Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 79  چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶ برابر با ۱۸ اکتبر ۲۰۱۷       
علم و انقلاب بخش نهم: بعضی از تشکر کردن هایی که باید به صدای بلند ادا شود.

 

علم و انقلاب

مصاحبه با آردی اسکای بریک، نشریه ی انقلاب، 2015

بخش نهم: بعضی از تشکر کردنهایی که باید به صدای بلند ادا شود.

 

در اوایل سال 2015 نشریه ی انقلاب (ارگان حزب کمونیست انقلابی آمریکا) مصاحبه ای با آردی اسکای بریک داشت. این مصاحبه طی چند روز انجام شد و طیف گسترده ای از مسائل را در بر می گیرد. آردی اسکای بریک تحصیلات حرفه ای خود را در رشته های محیط  زیست و بیولوژی تکاملی گذرانده است. وی از مبلغین سنتز نوین است. در میان آثار او می توان از دو اثر نام برد: علم فرگشت و افسانه ی آفرینش: واقعیت چیست و چرا دانستن آن مهم است و از گام های نخستین تا جهش های آینده، رساله ای در باره ی ظهور انسان، سرچشمه ی ستم بر زن و راه رهایی. پاره های پیشین ترجمه ی فارسی این مصاحبه را در حقیقت شماره ی 71 تا 78 خواندید. اکنون، بخش نهم را می خوانید.

 

اسکای بریک ادامه میدهد: به ویژه در برابر مشکلات، سختیها، اتهامات، افتراها، بدگوییها و حملات شخصی که بعضی افراد هرگز از انجامشان خسته نمیشوند، میخواهم اینجا از بعضی افراد تشکر کنم. تشکر کردنهایی هست که بعضی مردم خوب همیشه در ذهنشان دارند ولی هیچوقت به زبان نمیآورند. خوب این کافی نیست و این تشکر کردنها با صدای بلند باید ادا شوند. اجازه بدهید بعضی از این تشکر کردنها را اینجا با صدای بلند ادا کنم.

اول همه، از باب آواکیان تشکر میکنم. به خاطر تعهد خستگیناپذیرش و فداکاریهای شخصی بسیاری که طی دهها سال انجام داده است. یکبار دیگر میگویم، باب آواکیان در تمام عمرش بدون لحظهای خستگی برای خدمت به مردم و نه برای خدمت به منافع خودش فعالیت کرده. باب آواکیان از تو ممنونیم که هرگز تسلیم نشدی، هرگز خیانت نکردی و تن به سازش ندادی، ممنونیم که همیشه در تلاش بودی تا هرچه عمیقتر ریشه رنجهای غیرضروری مردم این کشور و مردم سراسر دنیا را درک کنی. از تو تشکر میکنم برای اینکه شانه زیر بار مسئولیت دادی و زحمت کاربرد پیگیرانة روش علمی برای آشکارسازی حقایق امور را قبول کردی، گذشته از اینکه این حقایق به کجا ممکن بود بیانجامند، یا اینکه چقدر این حقایق میتوانستند ناراحت کننده باشند. و این تلاش را ادامه دادی تا «منطقِ منطق» را تأکید کنی که انقلاب نه تنها مطلوب که مطلقاً ضروری و همچنین امکانپذیر است. از تو ممنونیم به خاطر بلندنظری، بینش روشنگرانه، فراگیر و دلگرم کنندهات. از تو تشکر میکنیم به خاطر همه تلاشهایت برای توسعه افق، استراتژی و برنامههای عینی برای پیشبرد رهایی بشریت از ستم سرمایهداری-امپریالیستی و همچنین برای تلاش خستگیناپذیرت برای گسترش دادن و همهگیر کردن این استراتژی و برنامه در بین مردم- در بین هزاران یا میلیونها نفر از مردم یا هر کسی که گوش شنوایی برای شنیدن این سخنان داشت، به ویژه در میان ستمدیدهترین مردم از اقشار تحتانی جامعه، کسانی که بیشتر مردم این جامعه خیلی راحت آنها را به دور میاندازند، در حالی که تو تمام کسانی را که مشتاق پیوستن به جنبشی برای مقاومت و انقلاب بودند را دعوت کردی که به این جنبش بپیوندند. از تو تشکر میکنیم اوضاع را همانطوری که هست برای مردم بازگو میکنی، برای اینکه مشکلات را به صورت نظاممند و علمی مطالعه میکنی و تمامیتوان خودت و دانشی که داری را در اختیار هر کسی که گوش شنوایی دارد قرار میدهی.

یک متشکریم هم به سایر رفقا، به همه پیروان و طرفداران سنتز نوینِ باب آواکیان، همه کسانی که هر روز با حداکثر توان و غالباً با صرف هزینههای شخصی بسیار، به اشاعه سنتز نوین کمونیسم خدمت میکنند. تشکر از شما که تسلیم نمیشوید، تشکر از شما که با وجود خستگی و دلسردیها همچنان به مبارزه ادامه میدهید، تشکر از شما که زندگیتان را وقف خدمت به مردم کردهاید، تشکر از شما که همیشه در تلاش برای یادگیری و خدمت کردن در سطوح بالاتر هستید.

یک متشکریم هم به همه افرادی که در سطح وسیعتر جامعه وقتشان، پولشان، ایدهشان، امکانات حقوقیشان، تحقیقاتشان، تجربیات سازمانیشان، موسیقیشان، نقاشیها و سایر آثار هنریشان را اهدا میکنند. متشکریم از همه کسانی که درِ خانهها و قلبهایشان را به روی انقلابیون و مقاومت گشودند و از آنها استقبال کردند. متشکریم از همه کسانی که تسلیم فشارهای اجتماعی نشدند تا پشتشان را به کمونیستهای انقلابی کنند، از آنها دوری کنند یا آنها را به باد افترا و تهمت بگیرند، از شما متشکریم. از همه افراد شجاعی که در خیزشهای مقاومت در جاهایی مثل فرگوسون به پا خاستند و به سیستم نشان داند که بیش از این دیگر تحمل نمیکنند، کسانی که اختلافات درونیشان را به کناری گذاشتند تا در برابر دشمن بزرگتر- سیستم و نیروهای آن- به پا خیزند. شما امیدبخش و الهام آفرین افراد بسیار بسیار زیادی در این کشور و سایر نقاط دنیا بودید. شما صدایتان را به گوش دیگران رساندید. متشکریم.

یک متشکریم به همه افراد داغداری که در غم از دست دادن فرزندان و عزیزانشان که با بیرحمی توسط پلیس و سایر نیروها سلاخی شدند و سوگوارند. گریههای دردمندانه شما همیشه در گوش انقلابیون طنینانداز خواهد بود تا هر لحظه به باید بیاورند که تا سرنگونی این نظامِ وحشت باید به مبارزه ادامه داد. از شما متشکریم که در میانه درد و اندوه به پا خاستید، و به دیگرانی پیوستید که در برابر این ستمگریهای مقاومت میکردند، متشکریم که خواستار عدالت شدید، خواستار آن شدید که این ستمگریها یکبار و برای همیشه پایان پذیرد تا دیگر هیچ خانوادهای رنج بیدلیلی که شما میکشید را تحمل نکند. کاری که شما میکنید ادای احترام شایستهای به خاطره عزیزان از دست رفتهتان است و به جنبشهای مقاومت و انقلاب قدرت میبخشد، جنبشهایی که برای رها شدن از همه این رنجها تلاش میکنند. از شما متشکریم.

دوباره به همان جایی برمیگردیم که از آن شروع کردیم. از باب آواکیان متشکریم. ممنونیم به خاطر آرمان، افق دیدش و اینکه توانسته است همة اینها را تبدیل به نقشههای کنکرت و یک استراتژی کنکرت برای رهایی همة ستمدیدگان و استثمارشوندگان و کل انسانیت کند. و متشکریم از تصویرسازی او در مورد اینکه چگونه همه چیز میتواند متفاوت و بسیار بهتر برای اکثریت ساکنان این سیاره باشد. از تو سپاسگزاریم که مسئولیت رهبری را پذیرفتی.

سؤال: چیزهایی که گفتی خیلی عمیق بود، آدم با قلبش آن را حس میکند و بسیار هم درست و به جا بود. واقعاً امیدوارم کسانی که این نوشته را میخوانند، یک دقیقه یا کمی بیشتر از یک دقیقه وقت صرف کنند تا به چیزهایی که گفتی فکر و روی آن تعمق کنند. چیزهای بسیار زیادی هم در آنچه تو گفتی و هم در روح کلی آنچه گفتی برای آموختن وجود دارد. چون همانطور که به آن اشاره کردی، یک روحیه و فرهنگ تمام و کمال از بدبینی عمیق و افترا پراکنی وجود دارد، فرهنگی که در آن، «ضد حال» به حساب میآید اگر کسی عمیقاً و صادقانه نسبت به چیزی از خود قدرشناسی نشان بدهد. در این فرهنگ، اگر کسی از خود صداقت و صمیمیت نشان دهد، به ویژه وقتی مسئله تغییر دادن دنیا مطرح میشود، کارش را «ضد حال» میخوانند. همانطور که تو هم گفتی یک فرهنگ مملو از افترا، تهمت پراکنی و لیچارگویی وجود دارد. من میخواهم بگذارم آنچه تو گفتی، خودش صحبت کند. چون آنچه تو گفتی بسیار عمیق و به جا بود و متشکریم های تو و قدردانی های تو به صورت کلی و آنچه به صورت ویژه درباره قدردانی از باب آواکیان گفتی بسیار به جا بود: نکتهات در اینباره که او کسی است که تمام زندگیاش را وقف این کار کرده و دهها سال به صورت تزلزلناپذیر روی مسئله رهایی بشریت کار کرده، علم و تئوری این کار را تکامل داده، و در حال رهبری کل جنبش و حزبی است برای انجام انقلاب و تحقق این امر. او هرگز تسلیم نشده و هر روز در این مسیر عمیقتر و عمیقتر میشود. خوب بار دیگر میگویم، من مردم را تشویق میکنم یکبار دیگر این خطوط را بخوانند و در آنچه گفتی و شیوهای که آنها را ادا کردی، تعمق کنند.

چرا این حجم بالا از بدبینی و لیچارگویی وجود دارد و چگونه میتوان آن را تغییر داد؟

سؤال: میخواهم بر روی یکی از نکاتی که تو به آن پرداختی تمرکز کنم و بیشتر به آن بپردازم و دو روش را مقایسه کنم: از یک طرف، روش کسانی که اختلاف عقیدههای اصولی دارند و محتوای کارهای آواکیان و آنچه تکامل داده است را بهطور جدی و عمیق بررسی میکنند و بر این مبنا میگویند با چه چیزی توافق دارند و با چه چیزی توافق ندارند و سؤالهایشان را مطرح میکنند. از طرف دیگر، روش لیچارگویی و هجویاتی است که واقعاً منزجرکننده اند. این هجویات ارزش وارد شدن به جزییات و دقیق شدن را ندارد. بیشترش هرزهگویی محض و کینهورزی است.

چه چیزی باعث میشود آدمها فکر کنند چنین روشی قابل قبول است و ایرادی ندارد؟ این دروغها، حملات شخصی غرضآلود و افترا؟ همانطور که اشاره کردی وقتی این جور چیزها به نظر قابل قبول میآیند و آدمها مشکلی با آن ندارند باید نتیجه بگیرید فرهنگ بسیاری بدی حاکم است. به ویژه وقتی این لیچارگویی ها علیه کسی است که دارد انقلابی را رهبری میکند و برای رهایی بشریت تلاش میکند. یعنی با شما در مورد عمق زشتی آن موافقم. این را مقایسه کنید با نمونهای که دیدیم. یعنی، روابطی که در مناظره میان کورنل وست و باب آواکیان شاهدش بودیم. کاملاً واضح بود که کورنل وست با باب آواکیان اختلاف عقیده دارد. کورنل وست یک کمونیست انقلابی نیست. در کنار اتحاد نظرهای زیادی که دارند، باب و کورنل اختلافات بسیار جدی هم دارند. ولی همانطور که تو هم قبلاً گفتی تماشای علاقه، عشق و احترام متقابل وافری که بین این دو هست واقعاً باورنکردنی است. آنها در طی مناظره حتی همدیگر را در آغوش میگیرند. و اگر ویدئوی زنده این مناظره را تماشا کنید، میبینید که در انتهای مناظره، کورنل وست به باب آواکیان میگوید، دوستت دارم و باب هم به کورنل میگوید، من هم تو را دوست دارم. یک روحیه بسیار قدرتمند از عشق و احترام متقابل بر این گفتگو حکم فرماست که ما در فرهنگمان خیلی به آن نیاز داریم. این مثال شاهد بسیار خوبی برای حرف توست که گفتی آدمها میتوانند اختلاف عقیدههای بسیار تندی داشته باشند ولی همچنان به شیوه اصولی با همدیگر مواجه بشوند، سراغ اصل موضوع بروند نه اینکه همدیگر را تکه و پاره کنند. و بعد این را مقایسه کنید با پدیدهای که حرفش را میزدی، این یاوهگوییهای کثیف، واقعاً فقط لیچارگویی کثیف و سؤال این است که چطور میتوان اجازه داد چنین چیزهایی باشند؟ مسخره و منزجرکننده است.وقتی کسانی غرق چنین یاوههایی میشوند، کارشان هیچ ربطی، حتا به تلاش برای تغییر دنیا ندارد.

خوب من الان کمی توپ و تشر زدم ولی برگردیم سر موضوع صحبتمان. بخشی از چیزی که میخواستم از تو بپرسم این بود که چرا آدمها درگیر چنین دشنامگویی، لیچارگویی و افترا پراکنی میشوند؟ این چیزها از کجا میآید؟ چرا مردم چنین میکنند؟ فکر میکنم این مسئله بعضی افراد مخصوصاً افراد جوانتر را گمراه و سردرگم میکند. آنها با انقلاب آشنا شدهاند، با باب آواکیان آشنا شدهاند، این افراد سراسر جوش و خروش هستند و انتظار دارند وقتی به درون جامعه میروند و با مردم صحبت میکنند، مردم از این حرفها خوششان بیاید و این چیزها را دوست داشته باشند. ولی وقتی با مردم صحبت میکنند و با چنین مزخرفاتی روبرو میشوند، یک جورهایی سرخورده میشوند. حتی اگر خودشان این مزخرفات را قبول نداشته باشند و خوششان نیاید ولی وقتی این چیزها را میشنوند، یک جورهایی گیج میشوند و از خودشان میپرسند، اینجا چه خبر است؟ ما داریم درباره تغییر دنیا صحبت میکنیم و این آدمها باید این چیزها را دوست داشته باشند. هرکسی که خودش را پیشرو مینامد باید این چیزها را دوست داشته باشد. یکبار دیگر سؤالم را تکرار میکنم: این لیچارگویی و افترازنی از کجا میآید؟ چرا چنین چیزی وجود دارد و نشانگر چیست؟

اسکای بریک: ما دراینباره صحبت کردهایم ولی عوامل دیگری هم هستند که ارزش دارد بیشتر تحلیل و به صورت کامل بررسی شوند. یکی از آنها زمانهای است که ما در آن زندگی میکنیم و درجهای از لیچارگویی که بهطور کل در فرهنگ حاکم است. به ویژه اینترنت و رسانههای اجتماعی پر هستند از حملات شخصی و لجن پراکنی علیه انواع و اقسام آدمها و تحقیر آنها، به ویژه علیه افراد معروف، علیه کسانی که در انظار عمومی هستند و در این عرصه نقشی بازی میکنند. بخشی از گسترش این فرهنگ، به نظر من مربوط است به وقایع سالهای بعد از دهة 1960 یعنی دورانی که جنبشهای انقلابی اساساً افت کردهاند. به عقیده من این فرهنگ لیچارگویی یک جورهایی به شکست انقلابها و جنبشهای انقلابی در سرتاسر دنیا و از دست رفتن موج اول پروژة سوسیالیستی مربوط است. به عبارت دیگر، دلیلی وجود دارد که این چیزها را به هم مرتبط میکنم. چون در دهة 1960 و در جنبشهای آن دوره فرهنگ حاکم بهکلی متفاوت بود. هرچند که مسلماً آدمها همه جور تفاوتی با هم داشتند، همه جور گروهی وجود داشت و مردم هر نوع اختلاف نظری که فکرش را بکنید داشتند و سر این اختلافها باهم پلمیک میکردند؛ ولی فرهنگ حاکم در کل بسیار متفاوت بود. بیشک آن زمان هم یکسری لیچارگویی و بدگوییهای حقیر، مقداری فرصتطلبیها وجود داشت، به ویژه از سوی کسانی که خودشان چیزی برای جلو گذاشتن نداشتند و مشغلهشان نابود کردن دیگران بود. با این وصف، اصلاً به گردپای فرهنگ لیچارگویی امروز نمیرسید. امیدواری عمومی بسیار بیشتری وجود داشت، خوشبینی بسیار بیشتری نسبت به این ایده وجود داشت که ما واقعاً میتوانیم دنیا را بهجای بهتری تبدیل کنیم و بشریت نهایتاً میتواند به دنیای بهتری دست یابد، دنیایی سخاوتمندانهتر، با همکاری و اشتراکات بیشتر. مردم چه کمونیست بودند چه نبودند، بخش زیادی از آنها آن روزها آرمانی ورای رفتار سرمایهدارهای درندهخو داشتند. و این آرزو و آرمان واقعی به نظر میرسید، این آرمان امکانپذیر و تحققپذیر مینمود. ولی بعداً، با شکستها به ویژه با شکست انقلاب در چین، عقبنشینی جنبشهای انقلابی در سرتاسر دنیا و افت جنبشهای انقلابی دست در دست حملات بسیار شدید ایدئولوژیکی نظام سرمایهداری امپریالیستی که به صورت نظاممند حملات ضد کمونیستی وسیعی را ترتیب میدادند و داستانهای پراشک و آه درباره انقلاب فرهنگی چین منتشر میکردند و در آنها انقلاب فرهنگی چین را به یک امر وحشتانگیز و رهبران انقلابی را به هیولا تشبیه میکردند، روحیه عمومی و فرهنگ کلی شروع به تغییر کرد. ببینید این پاتکها همگی هدفشان تضعیف و تحریف انقلاب و کمونیسم است و بله دهها سال است که این ضد حملهها ادامه دارد و مردم بسیاری که زمانی درک بهتری داشتند را تحت تأثیر قرار داده است. بسیاری از کسانی که با این نوع تبلیغات ضد کمونیستی مواجه میشوند، تا حد زیادی بدون چون و چرا و بدون اینکه فا کتها و واقعیت را بررسی کنند آنها را قبول میکنند و با این کار در واقع به جهانبینی امیدوارانهای که زمانی داشتند پشت میکنند.

بسیاری از «دهة شصتیها» (نسل دهة 1960) آخر کار به آدمهای بسیار بدبینی تبدیل شدند. بسیاری از آنها در ابتدا درکی رومانتیزه از مردم قشرهای پایین جامعه داشتند. تصور میکردند تحت  ستم ترین افراد جامعه، باید دارای بهترین کیفیتها هم باشند، گویی که معصوم و مقدس هستند. ولی وقتی واقعیت پیچیدة این مردم را کشف کردند و اینکه آدمها زندگیهای پیچیدهای دارند و همة آنها معصوم و مقدس نیستند دچار سردرگمی شدند. در واقع، این مسئله بسیاری از افراد پیشرو و حتی انقلابی، به ویژه آنان که از اقشار میانی جامعه بودند را دچار سردرگمی کرد. آنها روش علمی به کار نمیبردند. آنها امور را با روش علمی و ماتریالیسم کافی بررسی نمیکردند. در نتیجه، دیگر قادر نبودند زیبایی طبقات تحتانی و پتانسیل این مردم را ببیند. فیلم معروفِ «The Big Chill» («زمستان بزرگ») نقطه عطفی را در فرهنگ نشان میدهد. این فیلم، عدهای از لیبرالهای دهة 60 را نشان میدهد، کسانی که زمانی بخشی از گروههای دانشجویی مترقی و جوانان رادیکال هنجارشکن بودند. در خلال سالهای بعد، این افراد مأیوس شدند، از درِ ضدیت با تودههای مردم قشر پایین جامعه در آمدند، از آنان منزجر شده و نگاهشان به این مردم آن شد که اینان مشتی مجرم گناهکار و فاسد هستند. وقتی آدم فاقد علم باشد، چنین بلایی بر سرش میآید! آنها از رمانتیزه و ایده آلیزه کردن طبقات تحتانی جامعه و آنان را فرشتگان آسمانی دیدن به فرو کاستن آنها به مشتی جانِ بی چهره که از انسانیت تهی هستند و باید از آنها ترسید و بیزار بود در غلتیدند.

 این شیوه فکر کردن- نوعی جَوِ ناسالم - دهها سال است که یک معضل بوده است. و نهایتاً اینترنت هم عرصه وسیعتری برای گسترش و تقویت این بدبینها و نفرت پراکنی های مجازی فراهم کرده است. اینترنت مکانیسمی برای دامن زدن به این فرهنگ عمومی خُرد کردن دیگران فراهم کرده بهطوری که افراد از فاصله دور و ایمن، اغلب به صورت ناشناس و بدون اینکه برای صدماتی که وارد میکنند احساس مسئولیت کنند و حساب پس دهند، این کار را میکنند. فضای مجازی تبدیل به جایی شده است که افراد میتوانند پشت آن پنهان شوند، در خانه در حالی که لباسخوابشان را تن کردهاند ساعتها کامنت ها و اظهارنظرهای بدبینانه بنویسند و دیگران را خُرد و تحقیر کنند و این کاری است که خیلیها میکنند. کسانی که وقتشان را صرف این کار میکنند، وضعیت زشت و زنندة خودشان را برملا میکنند. آنها از خیالپردازی تهی هستند و فاقد وجدان اخلاقی و مسئولیتپذیری اجتماعی هستند. و درباره آن کسانی که زمانی عقاید بهتری داشتند، این مسئله نشانگر دست کشیدن آنها از تلاش برای ساختن یک دنیای بهتر است. به نظر من این بخشی از شکلگیری وضعیت جاری است.

سؤال: چرا بعضیها با افق یک انقلاب واقعی مشکل دارند – یک درک ماتریالیستی و پایة مادی آن؟

اسکای بریک ادامه میدهد: اما مؤلفه های دیگری هم وجود دارند. منظورم این است که وقتی پای باب آواکیان به میان میآید، مشکل عمده این است که خیلی ساده بسیاری حتی با آثار وی مواجه هم نشدهاند. در میان مردم، آنها که اصولی هستند و صداقت دارند گذشته از اینکه از چه زمینهای میآیند، وقتی بهطور جدی با آثار آواکیان آشنا میشوند، مثلاً فیلمی میبینند، به سخنرانی گوش میکنند، کتابی میخوانند یا هر چیز دیگری، احتمال اینکه تحت تأثیر قرار بگیرند بیشتر از آن است که تحت تأثیر قرار نگیرند. آنها ممکن است اختلافنظرهایی داشته باشند یا با همه چیز موافق نباشند ولی متوجه میشوند که پای امری جدی در میان است که ارزش دارد آدم به آن بپردازد. ولی کسانی که حمله میکنند و نفرت پراکنی میکنند اغلب حتی زحمت شروع مطالعه آثار باب را هم به خودشان نمیدهند.

خوب چرا وضع اینطور است؟ یک بخش مهمش مربوط به این است که جامعه به طبقات اجتماعی مختلف تقسیم شده است. وقتی که ما به یک جامعه کاملاً کمونیستی در سراسر کره زمین دست پیدا کردیم، همه این تقسیمات طبقاتی را محو خواهیم کرد و به ورای این تقسیم طبقاتی خواهیم رفت. ولی تا قبل از آن، جوامع همچنان به طبقات مختلف تقسیم میشوند. در جامعهای مثل ایالات متحده، شما یک قشر بسیار کوچک از سرمایه دار-امپریالیست ها را دارید که در صدر جامعه نشستهاند و این نظام را به نفع خودشان اداره میکنند. آنها این نظام را با کنترل کردن تمامی نهادهای مهم جامعه از جمله سازمانهای دولتی اداره میکنند. به همین دلیل است که انتخابات چنین نمایش مضحکی است. چیزی به اسم انتخابات حقیقتاً آزاد در چنین جامعهای وجود ندارد. نامزدها حتی اگر بینشان اختلافاتی باشد، بر طبق اینکه چقدر قواعد بازی را، عمدتاً به نفع سرمایهداران، اجرا میکنند، انتخاب میشوند. از این جهت همه آنها در یک جبهه قرار دارند. سرمایهداران، نهادهای بزرگ را کنترل میکنند، دولت را کنترل میکنند، دادگاهها را کنترل میکنند، پلیس و نیروهای مسلح و تمامی مجریان این نظام را کنترل میکنند. بنابراین آنها یک طبقه کوچک ولی بیشک بسیار قدرتمند و غالب در جامعه هستند.

در لایة پایین جامعه، مردمی را داریم که پرولتاریا خوانده میشوند. کسانی که مالکیت ابزار تولید را ندارد، مردمی که صاحب زمین، کارخانه و...نیستند، تنها چیزی که دارند نیروی کارشان است. نیروی کاری که باید به سرمایهداران بفروشند تا بتوانند زندگی کنند و زنده بمانند. در جامعه آمریکا این طبقه، نه فقط شامل سیاهان و قهوهایها بلکه شامل سفیدهای فقیر زیادی هم میشود. ولی بخش بسیار بزرگی از این طبقه را سیاهان، لاتینوها و مردم دیگر ملل تحت ستم تشکیل میدهد. این طبقه گروه بزرگی از مردم را در برمیگیرد. افراد زیادی هستند که بیکار هستند، تعداد زیادی از آنها کم و بیش بیکاران دائمی هستند، عدهای هم هستند که مدام بیکار میشوند. یک گروه بسیار بزرگ از مهاجران هم هستند که از مکزیک و سایر کشورها وارد میشوند، کسانی که در نتیجه کارکرد نظام امپریالیستی و ویران و غارت شدن کشورشان توسط امپریالیستها از کشورشان رانده شده و در جستجوی شغل و معیشت به آمریکا میآیند. شمار بسیار بالایی از این افراد نیز جزو طبقات تحتانی ستمدیده و پرولتاریا محسوب میشوند. چه افراد این طبقه در تمامی اقشار تحتانی آن، اینها بدانند یا ندانند، چه با آن موافق باشند چه نباشند، منافع عینی آنها در این است که جامعه کاملاً و بنیاداً دگرگون شود و این فقط از طریق یک انقلاب حقیقی ممکن میشود. انقلابی که پایههای یک جامعه کاملاً متفاوت را پی میریزد، جامعهای که دیگر به استثمار و ستمی که اغلب جوامع اکنون از آن در رنج هستند اجازه بروز نمیدهد.

 ولی در کشوری مثل آمریکا (در اینجا باز به فرهنگ لیچارگویی باز خواهم گشت) یک طبقة میانی بسیار وسیع وجود دارد، اقشاری که مابین مردم تحتانی جامعه و قشر نازک ممتاز فرادست جامعه که همه چیز را کنترل میکند، قرار دارد. این میانی ها همان کسانی هستند که مارکسیست ها به آنها خردهبورژوازی میگویند، به این خاطر که بورژواهای کوچکی هستند، آنها مانند بورژواهای بزرگ که همه چیز را میچرخانند، قدرتمند نیستند. این اقشار میانی واقعاً اداره چیزی را در دست ندارند. ممکن است فکر کنند چیزی را اداره میکنند، ممکن است فکر کنند آزادانه میتوانند بر جریان امور تأثیر بگذارند ولی در حقیقت آنها هیچ قدرتی از خودشان ندارند. ولی در هر حال این افراد در جامعه در جایگاهی هستند که چند درجه از جایگاه اقشار تحتانی جامعه بالاتر است. گرچه ممکن است مشکلاتی هم در زندگیشان وجود داشته باشد اما بهطور کلی از یک زندگی مرفه و ممتاز بهرهمند هستند.

مسلماً همه افراد این طبقه یک شکل واحد ندارند. هیچ طبقهای اینگونه نیست. همیشه در هر طبقهای افراد بسیار متفاوتی با دیدگاههای مختلف وجود دارد. خوب شما ممکن است در تحت ستم ترین طبقات جامعه به دنیا آمده باشی و یک عوضی تمام عیار باشی یا ممکن است در خانواده از طبقات ثروتمند حاکمه به دنیا آمده باشی و انسان روشنی باشی. شرایط خاصی که یک فرد در آن به دنیا میآید تعیین کننده طرز فکر نهایی آن فرد نیست. وقتی که من درباره طبقات صحبت میکنم، درباره الگوهای عمومی صحبت میکنم. ولی در میان اقشار میانی، در میان خردهبورژواها این یک فاکت است که جایگاه بینابینی آنها در جامعه مبنای مادی دارد، به ویژه در میان اقشار تحصیلکردهتر، روشنفکرتر، به اصطلاح افراد مترقی، لیبرال یا هراسم دیگری، تعداد زیادی از افراد این طبقه هستند که از ستمگریها و بیعدالتیهایی که در جامعه هست منزجر باشند. آنها ممکن است به مبارزات علیه حبس دستهجمعی یا خشونت پلیس بپیوندند یا برای حق سقطجنین مبارزه کنند یا ممکن است جنگهای امپریالیستی در خاورمیانه را محکوم کنند و تعداد بسیاری زیادی از آنها به شدت نگران غارت و نابودسازی محیطزیست هستند، تعدادی از آنها عمیقاً نگراناند چه بلایی دارد سر محیطزیست میآید.

بنابراین عدهای از افراد طبقه متوسط هستند که واقعاً نسبت به وضعیت امور انتقادات جدی دارند.

ولی «از اوضاع موجود راضی نبودن» دقیقاً به معنای فهمیدن ضرورت تغییرات بنیادی یا گرایش در این راستا نیست. این افراد اغلب شبیه آدمهایی هستند که اسکیزوفرنی دارند. بعضی از آنها ممکن است بگویند در پی تغییرات رادیکال هستند و بعضی از آنها حتی ممکن است بگویند خواستار یک جور انقلاب هستند. ولی سر بزنگاه که میشود، یک جورهایی در موقعیت بینابینی خودشان گیر میکنند، چرا که از یکسری امتیازاتی که جامعه کنونی به آنها میدهد بهرهمند هستند. مثلاً ممکن است از سطح معیشت بالایی برخوردار باشند و بتوانند نیازهای بچهها یا سایر اعضای خانوادهشان را تأمین کنند. ممکن است بتوانند به تعطیلات بروند یا در ویلاهای خوبی زندگی کنند، ممکن است شغلشان را دوست داشته باشند و حقوق خوبی برای شغلشان بگیرند. خوب آیا این افراد واقعاً میخواهند کشتی که بر آن سوارند را سوراخ کنند؟ مسئله این است که این افراد حتی اگر از ته قلب و صادقانه از ظلم و ستمی که کاپیتالیست ها بر مردم روا میدارند، نفرت داشته باشند، بازهم زندگی خودشان یک حدی از نظم و ثبات را دارد. خوب، بگذارید اینطوری بگویم، سرشت بهترشان، جنبه نیکوتر وجودشان، آرزوی جامعه بهتری را دارد.

امااااااااااااااا(خنده) شاید در زندگی روزمرهشان، اوضاع آنقدرها هم برایشان بد نیست. اینجوری میشود که وقتی که پای تغییرات رادیکال و انقلابی به میان میآید، آنها شروع میکنند به اینکه به هرجومرج فکر کنند، به رنج کشیدن و مردن آدمها فکر کنند. و راجع به مسئله خشونت و خشونت انقلابی دچار همه جور نظریات عجیبوغریب میشوند. ببینید، مسئله خشونت، مسئله امروز جامعه ما نیست ولی یک انقلاب واقعی همانطوری که مائو گفت، مجلس مهمانی نیست. وقتی به مرحله عملی انقلاب برسیم، بله جنگ خواهد بود، مردم خواهند مرد. مردم رنج خواهند کشید.

ولی اگر از منظر مردم ستمدیده در لایههای تحتانی جامعه به اوضاع نگاه کنیم، بله همین الان هم خشونت بسیار زیادی در جریان است، خشونتی که مردم دائماً قربانی آن میشوند. همین الان هم در خیابانها جوی خون جاری است. همین الان هم استخوانها در حال خرد شدن هستند. همین الان هم روح و روان مردم در اختناق است. بهطور روزمره و در ابعاد عظیم در این کشور و در سراسر دنیا این واقعیت زندگی مردم طبقات تحتانی است. ببینید! مردم تحتانی جامعه خیلی دغدغه و نگرانی ذهنی ندارند که هنگام سر رسیدن انقلاب یا در پاسخ به جنبشهای مقاومت، اعتراضات و غیره چقدر هرجومرج و بینظمی و تشنجات اجتماعی بروز خواهد یافت. چونکه تحت این نظام آنها پیشاپیش، بهطور دائم در زندگی روزمره آن را تجربه میکنند. مردم اعماق جامعه سؤالشان بیشتر این است که آیا ما واقعاً میتوانیم در چنین انقلابی پیروز شویم یا خیر. آدمها شجاعانه مبارزه خواهند کرد و فداکارهای زیادی خواهند کرد ولی هیچکس نمیخواهد به سختی بجنگد فقط برای اینکه شکست بخورد و در هم کوبیده شود و کار به جایی نرسد. پس سؤال این است که آیا واقع بینانه امکان پیروزی هست؟ جامعة جدید چه شکلی خواهد بود؟ متحدان ما چه کسانی خواهند بود؟ آیا آخر کار به ما خیانت میشود؟ یکسری سؤالات بسیار جدی هست که افراد طبقات تحتانی جامعه بیشتر تمایل دارند که آنها را مطرح کنند.

ولی افراد اقشار میانی بیشتر حالتشان اینگونه است، «خوب، حتماً معلومه که یک جور جامعه جدید میخواهیم... ما تغییرات بزرگ میخواهیم... ولی خوب یک جورهایی هم نمیخواهیم» (خنده)! اینها در میانة جامعه هستند. البته یکسری از آنها هم نهایتاً از سردرگمی و اسکیزوفرنی خودشان را رها میکنند و زندگی خودشان را وقف خدمت کردن به مردم میکنند. کمونیستها و انقلابیون زیادی هستند که از این اقشار برخاستهاند، به ویژه از میان دانشجویان و اقشار تحصیل کرده. انقلاب بدون این افراد و بدون نقشی که بازی میکنند و خدماتی که ارائه میدهند امکانپذیر نخواهد بود.

ولی از سوی دیگر، افرادی هستند که فلسفهبافی میکنند، افرادی که دوست دارند به صورت انتزاعی درباره تغییرات رادیکال یا حتی انقلاب صحبت کنند، ولی در عمل از افق یک انقلاب واقعی میهراسند و از آن بیزارند. این افراد یک فضایی برای خودشان دستوپا کردهاند، یک جور جایگاهی به عنوان «منتقدان دائمی»، کسانی که به عنوان «مخالفان وفادار» رام و اهلی همیشه در محدوده مرزهای نظام کار میکنند، و تا حدی از کارکردهای نظام انتقاد هم میکنند ولی هیچوقت حاضر نیستند که به پای چالش کشیدن نظام بروند و یا با آن مخالفت اساسی کنند. این افراد خواهان یک انقلاب واقعی نیستند. به همین دلیل هم به صورت جدی درگیر مسائل استراتژی انقلابی و فرصتها و اینکه یک انقلاب واقعی چه الزاماتی دارد نمیشوند. و به ویژه نمیخواهند ببینند آدمهای زیاد دیگری خیلی جدی درگیر این مسائل بشوند. چونکه بحث گسترده بر سر این نوع مسائل و درگیر شدن با آنها «اعتبار» این افراد را زیر سؤال میبرد. و کلاً زیرپای موقعیتی را که این افراد برای خود درست کردهاند خالی میکند؛ موقعیتی که هیچوقت بیش از «منتقدینی» که نهایتاً خودشان را به حفظ وضع موجود متعهد کردهاند نیست. و هر زمان پای لیچارگویی و حملات کینهتوزانه وسط میآید، اغلب اوقات این جور آدمها جزو بدترینها هستند. به ویژه وقتی حملاتشان متوجه باب آواکیان است که خودش را وقف یک انقلاب واقعی کرده و فعالانه برای رهبری کردن مردم در این جهت کار میکند. •

 

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در