Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
    جمعه ۴ فروردين ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ مارس ۲۰۱۷                    
 

تحليل از اوضاع سياسي ايران، منطقه و جهان

 

 

متن زير بخش اول گزارش تحليلي پلنوم نهم کميتهي مرکزي حزب کمونيست ايران (م.ل.م) است که در سال 1394 تشکيل شد و براي انتشار در اختيار حقيقت گذاشته شده است.

 

جمهوري اسلامي وارد دوران جديدي شده است. مشخصهي اين دوران که هنوز نتايج نهايياش روشن نيست، آغاز تغييرات اساسي در روبناي سياسي و ايدئولوژيک و اتحادهاي بينالمللي جمهوري اسلامي است. واضح است که اين تغيير براي بقاي دولت طبقاتيِ حاکم در ايران است و ربطي به منافع اکثريت مردم ندارد. اما تشخيص و تحليل آن براي پيشبردِ فرآيند سرنگوني اين رژيم و استقرار دولت نوين سوسياليستي بسيار مهم است.

 در رابطه با جمهوري اسلامي، اگر امپرياليستهاي 1+5 بر سر يک چيز توافق داشته باشند اين است که جمهوري اسلامي ديگر نميتواند دولت طبقاتيِ حاکم در ايران را به شيوهي سابق اداره کند اما اين امر را با «براندازي» اين رژيم نميخواهند و نميتوانند حل کنند. اگر از سطح به عمقِ رويدادها برويم ميبينيم در ميان مراکز قدرت اقتصادي و سياسي (يعني، جناحهاي مختلف درون جمهوري اسلامي) بر سر ضرورت تغيير اجماع هست. يعني ضرورتي است که همهي جناحها آن را تشخيص ميدهند. اما بر سر جوانبِ تغييرات و عمقِ آنها اختلافهاي حاد و پتانسيلاً انفجاري ميان آنان وجود دارد.

مراکز قدرت در جمهوري اسلامي به حداکثر تلاش ميکنند تا اين روند به طور مسالمتآميز پيش برود. حتا جناح حاکم در آمريکا (دموکراتها) مايلند اين روند به طور مسالمتآميز پيش برود تا کمترين اخلال در کارکرد دولت طبقاتي حاکم در ايران به وجود آيد. امروزه بيثباتي در منطقه و رشد حريقوارِ اسلامگراييِ سلفي در خاورميانه و شمال آفريقا، نه تنها دغدغهي کاخ سفيد، بلکه مسالهي امپرياليستهاي ديگر نيز هست و در مقايسه با اين وضعيت، آنان جمهوري اسلامي را «جزيرهي ثبات» ميبينند.

اما جواب به ضرورت تغيير و دامنهي تغييراتي که امپرياليسم آمريکا خواهان آن است و براي تبديل ايران به پايگاه مورد اتکايش در آبهاي پرآشوب منطقه به آن نياز دارد، به رقابتها و دعواهاي شديد در داخل جمهوري اسلامي و همچنين تضادهاي چندجانبه ميان قدرتهاي بزرگ (در درون هيئت حاکمهي آمريکا، ميان آمريکا و ديگر قدرتهاي صاحب نفوذ يعني، چين، روسيه، اروپا) و ميان امپرياليسم آمريکا با موکلينش در منطقه (عربستان، ترکيه و اسراييل) دامن زده و يا آنها را تشديد ميکند. اين تضادهاي چند جانبه مرتباً در هم تداخل کرده و ادغام ميشوند و نتايجشان غيرقابل پيشبيني است. اما وضعيت بسيار بيثباتي را براي حکام ايران و منطقه و جهان به وجود ميآورند. براي حل وضعيت بحرانيِ ساختارهاي فرمانروايي نظام سرمايهداريِ امپرياليستي در اين منطقه از جهان، پاسخهاي امپرياليستي و ارتجاعي در تنش و رقابت با يکديگر هستند. اين پاسخها به جز جنگهاي ويرانگر و بيانتها، رقابتهاي قدرتهاي بزرگ و مرتجعين منطقه که بر آتش اين جنگهاي ويرانگر ميافزايند و رشد و گسترش نيروهاي ارتجاعي از انواع و اقسام به ويژه اسلامگرايان، هيچ چيز ديگري را به بار نخواهند آورد. هرچند که امپرياليستها و مرتجعين گوناگون، دست در دست هم مرتباً صحنه را به گونهاي آرايش ميدهند که گويي تنها پاسخهاي ممکن هستند، اما واقعيت ندارد. در واقع پاسخ انقلابي کمونيستي با هدف سرنگوني دولتهاي حاکم در هر کشور و استقرار دولتهاي سوسياليستي، نه تنها راه مطلوب و منطبق بر منافع اکثريت مردم اين منطقه است بلکه ضروري بوده و ممکن است. ضروري و ممکن و مطلوببودنِ اين راه مرتباً توسط نيروهاي امپرياليستي و ارتجاعي در نطفه خفه ميشود و چالش مقابل کمونيستهاي انقلابي درهم شکستن موانع و تضادهاي مقابل اين راه و باز کردن آن است و اين امر موضوع مرکزيِ تبليغ و ترويج و سازماندهي کمونيستهاي انقلابي در همهي کشورها در ميان تودههاي مردم است. با وجود موانع بسيار و سترگ در مقابل اين راه، اما تضادهاي حدتيابنده و بحرانهاي سيستم به طرز بيسابقهاي به ياري ما ميشتابند. مهم است اين فرصتها را ببينيم و براي پيشبردِ راهمان استفاده کنيم. امروزه سنتز نوين، علمِ تکامليافته و بنا بر اين، علم دقتيافتهي کمونيسم است و در واقع تلسکوپ و ميکروسکوپ ما است. در نتيجه بايد سنتز نوين کمونيسم و کار با آن را بياموزيم و به کار بريم تا در اين راه اشتباه نکنيم و انرژيمان را با اشتباهکردنها هدر ندهيم.

 

*****

 

همهي رژيمهاي خاورميانه با ضرورت تغيير مواجه هستند و فشار ضرورتهاي دروني و تلاش براي پاسخگويي به آنها، همهي اين رژيمها را به درون گرداب جنگهاي خاورميانه سوق ميدهد. اين وضعيت آنچنان به سرعت تضادهاي جديد و وضعيتهاي جديد و غيرقابل پيشبيني را به وجود ميآورد که عدم تعادل و آشوبِ گسترشيابنده را تبديل به خصلت دايمي منطقه کرده است و مرتباً لايههاي جديدي از تضادها به تضادهاي قبلي اضافه ميشود: تضاد در درون هيئت حاکمهي رژيمهاي موجود در منطقه، ميان رژيمهاي مختلف با يکديگر، ميان امپرياليستهاي مختلف و در درون هيئت حاکمهي کشورهاي امپرياليستي، ... و در چهارچوب بزرگ جهاني، تضاد جوابدادن به نيازهاي اقتصاد جهاني (که کنترل آن از دست قدرتهاي امپرياليستي در رفته و مانند فرفرهي جادويي به هر طرف ميرود) با ضرورت پاسخگويي به ضرورتهاي استقرار ثبات و ...

امضاي قرارداد هستهاي پس از طيِ دوران مذاکرات مخفي با آمريکا در واقع اعلام رسميِ آغاز دوراني جديد در حيات جمهوري اسلامي بود. پس از آن، رسمي شدن روابط با آمريکا و حتا به رسميت شناختن اسراييل مرتباً در مقابل جمهوري اسلامي خودنمايي خواهد کرد و مشخصاً بعد از انتخابات مجلس خبرگان و تعيين تکليف «رهبري» در دوران بعدي جمهوري اسلامي اين مساله بيشتر خود را نشان خواهد داد. هرچند که رژيم تلاش خواهد کرد با بازي در ميان شکافهاي ميان قدرهاي بزرگ تعيين تکليف با اين رابطه را مرتباً به عقب بيندازد.

تغيير در عرصهي داخلي از مسايل بسيار پرمناقشهي رژيم خواهد بود. اما تا زماني که اين رژيم با انقلاب از بين نرود، و تا زماني که ديناميکهاي حاکم در اين منطقه، ديناميک «دو منسوخ» باشد، وجود جريان اسلامگرا در حاکميت امري مسلم است. و بايد با اين توهم که گويا اين رژيم ميتواند به سمت «بورژوا دموکراسي» استحاله يابد مقابله کرد زيرا چنين توهمي نه تنها ضدانقلابي است بلکه به علت ديناميکهاي حاکم بر عرصهي سياست در ايران و منطقه واقعيت ندارد.

امضاي قرارداد هستهاي سياست يک جناح نبود. بلکه سياستي بود براي آغاز قالببندي جديد ايران در نظام فرمانروايي امپرياليستهاي غربي به ويژه آمريکا در خاورميانه. البته روسيه و چين نيز ضمن پيشبُرد رقابتهايشان با امپرياليستهاي غربي، با اين پروسه همراهي کردهاند و مسلماً بر رقابتهاي خود براي کسب سهمي از سلطهي اقتصادي و سياسي بر ايران خواهند افزود. همهي اين قدرتهاي امپرياليستي، «جناح»هاي شريک و همکار خود را در طبقهي حاکمهي ايران دارند. در اين مقطع، جمهوري اسلامي جز اين راه ديگري براي بقا نميتواند در پيش بگيرد و نزاعهاي حاد درون هيئت حاکمه بر سر چند و چونِ طيِ اين مسير و قالببندي نوين نظامشان است. اين پروسه غيرقابل توقف است و جمهوري اسلامي بايد تا انتهاي اين راه را طي کند و در اين راه محتملاً تاجهايي بر زمين در خواهند غلتيد. با اين وصف «جان سالم به در بردن» جمهوري اسلامي از تکانهاي اين جابهجاييِ ضروري براي بقا، زير سوال است.

انتخابات مجلس خبرگان از سوي مهرههاي مهم رژيم و همچنين تحليلگرانِ وزارت امور خارجهي آمريکا مهمترين انتخابات تاريخ جمهوري اسلامي خوانده شده است تا بر اين واقعيت که جابهجاييهاي مهمي در جمهوري اسلامي در شرف وقوع است تاکيد کنند. امپرياليسم آمريکا فعالانه در انتخابات مجلس خبرگان و «رهبر» آينده دخالت ميکند و مصمم است ارادهي خود را تا آنجا که ممکن است بر جمهوري اسلامي تحميل کند. امپرياليسم آمريکا اهرمهاي فشار اقتصادي و سياسي خود را از روي جمهوري اسلامي بر نخواهد داشت و از اهرمهاي ديگر خود در منطقه (مانند اسراييل) براي فشار به نيروهاي نظامي جمهوري اسلامي استفاده خواهد کرد زيرا ميخواهد در ايران جاي پا و تکيهگاه نسبتاً محکمي پيدا کند تا بتواند سياستهاي خود را در خاورميانه پيش ببرد. اما حتا اگر هيئت حاکمهي جمهوري اسلامي بتواند موانع و خطرات داخلي و بينالمللي بسيار را از سر بگذراند و به عنوان متحد امپرياليسم آمريکا در خاورميانه به رسميت شناخته شود، تازه وارد آبهاي خطرناکتر و ناشناختهتر خواهد شد. زيرا خودِ هيئت حاکمهي آمريکا شقه شقه است  آنچنان که حتا در حزب جمهوريخواه، شکاف و جناحبنديهاي جدي در رابطه با سياستهايي که امپرياليسم آمريکا بايد در داخل و در سطح بينالمللي در پيش بگيرد سربلند کرده است.

 

امپرياليسم آمريکا

 

تحليل از وضعيت امپرياليسم آمريکا براي درک درست از وضعيت جهان تعيينکننده است. زيرا امپرياليسم آمريکا به لحاظ اقتصادي و سياسي ديرک جهان سرمايهداريِ امپرياليستي است. «اين امپرياليستها در تجاوز و اشغال خبرهاند. اما بعد از آن در باتلاق گير ميکنند و همه ضدشان شورش ميکنند و قادر به تامين «نظم» و تحميل تغييرات از بالا طبق منافع خودشان نيستند.»(آواکيان- راهي ديگر- 2006) امپرياليسم آمريکا با جنگهاي خاورميانه وارد باتلاقي شده است که جنگ ويتنام در مقابل آن رنگ باخته است. هرچند در جنگهاي خاورميانه رژيمها و ارتشهاي ارتجاعي در مقابل آمريکا صفآرايي کردهاند و از اين نظر با ويتنام کاملاً متفاوت است اما مساله اين است که خاورميانه هيزمبيار هرج و مرجي است که کليت نظام جهاني امپرياليستي را در بر گرفته و آن را تشديد ميکند. رويارويي با اوضاع خاورميانه شکافهاي درون طبقهي حاکمهي آمريکا را مرتباً گسترش ميدهد.

چهارچوب بورژوا دموکراتيکِ دولتِ ديکتاتوري بورژوازي در آمريکا (که قانون اساسي ديرک آن است) توسط بخش مهمي از بورژوازي آمريکا و نمايندگان سياسي آن به چالش گرفته شده است. چنين روندي را در اروپا هم ميتوان مشاهده کرد اما در آمريکا از قدرت خاصي برخوردار است و اين امر بيدليل نيست زيرا امپرياليسم آمريکا با چالشهاي عظيمي در سطح جهان و در داخل آمريکا مواجه است و اين فشارها نمايندگان سياسي و ايدئولوژيک بورژوازي را فرا ميخوانند که به اين وضع پاسخ دهند. در هر حال، جريانِ فاشيستِ درون هيئت حاکمهي آمريکا مصمم است نارضايتي قشرهاي سفيد، مرفه و ميانههايي که «روياي آمريکايي»شان لگدمال شده است را در خدمت استقرار يک نظام سياسيِ ديگر بسيج کند؛ نظامي که قانون اساسي (يا حداقل، بسياري از حقوق بورژوا دموکراتيکِ تضمينشده در قانون اساسي) را به حالت تعليق در آورده و حتا اصول مسيحيت را در فرمانروايي خود ترکيب کند. صفآراييها آن چنان است که شکل «جنگ داخلي» را به خود ميگيرد (مقالهي رفيق آواکيان به نام «دورنماي جنگ داخلي» پايههاي شکلگيري چنين وضعيتي را تشريح ميکند و تحليل بسيار مهمي در مورد صحنهي سياسي آمريکا است) و با حدتيابي تضادهاي اجتماعي و اقتصادي ترکيب ميشود. براي اولين بار بعد از جنگ جهاني دوم، در کشورهاي امپرياليستي جايگزين  کردن شکل دموکراسي بورژوازي در ادارهي دولت ديکتاتوري بورژوازي با اشکال فاشيستي تبديل به گفتماني موجه ميشود و با عناوين عظمتطلبانهي ملي و ديني توجيه ميگردد.

سربلند کردن جنبش بزرگ سياهان در آمريکا که کمونيستهاي انقلابي در آن به درجات قابل توجهي ابتکار عمل دارند از عوامل نادرِ مثبت در اوضاع جهان است. منظور فقط در شکل حضور افراد حزب کمونيست انقلابي (آر.سي.پي) يا تشکلات فراحزبي تبعي آنان در اين جنبش نيست. بلکه مهمتر از آن وجود قطبِ غيرقابل انکارِ افق و برنامهي کمونيستيِ انقلابي آر.سي.پي در اين جنبش است که بر خصلت و کيفيت جنبش تاثيرات غيرقابل انکار ميگذارد. اما اين نيز نرم و راحت پيش نميرود. زيرا بورژوازي نيز روي اين گسل کار ميکند و به طور نقشهمند و سيستماتيک بر سر جلب و جذب تودههاي وسيع از طريق لايههاي بورژوا و خردهبورژوايِ ناسيوناليستِ سياه با کمونيستهاي انقلابي رقابت ميکند.

 

آشوب در خاورميانه و بيثباتي در نظم جهاني يکديگر را تغذيه ميکنند

 

مشخصهي اوضاع جهاني، آشوب و بيثباتي گسترشيابنده است. خاورميانه مرکز اين آشوب و بيثباتي است که در شکل گسترش جنگهاي ارتجاعي و درهم برهم تبارز مييابد. مرتباً بازيگران جديدي وارد اين جنگها شده و مستقيم و غيرمستقيم با يکديگر درگير ميشوند: از قدرتهاي امپرياليستي و دولتهاي منطقه گرفته تا ارتشهاي بدون دولت. هيچ جبههي جنگ عادلانهي انقلابي که هدفش درهم شکستن اين جنگهاي ارتجاعي از طريق انجام انقلاب در يکي از کشورهاي منطقه باشد، در صحنه حضور ندارد. مقاومت مسلحانهي نيروهاي ناسيوناليست در کردستانِ سوريه و ترکيه نيز تبديل به زير مجموعهي جنگهاي امپرياليستهاي غربي در اين منطقه شده است.

هرچند مرکز جنگهاي ارتجاعي گسترشيابنده در خاورميانه است اما جهان را تحت تاثير قرار ميدهد. خواه ناخواه دولتهاي امپرياليستي را به درون اين گرداب ميکشاند. قدرت امپرياليستي بودن و قدرت امپرياليستي ماندن بدون داشتن نقشي در اين جنگهاي گسترشيابنده ممکن نيست. دولتهاي منطقه بدون آن که تبديل به بازيگران ريز و درشت اين جنگها بشوند نميتوانند سرپا بمانند. از سوي ديگر، درگير شدن در اين جنگها گسلهاي درون طبقات حاکمهي کشورهاي امپرياليستي و کشورهاي منطقه و همچنين گسلهاي اجتماعي درون هر کشور بزرگ و کوچک را آشکارتر و عميق تر ميکند.

نقل تحليلي که رفيق آواکيان در اين مورد در سال 2006 کرد به جا است:

«هيچ راه برون   رفتِ راحتي براي امپرياليستهاي آمريکايي موجود نيست و قبول شکست نميتواند برايشان يک انتخاب باشد. ... در جهان امروز (و در شرايط زندگي اکثريت مردم سراسر جهان) پيشاپيش تلاطم و هرج و مرجِ زيادي هست. و ديناميکهايي که اکنون در کارند (ديناميکهايي که اوضاع کنوني عراق و به طور کلي خاورميانه را به وجود آوردهاند و در هر نقطهي جهان تاثير ميگذارند و پيامدهايي دارند) در هر حال موجب تلاطم و آشوب بيشتري خواهند شد و مردم همه جا را درگير خواهد کرد تا اينکه بالاخره به اين يا آن شکل حل بشود» و «با تمام احترامي که براي جان لنون قائل هستم متاسفانه «به صلح فرصتي بدهيد» قادر به حل وضعيتي با اين پيچيدگي و حدت نخواهد بود. البته ما ميتوانيم و بايد با عدهي بسياري از کساني که داراي اين احساسات صلحطلبانه هستند متحد شويم .... اما همچنين بايد با آنها مبارزه کنيم که واقعيت را ببينند که ريشهي اين اوضاع کجاست، ديناميکهاي اين وضعيت چيستند و راه حل اساسي کدام است.

بگذاريد روشن بگويم: منافع تودههاي مردم در آمريکا و اکثريت بشريت اساساً متفاوت و در تضاد با منافع امپرياليستها است. .... نکتهي من اين است که وضعيت بسيار پيچيده است و بسيج تودههاي مردم حول منافع اساسيشان و در مقياس عظيم را با رويکردهاي سادهانگارانه نميتوان انجام داد. و فقط ميتوان با درک آنچه در جهان در جريان است، با تمام پيچيدگي آن و چالشهايي که اين اوضاع در مقابل ما قرار ميدهد و مبارزه براي جذب تودهها با درک صحيح و عملکردن بر مبناي اين درک بر بستر و پايهي درک اوضاع و ديناميکهاي آن ميتوان انجام داد.» (آواکيان  راهي ديگر)

 حتا اروپاي مرفه و قشرهايي که در کشورهاي امپرياليستي يا ديگر نقاط جهان داراي موقعيت ممتاز هستند از اين وضعيت برکنار نخواهند ماند.

علاوه بر اين، کارکرد همان تضادهاي عميقي که هيزمبيارِ رشد و گسترش ارتشهاي اسلامگرا در خاورميانه و آفريقا و آسيا هستند يا به رقابتهاي ويرانگر قدرتهاي امپرياليستي و تضادهاي درون طبقات حاکمهي کشورهاي منطقه دامن ميزنند و سرچشمهي گسترش آوارگان و پناهندهگان جنگي و اقتصادي هستند، ميتواند موجب زلزلههاي اقتصادي و اجتماعي بزرگ در چين شود که بيترديد تاثيرات بزرگ و غيرقابل پيشبيني بر اوضاع جهان خواهد داشت.

در هر حال روند عمده، گسترش تلاطمات، تجاوزات نظامي، ويرانگري جنگهاي ارتجاعي، فروپاشي اقتصادها و ساختارهاي سياسي، از جا کنده شدن صدها ميليون انسان و ... است. مساله اين است که از درون اين بينظميِ بزرگ چه نوع نظم و چگونه جهاني بيرون خواهد آمد؟ آيا از درون آن انقلابهاي کمونيستي بيرون خواهند آمد يا اين روند ادامه يافته و نظم کهنه به شکلي و از درون نابوديهاي عظيم و غيرقابل تصور بار ديگر خود را بازسازي و مستقر خواهد کرد.

تشخيص و تعريف روند و جهت عمدهي اوضاع فعلي به معناي آن نيست که اوضاع تغيير نخواهد کرد و بدون تضاد و به شکل خط مستقيم در همين مسير جلو خواهد رفت. خير! اوضاع به شدت تضادمند و ديناميک است و اگر از زاويهي انقلابي به آن نگاه کنيم، اوضاع داراي عوامل و خصايلي است که عملکرد يک نيروي کوچک و مصمم کمونيستي انقلابي (يعني، حزبي که داراي خط سياسي و ايدئولوژيک صحيح است) بر پايهي نقشه و آماجي روشن، ميتواند تاثيرات تصاعدي بر عوض کردن جهت اين اوضاع و برهم زدن قطببنديِ نامساعدِ کنوني داشته باشد و روند انقلاب کمونيستي را تبديل به روندي تاثيرگذار بر اوضاع جهان کند.

 

اقتصاد

 

سران جمهوري اسلامي اميدوار بودند امضاي برجام نوشدارويي براي بحران اقتصادي ايران باشد. اين اميدواري پايه در اين واقعيت داشت که با امضاي برجام رشتههاي مراودات تجاري و بانکي و قانوني ميان ايران و اقتصاد جهاني که در نتيجهي تحريمها گسسته شده بودند، احيا شوند تا ايران دوباره به طور رسمي در اقتصاد جهاني ادغام گردد و موانع قانوني سرمايهگذاري در ايران برداشته شوند. اما ادغام دوباره و عميقتر، با موانع سياسي و اقتصادي متعدد برخورد کرده است. بر سر بسياري از اين موانع در رسانهها بحث و اطلاعرساني ميشود . مثلاً اين که: آمريکا و شرکتهاي آمريکايي کماکان فضاي «امنيتي» حول ايران را حفظ کردهاند و حتا سرمايهداران ايراني که اميد داشتند و وعده گرفته بودند سهم بزرگي از اين «بازار در حال ظهور» را در اختيار بگيرند، در سرمايهگذاري در ايران احتياط ميکنند يا اين که، سرمايهها منتظر نتايج تعيين تکليف جناحي در جمهوري اسلامي در انتخابات آينده (انتخاباتِ مجلس و خبرگان رهبري) هستند؛ يا اين که آمريکا تا زماني که ايران در پروژههاي آمريکا براي سوريه و کل خاورميانه همکاري نکند مرتباً موانعي در مقابل جمهوري اسلامي خواهد گذاشت؛ و مسالهي فساد در اقتصاد ايران که غيرقابل حل است؛ ساختار قانوني و حکومتي جمهوري اسلامي براي سرمايهداران غيرقابل اعتماد است؛ و بسياري عوامل ديگر.

بيترديد، کليهي اين عوامل، مهم و تاثيرگذار هستند. اما بستر بزرگتر و عوامل عميقتر را نيز بايد ديد.

اقتصاد سرمايهداري جهاني با حل تضاد حاد  شوندهي ميان دو بلوک امپرياليستي «غرب» (به رهبريِ امپرياليسم آمريکا) و «شرق» (به رهبريِ امپرياليسم شوروي) وارد دورهاي شد که گلوباليزاسيونِ سرمايهداري نام گرفت. زمينههاي اين جهش پيشاپيش آماده شده بود. هم به لحاظ باز شدن دروازههاي چين به روي سرمايهداري (بعد از کودتاي 1976 در چين، بعد از مرگ مائو) و هم به لحاظ فنآوري که در عرصهي «اطلاعات» تمرکز يافت. در فاصلهي دههي 1980 تا دههي 2000 عرضهي نيروي کار در جهان به طور مطلق دو برابر شد که نيمي از اين افزايش در آسيا رخ داد. در غرب نرخ ورود کارگران جديد به نيروي کار کاهش يافت. اما اقتصادهاي کشورهاي سرمايهداريِ پيشرفته به طرق مختلف به اين مخزن عرضهي نيروي کار ارزان دسترسي يافتند. مشخصاً مرکز توليدات کارخانهاي به آسيا و مشخصاً چين نقل مکان کرد. شهرهاي صنعتي مانند ديترويت در غرب (آمريکا) متروکه شدند. ساختار اقتصاد جهاني دستخوش تغييرات بزرگي شد. در کشورهاي آسيايي صنعت و شهرسازي رشد بيسابقهاي يافت. صدها ميليون دهقان از روستاها کنده شدند و بخشي از آنها به اين اردوي نيروي کار ارزان پيوستند (به طور مثال، در بنگلادش که کشوري عمدتاً روستايي بود، پرولتارياي چند ميليونيِ زن و مردِ درگير در صنايع نساجي و پوشاک به وجود آمد)، نيروي کار ماهر و جوانان تحصيل کرده نيز به موازات اين تغييرات گسترش يافت. اين فرآيند همراه با رشد سرمايهداري، جمعيت عظيمي از فقرا و جوانان تحصيلکردهي بيکار توليد کرد که صرفاً «ارتش ذخيرهي کار» نيستند بلکه نسبت به نيازهاي سرمايهداري «جمعيت اضافه» هستند و سرمايهداري به هيچ وجه قادر به ادغام آنها در اقتصاد و توليد يا ارايه  ي آلترناتيوي برايشان نيست.

اما اين فرآيند اقتصادي در همان محدودههاي پر   رونق نيز به ديوار محدوديتهايش برخورد کرده است. رکود حتا اقتصاد پر رونق شهرهاي ساحلي چين را در برگرفته است. در سال 2010 نزديک به دويست ميليون کارگر بيکار در جهان ثبت شده است. بيثباتي و آشوب گسترشيابنده به ويژه در خاورميانه، سربلند کردن بيماريهايي مانند ابولا و زيکا ... فرآيندهاي اقتصادي بسيار درهم تنيدهشده را دچار وقفههاي بيش از اندازه کرده است. سرمايهداران تحت فشار ضرورتِ «گسترش بياب يا بمير» مرتباً در جستجوي پايين بردنِ هزينهها و بالا بردن نرخ سودآورياند.

اگر عصر اطلاعات پشتوانهي تکنولوژيکِ گسترش بيسابقهي سرمايهداري جهاني شده بود، رباتيزهکردن، پشتوانهي تکنولوژيک ويران کردن ساختارهاي قبلي (که در مرکز آن پرتاب ناگهاني زندگي صدها ميليون نفر به گرداب تند بيثباتي و آغاز دور جديدي از نابود کردن زيرساختها و کارخانهها و شهرهايي که حول اقتصاد قبلي ساخته شده بودند) و درست کردن ساختارهاي جديد خواهد بود.

«مسابقه براي رسيدن به اعماق» واژهاي است که براي تصوير مسابقهي سرمايهداران براي راهاندازي کارخانههاي توليدي خود در کشورهايي که کارگران هيچ حقي ندارند، زياد و ارزاناند، تعرفههاي کمرگي وجود ندارد، زمين و مواد خام ارزان است و ... به کار برده شده است. اکنون اقتصاد سرمايهداري حتا با اين شرايط (کارگران ارزان و بيحقوق) نميتواند به طور سودآور انسانها را استثمار کند. بخش عظيمي از نيروي قادر به کار براي سرمايهداري «اضافه» هستند. اين شرايط بدتر نيز خواهد شد.

اين مختصر را در اينجا آورديم تا نشان دهيم، بستر چارهناپذيري اقتصاد ايران، همان اقتصاد جهاني سرمايهداري است. تضادهاي متعدد داخلي با اين تضاد بزرگتر ادغام و تشديد ميشوند.

بر پايهي اين شرح مختصر از اوضاع، بايد پژوهش بيشتري در زمينهي اقتصادي کرد و پيامدهاي آن را بر ايران و منطقه و جهان بررسي کرد. اهميت اين پژوهش در آن است که بتوانيم روندهاي جاري در جهان را به طور عميق ديده و واقعيتها را به طور عميق در مقابل چشم تودههاي مردم بگذاريم و نشان دهيم چرا تنها راه علاج مرضها و تبهکاريهاي جهان، انقلابِ کمونيستي است و هيچ راه ديگري حتا براي قشرهاي مرفهتر اين جامعه وجود ندارد. حتا حفظ وضع موجود که پيشاپيش جهنم است، ممکن نيست. اينها احکامي هستند که بر بررسيِ علميِ اوضاع که در بالا شرح مختصر آن را آورديم متکي هستند و صرفاً روايتي دلبخواه براي اثبات ضرورت انقلاب کمونيستي نيستند. ضرورتِ انقلاب کمونيستي از مشاهدهي عميق واقعيت سربلند ميکند و بشريت را فرا ميخواند که نظام منسوخ سرمايهداري را سرنگون کند.

 

تودهها ميان قطبهاي افراطي قطببندي ميشوند

 

رفيق آواکيان در تشريح نفوذ جريانهاي اسلامگرا عوامل مهم را اينگونه ميشمارد: رنج و فلاکت گستردهي مردم، فساد گسترده در رژيمهاي حاکم و سرکوبگريشان و همراه با اين ناآراميهاي بزرگ و جابهجايي ميليونها نفر از مردم اين کشورها که از «روشهاي سنتي زندگي» کنده شدهاند ولي وارد هيچ نوع آلترناتيو بنياداً متفاوتي نشدهاند ... و روابط اجتماعي و جهاني حاکم هيچ آلترناتيو بنياداً متفاوتي را به آنان ارايه نميدهد.

و نتيجه ميگيرد: «پس تعجبآور نيست که اين وضعيت و ديناميکهاي آن، تودههاي مردم را به سوي قطبهاي افراطي ميراند. و يک نيرويي به نام «افراطيگري اسلامي» هست که در اين رابطه وارد مردم شده و آنان را سازمان ميدهد و دقيقاً آنان را حول يک نسخهي بسيار افراطي از ارزشها و فرهنگِ سنتي سازمان ميدهد و به نظر ميآيد (و واقعاً هم اينطور است) که اين نسخه از همه طرف زير حمله است به ويژه تحت تاثير جهانيشدن و به طور کلي نظام امپرياليستي که هرچه بيشتر در اين کشورها نفوذ ميکند و در اين جوامع خود را نشان ميدهد.» (آواکيان- راهي ديگر)

خطر انفعالِ نيروهاي انقلابي کمونيست در مقابل اوضاع به شدت موجود است. هدف کوتاهمدتِ فعاليت ما بايد ايجاد تحول جدي و راديکال در صحنهي سياسي و ممانعت از اشغال کامل آن توسط انواع و اقسام نيروهاي وابسته به رژيم حاکم در ايران، اپوزيسيونهاي ارتجاعي آن (در آينده، اپوزيسيون اسلامگرايان افراطيتر از اين رژيم هم ميتواند به ليست اپوزيسيون ارتجاعي اضافه شود) و قدرتهاي امپرياليستي باشد. اگر صحنهي سياسي به طور جدي در نتيجهي کار انقلابيِ کمونيستي ما متحول نشود، حتا در نقاط نسبتاً پيشروتر از نظر سياسي مانند کردستان نيز وضع در جهتي منفي حرکت خواهد کرد. عروج نيروهايي از نوع داعش را در کردستان عراق و ايران نبايد دست کم گرفت به ويژه آن که پيشاپيش در کردستانِ ترکيه سازمان  يافته و نيرومند هستند.

اوضاع فقط شامل ديناميک منفي و احتمالات بسيار خطرناک نيست. بلکه داراي عوامل مساعد و پتانسيل بسيار مثبت نيز هست. با تکيه بر اين عوامل و پتاتسيل مثبت بايد با فعاليتهاي گسترده و عميق انقلابي، اوضاعي کاملاً متفاوت به وجود آوريم. عوامل مثبت و مساعد البته به طور خودکار محتواي انقلابي ندارند. بخش اعظم مقاومتهايي که در مقابل اوضاع ميشود در چهارچوبههاي بورژوا دموکراتيک در جريان هستند و بايد به سمت چهارچوبهاي انقلابي منحرف شوند. چنانچه جنبشي براي انقلاب به هستهي مرکزي گرايش و جريان مقاومت در مقابل وضع موجود تبديل نشود اين مقاومتهاي مترقي هم در نهايت به هرز رفته يا به زير بال برنامهها و نيروهاي ارتجاعي خواهند رفت. جنبشهاي مقاومت در مقابل انواع ستمها، تبديل به خدمتگزاران قشرهاي ميانيِ ستمديدهگان و بيانگر آمال و توهمات آنها خواهند شد. به موازات و به تناسب عوض شدن قطببندي نامساعد کنوني در نتيجهي فعاليت انقلابي کمونيستيِ ما، صف اپوزيسيون گستردهتر خواهد شد. و کماکان مقابله با گرايش به اتحاد با يکي از نيروهاي ارتجاعي که در رقابت با هم صحنهي سياسي را شکل ميدهند، اهميت فوقالعادهاي خواهد داشت. ما بايد بتوانيم اين درک که واقعاً با يک گرهگاه مواجه هستيم را در ميان تودهها و همچنين در ميان نيروهاي سياسي سازمانيافته يعني سازمانها و احزاب مترقي اپوزيسيون جا بيندازيم. براي اين کار اول خودمان بايد آن را خوب بفهميم. گرهگاه به معناي جمع شدن و تشديد تضادهاي مهم در جامعه و در کنش با جمع شدن و تشديد تضادهاي مهم در جهان است. ترکيب دو عامل اکستريم بودن و متغير بودن اوضاع، در غياب يک قطب انقلابيِ کمونيستيِ روشنگر و هدايتگر و سازمانگر، بخش بزرگي از تودههاي تحت ستم و استثمار را به انفعال ميراند. بخشي را به خزيدن به زير بال نيروهاي قدرتمند حاکم، برخي ديگر را به زير بال نيروهاي اسلامگرا  و به سوي توسل به قطعيت ديني ميراند. در چنين اوضاعي غلبهي ايدئولوژيِ انتخاب از ميان بد و بدتر سمِّ مهلکي است. براي عوض کردن اين وضع و شکل دادن به وضعيت مساعدتري در ميان تودهها و اپوزيسيونِ ضدِ وضع موجود، با همهي اين گرايشها بايد فعالانه برخورد کرد. در مرکز اين فعاليتها بايد ساختن هستهي مستحکم يعني حزب را به صورت وظيفهاي دايمي در دست گرفت.

 

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 تحلیل از اوضاع سیاسی ایران، منطقه و جهان
 نوشته
 حقيقت 75
 در تاريخ
 چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۵
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در