Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 83  جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷ برابر با ۱۴ دسامبر ۲۰۱۸       
جایگاههای متفاوت در جامعه، دیدگاههای متفاوت نسبت به انقلاب و رهبری انقلابی

جایگاههای متفاوت در جامعه، دیدگاههای متفاوت نسبت به انقلاب و  رهبری انقلابی

سوال: من فکر میکنم بخش زیادی از این مساله مربوط به اینست که مردم تا چه حد حس میکنند در این نظام سرمایه داری- امپریالیستی چیزی برای از دست دادن دارند. بگذارید مقایسه ای کنم.  در وبسایت (revcom.us) یک کامنت (اظهار نظر) در بازۀ زمانی پیش از مناظره باب آواکیان و کورنل وست دیدم به این مضمون: «من کمونیست نیستم. ولی ضد کمونیست هم نیستم». وقتی این مطلب را خواندم به خودم گفتم، کاش عدۀ بیشتری از کسانی که خودشان را کمونیست نمی دانند، چنین روحیۀ بازی را داشتند. از یک طرف مردمی را داریم که به خاطر مناظره به آنجا آمدند و همانطوری که محتوی صحبتهای بین دو سخنران نشان میداد، اصلا این مسئله مطرح نبود که اگر کسی کمونیست و انقلابی نیست پس برای کار باب آواکیان هم احترامی قایل نیست. از سوی دیگر اگر افرادی را داریم که  حقیقتا حس می کنند که در این سیستم چیزی برای از دست دادن دارند و واقعا به این ایده دلبسته اند که در چارچوب همین سیستم اوضاع را برای خودشان رو به راه کنند و واقعا برای آن تلاش می کنند. در این صورت، عجیب نیست که با باب آواکیان تخاصم زیادی پیدا کنند. همانطور که خودت هم گفتی، به محضی که مردم درگیر کارهای باب آواکیان می شوند، خیلی سریع می فهمند که باب   با قدرت، انسجام و سازش ناپذیرانه علیه این سیستم میجنگد و همانطوری که پیشتر هم گفتی، روی این نکته اصرار میکند که هیچ تغییربنیادی در این سیستم رخ نخواهد داد و این رنجهای بیشمارِ غیر ضروری، هرگز پایان نخواهند یافت مگر اینکه این نظام توسط یک انقلاب نابود شده و به کناری زده شود. خوب اگر ایده نابود کردن این نظام توسط یک انقلاب ، شما را  که می کوشید در داخل این سیستم برای خودتان جایی باز کنید، می ترساند، تعجبی ندارد که از باب آوکیان و چیزی که او نمایندگی میکند ،خوشتان نیاید.

اسکای بریک: آره این هست اما مساله جهل و ترس و بدفهمی زیاد هم هست: در مورد اینکه انقلاب چیست، یک کمونیست چه کسی است، رهبری چیست و همه اینها به چه معناست. برای مثال بسیاری از افراد طبقات میانی فکر میکنند، رهبری ذاتا چیز بدی است. می گویند: «نمی خواهم رهبری شوم!». ولی خب حقیقت اینست که شما همین الان هم به صورت روزمره و بر طبق قوانین سیستم رهبری می شوید. پس لطفا این بحث راتمام کنید و به جای آن این سوال ها را بپرسید: رهبری تامین شده، چه جور رهبری ای است؟ برای دست یافتن به چه هدفی این رهبری جلو گذاشته می شود؟ در خدمت به منافع کی؟ اینها سوالات به جایی هستند. باید از این افراد پرسید: اگر شما خواهان درجه ای از تغییرات اجتماعی یا حتی  خواهان تغییرات رادیکال اجتماعی هستید، تا کجا حاضرید جدی باشید؟ چونکه انقلاب، امری جدی و پیچیده است. تغییر بنیادین، دگرگونی رادیکال جامعه یک موضوع پیچیده و جدیست. و اگر جدا می خواهید این نوع تحولات رادیکال را محقق کنید، باید بدانید که مسئولیت زندگی میلیون ها نفر را خواهید داشت. پس با تمام توان، نگاهی جدی به این مسئله کنید. بپرسید، چه نوع رهبری پیش گذاشته شده و به سمت چه اهدافی و در جهت منافع چه کسانی حرکت میکند. شبیه این جمله در وب سایت (revcom.us) که: آنچه که مورد نیاز است یک انقلاب واقعی است و اگر درباره یک انقلاب واقعی جدی هستی، باید باب آواکیان را بشناسی.

خب اگر جدی هستید، از یک جایی شروع کنید. نباید حتما کمونیست انقلابی باشید یا با همه چیز توافق داشته باشید. میتوانید از بررسی مسائل شروع کنید. ارزشش را دارد که بگویم خیلی از افرادی که وسیعا در پروژۀ « باب آواکیان همه جا» (BA Everywhere) فعال هستند، در حال حاضر خودشان را کمونیست و یا حتی انقلابی نمی دانند. وجه اشتراک این افراد در اینست که میتواند یک  رهبری مرجع را از سایرین تشخیص بدهند و ارزش ترویج محتوای آثار و تحلیلهای چنین رهبری را درک میکنند، با این هدف که  مردم بیشتر و بیشتری از همه بخشهای جامعه با آن درگیر شده و درباره مشکلات بزرگ جامعه امروز، علل زیربنایی آن و راه حلی که باب آواکیان پیش رو می گذارد، وارد بحث و مجادله شوند.

بدون شک در این پروسه، عده ای به این تصمیم خواهند رسید که با باب آواکیان موافق نیستند و نمیخواهند بخشی از این جریان باشند اما حداقل، بر مبنایی محتوادارتر به چنین تصمیمی خواهند رسید. ولی خیلی های دیگر هم خواهند گفت، «خب این دقیقا چیزی نبود که انتظارش را داشتم، من فکرش راهم نمی کردم که باب آواکیان این باشد ... اصلا فکر نمی کردم که به انقلاب و کمونیسم علاقه پیدا کنم... در مدرسه  و یا کلیسا خلاف این چیزها ر ا به ما یاد داده بودند... فکر می کردم که {کمونیسم و انقلاب} واقعا چیزهای ناجوری هستند ولی حالا که بیشتر  معنای واقعی شان را می فهمم و درباره برنامه ، شیوه تفکر و رویکرد باب آواکیان نسبت به امور  یاد می گیرم و از جامعه آینده تصوری پیدا میکنم،... الان بیشتر و بیشتر به ارزش چیزهایی که میخوانم و یاد می گیرم پی می برم.»

کل این ها، یک پروسه است و این پروسه در عین حال به آدم ها کمک می کند که جای خود را در آن پیدا کنند.

برای بسیاری از مردم طبقات تحتانی جامعه مساله بیشتر اینست که فکر میکنند آنقدر مغزشان داغان است  یا آموزش ندیده هستند که نمی توانند بخشی از این {حرکت}باشند. ولی این تصور از بیخ و بن غلط است.  در واقع، این افراد نقشی مهم، نقشی کلیدی و محوری، نقشی مرکزی در فرآیند انقلابی بازی خواهند کرد. چرا؟

 برای اینکه اینها تمایلی ندارند برای کسبِ سهمی در این نظام تلاش کنند. و حق دارند که چنین تمایلی نداشته باشند. زیرا اکثریت اینها، به طور عینی، چیزی برای از دست دادن در این نظام و در این سبک زندگی ندارند. به خاطر همین واقعیت، آنها به نحوی از تله هایی که افراد طبقه متوسط در آنها می افتند، آزاد هستند. طبقات تحتانی، از جمله افرادی که در تحتانی ترین لایه های جامعه هستند، می توانندبا ایده ها و نظراتشان، توانایی هایشان در پیشبرد فرایند انقلابی  وخود انقلاب و همچنین در زمان ساختن جامعه جدید، خدمات بسیاری به انقلاب و به فرایند انقلابی بکنند.

ولی باز مساله بر می گردد به ترس و بدفهمی هایی که بسیاری از مردم، به ویژه در میان طبقات میانی دارند. ما در اینباره صحبت کردیم که اگر شما منافع زیادی در حفظ چیزی در نظام موجود داشته باشید، آنگاه از باب آواکیان هم خوشتان نمی آید (خنده). ولی پای ترس هم در میان هست. مساله فقط پیش داوریها، بدفهمی ها و ترس از کمونیستها و رهبران کمونیستی نیست، من فکر میکنم بسیاری از افراد طبقه متوسط حقیقتا از افراد طبقات تحتانی در وحشتند. و هراس دیگری هم وجود دارد، هراس از اینکه افراد طبقات تحتانی و انقلابیون کمونیست به هم وصل شوند. آنها می بینند که باب آواکیان مستقیما توده های تحتانی، ستمدیده ترین قشرهای جامعه، آنها که در گتوها هستند را خطاب قرار میدهد و با آنها ارتباط برقرار می کند؛ با کسانی که می بینید در شهرهایی مثل فرگوسن بعد از به قتل رسیدن مایک براون (Mike Brown) به خیابانها آمدند. و بعضی از قشرهای میانی از این صحنه می ترسند.

سوال: باب آواکیان می گوید، اینها جوانهای ما هستند.

آردی اسکای بریک : بله اینها جوانهای ما هستند و باب این جمله را می گوید و حقیقتا هم منظورش همین است. باب به این جوانها فراخوان می دهد که پا پیش بگذارند. راه برون رفت را نشانشان می دهد، به آنها این امکان را می دهد که بخشی از این پروسه باشند، آنهم نه به عنوان پیچ و مهره هایی در یک چرخ دنده؛  نه صرفا به عنوان یک شرکت کنندۀ ساده در انقلاب ... با آنچه باب آواکیان تولید کرده است، این جوانان نه فقط می توانند به عنوان خدمت گزاران انقلاب قدم جلو بگذارند، بلکه می توانند تبدیل به رهبران انقلاب، رهبران مردم و رهبران فرایند انقلابی شوند. بی علت الگوی وین وب (Wayne Webb) را که مردم با اسم کلاید یانگ (Clyde Young) می شناختند، پیش نکشیدم. ممکن بود کلاید هم  مثل بسیاری از سیاهان، به ویژه مردان سیاه، تمام عمرش را در زندان بگذراند. چون او هم در مسیر گیرافتادن در زندانهای نظام بود تا باقی عمرش را بین زندان و خیابان های بیرحم در آمد و شد باشد. مثل بسیاری دیگر داستان زندگی کلاید یانگ میتوانست چنین باشد. انقلاب، کمونیسم و رهبری باب آواکیان او را در حقیقت از همه اینها بیرون کشید و به او پایه و بنیانی داد تا نه فقط به عنوان یک فرد انقلابی رشد کند بلکه به نوبۀ خودش تبدیل به یک رهبر انقلابی شود – رهبری که  بر روی اطرافیانش تاثیر مثبت می گذاشت و به ساختن فرایند انقلابی کمک می کرد. کابوس طبقۀ حاکمه این است که این نوع تحول در سطح گسترده رخ بدهد. یک جا جمع شدن کمونیستهای انقلابی و رهبریِ شخصی مانند باب آواکیان با طبقات ستمدیده، به ویژه مردم تحت ستم سیاه در این کشور، از بعضی جهات وحشتناک ترین چیزی است که طبقه حاکمه می تواند تصورش را بکند. افراد طبقۀ حاکمه می توانند از این پیوند در هراس باشند اما مسئله وقتی تهوع آور می شود که بعضی  افراد طبقه متوسط که خودشان را لیبرال یا مترقی تصور می کنند، از چنین پیوندی به هراس بیفتند یا نسبت به آن بی میل باشند و بخواهند به نحوی در راه آن سنگ اندازی کنند و جلویش را بگیرند. یکی از مسایل مرتبط با جهانبینی طبقاتی اینست که افراد سعی میکنند دنیا را بر حسب تصورات خود عوض کنند. یعنی در تطابق با منافع خودشان، که الزاما منطبق با منافع  همه بشریت نیست. این یکی از تفاوت های بزرگ باب آواکیان با بسیاری از این افراد طبقه متوسط است. باب نمی گوید: «خوب، اینهم شیوۀ مطلوب من  از اوضاع است، این چیزی است که من نیاز دارم، این چیزی است که من دوست دارم، و میخواهم که هر کس دیگری هم در این جهت فعالیت کند». باب یک تحلیل علمی و ماتریالیستی از نیازهای عینی اکثریت بشریت در این کشور و در تمام دنیا، می کند. او از این نیازها شروع و به عقب بر میگردد تا بپرسد برای دستیابی به این هدف چطور باید حرکت کنیم؟ چطور در  مسیر رهایی همه بشریت و نه فقط در مسیرخواسته های شخصی، حرکت کنیم؟ اما بسیاری از افراد طبقه متوسط تصور میکنند هر نظمی که آنها آرزویش را دارند، بهترین نظم برای جامعه و جهان است. اما این الزاما درست نیست. البته همۀ اینها را باید با دقت موشکافی و بحث کرد. ولی اینها حاضر نیستند درگیر بحث شوند و خودشان را از این فرایند خارج می کنند.

سوال: فکر میکنم ارزشش را دارد که اینجا بیشتر به مساله جهان بینی طبقاتی و به ویژه جهان بینی طبقاتی طبقه متوسط بپردازیم. میخواهم خط تمایزی را قبلا کشیدی برجسته کنم. چون مسئله ای است که خیلی ها را به اشتباه می اندازد. همانطوری که گفتی، منظور این نیست هرکسی که از طبقه متوسط است، حتما این طور فکر می کند یا  همه افراد این طبقه  یک طرز تفکر واحد دارند. حال برگردیم به نکته ای که گفتی: طبقۀ متوسط، طبقه ای است که بین بورژوازی و پرولتاریا، بین ستمدیده ترین طبقه وطبقه سرمایه دار گیر کرده است. افراد طبقه متوسط نمیخواهند که هیچ کدام از این دو طبقه بر آنها حاکم باشد. این جهانبینی طبقه متوسط است. و چیزی که با چنین جهانبینی خوب جور در می آید و به نظر من این میان نقش زیادی هم بازی می کند اینست: «بیایید همه را با هم برابر کنیم.» در راستای این خط فکری، چیزهای دیگری هم هست که  افراد طبقه متوسط می گویند، من چند نمونه از تیپ حرفهایی  که مردم با این جهانبینی میزنند را اینجا برایت مثال می زنم و تو هم اگر مایل بودی میتوانی به آنها پاسخ بدهی. «چرا یک شخص (باب آواکیان) را اینقدر بزرگ می کنید؟ آیا همه افراد نباید برابر باشند؟ آیا هدفمان نباید دموکراسی باشد؟ آیا همه ما رهبر نیستیم؟ آیا  نباید به نظرات هر فردی به طور مساوی توجه کنیم؟» این  چیزها را از افرادی که چنین جهان بینی دارند زیاد می شنوی. تو چطور به اینها پاسخ می دهی؟

اسکای بریک:چرا اینقدر یک شخص (باب آواکیان) را بزرگ می کنیم؟ جوابش خیلی پیچیده نیست. خب یک نفرهست که عالی ترین نظریه پرداز تغییرات بنیادین و دگرگونی انقلابی جامعه است، و  این فرد امروز در قید حیات است. به همین سادگی است. او خدا نیست، رهبرِ یک فرقه اسرار آمیز یا چیزی شبیه آن هم نیست. مساله اینست که این فرد در زمینۀ آموختن از تجربیاتِ مثبت و منفیِ گذشته، آموختن از منابع گستردۀ بسیار، تبیین یک سنتزنوین کامل، تامین رهبریِ تئوریکی و عملی برای بیرون بردن ما از وضعیت کنونی، یعنی شرایط و مشکلاتی که گربیان جامعه و دنیای امروز را گرفته است، منسجم ترین رویکرد علمی را داشته و پیشروترین آدم است. او  از مشکلات و راه حلهای آن تحلیل داشته و توانایی آنرا دارد تا آدم ها را رهبری کند تا علم را به طور انضمامی برای دگرگون وضع در جهت انقلاب، به کار گیرند. نه آنجور انقلابی که این گروه یا آن گروه را بالاببرد ویا یک طبقه جدیدی از ستمگران را برای ستم کردن به مردم ایجاد کند، بلکه آن جور انقلابی که حقیقتا به رهایی بشریت خدمت کند.

 و این سوالات بنیادا مربوط به این مساله  است که آیا به نظر شما دنیا به صورتِ کنونی، دنیای وحشتناکی هست؟ آیا  اعتقاد دارید که این نظام رنجهای بیشمارِ غیر ضروری بر  مردم این جامعه و تمام دنیا تحمیل میکند؟ اگر جوابتان مثبت است، باید پرسید در مقابل این وضع، میخواهید چه کنید؟ به نظرتان چه کارهایی باید انجام شود؟ فکر میکنید همین که یک تایید یا رد لفظی کنید یا همینکه فقط یک جمله  در حد تست کردن میکروفون بگویید و بروید کفایت میکند؟(خنده ). ببین خنده دار است. رک بگوییم ، بچه گانه است وقتی آدم ها نیاز به رهبری را درک نمی کنند. این سوال که چرا اینقدر یک شخص به اسم باب آواکیان را بزرگ می کنید، پنهانی یک سوال دیگر در خودش دارد: اصلا ما چرا به رهبر نیاز داریم؟ این سوال از این مفهوم بر می  آید که بیشتر این آدم ها دلشان نمی خواهد که هیچ کسی آنها را رهبری کند. این یک اعتراض بچگانه است که منطبق با جهان بینی طبقاتی طبقه متوسط است. افراد این طبقه دچار این توهم و تصور هستند که یک جورهایی کنشگران آزاد جامعه هستند و می توانند از زیر بار رهبری شدن توسط دیگران در بروند. این خیلی بی معنی  است.

فکر میکنید جامعه  چیست؟ هر جامعه ای، از هر نوع که باشد، در خودش رهبری هم دارد. یقینا در جامعه سرمایه دار- امپریالیستی رهبری وجود دارد! شما هر روز دارید رهبری می شوید. فکر میکنید تولید در جامعه ای مثل جامعه ما یا در سطح جهانی چطور اتفاق می افتد؟ کشاورزی، صنعت، حمل و نقل، خدمات پزشکی، آموزش در نهادهای مختلف و... فکر میکنید این چیزها برچه مبنایی ساخته شده اند؟ بر مبنای چه ارزشها و اهدافی ساختار یافته اند؟ فکر میکنید مثل قارچ بعد از باران همینطوری خود به خودی سر از خاک در آورنده اند و نیازی به رهبری نداشته اند؟ فکر می کنید مردم همین طوری به صورت اله بختکی و نامتشکل با هم تعامل روزمره دارند ؟ معلوم است که نه. البته که مردم رهبری می شوند و توسط اهداف معینی رهبری می شوند. توسط ارزشها و  اصول معینی رهبری می شوند. نهادهای بنیادی جامعه در نظام سرمایه داری- امپریالیستی در درجه اول بر مبنای تولید و افزایش سود و از میدان به در کردن رقبای سرمایه دار دیگر، رهبری می شوند. شیوه ای که  چنین جامعه سازمان و رهبری یافته هیچ ربطی به تامین نیازهای واقعی مردم ندارد. این هدف اساسی سرمایه داران و بیشک اولویت اولیه آنها نیست. از دیدگاه آنها ، اگر در ضمن انجام کارها و برنامه های خودشان نیازهای مردم هم تامین شد، چه خوب ولی اگر نشد، اولویتشان اصلا  برنامه ریزی برای تامین نیازهای مردم نیست.

آیا واقعا کسی هست که فکر کند حتا یک نهاد مهم در جامعه (هر نوع جامعه ای) می توان یافت که بتواند بدون رهبری کار کند؟ و منظورتان از اینکه می گویید «من نمی خواهم رهبری بشوم» چیست؟ در فکرتان چه می گذرد؟ فکر می کنید شما و پنج، شش دوست دیگرتان جمع می شوید و با هم تصمیمات مهم زندگی را می گیرید؟ به این فکر کنید که واقعا قرار است درجامعه با چه چیزی مواجه بشوید؟ شما سر قله قاف و ایزوله و منفرد از دنیا نیستید. در مورد این یکی چه فکر میکنید: که شما با آدمهای دیگر در ارتباط خواهید بود و این آدمها نظرات متفاوتی راجع به اینکه آنها چه چیزی میخواهند و چه چیزی مورد نیازست، دارند. خب چه کسی قرار است تعیین کند که چه چیزی واقعا صحیح ترین  انتخاب و مهمترین اولویت است؟ بر چه مبنایی و  با چه روش و جهت گیری درباره این مسایل قرار است تصمیم گرفته شود؟ حتی در جامعه سوسیالیستی، بین مردم تضادهایی وجود خواهد داشت.  یکی از مثالهایی که زده شده اینست : اگر ما فکر کنیم که در یک محل باید پارک ساخته شود و عده ای دیگر از مردم فکر کنند که باید یک درمانگاه ساخته شود، در این مورد چه باید کرد؟  شاید هر دو ایده های خوبی بوده و هر دو مورد نیاز باشند ولی ما اینقدر منابع نداریم که هر دوی آنها را همزمان بسازیم. خوب چه کسی قرار است مساله راحل و فصل کند؟ چه کسی قرار است تصمیم بگیرد که کدامیک در اولویت قرار می گیرند؟ چه کسی قرار است تصمیم بگیرد کدامیک از این دو بیشتر در جهت هدایت جامعه در مسیری که به صورت کلی باید حرکت کند، کمک میکند؟ حالا، همین سوال ها را چندین و چند برابر کنید و تصور کنید که روزمره در سراسر جامعه پرسیده می شوند. چگونه می توان به بهترین وجه به تمام اینها پاسخ داد ؟ برای اینکار نیاز به رهبری است.

کمی قبلتر من به «چهار کلیت» اشاره کردم. چهار کلیت  از آموزه های مارکس است که توسط انقلابیونٍ  انقلاب فرهنگی که توسط مائو رهبری می شدند، به این شکل موجز ترویج می شد. چهار کلیت، توضیح فشردۀ هدف استراتژیک کمونیسم است. چهار کلیت به این واقعیت اشاره دارد که برای رسیدن به هدف کمونیسم باید به سوی دنیایی حرکت کنیم که بتوانیم از شر تمایزات طبقاتی بین مردم در سراسر جهان خلاص بشویم و برای دستیابی به این هدف باید بتوانیم به ورای تمامی مرزهای روابط تولیدی/اقتصادی که زیر بنای  این تمایزات هستند، برویم. زیرا این تمایزات طبقاتی مثل قارچ بعد از باران سر در نمی آورند. چیزی  در زیربنا آنها را تولید می کند. آنها از روابط تولیدی/اقتصادی معینی ناشی می شوند که این تمایزات طبقاتی را می پروراند. و ایده حرکت کردن به سمت کمونیسم به این معناست که اگر میخواهید به ورای تمایزات طبقاتی موجود در میان مردم بروید باید به ورای روابط تولیدی/اقتصادی بروید که به صورت مادی، زیربنا و نگهداره  این تمایزات است.  باید به ورای روابط اجتماعی بروید که از این  تمایزات ناشی می شوند، یا در تطابق با آن روابط تولیدی بنیادی هستند.  ازجمله، روابط اجتماعی ستمگرانه مانند تضاد بین زن و مرد؛ تصاد بین ملیتهای مختلف و تضاد بین بخشهای مختلف جهان. چهارمین کلیت در چهار کلیت، انقلابی کردن تمامی ایده ها و شیوه های قدیمیِ تفکر است که در تطابق با  استثمار و ستمگری است.

و این یک دیدگاه  بنیادا، عمیقا و تماما متفاوت در مورد این مسئله است که جهان دیگری می توان ساخت.  این یک چارچوب کاملا متفاوت است. وقتی می گوییم باب آواکیان معمار یک چارچوب کاملا جدید از انقلاب، فرایند انقلابی و جامعه جدیدی است که قرار است پا به هستی بگذارد، دقیقا داریم باب آواکیان را توصیف میکنیم. می تواند خوشتان بیاید یا نیاید، میتوانید موافق باشید یا مخالف ولی به صورت عینی این چیزی است که باب آواکیان است. و باب آواکیان این چارچوبه را خیلی نظام مند و بر مبنای  روشهای علمی بسط و گسترش داده است و به این خاطر است که ما این فرد را بزرگ می کنیم. هیچ کس دیگری در حال حاضر در دنیا  در این سطح نیست، از لحاظ  توسعه علم کمونیسم و به کارگیری آن در راه مبارزه برای دگرگونی رادیکال جامعه و دنیا  و در سطحی که به  مشکلات بنیادی جامعه بپردازد، هیچ کس دیگری در حد باب آواکیان وجود ندارد. هیچکس دیگری این علم را تا این حد و بر چنین مبنای علمی توسعه نداده است، هیچ کس دیگر چنین حس تکامل یافته ای را در مورد این که چرا باید چنین انقلابی کرد و چگونه این امر امکان پذیر است و چه چیزی قرار است جایگزین این نظام بشود، تولید نکرده است. به این خاطر است که ما باب آواکیان را بزرگ میکنیم.

این که بعضی ها مخالفت با همه و هر گونه رهبری را برای خود یک اصل می کنند و مصرانه می گویند مخالف «خودِ ایده رهبری» هستند، حقیقتا عجیب غریب است. به ویژه اگر کسی دو دقیقه با خودش فکر کند، قاعدتا باید درک کند که کلیۀ مولفه های هر جامعه بزرگ و پیچیده ای برای این که حرکت کنند، بیشک نیاز به رهبری دارند.

علاوه بر این، بعضی ها این ایده را هم پیش می گذارند: «آیا همه ما با هم برابر نیستیم؟» یا هدفمان نباید «برابر ساختن همه باشد؟». آخر چرا آدمها چنین حرفهای احمقانه ای می زنند؟ (خنده). نگاه کنید این یک چیز است که بگوییم همه بشریت «برابر» هستند، به این معنی که هر انسانی یک موجود کامل است و باید این چنین به رسمیت شناخته شود. چیزی به اسم  انسانهای «غیرقانونی» وجود ندارد. چیزی به این اسم که بعضی از انسانها «نصف یا یک سوم» انسان هستند وجود ندارد، چنین چیزی وجود ندارد که بعضی از افراد به صورت ذاتی «فروتر» از سایرانسانها هستند. همه انسانها، موجودات انسانی کامل هستند. این یک موضوع دیگر است. ولی وقتی کسی این سوال را مطرح میکند که آیا همه نباید برابر باشند، در واقع این سوال را می پرسد که آیا قرار نیست همه به یک اندازه و یکسان بر اوضاع  و روند امور تاثیر بگذارند؟ خب، واقعیت اینطور نیست. نمی دانم شما در کدام دنیای خیالی زندگی میکنید ولی در دنیای واقعی، انسانهای متفاوت، به دلایل خوب یا بد، درجات متفاوتی  از تاثیرگذاری روی اوضاع و حوادث دارند. می دانید که علل بدی وجود دارد که چرا انسانها به صورت نامتناسبی بر روی اوضاع و روند حوادث تاثیر دارند. برای مثال شما با کسانی که حکومت و پلیس و ارتش را می گردانند، برابر نیستید. درست؟ (خنده). رئیس جایی که برایش کار می کنید، این قدرت را دارد که شما را بیرون کند. شما با این فرد برابر نیستید. نه خاطر این که شما انسان کمتر ارزشمند هستید. بلکه به این خاطر که به طور عینی شما موقعیت اجتماعی برابری با آنها در جامعه اشغال نکرده اید و تاثیری که می  توانید بگذارید یکسان نیست. اینها مثالهایی هستند که بنا به دلایل منفی، همه افراد «برابر» نیستند و تاثیر یکسانی بر روند حوادث ندارند.

از سوی دیگر افرادی هم هستند که با خصلت و ماهیتی مثبت، تاثیری بیشتر از دیگران بر حوادث می گذارد و می توانند خدمات مثبتی به جامعه ارایه داده و به طرق گوناگون به مردم خدمت کنند. به کسانی فکر کنید که در رشتۀ تخصصی خودشان سر آمد هستند واصطلاحا «بهترین» هستند. مثلا، یک دکتردرجه یک، یک مکانیک یا یک موسیقی دان درجه یک. من فکر نمیکنم این افراد نسبت به من انسان های بهتری هستند ولی مشکلی ندارم قبول کنم که من توانایی ها و مهارت های این افراد درزمینه تخصصی شان را ندارم و از این لحاظ همه ما «برابر» نیستیم و به همین دلیل، انتظار ندارم به اندازۀ آن متخصصینی که سرآمد رشته های مختلف هستند، مثلا در اتاق عمل، صحن محکمه یا زمین بسکتبال، آتوریته و نفوذ اعمال کنم. این مساله مرا نگران نمی کند. از این مساله احساس خطر نمی کنم. نیازی نیست که در همه جنبه های زندگی «برابر» باشیم. و واقعیت هم اینست که همه ما در زمینه تجربه، مهارت و توانایی ها برابر نیستیم. در ارتباط با امور مثبت، نه تنها اشکالی ندارد بلکه عالی است اگر کسانی بتوانند تاثیرگذاریِ و نفوذ بیشتری داشته باشند. این موضوعی است که دوباره مرا به اهمیت باب آواکیان می رساند. نه تنها ایرادی ندارد بلکه خیلی هم خوب است که باب آواکیان بسیار بیشتر از سایرین در حزبی که رهبری میکند و فراتر از آن، در جنبش برای انقلاب و به طور کلی در جامعه، نفوذ و تاثیرگذاری بیشتری اعمال کند. اگر باب تجربه، توانایی ها و مهارت هایی دارد که وی را «سرآمد این رشته» در رابطه با تحلیل از بزرگترین مشکلات اجتماعی این عصر و راه حل آنها می کند، اگر در رابطه با تکامل علم انقلاب و کمونیسم، آواکیان به طور عینی در «سرآمد این رشته» است، اگر از من بپرسید، من می خواهم که وی تا جایی که ممکن است دراین زمینه تاثیر گذاری داشته و اعمال نفوذ کند. (خنده).

 

 

هیچ کس دیگر چنین کاری را انجام نداده است. کافی است نگاهی به کار او بکنید. رویکردعلمی داشته باشید و به شواهد نگاه کنید. فرد دیگری را در جای دیگری از این دنیا، در نقطه ای از این جامعه و حتا در حزب خودِ آواکیان نشان دهید که این نوع کار، در این سطح، با این درجه از عمق، محتوا و نوآوری، انجام داده باشد. همانطوری که گفتم باب آواکیان حتی از بهترین ها هم فرسنگ ها جلوتر است. این یک فاکت است. این جا هم قضیه مانند رشته های دیگر است. ما تجربه و توانایی های «برابر»  نداریم، خب چرا باید تظاهر کنیم که این طور نیست یا جوری عمل کنیم که گویی این واقعیت مشکل بزرگی است؟ نخیر نیست! به ویژه به کسانی که فکر میکند جامعه به تحولات بنیادی در جهت رهایی بشریت نیاز دارد، می گویم: یکم: همه ما توانایی آن را داریم که خدمات مهمی به پروسه کلی و جمعی انقلاب بکنیم، پس بیاید همراه بشویم و چنین کنیم.  دوم: همه باید سعی کنیم تا جایی که می توانیم از آواکیان بیاموزیم، به ویژه از روش و رویکرد وی بیاموزیم، تا بتوانیم هر چه سریع تر فاصله مان با او پر کنیم و «کار تیمی» مان را بهبود ببخشیم. سوم: اگر ما جدا خواست یک دنیای بهتر داریم باید درک کنیم که چقدر خوش شانس هستیم و چه موقعیت ممتازی داریم که می توانیم از یک «متخصص عالی»  بیاموزیم و از وجود چنین رهبر پیشرویی استفاده کنیم. باید حد اکثر از چنین امکانی بهره ببریم.

پس، این که آدم ها به لحاظ توانایی ها با هم متفاوت هستند، موضوعی مربوط به واقعیت است. بگذارید تاکید کنم که بعضی ها نمیخواهند قبول کنند که برخی آدم ها بیش از سایرین تاثیر و نفوذ دارند و این که در موارد مثبت خیلی خوب است که چنین نفوذ بیشتری را دارند. این عدم تمایل، شکایت کلاسیک طبقه متوسط است.  مردمی که در طبقات تحتانی جامعه هستند کمتر چنین مشکلی دارند. آنها خیلی خوب می دانند که آدمها در این جامعه، دارای توانایی ها، مهارتها و تجارب متفاوت هستند. آنان پیشاپیش می دانند که بعضی از آدم ها امتیاز آن را داشته اند که از سطوح بالاتر آموزش و امکانات بیشتری بهره مند شوند و بعضی ها هم در زندگی محرومیت های بسیار بزرگی داشته اند. و می دانند که همه اینها در توانایی آنچه آدمها قادر به انجام آن هستند تاثیر می گذارد. تکرار میکنم، وقتی صحبت از ارزش حیات انسان ها می کنیم، وقتی صحبت از آن می کنیم که همه آدمها، موجودات انسانی کامل هستند، همه «برابر» هستند. اما انسان ها به طور عینی، جایگاه های متفاوتی در جامعه دارند، تجارب متفاوتی را فشرده می کنند و نفود و تاثیرات متفاوتی دارند.

در عین حال زمانی که در بارۀ وجود مفاهیم و ایده های غلط در بین مردم طبقات میانی حرف می زنیم، باید مراقب باشیم که کوته بینانه برخورد نکنیم و در دام دیدگاه مکانیکی نیافتیم. این طور نیست که جایگاه اجتماعی هر کس، به صورت «اتوماتیک» و اجتناب ناپذیر فقط یک نوع جهان بینی را به همراه می آورد. نباید «تفکر انتقام» از طبقه متوسط را تشویق کنیم. اعضای طبقات پایین تر نباید فکر کنند، صرفا به این دلیل که بیشتر اعضای طبقه متوسط توانسته اند سرشان را بالای آب نگه دارند، باید سرشان را زد!(خنده). بسیاری از افراد طبقۀ متوسط می توانند افرادی باشند با ذهن بسیار باز، که از گسترش جنبش های مقاومت، جنبش انقلابی و رهبری کمونیستی  الهام می گیرند و بسیاری از آنها از جنبه های بسیار برجسته ای به دگرگونی ساختارهای جامعه در جهت منافع بشریت خدمت خواهند کرد. پس،  با این مسایل به صورت علمی برخورد کنیم، بینیم آدم های مختلف واقعا چگونه هستند، حقیقتا چگونه فکر میکنند و یکسری  کلیات را به همه  مردم عمومیت ندهیم.

پس، بدون سقوط در تفکر مکانیکی باید این حقیقت را ببینیم که در جامعه، مردم موقعیتهای مادی متفاوتی را اشغال می کنند و این موقعیت ها می تواند قویا بر جهانبینی و تحلیلهای افراد تاثیر بگذارد. به این ترتیب، در جامعه ای مانند آمریکا که یک طبقۀ متوسط پرشمار دارد، خیلی زیاد به کسانی برخورد خواهید کرد که می گویند «من رهبری نمی خواهم». اما همانطور که قبلا گفتم، کافیست یکی دو دقیقه فکر کنید که حتا ادارۀ هر بخش از جامعۀ کنونی نیازمند چه عواملی است، رک بگویم، خیلی زود متوجه بچگانه و احمقانه بودن این حرف خواهید شد. خب، در مورد اداره و هدایت یک فرآیند انقلابیِ که در جریان است،  مملو از پیچیدگی و تنوع است، فرآیندی است که در نهایت نیازمند شرکت صدها و میلیونها نفر از مردمی است که از پیش زمینه های بسیار متفاوت می آیند و دارای افکار بسیار متفاوتی در مورد این که چگونه باید پیشروی کرد هستند، چه می گویید؟

اگر قرار است انقلابی را هدایت کنید، باید همۀ این تنوع و پیچیدگی ها را هدایت کنید و در جهت معینی هدایت کنید. باید تلاش کنید آنرا در جهت اهداف استراتژیک که در خدمت به منافع اکثریت بشریت است حرکت بدهید. ولی مسلما همه افرادی که در این فرایند درگیر می شوند، مسئله را به همین ترتیب و همگی در آنِ واحد درک نخواهند کرد. این مساله  بر می گردد که به مثالی که قبلتر زدم درباره اینکه چگونه وقتی که تحولات اوضاع به جایی می رسد که یک انقلاب واقعی در کشوری مثل ایالات متحده می تواند رخ بدهد، بیشتر مردمِ درگیر در این انقلاب همچنان مذهبی خواهند بود.  همگی از مذهب نخواهند برید ولی در عین حال بخشی از فرایند انقلابی هم خواهند بود. این تضاد یکی از مواردی است که باب آواکیان در دیالوگ با کورنل وست به آن پرداخت. این یک مثال خوب است ولی فقط یک نمونه از تناقض پیچیده و تنوع دیدگاه هایی است که با هم وارد فرآیند انقلابی می شوند و این را در شکل های اولیه می توان دید.

ولی اگر میخواهید فرایند انقلاب در جهت معینی حرکت کند و به اهداف مشخصی دست یابد، مسلما نیازبه رهبری دارید. اگر میخواهید که مشکلی را در دنیای علوم طبیعی حل کنید، مثلا میخواهید سطح کره مارس را بررسی کنید، آنگاه عده ای دانشمند را دور هم جمع می کنید. اگر این افراد نتوانند حول اهداف استراتژیک پروژه شان به توافق برسند، اگر نتوانند بر سر روش و رویکرد به توافق برسند، اگر هر کسی  به سمتی برود، خب معلوم است که فقط یک آشفته بازار خواهید داشت. (خنده).  افراد مختلف درگیر این پروسه همگی می توانند با نظریات و روشن بینی هایشان خدمات زیادی به آن کنند، ولی اگر وجه هماهنگ کننده ای نباشد، اگر راهی برای هدایت وحرکت دادن آن در مسیری معین، به سمت یک هدف مشخص، وجود نداشته باشد – و به یک کلام، اگر رهبری ای وجود نداشته باشد – این پروسه راه زیادی را طی نخواهد کرد.  این پروسه، نیازمند داشتن رهبریتی است که درست را از غلط متمایز کند، و هرچند آغازهای غلط و بن بست ها به طور اجتناب ناپذیر وجود خواهند داشت اما باید رهبریتی باشد که تضمین کند حداقل بخش عمدۀ تلاش ها در جهتی معین و برای رسیدن به هدفی مشخص باشد. پس نیاز به رهبری امری مسلم است. و سوال اینجاست که چه کسی رهبری مورد نیاز برای دگرگون کردن انقلابی جامعه را فراهم میکند؟  فرد دیگری را به من نشان بدهید که چنین کار وسیع و عمیقی انجام داده و چنین محتوایی، بدنه ای از آثار تئوریک را تولید کرده باشد. کسی را نشان بدهید که حتی به این سطح نزدیک هم شده باشد.

توهم آزادی و برابری، واقعیت دیکتاتوری و رفتن به ورای تمایزات ستمگرانه

اسکای بریک ادامه می دهد: همین مساله در مورد سوال دیگری که رک بگویم آنهم احمقانه است، صادق است. سوال این است: «مگر همۀ ما رهبر نیستیم». خب بستگی دارد. منظور شما از رهبری چیست؟ و تا چه درجه ای؟ بیشک همه ما رهبران «برابر» نخواهیم بود. مسلما افراد متفاوتی سعی خواهند کرد که بر مبنای تجربیات و توانایی هایشان یک فرایند معین را رهبری کنند، ولی همۀ آنان یکسان نخواهند بود و دلایلم همانهایی است که در بالا بر شمردم. وقتی آدمها از این حرف ها می زنند که، «مگر همۀ ما رهبر نیستم؟» در واقع می خواهند بگویند:«ما رهبری نمی خواهیم. ما ارزش رهبری را نمی فهمیم».

کسانی که فکر می کنند، کسی انان را رهبری نمی کند و به آنان نمی گوید که چه باید بکنند، صرفا دچار یکی از خیالات و توهمات متعارف طبقه متوسط هستند. چون که یکی از ویژگیهای این سیستم سرمایه داری - امپریالیستی اینست که  یک پوشش ظاهری دارد، و خودش را در قبای دموکراسی بورژوازی می پوشاند و این توهم را به مردم القا می کند که آنها بدون اینکه رهبری بشوند، همینطوری در این جامعه و نظام زندگی میکنند. این نظام مسایل را زیر یک حجاب پنهان میکند. جوهر مرکزی این سیستم، اعمال استثمار و ستمگری بر اکثریت مردم در این جا و در همه جای دنیاست. ولی سیستم سعی میکند آنرا زیر یک پوشش ظاهری که مدعی اعطای  یکسری «حقوق و آزادی ها» است، و فقط به عده خیلی کمی تعلق می گیرد، پنهان کند. این پوشش  به آنها کمک میکند که جوهر ویرانگر نظامشان  و چیزی که در عمق این نظام نهفته است را پنهان کنند. واقعیت اینست که ما همین الان زیر دیکتاتوری زندگی میکنیم، دیکتاتوری بورژوازی. ولی کسانی که این سیستم را اداره میکنند این را به شما نمی گویند، آنها دوست ندارند که شما اینگونه فکر کنید. برعکس، ، کمونیستهای انقلابی در این زمینه کاملا باز و صادقانه عمل میکنند و با کمال میل به مردم توضیح می دهند که چرا همه از زندگی کردن تحت دیکتاتوری پرولتاریا منفعت خواهیم برد. دیکتاتوری پرولتاریا سازوکاری دارد که اگر درست سازمان یافته و به کار برده شود، به ما کمک میکند به سمت نابودی«چهار کلیت»  حرکت کنیم و به ورای مرزهای تمایزات طبقاتی برویم. هرکدام از اینها به نفع اکثریت وسیع مردم خواهد بود. این نوع دیکتاتوری به نفع اکثریت مردم خواهد بود و هدف آن که  دستیابی به کمونیسم است، هدفی برای رهایی کل بشریت است. به این خاطر است که کمونیستها نیازی ندارند این مساله را پنهان کنند. می توانند در این زمینه کاملا باز باشند و خیلی راست و پوست کنده درباره نیاز به چنین دیکتاتوری و ویژگیهای مثبت آن صحبت کنند. ولی در جامعه  سرمایه دار- امپریالیستی کنونی، با وجود آنکه در واقع ما زیر دیکتاتوری بورژوازی زندگی می کنیم، اما، افرادی که جامعه را اداره میکنند هیچ علاقه ای ندارند که در مدارس  به بچه ها بگویند: «خوب کوچولوها، ما فکر کردیم که بهتر است که شما هم بدانید که ما زیر دیکتانوری بورژوازی زندگی می کنیم و می خواهیم همه شما بدانید که ما چطور شما را بر مبنای اهداف و منافع خودمان رهبری می کنیم» (خنده) نه، فکر نمی کنم که آنها چنین چیزی بخواهند. در عوض ترجیح میدهند به مردم یک حس کاذب آزادی و استقلال (اتونومی) بدهند و کله هایشان راپر از این ایده بکنند که تو هرکاری که بخواهی میتوانی بکنی و هر چیزی که بخواهی می توانی بشوی، و اگر موفق نشدی تقصیر خود احمق ات است! گویی مساله اصلا ربطی به رهبری جامعه {توسط بورژوازی} ندارد؛ گویی آنها به زور جامعه را طوری ساختاربندی نمی کنند که زندگی مردم را درهم بشکند و وقتی درهم نمی شکن آن را محدود و معوج کند.

سوال می شود: آیا نباید به همه ایده ها وزنی یکسان داد؟ من نمی دانم. آیا شما واقعا اینطوری فکر میکنید؟ آیا واقعا فکر میکنید که همه ایده ها یکسان هستند؟ خب درباره کسی که می گوید دیروز سر راهش به چند تا آدم فضایی که از مارس آمده بودند برخورد کرده، چه می گویید؟ بالاخره این هم یک نظر است. آیا باید به این نظر هم وزن یکسانی داده شود؟ درباره کسانی که بچه هایشان را واکسن نمی زنند چه می گویید؟ کسانی که به خاطر ترسشان از واکسن و تشخیص ندادن اهمیت واکسن، در مدرسه مشکلاتی درست میکنند. خب نظرتان درباره این ایده که سفید پوستان از سایر نژادها برتر هستند؟ آیا باید به این ایده هم وزن و اهمیت یکسانی داده شود؟ ببنید من اینجا نکته ام اینست که انواع و اقسام ایده ها وجود دارند و بسیاری از آنها غلط اند. هر فرد می تواند یک تن از این ایده ها داشته باشد. آیا حقیقتا فکر میکنید که همه این ایده ها برابر هستند؟ آیا ما باید در مدرسه و سایر نهادها به همه این ایده ها، بهای یکسانی بدهیم؟ آیا باید به همه این افرادی که به رغم وجود شواهد، همچنان به فرگشت اعتقادی ندارند، کسانی که به داستانهای خلقت در انجیل یا سایر مذاهب اعتقاد دارند و فکر می کنند که نیروهای ماوراء طبیعه یک روز تصمیم گرفتند که هستی راخلق کنند، به یک اندازه وزن و اعتبار بدهیم؟ اووووف! به ایده های کسانی که فکر میکنند حیات  بر روی زمین خلق شده و جایگاه ویژه ای هم به انسان میدهند، کسانی که فکر میکنند زمین در عرض شش روز و آنهم فقط چند هزار سال پیش خلق شده، و بسیاری ایده های غلط دیگر که در کتاب «فرگشت» به شدت نقد شده است؟

به عنوان یک نکته حاشیه ای، مایلم خوانندگان را تشویق کنم که که نگاهی به کتاب «علم فرگشت و افسانه خلقت : دانستن واقعیت و چرایی اهمیت آن» (1)  بیاندازند.  به این دلیل که فکر میکنم این کتاب نه تنها میتواند به مردم کمک کند که فاکت های ابتدایی درباره فرگشت را بیاموزند-  نه تنها  باحجم عظیم شواهد علمی آشنا بشوند که  نشان میدهند چگونه حیات در این کره شکل گرفت و در عرض میلیاردها سال تحول پیدا کرد و چگونه همچنان در حال تحول است- بلکه درسهای زیادی درباره فلسفه و روش علمی نیز از آن می آموزند که می توانند آنها را در همه جنبه های زندگی از جمله در رابطه با فرایند انقلابی به کار بگیرند. عذر میخواهم که برای یک لحظه پرانتز باز کردم و  اینجا به کتاب پرداختم. به نظرم ارزشش  را داشت.

برگردیم بر سر این نظر که می گوید «همه ایده ها»  باهم برابر هستند. آیا ما باید به ایده های مذهبی در باره خلقت توسط نیروهای ماوراء الطبیعه همانقدر بها و ارزش بدهیم که به نظریۀ فرگشت که به طور علمی اثبات  شده و مجموعه ای از ایده هاست که از اواخر 1800 به این سو، مکررا  در دنیای واقعی با هزاران مدرک و شواهد علمی راستی آزمایی شده و بارها صحت آن تایید شده است؟ بابا دیگر دست بر دارید!

ببینید مردم میتوانند هر ایده ای که میخواهند داشته باشند. تا جایی که به من مربوط است مردم می توانند فکر کنند که میتوانند با باز و بسته کردن بازوهایشان از پشت بام پرواز کنند. شما میتوانید هر ایده ای که دوست دارید، داشته باشید ولی به ما نگویید که  به همه ایده ها وزن یکسان بدهیم. این موضوع مرتبط با علم است. ایده ها یکسان نیستند، ایده ها به یک اندازه معتبر نیستند. هر چه دوست داری میتوانی بگویی و هر ایده ای که میخواهی میتوانی داشته باشی ولی همه ایده ها به یک اندازه معتبر نیستند. چون که، همۀ ایده ها به یک اندازه  توسط شواهد علمی مشخص پشتیبانی نمی شوند. یکبار دیگر میگویم، علم یک فرآیند مبتنی بر شواهد است. و بر مبنای شواهد علمی من به شما می گوییم که اگر بروید بالای پشت بام و فقط بازوهایتان را باز و بسته کنید، قادر نخواهید بود که پرواز کنید. درست؟(خنده) نتیجه بسیار درخشانی در انتظارتان نخواهد بود. مستندات علمی برای اثبات این نظر وجود دارد. ایده ها را نباید برمبنای آنچه که شما یا این و آن باور دارند، ارزیابی کرد. بلکه باید در دنیای مادی واقعی آنها را آزمود و بر مبنای شواهد مادی مشخص راست آزمایی کرد. خب اگر شما این ایده را دارید که فقط با باز و بسته کردن بازوهایتان می توانید پرواز کنید، ایده غلطی است که توسط هیچ شاهد و مدرک علمی پشتیابی نمی شود. واضح است که دارم مثال خنده داری می زنم اما دارم به نکته ای جدی اشاره می کنم.

سوال: یعنی برخی ایده ها در مورد اینکه چرا جامعه در وضع کنونی است و چگونه می توان آن را تغییر داد مثل همین مثال بال زدن و پریدن از پشت بام هستند؟

آسکای بریک: تا حد زیادی بله!

توضیح:

کتاب « علم فرگشت و افسانه خلقت : دانستن واقعیت و چرایی اهمیت آن» نوشتۀ آردی اسکای بریک به زبان انگلیسی در وبسایت revcom.us موجود است

The Science of Evolution and the Myth of Creationism: Knowing What’s Real and Why It Matters

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در