Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 85  سه-شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۲۲ اکتبر ۲۰۱۹       
سخنرانی مربوط به علم در کنفرانس گروه مانیفست کمونیست انقلابی (آر.سی.ام.جی) در اروپا آوریل 2019

سخنرانی مربوط به علم

در کنفرانس  گروه مانیفست کمونیست انقلابی (آر.سی.ام.جی) در اروپا آوریل 2019

برای اولین بار با تکامل مارکسیسم امکان یک درک علمی از جامعه بشری و تکامل تاریخی آن به وجود آمد. با سنتزنوین باب آواکیان، کمونیسم بر یک پایة علمی استوارتر گذاشته شد. مائوتسه دون انقلابی بزرگ، گرایش به آن داشت که کمتر بر جنبة علمی مارکسیسم تأکید کند. با این وصف درک او عموماً صحیح تر از استالین بود. در حالی که استالین بیشتر در مورد مارکسیسم به مثابه علم حرف می زد. این نشان می دهد که صرفاً حرف زدن از کمونیسم به مثابه علم مسئله را حل نمی کند. پس باید پرسید: منظور از کمونیسم به مثابه علم چیست؟

مائو تلاش کرد بر برخی ضعف های استالین فائق آید. در انجام این کار او خدمات جاودانه ای کرد. با این وصف، او به قلب مشکل نرفت و تضادی را که از ابتدای تئوری کمونیستی در آن وجود داشت حل نکرد. یعنی تضاد میان بدنة عمدتا علمی کمونیسم و عناصر فرعی که با این جنبة عمده علمی در مغایرت قرار داشتند. در این جا می توان پرسید آیا کم بهایی مائو به خصلت علمی کمونیسم بخشی از محدودیت های او نبود و به محدودیت های او کمک نکرد؟

آواکیان در کتاب «گشایش ها» که امسال منتشر شد صحبت از آن می کند که بخش وسیعی از جنبش بین المللی کمونیستی حاضر نبود با اشتباهات و نقصان های رهبران بزرگشان روبه رو شده و آن را نقد کنند. پس از انتشار سخنرانی باب تحت عنوان فتح جهان1 در اوایل دهه 1980 که ارزیابی انتقادی از تاریخ جنبش کمونیستی است، او متهم به آن شد که با این سخنرانی از این تاریخ فقط یک «پرچم پاره پاره» برجای گذاشته است. این واقعاً حیرت انگیز است. در کدام علم دیگر می توان این نوع رویکرد را مشاهده کرد؟ تصورش را بکنید که فیزیک دان ها را به خاطر نقد محدودیت های نیوتون و انیشتین به باد اتهام بگیرند. تصورش را بکنید که امروز برخی زیست شناسان متکی بر تئوری تکامل داروین که اشتباهات درک داروین از تکامل را اصلاح کرده اند به باد اتهام بگیرند که تکامل داروین را تبدیل به «پرچم پاره پاره» کرده اند. چنین چیزی را نمی توان یافت و اگر هم باشد استثناء بر قاعده است. خود همین مسئله نشان دهندة درک پایین از علم در درون جنبش بین المللی کمونیستی است که چنین واکنش هایی را می توان دید.

مسئله وابسته به این است که آیا کمونیسم را واقعاً به عنوان علم برای تحلیل و درک جهانی که در مرتبا در تغییر و تکامل است استفاده می کنیم یا این که به آن به عنوان یک رشته آموزه های «ناب» نگاه می کنیم. مثالی بزنیم؛ به عروج فاشیسم در دنیای امروز نگاه کنید. اگر بخواهیم از مدل استدلال و تشریح در اوایل قرن گذشته در مورد فاشیسم استفاده کنیم، این طور می شود که فاشیسم عمدتا واکنش طبقة بورژوازی کمابیش یکدست به جنبش انقلابی کارگران است. با این نوع تحلیل امروزه حتا متوجه خطر فاشیسم نخواهیم شد. در فصل علم از کتاب «گشایش ها» نقل قول هایی در مورد «آنارشی به مثابه قوه محرکه» در رشد شیوه تولید سرمایه داری، آمده است. این چه ربطی به درک علمی از کمونیسم دارد؟

مفهوم «آنارشی به مثابه قوه محرکه» به نظر نظریه ای مصنوعی می آید که در تضاد با این نظریه است که توده ها سازندگان تاریخ اند. اما در این جا نیز مهم است که از فرمول ها شروع نکنیم بلکه ببینیم حقیقت چیست. آیا هر واقعة تاریخی مهم نتیجه مبارزه طبقاتی است؟ آیا آغاز جنگ جهانی اول بیشتر از هر چیز نتیجه رشد مبارزة طبقاتی بود؟ خیر! نتیجة رقابت میان قدرت های امپریالیستی بود و ریشة این رقابت در دینامیک های رشد سرمایه داری و آنارشی ذاتی آن است. کسانی که می گویند تز «آنارشی به مثابه نیروی محرکه» انحرافی است توجه نمی کنند که این مسئله که فرآیند تاریخ را چه چیزی به پیش می راند با این که چه نیرویی دینامیک های تولید سرمایه داری را می راند، متفاوت است. نگاه کردن به مبارزه طبقاتی به مثابه قوه محرکه رشد سرمایه داری، بازتاب واقعیت و علمی نیست.

آواکیان در گشایش ها می گوید سنتزنوین کمونیسم «ادامة تئوری کمونیستی است که تا پیش از آن تکامل یافته بود اما همچنین یک جهش کیفی به ورای آن است و در جنبه های مهمی گسست از آن را نیز نمایندگی می کند.» کمی بعدتر از آن، از شش قطعنامه کمیته مرکزی حزب کمونیست انقلابی آمریکا (آر سی پی) نقل می کند که سنتزنوین، «تجسم یک حل کیفی در تضادی حیاتی است که از ابتدای کمونیسم تاکنون وجود داشته است: تضاد میان روش و رویکرد اساسا علمی آن و جوانبی از کمونیسم که در مغایرت با آن قرار داشتند».

تکامل سنتزنوین کمونیسم را نباید این طور فهمید که آواکیان صرفاً چیزی به ساختمان تئوریک قبلی اضافه کرده است. در این جا می خواهم روی این نکته تکیه کنم که: تکامل کیفی تئوری کمونیستی از طریق سنتزنوین شامل این است که تئوری، از جمله از طریق گسست از تئوری پیشین، تکامل می یابد. با این تکامل و در پرتوی سنتزنوین، خدمات رهبران پیشین کمونیست معنای عمیق تر یافته است. به طور مثال خدمات لنین در اثر مهمش چه باید کرد؟ یک معنای عمیق  تر یافته و تغییر یافته است همان طور که خدمات فناناپذیر مائو در دوران انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریایی نیز غنی تر و عمیق تر شده است. همان طور که چند سال پیش در نامه آر سی پی به احزاب و سازمان های جنبش انقلابی انترناسیونالیستی (ریم) تشریح شده است، کار آواکیان در چند دهه گذشته صرفاً «اضافه کردن اصلاحات یا متمم هایی به بدنة موجود مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم نیست. درک قبلی، از نو قالب ریزی شده و سنتزنوینی به ظهور رسیده است.» بنابراین علت این که ما تصویر سنتی پنج نفر (مارکس تا مائو) را با عکس نفر ششم در دست نمی گیریم در درجه اول به خاطر آن است که این کار با خود تکامل تئوری کمونیستی در مغایرت قرار می گیرد و سنتزنوین کمونیسم مخالف آن است که گویا تئوری در یک خط مستقیم با اضافه کردن هایی تکامل می یابد.

درک محدود از تکامل تئوری کمونیستی متکی است بر تأکید یک جانبه بر تجربه مستقیم. در پلمیک آجیت: تصویر بازمانده ای از گذشته2 گفته شد مائو یک گرایش درجه دوم غلط هم داشت مبنی بر این که به طور یک جانبه بر اهمیت تجربة مستقیم در پروسه تکاملی شناخت تأکید می کرد. این گرایش در فرمول هایی مانند «حقیقت را از درون فاکت ها بیرون کشیدن» بازتاب می یافت. اما مائو اظهاریه های درست تر دیگر هم داشت ولی جریان های «بازماندة گذشته» این گرایش غلط که در مائو فرعی بود را برجسته کرده اند. کمونیسم نوین پروسة علمی پیچیدة کسب شناخت را از تجربة حسی فردی تا تجریدات تئوریک سطح بالا نشان می دهد و صحیح تر و علمی تر است و گسست اساسی با میان بر زدن امپریسیسم (تجربه گرایی) است.

آواکیان در گشایش ها یک بار دیگر بر اهمیت جستجوی حقیقت و دفاع از آن تأکید می کند و می گوید این مسئله ای است که در زمانة کنونی بسیار مناقشه انگیز است. چون که این روزها هرکس «تئوری» خود و «حقیقت خود» را دارد و انواع «روایت ها» هست که هر یک افق متفاوتی را بیان می کنند، اما هیچ یک از آن ها ادعای «حقیقت» را ندارند. این طرز تفکر در نهادهای آکادمیک و جنبش های سیاسی امروز شایع و رایج است و بر شیوة تفکر توده های وسیع تر نیز تأثیر گذاشته است. و حتا زمانی که صحبت از «حقیقت» می شود ضرورتا آن را به عنوان حقیقت یعنی به عنوان بازتاب واقعیت عینی درک نمی کنند بلکه مفاهیم دیگری را دنبال می کنند.

علم یک «پروسه متکی بر شواهد» است، اما این طرز تفکر رایج است که در حیطه علوم طبیعی می توان به ضروریات اثبات علمی تکیه کرد، اما جامعه بشری و تاریخ آن بسیار پیچیده و پر از تصادف است و نمی توان این معیار را که معیار حقیقت عینی است برای جامعه نیز به کار برد. گفته می شود، هر چیزی را که نتوان برای اثبات آزمایش کرد نمی توان علم حساب کرد. کارل پوپرِ فیلسوفی که آواکیان در چند جا او را نقد کرده است (به ویژه در انقلاب کردن و رهایی بشریت) نیز می گفت روش های خردگرایانه و متکی بر شواهد، نقشی در بررسی جامعه بشری و تاریخ آن بازی نمی کنند. و همان طور که در پلمیک با آجیت اشاره شده است چنین نظراتی را می توان در جنبش مائوئیستی هم یافت. رفقای نویسندة پلمیک آجیت نشان می دهند که، هر چند رشته های علمی گوناگون چارچوبه های تئوریک، قضایا، ابزار و پرسدورهای راست آزمایی متفاوت دارند اما این تفاوت ها به خاطر موضوعات متفاوتی است که مورد بررسی و مطالعة هر یک قرار می گیرد. اما خیلی مزخرف است که مثلا زیست شناسی را نسبت به فیزیک، کمتر علمی بدانیم صرفاً به این علت که پرسدورهایی را دنبال می کند که از پرسدورهای فیزیک متفاوت است. هم در طبیعت و هم در جامعه بشری، می توان ساختارها و سطوح مختلف واقعیت را علیرغم تفاوت هایی که دارند، مشاهده کرد، تشخیص داد و به طور عینی مطالعه کرد. چرا که پایة همة هستی، مادة در حال حرکت است و دیالکتیک می تواند دینامیک های هر یک را بشناساند. آردی اسکای بریک در مصاحبه اش علم و انقلاب3 می گوید که هم در طبیعت و هم جامعه، هم سادگی هست و هم پیچیدگی. او به پیچیدگی اکوسیستم هایی مانند جنگل های استوایی اشاره می کند و با این باور که گویا این ها را ساده تر از جامعه بشری می توان فهمید مخالفت می کند. هیچ گونه پایة علمی برای این باور وجود ندارد که می توان پدیده ها و پروسه ها را در طبیعت شناخت اما در جامعه نمی توان.

آواکیان در گشایش ها وسیعا به انتقاد از سیاست های هویتی و نسبیت گرایی اپیستمیک که با سیاست های هویتی همراه است، می پردازد. او می گوید هرچند که ممکن است برخی از آدم ها در محافل محدودی توسط ژست گرفتن های نمایندگان سیاست هویتی مرعوب شوند، اما این ژست ها در مقابله با دشمن کاملاً بی فایده است. این واقعیت در زمانه ای که فاشیسم در حال رشد است و در نقاطی مانند ایالات متحده و شماری دیگر از کشورها افسار قدرت را هم به دست گرفته است، بیش از پیش خود را نشان می دهد. در بسیاری جهات، جنبش های فاشیستی و راست اساسا یک نوع از سیاست هویتی را نمایندگی می کنند و از زمینه ای که ده ها سال لگدمال کردن علم و حقیقت به وجود آورده است تغذیه می کنند. این مسئله بیان خود را در تبلیغات آن ها پیدا می کند؛ آن ها خود را به عنوان به اصطلاح «قربانی» و «زیردست شده» قلمداد می کنند. آن هایی که همه چیز را بر حسب «روایت ها» می بینند، در مقابل این فاشیست ها و «روایت» آن ها چیزی برای گفتن ندارند.

آواکیان خاطرنشان می کند که رد «حقیقت» توسط پیروان انواع مختلف سیاست های هویتی نیز مبتنی بر درک دروغین و تحریف شده از این است که حقیقت چیست. آن ها می گویند که مفهوم حقیقت به سمت حقایق مطلق و جاودانه حرکت می کند. اما این مفاهیم دقیقاً در تضاد با مفهوم علمی حقیقت هستند. در واقع هر گونه پروسة علمی دربرگیرندة مفهوم تقریب به سمت بازتاب کامل واقعیت است: پروسه ای که در اصل هرگز کامل نیست. همچنین در برگیرندة این فرض است که نظرات مشخص را می توان در زمانی دیگر ابطال کرد و این که حقایق اصولاً حقایق نسبی هستند. اما این ابطال پذیری و نسبی بودن حقیقت به معنای آن نیست که اظهاریه های مختلف را نمی توان به عنوان نتیجه گیری های مسلم و بازتاب حقیقت عینی دانست. آواکیان تأکید می کند که جستجوی حقیقت و حمایت از آن مهم است اما این صرفاً هدفی در خود نیست. بلکه میان حمایت از حقیقت و مبارزه برای کمونیسم رابطة تنگاتنگی موجود است. این بسیار سخت تر و چالش انگیز تر از صرفاً حمایت از حقیقت به طور مجرد است به ویژه در زمانه ای که کمونیسم به مویی بند است.

آوکیان تأکید می کند «هر چیزی که حقیقت است برای پرولتاریا خوب است، همه حقایق می توانند به ما در رسیدن به کمونیسم کمک کنند.» این جمله بسیار غنی است. این جمله شامل آن است که حتا وقتی حقیقت به ضرر ما است (حداقل در کوتاه مدت) و مبارزه برای کمونیسم را در یک موقعیت معین مشکل می کند، اما باید از آن حمایت کرد. رویکرد صحیح به این مسئله کار راحتی نیست. چرا که رابطه میان حمایت از حقیقت و پیشبرد مبارزه برای کمونیسم یک رابطه دیالکتیکی است و این رابطه گاه با تضاد حاد رقم می خورد. با این وصف در نهایت، کمونیسم را فقط می توان با یک رویکرد علمی به دست آورد و تحت کمونیسم این رویکرد علمی مشترک همگان خواهد بود و طوری شکوفا خواهد شد که در تاریخ بشر سابقه نداشته است.

آواکیان این رویکرد را با رویکرد دیگری مقابله می کند: «هر چیزی که برای پرولتاریا خوب است، حقیقت است، هر چیزی که برای دست یافتن به کمونیسم به ما کمک می کند حقیقت است». او خاطرنشان می کند که این ها صرفاً به ظاهر شبیه اند اما کاملاً ضد هم هستند و چنین رویکردی «عمیقاً ضد علمی و ذهنی گرایانه است و در نهایت به انواع و اقسام اشتباهات و حتا اشتباهات هولناک منتهی می شود». این رویکرد به «حقیقت طبقاتی» منجر می شود. یعنی به این باور که چیزی به اسم «حقیقت پرولتری» و «حقیقت بورژوایی» موجود است که به هر یک از این طبقات خدمت می کند. همچنین به مفهوم «حقیقت سیاسی» منتهی می شود. یعنی به «حقیقت دلبخواه» که ظاهرا در کوتاه مدت به اهداف کمونیست ها یا کسانی که خود را کمونیست می خوانند خدمت می کند. همه این ها هیچ ربطی به حقیقت واقعی به معنای بازتاب واقعیت عینی ندارد. در این چارچوب، آواکیان می نویسد: «برخی حقایق در جنبش کمونیستی هستند که خیلی خوشایند نیستند.» در جای دیگر او صحبت از «حقایقی که پشت آدم را به لرزه در می آورند» می کند. شماری از مثال ها را باید آورد. مثلا مورد پیمان عدم تخاصم میان شوروی و آلمان در سال 1939. ما در اینجا وارد جزییات در مورد پس منظر تاریخی و این مسئله که چرا رهبری شوروی این پیمان را با آلمان نازی بست نمی شویم. اما در این جا می خواهم به این واقعیت اشاره کنم که علاوه بر نسخه منتشر شده از این پیمان یک پیمان تکمیلی مخفی دیگر هم میان این دو بر سر تقسیم لهستان امضا شد. اما چرا رهبری شوروی وارد یک پیمان اضافه شد و بعد آن را مخفی کرد؟ این قضیه به تنهایی نشان می دهد که در رهبری شوروی تحت استالین این گرایش تا چه اندازه قوی بود که منافع انقلاب جهانی را تقلیل دهد به منافع شوروی و سیاست خارجی آن. این واقعه یک مورد معین از «حقیقت سیاسی» است. کمونیست های سراسر جهان به مدت چندین دهه حتا موجودیت این قرارداد تکمیلی را انکار می کردند. چرا که فکر می کردند که توجیه آن سخت است و نمی خواستند توده ها را با حقایقی که «چندان خوشایند» نیستند بترسانند.

باب آواکیان در این زمینه لنین را هم بررسی می کند. او می گوید لنین از یک طرف با چیزهایی مانند «حقیقت سیاسی» یا «حقیقت به مثابه شکل سازماندهی تجربه انسان» مقابله کرده بود اما در مبارزه سیاسی برخی اوقات «لنین عملگرا سد راه لنین فلسفی» می شد. با وجود آنکه لنین بزرگ بود اما لازم است روی این نکته عمیق تر بشویم. بی تردید این چیزها ربط دارد به شرایط به شدت نامساعدی که در جریان جنگ داخلی از سال های بعد از انقلاب اکتبر برای بلشویک ها به وجود آمده بود. اما آیا این تجارب نشان نمی دهد که درک لنین از برخی موضوعات اشتباهاتی راداشت یا متناقض بود؟

آواکیان رویکرد «هدف وسیله را توجیه می کند» را هم نقد می کند و در این جا نیز میان معرفت شناسی و اخلاق رابطه برقرار کرده و می گوید: «کمونیسم نوین کاملاً نظریة مهلک "هدف وسیله را توجیه می کند" را تقبیح کرده و مصمم است که آن را از جنبش کمونیستی ریشه کن کند» و در ادامه می گوید: «ابزار این جنبش باید از "هدف" اساسی محو تمام استثمار و ستم از طریق انقلابی که بر اساسی علمی رهبری می شود، سرچشمه بگیرد. این یک اصل پایه ای در کمونیسم نوین است».

در این جا می خواهم به رابطه میان علم و جانبداری (جانبداری از پرولتاریا) بپردازم. کمونیسم نوین تأکید می کند که پایة جانبداری طبقاتی ما علمی است. این واقعیت به واقعیت دیگری نیز مرتبط است: این که تئوری، عامل دینامیک در تقویت ایدئولوژیک است. اما در جنبش کمونیستی درک هایی نفوذ دارد که در تضاد با چنین درکی است. مسائلی همچون «موضع طبقاتی» یا «نفرت از دشمن» را در تقویت و استحکام ایدئولوژیک افراد تعیین کننده تر می دانند تا آگاهی تئوریک و تمایل افراد به این که هرچه بیشتر علم کمونیسم را در دست بگیرند تا برای مسائل حیاتی مبارزه انقلابی جواب بیابند. اما همان طور که از مثال انقلاب نپال و موارد دیگر دیدیم، عامل تعیین کننده در سراشیب رهبران و صفوف آن انقلاب این نبود که روحیه یا اراده انقلابی نداشتند یا فداکاری نکردند بلکه عامل تعیین کننده مواضع رویزیونیستی رهبری آن حزب بود.

حالا می خواهم به مسئله ارتباط میان معرفت شناسی پوپولیستی، جسمیت بخشیدن به پرولتاریا و دیگر بخش های توده های ستمدیده، به مفهوم مشی توده ای و این طرز تفکر که گویا توده ها «صفحه سفید نانوشته» هستند بپردازم. معرفت شناسی پوپولیستی اشاره دارد به این درک که هرچه توده ها یا گروه اجتماعی معین در هر لحظه فکر می کنند مترادف با حقیقت است. جسمیت بخشیدن در این جا به معنای آن است که پرولترها یا دیگر بخش های توده های تحت ستم به علت موقعیت ستمدیدگی شان دارای امتیاز دسترسی به حقیقت هستند یا تفکراتی از این قبیل که توده ها در همان درک خودبه خودی شان یک درک صحیح را حداقل در شکل خام پیش می گذارند. مفهوم «خط مشی توده ای» فرمولی است که مائو جلو گذاشت و به این معنا است که وظیفه رهبری کمونیستی تکامل خط و برنامه سیاسی است اما برای این کار اول باید ایده های خودجوش و پراکندة توده ها را بگیرد و آن ها را منظم کند و در شکل خط و سیاست به آن ها بازگرداند.

آواکیان در کتاب پایه ها (Basics) در شماره 4:11 می گوید: ایده های پراکندة بخش های مختلف توده ها بخشی از واقعیت هستند که رهبری کمونیستی باید در تدوین خط و سیاست آن ها را به حساب آورد اما در واقع باید تحولات گسترده تر در جامعه و جهان و همچنین در دیگر عرصه های شناخت انسان را به مثابه پایه در دست بگیرد و همه این ها را به طور علمی سنتز کرده و در هیئت خط و سیاست درآورد. برای مثال تغییرات اقلیمی را در نظر بگیریم؛ آیا موضع درست در این مورد از درک توده ها از این مسئله، بیرون کشیده می شود؟ یا این که اکتشافات علمی در مورد این مسئله، مستقل از موقعیت عمومی آگاهی در میان توده ها در این مورد در این یا آن مقطع زمانی معین، تعیین کننده است؟ واضح است که دومی تعیین کننده است. و توده های مردم باید نسبت به سرچشمة این مسئله آگاه شده و به عنوان معضل حاد که در چارچوب سرمایه داری غیرقابل حل است وارد مبارزه شوند.

آواکیان در جاهای مختلف نشان داده است که مائو و هنگامی که خط و سیاست فرمول می کرد در عمل از موضع «خط مشی توده ای» پیروی نمی کرد. در واقع مائو عمدتا بر مبنای علمی و نه جمع آوری ایده های پراکندة توده ها و منظم و منسجم کردن آن ها این کار را کرده است. با این وصف، مفهوم «خط مشی توده ای» در میان کمونیست ها رایج شده و تأثیر گذاشته و یک شعار فراگیر در انقلاب فرهنگی پرولتاریی در چین سوسیالیستی این بود: «بدنه اصلی توده ها همیشه صحیح است». آواکیان می گوید «اغلب مردم، تحت تأثیر روابط بورژوایی و روبنای بورژوایی هیچ چیز نمی دانند و سرشان در ماتحت شان است». در جنبش مائوئیستی این نوع حرف زدن در مورد توده ها قدغن است! زیرا گویا توده های تحت ستم به ویژه پرولترها، پیشاپیش به طور خودجوش گرایش به یک درک صحیح دارند و وظیفه کمونیست ها صرفاً عبارت از آن است که افکار پراکنده آن ها را فشرده و منسجم کنند. در اینترنت مقالاتی می توان یافت که در مخالفت با تز آواکیان در مورد «آنارشی به مثابه قوة محرکة عمده» و نقد او به مفهوم «مشی توده ای» چیزها نوشته اند و گفته اند این ها نشانة «خصومت» آواکیان با توده ها! است. اما باید سوال کرد: حقیقت چیست؟ چه چیزی منطبق بر واقعیت عینی است؟ این اظهاریه که اغلب توده ها سرشان در ماتحتشان است به معنای آن نیست که توده ها نمی توانند سرشان را بالا گرفته و یاد بگیرند. برعکس، شعار «با قدرت بجنگیم و توده ها را برای انقلاب تغییر دهیم» به روشنی تمرکز بر وظیفه تغییر دادن توده ها دارد. نشانه اعتماد به توده ها است. از طرف دیگر موضع دیگران صرفاً بیان یک موضع ایدئولوژیک و ابراز وفاداری توخالی به توده ها است. در نهایت یک فرضیه است. در واقع مفاهیمی مانند این که توده ها «صفحه سفید نانوشته» هستند یا تلاش برای جذب آن ها از طریق «حقیقت های سیاسی» بیشتر نشانه عدم اعتماد استراتژیک به توده ها و امکان تغییر آن ها است. جسمیت بخشیدن به توده ها و آگاهی خودجوش آن ها دو فاکتو کنار گذاشتن ضرورت و امکان تغییر آن ها است. و این عدم اعتماد استراتژیک از نداشتن درک علمی از این که پایه مادی انقلاب در این جهان چیست نشأت می گیرد. این گرایش های غلط درون جنبش مان را می توانیم و باید با تکیه بر کمونیسم نوین، افشا کنیم.

نکته آخری که می خواهم در این جا بپردازم رابطه میان آزادی و ضرورت است. در این جا نمی توانم به همه نکاتی که آواکیان در این رابطه در گشایش ها طرح کرده، بپردازم. اما اهمیت آن را باید گفت. کمونیسم نوین این گفته انگلس را رد می کند که گذار به جامعه کمونیستی در همان حال «جهش بشریت از عرصة ضرورت به عرصة آزادی است». کمونیسم نوین، رابطة میان ضرورت و آزادی را بر پایه ای علمی تر استوار می کند. با این وصف، به طور خاص می خواهم به این بپردازم که آواکیان چگونه مسئله روابط میان علیت و تصادف را برقرار می کند: مفاهیمی که روی روابط علیت تمرکز دارند اما معنای تصادف در رابطه دیالکتیکی با علیت را رد می کنند، در رابطه با تحولات سیاسی مهم در جهان (و گشایش های بالقوه برای مبارزه انقلابی که از درون این تحولات بیرون می آیند) می توانند به سوء قضاوت های مهمی منجر شوند. اگر نتوانیم اهمیت تصادف و غیر منتظره ها را بفهمیم آنگاه در تشخیص دینامیک های متناقض دچار مشکل خواهیم شد و به امکان تغییرات ناگهانی و متلاطم کم بها خواهیم داد. این می تواند ما را به دام آن بیندازد که فریب اوضاع به ظاهر با ثبات را بخوریم.

 با مارکسیسم، انقلاب های عظیمی پیش برده شد. هرچند که تضاد اساسی سرمایه داری لاینحل باقی ماند. این انقلاب ها همیشه سنگ بنای راه رهایی بشریت خواهند ماند. اما امروز با کمونیسم نوین ما دارای درکی علمی هستیم که خیلی بهتر منطبق بر واقعیت و تضادها و ظرفیت های آن و ضرورت تغییر رادیکال است. سنتزنوین کمونیسم به ما نمی گوید، انقلاب راحت تر از پیش خواهد بود اما واقع بینانه بودن آن را خیلی بهتر از گذشته به ما نشان می دهد. محدودیت های مارکسیسم واقعی بودند و تأثیرات خود را بر جهان واقعی گذاشته اند. اما امروز، با کمونیسم نوین یک پایه مستحکم تر در دست داریم که نه تنها راه بیرون رفت از فلاکت و تحقیر و ستم هزاران ساله را باز کنیم بلکه یک آیندة کاملاً نوین را برای بشریت ترسیم کنیم که کلیت انسان در آن شکوفا می شود و در همان حال روابط خود را با طبیعت بر مبنایی عقلایی تنظیم می کند. هیچ هدفی عالی تر از مبارزه برای چنین جامعه ای نیست و هیچ هدفی بیشتر از این ارزش جنگیدن و زندگی ندارد و اگر لازم است باید جان را در راهش گذاشت.

 

پی نوشت ها:

1- https://bit.ly/2FqBzqS

2- http://cpimlm.com/bzpolomicm/ajit-net.pdf

3- مجموعه این مصاحبه ها در سیزده قسمت در نشریه حقیقت در وب سایت حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) دور سوم قابل دسترسی هستند.

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در