Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 74  دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۸ برابر با ۱۷ ژوئن ۲۰۱۹       
علم و انقلاب - 4

علم و انقلاب

 

مصاحبه با آردی اسکای بریک

 

بخش چهارم-درباره ی اهمیت علم و به کاربست علم در بررسی جامعه سنتز نوین کمونیسم و رهبری باب آواکیان

 

در اوایل سال 2015 نشریه ی «انقلاب» مصاحبه ای با آردی اسکای بریک داشت. این مصاحبه طی چند روز انجام شد و طیف گسترده ای از مسائل را در برمی گیرد. آردی اسکای بریک تعلیمات حرفه ای خود را در رشته های محیط زیست و بیولوژی تکاملی گذرانده است. وی از مبلغین سنتز نوین است. در میان آثار او می توان از دو اثر نام برد: علم فرگشت و افسانه ی آفرینش: واقعیت چیست و چرا دانستن آن مهم است؛ از گام های نخستین تا جهش های آینده، رساله ای درباره ظهور انسان، سرچشمه ی ستم بر زن و راه رهایی. پاره های پیشین ترجمه ی فارسی این مصاحبه را در حقیقت شماره 71، 72 و 73 خواندید. اکنون، بخش چهارم را می خوانید.

 

سنتز نوین کمونیسم، هسته مستحکم و الاستیسیته

 سؤال: ما حتماً به زودی به صورت مشخص تر به خود سنتز نوین کمونیسم که توسط باب آواکیان تکامل یافته است خواهیم پرداخت ولی هنگام صحبت های تان در مورد روشی که باب آواکیان در کلیه ی آثارش به کار می برد نکته ای به خاطرم آمد که می پرسم و آن هم رابطه ی میان جستجوی دائمی حقیقت با یکی دیگر از ابعاد کلیدی سنتز نوین است یعنی هسته ی مستحکم با الاستیسیته بسیار. اگر ممکن است در این باره صحبت کنید که چگونه این دیالوگ (دیالوگی که در نوامبر سال 2014 میان باب آواکیان و کورنل وست در نیویورک برگزار شد-م) نمونه ای از به کار بردن هسته مستحکم با الاستیسیته بسیار بود.

آردی اسکای بریک: خب، فکر می کنم رابطه میان هسته مستحکم با الاستیسیته بسیار بر مبنای هسته مستحکم، شاخصِ تمام آثار باب آواکیان، شاخصِ کل سنتز نوین است. این چیزی است که در هر چه انجام می دهد، می نویسد یا می گوید و از جمله در دیالوگ هم بارز است. منظورم این است که حتماً می توانید روی آواکیان حساب کنید که به شما بگوید، پیشرفته ترین و عالی ترین تحلیل ها و سنتزهایش وی را به چه درکی رسانده است. او فارغ از اینکه افکارش چقدر محبوب باشد یا نباشد آن ها را با دنیا سهیم خواهد شد و به طور مستند از آن ها دفاع خواهد کرد. هرکس که اثبات این امر را می خواهد می تواند به آثار وی رجوع کند و ببیند وی چگونه موارد خاص را تحلیل می کند و چگونه به نتیجه گیری های معین درباره ماهیت سیستم موجود (و راه پیشروی در مبارزه علیه آن) و غیره دست می یابد. یکی از مسائلی که آواکیان در جریان بررسی عمیق تجربیات موج های اول انقلاب های سوسیالیستی و درس های مثبت و منفی آن ها عمیق تر از پیش فهمید نیاز به داشتن یک روش علمی است؛ روشی که می توان گفت، نه زیادی سفت است و نه زیادی شل.(خنده)

علمِ خوب، بدون داشتنِ یک تئوری بسط یافته و صرفاً با یک علامت سؤال بزرگ به سراغ دنیای بیرون نمی رود. اگر می خواهید علم را تکامل دهید باید با چارچوب تحلیلی معینی که در طول زمان انباشت شده است، به سراغ دنیای بیرون بروید. باید بهترین تحلیل ها و سنتزهای ممکن در هر مقطع زمانی را ارائه بدهید. سپس به دنیای بیرون رفته و با محک واقعیت آن را به آزمون بگذارید. دانشمندان این گونه عمل می کنند. در این فرایند است که متوجه می شوید بسیاری چیزهایی که فکر می کردید درست هستند، در واقع کاملاً درست هستند. شما الگوهایی را می بینید که شاید تا حدی انتظارشان را داشتید، مواردی شما را شگفت زده خواهد کرد، به مواردی بر خواهید خورد که انتظارش را اصلاً نداشتید، می فهمید در مواردی اشتباه می کرده اید و از همه این ها، چیزی خواهید آموخت. و همه این ها به شما کمک خواهد کرد که تحلیل ها و سنتزهای پیشرفته تری ارائه بدهید و در کار پیشروی کنید. دانش علمی خوب این گونه پیشرفت می کند. به عقیده من باب آواکیان این مدل را در همه کارهایی که انجام می دهد به کار می گیرد. و به همین دلیل است که آواکیان در زمینه ی داشتن یک رویکرد علمی خوب و پیوسته نسبت به موضوعات اجتماعی و ایجاد دگرگونی مثبت اجتماعی واقعاً بی نظیر است.

 آنچه در طول دیالوگ مشاهده کردید این بود که او یک رهبر سیاسی واقعی است. مردم گاهی می گویند «خب ما نیاز داریم که اوضاع را تغییر بدهیم ولی رهبری در کار نیست». بسیار خب، شما رهبری می خواهید؟ چنین رهبری وجود دارد. رهبری ای که تردید به خود راه نمی دهد و اطمینانی دارد که بر اساس تحلیل ها و سنتزهای تجربیات جهانی، تجربیات این کشور (منظور آمریکا است-م)، تجربیات جنبش کمونیستی و جنبش های انقلابی و تجربیات تاریخ بشری بنا شده است. تجربیاتی که چند دهه صرف مطالعه و تحلیل آن ها شده است. باب آواکیان دست پرباری در این زمینه دارد و او بی دریغ و تردید هر آنچه را در طی این سال ها یاد گرفته است به شیوه ای بسیار منسجم با دیگران سهیم می شود. این رهبری است و هسته مستحکمِ رهبری آواکیان همین است.

در عین حال به دلیل درک علمی ای که از امور دارد، می داند که کمونیسم و دگرگون کردن جامعه، مذهب نیست، دگم نیست، تعلیمات دینی نیست، ده فرمان و مجموعه ای از قواعد و احکام نیست. بلکه یک علم زنده است که باید همیشه برای آموختن از جهت های جدید، از تجربیات و اطلاعات جدیدی که وارد می شوند، باز باشد. این فرآیند هم می تواند درک ما را از آنچه می دانستیم تقویت کند و به اثبات برساند و هم می تواند بخشی هایی از این درک را به زیر سؤال ببرد و به ما کمک کند آن را هرچه بیشتر تکامل دهیم. این یک فرایند ایستا نیست. علم یک فرایند پویا است اگر به درستی فهمیده شود. خب یکی از این چیزهایی که شما می بینید این است که چرا باب دردسر انجام چنین دیالوگی را به خودش می دهد؟ به چه دلیل او با چنین طیف متنوعی از مخاطبان صحبت می کند؟ این طور نیست که بیشتر حاضرین در آن دیالوگ کمونیست باشند. بیشتر حضار در آن سالن، درباره کمونیسم قانع نشده بودند و آواکیان هم برای کمونیست کردن آن ها سخنرانی نمی کرد. یکبار دیگر می گویم، کمونیسم مذهب نیست. آواکیان علم را به میان مردم می آورد و از مردم می خواهد تا با آن درگیر شوند و برای تعمیق هرچه بیشتر حقیقت و تحلیل ها، تجربیات شخصی و درون بینی های جدید را به میدان آورند.

ولی او مرتکب خطای عکسِ آن هم نمی شود که آدم ها می توانند دچارش شوند. از یک سو خطای جزم اندیشی و رویکرد مذهبی نسبت به کمونیسم وجود دارد. این رویکرد کمونیسم را فقط مشتی احکام مذهبی و تعلیمات دینی می داند که آدم باید حفظ کند و دارای همان انجماد متون مذهبی است. خیر! زندگی واقعی، طبیعت واقعی و جامعه واقعی انسانی بسیار پویاتر از آن است که بتوان به زور در یکسری احکام و چارچوب های خشک قرارشان داد. اما آدم ها می توانند مرتکب آن خطای معکوسِ شناخت شناسانه (اپیستمولوژیک) نیز شوند؛ به این معنی که هیچ پدیده ای را هرگز نمی توان واقعاً شناخت و هیچ چیزی هرگز مسلم نیست. این گونه رفتار کردن که گویا چون به زیر سؤال کشیدن همه چیز درست است، پس اصلاً از هیچ چیز نمی توان اطمینان حاصل کرد و هرگز پایه ای موجود نیست که بتوان بر آن تکیه کرد، پیشروی کرد و بیشتر یاد گرفت. این رویکرد اساساً همیشه بر الاستیسیته تأکید می کند، گویی هیچ هسته مستحکمی در هیچ چیز موجود نیست. خیلی شبیه رویکردی است که امروزه در حلقه های دانشگاهی حاکم است: حجم عظیم نسبی گرایی فلسفی، جایی که مردم عملاً به تو می گویند: «حقیقت تو و حقیقت من وجود دارد. تو می توانی حقیقت خودت را داشته باشی و من هم می توانم حقیقت خودم را داشته باشم. تو می توانی روایت خودت و من هم می توانم روایت خودم را داشته باشم و کسی حق ندارد بگوید چه چیزی درست و چه چیزی غلط است؟». به نظر من چنین نسبی گرایی افراطی نه فقط احمقانه که حتی از سر بی وجدانی است.

اگر شما درباره ی چیزی هرگز یقین علمی نداشته باشید، با مصیبت های زیادی مواجه خواهید شد و پیش تر نخواهید رفت. مثلاً در علوم طبیعی اگر سعی کنید مسائل بزرگ محیط زیستی را حل کنید یا بیمارهای سخت را درمان کنید یا یک فضاپیما به فضا بفرستید تا سیاره مارس را کشف کنید یا هر چیز دیگر، بهتر است در حداکثر توان تان کارتان را با تکیه بر هسته مستحکمی از قطعیت علمی شروع کنید ولو اینکه می دانید بخش هایی از درک و رویکرد شما ممکن است بی عیب نباشد. در حقیقت شما همیشه می توانید پیش بینی کنید که چیزهای جدیدی خواهید آموخت و این آموخته های جدید بخش هایی از درک و رویکرد شما را به زیر سؤال خواهد برد. ولی بهتر است از یک داربست اولیه یا طرح واره ای آغاز کنید که هسته ای از قطعیت را شامل می شود، قطعیت علمی ای که در طول زمان از طریق انباشت تجارب تاریخی و غربال کردن علمی پسینی آن تجارب و «ارزیابی و طبقه بندی» (triage) آن ها استوار شده است. این به شما اجازه می دهد بگویید، بسیار خوب ما به سراغ جهان بیرونی می رویم تا این نظریه ها و فرضیه های علمی را به کار ببندیم. ما آن ها را به آزمون بیشتری خواهیم گذاشت و توسعه خواهیم داد و بی تردید در این راه، چیزهای جدید بسیاری خواهیم آموخت. ولی اگر کارتان را با یک قطعیت علمی و با یک هسته مستحکم که بتوانید آن را به کار ببندید، آغاز نکنید، هیچ دستاوردی نخواهید داشت. اگر فکر کنید چیزی نیست که بتوانید خودتان را بر روی آن استوار کنید... با شناور شدن در خلأ فرقی نخواهد داشت. اگر قصد داشته باشید سرطان یا دیگر بیمارهای لاعلاج را درمان کنید، می توانید مسلم بدانید که در هر مقطع زمانی مشخص احتمالاً خطاها و کمبودهایی در درک شما وجود دارد، ولی بهتراست دنبال آن باشید که بهترین درک انباشت شده ی تا آن زمان را به کار ببندید و از آن به عنوان مبنایی برای آزمایش های بعدی و تلاش برای دگرگون کردن واقعیت دنیا استفاده کنید و سپس جمع بندی و تحلیل های بیشتری بکنید تا بتوانید پیشرفت های بیشتری در حل این مشکلات کنید.

باب آواکیان الگو و سرمشقی برای این نوع رویکرد علمی است. او به شما نمی گوید همه چیز در گذشته بی نقص بوده است یا درک های خود او بی نقص بوده یا هیچ خطایی در آینده رخ نخواهد داد. او هرگز چنین چیزی نمی گوید بلکه می گوید ما باید روش و رویکرد علمی را یاد بگیریم و به کاربریم تا در هر مقطعی از تاریخ بتوانیم در حداکثر توان مان به طور نظام مند و پیوسته حقیقت را از آنچه حقیقت نیست تمیز دهیم و تحلیل کنیم. و مسلماً وقتی شما درباره دگرگونی اجتماعی صحبت می کنید باید رویکرد علمی تان را به یک وجدان اخلاقی اضافه کنید. شما در واقع باید از آخر یعنی از اهداف معینی که دارید شروع کنید، از آن اهداف به عقب و امروز بیایید و نقطه عزیمت خود را در پیشروی به سوی آن اهداف تعیین کنید. اگر دانشمند علوم طبیعی هستید، ممکن است هدف شما کشف تأثیرات جنگل زدایی از جنگل های استوایی یا چیزی شبیه آن باشد. اگر دانشمند علوم اجتماعی و یک کمونیست انقلابی هستید، هدف شما حرکت به سوی یک دنیای بهتر است، دنیایی که به ورای تمایزات طبقاتی می رود و به آنچه به «چهار کلیت» معروف است دست می یابد. چهار کلیت به فرمول بندی مارکس اشاره دارد که می گوید رسیدن به هدف کمونیسم مستلزم آن است که همه گونه تمایزات طبقاتی محو شوند، کلیه روابط تولیدی که مبنای این تمایزات طبقاتی هستند از بین بروند، تمام روابط اجتماعی که منطبق با این روابط تولیدی هستند، محو شوند و همه ایده هایی که منطبق با این روابط اجتماعی هستند، دگرگون شوند. شما دارید در جهتِ رسیدن به یک جامعه کمونیستی حرکت می کنید و بعضی از این تضادها را که امروز در فرایند کسب قدرت سیاسی، در فرایند ساختن یک جامعه سوسیالیستی نوین وجود دارند، می شناسید. جامعه ی سوسیالیستی ای بر مبنای اقتصادی کاملاً متفاوت و با اهداف و روابط اجتماعی کاملاً متفاوت که باید تقویت شان کرد و برای شان جنگید. شما دارید در جهت معینی حرکت می کنید.

بنابراین، امروز یک کمونیست انقلابی باید با نگاه به آن هدف بلندمدت تر یعنی به وجود آوردن جامعه ای که حقیقتاً برای اکثریت بشریت رهایی بخش باشد شروع کند، به عقب برگردد و نقطه عزیمتش را تعیین کند. و این آن چیزی است که شما باید به صورت دائمی و مکرر کنترل کنید و از آن مطمئن شوید: آیا این کار در مسیر درستی حرکت می کند؟ آیا این کار به سوی آن اهدافی که ذکر شد، حرکت می کند و نه در خلاف آن؟ این کار می تواند به مسیرهای غلطی بیافتد و بهتر است قبل از این که دیر شود متوجه شده و مسیر را اصلاح کنید و از اشتباه ها بیاموزید. هر دانشمند خوبی به شما خواهد گفت تا زمانی که از روش های علمی برای تحلیل و جمع بندی از اشتباهات استفاده کنید، می توانید از خطاها و مسیرهای غلطی که رفته اید، درس های زیادی بیاموزید. ولی اگر روش های علمی منسجم را در تحلیل و جمع بندی از آن ها به کار نبرید به احتمال زیاد توسط خطاها و مسیرهای غلطی که رفته اید، نابود خواهید شد.

به قول آواکیان، همه حقایق برای پرولتاریا خوب است و هر آنچه در واقع حقیقت است، به ما کمک خواهد کرد تا در مسیر کمونیسم قدم برداریم. این واقعاً صحت دارد. آدم می تواند بیاموزد. و در دیالوگ شما می بینید که او در واقع با مخاطبان چالش می کند تا این نکته را بفهمند. او می داند با مخاطبانی صحبت می کند که درک های غلط و پیش داوری های بسیاری دارند. مخاطبی که باهوش است ولی چیز زیادی در این باره نمی داند که جامعه چگونه ساختار و سازمان یافته یا اینکه چگونه می توان جامعه را بر مبنایی بسیار مثبت تر از نو ساخت. امروزه در جامعه درک از علم و ماتریالیسم بسیار کم است. برایم مهم نیست که چقدر مردم تحصیل کرده هستند، وقتی پای درک از جامعه و راه دگرگون کردن آن وسط می آید، رُک بگویم بیشتر مردم تقریباً هیچ چیز نمی دانند. بدون رودربایستی این را می گویم. باب آواکیان در آنچه می گوید، الگو و سرمشقِ هسته مستحکم است. می گوید ببینید من برای ده ها سال با این مسئله درگیر بوده ام، روش های علمی را به کار بسته ام و چیزهای بسیار زیادی آموخته ام، چیزهای بسیاری زیادی هست که باید با هم سهیم شویم، درباره اینکه این نظام چگونه ساخته شده است، درباره ستم هایی مانند آدم کشی های پلیس و سایر ستمگری هایی شبیه آن و این که چرا این مسائل رخ می دهند و بی وقفه و مکرر رخ می دهند؟ و چرا تا زمانی که از شر این سیستم خلاص نشده ایم رخ خواهند داد؟

آواکیان مصالح هسته ی مستحکم را دارد؛ قطعیت علمی بالایی را دارد که می تواند به میدان آورد. در عین حال او بازوان گشاده ای برای گردهم آوردن آدم هایی را دارد که دیدگاه های بسیار متفاوتی دارند تا بینش ها و تجارب گسترده ای را بیرون بکشد. رویکردی که در این مورد شامل مناسبات بسیار صمیمانه و پربارش با کرنل وست می شود یعنی شخصی با شناخت شناسی و فلسفه بسیار متفاوت اما در همان حال کسی که دغدغه های یکسان بسیاری را شریک است.

ما می توانیم از این چارچوبه های متنوع چیزهای زیادی بیاموزیم ولی برای آموختن باید این ها را غربال کرد، به یکدیگر وصل کرد و جهت داد. الاستیسیته به معنای درست کردن یک خمیر دلبخواهی نیست. برای جهت دادن به الاستیسیته باید دائماً آن را به طرف هسته مستحکم کشید. یک دانشمند خوب همواره تلاش می کند تا امور را در جهات مثبت هدایت و کانالیزه کند تا مشکلات را حل کند. و این بخشی از چیزی است که شما در دیالوگ می بینید. مقدار زیادی اعتماد به نفس و قطعیت در دانشمندی می بینید که کار زیادی انجام داده است و می داند کارش بسیار پیشرفته است و می داند بسیاری از منتقدان وی هرگز به طوری واقعی با محتوای کارش دست و پنجه نرم نکرده اند. و هم زمان آغوش بسیار گشوده ای دارد، هم در برانگیختن تفکر انتقادی و هم در آموختن از تجارب عظیم گذشته و حال، و همه ی این ها با هدف هدایت کردن امور در مسیری است که نهایتاً به نفع اکثریت بشریت است.

در دیالوگ آواکیان در زمینه ی دیگر نیز الگوسازی می کند. در زمینه ی حس کردنِ آن نوع جامعه ای که وی می گوید باید به وجود آورد. من فکر می کنم مردم اغلب وقتی آثار باب آواکیان را می خوانند یا به طرق دیگر با وی روبه رو می شوند، شگفت زده می شوند. آدم ها اغلب با انواع پیش داوری های اجتماعی، تصورات غلط و کلیشه ای درباره این که کمونیست ها خشک و دگم های بی روح هستند می آیند و با آواکیان مواجه می شوند و متوجه می شوند که این چیزی نیست که انتظارش را داشتند. و این دقیقاً به خاطر روش و رویکرد علمی است که وی برای دگرگون ساختن جامعه و تلاش برای رهایی انسانیت، به کار می برد. وی بسیار پرنشاط است و روحیه بی نهایت بزرگواری دارد. و بسیار شوخ طبع است. و این چیزی است که همیشه از مردم می شنوید. آن ها می گویند: من نمی دانستم او (باب) این قدر بامزه است. و در عین حال بسیار جدی است. او اکیداً درباره کاری که می کند جدی است. خشم، عصبانیت و برانگیختگی وی به خاطر همه بی عدالتی های جامعه و احساسات عمیقی که دارد مثلاً برای هر یک از جوانان سیاه پوستی که توسط پلیس کشته می شوند، تظاهر نیست. چیزی است که عمیقاً احساس می کند. همه احساس خشم و عزم راسخ واقعی او را در نابود کردن این وضعیت حس می کنند و مثال می زنند. او هم زمان می تواند، هسته مستحکم جدی و علمی بودن را با رویکردی که زنده، دست و دل باز و شوخ طبعی است ترکیب کند و زندگی را در همه جنبه هایش به آغوش بکشد. و من فکر می کنم این نشان دهنده دنیایی است که وی برای به وجود آوردن آن تلاش می کند و روش هایش برای دستیابی به این هدف است.

 

یک سیاستمدار کمونیست، الگوی رهبری کمونیستی

سؤال: من فکر می کنم این نکته مهمی است و به چیزی که یک دقیقه قبل گفتی هم مربوط است. گفتی که تو این حس را داشتی که باب آواکیان به عنوان یک سیاستمدار در دیالوگ ظاهر شد. ممکن است کمی بیشتر توضیح بدهی؟ به این خاطر که من فکر می کنم این مسئله خیلی مهمی است و می دانم که قبلاً گفتی که تو واقعاً در زمان دیالوگ چنین حسی داشتی و چنین چیزی را حس می کردی که او رهبر انقلاب است، کسی که می تواند جامعه  آینده را رهبری کند. نمی دانم آیا مایلی که کمی بیشتر در این باره صحبت کنی؟

آردی اسکای بریک: بله. علت این که این جنبه ی سیاستمدار بودن را حس کردم این است که ما در زمانه بسیار پیچیده ای زندگی می کنیم که سرشار از چالش ها برای پیشبرد واقعی انقلاب است؛ در مبارزه ای که با شعار «با قدرت بجنگیم و مردم را برای انقلاب دگرگون کنیم» در جریان است و مدت مدیدی بود که به این شدت نبوده است (به ویژه حول کشتار جوانان به دست پلیس) مسائل واقعی وجود دارد که باید حل کرد. آواکیان حزب کمونیست انقلابی را رهبری می کند و شک ندارم حتی یک مورد ابتکار عمل در کار نبوده است که مهر رهبری باب آواکیان و رهبری سطوح بالای حزب بر آن نباشد. از تنوع اموری که توسط این حزب پیش برده و بر روی تارنمای (revcom.us) منعکس می شود، می توانید متوجه شوید که چقدر تضادهای چالش انگیزی هست که باید حل کرد. و این ها فقط اشاره ای است از آنچه این رهبری درگیر آن است.

من فکر می کنم اکثر مردم هیچ ایده ای درباره اینکه رهبری انقلابی چیست ندارند. بیشتر مردم فکر می کنند یک رهبر انقلاب، یک نوع رهبرِ «اکتیویست» است، چیزی مثل رهبر یک تظاهرات، منظورم رهبری تاکتیکی است. ولی یک رهبر همه جانبه ی انقلابی بیشتر از یک رهبر تاکتیکی است. مسلم است که نیاز به رهبران تاکتیکی در جنبه های مختلف وجود دارد و من قصد ندارم آن را بی ارزش جلوه دهم. نیاز زیادی به کسی که در یک تظاهرات آژیتاسیون می کند وجود دارد تا مثلاً کمک کند مردم درک بهتری از آنچه برایش می جنگند به دست بیاورند و مردم را حتی به صورت تاکتیکی در خیابان ها، مثلاً در یک تظاهرات رهبری کند. ولی نکته بسیار مهمی در مورد رهبر انقلاب و رهبری یک جامعه جدید باید گفته شود. این رهبر باید یک سیاستمدار همه جانبه باشد و بیشتر شبیه یک فرمانده استراتژیک برای کل انقلاب باشد. فرمول بندی جدیدی هم اخیراً مطرح شده است و آن این است که رهبران کمونیست (منظور فقط رهبری سطح بالا نیست بلکه هر فرد انقلابی کمونیست است) باید به خودشان به عنوان یک رهبر استراتژیک برای انقلاب نگاه کنند و برای تبدیل شدن به آن جد و جهد کنند، آن ها باید « یک فرمانده استراتژیک باشند و نه صرفاً یک رهبر تاکتیکی و نه صرفاً یک فیلسوف استراتژیک». این خیلی مهم است. به عبارت دیگر، اگر شما می خواهید انقلاب را هدایت کنید، فرایند کسب قدرت سیاسی را رهبری کنید و رهبر یک جامعه جدید بشوید (و این همان چیزی است که من از سیاستمدار مد نظر دارم) شما باید کاملاً به آنچه در حال انجام آن هستید، آگاه باشید و با پیچیدگی ها و لایه های مختلف آن کارکنید و با تضادهای متنوع موجود بین مردم دست و پنجه نرم کنید. شما باید این تضاد را حل کنید که از یک طرف، هیچ وقت دارای آزادی مطلق نیستید و از طرف دیگر، باید تلاش کنید اوضاع را در جهت معینی به حرکت در بیاورید. از یک طرف تلاش می کنید به اصول تان وفادار باشید و این اصول را آشکارا تبلیغ می کنید و از طرف دیگر مردمی را رهبری می کنید که معمولاً درک نمی کنند (حداقل با عمق کافی درک نمی کنند) که شما هنگام رهبری آن ها چه چیزی را دارید مطرح می کنید و یا کسانی که تمایل دارند آن چیزی را که شما به پیش می گذارید، تحریف کنند زیرا یا به قدر کافی خوب مسائل را درک نمی کنند یا تحت تأثیر سایر برنامه ها، جهان بینی ها و روش ها هستند.

بنابراین، رهبری استراتژیک، وظیفه ای بسیار بسیار پیچیده است و این عاملی است که در مسئله ای که قبلاً نیز گفتم دخیل است یعنی در این مسئله که بسیاری از دانشمندان علوم طبیعی، وقتی می خواهند درباره تغییر اجتماعی صحبت کنند کاملاً به بیراهه می روند و به نظر می رسد وقتی پای این موضوع وسط می آید ناگهان هر آنچه را درباره روش های علمی آموخته اند فراموش می کنند. بخشا این مسئله از آن روست که بسیاری از مردم دید کاملاً غلطی در مورد رهبری فراگیر در حوزه اجتماعی و به ویژه در زمینه ی تغییرات انقلابی دارند. اکثراً فکر می کنند رهبر سیاسی فردی است با یک بلندگوی دستی در تظاهرات. ولی این رهبری تاکتیکی است و نه رهبری همه جانبه از نوع فرماندهی استراتژیک که بتواند از طریق انقلاب و ساختن جامعه ای نوین با بنیادهای اقتصادی اساساً متفاوت و هر آنچه از آن ناشی می شود، کل جامعه را در تحقق یک دگرگونی رادیکال رهبری کند. این نوع رهبری چند بعدی وظیفه ای بسیار پیچیده تر است و رک بگویم اکثر مردم دانش بسیار ناچیزی در این باره دارند که این رهبری چه چیزی را در بر می گیرد.

و مسئله سروکله زدن با مخاطبان هم وجود دارد. مخاطبان به اصطلاح از تیپ های بسیار متنوعی هستند. و شما نباید تلاش کنید برای همه مردم همه چیز باشید. باید سعی کنید بیان منافع عینی پرولتاریای بین المللی باشید,. منظورم از پرولتاریای بین المللی این فرد و آن فرد پرولتر نیست. یک طبقه پرولتاریای بین المللی، یک طبقه جهانی وجود دارد از مردمی که مالک ابزار تولید نیستند، کسانی که تحت این نظام دارای هیچ قدرتی برای اداره جامعه نیستند؛ کسانی که واقعاً فقط می توانند خودشان را تحت نظام سرمایه داری امپریالیست بفروشند. آن ها به مثابه یک طبقه (چه به عنوان افراد پرولتر از آن آگاه باشند، چه نباشند) و نسبت به هر طبقه ی دیگر، بیشترین منفعت را در حرکت به سوی کمونیسم و گذشتن از همه این تمایزات طبقاتی و روابط ستم و استثمار دارند آیا این طبقه تنها طبقه ای است که قرار است بخشی از فرایند باشد؟ خیر. طبقه حاکم سرمایه دار-امپریالیست بخش بسیار کوچکی از جامعه جهانی یا جوامع مختلف است ولی نیروهای گوناگونی در جامعه هستند که گرچه یک پای شان در سیستم است اما ممکن است در آرزوی دنیای بهتری هم باشند. و آن هایی که قشرهای «میانی» تر هستند خیلی باثبات نیستند و هر روز به یک طرف می چرخند! به این وضعیت مشکل دیگری را هم اضافه کنید که در این جامعه به سختی کسی تعلیمات علمی می بیند و تقریباً کسی نمی کوشد با مشکلات با یک رویکرد منسجم و دقیق برخورد کند. به این ترتیب، آدم ها در تفکر و عمل شان به همه طرف کشیده می شوند. باب آواکیان در چارچوب کسب انقلابی قدرت سیاسی و ساختن یک جامعه ی نوین، صحبت از «رفتن تا مرز چهار شقه شدن» کرده است. این به معنای آن است که، انواع و اقسام مردم با افکار متفاوت و متضاد هستند که به جهات مختلف کشیده می شوند و غیره.

این نیز علت دیگری است که چرا شما به علم نیاز دارید. بدون علم، چگونه می توانید بدانید که بهترین امر برای جامعه چیست؟ شما چگونه می توانید بدانید که بهترین برای اکثریت بشریت چیست؟ مبنای حرکت سرمایه دار- امپریالیست ها این است که چه چیزی برای سیستم شان بهترین است. مسئله فقط حرص و آز شرکت های سرمایه داری نیست بلکه بیشتر از آن است. آن ها سیستمی دارند که باید حفظ کنند، سیستمی که بر مبنای سود بنا شده است. ما می توانیم درباره تضاد اساسی سرمایه داری-امپریالیستی صحبت کنیم و ارزش آن را دارد که کمی به آن بپردازیم. ولی نکته  این است که آن ها سعی می کنند نظام شان را حفظ کنند اما حقیقت این است که حتی کسانی که این جامعه را اداره می کنند، قوانین عمیق تر سیستم خودشان را نمی شناسند. ولی اگر شما بخواهید جامعه ای کاملاً جدید به وجود بیاورید، جامعه ای که به واقع منطبق بر منافع عینی و نیازهای اکثریت بشریت باشد باید خیلی کار کنید و باید در مقابل بسیاری از تصورات غلط، پیش داوری ها و دیدگاه های ضد علمی بایستید. شما باید با عقاید و دیدگاه های متنوع و مردمی که به جهات مختلف کشیده می شوند، سر و کار داشته باشید و در عین حال مهار خود پروسه را از دست ندهید. اینجا جایی است که نقش استراتژیک فرمانده وارد معادله می شود. اگر شما به رویکرد علمی خود مطمئن باشید، می توانید با قطعیت نسبتاً بالایی بگویید که فکر می کنید می توان تعیین کرد که منافع عینی اکثریت بشریت در چیست و الزامات حرکت در سمت آن کدم اند. این شبیه اسب سواری است. شما دست های تان را روی مهار اسب نگه می دارید و اجازه نمی دهید که اسب شما را به هر مکان آشنایی که می شناسد بکشاند. اسب در اینجا پروسه است، پروسه انقلابی و نه مردم. درست؟ اگر شما افسار اسب را بیش از اندازه تنگ کنید و سر اسب را خیلی سخت بکشید و تیغه ی افسار دهان اسب را ببُرد و اجازه هیچ آزادی عملی به اسب ندهید، اسب مثل یک سنگ در جایش خواهد ایستاد یا جفتک خواهد انداخت، در هر صورت قادر نخواهد بود که بخشی از حرکت آزادانهِ به جلو و پیشروی پروسه باشد.

بنابراین همیشه تنشی وجود دارد. بعضی ها تأکید آواکیان بر لزوم «الاستیسیته ی بسیار برمبنای هسته مستحکم» را درست نفهمیده اند و به اشتباه استدلال می کنند که لزوم آن به علت وجود اقشار میانی در میان مردم است که «جفتک خواهند انداخت» و دردسر درست خواهند کرد و ناراضی خواهند شد و بنابراین باید اینجا و آنجا امتیازاتی به آن ها بدهیم که با ما سر جنگ نداشته باشند. خیر! این تهوع آور خواهد بود. دلیل واقعی این است: شما باید الاستیسیته حقیقی بر مبنای هسته مستحکم را تبدیل به رویکردتان کنید چون جامعه و پروسه به آن نیاز دارد. خودِ پروسه ی انقلاب نیاز به نفس کشیدن دارد. اگر پروسه انقلابی نتواند نفس بکشد نتیجه خوبی به بار نخواهد آمد. هم پروسه کسب قدرت و هم بعد از آن پروسه ساختن یک جامعه نوین، نیاز به تنفس دارد. و اگر سعی کنید محکم و سخت آن را کنترل کنید، حتی گیریم در کاری که انجام می دهید حق با شما باشد، اگر بیش از اندازه سفت و کنترل کننده باشید، مردم را دلسرد و مأیوس خواهید کرد و نخواهید توانست ابزار علمی به دست شان بدهید که خودشان بتوانند مسائل را حل کنند و آنگاه جامعه تبدیل به یک جامعه ی سرکوب گر و منجمد و پروسه تبدیل به یک پروسه ی منجمد خواهد شد.

و باب آواکیان این مسئله را خیلی خوب درک می کند. زیرا به اندازه کافی دانشمند خوبی هست که وجود تنش های مادی را که به طور عینی بین آنچه به هسته مستحکم معروف است (یعنی قطعیت و اطمینان در مورد این که اشکال جامعه ی کنونی چیست و چه نوع جامعه ای باید به وجود آید تا به نفع بشریت باشد) از یکسو و از سوی دیگر، درک این مسئله که پروسه باید به گونه ای جهت داده شود که بتواند وسیع ترین طیف دیدگاه ها و رویکردهای ممکن را در میان قشرهای مختلف توده های مردم در جامعه در بر بگیرد و متحد کند.

من مطمئن نیستم که آیا این مسئله را به اندازه کافی خوب بیان می کنم یا نه، ولی آواکیان مطمئناً این مسئله را در بسیاری از آثار و سخنرانی هایش به خوبی بیان کرده است. و من هم مردم را تشویق می کنم که کلیت «هسته مستحکم و الاستیسیته بسیار بر مبنای هسته مستحکم» را کند و کاو کنند. درک قسمت دوم این عبارت یعنی «بر مبنای هسته مستحکم» بسیار مهم است. یعنی بدون آن هسته مستحکم شما نمی توانید الاستیسیته از نوع درست را داشته باشید. شما نمی خواهید عاقبت كارتان مثل تلاش برای به صف کردن گربه ها باشد در حالی که همه چیز و همه کس در اطراف پراکنده می شوند. باید هسته مستحکمی وجود داشته باشد. در حقیقت شما هرچه بیشتر در هسته مستحکم، در هسته ی تئوری علمی، در دانش و تجربه ی انباشت شده و آن هسته ی قطعیت محکم تر باشید و درک علمی قوی تری نسبت به آن داشته باشید به همان نسبت امکان بیشتر خواهید داشت برای اینکه الاستیسته و ابتکار وسیع تری را در میان مردم دامن زده و تشویق کنید. هم در جریان پروسه ی انقلابی جاری و هم در آینده در جامعه ی سوسیالیستی، از جمله در رابطه با آن نوع نارضایتی و جوشش گسترده ی اجتماعی که می تواند فعالانه به پیشرفت جامعه در یک جهت خوب کمک کند.

سؤال: در صحبت های شما یک چیز مطرح شد که وحدتی هست، ارتباطی هست میان رویکرد هسته ی مستحکم با الاستیسیته بسیار، هم در فرآیند انقلاب کردن برای رسیدن به جامعه  آینده در مسیر کمونیسم و هم در خود آن جامعه آینده. و گفتید در جریان دیالوگ رابطه میان این رویکرد و باب آواکیان به عنوان رهبر آن جامعه آینده را می توان حس کرد. همچنین پیش تر به نکته دیگری اشاره کردید و آن اینکه اگر باب آواکیان قرار نبود رویکرد هسته مستحکم با الاستیسته بسیار بالا را به کار بگیرد اصولاً علتی برای برگزاری این دیالوگ با کورنل وست نبود؟ و نکته دیگری که می خواهم کمی بیشتر به آن بپردازیم این است که آواکیان در دیالوگ و در مجموعه آثارش نظرش را پنهان نمی کند و کاملاً درکش از علم کمونیسم و واقعیت را ارائه می کند. و سعی نمی کند از تیزی نقاط اختلاف و تفاوت هایش بکاهد از جمله با کورنل وست. در حالی که همزمان وحدت بین شان و ضرورت گسترش آن را تشخیص می دهد. او حتی زمانی که وارد بحث اختلافات شان می شود این رویکرد را حفظ می کند که شخصی مانند کورنل وست، بینش وسیعی دارد و می تواند به کلیتِ فرایند انقلابی خدمات بسیاری بکند. آیا چیز بیشتری هست که بخواهید درباره کاربرد هسته مستحکم با الاستیسته بسیار، در رابطه ای که در دیالوگ میان باب آواکیان با کورنل وست بود اضافه کنید؟

آردی اسکای بریک: خوب، من فکر می کنم می توانید کاربرد و الگوسازی برای «هسته مستحکم با الاستیسته بسیار» را در رابطه ای که با کورنل وست برقرار می کرد و همچنین در ارتباط گیری اش با گروه های مختلف مخاطب ببینید. می گویم گروه های مخاطب و نه گروه مخاطب، چرا که حضار دیدگاه های اقشار بسیار متفاوتی را نمایندگی می کردند. در اینجا قطعیتی می بینید که بر مبنای تجربه و دانش بنا شده است. به علوم طبیعی فکر کنید: اگر کسانی پیدا شوند که در رشته ی علمی خود پیشروترین باشند، یا در تحولات یکی از رشته های علوم طبیعی واقعاً پیشرفت کرده باشند و متفکر خلاق (visionary) بوده و واقعاً نقش رهبری داشته باشند، احمقانه خواهد بود اگر طوری رفتار کنند که چیزهایی را که می دانند نمی دانند یا مردم را به چالش نگیرند و مستندات و شواهدی که طی دهه ها گردآورده و تحلیل کرده اند را به مردم ارائه نکنند. درست است؟ پس حتی در عین اینکه با کورنل کار می کند، نظراتش را از او مخفی نمی کند. یکم به این خاطر که او به اندازه کافی به مردم احترام می گذارد که دلالی محبت یا تواضع ساختگی یا تظاهر به ندانستن آنچه واقعاً می داند، نکند. او فقط به کسانی که استعمارگران و سرکوبگران رأس جامعه هستند احترام نمی گذارد. ولی آن قدر احترام برای دیگران، حتی برای کسانی که با آن ها در زمینه های مهمی دارای اختلاف نظر است دارد با آن ها صادق باشد و تفاوت ها را به شیوه اصولی و راستی بررسی کند و نه اینکه با دلالی محبت و تواضع ساختگی تظاهر کند که با آن ها بیشتر از آنچه واقعاً توافق دارد، توافق دارد.

او هر چیز را آن طور که هست خواهد گفت. او به مردم، از جمله به مخاطبین خواهد گفت که آن ها دیدگاه های بسیار متفاوت و تصورات غلط زیادی دارند که به نظر وی مضر هستند. از جمله بسیاری دیدگاه های مذهبی که مردم را از دیدن اینکه واقعیت چگونه است و چگونه می تواند تغییر کند، باز می دارد. موضع وی نسبت به مذهب بی شک بی طرفانه نیست. او فقط نمی گوید، من این را قبول ندارم ولی هیچ ایرادی ندارد، بروید و به آنچه می خواهید باور داشته باشید. او مطمئناً چنین چیزی نمی گوید. به جای آن وی درجا با مخاطبان مبارزه می کند و آنان را به چالش می کشد. او به مخاطبان می گوید شما واقعاً باید دست از بعضی از این عقاید مذهبی بردارید چرا که واقعاً مضر هستند و دید شما نسبت به آنچه واقعیت در عمل هست را مخدوش می کند. به این خاطر که این عقاید دیدن راه پیشروی و راه تغییر دادن جامعه در جهت درست را برای شما دشوار می کند. پس باید از شر این چیزها رها شوید. و او چنین چیزهایی را به مخاطبانی می گوید که بیشتر آن ها مذهبی هستند. به ویژه مردمی که جزء ستمدیده ترین مردم هستند و بیشترین نیاز را دارند که در مسیر فرایند انقلابی به پیش گام بردارند. او به اندازه کافی نسبت به مردم احترام می گذارد و به آن ها اعتماد استراتژیک دارد که این چیزها را به همان صورتی که هستند به آنان بگوید.

 حال در موقعیتی که وی با کورنل وست کار می کند را نگاه کنیم. کورنل وست یک روشنفکر مجرب است. صاحب تجربیات بسیار زیاد در زندگی است و او نیز عرصه های بسیار زیادی را مطالعه کرده و فلسفه های متفاوتی را تحلیل کرده است. باب آواکیان به این فرایند نیز احترام می گذارد. ولی در اینجا نیز قصد ندارد چیزی را پنهان کند و مسئله را همان طوری که هست بیان می کند و برایش شواهد ارائه می کند. می گوید، واقعاً در کتاب مقدس چه چیزی نوشته شده است؟ نقش مذهب چیست؟ بیایید به آن بپردازیم!

 بعضی ها ممکن است بگویند، لازم ندارم این چیزها را بشنوم، چون پیشاپیش اعتقادی به خدا ندارم. بسیار خوب، اما باید به همه این چیزها گوش بدهید، می دانید چرا؟ برای اینکه میلیاردها انسان در روی این سیاره تحت تأثیر این یا آن مذهب هستند و آن ها از پنجره مذهب خاص خودشان به کل واقعیت می نگرند و با آن روبرو می شوند. اکثر مردم این سیاره با این چارچوبه، با به کار بردن این (به قولی) چارچوبه تئوریک سعی می کنند جهان را درک کنند، بفهمند اشکالش چیست و در رابطه با آن، چه می توان یا نمی توان کرد. مذهب موضوع بسیار مهمی هم در ایالات متحده و هم در سایر نقاط جهان است. خوب همان طوری که در دیالوگ می بینید، باب آواکیان از یکسو با کورنل وست چالش می کند، ولی با یک شیوه خوب، با یک شیوه گرم، چرا که این دو نفر کسانی هستند که به همدیگر احترام می گذارند و همدیگر را دوست دارند ولی قصد دارند که صادقانه به یکدیگر و به مخاطبان بگویند که در کجاها نقاط اختلاف برجسته دارند. و به این دلیل که آن ها باصداقت و درستکار هستند، قادر هستند نقاطِ مهمِ اختلاف شان را روشن کرده و مطرح کنند تا مخاطبان، وقتی به خانه می روند (محل دیالوگ را ترک می کنند. م) بهتر بتوانند خودشان با این مسائل دست و پنجه نرم کنند.

در عین حال، فکر می کنم باب آواکیان دارد برای بخش الاستیسته الگوسازی می کند. به این ترتیب که: ببینید، این فرایند انقلابی یک فرایند بسیار غنی، پیچیده و متنوع است که باید دربرگیرنده ی طیف وسیعی از آدم ها باشد. در حقیقت یکی از نکاتی که باب آواکیان پیوسته تکرار می کند این است، در زمان انقلاب و کسب قدرت سیاسی، بسیاری از مردمی که در فرایند انقلاب درگیر هستند، همچنان مذهبی خواهند بود! در کشوری مانند ایالات متحده، هیچ شکی نیست که این گونه خواهد بود. در آن زمان بیشتر مردم حتی در شرایطی که تصمیم گرفته اند به طرق مختلف به مبارزه برای انقلاب و سوسیالیسم بپیوندند اما هنوز با همه عقاید مذهبی شان گسست نکرده اند. و این فقط یک نمونه از داشتن درک علمی ماتریالیستی از واقعیت است، و این که این پروسه چقدر پیچیده است. ولی شما نمی توانید با کلکِ پنهان کردن نظرات تان از کسانی که با شما موافق نیستند، آنان را با خود همراه کنید. نه! چنین کاری را نباید کرد. به جای این، شما به عنوان یک کمونیست انقلابی، باید در مورد این تفاوت ها صادق باشید. اگر شما در مورد دگرگون کردن جامعه در جهت منافع اکثریت جامعه جدی باشید، شما تشخیص خواهید داد فرایندی که برایش استدلال می کنید و سعی می کنید به رهبری استراتژیک آن کمک کنید باید بتواند طیف بسیار متنوع از مردم را گرد هم آورد، کسانی که در شماری از مسائل متنوع و مهم با شما توافق نعل به نعل نخواهند داشت. و در تمام مسیر (انقلاب) اوضاع چنین خواهد بود، حتی زمانی که مردمِ بیشتر و بیشتری برای جنگ با دشمن مشترک، کسب قدرت و ساختن اندام ها و نهادهای جامعه جدید با همدیگر متحد می شوند.

آواکیان به علت درک این مسئله است که می تواند هم زمان صادقانه و صمیمانه کسی مانند کورنل وست را به آغوش بکشد (و مطمئنم این احساسی دوطرفه است) و در عین حال اهمیت طرح صریح تفاوت ها را بفهمد و بگوید اگر می خواهید جامعه را در جهت بهتری دگرگون کنید لازم است روش و رویکرد علمی منسجمی اتخاذ کنید. و آری! او به صراحت به مردم خواهد گفت که چرا باید از مذهب، از همه مذاهب دست بکشند. چرا که عقاید مذهبی مانعی در راه پیشروی هستند. این یک واقعیت است که همه مذاهب در تمام نقاط دنیا در زمان های پیشین توسط بشر اختراع شده اند تا چیزهایی که بشر در آن زمان نمی توانست بفهمد را توضیح بدهد و نیازهایی را برطرف کند که امروزه می توان پشت سر گذاشت. در همه جای دنیا مردم اعتقادات ماوراءالطبیعه مختلفی را اختراع می کردند تا شکاف هایی که در فهم شان از امور اجتماعی و طبیعی بود را پر کنند و همچنین از آن به عنوان مکانیسمی برای کنار آمدن با مسائلی نظیر مرگ و فقدان، استفاده می کردند. اگر شما هنوز فاقد رویکرد علمی هستید که توضیح می دهد حیات چگونه تکامل یافته و شواهد روشنی وجود دارد که نشان می دهد خود انسان ها از یکسری گونه های پیشین تحول یافته اند احتمالاً سراغ یکسری نیروهای فرا طبیعی خواهید رفت تا این مسئله را توضیح بدهید که ما چگونه به جایی که الان ایستاده ایم، رسیده ایم! (خنده). همه مذاهب دنیا در این چیزها شبیه اند و در عین حال هرکدام افسانه های آفرینش خاص خودشان، کتاب مقدس خودشان و پیامبران خودشان را دارند. آواکیان می گوید، خوب بیایید جدی باشیم. بیایید انجیل را باز کنیم و ببینم که در انجیل چه چیزی نوشته شده است. یک انقلابی جزمی گرا ممکن است بگوید، خوب، من به خدا اعتقادی ندارم و فکر می کنم که مذهب برای مردم بد است و من به این مسئله هیچ اهمیتی نخواهم داد. ولی درعوض باب آواکیان می گوید، مذهب مشکل بسیار عمده ای در دنیای کنونی است. سؤال بسیار بزرگی است و میلیاردها انسان به نوعی از خدا یا مذهب اعتقاد دارند و ما باید به آن بپردازیم. او در این زمینه تکالیفش را هم انجام داده است. او انجیل را خوب می شناسد. او بر خلاف بسیاری از مردم می تواند به شما بگوید که چه چیزی در انجیل است. و می تواند استدلال های این نیروهای مذهبی برای تان بگوید. او می تواند به شما بگوید که چگونه در تاریخ، بشریت مذاهب گوناگونی را اختراع کرد. او می تواند دراین باره صحبت کند که چرا مردم تمایل دارند وجدان اخلاقی شان را بر مبنای بعضی چیزهایی که در مسجد، کلیسا یا معابد یاد گرفته اند، بنا کنند. در عین حال وی به صورت علمی ضررهایی که متوسل شدن به مذهب به بار می آورد و غیرضروری بودن آن را نشان داده و می گوید شما می توانید دست از این مسائل بکشید و آن ها را رها کنید. شما می توانید آن شیوه های قدیمی تفکر را پشت سرتان بگذارید و فلسفه و روش علمی درباره دگرگون ساختن دنیا در جهتِ منفعتِ کل بشریت اتخاذ کنید. رویکردی که مملو از زندگی، لذت، روح و فرهنگ و هنر است و با وجود آن که در هیچ زمینه ای سرد و مرده نیست اما بی نیاز از ماورالطبیعه و کلیه ی تجلیات مذهبی است.

 

کلیشه ها و تصورات غلط را با استدلالی پویا رد کنیم

سؤال: صحبت های شما نکته دیگری را پیش می کشد که می خواستم طرح کنم. پیش تر ما درباره کلیشه هایی که مردم درباره علم دارند صحبت کردیم. کلیشه هایی مثل اینکه علم عموماً بسیار خشک، انعطاف ناپذیر و تهی از زندگی است. من با این مسئله هم برخورد کردم که مردم همین درک ها و تصورات غلط را درباره کمونیسم و کمونیست ها دارند. می توانید مفاهیم علم و کمونیسم را با شیوه ای که باب آواکیان، در رهبری اش در دیالوگ و به صورت عام تر در مجموعه آثارش تبارز می یابد مقایسه کنید و تطبیق دهید؟

آردی اسکای بریک: سؤال مهمی است و قبلاً مقداری در موردش صحبت کرده ایم. یعنی در مورد پیش داوری هایی که علیه علم در جامعه وجود دارد و به ویژه  این که حجم بالایی از ضدیت با علم در جامعه ترویج می شود و اینکه با ضد علم می توان مردم را بهتر تحمیق کرد. نمونه های آن را در همه جا می توان دید. برای مثال، در سال های اخیر در نبردهای سیاسی و ایدئولوژیکی که حول فرگشت به راه افتاده است. حقیقت علمی این است که تمام حیاتِ روی این سیاره (از جمله انسان) طی صدها میلیون سال تکامل یافته اند و هیچ یک از این ها توسط خدا یا نیروهای فرا طبیعی خلق نشده است. این واقعیت علمی بنیادین از اواخر قرن نوزدهم و از زمان داروین روشن شده است و از آن زمان تا کنون درک ما از آن فقط عمیق تر شده است و این مسئله بیست میلیون بار از بیست میلیون جنبه مختلف در طی این 150 سال اخیر تائید شده است. خلاصه کنم، حجم عظیمی از شواهد علمی عینی وجود دارد که در بازه ی زمانی طولانی جمع آوری  شده اند و هرگونه شک و تردیدی را در مورد واقعیتِ تئوری فرگشت از بین می برد. درستی این نظریه بارها و بارها، ورای هرگونه سایه ای از شک و تردید به اثبات رسیده است که: تمام حیات موجود در این سیاره فرگشت یافته اند و همچنان از طریق مکانیسم هایی که تماماً مکانیسم های زیستی هستند متحول می شوند. خودِ انسان ها صرفاً محصولی از فرایند بسیار طولانی و متنوع فرگشت بیولوژیک طبیعی هستند. و همه ی مکانیسم های زیستی پایه ای که تغییرات فرگشتی را می رانند، به خوبی شناخته شده اند. علیرغم این شواهد علمی تثبیت شده، آدم هایی که این جامعه را اداره می کنند، هیچ تلاشی نمی کنند که فهم و آموزش علمی از فرگشت را به شیوه منسجمی در جامعه ترویج کنند. آن ها اجازه می دهند که مزخرفات بسیاری در جامعه ترویج پیدا کند تا مردم را گیج کنند، جهل عمیقی را در جامعه می پرورانند، فرگشت بیولوژیک را به زیر سؤال می کشند و به جای آن اعتقاد به نیروهای ماوراء الطبیعه را ترویج می کنند. چرا آن ها چنین می کنند؟ یک دلیل واضح این است که ستمگران و استثمارگران همیشه از نگه داشتن مردم در وضعیت جهل و گمراهی خیلی زیاد سود می برند. شما این مسئله را درباره علم، به صورت عمومی می بینید. آدم هایی که جامعه را اداره می کنند، می توانند چشم اندازی از علم و اکتشافات علمی ارائه کنند که سراسر، زندگی و شور باشد. و آن ها تا حدودی هم آن را انجام می دهند ولی این کار را فقط برای قشر بسیار کوچکی از مردم انجام می دهند، قشر کوچکی که آن ها امیدوارند آموزش شان بدهند تا بعداً بخشی از نخبگان شان باشند. ولی آن ها به صورت کلی اجازه می دهند که جوی در جامعه اشاعه  یابد که در آن مردم بسیار زیادی درباره واقعیات ابتدایی علمی سردرگم هستند و به اشتباه فکر می کنند که پروسه علم ذاتاً خطرناک، مرگ بار یا خشک و عاری از هرگونه شوری است. من پیش تر گفتم که علم در واقع سرشار است از روحیه کنجکاوی و ماجراجویی که کودکانِ خردسال نمونه آن هستند و بیانی است از تمایل مهارناشدنی انسان برای فهم بهتر جامعه، طبیعت و دنیای اطراف ما و آگاه شدن، برای فهم روندها و پدیده ها و کارکرد آن ها و این که چرا هر یک به شکل معینی در می آیند و چگونه تغییر می کنند. هر روز یک میلیون سؤال پیش می آید که فرایند علم را به فرایندی زنده و واقعاً سرگرم کننده و یک روش فوق العاده برای به کار بستن در همه جنبه های زندگی تبدیل می کند. و بدون توجه به اینکه شرایط زندگی شما چیست یا چه بوده است، شما بی شک می توانید علمی بودن و علمی نگاه کردن را بیاموزید. در پیش گرفتن روش های علمی در فکر روزمره و زندگی روزمره و هم در رابطه با مسائل استراتژیک تری مانند تغییر رادیکال جامعه در جهت بهتر، احساس بسیار رهایی بخشی به آدم می دهد. ولی فکر می کنم کسانی که اکنون جامعه را اداره می کنند، ترجیح می دهند که ما چیزی در این مورد ندانیم! (خنده)

پیش داوری ها و تصورات غلط مشابه بسیاری درباره کمونیست ها و رهبری کمونیستی وجود دارد که اداره کنندگان جامعه با کمال میل در بین مردم رواج و گسترش می دهند. آن ها کلیشه هایی درباره کمونیست ها رواج می دهند نظیر اینکه کمونیست ها خشک، جزم اندیش، رئیس مآب و ترسناک هستند، تبارزات فردی را سرکوب می کنند و آزادی های فردی را از شما می گیرند. و این تفکر را اشاعه می دهند که بهتر است مراقب کمونیست ها باشید چون ممکن است شما را حبس کنند و بیخ دیوار بگذارند و از این قبیل چیزها. بخشی از این تصویرسازی مالیخولیایی از کمونیست ها، بی پرده به این دلیل است که حاکمان سرمایه دار- امپریالیست این جهان، در سطحی تشخیص می دهند که آن فلسفه و ایدئولوژی ای که آن ها و نظام شان را عمیقاً تهدید می کند، در واقع کمونیسم است. و این امر از زمان ظهور علم کمونیسم توسط مارکس در اواخر قرن نوزدهم، تا کنون صحت داشته است. علم کمونیسم ریشه های عمیق ایراد سیستم آن ها را تحلیل می کند و نشان می دهد که این سیستم برای اکثریت جامعه بشری چیزی جز کابوس در انبان ندارد و چرا بشریت بدون از هم دریدن سیستم موجود (سرمایه داری-امپریالیسم) و ایجاد یک جامعه سوسیالیستی و سپس حرکت به سوی کمونیسم نمی تواند به رهایی کامل برسد. و علم کمونیسم با روش و رویکردی وارد می شود که به ما کمک می کند بفهمیم چگونه به آنجا برسیم. کسانی که این نظام را می چرخانند نمی خواهند شما هیچ چیزی در این باره بدانید. بنابراین، همیشه کوشیده اند به کمونیست ها اتهام بزنند و اهداف آنان را تحریف کنند و این حملات از زمان واژگون شدن مهم ترین انقلاب های کمونیستی، در چین و شوروی، شدیدترین حالت را به خود گرفته است. انقلاب کمونیستی در دهه 1950 در شوروی و در 1970 بعد از مرگ مائو در چین ، شکست خورد و مهم است بدانیم بدبختانه در هر دو کشور سرمایه داری احیا شده است.

در حقیقت مهم است بدانیم که در دنیای کنونی هیچ کشور سوسیالیستی ندارد. هیچ کشور سوسیالیستی حقیقی وجود ندارد. در هیچ جایی از دنیای کنونی در حال حاضر کمونیست ها در قدرت نیستند. این وضع باید تغییر کند.

مدت پیش، آنچه به «موج اول» انقلاب های کمونیستی معروف شده است رخ داد و برای مدتی پیشرفت های عظیمی کرد. آن ها خطاهای جدی نیز مرتکب شدند که باب آواکیان درباره آن ها نیز صحبت کرده است. ولی این واقعیت غیرقابل انکار است که آن ها برای مدتی پیشرفت های عظیمی کردند. متأسفانه امروزه کسانی که کشورهایی مانند چین یا کوبا را می چرخانند، با وجود آن که هنوز از واژه هایی چون سوسیالیست، انقلاب یا کمونیسم استفاده می کنند اما این کشورها و این رهبران هیچ وجه مشترکی با کمونیست های حقیقی ندارند. مردم باید روش های علمی را بیاموزند تا بتوانند راست را از دروغ، از جمله تفاوت بین کمونیسم دروغین و کمونیسم حقیقی و یک جریان کمونیستی حقیقی و یک جریان کمونیستی دروغین تشخیص بدهند.

بخشی از آنچه در دهه های گذشته ، به ویژه از زمان واژگون شدن انقلاب در چین رخ داده است، این است که کسانی که این کشور(آمریکا) را اداره می کنند، کارزارهای سازمان یافته ای برای تهمت زدن و دروغ پراکنی به راه انداخته اند. مثلاً ادعا کرده اند که مائو 10 میلیون نفر از مردم را کشته است یا اینکه اغلب مائو، استالین و هیتلر را در یکجا قرار می دهند تا این طور به نظر بیاید که آن ها همه یکسان و همگی در زمره ی هیولاهای رتبه اول جهان بودند. آن ها حتی جرئت می کنند تا رهبران کمونیست را با کسی مثل هیتلر، رهبر نازی ها مقایسه کنند. این کاملاً خشم برانگیز است! آن ها عاشق تکرارِ ترجیع بند «هیتلر، استالین، مائو» هستند تا مردم را سردرگم کنند و قضیه را جوری جلوه بدهند که گویی کمونیست ها به بدی نازی ها هستند، لولوهایی که از زیر تخت شما به بالا می خزند تا همه ابتکارات فردی را سرکوب کنند و شما را در جایی محبوس و بعد هم اعدام کنند. همه این سناریوها، مقایسه کردن نازی ها با کمونیست ها همگی پروپاگاندای ناشیانه و مزخرف مطلق است. هیتلر و نازی ها بی شک ستم گران فاشیستِ آدمکش و هیولا صفت بودند ولی کمونیست ها، کمونیست های واقعی دقیقاً برعکس فاشسیست ها بودند.

 به عنوان بخشی از کارزار سازمان یافتهِ تهمت پراکنی ضد کمونیستی، کسانی که این جامعه را می چرخانند و کسانی که مردم بسیاری را در اینجا و سایر نقاط دنیا زیر سلطه خود دارند و مورد ستم قرار می دهند، تا آنجا پیش رفته اند که انتشار داستان ها و رمان هایی را تشویق و تبلیغ می کنند که توسط آدم هایی نوشته شده اند که متعلق به قشرهای ممتاز و انگلی چین بودند یا این که اعضای خانواده شان جزء رهبران انقلاب چین بوده اند. کسانی که انتظار داشتند رابطه خانوادگی شان، در جامعه ی نوین امتیازات ویژه ای برای شان به همراه بیاورد. آن ها از محدودیت هایی که جامعه سوسیالیستی جدید چین برای شان ایجاد کرده بود احساس رنجیدگی می کردند. اما هدف این محدودیت ها عمدتاً آن بود که دست کسانی شبیه خود این افراد برای سروری کردن بر سایر مردم به ویژه مردم طبقات فرودست را ببندد و مانع از تکرار چیزی شود که در طول قرن های طولانی در چین پیشا انقلابی حاکم بود. از آن زمان تا کنون، عده ای از اینان یا خویشاوندان شان «غم نامه های» تلخ و پر شکوائیه ای در مورد محدود شدن امتیازات شان نوشته اند و در این «غم نامه ها» در مورد به اصطلاح «رنج» هایی آه و ناله کرده اند که در زمان مائو، دورانی که هنوز چین یک کشور سوسیالیستی بود، متحمل شده اند. پخش وسیع این غم نامه های ذهنی گرایانه (subjective) به ویژه در پردیس های دانشگاهی آمریکا، به اشاعه ی تحریف های عجیب غریب در مورد واقعیت تجربه ی سوسیالیسم در چین تا پیش از احیای سرمایه داری در آن کشور (که بی تردید بسیار مثبت بود) خدمت می کند. این تجربه ی صدها میلیون مردم عادی در چین بود که از مائو و انقلاب فرهنگی دفاع می کردند. اما حاکمانِ سرمایه دار، مسلماً هیچ علاقه ای به جمع آوری و بازنشر داستان های این مردم و تجارب شان ندارند.

من واقعاً دلم می خواهد در دانشگاه ها و در همه جا تعداد کسانی بیشتر بود که انتقادی فکر می کنند و به کندوکاو در واقعیت های تثبیت شده ی آن تجربه می پردازند تا حقیقت آن تجربه را که عموماً مثبت بود بیازمایند و آدم ها این قدر راحت به دام دروغ های تبلیغاتی پستِ سرمایه داران و تملق گویان انگلی سرمایه داران نمی افتادند.

می دانم که بیش از این نمی توانیم الان به این مسئله بپردازیم ولی دانستن واقعیت ها بسیار مهم است. بنابراین، اگر مردم مایل هستند که تجربه «موج اول» انقلاب های کمونیستی را بشناسند، من تشویق شان می کنم که داده های تحقیقاتی را که ریموند لوتا و دیگران جمع آوری کرده اند حتماً از نظر بگذرانند. شما می توانید این اطلاعات تحقیقی را در تارنمای (thisiscommunism.org) پیدا کنید که به سایت (revcom.us) پیوند داده شده است. همچنین امیدوارم آثار باب آواکیان در تحلیل از شکست انقلاب سوسیالیستی در چین بعد از مرگ مائو به طور گسترده مطالعه شود. حجم عظیمی از تجربیات پیچیده وجود دارد که تحلیل و جمع بندی شده اند و خوب است که مردم به سراغ شان بروند.

ولی نکته من به طور خلاصه این است: سرمایه دارانی که این سیستم را می چرخانند از اشاعه ی تهمت علیه کمونیست ها منفعت زیادی می برند و این کار را هر روزه انجام می دهند. عملکرد اینان دور از انتظار نیست. ولی امر ناراحت کننده آن است که آدم های عادی اجازه می دهند که این دروغ ها به سادگی آن ها را فریب دهند. آن ها واقعاً باید کمی زحمت بکشند، مطالعه کنند و تجربیات واقعی را بخوانند به جای اینکه این پروپاگاندای پر از افترا را بدون رویکرد انتقادی درسته قورت بدهند. اطلاعات کافی در این مورد وجود دارد؛ خب بروید و درباره آن تجربیات بیاموزید. مکرر می شنویم که، «خب، همه می دانند که چین یک فاجعه بود» یا این که، «مائو میلیون ها نفر را کشت و مردم از سوسیالیسم متنفر بودند و این نشان می دهد که سوسیالیسم جواب نمی دهد» و غیره. جوابش این است: خیر! «همه» نمی دانند. در واقع عده ای از ما می دانیم که این حرف ها، تماماً مزخرف هستند. کسانی هستند که این خزعبلات خشم آور را تکرار می کنند بدون اینکه حتی زحمت یک ذره تحقیق جدی را به خود بدهند. به نظر من این اوج بی مسئولیتی است. حقیقت داشتن یا نداشتن این تجربیات بر روی زندگی میلیاردها انسان در همه جای کره زمین تأثیر دارد. پس بهتر است تکالیف تان را انجام بدهید. مسئله را بررسی کنید. باب آواکیان را بخوانید. تحلیل ها و مواد تحقیقی ریموند لوتا را کندوکاو کنید. این اطلاعات وجود دارند. پس زحمت بکشید و سطوح عمیق تر کل این تجربه را کندوکاو کنید. و یکبار دیگر، من از دانشجویان درخواست می کنم: تحقیقات درسی تان را درباره انقلاب فرهنگی در چین بنویسید. آن ها برای چه کاری می کوشیدند؟ آن ها با چه تضادهایی دست و پنجه نرم می کردند؟ جامعه قدیم قبل از انقلاب چه شکلی داشت؟ مشکلات جامعه جدید که آن ها می کوشیدند حل کنند چه بود؟ آن ها چه کارهای صحیحی انجام دادند؟ کجاها مرتکب خطا شدند؟ در این زمینه کار کنید و کمی زحمت بکشید.

بنابراین علت عمده و اولیه وجود این همه تصورات غلط لجوجانه درباره طبیعت به اصطلاح خشک و سرکوبگر کمونیسم، کارزارهای بی وقفه ی دروغ پراکنی و تحریف «موج اول» انقلاب های کمونیستی است که در چند دهه ی گذشته در جریان بوده است. اکثر کسانی که در معرض این دروغ پراکنی ها قرار گرفته اند، بدون تفکر انتقادی، فرض را بر این گرفته اند که این ها درست است و حتی زحمتِ نگاه عمیق تر را به خود نداده اند. علت درجه دوم اما مهم، این است که در رویکرد به اداره اولین کشورهای سوسیالیستی و در مواجه با مشکلات پیچیده ای که برای اداره جامعه با آن ها درگیر بودند، به واقع خطاهایی رخ داد. در این اولین تلاش های انسان برای تجدید سازمان و اداره جامعه بر بنیادهای سوسیالیستی کاملاً متفاوت، چالش های بسیار پیچیده ای وجود داشت. آن ها در شرایطی باید به این چالش ها پاسخ می دادند که هم زمان، از داخل و خارج با ضدیت نیروهایی مواجه بودند که فعالانه با شیوه های استثمار کهنه ی فئودالی و سرمایه دارانه پیوند داشتند. اوضاعی بسیار چالش انگیز بود. و بله خطاها و حتی خطاهایی بزرگ رخ داد؛ هم در اتحاد جماهیر شوروی و هم در چین در تلاش برای ساختن جامعه ی سوسیالیستی. اما دستاوردها و راهگشایی های عظیمی نیز متحقق شد. اشتباهات را می توان شناسایی کرد و از آن ها درس گرفت تا در تلاش بعدی، بهتر عمل شود.

این، بخش بزرگی از دستاورد سنتز نوین کمونیسم است که باب آواکیان به پیش می گذارد: به ویژه درس گرفتن از دستاوردها و نیز از خطاهای «موج اول انقلاب های سوسیالیستی». سنتز نوین، با همه تأکیدش بر کاربرد صحیح تر«هسته مستحکم» در عین پذیرفتن و حتی تقویت «الاستیسیته بسیار» اما همچنان بر مبنای هسته مستحکم، به واقع سنتز نوینی در کمونیسم را نمایندگی می کند و یک راهگشایی بسیار مهم در زمینه ی فلسفی و شناخت شناسی و جهشی به پیش در کلِ روش و رویکرد در رهبری یک جنبش انقلابی (هم در لحظه حاضر و هم در کل مسیر کسب قدرت سیاسی) است؛ واقعاً یک راهگشایی است در این که چگونه می توان با یک رویکرد کاملاً علمی به حل چالش های کنکرت و پیچیده ی امرِ ساختن و رهبری یک جامعه سوسیالیستی پرداخت به طوری که آن جامعه واقعاً آن نوع جامعه ای بشود که اکثر مردم خواهان زندگی در آن باشند.

در مراحل نخستین جنبش کمونیستی، عموماً تمرکزی یک سویه برای برطرف کردن نیازهای مردم، نیازهای مادی فوری، غذا، سرپناه، خدمات درمانی، اشتغال و اموری از این دست که همگی مسلماً بسیار مهم هستند، وجود داشت. ولی یکی از چیزهایی که باید بهتر فهمیده شود و باب آواکیان از مروجان آن است، این است که مردم نیازهایی بیش از این دارند. ستم دیدگان به چیزی بیش از احتیاجات زندگی و درک محدود از آن نیاز دارند. آن ها به علم، فرهنگ و هنر هم نیاز دارند، آن ها به فضاهای باز و گشوده نیاز دارند. آن ها به فضایی برای تنفس، به فضایی برای مخالفت و شورش ، به فضایی برای فکر کردن و فضایی برای اینکه اصلاً هیچ کاری نکنند، نیاز دارند (خنده). این درکی بسیار زنده تر و وسیع تر در مورد تشخیص نیازهای عینی مردم، حتی کسانی که ستمدیده ترین هستند، است. بله، آن ها به غذا، مراقبت های بهداشتی و مسکن نیاز دارند ولی آن ها به چیزهای بسیار بیشتری هم نیاز دارند. و در تجربه ی انقلاب های کمونیستی گذشته این مسئله به اندازه کافی درست، درک نشده بود. این مسئله فقط تا حدودی فهمیده شده بود. مثلاً مائو اهمیت هنر را درک کرده بود. ولی دلایل موجهی برای دغدغه داشتن در مورد برخی شیوه ها و رویکردهایی که در رهبری و اداره ی نخستین جوامع سوسیالیستی در پیش گرفته شد، وجود دارد. از این نظر که آن ها بیش از اندازه سخت گیر و محدود کننده بودند. این همان نکته ای است که قبلاً در مورد کشیدن بیش از اندازه ی مهار اسب گفتم. مثلاً می دانم که در جوامع سوسیالیستی پیشین، دانشمندان و هنرمندان بسیاری می توانستند به حق دل نگران آن باشند که اگر بر روی پروژه ی خاصی مانند موضوعات انتزاعی تر در هنر یا علم کار کنند، با مخالفت مواجه می شوند یا اینکه از نهادها و ارگان های دولتی حمایتی دریافت نمی کنند یا به اندازه کافی بودجه دریافت نمی کنند؛ به ویژه اگر نمی توانستند توضیح بدهند که کارشان چگونه به نتایج فوری دست خواهد یافت و به طور عینی چگونه در کوتاه مدت به مردم فایده خواهد رساند. یا اینکه مورد مواخذه ی تنگ نظرانه ی افرادی از طبقات پایین قرار بگیرند که «شما نباید چنین کاری بکنید، این هدر دادن وقت و انرژی است. چطور ممکن است این کار به بهتر شدن زندگی ما کمک کند؟ شما نمی توانید به ما ثابت کنید که چطور این چیزهای انتزاعی، قرار است به ما کمک کنند!» یک رهبری خوب، باید چنین افرادی را به چالش بگیرد که با بینش وسیع تری نگاه کنند و ارزش اجتماعی مجاز دانستن و حتی تقویت حجم عظیمی از «تجربه گرایی» غیرمعمول و غیرمتعارف در هنر و علم را درک کنند از جمله تلاش های «انتزاعی» و مجردی که عمدتاً توسط دانشمندان و هنرمندانی صورت می گیرد که می کوشند افق های جدیدی را در حوزه کاری خود در نوردند. توده هایی که در این زمینه ها تجربه ای ندارند یا تجربیات بسیار اندکی دارند باید به خوبی رهبری شوند تا بهتر قادر باشند ارزش چنین پروژه هایی را درک کنند، حتی زمانی که هیچ تضمینی در کار نیست که نتایج چنین پروژه هایی به صورت بی واسطه و فوری و به صورت عینی به جامعه خدمت کند. هیچ شکی نیست که فراهم کردن یک رهبری همه جانبه و صحیح درباره چنین مسائلی، یک چالش خواهد بود، به ویژه در موقعیتی که منابع محدود است و چالش عظیمی برای برطرف کردن نیازهای مادی مردم وجود دارد، جایی که اکثریت غالب جامعه به سختی تازه توانسته اند از زیر بار استثمارها و ستمگری های کمرشکنی سربلند کنند که در جامعه قدیم (مانند چین قبل از انقلاب سوسیالیستی) از آن رنج می بردند.

در اینجا قصدم این نیست که بگویم که رهبری انقلابی چین، وقتی که چین هنوز یک کشور سوسیالیستی بود، کاملاً از هر دو جنبه چنین مشکلی بی خبر بود. اتفاقاً آن ها، فعالیت های علمی زیادی را (در ریاضیات انتزاعی، پزشکی و غیره) که لزوماً منجر به نتایج فوری ملموس کمی شدند، تقویت می کردند و اغلب دید بلندمدت تری در این زمینه ها داشتند و هر نوع هنر انتزاعی را هم نابود نمی کردند. با این وصف، ضعف های انکارناپذیری در رویکرد آن ها نسبت به این مسائل وجود داشت، از این نظر که زیادی سخت گیر و محدودنگر بودند. و من فکر می کنم این مسئله به صورت ثانوی به نحوه تفکر امروز مردم درباره کمونیست ها کمک کرده است در نتیجه فکر می کنند وقتی کمونیست ها به قدرت برسند الزاماً بسیار محدود کننده خواهند بود و به نحوی روح شما را درهم خواهند شکست و درنهایت به شکلی سیستم بورژوازی دموکراسی و مدلی که مورد نظر سرمایه داری-امپریالیستی است، فضای بیشتری برای حقوق فردی و بیان فردی فراهم می کند.

ولی این واقعاً حقیقت ندارد. در این نظام حجم عظیمی از سرکوب وجود دارد. نه فقط سرکوب عریان و آشکار تمام آن بخش هایی از جامعه که زیر فقر، استثمار و خشونت پلیس درهم شکسته می شوند، بلکه حتی سرکوب آزادی بیان فردی و حتی در میان قشرهای نسبتاً مرفه و ممتاز جامعه. در این جامعه ی سود محور سرمایه داری، صادقانه بگویم، فضای زیادی برای تنفس وجود ندارد (از جمله از طریق فقدان حمایت و کمک مالی نهادینه یا حمایت بسیار نازل). مثلاً برای بسیاری از هنرمندان و دانشمندان، به ویژه آنان که در زمینه های غیرمتعارف اکتشاف می کنند و کسانی که کارهای شان لزوماً منفعت مالی برای پشتیبانان و سرمایه گذاران شان به بار نمی آورد، فضای چندانی وجود ندارد. متوجه هستید درباره چه چیزی دارم صحبت می کنم. سؤال این است: کدام یک از این دو نظام در واقع نظام بهتری هستند برای شکوفا کردن ابداعات و خلاقیت های آگاهانه در سراسر جامعه و حتی در سطح فردی؟ من استدلال می کنم که سوسیالیسم (که به سوی هدف نهایی کمونیسم حرکت می کند)، اگر به درستی فهمیده و هدایت شود، نسبت به نظامِ سودمحور سرمایه داری که نابودکننده ی جان و تن است، گزینه های بسیار بیشتری برای شکوفایی خلاقیت انسانی ارائه می کند. و واقعاً فکر می کنم اگر یک جامعه سوسیالیستی بر مبنای روش ها و اصولی که توسط سنتز نوینِ باب آواکیان تعریف شده است بنا شود، واقعاً ابعاد و وسعت بی سابقه ای به دامنه اکتشافات و تجربیات امکان پذیر بشری خواهد داد؛ از جمله از طریق فرصت دادن به بسیاری از آزمون ها که به صورت محدودنگرانه به اهداف و آمال فوری پیوند نخورده اند و تشویق آزمون هایی که هیچ کس از قبل نمی تواند بگوید آیا به نتایج خوبی خواهند انجامید یا به بن بست می رسند و آیا ارزش اجتماعی ماندگار خواهند داشت یا نه. اهداف استراتژیک انقلاب کمونیستی (هدف رهایی کل بشریت) در واقع نیازمند آن است که در تمام طول راه پروسه ی انقلابی، روش های علمی و آزمون های پیوسته به کار بسته شوند تا چنین تنوع و گستردگی، تقویت و شکوفا شوند. رهبری کردن دیگران برای تشخیص اهمیت چنین نگرشی، یکی از شاخص های سنتز نوین کمونیسم باب آواکیان است.

سؤال: خب بخشی از آنچه ما تا الان از صحبت های شما فهمیدیم تضاد بین تمام کلیشه هایی است که مردم از کمونیست ها به عنوان موجودات خاکستری، بی روح، مرده و جزم گرا دارند در مقابل این واقعیت که باب آواکیان کیست و چگونه خود را نشان می دهد (چه در دیالوگ و چه به طورکلی) می خواهید در این باره بیشتر صحبت کنید؟

آردی اسکای بریک: من فکر می کنم این مسئله به شیوه های مختلفی خودش را بروز می دهد. معمولاً از دهان کسانی که چیزی از آثار آواکیان را خوانده اند، یکی از سخنرانی ها یا دیالوگ را تماشا کرده اند می توان حرف هایی از این قبیل شنید...«نمی دانستم این قدر شوخ طبع است» یا «هیچ انتظارش را نداشتم» یا «او دقیقاً می داند زندگی من چگونه است». این اظهارنظرها کاملاً در تضاد با کلیشه های رایج است. برای مثال اگر مردم اثر باب آواکیان، «از آیک تا مائو و فراتر» ( From Ike To Mao, And Beyond) را بخوانند، آن را سرشار از داستان و ماجراهای خنده دار خواهند یافت. خب معلوم است که آواکیان آدمی بسیاری جدی است که نظریات بسیار جدی ای را تدوین کرده است. او در تحلیل از عیوب جامعه و اینکه چگونه می توان فرایند پیچیده و پرخطر انقلاب کردن و ساختن دنیایی نوین را پیش برد بسیار عمیق و جدی است. خوب، او درباره همه این مسائل بسیار جدی است. او کسی نیست که بوالهوسانه با زندگی توده های مردم، بازی کند. مطمئنم که او مسئولیت عظیمی حس می کند تا بتواند در امر رهبری کردن مردم در چنین فرآیند پیچیده ای درست مسائل را دریابد. همان طوری که مائو می گفت، انقلاب، مجلس مهمانی نیست. باب آواکیان به مردم نمی گوید که فرایند انقلاب ساده خواهد بود. او نمی گوید که این فرایند مستلزم خطرکردن ها و فداکاری های بسیار زیادی نخواهد بود و هیچ رنجی در بر نخواهد داشت. این فرایندی که او از آن صحبت می کند، یک مسئله بسیار جدی است و او آن را جدی می گیرد. از سوی دیگر او انسانی بسیار سرزنده و شوخ طبع است که ارزش انواع مسائل را درک می کند و می تواند درباره شان صحبت کند.

خیلی ها می دانند که او اهل بسکتبال است و اطلاعات خوبی درباره آن دارد. او همچنین در زمینه ی قانون، قانون اساسی، حقوق مدنی و مسائل حقوقی بسیار مطلع است. او می تواند داستان های جالب و تحریک کننده زیادی در این زمینه تعریف کند. او داستان گوی محشری است. هرکس با او در تماس بوده می داند که باب استاد داستان گویی است. او پر از حس شوخ طبعی و از جنبه های زیادی آدم بانمکی است. من فکر می کنم این مسئله یک جورهایی مربوط به روش شناسی عمومی او و درک تیز و بُرایش از تضاد و تقابل است. بسیاری از شوخ طبعی هایش از اینجا ناشی می شود. کسانی که تصورات غلط و پیش داوری های زیاد دارند، نمی توانند حتی تصور کنند یک رهبر سیاسی، یک رهبر انقلابی (دیگر چه رسد به یک رهبر انقلابی کمونیستی) می تواند آواز رپی مانند (All Played Out) را بنویسد و بخواند. البته او خواننده حرفه ای رپ یا نوع دیگر نیست ولی فکر می کنم این قطعه واقعاً خوب است. ولی نکته این است که این به چه معنا است؟ چه چیزی را به مردم نشان می دهد؟ نشان می دهد این رهبر یک انقلاب کمونیستی است، کسی که می گوید «من در این موضع ایستاده ام، می توانم یک انقلاب را رهبری کنم، می توانم همه مان را به سوی یک جامعه جدید که بر اساسی کاملاً نوین پی ریزی می شود رهبری کنم و با استناد به کارها و شواهدم می توانم آن را ثابت کنم.» و در عین حال کسی است که می تواند در زمینه هایی مانند رپ دست به تجربه بزند. (خنده)

او می داند چطور بازی کند. و دارد این پیام را به مردم می فرستد: من شما را می فهمم .... و او خودش، سرشار از زندگی است. کسانی که او را می شناسند می دانند عاشق آواز خواندن است و صدای خیلی خوبی هم دارد. من می دانم که کورنل در دیالوگ یک بار به این نکته اشاره کرد. بعضی ها آهنگ تأثیرگذار «خط مرز» توسط ری کودر (Ry Cooder) را می شناسند. آهنگ محشری است. درباره مرزها، مسئله مهاجرین و درد و عذاب مهاجران از مکزیک و سایر مناطق آمریکای لاتین صحبت می کند. باب آواکیان به زیبایی و با احساسات فراوان این آهنگ را می خواند، و گروه (Outernational) خیلی خوب این آهنگ را در آلبوم شان ترکیب کرده اند. من فکر می کنم، ضمیمه خوبی برای این آلبوم است.

این رهبر کمونیستی است که برای مردم آواز می خواند، آهنگ های رپ می نویسد و تصنیف می خواند یا خاطراتی پر از داستان های مضحک درباره جوانی اش و برخوردش با بخش های مختلف توده های مردم می نویسد. در خاطراتش می نویسد، چه چیزهایی را در جوانی در زمین بسکتبال در میان بخش های مختلف مردم یاد گرفته است. این شخصیت اصلاً با آن کلیشه های رایج سازگار نیست که کمونیست ها افرادی خشک و بی روح و بی مزاح هستند.

باب آواکیان حس عمیقی نسبت به توده های تحتانی جامعه دارد. واقعاً زندگی آنان، شرایط و فرهنگ شان را می شناسد. به عبارت دیگر می شود گفت که او علمی دارد پر از احساس. مردم بیشتر اوقات وقتی حتی کمی با باب آواکیان آشنا می شوند، خیلی سریع این مسئله را حس می کنند و اغلب به آن اشاره می کنند. «اوه، این آدم خوب ما را می فهمد، مهم نیست که این آدم سیاه است یا سفید یا هرچیز دیگر. این آدم ما را با تمام وجودش می فهمد».

من فکر می کنم این یک مسئله بسیار مهم دیگر درباره باب آواکیان است: واضح است که وی دارای سطح بسیار بالایی از تکامل تئوریک است. اما او در عین حال یک ارتباط درونی فوق العاده عمیق با جان و دل مردم ستمدیده دارد. مردمی که می فهمدشان و با آن ها رابطه عاطفی عمیقی برقرار می کند. برای او این، یک بازی و ظاهرسازی نیست. این چیزی است که واقعاً حس می کند و به علت آن که او واقعاً و با تمام وجودش احساس می کند، اغلب توده های تحتانی که وی در موردشان و با خودشان صحبت می کند فورا آن را می فهمند. •

ادامه دارد ...

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در