Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
    دوشنبه ۵ تير ۱۳۹۶ برابر با ۲۶ ژوئن ۲۰۱۷                    
 
پایهی مادی برای انقلاب کمونیستی و روش انجام آن

پایهی مادی برای انقلاب کمونیستی و روش انجام آن

 

 

باب آواکیان

 

متن زیر توسط نشریه انقلاب (Revolution، 4 اوت 2014) از روی سخنرانی باب آواکیان پیاده شده است. نشریه انقلاب با اجازه سخنران ویرایش های لازم را جهت انتشار و تسهیل ترجمه متن به زبان های مختلف انجام داده است. این متن توسط نشریه حقیقت به فارسی ترجمه شده است.

 

پایهی مادی انقلاب کمونیستی

 

پایه ی مادی برای این انقلاب، یعنی انقلاب کمونیستی چیست؟ با نقل به معنی از یکی از جملات مارکس شروع کنیم. این جمله به دلایل خوبی بارها تکرار شده است. مارکس می گوید، آنچه مهم است افکار و اعمال مردم در هر مقطع معین نیست بلکه این است که وقتی با کارکردهای سیستم مواجه می شوند مجبور می شوند کاری کنند. در صورت درک درست از گفته ی مارکس، می توانیم با این واقعیت دست و پنجه نرم کنیم که شالوده ی اساسی انقلاب کمونیستی، تضادهای سیستم و آنچه از آن سرچشمه می گیرد است و نه این که در هر مقطع زمانی معین مردم در مورد انقلاب چه فکر می‏کنند یا چند درصدشان آن را «قبول دارند». فرض کنیم به عنوان یک فعال به میان مردم می روید و می بینید که عده ی زیادی حرف شما را قبول ندارند، نتیجه ای که ممکن است از این وضعیت بگیرید این است که هیچ کس طرفدار انقلاب نیست. واضح است که چنین وضعی را باید به طور رادیکال تغییر داد. زیرا انقلاب باید توسط توده های میلیونی مردم انجام شود. این میلیون ها نفر حتی زمانی که درگیر انقلاب می شوند درک های متناقضی از آن خواهند داشت. با این وصف، باید هسته ی مستحکمِ در حال گسترشی ایجاد شود که در نقطه ی انقلاب مشتمل بر هزاران نفر باشد. هزارانی که رویکردی آگاهانه و علمی نسبت به چالش های مقابلِ انقلاب دارند و میلیون ها نفر از توده های مردم را بر پایه ی آن درک و رویکرد علمی از انقلاب تحت تأثیر قرار داده و رهبری ‏کنند.

این یک نکته ی اساسی است. البته که مهم است در هر مقطع معین توده های مردم کجا ایستاده اند. اما این مساله به طور اساسی ضوابط فعالیت ما را تعیین نمی‏کند و به ما نمی گوید که انجام این انقلاب ممکن است یا خیر. درک از امکان پذیر بودن انقلاب از طریق تحلیل علمی از تضادهای سیستم و دینامیک هایی که مرتباً از این تضادها سربلند می‏کنند، ممکن است. این دینامیک ها مرتباً دستخوش تغییرند و ما باید آگاهانه بر مبنای آن ها عمل کنیم و همیشه هم باز باشیم که تغییرات جدید، رخدادهای غافلگیرکننده و تصادف ها را ببینیم.

این است موضوع آن شش پاراگراف اول در بخش دوم از «انقلاب کردن و رهایی بشریت» که در سخنانی دیگر به آن خواهم پرداخت اما اکنون بپردازیم به جمله ای که از مارکس نقل به معنی کردم.

 

تضاد اساسی این سیستم

 

تضاد اساسی سیستم را کمی تجزیه و تحلیل کنیم. تضاد اساسی سرمایه داری، تضاد میان تولید اجتماعی و تملک خصوصی/سرمایهدارانهی آن تولید است و شکل عمده ی حرکت این تضاد، نیروی محرکه ی آنارشی است. ما در اینجا با سیستمی سر و کار داریم که در حال حاضر متأسفانه کاملاً در جهان سلطه دارد و سلطه ی آن بر جهان نسبت به چهار دهه ی پیش، بیشتر هم شده است. زیرا چهار دهه ی پیش، هنوز چین سوسیالیستی موجود بود. حتی در اوایل سال های 1950، دو کشور سوسیالیستی چین و شوروی موجود بودند. البته شوروی سوسیالیستی تضادهای خودش را داشت. اگرچه در آن زمان هم نظام امپریالیستی بر جهان سلطه داشت اما در حال حاضر سلطه ی بسیار بیشتری دارد. در مقابل این وضع، می توان اظهار نظر کرد: «پس همه چیز از انقلابی که ما داریم برایش فعالیت می کنیم دور می شود و در نتیجه پایه ی کمتر و کمتری برای آن هست.» اما این اظهار نظر با اظهاریهی اول متفاوت است. این دو را باید از هم جدا کرد. یک اظهاریه این است که در چند دهه ی گذشته اوضاع جهان از انقلابی که در پی آن هستیم فاصله گرفته است. بله این حقیقت دارد. حرکت جهان از آن دور شده است. دلایل چندگانه ی آن را در جای دیگر تحلیل کرده ایم و در اینجا وارد جزییات آن نخواهم شد. زیرا اگر این کار را بکنیم و به همه چیز بپردازیم نخواهیم توانست روی موضوع مورد بحث مان تمرکز کنیم. بله درست است که در چند دهه اوضاع به طرف منفی رفته است: تغییرات مادی، تغییرات سیاسی و تبارزات ایدئولوژیک آن بر حسب این که مردم دنیا را چطور می بینند، چطور انگیزه می گیرند، اخلاقیاتشان چیست، به سوی چه چیزی کشیده می شوند، تحولاتی منفی بوده اند. به طور مثال، رشد گرایش بنیادگرایی دینی در میان مردم به جای رشد کمونیسم انقلابی. همه ی این ها تحولات منفی بوده اند. اما از اینجا نمی توان گفت که پایه و اساس انقلاب کمونیستی کمتر و کمتر شده است.

اگر از اظهاریه ی اول، اظهاریه ی دوم را نتیجه گیری کنید و بگویید که چون در چند دهه ی گذشته جهت تحولات منفی بوده است پس پایه و اساس انقلاب کمونیستی کمتر و کمتر شده است در واقع پدیده های سطحی و ظاهری را اصل قرار می دهید. این پدیده ها البته مهم هستند و باید با آن ها رو در رو شد، به طور علمی درک کرد و برای تغییر آن ها کارکرد اما این پدیدها صرفاً تبارزاتِ حرکت و تغییر تضادها در مقطع کنونی هستند. خود این ها اساسی ترین و تعیین  کننده ی نهایی ضوابط نیستند. به عبارتی این ها خودِ آن تضادها و حرکت های سرچشمه گرفته از آن تضادها نیستند.

تضاد اساسی سرمایه داری در جهان برجسته تر شده است و بیشتر و بیشتر عمل می کند و تبارزات عجیب و غریب یا حتی گمراه کننده به خود می گیرد. یکی از تبارزات آنکه امروزه جذابیت زیادی دارد بنیادگرایی دینی است. بنیادگرایی مسیحی در آمریکا و آفریقا و بنیادگرایی اسلامی در نقاطی از آسیا و آفریقا و البته در خاورمیانه. و در آفریقا هم محدود به آفریقای شمالی نیست. این ها پدیده های واقعی و مهمی هستند اما تبارزات انکشاف تضاد اساسی سرمایه داری در مقطع کنونی هستند. هرچند تبارزاتی واژگونه و نامساعد به حال انقلاب هستند اما تبارزات انکشاف تضاد اساسی هستند.

حرکت این تضاد اساسی و به ویژه قوه ی محرکه ی آنارشی سرمایه داری، در رابطه ی دیالکتیکی و کنش با پروسه های دیگری که در جهان در جریان است (و آن ها هم در همین چارچوب تضاد اساسی هستند مانند، مبارزات سیاسی، تحولات فرهنگی، پدیده های ایدئولوژیک از جمله دین و تقویت آن توسط نیروهای مختلف از جمله طبقات حاکمهی امپریالیستی و خود دولت آمریکا) یک شرایط مادی را به وجود آورده است. این شرایط مادی، به  نوبه ی خود، تماماً با حرکت (motion) آن تضاد اساسی تداخل و کنش می‏کنند. اما خودِ این تضاد اساسی، به ویژه قوه ی محرکه ی آنارشی است که به طور مداوم این دینامیک ها را تولید می کند و آن ها را به حدی می رساند که در حال حاضر در واقع بسیار نامساعد هستند. با این وجود، کارکرد این تضاد اساسی، پایه ی تغییر بنیادین سیستم را نیز فراهم می کند. منظورم تغییر بنیادین آن به شکل های کهنه نیست بلکه به شکلی بنیادا متفاوت است. بله در واقع پایه ی دگرگون کردن اوضاع در جهت رادیکال انقلاب کمونیستی موجود است و این پایه  یک عامل درجه دوم و غیر مهم نیست.

در نتیجه مرتباً باید به این موضوع بازگشت وگرنه همان طور که لنین گفت انسان مرتباً با نوسانات و تغییرات کوچک در زندگی روزانه به این طرف و آن طرف کشیده خواهد شد و این چیزی است که نه فقط در میان توده های مردم بلکه در میان خود کمونیست ها می بینیم که مرتباً توسط نوسانات و تغییرات کوچک در زندگی روزمره دچار نوسان می شوند: «اوه امروز مردم به ما روی خوش نشان دادند آی ی ی! شاید در هزاره ی بعدی انقلابی به وقوع بپیوندد» یا «امروز هیچ کس از کاری که می کنیم استقبال نکرد. یک عده عوضی، ناسیونالیست یا خرده بورژوازی سوسیال دموکرات اپورتونیست یا آنارشیست ضدانقلابی به میز کتاب ما حمله کردند و این احتمالاً نشان می‏دهد که پایه ای برای انقلاب وجود ندارد.» این مثل فیس بوک است. ایدئولوژی فیس بوکی.

شاید فقط کمی اغراق می کنم. اما این نوع نگرش به جای نگاه کردن به جهان مادی و تضادهای واقعی آن بسیار رایج است.

بیایید ببینیم سیستمی که در جهان مادی کار می کند، سیستمی که از طریق آن بشریت سازمان یافته و با باقی طبیعت کنش می کند چیست؟ و به چه مسائلی پا می‏دهد؟ (توضیح مترجم: تأکید مداوم آواکیان بر «جهان مادی» برای متمایز کردن تحلیل ماتریالیستی دیالکتیکی از روش‌شناسی ظاهربینی و مکانیکی است که به «روایت» های مختلف در مورد واقعیت جهان و سرمنشاء اوضاع کنونی پا می دهد است.)

 

مارکس چه چیزی را روشن کرد؟

 

تضاد میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی یکی دیگر از نکات اساسی مارکس است. وقتی آن را بیان می کنیم خیلی واضح به نظر می آید. اما مارکس باید سال ها صرف می کرد و انواع و اقسام اقتصاد سیاسی را زیر و رو می کرد، از داروین در عرصه ی بیولوژی و تئوری فرگشت می آموخت، تحولات سیاسی و تاریخ و فلسفه را مطالعه می کرد تا از ظواهر بیرونی به تضادی که در هسته ی مرکزی سیستم است برسد: تضادی که توسط او و به طور کلی مارکسیسم به عنوان تضاد میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی شناسایی شده است و این تضادی که محرکه ی اساسی سیستم است به  نوبه ی خود به تضاد دیگری پا می‏دهد (و دارای رابطه ی درونی دیالکتیکی با آن است) یعنی تضاد میان شیوه ی تولید (زیربنای اقتصادی) و روبنایی که بر مبنای آن زیربنا استقرار یافته و کارش تقویت آن است.

معنای این عبارات چیست؟ اگر بخواهیم به جوهر آن برسیم معنایش این است که بدون تولید و بازتولید نیازهای مادی زندگی و همچنین نسل جدیدی از مردم، وقوع هیچ حرکتی در جامعه ممکن نیست.

درک این واقعیت در جامعه ای مانند آمریکا مشکل است. چون ما در جامعه ای به شدت انگلی زندگی می کنیم. به این نکته قبلاً در پرندگان نمی توانند کروکودیل بزایند اما بشر می تواند به ورای افق ها پرواز کند (به اختصار «پرندگان و کروکودیل») اشاره  کرده ام. در این جامعه ی به شدت انگلی، بخش بزرگی از مردم هستند که به طور مستقیم درگیر در تولید و بازتولید نیازهای مادی زندگی نیستند. در واقع حیات انگلی امپریالیسم ایالات متحده، با این درجه از گلوبالیزاسیون این بوده است که به طور فزاینده ای قابلیت تولید را به کشورهای دیگر به ویژه به کشورهای جهان سوم و به طور عموم به اقصی نقاط جهان بفرستد (outsourcing). در نتیجه، شمار کسانی که در تولید نیازمندی های مادی زندگی درگیر هستند نسبت به کل جمعیت مرتباً کاهش یافته است. بنا بر این در چنین جامعه ای، اگر شما بخشی از آن بخش کوچک جمعیت کشور که به طور مستقیم درگیر تولید نیازمندی های مادی زندگی هستند نباشید خیلی راحت است که فکر کنید این چیزها از آسمان ظاهر می شوند. اگر شما در انتهای زنجیره ی غذایی و در بالای آن قرار داشته باشید و بقیه ی مردم کارهایی را انجام می دهند که به آن جا منتهی می شود، آنگاه به سادگی می توانید اصلاً این واقعیت را نبینید (که نیازمندی های مادی زندگی در واقع توسط کسانی تولید می شوند –م). من دوست دارم این استعاره را استفاده کنم: شما در بالای ساختمانی هستید که زیر آن در حال پوسیدن است و شالوده های آن در حال فروریختن. هرچه پایین تر می روید پوسیده تر می شود اما شما در پنتهاوس بالا هستید و فکر می کنید که جهان واقعاً این طور است که از پنتهاوس آن را می بینید. اما به ناگهان (آن طور که در نقاشی های قدیمی کمونیستی نشان می دهند) انفجاری از پایین رخ می‏دهد و آن زمان است که به شما یادآوری می شود که، «اوه، علاوه بر پنتهاوس من، چیزی دیگری هم هست.»

منظورم این نیست که در ایالات متحده همه پنتهاوس دارند. این صرفاً یک استعاره است. استعاره ها و قیاس ها محدودیت های خودشان را دارند. اما وقتی که آدم در چنین جامعه ی انگلی زندگی می کند به راحتی می تواند این واقعیت را نبیند که این جامعه بر چه پایه ای کار می کند، آدم در چه چارچوبی رویاهایش را دنبال می کند و حتی ثروتی که در گردش است و به افراد مختلف اجازه می‏دهد که امور گوناگون را با آن انجام دهند کجا تولید شده است. در چنین جامعه ای ندیدنِ این واقعیت و نداشتن درک علمی از آن ساده است. اما اساسِ جامعه، تولید و بازتولید نیازمندی های مادی زندگی و بر پایه ی آن تولید و بازتولید نسل جدید است. نسل های جدید نیز نمی توانند بر پایه ای دیگر بازتولید شوند. می توان آن ها را به دنیا آورد اما اگر آدم ها مریض باشند نسل جدیدی را نیز نمی توانند به دنیا بیاورند. یا اگر بیاورند نرخ مرگ و میر کودکان، همانطور که در اکثر نقاط جهان سوم می بینیم بسیار بالا است. باید نیازمندی های پایه ای زندگی باشد تا نسل های جدید نیز بازتولید شوند.

و این نکته ای است که مارکس روشن کرد و روی آن تمرکز کرد. کمی به این موضوع فکر کنید که ما هر روز، به طرق گوناگون با آدم های دیگر وارد رابطه می شویم. این چیست که دنیا را می چرخاند. چه چیزی است که به واقع کارکرد جامعه را ممکن می کند. این چه چیزی است که شما را قادر می کند صبح بلند شوید و فعالیت کنید. مردم، همان قدر هم که فکر می‏کنند، در مورد این مسائل چه فکرهایی دارند؟ باید بگویم که مردم کلی افکار غلط در این باره دارند. یا اینکه اصلاً در مورد آن فکر نمی کنند و گاه ترکیبی از این دو است. آیا این اراده ی فردی شما است که شما را قادر میکند صبح از جا بلند شوید و فعالیت کنید یا این که فرآیندی بسیار بزرگ تر از خود شما، پدیده ای کاملاً اجتماعی که کل جامعه و در نهایت جهان چند میلیاردی را در بر می گیرد در جریان است که عزم و اراده ی فردی شما را ممکن می کند. و این میلیاردها انسان درگیر فعالیت هایی هستند که از آن ها پنهان است.

نکته ی دوم مارکس که حتی مهم تر از اولی است و آن هم از دیدگان پنهان است این است: برای این که مردم درگیر در این فعالیت بشوند باید وارد روابط تولیدی معنی دار با یکدیگر بشوند که کمابیش منطبق (و درک مکانیکی از این امر نباید داشت) بر نیروهای تولیدی موجود است. نیروهای تولیدی نیز به طور مدام در حال تکامل اند. انسان ها موجودات متفکری هستند. در هر جامعه ای انسان ها در مورد راههای جدید انجام کارها، راههای جدید سازمان دادنِ امور فکر می‏کنند و علاوه بر این نظام سرمایه داری به دلیل قوه ی محرکه ی آنارشی، سیستمی بسیار پویا است که مرتباً نیروهای تولیدی را دگرگون می کند و حتی در چارچوبه ی کلی روابط تولیدی سرمایه داری در زمینه ی روابط تولیدی نیز تغییراتی به وجود می آورد.

بنا بر این، پدیده ها ایستا و لایتغیر نیستند. بسیار پویا می باشند اما همیشه به بهای تحمیل رنج و محنت عظیم به توده های مردم جهان، به اکثریت بشریت و در نهایت به بهای کلیت بشریت. و ما می توانم این واقعیت را در مورد محیط زیست و شرایط توده های مردم، شرایط زنان، شرایط ملل تحت ستم، جنگ ها و غیره و غیره ببینیم.

 

مارکس و داروین

 

اغلب از شنیدن بحث ها و یا خواندن مقالات و کتاب های افرادی که اساساً دارای بینش بورژوایی هستند (حتی اگر خودشان خاستگاه خرده  بورژوایی دارند) و تلاش می کنند با مسائل اجتماعی دست و پنجه نرم کنند (مسائلی از این دست که: مشکل جامعه چیست؟ آیا راهی برای تغییر جامعه هست؟ آیا لازم است که این همه رنج در دنیا باشد؟ و غیره) حیرت می کنم. چون متوجه می شوم که به طرز عجیبی کاملاً با این علم (مارکسیسم-م) بیگانه اند. حتی برخی از آن ها که مترقی هستند و سعی می‏کنند از موضعی بهتر به این مسایل بپردازند، به شدت با آن بیگانه اند. هیچ توجهی به آن چه مارکس روشن کرد نمی کنند و در مورد هر چیزی حرف می زنند و با هر نظریه ای درگیر می شوند جز با درک پایه ای مارکسیستی. موضوع این نیست که مارکسیسم «روایت بهتری» است. بلکه نادیده گرفتن مارکسیسم مثل این است که یک عده زیست شناس دور هم جمع شوند و به مناظره در مورد رخدادهای جهان طبیعی بنشینند اما کاملاً داروین را نادیده بگیرند یا آن را رد کنند. زیست شناسی بعد از داروین کاملاً و بنیاداً متفاوت از زیست شناسی قبل از داروین است. البته افراد دیگری به تکامل نظریه ی داروین ادامه داده اند و این رشته هم مانند دیگر رشته های دانش در نتیجه ی رویکرد علمی، دائماً تکامل می یابد. در مقام قیاس (با علم زیست شناسی –م) باید بگویم که درک از جامعه را مارکس سنتز کرد. البته درک از فلسفه و سیاست را هم سنتز کرد اما درک از این مساله ی اساسی که چرا عملکرد جامعه  این گونه است، چگونه می تواند تغییر کند، اصلاً محرک های تغییر جامعه چیست، چگونه دگرگونی رادیکال را از سر می گذراند، و پایه ی همه ی این ها چیست را مارکس سنتز کرد. افرادی چون لنین، مائو، استالین و صد البته انگلس به تکامل این درک خدمت کرده اند و من هم بر روی آن کارکرده ام و درک بیشتری از آن را به وجود آورده ام. اما راهگشایی اساسی اول را مارکس انجام داد. علم جامعه و کنش انسان ها با باقی طبیعت از طریق جامعه و هر آنچه که از این فرآیند برمی خیزد، از جمله کلیه ی افکاری که در نتیجه ی این کنش در میان انسان ها سربلند می کند، موضوع این علم است و این علم قبل و بعد از مارکس همان قدر متفاوت است که زیست شناسی قبل از داروین و بعد از داروین. اما این افراد در مورد همه چیز حرف می زنند به جز این درک اساسی. آن را نادیده می گیرند یا مردود اعلام می‏کنند یا تحریف کرده و مردود اعلام می‏کنند.

جهان با دهشتهای روزمره رقم خورده است و همه فکر میکنند این وضعیت، نظم طبیعی امور است. اگر قرار است برای تغییر رادیکال جهان تلاش کنیم، اگر قرار است بشریت را به  نقطهای کاملاً متفاوت ببریم، اگر قرار است که به واقع این جامعه را پشت سربگذاریم و آن را تغییر دهیم، آنگاه باید خود را با رویکردی علمی نسبت به جامعه مجهز کنیم. رویکردِ علمی ریشه در فهم تضادها و دینامیک های واقعی دارد – تضادها و دینامیک هایی که مرتباً صحنه را آرایش می دهند، دائم چیدمان آن را برهم زده و دوباره می چینند، به طور ثابت تغییراتی را به وجود می آورند و تغییراتی را ممکن می‏کنند – منظورم تغییرات اجتناب ناپذیر نیست بلکه تغییرات ممکن است. واقعیت آن است که نیروهای طبقاتی متفاوت با درکی کمابیش آگاهانه، با چشم انداز خودشان دائماً بر روی همان صحنه عمل می‏کنند و روی همان تضادها کار می‏کنند. جامعه مانند یک آزمایشگاه نیست. روندهای بسیاری در آن دخالت می کنند و پدیده هایی که با آن ها سر و کار داریم پدیده هایی منفعل و ایستا نیستند که با جا به جا کردن آن بتوان انقلاب کرد (حتی در آزمایشگاه ها هم با حیوانات زنده سر و کار داریم). بلکه با دینامیک هایی سر و کار داریم که به طور دائم تغییر می‏کنند و هر نیروی دیگر در جامعه (حداقل نمایندگان آگاهشان) روی این دینامیک ها کار می‏کنند تا آن ها را در جهتی تغییر دهند که فکر می‏کنند برای جهان خوب است.

بگذارید روشن کنم که بحث اصلاً بر سر «این روایت در تقابل با آن روایت»، «این منافع در تقابل با آن منافع» نیست. این یک بحث ماتریالیستی است. این تضادها فقط یک راه حل دارند که به طور اساسی با منافع توده های ستم دیده ی بشریت و در نهایت همه ی بشریت خوانایی دارد. هرچند که نمایندگان همه ی طبقات فکر می‏کنند کاری که آن ها به نیابت از یک طبقه انجام می دهند در واقع به نفع کل جامعه و بشریت است. این نکته ای است که مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت به آن اشاره می کند. به  جز عده ای مقامات فاسد و فرصت طلب و کلبی مسلک، نمایندگان دوراندیش یا وسیعاندیشانِ طبقات مختلف (اگر بخواهید از این واژه ها استفاده کنید)، کسانی که مخلصانه در تلاش برای تحقق منافع طبقه شان هستند، به واقع فکر می‏کنند که منافع طبقه ی آن ها به طور عام به نفع جامعه و بشریت است و جامعه ی کنونی بهترین جامعه ی ممکن است.

اما در واقعیت فقط یک برنامه و بینش هست که در این عصر از تاریخ بشر و بر حسب این که تضادها چگونه خود را به نمایش می گذارند و این تضادها را باید به چه طرف راند، به رهایی ستم دیدگان – به رهایی هیچ بودگان زمین، ستم دیدگان جهان و در نهایت کل بشریت می انجامد و جامعه می تواند به نقطه ای گذر کند که تضادهای شاخص سرمایه داری، آن روشی که سرمایه داری انسان ها را در کنش با باقی طبیعت سازمان می‏دهد و دینامیک هایی که از این تضادها تولید می شوند را پشت سر بگذارد و ما به عصر کاملاً متفاوتی برسیم. عصری که هم به لحاظ روابط مادی میان انسان ها متفاوت است و هم به لحاظ تفکر انسان ها. به همین دلیل، مارکس و انگلس تأکید کردند که انقلاب کمونیستی دربرگیرنده ی رادیکال ترین گسست از روابط مالکیت کهنه است، بنا بر این عجیب نیست که دربرگیرنده ی رادیکال ترین گسست از افکار کهنه نیز باشد. چنین تغییری دارای پایه ی مادی است. صرفاً یک رشته افکار بهتر یا جامعه ی عادلانه تری که به طور مجرد می توان سازمان داد یا یک رشته افکاری که می توان داشت، نیست. بله جامعه ی عادلانه تری هست اما دارای یک پایه ی مادی است.

اگر مرتباً خود را بر این درک ماتریالیستی متکی نکنیم، کشش های خود به خودی دائماً ما را به طرف بینش طبقات دیگر و نمایندگان آن طبقات سوق خواهد داد و گرایش پیدا خواهیم کرد که جهان را از دریچه ی دید آن ها و از پشت عینک آن ها ببینیم. بنا بر این، باید دائماً مبارزه کنیم که به درک علمی باز گردیم، با آن دست و پنجه نرم کنیم، درکمان را از آن عمیق تر کنیم و آن را به طور زنده به کار بریم و همه ی این ها را نه به طور فردی بلکه به طور جمعی انجام دهیم. البته به طور فردی هم می توان انجام داد اما بالاتر از همه باید به طور جمعی در صفوف حزب و صفوف گسترش   یابنده ی حزب و صفوف گسترش   یابنده ی جنبش برای انقلاب و توده های مردم انجام شود. باز تأکید می کنم که اولین راهگشایی کیفی را مارکس در به ثمر رساندن این درک علمی کرد (همچنین همراه با انگلس اما مارکس بیش از هر کس دیگر).

برای بهتر فهماندن مطلب، دوباره از قیاس قبلی استفاده می کنم. درک علمی از جامعه و کنش جامعه با باقی طبیعت که توسط مارکس به ثمر رسید، به طور اساسی با درک ها و رویکردهای پیش از مارکس متفاوت است. در علم زیست شناسی پیش از داروین و بعد از داروین نیز چنین است. بعد از داروین، افراد دیگر بر روی علمی که داروین به ثمر رساند کارکرده اند و هرچند مسایل بسیاری بود که داروین درک نکرده بود یا درکی قسمی و حتی درک های غلط از آن ها داشت اما درک اساسی وی کیفیتاً درست و یک راهگشایی عظیم بود. همین امر در حیطه ی ما (درک علمی از جامعه –م) نیز صادق است. مسائلی بود که مارکس درک نکرد. مسائلی بود که انگلس، لنین، مسلماً استالین و حتی مائو (می گویم «حتی مائو» به دلیل اینکه او متأخرتر از بقیه است) درک نکردند. ما آگاه شده ایم که مسائلی بودند که آن ها نفهمیدند یا اینکه درک درستی از آن ها نداشتند. ماهیت رویکرد علمی همین است. با این وصف باید گفت که یک گشایش کیفی اساسی و اولیه توسط مارکس انجام شد. و مرتباً باید به این درک پایه ای بازگردیم، دوباره خود را بر آن متکی کنیم، آن را عمیق تر درک کنیم و به کار بندیم و رابطه ی دیالکتیکی صحیحی برقرار کنیم میان اتکا به آن، به کار بستن آن، آموختن از تجربه ی به کار بستن آن و همچنین آموختن از تجربه ی گسترده در جهان، در عرصه های گوناگون. به این ترتیب، درکمان را از آن عمیق کنیم و در یک حرکت دیالکتیکی پیش رونده با آن درک عمیق تر بازگردیم و پیچیدگی را حل کنیم بدون این که هسته ی مرکزی را از کف دهیم، بدون اینکه بگذاریم اساس ها از چنگمان بیرون بروند. در همان حال، اساس ها را هم مورد بازبینی و سؤال قرار دهیم زیرا این علم است و باید به طور منسجم، روش مند، کامل و جامع، نسبت به آن رویکردی علمی داشته باشیم.

مارکسیسم و کمونیسم به واقع همین است. این به معنای آن نیست کسانی که سعی می‏کنند این کار را بکنند اشتباه نمی کنند، تحت تأثیر درک های محدود خودشان یا بینش طبقات دیگر یا یک جانبه گری و تعصبات فردی خودشان و غیره قرار نمی گیرند. این امر در هر عرصه ی علمی اتفاق می افتد. اما روش علمی ما را قادر می کند که هم از آن ها درس بگیریم و هم آن ها را جمعبندی کنیم و درک خود را در یک پروسه ی ادامه دار، صحیح تر و عمیق تر کنیم. این بسیار مهم است. ما باید علمی باشیم و مخصوصاً باید آن چه را که در واقع جامع ترین، نظام مندترین و منسجم ترین روش و رویکرد علمی است، رویکرد ماتریالیسم دیالکتیک و کمونیسم – کمونیسمی که پایه در ماتریالیسم دیالکتیک دارد – را به کار بندیم.

 تضاد اساسی و تضادهای اصلی دیگر

 

... فکر می کنم یکی از مسائلی که باید رویش انگشت گذاشت و لازم است که رفقا با آن کلنجار بروند این سؤال است (سؤالی که اغلب به طور غیرمستقیم طرح می شود و بعضاً به طور قسمی اما در هر حال طرح می شود) رابطه ی میان تضاد اساسی سرمایه داری و نیروی محرکه ی آنارشی آن با تضادهای دیگر – به طور مثال ستم بر زنان یا ستم ملی یا ستم بر خلق ها یا تضاد کار فکری و کار یدی – چیست؟

 از دو منظر می توان به این سؤال پاسخ اشتباه داد. اول استفاده از ماتریالیسم مکانیکی به جای ماتریالیسم دیالکتیک است. به عبارت دیگر، نگرش به پدیده ها به صورت تک خطی و مسطح به جای نگرش به آن ها بر حسب تضادها و حرکت و کنش تضادهای مختلف با یکدیگر. به معنی ندیدن تضادها در پروسه ی حرکت و کنش هایشان با یکدیگر و تقلیل دادن و مساوی قرار دادنِ آن ها با تضاد اساسی سرمایه داری. نتیجه ی چنین نگرشی انواع و اقسام رفرمیسم و اکونومیسم خواهد بود. مثلاً ستم بر زن را به شکل تک خطی و تقلیل گرایانه به استثمار پرولتاریا و آنارشی و رقابتی که آنارشی میان سرمایه داران ایجاد می کند فروکاستن و تلاش تنگ نظرانه برای گنجاندن این ستم در آن چارچوب. این درست نیست زیرا این خودش یک تضاد است! تضادی حول ستم بر زن که قبل از سرمایه داری (به طور مثال در جوامع بزرگ فئودالی اروپا) وجود داشته است و ریشه در آغاز تقسیم جامعه به ارباب و برده، استثمارگر و استثمار شونده دارد که دچار تغییر شده و شکل های مختلف به خود گرفته است. واضح است که در سراسر تاریخ، تغییرات در شیوه ی تولید بر روی شکل های ستم بر زن تأثیر گذاشته است. اما برخی شاخص ها و عناصر پایه ای که قابل تقلیل دادن به هیچ شیوه ی تولیدی خاص نیستند را نیز حفظ کرده است. درک این موضوع بسیار مهم است.

آیا این به معنای آن است که این تضاد هیچ ربطی به تضاد اساسی ندارد؟ این نیز اشتباه دوم در پاسخ به سؤال است! روی دیگرِ نگرش غیر دیالکتیکی به مساله است که همه چیز را به طور مجزا از یکدیگر و در جعبه های کوچک می بیند. هر یک از این تضادها را به شکل تضادهایی در خود می بیند. در حالی که این ها پدیده هایی هستند با هویت نسبی و جدایی نسبی. در آن چارچوب (چارچوب تضاد اساسی –م) دارای حرکت و تکامل مستقل خود هستند اما دیوار چین این ها را از تضادهای دیگر جدا نمی‏کند. بیایید یک بار دیگر به ستم بر زن نگاه کنیم. ستم بر زن، همان طور که تأکید کردم مربوط به تاریخ ماقبل سرمایه داری است. شیوه ی تولید سرمایه داری آن را به وجود نیاورده است. با غلبه ی شیوه ی تولید سرمایه داری در بسیاری از جوامع و سپس به طور کلی در جهان، ستم بر زن در جهات بسیار دستخوش تغییر شد اما مطمئناً توسط شیوه ی تولید سرمایه داری از بین نرفت. اما آیا بی رابطه با تضاد اساسی سرمایه داری است؟ خیر. زیرا آن  طور که قبلاً گفتم تضاد ستم بر زن تحت تأثیر تغییر در شیوه های تولیدی متفاوت بوده است. از جمله تحت تأثیر سرمایه داری و تغییراتی که در جوامع سرمایه داری صورت گرفته است. تغییراتی که پیش از هر چیز، در نتیجه ی حرکت تضاد اساسی و نیروی محرکه ی آنارشی سرمایه داری به وجود آمده اند. تحت تأثیر این ها ستم بر زن نیز تغییرات مهمی کرده است. در همین راستا می توان گفت، این تضاد (تضاد ستم بر زن و کلیه ی روابط اجتماعی مرتبط با آن و کلیه ی افکاری که وابسته به آن است) امروزه، در چارچوب و بستری گسترده تر که اساساً توسط حرکت تضاد اساسی تعیین می شود، شکل ها و تبارزات خاص خود را پیدا می کند، هر چند که هم زمان دارای جدایی، هویت و دینامیک  نسبی خودش بوده و تضاد مشخصی است.

این است راه درک کردن مساله. این پدیده ها دارای ویژگی هستند (خاص بودن تضاد –م) اما همچنین، موجودیتشان در درون چارچوبی بزرگ تر است. باز تأکید می کنم که این رابطه یک رابطه ی ایستا نیست، رابطه ای است در حال حرکت و تغییر. درک صحیح روابط مهم است.

این امر در مورد ستم ملی نیز صادق است. در مورد مساله ای چون محیط زیست هم صدق می کند. سرمایه داری راههای خاص خود را در رابطه با محیط زیست دارد. اما همه ی تغییرات زیست محیطی را (به طور مستقیم، تک خطی و تقلیل گرایانه) نمی توان صرفاً به دینامیک های شیوه ی تولید سرمایه داری فروکاست. اما بازهم تکرار می کنم، همه ی این تغییرات در آن چارچوب رخ می‏دهند. دینامیک ها را باید به این روش درک کنیم. این تضادها به شدت از دینامیک های اساسی تضاد اساسی سرمایه داری و نیروی محرکه ی آنارشی آن تأثیر می گیرند و این تأثیر گرفتن یک چیز مجرد نیست بلکه موجب تغییر در این مقوله ها هم می شود.

این است راه درک این پدیده ها و رویکرد نسبت به آن ها. چنین درکی روشن می کند که چرا لازم است بر روی تضادهای خاص کار کنیم و چرا هم زمان لازم است جای آن تضادهای خاص را در چارچوب کلی که باید تغییر کند معلوم کنیم. و مشخص کنیم کدام دینامیک ها هستند که باید به آن ها برخورد کرد و تغییرشان داد تا این که به واقع به ورای کلیت این عصر گذر کنیم و به واقع به جایی برسیم که بشریت، هم در زمینه ی مادی و هم در زمینه ی افکار مردم در مورد این که جهان چگونه است و چگونه می تواند باشد، به ورای افقی که تنگ و بسیار تنگ است به پرواز در آید.

... همان طور که مائو می گوید، برای تغییر جهان باید فعالانه درگیر آن شد، برای فهمیدن مزه ی گلابی باید آن را گاز زد و آن را با گاز زدن تغییر داد. بنا بر این، باید عمیقاً در باره ی این مسایل کنکاش کرد. موضوعی که در مبانی (Basics) شماره ی 4:10 گفته شده است فشرده ی بسیاری مطالب است اما مانند کلیه ی عناصر تئوری علمی لازم است با آن ها نیز کلنجار برویم، آن را به کار ببندیم و غنی اش کنیم. این رویکرد کاملاً در تضاد است با هر نوع رویکرد دینی، دگماتیسم و هر شکل از محدود نگری رفرمیستی. صرفاً از یک رشته ایده ها یا روایت ها شروع کردن، پدیده ها را ایستا و ثابت دیدن و تصور این که پدیده ها با دیوارهای غیرقابل نفوذ از یکدیگر جدا شده اند، غیر ماتریالیستی و غیر دیالکتیکی است.

 

برای تغییر رادیکال جهان به یک پروسه ی زنده نیاز داریم

 

این بخش تأکیدی است بر این که باید بر درکی علمی متکی باشیم و حزب و افراد حزب درگیر پروسه ی زنده ی کلنجار رفتن با تئوری باشند. این پروسه باید پروسه ای دلپذیر باشد. کلنجار رفتن با تئوری و خط و داشتن رویکرد علمی واقعاً پروسه ای خوشایند است. البته ناکامی هم دارد. با این وجود با تمام ناکامی هایش بسیار خوشایند است. در هر حال باید یک پروسه ی مستمر و ادامه دار، یک پروسه ی زنده، هم رسمی و هم غیررسمی، با روحیه ی خوب، با استفاده از راههای مناسب موجود باشد. به قول یکی از رفقا بسیار مهم است که همه ی ما در مورد همه چیز تفکر انتقادی داشته باشیم. نه تنها مهم است بلکه بخشی اساسی از کل پروسه ای است که در موردش صحبت کردم. اما فرق است میان داشتن تفکر انتقادی و انتقادهای ناچیز. آدم هایی که دائماً از همه چیز عیب جویی می‏کنند کارشان غلط است. نه فقط به خاطر اینکه کوته فکرانه است بلکه برای اینکه غیرعلمی است. بعداً به این مساله باز خواهم گشت.

داشتن انضباطِ معرفتشناختی به چه معنا است و چرا مهم است؟ این امر ربط دارد به داشتن دید گسترده، کلنجار رفتن و فعالانه درگیر شدن با مسایل فکری در سطوح مختلفِ داخل و اطراف حزب و به جریان انداختن آن نوع تصفیه ای که لازم است به طور دائم داشته باشیم. اگر واقعاً نسبت به این پروسه رویکردی علمی داشته باشید و دارای روش و روحیه ای باشید که از آن رویکرد علمی بلند می شود و ملازم آن است، آنگاه پروسه ای زنده و به این معنا پروسه ای دلپذیر – البته همراه با ناکامی ها خواهید داشت. اما هدف این نیست که صفا یا ناکامی داشته باشیم. هدف تغییر جهان است. از سوی دیگر، خودِ این پروسه، با هدف ما همگون است و لازم است دارای روحیه و از آن مهم تر، روش و رویکردی همگون با آن نیز باشد. این پروسه و دگرگونی های بسیار بیشتری در این زمینه لازم است. منظورم این نیست که در خود فرو برویم و کلی کلنجار درونی در میان صفوف کوچک انقلاب و حزب (که در این مقطع بیش از اندازه کوچک است) داشته باشیم. این کار باید از طریق رفتن به جهان بیرون و کلنجار رفتن با مردم در گستره ی جامعه صورت گیرد اما این کار در صفوف خودمان نیز پیش برود.

هسته ی مستحکم و الاستیسیته

 

یکی از عناصر کلیدی سنتز نوین به لحاظ معرفتشناختی، هسته ی مستحکم و الاستیسیته است؛ هسته ی مستحکم و الاستیسیته آن  طور که در زمینه ی معرفتشناسی، روش و رویکرد علمی به کار بسته می شود. این نکته ای است که در سخنرانی دیکتاتوری و دموکراسی و گذار سوسیالیستی به کمونیسم مطرح کردم و گفتم که هسته ی مستحکم و الاستیسیته در زمینه ی روش و رویکرد به کار بسته می شود. چگونه؟ همان طور که در بحث روش علمی گفتم زمانی که می خواهید در مورد جهان تحقیق کنید، شواهد و تجاربی را جمع آوری و سپس آن ها را سنتز کنید، باید نقطه ی عزیمتی داشته باشید. اصلاً نمی توانید بدون داشتن هیچ درک و فهمی از موضوع این کار را شروع کنید. باید کار را با فرضیه ای شروع کنید. این هسته ی مستحکم شما است. البته فرضیه ها نباید صرفاً روایت هایی باشند که خودتان پخته اید یا صرفاً ایده های مشعشع باشند. فرضیه ها هم باید از درون پروسه ی مستمر و ادامه دار علمی بیرون کشیده شده باشند و بهترین درکی باشند که روش و رویکرد علمی در هر رشته یا به طور کلی در انباشت دانش بشر تولید کرده است. شما باید بر پایه ی آن چه تا آن زمان به طور علمی معین شده است شروع کنید. این هسته ی مستحکم شما است.

اما وقتی شروع به این کار می کنید می فهمید که به قول لنین تئوری خاکستری است اما درخت زندگی سبز است. البته منظور لنین این نبود که تئوری مهم نیست. منظورش این بود که تئوری اگر درست باشد، همیشه بهترین تقریبِ واقعیت است و همانطور که گفته است، بدون تئوری انقلابی هیچ جنبش انقلابی نمی تواند وجود داشته باشد. لنین می گفت تئوری بسیار مهم است اما زندگی همیشه غنی تر از آن است و زندگی همیشه در حال تغییر است. زندگی پر تضاد است. واقعیت مادی موجود است و به صورت تضاد موجود است یعنی در حرکت، تغییر و کنش با تضاد. بنا بر این همیشه یادگیری و فهم بیشتر لازم است. اما با گفتن این که هیچ چیز حقیقت ندارد یا نمی توان هیچ چیزی را شناخت نمی توان چیزی آموخت. زیرا این (طرز تفکر-م) حقیقت ندارد و علمی نیست. ما میتوانیم درک درست را انباشت کنیم و میکنیم. این به معنای دست یافتن به درک مطلقاً صحیح، معرفتِ مطلق نیست اما به معنای معرفت اساساً صحیح از واقعیت مادی هست (صحیح بودن جنبه ی عمده ی آن است) و ما این معرفت اساساً صحیح را به کار می بریم و برای دست یافتن به شناخت بیشتر آن را نقطه ی عزیمت خود میکنیم و در طول مسیر ممکن است به این نتیجه برسیم که باید بخشی از آن معرفت اساسی را که نقطه ی عزیمتمان بود به زیر سؤال بکشیم.

این است معنای رفتن به اقیانوس بزرگ و در گرداب کوچک و آب راکد نماندن. شما هم باید مشتاق ورود به دنیای بزرگ باشید و هم رابطه ی دیالکتیکی میان هسته ی مستحکم و الاستیسیته را هنگامی که در زمینه ی دانستن و تغییر جهان به کار برده می شود درک کنید: هنگامی که در زمینه ی معرفتشناسی و به کار بستن آن معرفتشناسی در تغییر جهان به کار برده می شود، و هنگامی که در رابطه ی زیر به کار برده می شود: رابطه ی میان شناختی که به واقع در بازتاب واقعیت (حداقل در جنبه ی عمده اش) صحیح است با آموخته های بیشتری که در جریان به کار بستن آن شناخت و تغییر فزاینده ی واقعیت، در مورد آن شناخت به دست می آورید.

وقتی فرد متوجه می شود آن چه را که فکر می کرد حقیقت است، حداقل بخشاً حقیقت نیست، خیلی راحت می تواند تعادل خود را از دست بدهد. سپس، سقوط در نسبیت گرایی یا آگنوستیسم راحت است. اما نسبیت گرایی و آگنوستیسم غیرعلمی هستند. علم، روش و رویکرد علمی و بالاتر از همه ماتریالیسم دیالکتیک به فشرده ترین وجه به ما می گوید که با افزایش آموخته هایمان ممکن است بفهمیم که تمام یا بخش خاصی از آن چه را فکر می کردیم حقیقت است، به زیر سؤال رفته است. این واقعیت جزیی لاینفک از پروسه ی علمی است و نباید ما را گیج و مأیوس کند. بخشی از پروسه ی علمی است که از درون آن ما عمیق تر می آموزیم تا جهان را به شکل اساسی تر به سوی هدف کمونیستی تغییر دهیم.

 

هسته ی مستحکم و الاستیسیته – انضباط معرفتشناختی و تفکر انتقادی

 

در اینجا می خواهم به جنبه ای خاص از این موضوع برگردم. کاربست هسته ی مستحکم معرفتشناختی و الاستیسیته در خود حزب و در پیشبرد دیالکتیک یا دینامیکِ تئوری- پراتیک- تئوری حزب چگونه است؟ قبلاً به یکی از سخنرانی هایم اشاره کردم که ده سال پیش تحت عنوان دیکتاتوری و دموکراسی و گذار سوسیالیستی به کمونیسم ارائه کردم. در آن جا خاطرنشان کردم که در کل زندگی و در هر آن چه که انجام می دهیم همیشه یک هسته ی مستحکم و الاستیسیته است. در آن جا مثالی زدم از این که وقتی مثلاً جلسه ای برگزار می کنیم، آن جلسه هسته ی مستحکمی دارد. به عبارت دیگر، دارای دستور جلسه ای است. جلسه باید دارای ساختار و رویکردی باشد که صرفاً بر مبنای تعین دلبخواهی نیست و نباید باشد. به طور مثال، اگر موضوع صحبت در مورد حزب و کسانی است که حزب در چارچوب ساختن جنبشی برای انقلاب آنان را رهبری می کند و حزب هسته ی مستحکم این جنبش است، آنگاه مبنا را باید بررسی واقعیت عینی و تضادهای آن بگذاریم، مهم ترین عوامل را شناسایی کنیم و روشن کنیم که این جلسه ی خاص (جلسه ای که در یک مقطع زمانی خاص برگزار میشود) در چارچوب فعالیت های ضروری باید روی چه مسائلی تمرکز کند. بنا بر این کسانی هستند که مسئولیت دارند دستور جلسه را تعیین کنند. این بخشی از هسته ی مستحکم است و دستور جلسه بخشی از هسته ی مستحکم است.

حال اگر دستور جلسه ای وجود ندارد یا اینکه جلسه ساختاری ندارد و همه در مورد همه چیز حرف می زنند دو اتفاق می افتد. اولاً کاری را که لازم است به انجام برسانید نمی توانید به انجام برسانید: به درک غنی از واقعیت نمی رسید؛ درکی که در نتیجه ی آن بتوانید دست به عمل برای تغییر واقعیت بزنید و مردم را در جهتی که برای رهایی توده های تحت ستم و نهایتاً بشریت لازم است، رهبری کنید. دوم، به هر حال بالاخره افکار یک نفر حاکم می شود. در هرج و مرج ناشی از فقدان هسته ی مستحکم، فقدان مرکزیت، نبود مرکزیت و رهبری بالاخره یکی شروع می کند به رهبری کردن و تقریباً همیشه رهبری به دست آدمی می افتد که نباید بیافتد. در واقع این نوع روش تضمین می کند که پروسه دیر یا زود به فرجام غلط برسد.

پس باید یک هسته ی رهبری کننده، ساختار و دستور جلسه داشته باشیم. برای اینکه خوب رهبری کنیم باید زمانی که کسی شروع می کند در مورد مسائلی که از سوژه به دور است صحبت کند باید بگویید که: «صبر کن. موضوع صحبت این نیست. ما داریم در باره ی فلان و بهمان موضوع صحبت می کنیم و دلایل موجهی برای آن داریم؛ سؤال شما هم مهم است یا شاید هم نیست اما اگر هست، در زمان دیگری یا در انتهای این جلسه یا در شکلی دیگر به آن خواهیم پرداخت ولی در این جلسه باید به چیزهایی دست پیدا کنیم.» در هر حال، هدف درک جهان است برای اینکه بتوانیم آن را در جهتی انقلابی به سمت هدف کمونیسم تغییر دهیم. کار ما این است و هر کاری می کنیم در خدمت آن است. منظورم از «هر کاری» عملکردمان به  مثابه ی حزب یا در رهبری کردنِ جنبش است و نه مثلاً غذا هم که می خوریم باید ربط داشته باشد به ساختن جنبشی برای انقلاب و آن چه می خوریم، هویج و سیب یا استیک و چیزهای دیگر باید به طور تقلیل گرایانه ی یک به یک توسط این تعیین شود که آیا و چگونه به ساختن جنبشی برای انقلاب و حزب به  مثابه ی هسته ی مرکزی آن خدمت می کنیم (خنده). منظورم کارهای کلی مان و کارهایی است که مستقیماً به این پروسه خدمت می کند. جلسات و فعالیت های دیگر، تظاهرات و مبارزات ایدئولوژیک و نقشه هایی که ریخته می شود – انواع کارهایی که به این هدف خدمت می کند و باید بکند -- همه ی این ها باید یک هسته ی مستحکم داشته باشند.

 الاستیسیته هم باید وجود داشته باشد. برگردیم به مثال جلسه. در جلسه افراد باید مجاز باشند که در میدان گسترده ای حرکت کنند. اگر این میدان بیش از اندازه محدود باشد آنگاه نخواهیم توانست پروسه ای به راه اندازیم – پروسه ای غنی – که به واقع عمیق تر به حقیقت نزدیک شود. و همان طور که در تمامِ واقعیت مادی، مرزها نسبی اند در اینجا نیز نسبی اند. بنا بر این ممکن است آدم عمدتاً در مورد موضوع صحبت کند اما از مرز رد شده و کمی هم در مورد چیز دیگری صحبت کند. اگر شما دارید چنین جلسه ای را، چنین پروسه ای را هدایت می کنید، باید بدانید که این تضادها را چگونه حل کنید و کسانی که در رهبری کردن جلسه یا این پروسه نیستند نیز باید تمام سعی خود را بکنند که رابطه ی صحیحی با این تضادها برقرار کنند تا بتوانند به طور عمده به موضوعی که در دست است کمک کنند و نه این که آن را به طرف موضوعی دیگر ببرند. از سوی دیگر اما ، نباید آن را آن قدر تنگ کرد که ضد این واقعیت باشد که مرزها در طبیعت و جامعه و در تمام فعالیت های بشری نسبی و مشروط هستند و نه مطلق. امکان ندارد که آدم به دقت بر سر چیزی حرف بزند بدون اینکه به طور درجه دوم در مورد چیزهای دیگر صحبت کند. بنا بر این شما هم باید منعطف باشید. شما با یک دستور کار جلسه ای را برگزار می کنید اما موضوعی پیش می آید که در دستور جلسه نیست. باید به عنوان رهبری و گروه به طور جمعی تصمیم گیری کنید که آیا آن چه سربلند کرده است مهم تر از دستور جلسه است یا خیر؟

بنا بر این نیاز به انضباط معرفتشناختی هست. انضباط صرفاً یک مساله ی تشکیلاتی نیست. یک مساله ی معرفتشناختی نیز هست. هسته ی مستحکم و الاستیسیته بیش از هر چیز یک مساله ی معرفتشناختی است. این ربط دارد به آن چه در باره ی علم گفته ام. نقطه ی عزیمت ما نمی تواند فقدان هسته ی مستحکم باشد. نقطه ی عزیمت نمی تواند فقدان هر گونه درکی باشد. نقطه ی عزیمت ما بر پایه ی  یک هسته ی مستحکم معین، یک درک معین است. سپس وارد درخت سبز زندگی، غنای زندگی، متضاد بودن و حرکت زندگی می شویم.

این رابطه ی دیالکتیکی در مورد همه چیز صادق است از جمله در مورد یک جلسه. اگر در یک جلسه همه در مورد هر موضوعی که به نظرشان می آید صحبت کنند و روی موضوع اصلی نمانند، سعی نکنند انضباط داشته و متمرکز باشند، آنگاه هیچ چیز به درد خوری نخواهیم آموخت و در واقع پروسه ی آموزش جمعی افراد برهم خواهد خورد. به همین ترتیب، اگر حزب متشکل از افرادی باشد که هر یک افکار خود را دنبال می‏کنند و نه آن چه را که حزب به مثابه ی بهترین درک انباشت شده اش بر پایه ای علمی جمع بندی کرده است آنگاه شناخت شما از مسایل کاهش خواهد یافت و افزایش نخواهد یافت. پروسه ی آموختن و انجام دادن در زمینه ی تغییر جهان و آموختن بیشتر برای تغییر بهتر جهان تضعیف خواهد شد. این بخش هسته ی مستحکم است.

بخش الاستیسیته چگونه است؟ مثلاً وقتی مطلبی در نشریه ی حزب نوشته می شود که شما با آن موافق نیستید، آیا شما باید مساله را این طور حل کنید که، «خوب، من شخصاً فکر نمی کنم که این صحیح است اما من انضباط خواهم داشت و راهی خواهم یافت که خود را قانع کنم که این صحیح است چون قرار است که صحیح باشد.» خیر. این غیرعلمی است. ساختارهایی هست، کانال هایی هست، رویه هایی موجود است برای مواقعی که فکر می کنید چیزی صحیح نیست. از یک طرف شما نمی توانید به طور فردی حرکت کنید و بگویید، «خوب من از این خوشم نمی آید بنا بر این به همه خواهم گفت که این غلط است.» اما از طرف دیگر باید نقادانه فکر کنید. این بخش مهمی از علم است. در ابتدای انقلاب فرهنگی حزبمان، شعاری را طرح کردیم: «فروتنی آن را داشته باشید که اجازه دهید رهبری شوید». چون این کار را نکردن مساله است. اما دنباله ی آن شعار این بود: «بدون ذره ای دنباله روی کورکورانه». تواضع آن را داشته باشید که تحت رهبری قرار بگیرید بدون ذره ای دنباله روی کورکورانه. هر دو قسمت این شعار به مفهوم هسته ی مستحکم و الاستیسیته ربط دارد. بیان دیگری است از همان پدیده ی عام اما اساسی که ما نیاز به کسانی داریم که خلاقانه فکر کنند. ما نیاز به تصفیه (percolation) داریم. ما نیاز به افرادی داریم که انتقادی فکر کنند حتی در مورد آن چه حزب در هر مقطعی می گوید صحیح است – اما به روشی درست، با روحیه ی درست، با معرفتشناسی درست، با رویکرد درست و از طریق کانال ها و رویه های درست. ما به کسانی نیاز داریم که در مورد مسائلی که حزب در باب آن ها کنکاش علمی نکرده است ابتکار عمل به دست بگیرند، در مورد آن ها کاوش کرده و فکر فرموله کنند و آن را از طریق مناسبی تبدیل به بخشی از پروسه ی جمعی حزب در کسب شناخت از واقعیت و تغییر انقلابی آن در یک پروسه مستمر کنند.

پس نیاز به هسته ی مستحکم دارید. نیاز به آن انضباط معرفتشناختی دارید. اگر آن را نداشته باشید، نه بیشتر بلکه کمتر خواهید آموخت و توانایی خود را در زمینه ی شناخت جهان و تغییر آن، رهبری توده های مردم، رهبری شمار فزاینده ای از آنان برای اینکه تبدیل به بخشی از پروسه ی مستمر جنبش انقلابی در درک جهان و تغییر آن در جهتی انقلابی شوند، تضعیف خواهید کرد. از سوی دیگر، اگر دنباله روی کورکورانه کنید و ابتکار عمل نداشته باشید، اگر تشخیص ندهید که هسته ی مستحکمی که در هر زمان معین در خط حزب فشرده شده است یک هسته ی مستحکم است اما تمام پروسه ی دانستن و تغییر جهان را در بر نمی گیرد و اگر مبتکر نباشید در فکر، تحقیق و کنکاش کردن در باره ی (و بله با روشی درست به زیر کشیدن) آن چه حزب گفته است و همچنین فکر و تحقیق در باره ی آن چه که حزب حتی بررسی نکرده است، در این صورت نیز پروسه ی مذکور تضعیف و میانبر زده میشود و توانایی شما در دانستن و تغییر جهان در جهت رهایی ستم دیدگان جهان و در نهایت تمام بشریت عقب رانده می شود و عقب نگاه داشته می شود. پس هر دو جنبه را نیاز داریم. این موضوعی است که باید با آن دست و پنجه نرم کرد.

 

نفوذ زهرآگین نسبیت گرایی، معرفتشناسی مورد نیاز ما

 

اکنون به نتیجه گیری از این سخنرانی می رسیم. در اینجا می خواهم بازگردم به موضوع نسبیت گرایی. همان طور که می دانید، پست مدرنیسمِ حاکم در دانشگاه ها و نفوذ گسترده ی نسبیت گرایی، بر روی چند نسل به ویژه بر روی روشنفکران و در جهان آکادمیک، در این کشور و سراسر جهان، تأثیرات واقعاً زهرآگینی داشته است. بخش بزرگی از این نسبیت گرایی فقط از داخل ایالات متحده برنخاسته بلکه در نقاطی دیگر مانند فرانسه توسط کسانی فرموله شده است. در هر حال، در سطح آکادمیک به ویژه در میان کسانی که قرار است افراد و نیروهایی مترقی تر باشند و در بخش هایی از روشنفکران و جهان آکادمیک به طور گسترده اتخاذ شده و دارای نفوذ بسیار گسترده است.

به نظر من (نظری که باید در آن کنکاش بیشتری کرد) این گرایش یک همگامی (رزونانس) یا نوعی توازی (پارالل) با رشته ی فیزیک دارد و از آن نیز تأثیراتی می گیرد. در این باره کمی در مقاله ی بحران در فیزیک، بحران در فلسفه و سیاست صحبت کرده ام. این مقاله در شماره ی اول مجله ی Demarcations (مجله ی خط تمایزات –م) منتشر شد. البته در این مورد باید به طور کامل تر کنکاش کرد اما نظرم را حداقل به شکل کلی جلو می گذارم: در رشته ی فیزیک تلاش هایی در جریان است برای سازگار کردن کشفیات مکانیک کوانتوم در مورد عناصر و ذرات بسیار کوچکِ واقعیت با روندهای بزرگ تر که انیشتن بر حسب نسبیت و غیره در موردشان صحبت کرده است؛ تلاش هایی در زمینه ی سازگار کردن یا سنتز آن ها. این تلاش ها با مشکلات بسیار مواجه شده است و به نظر من به جایی رسیده است که بخش بزرگی از فیزیک به متافیزیک سقوط کرده است. مثلاً به نکات احتمالات در فیزیک نگاه کنید که عده ای می گویند مکانِ ذره وابسته به مشاهده کننده است. این روند تأثیر و یا تأثیرِ تقویت کننده داشته است بر گرایش فلسفی که می گوید به واقع چیزی مستقل از مشاهده کننده وجود ندارد و نمی توان به شناختی دست یافت که مستقل از مشاهده کننده باشد. به عبارت دیگر، واقعیتی مستقل از مشاهده کننده که بتوان از آن شناخت یافت موجود نیست. فکر می کنم این به عرصه ی فلسفه نیز نفوذ کرده است و در واقع به نسبیت گرایی پا داده یا آن را تقویت کرده است.

خیلی نمی خواهم به میدان های دورتر بروم اما نظریه ی وجودِ جهان های دیگر تقریباً و به طرق مختلف تبدیل به یک داستان علمی تخیلی (science fiction) شده است. ببینید من در فیزیک تخصص ندارم بنا بر این سعی ندارم که «حکم صادر کنم» یا در مورد عرصه هایی از فیزیک که هنوز برای من نامفهوم اند و موضوعاتی هستند که برای علمی حرف زدن در موردشان نیاز به سطح بسیار بالایی از تجرید هست، قضاوت های جاهلانه بکنم. اما برخی از این مسایل که به طور گسترده در موردشان صحبت می شود شبیه داستان های علمی تخیلی اند و این درک را تقویت می‏کنند که واقعیت مادی یک چیز عینی نیست بلکه وابسته به مشاهده کننده است.

البته من فکر نمی کنم که این منبع عمده یا علت عمده ی نسبیت گرایی رایج در میان روشنفکران و جهان آکادمیک و نفوذ آن در میان تحصیل کرده های کالج به ویژه در هنرهای لیبرال و غیره است. در زمان دیگری می توانیم عمیق تر این موضوع را بررسی کنیم و ببینیم چه منابعی نفوذ بیشتری داشته اند و بیشتر از بقیه نسبیت گرایی را تقویت کرده اند، از جمله شکست های سیاسی، واژگون شدن بسیاری از روندهایی که در دهه ی 1960 سربلند کردند و از همه مهم تر این واقعیت که جنبش دهه ی شصت در ایالات متحده به یک انقلاب واقعی منجر نشد و نیز همچنین عقب گردهای بزرگ تر مانند عقب گردها در کشورهای سوسیالیستی و احیای سرمایه داری در چین. من فکر می کنم که همه ی این ها به مقدار زیادی به آگنوستیسم و نسبیت گرایی دامن زده و آن را تقویت کرده است و آب به آسیاب کسانی ریخته است که نسبیت گرایی و آگنوستیسم و غیره را در میان روشنفکران ترویج می‏کنند.

این که افراد قشر میانی، از جمله و به ویژه روشنفکران در نسبیت گرایی مآمن نرم و راحتی می یابند دلایل مادی واقعی دارد. آنان صحبت از پیچیده بودن واقعیت ها می کنند. البته که زندگی پیچیده است اما همان طور که یک بار گفتم یکی از اظهارنظرهای مورد علاقه ی روشنفکران خرده بورژوا این است که، «زندگی خاکستری است و نه سیاه و سفید». این خاکستری بودن آن سنبلی است که روشنفکران خرده بورژوا عاشق چرخ زدن حول آن هستند. البته زمینه های خاکستری هم موجود است اما درک اینان از خاکستری بودن یک چیز دیگر است. قبلاً گفتم که منظور لنین از این که «تئوری خاکستری است، درخت زندگی سبز است» چه بود و چه نبود. اما بله، پیچیده است و من بر روی این نکته بارها تأکید کرده ام و نکته ی مهمی است که: برای این که به غنی ترین و عمیق ترین و علمی ترین سنتز صحیح برسیم ما باید با پیچیدگی های پدیده ها درگیر شویم و کلنجار رویم. اما این یک روش است و پناه بردن به بیشه زار پیچیدگی به عنوان راهی برای بی حال شدن و ول کردن خود، امر دیگری است.

کشش قوی روشنفکران خرده بورژوا به سوی نسبیت گرایی و عشق خاصی که به آن دارند، دلیلی دارد: اگر آدم نتواند تعیین کند که چه چیزی حقیقت است آنگاه لازم نیست که کاری کند، یا نمی تواند با قطعیت عمل کند زیرا واقعاً نمی داند. به قول یکی از رفقا جهت گیری فوق دارای این خصلت است که: «پس معلوم میشود که بهترین کار در رابطه با تغییر جهان کاری نکردن است و چه خوب است که این موضوع معلوم شده است» به این ترتیب می بینیم که دلایل مادی برای نسبیت گرایی موجود است و می توانیم به طور علمی آن را بشناسیم و بفهمیم که چرا چنین جاذبه ای در میان خرده بورژوازی، به ویژه در میان روشنفکران دموکراتِ این قشر (در مقام مقایسه با دکان داران خرده بورژوازی) دارد.

این امر نشان می‏دهد که مبارزه علیه این نوع نسبیت گرایی – پلمیک کردن علیه آن و بی وقفه مبارزه کردن علیه آن، بسیار مهم است زیرا زهرآگین است و به فلج منجر می شود و سبب می شود که مردم انواع و اقسام دهشت های این جهان را قبول کنند. سیاست هویتی (identity politics) که از ملازمین نسبیت گرایی است، نیز همان کار را می کند. «خب، بله من فکر می کنم ماجرای ترایون مارتین خیلی وحشتناک است اما این باید مشغله ی سیاهان باشد و من سیاه نیستم پس من نمی توانم کاری در مورد آن بکنم.» این یعنی ترویج فلج – یعنی ترویج روابط کالایی و «تملک» ستم. ترویج این فکر که گویا ستم هم «صاحب» دارد و گروه های هویتی مختلف که آماج مستقیم یا قربانیان یک شکل خاص از ستم هستند، «صاحب» آن هستند. این نگرش به کجا منتهی می شود؟ به آنجا که جهان به همین شکل بماند. همانطور که در پلمیکِ (مناظره –م) ضد آلن بدیو گفتیم، جهان به همان شکل می ماند، و بر زمینه ی آن ماشین امپریالیسم با همهمه، زندگی ها را درهم می شکند، روحیه ها را خرد می کند و ...

برای اختتام نکته ی نسبیت گرایی و تمام کردن این سخنرانی خاص می خواهم به نقل قول «مبانی» شماره ی 4:10 (Basics) که در پایانِ انقلاب، نه چیزی کمتر از آن! نقل شد بازگردم . یک جمله ی بسیار فشرده را در اینجا و به طور کلی به عنوان غذای فکر طرح می کنم تا به آن برخورد فعالی بشود. ...

جمله این است: «امروزه بشریت با این وضعیت رو به رو است که «زور مساوی با حقانیت است» و در نهایت همه چیز در روابط عریان قدرت خلاصه می شود. برای این که بشریت به ورای این وضعیت برود، به عنوان یک عنصر اساسی نیاز به رویکردی در فهم پدیده ها (نیاز به یک معرفتشناسی) دارد که تشخیص می‏دهد واقعیت و حقیقت عینی (ابژکتیو) است؛ واقعیت و حقیقت عینی طبق «روایت های» متفاوت تغییر نمی‏کند و وابسته نیست به «روایت های» متفاوت و «اقتدار» پشت یک ایده (یا «روایت») یا به این که به نیابت از آن ایده یا «روایت» چه قدرت و نیرویی در میدان است.» در این جمله مطالب زیادی فشرده است و لازم است که کنکاش شود و عناصر مختلفش تجزیه و سپس سنتز شود – این پروسه ای است که باید از سر بگذراند. یک نکته ی دیگر برای تحریک بیشتر افکار می گویم و تمام می کنم. جمله ی بالا، در ابتدا می گوید که لازم است به ورای این وضعیت برویم. یعنی به کمونیسم برویم. آیا این معرفتشناسی است؟ خیر. معرفتشناسی باید برای تغییر جهان مادی به کار بسته شود. برای تغییر جهان باید به «4 کلیت» دست یافت، باید کل قدرت دولتی و هر چیزی را که در راه دست یافتن به این 4 کلیت است و شرایط دهشتناک کنونی را تقویت می کند و در سیستم کنونی، سیستم ستم و استثمار و غارت حاکم در جهان کنونی تجسم یافته است، شکست داد و درهم شکست. اما اگر نقطه ی عزیمت ما در این کار، معرفتشناسی ماتریالیستی نباشد که تشخیص می‏دهد واقعیت مادی و حقایق مربوط به واقعیت، عینی (ابژکتیو) هستند و طبق افکار افراد یا گروه ها و یا روایت های آن ها عوض نمی شوند و به آن ها وابسته نیستند، در این کار موفق نخواهیم شد. این اولین نکته ای است که لازم است عمیقاً کنکاش شود. آیا این حقیقت دارد و چرا؟ اگر آن نوع معرفتشناسی ماتریالیستی را نداشته باشیم نمی توانیم به ورای وضع موجود برویم. آیا این حقیقت دارد؟ اگر ماتریالیسم دیالکتیک را پیوسته به طور علمی برای فهم و تغییر جهان استفاده نکنیم، نخواهیم توانست به ورای وضع موجود (وضعیتی که در این واژه تجسم یافته است: «زور حقانیت می آورد و هر آنچه را که زور بتواند تحمیل کند، حق است») برویم. آیا این حقیقت دارد و اگر دارد چرا؟ و اگر ندارد چرا؟

و بخش دوم آن جمله: اگر حقیقت دارد برای اینکه بتوانید به ورای این وضعیت بروید و همه ی نیروها و موانع راه را شکست داده و از میان بردارید، حتماً باید آن نوع معرفتشناسی، یعنی معرفتشناسی ماتریالیست دیالکتیکی را داشته باشید، بگویید چرا همچنین حقیقت دارد که معرفتشناسی مبتنی بر نسبیت گرایی ، سیاست هویتی، حقیقت وابسته است به مشاهده کننده و غیره در نهایت و حتی گاه در کوتاه مدت منجر به روابط عریان قدرت و رقابت و مسابقه خواهد شد که در آن مسابقه، داور نهایی قدرت خواهد بود و زور حقانیت می آورد؟ •

 

ترجمه ی کامل این سخنرانی: به زودی در سایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) منتشر خواهد شد.

تمام عناوین این سخنرانی به ترتیب زیر است:

 

تضاد اساسی این سیستم

مارکس چه چیزی را روشن کرد

مارکس و داروین

 تضاد اساسی و تضادهای اصلی دیگر

برای تغییر رادیکال جهان نیاز به یک پروسه زنده داریم

گرایشِ غالب در جنبش های توده های همیشه صحیح نیست: با کشش های خود به خودی و تقلا برای رفتن به زیر بال بورژوازی باید جنگید

در مقابل ضرورت نباید کرنش کرد . ضرورت را باید به عنوان تضاد دید

یک روش و رویکرد علمی – ماتریالیسم و دیالکتیک

سنتز نوین

علم چیست و روش علمی کدام است؟

جستجوی دائمی حقیقت و پیشبرد انقلاب کمونیستی

هسته ی مستحکم و الاستیسیته

هسته ی مستحکم و الاستیسیته – انضباط معرفتشناختی و تفکر انتقادی

علیه معرفتشناسی «پوپولیستی»

«مشی توده ای»

نفوذ زهرآگین نسبیت گرایی و معرفتشناسی مورد نیاز

 

The Material Basis and the Method for Making Revolution

by Bob Avakian, Chairman of the Revolutionary Communist Party

August 4, 2014 | Revolution Newspaper | revcom.us

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 Çیå ی ãÇÏی ÈÑÇی ÇäÞáÇÈ ˜ãæäیÓÊی æ ãÊÏ ÇäÌÇã Âä
 نوشته
 حقيقت 69
 در تاريخ
 سه-شنبه ۸ مهر ۱۳۹۳
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در