Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 78  جمعه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶ برابر با ۲۸ آوريل ۲۰۱۷       
علم و انقلاب

علم و انقلاب

مصاحبه با آردی اسکای بریک، نشریهی انقلاب، 2015

 

بخش هشتم: دربارهی اهمیت علم و به کاربست علم در بررسی جامعه، سنتز نوین کمونیسم و رهبری باب آواکیان

 

در اوایل سال 2015 نشریه ی انقلاب (ارگان حزب کمونیست انقلابی آمریکا) مصاحبه ای با آردی اسکای بریک داشت. این مصاحبه طی چند روز انجام شد و طیف گسترده ای از مسائل را در بر می گیرد. آردی اسکای بریک تحصیلات حرفه ای خود را در رشته های محیط  زیست و بیولوژی تکاملی گذرانده است. وی از مبلغین سنتز نوین است. در میان آثار او می توان از دو اثر نام برد: علم فرگشت و افسانه ی آفرینش: واقعیت چیست و چرا دانستن آن مهم است و از گام های نخستین تا جهش های آینده، رساله ای در باره ی ظهور انسان، سرچشمه ی ستم بر زن و راه رهایی. پاره های پیشین ترجمه ی فارسی این مصاحبه را در حقیقت شماره ی 71 تا 77 خواندید. اکنون، بخش هشتم را می خوانید.

 

خیزشهای عظیم در جهان و نیازِ عاجل به رویکرد علمی به سنتز نوین

 

 

سؤال: اگر به دنیا در چند سالی که گذشت نگاه کنیم، یا اگر کمی به عقب برگردیم و دنیا را در چند دهه اخیر از نظر بگذرانیم، میبینیم که در بسیاری نقاط دنیا خیزشها و حتی مبارزات انقلابی بزرگی رخ داده است. بله درست است که در چند سال اخیر مبارزات انقلابی زیادی در جریان نبوده ولی در مصر زمانی که مبارک، رئیس دولت مصر در نتیجهی مبارزات مردم مجبور به کنارهگیری از قدرت شد، شاهد خیزش مردم بودیم. یا خیزشهای معروف به بهار عربی را داریم. تصورش را بکنید چقدر اوضاع میتوانست متفاوت باشد اگر درست در میانهی این خیزشها یک هسته از مبارزانی که برای سنتز نوین میجنگیدند وجود میداشت و سنتز نوین در نقشهی جهانی و بینالمللی یک نیرو و وزنه محسوب میشد.

اسکای بریک: بله به نظر من هم مصر مثال خوبی است. باب آواکیان بیانیهای درباره مصر داد که ارزش رجوع و دوباره خواندن دارد. میدانید، اینکه مردم برمیخیزند و علیه ستم مبارزه میکنند ستودنی است ... و مردم... بهویژه جوانان و دانشجویان بسیاری در مصر بودند که واقعاً میخواستند علیه رژیم ستمگر بجنگند. بسیاری از آنها آرزوی دنیای بهتری را داشتند؛ نه فقط برای فرد خودشان بلکه برای کلِ جامعه. کسانی که میخواستند علیه سوء استفادهها [از قدرت] مبارزه کنند. از این نوع موقعیتها زیاد میبینیم که مردم شجاعانه خود را در خطِ اول مبارزه قرار میدهند، فداکاری میکنند، به زندان میروند، کشته میشوند. اینجا بحث من بر سر کسانی که خود را در خطِ اول مبارزه قرار نمیدهند نیست. از افرادی صحبت میکنم که درست در صف اول مبارزه هستند. ولی اینها بدون آن که درک عمیقی از ریشه معضلات داشته باشند (از منظر اینکه چگونه سرمایهداری- امپریالیسم با مشکلات یک کشور خاص و یک رژیم معین درهمتنیده میشوند) و نیز بدون آن که درک عمیقی داشته باشند از این که امور از لحاظ استراتژیکی در چه جهتی باید حرکت کنند تا بتوانند در مسیر انقلابی که واقعاً رهاییبخش است فعالیت کنند؛ انقلابی که بتواند یک نظامِ طراز نوین را به وجود آورد و یک جامعهی سوسیالیستی را جایگزین جامعهای کند که داریم سعی میکنیم سرنگونش کنیم ... اگر این آگاهی را نداشته باشند، راه زیادی را طی نخواهند کرد. شاهد فداکاریهای زیادی خواهیم بود. بسیاری انسانهای شجاع به میدان آمده و سخت خواهند جنگید. ولی حتی اگر پیروزیهای موقت نیز کسب کنند، دیر یا زود عقبگرد خواهند کرد. این اتفاق در مصر افتاد و ارتش با قدرت بسیار زیاد وارد عمل شد. خوب در چنین وضعی آدم اگر درک عمیقتر و درک علمی استراتژیک تری، هم از معضل و هم از راه حل نداشته باشد، نمیتواند راه دوری را طی کند. آدم یا سرکوب و درهم کوبیده میشود یا متوقف میشود. ما میبینیم که این مسئله بارها و بارها تکرار شده و میشود و باید بفهمیم که ایراد کار از کجا است و چگونه مشکل را حل کنیم.

مردم دچارِ انواعِ گیجی و سردرگمی هستند. مردم حتی تشخیص نمیدهند که امروز هیچ دولت سوسیالیستی در دنیا وجود ندارد. فکر میکنند چین یا شاید کوبا کمونیست هستند. در حالی که این کشورها کمونیست نیستند. آنها اسمِ کمونیسم را نگه داشتهاند ولی هیچ محتوی کمونیستی در نظامهای آنها موجود نیست. مردم فکر میکنند که ظهور شخصی مانند چاوز (Chavez) در ونزوئلا یک نوع انقلاب بزرگ بود. نه، این انقلاب نیست. آنها هرگز پیوندهایشان با امپریالیسم را نگسستند.

مردم واقعاً خوبی وجود داشتند که رویای دنیای بهتری را داشتند و برایش میجنگیدند. ولی اگر شما یک تحلیل ماتریالیستی نظاممند و دقیق نداشته باشید، نمیتوانید بفهمید که در واقع علیه چه چیزی دارید مبارزه میکنید و چگونه باید به پیروزی برسید. بنابراین تفاوت زیادی نمیکند که نیتِ شما بهعنوان افراد یا گروههایی از مردم چیست. شما از مسیر منحرف خواهید شد یا از مسیر منحرفتان خواهند کرد و یا در هم کوبیده خواهید شد؛ و این چیزی است که نباید اجازه بدهیم رخ دهد. حتی امروز عدهی زیادی دربارهی کوبا دچارِ گیجی هستند. کوبا هرگز یک انقلابِ واقعاً سوسیالیستی نداشت. آنها خیلی سریع به شوروی وابسته شدند که در آن زمان (از اواخر دههی پنجاه میلادی) یک قدرتِ سرمایهداری- امپریالیستی بود. در انقلابِ کوبا عناصری از یک انقلاب وجود داشت ... شجاعت بود، فداکاری بود، کوباییهای بسیاری تصور و رویای یک دنیای نوین را داشتند ولی به آنجا نرسیدند.

مردم ویتنام در زمان جنگ با ایالات متحده ... ابتدا جنگ با فرانسه و بعد با ایالات متحده ...آنها فداکاریهای بسیار بزرگی کردند ... میلیونها ویتنامی در جنگ برای بیرون راندن اشغالگرانِ امپریالیست جانشان را از دست دادند. میلیونها نفر برای رهایی کشورشان از شر سلطهی امپریالیسم، فداکارانه و بهسختی جنگیدند و کشته شدند. بسیاری از آنها در پی اهداف بزرگتری ورای رهایی ملی بودند. آنها ایده و امید ساختنِ جامعهی نوینی را داشتند. ولی هرگز شانس آن را نیافتند که حتی ساختن یک جامعه سوسیالیستی را آغاز کنند. چرا که رهبرانشان فاقدِ آن افق و روش صحیح بودند و با نظر به اهداف بزرگتر حرکت نمیکردند. همچنین به این دلیل که شمار وسیعتر مردمی که رهبری میشدند، خودشان به اندازهی کافی مسائل را درک نمیکردند و فاقد آن ابزار علمی بودند که بتوانند اهداف و خواستههایشان را بهروشنی بیان کنند و رهبری بهتری را به میدان بیاورند. خب! در سمتِ مردم شاهد فداکاریها و مبارزات بسیار زیاد بودیم ولی این مبارزات آنها را به جهان و مکانِ نوینی نرساند.

در اینجا درسهای بسیار تلخی برای یادگیری وجود دارد. اگر شما دانشمند خوبی باشید، از خطاها میآموزید، از گامهای غلط و در جهت غلط حرکت کردنها میآموزید. از اینها باید درس بگیرید. نمیتوانید به سادگی از آنها بگذرید و بگویید، تلاش خوبی بود. برویم جلو و بینیم شورش بعدی چه چیزی به همراه خواهد داشت. نه! اگر میخواهید بفهمید چگونه میتوان اوضاع را به سمتِ منافع بشریت حرکت داد باید این زحمت را به خود بدهید و بفهمید چرا آدم از مسیر خارج میشود؛ و این بخش عمدهی کاری است که باب آواکیان همیشه انجام داده است.

 

سؤال: بر متن همین بحثها میخواهم بدانم اگر سنتز نوین نه فقط در جامعه آمریکا بلکه در مقیاس جهانی واقعاً نفوذ وسیعی داشت و مردمِ بیشتر و بیشتری درگیرِ آن میشدند و همزمان و مرتبط با آن هسته‌‌ای به وجود میآمد از کسانی که آن را در دست گرفته و به مبارزانِ سرسخت سنتز نوین تبدیل میشدند، اوضاع به چه صورتی در میآمد؟

اسکای بریک: خوب، در این صورت، سنتز نوین در جامعه آمریکا و در دنیا به چیزی تبدیل میشد که قطب جاذبه خوانده میشود. یعنی تبدیل به یک چارچوب مرجع میشد. مردم در سراسر دنیا میتوانستند به آن رجوع کنند، آن را یاد بگیرند و بر مبنای آن فرآیند انقلاب را در کشورهای خود و به عنوان بخشی از یک جنبش جهانی به پیش برند. خاورمیانه در دهههای گذشته یکی از تلخترین نمونههایی است که فقدانِ چنین فرآیندی در آن مشهود است. کشورهای خاورمیانه، برای نسلهای متعدد، توسط امپریالیستهای خارجی غارت و سرکوب شدهاند. اینها مستقیماً و یا از طریقِ دولتهای ستمگری که سرکار گذاشته و حمایت میکنند، توسعهای معوج و معضلات اجتماعی عظیمی برای این کشورها به وجود آوردهاند و بیشک مانع از این شدهاند که این جوامع در جهت درستی توسعه یافته و پاسخگوی نیازهای مردم باشند. این مسئله خشم و انزجار فوقالعادهای در بین مردم خاورمیانه پدید آورده. خشم و انزجار عظیم از اینکه پاسخِ امپریالیستها برای مشکلاتِ غیرقابل حلی که خودشان در خاورمیانه ایجاد کردهاند، فقط بمبارانِ پیدرپی شهرها و کشورها است. این تنها شیوهای است که آنها برای حل معضلات بلدند: این کشورها مشکل دارند؟ پس بمبارانشان کنید! ویرانی و بدبختی که امپریالیستها در خاورمیانه به بار آوردهاند، ورای تصور است.

امپریالیستها همچنین از اسرائیل حمایت کردهاند. دولتِ ستمگری که برای نسلهای پیاپی، سیاستِ نسلکشی وحشیانهی مردم فلسطین را پیش برده و همچنان میبرد. دولت اسرائیل با کمک امپریالیسم آمریکا و سایر قدرتهای امپریالیستی بنا شد و ادامهی این وضعیت مطلقاً، مطلقاً غیرقابل قبول است. طنز تلخ این است که یک دولت یهودی این جنایات را انجام میدهد. همانطور که باب آواکیان گفته است بعد از هولوکاست، بدترین چیزی که برای مردم یهود رخ داد، شکلگیری دولت اسرائیل بود. این جمله کاملاً درست است. به این دلیل خیلی تلخ است که آدم به نسلکشی شش میلیون یهودی در جنگ جهانی دوم توسط هیتلر و رژیم نازی فکر کند و بعد با این واقعیت روبرو شود که دولتِ صهیونیستی اسرائیل که بعد از جنگ جهانی دوم و با ترسیم دوبارهی نقشهی منطقه ایجاد شد، فلسطینیها را از بخش بزرگی از سرزمینهایشان بیرون رانده و زمینهایشان را غصب کرده. این رژیم نامشروع و بیرحم صهیونیستی همچنان تا به امروز یهودیان را به سمتِ نسلکشی بیرحمانهی مردم فلسطین سوق میدهد! یعنی کسانی که بهتر از هر کس دیگری باید بدانند که مورد نسلکشی قرار گرفتن یعنی چه.

همانطوری که باب آواکیان در دیالوگ با کورنل وست گفت دو شیوه برای جمعبندی تاریخی از تجربهی هولوکاست وجود دارد و تشخیص این مسئله بسیار مهم است. یک راه، و راه صحیح، این است که هرگز نباید دوباره تکرار شود!...ما نباید اجازه بدهیم که چنین چیزی دوباره برای یهودیها، یا هیچ گروه دیگری از مردم، در هیچ نقطهای از جهان، رخ بدهد و شیوه دیگر، شیوهی بسیار غلطی که ویژگی بنیادی دولتِ صهیونیستی اسرائیل است، این است: چون چنین فاجعهای برای قوم و ملت ما رخ داده، پس هر کاری که ما میکنیم مشروع است. ما این سرزمین را به عنوان سرزمینِ خودمان مصادره میکنیم، ما فلسطینیهایی که در این سرزمین زندگی میکنند و کسانی که جرئت میکنند از درِ مخالفت با ما دربیایند را سرکوب و از این سرزمین بیرون میرانیم. ما فقط بر مبنای منافعِ خودمان عمل خواهیم کرد و هیچ اهمیتی نمیدهیم که اعمال ما چه عواقبی برای دیگران خواهد داشت.

ببیند! خیلی مهم است که تفاوت بین یهودیت و صهیونیسم کمرنگ نشود . یهودیت یک دینِ و فرهنگ باستانی است ولی صهیونیسم یک جنبش و ایدئولوژی سیاسی است که امروزه یک جنبش و ایدئولوژی راست افراطی و فاشیستی به شمار میآید. دولتِ صهیونیستی اسرائیل که قبل از جنگ جهانی دوم حتی وجود هم نداشت، خود را به عنوان یک دولت یهودی و به‌‌عنوان مکان امنی برای همهی یهودیان آزار دیده، جا انداخته است. این دولت توسط افراد زیادی، احتمالاً اکثراً یهودیان، هم در خاورمیانه و هم در سایر نقاط دنیا حمایت میشود. ولی خیلی مهم است به یاد بیاورم که همه یهودیها صهیونیست نیستند. در واقع تاریخا یهودیان بسیاری در سراسر جهان از جمله در آمریکا، مارکسیستهای رادیکال و کمونیستهای انقلابی بودند. من فکر میکنم امروزه در آر.سی.پی کسانی هستند که زمینهی خانوادگیشان یهودی است. کسانی که انتخاب کردند به انقلابیون متعهدی تبدیل بشوند و برای رهایی همه بشریت مبارزه کنند. آنها بهدرستی از دولتِ اسرائیل نفرت دارند و کل رابطهشان با اسرائیل افشاگری از جنایتهای این رژیم، نفی و مخالفت با آن است. متأسفانه امروزه تعداد یهودیانی که اینگونه احساس میکنند زیاد نیست. تعداد این افراد باید افزایش یابد! من خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم، یهودیهای مترقی اینجا و آنجا دور هم جمع شده، قدم به پیش گذاشته و بهصورتِ علنی و عمومی جنایات دولتِ اسرائیل را محکوم میکنند و میخواهند به همگان اعلام کنند که: به نامِ ما، نه. ما نیاز داریم گروههای بیشتری از یهودیهای مترقی گام به پیش گذارند و به دولت اسرائیل و حامیان امپریالیستش در آمریکا بگویند که چگونه جرئت میکنید سیاستهای نسلکشیتان علیه سایر ملل را به نامِ ما، به نامِ یهودیان، به نامِ هولوکاست و به نامِ همه قربانیهای هولوکاست، اجرا کنید؟ شما حق چنین کاری را ندارید!. ما باید بیشتر شاهد چنین رویکردهایی باشیم.

بیایید به موقعیتِ خاورمیانه نگاه کنیم. شاهدِ جنگهای امپریالیستی پایانناپذیر و اشغالگری و ویرانیهای فاجعهبار هستیم. اعوجاج و توسعههای کج و معوجی که نسلها توسط امپریالیستهای غارتگر ادامه پیدا کرده است. مرتبط با این چه چیزی ظهور پیدا کرده است؟ بنیادگرایی اسلامی دیوانهای که میخواهد با سبعیت و وحشیگری، حاکمیت قوانین عقب مانده، ارتجاعی و فئودالی را نهادینه کند. این مسئله نفرتانگیز و غیرقابل توجیه است. گرچه این نکته نیز صحت دارد که تمامی شقاوتی که این بنیادگراهای افراطی اسلامی مرتکب میشوند و بخشهایی از آن را در ویدئو هم ضبط میکنند، به ابعادِ وحشیگریها و بیرحمیهایی که امپریالیستها از جمله امپریالیسم آمریکا در طی صدها سال تا به امروز در تمام دنیا مرتکب شدهاند، حتی نزدیک هم نمیشود. جنایت علیه بشریت و قساوتهایی که امپریالیسم آمریکا و سایر امپریالیستها مرتکب شدهاند، در مقیاس تاریخا بیسابقه رخ داده است. این یک فاکت مستند است که مردم نباید آن را از یاد ببرند. اگر کسی این را نمیبیند باید به خشونتهای واقعی، خشونتهای مستند شدهای که برای نسلها توسط امپریالیستها رخ داده نگاهی بیندازد. این یکی از موضوعاتی است که باب آواکیان در دیالوگ با کورنل وست، به آن میپردازد. ابعاد و عمقِ این مسئله بسیار عظیم است. نباید فراموش کنیم که چه کسانی بزرگترین غارتگران، جنایتکاران و آتش بیارانِ اینهمه خشونت در دنیا هستند. آنها رهبرانِ ایالات متحده آمریکا و سایر کشورهای امپریالیستی هستند؛ و ما باید نسبت به این مسئله بسیار هوشیار باشیم.

این را هم باید بگویم که این مطلقاً نفرتانگیز است که تنها پاسخ و مقاومتِ سازمان یافته در مقابل امپریالیستها، مقاومتِ اسلامگراهای تندرویی باشد که خواهانِ استقرار دیدگاههای عقب مانده دینی و اعمال قوانین سختگیرانه و سرکوبگرانه در جامعهاند. قوانینی از جمله فروکاستن زنان به سطحِ بیارزشترین مایملک. نیازی نیست که مثالهای بیشتری بیاورم. بدیهی است که آنها افق الهام بخشی ندارند و برآنند تا دیدگاههایشان را با استفاده از وحشیانهترین خشونتها علیه مردم، اعمال کنند. یکی از موضوعاتی که باب آواکیان متناوباً بر آن پافشاری میکند و من واقعاً با آن موافقم این است که این دو گزینه نمیتوانند تنها گزینهها باشند: با امپریالیستها و با به اصطلاح دموکراسی، دموکراسی بورژاییشان همراه شدن (که رک بگویم، خودِ این دموکراسی بر روی انبوه بیشماری از جنایتها و بیرحمیها بنا شده) یا همراه شدن با آلترناتیو بنیادگراهای اسلامی دیوانه... این دیگر چه جور انتخابی است؟ ما باید بهتر از اینها عمل کنیم! افراد زیادی دچار سردرگمی میشوند، چرا که اگر سطحی نگاه کنیم، دموکراسی بورژوایی در کشورهایی مثل آمریکا، یکسری آزادیها و امکانات را بهویژه برای بخش مرفه و ممتاز جامعه فراهم میکند. ولی ما نباید فراموش کنیم این درجه از آزادیها به بهای ستمدیدگی مردمانِ ستمدیده در این کشور و در سراسر جهان اعطا میشود. منفعتِ اندکی که ممکن است از دموکراسی بورژوایی نصیبِ مردم شود، بر روی خونهای ریخته و استخوانهای خرد شده (به معنای واقعی خردشده) مردم این کشور و مردم سراسر جهان، بنا شده است. اینها یک طرف، از طرف دیگر بنیادگرایان اسلامی را داریم که در آرزوی بازگشت به یک نوع خلافت دینی سرکوبگرانه و حاکمیت این دست قوانین در جامعه هستند. این دو نوع آلترناتیو شدیداً ارتجاعی، نمیتوانند و نباید تنها گزینههای پیش روی مردم جهان باشند. پایهی مبارزه علیه غارتگریهای سرمایهداری-امپریالیسمِ جهانی وجود دارد. پایه برای مبارزه بر یک مبنای آگاهانهتر، بر یک مبنای واقعاً انقلابی وجود دارد. مبنایی که در پی اتحاد بخشهای گوناگون انسانها و تلاش برای رهایی از نظام سرمایهداری- جهانی و خلق یک جامعه کاملاً نوین به نفع اکثریت بشریت است. جامعهای که به جلو حرکت کند نه به عقب. چنین زمینه و مبنایی وجود دارد.

 

از واژهی دیکتاتوری پرولتاریا نهراسیم ... ما در حال حاضر زیر سلطهی دیکتاتوری بورژوازی زندگی میکنیم!

 

 

سؤال: یکی از گرایشهای غالب که به آن اشاره کردید این است که بهترین چیزی که بشریت میتواند به آن دست یابد، بازگشت به افق دمکراسی قرن هجدهمی و دموکراسی بورژوایی است. و سنتز نوین کمونیسم بانفوذ این گرایش، هم در مقیاس جهانی و هم در میان نیروهایی که خودشان را انقلابی یا کمونیست میدانند مقابله میکند. به نظر من این بحث در واقع مستقیماً ربط دارد به موضوعِ دیکتاتوری پرولتاریا یا بهعبارت دیگر ربط دارد به موضوع حاکمیتِ آن دسته از طبقاتی که سابقاً مورد ستم و استثمار بودهاند. همانطور که گفتید، در میان اینها روند آن است که دیکتاتوری پرولتاریا را کاملاً بیرون ریختهاند و میگویند، نیازی به دیکتاتوری پرولتاریا نیست و چیزی که به آن نیاز داریم، دموکراسی بورژوایی است. یک گرایش دیگر هم (که عکس برگردان این گرایش است) وجود دارد که به آن اشاره کردید. گرایشی که دگماتیستی به تجربههای گذشته دیکتاتوری پرولتاریا میچسبد و میگوید، مسئله صرفاً تکرار آن است. ورای این دو رویکرد، ما سنتز نوین کمونیسم را داریم که در مقایسه با دو گرایش قبلی مفهوم متفاوتی ارائه میدهد. سنتز نوین قویاً دیکتاتوری پرولتاریا را تأیید میکند اما نسبت به گذشته، در مورد اِعمالِ دیکتاتوری پرولتاریا به شیوه متفاوتی صحبت میکند.

ممکن است کمی درباره تصویر دیکتاتوری پرولتاریا در سنتز نوین و اینکه چگونه این درک در تضاد با گرایشهای غالب قرار میگیرد، صحبت کنید؟

اسکای بریک: خوب، ما پیشتر کمی در این باره صحبت کردیم. ولی ببینید، گاهی اوقات مردم از اصطلاحاتی مثل دیکتاتوری پرولتاریا هراس زده میشوند. بیایید رمزآلودش نکنیم. اتفاقاً خیلی هم ساده است. تا زمانی که کاملاً به کمونیسم جهانی که در آن کلیهی تقسیمات طبقاتی از بین خواهد رفت دست پیدا نکنیم، جهان همچنان تقسیم شده به طبقات باقی خواهد ماند و جوامع شامل طبقات گوناگون خواهد بود . بنابراین سؤال این خواهد بود که کدام طبقه و برای حفظ منافع چه کسانی حاکمیت میکند. و معنی دیکتاتوری پرولتاریا این است که یک طبقه از مردم - نه افراد پرولتر- بلکه یک طبقه که در واقع هیچ منفعتی در استثمار و ستم بر افراد و گروههای دیگر ندارد و طبقهای است که حنا خودش نمیتواند رها شود مگر این که کل بشریت از استثمار و ستم رها شود ... دیکتاتوری پرولتاریا به معنای آن است که این طبقه و منافع بنیادین آن در کاملترین معنایش، باید تعیین کننده اهداف و وضعیت باشد. این به معنای آن نیست که شما برای تعیین سیاست از افراد طبقه کارگر رأیگیری میکنید. خیر! ماجرا این نیست و اصلاً اینگونه کار نمیکند. اگر متوجه مسئله نمیشوید، باز تکرار میکنم به آثار آواکیان درباره تفاوتِ مهم میان مفهوم پرولتاریا به مثابه یک طبقه و پرولترها به مثابه افراد، رجوع کنید. این دو مفهوم یکی نیستند. منافع عینیای وجود دارند که منطبق بر ساختارِ طبقهای در جهان امروز هستند که در موقعیت سلطه و ستم بر دیگران نیست و در واقع خودش فقط زمانی به رهایی میرسد که زنجیرهای همه را پاره کرده باشد. تا زمانی که هیچ تقسیم طبقاتی در جهان وجود نداشته باشد و طبقات و تمایزات طبقاتی پشت سر گذاشته شده باشند و آحاد بشر صرفاً درگیر در یک همکاری همه جانبه گردند، نقش تاریخی طبقه پرولتاریا همین است.

ولی یک نکته دیگر هم که مردم متوجه نیستند این است که ما امروزه تحت دیکتاتوری زندگی میکنیم. دیکتاتوری بورژوازی. من اهمیتی نمیدهم که آنها دوست دارند خودشان را دموکراتیک بنامند و درباره آزادیها و رهاییهای بزرگشان داد سخن دهند. شما باید به درون خود این پدیده نگاه کنید و ببینید این پدیده چگونه تنظیم شده و ساختار یافته است و خواهیم دید که کلیت این پدیده برای استثمار و اعمال سلطه بر بخشهای بزرگ جامعه انسانی، چه در این کشور و چه در سایر نقاط دنیا تنظیم شده است و هدف ساختارهایش تقویت، بسط و تحکیم این نظام و حاکمیت آن اقلیت ممتاز جامعه است که منفعتشان در استثمار و ستم بر سایرین است و دارای اقتصاد و سیاستهای منطبق بر آن است که همه برای انباشت خصوصی سود به مثابه سرمایه، به مثابه سلطه و استثمار دیگران، تنظیم شدهاند.

فرصت نیست الان به همه نکات بپردازیم ولی همه را تشویق میکنم دربارهی مفهوم تضاد اساسی سرمایهداری مطالعه کنند و درگیر برخی از آثاری که ریموند لوتا و باب آواکیان در اینباره نوشتهاند، بشوند. نحوهای که امروزه جهان شکل گرفته و ساختار یافته یک طنز تلخ در خود دارد. زیرا که کاری که در سراسر جهان برای رفعِ نیازهای مادی زندگی بشر انجام میشود از جمله تولید غذا، ساختن خانه و سرپناه، ساختن جادهها و بیمارستانها و فراهم کردن خدمات پزشکی، کارهایی که در همه جای دنیا برای رفع نیازهای مادی زندگی انسان انجام میشود، اساساً توسط کار جمعی بسیار یعنی از طریق تولید اجتماعی شده صورت میگیرد. بهعبارت دیگر از طریق سازمانیابی شمار عظیمی از مردم برای انجام آن کار. صحبت از ده، بیست نفر نیست. دربارهی میلیاردها انسان در مقیاس جهانی صحبت میکنیم. کلِ این تولید اجتماعی به صورت اجتماعی سازمان یافته. یعنی مردم به طور جمعی با همدیگر کار میکنند و وادار میشوند جمعی کار کنند تا کلیه نیازمندیهای زندگی را تولید کنند. ولی تملکِ محصولات تولید شده یا بهعبارت دیگر سرنوشتِ آنها، خصوصی است. یعنی، به طور خصوصی مکیده میشوند و مازاد مادی تولید شده توسط کلیت آن تولید اجتماعی به طور خصوصی انباشت میشود. تضاد درست اینجا قرار دارد. تضاد اساسی سرمایهداری، تضاد تولید اجتماعی شده و مالکیت خصوصی است و این تضاد به آنارشی عظیمی در جبهه سرمایهداران دامن میزند. به این ترتیب، طبقه سرمایهدار یعنی یک قشر کوچکِ جامعه، حجم عظیم ثروت اجتماعا تولید شده را به مالکیت خود در میآورد. این محصولِ اجتماعا تولید شده در چارچوب این نظام دیوانه به تصاحب خصوصی در میآید؛ در چارچوب نظامی که ویژگیاش رقابتِ مداوم بین بلوکهای متفاوت سرمایهداران است که دائم چوب لای چرخ همدیگر میگذارند و در تلاشاند تا نقشههای خود را پیش ببرند و ماشین سود خود را توسعه دهند. مهمتر از همهی اینها، تصمیمگیریها و سیاست گذاریهای کلان برای جامعه، اینکه جامعه چگونه اداره شود، چه کاری انجام شود، چه چیزی تبلیغ و ترویج و چه چیزی نشود، همگی بر این مبنا انجام میشوند که چه چیزی به سودِ سرمایهداران است و چه چیزی نیست. در چنین نظامی در نهایت اهمیتی ندارد که مردم چقدر ممکن است به چیزی نیاز داشته یا نداشته باشند. اینکه چه چیزی تولید میشود، چه منابعی و چگونه اختصاص مییابد و اصولاً جامعه چگونه اداره میشود، همهی اینها بر این مبنا که آیا برای سرمایهداران سودآور است یا نه و اینکه در برنامههایشان برای بیرون راندن سایر رقبا از صحنه چه جایی پیدا میکند، تعیین میشود و نه بر مبنای اینکه آیا مردم به چیزی نیاز دارند یا ندارند. و بر همین مبنا تصمیمگیری میشود که چه زمانی و چگونه کشورهای دیگر مورد غارت قرار بگیرند (در شرایطی که بخشهایی از مردم همزمان در همین کشور غارت و چپاول میشوند). به همین خاطر است که در کشور بسیار ثروتمندی مانند ایالات متحده، ما شاهد فقر و فلاکت شدید هستیم.

ببینید، ما میتوانیم بخش بزرگی از این مشکلات را به سرعت حل کنیم. با وجود منابع مادی که در دنیای مدرن در اختیار داریم؛ هیچ دلیلی ندارد در کشوری مانند آمریکا یا در هیچ جای دنیا، کسی بیخانمان بماند. هیچ دلیلی ندارد که کسی گرسنه بماند یا از دریافت خدمات اولیه پزشکی محروم باشد. مطلقاً هیچ دلیلی وجود ندارد. در طول تاریخ بشریت، امروزه انسانها به صورت مادی به نقطهای رسیدهاند که عملاً نیازهای اولیه همه انسانها میتواند برطرف شود. هیچ شکی در این باره وجود ندارد. چیزی که در این برهه از تاریخ مانع از تحقق این امر میشود، تضادهای بنیادین و آنارشی غالب بر نظام سرمایهداری است. مردم باید به این مسئله توجه کرده و به عمق آن بروند. میدانم که بعضی از بخشهایش کمی دشوار است. خوب اکثریت مردم به مطالعه اقتصاد سیاسی عادت ندارند ولی باید با جدیت تلاش کنند تا حداقل مفاهیم اولیه آن را به خوبی بفهمند، از جمله تضاد میان سازمانیابی و هرج و مرج (آنارشی/ارگانیزاسیون) که باب آواکیان و ریموند لوتا درباره آن مفصلاً مطلب نوشتهاند. چون نه تنها به ما یک سرنخ فوقالعاده میدهد تا درک کنیم سیستم سرمایهداری-امپریالیستی چگونه کار میکند، برای چه اهدافی و چگونه سازماندهی یافته است... بلکه یک راهنمای فوقالعاده برای فهمیدن تنشهای درون نظام غالب جهان، یعنی نظام سرمایهداری-امپریالیستی، است. نظامی که این روزها تحت فشار تضادهای بنیادین و سرسختش واقعاً به جان کندن افتاده، نظامی که مانع اصلی حل تمامی مشکلات بشری است. این نظام حتی اگر هم بخواهد نمیتواند این مشکلات را حل کند.

سرمایهدارهای امپریالیست و نظامشان نمیتوانند این مشکلات عظیم را نه در کشورهای خودشان و نه در سطح جهانی حل کنند. همین تضاد است که پایة سرنگونی این نظام و نابودی نهادهای آن را فراهم میکند. در نهایت همین تضاد است که میتواند نظام سرمایهداری را به پایان برساند و به جای آن چیز بسیار بهتری را به وجود بیاورد؛ اما به شرطی که مردم آگاهانه روی این پایه کار کنند و آگاهانه برای خلق یک جامعه نوین فعالیت کنند. جامعهای که بر شالودهای بنیادا متفاوت بنا خواهد شد، هدف و انگیزهاش تأمین نیازهای مردم در وسیعترین شکل ممکن خواهد بود و طبق همین هدف و انگیزه سازمان خواهد یافت و دیکتاتوری پرولتاریا ابزاری برای انجام این کار است.

دوباره به سؤال پایان یک مرحله و آغاز یک مرحله نوین از کمونیسم برگردیم. این فقط یک عبارت هوشمندانه نیست. این عبارت حقیقت دارد یا ندارد؛ و به نظر من شواهد حاکی از آن است که حقیقت دارد. مرحله نخست انقلابهای کمونیستی وجود داشت و پایان یافت. این مرحله با شکست و وارونه شدن انقلاب در روسیه و چین پایان یافت. با پایان گرفتن اولین موج انقلابهای کمونیستی و این اولین جوامع سوسیالیستی که به سمت کمونیسم حرکت میکردند، اوضاع وارونه شد و به این ترتیب یک مرحله معین پایان یافت. با پایان این مرحله، هیچ دولت سوسیالیستی در دنیا باقی نمانده است. بنابراین، از یک طرف به همین علت ساده که مرحله نخست پایان یافته است ما مواجه با گشایش و نیاز به یک مرحله نوین هستیم. بله، این اولین انقلابهای سوسیالیستی پیشرفتهای زیادی داشتند و ما هنوز هم میتوانیم از دستاوردهایشان و مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم میکردند درس بگیریم. ولی این انقلابها در نهایت از پیشرفت بازماندند و به عقب بازگشتند. این آن چیزی است که رخ داده.

خوب الان به طور عینی ما داریم یک مرحله کاملاً جدید را آغاز میکنیم. در شرایطی هستیم که هیچ کشور سوسیالیستی وجود ندارد ولی ما باید در مسیر ایجاد کشورهای سوسیالیستی حرکت کنیم. همچنین میتوانیم بر مبنای جدیدی در این مسیر حرکت کنیم و صاحب این امتیاز هستیم که درسهای حیاتی زیادی از موج اول انقلابهای کمونیستی آموختهایم، درسهایی که باب آواکیان به شفافسازی و فشردهسازی آنها کمک کرده است. به نظر من مرحله نوین کمونیسم که در حال گشایش است، هم از عوامل عینی بیرون میجهد و هم از عوامل ذهنی. اولاً تغییرات عینی عظیمی در دهههای گذشته در سطح دنیا رخ داده است. بیشک اول از همه شکست موج نخست انقلابهای کمونیستی است که دربارهاش صحبت کردیم. علاوه بر آن، تغییرات دیگری نیز رخ داده از جمله تغییر در روابط و ترکیببندی طبقات اجتماعی در جهان سوم (از جمله گسترش طبقات متوسط شهری و مرتبط با آنجا به جاییها در مناطق روستایی این کشورها و آوارگیهای ناشی از آن) و همچنین تغییرات برجستهای در ترکیب طبقاتی و اجتماعی کشورهای امپریالیستی رخ داده است. دنیا همچنان در حال تغییر است. اینطور نیست؟ همه اینها نیازمند تحلیلهای مداوم است. نکته اینجا است که تغییرات عینی بزرگی در دهههای گذشته در سراسر دنیا رخ داده که باید در نظر گرفت و در محاسبات گنجاند و سنتز نوین به تحلیل از تغییرات و اینکه این تغییرات بر چه چیزی دلالت دارند و برای دور بعدی انقلابها چه معنایی دارند، واقعاً کمک میکند. این یک نکته است.

ولی گذشته از آن، جنبة ذهنی است که دارد یک مرحله نوین از کمونیسم را باز میکند و این جنبه بسیار مهم است: یک مرحله نوین از رشد عامل ذهنی، یک مرحله نوین از علم کمونیسم. این یک سطح کاملاً جدید از پیشرفتهای تئوریک است. صحبت از چند پیشرفت تدریجی جدید در تئوری و روش علم کمونیسم نیست، من قویاً معتقدم که با یک گسست حقیقتاً کیفی مواجهیم. سنتز نوین کمونیسم باب آواکیان بازنمای یک گسست کیفی در پیشرفت علم است. پیشرفتی حداقل در سطح جهشهای کیفی که افرادی مانند مارکس، لنین و مائو قبلاً در برهههای تاریخی خود ایجاد کرده بودند. علم پیوسته در حال پیشرفت است، از جمله از طریق تحلیلهای تعیین کننده از دستاوردها و نقصانهای سنتزهای گذشته. و از خلال این تحلیلها است که پیشرفتها و تکاملات بیشتر و فراتری رقم میخورد و خیلی ساده، تا این لحظه سنتز نوین آواکیان جدیدترین و پیشرفتهترین سنتزِ علم کمونیسم است که به آن دست یافتهایم. این یک اظهار نظر نیست، به نظر من یک فاکت صراحتاً قابل نشان دادن است. این جهش به پیش در عامل ذهنی، بخشی از آن چیزی است که یک مرحله کاملاً نوین از کمونیسم را باز میکند. این واقعیت است. حال بیشتر مردم این موضوع را تشخیص بدهند یا ندهند واقعیت عوض نمیشود. برای اینکه از سردرگمی پرهیز کنیم، بگذارید نکتهای را در اینجا روشن کنم. این طور نیست که تغییرات بزرگ در شرایط عینی (که قبلاً حرفش را زدیم)، الزاماً یا به طور اتوماتیک با تغییرات بزرگ ذهنی همراه میشوند. این یک رابطة یک به یک نیست. ممکن بود تغییرات عظیمی در دنیا رخ بدهد ولی در شرایط ذهنی هیچ تغییری رخ ندهد و هیچ پیشرفت کیفی در علم کمونیسم، هیچ سنتز نوینی پدید نیاید. یا برعکس ممکن بود پیشرفتهای زیادی در علم کمونیسم رخ بدهد و یک سنتز نوین از کمونیسم به وجود بیاید بدون اینکه آن تغییرات مادی که به آن اشاره کردم رخ داده باشند. ولی واقعیت این است که باب آواکیان این کار را از طریق بررسی عمیق تغییرات بزرگی که رخ دادهاند انجام داده و از منابع مختلفی مدد گرفته، از تجارب دیگر آموخته است و پیشرفت کیفی در علم کمونیسم، سنتز نوین نتیجة همة اینها است.

 

سؤال: داشتن حزبی که بر مبنای سنتز نوین سازمان یافته باشد، به چه معنا است و چه تغییری میتواند ایجاد کند؟

اسکای بریک ادامه میدهد: دوباره میگویم، فکرش را بکنید چه تفاوتی خواهد داشت اگر سنتز نوین گسترش بیابد، مردم در سراسر جامعه به مطالعه آن بپردازند و انقلابیون سراسر جهان آن را اتخاذ کنند. بسیاری از کمونیستهای انقلابی امروز از جمله باب آواکیان، کسانی هستند که در دورة خیزشهای عظیم دهة 60 (میلادی) انقلابی شدند. آن دوره، دوره بسیار پرباری بود. ولی امروزه این نیاز فوقالعاده شدیدی است که نسل جدیدتر سنتز نوین را در دست بگیرد، با آن کار کند، به پیشرفت بیشتر آن کمک کند و آن را در سراسر جهان اشاعه دهد. بیایید مثالی بزنیم. این بار از خاورمیانه مثال میزنم که کشورهای آن درگیر توفان حوادث و آشوب هستند. عده زیادی از مردم این کشورها از جمله جوانان، آرزوی دموکراسی نوع آمریکایی را میکنند، رویای مهاجرت به آمریکا و یا ساختن سیستمی مشابه آن را (که مملو از دهشتهای بزرگ بوده است) در کشور خود در سر میپرورانند و از طرف دیگر، عده زیادی به بنیادگرایان اسلامی دیوانه و راههای فاجعهبار آنها برای بازسازی جامعه میپیوندند. فقط فکرش را بکنید چقدر اوضاع متفاوت میبود اگر به جای این انتخابها، مردم این کشورها به ویژه شمار زیادی از جوانان درگیر سنتز نوین میشدند، آن را مطالعه میکردند، دربارهاش مناظره میکردند، با آن عمیقاً کلنجار میرفتند تا این مسئله را حل کنند که در چارچوب کشورهایشان چگونه آن را به کار ببندد. این کار میتوانست یک آلترناتیو واقعی، یک آلترناتیو ماهیتاً مثبت در مقابل مردم این کشورها تولید کند. بیشک آنها باید جواب این سؤال را پیدا کنند که کاربست انضمامی سنتز نوین در شرایط خاص کشورها و جوامع خاص آنها چیست. اما روشها و اصول سنتز نوین در همه جا کاربست دارد. اگر در این منطقه و در همة کشورهای پرآشوب جهان (که کم نیستند) چنین تلاشی صورت میگرفت، یک آلترناتیو مثبت در مقابل هر دو گزینة بد که در بالا صحبتش را کردم به وجود میآمد و تبدیل به نقطة اتحاد تودههای مردم میشد.

سؤال: صحبت را در مورد این که اگر نسلهای جوانتر سنتز نوین را در دست میگرفتند چه تفاوت عظیمی میکرد ادامه دهیم و در همین رابطه به طور مشخص میخواستم نظرتان را در مورد این بپرسم وجود یک حزب پیشاهنگ مانند حزب کمونیست انقلابی در آمریکا که توسط باب آواکیان رهبری میشود و خود را بر سنتز نوین متکی کرده است چیست؟ ضرورت پیوستن مردم به آن و گسترش آن چیست و چه معنایی دارد؟

اسکای بریک: خوب من دوباره مردم را به وبسایت revcom.us ارجاع میدهم. آنجا چندین مقاله هست که توضیح میدهد چرا به حزب پیشاهنگ نیاز داریم و چرا نمیتوانیم بدون یک حزب پیشاهنگ انقلاب کنیم. من فکر میکنم اگر مردم در این بحثها عمیق بشوند مطالب زیادی خواهند آموخت. سؤال شما سؤال خیلی خوبی است. این مسئلهای است که مردم یا به آن نمیپردازند یا حداقل به اندازه کافی به آن نمیپردازند. بدون اینکه در یک سازمان انقلابی یعنی در یک حزب انقلابی واقعاً متشکل و بسیار منضبط باشید، چطور میتوانید به انجام انقلاب کمک کنید؟ فعالیت به شکل افراد اَتمیزه یا حتی گردهمایی تعداد انگشتشماری از افراد همفکر که به صورت غیر سازمان یافته با هم کار میکنند، اصلاً کافی نیست.

بیانیهای در وبسایت revcom.us وجود دارد که میگوید: برای یک انقلاب واقعی متشکل شوید. اگر ما درک کنیم که یک انقلاب واقعی چیست و چه چیزهایی را در بر میگیرد، اگر بدانیم نیازمند چه چیزهایی هستیم تا به نقطهای برسیم که عملاً بتوانیم ماشین دولتی را خرد و آن را با یک ماشین دولتی کاملاً جدید، با نهادهای متفاوت قدرت جایگزین کنیم؛ اگر بدانیم الزامات رسیدن به مرحلهای که بتوانیم قدرت سیاسی را کسب کنیم و جامعه را از نو بر مبانی جدید و با نهادهای نوین بسازیم، آن وقت چگونه ممکن است فکر کنیم این کارها را بدون بدنهای از افراد بسیار منسجم و متشکل، افرادی که به انجام این هدف متعهد هستند، خود را وقف آن کردهاند و آمادهاند با نظم و سازمان یافتگی بسیار عمل کنند، میتوان انجام داد؟ بسیاری از افراد وقتی که پای مبارزه نظامی در میان است، بلافاصله نیاز به یک سازمان منظم و مستحکم را تشخیص میدهند و ذهنشان به سمت ارتشهای سازمانیافته و نهادهای مشابه میرود. ولی درباره مرحله کنونی وقتی که کار عمده مبارزه سیاسی است چه؟ در حال حاضر، هنوز مبارزهمان با قدرت در درجه اول یک مبارزة سیاسی است و بر این پایه تلاش میکنیم مردم را متحد کنیم و افکارشان را تغییر دهیم. اما این کار را باید به طریقی انجام دهیم که توانایی ما را برای مبارزه برای همه چیز و کسب قدرت سیاسی در زمانی که شرایط مساعد است بالا ببرد و شالوده آن را از هم اکنون بریزد. پس حتی از همین الان و تحت شرایط امروز، بهتر است به صورت فردگرایانه یا پراکنده مانند یک مشت افراد سازمان نیافته که گاهی اوقات باهم کار میکنند و گاهی نمیکنند و دائماً در جهتهای مختلف فشار وارد میکنند و در نهایت حتی بهترین زحمات خود را به هدر میدهند، عمل نکنید. انقلاب کردن یک فرایند پیچیده و چند وجهی و چند لایه است که باید مؤلفههای مبارزاتی متفاوتی را کنار هم قرارداد، آنها را کمابیش در جهت معینی هدایت کرد و مراقبت کرد که از جاده خارج نشوند. پس بهتر است به حداکثر ممکن متحد شده و همه در جهتِ اساسی واحدی نیرو وارد کنیم و بهتر است افراد بیشتری را جذب کنیم و دائماً صفوف آن بدنة منضبط و متشکل را که میتوانند برای شمار عظیمتری از مردم جامعه رهبری ایدئولوژیک و سیاسی استراتژیک و جهتگیری تأمین کنند، گسترش دهیم.

 

سؤال: داشتن حزبی که بر مبنای رهبری باب آواکیان و چارچوب سنتز نوین بنا شده است، به چه معنایی است؟

اسکای بریک: واضح است که حزب از مجموعهای افراد تشکیل شده است و همة آنها در مورد همه چیز درک یکسانی ندارند یا سطح موزونی در رابطه با درک مسائل ندارند یا اینکه همه در یک سطح عمل نمیکنند. همانطور که قبلاً گفتم، فکر میکنم فاصله فوقالعاده زیادی میان باب آواکیان و دیگران وجود دارد. همانطوری که یکبار فردی درباره اعضای حزب کمونیست انقلابی و همچنین افراد بیرون از حزب گفت آواکیان حتی از بهترینها فرسنگها جلوتر است. این یک واقعیت عینی است. ولی میتوانیم با این مسئله کار کنیم. اول از همه، میتوانیم یاد بگیریم که به درک عمیقتری از تکاملات آواکیان برسیم و ارزش چیزی را که فشرده کرده و مرتباً برای دیگران مدلسازی میکند عمیقتر بفهمیم. همین تکاملات است که او را به طور عینی فرسنگها جلوتر از بقیه تیم قرار میدهد. میتوانیم با سعی و کوشش از او بیاموزیم. به ویژه از طریق مطالعه دقیق کل روش او و رویکردی که به مسائل دارد. میتوانیم این شکاف را به طور مستمر، حداقل به اندازة زیادی کم کنیم و این امر شامل آن است که یک رویکرد درست نسبت به رهبری شدن داشته باشیم، از سطوح پیشرفته رهبریت بیاموزیم و همچنین به طور دائمی با سنتز نوین کلنجار برویم و ببینیم چگونه میتوانیم اصول و روشهای کلیدی آن را برای تکامل و پیشبرد جنبشی برای انقلاب به کار بگیریم.

آدمها باید درک بهتری از این مسئله پیدا کنند که یعنی چه، آدم باید حاضر به رهبری کردن باشد و باید حاضر به رهبری شدن، باشد. به جای یک فرایند منفعلانه یا یک طرفه، این امر باید بیشتر شبیه یک خیابان دو طرفه و مسئولیتهای متقابل و وابسته به هم باشد. داشتن رهبری، البته اگر رهبری صحیح باشد، به این معنا نیست که صرفاً کسی هست که همیشه به شما ریاست کند یا مرتباً به شما دستورهایی بدهد! (خنده). این رهبری کردن نیست. رهبری درست، در درجه اول شامل تعلیم دادن افراد در مورد جهتگیری کلی و روش و رویکرد است، طوری که به آنها این ابزار داده شود تا خودشان در حداکثر توان به پیشبرد فرآیند و اهداف بزرگتر خدمت کنند و آنها هم به نوبه خود سایرین را تعلیم دهند که آنها هم بتوانند همین کار را بکنند.

یکبار دیگر تکرار میکنم؛ یک حزب انقلابی باید مثل یک بدنه واحد عمل کند. برای همین، مفهومی به اسم سانترالیسم دموکراتیک وجود دارد که در مورد آن میتوانید در اساسنامه حزب کمونیست انقلابی بخوانید. سانترالیسم دموکراتیک فقط به معنای اینکه افراد باید منظم باشند و از دستورها پیروی کنند نیست. گرچه مثلاً در زمینه اجرای وظایف و انجام مسئولیتها شامل این نیز میشود. ولی سانترالیسم دموکراتیک فراتر از اینها است. سانترالیسم دموکراتیک اساسیتر از هر چیز، یک مفهوم علمی درباره انضباط اپیستمولوژیک (شناخت شناسی) است. منظور این نیست که آدمها باید کورکورانه دنبالهروی کنند. بلکه به معنای آن است که وقتی تحلیلها و سنتزها در سطوح رهبری تکامل یافته و استراتژیها و روشها برای یک دوره مشخصِ فعالیت و برای اولویتبندی کردن فعالیت تبیین شده است، آنگاه حزب به مثابه یک کل باید به صورت یک بدنة واحد عمل کند و این را در حداکثر توانش به دنیای بیرون برده و عملی کند. مانند دانشمندان خوبی که دارند با هماهنگی و انضباط روی یک پروژة علمی کار میکنند. در این مورد آنها دارند به طور منضبط و متحد و به شکلی منسجم روی پروژة تغییر جامعه، تغییر فکر گروههای مردم، در نبرد علیه قدرت حول ستمهای فاحش همراه با گستردهترین شمار مردمی که میتوان در این مبارزه متحد کرد، کار میکنند؛ و اگر اعضای حزب اختلاف نظرهایی دارند یا سر مسائل معینی توافق ندارند، وظیفهشان است که به صورت سیستماتیک و از طریق مجراهای مناسب اختلافاتشان را طرح کنند. این هم بخشی از روش و رویکرد علمی است. ما به صورت متحد و یکپارچه عمل میکنیم ولی در داخل حزب، افراد درگیر بحث، مجادله، مطرح کردن سؤالات یا عدم توافقات و اصلاحات مورد نظرشان و غیره هستند. به این ترتیب، به واقع یک فرایند جمعی واقعی موجود است. فرمولبندیهای حزب کمونیست انقلابی این است، کلکتیو حزب نقطه قوت آن است. بیتردید، به آن یک رهبری متمرکز داده میشود: این رهبری و راهنمایی به طور منظم به حزب و افراد حول و حوش حزب که میخواهند جهتگیریها و سیاستها را بدانند، ارائه میشود. پس باید بگویم، بله؛ حزب رهبری و هدایت میشود. حزب توسط باب آواکیان از طریق آثارش و طرق دیگر رهبری میشود، حزب از طریق وبسایت revcom.us و اسناد حزب رهبری و هدایت میشود. مسلم است که حزب رهبری و راهنمایی میشود. ولی در عین حال آدمها منفعل نیستند و نباید باشند. آدمهای داخل حزب، در سطوح مختلف و بیرون حزب مسلماً باید فکر خودشان، سؤالاتشان، عدم توافقهایشان را مطرح کنند؛ اما به طور مستدل و به شیوه مناسب. به شیوهای که بتوانند در پیشبرد فرایند کلی نقش سازندهای ایفا کنند. این به معنای آن نیست که اول باید یک تحلیل عمیق از مسئلهای داشته باشیم و بعد سؤال یا اختلافی را طرح کنیم اما هر آنچه را طرح میکنیم باید حداقل با روح درست باشد. خوب منظورم چیست که باید مستدل و با روحیه صحیح باشد؟ منظورم این است که نباید فقط مشتی نه و نوچ، بدعنقی و شکایت پشت سر شکایت و من این را دوست ندارم، من از آن خوشم نمیآید باشد. متوجه منظورم هستید؟ این ما را به هیچ جایی نمیرساند. حتی اگر سؤال یا عدم توافق خیلی سادهای باشد، باید با این روح طرح شود که ما همگی برای رسیدن به دنیای بهتری تلاش میکنیم و این کاری است که باید به صورت جمعی پیش ببریم.

دوباره تأکید کنم به همین خاطر است که فکر میکنم دیالوگ باب آواکیان و کورنل وست یک الگوی خوب است که بقیه باید از آن پیروی کنند. این دو نفر، اختلاف نظرهای جدی داشتند که خیلی روشن درباره آن صحبت کردند. ولی آنها نقاط اتحاد مهمی را نیز تشخیص دادند و یک وجدان اخلاقی مشترک در مبارزه با ستمگری را به نمایش گذاشتند و به این صورت راهی برای همکاری مشترک پیدا کردند، در عین حال که با هم در مورد محتوای برخی از اختلاف نظرهایشان بحث میکردند و حضار را خطاب قرار میدادند که با این مسائل دست و پنجه نرم کنند بدون این که از دیدن کلنجار رفتن آدمها با یکدیگر بترسند.

 

سؤال: پس حزب مردم را قادر میکند که به صورت جمعی و به طریقی متحدانه سنتز نوین کمونیسم را در مورد واقعیت به کار ببندند و بر سر سنتز نوین و اجرای آن کندوکاو کنند و آن را بیشتر تکامل دهند.

اسکای بریک: بله. درست مانند تیم خوبی از دانشمندان که باب آواکیان رهبر تیم، رهبر کلی آن است و سایر افراد نقشهای خود را در حداکثر تواناییهایشان، در انطباق با تجربه و درکشان ایفا میکنند و تلاش میکنند تواناییشان را در درک متد علمی و به کاربست آن تکامل دهند. خیلی شبیه این است که بخواهید یک مسئله بسیار بزرگ علمی را در علوم طبیعی حل کنید. مثلاً دارید تلاش میکنید واکسنی برای ابولا پیدا کنید، درمان سرطان را کشف کنید، راهی برای به عقب برگرداندن گرمایش زمین پیدا کنید یا جنگلزدایی از مناطق جنگلهای بارانی را متوقف کنید. خوب شما برای بالا بردن شانس موفقیتتان یک گروه کامل از دانشمندان را سازماندهی و بسیج میکنید تا با همدیگر کار کنند. اینها افرادی هستند با تواناییها و سطوح متفاوت تجربه ولی همگی یک اراده مشترک دارند: کار منسجم با همدیگر، استفاده از بهترین روشهای علمی موجود؛ مطالعة دانش تاکنون انباشت شده در این رشته و آن را نقطة عزیمت خود کردن؛ دست به خلاقیت و نوآوری فردی زدن؛ و پیروی از رهبر تیم که بهتر از همه توان آن را دارد که پروژه را در کلیت خود هدایت کند و برایش جهت تعیین کند؛ کسی که نشان داده است در آن زمینة معین دارای سطح عالیتر و تکامل یافتهتری از دانش و تخصص است، روشهای مناسب این رشته را در دست دارد و بر مسائلی که باید حل شوند مسلط است و همة اینها را برای دیگران الگوسازی کرده است.

خوب در رشتة به کار بستن روشهای علمی برای حل معضلِ رهایی کل بشریت از یوغ نظام سرمایهداری- امپریالیستی که روح و جان انسانها را نابود میکند، فردی که به وضوح بیش از هر کس دیگر این کیفیتها را دارد و بیش از هر کس دیگر قابلیت به عهده گرفتن مسئولیت رهبری تیم را دارد، باب آواکیان است. دوباره تکرار میکنم، این صرفاً باور من نیست بلکه یک فاکت قابل اثبات است. صاف و ساده امروز هیچ کس دیگری نیست که در این سطح کار کند. پس ما باید خود را خوش شانس بدانیم که میتوانیم با وی کار کنیم، و از کسی راهنمایی و رهبری دریافت کنیم که بهترین متخصص در این زمینه محسوب میشود؛ و اگر در این امر جدی هستیم که میخواهیم به طرق صحیح انقلاب کنیم و واقعاً شانس پیروزی در آن را داشته باشیم، باید کمال استفاده را از رهبری و راهنمایی او بکنیم.

همه باید با جدیت و حرارت به این جریان بپیوندند. ببینید ما داریم برای تغییر جهان فعالیت می کنیم، می خواهیم واقعیت مادی را عوض کنیم، تلاش می کنیم جامعه را دگرگون کنیم و البته برخی اوقات نمی دانیم چه باید کرد یا به موانعی برمیخوریم یا شروع می کنیم به آف زدن از جاده یا هر چیز دیگر. اما از همة اینها می توانیم درس هم بگیریم. نباید از رویشان بپریم. اگر از جاده خارج شدیم، اگر با مشکلات برخورد کردیم اصلاً نباید از آن در برویم، آن را نادیده بگیریم، ماستمالی کنیم و به موضوع بعدی حرکت کنیم. به جای این کارها، منیت (اِگو) خود را کنار بگذارید (خنده) و با مسئله روبرو شوید، چشم در چشم آن بدوزید و مسئله را حل کنید. اجباراً مشکلات زیادی وجود خواهد داشت و خطاهای زیادی رخ خواهند داد و مشکلاتی که شما دارید احتمالاً مشکلات افراد زیادی است. پس بیایید در مورد آنها حرف بزنیم. بیایید به صورت جمعی از آنها بیاموزیم تا در انجام آنچه باید انجام بدهیم، بهتر عمل کنیم.

از سوی دیگر اگر افرادی هستند که به پیشرفتهای قابل توجه دست یافتهاند، این را هم نباید فقط برای خودشان نگه دارند. تفکرتان این نباید باشد که بگویید چقدر جالب و سپس فقط برای خودتان نگاه دارید. در مورد چیزهایی که با آنها روبرو میشوید و در جامعه فرا میگیرید، گزارش بدهید. گزارش کنید چه چیزی اوضاع را واقعاً پیش میبرد و جریانات را به هم مرتبط میکند. چون که بینشهای مهم و تجربیات جدید از سطوح مختلف، از میان صفوف سطحهای پایهای حزب و یا از مردم خارج از حزب که همکاری نزدیکی با حزب دارند، میآید. این دانش باید به اشتراک گذاشته شود. این دانش نباید به هرز برود.

باز تکرار میکنم، در همه سطوح همه مسئولیت دارند؛ هم رهبری و هم رهبری شونده. مسئولیت رهبری در همة سطوح رهبری کردن است. مسئولیت رهبری شونده این است که رهبری را بپذیرد و از آن پیروی کند، نه بندهوار بلکه در مسیر مبارزه با ستمگری و رهایی بشریت؛ و در جریانِ پذیرش رهبری، خود نیز رهبری کردن را بیاموزد و آن رهبریت و آن آگاهی و تشکیلات انقلابی را در سراسر جامعه اشاعه دهد.

 

سؤال: پس با وجود حزب، این امکان هست که سنتز نوین به یک نیروی مادی در دنیا تبدیل شود، امکانی که در صورت نبود حزب تحقق پیدا نمیکرد.

اسکای بریک: بله، بدون یک حزب سازمان یافته، بدون یک جنبش انقلابی سازمان یافته، کل چیزی که میداشتیم این بود که چند نفر در اتاقهای دربسته بنشینند و با هم حرف بزنند.

 

سؤال: اگر به مسئله رهبری باب آواکیان و نقشی که وی در دنیا بازی میکند بازگردیم، میبینیم همانطور که خودت هم گفتی، مسئلهای است که با مخالفتهای زیادی همراه بوده. کسانی هستند که واقعاً باب آواکیان، آنچه وی مطرح کرده و پیش رو گذاشته و نقشی که در دنیا بازی میکند را دوست دارند و مردمی را هم داریم که اصلاً از باب آواکیان خوششان نمیآید. ممکن است کمی بیشتر به این مسئله بپردازی؟

اسکای بریک: من فکر میکنم اتفاقاً اهمیت زیادی دارد که ما به صورت عمیق به این سؤال بپردازیم، چرا که با کنکاش در این سؤال که چرا بعضی از مردم باب آواکیان و کار وی را دوست دارند و چرا بعضی دیگر از باب آواکیان و آثار وی متنفر هستند میتوان درسهای زیادی آموخت. اگر هم نتوان گفت که از آثار وی متنفرند، حداقل میتوان گفت از شخص آواکیان متنفر هستند، چون از این جماعت، خیلیهایشان اصلاً با آثار وی آشنایی ندارند و آنها را مطالعه نمیکنند، استدلال مشخصی مطرح نمیکنند، واقعاً به عمق تحلیلها و سنتزها نمیروند و انتقادهای جدی و مستدلی طرح نمیکنند. چیزی که لااقل این روزها در میان اینها خیلی شایع است، توهین، افترا و حملات شخصی است. سطحها بسیار پایین و حملات بسیار کوتهفکرانهاند. در میان بسیاری از این متنفران، فقدان یک تحلیل مستدل از مشکلات اجتماعی که باب به آنها پرداخته و راهحلهایی که ارائه کرده، مشهود است. به جز چند استثنا شما کسی را نمیبینید که مقالات و سخنرانیهایی ارائه دهد که واقعاً به محتوی کارهای آواکیان بپردازد: به آنچه وی درباره استراتژی انقلاب میگوید، به اینکه چگونه در کشوری مثل آمریکا جنبشی برای انقلاب را پیش ببریم؟ چرا انقلاب ممکن و ضروری است؟ چگونه میتوانیم شانسی واقعی برای پیروزی داشته باشیم؟ چه نوع جامعهای میتوانیم برپا کنیم و چگونه به سوی چنین جامعهای پیشروی کنیم؟ باب آواکیان طی دهها سال کار، مجموعهای کامل از آثار مستدل و مستند تهیه کرده که به این سؤالات پاسخ میدهند. او کار خیلی زیادی انجام داده تا این آثار به راحتی در دسترس باشند و این متنفران (حداقل فعلاً) آدمهایی نیستند که واقعاً استدلالها و تحلیلهای مخالف ارائه کنند. کارشان بیشتر فحاشی و لیچارگویی است و این مسئلهای مربوط به فرهنگ غالب است. این روزها آدمهای زیادی هستند که مشغله و تفریحشان خرد کردن دیگران با توهین و افتراهای سخیفانه است. اینترنت پر از این چیزها است. ولی درباره باب آواکیان حجم فوقالعادهای از حملات وحشیانه وجود دارد. آدم باید از خودش بپرسد که: چرا بعضی از مردم این قدر با حرارت از کسی بیزار هستند که تمام عمرش را وقف خدمت به مردم و رهایی بشریت کرده است؟ شما میتوانید با این یا آن استدلال او مخالف باشید، میتوانید اختلافات خیلی جدی داشته باشید ولی در عین حال میتوانید به شیوه اصولی در این باره بحث و مجادله کنید. آخر چه دلیلی دارد که شما بخواهید به این فرد حملات شخصی کنید و بکوشید او را نابود کنید؟ کسی که هرگز نخواسته خودش را تبلیغ کند، چیزی به شما بفروشد، ثروتی به هم بزند یا چیزی از این دست. کاملاً برعکس، او همه عمرش را وقف خدمت به دیگران کرده و کوشیده راهحلی برای رهایی از دهشتهای این نظام و خلق جامعهای پیدا کند که برای اکثریت مردم این جامعه و جهان، جای بهتری باشد. خوب چرا یک نفر باید این قدر تند و تیز از فردی مثل باب متنفر باشد؟ مهم است که ما این گرایشها را به صورت علمی تحلیل کنیم، فقط به اینکه تشخیص بدهیم امروزه فرهنگ نیش و کنایه زدن یک ویژگی تهوعآور جامعه امروزی شده است اکتفا نکنیم. من فکر میکنم باید بیشتر به این مسئله بپردازیم که چرا امروزه بعضی از این متنفران، کسانی که بیشترشان حتی زحمت این را به خودشان نمیدهند که به صورت جدی با مجموعه وسیع آثار باب آواکیان آشنا بشوند یا آن را مطالعه کنند؛ اینقدر اصرار دارند که چنین حملات و نفرتی را علیه وی اعمال کنند؟ چرا اوضاع اینگونه است؟ و برای اینکه بفهمیم واقعاً چه دارد میگذرد باید از این متنفران یکسری سؤالاتی بپرسیم که بعضی را اینجا مطرح میکنم: تحلیل شما از مشکلات چیست؟ تحلیل شما از راه حل چیست؟ شما چه چیزی را پیشنهاد و برای آن استدلال میکنید ؟ شما چه نوع مقاومتی را سازماندهی می کنید؟ اهداف استراتژیک شما کدماند؟ شما چه جامعه جدیدی پیش رو میگذارید و راه حل پیشنهادی شما برای دستیابی به چنین جامعهای چیست؟ اگر نظر شما این نیست که این سیستم باید سرنگون و نابود شود، راهحلهای پیشنهادی شما چیست؟ برنامههای شما برای خلاص شدن از شر اجحافات و ستمهای وحشتناکی که این نظام و ساختارهای آن بازتولید میکنند، چیست؟ ستمهایی از جمله قتل مردم سیاه و لاتین و نسلکشی آرام از طریق حبس دسته جمعی، فرهنگ مردسالارانه تجاوز، تحقیر و انسان زدایی از زنان، منع حق سقطجنین، جنگ امپراتوریها؛ ارتشهای اشغالگر و جنایات علیه بشریت که به طور منظم توسط امپریالیسم تکرار میشود، بستن و نظامی کردن مرزها، خشونت و انسان زدایی از مهاجران، تخریب سرعت یابنده و چندوجهی محیطزیست توسط امپریالیستها که عملاً دارد به یک نقطه غیرقابل بازگشت میرسد، راه حل شما برای همه اینها چیست؟ شما چه چیزی پیشنهاد میکنید؟ ما باید جلوی این متنفران را بگیریم و این سؤالها را بپرسیم. ما نباید اجازه بدهیم آتشفشان نفرتشان همه جا را فرابگیرد و باب آواکیان و هرکسی که در آر.سی.پی کار میکند، را تضعیف و خرد کنند، و این همه فقط به این خاطر که خودشان هیچ محتوی ارزشمندی برای ارائه ندارند. اگر آنها واقعاً کاری که باب آواکیان و حزب کمونیست انقلابی انجام میدهد را دوست ندارند، اگر از تحلیلها و راهحلهای پیشنهادی باب آواکیان و حزب خوششان نمیآید، خوب چرا خودشان دست به کار نمیشوند و روی حل مشکلات بشریت کار نمیکنند؟

من فکر می کنم بعضی از مردم سعی می کنند که همیشه یک پایشان را در نظام موجود نگه دارند. می دانید چرا آنها در برابر افقی که به یک جامعه جدید و منفعت اکثریت مردم می انجامد، لگد پراکنی می کنند و مقاومت نشان می دهند؟ خوب شاید این مردم واقعاً دوست دارند اوضاع را همانطوری که هست نگه دارند. این ویژگی خاص لایه های خردهبورژوای جامعه یا به عبارت دیگر طبقات میانی است. البته نه همهشان ولی بعضی از افراد طبقه متوسط می خواهند که همیشه یک پایشان را داخل سیستم نگه دارند. باید پرسید چرا با دیدن دورنمای رفتن به یک جامعه نوین در خدمت به منافع اکثریت عظیم بشریت لگد زده و جیغ می کشید؟ این کارها از خصایل بخشی از این قشر خردهبورژوازی یا کسانی است که در قشر میانهاند. البته همه آنها این طور نیستند. اما بخشی از قشر میانه میخواهد یک پایش را اینجا نگاه دارد. خوب بیایید تعریف کنیم که خردهبورژوازی به چه معنایی است؟ خردهبورژوا طبقهای است که مابین طبقه پرولتاریا، ستمدیدهترین بخشهای تحتانی جامعه و طبقه حاکم بورژوازی، یعنی سرمایهداران حاکم بر جامعه، قرار دارد. اینگونه است که آنها در یک حالت برزخی بین هر دو طبقه قرار دارند و امر خیلی رایجی است که این افراد با زرنگی کردن، همیشه یک پایشان را در نظام کنونی و پای دیگرشان را در جامعه آینده نگه دارند. از یک طرف، این افراد اگر صادق باشند، باید اعتراف کنند که از جهاتی دوست دارند همچنان تحت این نظام زندگی کنند، چرا که در این نظام دارای یکسری امتیازات و برتریهایی هستند. اما از طرف دیگر در بعضی اوقات، در زمانهایی که انسانهای بهتری میشوند، میخواهند به جامعه آینده قدم بگذارند چون که بسیاری از آنها به این تشخیص رسیدهاند این نظام برای اکثریت مردم به ویژه برای طبقات پایین جامعه چیزی جز وحشت در بر ندارد و بعضی از آنها گاهی صمیمانه آرزوی تحقق دنیای عادلانهتر و برابرتری را دارند. ولی اغلب مایل نیستند اوضاع را یکباره به هم بریزند و مقدمات رسیدن به یک جامعه بهتری را فراهم کنند. پس همانطور یک بام و دو هوا باقی میمانند. بعضی از آنها در نهایت نقش بسیار مثبتی بازی میکنند و به شیوههای مختلفی به پیشبرد هدف کلی رهایی ستمدیدگان، استثمارشدگان و نهایتاً رهایی بشریت کمک میکنند. ولی بعضی از آنها هم خرابکاران تهوعآوری میشوند که میخواهند مردم و نیروهایی که حقیقتاً برای سازماندهی انقلاب و پیشبرد تغییرات بنیادی در نظام کنونی فعالیت میکنند را متوقف کنند و درهم بشکنند.

ما بعداً باز هم در این باره صحبت خواهیم کرد ولی خودتان در این باره قضاوت کنید. من از مردم درخواست میکنم که برای یک دقیقه هم که شده به مسئله احترام و بیاحترامی فکر کنند. احترام و بیاحترامی نسبت به مردمی که بارها و بارها ثابت کردهاند برای خود اصول و شأنی دارند، افرادی که ذهنهایی باز و روحی وسیع و بزرگ دارند، کسانی که برای تغییر دادن دنیا به دنیایی بهتر میکوشند؛ و این را مقایسه کنید با افرادی که بخش زیادی از وقتشان را صرف در هم کوبیدن و خرد کردن دیگران میکنند. حملات، توهینهای سخیف، وحشیانه و بیرحمانه را رواج میدهند و به افراد حملات شخصی میکنند در حالی که خودشان هیچ ندارند به مردم ارائه دهند و بگویند راه واقعی و مؤثر برای خلاص شدن از این سیستم وحشتناک چیست و هیچ برنامه مشخصی برای ایجاد جامعهای که آزاد از ستم و استثمار نهادینه است، ندارند. پس خواهش میکنم به این تعارض فکر کنید. زیرا وقتی کسانی پیدا میشوند که کارشان همیشه خرابکاری و چوب لای چرخ گذاشتن است، واقعاً مضر و سنگین است. به ویژه که سعی میکنند بین آواکیان و تودههایی که مورد خطاب او هستند قرار بگیرند. مرتباً بدگویی، خنجر زدن، تخریب. آیا باید گذاشت ادامه پیدا کند؟

کمیشان و منزلت و مقداری اصول داشته باشید. اگر واقعاً بر سر بعضی از مطالب اختلاف نظر دارید، به صورت تمام و کمال روی کاغذ بیاورید؛ سخنرانی ترتیب بدهید، تحلیل کنید و به مردم اجازه بدهید از نظراتتان باخبر بشوند. اگر برنامه و رویکرد آلترناتیوی دارید، آنها را هم به صورت تمام و کمال مطرح کنید. ولی همه این کارها را اصولمند و از روی صداقت انجام بدهید. غرق در بدگویی، حمله به مردم، سنگاندازی و مانعتراشی در راه تحقق اهداف مردم، نشوید.

ادامه دارد ...

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در