع شلاق جيغ نمی کشيدم. رو تخت خوابيده بودم، دونفر داشتند شلاق ميزدند. يکی به آن يکی گفت، داره مقاومت ميکنه و بعد به شلاق زدنشان ادامه دادند اما ديدند من جيغ نمی کشم. فکر کردند بيهوش شده ام. رفتند يک سطل بزرگ آب سرد آوردند، ريختند روی من. من بيهوش نبودم و همه حرفهايشان را می شنيدم. بعد که آب را ريختند رويم، تازه سرحال تر شدم . به شلاق زدن ادامه دادند، بعد منو از روی تخت بلند کردند آوردند بيرون. من واقعا عجز و ناتوانی را در وجود او ميديدم تا در وجود خودم. وقتی داشت منو از پله ها ی زير زمين شکنجه گاه می آورد بالا، ناله می کرد. من شکنجه شده بودم ولی اون سختتر خودش را  بالا ميکشيد. با اينکه پاهام دوتا بالش شده بود و خون ميزد بيرون و تمام راه خونی بود، احساس می کردم که من اسيرم ولی اون اسير منه و زندانی منه! با تمام وجود اين را  احساس می کردم. وقتی آدم مقاوم می ماند و روحيه اش خوب است،  اوضاع برعکس ميشود و چرخش می کند. فکر می کردم، « اون حداکثر می تونه منو بکشه ولی هدفش اينه که اسرار رو بکشه بيرون و موفق نمی شه؛ اون بره خودشو بکشه.» وقتی اينطور می شود واقعا اوضاع برعکس می شود و به ضد خودش تبديل ميشود. وقتی فهميدم همسرم را زير شکنجه کشته اند، همين احساس را داشتم. پيش خودم مجسم می کردم چقدر شکنجه شده و چقدر آسيبهای جسمی ديده چون مطمئن بودم با آنها همکاری نخواهد کرد. می دانستم که مثل يک بند تسبيح است که اگر ببرد از بالا تا پائين تشکيلات می ريزد چون خيلی روابط را می دانست، خيلی چيزها، از آدمها، جای اسلحه ها، اسناد داخلي، و چه دارد می شود و بازسازی و غيره. او را تا دم مرگ زدند که اينها را از او بکشند بيرون. بعد از مرگ او، نه اسلحه ها دست خورد، نه مدارکی به دست آنها و نه رفقا آسيبی ديدند. تشکيلات تکان نخورد، فقط يک موجود با ارزش رهبری ما از بين رفت، کشته شد ولی هيچ چيز ديگر تکان نخورد و با مقاومت خودش مثل مادری که کشته ميشود و نمی خواهد بچه اش آسيب ببيند، اسرار را حفظ کرد؛ به تشکيلات اينطور نگاه ميکرد؛ يعنی زائيده خودمان بود و ما بايد اينطور حفظش ميکرديم حتی اگر کشته ميشديم. او اينطور بود. اين فکر که خيلی رنج برده  و درد کشيده من را خيلی آزار ميداد. تا اينکه کتاب پاولوف بدستمان رسيد. دوره ی منتظری بود و يک چيزهائی را شل کرده بودند. در اين دوره چند تا کتاب خوب آمد در زندان. يکی هم همين کتاب بود. اين کتاب در فهميدن مکانيسم شکنجه به ما خيلی کمک کرد. اينکه مکانيسم شکنجه چطور است. هر چه اعتقاد يکی قوی تر باشد، و تمرکز داشته باشد، درد و شکنجه کمتر رويش تاثير دارد.  ولی کسی که اعتقادش ضعيف باشد، از هم پاشيده است، درد و شکنجه رويش  بيشتر اثر دارد. ديالکتيکش اينجوری است. اينها با هم ديگر بستگی دارند. اينکه آدم کدام وجه را تقويت کند خيلی تاثير دارد در مقاومت در مقابل شکنجه. اين کتاب يکسری توضيحات علمی داده که درد چيزی است که در مغز صورت می گيرد و عصبها درد را منتقل می کنند و مغز، امکان آن را دارد که درد را کنترل کند.

ح – منظورت از "تمرکز داشته باشد" چيست؟

ندا – وقتی آدم به راهش و آرمانش اعتقاد داشته باشد، آنقدر روی آن و پيشبرد آن، حتا زير شکنجه، متمرکز است که برايش سازش نکردن و مقاومت کردن، ساده می شود. مهم است که زندانی انقلابی به زندان اينطور نگاه کند که اين هم يک عرصه مبارزه است که وقتی پيش می آيد، بايد آن را پيش برد. وقتی نگاهت به مسئله اينطور باشد، مسئله عمدتا حل می شود. رفقائی مانند همسر من موجودات آسمانی يا خارق العاده نبودند. او هم در جريان مبارزه طبقاتی رشد کرده بود؛ يک انسان معمولی بود. هر انسانی ميتواند برای راهش و آرمانش بجنگد و وقتی هم کارش به اين مرحله برسد بخاطر اين اعتقاداتش کشته هم بشود و واقعا فکر کند که يک قطره از يک اقيانوس کم شده و اين اقيانوس جاری است و وجود دارد  و راهش را می رود. و آسمان هم خراب نشده، همه چيز هم خراب نشده،  فقط يک فرد که آگاه شده بود ، تمام شده. او هم اينجوری به مسئله نگاه ميکرد نه اينکه فکر کند يک تافته جدا بافته است. نه، تافته جدا بافته نبود. ولی بعضی وقتها بعضی ها تاثيرشان روی جنبش عظيمتر است، و بعضی ها کمتر. ولی همان ها که تاثيرات عظيم دارند خودشان به مرگ خودشان کم بها ميدادند و خيلی برايشان مهم نبود که بهر قيمتی زنده بمانند و تمرکز ميدادند که اسرار را حفظ کنند تا مبارزه تداوم داشته باشد. اين از آگاهيشان و از تعهدشان به اين راه ريشه می گرفت.

ح – يعنی وقتی يک انقلابی کمونيست افتاد زندان، در آنجا وظيفه خاصی دارد و مبارزه طبقاتی را بايد در آنجا پيش ببرد و بايد بداند که چگونه. اين نکته مهم است چون مثلا يک عده عقب نشينی خود را اينطوری توجيه ميکردند که بايد زنده بمانيم و برويم بيرون مبارزه کنيم.

ندا- اين خط غلطی است. اصلا سياست جمهوری اسلامی اين بود که زمانی زندانی را بفرستند بيرون که از او چيزی باقی نمانده باشد که بتواند در بيرون مبارزه را ادامه دهد. خود زندان يک عرصه مهم مبارزه است و اگر با اين فکر تعطيلش کنی که بعدا می روی بيرون و آنجا ادامه می دهي، مطمئن باش که ادامه نخواهی داد. همه بچه هائی که اين فکر را کردند و تاکتيک زدند، در بيرون هم بريدند. نميشود به زندان که يک عرصه مهم مبارزه است اينطور نگاه کنيم ولی در بيرون جور ديگر. نگاهمان به زندان بايد اينطور باشد که اين ادامه مبارزه بيرون در داخل زندان است و در واقع عرصه جديدی باز شده و حال که تبديل به يک زندانی سياسی شده ائی بايد برای توده ها سمبل مقاومت باشی. بايد بدانی که شکست تو، در شکستن روحيه مردم تاثير دارد و اين مسئوليتی است که در اين عرصه اينطور است. نميدانم اون مطلب برشت را خوانده ائی يا نه؛ در مورد اون ستاره شناسه؛ گاليله را می گويم. ما اين کتاب را در زندان داشتيم و می خوانديم و راجع به آن بحث ميکرديم. بيشتر بحثهای ما بدور مسئله مقاومت می چرخيد و خودمان را تقويت می کرديم. فکر می کرديم الان افرادی که به ملاقاتی می آيند،  حتا پدر ومادرت، چه پيامی از تو به بيرون خواهند برد و درواقع شکست و افت ما تاثير ميگذاشت روی آنهائی که در زندان نيستند. وقتی زندانی هستی رژيم سعی می کند تو را وادار کند که کوتاه بيائی تا بيرون را هم بشکند.

ح- در مورد رفقائی که با ضربه سال 64 زندان افتادند هم کمی بگو. آنها روی شما چه تاثيری گذاشتند؟

ندا- بچه های 64 تعداد زياديشان خيلی خوب بودند. مثلا اعتصابات و اعتراضات را راه می انداختند؛ جو تئوريک درون زندان را  بالا بردند. اخبار ريم (تشکيل جنبش انقلابی انترناسيوناليستی) را به درون آوردند و خبر دادند که بچه های بيرون دارند کارها و حرکتهائی انجام ميدهند. اينها بما روحيه ميداد که بچه ها دست از مبارزه نکشيده اند و دارند تلاش ميکنند؛ يعنی ما داريم از اين ور کارهائی ميکنيم و آنها هم از آنور دارند کارهائی ميکنند. اين برايمان خيلی با ارزش بود. در بند مردان البته جو را بيشتر تغيير دادند چون مردان تئوريک تر بودند. خلاصه، خيلی جو زندان را تغيير دادند. مباحث سياسی ايدئو لوژيک  راه انداختند، اعتصاب غذاها؛ اعتراضات؛ در بالا بردن سطح مبارزات زندان خيلی تاثير داشتند. خيلی از آنها روحيه شان بالا بود؛ اعدامی بودند ولی برايشان مهم نبود که بخواهند بخاطر اينکه اعدام نشوند کوتاه بيايند.

ح – بحثهائی که راه انداختند چه بحثهائی بود؟ بحثهای تئوريک بود؟

ندا- بحثها در مورد ريم، جنبش بين المللی و اينکه انترناسيوناليسم پرولتری بايد تقويت بشود. بحثهای مائوتسه دورن در مورد جنگ خلق.  همين بحثها را دامن ميزدند. خبر از بخش مردان می آمد که دارند روی ساخت (خصلت اقتصادی اجتماعی جامعه) کار می کنند و در مورد اين مسئله و موضوع راه انقلاب دارند با زندانيان سازمان های ديگر بحث و مجادله می کنند. با رفيق داريوش کائيدی پور، از رهبری رزمندگان، سر اين مسائل خيلی بحث وجدل داشتند که گاهی نوشته های داخليشان بدست ما ميرسيد. خيلی کم ولي، بدستمان ميرسيد.

ح- کتاب چطوری از بيرون می آورديد برای مطالعه؟

ندا- بچه هائی که ميرفتند بيرون به بهداری يا مرخصی کوتاه مدت داشتند، کتاب می آوردند. يک موقع که می رفتيم بازجوئي، مثلا وقتی يک نفر دو نفر را دستگير کرده بودند، می ديديم يک کوه کتاب انداخته اند يک گوشه که معلوم بود از يک خانه گرفته اند.  بچه ها يواش يواش می رفتند آنجا و يکی را می چپاندند زير چادرشان و می آوردند. ولی خب گشت داخل زندان زياد بود؛ ميريختند و می گشتند. برای همين ما فورا کتابهای خوب را ريز نويس می کرديم و توی بالش و جاهای مختلف می گذاشتيم. ولی وقتی ميريختند همه چيز رو پاره ميکردند؛ کارهای دستی مان را؛ ريزنويس هايمان را، دست نوشته هايمان را می بردند. ما  دوباره کار از نو و روز از نو شروع می کرديم.

ح- بيشتر چه کتابهائی داشتيد؟ از آثار کلاسيک آيا مارکس و لنين و مائو داشتيد؟

ندا- از آثار کلاسيک يکی مبارزه طبقاتی در فرانسه (نوشته مارکس) را داشتيم و اون کتابهائی که از طرف زندان خريداری شده بود. رمان خيلی داشتيم.

ح- چه جور رمان هائي؟

ندا- رمانهای روسی بودند. وقتی جريان منتظری اينها آمدند يکسری رفرم هائی برای مدت کوتاهی دادند. آن موقع صاحب يکسری کتابها شديم. بچه هائی که از گوهر دشت آمدند در اوين، هيچی نداشتيم. کتابهای طباطبائی بود وسروش و امثال اين ها. کتاب سروش در رد ديالکتيک که يک کتاب فلسفی است که اولش نوشته به مارکسيستها بخاطر مقاومتشون در زندان های شاه احترام می گذارد و بعد روی ايده آليسم می کوبد.

ح- شما نقدش ميکرديد؟

ندا- آره ما می خوانديم. پر از نقل قول از لنين و مارکس بود. نقل قولها را يادداشت می کرديم و فکر می کرديم که رهبرهای ما چه گفتند. چون خيلی از بچه ها  کتابهای مارکس و لنين و مائو را نخوانده بودند؛ وقتی افتادند زندان جوان بودند. مثلا بعضی ها آموزش شان اين بود که نقل قول رهبران کمونيست را کنار هم بگذارند و راجع بهش فکر کنند ولی خيلی سخت بود که کسی بخواهد اينطوری آموزش مارکسيسم ببيند.

ح- بازجوهائی که می خواستند شمارا بشکنند، غير از شکنجه، کتاب هم معرفی ميکردند؟ مثلا می گفتند بيا برو کتاب سروش يا طباطبائی را بخوان؟

ندا- نه اينکارو نمی کردند. شايد با جوانها ميکردند. کار اينها شمشير وشلاق بود. يعنی اينطور نبود که مثلا در حسينيه آخوندی بياد ديالکتيک را رد کند؛ خيلی بی سواد بودند. اگر بچه ها  در فضای برابر قرار  می گرفتند، طرف نمی توانست جواب بدهد.  يکی از اينها به اسم عادل يا عادل زاده را می آوردند که بحث کند. تئوريک هايشان دو سه نفر بودند که خيلی هم بی سواد بودند.

ح- نفهميديد بازجوهايتان بعدها چه شدند؟

ندا- نه ما نفهميديم. احسان بازجوی ما بود که بهش سربازجو می گفتند. سربازجو بود و در ضمن خودش بازجوی اتحاديه هم بود. چون تئوريک بود سربازجوی خط 3 بود يعنی بند 6 که بچه های ما و پيکار، رزمندگان، در واقع سازمان های سرنگونی طلب بودند. توده ائی ها و اکثريتی ها تو يک کاتگوری جداگانه بودند. مجاهدين بازجوی جداگانه داشتند. بچه های چريکها هم 2 تا بخش بودند ولی تو يک واحد بودند. احسان فرد تئوريکشان بود که برای بچه های سازمان های سرنگونی طلب گذاشته بودند. فردی بود که در خارج از کشور بود و مثل اين که عضو انجمن های اسلامی در آمريکا بود. يعنی بچه های زندان می گفتند که احسان اينطور است. توابهای اتحاديه که مدام ميرفتند توی اطاق بازجو (مثل وحيد سريع القلم، مينو حيدري، و بهنام ايثاری که قبلا در اهواز بود ). اينها خبرها را به توابهای دور و برشان می دادند و آنها هم به بچه های ديگر می گفتند و خبر پخش ميشد. اين توابها می گفتند، نمی دانيد برادر احسان چقدر با سواده و چيز حاليشه و آمريکا بوده! برای پوشاندن خيانتشان می آمدند به ما می گفتند اين يک بازجوی ايدئولوژيک و تئوريکه و بجای شلاق زدن با آدم کار سياسی می کنه چون با سواده و با ما کار سياسی کرده و ما را قانع کرده! در حاليکه واقعيت اين است که شلاق را خورده و از قبل بريده بودند و بعد ياد گرفته بودند از اين حرفها در مورد بازجوی تئوريک بزنند. خلاصه بنظر می آيد که از انجمن اسلامی های خارج کشور بودند که يا بايد وزير و وکيل ميشدند يا کارهای بالای اوين  را بدستشان می دادند.

ح- مثلا با شما که نبريده بوديد، اصلا وقتشان را تلف نمی کردند؟

ندا- نه اينطوری نشد. من را مدت طولانی انداختند در انفرادی. در انفرادی کنترلم ميکردند و داشتند پرونده ام را کامل ميکردند برای دادگاه. می خواستند ببيند که روحيه ام در زندان چه جور است. افراد مختلفی رو می انداختند در سلولم و بعد پشت در، گوش می ايستادند که ببيند من با اين چطور رفتار ميکنم .هر جوانی را می آوردند در بند من يا ميرفت رو اعتصاب غذا يا رشد سياسی ميکرد. يک نفر تواب از کردستان آورده بودند. به خيال خودشان يک زن تئوريکی از کردستان آورده بودند می خواستند يک ارزيابی از من بدهد.  منهم با او سر مسئله کردستان شروع به بحث کردم و از مواضعم دفاع سياسی و ايدئولوژيک می کردم. چون زندگی بخودی خود برايم واقعا ارزشی نداشت. خيلی به زندگی خودم فکر نمی کردم. از خودم تعريف نمی کنم، می خواهم آن حالت را توضيح دهم. نمی دانم الان چه جوری بگويم ولی آن موقع يک همچو روحيه ای داشتم که کشته شدن برايم مهم نبود.همه رفقايم را کشته بودند، می دانستم که همسرم را هم اعدام می کنند. احساس می کردم برای چی بخواهم زندگی کنم، با چه قيمتی بخواهم زنده بمانم ، زندگی من چه ارزشی دارد. برای همين دفاع ايدئو لوژيک ميکردم و بحث سياسی ميکردم، ورزش ميکردم، کار دستی ميکردم، يعنی می خواستم خودم را خوب نگه دارم و نگذارم شرايط زندان مرا پائين بکشد. اينها پشت در، گوش می ايستادند. يک دفعه هم دو تا اقليتی آوردند.  جا کم داشتند مجبور بودند من را با يک عده بيندازند يک جا. چون زندان پر بود و نمی توانستند من را در يک زندان انفرادی نگه دارند. در ضمن آنجا، سلولی بود که افراد زير بازجوئی را هم می آوردند. يکبار مثلا دوتا دختر دانش آموز را آوردند که از بچه های تيز هوش مدرسه بودند. اسمشان يادم نيست. آنها را در حال زدن اعلاميه به ديوارهای مدرسه دستگير کرده بودند؛ خيلی بچه های ماهی بودند؛ خيلی چيزها را من يادشان دادم، خيلی چيزها را هم آنها به من ياد دادند. شعرهای زيبا بلد بودند. از کتابهای دبيرستانشان شعرهائی بلد بودند. منهم سعی ميکردم شعر حفظ کنم. آن دوره خيلی شعر حفظ کردم. منهم چيزهائی را که بلد بودم به آنها ياد ميدادم؛ مثلا بحثهای سياسي، اوضاع جامعه، در مورد مائوتسه دون خيلی بحث ميکرديم. اين  بچه ها به مائو خيلی احترام ميگذاشتند، خيلی حساس بودند. بعد آنها را بردند و يک زن حامله را آوردند که اقليتی بود.  8-7 ماهش بود. رفت بچه اش را در بهداری اوين بدنيا آورد و بعد دوباره با بچه اش آمد در سلول من. اسم بچه اش را گذاشت اميد. اين بچه در سلول واقعا اميدی بود برای ما. با هم او را  می شستيم، باهاش بازی ميکرديم، من از مامانش مراقبت ميکردم که بموقع قرصهای ويتامينش را بخورد، به موقع شيرش را  بخورد. سعی می کرديم غذای بيشتری به او بدهيم چون شير ميداد. خلاصه دو سه ماهی با اين نوزاد تفريح کرديم. بعد از اينکه از زندان آمدم بيرون، اميد جوان و مامانش را ديدم. مادرش به او گفته بود که ما در يک سلول بوديم. الان يکی از جوانان اين جامعه است. حتما داره يک کارهائی می کنه. تو اوين بدنيا آمد.

ح- گفتی آنهائی که در زندان مقاومت کرده بودند، بيرون هم ادامه دادند. آنهائی که نکرده بودند، بيرون هم بريدند. آيا همه آنهائی که مقاوم ماندند، در بيرون ادامه دادند و در بيرون هم نبريدند؟

ندا- نه. وقتی ما آمديم بيرون، جو بيرون، نسبت به موقعی که دستگير شده بوديم، خيلی افت کرده بود . انتظار نداشتيم وقتی می آئيم بيرون، آن آرمان ها و ارزشهائی که بخاطرش مقاومت کرديم، اينقدر بی ارزش شده باشد. مثلا، مقاومتهای ما را به عنوان لجبازی و حتا برخی اوقات بعنوان بچه بازی و اينکه اينکارها ديگه چيه! نگاه می کردند. موقعی که آزاد می شديم فکر می کرديم بعنوان يک زندانی سياسی با استقبال مردم روبرو خواهيم شد. ديديم که خير اينطور نيست. و تازه برخی ها محکوم هم می کنند که اينکارها چه بود! خب نشان می داد که رژيم در پائين کشيدن روحيه و افق مردم موفق شده است. با فشارهای اقتصادی و جنگ طولانی و غيره. يعنی واقعا به مرگ گرفتند تا مردم به تب راضی شدند. وقتی ما بيرون آمديم اينطور بود. يعنی انگار ما يک کاست بوديم که خودمونو حفظ کرده ايم؛ مثل اينکه از دنيای ديگری وارد اين جامعه شده ايم . يک چيز جديد اتفاق افتاده بود؛ خيلی بد بود، خيلی سخت بود. مثلا، من احساس ميکردم، چقدر ارزش زن افت کرده؛ من نمی توانم تنهائی به خيابان برم؛ منی که تنهائی از 17/18 سالگی رفته بودم آمريکا و دور دنيا و 20 سالم آمده بودم ايران که به انقلاب بپيوندم؛ منی که تنها  زندگی ميکردم؛ چه چيزهائی در سر من و نسل من بود؛ و الان يک زن 32/33 ساله ای بودم که تنها نمی توانستم مسافرت بروم؛ چون بيوه بودم مردهای عوضی 60 ساله بمن نظر داشتند و فکر ميکردند که اين يک زمين بی مالک است که ميتوانند تويش قدم بگذارند. اينطور به من نگاه می کردند....

ح- يعنی شکست انقلاب، جامعه را به انحطاط کشاند و اين بيشتر از  هر جا سر مسئله زنان بيرون می زد؟

ندا- دقيقا همينجور بود. خيلی سخت بود که آدم بتواند خودش را در آن وضعيت حفظ کند؛ بگويد که من هنوز هستم؛ من ميخواهم بمانم. حتا پدر و مادرت هم اينطور به تو نگاه می کردند که بيچاره شدی چون شوهرت اعدام شده و حالا نميدانيم چکار کنيم. خلاصه از اين نوع  برخورد های ضعيف. البته در همان حال افتخار هم ميکردند که فرزندشان مقاومت کرده ولی دلسوزی های پدر و مادرانه اشان اين شکل های بد را هم می گرفت.

ح- حالت اينکه بچه مان رفت ، بيخود رفت، وجوانيش را  گذاشت برای چيزی که بقيه مردم به آن پشت کردند. در حاليکه ما آنطور که مائو در شعر معروفش می گويد به اين نگاه می کنيم: مائو در ستايش يک زن مبارز (فکر کنم همسر اولش که بدست دشمن کشته شد) می گويد تو در زمستان شکوفه زدی. نمی گويد تو چقدر احمق بودی که در زمستان شکوفه زدي! می گويد، خبر بهار را دادی.

خوب کمی در مورد خانواده زندانيان سياسی بگو، مبارزاتشان و غيره.

ندا- واقعا من فکر ميکنم خانواده ها، منجمله خانواده خودم، در کنار ما  سختی کشيدند و رنج بردند از اين جمهوری اسلامی. پدرم و مادرم من 8 سال تمام از شهرستان، در سرما ی شديد زمستان و در گرمای تابستان می آمدند به ملاقاتم؛ هر دو هفته يکبار برای اينکه يکربع من را از پشت شيشه ببينند؛ فقط ببينند من زنده هستم و به من پول و لباس برسانند و دوباره 16 ساعت با ماشين برگردند به شهرمان تا دو هفته بعد دوباره برگردند. 8 سال تمام پدرم و مادرم اينطور رنج بردند بخصوص آنکه در حدود 3 سالش من زير اعدام بودم. هر بار با دلهره شديد می آمدند و هر لحظه می انديشند که الان خبر مرگ مرا بهشان می دهند. 3 سالش را اينجوری آمدند و رفتند. در واقع تنها بچه ها نبودند که زير شکنجه بودند. هر چند اين وظيفه به آنها تحميل شده بود اما برايشان جا افتاده بود و يک انتخاب بود.

ح- قبل از 67 اوضاع زندان چطور بود؟

ندا- زندان داشت خيلی خوب می شد و ارتقا پيدا می کرد. کيفيت زندان خيلی بالا رفته بود. منافع جمع خيلی برای بچه های مطرح شده بود. مسائل فردی و منافع و مالکيتهای فردی و رقابت های فردی و اينجور مسائل خيلی کم رنگ تر شده بود. حالت کمونی پيدا کرده بوديم. بچه ها به کسان ديگر بيشتر فکر می کردند؛ به بچه هائی که تحت فشار بودند و ملاقات نداشتند. چيزهائی که از بيرون زندان برای کسانی که ملاقات داشتند می آمد بطور جمعی تقسيم می شد. پولهايمان را روی هم می گذاشتيم و از فروشگاه برای عموم خريد می کرديم. بحثهای جمعی تر صورت می گرفت؛ بحثهای مسائل ايدئولوژيک و سياسی بيشتر مطرح می شد. تبديل به يک دانشگاه انقلابی شده بود. و رژيم هم ارزيابی داشت که زندان دچار تغيير و تحولات زيادی دارد می شود.

ح -   آنهائی که قبلا کوتاه آمده بودند دوباره محکم شدند؟

ندا- خب دوره هائی بود بچه هائی که افتهائی داشتند محکمتر شدند. آنهائی که ضعف نشان داده بودند کمتر و کمتر می شدند. از نظر کيفی خيلی رشد کرده بوديم. بچه هائی که وقتی وارد زندان شدند کم سن  و سال بودند حالا ديگر بزرگ و 22 ساله  شده بودند و انرژی آنها به همه شور و شوق می داد. مثلا سودابه که در زندان نقاشی می کرد مگر چند سالش بود که وارد زندان شد؟ و در عين حال که در نقاشی هايش داشت تاريخ را ثبت می کرد، خودش هم ساخته می شد. طيف وسيعی از جوانان که موقع دانش آموزی دستگير شده بودند، در اين مبارزه رو در رو با دشمن ساخته و آبديده شده بودند. حتا حاضر نبودند "اعلام انزجار" از فعاليتهای سابقشان بدهند و آزاد شوند. در حاليکه کافی بود اينکار را بکنند و آزاد شوند و اصلا خيلی هايشان حکم نداشتند. رژيم ديد که اينها ديگر آن بچه های سابق نيستند، جنگ هم تمام شده و نمی توانستند به بهانه جنگ جنبش های مردم را سرکوب کنند و اگر با اين بحران و تضادهائی که در جامعه است اين جوانان  با اين روحيه و انرژی و آبديده آزاد شوند، تبديل به رهبران مردم می شوند.

 کشتار 67 را سالها در سر می پروراندند. و می خواستند اين مسئله را حل کنند. چون می دانستند اگر اين جوانان  بروند در داخل جامعه رهبران مردم می شوند. جسته و گريخته هم می گفتند که می خواهند کشتار کنند. بچه های جوان را که می بردند بازجوئي، به بعضی شان می گفتند توبه کنيد و برويد بيرون چون اينجا قرار است 20 هزار نفر را بکشيم. اما ما باور نمی کرديم و می گفتيم قصدشان روحيه شکنی است.

 سال 67 يک هفته قبل از شروع کشتار، ارتباط ما را با دنيای بيرون از طريق حذف روزنامه ها و تلويزيون و راديو و ملاقاتی ها و بهداری کاملا قطع کردند. حتا ارتباط بند به بند ما را هم قطع کردند که حتا خبر اعدام ها به گوش ما نرسد. يک شب در مرداد ماه آمدند و اسامی صد و چند نفر از بچه های مجاهدين را خواندند که همان شب بردند و اعدامشان کردند. اعدام با دار بود که خونشان جاری نشود. يک پارکينگ ماشين های کارکنان زندان در محوطه اوين بود که سوله مانند بود و سقف ايرانيت داشت. طنابها را از ميله هائی که رويش ايرانيت بود رد کرده بودند. و بچه ها را آنجا دار زدند. وقتی اين بچه ها را می برند روی صندلی که اعدامشان کنند، همه دستهای همديگر را محکم ی گيرند و وقتی که می افتند همه در همان حال می افتند. اين را خودمان شنيديم که يکی از بازجوها و پاسدارها که داشتند با هم صحبت می کردند، بهم می گفتند. اتاقشان جفت بند ما بود و داشتند حرف می زدند. يکی داشت  به آن يکی می گفت: «اين کثافتها هم زندگيشان باعث درد سر ماست و هم مرگشان؛ ديدی چطور دستهايشان را بهم حلقه کرده بودند و مجبور شديم دستهايشان بشکنيم که جدايشان کنيم .» از اين حرفها ما متوجه شديم که اين بچه ها موقع اعدام دستشان را بهم قفل گرفته بودند و وقتی از دار می افتند، دستهايشان بهم قفل شده باقی مانده بود و اينها برای حمل جسدها مجبور شده بودند دست اجساد را بشکنند.

ح - : آيا در بخش  زنان، فقط بچه های مجاهدين را اعدام کردند؟

ندا- خير. يک نفر از مرکزيت حزب توده بود بنام پروين که تهرانی بود. چندين بار بردند و آوردندش اما حاضر نشد همکاری کند و محکم ايستاد.

ح- چرا از چپی ها اعدام نکردند؟

ندا- چون گفتند که چپی ها ملحدند و  زن ملحد حکمش اعدام نيست بلکه حکمش اين است که آنقدر شلاق بخورد تا بشکند و به اسلام بگرود و بعدش هم آزادش کنيم. اين نقشه را در رابطه با ما پيش بردند. چند نفر از ما را که حکم ابد داشتيم از بقيه جدا کردند و منتقل کردند به سلولهای انفرادی. ما سه نفر را شلاق نزدند چون اعدام ما برايشان محرز بود. و برنامه شان برای ديگران اين بود که آنهائی را که زير شلاق مقاومت می کنند اعدام کنند. اما شلاق زدنهايشان روبرو شد با يک مقاومت عمومی. فکر نمی کردند که بچه هائی که شلاق می خورند اينطور مقاومت کنند. فکر می کردند تک و توک مقاومت خواهند کرد که اعدامشان می کنند و بقيه هم می شکنند. و فکر می کردند يک پروژه کوتاه مدت است و بدين شکل سر و ته مسئله زندانيان سياسی چپ را هم می آورند و تمام می شود. اما با مقاومت عالی بچه ها مواجه شدند. يک نفر از بچه ها خودکشی کرد . بچه هائی که شلاق خورده بودند با وجود آنکه يک پايشان در بهداری بود و در هر وعده نماز يک دور شلاق می خوردند، کماکان مقاومت می کردند و روحيه بالا داشتند. اما يکدفته پروژه را وسط کار متوقف کردند. خيلی کشته بودند و فشارهای خانواده ها و فشارهای خارج کشور داشت روی رژيم سنگينی می کرد. بهر حال بدلايلی  پروژه را نيمه کاره ول کردند و بچه ها را برگرداندند به سلولها و ما سه نفر را هم برگرداندند به سلولها. در واقع نقشه عوض شد.

ما سه نفر بعدها آزاد شديم. من سه سال بعد آزاد شدم.

ح -  در بخش مردان چطور بود؟

ندا- چپی ها و مجاهدين با هم اعدام شدند. در دادگاه های يک دقيقه ای. بعضی ها حتا سوال و جواب يک دقيقه ای هم نداشتند. مانند بهرام قدک. بچه های زير حکم و ابدی ديگر سوال و جواب يک دقيقه ای نداشتند. صاف بردنشان به اعدام. بچه های رزمندگان و پيکار و تقريبا تمام ابدی های سال 65 همه اعدام شدند. زنان عده ای از آنها در بند ما بودند و شوهرانشان زير حکم بودند که خبر می آوردند که ابد گرفته اند. اينها را اعدام کردند. من هنوز در بند انفرادی بودم. پشت ديوار اوين صدای آنها را می شنيديم. قبل از اعدام آنها را دور اوين می چرخاندند و سرشان فرياد می زدند مرگ بر منافق و اعدام ميکردند. صدای تير نمی آمد. همه را دار زدند. اگر تيرباران می کردند نمی دانستند با روان شدن خون اينها چه کنند. دار زدن بی درد سرترين و کم سر و صداترين بود. بعد جسدها را می انداختند در کانتينرهای گوشت و راهی خاوران می کردند و در گورهای دسته جمعی دفن می کردند. بيشتر اعدامی های 67 را در آنجا و در گورهای دسته جمعی دفن کردند. يک گوشه از خاوران است که محوطه خيلی بزرگی است. چند کانال کردند و بچه ها را آنجا دفن کردند.

ح -  آيا بچه های مجاهدين را آنجا دفن کردند؟

ندا- بچه های مجاهدين را نمی دانم اما بچه های چپ را عمدتا آنجا دفن کردند. آن گوشه خاوران تمامش گلباران می شود. کسی نمی داند که محل دفن بچه اش يا عزيزش کجاست. به اندازه يک ميدان فوتبال گلباران است. زمين وسيعی است که خانواده ها شاخه های گل را بر زمين می کارند.

خلاصه، بعد از اينکه طرحشان بر سر تواب کردن با شکست روبرو شد بچه ها را برگرداندند به سلولها.  گفتند که بيائيد يک ابراز انزجار کوچک بنويسيد و برويد بيرون. می گفتند لازم نيست مصاحبه ويدئوئی و تلويزيونی بکنيد. يعنی به نوعی عقب نشينی کرده بودند. بعد هم گفتند انزجار هم نمی خواهد بدهيد، بنويسيد که گروهتان را محکوم کنيد و آزاد شويد. يک تعداد اينکار را کردند. يعنی بچه هائی بودند که زير شکنجه مقاومت کرده بودند اما می گفتند که اوضاع خيلی خطرناک است و اين چيز مهمی نيست و در جامعه تبلوری ندارد و نمی توانند از آن استفاده کنند. و اين کشمکش با زندانيان ادامه داشت تا سال 70. سال 70 آمدند گفتند فقط بيائيد تعهد بدهيد که ديگر فعاليت سياسی نخواهيد کرد. بقيه بچه ها را اينطوری تحت لوای اينکه مرخصی درازمدت بهتان می دهيم آزاد کردند. به بعضی ها که زورشان می رسيد می گفتند که بايد بيائيد هر دو هفته يکبار امضا دهيد. به آنهائی که انزجار از گروهشان داده و آزاد شده بودند می گفتند که بايد بيائيد هر دو يک هفته يکبار خودتان را به دادستانی معرفی کنيد. از ما اين را هم نخواستند. يعنی هر يک قدم که عقب بنشينی آنها هم يک قدم جلو می آيند.

ح – بعد از 67 چند نفر مانده بودند؟

ندا- حدود سی چهل نفر از صد و خورده ای نفر مانده بوديم. يعنی در بند سر موضعی ها. بقيه اعدام شده بودند.

ح -  تو در سمينار زندانيان سياسی در کلن شرکت کرده بودی. با وجود آنکه در سال 67 از بند زنان، صد و چند نفر از مجاهدين و يک نفر توده ای را اعدام کردند، چرا در اين سمينار از آنها نامی برده نشد؟

ندا- اين يک برخورد سکتاريستی و غير واقع بينانه است. تحريف تاريخ است. و اين کارها در ميان مردم تفرقه می اندازد. خانواده های اينها می پرسند چرا اسمی از بچه من نيست. اينها جزو توده مردم بودند. عليرغم هر ايدئولوژی که داشتند و رهبری آنها چه شدند ولی اين جنايتی بود که جمهوری اسلامی عليه خلق مرتکب شده است و بايد اين واقعه و ياد آنها را زنده نگاه داشت. اين ها پايه های ساده و جوان مجاهدين بودند. افراد بسيار پاک و صادق. خيلی هايشان در 12 سالگی دستگير شده بودند که حالا شده بودند 20 ساله. عشق شان به مردم و پاکی و ايستادگی شان درسهای زيادی برای من داشت. اينها خودشان در مورد سياستهای مجاهدين خيلی مسئله پيدا کرده بودند و زير سوال کشيده بودند. هر چند اتاقهايشان ار چپ ها جدا بود و در جلسات خودشان اين مسائل را بحث می کردند ولی بحثهايشان به بيرون درز می کرد. برخی ايدئولوژی مجاهدين را نقد کرده و گرايش به چپ پيدا کردند. اينها هم 67 اعدام شدند. در اين سمينار متاسفانه چنين برخوردی کردند. عمدتا اسم از زندانيان فدائی بردند. حتا از سربداران و کومله و پيکار و رزمندگان و حزب دموکرات و غيره نام نبردند. البته در سالن عکسها، عکس همه بود اما در خود سمينار خير.

ح -  گفتنی زياد است. اما متاسفانه بايد اينجا تمام کنيم. اگر نکات ديگری بنظرت می آيد که می خواهی جوانان بدانند، لطفا بگو.

ندا- دوست دارم گفتن خاطرات زندان صرفا تعريف خاطره نباشد هر چند که در خاطرات، تجارب زيادی نهفته است. می خواهم ببينند که يک نسلی در مبارزه بود. نسل جديد بايد به مبارزات آن نسل در زندان، بعنوان يک بخش و يک فصل مهم از تاريخ مبارزات مردم نگاه کند و يادش بگيرد و کمی ها و کاستی هايش را جمعبندی کند و خودش را از اين سطح هم بالاتر بکشاند. همانجور که ما در رابطه با نسل های قبلی خودمان کرديم. اين نسل هم بايد نقادانه به آن تاريخ نگاه کنند، دستاوردهايش را حفظ کند و به اشتباهاتش اشراف پيدا کند و تکرارش نکند.

ح- با ياد آنها که ديگر در ميان ما نيستند اما اثرات جانفشانی هايشان جاودانه است.

شعری از کتاب سرود و ترانه – انتشارات سنبله

 

سينه سرخان اوين

 

سينه سرخان اوين را خنجر کين آختند

سربداران بهين را سر به دار افراختند

زان همه شوريدگان جاودان در شهر ياد

بی کسانه هر کسی را گورگاهی ساختند

آه، ای آذرمه آذرمگين با ما بگو

شعله های سرخ آذر را چه سان بگداختند

با کدام افسون مرگ ارواح سرگردان شب

بر هم آوازان راه بامدادان تاختند

وان لبان زخم چاک آن سان سرود سبز را

در کدامين گرگ و ميش خون چکان بنواختند

هان بگو ای واپسين آوای ميدان های تير

کازمون را آرشان، پيکان جان انداختند

مام ميهن ماتم آفزا خون به دامن ميگريست

پس سرودی در اميد واپسين پرداختند

سينه بگشادند و رخ در خون خويش افروختند

اين چنين پرچم به آئين سوی صبح افراشتند

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 کشتار 67 جنايت بزرگ و حماسه های مقاومت
 نوشته
 رفیق ندا ـ زندانی سیاسی سابق
 در تاريخ
 2012-09-24
.هستيد
 
پاسخى تاريخى- جهاىى به عصری با اهميت تاريخى- جهاىى
اﯾﻦ ﺳﻨﺪ، ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣه ی ﺣﺰب ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ اﯾﺮان- ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺖ ﻟﻨﯿﻨﯿﺴﺖ ﻣﺎﺋﻮﺋﯿﺴﺖ ﻣﯽ ﺷﻮد .اﻧﺘﻈﺎر و آرزوی ﻣﺎﺳﺖ ﺗﺎ « ﭘﯿﺶ ﻧﻮﯾﺲ » ﺳﻨﺪ، در ﻣﯿﺎن طﯿﻒ ِ وﺳﯿﻌﯽ از ﻣﺒﺎرزﯾﻦ ِ از ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ و دوﺳﺘﺪاران اﯾﻦ ﺣﺰب ﺗﺎ رﻓﻘﺎی ﺟﻨﺒﺶ ﭼﭗ و ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ، ﺣﺮﮐﺖ ھﺎی اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﺷﻮد . ﺑﮫ وﯾﮋه، ﻓﻌﺎﻟﯿﻦ ﺣﺰب ﻣﻮظﻒ اﻧﺪ ﺗﺎ آن را ﺑﮫ ﻣﯿﺎن ﺟﻮاﻧﺎن ﻣﺒﺎرزی ﮐﮫ ﺑﺎ ﺧﯿﺰش دی ﻣﺎه وارد ﺻﺤﻨﮫ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺟﺎﻣﻌﮫ ﺷﺪه اﻧﺪ، ﺑﺒﺮﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ اﻓﮑﺎر و واﮐﻨﺶ ها و اﺣﺴﺎﺳﺎت آن ھﺎ ﮐﮫ ﺳﻨﺪ را ﺧﻮاﻧﺪه و ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ ﻣﯽﮐنند آﺷﻨﺎ ﺷﻮﯾﻢ، ﺑﯿﺎﻣﻮزﯾﻢ و ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺑﯿشتری ﺑﺮای ﻏﻨﯽ تر و ﺻﺤﯿﺢ ﺗﺮ ﮐﺮدن ﺳﻨﺪ ﺑﮫ دﺳﺖ آورﯾﻢ

استراتژی راه انقلاب در ایران
سند زیر یکی از اسناد جلسه پلنوم دهم کمیته مرکزی )در اختیار 2017 ( مه 1396 است که در اردیبهشت اعضا و هواداران حزب قرار گرفت تا در حوزه هایی حزبی گوناگون مورد بحث قرار بگیرد . کمیتۀ مرکزی حزب با آن را مورد بازبینی قرار ، توجه به نظرات دریافت شده داد و اینک برای اطلاع عموم اقدام به انتشار آن می کند . 2018 /1397 پاییز

گسست ضروری و آزادی ما در حفظ جهتگیری استراتژیک - گزارش پلنوم 9
1394 سند داخلی از کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران (م ل م) مصوب آذر

 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در