Communist Party of Iran
Marxist.Leninist.Maoist
حزب کمونیست ایران
مارکسيست.لنينيست.مائوئيست
جستجوی بیشتر
 
 حقيقت دوره سوم- شماره 85  شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ برابر با ۰۷ دسامبر ۲۰۱۹       
اینترسکشنالیتی؛ تئوریی برای ندیدن واقعیت، راهی برای تغییر ندادن جهان

اینترسکشنالیتی؛

تئوریی برای ندیدن واقعیت، راهی برای تغییر ندادن جهان

 

توضیح نشریه حقیقت: نوشته زیر متن سخنرانی یکی از رفقا در کنفرانس بین المللی «گروه مانیفست کمونیست انقلابی» است. نکات برآمده از پرسش و پاسخهای پیرامون آن به صورت یک متن واحد بازنویسی، و برای انتشار ویرایش شده است.

بحث نظریه اینترسکشنالیتی مدت ها است در فضای دانشگاه های مختلف جهان رایج است و طرفدارانی هم در میان فعالین جنبش های مختلف مبارزاتی به ویژه جنبش زنان پیدا کرده است. در این نوشته کوشیده ام با اتکا به مارکسیسم و مباحث سنتزنوین کمونیسم و به ویژه مقاله رفیق نایی دونیا با عنوان اینترسکشنالیتی: تغذیه از توهماتی که امپراتوری در فضاهای «بیداری» فراهم می کند، برای رها شدن از عذاب وجدان! نگاهی فشرده به خطوط اصلی اشکالات معرفت شناختی و ایدئولوژیک این نظریه بیاندازم.

اینترسکشنالیتی چیست و چه می گوید؟

اینترسکشنالیتی یا «نظریه تقاطع» به لایه های مختلف و اشکال گوناگون ستم، تبعیض و محرومیت در جامعه و در هم تنیدگی نظامهای سلطه و تأثیرگذاری آن ها بر یکدیگر و بَرهَمکُنش شان می پردازد. این نظریه با ادعای نقد بر «سیاست هویتی» و جبران کمبودهای آن با یک نگاه همه جانبه تر و جامع تر به مقوله ستم های اجتماعی و رابطه بین آن ها خودش را تعریف می کند. به ادعای طرفداران اینترسکشنالیتی، جنبش های مبارزاتی و اجتماعی با تکیه بر یکی از ابعاد هویت مثل زن بودن، سیاه بودن، کارگر بودن، همجنسگرا بودن و غیره مانع از طرح و بررسی تجربههای چند لایة فرودستی می شوند. در واقع اینترسکشنالیتی، سیاست هویتی را متهم به تک بُعدی بودن کرده و خواهان به رسمیت شناختن چندلایه بودن هویت ها و ستم های مبتنی بر آن است.

خواستگاه اینترسکشنالیتی به جنبش «فمنیسم سیاه» در دهه 1970 بازمی گردد که در طول دهه 80 و پس از شکست انقلاب های سوسیالیستی، در بستر مبارزات جنبش های کارگری، ضدنژادپرستی و زنان شکل گرفت. اولین نظریه پردازان اینترسکشنالیتی در مورد تجربة زنان سیاه پوست در ایالات متحده آمریکا به این جمعبندی رسیدند که مسئلة زن سیاه پوست بودن، به طور خاص شامل تجربة «زن بودن» یا «سیاه پوست بودن» جدا از هم نیست بلکه نیاز به یک درک تلفیقی و ترکیبی از این دو ستم و سایر سطوح و لایه های دیگر ستم و تبعیض اجتماعی است. زنان آفریقایی تبار در جامعه آمریکا بنا به رنگ پوست یا جایگاه طبقاتی شان، سطحی از ستم بر زن را تجربه کرده اند که با تجربه و روایت زنان سفید طبقات میانه متفاوت است. بنابراین باید به طور خاص به تجربه و روایت انها گوش داد و در تحلیل و توضیح مسئلة ستم بر زن آن را لحاظ کرد. به این ترتیب، اهمیت شنیدن روایت و تجارب مختلف به ویژه تجارب شنیده نشدة لایه های تحتانی تر و تحت ستم تر در سلسله مراتب ستم و تبعیض اجتماعی، از عناصر اصلی و تأکیدات اصلی نظریه اینترسکشنالیتی است.

اما مقولات ستم اجتماعی را با این نگرش نمی توان به درستی توضیح داد. در ادامه نگاهی به اشکالات معرفت شناختی و ایدئولوژیک این نظریه خواهم انداخت و سپس خواهم گفت که چرا با اینترسکشنالیتی نمی توان جهان را تغییر داد.

 

اشکالات و محدودیت های معرفت شناختی اینترسکشنالیتی

1- اولین اشکال سیاست هویتی و اینترسکشنالیتی در عرصه اپیستمولوژی یا شناخت شناسی است. بدین معنی که به واقعیت از جایگاه شناخت شناسی استندپوینت1 (آنجا که من ایستاده ام و با تجارب شخصی ام با واقعیت روبه رو می شوم) نگاه می کند نه همان طور که واقعیت فارغ از این که هر فرد آن را چطور تجربه می کند یا تبینش می کند، هست. طبق این نظریه، درک افراد از حقیقت وابسته است به تجربة مستقیم شان به عنوان عضوی از یک گروهبندی اجتماعی (یا گروه های اجتماعی در هم تنیده) و طبق تجربه های متفاوت، درک از حقیقت از این فرد تا آن فرد، فرق می کند. اما این نظریه کاملاً ضد علمی و مانعی در مقابل کشف حقیقت در رابطه با بسیاری مسائل، به ویژه مسائل اجتماعی و ریشه های آن ها و راه حل واقعی شان است. زیرا، ستم های اجتماعی مانند هر پدیده واقعی دیگری جدای از نگاه های متفاوت و تجارب متفاوت افراد وجود دارند و قابل بررسی هستند. چیزی به نام «حقیقت من» و «حقیقت تو» وجود ندارد و حقیقت نباید با یک صفت ملکی همراه شود. همان طور که نایی دونیا در نوشته اش می گوید:

 

این شناخت شناسی (اینترسکشنالیتی)، تحلیل ضروری و ممکن از قوای محرکة زیربنایی که علت های ساختاری (سیستمیک) ستم های وحشتناکی هستند که میلیاردها نفر آن ها را زندگی و تجربه می کنند، مجاز نمی شمارد! ندیدن روابط زیربنایی جهان که همه این ستم ها را هدایت می کند. واقعیت عینی و اجتماعی حی و حاضر موجود است و صرفاً با داوری بر سر تعابیر جمع آوری شده نمی توان آن را دید. واقعیت آن حتا توسط افکار کسانی که خودشان بخشی از آن واقعیت اجتماعی هستند تعیین نمی شود. جوامع، مانند کلیة پدیده های طبیعی، به وجود می آیند، تغییر می کنند و از بین می روند. همان طور که برای درک طبیعت از علم استفاده می کنیم، برای تحلیل جامعه نیز می توانیم از علم استفاده کنیم. با به کاربست علم می توانیم قوای محرکة زیربنایی جامعه را درک کنیم، و بفهمیم در چارچوب این قوای محرکه، جاده های متفاوت تغییر آن چیستند.

2- اینترسکشنالیتی در عرصه شناخت، امپریسیست (تجربه محور) است به این معنی که به تجارب زیسته برای درک چیستی و چگونگی ستم اکتفا می کند و یا این تجارب را مبنی اصلی شناخت قرار می دهد. در حالی که بین تجربه کردن یا حس کردن یک ستم تا شناخت درست و علمی آن یک جهش لازم است. این جهش با جمع آوری تجارب زیسته اتفاق نمی افتد بلکه با به کارگیری رویکرد علمی صورت می گیرد. رویکرد علمی متکی بر شواهد و جستجوی الگوهای تکراری در این شواهد و بالاخره، سنتز کردن آن ها برای نشان دادن ساختارِ کلی ستم و جایگاهش در جامعه و راه ریشه کن کردن آن است. بخشی از رویکرد علمی جمع آوری تجربة زیستی انسان ها تحت این ستم هاست. بین تجربه شخصی و شناخت، فاصله ای وجود دارد که فقط با رویکرد و روش علمی قابل طی شدن است. به عنوان مثال تجارب کارگران از استثماری که هر روزه در محیط کار تجربه می کنند، خودبه خود به شناخت ساختار این استثمار، چرایی و چگونگی آن، پیوندش با کل ساختار جامعه سرمایه داری و دیگر ستم های موجود در جامعه و مهمتر از آن چگونگی خلاص شدن از دست آن ها منتهی نمی شود. این مارکس بود که در آثار متعددش از جمله کتاب سرمایه توانست عملکرد نظام سرمایه داری و دینامیک ها (قوای محرکة یا تضادهای) آن، و سایر مقولات جامعه طبقاتی را درست تحلیل کند و راه برون رفت از این وضعیت را هم پیش بگذارد. درست است که اینترسکشنالیتی سعی می کند ستم طبقاتی را هم در بربگیرد، اما نمی توان طبقه را به عنوان یک «هویت» ولو هویت اینترسکشنال، جایگزین تحلیل از کلیت نظام سرمایه داری امپریالیستی به عنوان نظام جهانی تولید و مبادلة کالایی و انباشت سرمایه داری که مهر خود را بر روی تمام روابط اجتماعی و افکار زمان می زند، کرد. طرفداران اینترسکشنالیتی حتی ستم طبقاتی را به طور اکونومیستی درک کرده و به سهم کمتر از اقتصاد و درآمد ناکافی تقلیل می دهند. جالب اینجا است اکثر کسانی که از موضع «چپ» به نقد اینترسکشنالیتی می پردازند هم نقد خود را از همین موضع و نگاه اکونومیستی و یک درک جسمیت بخشی شده از پرولتاریا مطرح می کنند. گویی مسئله این است که چرا طرفداران اینترسکشنالیتی یک هویت دیگر را در مقابل هویت اصلی یعنی پرولتاریا پیش می گذارند. نه پرولتاریا هویت است و نه زن تحت ستم و نه ملت تحت ستم. پرولتاریا، این ها مبین ساختارهای اساسی یک نظام ستم و استثمار هستند. پرولتاریا، طبقه ای است جهانی که استثمار آن مغز استخوان شیوة تولید سرمایه داری است. این شیوة تولیدی، همراه و هم زمان و در ارتباط لاینفک با تمایزات طبقاتی، تمایزات اجتماعی مانند ستم بر زن، ستم ملی، سرکوب سیاسی، حاشیه نشینی، جنگ های ارتجاعی، نابودی محیط زیست و افکار ارتجاعی و خرافه و توهمات بورژوا دموکراتیک را تولید و بازتولید می کند و کلیة این ها را با محو کلیت این سیستم می توان از بین برد. فاصلة این دو نگاه، فاصلة میان راه حل انقلاب و بیراهة اصلاحات قسمی نظام است – که حتا اصلاحات بدون تلاش برای محو کلیت این نظام در هیچ جنبه به دست نمی آید و هر جزء اصلاحات هم همیشه در معرض بلعیده شدن توسط کلیت سیستم و کارکرد آن است.

3- عدم درک درست رابطه جزء و کل در پروسة شناخت، یکی دیگر از اشکالات این نظریه است. آن ها بر این باورند که کُلیت ستم از به هم پیوستن و تقاطع ستم های مختلف در یک شبکه متقاطع به وجود می آید و برای شناخت کارکرد و قوای محرکه (یا تضادهای) کلی آن شبکه باید اجزاء آن را جزء به جزء شناخت. حال آنکه شناختِ کل از پیوستن اجزاء به هم حاصل نمی شود و دیالکتیک کل و جزء چنین نیست. درست است که دریا از قطرات آب تشکیل شده اما قوانین حرکتی دریا همان قوانین حرکتی هر قطره آب نیست. این ها کیفیتا متفاوت اند. ویژگی ها، تضادها و تضادهای حرکتی دریا در قطرات آب قابل ردیابی و شناخت نیست. به همین شکل ساختار کلی تبعیض و ستمی که در جامعه حاکم است، نتیجة به هم پیوستن و تقاطع ستم های مختلف و سطوح گوناگون تبعیض نیست بلکه یک کُلیت دینامیک (یعنی تغییر یابنده) است که قانونمندی های خودش را دارد و تمامی این اشکال ستم و تبعیض را در این پویش کلی ادغام کرده و هدایت می کند. حتی برای شناخت اجزاء باید تضاد زیربنایی اساسی که حرکت کلیت را شکل می دهد شناخت. درست است که ما ویژگی های هر کدام از این ستم های خاص را درنظر می گیریم اما این تضاد اساسی جامعه سرمایه داری یعنی تضاد تولید اجتماعی و تَمَلُک خصوصی است که همه آن ها را در کارکرد خودش ادغام کرده است. مثلا ستم بر زن در یک نظام جهانی امپریالیستی اتفاق می افتد و می بینیم که این کلیت نظام سرمایه امپریالیستی بر موارد مشخص ستم بر زن تأثیر می گذارد و به همین علت ستم بر زن در جامعه سرمایه داری متفاوت است نسبت به ستم بر زن در جامعه فئودالی.

4- اینترسکشنالیتی نه تنها ساختار کلی ستم (یعنی ساختار کلی معضل) و راه حل را درست توضیح نمی دهد بلکه در تحلیل صحیح رابطه بین ستم های مختلف اجتماعی و رابطة ستم های اجتماعی با تمایزات طبقاتی (استثمار)هم ناتوان است. قادر نیست مانند مارکسیسم این حقیقت را ببینند که زیربنای ستم های اجتماعی (مانند ستم بر زن) و تمایزات طبقاتی، همانا روابط تولیدی است. و این مجموعه توسط چسب روبنای سیاسی و ایدئولوژیک حاکم تقویت شده و استحکام می یابد. انواع ستم و تبعیض تنها تارهای به هم پیوسته در شبکه متقاطع ستم ها نیستند بلکه ادغام آن ها بر بستر روابط تولیدی سرمایه داری شکل می گیرد و در این چارچوب و تحت سیطرة تضاد اساسی این نظام است که روابط میان این ها شکل میگیرد و کارکرد سرمایه داری و دینامیک های آن است که شکل های ریشه دار ستم های اجتماعی را در ماتریکس جامعه درهم می تند.

5- اینترسکشنالیتی با اولویت دادن به هویت و شعور انسانی در برابر ساختارها و ماده در واقع رویکرد ایده الیستی اتخاذ می کند. این رویکرد منجر به این می شود که اول باید دیدگاه افراد جامعه را تغییر داد تا به «قله بیداری» برسند و عرصة شناخت و فرهنگ را از ساختارهای اقتصادی و سیاسی جامعه جدا کرده و عملا رابطة متقابل میان این زیرساخت ها و فرهنگ و افکار حاکم را در نظر نمی گیرد. این که تمام افکار و فرهنگ حاکم افکار و فرهنگی است که توسط طبقه ای که انحصار اقتصادی دارد شکل می گیرد و به جامعه تزریق می شود و تغییر باورهای توده های مردم منوط به آن است که مادیت افکار حاکم بر خود را در این حاکمیت طبقاتی ببینند و با این حاکمیت در تمام وجوه آن در بیفتند.

 

اشکالات و محدودیت های ایدئولوژیک اینترسکشنالیتی

1- ادعای جهان شمولی اینترسکشنالیتی در مقابل جهان شمول بودن انترناسیونالیسم پرولتری مطرح شد. اما جهان شمولی آن بر خلاف انترناسیونالیسم پرولتری پایه در واقعیت ندارد. جهان شمولی انترناسیونالیسمی که مارکس تبیین کرد ریشه در جهانی بودن روابط تولیدی سرمایه داری دارد که به صورت علمی این رابطه ثابت شده است. اما جهان شمولگرایی مورد ادعای اینترسکشنالیتی فاقد این پایة عینی و ادلة کافی برای اثبات است.

2- اینترسکشنالیتی در مورد شکاف بین کشورهای غنی و فقیر سکوت می کند. اگر چه خاستگاه این نظریه، ایالات متحده آمریکا است اما در نظام تحلیل و توضیح اینترسکشنالیتی هیچ اشاره ای به جایگاه ویژه این کشور در نظام حاکم بر جهان نمی شود. همان موقعیت برتر آمریکا که به نقل از نایی دونیا؛ انگل وار بر قلة قاف زنجیرة غذایی نظام سرمایه داری-امپریالیسم جلوس کرده است. و یا اگر هم اشاره ای به آن می شود در نهایت به تقلیل این شکاف به هویت تحت ستم تر فرد جهان سومی به نسبت فرد جهان اولی رضایت می دهد. یعنی مسابقه ای برای درجه بندی ستمدیدگان به جای دیدن ریشه های این ستم ها.

3- یکی دیگر از اشکالات اینترسکشنالیتی خصوصی کردن ستم است: عطف توجه به «من»، «ستم من» یا حتی ستم بر یک کلکتیو خاص (ستم بر گروه من) بدون توجه به آنچه بر سر هفت میلیارد توده های دنیا می آید. که این مسئله در راه حل به شکل من محوری و منفعت طلبی شخصی بروز می کند که «به من چی می رسد؟». در واقع رسیدن به چیزی «برای من» در چارچوب سیستم سرمایه داری امپریالیستی و از خرده ریزهای غارت امپریالیستی سهمی دریافت کردن.

4- ما در کمونیسم در مورد آگاهی علمی و ایدئولوژی انقلابی بحث می کنیم در حالی که در اینترسکشنالیتی مبنا بر شناخت هویت و تدوین ایدئولوژی هویت من قرار داده می شود. یعنی کماکان در چارچوبة سیاست هویتی خودش را تعریف می کند اگر چه سعی دارد این هویتها را در معنایی وسیعتر و متقاطع بفهمد و تحلیل کند.

5- اینترسکشنالیتی علیرغم متقاطع دانستن ستم ها در عمل جدایی جنبش های مختلف حول ستم های متفاوت را ایجاب می کند. برای آن ها مبارزه با شکل های خاص ستم، حوزة منحصر به آن گروه تحت ستم است و تحت رهبری آن باید باشد و تحلیل یا نقد آن ستم نباید توسط کسانی که از آن گروه نیستند انجام شود. مثلا در یک تجربة مشخص، تعدادی از زنان لاتینو در آمریکا برای خودشان یک «مکان امن» (Safe Space) تدارک دیده بودند که به آنجا رفته و حکایت خطرات و رنجهای شان را بیان می کردند و درباره آن شعر می خوانند. آن ها مانع ورود یک رفیق کمونیست انقلابی که قصد داشت شعری در مورد رنج های زنان بنگلادش بخواند شدند زیرا به گفتة آنان او «مردی سفید پوست» بود. بر همین اساس، مبنای هر اتحادی باید ماندن هر گروهِ تحت ستم در «حوزة خودشان» باشد. یعنی اینترسکشنالیتی قائل به یک مبارزه سراسری و پایه ای و با یک هدف مشترک و کلی یعنی نابودی همه انوع و اشکال ستم و تبعیض از طریق یک دگرگونی و تغییر ریشه ای (انقلاب کمونیستی) را مردود می شمارد. چرا که چنان مبارزه ای را معادل نادیده گرفتن تفاوت ها و حل شدن یک جنبش به نفع دیگری می بیند. هر مبارزه ای برای یک هدف مشترک و بزرگ که خواهان نابودی تمام ستم ها است، غیر قابل پذیرش است. تبدیل شدن از مبارز یک عرصه به مبارز راه رهایی بشریت شدن برای آن ها غیرقابل پذیرش است.

6- اینترسکشنالیتی بر خلاف انگیزه ها و نیتش در مواردی به شکل گیری ستم های دیگری پا داده است. برای مثال زنان ترنس جنبشی دارند که هدفش پذیرفته شدن بین دیگر گروه های زنان هترو سکسوال است. زنان ترنس سکسوال باید مبارزه کنند تا زن بودن خود را اثبات کنند و شایستگی این را داشته باشند که در یک گروه خاص زنانه قرار بگیرند.

 

چرا راه حل اینترسکشنالیتی بیراهه است

همان طور که نایی دونیا می گوید هیچ جنبه از اینترسکشنالیتی رادیکال نیست. وقتی می گوییم «رادیکال» به معنای دیدن ریشه ها است. اینترسکشنالیتی از آنجا که در مورد تشخیص معضل (ریشه های ستم) رادیکال نیست و به ریشه ها راه نمی برد بلکه در سطح روایت های مختلف هویت های گوناگون می ماند، نمی تواند در مورد ارایة راه حل (این که برای ریشه کن کردن ستم و به ورای آن رفتن چه باید کرد) هم رادیکال باشد. هر دوی این ها نیازمند علم است. یعنی نیازمند مارکسیسم و مرحلة تکامی اش سنتزنوین کمونیسم است. با علم است که می توان به ورای سطح مسئله رفت و سرچشمه ها و قوای محرکة زیربنایی را یافت و فهمید که این ها در طول تاریخ چگونه تغییر کرده اند، چطور کارکرده اند و کماکان در تغییر هستند. مسئله در واقع رفرم یا انقلاب است. هیچ راه حلی کمتر از انقلاب و تحقق چهار کلیت نمی تواند ستم هایی که اینترسکشنالیتی راجع به آن ها بحث می کند را از بین برد. در واقع سیستم فکری اینترسکشنالیتی جهان کنونی را همینطور که هست حفظ می کند در حالی که توده های مردم با یکدیگر بر سر امتیازات در چارچوب همین سیستم به جان یکدیگر می افتند. به یک معنا می توان گفت اینترسکشنالیتی توانسته است نوعی تقاطع و اینترسکشن را بین سیاست های مختلف رفرمیستی مانند ناسیونالیسم، جهان سومی گرایی، پان آفریکنیسم و غیره به وجود بیاورد.

در مقابل اینترسکشنالیتی، ما با علم مارکسیسم و سنتز نوین کمونیسم، واقعیات را تحلیل می کنیم، معضل را در زیربنا و روابط تولیدی سرمایه داری جهانی و رابطه آن با روبنا و فرهنگ و سیاست پیدا می کنیم. راه حلمان هم سرنگون کردن کل سیستم سرمایه داری جهانی از طریق یک انقلاب کلی و هدفمند سراسری یعنی انقلاب کمونیستی است. انقلابی که منشأ اصلی تمامی استثمار، ستم و تبعیضی که امروزه در جامعه وجود دارد یعنی تضاد اساسی عصر سرمایه داری و این نظام تولیدی-اجتماعی را هدف قرار می دهد. این بدان معنا نیست که ما برای ستم های گوناگون، خود ویژگی قائل نیستیم بلکه ارتباط این ستم ها به یکدیگر و به روش تولیدی سرمایه داری را به رسمیت می شناسیم و راه حل پشت سر گذاشتن آن ها را هم که در استراتژی انقلاب و ساختن یک جامعة سوسیالیستی نوین تبلور می یابد را پیش می گذاریم.

اینترسکشنالیتی را نباید به جمع آوری و شنیدن تجارب و حکایت های ستم کشان تقلیل داد. این نظریه یک سیاست مشخص است و هنگامی که به عرصه پا می گذارد، به یک استراتژی و «راه حل» تبدیل می شود که به هیچ تغییر ماندگاری نمی تواند برسد. توده های تحت ستم همواره علیه ستم خود برخاسته و برخواهند خاست. اما در در چارچوب اینترسکشنالیتی قادر به درک علل ستم شان و راه حل آن نخواهند بود.

 

1- Standpoint Theory

 

      
بازگشت
htm  pdf
 
تماس با ما 
فيس بوک 
تويتر      
حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
را دنبال کنيد در