Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 79  پنجشنبه ۲ شهريور ۱۳۹۶ برابر با ۲۴ اگوست ۲۰۱۷       
فرانسه: آیا جمهوری پابرجا خواهد ماند؟ اصلاً جمهوری چیست؟

فرانسه: آیا جمهوری پابرجا خواهد ماند؟ اصلاً جمهوری چیست؟

سرویس جهانی برای فتح. 27 آوریل 2017

این مقاله قبل از انتخاب «مانوئل مکرون» به ریاست جمهوری فرانسه نگاشته شده است.

دور اولِ مسابقة انتخاباتی در فرانسه، تغییرات مهمی در صحنة سیاسی کشور به وجود آورد و برنده یا بازنده شدن مارین لوپنِ فاشیست در دور دوم مسابقة انتخاباتی ریاست جمهوری فرانسه در تاریخ 7 ماه مه، این واقعیت را عوض نخواهد کرد. این انتخابات در ادامة «برگزیت» و انتخاب ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا، به سوق یافتن اروپا به سمت راست، تحرک بیشتری داده است. این تحولات برای ثبات سرمایه داری فرانسه خطرناک است و به گونه ای دیگر و عللی متفاوت برای مردم فرانسه و در نهایت مردم همه جا خطرناک است.

اولین دور انتخابات، دو تغییر بسیار مهم و مرتبط و در تداخل با یکدیگر را به همراه داشت. یکم، کاندیداهای دو جریان سیاسی عمده حذف شدند. جریان «راست میانه» که امروز در حزب جمهوری خواهان است و جریان «چپ میانه» که در حزب سوسیالیست فرانسه است. این دو حزب، در تمام دورة پس از جنگ جهانی دوم بر صحنة سیاسی فرانسه سلطه داشته و هر یک به نوبت وارد کاخ ریاست جمهوری فرانسه شده اند. این واقعه، حکمرانی در فرانسه را وارد آب های متلاطم و حداقل آب های ناشناخته می کند. دوم، انتخاب لوپن دیگر امری غیرممکن نیست و اگر این بار انتخاب نشود، شاید بار دیگر بشود. با وجود آن که حزب «جبهه ملی» (اف.ان) وی هنوز توسط پروسة انتخاباتی و مراکز خلق افکار عمومی، مقبولیت گسترده نیافته است اما این حزب که همواره حزبی در حاشیه به حساب می آمد مدال مشروعیت را دریافت کرده است.

امانوئل مکرون (رقیب انتخاباتی مارین لوپن و رئیس جمهور منتخب -م) از وزرای سابق کابینة سوسیالیست است که یک سال پیش استعفا داد و حزب خود به نامِ «آن مارش» را درست کرد. او خود را نه چپ و نه راست می داند. جوانی است که در سرمایه گذاری بانکی اشتغال داشت و توسط فرانسوا هولاند (رئیس جمهور فعلی از حزب سوسیالیست فرانسه) به میدان سیاست آورده شد. فرانسوا هولاند که مقبولیتش سقوط کرده و به عدد یک رقمی رسیده است، اولین رئیس جمهور دوران پس از جنگ جهانی دوم است که نتوانست به دور دوم ریاست جمهوری برسد. مکرون را با تونی بلر، نخست وزیر پیشین بریتانیا و گرهارد شرودر، صدراعظم اسبق آلمان قابل مقایسه می دانند. به این جهت که آن ها سوسیال دموکرات هایی بودند که الگوی دولت رفاه را که از دورة پس از جنگ جهانی دوم در اغلب نقاط اروپا حاکم بود، کنار گذاشتند. این الگو، از طریق باز کردن کوره راهی به روی برخی از ابتدایی ترین نیازهای انسانی که اکثریت مردم جهان از آن محروم اند، برای اروپا ثبات سیاسی به همراه آورد.

مکرون وعده می دهد با جهانی سازی بیشتر (به عبارت دیگر، رقابت جوتر کردن فرانسه در بازار بین المللی) موفق به حل مشکلاتی خواهد شد که جهانی سازی پیشین به وجود آورده است. در چند دهة گذشته، اجبار در مواجهه با رقابت سرمایه داری بین المللی موجب صعود نرخ بیکاری به 10 درصد شده است. هم زمان شدت کار بالا رفته و زندگی کسانی که تلاش می کنند کار خود را حفظ کنند پُر استرس شده است. کمبود بودجه، به طور مستمر موجب از بین رفتن کیفیت بهداشت و درمان، آموزش و پرورش، مسکن ارزان و دیگر مزایا شده است. دیگر این احساس وجود ندارد که شرایط کارگران به تدریج بهبود یافته و نسل بعدی وضعی بهتر از نسل قبل خواهد داشت.

 مکرون مبلغ تداوم همان راهی است که پیشینیان او رفته اند و همین امر او را، حداقل در حال حاضر تبدیل به کاندیدای طبقة حاکمة سرمایه دار فرانسه کرده است. اما همچنین به معنای آن است که او بدتر شدن وضع موجود را نمایندگی می کند در حالی که شمار عظیمی از مردم وضع موجود را رد کرده اند. اکثر رأی دهندگانی که از لوپن و عقاید او متنفرند، مکرون را در بهترین حالت کاندیدای «بد» در مقابل «بدتر» محسوب می کنند. در حال حاضر، بسیاری می گویند در خانه مانده و به هیچ کس رأی نخواهند داد و یا رأی سفید به صندوق خواهند انداخت.

لوپن خود را به عنوان تنها کاندیدایی که خواهان تغییر رادیکالِ وضع موجود است اعلام می کند. اما او به دروغ خود را «ضد سیستم» معرفی می کند. او نه تنها ضد سیستم نیست بلکه می خواهد نمایندة عالی سیستم سرمایه داری- امپریالیستی بشود؛ سیستمی که طی چند قرن فرانسه را از طرق مختلف، از طریق تجارت برده، استعمار بی رحمانة آفریقا و دیگر نقاط جهان و مکیدن مافوق سودهای عظیم از کشورهای تحت سلطه و از «قلمرو نفوذش» در جهان، به موقعیت کنونی و امتیازاتش رسانده است. به طور نمونه، فرانسه به عنوان دومین قدرت مالی در اتحادیة اروپا، از چپاول یونان و همچنین کشورهای موسوم به «جنوب» چاق و چله شده است. اما لوپن در یک مورد راست می گوید. او به واقع ضدیت جدی با الگو و ایدئولوژی ای دارد که از زمان پایان جنگ دوم جهانی تاکنون شاخص فرانسه بوده است. پس از خاتمة جنگ دوم جهانی، حکام فرانسه وفاداری خود را به «ارزش های» انقلاب بورژوایی فرانسه تأکید و بار دیگر در فرانسه جمهوری برقرار کردند. زیرا پیش از آن، در دوره جنگ جهانی دوم، در همکاری با اشغال گران آلمان نازی در فرانسه یک دولت فاشیستی استقرار یافته بود.

برنامة مکرون و مسیر شغلی اش (او بانکدارِ یک امپراتوری مالی بود که تحت ریاست خانوادة روتشیلد است. این خانوادة یهودی، به مدت دو قرن و قبل از این که سیاست های پوپولیستی اسلام هراسی جایگزین سیاست های پوپولیستی ضد یهود بشود،همواره آماج آن بوده است) او را تبدیل به یک رقیب ایده آل برای لوپن کرده است. مارین لوپن وی را متهم می کند که «دست نشاندة» اسلام گرایان است. این اتهام شبیه رو کردنِ «فاکت های بدیل» است که از مشغله های مورد علاقة همتایان آمریکایی لوپن می باشد. اما مانند دیگر دروغ هایش روی طرفدارانش تأثیر می گذارد و بخشی از روایتی است که معضل را نه کارکرد سیستم سرمایه داری جهانی بلکه عملکرد یک «قشر نخبة متفرعن» و «اشرافیت مالی» می بیند که «پول پرست» و «فاقد حس میهن پرستی» هستند و این امر موجب خیانت آنان «به خلق» شده است و به این جهت باید با چماق لوپن بر سر آنان کوفت.

تعریف لوپن از «مردم» به وضوح معرفِ فاشیست بودن اوست. این تعریف نه تنها از الگوی حاکم در کشور در دورة بعد از جنگ جهانی دوم گسست کرده است بلکه ایدئولوژی و ارزش های ادعایی جمهوری فرانسه از زمان انقلاب 1789 علیه سلطنت را نیز رد می کند. در واقع، او وارث دو جریان است: جریانِ بسیار قدرتمندی که ریشه در کاتولیک گرایی سنتی دارد و در زمان های مختلف در شکل های مختلف سربلند کرده است. و همچنین وارث سنت های فاشیستی مدرن.

لوپن از وحدت احزاب سیاسی عمده علیه خودش در آنچه «جبهة جمهوریت» خوانده می شود شاکی است و آن را بی انصافی می داند زیرا به اعتقاد وی حزب او به همان اندازة احزاب دیگر حزبی انتخاباتی است. اما، برنامة او ضدیت با شعار اساسی جمهوری یعنی، «آزادی، برابری، برادری» می باشد. وی آشکارا با مفهوم حقوقِ برابر همگانی ضدیت می ورزد. او وعده داده است که نه رهبرِ مردم فرانسه (اهالی فرانسه و شهروندان جمهوری فرانسه) بلکه رهبر فرانسویان خواهد بود. یعنی، رهبرِ آنان که دارای «خون» مشترک و بخشی از فولک (خلق) مشترک هستند (وی از فولک که مترادف آلمانی خلق است استفاده می کند و از این نظر نیز شباهت هایش با ایدئولوژی نازی روشن است). برنامة لوپن در این مورد بسیار روشن است در حالی که در موارد دیگر، به ویژه وعدة تأمین امتیازات رفاهی قابل لمس، مبهم می باشد. او بی هیچ ابهامی قول داده است مرزها را ببندد، نیروهای پلیس را برای ممانعت از ورود مهاجرین به شدت افزایش دهد، مهاجرت قانونی را محدود و حداقل به طور موقت معلق کند، خانه های دولتی، مشاغل دولتی و خصوصی را فقط به شهروندان فرانسه اختصاص دهد و به آنان در نظام پزشکی و تأمین اجتماعی الویت دهد، اعطای شهروندی به میلیون ها نفری که در فرانسه به دنیا آمده اند را متوقف کند (در واقع دادن شهروندی در سن 18 سالگی به کسانی که در خاک فرانسه به دنیا آمده اند را متوقف کند)، قانون به رسمیت شناخت دوملیتی ها را لغو کند که در این صورت به اخراج کسانی که در خاک فرانسه به دنیا آمده و در 18 سالگی فرانسوی شده اند منجر می شود. چون در کشورهایی با اکثریتِ اهالی مسلمان، فرزندان به طور اتوماتیک از حق شهروندی پدرانشان برخوردار می شوند باید گفت این سیاست، در واقع علیه کسانی است که پدرانشان اهل آن کشورها می باشند. این سیاست همچنین نشانة تشدید ترور پلیسی در محلات بانلیو است. مجتمع های مسکونی کم درآمدها در خارج از محدودة پاریس و دیگر شهرهای بزرگ معمولاً در این بانلیوها متمرکز هستند. این مناطق علاوه بر کارگران به اصطلاح «بومی فرانسه» و مهاجرین جدید، عمدتاً سکونت گاه آن بخش از جامعة فرانسه است که اجدادشان از مستعمرات سابق فرانسه به این کشور مهاجرت کرده اند.

دشمنی افراطی لوپن متوجه این هاست. این بخش از جامعة فرانسه زمانی شکل گرفت که مردم روستایی کشورهایی که مستعمرة فرانسه بودند به فرانسه آورده شدند تا با بازوهایشان «سه دهة شکوهمند» توسعة اقتصادی فرانسه را در سال های پس از جنگ جهانی دوم به وجود آورند. آنان نقشی عظیم در آفریدن رفاه و ثروتی داشتند که پایة اجتماعی لوپن نگران آیندة آن است. دشمنی افراطی لوپن علیه این بخش از جامعة فرانسه، صرفاً تحت عنوان مقابله با بنیادگرایان اسلامی جهادی ابراز نمی شود. اکثریت مردم، فارغ از این که دین دار باشند یا نباشند و چه دینی داشته باشند، از حملات این بنیادگرایان منزجرند. لوپن دشمنی افراطی اش با این بخش از مردم را تحت عنوان نوعی «فرانسوی گری» ساختگی پیش می برد. نتیجة این دشمنی فقط می تواند تشدید بی سابقة سرکوب خشونت بار باشد. در دوران جنگ جهانی دوم، همین نوع گفتمان، همین نوع ایدئولوژی و سیاست ها زمینه ساز بازداشت های توده ای و اردوگاه های مرگ برای مردم یهود و دیگران و همدستی با اشغالگران نازی و کشتار میلیون ها نفر در سراسر اروپا شد.

اغلب گفته می شود پایة اجتماعی لوپن عمدتاً متشکل از آن هایی است که «بازندة» جهانی سازی هستند، به ویژه بخش بزرگی از طبقه کارگر صنعتی سابق و بازرگانان و کسبة کوچکی که ثروتشان وابسته به آنان است. این حقیقتی است که شهرهای شمال فرانسه که سابقاً شهرهای معدنی و صنعتی و تا همین اواخر مناطق تحت نفوذ چپ بودند به لوپن رأی داده اند. مناطقی که سنتاً مناطق ارتجاعی تری بوده اند و مناطق روستایی شرق فرانسه و منطقة مرفه «ریویه را» نیز به لوپن رأی داده اند. به ندرت درک شده است که «بازندگان» جهانی سازی همچنین شامل میلیون ها نفری است که پیشینة مهاجرت دارند؛ کسانی که پدران و مادرانشان با وعده های دروغین به فرانسه آورده شدند و به آن ها به عنوان اسلحه و استر بارکش برخورد شد و زمانی که فرسوده شدند یا دیگر نیازی به آن ها نبود مانند زباله پرتاب شدند و به فرزندان و نوادگانشان نیز در جامعة فرانسه آینده ای تأمین نشد. آیا کسانی که از جنگ های خاورمیانه و آفریقای سیاه که فرانسه و دیگر کشورهای امپریالیستی هیزم بیارشان هستند فرار می کنند، کسانی که زندگی و آینده شان زیر فشارِ جهانی سازی سرمایه داری فروپاشیده است، جزو «بازندگان» نیستند؟

در واقع، برنامة لوپن وعدة بهبودهای مشخص برای شاغلین و خویش فرمایان می دهد اما برای طبقات پایین هیچ چیز در چنته ندارد. فشار اقتصادی مهم است اما آنچه بسیار مهم تر است، احساسی است که در میان مردم عمومیت دارد. تعریف این احساس سخت است اما بسیار واقعی و مرگبار می باشد: این احساس که «فرانسوی ها» جای شایسته شان را در جهان از دست داده اند، ارزش هایی که با آن بزرگ شده و باور می داشتند (به قول فاشیست های جنگ جهانی دوم: «کار، خانواده، سرزمین پدری») تلی از خاکستر شده است. آن ها وجود کسانی را که «متفاوت» و «بیگانه در خانه» می خوانند، عامل و مسبب تغییر ماهیت جامعة فرانسه می دانند و از تغییرات جامعه، از جمله تغییرات قومی و ترکیب دینی اهالی و جابه جایی در ساختار طبقاتی و نقش زنان ناراحت هستند. این احساس به معنای واقعی کلمه یک احساس ارتجاعی است؛ احساس دلتنگی و حسرت نسبت به گذشته ای که به نظرشان سیستم طوری کار می کرد که مساعد حالشان بود.

لوپن صرفاً نمایندة یکی از جریان های فاشیستی در راست افراطی فرانسه است. فرانسوا فییون، کاندیدای حزب سنتی راست میانه که در دور اول مسابقة انتخاباتی با آرایی نزدیک در مقام سوم قرار گرفت، از یک جریان ارتجاعی خاص در کلیسای کاتولیک فرانسه حمایت می کند (این ها از طبقات مرفه و دلتنگ دورانی هستند که دعای کلیسای کاتولیک به زبان لاتین اجرا می شد). این گرایش معمولاً خود را به طور متمرکز در ضدیت با سقط جنین و حقوق هم جنس گرایان نشان می دهد و تحت عنوان حفظ خانواده با صراحت از خانوادة پدرسالار و به طور عموم از پدرسالاری حمایت می کند. هرچند فییون و حزب او با دندان قروچه این حقوق را قبول کردند اما وی همچنین اعلام کرد دولت نباید به زنان هم جنس گرا یا زنانی که در آمیزش جنسی با مرد نیستند برای تولید مثل کمک های پزشکی کند. اینجا نیز آنچه را با صراحت و علناً نمی توانند بگویند از طریق نمادها ابراز می کنند: فراخوان بازگشت اقتدار کلیسا برای تعیین «خط قرمزها» در جامعه! واضح است، زمانی که کلیسا چنین اقتداری پیدا کند، خط قرمزهای بیشتری ترسیم خواهد کرد. این نیز، چالش مستقیمی علیه جدایی کلیسا و دولت و یکی از «ارزش های مرکزی جمهوری» می باشد. البته باید گفت امروزه در فرانسه، سکولاریسم بیشتر برای آماج قرار دادنِ اسلام و کامیونیتی های مسلمان مورد استفاده قرار می گیرد و نه برای مقابله با تاریک اندیشی دینی و به طور عموم با خرافه.

بسیاری از حامیان فییون و اعضای حزب جمهوری، به لوپن و علیه جمهوری رأی خواهند داد. این نیز نشانة دیگری از فروپاشی الگوی سنتی سیاست و باورهای منسجم کنندة جامعه فرانسه است. اما فروپاشی، از هر سوی جناح های ساختار قدرت در جریان است. در انتخابات اخیر حزب سوسیالیست که امروز در حکومت است به حزبی در حاشیه تقلیل یافت اما نقش مهمی در صاف کردن جاده برای عروج فاشیسم داشت. نخست وزیر این حزب با اعلام این که «رومآن ها» («کولی های» اروپای شرقی) هیچ جایی در فرانسه ندارند، خدمت بزرگی به «محترم» شمرده شدن نفرت قومی کرده بود. اگر به جای «رومان» گذاشته شود «یهودی»، اکثر مردم به فوریت آن را مترادف با نازیسم خواهند دانست.

به مدت چند دهه رئیس جمهورهای فرانسه از هر دو حزب آنچه را که «مناظره بر سر هویت ملی» خوانده می شود مشروع و موجه کرده اند. در حالی که مناظره به واقع بر سر این است که آیا در زمینة منسجم کردن جامعة فرانسه عملکرد نژادپرستی بهتر است یا ارزش های جمهوریت؟ و این که ارزش های جمهوریت، اصلاً توضیح دهندة واقعیت فرانسه بوده است یا خیر؟ در مورد کارنامة استعمار فرانسه در خاورمیانه و آفریقا، سوسیالیست ها که در مدیریت استعمار شرکت داشته و جنگ های وحشیانة فرانسه علیه استقلال مستعمره ها را پیش برده اند، اشک تمساحِ ندامت می ریزند. اما، لوپن مصرانه اعلام می کند، استعمار فرانسه برای خاورمیانه و افریقا یک موهبت الهی بوده است. این روایتی مفید برای دخالت های نظامی گسترش یابندة امپریالیسم فرانسه در مناطق مذکور است و ممکن است به زودی منافع آن ایجاب کند تا برای مقابله با رقبای امپریالیست خود دست به دخالت های نظامی بیشتر بزند.

حزب لوپن، فارغ از این که در انتخابات ریاست جمهوری پیروز بشود یا شکست بخورد، نقش بسیار مفیدی را برای کلیت طبقه سرمایه دار مالی حاکم در فرانسه و «قشر سیاستمدار » بازی کرده است. این قشر، از طریق مشروعیت بخشیدن به افکاری که زمانی غیرموجه شمرده می شدند، منافع این طبقه را نمایندگی کرده است. بیش از چند دهه از دوره ای که کودکان تشویق می شدند آواز بخوانند «ما فرزندان جهان هستیم» و از «رفقای» گتونشین شان حمایت کنند تا نابرابری، تبعیض و ستم مسلط در جامعه و جهان را بپوشانند، نمی گذرد. امروز، این مهربانی عوام فریبانه دیگر برای امپریالیسم فرانسه در مواجهه با چالش های داخلی و جهانی اش مفید نیست. موعظة خودپرستی و قبول بی رحمی تبدیل به آیین روز شده است.

کاندیداتوری لوپن به مشروعیتِ «سیستمِ» مورد نقدش خدمت کرده است و این سیستم به نوبة خود به او مشروعیت بخشیده است. تکان دهنده آن است که «همه می دانند» او یک فاشیست است. فقط با یک نگاه به تاریخ حزب او و رشته های پیوند رسمی اش با نئو نازی ها و دیگر گروه های فاشیست می توان این واقعیت را دید. اما هیچ یک از رهبران احزاب اصلی فرانسه او را فاشیست نمی خوانند. شاید احساس می کنند اگر او را فاشیست بخوانند، این کار چالشی علیه نظام انتخاباتی، ساختارهای مدیا و کلیت نظمی باشد که جملگی بخشی از آن هستند و لوپن را نیز تولید و به اینجا رسانده است.

اکثر سازندگان و شکل دهندگانِ افکار سیاسی مسلط در جامعه، مخالفِ لوپن و پروژة حزبش مبنی بر زیر و رو کردن نظام سیاسی که تاکنون به خوبی به امپریالیسم فرانسه خدمت کرده است، می باشند. با این وصف، میان منافع لوپن و همة آن ها که در به اصطلاح «جبهه جمهوریت» جمع هستند، هم پوشانی وجود دارد. این اشتراک منافع در مراسمی که برای ادای احترام به پلیسی که طبق گزارش ها اخیراً در حملة اسلام گرایان کشته شده است، به گونه ای وقیحانه به نمایش درآمد. فرانسوا هولاند، رئیس جمهور فرانسه از لوپن و مکرون دعوت کرد تا در این مراسم در کنار او و نخست وزیران و سران سابقِ دولت و باقی نیروهای نظم حاکم بایستند. این دقیقاً مشابه سخنان اوباما در مورد ترامپ است که گفته بود، خودش و ترامپ را «اعضای یک تیم» به حساب می آورد.

ژان-لوک مِلانشون یکی دیگر از بازیگران تیم فرانسه است، هرچند که به ظاهر با دل زدگی اونیفورم تیم را بر تن می کند. مدیا عموماً به او لقب «چپ افراطی»  و در دور اول انتخابات با رأیی بسیار نزدیک، چهارم شد. ملانشون، ناسیونالیسم گوش خراش را با وعدة بازگرداندن روزهای خوش قدیم و برنامه های رفاهی سوسیال دموکراتیک ترکیب می کند. لیست وعده هایش در مورد افزایش حقوق در ازای کار کمتر حماقت محض است و افکاری را چاشنی آن می کند که اصلاً با نیازهای امروز سرمایه داری فرانسه سازگار نیست. آرزوی ملانشون در احیای بهروزی و رونقِ سابق از طریق شل کردن بندهای فرانسه با دیگر متحدین امپریالیستش (اتحادیة اروپا و ناتو) نه تنها تحقق ناپذیر بلکه زهرآگین نیز هست زیرا با مواضع لوپن در مورد این مسائل و بدتر از آن با ایدئولوژی ناسیونالیستی او هم پوشانی دارد. طرفداران لوپن فعالانه در تلاش هستند تا قاپِ طرفداران مِلانشون را بدزدند. البته مِلانشون هم در دور اول انتخابات تلاشی مشابه و نیمه پوشیده ای در رابطه با پایة لوپن کرد. ملانشون عملاً و به لحاظ ایدئولوژیک، یک پوشش «چپ افراطی» است بر ناسیونالیسمی که به شکل گیری وضعیتی بسیار بد خدمت کرده است. شعار«آزادی، برابری، برادری» این واقعیت را پرده پوشی می کند که جامعه به طبقاتِ بسیار متفاوت، با منافع متخاصم تقسیم شده است. این شعار، امروزه شعاری است برای پنهان کردن دیکتاتوری سرمایه داران انحصاری فرانسه که می خواهند دیکتاتوری بورژوازی را به مردم، از جمله ستمدیدگان و استثمارشوندگان داخل فرانسه بقبولانند و آن ها را زیر پرچم خود برای رقابت و جنگ با کشورهای سرمایه داری رقیب و برای به انقیاد کشیدن مردم نقاط دیگر متحد کنند. این است محتوای اجتماعی جمهوری فرانسه. اگر مردم آرزویی جز این را دارند، پس باید دست از سازش با ستم و استثمار بردارند و چشم در چشم حقیقت بدوزند. «جبهه جمهوریت» راه حل نیست: این جبهه تلاش می کند دولت سرمایه داری را تحکیم کند. این ها در مقابل فاشیست ها نخواهند ایستاد زیرا فاشیست ها، لاستیک زاپاسِ سیستم هستند و در شرایطی که شکل کنونی حاکمیت، در نتیجة تشدید تضادهایی که خودِ سیستم تولید کرده است غیرقابل دوام باشد، سیستم به برنامة فاشیست ها روی خواهد آورد.

امکانِ رئیس جمهور شدن لوپن چشم انداز ترسناکی برای میلیون ها نفر در فرانسه و نقاط دیگر جهان است و باید از آن ترسید و برای طرد چنین امکانی نیاز به مبارزات بسیار رزمنده تر و شدیدتر در سراسر جامعه است. یک نشانة ترسناک از این که تا چه حد فاشیسم در فرانسه «نرمالیزه» شده آن است که خشم و حیرت مردم از این واقعه بسیار کمتر از زمانی است که در سال 2002 پدرِ مارین لوپن در مسابقة انتخاباتی ریاست جمهوری فرانسه به دور دوم رسید.

اما رأی دادن «علیه» لوپن (به عبارت دیگر، رأی دادن به مکرون) فقط می تواند به معنای قبولِ (هرچند قبولِ مأیوسانة) وضع موجود فرانسه باشد در حالی که شمار وسیعی از مردم، بسیاری از جوانب آن را غیرقابل قبول و در تضاد با منافع نوع بشر می یابند. رأی دادن به مکرون به معنای مشروعیت بخشیدن و تقویت سیستم است؛ به معنای همراهی کردن با راه حلی است که طبقات حاکمة فرانسه برای معضلات پیش می نهند و راه حلی است که مساعد به حال خودشان است. به جای تبعیت از این راه حل، لازم است از این وضعیت و تلاطمی که به وجود آمده است استفاده کرده و شروع به فعالیت برای انقلابی کنیم که امپریالیسم فرانسه را سرنگون کرده و حامی انقلاب در اقصی نقاط جهان باشد.

حمایت از مکرون مترادف با انفعال و این انتظارِ بیهوده است که گویا انتخابات و احزاب پارلمانی می توانند راه حل اوضاعی باشند که خودشان به وجود آورده اند. لوپن بسیار ارتجاعی است اما برای معضلات سیستم، پاسخی منسجم می دهد و دارای یک پایة اجتماعی است که حول این پاسخ و برنامه بسیج شده اند. این پایه هرچند اقلیت است اما اقلیتی بزرگ و بسیار پرانرژی و شورمند است و شمار زیادی از آنان حاضرند به هر طریقی که لازم باشد برای این برنامه بجنگند. فارغ از این که چه کسی رئیس جمهور فرانسه شود، آن تضادهایی که لوپن برایشان راه حلی به غایت ارتجاعی ارائه می دهد حل ناشده باقی خواهند ماند. سؤال این است: این تضادها به چه طریقی و در خدمت به کدام منافع حل خواهند شد؟ •

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در