Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
    شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ برابر با ۱۹ اگوست ۲۰۱۷                    
 
قربانی شدن در تنش ها و منازعات میان امپریالیست ها و بنیادگرایان اسلامی یا جنبشی برای انقلاب تحت رهبری کمونیستی؟

قربانی شدن در تنش ها و منازعات میان امپریالیست ها و بنیادگرایان اسلامی

یا

جنبشی برای انقلاب تحت رهبری کمونیستی؟

 

         گزیده ی زیر از کتاب «مصر، تونس و خیزش های عربی:چطور به بن بست رسیدند و چطور می توان از بن بست خارج شد» استخراج شده است. این کتاب توسط ماهنامه ی «آتش» منتشر شده و در کتابخانه ی وب سایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) موجود است. همچنین به زبان انگلیسی در مجله ی «Demarcation» شمارهی 3،  قابل دسترس است. این متن برای روانی مطلب توسط «حقیقت» ویرایش شده است، توضیحاتی در داخل پرانتز و زیرعناوین اضافه شده است.

 

«منسوخ های» رقیب، یکدیگر را تقویت می کنند

 

 موقعیت سیاسی جهان عرب به شدت با برخورد بین دو رقیبی که هر دو نمایندهی وضع موجود هستند رقم خورده است: هر یک از این ها ایدئولوژی بردگی مخصوص به خود را موعظه می کنند. برخورد این دو رقیب، بخشی از یک پدیدهی جهانی است.

آواکیان در مقالهی «پیش گذاشتن راهی دیگر» که بعد از حملات 11 سپتامبر 2001 نوشت می گوید: «در اینجا با تقابل میان جهاد از یک سو و مک ورلد/مک صلیبی از سوی دیگر مواجهیم (Jihad vs. McWorld/McCrusade) یعنی میان قشر منسوخ در میان بشریتِ تحت ستم و مستعمره با قشر حاکمهی تاریخاً منسوخ نظام امپریالیستی. این دو قطب ارتجاعی در همان حال که ضد هم هستند یکدیگر را تقویت می کنند. سمت گیری با هر یک از این «منسوخ»ها در نهایت هر دوی آن ها را تقویت خواهد کرد.» و اضافه می کند که «این فرمول بندی بسیار مهمی است و برای درک بسیاری از دینامیک هایی که وقایع کنونی جهان را به حرکت در می آورند، لازم است. در همان حال باید بدانیم که کدام یک از این دو قطب «تاریخاً منسوخ» بزرگ ترین لطمات را به بشریت زده اند و خطر بزرگ تری برای آن هستند: یعنی قشر تاریخاً منسوخ حاکم در نظام امپریالیستی به ویژه امپریالیست های ایالات متحده.»

امروز اهمیت این بینش راهگشا برای درک آنچه در جهان عرب (و ورای آن) می گذرد بیشتر مشخص می شود. می بینیم که هم جهادی هایی که با غرب در جنگند و هم اسلام گرایانی که می کوشند به لحاظ سیاسی مقبول غرب واقع شوند رشد می کنند. این روند، هم به دلیل تغییرات اقتصادی و تضعیف و بی آبرو شدن ساختارهای قدیمی قدرت و ایدئولوژی های رسمی آن ها است و هم نتیجه ی واکنش به نیروی وحشیانه ای است که برای حفظ دولت های موجود به کار گرفته شده است - غیرقانونی کردن اخوان المسلمین در مصر مساله را حل نخواهد کرد.

 

بنیادگرایی اسلامی ادامه یک دین گرایی کهنه نیست

 

بنیادگرایی اسلامی ادامهی یک دین گرایی کهنه نیست. بنیادگرایی اسلامی در سال های 1920 بعد از سقوط امپراتوری عثمانی و زمانی که قدرت های بزرگ غربی، خاورمیانه را بین خودشان تقسیم می کردند شکل گرفت. سلف یعنی اجداد و سلفی ها در صدد هستند به شیوه ای که به قولشان، پیامبر و همراهانش زندگی می کردند بازگردند. در زمانه ی تغییرات بزرگ (در جهان و در خاورمیانه) بود که این بینش پایه ی  یک برنامه و جنبش سیاسی به نام اخوان المسلمین شد. این جریان در ابتدا از مصر شروع شد و به سرعت با آل‌‌سعود و سپس عربستان سعودی ارتباط پیدا کرد. عربستان سعودی یک رژیم قبیله ای و دست پرورده ی بریتانیا است که با کشف نفت در سال 1938 به ایالات  متحده ی آمریکا نزدیک شد و نزدیک ماند. برای اخوان المسلمین سؤال این نبود که چطور به یک جامعه ی نیمه قبیله ای از دست رفته بازگردند بلکه این بود که چطور رژیم ها و جوامعی بنا کنند که در عین تناسب با منافع غرب، حافظ ایدئولوژی ای باشند که نظم اجتماعی ارتجاعی را حفظ کند و به حاکمان جدید مشروعیت بدهد.

اسلام گرایان در برخی از کشورها به عنوان نمایندگان نظام استثمارگر سنتی، شروع کردند. اما موقعیتشان به دلیل رابطه با سرمایه ی امپریالیستی تغییر کرد. به طور مثال، مورد ایران. در برخی دیگر از کشورها که مصر مثال بارزی از آن ها است، موفقیت اخوان المسلمین با شکوفایی سرمایه دارانِ جدیدی که خارج از محافل حاکمه ی مرتبط با دولت قدیم بودند، رقم خورد.(1) بررسی رشد این ها و شرایطی که باعث شد به اسلام گرایی روی بیاورند مهم است. اینجا ما از دو عامل اصلی یاد می کنیم بدون اینکه بخواهیم از درک فعلی نویسنده و داده های موجود پا فراتر بگذاریم. به طور کلی چیزی که به چشم می آید یک تکامل از هم گسیخته و ناموزون سرمایه داری است و تأثیرات کنونی یا تاریخی شیوه های تولیدی فئودالی و سایر شیوه های تولیدی ماقبلِ سرمایه داری.

هرم اجتماعی در سعید، در کناره ی نیل علیا، کماکان در تسخیر خانواده های اشرافیت سنتی است که مدعی اند از اولاد پیامبرند یا از خاندان سایر مهاجمین عرب. فلاحین (دهقانان) در قاعده ی هرم قرار دارند. در دلتای نیل خانواده های زمین داران مسلمان یا مسیحیان قبطی توانستند با ترفندهای گوناگون و علی رغم اصلاحات ارضی وسیع جمال عبدالناصر و سایر تلاش هایی که برای شکستن قدرت فئودال های مرتبط با بریتانیا شد، زمین های وسیعی را در دست خود نگاه دارند. «ضد اصلاحات» ارضی که در رژیم مبارک انجام شد و رشد تولید سرمایه‏بَر (capital intensive) برای بازار جهانی به همراه سیاست های آگاهانه برای نابود کردن مالکیت های معیشتی خانوارها(2) منجر به بازگشت خانواده های فئودالی سابق که قدرتشان هیچ وقت صرفاً اقتصادی نبود شد و کشاورزی سرمایه داری امروز آن نشانه ها را بر خود دارد. بعداً بحث خواهیم کرد که نه تنها نزدیک به نیمی از جمعیت در روستا زندگی می کند (و اغلب با یک زندگی حداقلی) بلکه روستا به شهر منتقل شده است - به شکل شمار عظیمی از مهاجرین شهرنشین که به لحاظ اقتصادی اجتماعی و فرهنگی به زندگی مدرن دسترسی ندارند.

به علاوه در مصر هم مانند سایر کشورها روند رشد عظیم شمار دانشجویان و متخصصین دانشگاه با مانع ساختار طبقاتی سنتی کشور و با این واقعیت که شغل مناسبی برایشان پیدا نمی شود برخورد کرده است. بسیاری از این ها، از خانواده های زمین داران فعلی و یا سابق می آیند و برخی از آن ها از اعضای نخبگان سنتی روستایی هستند. میلیون ها تکنیسین و مهندس و متخصصین دیگر مصری و همین طور کارگران ماهر و مردم طبقات پایین تر در سایر نقاط منطقه (خاورمیانه و شمال آفریقا) کار کرده اند. در  واقع دانشجویان اغلب حرفه هایی را انتخاب کرده اند که فکر می کرده اند به وسیلهی آن می توانند در خارج از کشور پول دار شوند. در چند دهه ی گذشته حدود سه میلیون مصری از طبقات متوسط و پایین به کار در کشورهای خلیج رفته اند که بسیاری از آن ها، هم صاحب سرمایه شده اند و هم صاحب شور وهابی‏گری (سلفی‏گری) و به ویژه سنت های عقب مانده ای مانند نقاب را که تبارزات دینی هستند و قبلاً در مصر ناشناخته بودند را اتخاذ کرده اند. (نقاب= پوشاندن مو و بخشی از صورت).

کانال های تلویزیونی ماهواره ای که آخوندهای شرور و هوچی سلفی را نشان می دهند بسیار بیشتر از شبکه های اجتماعی اینترنتی در میان مردم نفوذ دارند. قطر پول های فراوانی در اختیار دم و دستگاه اخوان قرار داده است و سعودی ها هم همین کار را برای سلفیست ها کرده اند. ولی علاوه بر تربیت و تأمین مالی، الگویی که پادشاهی های خلیج ارائه می کنند بسیار قدرتمند است : کشورهایی ثروتمند با تمام تسهیلات مدرن و آخرین کالاهای مصرفی که تحت حاکمیت یک ایدئولوژی و ساختار سیاسی قرون وسطایی قرار دارد.

همان طور که بعداً هم بحث می کنیم، یک عامل مهم دیگر تأثیر ایدئولوژیک پایان اولین مرحلهی انقلابات سوسیالیستی و به ویژه سقوط چین انقلابی و احیای سرمایه داری در آن کشور و سقوط نزدیک به کل جنبش های انقلابی و ناسیونالیستی در کشورهای عرب زبان بود که کم و بیش همگی روی به چین داشتند (مثلاً در میان گروه های فلسطینی). باید روشن کرد که در اینجا منظور صرفاً یا عمدتاً ضعف تشکیلاتی «چپ» نیست بلکه فقدان پیش گذاشته شدن یک آلترناتیو انقلابی در مقابل امپریالیسم و ایدئولوژی جهان شمول گرای (universaliazing) آن است. در مقابل این استدلال که اسلام گرایان با تشکیلاتِ خوب سازمان یافته شان توانستند از ضعف «چپِ» سنتی استفاده کنند باید پرسید که چرا احزابی که قبلاً پرنفوذ بودند موضوعیتشان را از دست داده اند.(3)

عوامل فوق می توانند بر این واقعیت پرتو افکنند که چرا اخوان توانسته است بر انجمن های حرفه ای مهم (نظیر مهندسین، پزشکان و دندان پزشکان) و دانشگاه قاهره سلطه بیابد. هر چند که برخی از همان ها که بیش از همه از حکومت اخوان می هراسند نیز در همین حرفه ها متمرکز هستند. ولی پایهی اسلام گرایان در میان این اقشار را باید در رابطه با سر دیگر «نردبان اجتماعی» در نظر گرفت – میلیون ها نفر مصری که به شیوه های سنتی در روستا زندگی می کنند و میلیون ها نفری که از زمین هایشان بیرون رانده شده اند و به شهرها رفته اند و آنجا هیچ جای قابل قبولی در جامعه ای که مدرن خوانده می شود ندارند. ارتش مصر بعد از سرکوب هایی که در پی کودتا (ژوییهی 2013) انجام داد راه آهن شمال به جنوب را که هزاران روستایی را برای حمایت از اخوان المسلمین به تحصن قاهره می برد تعطیل کرد. گردهمایی ها و درگیری هایی که در دفاع از اخوان المسلمین انجام می شد مربوط به نقاطی مانند جنوب قاهره نظیر فایوم (Faiyum) و مرکز و شمال مصر بود. این ها مناطقی هستند که معمولاً در آن ها خبری از فعالیت سیاسی نیست.

بسیاری از محققین اشاره می کنند که سیاست های اقتصادی- اجتماعی اخوان المسلمین کاملاً با مدلی که بانک جهانی و صندوق بین المللی پول تحمیل می کند خوانایی دارد. این قبیل نیروها، چه در حالتی که انتقاد جدی به غرب دارند و چه در شرایطی که امیدوارند مقبول غرب واقع شوند، در هر حالت هیچ برنامه ای برای غلبه بر وابستگی کشور به بازار جهانی و سرمایه ی امپریالیستی ندارند.

ولی برخی از همین محققان و نیز عده ی زیادی از مردم، به  اشتباه جمع بندی می کنند که هیچ نزاع جدی میان امپریالیست ها و اخوان المسلمین و دیگر گروه های اسلام گرا موجود نیست. اسلام گرایی یک جنبش سیاسی و ایدئولوژیک است که روبنای سیاسی و جوانب بسیاری از روبنای ایدئولوژیکی را که غرب به این کشورها تحمیل کرده است به چالش می گیرد و حتا اعتبار فراگیر جهان شمول ارزش هایی را که غرب مدعی آن است را قبول ندارد و جهان بینی دیگری را که به همان اندازه جهان شمول گرا است پیش می گذارد. این جریان مخالف سرمایه داری نیست اما با برخی جنبه های نظم کنونی جهان امپریالیستی تعارض دارد. با این وجود، سعی می کند برای خود جایی در نظام امپریالیستی باز کند. نظام امپریالیستی یعنی سلطه بر جهان توسط سرمایه داری انحصاری طبقاتِ حاکمه ی کشورهای امپریالیستی و سازمان دهی اقتصاد جهان بر طبق منافع آنان.

ترجیح آمریکا این نبود که اخوان المسلمین در مصر و النهضه در تونس به قدرت برسند ولی با توجه به این که ساختارهای نظم کهنه از اعتبار افتاده و تکه تکه شده اند، واشنگتن بهترین گزینه را در ورود اسلام گرایان به درون ساختار دولتی دید. امپریالیست ها و مشاورانشان کاملاً توانایی درک این واقعیت را دارند که اگر به جای کودتایی که منجر به خلع مُرسی در سال 2013 شد، ارتش در سال 2011 برای حفظ مبارک وارد صحنه می شد و مردم را قتل عام می کرد فاجعه ی بزرگی برای نظامشان در مصر به وقوع می پیوست. تا کودتای 2013 کمک های مالی آمریکا به دولت اخوان المسلمین مصر به همان اندازه ای که به دولت مبارک کمک می کرد ادامه یافت و البته کماکان بخش بزرگی از این کمک به ارتش مصر می رسید. در مورد تونس هم دولت النهضه در تونس فعلاً برای آمریکا قابل تحمل است.

ولی این کنار آمدن موقتی اخوان المسلمین و النهضه و غیره با منافع غرب فقط یک روی سکه است. روی دیگر سکه آن است که اسلام گرایی منطق خودش را دارد. اخوان و النهضه مدعی اند که از بنیادگرایی سلفی اولیه شان فاصله گرفته اند، ولی وقتی مذهب به  عنوان سرچشمهی غائی حق و اخلاق و مشروعیت سیاسی محسوب شود، اسلام گرایی های متنوع را خیلی نمی شود از هم جدا کرد. حتی رژیم ترکیه که قرار است نمونهی اسلام سیاسی «معتدل» باشد، نه تنها جلوی رشد شکل های «افراطی»تر اسلام سیاسی را نگرفته بلکه به آن پا داده است – هم در خارج و هم در داخل دولت حزبِ آ.ک.پ. «موفقیت» اقتصادی آ.ک.پ – که رهبری ادغام بیشتر ترکیه در سرمایه داری جهانی را در دست داشته است– از یک طرف تقویت اسلام گرایی در جامعه ی ترکیه را برای پیشبرد نقشه ی اردوغان بیش از پیش ضروری کرده و از طرف دیگر به منازعات شدیدتری بین نیروهای سیاسی اسلام گرا و سکولار دامن زده است. آنچه «اسلام- لایت» (مثل «کوکاکولا-لایت») اردوغان نام گرفته است پایدار از کار در نیامد زیرا دارای تضادهای ذاتی است.

به طور کلی اسلام گرایی به دنبال کسب قدرت سیاسی است تا بتواند یک افق و ایدئولوژی جامع الاطراف را اجرایی کند – افق و ایدئولوژی ای که به عقب مانده ترین جنبه های سنت و روابط اجتماعی که در نتیجه ی رشد سرمایه داری وابسته به امپریالیسم تحلیل رفته اند، جان می دمد. انسجام این سازمان ها و جنبش اسلام گرا به طور کلی، مدیون دینامیک های ایدئولوژیک واقعی است. تحت رژیم های اسلام گرای «معتدل»، نفوذ اسلام گرایی جهادی و بنیادگرا رشد بسیار کرده است.

بزرگ ترین اختلاف میان اسلام گرایان سنی در دامنه ی عمل پروژهی دینی شان نیست و ربطی به «معتدل» و «جنگ طلب» ندارد. بلکه، مساله رابطه ای است که هر یک می خواهند با آمریکا و غرب داشته باشند. مثلاً، دولت سعودی در سلفیگری به هیچ وجه «معتدل» نیست ولی به بن علی نسبتاً سکولار (رئیس جمهور سرنگون شده ی تونس) پناه داد و از مبارک و کودتای ارتش مصر علیه اخوان المسلمین دفاع کرد. عربستان یک سلطنت مبتنی بر قبیلهگری است، نه یک تئوکراسی (حکومت دینی) و خانوادهی سلطنتی از این می ترسد که به خاطر بندهای محکمی که با آمریکا دارد توسط اتوریته های دینی سعودی مرتد خوانده شود. یک مثال دیگر الظواهری (وارث بن لادن در رأس القاعده) است که از درون همان اخوان المسلمینی بیرون آمده است که در مصر خواهان داشتن روابط خوب با آمریکا بود. این دو جریان همپوشانی دارند و بر هم تأثیر متقابل می گذارند. به لحاظ تاریخی اخوان و النهضه، هر دو گرایش فوق را در برگرفته اند.

به علاوه یک تضاد ذاتی دیگر هم هست بین اینکه از یک طرف، آمریکا حاضر است از مشروعیت اسلامی برای سلطه ی منطقه ای خودش استفاده کند ولی از طرف دیگر، اسرائیل قابل  اتکاترین مجری این سلطه است. بازهم برگردیم به نمونهی ترکیه که در آنجا دولت اسلام گرا نمی تواند رابطه ی خوب خود را با اسرائیل به راحتی به نمایش بگذارد و در عین حال مشروعیتش را حفظ کند. این مساله در واقعهی کشتی «ماوی مرمره» در سال 2010 به خوبی مشهود بود و دولت ترکیه که در آن زمان بهترین دوست اسرائیل در خاورمیانه محسوب می شد در ابتدا اجازه داد یک ناوگان کوچک به قصد شکستن محاصرهی اقتصادی اسرائیل حرکت کند تا برای نوار غزه کمک رسانی کند و سپس وقتی اسرائیل به کشتی پیش قراول حمله کرد و نه نفر را کشت، دولت ترکیه کُرکُری خواند ولی کاری نکرد.

اخوان المسلمین (پس از اینکه در پی سقوط مبارک به قدرت رسید) تلاش کرد با وسط صندلی نشستن با تضاد فوق الذکر کنار بیاید. قول داد که از اسرائیل محافظت کند ولی حماس را هم که از اخوان المسلمین مصر نشأت گرفته است تقویت کرد. مقاصد اخوان هر چه که بوده ولی تحت حاکمیت آن، اسلام گرایان قبیلهگرای مسلح در صحرای سینا رشد کردند و زنگ خطر مهمی برای آمریکا و شریک دست پایین صهیونیست آن به صدا در آمد. به نظر می رسد مساله ی حفاظت از اسراییل برای ایالات آمریکا هم در قبول حکومت اخوان المسلمین، زمانی که ارتش مصر به وضوح قادر نبود نظم اجتماعی را اعمال کند، نقش داشت و هم زمانی که ایالات متحده مشتاق بود که حکومت اخوان المسلمین را پرتاب کند و بی وقفه نیروهای نظامی مصر را حمایت و تقویت کند.

 

شبح مارکسیسم مکانیکی در مقابل ماتریالیسم دیالکتیک

 

در میان کسانی که خود را مارکسیست می خوانند یک درک بسیار نادرست از بنیادگرایی اسلامی هست که منتج از یک «تحلیل طبقاتی» مکانیکی و غیرعلمی می باشد. این رویکرد متدولوژیک مکانیکی مرتبط است با دیدگاه های سیاسی مشخص و به  نوبه ی خود آن دیدگاه ها را تقویت می کند: یعنی گرایش به دنباله روی از یکی از دو «منسوخ»: اسلام گرایی در یک طرف و امپریالیسم غرب و نماینده های سیاسی عربِ آن، احزاب سیاسی لیبرال مدافع غرب در طرف دیگر. برقرار کردن یک معادلهی یک به یک بین طبقه و ایدئولوژی در تقابل با درک دیالکتیکی و ماتریالیستی مارکسیستی است.(4)

 یک نگرش فقط به «ترکیب طبقاتی» جنبش اسلام گرا در نظر می گیرد. کریس هارمن، تئوریسین تروتسکیست تحلیلی ارائه داد که بسیار تأثیرگذار بود. وی می گوید «اسلام رادیکال... یک «اتوپی» است که از بخش های فقرزده ی طبقهی متوسطِ نوین نشأت می گیرد.»(5) این تعریف در نظر نمی گیرد که نقش واقعی دین فقط «افیون توده ها» و یک منبع تسلی رخوت آور نیست. نمی بیند که دین یک ایدئولوژی، یک جهان بینی و یک سلسله افکار منسجم است که روابط ستم و استثمار انسانی و زمینی را در برگرفته، منعکس و تحکیم می کند.

حتی گفتن اینکه بنیادگرایی اسلامی از فقر «نشئت می گیرد» به معنی اتو کشیدن به ساختارهای اجتماعی پیچیده و تحریف آن ها است. این نظریه، نمی تواند توضیح دهد که چرا نارضایتی عمیق توده های مردم، از جمله در میان گروه های اجتماعی که زمانی جذب کمونیست ها می شدند (نظیر جوامع شیعهی شهرنشین عراق)، این شکل خاص را به خود می گیرد. یا چرا بنیادگرایی اسلامی در این برهه از تحولات جهان به چنین نیروی عظیمی تبدیل شده است و قبلاً که فقر مطلق و عقب ماندگی بیشتر بود چنین نبود؟ و چرا در کشورهای نفت خیز خلیج – و در میان طبقات اجتماعی بسیار متفاوت –رونق بیشتری دارد؟ چرا برخی از اعضا یک قشر معین (چه بالا چه پایین) طرفدار یکی از انواع اسلام گرایی هستند و برخی دیگر به شدت با اسلام گرایی ضدیت دارند؟ چرا امیر قطر هم پذیرای پایگاه های نظامی آمریکا است و هم حامی اخوان المسلمین مصر، در حالی که امارات متحدهی عربی که وابسته به آمریکا است و خاندان سعود از اخوان المسلمین بیزارند؟ به نظر نمی رسد که این پدیده ها به طور مستقیم از مواضع طبقاتی «نشأت» بگیرند.

سمت و سوها هیچ گاه به طور تر و تمیز با پایگاه طبقاتی خورند ندارند و ماتریالیسم مکانیکی حتا تحت پوشش «تحلیل اقتصادی» نمی تواند سر نخی برای درک مساله به دستمان بدهد.

یک تحلیل پرطرفدار دیگر هم هست که همین معادلهی یک به یک طبقه و ایدئولوژی را که به غلط یک شیوهی «مارکسیستی» تصور می شود استفاده می کند و به نتیجه ای 180 درجه متفاوت می رسد. تحلیل مذکور معتقد است که این جریان عمدتاً به خاطر حمایت امپریالیسم آمریکا و متحدانش رشد کرده است و امپریالیسم به دلیل آنکه اسلام گرایی «تضادهای طبقاتی را پنهان می کند» و مانعی است برای رشد جنبش آزادی بخش ملی، از آن حمایت کرده است. یکی از پرنفوذترین بانیان این نظرگاه اقتصاددان و متفکر سیاسی مصری فرانسوی یعنی سمیر امین است(6) که به چیزی که از نظر بسیاری از روشنفکران سکولار عرب و از جمله مصری عقل سلیم تصور می شود بیان تئوریک داده است.

آواکیان رابطهی بین مذهب و اقتصاد را به گونه ای کاملاً متفاوت تحلیل می کند. او بنیادگرایی دینی مسیحی را موشکافی می کند و همان روش را در تحلیل از بنیادگرایی اسلامی استفاده کرده، می نویسد:

«بعضی ها با یک کوته بینی اکونومیستی سوسیال دمکراتیک به جایی رسیده اند که اصرار دارند همهی این «محافظه کاری اجتماعی» یا بنیادگرایی دینی فقط تیلهای است که مردم را از حرکت در جهت منافع اقتصادی خودشان دور می کند. این یک اشتباه جدی است. این ها متوجه نیستند که این پدیده های روبنایی، به ویژه این بنیادگرایی اسلامی در عین اینکه پایه اش در نهایت در تغییرات اقتصادی-اجتماعی جامعه و تغییرات اجتماعی نهفته است اما به نوعی زندگی خودش را هم دارد و به  مثابه ی یک بیان ایدئولوژیک دارای خودمختاری نسبی است... این نیروهای سوسیال دمکرات و ترقی خواهان بورژوا دمکرات در رویکردشان به مساله، به استقلال نسبی روبنا اهمیت کافی نمی دهند و نمی بینند که چطور این روبنا به  نوبه ی خود بر زیربنای اقتصادی و روابط اجتماعی تأثیر می گذارد...

 

«بین آنچه از لحاظ اقتصادی بر مردم می رود و اینکه مردم چه برداشتی از آن می کنند، یک رابطهی خامِ یک به یک خام موجود نیست. برداشت مردم از منشور روابط اجتماعی گوناگون انکسار می یابد – می شود گفت وقتی از روبنا، از حیطهی ایده ها و فرهنگ و غیره می گذرد تاب بر می دارد. این ایده ها و این فرهنگ که شامل بنیادگرایی ارتجاعی مسیحی هم می شود نهایتاً در زیربنای اقتصادی تعیین می شود، اما این تعین نهایی است. ما باید دیالکتیک این مساله را درک کنیم. ماتریالیسم خام و مکانیکی به درد نمی خورد.»(7)

 

بنیادگرایی دینی حقه ای نیست که سرمایه داران به مردم نادان زده اند

 

بنیادگرایی دینی نسبت به جوامعی که در آن رشد می کند یک چیز خارجی نیست، حقه ای که سرمایه داران به مردم نادان زده اند هم نیست. البته رشد آن تا حد زیادی مدیون پول سعودی، عملیات پنهانی اسرائیل و پشتیبانی آمریکا و سایر قدرت های غربی است که هدفشان مقابله با نفوذ شوروی و جنبش های واقعاً انقلابی بوده است – باید روی این مساله انگشت گذاشت، و مرتب و با جزئیات آن را افشا کرد.(8) ولی این امر به تنهایی توضیح نمی دهد که چرا امروزه اسلام گرایی چنین اقبال گسترده ای دارد. البته این اقبال تا حد زیادی با امپریالیسم اخیر مرتبط هست ولی نه به دلیل یک توطئه. ارتباط آن بیش از آن که با توطئه های امپریالیست ها باشد (امپریالیست ها همواره در حال توطئه اند) با کارکرد کورِ خود سیستم است - به ویژه تغییرات عمیق و دائمی که امپریالیسم در کشورهای تحت سلطه ی خود ایجاد می کند و در چارچوب چنین وضعیتی، تأثیراتی که جنایت هایش می گذارد.

 

همان طور که آواکیان توضیح می دهد:

«از بارزترین ویژگی های وضعیت امروز جهش هایی است که در جهانی سازی صورت می گیرد و مرتبط است با فرایند تسریع شدهی انباشت سرمایه داری در جهانی که تحت سلطهی نظام سرمایه داری امپریالیستی قرار دارد. این به تغییرات مهم و اغلب تکان دهنده در زندگی تعداد عظیمی از مردم انجامیده و اغلب عرف و عادت ها و روابط سنتی را تحلیل برده... و به رشد کنونی بنیادگرایی دینی کمک کرده است...

«در سراسر جهان سوم مردم هر ساله به طور میلیونی از کشتزارهایشان رانده می شوند، کشتزارهایی که در آن زندگی می کردند و به سختی و تحت شرایطی بسیار ستم بار گذران می کردند ولی امروز حتی این زندگی بخور نمیر هم دیگر ممکن نیست : به مناطق شهری رانده می شوند و اغلب سر از زاغه ها در می آورند، زاغه ها و حلبی آبادهایی که به دور مرکز شهرها شکل می گیرند و به طور از هم گسیخته رشد می کنند. برای اولین بار در تاریخ، امروزه نیمی از جمعیت جهان در مناطق شهری ساکن است و این شامل زاغه های وسیع و در حال رشد است.

«مردم که از موقعیت سنتی زیستِ خود – و اشکال سنتی استثمار و ستم – ریشه کن شده اند ناگهان در موقعیتی بسیار ناامن و بی ثبات قرار می گیرند، به هیچ شکل «مفصل دار و پیوسته ای» قادر به ادغام در بافت اقتصادی اجتماعی و کارکرد جامعه نیستند. در بسیاری از این کشورهای جهان سوم، اکثریت مردم در مناطق شهری در اقتصاد غیررسمی – دست فروشی و کسب و کارهای دست پایین و فعالیت های غیرمجاز مشغول به کار هستند. همین مساله نقش زیادی در گرویدن مردم به بنیادگرایی دینی دارد چون در میان این تکان ها و جابجایی ها برایشان حکم یک لنگر را دارد.

«یک عامل دیگر در این میان آن است که این تغییرات عظیم و سریع، این جابجایی ها در جهان سوم، در متن سلطه و استثمار امپریالیست های خارجی صورت می گیرد که در پیوند است با طبقات حاکم «بومی». این طبقات حاکم «بومی» به لحاظ اقتصادی و سیاسی وابسته و تابع امپریالیسم هستند و به طور فراگیر به عنوان واسطه های فاسد یک قدرت بیگانه که «فرهنگ فاسد غرب» را هم تبلیغ می‏کنند دیده می شوند. این امر، در کوتاه  مدت می تواند دست رهبران و نیروهای بنیادگرای دینی را تقویت کند زیرا اینان ضدیت با «فساد» و «انحطاط غربی» طبقات حاکمه بومی و بالاسری های امپریالیستشان را در چارچوبِ بازگشت و تحمیل کینه توزانه ی روابط و سنت ها و ایده ها و ارزش های سنتی قرار می دهند که خودشان ریشه در گذشته داشته و تجسم شکل های مفرط استثمار و ستم هستند. ...

«ولی رشد بنیادگرایی مدیون تغییرات عظیم سیاسی و سیاست و عملکرد آگاهانه از جانب امپریالیست ها در عرصهی سیاسی هم هست که تأثیر عمیقی بر موقعیت بسیاری از کشورهای جهان سوم از جمله در خاورمیانه داشته است. یکی از ابعاد کلیدی این مساله که به هیچ وجه نباید از نظر دور داشت و اهمیتش را دست کم گرفت تأثیر تحولات چین بعد از مرگ مائوتسه دون و تغییر کامل آن کشور است. چین کشوری بود سوسیالیستی اما تبدیل به کشوری شد که سرمایه داری در آن احیا شده است. چین کشوری بود که جهت گیری تقویت و حمایت از انقلاب در چین و سراسر جهان را داشت اما آن اکنون به جای آن با کشوری مواجهیم که می خواهد موقعیت چین را در چارچوب قدرت نمایی های سیاسی در جهانی که تحت سلطهی امپریالیسم است تقویت کند. این مساله تأثیر منفی عمیقی داشته است و در کوتاه مدت این احساس را که انقلاب سوسیالیستی راه برای برون رفت از زجر و بدبختی های این جهان است را تضعیف کرده است. این احساسی است که در میان بسیاری از ستمدیدگان سراسر جهان وجود داشت و تضعیف آن زمینهی بیشتری را به وجود آورده است برای دیگرانی چون بنیادگرایان دینی که می خواهند مردم را پشتِ برنامه ای بسیج کنند که از برخی لحاظ با قدرت ستم گرانه ی حاکم بر جهان تضاد دارد اما خودش نماینده ی یک برنامه و جهان بینی ارتجاعی است. ...

«همین جوانان و سایرینی که در حال حاضر به سمت بنیادگرایی دینی - از جمله بنیادگرایی اسلامی گرایش پیدا کرده اند می توانستند به سمت قطبی کاملاً متفاوت و انقلابی جذب شوند. یعنی، قطب کمونیسم. این پدیده با سقوط اتحاد شوروی و «اردوگاه سوسیالیستی» آن بیشتر تقویت شد. ...

«همهی این ها – و در همین رابطه تهاجم بی وقفه ی ایدئولوژیک امپریالیست ها و روشنفکران مجیز گوی آن – این نظریه را جا انداخته و وسیعاً پخش و تبلیغ کرده است که کمونیسم شکست خورده و مرده و فعلاً کمونیسم را در میان بخش های وسیعی از مردم از جمله آن هایی که به دنبال راهی برای نبرد با سلطهی امپریالیسم و ستم و تحقیر بی قرارند بی اعتبار کرده است.

«ولی این فقط کمونیسم نیست که امپریالیست ها برای شکست و بی اعتبار کردنش تلاش کرده اند. آن ها نیروها و رژیم های سکولار را هم که به درجات مختلف با منافع و اهداف امپریالیست ها مخالفت کرده اند و یا به طور عینی مانعی در مقابل منافع و اهداف آنان بوده اند، به ویژه در مناطقی از جهان که برایشان از نظر استراتژیک مهم است مورد حمله قرار داده اند.»(9)

درک مسطح و تخت از رابطه ی میان سیاست و اقتصاد که مشخصه ی خط اکونومیستی است نمی تواند چرایی وجود رژیم هایی را توضیح دهد که به لحاظ اقتصادی با بازار جهانی همخوان اند ولی از لحاظ سیاسی برای ایالات متحده و/ یا سایر امپریالیست ها دردسرساز هستند - مانند رژیم اسد در سوریه و جمهوری اسلامی در ایران. به همین منوال چنین دیدگاه هایی قادر به درک پدیده هایی نظیر جنگ های امپریالیستی که مستقیماً سودآوری ندارند نیستند. این نوع تقلیل گرایی، پیچیدگی رابطهی بین امپریالیسم غرب و بنیادگرایی اسلامی را دست کم می گیرد و گرایش به این دارد که خود را با یکی از این «دو منسوخ» متحد کند.

 

نظرات غلطی که اینجا توضیح دادیم دارای این وجه اشتراک اند که با یکی از این دو «منسوخ» سمت گیری کرده و آن ها را تقویت می‏کنند. بخشا به همین دلیل است که بسیار کسانی که خود را مترقی یا انقلابی می دانند چنین مواضع سیاسی ارتجاعی را اتخاذ می کنند. با همین تفکر است که موضع گیری نیروهای تاریخاً چپ و سکولارهای مصر و تونس و نقاط دیگر که توجیه شده است، به اینجا رسیده اند که دشمن عمده شان اسلام گرایان هستند و به دنبالچهی احزاب لیبرال تبدیل شده اند. یا در مورد برخی در مورد سوریه، دنبالچهی حزب حاکم بعث شده اند که خیلی سکولاریست تر و به لحاظ اقتصادی لیبرال تر از بیشتر رژیم های خاورمیانه است و حتی برخی از «چپ» ها را هم بیشتر تحمل می کند. باز هم می بینیم که رابطهی بین سیاست و اقتصاد، رابطه ای ساده نیست. در اینجا نیز شاهد ورشکستگی احزاب «چپی» هستیم که رادیکال ترین دیدگاهشان محدود به رژیمی مانند رژیم اسد می شود.

 

دور باطلِ تقویت متقابل

 

بسیاری آرزو دارند که کودتای مصر به تضعیف اسلام سیاسی بیانجامد و این خوش خیالی محض است. دقیقاً به خاطر اینکه آمریکا و سایر امپریالیست ها بر جهان سلطه دارند، و تا وقتی مردم گزینهی دیگری به جز سمت گیری با اسلام گرایان یا نیروهای طرفدار غرب در مقابل خود نبینند، موقعیت کنونی مصر نهایتاً به قدرتگیری اسلام گرایان در همه جا منجر خواهد شد.

اسلام گرایان از افشاگری در مورد عوام فریبی عریان امپریالیست های غربی و ستمگرانه بودن ارزشها و اخلاقیات آنان لذت می برند. ایالات متحده ی آمریکا همان وقتی که داشت در مورد حقوق بشر موعظه می کرد، به مبارک و بشار اسد ابزار شکنجه و کتاب های آموزشی و لیست سؤال های بازجویی ها و حتی لیست کسانی را که باید دستگیر می کردند را می داد و از همهی جنایت های اسرائیل دفاع می کرد. امپریالیست ها کرهی زمین را به جهنمی برای اکثریت ساکنین آن تبدیل کرده اند و حتی بقای کرهی زمین را به خطر انداخته اند. در مورد نجات زنان عرب از دست مردان عرب کُرکُری می خوانند و در عین حال زنان کشورهای خودشان را تحقیر می کنند و آنان را به ابزار لذت جنسی مردان تبدیل کرده اند.(10)

این امپریالیست ها و سیاستمداران بلند مرتبه ی لیبرال عرب که نمایندگانشان هستند نه می توانند راه حلی برای درد و رنجی که زندگی روزمرهی اکثریت مردم را رقم می زند به دست دهند و نه می توانند گزینه ای در مقابل دیدگاه دینی که بیان ناامیدی و تمکین است ارائه دهند.

اسلام گرایان به دروغ، تقابل کنونی را (که در  واقع نزاعی است میان دو رقیب که هر دو در تضاد با منافع اکثریت وسیع مردم قرار دارند) به عنوان تقابل بین توده های وسیع تحت ستم با مدافعان صاحب امتیاز طرفدار سلطه غرب قلمداد می‏کنند. تا زمانی که اسلام گرایان بتوانند این دروغ را پیش برند، دست بالا را خواهند داشت. در ضمن تلاش می کنند سکولاریست ها را به عنوان اقلیتی مطرح کنند که فقط نگران به خطر افتادن امتیازهای خودشان هستند. ترس لیبرال ها از طبقات پایینی و ناتوانی و بی رغبتی شان در فصل الخطاب قرار دادن نیازهای توده های مردم، آب به آسیاب تبلیغات اسلام گرایان می ریزد.

حتی اگر ممکن بود که مثلاً مصر و تونس آن چیزی بشوند که لیبرال ها قولش را می دهند یعنی فساد و شکنجه نباشد ولی کاملاً مثل قبل به سرمایه خارجی و بازار جهانی متصل باشد، که بی شک به فقر و عقب ماندگی و نابرابری برابر توده های خلق منجر خواهد شد – چطور می توان گفت که خواسته «نان، آزادی و عدالت اجتماعی» تحقق یافته است؟

اصلاً دموکراسی بورژوایی در دنیا واقعی چه شکلی دارد؟ به آفریقای جنوبی نگاه کنید که یکی از پیشرفته ترین قانون های اساسی بورژوا  دمکراتیک را دارد که نه فقط برابری سیاسی را تضمین می کند بلکه حق تمام شهروندان به خانه، بهداشت، درمان، غذا، آب و آموزش را نیز تضمین می کند. در طول این دو دهه که از آپارتاید می گذرد نابرابری بیشتر شده در حالی که بزرگی اقتصاد سه برابر شده است. اما اکثریت مردم که سیاهان هستند کماکان در فقر و بدبختی به سر می برند و دولت اعتصاب کنندگان را به گلوله می بندد. یا هند، «بزرگ ترین دمکراسی جهان» کشوری است که مراکز پاسخگویی تلفنی و کارخانه های سطح بالا در میان زباله و فاضلاب ها که محل بازی کودکان و زندگی توده ها است ساخته می شود و پیشرفت های تکنولوژی برای تشخیص و نابود کردن جنین های مؤنث به کار گرفته می شود، کشوری که با فقر دهشتناک، فساد افسارگسیخته، نظام کاستی و ستم ملی و مذهبی رقم می خورد.

یا به خود ایالات متحده ی آمریکا نگاه کنید. ثروتمندترین کشور دموکراسی بورژوایی جهان با طبقه ی حاکمه ای که از شدت استثمار و سرکوب جهان باد کرده و بوی تفعن باقی مانده های نظام بردگی به تمام منافذ جامعه رسوخ کرده است، نابودی زندگی و آمال و آرزوی مردم که نتیجه کارکرد معمول بازار است که جای خود دارد.

آن هایی که مدعی اند مشکل شمال آفریقا و خاورمیانه این است که به رشد بیشتر سرمایه داری نیاز دارند متوجه نیستند، یا حاضر به قبول این مساله نیستند که همانا رشد سرمایه داری این کشورها را به وضعیت امروز گرفتار کرده است. در دنیای امروز رشد سرمایه داری به معنی رشدی است که تابع سرمایه امپریالیستی باشد؛ به معنی رشد اقتصادی است که بخش های مختلف آن به بازار جهانی متصل است و مفاصل آن از هم  گسیخته اند و بخش های پیوسته ی یک اقتصاد ملی را تشکیل نمی دهند.

نرخ رشد اقتصادی در مصر و تونس در دهه های گذشته نسبت به بسیاری از کشورهای مشابه آن بالاتر بوده است. با وجود این در این دو کشور، مانند بیشتر کشورهای منطقه، تداوم فقر و عقب ماندگی به  شدت بر کل جامعه سنگینی می کند و احساس حقارت و محرومیت تولید می کند. این مساله، با رجوع به تحلیل آواکیان، از دلایلی است که اسلام گرایی به یک فاکتور نوین و مهم در جهان امروز بدل شده است.

لیبرال ها در عرصه سیاسی خود را نماینده «آزادی» می دانند. در مورد این ادعا، اسلام گرایان مشتاقانه روی این مساله انگشت می گذارند که این لیبرال ها قدرت های امپریالیستی را نمایندگی می‏کنند و قدرت های امپریالیستی مرتباً در حال تجاوز به کشورهای مختلف هستند و اساساً بر اکثر جهان سلطه دارند. وقتی حکام بومی منتخبِ امپریالیست ها در مانورهای انتخاباتی بازنده می شوند، یک باره یادشان می آید که حکومت اکثریت و حقوق قانونی و غیره برایشان تقدسی ندارد – یعنی همان چیزی که در مصر اتفاق افتاد. برای اسلام گرایان هم همین طور است. آن ها هم انتخابات و مجلس را به عنوان ابزاری برای رسیدن به هدفشان پذیرفته اند و هر وقت به درد حفظ نظام ستم و استثمارشان نخورد آن را به دور می اندازند. هر چند مبارزه ایدئولوژیک و سیاسی با بنیادگرایان دینی ضروری است ولی به همان اندازه لازم است که با برنامه اقتصادی لیبرال ها و همین طور ایدئولوژی دموکراسی بورژوایی که به همان اندازه ی دین، مغز توده ها را آلوده می کند مبارزه کرد.

 

برگردیم به بحث آواکیان در مورد رابطه میان اقتصاد و سیاست:

«نکته اساسی در مورد مساله آزادی و دمکراسی و حقوق مردم این است که وقتی روابط تولیدی به گونه ای هستند که توده های مردم از مالکیت بر ابزار تولید محروم اند – و در نتیجه برای جان و گذران زندگی شان به گروه کوچک، یا طبقه ای وابسته اند که مالکیت ابزار تولید را در انحصار دارد – جوهر موقعیت این است که توده ها از یک توانایی، اگر می خواهید اسمش را «حق» بگذارید، از یک توانایی اساسی محروم اند، از یک کنترل واقعی بر زندگی شان هم محروم اند چه به رسد به کنترل جامعه... و این رابطه اقتصادی – که در آن یک طبقه بر مرگ و زندگی دیگران اعمال قدرت می کند – نه تنها از طرق بسیار و به طور کیفی توانایی آن «دیگران» را در شرکت در جهت گیری جامعه و بازی کردن نقش تعین کننده در آن محدود می کند... بلکه این رابطه اقتصادی در روبنا هم انعکاس دارد و جز این نمی تواند باشد، و این به خصوص در اشکال تجسم و اعمال قدرت سیاسی برای تقویت روابط اقتصادی استثماری منعکس است.»(11)

حتی در یک انتخابات واقعی هم یک دمکراسی پارلمانی کاملاً با دیکتاتوری طبقات استثمارگر همساز است و حتی اغلب بهترین شکل این دیکتاتوری است و این مساله با نگاهی به واقعیت سیاسی و اجتماعی تمام کشورهای دنیا که از این نوع انتخابات در آن ها صورت می گیرد معلوم می شود. برابری رسمی شهروندان در مقابل قانون، نقابی است بر نابرابری های عظیمی که مشخصهی همه و هر یک از این کشورها می باشد و آن را تقویت می کند.

 

همان طور که آواکیان می گوید :

« در جهانی که با تقسیمات طبقاتی و نابرابری های اجتماعی عمیق رقم خورده است، صحبت کردن از «دمکراسی» بدون توجه به خصلت طبقاتی این دمکراسی و طبقه ای که به آن خدمت می کند در بهترین حالت بی معنی است. تا وقتی که جامعه به طبقات تقسیم شده «دمکراسی برای همه» ممکن نیست، یک طبقه بر طبقه دیگر حکومت می کند و آن دمکراسی را ترویج می کند که به منافع و اهدافش خدمت کند. سؤال اینجا است : کدام طبقه حکومت می کند و آیا این حکومت و نظام دمکراسی آن به ادامهی تقسیمات طبقاتی و روابط ستم و استثمار و نابرابری منطبق بر آن خدمت می کند و یا به از بین رفتن نهایی شان.»(12)

به علاوه در کشورهای تحت سلطه امپریالیسم نظیر شمال آفریقا و خاورمیانه، دمکراسی پارلمانی (وقتی به اجرا گذاشته می شود) نه تنها (مثل غرب) شکلی از دیکتاتوری طبقات استثمارگر است و منافع و عمیق ترین خواسته های مردم هیچ وزنی در تصمیم گیری های اساسی ندارد، بلکه دو برابر غرب بی محتوا است. زیرا حیات بومی این کشورها نهایتاً توسط منافع و تصمیمات قدرت های امپریالیستی تعیین می شود که از ابزار دوگانه قدرت نظامی و بازار جهانی برای تحمیل این انقیاد استفاده می کنند. این عوامل به همراه فقر شدید و تداوم روابط اقتصادی و اجتماعی ماقبل سرمایه داری به  کارگیری دمکراسی پارلمانی، از آن نوع که سرمایه داران معمولاً در کشورهای امپریالیستی به کار می گیرند را دشوار می کند.

نبود حقوق سیاسی، سانسور و رسانه های مجیزگو از ویژگی های عمومی دمکراسی هایی است که در کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم به اجرا گذاشته می شود. بی علت نیست که دولت ها در کشورهایی که در آن ها سلطه امپریالیسم از طریق طبقة حاکمه وابسته به امپریالیسم مردم را به استیصال کشانده به طور مکرر به سرکوب های وحشیانه و شکنجه و مذهب و اسلامی تر کردن جامعه روی می آورند. مبارک و بن علی هم در عین اینکه سعی می کردند به تشکلات اسلامی دهنه بزنند همین کار را می کردند.

در سال 1958، حبیب بورقیبه اولین رئیس جمهوری تونس بعد از استقلال، در ماه رمضان در مقابل تلویزیون یک لیوان آب پرتقال سر کشید. با این حرکت وی می خواست مانع از آن شود که به قول خودش در ماه رمضان در نتیجه بطالت اقتصاد کشور متوقف شود. امروزه چنین ژستی، از سوی روسای هیچ یک از کشورهای عربی قابل تصور نیست. حتی بشار اسد که سکولارترین رهبر منطقه است هر جا که بتواند به دین متوسل می شود. این است درجه شیوع ناامیدی و رشد دین در سراسر جهان که ملازم آن است.

بین امپریالیست ها و سیاستمدارانِ بومی طرفدار آنان از یک طرف و اسلام گرایان از طرف دیگر، هیچ انتخاب قابل قبولی وجود ندارد. در واقع هر اتفاقی که بیافتد بدون ظهور یک جنبش انقلابی با رهبری کمونیستی که بتواند صحنه سیاست امروزی در خاورمیانه را عوض کند مردم منطقه و خارج از آن، هم از دستورات امپریالیستی عذاب خواهند کشید، هم از یوغ مذهب و هم از تنش ها و منازعاتی که از این فعل و انفعالات منتج می شود. •

 

از نشر آتش:

مصر، تونس و خیزش های عربی:

چطور به بن بست رسیدند و چطور می توان از بن بست خارج شد

به قلم ساموئل آلبرت

samalbert@myway.com

پی نوشت ها

 

1- «در اواسط دهه ی 2000 بانک های اسلامی که در مصر فعالیت می کردند حدود ده درصد از موجودی های تجاری نظام بانکی مصر را در اختیار داشتند. ... در سراسر دهه ی 1990 و دهه ی 2000 هشت نفر از بیست نفر ثروتمندترین خانواده در مصر، با دارایی های خالص به هم پیوسته در بخش خصوصی، از اخوان المسلمین یا گروه های سلفی دیگر بوده اند. اخیراً، رهنِ اسلامی تبدیل به یک بازیگر کلیدی در یکی از استراتژیک ترین و رشد  یابنده ترین بخش صنایع شده است. در دهه ی 2000 اسلام گرایی در حال تثبیت خود در بالای نردبان اجتماعی مصر بود.»

Tarek Osman, Egypt on the Brink, Yale University Press, New Haven, 2010, pp. 109-110.

2- در دو دهه ی گذشته نزدیک به ده میلیون نفر از زارعان اجاره دار و خانواده هایشان به زور از زمین هایشان بیرون رانده شدند، در حالی که جمعیت مصر 90 میلیون نفر است.

 Bush, editorial, Review of African Political Economy, August 2013.)

3- این استدلال ژیلبر آشکار است در:            

Gilbert Achcar in The People Want: A Radical Exploration of the Arab Uprising, Saqi Books, London, 2013, pp. 250-261.

4- «طبق درک ماتریالیستی از تاریخ، عامل تعیین کننده ی نهایی در تاریخ عبارت است از تولید و بازتولید زندگی. نه مارکس و نه من هرگزی چیزی بیش از این نگفته ایم. در نتیجه، اگر کسی این را پیچانده و بگوید که عامل اقتصادی تنها عامل تعیین کننده است، در واقع این گزاره را تبدیل به عبارتی بی معنا ، مجرد و یاوه کرده است. وضعیت اقتصادی اساس است اما مؤلفه های مختلف روبنا ... نیز بر مسیر مبارزات تاریخی تأثیر می گذارند و در بسیاری موارد به ویژه شکل آن ها را تعیین می کنند.» -- نامه ی فردریک انگلس به جی. بلوخ، 21-22 سپتامبر 1890

5- کریس هارمن، پیامبر و پرولتاریا، بنیادگرایی اسلامی، طبقه و انقلاب.

Chris Harman, The Prophet and the Proletariat, Islamic Fundamentalism, Class and Revolution, Socialist Workers Party, London, 1999.

در لینک زیر اساس تئوریک گرایش انترناسیونال سوسیالیستی را در حمایت از اسلام گرایی و این که چرا باید از آن حمایت کرد را می توانید بخوانید. اما باید خاطرنشان کرد که چنین دیدگاهی منحصر به ترتسکیست ها نیست.

http://www.marxists.org/archive/harman/1994/xx/islam.htm

6- سمیر امین به مدت چند دهه یکی از تئوریسین های معرفِ ضد امپریالیست و یکی از شخصیت های «سوسیال فوروم جهانی» بوده است. با این وصف او از تجاوز فرانسه به مالی و کودتا در مصر حمایت کرد. و استدلالش در این کار این بود که این ها موجب تضعیف اسلام گرایان می شود و عملکرد نظامیان علیه اسلام گرایان ضربه ای به سلطه ی ایالات متحده بوده است. برای شخصی چون امین که خود را مارکسیست می داند، باید این موضع گیری را یک خیانت تلقی کرد اما متأسفانه در میان مصری ها و بسیاری دیگر چنین موضعی عقل سلیم قلمداد می شود. (نوشته های امین در مورد اسلام گرایی را می توان در سایت مانتلی ریویو یا لینک های زیر جستجو کرد.

pambazuka.org; on the coup, «The Egyptian nation and its army http://www.ahewar.org/eng/show.art.asp?aid=1791

این موضع مرتبط است با نظریه امین در مورد امپریالیسم و رشد سرمایه داری. او هم نظر آندره گونترفرانک است که در سال 1966 کتابی تحت عنوان «توسعه ی توسعه نیافتگی» (مانتلی ریویو پرس، نیویورک، 1966) را منتشر کرد و در آن این تز را پیش گذاشت که امپریالیسم رشد اقتصادی کشورهایی مانند برزیل را می گیرد. این نظریه عکس برگردان تئوری کلاسیک و ارتجاعی توسعه است که توسعه ی اقتصادی را راه حل مشکلات این کشورها می داند. کافی است نگاهی به برزیل بیندازیم تا ببینیم که هیچ یک از این تئوری ها درست نیست.

این فکر غلط که امپریالیسم مانع توسعه می شود بر نگاه امین در مورد انقلاب چین تأثیر گذاشت. از آنجا که وی توسعه ی اقتصادی را موضوع کلیدی می دانست، نتوانست متوجهی تفاوت فاحش میان پروژه ی اقتصادی مائو و پروژه ی اقتصادی دن سیائو پین شود و ببیند که اولی پروژه ی توسعه ی منسجم و متوازن در خدمت چیره شدن بر جامعه ی طبقاتی بود و دومی پروژه ی توسعه ی اقتصادی به هر قیمتی. هرچند امین خود را با مائوئیسم همسو می بیند اما کارش به حمایت از «رهروان سرمایه داری» در چین کشید که سوسیالیسم را سرنگون کرده و سرمایه داری را احیاء کردند.

امین، اسم خود را پشتوانه ی کودتای نظامیان در مصر کرد. او نوشت که اراده مردم توسط «ملت مصر و ارتش آن» به اجرا درآمد. باید به وی خاطرنشان کرد که، طبقات حاکمه ی مصر ارتشی دارند؛ وظیفه ی این ارتش هیچ ربطی به منافع توده های مردم مصر یا ملت مصر ندارد. سلاح های آن برای کشتار مصری ها است یا برای نمایش – مانند هواپیماهای درجه دومی که آمریکایی ها به آن داده اند و دارای هیچ گونه فن آوری که بتواند در مقابل اسراییل مفید باشد نیست. شاید هم این سلاح ها برای آن است که علیه دیگر همسایه های ضعیف ترش به کار رود. ارتش مصر مشخصاً طوری سازمان یافته است که نتواند علیه دولت هم مرزی که مکرراً به آن تجاوز کرده و تنها تهدید خارجی است بجنگد. برخی می گویند از آنجا که اعضای ارتش مصر عمدتاً سربازان وظیفه هستند پس باید ارتشی مردمی باشد. با این حساب ارتش ایالات متحده ی آمریکا در جنگ ویتنام نیز «ارتش مردمی» بود.

7- آواکیان، «نظراتی در باره ی سوسیالیسم و کمونیسم: یک دولت بنیاداً نوین، یک تصویر بنیاداً متفاوت و بسیار عظیم تر در مورد آزادی»

revcom.us/bob_avakian/views

8- برای مثال رجوع کنید به کتاب رابرت دریفوس، «بازی شیطان، چگونه ایالات متحده به رشد بنیادگرایی اسلامی کمک کرد». (نیویورک، 2005، انتشارات متروپولیتن). اثرات درهم شکستن جنبش آزادی بخش سکولار در فلسطین، از جمله قتل سیستماتیک روشنفکران فلسطینی توسط اسراییل هنوز به طرز دردناکی در کشورهای عرب احساس میشود.

9- آواکیان، «دور ریختن همه خدایان! پاره کردن زنجیرهای اسارت ذهن و تغییر رادیکال جهان»، ص 101-106. در صفحات بعدی آواکیان مورد ایران، سازمان آزادی بخش فلسطین و ایران را بحث می کند.

10- یکی از نمونه های گفتمان «ضد امپریالیستی» اسلام گرایان می توان به نوشته های شیخ مراکشی به نام عبدالسلام یاسین رجوع کرد. مثلاً جزوه ای تحت عنوان «زنان مؤمن در جهانی پرآشوب» که از کتابی (1993) گزیده شده است. این گفتمان موضوعاتی مانند موضوعات زیر را در بر می گیرد: نابودی اجتماعی توسط اثرات بازار آزاد و ریشه کن شدن دهقانان، فسادی که توسط غرب وارد شده است و عوام فریبی ایده آل ها و اعمال غرب، نابودی محیط زیست و شرایط «نکبت بار» زنان در «مدرنیته». این مواضع در میان کسانی که خود را فمینیست و ضد کلنیالیست می دانند اعتباری یافته است.

11- آواکیان، «نظراتی در باره ی سوسیالیسم و کمونیسم ...»

12- نقل شده در «اساس نامه ی  حزب کمونیست انقلابی آمریکا»- 2008

 

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 ÞÑÈÇäی ÔÏä ÏÑ ÊäÔ åÇ æ ãäÇÒÚÇÊ ãیÇä ÇãÑیÇáیÓÊ åÇ
 نوشته
 حقيقت 69
 در تاريخ
 سه-شنبه ۸ مهر ۱۳۹۳
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در