Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 76  يكشنبه ۳ شهريور ۱۳۹۸ برابر با ۲۵ اگوست ۲۰۱۹       
علم و انقلاب

علم و انقلاب

 

مصاحبه با آردی اسکای بریک

بخش ششم: سنتز نوین: جستجوی مداوم حقیقت

 

در اوایل سال 2015 نشریه ی انقلاب (ارگان حزب کمونیست انقلابی آمریکا) مصاحبه ای با آردی اسکای بریک داشت. این مصاحبه طی چند روز انجام شد و طیف گسترده ای از مسائل را در بر می گیرد. آردی اسکای بریک تعلیمات حرفه ای خود را در رشته های محیط  زیست و بیولوژی تکاملی گذرانده است. وی از مبلغین سنتز نوین است. در میان آثار او می توان از دو اثر نام برد: علم فرگشت و افسانه ی آفرینش: واقعیت چیست و چرا دانستن آن مهم است و از گام های نخستین تا جهش های آینده، رساله ای در باره ی ظهور انسان، سرچشمه ی ستم بر زن و راه رهایی. پاره های پیشین ترجمه ی فارسی این مصاحبه را در حقیقت شماره ی 71 تا 75 خواندید. اکنون، بخش ششم را می خوانید.

 

سوال: بله حتما بر اهمیت این قانون اساسی تاکید می کنم و فکر می کنم مردم واقعا باید در این سند کند و کاو کنند. هم زمان که شما داشتید صحبت می کردید، به نظرم رسید لحظه ای به دیالوگ اخیر بین باب آواکیان و کورنل وست برگردیم. در این دیالوگ نمونه های زیادی توسط باب آواکیان الگوسازی شد. در این نمونه ها معنای به کاربستن سنتزنوین کمونیسم را هم در رابطه با فرایند انجام انقلاب دیدیم و هم به عنوان پنجره ای به روی اینکه جامعه ی آیندهی بنا شده بر مبنای سنتز نوین چگونه خواهد بود. شما اشاره ای کردید به تاکید ثابت قدمانه ی باب آواکیان بر جستجوی حقیقت که در طول دیالوگ دیده می شود و همچنین تاکید او بر مفهوم انترناسیونالیسم که یکی از تم های عمده در دیالوگ بود و از عناصر کلیدی سنتز نوین است. همچنین داشتم بر روی مفهوم هسته ی مستحکم با الاستیسیته ی بالا فکر می کردم که هم در فرایند انجام انقلاب و هم در ادامه دادن انقلاب در دوران سوسیالیسم و گذار به کمونیسم کاربست دارد؛ یعنی داشتن این جهت گیری که باید هسته ی مستحکم علم کمونیسم را در دست داشت و کل فرایند انقلاب و ادامه ی انقلاب را رهبری کرد اما همان طور که شما هم می گفتید، بر مبنای آن هسته ی مستحکم، باید به الاستیسته ی زیاد دامن زد و آن را در بر گرفت که شامل انواع آدم ها و نظراتی که در جهت های مختلف حرکت می کنند و از افق های متفاوت می آیند هست. من هم مانند شما این حس را دارم که دیالوگ باب و کورنل وست یک نمونه از کاربست هسته ی مستحکم با الاستیسته ی بسیار بالا و دریچه ای به روی جامعه ی آینده بود که در آن نمونه هایی از این دیالوگ ها و تبادل نظرات را خواهیم داشت که دارای هسته ی مستحکم انقلابی کمونیستی هستند اما افق های بسیار متفاوت از جمله افق هایی که کورنل وست در آن ها شریک است را در بر می گیرند، تشویق می کنند و توسط آن ها غنی می شوند.

 

آردی اسکای بریک: بله این مهم است چرا که یکی از نشانه های کل کارهای باب آواکیان، سنتز نوین کمونیسم که وی تولید کرده است، گسست از بعضی از درک های بسیار غلط است که آفتی بر کل تاریخ جنبش بینالمللی کمونیستی در گذشته بود و این آفت زدگی هنوز در مقیاس بین المللی ادامه دارد. مفاهیمی نظیر آنچه به «حقیقت طبقاتی» معروف است. این یک مفهوم بسیار منفی مهم است که باب آواکیان به طور کامل از آن گسست کرده و آن را به دور انداخته است. «حقیقت طبقاتی» یک باور بسیار غیر علمی است و به معنای آن است که چون پرولتاریا در دوران امپریالیسم، تحت ستم ترین طبقه است... و به طور کلی، ستمدیده ترین اقشار یک جامعه (مانند اقلیت های تحت ستم یا پرولتار ها و غیره) نوعی اشراف ویژه بر حقیقت دارند. این نظر که بسته به اینکه شما در کجا به دنیا آمده ای، بسته به اینکه فقیر به دنیا آمدی یا نه، به این معنا است که به صورت خودکار شما درک بهتری از اینکه مسایل به چه سمتی باید حرکت کنند و یا چه کاری باید انجام شود، دارید. این مسخره است ولی این گیجی تاریخا گریبان گیر جنبش های انقلابی، جنبش های کمونیستی بوده است. این حقیقت دارد که ستمدیدگان؛ ستمدیدهترین ها در جامعه، یعنی طبقهی پرولتاریا به عنوان یک طبقهی عام جهانی، طبقه ای که تحت امپریالیسم در موقعیتی نیست که دارای مالکیت بر ابزار تولید باشد، آشکارا  آن طبقه ای است که منافع عینی اش (فارغ از اینکه مردم به طور انفرادی این را درک کنند یا نکنند)، بیشتر از هرکس متناظر با جهت کمونیسم است. و درک این مساله مهم است که یک طبقه ی اجتماعی جهانی از مردمی که به صورت عینی «چیزی برای از دست دادن ندارند جز زنجیرهایشان» هسته ی این فرآیند انقلابی خواهند بود. کافی است به تفاوت های موجود در جامعه ای نظیر جامعه ی آمریکا فکر کنید. افرادی از اقشار میانی جامعه را در نظر بگیرید؛ حتی آن عده ای که مترقی هستند و احتمالا حقیقتا می خواهند این دنیا جای بهتری باشد که در آن سوء استفاده و ستمگری و بی عدالتی کمتر است اما همین ها، هم زمان مایلند به نوعی یک پایشان را در نظم کنونی نگاه دارند تا بتوانند کماکان از مزایایی که احتمالا این نظام هنوز می تواند در زندگی روزمره به آن ها ارایه دهد، استفاده کنند... این ها را مقایسه کنید با مردمی که در تحتانی ترین لایه های جامعه هستند و معمولا زندگی روزمره آن ها جهنم است. نظم کنونی به طور عینی برای آن ها چیز با ارزشی ندارد که بخواهند حفظش کنند. خوب به صورت خود به خودی مردم اقشار تحتانی جامعه ممکن است آمادگی بیشتری برای حرکت در یک مسیر انقلابی رادیکال به سمت جامعه ی جدید داشته باشند. ولی این به معنای آن نیست که آنان صرفا به خاطر جایگاهی که در جامعه دارند، به طور خود به خودی درک بهتری از حقیقت دارند و امور را بهتر می فهمند! و یکی از تاکیدات دایمی باب آواکیان آن است که ما همیشه باید آماده باشیم از همه ی زوایا و جنبه های زندگی و همه ی مردمی که از موقعیت های مختلف اجتماعی می آیند و درک و چشم انداز متفاوتی از مسایل دارند بیاموزیم. این رویکرد در تعاملی که در حین دیالوگ رخ داد آشکار بود و این مشخصه ی روش و رویکرد کلی باب آواکیان است.

بگذارید مثال دیگری بزنم؛ مثالی بسیار منفی که احتمالا عده ی کمی با آن آشنا هستند. مثال لیسنکو ... این مثال مربوط به دورانی است که شوروی یک کشور سوسیالیستی بود. این مثال منفی یکی از صفحات غم انگیز تاریخ جنبش کمونیستی است. من نمی توانم تصور کنم با داشتن سنتزنوین آواکیان چنین اتفاقی بیافتد. اگر شما با این داستان آشنا باشید می دانید که در آن زمان، در دوران استالین، شوروی نیاز بسیار بزرگی به افزایش تولید غلات داشت. شوروی ها با چالش های پیچیده ای روبه رو بودند و سعی می کردند نیازهای بزرگی را برآورده کنند. قحطی آمده بود، نیاز عاجلی بود که هرچه سریع تر تولید غلات را افزایش دهند تا مردم را تغذیه کنند. و فردی به اسم لیسنکو وجود داشت که دانشمند امور کشاورزی و ظاهرا هوادار سرسخت سوسیالیسم و کمونیسم بود. می شود گفت که وی از «همراهان انقلاب» بود و شخصا خواهان آن بود که جامعه ی سوسیالیستی تداوم پیدا کرده و توسعه بیابد. اما از نظر علمی افتضاح بود چون درک بسیار غلطی از فرگشت بیولوژیک داشت و به یکسری عقاید پیشا- داروینی چسبیده بود که گویا خصایل اکتسابی می توانند به طور موروثی انتقال پیدا کنند. اشتباه بودن این نظریه که خصایل کسب شده در طول حیات یک گیاه یا حیوان منفرد می توانند به صورت موروثی به نسل بعدی منتقل شوند، از خیلی پیشتر اثبات شده بود. گرچه غلط بودن این نظریه از ده ها سال پیش از آن ثابت شده بود، ولی لیسنکو همچنان بر آن پافشاری می کرد. ولی به این خاطر که لیسنکو از نظر سیاسی طرفدار سوسیالیسم بود، نظرات غلط علمی او مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان دانشمندان دیگری در شوروی بودند که درک بسیار علمی تر و صحیح تری از اصول و فاکت های علمی داشتند ولی بسیاری از آن ها از نظر خاستگاه طبقاتی یا سبک زندگی شان بوروژا یا خرده بورژا بودند و بعضی از آن ها خیلی هم طرفدار این رژیم رادیکال و این نظام رادیکال جدید سوسیالیستی نبودند. شاید آن ها رسم و راه روزگار قدیم را حداقل برای خودشان بیشتر دوست می داشتند و یا شاید نسبت به امور تحت سیستم جدید، نقطه نظرات سردرگمی داشتند. در هر صورت آن ها بیشتر (از دیگران) نسبت به این نظام جدید و رهبری آن رویکرد انتقادی داشتند. ولی علمِ بهتر نزد آن ها بود! و اعلام کردند چیزی که که لیسنکو می گوید غلط است، زیرا کارکرد فرگشت بیولوژیک اینگونه نیست و شما نمی توانید از طریق به کار بستن اصول علمی غلط، تولید محصولات کشاورزی را افزایش دهید. اینجا ما با یکی از آن موارد در تاریخ اولیه ی پروژه ی سوسیالیستی مواجه هستیم که، «حقایق مربوط به آن، آدم را به گریه می اندازد». یعنی در حالیکه لیسنکو از یک علم کاملا بنجل دفاع می کرد، اما رهبران جامعه ی جدید حرف او را باور کردند و به او اجازه دادند سیاست های غلط و فاجعه بار کشاورزی اش را اجرایی کند، صرفا به این خاطر که او می خواست از سوسیالیسم و کمونیسم حمایت کند. استالین و دیگر رهبران حزب کمونیست مانند خود لیسنکو، به جای تکیه بر اصول و روش های صحیح علمی که در آن زمان به خوبی جا افتاده بودند، در دام ابزارگرایی افتادند و به جای این که حقیقت و واقعیت را آن طور که هست نقطه ی عزیمت خود قرار دهند و با کار کردن روی ناموزونی و تضادهای واقعیت، آن را در جهت مطلوب تغییر دهند، تلاش کردند «پای حقیقت را ببرند تا مطابق نتایج دلخواهشان شود». رهبری استدلال های دانشمندان دیگر را رد کرد و علت این کارشان، حداقل بخشا این بود که برخی از آن دانشمندان خیلی مشتاق سوسیالیسم نبودند. خوب، شاید آن ها خیلی شیفته ی انقلاب نبودند ولی درک علمی آن ها صحیح بود و استالین و سایر رهبران باید به آن ها گوش می کردند. لیسنکو هواخواه انقلاب بود ولی درک علمی بسیار غلط و مخرب و نابود کننده ای داشت. و رهبری به علت داشتن روش و رویکرد غلط و غیرعلمی در ارزیابی برای تشخیص حقیقت و واقعیت چیزی، در ارزیابی از این مساله اشتباه کرد و این امر باعث عقب گردهای جدی در کشاورزی و به طور کلی در پیشرفت علم در شوروی شد. ماجرای لیسنکو که نتیجه ی یک خطای تاسف بار در روش کمونیست ها بود و تاثیرات بسیار منفی زمینی به بار آورد، تا همین امروز باعث رویگردان شدن کامل برخی ها از کمونیسم می شود چون واضح است که هیچ کس نمی خواهد در جامعه ای زندگی کند که چنین خطاهایی به صورت منظم رخ می دهند.

ولی یک سنتز بهتر این است: بیایید از این خطاها یاد بگیریم. بیایید درس ها را عمیق و درست یاد بگیریم. رهبران جامعه ی جدید شوروی سوسیالیستی سعی می کردند راه حلی برای تغذیه ی مردم در دوران قحطی و گرسنگی پیدا کنند. نیت شان این بود و حل این مشکل حتا با روش های صحیح اصلا راحت نبود. ولی داشتن روش و فلسفه ی غلط نسبت به علم، علی رغم داشتن نیت خیر، به جای حل مشکل آن را بدتر کرد. سنتز نوین باب آواکیان هرگز به چنین چیزی تن نخواهد داد. نمی دانم آیا به اندازه ی کافی خوب توضیح دادم یا نه ولی فکر می کنم این یک مثال بسیار تیز است زیرا سنتز نوین تشخیص می‏دهد که شما صرفا به این خاطر که فقیر هستید یا در یک اقلیت تحت ستم یا جهان سوم به دنیا آمده اید یا به عنوان جنس مونث تحت ستم متولد شده اید یا به این دلیل که هواخواه سوسیالیسم و کمونیسم هستید، اشراف ویژه ای بر حقیقت ندارید. هیچ کدام از این ها به شما اشراف ویژه ای بر حقیقت نمی دهد. حقیقت، حقیقت است. حقیقت، منطبق بر واقعیت عینی است و هر کسی فارغ از این که کجا به دنیا آمده یا چه سابقه ای دارد، می تواند دست به کار کشف حقیقت بزند.

پس مساله این است که آیا شما واقعا در جستجوی حقیقت هستید؟ آیا وقتی می خواهید نقشه ای بریزید و سیاست هایی اتخاذ کنید، خودتان را متکی می کنید بر حقیقتی که منطبق بر واقعیت است، مبتنی بر اطلاعات و شواهد است و با روش علمی معین شده است؟ اگر چنین است، بدون توجه به اینکه شما چه کسی هستید ما باید از شما بیاموزیم. باب آواکیان همیشه این نکته را بیان می کند که ما می توانیم از انواع آدم ها حقایق مهمی را یاد بگیریم. حتی بعضی وقت ها از مردمی که در جبهه ی دشمن هستند، کسانی که پیش برندگان و مدافعان این نظام هستند. حتی این افراد هم گاهی می توانند به بینش ها و دانشی برسند که ما می توانیم از آن بیاموزیم. شما فقط باید شواهد را کنترل کنید ... به صورت نقادانه شواهد و مدارک اثباتی و نقش های تکرار شونده ی واقعیت را آزمایش کنید. مسلما نباید کارتان را بر پایه ی درک غلط از مسایل بنا کنید، با این امید که به راه میان بری می توانید دست پیدا کنید و یا به این دلیل که شما فکر می کنید امور باید چنین و چنان باشد.

 

باب آواکیان، رهبری با تئوری بسیار تکامل یافته و رابطه ی بسیار عمیق با کسانی که نیاز مبرم به انقلاب دارند

 

سوال: قبل از اینکه به سراغ سوال بعدی برویم، من یک بار دیگر می خواهم تاکید کنم بر هر آن چه شما درباره ی سنتز نوین گفتید که چگونه در دیالوگ باب آواکیان با کورنل وست بازتاب داشته و مدل سازی شده است و کلیه ی عناصر سنتزنوین مانند توسعه ی انترناسیونالیسم، استراتژی برای انقلاب و کسب قدرت و جامعه ی جدیدی که سنتزنوین به تصویر کشیده است و بیان فشرده آن در «قانون اساسی جامعه ی سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی» است. و فکر می کنم باید بیشتر به اهمیت سنتز نوین و آنچه این پیشرفت بزرگ نمایندگی می کند و نیاز مردم به در دست گرفتن آن، بپردازیم. ولی قبل از آن می خواهم یک لحظه به چیزی که شما قبلا گفتید برگردم؛ چیزی که مهم است و می خواهم آن را اینگونه توصیف کنم: کار آواکیان و رهبری او بیان یک ترکیب بسیار نادر است؛ ترکیبی از انجام یک کار بسیار سطح بالا در زمینه ی تئوری و هم زمان (همان طوری که شما کمی قبل تر به آن اشاره کردید) خیلی مستقیم و درونی سخن گفتن با توده هایی که بی رحمانه تر از هر کس توسط سیستم سرکوب شده اند، آن هایی که بیش از هر کس نیاز مبرم به انقلاب دارند. آیا تمایل دارید کمی بیشتر در این باره صحبت کنید؟

 

آردی اسکای بریک: بله بسیار با شما موافقم که چنین چیزی بسیار نادر است و یک ترکیب بسیار ارزشمند است. این به نکته ای بر می گردد که قبلا مطرح کرده بودم. فکر می کنم خیلی ها واقعا هیچ درکی از اینکه رهبری انقلابی چیست ندارند، به ویژه در یک سطح استراتژیک بالا. من قبلا درباره ی درک های غلطی که مردم از یک رهبر انقلابی دارند صحبت کردم. تصور آن ها از یک رهبر انقلابی، یک آژیتاتور(مبلغ) خیابانی است و یا کسی که رهبری یک تظاهرات را بر عهده دارد، فردی که در میدان است و غیره. البته این کارها جزء مهمی از فرآیند انقلاب است. ولی با یک رهبری استراتژیک کلی فرق دارد. رهبری استراتژیک کلی، همه ی تاریخ تا این لحظه را و کلیه ی تضادهای پیچیده ای که با هم ارتباط درونی دارند را به حساب می آورد و نکات کلیدی جهت گیری و نکات کلیدی راهنما را تعیین می کند و از خطاهای گذشته گسست می کند و هم زمان مسیرهای درست گذشته را شناسایی کرده و تکامل می دهد، الویت بندی کرده و نقشه ی راهبردی می دهد تا کل فرایند پیچیده را در جهت یک جهان بینی استراتژیک و افق جهانی پیش برد. این سطح (از رهبری)، سطحی کاملا متفاوت است که نیازمند تئوری بسیار پیچیده است.

برخی روشنفکرانی را داریم که با بعضی نکات تئوری دست و پنجه نرم می کنند اما اغلب شناخت خیلی خوبی از شرایط واقعی توده ها یا نیازهای قشرهای مختلف جامعه به ویژه لایه های زیرین جامعه ندارند. تاریخا هم کسانی را با این مشخصات داشته ایم. از طرف دیگر، کسانی را داریم که شاید با لایه های زیرین جامعه بسیار آشنا باشند و در میان توده های ستمدیده احساس راحتی داشته باشند و بتوانند به طرز قانع کننده ای در مورد شرایط زندگی این توده ها حرف بزنند اما برخی اوقات به علت شرایط خودشان از توانایی تحلیل سنتزی و تکامل تئوریک محروم بوده اند. هیچ یک از این ها دسته بندی ثابتی نیستند. همه باید تلاش کنند در هر دو جبهه تکامل بیابد: هم به لحاظ تئوریکی و هم به لحاظ احساس درونی.

ولی شما هر دوی این ها را در فرد آواکیان دارید. و من فرد دیگری را در دنیا نمی شناسم که تا این حد نظریه پرداز پیشرفته ای باشد و در عین حال چنین حس درونی عمیقی را در رابطه با شرایط زندگی مردم در بخش های مختلف جامعه، به ویژه سرکوب شده ترین و تحتانی ترین بخش های جامعه داشته باشد. برای باب، این صرفا یک مساله ی مجرد نیست، بلکه چیزی است که احساسات عمیقی نسبت به آن دارد. مردم هم تشخیص می دهند که او در این مورد احساسات عمیقی دارد. به همین دلیل پیشتر اشاره کردم که « مردم می فهمند که باب آن ها را می فهمد». و من فکر می کنم این یک خصلت بسیار مهم برای یک رهبر انقلابی است. اما شما می توانید کسانی را داشته باشید که دلشان با مردم است اما توانایی ها و تکامل یافتگی های تئوریک و فرماندهی استراتژیک را ندارد. یا کسانی را داشته باشید که توانایی های تئوریک دارند اما نه عمدا ولی در هر حال با شرایط زندگی مردم و به ویژه مردم ستمدیده آشنا نیستند.

خوب داشتن چنین ترکیبی، یعنی کسی که واقعا با قلب و روح تحتانی ترین طبقات ستمدیده ی جامعه پیوند دارد و در عین حال قادر است رشته ی وسیعی از موضوعات را در یک سطح عالی تئوریک حل کند، کسی که در چندین سطح دارای تئوری پیشرفته است و نظریه پردازی های جدیدی برای هدایت پراتیک امروز و فردا انجام داده است ... ترکیب نادر و ارزشمندی است که باید آگاهانه در بابِ آن تامل کرد و ارزش آن را دریافت.

دوباره می گویم بعضی ها تصورشان از یک رهبر انقلابی، رهبر یک تظاهرات یا چیزی در همین حد است. آنان نقش یک فرمانده ی استراتژیک یا تئوریسینی که تکامل دهنده ی یک تئوری جدید است را درک نمی کنند. خطای دیگر این است که بعضی ها فکر می کنند رهبر انقلابی کسی است که در اتاقی پشت میز نشسته (کسانی که اصطلاحا مارکسیست های میزنشین خوانده می شدند) و تئوری های نامرتبط با واقعیت بیرون می دهد و شاید هم تئوری های خوبی بر اساس تحلیل تاریخ گذشته یا چیز دیگری بیرون می دهد اما خیلی متوجه نیست که در جامعه و جهان کنونی چه می گذرد و چگونه باید پراتیک را هدایت کرد. شما افرادی را دارید که می توانند استدلالات نظری کنند ولی هیچ ایده ای ندارند که جنبش انقلابی امروز را چگونه به طریقی منسجم و پیوسته در جهت یک انقلاب واقعی بسازند.

و این هم تصور اشتباه دیگر در مورد آواکیان است که گویا او یک نظریه پرداز پشت میز نشین است که خودش را در اتاقی پر از کتاب حبس کرده و همین و بس. اما آوکیان دایما راهبردهای عملی برای تمامی مجموعه ی پراتیک انقلابی در این دوره و برای ساختن جنبش برای انقلاب می دهد. مسایلی که قبلا هم به آن ها اشاره کردم؛ مسایلی از این دست که امروزه جبهه های اصلی مبارزه کدامند؟ کدام تضادهای اجتماعی تحت این سیستم نقاط فشرده کلیدی هستند که رقیب ما یعنی سیستم نمی تواند آن ها را حل کند؟ و لازم است روی آن ها کار کنیم، آن ها را پیگیری کنیم، تا بتوانیم به موفقیت های بزرگی برسیم و مردم را در راه انقلاب متحد کنیم و به برخی پیشرفت ها، به طور مشخص از این راه برسیم. تصمیمات زیادی باید گرفته شود: چه مبارزاتی را باید در دست گرفت؛ چه مبارزاتی را نباید در دست گرفت؛ چه وزنی باید به جوانب مختلف پراتیک داد. به نظرم اگر علمی نباشید نمی توانید رابطه ی میان تئوری و پراتیک را خوب درک کنید. آر.سی.پی در جبهه های متعدد پراتیک درگیر است. مثلا، مبارزه علیه خشونت پلیس، حبس توده ای و ایست وجستجو که آر.سی.پی در پیشبرد آن ها نقش رهبری کننده بازی کرده است. خوب فکر می کنید این ها از کجا می آیند؟ ابتکار آن ها، هدایت آن ها از کجا می آید؟ منظورم هدایت آن ها در جزییات روزمره ی پراتیک نیست بلکه مفاهیم اصلی اینکه چرا این یا آن مبارزه را باید انجام داد و چگونه باید آن را انجام داد، چقدر باید روی آن تاکید گذاشت، اصول و روش های کلیدی که باید در ذهن داشت کدامند؟ همه ی این ها قبل از هر کس و بیش از هر کس از سوی باب آواکیان می آید. یا مسائل درگیر در ستم بر زنان را در نظر بگیرید. این طور نیست که باب آواکیان فقط تفکرات جدیدی درباره ی جامعه ی نوین سوسیالیستی تکامل داده است. یک مثال بزنم. او به طور مشخص درگیر در ارایه ی راهبرد برای ابتکار عمل مبارزاتی علیه تحقیر پدرسالارانه و انسان زدایی از زنان که به طرق مختلف انجام می شود (پورنوگرافی، فرهنگ تجاوز، منع حق سقط جنین، منع حق دسترسی به وسایل پیشگیری و غیره) است. مسلم است که وی برای آن رهبریت می دهد! هیچ موردی نیست که بدون نهاده های دایمی باب آواکیان و رهبری مداوم وی، سایرین به تنهایی افشاگری و سازمان دادن مقاومت حول مسایل را حل می کنند.

در رابطه با مساله ی رهبری انقلاب، باب آواکیان هم یک نظریه پرداز تکامل یافته و خلاق است و هم رهبر عملی بسیار تند و مجرب و مطلع از مسایل عملی میدانی. او هر دوی این ها است و این چیزی است که من دارم سعی می کنم توضیح دهم و بفهمانم. بله این ترکیب بسیار نادر، ارزشمند و مهم است.

بگذارید یک بار دیگر تکرار کنم، چون این چیزی است که بیشتر آدم ها درک نمی کنند. اگر شما رهبر یک حزب انقلابی هستید و در عین حال یک نظریه پرداز مهم هستید که چهارچوب نظری جدیدی برای پروسه ی انقلاب و ساختن یک جامعه ی جدید سوسیالیستی تولید کرده اید، به این معنی نیست که شما در«ابرها» و فقط در تفکرات انتزاعی، گیرم تفکرات انتزاعی خوب اما بی ارتباط با رشد و گسترش مبارزات روزمره سیر می کنید. کاملا برعکس. درک من به عنوان دانشمندِ این فرآیند و آن چه در نوشته های آواکیان بارز است و من آثار او را با دقت مطالعه می کنم، این است که او در همهی جبهه های کلیدی توسعهی جنبش انقلابی و در همهی زوایای آن به صورت جداناپذیر درگیر است. این ها جبهه هایی نیستند که صرفا توسط افراد دیگر هدایت می شوند. مسلما افراد رهبری کننده ی دیگر مسئولیت های بسیار مهم و حیاتی در رابطه با این جبهه ها بر دوش دارند اما آن ها این مسئولیتها را به صورت ایزوله و بدون ارتباط با رهبری، بدون رهبری همه جانبه ی استراتژیک باب آواکیان و رهبری مرکزی آر.سی.پی در همهی این ها، در کلیه ی این مجموعه انجام نمی دهند.

 

اتهام «فرقه»: اتهامی از سر نادانی، مسخره و بدتر از همه غیر مسئولانه

 

آردی اسکای بریک ادامه می دهد: درباره ی رابطه ی بین رهبریت و رهبری شونده در یک حزب انقلابی بسیار چیزها به خوبی درک نشده است؛ به ویژه اگر شما به طور عام نسبت به واقعیت رویکرد کاملا علمی نداشته باشید، این مساله را درک نخواهید کرد. می بخشید ولی من هروقت می شنوم کسی باب آواکیان یا آر.سی.پی را متهم به «فرقه» می کند خنده ام می گیرد، گرچه می دانم این یک اتهام جدی است و نباید سرسری از آن گذشت. اما از این اتهام، مسخره تر چیزی نیست! آواکیان برای کل فرآیند توسعه ی جنبش انقلابی امروز، برای توسعه ی روش ها و رویکردهایی که ما را قادر می کنند به نقطه ای که به واقع انقلاب ممکن شود نزدیک تر شویم، برای تکامل شاخص های اولیه ی جامعه ی نوین سوسیالیستی، رهبریت و فرماندهی استراتژیک تامین کرده است. در مورد همه ی این ها قبلا صحبت کردیم – ارایه ی یک چارچوب نوین برای انقلاب که به طور مشخص دارد به کار بسته می شود. و در یک حزب کمونیست انقلابی، پروسه ی کلکتیو وجود دارد که خودش یک پروسه ی پیچیده است که مستلزم آن است که افراد دیگر نقش های مهمی در سطوح مختلف بازی کنند. افراد مختلفی هستند که به جای خود نقش های رهبری بسیار مهمی بازی می کنند. تجربه ی من با افراد بالا در آر.سی.پی این است که مجموعه ی بسیار متنوعی از افراد گوناگون و شخصیت های بسیار قوی هستند که فرسنگ ها از دنباله روی برده وار فاصله دارند(خنده)! از این خبرها آن جا نیست. یک خط و جهت گیری هست که دایما و در یک پروسه ی کلکتیو چکش کاری می شود. و این نیز واقعیتی است که باب آواکیان به وضوح و با فاصله ی بسیار زیاد از دیگران جلوتر است: هم از نظر تکامل تئوریک و هم از نظر به کار بستن علم در رابطه با پراتیک و توسعه ی مشخص جنبش انقلابی. اما کسان دیگری هستند که نقش های حیاتی بازی می کنند، کسانی که خدمات عظیمی به کلیت این فرایند می کنند، دست به ابتکار عمل می زنند و بخشی از فرایند تحلیل، جمع بندی و سنتز هستند. یک رابطه ی رفت و برگشتی بین رهبری کننده و رهبری شونده وجود دارد و در یک محیط سالم این امر در سطوح مختلف رخ می دهد، هم با افراد جدیدی که تازه به حزب می پیوندند و هم با کسانی که خارج از حزب هستند ولی همچنان خدمات مهمی به حزب ارایه می کنند که باید آن ها را به رسمیت شناخت، تشویق کرد، به جلو راند که این به نوبه ی خود می تواند فرآیند توسعه ی پایه های پیشبرد کلی استراتژی انقلاب را غنا ببخشد.

نمی دانم آیا منظور خودم را روشن بیان می کنم یا نه، ولی این یک رویکرد تماما استراتژیک، در تضاد با رویکرد صرفا تاکتیکی به انقلاب است. یعنی یک رویکرد مرحله ای نیست که کمی اینجا و کمی آنجا کار کنیم؛ الان با این ستم و آن ستم مبارزه کنیم؛ کمی با این مساله مقابله کنیم و بعد مساله ی دیگر را مورد نقد قرار دهیم یا هر چیز دیگری. هرچند که این کلیت از بخش های متفاوت بر هم کنش کننده ی پیچیده ی زیادی متشکل است اما همه ی این ها را باید جمع کرد و در یک جهت کشید. یک رویکرد کلی/عمومی باید وجود داشته باشد ... باید یک رهبری وجود داشته باشد که بتواند یک نظر و جهت کلی، سمت متدولوژیک و جهت گیری و راهنمای کلی برای کلیت این برهه از تاریخ تامین کند و همچنین بتواند جهت مشخصی را تعیین کند و بگوید چگونه می توان به بهترین وجه و با روش های صحیح، کلیه ی مولفه های متفاوت که برای ساختن جنبشی برای انقلاب ضروری هستند را عملی کرد. من قویا حس می کنم که سنتز نوین تدوین شده توسط باب آواکیان قادر است هر دو بخش را به خوبی انجام دهد.

ولی به کاربستن سنتز نوین برای حل مشکلات انقلاب امروز به این معنی نیست که افراد صرفا امیدوار باشند که خط راهنما و رهبریتی از بالاها و از سوی رهبران با تجربه تر روی سینی به آن ها داده شود و آن ها تلاش کنند آن ها را منفعلانه پیاده کنند. در واقع هر وقت کسانی که قرار است انقلابی باشند، این نوع رویکرد منفعلانه ای را اتخاذ  کنند، مشکل بزرگی به وجود می آید! این بسیار خوب است که دیسپلین داشته باشیم، ولی اصلا خوب نیست که منفعل باشیم. انفعال ابدا چیزی نیست که باب آواکیان رهروان و طرفداران سنتز نوین را به آن دعوت می کند. هرگز. این مساله برای هر کس که کارهای باب را مطالعه می کند باید مثل روز روشن باشد. در واقع کل روش و رویکرد سنتز نوین کمونیسم باب آواکیان، تاکید می کند که افراد در هر سطحی از حزب کمونیست که هستند و همین طور کسان دیگری که در هر سطح درگیر جنبش وسیع تر برای انقلاب هستند، باید نقش های بسیار فعالی بازی کنند و به بیرون و به میان جامعه بروند. مانند تیم های دانشمندان باشند که فعلانه با واقعیت آن طوری که عملا هست درگیر و وارد کنش می شوند و مرتبا با نقطه ی رجوع اهداف استراتژیک بلند مدت عمل می کنند و هم زمان راه های جدید و خلاقانه ی متنوعی (در هماهنگی با اهداف بلندمدت استراتژیک) برای پیشبرد امروزه ی انقلاب پیدا می کنند؛ برای انباشت قوا و سازماندهی مردم برای جنگ با قدرت حاکم و کار کردن برای دگرگون کردن افکار عده ی زیادی از مردم، و این مساله را وسیعا به میان مردم آوردن: چرا برای تمام کردن همه ی ستم هایی که این سیستم تولید می کند و به ورای آن رفتن نیاز عظیمی به انجام یک انقلاب است؛ چرا درکشوری مثل آمریکا واقعا پایه ی مادی برای انقلاب وجود دارد و به طور واقع بینانه واقعا فرصت های انجام انقلاب هست؛ چگونه می توان با سرنگون کردن سیستم سرمایه داری فعلی بر شالوده ای کاملا متفاوت و سوسیالیستی، یک جامعه ی بسیار بهتر بنا کرد. موضوع این است که باید شمار بیشتر و بیشتری از طیف های گوناگون جامعه را به طور جدی با این مساله درگیر کرد. و بر مبنای همه ی این ها، باید شرایط نوین آفرید و در مردم و در شرایط عینی تغییر به وجود آورد که همه ی این ها به نوبه ی خود مبنای جدیدی برای پیشرفت های بعدی از جمله، پیشرفت های نظری فراهم می کند. هیچ شکی ندارم که چنین پروسه ی پیچیده ای باید رهبری شود، از جمله از طرف بلندپایه ترین و با تجربه ترین و تکامل یافته ترین سطوح رهبری؛ اما این فرآیند در عین حال نیازمند حجم عظیمی از خلاقیت و ابتکار از سوی همه ی افراد است و باید مرتبا با آن تغذیه و غنی شود، هم در همه ی سطوح حزب و هم در سطح بزرگتر جنبش برای انقلاب. و باب آواکیان همیشه اهمیت هر دو جنبه ی این مساله را تاکید می کند. امور باید رهبری شوند و خوب هم رهبری شوند؛ و بر این اساس باید حجم عظیمی از خلاقیت و ابتکار عمل را شکوفا کرد. این یک تبارز دیگر از اصل کلیدی آواکیان است: «هسته ی مستحکم با الاستیسته ی بالا بر مبنای هسته ی مستحکم» است.

پس، یک حرکت رفت و برگشتی مستمر بین گروه ها یا سطوح مختلف درهم تنیده ی رهبری شونده و رهبری کننده وجود دارد. و یک بار دیگر می گویم، کاملا مسخره خواهد بود که چنین پدیده ای را یک «فرقه» بخوانیم و در حقیقت ضد فرقه است. البته در زندگی واقعی همیشه کسانی خواهند بود که ترجیج می دهند منفعل باشند و احتمالا همه ی ما افرادی از این دست را می شناسیم. ولی در یک حزب یا یک جنبش برای انقلاب، این افراد باید به چالش کشیده شوند که منفعل نباشند. چون بدون این که همه، به شکل های مختلف اما با روحیه ی درست و به صورت منضبط و متحدانه وارد گود شوند اصلا نمی توان انقلابی کرد که ارزش داشته باشد. وب سایت revcom.us، فراخوان « برای یک انقلاب واقعی متشکل شوید» را مدت ها است که تبلیغ می کند. می دانید که باید مردم را متشکل کنید. چون نمی توانید مشتی ایده ی درخشان اینجا و آنجا بدهید و بعد انتظار داشته باشید که انقلاب بشود (خنده). برای اینکه به شدت منظم و سازمان یافته باشید، باید از رهبری پیروی کرده و به آن احترام بگذارید – اما نه به صورتی منفعلانه و برده وار. مردم باید تفکر انتقادی داشته باشند ... اگر چیزی به نظرشان درست نیاید، باید دربارهی آن سوال کنند؛ اگر آن ها دیدگاه های متفاوتی نسبت به مسایل دارند، باید آن ها را مطرح کنند؛ آن ها باید بگویند چه چیزهایی به نظرشان درست نمی آید و چرا و غیره. اما برای این که امور پیشرفت کند و مبنای غنی تری ایجاد شود برای جمع بندی و برای دریافت رهنمود و رهبری بیشتر از سوی سطوح استراتژیک، باید رویکرد منضبط در اجرای کارها در جهتی انقلابی وجود داشته باشد.

 

رهبریت: آیا موجب شکوفایی ابتکار می شود یا سرکوب آن؟

 

سوال: من فکر می کنم بخشی از چیزی که شما به آن اشاره می کنید، به این پرسش بر می گردد. یک فهم عمومی در جامعه وجود دارد که رهبریت موجب خفه شدن خلاقیت می شود. آیا واقعا رهبریت خلاقیت را خفه می کند یا واقعا مردم و ابتکارات شان را شکوفا می کند؟

 

آردی اسکای بریک: من هیچ شکی ندارم که در هر زمینه ای از جمله در علوم طبیعی و همچنین در زمینه ی کمونیسم علمی، یک رهبریت خوب همیشه در پی شکوفا سازی خلاقیت ها است ولی این امر باید با شیوه ای منضبط و سازمان یافته انجام شود. بهش فکر کنید. اگر پروژه ای در علوم طبیعی دارید و سعی می کنید افرادی را به طور جمعی درگیر پرداختن به یک مساله یا یک رشته مسایل خاص کنید. خب، اگر هر یک از افراد به صورت دلبخواهی عمل کند و با تصمیم خودش در جهت های قدیمی حرکت کند و کار را بر اساس یک رشته فرضیات و چارچوبه های تئوریک و الگوهای کاملا متفاوت، با رفتاری آنارشیک پیش ببرد، پروژه به هیچ نتیجه ای نمی رسد. مسلما بهترین پروژه های علوم طبیعی که من در آن درگیر بودم، تحت رهبری بودند و بر این مبنا خلاقیت و ابتکارات فردی را شکوفا می کردند. آن ها بی شک ابتکارات و خلاقیت فردی و انواع خدمات فردی را شکوفا کرده اند اما برمبنای رهبریت علمی خوب هم در ابتدا و هم در ادامه. من از این نوع برهم کنش رهبری کننده و رهبری شونده زمانی که درست درک شده و به کار برده شده است، بسیار آموخته ام.

رهبران تیم های علمی در علوم طبیعی از اینکه رهبری کنند، خجالت نمی کشند!(خنده) چنین رهبریتی در قالب هایی نظیر این ارایه می شود: در هر مقطع زمانی شناسایی مسایل کلیدی که باید حل کرد و روی آن ها تمرکز کرد؛ بر مبنای دانش انباشت شده ی قبلی و پیشرفته ترین تجربه در هر رشته یا زیررشته در علوم طبیعی، پیش گذاشتن اصول راهنما و روش های مرکزی که باید هدایت کننده ی کار باشند؛ فرموله کردن مجموعه ای از فرضیات و پیش فرض های کاری و ارایه یک چارچوبه ی تئوریک برای این که جهان بیرون با هدف تغییر واقعیت، توسط آن وارسی و زیر و رو شود. خلاصه بگویم پروژه های خوب علمی همگی به طریقی رهبری می شوند. من فکر می کنم بیشتر دانشمندان علوم طبیعی به درجات مختلف این مساله را می فهمند که مهم نیست چه تعداد افراد در یک پروژه دخیل باشند یا چقدر پول و منابع برای طرح در اختیار داشته باشید، اگر به شیوه ی آنارشیک عمل کنید و فاقد یک پایه ی محکم علمی و ساختار منظمی باشید که نقطه ی عزیمت شما باشد، هرگز به نتیجه ای نمی رسید یا هیچ پیشرفت واقعی در تکامل فهم علمی و حل کردن سوالات پیچیده ی علمی نمی کنید. برعکس اگر این را داشته باشید از جمله شما را قادر می کند به بهترین وجه با چیزهای کاملا جدید مواجه شده و کشف شان کنید و مفاهیم کاملا جدیدی را کشف کنید که قبلا بر شما ناشناخته بودند یا هنوز آنها را نمی فهمید. بدون این که چنین زیربنایی را در یک پایگاه و ساختار منظم داشته باشید و اگر تکیه گاه و زمین زیرپایتان پیشرفته ترین تئوری علمی ممکن در آن زمان نباشد، شما حتا قادر نخواهید بود سوالات به جایی را طرح کنید یا در مراحل مختلف پیشرفت پروژه تان آنچه را سربلند می کند به صورت صحیح و پیوسته تحلیل و سنتز کنید. در نتیجه مطمئنا پایه ی چندان محکمی برای کمک به انباشت یک فهم علمی جدید نخواهید داشت و مطمئنا توان آن را نخواهید داشت که واقعیت مادی را در جهت مطلوب تغییر دهید (مثلا اگر هدف شما چیزی مثل علاج یک بیماری یا فهم اینکه چگونه می توان از اکوسیستم محافظت کرد باشد). درست است؟ خوب وضع در علوم طبیعی اینگونه است. ولی همین اصول وقتی که بخواهید علم را برای فهمیدن و تغییر دادن جامعه به کار ببرید، وقتی می خواهید روش های علمی را برای پیشبرد پروسه ی بسیار پیچیده ی انقلاب به کار ببرید، صادق هستند. این پروسه نیز باید رهبری شود و بی شک، خلاقیت و ابتکارهای فردی و انواع خدمات فردی را می توان و باید شکوفا کرد ولی این کار زمانی می تواند به بهترین وجه انجام شود که بر پایه های یک رهبری علمی محکم انجام شود. اگر واقعا قصد دارید امور دنیا را به نفع عده ای بسیار تغییر دهید و نه این که صرفا «خود» و امیال و منافع فردی تان را ارضاء کنید، این برهم کنشِ پیوسته و بسیار مثبت بین رهبری کننده و رهبری شونده را در خاطر نگاه دارید و به آن خدمت کنید.

خوب، دوباره تکرار می کنم: رهبریت خوب باید به صورت پیوسته تلاش کند که آگاهانه ابتکارات را شکوفا کند. بدون شکوفا کردن حجم عظیمی از مشارکت آگاهانه و ابتکار آگاهانه از سوی شمار فزاینده و گروه های متنوعی از مردم، شما نمی توانید یک انقلاب اجتماعی را به ثمر برسانید. ولی مساله اینجا است که این یک خیابان دوطرفه است! شما خودتان هم باید در این پروسه یکسری مسئولیت ها را به عهده بگیرید. اگر به آثار باب آواکیان نگاه کنید، می بینید که وی دایما آدم ها را فرا می خواند، آن ها را دعوت می کند و با آن ها مبارزه می کند تا وارد این پروسه شوند، فعالانه درگیر مسایل بشوند و منفعل نباشند. ولی بعضی ها حتی گاهی اوقات افرادی با نیات خوب در برابر آن مقاومت می کنند. اگر کسی بگوید «من حوصله ی دست و پنجه نرم کردن با مسایل پیچیده را ندارم، فقط به من بگویید چه کنم و من آن کار را می کنم» اصلا خوب نیست. با چنین افرادی باید مبارزه کرد و گفت این طوری نمی توان انقلاب کرد! باید به آن ها گفت، «نه این درست نیست!» و تو خودت هم باید یکسری کارها را بکنی، در مورد این که چه چیزی صحیح است فکر کنی، جهت گیری و سمت و سویی که توسط رهبری ارایه شده را مطالعه کنی و بکوشی آن را منتقدانه ارزیابی کنی و بله در همان حال باید آن را به درون جامعه و جهان بیرونی ببری. به عبارت دیگر شما باید تلاش کنید تا با انضباط و به طور پیوسته، بر مبنای رهنمودهای رهبریت در جامعه کار کنید اما همچنین باید مرتبا در مورد مسایلی که در پیشبرد این کار با آن ها مواجه می شوید، در مورد این که چه کارهایی کرده اید و چه آموخته اید به طور پیوسته گزارش داده و آن ها را تحلیل کنید تا (این تجربه) بتواند وارد پروسه ی کلکتیو شده و آن را غنی کند. این یک رویکرد علمی برای پیشبرد پراتیک انقلابی است.

 

سوال: من فکر می کنم این بحث به نقش رهبران برجسته و به خصوص نقش باب آواکیان نیز مربوط می شود. یک دقیقه قبل می گفتید، باب آواکیان هم از نظر تکامل تئوری و هم از نظر کاربرد عملی تئوری کیلومترها جلوتر از دیگران قرار دارد. خب حالا با وجود فردی مانند باب آواکیان که واقعا صاحب یک درک پیشرفته است، روابط (میان سطوح مختلف حزب) چگونه می شود. می توانید کمی در این باره صحبت کنید؟ یعنی، این درک پیشرفته تر چگونه کمک می کند به شکوفا کردن ابتکارات به شیوه ای سازمان یافته و منظم؟

 

آردی اسکای بریک: خوب، ببینید برای من درک این موضوع که همه دارای توانایی های یکسان نیستند و دارای سطح موزونی در درک مسایل نیستند، یک مساله ی پایه ای ماتریالیسم علمی و بدیهی است. فکر می کنم هر کسی مقداری صداقت، اصول مندی و بزرگواری داشته باشد و به واقع مجموعه ی آثار گسترده ی باب آواکیان را که طی چند دهه تولید شده را از نزدیک مطالعه کند، تحت تاثیر این حقیقت قرار خواهد گرفت (حال با آن موافق باشد یا نباشد) و خیلی سریع تشخیص خواهد داد که این آثار کاملا ورای هر آن چیزی است که امروز در جامعه یا حتا در جنبش های انقلابی تاریخ اخیر غالب بوده است. باب آواکیان از آن افراد نادری است که بر بستر تغییرات جهان و جامعه فقط هر چند وقت یک بار پیدا می شوند. در بستر این تغییرات و تحولات عینی گاهی اوقات افرادی ظهور می کنند که توانایی ها و مهارت های ویژه ی تکامل یافته ای دارند، کسانی که شیوه های بسیار نوینی از تفکر و رویکردهای پیشروانه را برای رهبری کردن و تغییر دادن امور در جهات بسیار نوین، ارایه می دهند. این نکته در هر رشته ای صدق می کند، بی شک در زمینه علوم طبیعی صدق می کند، و همچنین در رشته هایی مثل ورزش، موسیقی یا بسیاری رشته های دیگر در فرهنگ و هنر. مطمئن هستم اگر لحظه ای فکر کنید، مثالهای بسیار زیادی از رشته های مختلف به ذهنتان خواهد رسید. به خاطر مجموعه ای از دلایل، عوامل و تاثیرات گوناگون که گاه به صورت غیرقابل انتظاری یک جا جمع می شوند، دوره به دوره افرادی به ظهور می رسند که در آن مقطع زمانی خاص، دارای کیفیت ها و مهارت ها و توانایی های خاص بوده و در رشته خود به نوعی سرآمد دیگران می شوند. و رک بگویم زمانی که در جامعه، سایرین نمی خواهند این واقعیت را قبول کنند و حتی نگاه جدی به آن کرده و ببیند آیا قضیه صحت دارد یا نه در واقع مرتکب جنایتی می شوند. مثالی بزنم: زمان زیادی طول کشید تا یک سنت شکنِ الهام بخش مثل جان کولترین (John Coltrane)، در رشته ی موسیقی جاز به رسمیت شناخته شده و از وی قدردانی شود. اوایل مردم گوش هایشان را می گرفتند و شکایت می کردند که موسیقی او زیادی ناموزون است، گوش کردن به آن ناراحت کننده و البته که تک نوازی هایش زیادی طولانی است(خنده)! وقتی افرادی تمام زندگی شان را وقف بهتر کردن دنیا برای انسان ها می کنند، حداقل کاری که آدم باید بکند این است که به آن ها گوش دهد، آثارشان را بخواند و مطالعه کند و ببیند چه چیزی را به میان گذاشته اند، نه اینکه بدون یک تحقیق جدی به طور سرسری آن ها را رد کند. اما امروزه خیلی ها را می بینیم که در رابطه با آواکیان و بدنه ی آثار او رفتار «انکار سرسری بدون درگیر شدن جدی» را دارند و این بسیار تاسف بار است؛ به ویژه آن که این ها کسانی هستند که خودشان هیچ برنامه یا راه حل جدی برای حل مشکلات پیچیده ی جهان ندارند. ما باید از این ها پیوسته بپرسیم: «برنامه ی شما چیست؟ استراتژی شما چیست؟ راه حل شما برای دهشت های مکرری که توسط این سیستم بازتولید می شوند چیست؟ و اگر حرف زیادی برای گفتن در این باره ندارید، اگر برنامه ها و نقشه های استراتژیک جدی و با محتوای چندانی برای تغییر سیستم ندارید، در این صورت شاید عقل حکم می کند که مدتی دهانتان را ببندید و به کند و کاو محتوای کار چند ده ساله ی فردی که به واقع دارد چشم انداز و نقشه ای برای آینده ارایه می دهد که محتوا دارد، چند لایه است، بنیادا متفاوت و در عین حال منسجم است و به طور علمی پایه در واقعیت دارد، بپردازید.

لازم نیست با من موافق باشید اما به نظر من عدم کند و کاو جدی در این کار، بی وجدانی است. مگر اینکه کلا آدم بی تفاوتی باشید که احتمالا بیان حالت فراگیر در این جامعه ای است که همه معطل خودشان هستند. یعنی شمار کثیر و بیش از اندازه ای دنبال پرورش دیدگاه ها و نظرات شخصی خودشان که شخصا با آن ها احساس راحتی می کنند هستند و نه در پی کشف روش ها، رویکردها، استراتژی ها و برنامه هایی که به واقع میلیون ها ... میلیاردها... نفر از آدم ها را توانمند کند که بتوانند خود را از شر شرایط وحشتناک استثمار و ستمگری که در طول عمر کمرشان را خم می کند، رها کنند. حرف ما در باره ی رها کردن مردم از این وضعیت است. حرف شما در باره ی چیست؟

 من فکر می کنم هر فردی که به صورت جدی آثار آواکیان را مطالعه کند و در عین حال آدم صادقی باشد، در نهایت خواهد گفت، «آهان، معلوم است پیچیدگی های موجود در این آثار، پیچیدگی تضادهای حادی که آواکیان با آن ها دست و پنجه نرم می کند را خوب متوجه نشده بودم و گسست او از بعضی روش ها و رویکردهای غلط گذشته را درک نکرده بودم و واقعا با استدلال ها و نوع استدلال های او برای یک چارچوب کاملا نوین در رابطه با جبهه های گوناگون، در رابطه با ساختن جنبشی برای انقلاب، نوع انقلابی که باید کرد، چه باید کرد که این انقلاب شانس پیروزی داشته باشد و یک جامعه ی نوین را چگونه باید ساخت و غیره... آشنا نبودم. نمی دانستم او با چنین عمق و محتوایی روی این مسایل کار می کرده است. ...». بله آنقدر چیزهای جدید، پیچیده و غنی در کار آواکیان زیاد است که هر فرد صادقی که مایل باشد پیش داوری ها و برداشت های نادرست خود را کنار بگذارد و واقعا به کند و کاو در آثار او بپردازد و ذهنِ بازی داشته باشد به احتمال زیاد خیلی سریع (ارزش و اهمیت) آن را تشخیص خواهد داد و کنجکاو و تحریک می شود که هرچه بیشتر کند و کاو کند.

ولی اینجا این سوال پیش می آید: پس دیگران چه می شوند؟ آواکیان به علت همه ی چیزهایی که او را ویژه و برجسته می کند یک رهبر نادر است اما باقی افراد چه می کنند؟ بسیار خوب اول بگویم که «باقی افراد» نیز یک چیز نیستند زیرا سطوح مختلفی از رهبران کمونیست انقلابی وجود دارد، افرادی با قوت ها و ضعف های متفاوت، با توانایی های متفاوت که خدمات گوناگونی به انقلاب می کنند. علاوه بر این در جنبشی برای انقلاب که گسترده تر است نیز شرکت کنندگان دارای سطوح متفاوتی از توانایی ها هستند و کسانی هستند که کاملا تازه واردند، افراد پیش زمینه های بی نهایت متفاوت دارند و برای اولین بار وارد گود مبارزه می شوند و غیره. ولی چیزی که اینجا می خواهم تاکید کنم این است که برای هرکسی نقشی در انقلاب وجود دارد و هر کسی چیزی دارد که با آن به فرایند انقلاب خدمت کند. این چیزی است که باب آواکیان همیشه تبلیغ و تشویق کرده است. درک این موضوع بسیار مهم است که این جنبش انقلابی فقط برای روشنفکران، فقط برای کسانی که در نوشتن موضوعات پیچیده ی نظری آموزش دیده اند، نیست و همین طور فقط برای تحتانی ترین طبقات مردم که تحت شدیدترین استثمارها بوده اند نیز نیست (گرچه مطمئنا این انقلاب به ویژه برای آن ها هست). این جنبش انقلابی حقیقتا متعلق به همه ی کسانی است که حس می کنند کل جهان، از جمله ایالات متحده ی آمریکا غرق در ستمگری ها، ظلم و بی عدالتی هایی است که مطلقا غیرقابل قبول هستند؛ کسانی که می خواهند این ستم ها و بی عدالتی ها را متوقف کنند و برای آفریدن دنیای بهتر و عادلانه تری بکوشند. دنیایی که در آن شما به واقع بتوانید در جهت رهایی کل بشریت پیشروی کنید و برای رهایی حقیقی کل بشریت کار کنید و نه صرفا برای رهایی گروه خودتان یا «هویت» خودتان تا گروه خودتان یا هویت خودتان فرصتی بیابند تا بر سایر گروه های مردم سروری کند.

و برای هر کسی که اینگونه فکر می کند و دوست دارد تا به این جریان بپیوندد، جایی وجود دارد و برای هر کسی فضا هست که در طول راه بیاموزد و رشد کند. من فکر می کنم خیلی مهم است مردم بدانند که فعالانه دعوت شده اند که به این فرآیند بپیوندند و بخشی از آن باشند. باب آواکیان مستقیما این فراخوان را داده و گفته است که انقلاب و خودِ فرآیند انقلابی در نهایت بدون آن ها به جایی نخواهد رسید.

بنابراین، من فکر می کنم که مردم باید با آگاهی بیشتری نه فقط درباره ی مسئولیت های رهبری کننده که مسئولیت های رهبری شونده هم فکر کنند. مسئولیت های رهبری شونده در مقابل رهبری کننده و همچنین مسئولیت های رهبری کننده در مقابل رهبری شونده. من فکر نمی کنم تعداد کافی از مردم حتی در جنبش انقلابی به قدر کافی به صورت آگاهانه به این مساله فکر می کنند. مساله فقط این نیست که مردم را درگیر کنیم که «یکسری کارها انجام بدهند» یا در فعالیت های مختلف شرکت کنند یا ابتکاراتی به خرج بدهند. این ها صد البته بسیار مهم هستند. اما این رویکرد محدود به آن نیست که آدم ها را درگیر در «یکسری کارها» کنیم. بلکه می خواهد انواع آدم ها را، در هر سطحی که هستند و می خواهند بخشی از این فرآیند باشند و می توانند بخشی از این فرآیند باشند طوری درگیر کند که ایده هایشان، تجربیات، سوالات و ابتکارهایشان را نیز به میان آورند و به تکامل طرق و راه هایی که آن ها و افرادی شبیه خودشان می توانند فعالانه تر در این فرآیند درگیر شوند کمک کنند، جای خودشان در فرایند انقلابی پیدا کنند، به آن خدمت کنند و برای رشد خودشان و دیگران کار کنند تا سطح همه مداوما در حال پیشرفت باشد.

اینجا نکته ی دیگری برای فکر کردن هست: این چه جور جنبش انقلابی می تواند باشد که افراد زمانی به صورت مبتدی و تازه کار وارد آن شده باشد اما سال ها بگذرد و آن ها همچنان در آن سطح گیر کرده باشند بدون این که درک تئوریکشان پیشرفت قابل ملاحظه ای کرده باشد، مهارت های عملی شان زیاد شده باشد، روش هایشان علمی تر شده باشد و یا توانمندی شان در به دوش گرفتن مسئولیت های رهبری بسیار بیشتر، پیشرفت قابل ملاحظه ای کرده باشد؟ این مساله واقعا مایه ی نگرانی است، و چیزی است که باید توسط رهبری مورد توجه قرار بگیرد تا این وضعیت را عوض کند. درست است؟

از سوی دیگر، برای نمونه شما به کسی مثل واین وب (کلاید یانگ) نگاه می کنید. کسی که از لایه های تحتانی مردم سیاه آمد. کسی که سال های اولیه جوانی اش را مدتی در زندان به سر برد. مردم می توانند درباره ی زندگی وی و خدماتش به (revcom.us) مراجعه کرده و بیاموزند. نکته ی من این است که او در زندان به مطالعه و یادگیری دست زد و انقلابی شد. او به سراغ باب آواکیان رفت، رهبری او را دنبال کرد و خودش یکی از رهبران عالی رتبه ی آر.سی.پی (حزب کمونیست انقلابی) شد. می دانید که بسیاری از زندانیان در زندان دست به مطالعات جدی می زنند، بسیاری از آن ها به صورت جدی فرایندهای انقلابی را مطالعه می کنند و منابع با ارزش عظیمی (برای این مطالعات –م) وجود دارد. وقتی من کتاب فرگشت (Evolution) را می نوشتم، حجم زیادی از بازخوردها و نکات از سوی زندانیان می آمد که فکر می کنم خیلی با انگیزه بودند... وقت خوبی هم برای مطالعه داشتند. ولی مساله فقط وقت نبود، آن ها انگیزه هم داشتند و فکر می کنم علتش این بود که فهمیده بودند این نوع آموزش فقط یادگیری یک مشت حقایق و اصول مهم علمی ولو اینکه حقایق و اصول بسیار مهمی باشند، نیست. به نظرم رسید واقعا «دو ریالی» بعضی از آن ها افتاده بود که مسایل طرح شده در آن کتاب، درباره ی اصول و روش های علمی و مسایلی که به صورت مکرر در آن کتاب چکش کاری شده اند، نه تنها مربوط به فهمیدن دنیای واقعی آن طور که واقعا هست (با تمام تضادمندی و ناموزونی های پویای آن) می باشند، بلکه نقش بسیار مهمی در فهم این واقعیت دارند که درون خودِ همان تضاد (حال سیستم های بیولوژیکی فرگشتی باشند یا نظام اجتماعی که از طریق دخالت گری آگاهانه ی انسان تغییر می کند) پایه های تغییر واقعیت و تغییر دادن واقعیت وجود دارد. بنابراین آدم ها از جمله کسانی که تحت شرایط سخت حبس هستند، عمیقا می فهمند که چرا این مسایل مهم هستند.

تکرار می کنم فارغ از این که افراد چه پیش زمینه ای دارند، زندگی شان در شرایط دشوار و ستمگرانه ی گتوهای شهری می گذرد یا حتی در زندان هستند؛ این امتیاز را داشته اند که از آموزش سطح بالا برخوردار شوند یا آموزش بسیار اندکی دریافت کرده اند، در هر صورت برای همه جایی هست و لازم است همه درگیر شوند. هرکس که به این پایه رسیده است که،«دیگر بس است! دیگر این قتل و کشتار توسط پلیس، تجاوز به زنان، جنگ های پایان ناپذیر، نابودی کره ی زمین، تعقیب و شکار مردم در مرزها را تحمل نمی کنم و قصد ندارم به چنین دنیایی تن دهم»، هرکس که صمیمانه چنین حسی دارد و به طور جدی و صادقانه می خواهد آموزش ببیند، مطالعه کند، بحث کند، عملا در مبارزه ی انقلابی شرکت کند، حتما جایی در جنبشی برای انقلاب خواهد یافت و خودشان از همان ابتدا باید یاد بگیرند که معنای رهبری کردن چیست.

اگر شما می خواهید رهبری کردن یک جنبش انقلابی را بیاموزید، رهنمودی برایتان دارم: نگاه کنید ببینید آواکیان چگونه رهبری می کند. ببینید در کتاب ها و نوشته ها، سخنرانی ها، فیلم هایش و در اموری چون دیالوگ با کورنل وست چه چیزی را مدل سازی می کند. عمل کرد او را بررسی کنید: چگونه با بخش های مختلف مردم صحبت می کند؛ روی چه چیزهایی تاکید می کند؛ چگونه مشکلات جامعه و راه حل ها را به میان می آورد؟ برای عقب ماندگی و درک های غلط آدم ها پا در میانی و از آن ها حمایت نمی کند. در عوض نکته ی مالکوم ایکس را مدل سازی می کند: او چیزی را به مردم می گوید که مردم نیاز به شنیدن آن دارند، حتی اگر خیلی هم مشتاق شنیدن آن نباشند. او حقیقت و آنچه مردم نیاز به شنیدن آن را دارند به آن ها می گوید. روش آواکیان را مطالعه کنید که چگونه با مخاطبانش که از گروه های متنوع هستند، به طور مکرر و همه جانبه مبارزه می کند تا آن ها را به نقطه ای بهتر، به سطح بالاتری از فهم برساند. روش او را مطالعه کنید و سپس دست به کار شوید و در فعالیت انقلابی تان، در بحث هایتان با خانواده و دوستان آن را به کار برید. از این روش ها بیاموزید و بدین صورت بخشی از فرایند انقلابی بشوید و به طور عام دائما در مورد رابطه ی مهم بین رهبری و رهبری شونده فکر کنید. هر کسی که می خواهد بخشی از جنبش انقلابی باشد باید در این باره فکر کند•

 

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در