Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 85  سه-شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸ برابر با ۲۲ اکتبر ۲۰۱۹       
سخنرانی در مورد استراتژی در کنفرانس گروه مانیفست کمونیست انقلابی (آر.سی.ام.جی) در اروپا آوریل 2019

سخنرانی در مورد استراتژی

در کنفرانس گروه مانیفست کمونیست انقلابی (آر.سی.ام.جی) در اروپا آوریل 2019

 

در کتاب گشایش ها همان طور که آواکیان در پاراگراف اولِ فصل استراتژی خاطرنشان می کند، این بخش ادامة فصلِ مربوط به علم است. چارچوبة جدید و علمی تر کمونیسم نوین شامل رویکرد نوین به استراتژی نیز هست و از جوانب مهمی با درک های پیشین که در میان کمونیست ها، چه در کشورهای امپریالیستی و چه به طور عام رایج بود، گسست می کند. کمونیسم نوین با درک دقیق تر و همه جانبه ترِ قوای محرکة واقعی جامعه، به کمونیست ها ابزار بی سابقه قدرتمندی را به دست می دهد تا ضرورت را به آزادی تبدیل کرده، انقلاب کنند و جامعه را به سوی آیندة بدون ستم و استثمار ببرند. این استراتژی جامعة کمونیستی رهایی بخش تری را که هدف ما است به طور کامل تر بازتاب می دهد و می تواند ما را حتا علیه دشمنی که قدرت بی سابقه ای دارد، پیروزمند کند. اما این امر وابسته به ما است که آن را ثابت کنیم.

پس بیایید وارد این موضوع شویم. در پاراگراف دوم از این فصل، آواکیان «پایة مادی برای انقلاب» را تشریح می کند و می گوید، «تضادهایی که معرف این نظام هستند... و آن ها را نمی توان در چارچوب این سیستم حل و یا نابود کرد» پایه های مادی انقلاب هستند. بعد گسل های استراتژیک را که در ایالات متحده در «پنج توقف» فشرده شده اند می شمارد. این گسست بسیار مهم است. زمانی که حزب کمونیست انقلابی در آمریکا (آر سی پی) بیش از چهل سال پیش تشکیل شد، مانند اغلب احزاب مائوئیست بسیاری از رفقا را به میان کارگران در کارخانه ها فرستاد تا مبارزه کارگران علیه سرمایه داران را سازماندهی کنند. رویکرد امروز به طور رادیکال متفاوت است. این گسست رادیکال از خط پیشین نتیجة رویکرد علمی کمونیسم نوین است. به ویژه رویکرد نوین به روابط درونی پیچیده تر میان تمایزات طبقاتی، روابط تولیدی، روابط اجتماعی و افکار و برهم کنش دیالکتیکی میان آن ها. همچنین درک این مسئله که هر یک از این عناصر متفاوت دارای خودمختاری نسبی خود هستند و این که چگونه در طول زمان به طور تاریخی تکوین یافته اند.

انقلاب در روبنا انجام می شود. دولت کهنه باید سرنگون شود و یک قدرت یک دولت نوین برپا شود تا به سمت ریشه کن کردن تمام تمایزات و نابرابری ها و روابط تولیدی و اجتماعی که این تمایزات را تولید کرده و افکار منطبق بر آن ها حرکت کرده و همه بشریت را به سمت نابود کردن «چهار کلیت» (محو کلیة تمایزات طبقاتی، محو کلیة روابط تولیدی که تمایزات طبقاتی را به وجود می آورد، محو کلیة تمایزات اجتماعی که از این روابط تولیدی بر می خیزند و محو کلیة افکار برخاسته و توجیه گر این تمایزات) برساند.

در واقع آواکیان، به امروز از اوج و فراز «چهار کلیت» که هدف انقلاب کمونیستی است، و از همین منظر به مارکس و موج اول انقلاب جهانی می نگرد و تلاش می کند روشن کند که در کجای حرکت به سمت آن چهار کلیت قرار داریم. این موضوع در فصل دیگر کتاب، در بخشی که در مورد مارکس است، بحث شده است و ما در این کنفرانس به آن نمی پردازیم. ولی مهم است که در فصول پیشین به تحلیل آواکیان در مورد خط گسل های استراتژیک توجه داشته باشید. آواکیان استدلال می کند که انترناسیونالیسم نقطه عزیمت استراتژی است. پس این سوال پیش می آید که مگر این طور نیست که انقلاب باید کشور به کشور انجام شود؟ آیا تجربة موج اول انقلابات کمونیستی چنین چیزی را نشان نداد؟ اول روسیه و سپس چین؟ پس چه اشکالی دارد که استراتژی را بر مبنای روابط طبقاتی در هر کشور خاص تدوین کنیم؟

 

همان طور که آواکیان بحث می کند، کمونیسم نوین با گرایش های فرعی در کمونیسم که مغایر انترناسیونالیسم بوده اند، گسست می کند. او می گوید، «قوای محرکة کلی این سیستم در سطح جهانی، تنها فاکتور نیست اما در تداخل دیالکتیکی با اوضاع در مناطق خاص جهان و کشورهای خاص، فاکتور عمده در تعیین صحنة عینی برای مبارزة انقلابی در هر کشور خاص است.» (ص 41-42)

تشخیص این مسئله برای تمام مبارزات ما تعیین کننده است. یعنی، صرفاً برای بعد از کسب قدرت در یک کشور نیست که آن کشور باید به مثابه منطقة آزاد شده برای انقلاب جهانی عمل کند. بلکه حتا پیش از آن، تشخیص این واقعیت برای پیش برد مبارزه برای کسب قدرت سیاسی، تعیین کننده است.

امروز عروج فاشیسم را در نظر بگیریم. می بینیم که اکثریت به اصطلاح مارکسیست ها نتوانسته اند این واقعه را به درستی درک کنند. آیا یک علت این امر آن نیست که گرایش دارند به جهان از دریچة کشورشان نگاه کنند؟ اما اگر به تحولات از درون یک کشور به بیرون بنگرید (مثلا از درون آلمان یا فرانسه یا بریتانیا) آنگاه صرفاً بخشی از تصویر را خواهید دید و اتفاقاً بخش درجه دوم آن را خواهید دید. باب آواکیان پایه های مادی عروج بنیادگرایی دینی و روندهای فاشیستی را از یک منظر گستردة جهانی بررسی کرده است. او تغییرات عمیق در قوای محرکة جهانی را که پس از احیای سرمایه داری در چینِ سوسیالیستی و فروپاشی شوروی (که سرمایه داری امپریالیستی با نقاب سوسیالیستی بود) رخ داده اند، تحلیل کرده است. او به زیر و رو شدن روابط اقتصادی و اجتماعی سنتی در سراسر جهان؛ به تلاش توده های مردم به چسبیدن به یک چیز با ثبات؛ به تأثیرات شکستی که امپریالیست ها بر نیروهای ملی گرای سکولار و بر انقلاب جهانی وارد کردند؛ به توخالی شدن طبقات میانی در کشورهای سرمایه داری غرب؛ به جنگ علیه زنان؛ و به بسیاری عوامل دیگر، اشاره می کند. من در این جا نمی خواهم یک جمعبندی جامع الاطراف از تحلیل آواکیان ارایه کنم. صرفاً می خواهم بر بُعد انترناسیونالیسم تأکید گذاشته و آن را پر رنگ کنم. امروزه، به قدرت رسیدن رژیم های فاشیستی در شماری از قدرت های مهم در جهان به نوبة خود در حال تحمیل ضرورت بر کشورهای دیگر است. رژیم فاشیستی در آمریکا، منافع امپریالیستی خود را تحت پرچم «آمریکا اول» به شدت اعمال می کند. این رژیم تجسم جهان بینی فاشیستی خارجی هراسی، نژادپرستی، زن ستیزی، انکار تغییراتِ اقلیمی، ضدیت با علم و مهاجر هراسی است و این جهان بینی را اشاعه می دهد. تمام این ها، ضرورت عظیمی را بر هر نیروی مهم دیگر در جهان می گذارد که به آن پاسخ دهد و با ژست تهاجمی آمریکا به مقابله برخیزد. تحلیل انترناسیونالیستی آواکیان باید هشداری باشد که آن قوای محرکه ای که در اعماق عمل می کنند و به عروج نیروهای فاشیست پا می دهند را تحلیل کنیم و اگر صرفاً از «درون به بیرون» نگاه کنیم متوجه این واقعیت و نیروهای عمقی نخواهیم شد.

علت تأکید آواکیان بر نقطه نظر انترناسیونالیستی در پیشبرد استراتژی انقلاب، کاملاً به نقطه نظر آواکیان که در مفهوم سازی «چه باید کرد گرایی غنی شده» ارایه شده مرتبط است. لنین در «چه باید کرد؟» در مورد تلاش خودبه خودی دائمی توده ها در رفتن به زیر بال بورژوازی صحبت کرده است. این تلاش خودبه خودی، به شکل گرایش به ناسیونالیسم هم بروز پیدا می کند. این گرایش به ویژه در کشورهای امپریالیستی که انگل وارگی عمیقاً در حیاتشان تنیده شده است، خطرناک تر است.

 امیدوارم که نکات کلیدی باب آواکیان را در بحثِ چه باید گرایی غنی شده را خوانده باشید. در آن جا وی صحبت از «رویکرد پایه ای به ساختن جنبش برای انقلاب می کند» و به مولفه های این رویکرد پایه ای می پردازد: بردن آگاهی کمونیستی از بیرون به درون؛ «تسریع در حین انتظار ظهور یک اوضاع انقلابی را کشیدن» و به جای انتظار منفعلانه که اوضاع و شرایط خودش عوض شود، شرایط عینی را فعالانه تسریع کردن؛ برهم کنش دیالکتیکی نیروهای ذهنی و شرایط عینی و وابستگی درونی آن ها؛ توجه به این که هر دوی این ها دائماً تغییر می کنند و در ضمن باید انتظار «پیامدهای غیر منتظرة» عملکرد نیروهای طبقاتی دیگر را هم داشت. آواکیان این ها را در یک بسته بندی ادغام کرده و می گوید، انجام تمام این ها به مثابه بخشی از «جنگیدن با قدرت، تغییر مردم، برای انقلاب» که در آن تغییر طرز تفکر مردم «حلقه کلیدی و محوری» می باشد. گذاشتن مشکلات انقلاب در مقابل توده ها، بخشی از این رویکرد است. این مجموعه ای از استراتژی انقلابی است که در سراسر پروسه انقلابی باید به کار بست.

در جنبش کمونیستی بین المللی همواره نظریه ای غالب بوده است که در ضدیت با این رویکرد بوده است. آن نظریه کهنه این بود که انقلابیون باید خود را در مبارزات توده ها علیه ستم غرق کنند، با این مبارزات متحد شده و دوش به دوش آنان مبارزه کنند تا در طول این مبارزات کمونیست ها بتوانند به توده ها توضیح دهند که ریشه ستم دیدگی شان چیست، تشکیلاتشان را تقویت کنند، آگاهی طبقاتی خود را بسازند و پرچم انقلاب را به اهتزاز درآورند.

زمانی که واقعاً این استراتژی را درک کنیم و بفهمیم که:

کارگران امتیاز ویژه در رسیدن به حقیقت ندارند؛ توده ها صفحه های نانوشته ای نیستند؛ توده ها مرتبا گرایش به آن خواهند داشت که تلاش کنند به زیر بال بورژوازی بروند؛ کمونیست ها باید علم و روش علمی و آگاهی کمونیستی را «از بیرون» به میان آن ها ببرند؛ به جای به کاربستن «مشی توده ای» باید توده ها را از مسیری که می روند منحرف کرد؛ «تسریع در حین انتظار» به معنای فشار گذاشتن روی اوضاع عینی است و همان طور که آواکیان می گوید، «تغییر دادن اوضاع عینی به حداکثر درجه ممکن در راستای سمتی که اوضاع باید برود تا سرنگون کردن این نظام ممکن شود». و این که در فرآیند جنگ با قدرت، تغییر مردم برای انقلاب، «تغییر دادن تفکر مردم، محوری و حلقه کلیدی است». و بالاخره این که، کمونیسم به مویی بند است و باید معنای آن را درک کرد و به طور خاص نیاز به سازمان دادن هسته های جوانان برای این که با کمونیسم نوین درگیر شده و آن را اتخاذ کنند هست.

وقتی همه این ها را درک کنیم، آنگاه در همان حال که با توده ها در مبارزه علیه جنایت های این سیستم متحد می شویم، نسبت به موانع و محدودیت هایی که در اندیشه پیشروان موجود است و آن ها را از انقلاب دور می کند آگاه خواهیم بود. برای تشخیص این موانع مبارزه کرده و در مبارزه با حاملین این موانع برای تغییر تفکر آنان در راستای نیاز عینی انقلاب تردید نخواهیم کرد. وقتی این ضرورت را عمیقاً درک کنیم آنوقت می توانیم به طور قدرتمند و قانع کننده تشریح کنیم که چرا ورود به کمونیسمِ نوین باب آواکیان و اتخاذ آن، برای انقلاب کردن تعیین کننده است.

بیایید از خودمان بپرسیم: آیا از «گشایش ها» و کتاب «کمونیسم نوین» استفاده می کنیم تا پیشاپیش تشخیص دهیم که آماج کلیدی برای دست زدن به مبارزه ایدئولوژیک تیز با افراد مختلف چیست تا اهمیت تعیین کننده و حیاتی کمونیسم نوین را بفهمند؟ وقتی ما دست به مبارزه علیه فاشیسم می زنیم، آیا پیشاپیش فکر می کنیم که پیشروان به طور خودبه خودی به سمت چه خط های معینی کشش خواهند یافت: مثلا در آلمان به سمت دی لینکه (حزب چپ)، گرونه (حزب سبز) و غیره و غیره؟ آیا ما در همان حال که با آنان در خشم حق طلبانه شان متحد می شویم، تشنة آن هستیم که با آنان پنجه در پنجه بیندازیم و به قول آواکیان، برایشان تشریح کنیم که چگونه هیولاهای فاشیست درست مانند بوی گندی که از درون منجلاب بلند می شود از درون سرمایه داری سربلند کرده است و به آن ها نشان دهیم که چگونه نیروهای چپ پارلمانی (مانند همین دی لینکه و گرونه و غیره) به طور اجتناب ناپذیر برای محدود کردن مبارزات توده ها در حصارهای همین نظام عمل می کنند -- از جمله از طریق ناسیونالیسم گندیده شان. آیا ما نشان می دهیم که برای سرنگون کردن این سیستم از طریق انقلاب نیاز به چه چیزی هست و به روشنی اشاره می کنیم که برای انقلاب کردن یک خط و افق یک جامعه رهایی بخش، یک استراتژی برای رسیدن به آنجا و یک رهبری برای رهبری این فرآیند موجود است؟ آیا هسته مرکزی پیامی که از ما به شکلی قانع کننده و تکان دهنده می شنوند این است؟ به عبارت دیگر، آیا ما کمونیسم نوین را با آن چه که ما به عنوان موانع فکری پیشروان شناسایی می کنیم، مقایسه و مقابله می کنیم و اشتیاق داریم که آن را انجام دهیم؟ و بالاخره آیا ما واقعاً اهمیت بندهای یکم و ششم از قطعنامه کمیته مرکزی آر سی پی را درک می کنیم؟ (رجوع کنید به حقیقت شماره 78 صفحه 23)

مقاله ای تحت عنوان «کمونیسم نوین می تواند همه چیز را عوض کند اگر...»* می نویسد:

«در صورتی که بتوانیم ماموریت مرکزی مان را متحقق کنیم و آن چه را که همه باید بفهمیم هدف استراتژیک حیاتی و مهمترین هدف یگانة ما و مشغلة هر روزمان است انجام دهیم : که عبارتست از درهم شکستن موانع گوناگون و وسیعا شناساندن و درگیر کردن کل جامعه حول باب آواکیان و کمونیسم نوینی که تولید کرده است. به خاطر بشریت و آینده بشریت، و اگر قرار است بشریت هیچگونه آیندة با ارزشی داشته باشد، موفقیت در انجام این کار باید یگانه و مهمترین و حیاتی ترین ماموریت استراتژیک و هدف ما باشد».

امروزه این وظیفة همه کمونیست های دنیا است. اما این امر برای ما که اینجا هستیم و در اطراف «گروه مانیفست انقلابی در اروپا» و در جایی که حزب پیشاهنگ کمونیست موجود نیست، به کاربست خاصی دارد. امروز این به معنای آن است که از هر فرصتی باید استفاده کنیم و گشایش های مارکسیسم را به میان توده ها ببریم. به زبان های مختلف ترجمه کرده و آن را محور کارمان بکنیم و از این طریق افراد جدیدی را به سمت کمونیسم نوین جلب کنیم.

تعیین مختصات مبارزات برای این امر و رهبری کلیدی است. همان طور که آواکیان در بخش «علم» از کتاب گشایش ها می گوید: «این یک واقعیت است که در هر زمان معین به طرق مختلف، چارچوبه های دست زدن به هر کاری تعیین می شود. این درست است که این چارچوبه ها را در ابعاد بزرگتر، واقعیت عینی تعیین می کند ولی این چارچوبه های از طریق عمل آگاهانة انسان ها هم تعیین می شوند.»

به ویژه ما کمونیست ها، بر اساس ضروری، ممکن و مطلوب بودن انقلاب لازم است درک کنیم که به ضرورت هایی که از اوضاع خاص سربلند می کنند چگونه پاسخ دهیم: ما در جواب به جنایت هایی که علیه مهاجرین می شود، به جنایت هایی که علیه زنان می شود یا در پاسخ به دیگر جنایت های سیستم به طور نافذ و زنده و بدون تعارف چارچوبه های مبارزه را تعیین خواهیم کرد و معین خواهیم کرد که: این جنایت از یک نظام (سیستم) بر می خیزد و ضرورتی ندارد و ما نیاز داریم که از طریق انقلاب آن را محو کنیم و برای انجام این کار نیاز به شما است که کمونیست انقلابی شده و متشکل شوید! و این که کمونیسم نوین و رهبری ای موجود است که این درک را حدادی کرده است. یعنی باب آواکیان.

به نکته دیگری که در «چه باید کرد-گرایی غنی شده» به اندازه کافی در مورد آن صحبت شده برویم: طرح مشکلات انقلاب با توده ها. دیروز رفیق سخنران گفت که مائوئیست هایی که بر مبنای «خط مشی توده ای» تعلیم یافته اند و اصلاً عادت ندارند با توده ها در مورد این که چقدر افکار غلط در سر دارند و چقدر آشغال در کله شان است صحبت کنند. اما «چه باید کرد گرایی غنی شده» می گوید که ما باید مشکلات انقلاب را در مقابل آن ها بگذاریم. حال سوال این است که: پس ما داریم مشکلات انقلاب در دست مردمی که سرشان پر از افکار غلط است می گذاریم!؟ چگونه می توانیم این کار را بکنیم اگر که با آن ها مبارزه نکنیم که با استفاده از علم به این مشکلات برخورد کنند. این مسئله به این واقعیت که کمونیسم به مویی بند است و شمار کمونیست ها در جهان امروز بسیار کم است مرتبط می باشد. ما چگونه مردم را از طریق گذاشتن مشکلات جلویشان به چالش می کشیم و راه های مختلفی برای درگیر کردن آن ها در حل این مشکلات پیدا می کنیم و آن ها را آموزش می دهیم که چگونه به طور علمی به این ها نگاه کرده و حل شان کنند؟ آیا فکر می کنید که مارکس با چنین چالشی مرعوب می شد؟ در اطراف او در ابتدا چند تا مارکسیست بود؟

وارد مبحث ستم بر زنان و کم بهایی به آن از سوی گرایش های اکونومیستی و ناسیونالیستی و همچنین گذاشتن این مسئله در چارچوب سیاست های هویتی، نمی شویم و این را واگذار می کنم به سخنرانی و بحث فردا.

پس یک نکته پایانی: جدایی جنبش کمونیستی و جنبش کارگری و جمعبندی آواکیان از این نکته. او استدلال می کند که انقلاب کردن در کشوری مانند آمریکا، حتا با هرچه عمیق تر رفتن به میان بخش های تحتانی پرولتاریا و آن جا را تکیه گاه عمده انقلاب کردن، ممکن نخواهد بود. هرچند که این اقشار بسیار مهم هستند. او یک فرمولبندی جلو می گذارد و خودش می گوید عمدا تحریک آمیز است: «ما می خواهیم با پرولتاریایی که موجود نیست یک انقلاب پرولتری کنیم». این مرتبط است با شناختن تضادهایی که شاخص سیستم هستند، گسل های استراتژیک، و نه شیرجه رفتن در داخل طبقه کارگر و مبارزات کارگران با کارفرمایان. نکته در این جا چیست. آیا منظور او این است که از پرولتاریا «مادیت زدایی» شده است؟ خیر. برعکس. پرولتاریا در دوران ما گسترش یافته است اما به عنوان یک طبقه جهانی، با ترکیبی پیچیده تر. این مسئله کلیدی است که باید بحث کنیم.

با تحلیل آواکیان، شما روشن تر از پیش می توانید دیوانگی نیروهای انقلابی بیشماری را مشاهده کنید که به دنبال کمونیسم سنتی افتادند و آخرش تبدیل به رفرمیست های حقیری که دنبالچه کارگران بورژوا شده در کشورهای امپریالیستی بودند شدند. اما آواکیان در ادامه چالش دیگر را هم تشخیص می دهد. چالش های مربوط به رفتن به قشرهای عمقی و تحتانی پرولتاریا. او می گوید، حتا در میان ستم دیده ترین و فلاکت زده ترین، ما با «لمپن بورژوا زدگی» یا «ریگانیسم» مواجهیم. شاید بتوانیم در این جا به آن «تاچریسم» بگوییم. او صحبت از تاجر صفتی در میان جوانانی که «بِرَند خود» را دارند می کند. تمام این روندها در جهان مدرن به شدت در جریان هستند و چالش های جدی می باشند.

نتیجه گیری کنم:

این استراتژی منطبق است با دست یابی به جامعه ای بدون استثمار و ستم، رسیدن به چهار کلیت، یک جامعه کمونیستی که شالوده ای رهایی بخش برای شکوفایی کلتیو و فرد را در ابعادی و گونه ای بی سابقه در تاریخ فراهم خواهد کرد. هیچ آرمان دیگری به این اندازه ارزش سپردن تعهد تمام عمر و زندگی را ندارد.

 

*The New Communism Could Change Everything If…

https://revcom.us/a/534/the-new-communism-could-change-everything--if-en.html

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در