Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 74  شنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۸ برابر با ۲۰ آوريل ۲۰۱۹       
«قدم اولی» که برداشته نشد

«قدم اولی» که برداشته نشد

 

در مورد مسائل در مورد مسائل یک پروژه ی چپ

مهری حق شناس  

 

در صحنه ی پر گرد و غباری که به جولانگاه امپریالیسم و ارتجاع تبدیل شده، به نتیجه نرسیدن هر تلاش صادقانه از سوی مبارزان صف مردم و زحمتکشان ناخوشایند است. «قدم اول» یکی از آن ها است. این ناکامی ربط مستقیم دارد، یکم به درک عمومی و مشترک «قدم اولی»ها از محتوای هدفی که برای این پروژه تعریف شد. یعنی «ایجاد حزب طبقه کارگر ایران». دوم، ترکیب گرایشات دور و نزدیک و متضادی که برای پیشبرد این پروژه گرد هم آمدند.

حزب ما در این جمع شرکت نداشت. بنابراین شناخت جزء به جزئی از فرآیند این پروژه نداریم. اما بر این باوریم که می توانیم کمکی به ریشه یابی ماتریالیستی دیالکتیکی مشکلات این پروژه بکنیم و چند جمع بندی از جهت گیری عمومی و گرایش های درگیر در آن ارائه دهیم. برخی اسناد و مصاحبه های رسمی درج شده در سایت «نشریه» و نیز چند مقاله ی تحلیلی و پلمیکی که از سوی گرایشات درون «قدم اول» انتشار یافته دست مایه ی ارزیابی و تحلیل ما است. با تأکید بر این نکته که به نظر ما پروژه ی «قدم اول» عمدتاً بر اساس دیدگاه و ابتکار گرایشی کلید زده شد که با نام هایی مثل زنده یاد شاهرخ زمانی و رفیق محمد اشرفی مشخص می شود. تا به امروز نیز که برخی افراد و گرایش های اولیه در این جمع، خود را کنار کشیده اند، همین گرایش معین است که کماکان کار را ادامه می دهد. بنابراین، برای بررسی نقادانه ی «قدم اول» اساساً به نظرات مطرح شده از سوی این رفقا می پردازیم. به ویژه اینکه به عقیده ی ما، این گرایش بازتاب نحوه ی نگرش و تمایلات و سطح توقع بخش مهمی از چپ ها و سوسیالیست ها و فعالان تشکل های منتسب به جنبش کارگری در ایران هم هست.

ما این بررسی را بخشی از وظایف عمومی سیاسی و ایدئولوژیک خود برای حفظ و تقویت انرژی و روحیه ی مبارزاتی نیروهای پیشرو، در مواجهه با دشواری ها می دانیم و امیدواریم خدمتی باشد در جهت وحدت اراده و عمل آن کسانی که واقعاً هدف نابودی جامعه و دنیای طبقاتی و رسیدن به کمونیسم جهانی را در سر دارند و در نتیجه واقعاً می خواهند مبارزات امروز را بر اصولی استوار کنند و از همین امروز راهی را باز کنند که واقعاً به آن هدف منتهی می شود و هم زمان تلاش می کنند جنبش پرولترها و زحمتکشان و توده های تحت ستم را نیز به آن راه بکشند.

 

دوگانه ی وحدت پیوند و تکرار تجارب گذشته

تابستان 1393 بود که «قدم اول» با ارائه یک طرح پیشنهادی که به تصویب نمایندگان گرایشات حاضر در نشست مشترک رسیده بود اعلام موجودیت کرد. ترکیب گرایشات سؤال برانگیز بود. به چند گرایش اصلی اشاره می کنیم: رفقایی مثل محمد اشرفی و شاهرخ زمانی که تعهد خود به ضرورت حزب لنینی و تبلیغ و ترویج آگاهی کمونیستی را اعلام می کردند در کنار یک گرایش ترتسکیستی (گرایش مارکسیست های انقلابی ایران) که آشکارا نگرش محوری «چه باید کرد؟» لنین یعنی ضرورت بردن آگاهی کمونیستی از بیرون به درون طبقه، ضرورت وجود یک خط سیاسی و ایدئولوژیک معین در رهبری حزب و طبیعتاً درک لنینی از حزب کمونیستی را رد می کرد و به همراه آنان، گرایش موسوم به کمونیسم شورایی یا معتقدان به «دمکراسی مستقیم» (امثال بینا داراب زند و اسماعیل سپهر) که به طور کلی نقش و جایگاه رهبری کننده ی حزب پیشاهنگ در فرایند کسب قدرت سیاسی و ساختمان سوسیالیسم را قبول ندارند و همه ی کارها را به «خود مدیریتی» کارگران از طریق شوراها واگذار می کنند. در کنار این ها، حزب رنجبران هم بود که سال ها است با آرزوی «وحدت اصولی در چارچوب حزبی که از سانترالیسم دمکراتیک پیروی کند و کارگران هم قبولش داشته باشند» به هر جمعی که در آن حرفی از ایجاد حزب باشد وارد می شود و چندی بعد از آن ناامید شده و به انتظار تشکیل جمعی دیگر می نشیند. جمع «قدم اول» در واقع بینانه ترین حالت، فقط می توانست یک مجمع بحث و مناظره و مبارزه ی نظری در مورد موضوع حزب و طبقه باشد. بحث و مبارزه ای که نتیجه اش نه به اتحاد رساندن نیروهای درگیر بلکه تشویق این گروه ها و عناصر به فرموله تر کردن مواضع و دیدگاه های خود در مورد مبحث حزب است که البته به جای خود، می تواند مفید هم باشد.

به هر حال نسبت به پروژه های مشابه قبلی که در سطح جنبش کمونیستی و چپ شاهدش بودیم هیچ نکته ی جدید و راهگشایی در طرح «قدم اول» وجود نداشت. این تقریباً تکرار ناقص تر و متناقض تر «کنفرانس وحدت» در سال 1358 بود. در بین چپ ها این تصور کلی رایج بوده (و هست) که برای تشکیل یا ایجاد حزب باید دو کمبود اساسی را رفع کرد. اولاً، عدم پیوند میان گروه های روشنفکری چپ و سوسیالیست (طرفدار طبقه ی کارگر) با «خود طبقه». ثانیاً، پراکندگی و از هم جدا افتادن خود این گروه های روشنفکری. بنابراین نقشه ای باید این دو کمبود را به طور موازی حل کند. هم سطحی از وحدت نظری و عملی را بین گروه ها ایجاد کند و هم ارتباط و تأثیرگذاری بر جنبش ها و مبارزات موجود کارگری را بیشتر کند، و فرم هایی از سازماندهی را در پایه به اجرا بگذارد. اساس حرکت مشترک نیروهای «کنفرانس وحدت» سال 1358 هم همین بود. تفاوتی اگر میانشان وجود داشت در تأکید بیشتر یا کمتری بود که بر وظیفه «پیوند» یا «وحدت» می گذاشتند.

 

عدم درک حزب به مثابه یک کیفیت

چیزی که در این میانه گم است، رویکرد هر جریان به این واقعیت تاریخی- جهانی است که یک مرحله از انقلاب های کمونیستی که نقطه شروعش کمون پاریس بود با احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی خاتمه یافت. جمع بندی از آن مرحله و مشخص کردن رویکرد خود نسبت به آن تجربه ی عظیم خط مرز کمونیسم واقعی و دروغین است و امروز، محتوای حزب کمونیست را همین مسئله تعیین می کند. این واقعیت، عنصر مهمی از کلیت وضعیت کنونی جنبش کمونیستی دنیا و حتی وضعیت جنبش های مطالباتی کارگران و زحمتکشان و دیگر اقشار تحت ستم جامعه است و بی تفاوتی نسبت بدان رک بگوییم، حیرت انگیز است.

طرح مقوله ی حزب پیشاهنگ انقلابی به مثابه یک کیفیت سیاسی و ایدئولوژیک ضروری است. تنها بر این پایه می توان یک تشکیلات حزبی را خشت بر خشت نهاد و در ارتباط با آن، سطوح دیگری از سازماندهی های ضروری را به وجود آورد. حزب کمونیست باید محتوا و قابلیت رهبری یک انقلاب کمونیستی را داشته باشد که گام اولش در هم شکستن دولت طبقاتی موجود و کسب قدرت سیاسی و استفاده از این قدرت برای ریشه کن کردن نظام طبقاتی و رهبری دوران گذار سوسیالیستی است. قدم گذاشتن در چنین راهی بدون تکیه بر دستاوردهای انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم و جمع بندی از نقاط ضعف و منفی آن ها و تبدیل سنتزی از این ها به قطب راهنمای حرکت امروز، غیرقابل تصور است. این کیفیت سیاسی و ایدئولوژیک می باید در برنامه ی حزب، که شامل تحلیل طبقاتی از جامعه، استراتژی کسب قدرت و ابزار و روش های پایه ای برای اجرای آن نیز هست تبلور یابد.

بدون نقطه ی شروع قرار دادن این کیفیت، و تعیین دوری ها و نزدیکی ها با این معیار، اگر وحدتی هم حاصل می شد حول مواضع حداقلی بود که به جای خود می توانست ترقی خواهانه و حتی انقلابی اندیشانه باشد اما قادر به ترسیم راه رسیدن به دنیایی دیگر و ایفای نقش رهبر پیشاهنگ کمونیست برای ارائه دهندگانش نبود. بدون این کیفیت، اگر رشته های پیوند محکم و گسترده ای نیز با توده های کارگر و زحمتکش برقرار می شد باز هم قادر نبود نارضایتی و اعتراض آنان را به مسیری کیفیتاً متفاوت بیاندازد و انرژی و توان شان را در خدمت به امر رهایی واقعی و کامل از دنیای طبقاتی قرار دهد.

تازه در مقطع 1358، نیروهای شرکت کننده در «کنفرانس وحدت» حداقل در سطح اعلام مواضع از اصول سیاسی و ایدئولوژیک مهمی پیروی می کردند و جایگاهشان در صف بندی میان کمونیسم انقلابی از یک سو و رویزیونیسم روسی و سه جهانی از سوی دیگر روشن بود. در آن مقطع فقط 3 سال از سرنگونی سوسیالیسم در چین مائو گذشته بود و امواج بحران و جهت گم کردگی و انحلال طلبی در جنبش بین المللی کمونیستی هر چند به سرعت پیشروی می کرد و قربانی می گرفت اما عمق و ابعاد آن هنوز از سوی بخش بزرگی از این جنبش درک نشده بود و همه آن ها ظاهراً هم جهت بودند. جمع «قدم اول» حتی همین حد از نزدیکی سیاسی و ایدئولوژیک که «خط 3»ای های جهت گم کرده ی انقلاب 57 داشتند را هم نداشت. آنچه تحت عنوان «طرح مقدماتی» و در واقع پلاتفرم و معیارهای ورود به این جمع جلو گذاشته شد، محدود، عام، قابل تفسیر و حاوی درک های نادرست بود. ربط مشخصی به دستاوردها و تجارب عمدتاً مثبت و جمع بندی از کمبودها و خطاهای پرولتاریای جهانی در انقلابات سوسیالیستی قرن بیستم نداشت. معلوم نبود که این جمع از نظر سیاسی و ایدئولوژیک در کجای این دنیا ایستاده اند و اصولاً حاضرند شانه زیر بار مسئولیت پیشاهنگ کمونیستی که می خواهد انقلاب اجتماعی را رهبری کند بدهند؟ یا نه، صرفاً می خواهند به یک اعلام جهت گیری و موضع «طبقاتی» در کنار نیروهای سیاسی بی شمار دیگر در صحنه بسنده کنند؟

در این دنیا هر نیرویی می کوشد اهداف و سیاست های خود را تبلیغ کند و پیش ببرد. اما آن هایی ظرفیت و امکان تبدیل شدن به یک قطب سیاسی و ایدئولوژیک و یک نیروی رهبری کننده را به دست می آورند که افق و اهداف و نقشه ی راهشان روشن تر باشد و بر این پایه، تصویرشان از روابط و ارزش ها و قدرت و دنیای آلترناتیو خود را محکم تر و با اعتماد به نفس تر جلو بگذارند و بین افکار و نظرات شان با برنامه عملی و نقشه خود رابطه ی ملموس و مستقیمی برقرار کنند. طبیعی است که با رویکرد و روحیه ی انعکاس یافته در پلاتفرم «قدم اولی»ها، مبنی بر این که «هیچ کدام از ما چه به صورت فردی و چه به صورت گروهی توان انجام وظایف پیش روی خود را نداریم، در نتیجه جمع شدن دور هم و اقدام عملی به کارهای مشترک را تنها راه دست یابی به نیازهای مبارزاتی خود و خروج از بن بست کنونی، حل بحران هویت برای خود و تمامی جنبش سوسیالیستی کارگری می دانیم» (1) نمی شود به پرچم و رهبر انقلاب اجتماعی تبدیل شد. وقتی که یک جمع اعلام می کند دغدغه اش «حل بحران هویت» خودش است معنایش این است که هنوز برایش روشن نیست در این دنیا چکاره است، چه می خواهد و چه از دستش بر می آید. «قدم اولی»ها حتی تا این اندازه برای خود نقش و رسالت قائل نشدند که بگویند فرق شان با بقیه ی گروه ها و احزاب چپ و سوسیالیست در اپوزیسیون ایران چیست.

تنها حرف مشترکی که این جمع توانست روی کاغذ بیاورد این بود که ما در یک دنیای سرمایه داری به سر می بریم که به دو اردوگاه متخاصم پرولتاریا و بورژوازی تقسیم شده است. آن ها حتی این حد از نزدیکی نظری را هم نداشتند که صحبت از امپریالیسم و یا دنیای سرمایه داری امپریالیستی (تحلیل لنینی از نظام حاکم بر جهان) کنند. انگار اختلاف تئوریک بر سر این مسئله که اصولاً مقوله ای یا مرحله ای تحت عنوان امپریالیسم در حیات سرمایه داری داریم یا نه، مسئله ای فرعی و «فعلاً» قابل چشم پوشی است! انگار این اختلاف ربط چندانی به چند و چون تقسیم دنیا به دو اردوگاه متخاصم طبقاتی و مسائل ناشی از آن، ربط چندانی به تغییر جامعه، خط سیاسی، استراتژی انقلاب، تعیین دوستان و دشمنان، درک از چگونگی ساختمان سوسیالیسم و مفهوم پیشبرد انقلاب کمونیستی جهانی ندارد. آنجا هم که خواستند حرف های شان را خاص کنند و از مصائب و عواقب نظام سرمایه داری حرف بزنند، از استثمار و اختلاف طبقاتی و از خودبیگانگی گفتند؛ از بحران های کوچک و بزرگ نظام و بی کارسازی و تشدید حمله به سطح معیشت و دستاوردهای کارگران و زحمتکشان؛ و حتی از مبادله ی نابرابر و تبعیض بین «کشورهای فقیر و کشورهای غنی».(2) اما به ذهن شان نرسید از شکل های کهنه و مدرن ستم جنسیتی بر نیمی از جامعه ی بشری یعنی زنان بگویند؛ یا از نقش و جایگاه ایدئولوژی های اسارت بار دینی در حفظ این نظام، و یا از وجود ستمگری ملی و مذهبی. نام بردن از دیکتاتوری پرولتاریا و مرزبندی با «سوسیال دمکراسی» و «دمکراسی نوین» و معتقدان به «دیکتاتوری حزبی» بیش از آنکه بیان اتحاد و روشنایی سیاسی ایدئولوژیک این جمع باشد، بازتاب به هم چسباندن اتیکت های رنگارنگ از سوی نیروهایی بود که نه درک مشترک و صحیحی از دیکتاتوری پرولتاریا داشتند، نه مرزبندی قابل اتکائی با سوسیال دمکراسی و نه حقانیت کمونیستی در رد آنچه تحت عنوان دمکراسی نوین و دیکتاتوری حزبی آماج قرار داده بودند.(3) اندیشیدن به مسئله ی استراتژی انقلابی کسب قدرت سیاسی و حداقل، طرح آن به عنوان موضوعی که باید مورد بحث و مبارزه ی جمع قرار بگیرد هم که اصولاً جایی در ذهن «قدم اولی»ها پیدا نکرد. این بی توجهی پیش از هر چیز نشانه این بود که دورنمای کسب قدرت حداقل نزد بخش بزرگی از این جمع به شدت کمرنگ است و به خواب و خیال می ماند. پلاتفرم مشترک «قدم اول» به این حکم «مقدر» بسنده کرد که تضاد اساسی نظام سرمایه داری نهایتاً باعث فروپاشی اش خواهد شد.(4)

 

درک از حزب به عنوان ضربه گیر بحران؛  و تشکیلات مورد قبول توده ی کارگران

طولی نکشید که ترکیب نامتجانس نیروهای شرکت کننده تأثیرات سد کننده ی خود را برای پیشبرد این پروژه آشکار ساخت. به همین علت در مناظره های درونی «قدم اول»، رفقایی مثل محمد اشرفی صحبت از ضرورت بسترسازی برای ایجاد حزب طبقه ی کارگر کردند. این عقب نشستن از پلاتفرم سال 1393 بود که «ما وظیفه خود می دانیم تا فوراً پروسه تشکیل این حزب در جامعه ایران و سازماندهی طبقه کارگر را برای تدارک انقلاب سوسیالیستی و رساندن به اهداف و تأمین منافعش آغاز کنیم.» (5)

«بسترسازی» یا تدارک برای هر امری قابل درک است. اما بسترسازی مورد نظر نیروهای شرکت کننده در این جمع نمی توانست به شکل گیری یک حزب پیشاهنگ برسد و در بهترین حالت می توانست ایجاد یک جمع ائتلافی برای فعالیت مشترک حول مطرح کردن خواسته های ملموس و معینی برای بهبود شرایط کار و معیشت و تشکل توده های کارگر باشد. حزب مدنظر رفقا باید با شروع کردن از مبارزات جاری کارگری، گسترش خود درون آن ها و ارتقاء آن مبارزات ساخته می شد. (6) در طرح های عملی مورد نظر این رفقا، «قدم اولی ها» وظیفه داشتند از طریق سازماندهی و رهبری فعالیت های اتحادیه ای سراسری، طبقه ی کارگر را یا مستقیماً تحت تشکیلات حزبی و یا عمدتاً در حلقه ای گسترده گرداگرد آن متشکل کنند. آن ها تأکید داشتند که طبقه ی کارگر بدون حزب سیاسی اش نمی تواند به مثابه یک طبقه عمل کند. همان طور که بالاتر گفتیم حرف از ضرورت حزب سیاسی می زدند بدون اینکه بحثی از استراتژی و نقشه ی عملی کسب قدرت سیاسی برای درهم شکستن دولت طبقاتی موجود و استقرار دولت طبقاتی پرولتری به میان آورند. چنین رویکردی به هیچ سیاستی پا نمی دهد جز راه ها و توهمات رفرمیستی. «قدم اولی»ها می گفتند فقط حزب می تواند کل طبقه را حول پرچم معینی رهبری کند و نه تشکل های پراکنده و غیر حزبی. و هم زمان، مفهوم حزب و امر رهبری را به اینکه کل طبقه این تشکیلات را سازمان رهبری کننده ی خود بدانند (حتی اگر عضوش نباشند) ربط می دادند. این درست خلاف درک صحیح لنینی از نحوه ی مشارکت لایه های مختلف پیشرو و میانه و عقب مانده ی طبقه ی کارگر در حرکات و جنبش های اجتماعی و سیاسی بود. لنین به درستی از تمایلات مختلف در صفوف طبقه حتی در مقطع برآمد انقلابی صحبت می کرد و این که تحت آن شرایط هم بخش های عقب مانده ی طبقه، نه بر اساس اهداف و دورنما و برنامه ی حزب کمونیستی بلکه حول مطالبات محدود رفاهی و اقتصادی شان در جنب و جوش جامعه شرکت می کنند. اصولاً ضرورت وجود حزب پیشاهنگ از آن جا برمی خیزد که به طور عینی و فارغ از تمایلات هر کس «کل طبقه» نمی تواند رهبر و پیشاهنگ انقلاب اجتماعی باشد. «کل طبقه» به گرایش های مختلف تجزیه می شود. لایه های عقب مانده تر آن حتی نمی توانند هسته ی مستحکم یک جنبش پایدار و مؤثر کارگری باشند چه رسد به پایه ی اجتماعی سازمان یافته ی انقلاب پرولتری. سؤال اصلی اینجا است که یک حزب انقلابی، امر رهبری انقلاب اجتماعی را اساساً حول چه اهدافی پیش می برد و خود را به پرچم کدامین دورنما و آلترناتیو در جامعه تبدیل می کند؟ کسب انقلابی قدرت سیاسی و در هم شکستن ماشین دولت بورژوایی و شروع به ساختن دولت نوین و جامعه ی سوسیالیستی با هدف ایجاد یک دنیای کمونیستی؟ یا بهترین فرموله کننده ی مطالبات روز جنبش کارگری و بهترین مدافع جنبش های اعتراضی جاری و بهترین سازمانده و رهبری کننده ی توده های وسیع کارگر و زحمتکش در چنین جنبش هایی بودن؟ اگر حزب صاحب هدف و خطی نباشد که پراکندگی را از طریق وحدت تفکر و اراده ی انقلابی و نقشه ی انقلابی تبدیل به تشکل و اتحاد انقلابی کند، مسئله ی دستیابی به کمیت لازم برای انجام انقلاب اجتماعی و ادامه ی راه بعد از کسب قدرت سیاسی را نمی تواند حل کند. بدون این، حتی اگر «توده ای و فراگیر» هم شود، آن کمیت در خدمت انقلاب و کمونیسم و رهایی نوع بشر قرار نمی گیرد.

رفقایی مثل اشرفی و زمانی علیرغم صحبت از آگاهی انقلابی، حزب را اساساً به خاطر توانایی و موقعیتی که تشکیلات در زمینه ی تأثیرگذاری بر روندهای جاری (درجاتی از اِعمال قدرت و یا نمایش قدرت) به کارگران می بخشد مورد تأکید قرار می دادند. آن ها هیچ جا حرفی از خط سیاسی و ایدئولوژیک به عنوان عامل تعیین کننده در حیات حزب و جهت گیری و سرنوشت یک انقلاب اجتماعی نزدند. یک نمونه ی حاشیه ای اما گویا از بی توجهی و یا درک نادرست آن ها از مسئله ی خط سیاسی و ایدئولوژیک و اهمیت تمایزات خطی را می شد در همسنگ قرار دادن رهبران و تئوریسین های انقلاب کمونیستی در کنار رهبران و شخصیت هایی دید که به لحاظ خط سیاسی و ایدئولوژیک به هیچ وجه کمونیسم انقلابی را نمایندگی نمی کنند. منظورمان قرار دادن نام مائو و لنین و مارکس و انگلس در کنار هوشی مین و جزنی توسط زنده یاد شاهرخ زمانی به عنوان «ایدئولوگ هایی است که به درک نظری تاریخی نجات کل پی برده بودند.»(7) چنین مقایسه ای فقط می توانست نشانه ی آن باشد که این رفقا، معیار مبهم و گمراه کننده ی «قدرت رهبری کردن و مهارت های تشکیلاتی» و یا ادعاها و نیات را در محک زدن افراد، جایگزین نگرش و خط و روش آن ها می کنند.

 

ندیدن جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری

آنچه در مورد تعبیر نادرست گرایش زمانی اشرفی و البته سایر نیروهای شرکت کننده در جمع «قدم اول» از علم مارکسیسم گفتیم، ما را به یک بحث پایه ای و تحریک کننده می رساند و طرح آن در این نوشته را ضروری می دانیم: جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری.

بگذارید با یک فرمول بندی رایج و قدیمی که ما نیز آن را حقیقتی خدشه ناپذیر می دانستیم مرزبندی کنیم. آیا مارکسیسم علم رهایی پرولتاریا است؟ خیر. مارکسیسم، علم رهایی بشریت از نظام اجتماعی طبقاتی است. علم مارکسیسم، حقیقت ساختار جامعه، واقعیت و تضادهای جامعه و جایگاه و نقش هر طبقه را آشکار می کند. هر کس با چنین جامعه و روابطی تضاد دارد ظرفیت دیدن این حقایق علمی و سمت گیری کردن با تلاش هایی که برای تغییر این وضعیت صورت می گیرد را دارد. از این نظر، علم مارکسیسم از چیزی که فقط متعلق به طبقه ی کارگر باشد دور می شود. این طور نیست که باید کارگر باشی تا کمونیست شوی. ولی باید این واقعیت را درک کرده باشی که با رسیدن جامعه به مرحله ی سرمایه داری راه برای کمونیسم باز شده است. این امری مقدر و از پیش تعیین شده نبوده، اما جامعه به هر صورت به اینجا رسیده است. مارکسیسم در ذات طبقه ی کارگر نیست. غریزه ی کارگری نیست. بلکه علم درک جامعه و تغییر انقلابی آن است. اما تغییر واقعیات جامعه و رسیدنش به جایی که امروز هست حول تضاد پرولتاریا بورژوازی ساختار پیدا کرده است. رابطه ی علم مارکسیسم با پرولتاریا، رابطه ی «منافع من» نیست. موضوع این علم نجات پرولتاریا یا ارزش گذاری روی پرولتاریا به عنوان طبقه ای که شایسته ی نشستن در رأس قدرت است نیست. مارکسیسم می خواهد به این پرسش پاسخ دهد که جامعه ی موجود چطور می تواند به جامعه ای دیگر، جامعه ای بدون طبقات تکامل پیدا کند. با حرکت از اینجا است که مارکسیسم متوجه جایگاه منحصر به فرد پرولتاریا می شود و آن را به طور عینی تشخیص می دهد.

جنبش کمونیستی جنبشی است برای گذار از عصر بورژوایی به عصر کمونیسم. بر پایه ی این واقعیت، دیکتاتوری پرولتاریا برای طی کردن این مسیر توجیه علمی پیدا می کند. انقلاب پرولتری، انتقام گیری نیست. به تلاش برای جابه جا کردن رأس قدرت بین حاکمان و محکومان هم محدود نمی شود. بلکه می خواهد تضاد بین مالکیت خصوصی و تولید اجتماعی را که ریشه ی همه ی معضلات و مصائب و نابرابری ها در دنیای موجود را حل کند. جنبش کمونیستی را با جنبش کارگری نباید یکی کرد. در جنبش بین المللی کمونیستی از دیرباز (چه بسا از همان دوران مارکس) گرایش به یکی انگاشتن این دو جنبش شکل گرفت و بعدها گسترش و رواج یافت. چیزی که به نام جنبش کارگری جریان دارد و مورد توجه و تقدیس بسیاری از گروه های چپ است در واقع یک جنبش اعتراض و مقاومت از سوی توده های تحت ستم و استثمار علیه وضعیت زندگی شان است که اساساً در چارچوب دیدگاه و اهداف و آگاهی تریدیونیونی (اصلاحات در چارچوب نظام کار مزدی) قرار دارد.

 

جسمیت بخشیدن به پرولتاریا: یک معضل اساسی

یک اشکال اساسی نیروهای تشکیل دهنده ی «قدم اول» از جمله گرایش زمانی اشرفی ، دیدگاه جسمیت بخشیدن به پرولتاریا است. این نگرش، «طبقه پرولتاریا» را به این گروه و آن گروه کارگری تقلیل می دهد و تلاش می کند جوهر کمونیستی را در گروه های تجربی کارگران جستجو کند. طبقه ی پرولتاریا انقلابی ترین طبقه عصر سرمایه داری است اما معنایش این نیست که هر فرد یا گروهی از کارگران همان خصایلِ کل را نمایندگی می کنند. البته هر فرد پرولتر در موقعیت آگاهی یافتن به موقعیت و رسالت انقلابی طبقه پرولتاریا قرار دارد. تجربه ی زندگی و شرایط مادی موجودیتش این ظرفیت را به او می دهد که در نتیجه ی مبارزه، نگرش و ذهنیتش متحول شود و به این آگاهی دست پیدا کند.

نگرش «جسمیت بخشیدن به پرولتاریا» در بحث های گرایش زمانی اشرفی هم به شکل های گوناگون بروز پیدا کرد. مثلاً به شکل ارزش گذاری روی قشرهای مختلف کارگری بر مبنای نقش مستقیم یا غیر مستقیم شان در تولید ارزش اضافه و این که کدام مکان را در خط تولید انبوه اشغال می کنند. از دید آن ها، کارگران واحدهای بزرگ صنعتی و به طور کلی آن ها که کارگر مولد نامیده می شوند از قابلیت و غریزه ی جذب کمونیسم برخوردار هستند و بقیه ی قشرهای کارگری و مشخصاً آن ها که در کارگاه های کوچک و به شکل انفرادی استثمار می شوند، خیر.(8) بر مبنای این نگرش، جایگاه افراد کارگر در فرایند تولید در آن ها خصوصیات و غرایزی را ایجاد می کند که باعث می شود به درک کلکتیو و ضرورت سازمان یابی جمعی دست یابند و منافع جمع منافع طبقه را به منافع فردی ارجحیت دهند و به این معنی، گرایش کمونیستی پیدا کنند. اما گرایش کمونیستی که به واقع معنایی جز جذب آگاهی انقلابی کمونیستی و حرکت بر این اساس ندارد به فراگیری درک همه جانبه، علمی و عمیق از جامعه ی معاصر بشری و تکامل تاریخی آن وابسته است. درک از موجودیت و خصلت تضادهای آشتی ناپذیر طبقاتی و بنیان مادی و بازتاب های ایدئولوژیک و سیاسی آن ها، درک از امکان و نیاز به پشت سر گذاشتن تقسیم بندی های طبقاتی از طریق انقلاب کمونیستی، صرفاً به علت پرولتر بودن و به واسطه ی جایگاهی که کارگران در تولید اشغال می کنند در دسترس آن ها قرار نمی گیرد.

جنبه ی دیگر بروز نگرش «جسمیت بخشیدن به پرولتاریا» در گرایش اشرفی زمانی، تبیین طبقه ی کارگر به مثابه جمع آحاد کارگران است. بر این مبنای تئوریک نادرست، درک از حزب کمونیستی نیز به یک درک کمّی تقلیل می یابد. به این معنی که حزب واقعی حزبی است که آحاد طبقه آن را به عنوان رهبر خود قبول کرده باشند.(9) حال آنکه، مقوله ی طبقه یک تجرید تئوریک است که نه به آحاد کارگران بلکه به جایگاه یک نیروی اجتماعی در حیات و کارکرد نظام موجود و ساختمان نظام آینده، به فرایند تولید و بازتولید یک نیروی اجتماعی (یعنی پرولتاریا با گذشته و حال و آینده اش) و به ظرفیت و رسالت تاریخی جهانی اش اشاره دارد. پرولتاریا ظرفیت برقرار کردن کار اجتماعی مستقیم بر پایه ی روابط تولیدی اشتراکی به جای تولید اجتماعی با واسطه ی مالکیت خصوصی را نمایندگی می کند. یعنی یک طریق اجتماعی شده ی نوین برای استفاده از نیروهای تولیدی به شکل دسته جمعی و به مثابه مالکیت اشتراکی نوع بشر، عاری از استثمار. وقتی که از پرولتاریای انترناسیونالیست صحبت می کنیم در واقع یک تجرید علمی و صحیح از مفهوم تاریخی پرولتاریا یعنی از مأموریت تاریخی اش را جلو می گذاریم. وقتی می گوییم پرولتاریا طبقه ای جهانی است که هیچ منفعت خاص به مفهوم تنگ نظرانه کلمه برای دفاع کردن ندارد و به مثابه یک طبقه نمی تواند خود را آزاد کند مگر اینکه کل نوع بشر را آزاد کند و بر تقسیم جامعه به طبقات فائق آید در واقع داریم تجریدی علمی از یک طبقه ی مادی و واقعی و پایه ی مادی موجود برای انقلاب کمونیستی را جلو می گذاریم. تجریدی که به گفته لنین «انعکاس عمیق تر، واقعی تر و کامل تر طبیعت است». روی دیگر سکه یا نتیجه ی دیدگاه جسمیت بخشیدن به پرولتاریا، تقلیل نقش کمونیست ها و جنبش انقلابی کمونیستی از رها کنندگان نوع بشر به «نمایندگان واقعی اهداف و خواسته های کارگران» است. حال آن که کمونیست ها نمایندگان سیاسی و فکری انقلاب کمونیستی و مبارزه ی انقلابی در این راه هستند که منافع بنیادین و عالی تر پرولتاریا را در این مرحله از تاریخ بشر تجسم می بخشند. نقش آنان مبارزه در راه یک گروه ذینفع (و ملی) «خاص» نیست بلکه رها کردن نوع بشر از تمایزها و تضاد آشتی ناپذیر طبقاتی است.

وجه دیگری از این نگرش نادرست را می شود در ترسیم رابطه ی یک طرفه بین جنبش طبقه ی کارگر با سایر جنبش های اجتماعی و درک مکانیکی از رهبری طبقاتی از سوی گرایش زمانی اشرفی مشاهده کرد که البته به این گرایش محدود نیست و نظر غالب در بین کلیه ی نیروهای کارگریست اکونومیست است. گرایش زمانی اشرفی در بحث های شان کوشیدند رابطه ی طبقه کارگر و حزب کمونیست را با جنبش های اجتماعی و مبارزات سایر قشرهای اجتماعی تبیین کنند. آن ها در این کار، اگرچه به تضادهای واقعی اشاره کردند و از اهمیت جنبش های اجتماعی غیر کارگری نیز حرف زدند اما قادر نشدند از سطح درک های گذشته ی رایج در جنبش بین المللی کمونیستی فراتر روند. آن ها رابطه ی یک طرفه ای میان جنبش طبقه کارگر «در مقام رهبر» با این جنبش ها دیدند. این واقعیت که تضادها و گسل های گوناگون طبقاتی و اجتماعی در جامعه و دنیای امروز سرچشمه ی مشترکی دارند و همگی برخاسته از کارکرد نظام جهانی سرمایه داری امپریالیستی هستند، و این که حل واقعی و ریشه ای این تضادها نیز در گرو ریشه کن کردن سرمایه داری است، از دید این رفقا محدود و منوط شد به وقوع «یک انقلاب کارگری». در بحث های اینان حرفی از تأثیر متقابل و نقش مؤثر این جنبش های اجتماعی و قشرهای درگیر در آن ها بر امر تدارک سیاسی و ایدئولوژیک یک انقلاب کمونیستی نیست. (10) ظاهراً این جنبش ها را فقط حامل و بیان یک رشته خواسته های دمکراتیک می دانند که کمونیست ها باید با شعارهای درست به آن ها بپردازند و در یک حکومت شورایی مطالباتی که از سوی جنبش زنان و یا جنبش های ملی مطرح شده را تحقق بخشند. حال آنکه یکم، کار بر روی این تضادها، آگاه کردن و سازماندهی اقشاری که بر مبنای این تضادها (مانند ستم بر زن و ستم ملی) علیه نظام سرمایه داری به حرکت در می آیند از وظایف حزب کمونیست است همان اندازه که آگاه کردن و بسیج و سازماندهی کارگران که بر پایه تضاد کار و سرمایه علیه نظام سرمایه داری به شورش و حرکت در می آیند. مسئله اصلی در این کار آن است که پیشروترین این نیروهای اجتماعی باید تبدیل به مبارزین راه رهایی بشریت یعنی انقلاب کمونیستی شوند. این آن خط صحیح است که محتوای کار حزب کمونیست در میان کلیه اقشار تحت ستم و استثمار را به یکدیگر متصل می کند. دوم، برخی از این تضادها (مانند تضاد میان زن و مرد، تضاد میان کار فکری و کار یدی) از قوای محرکه جامعه ی نوین سوسیالیستی در دوران گذار به کمونیسم جهانی نیز هستند. بنابراین، حزب کمونیست انقلابی باید در رابطه با این تضادها خط و سیاست داشته باشد.

 

درک جامد از تشکل های طبقه و فرایند انقلاب؛ ندیدن دیالکتیک «تسریع در حین انتظار»

درک گرایش زمانی اشرفی از نحوه ی پیشرفت فرایند انقلاب اجتماعی و تشکل های مورد نیاز در این فرایند نیز قابل نقد است. برای مثال رفیق شاهرخ زمانی حکم می داد که در شرایط غیر انقلابی تشکل های صنفی برای فعالیت های قانونی نقش درجه اول پیدا می کند. (11) سؤال این است که درجه اول برای چه؟ و نسبت به چه؟ سؤال این است اگر در جامعه ای جنگ انقلابی در گوشه ای از کشور در جریان باشد درعین حال، در شهرهای بزرگ امکانی برای فعالیت علنی وجود نداشته باشد و روحیات توده ها نیز در مناطق مختلف کشور با هم تفاوت کند، حزب کمونیست انقلابی از چه معیار و نقطه ی رجوعی برای سازماندهی پیروی می کند؟ اولویت یا نقش درجه اول تشکل ها را چطور تعیین می کند؟ بر اساس همین درک از فعالیت سندیکایی و «اولویت ها و الزامات دوران غیرانقلابی» بود که رفیق زمانی به رفقایش رهنمود می داد در تبلیغات و سازماندهی این نوع فعالیت ها در میان کارگران با گرایش «سولیداریته سنتری» (وابستگان یا طرفداران نهادهای کارگری سرمایه داری امپریالیستی) مستقیماً سرشاخ نشوید و «از کنار به آن ها برخورد کنید.»(12) این برخاسته از درک مطلق گرایانه ی صنفی اقتصادی از نقش و عملکرد جنبش سندیکایی و اتحادیه کارگری است بدون در نظر گرفتن فضای سیاسی عمومی و الزاماتی است که در صف کشی ها و موضع گیری ها به وجود می آورد.

حکم نادرست رفیق شاهرخ زمانی در مورد شرایط غیرانقلابی و تشکل های صنفی اساساً بازتاب درکی نادرست و تدریج گرایانه و نهایتاً انفعالی از فرایند تدارک انقلاب اجتماعی و نقش حزب پیشاهنگ در این فرایند است. درک رایج در میان بسیاری از نیروهای چپ، از جمله در جمع «قدم اولی»ها این است که اساساً در نتیجه ی کارکرد تضادهای طبقاتی و اجتماعی، و بدون مداخله ی فعال نیروی آگاه انقلابی، سرانجام «معجزه» رخ می دهد و مشروعیت کل نظام و طبقه ی حاکم زیر سؤال می رود. ده ها میلیون نفر به میدان می آیند و یک باره با اوضاعی انقلابی روبرو می شویم. با انتظار چنین روزی را کشیدن اما هیچ انقلابی رخ نخواهد داد.

حتی اوضاع انقلابی هم مشکل بتواند شکل بگیرد. مداخله ی فعال یعنی انباشت نیرو حول هدف انقلاب کمونیستی، خلق افکار و سازمان دادن نیروها برای چنین انقلابی در سراسر دوران تدارک. حزب پیشاهنگ باید بر صحنه ی سیاسی فعالیت مستمر داشته باشد و بر قوای محرکه ی صحنه ی سیاسی تأثیر بگذارد و جوانه ها و نیروها و عوامل مساعد برای انقلاب را مرتباً شناسایی و تقویت کند. این وظیفه ای حیاتی است که همیشه حتی در شرایط سرکوب شدید و خفقان پلیسی که شکل های مختلف سازماندهی مبارزاتی حتی سندیکایی هم از سوی رژیم تحمل نمی شود باید در دست گرفته شود. مداخله ی فعال نیروی آگاه انقلابی یعنی تأثیرگذاری و تلاش برای تغییر صحنه ی سیاسی هر اندازه که در توان مان است. این به معنی دامن زدن به نبردهای ایدئولوژیک علیه نظم حاکم، مشخصاً علیه باورها و خرافات مذهبی و علیه افکار و رفتار و روابط زن ستیزانه و شووینیستی ملی در میان توده ها و در کل جامعه نیز هست.

واقعیت این است که بین عوامل عینی و عوامل ذهنی رابطه ای دیالکتیکی وجود دارد. مرزهای میان این دو مطلق نیست. نباید تحت عنوان نبود اوضاع انقلابی، یا عقب نشینی و تدافعی بودن جنبش، یا ناآگاهی توده ها، در قبال عوامل عینی رفتاری منفعل به شکل همراهی با آنچه جریان دارد و آنچه امکان پذیر است (مثلاً تشکل صنفی کارگران) در پیش گرفت. عامل ذهنی در صورت تشخیص گسل های جامعه و عناصر پیشرو و حرکات و ابتکارات مبارزاتی پیشرو که همیشه در سطحی و در عرصه ای بروز می یابد و باید با تیزبینی ماتریالیستی دیالکتیک کشفشان کرد و آن ها را رو آورد، بر اوضاع عینی تأثیر بگذارد و برای تأمین جهت گیری مورد نظر خود به حداکثر تلاش کند.

 

به  کارگیری معیار نادرست برای مرزبندی با احزاب موجود

جریان «قدم اول» و مشخصاً گرایش زمانی اشرفی، احزاب گوناگون موجود در جنبش ایران از جمله حزب ما را با معیار ضرورت پیوند فیزیکی حزب با طبقه (به معنای ارتباط با آحاد طبقه، ترکیب عمدتاً کارگری اعضای حزب و مشروعیت داشتن یک حزب به عنوان رهبر از دید توده های کارگر) محک زدند. بر این اساس گفتند که همه ی این ها، احزاب خود خوانده هستند چون با کارگران پیوند ندارند و نمی توانند تأثیری بر حرکت و جنبش طبقه داشته باشند. (13) چنین دیدگاهی در برابر احزابی که به هر علت پایه ی توده ای کارگری پیدا کرده اند اما خط سیاسی و ایدئولوژیک شان بورژوایی و ضدانقلابی است (مثلاً حزب سیریزا در یونان) به راحتی می تواند خلع سلاح شود و نتواند قاطعانه موضع گیری کند. در اینجا نیز می بینیم که به معیار خط سیاسی و ایدئولوژیک صحیح و برنامه انقلابی (و تشکیلات منضبط حزبی در حال کارکرد منطبق بر این خط و مجری آن برنامه) کاری ندارند. این را معیار حزب پیشاهنگ بودن قرار نمی دهند. گرایش شان بیشتر به کارگری بودن یک حزب است تا کمونیستی بودنش. یا بر مبنای همان نگرش جسمیت بخشیدن که گفتیم، کمونیست بودن را با کارگری بودن یکی می کنند. در همین زمینه ی اشاره به گفته ای از گونزالو رهبر حزب کمونیست پرو و جنگ خلق در دهه ی 1980 را مفید می دانیم. او در مصاحبه ای از دوره های مختلف حیات یک حزب کمونیست انقلابی که نماینده ی پرولتاریا است صحبت می کند و می گوید میان نماینده واقعی طبقه بودن یک حزب به مفهومی عینی (یعنی دارا بودن هدف، خط سیاسی و ایدئولوژیک و برنامه و استراتژی کمونیستی انقلابی) با نماینده به رسمیت شناخته شده ی طبقه بودن (یعنی قبول این نقش از سوی بخش های قابل توجهی از طبقه و نه الزاماً کل طبقه) فاصله ای وجود دارد و پشت سر گذاشتن این فاصله زمان می برد. این فرایندی است که با جهش ها و افت و خیزها همراه است اما با منحل یا رقیق کردن شرط اول مسلماً غیرقابل تحقق است.

بنا به بحث و نقدی که در این نوشته پیش گذاشتیم، جمع «قدم اول» نه از حیث تئوری های راهنما، نه از زاویه ی دورنما و جهت گیری ایدئولوژیک، نه درک از تشکیلات حزبی و ارتباطش با سایر ظرف های تشکیلاتی، کیفیت کمونیستی انقلابی ضروری برای پاسخگویی به امر تشکیل یک حزب پیشاهنگ کمونیست واقعی را نداشت. توانایی تشخیص کیفیات و جایگاه نیروی پیشاهنگ کمونیستی مانند حزب ما را هم بر بستر چند دهه پراتیک های متنوع و تجربه ی مستقیم و درس آموزی از دستاوردها و شکست های جنبش بین المللی کمونیستی نداشت. «قدم اول» مثل بسیاری دیگر از جمع ها و تشکل ها اساساً افکار و راه و روش های گذشته ی جنبش کمونیستی و چپ و نه حتی پیشرفته ترین و انقلابی ترین مواضع و جوانب آن گذشته را نمایندگی می کرد.

مرحله ی اول انقلابات کمونیستی که با تجربه ی کمون پاریس در سال 1871 آغاز شد و با انقلاب اکتبر 1917 روسیه و سپس انقلاب 1949 چین و انقلاب فرهنگی به مثابه آخرین قله ی آن مرحله ادامه یافت به پایان رسیده است. دولت های دیکتاتوری پرولتاریا نخست در شوروی در میانه ی دهه ی 1950 و بعد در چین بعد از مرگ مائو و وقوع کودتای بورژوازی در سال 1976 سرنگون شدند. از آن مقطع تا به امروز، دنیای سرمایه داری امپریالیستی تحولات و تغییرات مهم سیاسی و اقتصادی را از سر گذرانده و تضادها و گرایشات و جدیدی در عرصه ی زیربنا و روبنا به ظهور رسیده اند. ساختن و به حرکت در آوردن جنبش نوین کمونیستی در دنیای امروز و پا نهادن به مرحله ی دوم انقلابات کمونیستی در شرایطی که تشدید تضادها و تعمیق استثمار و ستمگری و نابرابری ها از هر گوشه نیاز به دگرگونی ریشه ای ضرورت ریشه کن کردن سرمایه داری و ساختن کمونیسم جهانی را فریاد می کند، در گرو جمع بندی و سنتز علمی (ماتریالیستی دیالکتیکی) تجربه ی مرحله ی اول، حفظ دستاوردها و نقد خطاهای درجه دوم آن مرحله است. این کاری است که باب آواکیان انجام داده است و بخش مهمی از سنتز نوین کمونیسم تکامل یافته توسط وی است. سنتز نوین کمونیسم عینیتی است که نمی توان ادعای کمونیست بودن داشت و از درگیر شدن با آن پرهیز کرد. این مانند پرهیز از مارکسیسم در دورانی است که مارکس و انگلس آن را بنیان گذاشتند. دیدگاه، جهت گیری، مبنای نظری و پراتیکی حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) نیز بر این سنتز نوین کمونیستی استوار است. کمونیسم واقعی و انقلاب اجتماعی در دنیای امروز فقط با این دیدگاه و تئوری و راه معنا می شود. غیر از این، هر چه هست فقط تصویر و ادعایی رنگ باخته و کهنه و بلااثر از جنبش کمونیستی گذشته و یا گرایشات و شاخه های مختلف سوسیال دمکراتیک و رویزیونیستی و شبه مارکسیستی است. •

یادداشت ها:

 

1- طرح پیشنهادی برای چارچوب سیاسی فعالیت مشترک گرایشات انقلابی برای ایجاد حزب طبقه کارگر ایران

2- همانجا «نظام حاکم بر جهان امروزی نظام سرمایه داری جهانی است که در سراسر جهان و ایران به دو اردوگاه متخاصم پرولتاریا و بورژازی تقسیم شده و در مقابل یکدیگر قرار داده است..... در تداوم این نظام، سرمایه داری بر استثمار بخش اعظم جامعه، یعنی کارگران و زحمتکشان توسط تعداد کم شمار صاحبان سرمایه، بر تشدید هر چه بیشتر اختلافات طبقاتی، بر از خود بیگانگی گسترده آحاد جامعه، بر تهدید آشکار سلامت محیط زیست در ابعادی هر دم سهمگین تر، بر مبادله نابرابر و تبعیض گسترده علیه کشورهای فقیر توسط کشورهای غنی و پرقدرت استوار است....»

3- همانجا «ما با کلیه راه حل های سرمایه داری، خصوصی و دولتی، و راه حل های میانه سوسیال دمکراسی، و استقرار حکومت های موتلفه “دمکراسی نوین” و دیکتاتوری حزبی، یا هرگونه حکومت و نظامی که به انحاء مختلف تداوم حضور بورژوازی، به  مثابه یک طبقه متشکل را در حاکمیت سیاسی و اقتصادی جامعه میسر و توجیه می کند، مرزبندی داشته و مبارزه می کنیم.»

4- «این نظام ... حامل تضادی است که نیروهای مولده را در تصادم با مناسبات و روابط تولیدی قرار داده و نهایتاً به فروپاشی آن خواهد انجامید....»

5- همانجا.

6- «ضرورت ایجاد حزب انقلابی طبقه کارگر و شناخت موانع پیش رو» (72 تیر 4931؛ متن مشترک) «تنها حزبی می تواند وظایف خود را در قبال طبقه کارگر انجام بدهد، که ریشه ها و پایه های آن در داخل کشور باشد و از درون مبارزات جاری طبقه شروع شده و در آن گسترش یافته و آن مبارزات را سازماندهی کرده ارتقاء بدهد..» (خط تأکید اضافه شده است)

7- مقاله ی «چگونه می توانیم اقدام به فعالیت عملی کنیم؟» (9 آذر 3931؛ با امضاء اسدالله غفارزاده) «مارکس، انگلس، گرامشی، رزا لوکزامبورگ، لنین، مائو، هوشه مین، سلطان زاده، حیدرعمواوغلی، جزنی به  عنوان ایدئولوگ هایی که به درک نظری تاریخی نجات کل رسیده بودند...»

8- مقاله ی « نقد نظرات حکیمی» (آبان 3931؛ شاهرخ زمانی) «طبقه کارگر مخصوصاً قسمت پرولتری آن به  عنوان بارآور مستقیم ارزش افزوده و نبض تولید، و ادامه حیات جامعه، و وجه اصلی تضاد در مقابل طبقه سرمایه دار ترسیم شده که در کارخانجات به طرز انبوه و دست جمعی (تولید اجتماعی) از طریق همکاری دوستانه و متقابل به تولید مستقیم می پردازند؛ که به کلام زیبای گرامشی در کارگر کارخانه، منهای مالکیت خصوصی سرمایه داری، تولید و کل روابط تجسم عینی مناسبات سوسیالیستی است و اصولاً آگاهی طبقاتی سوسیالیستی منطبق بر این مناسبات است. ولی آیا دیگر بخش های غیر مرتبط با مرکز تولید، دارای چنین مناسبات عینی مساعد و زمینه ساز سوسیالیسم و آگاهی طبقاتی منتج از این شرایط هستند؟ به  طور مشخص آیا یک معلم، پرستار و یا کارمند که هیچ ارتباط مستقیم با تولید کالا و ارزش اضافی نداشته و رو در روی طبقه سرمایه دار نیست می تواند به خودآگاهی سوسیالیستی طبقاتی در روند کار دست یابد؟....

لایه های خرده بورژوایی با موفقیت های انفرادی و غیر مرتبط با تولید مستقیم و دسته جمعی سهل است حتی کارگران ساختمان با روحیه پیمانکاری، کارگاه های کوچک تولیدی با توهم کارگاه دار شدن علی رغم شدت استثمار و نبود تأمینات اجتماعی در توهم و خیالات خرده بورژوایی سرمایه دار شدن می سوزند و چه رسد به اینکه بتوانند به  عنوان نماینده کل جامعه در فکر رهایی آن باشند. این نیروها صدها کیلومتر از غریزه طبقاتی – سوسیالیستی در فداکاری برای همنوع دور می باشند ..... در تاریخ مبارزات جنبش کارگری سوسیالیستی و شکل گیری شوراهای کنترل و نمایندگان به  عنوان ابزار سرنگونی نظم بورژوائی و همچنین ایجاد نظم نوین این شوراها عمدتاً” در مؤسسات بزرگ پرولتری شکل گرفته و راه افتاده است که در صورت وجود حزب سیاسی اصولی مانند حزب بلشویک به نتیجه هم رسیده اند. چرا که ایده و غریزه سوسیالیزاسیون فقط در این محیط ها می باشند....

هرچه از تولید بزرگ دسته جمعی و محیط های بزرگ پرولتری دورتر می شویم، از ایده و درک سازماندهی دسته جمعی در شکل مناسبات سوسیالیستی دورتر می شویم....

لایه های خرده بورژوایی سهل است، حتی کارگران ساختمان، کارگاه های تولیدی کوچک مانند خیاطی ها، کفاشی ها، قطعه سازی ها، علیرغم شدت استثمار و نبود کمترین امکانات قانونی در تب و توهم پیمانکار و کارخانه دار شدن می سوزند و صدها کیلومتر در غریزه طبقاتی حاکم در کارخانجات بزرگ در هم سرنوشتی و فداکاری و همنوع گرایی سوسیالیستی به دور می باشند.»

9- مقاله ی «در ضرورت حزب انقلابی در ایران» (بخش اول و دوم؛ تیر 4931؛ با امضاء اسدالله غفار زاده) «حزب سیاسی نظر متشکل از آگاه ترین و متشکل ترین و پیشروترین بخش کارگران است. آیا می توان بدون ارتباط ارگانیک با بدنه کارگری (از طریق عناصر پیشرو. تشکل های توده ای. مبارزات جاری. اشکال سازماندهی) خود را حزب نامید؟ احزاب، سازمان ها و انواع تشکل های جور واجور که ادعا می کنند حزب طبقه کارگر یا سازمان گر طبقه کارگر هستند، یعنی سازمان شان از عناصر نامبرده تشکیل شده است. اگر چنین است.... یعنی دارای پیوند ارگانیک با جنبش کارگری هستند... و اگر دارای پیوند ارگانیک هستند باید بتوانند جنبش کارگری را رهبری کنند. در عمل صد در صد مشخص است که به هیچ عنوان حتی در کوچک ترین مورد هم نمی توانند در جنبش کارگری تأثیر بگذارند. در نتیجه، عناصر نامبرده در این احزاب و سازمان ها و محافل حضور ندارند. بنا براین آن ها پیوند ارگانیک با جنبش کارگری ندارند. در نتیجه تشکیلات سیاسی طبقه کارگر نیستند.»

10- همانجا «هیچ کمونیستی مبارزات دمکراتیک لایه های ستمدیده غیر کارگری مانند ملل تحت ستم، زنان، جوانان و … را کتمان نمی کند. به گواه تاریخ آن ها کارنامه درخشانی در تمامی این موارد، مانند زنان که بنیان گذار سازمان های مستقل آن ها بوده اند. و با برنامه حداقلی در چهارچوب حل مشخص مسئله و سازماندهی مبارزات آن ها، قطعنامه های احزاب کمونیست و انترناسیونال های کمونیستی در مورد زنان، ملل تحت ستم، و دهقانان نمونه موفقی بوده اند. اما در عین حال کمونیست ها اثبات کرده اند تاریخ 002 ساله تا کنون نشانگر آن است که تمامی این مبارزات بدون رهبری طبقه کارگر به عنوان محور اصلی حل تضاد اساسی جامعه سرمایه داری و انقلاب اجتماعی در چهارچوب بقای نظام سرمایه داری استبدادی در جا می زند و حل این مسائل در گرو انقلاب کارگری و حاکمیت شورایی دمکراتیک کارگران و تهیدستان است. پس سازماندهی طبقه کارگر در حزب انقلابی به  عنوان ناجی کل بشریت اولویت اول ما است...

اتحاد زنان کارگر، کارگران ملل تحت ستم، جوانان بی آینده و آزادی خواه، فقط و فقط در صورت تقویت نیروی طبقه کارگر در سرنگونی مشترک دیکتاتوری و بهره کشی و برقراری حاکمیت سوسیالیستی و وحدت داوطلبانه تمامی خلق ها می تواند آن ها را از چنگال ستم و نابرابری نجات دهد. بنابراین ما باید سازماندهی طبقه کارگر را به  عنوان نجات کل جامعه در اولویت اول خود قرار دهیم.»

11- مقاله ی «در ضرورت حزب انقلابی در ایران» (بخش اول و دوم؛ تیر 4931؛ با امضاء اسدالله غفار زاده) «حتی سازماندهی اتحادیه ها نیز به گردن حزب سیاسی می افتد.... حزب سیاسی به  عنوان اهرم هدایت طبقه کارگر با توجه به شرایط اعتلا و رکود انقلاب نیروهای خود را رهبری می کند در شرایط غیرانقلابی که توده ها روحیه مبارزه انقلابی را از دست می دهند و حتی به زور به تشکل های صنفی تن می دهند در چنین شرایطی نقش تشکل های صنفی برای فعالیت های قانونی نقش درجه اول پیدا می کند.»

12- مقاله ی «چگونه می توانیم اقدام به فعالیت عملی کنیم؟» (9 آذر 3931؛ با امضاء اسدالله غفارزاده) «اگر هدف خروج از بحران هویت کنونی است پس باید: اولاً به دور از چسبیدن به منافع خرده بورژوائی فرقه ای در شکل سکتاریسم افراد، بر اساس نقطه اشتراک مورد توافق، بر مبنا و برای سازماندهی عملی جنبش طبقاتی هر دم افزاینده پیشرو (نه توهمات خودمان) متحد و ارگانیزه شویم (نه به صورت شرکت سهامی و ائتلاف موقت).

در سطح جبهه طرح ما باید فدراسیون سراسری مرکب از سندیکاها و فعالین مرتبط با طبقه کارگر و حتی بعضی انجمن های صنفی که به ضرورت سندیکا رسیده اند را نیز بدون کوچک ترین درک فرقه گرایانه شامل شود و همچنین با جناح های راست سندیکالیست – لیبرال و جناح سولیداریته سنتری ها نیز در این راستا نه از روبرو باید از پهلو برخورد کنیم.»

13- همانجا «ایجاد حزب انقلابی لازمه اش سه جزء به هم پیوسته اساسی است: اول: هیئت مؤسس، بقول مانیفست، ایدئولوگ ها.... دوم: نیروهای حرفه ای مبلغ ، مروج و سازمان گر که تمام وقت باید در خدمت حزب باشند..... سوم: سازمان اعضاء، معادل سازمان کارگران پایه هویت طبقاتی حزب ، سکان دار و پیش برنده و سازمانده تشکل های توده ها، مبارزات جاری، محافل و … کارگران، مستقر در محل کار و زندگی آنان و در واقع بخشی از آن ها می باشند، که در سلول های کمونیستی به  عنوان اجزاء اصلی حزب ارگانیزه شده اند.

با توجه به اجزای حزب انقلابی، گیر کار ما در کجا است؟ الف: فرقه گرایی در شکل احزاب و سازمان ها، که تجربه، آگاهی و تشکل را نه ابزار سازماندهی مبارزه در میان کارگران به  عنوان ستون انقلاب و حاکمیت، بلکه به طور قائم به ذات محدود به منافع خرده بورژوایی، سکتاریستی خود می کنند، این نیروها خود را ملزم به ساختن حلقه های دوم و سوم نمی دانند، چرا که آن ها (احزاب خود خوانده) خود را برای شرکت در قدرت کامل (البته در فضای متوهم مجازی) می دانند و سازمان های خرده بورژوائی که بیش از 03 – 04 سال است به دنبال ساختن حزب نه تنها بسترسازی نمی کنند بلکه در انتظار معجزه هستند که در روند این انتظار خود به چندین دسته تقسیم و مانع شده اند.»

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در