Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
    دوشنبه ۵ تير ۱۳۹۶ برابر با ۲۶ ژوئن ۲۰۱۷                    
 

بحران در طبقهي حاکمهي امپرياليسم آمريکا

و مفاهيم آن براي انقلاب

 

 

«غير عادي» بودن کارزار انتخاباتيِ رياست جمهوري آمريکا بر همگان عيان است. آنچه اين کارزار انتخاباتي را استثنايي ميکند امکان عروج يک هيتلر آمريکايي در وجود دانالد ترامپ، صدر ليست نامزدهاي انتخاباتي حزب جمهوريخواهان است. مقالهي زير يک تحليل جدي و علمي از اوضاعي است که به عروج ترامپ پا داده است. اين تحليل متکي بر آثار تحليلي رفيق آواکيان در مورد يک دهه بحران در طبقهي حاکمهي ايالات متحدهي آمريکا و مفاهيم اين بحران براي انقلاب در آن کشور و رويکرد کمونيستها است. مقالهي زير که در نشريهي «انقلاب»، ارگان مرکزي حزب کمونيست انقلابي آمريکا منتشر شده است، در نتيجهگيري، به طور مشخص وظايف کمونيستهاي انقلابي را در رويکرد به اين انتخابات و ربط آن به تدارک انقلاب در آمريکا با صراحت و روشني پيش ميگذارد. برخي از آثار مهم رفيق آواکيان در تحليل از بحران در طبقهي حاکمهي آمريکا در انتهاي مقاله آمده است.

 

 

ظهور دانلود ترامپ و نياز و امکان يک انقلاب واقعي

 

دانالد ترامپ سه چيز است:

يکم: ترامپ نمايندهي کاملي است از زشتترين، انگليترين و فاسدترين بخشهاي امپراتوري آمريکا که خود بينهايت زشت و سبعانه و ستمگر است. ترامپ نمايندهي کاملي است از ارزشهاي اجتماعي که اين امپراتوري تجسم آن است. نه تنها مواضع سياسي او، کل شيوهي زندگياش، شيوهي قلدرانهاش، هرزگياش، پرستش و فخرفروشياش نسبت به پول، مباهات به جهلش، فخرفروشيِ شوونيستيِ فرومايهاش به «آمريکاي شماره يک»، نگاههاي چندشانگيزش به زنان: همهي اينها نقطهاي است که «روياي آمريکايي» به آن منتهي ميشود. او تجسم استثمار و غارتي است که سرمايهداري ميکند و ذهنيت «اول خودم» که اشاعه ميدهد. هرچند او بيان افراطيِ اين «روياي آمريکايي» است اما در هر حالت، تجلي آن است و اين عميقاً بر دل پيروانِ نزديکِ اين نره خرِ خوکصفتِ عر و تيز کن، نشسته است. 

دوم: ترامپ بخشي از جنبش فاشيستي در آمريکا را به شيوهاي بسيار عريانتر و تهاجميتر متشکل کرده است. او در حال سازماندادن کساني است که احساس ميکنند کنار گذاشته شدهاند و «مورد بياحترامي» قرار گرفتهاند، کساني که تعليم يافته بودند پوست سفيد و هويت آمريکاييشان آنها را موجودات ويژه ميکند اما مدتي است که «احساس ويژه» بودن نميکنند و کساني را به خاطر اين وضع سرزنش ميکنند که آموخته بودند به عنوان «فرودستان» خود در جامعه تحقير کنند. «حق برتري مرد سفيد» عميقاً در مغز استخوان آمريکاي سفيد جاري است و حس انزجار طرفداران ترامپ به خاطر آن است که فکر ميکنند اين «حق» را از آنان گرفتهاند. جمهوريخواهان آشکارا با اين حس انزجار بازي ميکنند و دموکراتها «مودبانه» به آن «احترام» ميگذارند. (يعني، آنها هم به سبک خودشان با آن بازي ميکند). حالا ترامپ به ميدان آمده و آن را به سطح کاملاً ديگري رسانده است. او حس انزجار اين جماعت را عليه مهاجران، رنگين  پوستان و به کوتاه سخن ستمديدهترينها جهت ميدهد. او آنها را عليه «خارجيها» و «متفاوتها» و به ويژه عليه تمام مسلمانان جهت ميدهد و آنان را عليه هرکس که ممکن است از همراهي با جنايات اين سيستم سر باز زند يا حتي کساني که شهامت مخالفت با ترامپ را داشته باشند تحريک ميکند. او «مردمش» را با چشمانداز آمريکايي که پاره ميکند، قتلعام ميکند و آشکارا شکنجه ميکند به هيجان ميآورد. يعني، گانگستريسم زمخت، آشکار و وقيح در مقايسه با گانگستريسم «تصفيه شده»ي اوباما. ميتينگهاي او زماني کامل است که همراه ميشود با نمايش قلدريِ عمله و اکرههايش که از هر مخالفي زهر چشم ميگيرند و لگد کوبشان ميکنند و با هلهلهي ناهنجار حضارِ فراخوانده شده توسط ترامپ تشويق ميشوند. و اگر کسي از ترامپ به طور آنلاين انتقاد کند، او ميليونها دنبالهرو دارد که «اراذل و اوباش مجازي» هستند و به شکار منتقدان ميروند.

با پيشبرد اين سياست، ترامپ خيلي از آدمهايي را به سمت خود کشيده است که شايد مرتجعين سرسخت نباشند اما نارضايتي و حسرتهايشان در ترکيب با سادهلوحيشان و حتي بيشتر از آن، در ترکيب با آن جايگاه و مزاياي تاريخي که به عنوان «مردم سفيد» آمريکا از آن برخوردار بودند، آنان را مستعد شعارهاي ترامپ ميکند و اين چيزي است که ترامپ را خطرناکتر ميکند.

حتا اگر هيچ مسالهي ديگري در اين جامعه وجود نداشت (که البته انبوهي از آنها موجود است) اين واقعه که خود به تنهايي نشانهي وضعيت جامعهي بزرگتر است، نياز به يک انقلاب واقعي را به طور فشرده پيش ميکشد.

 

شکلگيري بحراني در مشروعيت

 

اما چيزهاي بيشتري نيز در عروج ترامپ نهفته است.

سوم: ترامپ به طور جدي بحران مشروعيتِ رو به رشد در شيوهي حاکميتِ امپراتوري آمريکا را تشديد کرده است. مشروعيت يعني، موجه شمرده شدن قوانيني که سيستم با آنها اداره ميشود (و نيروي مسلحي که براي پشتيباني از اين قوانين به کار برده ميشود) توسط شمار وسيعي از مردم در زمانهاي عادي. هرچند که در اين دورهها نيز ممکن است مردم عليه نقض قوانين و سوءِ  استفاده از آنها توسط کساني که در قدرت هستند اعتراض کنند اما در کل اين قوانين را موجه و مشروع ميشمارند. اما زماني که اين قوانين توسط خود آن کساني که قدرت را در دست دارند به زير سوال رفته و خدشهدار ميشوند، زماني که صاحبان قدرت بر سر اينکه قوانين چه بايد باشند ديگر توافقي ندارند، زماني که به نظر ميرسد قوانين، ديگر کارآيي ندارند، زماني که کارکرد قوانين آنچنان نفرتانگيز شود که مردم را به مقاومت سوق دهد، يا زماني که عمليات مقاومت، قوانين را به زير سوال بکشد ... مردم ميتوانند در مقياس تودهاي شروع به زير سوال کشيدن خود قوانين کنند و بپرسند، «اصلاً اين قوانين از کجا آمدهاند و چه کسي آنها را به خدمت ميگيرد؟» زماني که مردم در شمار ميليوني دراين باره پرسش کنند، اين سوالات براي طبقهي حاکمه هم بسيار خطرناک ميشوند.

مدتي است که مشاجرات تندي بين دو گروهبندي در طبقهي حاکمه (که کمابيش حول حزب دموکرات و جمهوريخواهان متمرکز هستند) وجود دارد. اين مشاجره دقيقاً بر سر شکل دادن به قوانين يا «هنجارهاي مشروعيتبخشِ» جديد است. اکنون دو دهه است که اين مشاجرات جريان دارد و اشکال بسيار متفاوتي به خود گرفته است. در حال حاضر دعواي بسيار شديد و بيسابقهاي در جريان است بر سر اين که آيا اوباما اجازه خواهد يافت تا به وظيفهاي که قانون اساسي به وي داده است عمل کند و يک قاضي را به ديوان عالي قضايي منتصب کند يا خير. اما در اصل، دعوا بر سر اين است: در زمانهاي که تغيير بزرگ و تلاطم در پيش است چه چيزي «هنجارهاي مشروعيتبخش» (اجماع انسجامبخشِ «قوانين» جامعه) خواهد بود.

کليت سيستم با بحرانهاي چندگانهاي در جبهههاي مختلف روبهرو است. جهانيسازي و «توربوشارژ» کردن اقتصاد دنيا که منجر شده به خاليشدن پايههاي صنعت داخلي و تنزل سطح معيشت زندگي ميليونها نفر، همراه با نابرابري غيرقابل تصورِ درآمدها ... وضعيت جهانيِ از هم گسيخته و روبهرو شدن آمريکا (و اروپاي غربي) با چالشي مستقيم از طرف نيروهاي جهادي اسلامي بنيادگرا و همچنين رقباي ديگر ... تغييرات پر آشوب در موقعيت اقتصادي و فرهنگي زنان، و به ويژه در ارتباط با خانواده ... و تغييردر آرايش «نژادي» آمريکا (ضرورت فزاينده در تکيه بر کارگر مهاجر که همراه شده است با بيرون راندن ميليونها آمريکايي- آفريقايي از نيروي کار و برقراري نظام نسلکشي و حبس تودهاي) ... و بحران رو به تشديد محيط زيست. در ميان بخشهاي بسيار متفاوتي از مردم حس بيگانگي و احساس اين که اين سيستم کار نميکند و قوانين به طور منصفانه به کار بسته نميشوند به وجود آمده است.

 

آيا هستهي مرکزي نظام ميتواند خودش را نگه دارد؟

 

مشاهدات و تجزيه و تحليل باب آواکيان در مقالهاي بسيار مهم، با اين موضوع مرتبط است. نام اين مقاله: «هستهي مرکزي نظام-  آيا ميتواند خودش را نگه دارد؟ هرمِ دو نردبان» (The Center—Can It Hold? The Pyramid as Two Ladders) از جزوهي«دورنماي جنگ داخلي و عوض کردن قطببندي براي انقلاب» (The       Coming Civil War and Repolarization for Revolution) است. آواکيان مينويسد: «وقتي بحران مشروعيت اتفاق ميافتد، وقتي «چسبي» که جامعه را به هم نگاه داشته است شروع به وا رفتن ميکند و براي شکل دادن به يک اجماع جديد، از سوي حکام تلاشي به راه ميافتد، در واقع اين مساله مطرح ميشود که آيا اين تلاش (يعني اين «چسب اجتماعي» جديد) خواهد توانست سرپا بايستد و کار کند يا خير.»

در رويارويي با اين مساله، دموکراتها عمدتاً به سمت اتخاذ يک رويکرد «چند فرهنگي» بيشتر رفتهاند. آنها با مبارزات مليتهاي ستمديدهي مختلف که تاريخاً مورد تبعيض واقع شدهاند، لاس ميزنند و تلاش ميکنند آنها را قالببندي کرده و به مجراي دلخواه بيندازند و براي بخشهاي کوچکي از آنان امکان پيشرفت فراهم کنند در حالي که اکثريت آنان را محکوم به شرايط اسفبارتري ميکنند (مثلاً با حذف «اصلاحات رفاهي» و اتخاذ سياست حبس تودهاي که در زمان رژيم کلينتون اول کليد خورد). آنها معمولاً ترجيح ميدهند تجاوز نظامي خود را در «قدرت نرم» و اتحادهاي ماوراءِ بحار بستهبندي کنند و در حالي که به جنايتهاي جنگي سبعانهي خود از طريق فرستادن هواپيماهاي بدون سرنشين ادامه ميدهند، جنگهاي وحشيانهي نيابتيشان را نيز از طريق امثال عربستان سعودي پيش ميبرند. ...

کساني که عمدتاً در اطراف جمهوريخواهان گروهبندي ميشوند، آشکارا خواهان استفاده از قدرت نظامي تجاوزکارانه در خارج، و برپا کردن يک پايگاه فاشيستي حول تحميل باورها و ارزشهاي بنيادگرايي مسيحي، کيش نظاميگري و سرمايهداري بسيار لجام گسيختهتر در داخل آمريکا هستند که شامل به صلابه کشيدن بيشتر اتحاديههاي کارگري ميشود. در اين ديناميک، جمهوريخواهان چند دهه است که بسيار زياد تهاجمي هستند و دموکراتها همواره به دنبال مصالحه با آنها بودهاند. هرچند دموکراتها با آنان مصالحه ميکنند اما جمهوريخواهان حتا مشروعيت دو دورهي رياست جمهوري آخر را که با دموکراتها بوده است، انکار کردهاند.

در حال حاضر هر دو گروه با مشکلاتي در کارزاهاي انتخاباتي فعلي خود روبهرو هستند. اين مساله خود را درون حزب دموکرات در نامزدي برني ساندرز بيان ميکند. پلاتفرم ساندرز، «انقلاب مردم» است و به عنوان يک «سوسياليست دموکرات» فعاليت انتخاباتي ميکند. وي اعلام کرده است که هدفش کشيدن مردم به درون مجراي انتخابات در شکل حزب دموکرات است. برني ساندرز نه يک سوسياليست است و نه نامزدي او يک انقلاب مردمي است. وي مردم را به پوشيدن جليقهي اسارت حزب دموکرات مجبور ميکند (گيريم که جليقهاي گشادتر باشد)، کاري که مواجهه با مسايل پيش روي بشريت و حل آنها را ناممکن ميسازد.

اما حزب جمهوريخواه با مشکلات حادتري روبهرو است. نيروهاي اصلي در اين حزب به مقابله با شخصي که در راس نامزدهاي انتخاباتي اين حزب قرار گرفته است برخاستهاند و اين کاري بيسابقه است که کسي به خاطر نميآورد قبلاً اتفاق افتاده باشد. فراموش نکنيم که ترامپ از ابتدا توسط نيروهاي بزرگتري حمايت شده است؛ او آن طوري که وانمود ميکند يک «بازيگر مستقل» نيست. پوشش تبليغاتيِ مداومي که او از تابستان گذشته تا به حال گرفته است (که تا همين اواخر محترمانه بود) به سادگي با «نرخ محبوبيت» قابل توضيح نيست.اما اکنون نيروهاي عمده در حزب جمهوريخواه به طرز بيسابقهاي عليه ترامپ متحد شدهاند.

سالها است که جمهوريخواهان همان موضوعاتي را که ترامپ استفاده ميکند در خطاب به همان پايه، مورد استفاده قرار دادهاند. و اکنون ترامپ با موفقيت بالايي دارد اين کار را ميکند. در واقع، تد کروز که رقيب اصلي ترامپ است يک افراطي فاشيست است و بسياري از مواضعش حتا از مواضع ترامپ ارتجاعيتر است. تد کروز هم مانند ترامپ براي مسيحيان فاشيست مبارزه ميکند اما ترامپ توانسته است اين پايه را به بخشهاي ديگر نيز گسترش دهد و همهي اينها را تحت فرماندهي خود به يکديگر جوش دهد. بخشي از خطرناک بودن او در همين است اما جذابيتش براي برخي از نيروهاي درون حزب جمهوريخواه (مانند يکي از نامزدهاي انتخاباتي، کريس کريستي) نيز در همينجا است.

اما دقيقاً به علت آن که اين جمهوريخواهان و کليت حزب، سالها است که از همان شعارها و موضوعات ترامپ استفاده ميکنند، وقتي او را خطري براي خود ديدند نميدانستند از چه راهي وارد مخالفت با او شوند. وقتي به او حمله کردند که نژادپرست و مشاطهگر کوکلاس کلانها است ... وقتي به او حمله کردند که زنستيز است ... حرفهايشان خيلي توخالي بود زيرا کليت اين حزب متکي بر اين چيزها است و در واقع هستهي شعارهاي آنها همين چيزها بوده است. هرچه بيشتر اين ماجرا کش پيدا ميکند و هر چه بيشتر ديناميکهاي عميقتر اين ماجرا به روشنايي روز کشيده ميشوند، شمار بيشتري از مردم ميتوانند به فکر فرو بروند و بپرسند اصلاً چرا چنين حزب شوونيست و فاشيستي تا کنون مشروعيت داشته است. ممکن است به فکر فرو رفته و بپرسند اصلاً چرا دموکراتها هميشه به دنبال همکاري با جمهوريخواهان بودهاند و براي سازش با آنها به هر طرفي خم شدهاند. اين سياست در خدمت به چه کسي و چه چيزي است؟ به کدام طبقه و کدام منافع طبقاتي خدمت ميکند؟

برعکس، اگر دستگاه حزب جمهوريخواه، ترامپ را کنار بزند پايهي او چه واکنشي نشان خواهد داد؟ پيشاپيش، جنبش ميليشيا و گروههاي مشابه در اطراف ترامپ حلقه زدهاند. آنها حکومت اوباما را مشروع نميدانند. اگر همانها که در راس هستند قوانين خود را زير پا بگذارند و ترامپ را از نامزدي محروم کنند چه ميشود؟ آنها ممکن است براي محکمکاري اول ترامپ را در ميان کساني که او به ميدان آورده است بياعتبار کنند و اين کار را بدون وارد آوردن صدمهاي به خود انجام دهند. اما ممکن است برعکس هم بشود!

همانطور که آواکيان در همان سلسله مقالاتِ («خطر فاشيستهاي مسيحي و چالشهايي که به همراه ميآورد») گفته است: «حزب جمهوريخواه نميتواند به اين نيروها مرتباً وعده بدهد و سپس اين وعدهها را عملي نکند.» ترامپ اين واقعيت را افشا کرده و مورد بهرهبرداري قرار داده است که در واقع آن بخش از طبقهي حاکمه که در حزب جمهوريخواه گرد آمده به مدت چندين دهه نتوانسته به اين پايگاه خود «چيزي بدهد». نيروي نظامي آمريکا که مايهي غرورشان بود در سراسر جهان توسط دشمناني که از لحاظ نظامي بسيار ضعيفتر هستند شکست خورده و به باتلاق کشيده شده است. سياهان را نه تنها نتوانستهاند «بر سر جاي خود بنشانند» بلکه در چند سال گذشته نژادپرستي آمريکا را به چالش کشيدهاند و در زمانهاي مختلف خيابانها مملو از انواع و اقسام مردمي بوده است که در اتحاد با آنان در مقابل جنايتهاي پليس نژادپرست سينه سپر کردهاند.

و هرچند اوباما در واقع هيچ نيست مگر ابزار (و فرماندهي کل قواي) همين امپراتوري، اما در نگاه کساني که در هستهي مستحکم پايهي حزب جمهوريخواه هستند او مرد سياه پوستي است که نه فقط در مقام رياست جمهوري بلکه در مقام فرماندهي است و اين امر برايشان کاملاً غيرقابل تحمل و غيرمشروع است. و تازه بيشتر از اينها: به جاي اينکه همجنسگرايان مورد تحقير قرار گرفته و رانده شوند، هرچه بيشتر مقبول واقع شدهاند و حتا ديوان عالي قضايي به آنان حق برابري ازدواج داده است. حتا حمله به زنان و حقوق آنان و محروم   کردن ميليونها زن از حق سقط جنين، پيروان پدرسالاري را راضي نميکند. مضافاً، اگر ديوان عالي قضايي عليه محدوديتهاي ضد  زن وحشيانه که ايالت تکزاس تصويب کرده است قرار صادر کند، اين جماعت به شدت شعلهور خواهند شد. بالاخره، همانطور که قبلاً گفتيم، سطح معيشت دهها ميليون نفر به طور جدي سقوط کرده است. اين نيز پس منظر و زير بناي کليهي اين ماجراها است.

 

عروج يک هيتلر آمريکايي!

 

دانالد ترامپ آمده است تا به وعدههاي سترونمانده جان بدمد و آنها را مطالبه کند. هدف او متحد کردن بخشي از فاشيستهاي مسيحيِ کهنهکار آمريکا با قشرهاي جديدي است که همان نوع حس انزجار و خشم را سهيم هستند. انزجار و خشم اينها به خاطر آن است که احساس ميکنند به عنوان سفيدپوستِ آمريکايي برتري و امتيازاتِ سابق را از دست دادهاند.

هرچند هنوز اوضاع به شدت سيال است. اما ميتوان گفت عروج ترامپ پيامدهاي بسيار گسترده دارد. اگر ترامپ به عنوان کانديداي حزب جمهوريخواه در مسابقهي انتخاباتيِ رياست جمهوري (در نوامبر آينده) پيروز شود، آنگاه به احتمال زياد اين جنبش گسترش زيادي خواهد يافت و اين، براي کليهي عرصههاي جامعه نتايج ترسناکي در بر خواهد داشت. اگر ترامپ رئيس جمهور شود، مساله ابعاد کاملاً تازهاي را به خود خواهد گرفت زيرا او براي اجرايي کردن برنامهاش حرکت خواهد کرد.

طبقهي حاکمه ماهها به ترامپ اجازه داد تا براي محکم کردن پايههاي خود بتازد. اما اکنون به او حمله ميکند زيرا در وجود او خطري را مشاهده ميکند. اگر آنان موفق شوند که از رسيدن ترامپ به مقام کانديداي رياست جمهوري ممانعت کنند، مطمئناً دچار مشکل خواهند شد. سوال اينجا است: با جنبشي که حول ترامپ انسجام يافته است چه خواهند کرد؟ خودِ ترامپ يا کساني که حول او متحد شدهاند چه واکنشي نشان خواهند داد؟ هنوز روشن نيست.

به علاوه، اين وضعيت ميتواند دشواريهاي جديدي براي حزب دموکرات نيز به بار آورد. براي مثال، اگر بخشي از کساني که ترامپ به حرکت در آورده است از کانديد نشدن او نااميد شوند يا با پيروزي او هارتر شوند، ميتوانند شروع به حملات خشونتبار عليه اقشاري کنند که فکر ميکنند «پايه»ي حزب دموکرات هستند. دموکراتها همواره با فاشيستها سازش کردهاند. اگر يک بار ديگر سازش کنند و در شرايطي که مردم خواهان مقابله باشند، اينها حاضر به رهبري مردم در مقابله با چنين حملاتي نباشند، چه خواهد شد؟ چه حالتي بيشترين بيثباتي و ضربه به منافعشان را به بار خواهد آورد؟

 

در مقابل اين خطر فاشيسم چه بايد کرد و چه سياستي داشت

 

دوران سختي در راه است و نتايج فوري اين انتخابات هر چه باشد در اين امر تاثيري نميگذارد. خفقان سر خواهد رسيد. دهها ميليون نفر به دنبال راه برون رفت هستند اما فکر ميکنند بديلهايشان فاشيستهايي مثل ترامپ، کروز يا دموکراتها (از جمله ساندرز که به اصطلاح «بديل راديکال» نام گرفته است) هستند. اين قطببندي اصلاً قطببندي خوبي نيست و اگر به حال خود واگذار شود به فاجعه منتهي خواهد شد. بايد از دل اين وضعيت، قطببندي ديگري را به وجود آورد: قطببندي براي انقلاب. اين کار سادهاي نخواهد بود. راه دشوار است. در مقابله با اين وضع جريانهاي مبارزاتي سربلند کرده است اما بايد گسترش يابند - البته نه در شکل راي دادن به دموکراتها. حرکات اعتراضي و افشاگريهايي که در گردهماييهاي ترامپ ميشود بايد گسترش يابند. اما مهمترين مسالهاي که بايد درک کنيم اين است: آشوب در ميان بالاييها ... ظهور شخصيتهاي سياسي که هدفشان تغيير قواعد حاکميت بر مردم است و ميخواهند اين تغيير را با استفاده از طرق تکاندهنده و روشهاي به شدت برهم  زننده اعمال کنند ... جنگ در هيئت حاکمه بر سر اينکه با اين وضع چه کنند ... فرصتهاي جديدي را باز ميکند و ضرورتهاي جديدي را توليد ميکند هم براي افشاي سيستمي که چنين چيزي را به وجود آورده است و هم براي ايجاد قطب جاذبه حول يک نيروي سازمانيافته که تنها بديل واقعي است يعني اميد انقلابي واقعي که متکي بر يک شالودهي مستحکم علمي است. کليت اين وضع بخشي از فرآيندي است که ميتواند درها را به روي نيرويي باز کند که براي انقلاب فعاليت ميکند و مشتاق و قادر است مردم را در انجام آن رهبري کند؛ ميتواند امکان پيشرويهاي عظيم را برايش فراهم کند تا شانس آن را داشته باشد که حرکت براي کل ماجرا را سازمان دهد، يعني ميليونها نفر را براي انقلاب، در همهي ابعاد آن رهبري کند و شانس واقعي براي پيروزي داشته باشد.

اين تنها نتيجهي ممکن نيست و الزاماً هم اينطور نيست که راحت و مستقيمالخط از درون وضع کنوني بيرون بيايد. اما انقلاب هرگز در وضعيتي که حاضر و آماده است انجام نشده و نخواهد شد. انقلاب، الزاماً دربرگيرندهي آشوب، تلاطم و پيشروي در مواجهه با سرکوب دشمن خواهد بود. نکته در اينجا است: از همين امروز بايد تحليل کرد، درک کرد و براي اين امکانها کار کرد. بحث در مورد پيچيدگيهاي آن ... در مورد انواع چالشهايي که سربلند خواهند کرد ... در مجال اين مقاله نيست. اما مقالهاي هست که خواننده را براي ورود به آثار باب آواکيان در اين زمينه، راهنمايي ميکند. آواکيان شيوهي کاملاً علمي براي درک اين نوع آشوبهاي اجتماعي دارد و اينکه چگونه ميتوان از دل وضعيتي به غايت خطرناک، تحت يک رهبري درست، به دستاوردهاي عظيم رسيد. در طول چند ماه آينده، به موازات تکوين وضع، اين اصول در وبسايت و نشريه به کار بسته خواهند شد. شما خوانندگان ما، با خواندن اين آثار و نوشتن افکاري که حاصل مطالعهي اين آثار است، ميتوانيد نقش بازي کنيد.

 اما از همين حالا ميتوان و بايد چند نکته را در مورد عروج ترامپ گفت. عروج ترامپ از همين امروز براي کار انقلابيون اين معنا را دارد که: بيشتر از هر کار ديگر بايد اين پيام را به ميان مردم ببرند که در مقابل اين وضعيت يک بديل واقعي و ضروري موجود است، يعني انقلاب. در حال حاضر و در ماههاي آينده، انجام اين کار به معناي استفاده از فضاي داغِ شکلگرفته حول انتخابات و معرفي باب آواکيان، شيوهي تفکر او در مورد جهان، تصوير يک جامعهي نوين که وي ترسيم کرده است (و در پيشنويس قانون اساسي براي جمهوري سوسياليستي در شمال آمريکا، به طور کنکرت بيان شده است) و استراتژيِ تحقق انقلاب و استقرار جامعهي نوين، به ميليونها نفر از تودههاي مردم است. اين کار همچنين بايد با رفتن به ميان کساني انجام شود که به پيامِ برني ساندرز جلب شدهاند. آنها را بايد قانع کرد که تغييرِ بدون درد و رنج ممکن نيست. (يکي از شعارهاي برني ساندرز اين است: «پيشرفت بدون درد»)

معناي اين وضعيت آن است که بايد خودمان را آماده کنيم، بايد جنبشي براي انقلاب را آماده کنيم و مردم را آماده کنيم که بتوانند با فضاي سرکوب مقابله کنند. اين فضا پيشاپيش شروع شده است و با عروج ترامپ تشديد اقدامات سرکوبگرانه در افق خودنمايي ميکند. حتا اگر وي رئيس جمهور نشود، تشکيلات و افکاري که در جريان کارزار انتخاباتياش خلق شده است، به کار خود ادامه خواهند داد. اين آماده کردن همچنين به معناي آن است که بايد يک ديوار حمايت حول باب آواکيان بکشيم: از مردمي که ضرورت وجودي او را درک ميکنند و بر اين مبنا به او احترام گذاشته و او را دوست ميدارند.

اين مساله اهميت فوقالعادهاي دارد. بدون يک بديل واقعي، تودههاي مردم روي همين چرخ عصاري مرگبار که اکنون هستند خواهند ماند. معناي اين وضعيت آن است که بايد به ميان مردم برويم و بسيار زنده و واقعي به آنان نشان دهيم که ترامپ در واقع تجسم آمريکا و نماد شالودهاي است که آمريکا بر رويش بنا شده است و امروز، راه حل، بازگشت به توهمِ «سنتهاي دموکراتيک آمريکا» نيست، راه حل در آن نيست که انرژي خود را در راه انتخاب يک دموکرات صرف کنيم و فکر کنيم اين يک سپر دفاعي است. راه حل مبارزه براي خلاص شدن از شر سيستمي است که هرگز توليد ترامپها و ريگانها و بله، کلينتونها را متوقف نخواهد کرد. ما بايد هم به ميان کساني برويم که ضد ترامپ هستند و هم کساني که امروزه توسط ترامپ اغوا شدهاند اما عميقترين منافع و آمالشان فقط توسط يک انقلاب کمونيستي ميتواند برآورده شود و از طريق مبارزه بايد هر آن کس را که ميتوان عوض کرد، عوض کنيم. پايهي ماديِ انجام اين کار و موفق شدن در انجام اين کار در تضادهاي اين نظام اجتماعي و پديدههايي است که به طرق گوناگون توليد ميکند. ترامپ يک پديدهي ناهنجار يا استثناي غريب نيست بلکه بيان فشردهي اين نظام اجتماعي در دوران بحراني است.

اين به معناي آن است که نشريهي انقلاب (رولوشن) و وبسايت آر.سي.پي (revcom.us) بايد به طور گسترده به درون جامعه تزريق شود. در دوراني با مشخصات کنوني، معمولاً تودههاي مردم تشنهي فهم اوضاع و چه بايد کرد هستند. در چنين دوراني بايد اين نشريه و وبسايت را به قول آواکيان تبديل کرد به «راهنما، محور، ابزار تعيينکننده در جلب هزاران نفر، جهت دادن به آنها، تعليم دادن و متشکل کردنشان و آن را بدل به ابزاري براي تاثيرگذاري بر ميليونها نفر کرد. ابزاري در مبارزهي پر قدرت، تغيير مردم براي انقلاب؛ تسريع و آماده شدن براي وقتي که ميتوانيم مبارزه را به سطح کاملاً نويني ببريم و در آن پيروز شويم.» اوضاع کنوني طلب ميکند که اين کار را در سطحي بسيار بالاتر انجام دهيم.

به علاوه، جنبش براي انقلاب بايد شکل بسيار قدرتمندتري را به خود بگيرد. اين به معناي آن است که «کلوبهاي انقلاب» بايد بسيار بيش از گذشته تبديل به نيروهاي محوري در محلات و دانشگاهها شوند و بر اساس دو شعار عضوگيري کنند: بشريت نياز به انقلاب و کمونيسم دارد؛ و با قدرت بجنگيم و مردم را براي انقلاب تغيير دهيم. اين به معناي آن است که مراکز انقلاب (کتابفروشيها) بايد تبديل به صحنهي مهمِ مجادلهي سنتزنوين کمونيسمِ آواکيان با گرايشهاي کليدي در جامعه شوند و گرايش کمونيسم انقلابي را انسجام بخشند. و بالاخره، خود حزب، خود پيشاهنگ بايد به لحاظ کيفي و کمي، در دقت علمي و جهتگيري انقلابياش بيشتر رشد کرده و تکامل يابد. اين به معناي تداوم کار بسيج تودهها براي مبارزهي پرقدرت است. تکيه بر عصبانيت و شورشگريِ بر حق عليه ترامپ، پيوستن به کساني که براي بهمزدنِ گردهماييهاي ترامپ جمع ميشوند و با آنها پيوند برقرار کردن، و حتا مهمتر از اين، تداوم مبارزه عليه ترور پليسي و ديگر شکلهاي ستم بر مردم سياه و قهوهاي ... عليه ستم بر زنان و در حال حاضر عليه تلاشهاي تبهکارانه براي محروم کردن ميليونها زن از حق سقط جنين ... عليه اهريمن جلوه  دادن مهاجرين ... عليه جنگها... و غارت محيط زيست. به طور خلاصه، در دوراني هستيم پر از خطرات ... و مملو از فرصتها. براي قد برافراشتن در مقابل چالشهايي که در برابرمان است، آماده شويم• 

 

 

توضيحات:

 

گزيده از آثار آواکيان به انگليسي در مورد بحران در طبقهي حاکمهي امپرياليسم آمريکا:

                Elections, Resistance, and Revolution

The Pyramid of Power and the Struggle to Turn This Whole Thing Upside Down, April 25, 2004

                The Revolutionary Potential of the Masses and the Responsibility of the Vanguard, March 13, 2005

                The Coming Civil War and Repolarization for Revolution in the Present Era, April 10, 2005

                The Danger of the Christian Fascists and the Challenges This Poses, April 24, 2005

                Changes in the World and the “Clash of Civilizations” -- Within This Civilization, May 1, 2005

                The Republi-Fascists...and the Republi-crats and Where Is the Real Alternative?, May 15, 2005

                The Center -- Can It Hold? The Pyramid as Two Ladders, May 29, 2005

                A Way To Understand What’s Going On, The Two Pats, And Andrew Sullivan... And Cornel West, June 12, 2005

                There Is No “They” ... But There is a Definite Direction to Things:

THE DYNAMICS WITHIN THE RULING CLASS, AND THE CHALLENGES FOR REVOLUTIONARIES, June 26, 2005

                The Fascists and the Destruction of the “Weimar Republic”...And What Will Replace It, July 24, 2005

                Religion and the Right to Religion:

DARK AGES MENTALITY AND THE LIBERATING OUTLOOK AND METHOD OF COMMUNISM, August 14, 2005

                Religion, Morality ... Polarization, Repolarization

Two Solid Cores in Fundamental Opposition, September 25, 2005

 

 

      
 
 شما در حال خواندن مقاله
 ÈÍÑÇä ÏÑ ØÈÞå ی Íǘãå ی ÇãÑیÇáیÓã ÂãÑی˜Ç æ ãÝÇåیã Âä ÈÑÇی ÇäÞáÇÈ
 نوشته
 حقيقت 75
 در تاريخ
 چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۵
.هستيد
 
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در